سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو

رمان آخرین سرو

نویسنده : زینب ایلخانی 

سر فصل شروع هر دوره از زندگى ام همیشه با پاییز آغاز شده است؛ این قرارداد طبیعی,بین من و پاییز همیشگى است؛ روزی که به دنیا امده ام نیز پاییز بود …
با پاییز عاشقی کردم ؛ اصلا تمام اتفاقات و رویدادهاى مهم زندگی من نیز در پاییز رقم خورده است!
حتى شروع اولین فصل قصه زندگى ام در همین پاییز نگاشته شد، سکانس فصل اول سناریوى من منظره ای از پاییز است ، در هاله ای از غم…
تصویر زنی به یکباره در ذهن و ضمیر خواننده نشانده مى شود که طفل خردش را چنان در آغوش تنگ می فشارد تا بلکه ذره ای از سوز جانکاه یک غروب پاییزی را از اصابت با طفلش دور کند؛

حال و هواى آن لحظه آنچنان او را بیتاب کرده که بی اختیار و به تلخی فقط می گرید…
بغضهای کشنده ای که سرانجام بعد از گذشت دور زمانى بس دور ، به مرز انفجار رسیدند و پس از آن موجی از سرشک خونبار را به مسند قدرت نشاندند…
آن قدر تلخ گریستم …
آن قدر دیوانه وار دستهای سرد و بى رمقم را بر روی سنگ سرد گورش ساییدم و با سر انگشتانم خطوطی را که نام او را روی سنگ سخت حک کرده بود نوازش کردم که ندانستم چه شد این چنین نا خودآگاه دلم خواست فریاد بکشم !
تا سوز دل آتش زده ام را قدرى التیام بخشم…
گریه ام که به هق هق تبدیل شد ، طفل کوچکم قدری ترسید.
معصومانه پیکر نحیفش را در آغوشم مچاله کرد و لب هاى کوچک سرخش را بغض آلود جمع کرد،سرش را بوسیدم و براى اینکه آرامش کنم ،دست کوچکش را در دست گرفته و روى سنگ سرد گذاشتم؛
کمی متعجب شد ، ولى به سرعت آرام گرفت،همانطور که دست هایش را روی سنگ مى کشیدم و زیر لب با لفظ کودکانه آنچنان که گویی از زبان بچه با پدر سخن میگفت زمزمه کردم :

– بابایی ! بابا جون ! پاشو ببین ما اومدیم ،
بابا دلمون برات تنگ شده ،
بلند شو ببین ماهدیس اومده،
فربدت اومده ،
بابا قهر دیگه بسه
ما اومدیم منت کشى،
اومدیم باهات آشتى کنیم ، بابا ببین ما بخشیدیم ،
تو هم منو ببخش ماهدیست رو ببخش

سرم را روى سنگ سخت گذاشتم، هاى های گریستم؛ بغض فربد ترکید ، طفلی وحشت زده زیر گریه زد صداى گریه اش که بلند شد ، بهادر دیگر بیشتر تاب نیاورد ، به سرعت در ماشین را باز کرد و بغض آلود سعی کرد فربد را از اغوشم بگیرد،
در همان حال گفت:
_ بسه دیگه ماهدیس ! تو رو خدا بس کن ببین بچه ترسیده چه جور گریه می کنه!

مامان به دنبالش از ماشین پیاده شد ؛ بچه را از بهادر گرفت.
طفلک یک مرتبه آرام گرفت…
بعد به من رو کرد و گفت:

 

پارت ۱    goo.gl/8SdRt9

پارت ۲   goo.gl/juCBDu

پارت ۳   goo.gl/gCwYFZ

پارت ۴   goo.gl/bp4ews

پارت ۵   goo.gl/D2qzDg

پارت ۶   goo.gl/4FSVpp

پارت ۷   goo.gl/1st8t1

پارت ۸   goo.gl/kHt1Na

پارت ۹   goo.gl/Y7Jdjk

پارت ۱۰   goo.gl/yKt6EK

پارت ۱۱    goo.gl/BUjtWX

پارت ۱۲   goo.gl/BxNeuZ

پارت ۱۳   goo.gl/BxJo6E

پارت ۱۴   goo.gl/ZDJbVu

پارت ۱۵  goo.gl/NXdQQe

پارت ۱۶  goo.gl/9Jcn2i

پارت ۱۷   goo.gl/BSrWyG

پارت ۱۸   goo.gl/jsywZS

پارت ۱۹   goo.gl/AT5TyM

پارت ۲۰    goo.gl/Ppx1Te

پارت ۲۱    goo.gl/x9t2LR

پارت ۲۲   goo.gl/c89Mcy

پارت ۲۳    goo.gl/dfw3EG

پارت ۲۴    goo.gl/qMskj5

پارت ۲۵   goo.gl/cSmzDw

پارت ۲۶   goo.gl/dNrJcj

پارت ۲۷   goo.gl/L97j9H

پارت ۲۸   goo.gl/HqDB6K

پارت ۲۹   goo.gl/xoNSnm

پارت ۳۰   goo.gl/qFzveV

پارت ۳۱    goo.gl/UZxYtS

پارت ۳۲    goo.gl/9Ewa88

پارت ۳۳   goo.gl/8dBX3s

پارت ۳۴   goo.gl/BocrP2

پارت ۳۵   goo.gl/hrfVwR

پارت ۳۶   goo.gl/RD6AMJ

پارت ۳۷   goo.gl/gk53EM

پارت ۳۸   goo.gl/D6Q9gY

پارت ۳۹   goo.gl/X25sdv

پارت ۴۰   goo.gl/sHGgcL

پارت ۴۱     به زودی 

 

romanman.ir

 

کانال تلگرامی سایت رمان من ایجاد شد 
لینک و کپی کنید و در تلگرام پیست کنید

 

 

همچنین ببینید

رمان دیازپام

رمان دیازپام

    رمان دیازپام  نویسنده : فریده بانو  ژانر : عاشقانه  روبروی آینه ی کوچک …

۳۶ دیدگاه

  1. حداقل اینقدر دیر به دیر پارت میذارید، زمان دقیق ش رو بگید… با اینکه رمان های خوبی توی سایت تون میذارید؛ به شخصه دیگه قرار نیست رمانی رو از اینجا بخونم…

  2. سلام
    ببخشید قسمت بعدی رو کی میدارین؟

  3. به نظرم مخاطباتون رو از دست دادید دیگه کسی نظر نمیده .اخه این چه وضع پارت گذاشتنه

  4. سلام،،پارت ۳۸رو گذاشتین؟پس چرا من ندارم

  5. سلام ممنون که پات ۳۸ رو گذاشتید ولی خواهش میکنم پارت بعدی رو سریع‌تر بگذارید. درسته آخرای رمانه ولی فکر صبر و طاقت ما هم باشید

  6. فکر کنم یادشون رفته بفیش رو بزارن

  7. سلام.حداقل بگید قسمت بعدی رو کی میذارید… واقعا دیگه غیر قابل تحمل شده

  8. به خدا اگه اخرش سرو بمیره منم میمیرم خیلی نگرانم

  9. سلام
    والا دیگه خسته شدیم بس که انتظار کشیدیم اگه آخرای رمانه خب زودتر تمومش کنید این اصلا توجیه درستی نیست که دیگه آخراشه

  10. تورو خدا وقت امتحانات ترم زود تر این رومان رو تمومش کنید به کارو زندگیمون برسیم اخه

  11. فک کنم هممون سرکاریم😤

  12. باسلام دقت کردید که به جای اینکه روزی یه پارت بگذارید الآن دقیقا شده هفته‌ای یه پارت

  13. سلام .واقعا انتطار خسته کننده ای شده برا پارتهای رمان اخرین سرو .دیگه از تب و تاب افتاد….😒

  14. دیگه داره حوصله ام سرمیره…. میخوام از خوندن این رمانی که نویسنده برا مخاطبش ارزش قائل نیس و فقط الافش میکنه برا گذاشتن یه پارت منصرف بشم.😑😑😑

  15. سلام چرا میزنیم خطای سرور میاد باید چه کنیم

  16. پس کی پارت ۳۶ رو میزارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  17. خخخخخ بنده ی خدا ادمین چی میکشه از دست رمان خونای این سایت

  18. پارت جدید لطفااااااااااا……😑😑😑😑

  19. سلام
    من چند ردزه منتظر پارت جدیدم میشه لطفا پارت ها رو زودتر بزارید

  20. سلام
    میشه بپرسم چند پارت تا انتهای داستان مونده ؟؟؟

  21. سلام و خسته نباشید
    ببخشید میشه پارتها رو ی مقدار زودتر بزارید؟مثلا روزی یک دانه؟

  22. سلام خدا قوت
    داستان آخرین سرو زیباست
    ولی چرا اینهمه طول می‌کشه تا پارت بعدی رو بفرستید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *