پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان باده پارت ۱
کانال عاشقي

رمان باده پارت ۱

رمان باده | سحر۶۷

هنوز باورم نمیشه بلاخره شدم زن امیر علی یزدانی شدم ….باده یزدانی یه نگاه به اتاق میکنم که از امشب میشه اتاق مشترک منو امیر
اتاقی که با هزار بدبختی با قهر دعوا تونستم اونجوری که خودم دوست دارم بچینمش هرچند امیرعلی کلی باهم بحث کرد ولی کیه که گوش بده من بادم در مقابل امیر علی میاستم حرفمو بهش عملی میکنم با حلقه شدنی دستی دورم از فکر امدم بیرون من این بوی تلخ میشناسم خیلی خوب میشنام
من عاشق این بوی تلخم …من عاشق این مرد بداخلاق بد عنقم صداشو کنار گوشم شنیدم :به چی فکر میکنی خانم یزدانی
لبخند امد رو لبام
برگشتم طرفش
دستم انداختم دور گردن این مرد دوست داشتنی که هنوز خندیدن براش سخته هنوز…. لبخندشو نتونستم ببینم….
مردی که هنوز بهم اعتراف نکرده بود دوستم داره …مردی که چشماش فریاد میزد دوستم داره …مردی که بخاطر مادرش باهم ازدواج کرد ….
یه ابروش پرید بالا که باعث جذابیت بیش از حدش شد
دستشو از دور کمرم ورداشت اورد بالا تورعروسیمو از رو سرم ورداشت گفت : چی تو صورته من خنده داره؟
لبخندم پررنگ تر شد که باعث شد چال گونم بدجور خود نمای کنم این خوب میدونستم امیر عاشق چال گونهای منه
نگاش کشیده شد روی چالای گونهام دستمو از دور گردنش باز کردم از بغلش امدم بیرون همونجور که عقب عقب میرفتم دستمو باز کردم دور خودم چرخیدم گفتم: به این میخندم که الکی الکی شدم زنت شدم باده یزدانی
امیر یه دستشو کرد تو جیبش با یه ژست خیلی خوشگل که هلاکش بودم یه نگاه به سرتا پام کرد یه پوزخند زد البته پوزخندی که مطمعنم برا حرص دادن من امده رو لباش چون چشمای سیاهش اسرار دلشو پیش من فاش میکرد با همون پوزخند گفت : چقدرم تو بدت امده از حرفش خوشم نیومد ولی بیخیال یه لبخند دیگه زدم بدون غرور گفتم: چرا بدم بیاد با مردی ازدواج کردم که عاشقشم …دیونشم…حاظرم جونمم براش بدم
لذت حرفامو تو چشماش دیدم تو چشمای سیاهش دیدم که چقدر از این که به این که دوستش دارم اعتراف کردم خوشش امده
ولی بقیه اجزای صورتش هیچ تغیری نکرد منم مثل خودش دوست دارم دوست دارم امیربهم بگه دوستم داره ولی این حسرت باید با خودم به گور ببرم
بیخیال نگاش که میخ صورتمو چشمام بود
برگشتم رفتم طرف حموم اتاقش
رفتم تو حموم درو بستم تکیه دادم بهش
اخ امیر نمیدونی چقدر حرفات ازارم میده ..نمیدونی چقدر حسرت اینو دارم که همونجور که به مادرت خواهرت محبت میکنی به منم محبت کنی
اخ امیرنمیدونی وقتی به مادرت بی ریا بی غرور میگی دوستت دارم
چقدر به این جمله حسودیم میشه
من به کسی که مثل مادر نداشتم بهم محبت کرده ..من به کسی که مثل بچهی خودش دوستم داره …من به کسی که اندازه مادر خودم دوستش دارم حسودیم میشه چقدر از خودم بدم میاد
قطره اشک سمج از گوشه چشمم سر خورد امد پایین
رفتم طرف وان شیر اب باز کردم تا وان پر بشه
رفتم طرف اینه قدی بزرگ که گوشه حموم بود خودمو دیدم یه عروس که همه از زیبایش تعریف کردن جز کسی م که باید تعریف میکرد ولی نکرد فقط برق تحسینی که تو چشماش بود دیدم
وای خدایا من که خیلی خوشگلم البته اینو از تعریفای که همه ازم میکنن میدونم خودمم میدونم خوشگلم پس چرا امیر انقدر باهام سرد رفتار میکنه….چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟
بیخیال لباسامو در اوردم گذاشتم تو رخت کن رفتم دراز شدم تو وان دماغمو گرفتم به ضرب سرمو کردم زیر اب
عاشق این کار بودم تنها چیزی که ارومم میکرد
بعد یه ربع یه دوش گرفتم حوله گرفتم دورم
یه نگاه به لباسام کردم وای خدای من لباس با خودم نیاوردم برگشتم تو اینه خودمو دیدم یه حوله کوتاه دورم بود بدن سفیدم بدجور تو چشم بود
یه حوله که دورم بود بلندیش تا روی رون پام بود
یه حوله کوچیکم گرفتم دور موهام
بیخیال شونهامو انداختم بالا گفتم : چی پیش خودت فکر کردی باده اون مغرور تو رو لختم ببینه هیچ عکس العملی نشون نمیده پس بیخیال از حموم رفتم بیرون
دیدم کت کرواتشو در اورده بود دراز کشیده بود رو کاناپه چشماشم بسته بود
چرا رو کاناپه خوابیده یه لبخند تلخ زدم تو دلم گفتم: خوب معلوم امدی تو اتاقش اونم نمیخواد پیش تو بخوابه
نگام رفت به صورتش که تو خوابم اون اخمو داشت اروم رفتم طرف کشو در کشو باز کردم وای خدای من پر بود از لباس خوابای کوتاه… باز… حریر
کار الهام بود
خوب چه کاریه اینا رو نپوشم سنگینترم
با هزار بدبختی یه تاپ شلوارک تغریبا پوشیده پیدا کردم
رفتم طرف حموم در بستم سریع پوشیدم
شلوارکم تا روی رون پام بود تاپشم بندی تا روی شلوارکم بود
موهامو حسابی آبشون گرفتم همون جور پریشون ریختم دورم
بلندیشم تا روی باسنم بود
از حموم رفتم بیرون
لوسین بدنمو ورداشتم نشستم رو تخت زدم به پاهامو دستام
یکم کرم مرطوب کننده زدم به صورتم
نگام رفت طرف امیر
اروم رفتم طرفش با اون قد بلندش هیکل چهار شونش خوابیدن رو کاناپه واقعا” سخت بود
روبدشاممو از رو دسته میز توالت ورداشتم پوشیدم اروم رفتم طرف امیر نشستم رو زانوهام کنار کاناپه اروم دستمو فرو کردم تو موهاش صداش زدم امیر
اروم چشماشو باز کرد نگاشو انداخت تو چشمامم گفتم: پاشو برو رو تخت بخواب اینجا سختت
دستشو اروم کشید رو موهام گفت : موهاتو چرا خشک نکردی
از کنارش بلند شدم گفتم :خشک میشه خودش
امیراز رو کاناپه بلند شد همون جور که میرفت طرف حموم گفت: پنجره ببند با اون موهای خیس لباس نیم وجبیت سرما نخوری هوا هنوز سرده
یه نگاه به خودم کردم من که روبدوشام پوشیدم وای نمیپوشیدم سنگینتر بودم
بلندی روبدوشام تا روی شلوارکم بود بالاتنشم که به خاطر جنس لطیفش از سرشونم رفته بود کنار
سرمو تکون دادم
رفتم طرف پنجره راست می گفت هنوز هوا سرد بود
پنجره بستم
رفتم طرف تخت پتو که یه دونه دو نفر بود رفتم طرف کمد درشو باز کردم یه متکا با یه پتو مسافرتی یه نفره پیدا کردم متکا گذاشتم رو کاناپه روبدو شاممو در اوردم گذاشتم رو زمین دراز شدم روش کاناپه بزرگ جا دار بود البته برا من نه برا امیر خان
انقدر امروز سر پا بودم دیشبم خوب نخوابیده بودم صبح زودم از خواب بیدار شدم تا سرمو گذاشتم رو متکا سریع خوابم برد
با احساس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم رو تخت بودم من که رو کاناپه خوابیده بودم برگشتم امیر دیدم کنارم رو تخت با بالاتنه لخت خوابیده بود
از رو تخت امدم پایین
رفتم طرف عسلی پارچ اب ورداشتم یه لیوان برا خودم ریختم خوردمش
دوباره دراز شدم تو جام
دوست داشتم برم تو بغلش بخوابم …سرمو بزارم رو سینهش ولی نمیشد انقدر به امیر نگاه کردم تا خوابم برد
با صدای در چشمامو باز کردم
بیخیال در شدم چشمامو بستم
صدای امیر شنیدم اروم گفت : کیه
چشمامو باز نکردم
صدا عمه شنیدوم اروم گفت: امیر مادر منم هنوز خوابید
سنگینی نگاه بردیا رو خودم حس کردم دمر خوابیده بودم به عادت همیشگیم پتو هم روم نبود
نزدیک شدنش بهم حس کردم
پتو هم کامل از روم رفته بود کنار تا زیر گردنم کشید بالا
کاملا” پوشوندم که هیچ جای بدنم معلوم نباشه من عاشق این غیرتشم حتی جلو عمه هم مطمعنم نمیزاره من با لباس باز بگردم
اروم لای چشممو باز کردم دیدمش سریع تیشرتشو پوشید رفت طرف در اتاق
بیخیالش شدم دوباره خوابم برد .
با صدای امیرچشمامو باز کردم نشسته بود کنارم یه سینی بزرگم جلوش بود
پاشدم نشستم تو جام نگام دوختم به سینی هم چی توش بود یه صبحونه مفصل
با تعجب گفتم: اینا چی
امیر لیوان اب پرتقالشو ورداشت یکم ازش خورد گفت : معلوم نیست بهش میگن صبحونه
چپ چپ نگاش کردم گفتم: میدونم خودم بهش میگن صبحونه
شیطنت افتاد تو جونم با شیطنت دستامو کوبوندم بهم گفتم: اهان فهمیدم مرسی اقای همسر تو الان بر من صبحونه اوردی تو رختخوابم
بعدم رفتم نزدیکش محکم گونشو بوسیدم گفتم مرسی تو بهتری همسر دنیای.
از چشماش معلوم بود بدجور جلو خودشو گرفته نخنده
هنوز میخ صورت من بود اروم سرشو تکون اب پرتقالشو خورد یه لبخند پهن زدم لیوان اب پرتقالمو ورداشتم گفتم: امیر مرگ من یه بار بخند بزار اون خندتو ببینمو ارزو به دل نمیرم
اخماشو کشید تو هم لیوا ن اب پرتقالوشو کوبوند رو میز که با عث شد محتویاتش بریز رو تخت
عصبی پاشد گفت : کله صبح میشه اسم مردن نیاری
با تعجب به حرکتش داشتم نگاه میکردم
بعدم خیلی جدی با اون اخمای تو هم گفت : زیادی ذوق نکن این صبحونه مفصل من نیاوردم انقدر بیکار نیستم برا تو صبحونه بیارم تو رختخواب مامان اورده
سرمو تکون دادم گفتم : خیله خوب ببخشید منظوری نداشتم میدونم عمه اورده صداشو شنیدم
میخواستم شوخی کنم
حالا هم بیا صبحونتو بخور
خودمم اب پرتقالمو خوردم پاشدم از رو تخت هنوز با اون اخمای در هم وسط اتاق وایساد بود
لیوان اب پرتقالشو از تو سینی ورداشتم بردم طرفش گفتم :ببخش دیگه بگیر
لیوان اب پرتقال ازم گرفتم
رفتم طرف کشو
یه دست لباس ورداشتم رفتم تو حموم تا لباسمو عوض کنم
لباسامو با حرص در اوردم گفتم: من چرا انقدر جلو تو کوتاه میام …اصلا” چرا من تو رو انقدر دوست دارم و چرا چرا چرا ؟؟؟/
شلوار کتون جذب سفیدم پوشیدم با یه بلوز استین سرب صورتی تا روی کمر شلوارم کمربند صورتیمم بستم
رفتم جلو اینه
شونه ورداشتم اروم موهامو شونه کردم از جلو محکم کشیدم عقب پشت سرم محکم دم اسبی بستم موهای براق مشکیم مثل شلاق ریخت پشت سرم
یکم ارایش کردم
عطرمو خالی کردم رو خودم از حموم رفتم بیرون
نگام به امیر ا فتاد نشسته بود رو کاناپه لیوان اب پرتقالش هنوز تو دستش بود معلوم بود بدجور تو فکره رفتم طرف کمد کالژای اسپرت صورتیمو ورداشتم پوشیدم
نمیخواستم باز چیزی بگم ناراحت بشه من که نمیتونم جلو زبونمو بگیرم
اروم رفتم طرف در اتاق یه نگاه بهش کردم هنوز میخ لیوان دستش بود اصلا” متوجه من نشد
از اتاق رفتم بیرون اروم در اتاق بستم
از بالا نردها دلا شدم عمه دیدم تنها تو اشپز خونه نشسته بود داشت صبحونشو میخورد
از پلها رفتم پایین
رفتم نزدیک عمه از پشت دستامو حلقه کردم دورش گونشو محکم بوسیدم گفتم: عمه من چرا تنها داره صبحونه میخوره
دستمو گرفت تو دستش اروم بوسید
گفت صبحت بخیر عروس خوشگلم
دستمو از دور گردنش باز کردم صندلی کناریشو کشیدم عقب نشستم روش
نگامو دوختم به نگاه خندون عمه
عمه با یه لبخند خوشگله دلا شد تو صورتم اروم گفت : مبارک باشه
از خجالت قرمز شدم …داغ شدم … لبمو گاز گرفتم نگامو از صورته عمه گرفتماروم گفتم :مرسی

اروم دستشو کشید رو موهامو گفتم : فدای اون خجالتت بشم من
صبحونتو که خوردی
خواست جواب بدم
که صدای بلند رسا امیر شنیدم
نه مامان باده صبحونه نخورده
برگشتم طرفش یه دست لباس اسپرت خیلی خوشگل تنش بود کیفشم دستش بود
عمه با دیدنش یه لبخند زد بعد برگشت طرف من گفت : چرا نخوردی
میل نداشتم
امیرم امد نشسته پشت صندلی مخصوص خودش
رو به مادرش گفت : مامان یه قهوه به من میدی
عمه سریع بلند شد گفت : اره عزیزم
رو به من گفتم : باده میخوری قهوه
من : نه مرسی عمه جون
صدا اس مس گوشیم بلند شد
از تو جیب شلوارم درش اوردم
بازش کردم : هانیه بود با دیدن اسمش یه لبخند امد رو لبام
اس مس باز کردم
نوشته بود صبحت بخیر عروس خانوم دیشب خوش گذشت.
بچه پرو
جواب دادم جات خالی خیلی خوب بود
درد نداشت
جواب دادم : زهر مار دیگه وارد جزییات نشو
گوشی گذاشتم تو جیب سرمو بلند کرد امیر دیدم با همون اخم میخ منه
ابروهامو انداختم بالا گفتم : وا کن اون اخماتو اول صبح
اروم اخماشو باز کرد یه رد خیلی کمی از لبخند رو لباش افتاد
عمه هم لیوان قهوشو گذاشت جلوش امد نشست
امیر یکم از قهوشو خورد عمه گفت : خوب برا ماه عسل کجا میرید
خواستم بگم بریم انتالیا
که صدا پرتحکم امیر خفم کرد
امیر علی: هیچ جا
اخمامو کشیدم تو هم گفتم : چرا
امیر علی خیلی جدی برگشت طرفم گفت : برای اینکه من تو شرکت خیلی کار دارم بعدشم مامانو نمیتونم تنها بزارم
منم بیخیال گفتم : کارای شرکت بیخیال شو ولی عمه هم با خودمون میبریم
عمه با تعجب گفت : چی میگی باده جان ماه عسل شما دوتا من بیام اون وسط چیکار
عمه جونم خواهش میکنم حداقل شما کنارمون باشی امیر علی اخلاقش یکم بهتر ..اخم نمیکنه …حرف میزنه..
با شما حدقل خوش میگذره
وگرنه با امیر علی هیچ جا به ادم خوش نمیگذره صورتمو جمع کردم گفتم از بس خشکه
عمه جلو خندشو گرفت سرشو انداخت پایین ولی امیر علی با یه اخم بینهایت غلیظ داشت نگام میکرد
سرمو تکون دادم گفتم :چیه چرا اخم کردی باز مگه دروغ میگم
امیر علی قهوشو گذاشت رو میز تغیربا” امد نزدیکم گفتم : اگه بد اخلاقم …اگه خشکم …. اگه بد عنقم چرا قبول کردی باهام ازدواج کنی … چرا بهم جواب بله دادی.
خودم کشیدم جلو نزدیک صورتم امیر علی مثل خودش جدی البته بدون اخم بدون عصبانیت
گفتم: دلیلشو تو اتاق بهت گفتم ولی تو هیچ وقت بهم پیشنهاد ازدواج ندادی …عمه از م خواست بشم عروسش ..بیام تو زندگی کسل اور پسرش..من پیشنهاد عمه رو قبول کردم نه تورو
من بخاطر عمه قبول کردم
امیر علی هنوز عصبی داشت نگام میکرد با صدای خنده عمه خودمو کشیدم عقب عمه با خنده گفت: بس کنید بچها
از دوران با هم بودنتون لذت ببرید نزارید بدها حسرت این لحظه هارو بخورید رو به امیر علی گفت : مثل یه شوهر خوب زنتو هرجا دوست داره وردار ببر ماه عسل نگران منم نباشید من میرم این مدت خونه الهام
دستمو گذاشتم رو دست عمه خیلی جدی گفتم : نه عمه جونم اگه باهامون نیای من نمیخوام برم ماه عسل
نمیخوام قسم بخورم اسم ماه عسلم از روش ور میداریم یه سفر سه نفره من و شما دستمو گرفتم طرف امیر علی گفتم: و شوهر عزیزم
عمه با لبخند گفت : اخه
پریدم وسط حرفش گفتم: اخه نداره رو به امیر علی گفتم شما هم زحمت بلیطا رو بکشید ۳ تا بلیط برا انتالیا
رو به عمه گفتم: قبوله
عمه با لبخند گفتم: باشه
با ذوق دستامو کوبوندم به هم گفتم: ایول تصویب شد
امیر علی خیلی جدی سرشو تکون داد قهوشو خورد گفت : باده من تو شرکت هزار تا کار دارم نمیتونیم فعلا” جای بریم
شونهامو انداختم بالا گفتم :اکی تو نیا منو عمه میریم
نگامو از قیافه متعجب امیر علی گرفتم برگشتم طرف عمه که اونم با تعجب داشت نگام میکرد اروم یه چشمک بهش زدم که سریع
گفت: راست میگه امیر جان تو کار داری نیا برا منو باده بلیط بگیر ۵ روز میریمو میایم راستش منم واقعا” حوصلم سر رفته
خیلی وقته یه مسافرت نرفتم
یه لبخند به قیافه پکر امیر علی زدم از رو صندلی بلند شدم رفتم پشت سرش دستمو از پشت حلقه کردم دورش اروم کنار گوشش گفتم : رو حرف مامانت دیگه حرف نزن قبول کن
عمه با لبخند داشت به من نگاه میکرد
امیر لیوان قهوشو گذاشت رو میز دستامو از دور گردنش باز کرد از پشت میز بلند شد گفت : کارای شرکت راستو ریس میکنم برا ۵ شنبه با هم میریم
رفت طرف کیفش برگشتم طرف عمه با خوشحالی یه بوس براش فرستادم عمه با لبخند سرشو تکون داد
امیر علی کیفشو ورداشت امد طرف عمه از پشت میز یه بوسه رو موهای عمه زد گفت : فعلا” مامان جان
عمه : خدا به همراهات عزیزم
توقع زیادی بود که دلم بخواد منم ببوسه میدونستم این کار نمیکنه
مثل باد از کنارم گذاشت اروم گفت : خدا حافظ
پشتش تا جلوی در ورودی رفتم
رو پنجهای پام بلند شدم گونشو بوسیدم گفتم : مواظب خودت باش امیر یه نگاه عمیق بهم کرد سرشو تکون داد
از خونه رفت بیرون
برگشتم تو سالن خدمتکار داشت میز صبحونه جمع میکرد
رفتم نزدیکه عمه نشسته بود رو کاناپه عینکشو زده بود به چشماش داشت مجله میخوند
رفتم نشستم کنارش عینکشو از رو چشماش ورداشت مجله گذاشت رو میز
دستمو گرفت تو دستش گفت : یکم با هم حرف بزنیم
سرمو تکون دادم
بلند شد
شال بافتشو پیچید دورش گفت: بیا تو تراس
سرمو تکون دادم
رفتم سویشرت امیر که تو جالباسی جلو در بود ورداشتم پوشیدم بوی عطرش با جون دل کشیدم تو ریم
سویشرتش خیلی بهم بزرگ بود
رفتم تو تراس عمه نشسته بود رو صندلی
با دیدن من گفت :چه بانمکی تو هرچی میپوشی خوشگل میشی حتی این سویشرت بزرگ امیر که تو تنت داره گریه میکنه
رفتم نشست رو صندلی روبه روش با یه اه گفتم: چه فایده کسی که باید از این زیبای من تعریف کنه نمیکنه
عمه دلا شد دستمو از رو میز گرفت یکم فشارش داد گفت : منظورت امیر علی
سرمو تکون دادم گفتم: دقیقا”
عمه یکم نگام کرد گفت : دیشب اتفاقی بینتون نیفتاده درسته
سرمو انداختم پایین
عمه با یه آه تکیه داد گفت : باده عمه جان
سرمو بلند کردم نگام دوختم به نگاه عمه نگاهی که برام اشنا بود این نگاه پدر بی معرفتم بود پدری که قاتل مادرم بود ….پدری که باعث مرگ مادرم شد.
عمه : امیر علی دوستت داره اینو مطمعنم
دوستت داره برا همین من مجبورش کردم به ازدواج اگر من امیر مجبور نمیکردم تا اخر عمرش این عشق تو دلش نیگر میداشت بروز نمیداد من پسرمو میشناسم …من نگاه پسرمو میشناسم …..من امیر علی انقدر خوب میشناسم که براش تصمیم گرفتم خودمو زدم به مریضی
با تعجب نگاش کردم گفتم :یعنی شما
عمه با لبخند گفت : نه من هیچیم نبود ولی باید اون فیلم بازی میکردم تا امیر راضی به ازدواج کنم
ولی عمه
عمه ولی نداره تو رو هم میدونم دوستش داری بارها بارها به خودم گفتی به خود امیرم گفتی
عمه :
دختر شیرین مثل خود شیرین زلال پاک
ولی باده جان عمه یه خواهش دیگه میدونم درست نیست من ازت همچین چیزی بخوام ….میدونم چیزی سختیه ….میدونم برا یه زن چقدر سخته ولی بخاطر همون عشقی که به امیر علی داری این کارو بکن
با تعجب نگاش کردم گفتم: چیکار
عمه خودشو بیشتر کشید جلو دستامو محکمتر گرفت گفت : تو برو نزدیک امیر …تو ازش بخواه ….تو مجبورش کن
گیج شدم کلافه گفتم :عمه جونم من نمیدونم چی میگی مجبور به چی
عمه یه نفس عمیق کشید گفت : باده امیر علی انقدر مغرور هست که جلو خودشو بگیره
من ازت میخوام رابطه زناشویتون تو اول اقدام کنی …تو پیش قدم بشی . دستمو از دست عمه کشیدم بیرون سرمو انداختم پایین
اروم گفتم: عمه جون
امد نزدیکم رو صندلی بغل دستیم نشست کشیدم تو بغلش گفت : الهی قوربونت برم میدونم سخت من خودم یه زنم اینو خیلی خوب میدونم
سخته میدونم تو باید ناز کنی امیر علی هم نازتو بکشه
ولی امیر علی که من میشناسم هیچ وقت بخاطر حس مردونش نزدیک یه زن نمیشه حتی اگه دیونه وار اون زنو دوست داشته باشه .
ولی عمه جونم من
عمه با لبخند سرمو که پایین برد اورد بالا گفت : باده تو انقدر زیبایت خیر کننده هست که فقط کافی اراده کنی میتونم امیر علی تسلیم خودت کنی البته تو اتاق خوابت روی تخت
من : عمه جونم شما هنوز امیر علی نشناختید امیر علی اصلا” زیبایی منو نمیبینه
عمه با لبخند گفت : اشتباه تو این جاس دیگه امیر علی خیلی خوب هم زیبایتو میبینه این غرور لعنتیشه که جلوشو میگیره …این غرور مزخرفشه
من ازت میخوام اولین شب تو بری جلو بزاره این حسی که ۳۰ ساله تونسته سرکوب کنه تجربه کنه ببینه چه حسی بعد بزار خودش بیاد شب اولتونو تو برو جلو
عمه :حاظرم قسم بخورم امیر علی تا حالا دستش به هیچ زنی به غیر از منو الهام به زنه دیگی هم نخورده
میترسم باده …میترسم پسرم مشکل داشته باشه خیلی نسب به زن جماعت بی احساس
منظورشو فهمیدم
عمه دستشو گذاشت زیر چونم سرمو بلند کرد گفت : قبول
اروم سرمو تکون دادم البته نمیتونستم میتونم از پس بر بیام یا نه
عمه گونمو بوسید
صدای شاد الهام بلند شد
خوب عروس مادرشوهر خلوت کردید چشم خواهر شوهرم دور دیدید.
سریع از رو صندلی بلند شدم پرواز کردم طرف اون عروسک تو بغلش طرف باران ۶ ماه که عشق من بود
با جیغ گفتم :الهی من قربون تو برم
از بغل الهام کشیدمش بیرون
سفت چسبوندم به خودم من عاشق بچم عاشق دختر بچمم من عاشق این لپای اویزونم
محکم بوسش کردم
صدا عمه بلند شد با اعتراض گفت :باده بیارش ببینم چلوندیش بچمو با لبخند رفتم نشستم سرجام سفت بغلش کردم گفتم: نمیدمش عمه دیشب براش له له میزدم نمیتونستم بغلش کنم
الهام اخماشو کشید تو هم گفت: منم هستما
دلا شدم گونشو بوسیدم گفتم :خوش امدی عزیزم
عمه باران از بغلم کشید بیرون
برگشتم طرف الهام گفتم: چیکار کردی بچهت انقدر اروم خوشگله انقدر چلوندمشو بوسیدمش صدا اخش در نیومد
الهام با ناز گفتم :بچم مثل باباش مظلوم
بلند زدم زیر خنده گفتم :اخ گفتی چقدرم دایی من مظلومه
الهام : حالا چشمش نزن
داداش کجاس
من : شرکت
با تعجب گفت : چی دیشب عروسیتون بود پاشده رفته شرکت
مگه نمیرید ماه عسل
من : چرا اخر هفته با عمه میریم انتالیا شما هم بیاید
الهام زد زیر خنده گفت : ماه عسلتونه
بعد رو به عمه گفت : مامان تو کجا میخوای بریم
عمه همونجور که با باران بازی میکرد گفت باده اسرار داره من باشون برم
من : الهام ماه عسل بیخیال اسمشو از روش ور می داریم به دایی هم بگو شما هم بیاید
الهام اخماشو کشید تو هم گفت : برو بابا دیونه ماه عسل لذتش به دوتای بودن سرخر کجا میخوای ببری
لبمو گاز گرفتم عمه یه اخم مصنوععی کرد گفت: من سر خرم
الهام : نه مامان جان منظورم به خودمو شاهرخ بود
تا غروب الهام پیشمون بود ساعت ۷ بود دیگه اماده شد گفت : من برم دیگه باران که تو بغلم خوابیده بود اروم گذاشتم تو بغلش عمه کلی اصرار کرد برا شام بمونه
قبول نکرد
امد جلو باهام روبوسی کرد گفت : به داداشم سلام برسون
گونشو بوسیدم گفتم : حتما” تو هم داییم سلام برسون
الهام رفت
من امد دراز شدم رو کاناپه عمه هم رفت طرف اشپزخونه با این که خونه خدمتکار داشت بازم عمه خودش شام ناهار درست میکرد
فکرم رفت طرف دایی شاهرخم
تا دو سال پیش من پیش مادربزگم زندگی میکردم دایی شاهرخم ۳۵ سالشه که ۳ سال پیش با دختر عمم الهام ازدواج کرد اون موقع الهام ۲۵ سالش بود
دو سال پیش بود که یه شب مادربزگم تو خواب سکته میکنه تا میرسونیمش بیمارستان جا در جا تموم میکنه البته مادربزرگم بعد از مرگ مامانم سکته مغزی کرده بود یه طرف بدنش لمس شده بود سکته دوم باعث مرگش میشه
دایی شاهرخم اونموقع خیلی اصرار داشت که من برم پیش اونا برا زندگی الهام هم راضی بود ولی عمه نزاشت گفت: از این به بعد باده میاد پیش خودم…ابته بابا ایرجمم بود ولی جرعت اینکه بهم بگه برگردم تو خونه سابق خودمون پیش خودش نداشت میدونست هیچ وقت پامو تو اون خونه نمیزارم خونهی که مادرمو ازم گرفت
تا ۲ ساله پیشه عمه راحله امیر علی بود م من امیر علی واقعا” دوستش داشتم دارم اونموقع ها هم همینجوری بود منظورم دوران بچگیمه خشک قد مغرور ولی من دوستش داشتم
تا این که عمه ۳ ماه پیش خیلی رک به منو امیر علی گفت :باید با هم ازدواج کنیم من که از خوشحالی میخواستم بال در بیارم ولی امیر علی بدجور قاطی کرده بود به هیچ عنوان زیر بار ازدواج با من نمیرفت میگفت من بچم
اخه کجام بچه بود من یه دختر ۲۲ ساله بودم البته دانشجو رشته گرافیک
به قول امیر علی نقاش بودم
امیر علی هم ۳۲ ساله بود فوق لیسانس عمران داره
شبی که عمه درخواست ازدواجمون داد امیر علی امد تو اتاقم گفت : قبول نکنم بهونه بیارم
من خیلی بی پروا زل زدم تو چشماش گفتم: چرا قبول نکنم من دوستت دارم هیچ وقت همیچین فرصتی هم از دست نمیدم
با دهن باز عصبی داشت نگام میکرد گفت :من دوستت ندارم
من : اشکالی نداره به مرور زمان بهم علاقه مند میشی
سریع از جلو چشمای عصبیش جیم زدم
نمیدونم چقدر تو خاطراتم غرق بود که چشمام گرم خواب شد خوابم برد
با صدا امیر علی چشمامو باز کردم
نشسته بود رو زانوهاش پایین کاناپی که من روش دراز بودم
با دیدن چشمای بازم دستشو از روی موهام ورداشت اروم گفت : پاشو شام
اروم دستموکشیدم رو صورتش گفتم : کی امدی ؟
امیر علی دستمو که رو صورتش بود گرفت دستش گفت : نیم ساعتی میشه
پاشو
چشمامو به نشونه تایید بستم گفتم: الان میام
امیر علی پاشد پتوی که روم بود از روم ورداشت انداخت رو کاناپه کناری
منم بلند شدم
موهای پریشون زدم پشت گوشم امیر علی رفت طرف اشپز خونه
منم رفتم طرف دستشوی
شیر اب باز کردم
صورتمو شستم
موهای بازمو جمع کردم روی شونه چپم شل بافتمش
از دستشوی امدم بیرون نگام به ساعت افتاد اوه ۹:۳۰ بود
رفتم طرف اشپز خونه امیر علی رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود عمه هم رو صندلی خودش
عمه با دیدنم گفت: ساعت خواب عزیزم
رفتم نشستم رو صندلی کنارامیر علی گفتم : نفهمیدم کی خوابم
برد
با این خوابی که تو رفتی شب دیگه نمیتونی بخوابی
دستمو دراز کردم یه لیوان اب برا خودم ریختم گفتم :اره دیگه خوابم نمیبره شب
امیر علی بشقابمو ورداشت برام برنج کشید خورشت فسنجونم ریخت روش گذاشت جلوم برا خودشم ریخت
تو سکوت غذامون خوردیم
از پشت میز بلند شدیم عمه ناهید یکی از مستخدما رو صدا کرد گفت میز جمع کنه بعد چنتا چای بیاره
رفتیم تو حال جلو تلوزیون نشستیم
ناهیدم با ۳تا فنجون چای امد نزدیکم یه چای ورداشتم عمه هم چایشو ورداشت از جاش بلند شد گفت: بچها شبتون بخیر من برم بالا تو اتاق خودم
فنجونمو گذاشتم رو میز جلوم از جام بلند شدم گونه عمه رو بوسیدم عمه اروم کنار گوشم گفت : حرفام یادت نره
لبمو گاز گرفتم سرمو تکون دادم گفتم چشم
یه لبخند خوشگل بهم زد رفت روی موهای امیر علی بوسید گفت: امیر جان مادر شبت بخیر
امیر : شب شما هم بخیر
عمه رفت بالا تو اتاقش من موندم این مرد بد عنق
یه نگاه بهش کردم خیلی جدی داشت به اخبار تلوزیون گوش میداد
سرمو تکون دادم برا بار هزاروم پیش خودم اعتراف کردم من عاشق چی این مرد خشک شدم ۳۲ سال بیشتر سن نداره ولی مثل یه مرد ۵۰ ساله کسل و خسته کنندس
سرمو تکون دادم
رفتم بالا تو اتاقمون
اتاقی که حالا اتاق مشترک شده
اتاقی که حالا اتاق مشترک شده
در بستم تکیه دادم به در نگامو دو ختم به عکس بزرگش که نصفحه دیوار اتاق گرفته بود چشمای سیاه مشکیش تو عکس برق میزد صورت جدی مردونشه ته ریشش که جذابیت اصلی صورتش بود لبام قلوه یش که ارزو بوسیدنشو داشتم
اروم زمزمه کردم من چه جوری به تو مثل سنگ نزدیک بشم
اگه پسم بزنی چی

تکیمو از در ورداشتم
رفتم طرف کشو
چشم بسته یکی از لباس خوابامو ورداشتم
رفتم تو حموم
لباسامو در اوردم
لباس خوابمو پوشیدم رفتم طرف اینه
یه لبا س خواب ساتن به رنگ بنفش که ضد پوست سفیدم بود
بندی بود که
بلندیشم تا روی رون پام بود
برا عروسیم رفته بودم اپلاسیون پوست سفیدم حالا بدجور تو چشم بود
دستمو بردم طرف موهام بافتشو باز کردم پریشون ریختم دورم
یکم رژ قرمز زدم به لبام با یکم عطر
اروم تو دلم گفتم :خدایاخودت کمکم کن
روبدوشاممو پوشیدم بندشو دورم بستم در حموم باز کردم از حموم رفتم بیرون
بد جور استرس داشتم
رفتم نشستم لبه تخت
لاک بنفشمو ورداشتم زدم رو ناخنای بلندم
باز شدن در اتاق که شنیدم قلبم ریتمش رفت بالا
برنگشتم ببینمش
شروع کردم به فوت کردن ناخنام
زیر چشمی امیر علی دیدم عینکشو زد به چشمش رفت طرف لپ تاپش نشست پشت میز کارش
از خشک شدم لاک دستم که مطمعن شدم اروم بلند شدم رفتم پشت سرش بدجور سرش گرم لپ تاپش نقشه تو لپ تاپش بود دستم دور گردنش حلقه کردم اروم کنار گوشش گفتم: اقای همسر بهت نگفتن وقتی میای خونه کارتو باید بزاری پشت در
بی توجه به من گفت :باده کار دارم شیطنت نکن
اروم لبمو گاز گرفتم دستمو از دور گردنش باز کرد
رفت وایسادم کنارش اروم رفتم نشستم رو پاش
دستمو بردم عینک شو از رو چشماش ورداشتم گفتم : وقتی میای تو این اتاق به غیر از من نباید به چیز دیگی توجه نشون بدی.
ابروش انداخت بالا با یه پوزخند مزخرف گفت : اونوقت چرا
یه لبخند خوشگل زدم گفتم : چون من زنتم …. عشقتم
اسم عشق که اوردم یه لبخند کمرنگ زد اروم دستشو اوردم بالا موهام زد پشت گوشم گفت : صبح چیز دیگه میگفتی ..میگفتی من خسته کنندم …کسل کنندم …بد عنقم
صورتمو بردم جلو گونشو بوسیدم گفتم حالا هم میگم ولی من این مرد بد عنقو…بداخلاقو… کسل کننده … مغرور .. دوست دارم
دوست دارم که نه
اروم رفتم کنار گوشش با لحن پر عشوه گفتم عاشقشم
سرمو که از کنار گوشش اوردم کنار نگاش کردم نگاش برام غریب شده بود یه جور خاصی داشت نگام میکرد
نگاش رو کل صورتم داشت میچرخید وقتی نگاشو رو لبام دیدم
خودم باز پیش قدم شدم سرمو بردم جلو اروم لبامو گذاشتم رو لباش
نبوسیدمش فقط لبامو گذاشتم رو لباش
دست امیر علی بود که امد بالا بازومو سفت گرفت تو دستش
یه بوسه ریز به لباش زدم
اروم سرمو اورد عقب تو چشمای سیاهش پر بود ستاره
یکی دو بار لباش باز بسته شد انگار میخواست چیز بگه
بازوم تو دستش بود بدجور داشت فشارش میداد دردم امده بود ولی اهمیت ندادم میدونم حالشو بد جور خراب کردم تشنش کردم بد جور هم دلش میخواد ادامه داشته باشه هم نمیخواد خودش بهم نزدیک بشه
دوباره رفتم نزدیکش لبامو گذاشتم رو لباش این بار بوسیدمش اولین بوسه که زدم دستشو از دور بازوم ول کرد اورد پشت سرم گذاشت زیر سرم انگار میترسید باز عقب بکشم ..
خواستم لبامو از رو لباش وردارم این بار اون نذاشت بوسیدم
با کم اوردن نفس سرمو کشیدم عقب شرو کردم به نفس کشیدم
دستشو انداخت زیر زانوم بغلم کرد گذاشتم رو تخت خودشم دراز شد روم
نگاش کردم چشماش کاسه خون شده بود
تو یه حرکت تیشرتشو از تنش کند پرت کرد گوشه اتاق فکرشم نمیکردم این جوری مشتاق باشه با اولین بوسه
دوباره لبامو گرفت تو دهنش بوسید دستمو حلقه کردم پشت گردنش
بدجور نفس کم اورده بودم به زور سرمو کشیدم عقب تو یه حرکت امیر سریع از روم بلند شد
صدای بازو بسته شدن در کشو شنیدم چشمامو باز کردم دیدمش با یه لیوان اب امد کنارم دستشو انداخت زیر گردنم بلندم کرد یه قرص تو دستش بود داد بهم گفت :بخور
یه نگاه به قرص ریز توی دستش کردم گفتم: چیه این
امیر : قرص گذاشت تو دهنم لیوان اب گرفت جلو دهنم گفت : با اولین رابطه که نمیخوای بچه دار بشی
ابروهامو انداختم بالا لیوان ابو که جلوم گرفته بود تا نصفحه خوردم
بقیه اب تو لیوانم خودش خورد
با یه لبخند گفتم : اونقد که فکر میکنم پاستوریز نیستی
یه لبخند کج زد نزدیک صورتمو شدم موهامو زد پشت گوشم گفت : چرا چون بهت قرص دادم بخوری
خودم به حرفی که زدم اصلا” معتقد نبود امیر من میشناسم حاظر نیست برا ارضای نفس خودش جلو زنی غرورشو خرد کنه
ولی از شیطنت این حرفو زدم
دماغمو زدم به دماغش گفتم : از این که تو کشوت قرص جلوگیری داری …. سرمو کشیدم عقب یه نگاه به تخت کردم خودم از ادامه حرفم چندشم شد گفتم : کسی تو این اتاق اوردی
اخماش وحشتناک رفت تو هم عصبی از کنارم بلند شد گفت : واقعا” که باده من همچین ادمیم
این قرصم روزی که مامان برده بودت دکتر_ دکتر به مامان داده بود تا تو اولین رابطه هم باردار نشی
لبمو اروم گاز گرفتم امیر کلافه دستشو کرد تو موهاش روشو ازم برگردوند
پاشدم از رو تخت رفتم پایین رفتم جلوش چونشو گرفتم تو دستم تا نگام کنه عصبی ناراحت نگام کرد دستمو انداختم دورش سرمو گذاشتم رو سینه برهنش گفتم امیر : میدونم شوخی کردم سرمو بلند کردم گفتم مطمعن باش اگه نمیشناختمت هیچ وقت غرورم جلوت خورد نکردم
….هیچ وقت بهت ابراز علاقه نمیکردم ….
ابروهامو انداختم بالا گوشه لبمو با ناز گاز گرفتم گفتم :میدونم من اولین زن زندگیت هستمو میمونم …من اولین زنی هستم که تا این حد بهت نزدیکم
رو پنجهای پام بلند شدم لبمو گذاشتم رو لبش بوسیدمش گفتم : ببخش دیگه
یه لبخند کمرنگ زد موهامو با دستش از دورم جمع کرد
نشست رو تخت منم نشوند رو پاش گفت :
چرا من باده …چرا منو دوست داری
سرمو گذاشتم رو شونش گفتم :خودمم هنوز دلیلشو نمیدونم خیلی ساله دوستت دارم من حتی تو بچگیهامونم دوستت داشتم …هیچ وقت باهامون همبازی نبودی همه دخترا ازت میترسیدن ولی من نه دوست داشتم با تو بازی کنم
انقدر دوستت داشتمو دارم وقتی بابام به مامانم خیانت کرد وقتی مامانم بخاطر خیانت بابام سکته کرد
مرد از همه مردای دنیا متنفر شدم به جز تو پیش خودم گفتم :امیرم مثل بابامه .
همون شب قسم خوردم ازت متنفر شم سرمو از رو شونش بلند کردم نگاش کردم چشماش بدجور برق میزد گونشو بوسیدم اروم کنار گوشش گفتم: نشد امیر ..هیچ وقت این اتفاق نمیفته که من ازت متنفر بشم
نرمی لباشو رو گردنم حس کردم
اروم خوابوندم رو تخت
دلا شد رو صورت گفت : باده قول بده هر اتفاقی افتاد ..هرچی دیدی ..هرچی شنیدی قبل از این که عکس العملی نشون بدی ..بزاری برات توضیح بدم ….بزار علتشو بهت بگم
با گیجی گفتم: منظورت چی لباشو اروم گذاشت رو لبام نرم لبامو بوسید گفت : قول بده باده فقط قول بده
سرمو تکون دادم گفتم :قول میدم
اروم سرشو برد نزدیک گوشم گفت :باده یه قول دیگه بهم بده همیشه تا اخر عمرمون همینجوری باش
میدونم من سردم …خشکم …زیادی مغروم …ولی ازت میخوانم تو همیشه همنجوری باشی پر شور … بی ریا ….زلال…..و در اخر عاشق من
با لبخند چنگ زدم تو موهاش سرشو بلند کردم نگاهش افتاد تو نگاه شیطون من گفتم :من قول میدم تا زندم زندهی از عشقی که بهت دارم سیرابت کنم ….فقط تو هم یکم سعی کن مهربونتر باشی
امیر ابروهاشو انداخت بالا گفت : سعی میکنم ولی نمیشه
اروم نوک انگشتامو کشیدم رو کمر برهنش سرشو امد نزدیکتر پر عمق بوسیدم …
با صدای امیر چشمامو باز کردم امد کنارم
اروم لیوان اب قند تا اخر خوردم
اروم رفت عقب تکیه داد به تخت نشسته تکیه داد به تخت
پتوه هم تا زیر گردنم کشید بالا دست خودش اروم زیر دلمو ماساژ میداد
اب قند یکم حالمو بهتر کرد میتونستم چشمامو باز نیگر دارم
اروم کنار گوشم گفت : اگه هنوز درد داری مامانو صدا کنم
ماساژ دستش زیر دلم دردمو کمتر کرد
من : یکم خودم تو بغلش جا گیر کردم سرمو تکیه دادم به بازوش سرمو برگردوندم نگامو دوختم به امیر که خیلی جدی داشت نگام میکرد اروم دستمو کشیدم رو صورتش گفتم : اگه میدونستم انقدر درد داره هیچ وقت پیش قدم نمیشدم
ابروهاشو انداخت بالا یه لبخند کمرنگ نشست رو لباش گفت : پشیمونی
سرمو تکون دادم گفتم: اره دردش واقعا” طاقت فرسا بود
صورتشو اورد نزدیک صورت من گفت: عواقب شیطنتاته خانوم کوچلو
یه لبخند خبیثانه زدم گفتم: فقط شیطنت من
امیرم یه لبخند کج زد گفت : بله تحریک کننده اصلی تو بودی
با ناز اخمامو کشیدم تو هم رومو برگردوندم گفتم : چقدرم تو بدت امده بود
اروم سرشو اورد کنار گوشم گفت : قهر نکن خانوم کوچلو منم نگفتم بدم امده
برگشتم طرفش ابروهامو انداختم بالا خواستم چیزی بگم اروم لبامو بوسید گفت : بسه انقدر حرف نزن بگیر بخواب
دستشم دراز کرد چراغ خواب خاموش کرد
کمکم کرد دراز شدم خودشم پشتم دراز شد منم جمع شدم تو بغلش
دستشم زیر دلمو اروم داشت ماساژ میداد
سرمو رو بازشو جابه جا کردم چشمامو بستم خیلی زود خوابم برد .
با صدای زنگ تلفن امیر علی چشمامو باز کردم
کلافه شده بودم از این صدا
امیر دستشو از دورم ورداشت دراز کرد گوشی جواب داد
با صدای خواب الود جواب داد الو
…………..
سلام ارش خوبی
……………..
باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام یکم معطلشون کن امدم
………………
خودمو از تو بغل امیر کشیدم بیرون دمر شدم تو تخت چشمامو بستم خوابم ببره

صدای شیر اب حموم بلند شد امیر رفته بود حموم خدارو شکر دیگه درد نداشتم
اروم چشمامو باز کردم یه نگاه به ساعت کردم تازه ۸ صبح بود خوابم کلا” از سر من پریده بود
با صدای در حموم رومو برگردوندم امیر دیدم یه حوله تن پوش تنش بود با کلاشم داشت موهاشو خشک میکرد با دیدن چشمای باز امد جلوتر گفت : بهتری
سرمو تکون دادم
پاشدم ملافه تخت گرفتم دورم
همونجور که از کنارش رد میشدم میرفتم طرف حموم گفتم: لطفا” گوشیتو شبا سایلنت کن رفتم تو حموم دیگه نشنیدم چه جوابی بهم داد
سریع یه دوش گرفتم حوله گرفتم دورم یه حوله هم گرفتم دور موهام از حموم امدم بیرون
امیر داشت کرواتشو میبست
عاشق تیپای مردونشم
رفتم جلوش کرواتشو از دستش گرفتم گفتم: بده ببندم
یه نگاه به سرتا پام کرد گفت: برو لباس بپوش سرما میخوری خودم میبندم
نمیخوام کرواتو از دستش کشیدم رو نوک پنجهام بلند شدم
کروات بردم دور گردنش
تو همون مدت کوتاه که داشت کرواتشو میبستم امیر میخ صورتمو چشمام بود وقتی ازبستن کروات مطمعن شد اروم به بوسه کوچلو رو لباش زدم کشیدم عقب
هنوز نگاه امیر روم بود
نگامو ازش گرفتم حوله از دور موهام ورداشتم موهام ریخت دورم
حضور امیر پشت سرم حس کردم
اروم موهامو زد کنار یه بوسه رو گردنم زد گفت : پایین منتظرتم زود بیا
کتشو ورداشت سریع از اتاق رفت بیرون
نشستم رو صندلی میز توالت دستمو زدم زیر چونم گفتم: اخ امیر جونم تو منو دوست داری این از تو چشمات از حرکاتت میفهمم چرا ابرازش نمیکنی. …لحنت سرد گزندس ولی چشمات گرمه
سرمو تکون دادم سشوهار روشن کردم موهامو خشک کردم
فرق صاف باز کردم ریختم دورم موهای مشکیم لخت ریخت دورم
پاشدم رفتم از تو کشو یه دست لباس ورداشتم یه شلوار جذب مشکی با یه تیشرت جذب سفید تا روی کمر شلوارم کمربند سفیدمم بستم به کمرم کالژای سفیدم پوشیدم
عطرمو خالی کردم رو خودم یه مداد مشکی کشیدم تو چشمای سورمه ایم
چشمامم رنگ چشمای مامانم بود سورمه ای تیره
خیلی شبیه مامانم بودم
لبای قلوهیم
بینی کشیدم و چالای روی گونهام
فقط موهام مشکی پر کلاغی بود رنگ موهای بابام
قدمم مثل بابام بلند بود نه زیاد ولی در کل قد بلند بودم
یکم رژ صورتی زدم به لبام از اتاق رفتم بیرون
از پلها رفتم پایین عمه امیر نشسته بودن پشت میز یه سلام بلند بالا گفتم
رفتم طرف عمه که با لبخند داشت نگام میکرد گونشو بوسیدم گفتم : صبحتون بخیر
عمه : صبح تو هم بخیر عزیزم
رفتم نشستم کنار امیر
یکم از چایمو خوردم
امیر چایشو میورد گفت : من امروز دوتا جلسه خیلی مهم دارم به احتمال زیاد برا شام نمیام
سرمو تکون دادم
گفتم :منم امروز میرم برا انتخاب واحد
امیر باشه : از شرکنت راننده میفرستم با اون برو
قیافمو جمع کردم گفتم: بیخیال امیر من که بچم نیستم خودم میرم با هانیه اون ماشین میاره
امیرعصبی گفت : ولی
پریدم وسط حرفش گفتم: امیر خواهش میکنم نزار اول صبح سر یه همچین موضوع کوچیکی دعوامون بشه .
امیر کلافه سرشو تکون داد گفت :من که حریف تو زبونت نمیشم هرکاری دوست داری بکن
عمه با لبخند سرشو انداخت پایین امیر از پشت میز بلند شد
روی موهای عمه بوسید گفت :مامان جان خداحافظ
ولی از من اصلا” خداحافظی نکرد حتی نگامم نکرد
ای خدا این باز این دختر بچها باز قهر کرد
امیر رفت طرف در
سرمو تکون دادم از پشت میز بلند شدم دنبالش رفتم تو پاگرد دستشو از پشت گرفتم گفتم:
امیر علی
امیر علی
برنگشت خیلی جدی گفت : چیه دیرم شده
رفتم جلوش دستمو انداختم دور گردنش گفتم :چرا مثل بچه کوچلوها قهر میکنی
امیر علی جدی نگام کرد گفت : قهر نیستم میخوام برم دیر شده
با ناز خودمو چسبوندم بهش گفتم: این یعنی که از دستم ناراحت نیستی
یکم نگام کرد سرشو اورد پایین تر گفت: ارزو به دلم مونده یبار حرف منو گوش کنی
اخمامو کشیدم تو هم گفتم :وای امیر بدجنس نشو دیگه قبول کن زور میگی من احتیاج به بادیگارد ندارم خودم میتونم از پس کارم بر بیام
کلافه سرشو تکون داد دستام و از پشتش باز کرد گفت: باده من ساعت ۹ یه جلسه مهم دارم بزار برم دیر میشه
رفتم رو نوک پنجهام نزدیک صورتش لبامو گذاشتم رو لباش اولش هیچ عکس العملی نشون نداد ولی بعد دو ثانیه یه بوسه عمیق ازم گرفت تا جای که تمام رژم پاک شد
امیر ابروشو انداخت بالا گفت : خوب شد
با خنده گونشو محکم بوسیدم گفتم: اره

دستمو کشیدم دور لباش
که رژی شده بود
امیر از کنارم رد شد تو اینه خودشو دید گفت: باده زود یه دستمال برا من بیار
سرمو تکون دادم
رفتم از رو میز یه دستمال ورداشتم عمه با یه لبخند داشت نگام میکرد سریع نگامو ازش گرفتم همونجور که میرفتم طرف امیر صدا عمه شنیدم گفت :خودتم لباتو پا کن
لبمو گاز گرفتم رفتم پیش امیر که جلو اینه جلو در وایساده بود
دستمال دادم بهش
کشید رو لباشو گونش بعد دستمال گرفت طرف من گفت :خودتم لباتو پا کن
سرمو تکون دادم امیرم با یه خداحافظی رفت
خواستم در ببندم که صداشو شنیدم دکمه اسانسور زد گفت : باده تا ۶ باید خونه باشی
سرمو تکون دادم گفتم: باشه
در بستم رفتم جلو اینه لبای خودمو دیدم خاک بر سرم تمام رژم ریخته ب ود دور لبام
دستمال دور لبام کشیدم رفتم تو
عمه هنوز پشت میز بود
رفتم نشستم رو به روش فنجون قهوی که ناهید گذاشت جلومو یکم شیرین کردم
یکم از قهومو خوردم عمه دستشو زیر چونش بود داشت نگام میکرد سرمو تکون دادم گفتم: چیه ؟
عمه با لبخند گفت : فکر کنم دیشب موفق شدی نه
قهوی که داشت میخوردم پرید تو گلوم شرو ع کردم به سرفه کردن
عمه سریع امد طرف اروم زد پشت کمرم رو به ناهید گفت: یه لیوان اب برام بیاره
لیوان اب خوردم از سرفه زیاد اشکام سرازیر شد
عمه نشست کنارم اروم بغلم کرد گونمو بوسید اروم کنار گوشم گفت : همیشه فکر میکرد امیر علی مشکل داره چون هیچ وقت نمیتونست با جنس مقابلش ارتباط بر قرار کنه
اروم سرشو اورد نگاشو انداخت به صورت قرمز من گفت : مرسی باده
حالا ببین از این به بعد چه جوری امیر بهت وابسته میشه
صدای زنگ تلفن بلند شد
عمه روی موهامو بوسید رفت طرف تلفن وای چه به موقع بود یه نفس عمیق کشیدم قهومو خوردم یعنی امیر واقعا” بهم وابسته میشه …با هام مهربونتر میشه .
خدا کنه خدا کنه همون قدر که من امیر دوست دارم امیرم منو دوست داشته باشه
صدای زنگ موبایلم بلند شد جواب دادم الو هانیه سلام
هانیه : سلام عروس خانوم خوبی
من : مرسی
هانیه: تا نیم ساعت دیگه دم خونتونم اماده باشه
من : اکی فعلا” گوشی قطع کردم
رفتم بالا تو اتاقم .در کمدمو باز کردم مانتو کتون راسته مشکیمو ورداشتم
انداختم رو تخت مغنعه سورمه ایمم ورداشت انداختم رو تخت
مانتومو پوشیدم
رفتم جلو اینه موهامو جمع کردم بالا سرم محکم دم اسبی بستم مغنعمو سرم کردم
یکم ریمل زدم به موژهام با یکم رژ صورتی
کیف دستیمو ورداشتم پرش کردم یکم عطرم به خودم زدم
از اتاق رفتم بیرون
عمه داشت از پلها میومد بالا با دیدنم گفت :باده جان عمه من میخوام یه سر برم خونه پدرت
اخمامو کشیدم تو هم گفتم: باشه عمه جون
عمه گونمو بوسید گفت : ایرج ازم خواست راضیت کنم تو رو هم با خودمم ببرم
من : نه عمه جونم من نمیام
عمه سرشو تکون داد گفت :باشه
عمه رفت طرف اتاقش
عمه رفت منم رفتم پایین از تو جا کفشی کتونیهای اسپرت سورمه ایمو ورداشتم پوشیدم
از خونه رفتم بیرون
دکمه اسانسور زدم رفتم تو
مگه میشم دلم براش تنگ نشده باشه ۵ ساله ندیدمش از عمه هم خواستم تو روز عروسیمم نباشه یه وکلات به دایی شاهرخ داد نیومد نه اینکه دوست نداتشته باشه نیاد نیومد چون نمیخواست بهترین روزم بخاطر حضور اون خراب بشه
باعث بانی مرگ مامانم اونه اونه که مامانمو کشت اونه که با خیانتش با هوسش مادر عزیز منو برا همیشه ازم گرفت
از اسانسور رفتم بیرون
از تو حیاط گذشتم رفتم طرف در درو باز کردم رفتم تو کوچه همون موقع هم ۲۰۶ هانیه جلو پام ترمز زد
سوار شد سلام کردم به قیافه شاد سرحال هانیه
هانیه لپمو کشید گفت : چطوری خوشگله
دستمو کشیدم رو لپم گفتم: مرض بیشعور
هانیه : بیتربیت
خودتی لپمو کندی
هانیه: جیگر اون چال گونهات
من : هیز بازی در نیار چه خبر
هانیه : سلامتی عزیزم
تو چه خبر منم سلامتی برگشتم رو به هانیه گفتم: هانیه من کار بدی میکنم از بابام بدم میاد
هانیه با ناراحتی نگام کرد گفت : باز چی شده
من : هیچی عمه امروز میخواد بره پیش بابام میگه بابام گفته منم برم تا ببینتم
میگه دلش برام تنگ شده
هانیه پشت چراغ قرمز وایساد گفت : خوب باده جان تو دخترش بچهشی
میدونم پدرت مقصره ولی این که تو ازش دوری تو ازش متنفری به بدترین شکل داره مجازات میشه
بغضمو قورت دادم گفتم: هانیه نمیتونم هرو قت اسم بابام میاد مرگ مامانم میاد جلو چشمام مامانم دیونه بابام بود وقتی فهمید بابام بهش خیانت کرده طاغت نیاورد جا در جا سکته کرد
نمیتونم ببخشمش هیچ وقت نمیتونم .
هانیه قیافمو که دید فهمید منتظر تلنگریم تا بزنم زیر گریه بحث عوض کرد .
گفت : من یه سریع وسایل نقاشی میخوام بخرم میام بعد از انتخاب واحد بریم وسایلامون بخریم .
سرمو تکون دادم گفتم :اره اول برو دانشگاه
۲ ساعت طول کشید تا انتخاب واحد کردیم
از دانشگاه زدیم بیرون
هانیه گفت: بریم بازار
سرمو تکون دادم سوار ماشین شدیم
نیم ساعته رسیدیم بازار
عاشق وسایلای نقاشی بودم بوی رنگارو دوست داشتم … زبری قلموهام ارومم میکرد
کلی وسایل نقاشی خریدم
از مغازه امدیم بیرون
هانیه در ماشین باز کرد وسایلامو گذاشتم رو صندلی عقب خودشم وسایلاشو گذاشته تو صندوق
رفتیم طرف خونه
هانیه : بریم ناهار بخوریم
یه نگاه به ساعت مچیم کردم ساعت ۲:۳۰ بود
گفتم: نه برو خونه
هانیه: اکی
بخاطر خلوتی خیابونا نیم ساعت رسیدیم شهرک غرب جلو خونه نیگر داشت از ماشین پیاده شدم خودشم امد پایین کمک وسایلمو از ماشین در اوردم
گفتم : بیا بریم بالا
هانیه : نه میخوام برم خونه حورا بد جور حالش بده برم یه سر بهش بزنم
حوردا خواهر هانیس ۳ ساله ازدواج کرده الانم ۴ ماه بارداره
من : باشه گونشو بوسیدم رفتم طرف خونه
براش دست تکو.ن دادم
با کلید درو باز کردم
هانیه هم یه بوق زد دور زد رفت
وسایلمو ورداشت
رفتم طرف اسانسور
دکمه زدم
رفتم تو
طبقه ۲۰ زدم خیلی زود رسیدم بالا
رفتم از اسانسور بیرون
در خونه باز کردم رفتم تو
وسایلامو گذاشتم گوشه راهرو کتونیهامو در اوردم
ناهید سریع امد نزدیکم
گفت : سلام باده جان
من : سلام ناهید جونم
وسایلای منو میزاری بالا تو اتاقم
ناهید با لبخند سرو تکون داد گفت : البته
سریع وسایلا رو ورداشت داشت میرفت بالا گفتم :عمه امده
ناهید برگشت گفت: بله تو اشپزخونه دارن ناهار میخورن
سرمو تکون دادم
رفتم طرف اشپز خونه
اپن اشپز خونه از طرف پذیرای دید داشت از در وردی که میومدی تو دید به اشپز خونه نداشتی
رفتم طرف اشپز خونه قبل از ورودم بلند سلام کردم
وارد اشپز خونه شدم خشکم زد
دیدمش بعد ۵ سال دیدمش وای خدای من چقدر شکسته شده بابای من اینجوری نبود بابای من این همه موی سفید نداشت …. بابای من این همه صورتش شکسته نبود ….
ولی از حق نگذریم همون خوشگلی…خوشتیپ سابقشو داشت چشمای مشکیش با دیدن من برق زد
با صدای عمه ازش چشم ورداشت
عمه بلند گفت : بیا باده جان دیر کردی منو ایرج ناهارمون شروع کردیم
برگشتم طرف عمه بغضی خیلی بدی تو گلوم بود تو چشمام اشک جمع شده بود
بغضمو قورت دادم گفتم : چرا عمه ..چرا امده اینجا …مگه نگفتم دیگه نمیخوام ببینمش ..با بی رحمی تمام زل زدم به چشماش گفتم: نمیخوام قاتل مادرمو ببینم
اشکام ریخت رو صورتم
بابام نگاشو ازم گرفت سرشو انداخت پایین
عمه اروم از پشت میز بلند شد امد طرفم گفت : باده جان عمه
سرمو تکون دادم اشکامو پاک کردم
رفتم از اشپز خونه بیرون
رفتم بالا تو اتاقم
درو محکم بستم خودمو پرت کردم رو تخت از ته دلم زار زدم …گریه کردم … هیچ وقت اون شب و یادم نمیره با مامان رفته بودیم مسافرت یه سفره دو نفره منو مامان …بابام بخاطر کارای شرکت نتونست باهامون بیاد
قبل از رفتن اون سفر لعنتی زندگی خوبی داشتیم ..سوگلی بابام بودم … مامانم همیشه با خنده میگفت :کاش بابات اونقد که تورو دوست داره منم دوست داشت …بابام عاشق مامانم نبود یه ازدواج اجبار بود ولی مامانم همیشه میگه تو زندگی عاشق بابام شد ..بابام واقعا” مرد زندگی بود خانوادشو. دوست داشت
منو مامانم رفتیم شمال
قرار بود یه هفته بونیم ولی بخاطر بارون ۲روز بیشتر نموندیم … بدون این که به بابام خبر بدیم شبونه راه افتادی ساعت ۱۲ شب بود رسیدیم خونه
اروم درو باز کردیم رفتم تو خونه
من اونموقع یه دختر ۱۷ ساله بودم
مامان رفت طرف اتاق
منم رفتم طرف اشپز خونه بدجور تشنم بود خواستم اب بخورم که صدا جیغ مامان شنیدم
دویدم طرف اتاق
مامان دیدم دستش رو قلبش نگاش به تخت
سرمو بلند کردم بابامو دیدم با یه زن دیگه رو اون تخت
بود جفتشون با وحشت داشتن مارو نگاه میکردن
مامانم بیماری قلبی داشت
دکتر چند بار بهمون تکید کرده بود استرس هیجان براش خوب نیست
نگامو از بابامو اون زن گرفتم رفتم طرف مامانم ولی مامانم از حال رفته بود
قرص زیر زبونیشو سریع انداختم تو دهنش بابام اونموقع تازه به خودش امد سریع از تخت امد پایین
چند بار زد تو صورت مامان وقتی دید مامان بیهوش سریع بغلش کرد بردیمش بیمارستان
۲روز تو سی سیو بیستری بود بعد دوروزم تموم کرد مامانم رفت …برا همیشه رفت فقط بخاطر هوس بابام ..فقط بخاطر یه مرد هوس باز
هنوز داشتم گریه میکردم
صدا زنگ گوشیم بلند شد
بدون دیدن شماره جواب دادم الو
صدام از گریه زیاد گرفته بود
صدا امیر علی شنیدم
سلام باده کجای
یکم گلومو صاف کردم گفتم : سلام خوبی ..خونم
امیر علی : چیزی شده صدات چرا اینجوری
اشکامو پاک کردم گفتم : هیچی
امیر علی : داری گریه میکنی باده
بینیمو کشیدم بالا گفتم: نه
صدا جدی عصبی امیر شنیدم گفت : دروغ نگو چی شده …چرا داری گریه میکنی
یه نفس عمیق کشیدم گفتم : هیچی بابام اینجاس
امیر علی ساکت شد
گفتم : امیر کاری نداری سرم درد میکنه میخوام بخوابم
امیر: نه من زود میام خونه
من : مگه جلسه نداری
امیر : نه زیاد مهم نیست میام خونه تا نیم ساعت دیگه خونم
گوشی قطع کرد
میون اون هم اشک یه لبخند امد رو لبام
نگام انداختم به عکس امیر گفتم: قوربون نگرانیت برم من …یعنی انقدر برات مهمم که بخاطر من قید جلستو زدی
دراز شدم تو جام با همون لباسای توی تنم خوابم برد .
با کشیده شدن دستی رو صورتم چشمامو باز کردم امیر دیدم خیلی جدی زل زده بود بهم
با دیدن چشمای بازم دستشو از رو صورتم کشید عقب
گفت : چیکار کردی با چشمات
نیمخیز شدم تو جام
تکیه دادم به تخت
دستمو بردم بالا مغنعمو از سرم کشیدم بیرون
امیر هنوز داشت نگام میکرد
نگاش کردم گفتم :رفت
امیر : اره ولی مامان خیلی از دستت ناراحت
سرمو انداختم پایین نمیخوام ببینمش …هروقت میبینمش یاد مرگ مامانم میفتم …یاد این میفتم که اگه اون نرفته بود دنبال هوسش الان مامان من زنده بود .
واقعا” چه جوری میتونه بعد از مرگ مامانم که خودش باعث مرگ مامانم باز اون زن تو اون خونه نیگر داره …با اون زن زندگی کنه
امیر خودشو کشید جلو اروم بغلم کرد رو موهامو بوسید خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد عمه امد تو اتاق
خیلی جدی زل زد تو صورتم البته معلوم بود عصبی خیلی جدی امد پایین تخت وایساد
گفت : باده خیلی برام عزیز …خیلی اندازه الهام امیر علی دوستت دارم ولی داداشم برا بیشتر عزیزه انقدر که داداشمو دوست دارم بچهامو دوست ندارم….پدرت برا من خیلی عزیزه …نارحتیش منم ناراحت داغون میکنه …..
ولی تو تنها کسی که برات عزیزه امیر علی اینو خوب میدونم ولی تو رو به جون همین امیر علی قسمت میدم
پریدم وسط حرفش گفتم :عمه خواهش میکنم
میخواست به چیزی قسمم بده که نمیتونستم زیرش بزنم امیرعلی تمام زندگی ..جون منه
عمه دستشو گرفت بالا تا ساکت بشم گفت: من قسممو دادم تو رو به جون امیرعلی قسمت دادم برو پیشش ..بزار باهات حرف بزنه ..بزار دلیل کاری بگه که منم میدونم ولی نمیخوام بهت بگم
بابات بد کرد قبول دارم …ولی تاوانشم پس داد …به بدترین شکل ممکن …ندیدن تو نفرت تو بهش بد تاوانی پس داد
بد تاوانی باده
من پدر نیستم ولی میدونم از این که بچه ادم …بچهی که از خون خودشه …از پشتش وقتی با نفرت بهت نگاه میکنه چه عذابی میکشه
بعدم خیلی زود از اتاق رفت بیرون
امیر علی اشکامو پاک کرد گفت : اگه اذیت میشی نرو از بغلش امدم بیرون
از تخت رفتم پایین
مگه ندید به چی قسمم داد …به جون تو بعدم نگامو ازش گرفتم دکمهای مانتومو باز کردم رفتم طرف دستشوی
یه نگاه به خودم تو اینه کردم چشمام بدجور پف کرده بود
اب سرد باز کردم
در پوشش گذاشتم تا اب سرد پر بشه .
یه پوزخند زدم گفتم : چه توجیهی برا کارت داری اقا ایرج مقدم…..چه توجیهی برا اون زنی که کنارت خوابیده بود میخوای بیاری….برا زنی که هنوز تو خونته …..جای مامان منو گرفته تو اون خونه …شده خانم خونت
اب پر شده بود بینمیو گرفتم سرمو کردم زیر اب یخ چند ثانیه نیگر داشتم خنکی اب حالمو جا اورد
چند بار سرمو فرو کردم زیر اب
ریملام پخش شده بود رو صورتم
با یکم شامپو صورتمو شستم . حوله ورداشتم از دستشوی رفتم بیرون
امیر داشت با گوشیش حرف میزد
نمیتونم بگو یه روز دیگه
…………….
چرا زور میگی ارش میگم امروز نه خودم فردا میرم باهاش حرف میزنم
………………
عصبی دست کشید تو موهاش گفت : به درک ناراحت بشه اصلا” برام مهم نیست .
یه هو برگشت منو دیدم
گفت : ارش خودم بدن بهت زنگ میزنم
رفتم نزدیک گفتم : امیر اگه کاری داری برو من خوبم
یکم نگام کرد گفت : نه زیاد مهم نیست خودمم اصلا” حوصلشو ندارم
ناهار خوردی
من : نه
امیر علی : صورتتو خشک کن بریم پایین ناهار
من :باشه تو برو منم الان میام
امیر : باشه زود بیا .
امیر رفت
منم رفتم نشستم رو صندلی میز توالت صورتمو خشک کردم یکم کرم مرطوب کننده زدم
رفتم از اتاق بیرون
رفتم از پلها پایین امیرعلی تنها تو اشپزخونه
بود
نشست رو صندلی کنار امیر
ناهید برامون غذا کشید گذاشت رو میز
داشتیم غذامون میخوردیم که گوشی امیر علی زنگ خورد از جیبش در اورد شماره که دید عصبی قاشق غذاشو پرت کرد تو بشقاب از پشت میز بلند شد رفت طرف تراس در تراس محکم کوبید بهم
منو ناهید با بستن در یه متر از جامون پریدم عمه هراسون امد تو اشپز خونه گفت : چش شد امیر علی
شونهامو انداختم بالا گفتم: نمیدونم .
تلفنش زنگ خورد عصبی شد .
عمه سرشو تکون داد برگشت از اشپز خونه رفت بیرون معلوم بود هنوز از دستم ناراحته یکم از غذامو خوردم رو به ناهید گفتم: مرسی
از پشت میز بلند شدم
رفتم طرف پذیرای
عمه نشسته بود رو کاناپه داشت سریال مورد علاقشو میدید رفتم نشستم کنارش گفتم : اخم اصلا
” بهتون نمیاد
برگشت یه نگاهی بهم کرد دوباره نگاشو دوخت به تلوزیون
سرمو گذاشتم رو شونش گفتم : عمه راحله من مهربونه خیلی مهربون
من عمه راحله اخمو دوست ندارم
هیچ عکسلعملی نشون نداد
گفتم : میرم بعداز ظهر میرم خونمون پیش بابام
سرمو از رو شونش ورداشتم نگاش کردم اخماشو از هم باز کرده بود تو چشماش اشک جمع شده بود
گونشو بوسیدم گفتم : فقط بخاطر این که قسمم دادی اون به جون کسی که تمام زندگیمه
عمه با لبخند کشیدم تو بغل خودش گفت :خوش بحال امیر علی همچین دختری انقدر دوستش داره
همون موقع امیر علی امد تو بی توجه به منو عمه چنگ زد کتشو از رو دسته مبل ورداشت رفت از خونه بیرون در ورودی چنان محکم کوبید بهم که شیشها لرزید
رو به عمه گفتم : این چشه
عمه : چه میدونم والا همون پسر خل دیونه منه که تو انقدر دوستش داری .
با خنده سرمو تکون دادم رو به عمه گفتم: شما هم با من میاید
عمه : نه خودت تنها برو بهشم نمیگم میخوای بری
سرمو تکون دادم
بلند شدم گفتم : من میرم بالا تو اتاقم عمه سرشو تکون داد گفت : برو عزیزم .
امدم بالا تو اتاقم
گوشی ورداشتم شماره امیر گرفتم دوتا بوق خورد ریجکتش کرد
وا چرا ریجکت میکنه
دوباره شمارشو گرفتم که عصبی با داد جواب داد: باده تو یکی دیگه دست از سرم وردار انقدر زنگ نزن حوصلتو ندارم گوشی روم قطع کرد
چرا امیر علی یه هو بهم ریخت …این که از دیشب تا حالا خوب بود مهربون شده بود …باز چی شده این دوباره سگ شده
عصبی گوشیمو پرت کردم تو دیوار گفتم: به درک ……به جهنم ……تو اصلا” لیاقت نداری ……پسری دیونه از خود راضی .
پاشدم تیکهای گوشیمو ورداشتم
انداختم رو عسلی

موهامو جمع کردم بالا سرم کلیپس زدم حس شستن موهامو نداشتم .
لخت شدم رفتم طرف حموم وان پر کردم دراز شدم توش تا اب پر بشه
دستمو باز کردم نگام افتاد به خالکوبی کف دستم که اسم امیرعلی روش حک شده بود
۳ سال بود این اسمشو همراهم بود
۱۹ سالم بود که رفتم کف دستم اسمشو خالکوبی کردم
امیر علی هنوز خودش خالکوبی کف دستمو ندیده بود
ارومو دستمو کشیدم کف دستم گفتم: پسری احمق کاش میفهمیدی چقدر دوستت دارم .ولی تو پیر مرد هیچ وقت نمیفهمی
وان اب پر شد تا زیر گردنم
شیر ابو بستم سعی کردم یکم فکرمو ازاد کنم خدارو شکر موفق شدم
یه ساعتی تو وان دراز کشیدم بعدم از وان پاشدم حوله کشیدم دورم
رفتم از حموم بیرون
یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۵ بود
از تو کمد لباس ورداشتم انداختم رو تخت
یه بلوز شلوار ساده پوشیدم
پانچو جلو باز توسیمم کشیدم تو تنم
نشستم پشت میز توالت یه مداد کشیدم تو چشمامم یکمم ریمل زدم با یکم رژ صورتی موهامم همونجور که بسته بودم خوب بود
شال مشکیمم انداختم سرم کیف دستیمو ورداشتم
گوشیمم که صد تیکه شده بود بیخیالش شدم
از اتاق رفتم بیرون از پلها رفتم پایین نگام به نگاه عمه افتاد داشت مجله میخوند با دیدنم از رو کاناپه بلند شد پله اخرم رفتم پایین عمه گونمو بوسید گفت : خوشگله من برو به سلامت یکم باهاش مهربونتر باش
سرمو تکون دادم از کنارش رفتم
از تو جا کلیدی سویچ ماشینمو ورداشتم
عمه که پشت سرم داشت میومد
برگشتم گونشو بوسیدم عمه هم پیشونیمو بوسید گفت : مواظب خودت باش زیادم تند رانندگی نکن
عمه : باده جان من بهش نگفتم تو داری میری
سرمو تکون دادم رفتم طرف اسانسور دکمه هم کف زدم
از اسانسور امدم بیرون
رفتم طرف ماشینم
سوارشدم از پارکینگ امدم بیرون
خواستم با ریموت در حیاط بزنم که در حیاط باز شد پرادو مشکی امیر علی دیدم پیچید تو حیاط
کشیدم کنار که از بغلم امد رد بشه ماشین نیگر داشت اخماشم که همیشه خدا درهمه تا پنجره کشید پایین
رومو برگردوندم گاز ماشین گرفتم از حیاط زدم بیرون
یکم کم محلی برات لازم امیر علی خان….من دوستت دارم…عاشقتم ولی نمیزارم هر جور که دوست داری بهم توهین کنی . پسری از خود راضی …تقصیر منه …تقصیر منه که بهت ابراز علاقه میکنم تو اصلا” لیاقت منو نداری ….با مشت کوبوندم رو فرمون گفتم : تو لعنتی چی داری …چی داری که من اینجوری عاشقتم …اینجوری دوستت دارم
خدا لعنتت کنه
انقدر تو فکرم با امیر علی کلنجار رفتم که نفهمیدم کی رسیدم گیشا
جلو خونهمون پارک کردم یه خونه ویلای بزرگ از ماشین پیاده شدم با حسرت نگامو دوختم به خونه
خونهی که ۵ سال بود توش پا نذاشته بودم …. چراغاش روشن بود

 

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان باده پارت ۱۲

امیرعلی یه نگاه بهم کرد گفت :حسش نکردم که دوستش داشته باشم …. چشمامو بستم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *