چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان تقاص / رمان تقاص فصل ۲
کانال عاشقي

رمان تقاص فصل ۲

مامان با تعجب گفت:
– چت شد یهو؟ اوقور بخیر کجا تشریف می برین؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. فقط می خواستم از اتاق برم بیرون. ولی مجبور بودم توضیحی قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
– می خوام برم کافی شاپ هتل، آخه خوابم نمی یاد شاید اگه یه چیزی بخورم خوابم بگیره بتونم بخوابم.
– این وقت شب؟! لازم نکرده بگیر بخواب سر جات خوابت می بره.
خاله کیمیا با شرمندگی گفت:
– حرف زدنای من این بچه رو از هم از خواب باز کرد.
واقعاً دیگه نمی تونستم حرف بزنم اون یه جمله رو هم به زور گفته بودم، سپیده سریع به دادم رسید و گفت:
– نه خاله جون این چه حرفیه؟ ما از اول هم خوابمون نمی یومد.
بعدش خودشو برای مامان لوس کرد و گفتم:
– خاله جون بذارین بریم دیگه. قول می دیم پامونو از هتل بیرون نذاریم. فقط یه چیزی می خوریم و زود بر می گردیم.
مامان با اخم گفت:
– امان از دست شما دوتا … وای به حالتون اگه از هتل خارج بشین. فهمیدین؟
سپیده سریع گفت:
– چشم خاله.
بدون اینکه برای سپیده صبر کنم از در بیرون پریدم. دلم می خواست داد بزنم. خدایا! این چه مجازاتی بود؟! مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید عشقم یه آدم هرزه کثیف باشه؟ کسی که از جنس زن بیزاره! تقریباً داشتم تلو تلو می خوردم که سپیده زیر بازومو گرفت و بی حرف منو به سمت کافی شاپ کشید. اون وقت شب کافی شاپ خلوت بود و فقط یه زوج جوون مشغول حرف زدن و خورن نمی دونم چی بودن! سر اولین میز دم دستم نشستم و سرمو بین دستام فشار دادم. اشک آروم از گوشه چشمام چکید. سپیده دستامو از سرم جدا کرد و میون دستای گرمش فشرد و گفت:
– از کجا می دونی این داریوش همون داریوشه؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ بهت که گفتم هر گردی …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– این یه پازل بهم ریخته بود توی ذهن من که حالا کامل شده. همه شو چیدم کنار هم تا به این نتیجه رسیدم.
– یعنی چی؟ چه پازلی؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– یادته برات تعریف کردم مامانم با دیدن تابلو حالش بد شد و بابا کلی توبیخم کرد تا بفهمه پسره کیه؟
– آره یادمه.
– من مطمئن بودم که مامان با دیدن اون چهره یاد یه کسی افتاده و چقدر دلم می خواست اون شخصی رو که اینقدر شبیه نقاشی من بوده رو ببینم.
– خب که چی؟
– دیدی وقتی مامان به خاله کیمیا گفت دوست دارم پسر دوستمو ببینم خاله کیمیا چی گفت؟
– نه یادم نیست.
– خاله کیمیا گفت فکر نکنم از دیدنش زیاد خوشحال بشی.
– خب؟!
– از اون طرف من مطمئنم مامانم با خسرو شوهر خاله کیمیا قبلاً ها یه صنمی داشته که خاله کیمیا اینقدر
می ترسید جلوی مامان از بدبختی هاش بگه.
– آره درسته منم یه شک هایی کردم.
– داریوشی که امشب دیدیم دندونپزشک بود حدوداً بیست و هشت ساله، پسر خاله کیمیا هم همین مشخصات رو داره.
سپیده که حسابی گیج و کنجکاو شده بود گفت:
– خب خب؟
– داریوش دقیقاً شکل پدرشه، اینو از حرف خاله کیمیا که به مامان گفت فهمیدم. مامان هم با دیدن تابلوی من یاد خسرو افتاد که حالش بد شد. فهمیدی؟! این داریوش همون داریوشه من مطمئنم.
اینبار نوبت سپیده بود که سرشو بین دستاش بگیره. نالید:
– خدای من!
– سپیده بدبخت شدم رفت. عشق اولم باید کی باشه؟ پسری که …
گریه جلوی ادامه حرفمو گرفت و به هق هق افتادم. سپیده سریع لیوانی آب برام آورد و گفت:
– این آبو بخور آروم باش. حالا که دنیا به آخر نرسیده عزیزم … خیلی زود فراموشش می کنی.
– فراموشش می کنم؟ چطوری؟ برام خیلی سخته سپید من یک ساله که خواب و خوراکم شده عشق واهی فکر نمی کردم یه روزی عشق واقعیم هم تبدیل بشه به یه عشق واهی.
سپیده بی حرف سرمو کشید تو بغلش و گذاشت حسابی خودمو تخلیه کنم. منم اینقدر زار زدم تا ذره ذره اون عشقو از قلبم خارج کردم.
وقتی گریه ام تموم شد سپیده منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حالا می خوای چی کار کنی؟
هنوز هق هق می کردم، فین فین کردم و گفتم:
– تو کار خدا موندم سپیده! چرا باید اینجوری می شد؟
– هر کاری یه حکمتی داره.
– امیدوارم دیگه نبینمش چون هر بار دیدنش برام تبدیل به عذاب می شه. ولی اگه هم دیدمش باید نسبت بهش سرد باشم اینقدر سرد که از من نا امید بشه. نمی خوام براش یه طعمه باشم. نمی خوام یه وسیله برای خوش گذرونیش باشم. نمی خوام از بچگی و سادگیم سو استفاده کنه.
سپیده انگشتای دستمو فشرد و گفت:
– درکت می کنم عزیزم درکت می کنم.
سرمو روی میز گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده گفت:
– فکر کنم آرمین همون دوستشه که خاله می گفت پسر خوبیه.
زمزمه وار گفتم:
– آره منم همین فکرو می کنم چون واقعاً پسر خوبی بود.
– اگه آروم شدی پاشو بریم توی اتاق. خاله نگران می شه.
سرمو از روی میز برداشتم و تازه چشمم به بستنی های روی میز افتاد. اصلاً نفهمیدم سپیده کی سفارش بستنی داده. بی توجه به اونا گفتم:
– موافقم فقط قبلش باید دست و صورتم رو بشورم که کسی نفهمه گریه کردم.
وقتی به اتاق برگشتیم تصمیم خودمو گرفته بودم. باید فراموشش می کردم به هر قیمتی که شده بود! حتی اگه احساسم می خواست جلومو بگیره باید با عقلم پسش می زدم. باید …
* * * * * *
صبح با صدای در از جا بلند شدم. ساعت هشت صبح بود و همه خواب بودن. پتو رو روی سرم کشیدم چون اصلاً نای اینکه از جا بلند بشم رو نداشتم. تازه نزدیک صبح خوابم برده بود، ولی کسی که پشت در بود دست بردار نبود. از اینکه فقط من بیدار شدم و خوابم اینقدر سبک بود لجم گرفت. ایشی گفتم و همونطور با لباس خواب و موهای پریشون از جا بلند شدم و در رو باز کردم. از دیدن داریوش پشت در جا خوردم و دست و پامو گم کردم! با یه سینی توی دستاش جلوم وایساده بود. یه کم خودمو عقب کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم. گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟
نمی دونم داریوش از کی برای من شده بود تو! شاید از همون لحظه ای که با حرفای خاله کیمیا احترامش تو ذهنم از بین رفت. داریوش هم از صمیمیت من جا خورد و با خنده گفت:
– ببخشید رفتم واسه خودم و آرمین صبحانه گرفتم، گفتم شاید شما حال رفتن تا پایین رو نداشته باشید، برای شما هم گرفتم.
سینی رو از دستش گرفتم و به سردی گفتم:
– لطفاً دیگه از این لطف ها به ما نکن. ما خودمون دست و پا داریم، می ریم می گیریم. در ضمن اگه هم حالش رو نداشتیم، زنگ می زنیم واسمون می یارن. و نکته بعدی که باید بدونی اینه که مامانم تو اتاقه! اصلاً دوست ندارم مزاحمتای تو برام دردسر درست کنه!
با مظلومیتی ساختگی گفت:
– ببخشید نمی دونستم ناراحت می شید.
– حالا که دیگه مزاحم خواب من شدی و بخشش من هم دردی رو دوا نمی کنه. شانس هم آوردی که مامانم خوابه! لطف کن برو و دیگه هم مزاحم نشو.
و در رو محکم به هم زدم. سپیده هم از خواب پرید و با عصبانیت گفت:
– وحشی چته؟ درو شکستی.
بغض گلومو گرفته بود و بی رحمانه فشارش می داد. همانطور سینی به دست پشت در نشستم. سپیده با دیدن حال من طوری که دیگرانو بیدار نکنه پاورچین پاورچین کنارم اومد و گفت:
– چی شده؟ چرا این جوری شدی؟ این سینی چیه دستت؟ رفتی صبحونه گرفتی؟
بغضمو فرو دادم و گفتم:
– داریوش بود. رفته بود برامون صبحانه گرفته بود.
با تعجب گفت:
– داریوش؟! داریوش اینجا چه غلطی می کرد؟ اتاق ما رو از کجا بلد بود؟
– یادت نیست؟ دیشب شماره اتاق رو ازمون پرسید؟
سپیده که همه چیز دستگیرش شده بود به نرمی منو تو آغوشش کشید و گونه مو بوسید. نالیدم:
– سپیده چی کار کنم با دلم؟
– عادت می کنی عزیز دلم. خیلی زود عادت می کنی.
بعد برای اینکه منو از اون حال و هوا خارج کنه گفت:
– ببینم چی آورده برامون آقا داریوش؟ این داریوش هر چی هم که بد باشه، چاپلوسیش خیلی خوبه. بده بخوریم. دم آقا داریوشو گرم.
خنده ام گفت و گفتم:
– مردشور تو رو ببرن که اگه حرف شکم بشه، دینتو هم می فروشی. من که دیگه هیچی!
مامان و خاله رو هم بیدار کردیم و با هم صبحونه خوردیم. مجبورم شدم به دروغ بگم زود از خواب بیدار شده و خودم برای گرفتن صبحونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه قرار شد به پارک آهوان برویم. خاله کیمیا از گوشی اتاق به پسرش که مطمئن بودم همون داریوشه زنگ زد و از اون خواست همراهمون بیاد. چشمامو بسته بودم و تند تند زیر لب دعا می کردم قبول نکنه. ولی از اونجایی که من شانس ندارم قبول کرد و قرار شد همه با هم برویم. هر کاری کردم لااقل خودم از زیر بار رفتن شونه خالی کنم نشد که نشد و مامان هیچ جوره قبول نکرد من تو هتل بمونم. وقتی تو لابی هتل به اونا برخورد کردیم نگاه مامان و خاله شیلا رو تعجبی به همراه ترس پر کرد و نگاه آرمین و داریوش پر از تعجب همراه با شادی شد. من و سپیده هم مجبور بودیم خودمونو متعجب نشون بدهیم. نمی خواستیم اونا بفهمن ما زودتر به این آشنایی پی بردیم. از همون لحظه داریوش منتظر یه فرصتی بود تا بیاد کنارم و باهام حرف بزنه. اما من همه سعیم رو یم کردم که از کنار مامان تکون نخورم، با این وجود یه لحظه که مامان حواسش پرت خاله کیمیا و حرفاش شد، داریوش موقعیت رو مناسب دید و اومد طرفم، سعی کردم رومو برگردونم تا از حرف زدن پشیمون بشه و راهشو بکشه بره، اما فایده ای نداشت چون خونسردانه گفت:
– از بابت این اتفاق خیلی خیلی خوشحالم. باور کن یکی از دغدغه های فکری من این بود که بهونه دیدار بعدیمون چی می تونه باشه؟ شانس آوردم پیشنهاد مامان رو قبول کردم وگرنه یه فرصت طلایی رو از دست می دادم.
با اینکه از درون می لرزیدم ولی به سردی گفتم:
– بعکس شما من اصلاً هم خوشحال نیستم. خیلی هم ناراحت شدم چون اصلاً دوست ندارم صدای یه پسر چاپلوس مثل وز وز زنبور توی گوشم باشه.
چشمای داریوش از حیرت گشاد شدن ولی قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزنه سریع ازش فاصله گرفتم. سپیده با خنده کنارم اومد و گفت:
– وقتی داری با داریوش حرف می زنی چشمات عین بچه گربه های عصبانی می شه که پنجولاشون رو هم در آوردن و می خوان طرف مقابل رو تیکه پاره کنن.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– برعکس دلم که هنوز هم بی قرارشه.
سپیده طبق معمول با همدردی دستمو فشرد. تا شب چند جا برای گشت و گذار رفتیم، ولی به خاطر نگاه های خیره داریوش، اصلاً به من خوش نگذشت. داریوش می خواست هر طور شده علت بداخمی و بی احترامی های منو بفهمه ولی به نتیجه ای نرسید. چون من دیگه بهش فرصت حرف زدن ندادم و گذاشتم تو خماری بمونه. شب با خستگی خیلی زیاد به خواب رفتم.
* * * * * *
ظهر بود از خواب بیدار شدم که دیدم کسی توی اتاق نیست. از پنجره اتاق به بیرون سرک کشیدم. سپیده روی یکی از نیمکت های زیر پنجره اتاق نشسته بود. پنجره رو باز کردم و صداش کردم. متوجه من شد و گفت:
– ساعت خواب. رزا می دونی مثل خرسا خواب زمستونی می ری؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– مامان کو؟
– بچه لوس. تو چی کار به مامانت داری؟ بیا پایین پیش من.
– خیلی خوب اول می رم صبحونه م رو از رستوران هتل بگیرم بخورم، بعد میام.
– شکمو نیاز نیست به خودت زحمت بدی. ساعت دوازده ظهر صبحونه کجا بود دیگه؟ من برات گرفتم. توی یخچاله. کوفت کن و بیا.
– بی ادب. نوش جان که کردم، می یام پایین.
سریع پنجره رو بستم و به سمت یخچال رفتم. صبحونه کاملی که تو یخچال بود، باعث شد شاتهام دو برابر بشه. اول صبحونه مو خوردم، بعدش هم لباسامو عوض کردم. یه مانتوی تابستونه نخی سبز رنگ پوشیدم با شلوار جین سورمه ای، شال سبز سورمه ای رو هم روی سرم انداختم و یه دسته از موهای حناییمو کج ریختم روی پیشونیم. تنها آرایشم هم یه برق لب بود، البته فعلا! از اتاق خارج شدم و به محوطه رفتم. سپیده رو دیدم که پشت به من روی همون نیمکت نشسته. آروم بهش نزدیک شدم و محکم سر شونه اش زدم. یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
– دیوونه ترسیدم.
– چیه فکر کردی آل اومده ببرتت؟ نترس آل هم تو رو نمی بره.
– عوض صبح به خیرته؟
کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:
– صبح به خیر عزیز دلم. یعنی دیگه ظهر بخیر.
خندید و گفت:
– صبح و ظهر تو هم به خیر.
– حالا می تونم بپرسم مامان اینا کجان؟
– رفتن برای پیاده روی کنار ساحل. داریوش بردشون هر چند که وقتی دید ما قرار نیست بریم مثل توپی که بادش خالی بشه وا رفت.
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونی چقدر بی تاب دیدنشم ولی این دیدنا بیشتر عاشقم می کنه. من دیگه نباید ببینمش.
با صدایی از پشت سر حرفم نیمه تموم موند:
– سلام خانما. صبحتون به خیر. مهمون نمی خواین؟
داریوش و آرمین بودند. آه از نهادم بر اومد. انگار قسمت نبود من اونو از ذهنم خارج کنم. خیلی خوش تیپ و ناز شده بودن هر دوتاشون. آرمین تک پوشی مشکی پوشیده بود که سر آستین ها و پایینش با نوار سفید دور دوزی شده بود، همراه با شلوار کتون مشکی. داریوش هم تی شرت مشکی ساده و تنگی پوشیده بود. سعی کردم مثل قبل سرد برخورد کنم. به خاطر همینم با اخم گفتم:
– علیک سلام. مهمون چرا چون حبیب خداس، ولی میمون نمی خوایم چون حیوون خداس!
آرمین که از حرف کاملاً بچه گونه من جا خورده بود گفت:
– دستتون درد نکنه حالا ما میمون و حیوون شدیم؟
خداییش خودم از حرف خودم خجالت کشیدم! عین بچه ها که هی به هم می گن ادا کار میمونه میمون جزو حیوونه آینه! سریع حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
– دور از جون شما آرمین خان. شما حبیب خدایین. این حرفا چیه؟ بفرمایین بشینین.
آرمین زد زیر خنده و به داریوش گفت:
– پس اون قسمت حرفشو با تو بود داریوش …
داریوش اخماشو حسابی تو هم کشید و با غیظ زل زد توی چشمام.
آرمین به طرفداری از دوستش گفت:
– دلت می یاد رزا به داریوش بگی میمون؟ همچین یه کم از میمون خوش قیافه تر نمی زنه؟
یه دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. با اینکه دلم نمیومد ولی مجبور بودم برای حفاظت از خودم اون کار رو بکنم. چشمکی به سپیده زدم که حرفی نزنه و گفتم:
– آرمین جون تو به این می گی خوش قیافه؟ واقعاً که بد سلیقه ای!
داریوش که دیگه نمی تونست ساکت بمونه با عصبانیت گفت:
– من چه هیزم تری به تو فروختم؟ هان؟ بگو تا خودمم بدونم!
یه جورایی حق داشت عصبانی بشه. احترام به بزرگتر و همه چیز رو فراموش کرده بودم و هر چی از دهنم در می اومد بهش می گفتم. با اینحال از رو نرفتم و ادامه دادم:
– هیچی من همینطوری از تو خوشم نمی یاد، ولی برای اینکه مفهوم خوشگلی رو بهتون بفهمونم، باید نامزدم رو بهتون معرفی کنم.
هر دو با تعجب و هم زمان گفتند:
– نامزدت؟!
– آره نامزد. چرا تعجب کردین؟ به من نمی یاد نامزد داشته باشم؟
آرمین با تته پته گفت:
– خوب … چرا … ولی ما فکر می کردیم که تو مجردی. آخه سنت واسه ازدواج خیلی کمه.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
– خوب بله، ولی چون نامزدم منو خیلی دوست داره، دیگه نتونست صبر کنه تا من یه خورده بزرگ تر بشم. آخه می ترسید از دستش برم.
خوشبختانه سپیده متوجه منظورم شده بود و حرفی نمی زد. اما از قیافه اش مشخص بود که داره می ترکه از خنده! داریوش با لبخندی که سرشار از تمسخر بود گفت:
– واسه چی دروغ می گی؟! خانوم کوچولو فکر نکن با بچه طرفی. اگه محترمانه بگی نمی خوای ما دور و اطرافت باشیم فکر کنم بهتره. لازم نیست خالی ببندی.
– برام مهم نیست که تو چه فکری بکنی، ولی برای اینکه دماغت بسوزه و خیط بشی بهت ثابت می کنم.
خودمم از حرکات بچگونه خودم عذاب می کشیدم، ولی چاره ای جز این نداشتم. داریوش با حرص گفت:
– مثلاً چطوری؟
عکسی رو که لحظه آخر رضا بهم داده بود، از توی کیفم در آوردم و گفتم:
– این عکس مال روز نامزدیمونه.
عکسو گرفتن و با تعجب به اون خیره شدن. فقط تو دلم دعا می کردم که از شباهت بین من و رضا به دروغم پی نبرن که خدا رو شکر متوجه نشدند و آرمین در حالی که هنوز هم رگه هایی از بهت تو صداش موج
می زد، گفت:
– خیلی به هم می یاین. امیدوارم خوشبخت بشید.
هم خنده ام گرفته بود و هم غصه داشت دیوونه ام می کرد. همه پل های پشت سرمو داشتم خراب
می کردم. قبل از اینکه بتونم جواب بدم، داریوش که هنوز هم شک داشت، گفت:
– پس چرا حلقه دستت نیست؟
سریع جوابی رو که تو آستینم آماده داشتمو تحویل دادم:
– چون من مدرسه می رم و یه سال دیگه از درسم مونده، خرید حلقه رو موکول کردیم به بعد از درس من.
حس می کردم صدای مردونه و دلنشین دایوش لحظه به لحظه تحلیل می ره. پرسید:
– می تونم بپرسم اسمش چیه؟
– هی هی آقا داریوش زیادی داری وارد جزئیات می شی!
اما داریوش دست بردار نبود و دوباره گفت:
– چشمای اونم مثل چشمای تو زمردیه! آره؟
اوه داشت لو می رفت! سعی کردم خونسرد باشم، قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
– بله چشمای عشقم هم مثل خودمه.
از عمد روی کلمه عشق تکیه کردم که باور کنه قضیه جدیه. داریوش و آرمین با خداحافظی کوتاهی از ما دور شدن. سپیده بعد از اطمینان از دور شدن اونا، زد زیر خنده و گفت:
– حسابی حالش گرفته شد. حالا دیگه دور و بر تو نمی پلکه. خوب کاری کردی رزا.
با ناراحتی گفتم:
– با اینکه اصلاً دلم نمی خواست ولی مجبور بودم، یادت باشه به مامان و خاله ها هم ندا بدیم که تابلو بازی در نیارن.
– آره حتماً وگرنه آبرومون می ره.
یه کم دیگه با سپیده روی همون نیمکت نشستیم. هر دو سکوت کرده بودیم، من که افکارم حسابی دور و بر داریوش می چرخید، اما سپیده رو نمی دونم به چی فکر می کرد که اونطور غرق سکوت بود. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مامان و خاله ها برگشتن. از جا بلند شدیم و به طرفشون رفتیم. قضیه رو یواش برای مامان توضیح دادم و ازش خواستم برای خاله شیلا و خاله کیمیا هم بگه. مامان با نگرانی گفت:
– مگه اتفاقی افتاده؟
نمی خواستم داریوش رو جلوی مامان خراب کنم. به همین دلیل گفتم:
– نه ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه. آخه نگاهاش یه جوریه!
– امان از دست تو و این بچه بازیات! باشه می گم، ولی تو هم حواست به کارای خودت باشه. می دونی که داریوش پسر قابل اعتمادی نیست.
از این حرف مامان حس کردم دلم شکست. چقدر دلم می خواست داریوش اینقدر خوب بود که مامان اصلاً از بابت او نگرانی به دلش راه نمی داد. ولی افسوس که داریوش با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم خراب کرده بود.
* * * * * *
صبح با غرغرای سپیده بیدار شدم و دیدم مثل دیروز جز سپیده کسی تو اتاق نیست. سپیده هم جلوی آینه همینطور که داشت موهاشو برس می کشید غر غر می کرد، یه کم کش و قوس به بدنم دادم و سر جام نشستم در همون حال گفتم:
– باز دوباره بقیه کجا در رفتن؟
یه دفعه چرخید به طرفم، برسی که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد و با اخم گفت:
– تو وقت کردی یه خورده بخواب! همشون رفتن بازار مروارید. سپردن ما هم بریم پیششون.
ملافه ای که روم بود رو کنار زدم، پاهامو از تخت آویزون کردم و گفتم:
– اِ چرا تو نرفتی؟
برسی که تو دستش بود رو انداخت روی میز که صدای بدی به وجود آورد و گفت:
– برای اینکه سر کار خواب بودین. منم که باید همیشه مواظب تو باشم. اون از دیروز، اینم از امروز.
رفتم طرفش و علی رغم دست و پا زدناش، محکم بغلش کردم وگفتم:
– می دونم که تو بهترینی. اونا بی وفان که مارو ول می کنن و می رن به امون خدا.
سپیده همونطور با اخم یه تیکه موهاشو که در اثر تقلا افتاده بود تو صورتش پس زد و گفت:
– خب بسه نمی خواد خرم کنی. بذار یه خبر بد بهت بدم تا همه حرص خوردنام از دست تو جبران بشه.
دستام شل زدن و گفتم:
– چی شده؟
ازم فاصله گرفت، نشست لب تخت و گفت:
– داریوش هم خواب بوده، آرمین براش منتظر مونده که بیدار بشه با هم برن.
بازم داریوش! بازم داریوش! اه! بی توجه به منظور سپیده با قیافه در هم گفتم:
– خوب به ما چه؟
سپیده با موذماری گفت:
– نیم ساعت پیش آرمین اومد و گفت که داریوشو بیدار می کنه و منتظر ما توی لابی هتل می مونن که با هم بریم.
وای خدای من!!! دو دستی زدم تو سرم و گفتم:
– وای خدا! بازم باید با اینا بریم بیرون؟! هر روز هر روزمون داره زهرمارمون میشه! خدایا چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که اینجوری مجازاتم می کنی آخه؟
سپیده که یادش رفته بود می خواسته حرص منو در بیاره دلسوزانه گفت:
– تو محلش نذار. طبق معمول سرد باهاش برخورد کن. بعدش هم بعد از دروغی که گفتی فکر نکنم دیگه با تو کاری داشته باشه.
راه افتادم سمت دستشویی و گفتم:
– امیدوارم همینطور باشه که تو می گی. آخه تصور کن من دارم با خودم کلنجار می رم که مهر اونو از دلم بیرون کنم اونوقت اون مدام دور و بر من می پلکه. مگه اراده من از فولاد آب دیده اس؟ یه جایی کم می یارم…
یه دفعه وسط راه ایستادم و گفتم:
– سپیـــــــده می شه نریم؟
سپیده کله شو خاروند و گفت:
– من نگران مامان اینام! خاله ناراحت می شه. مامانتو که می شناسی.
– خب یه دروغی می گیم دیگه.
هلم داد سمت دستشویی و گفت:
– تا منو و تو بخوایم فکر کنیم و یه دلیل پیدا کنیم ظهر شده. پاشو بریم اینقدر هم الکی نگران نباش. انشالله که مشکلی پیش نمی یاد.
رفتم تو دستشویی و دیگه چیزی نگفتم. چاره ای نبود! صبحونه یه لقمه هم نتونستم بخورم چون اشتهامو از دست داده بودم. سرسری یک مانتوی نخی صورتی کثیف که آستینای تقریبا سه ربعی داشت پوشیدم با سلوار جین سفید و روسری ساتن سفید صورتی. موهامو هم کامل از پشت بستم. وقتی آماده شدم با سپیده از اتاق خارج شدیم. طبق قولی که آرمین داده بود، هر دو نفرشون توی لابی منتظر نشسته بودند. داریوش پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و تو یکی از دستاش یه مجله خارجی و تو دست دیگه اش فنجونی سفید رنگ قرار داشت. تک پوش قهوه ای رنگی پوشیده بود با شلوار کتون کرم رنگ. خیلی جذاب شده بود. با این ژستی که گرفته بود دخترای غریبه هم براش پر پر می زدن چه برسه به من که یکسال بود دل به چشاش باخته بودم. دستمو مشت کردم و زیر لب غریدم:
– لعنت به تو!
آرمین هم روی کاناپه لم داده بود. با دیدن ما هر دو از جا بلند شدن. دارریوش با چشمای مخمورش سر تا پامو از بالا به پایین یه بار نگاه کردم و یه تای ابروشو انداخت بالا. سپیده تو سلام کردن پیشی گرفت و بهشون سلام کرد و دست داد. منم بالاخره دست از زیر چشمی دید زدن داریوش برداشتم، آب دهنمو قورت دادم و خواستم سلام کنم که داریوش دستشو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. نمی تونستم این پسر رو درک کنم! یه بار نگاهش اینقدر مظلوم و دوست داشتنی می شد که دوست داشتم جونمو فداش کنم و یه بار دیگه اینقدر کثیف نگات می کرد که از خودت بدت می اومد. اون لحظه جز دسته اول بود، قبل از اینکه شل بشم و دستشو بگیرم اخم کردم و گفتم:
– معذرت می خوام. من با غریبه ها دست نمی دم. نامزدم غدقن کرده.
لبخند پر تمسخری لباشو کج کرد و خیلی خونسردانه دستشو کشید عقب و گفت:
– می تونم بپرسم چرا؟
– به خاطر اینکه ممکنه بیماری پوستی داشته باشید و از قضا واگیر دار هم باشه. علاوه بر اون شاید قصد و غرضی داشته باشی، من که از درونت خبر ندارم.
سپیده و آرمین ریز ریز خندیدن.
قبل از اینکه وقت کنه یه تیکه بهم بندازه که هم نونم بشه هم آبم بشه برای اینکه لجشو بیشتر در بیارم، دستمو به سمت آرمین دراز کردم و گفتم:
– صبح به خیر آرمین.
آرمین هم لبخندی زد و به گرمی دستمو فشرد و جواب صبح به خیرمو داد. داریوش از بچه بازیهای من هم خنده اش گرفته بود و هم کفرش در اومده بود. پرسید:
– از کی تا حالا با دوست من فامیل شدی؟
دوست نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم. ولی این راهی بود که قدم اولشو رفته بودم، باید بقیه شو هم می رفتم. نمی خواستم تحت هیچ شرایطی با احساسم بازی کنه. به خاطر همین با تمسخر گفتم:
– با آرمین فامیل نیستم، ولی ازش مطمئنم. چون می دونم که با هر کس و ناکسی دست نمی ده. در ضمن
می دونم که پسر بی شیله پیله و نجیبیه. هدف پلید نداره!
آرمین هم از شیطنت من خنده اش گرفته بود. گفت:
– مرسی رزا. نظر لطفته.
داریوش چنان نگام کرد که از ترس یه لحظه لرزیدم و سریع برای اینکه در برم گفتم:
– بهتره بریم. داره دیر می شه.
هنوز حرفم تموم نشده بود داریوش یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
– تو چته؟!! چهع پدر کشتگی با من داری؟!! اون شب که خوب می گفتی و می خندید، از اینکه همراهیتون کنیم هم هیچ مشکلی نداشتی؟! بعدش یهو چت شد؟ خواب نما شدی؟ دو کلمه ازت تعریف کردم خودتو گم کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ امثال تو ، تو دست و بال من ریخته! تو توشون گمی! ببین بچه، سعی نکن با این حرفای مسخره ت منو عصبی کنی، چون بد می بینی! برو دعا کن داریوش هیچ وقت عصبی نشه!
اون لحظه واقعاً لال شده بودم، اما با غیظ چشم از چشمای آبی تیره اش بر نمی داشتم. آرمین یه قدم اومد طرفش و گفت:
– اِ داریوش چته؟
خواست بازوی داریوش رو بگیره که داریوش با حرص دستشو کشید از دست آرمین بیرون و راه افتاد سمت در. سپیده هم کنار من وایساد و زیر لب زمزمه کرد:
– یا امام زمون! چه طوفانی به پا کرد!
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
– دلم می خواست بزنم تو صورتش!
سپیده دستمو کشید و گفت:
– ولش کن فعلاً! یه امروز رو دیگه نمی شه دم پرش بری. خیلی خشن و خطرناک شده! منم ازش ترسیدم.
دیگه هیچی نگفتم اما از خشم قفسه سینه ام بالا و پایین می رفتم و منتظر یه فرصت بودم تا بدجور نیشش بزنم. غلط کرد با من بد حرف زد! نکبت! ناچاراً دنبلشون راه افتادیم و یه لحظه صدای آرمین رو شنیدم که داشت به داریوش می گفت:
– داریوش چرا عصبانی می شی؟ نمی بینی حرفاش چقدر ساده است؟ از تو بعیده! اون ده سال ازت کوچیک تره!
داریوش هیچ حوابی نداد ولی از محکم قدم بردانش مشخص بود که هنوزم داره حرص می خوره.
سرعت قدماشون رو بیشتر کردن و مستقیم رفتن سمت پارکینگ. من و سپیده آرومی از پشت سرشون می رفتیم. اومدم به سپیده بگم بیاد بیخیال داریوش اینا بشیم و با تاکسی بریم، اما هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که نگام اونطرف ثابت شد. داریوش و آرمین رسیدن به ماشین داریوش ولی قبل از اینکه سوار ماشین بشن دوتا دختر فوق العاده جلف با آرایش های زننده مستقیم رفتن به سمتشون. دست سپیده رو که حواسش نبود و داشت راه خودش رو می رفت کشیدم و گفتم:
– وایسا اینجا. می خوام فیلم ببینم.
– وا! چه فیلمی یهو این وسط؟
با چشمام به اون سمت اشاره کردم. سپیده هم با دیدن اونا که دیگه به داریوش و آرمین رسیده بودن، کنار من ایستاد و با کنجکاوی نگاشون کرد. یکی از دخترا جلوی داریوش وایساد و به زبون انگلیسی گفت:
– سلام آقا.
داریوش نیم نگاهی به اونا انداخت و بدون اینکه جواب بده در ماشین رو باز کرد و یه پاشو گذاشت بالا. دختر به سرعت دوباره گفت:
– آقا عذر می خوام. می تونم بپرسم شما از کدوم کشور اومدید؟
داریوش بی توجه بهش سوار شد و در سمت خودشو بست، آرمین ولی داشت گردن می کشید و دنبال ما می گشت. ما جامون خوب بود، پشت یه پاترول قایم شده بودیم، هم می دیدمشون هم صداشون رو می شنیدم، اما اونا متوجه ما نبودن. دختره که دست بردار داریوش نبود، وقتی دید داریوش جوابشو نمی ده، در حالی که سعی می کرد یه کم ناز و عشوه صداشو بیشتر کنه گفت:
– اصلاً می تونید انگلیسی صحبت کنید؟
بعدم چرخید سمت آرمین و با مسخرگی به فارسی گفت:
– آقا این توریستتون کره؟.
داریوش قبل از اینکه اجازه بده آرمین حرفی بزنه، سریع پیاده شد، رخ به رخ دختره وایساد و با ترشرویی گفت:
– برو خانم ولم کن. حوصله داریا! من ایرانیم، ولی مطمئنم تو ایرانی نیستی. چون اگه بودی خودتو شبیه دلقکا نمی کردی.
چشام گرد شد! اولاً که داریوشو چه به این حرفا؟ دوماً دیگه دلقک که ایرانی و خارجی نداره. دلقک همه جا هست. اینم زده به سرشا. ولی واقعاً از کوره در رفتم. اون موقعیتی که می خواستم به دستم اومده بود. الان میتونستم نیشمو خیلی راحت تو تن داریوش فرو کنم و کیفشو ببرم. قبل از اینکه سپیده بتونه جلومو بگیره پریدم از پشت ماشین بیرون، نگاه داریوش و آرمین چرخید به سمتم. رفتم جلوشون، کنار دختره ایستادم و با جسارت و یه کم هم بی حیایی گفتم:
– هی! چه خبرته؟ دلت از جای دیگه پره، چرا سر اینا خالی می کنی؟ فکر می کنی نمی دونم که تموم دوستات از همین مدلن؟ حالا واسه من زاهد شدی؟ تو حق نداری به دخترا توهین کنی. حالا هر چی که می خوان باشن، باشن. پسره هرزه!
دخترا که اوضاع رو اونطوری دیدند، فلنگو بستن. ولی داریوش جلوم وایساد، خون از چشماش می بارید و رنگش از همیشه تیره تر شده بود! اصلاً نفهمیدم چی شد فقط یهو به خودم اومدم دیدم صورتم داره می سوزه! به دنبالش هم صدای فریادشو شنیدم:
– خفه شو، بسه دیگه!
حس کردم ضربان قلبم متوقف شده. تا حالا کسی به من تو نگفته بود چه برسه به اینکه به من سیلی بزنه!!! زمان از حرکت وایساده بود، هیچ کس نه حرف می زد نه تکون می خورد. نگاه داریوش رنگ عوض کرده بود، دیگه از خضم کدر نبود، حالا می شد یه چیزی شبیه شرم رو تو نگاش دید. پشیمونی! نذاشتم زمان از دست بره، از عصبانیت گر گرفته بودم، بدون لحظه ای درنگ، دستمو بالا بردم و با تمام قدرت روی صورتش فرود آوردم و گفتم:
– خودت خفه شو بی شرف!
جای انگشتام روی صورتش باقی موند. دستشو روی صورتش گذاشت و فقط نگام کرد. از حق نگذریم سیلی که خوردم حقم بود. تا من باشم با بزرگترم اینطور صحبت نکنم. نگاش تا عمق وجودمو سوزاند! چقدر دلم می خواست زار زار گریه کنم. دلم داشت می ترکید. من داریوشو می خواستم ولی داریوش پاکو. خدایا حق من از این زندگی همین بود؟ جای سیلی اش روی صورتم گز گز می کرد. ولی خودمم می دونستم قدرت سیلی من از اون بیشتر بود. سیلی داریوش بیشتر شبیه نوازش محکم بود. اولین کسی که تونست حرف بزنه آرمین بود که با خشم گفت:
– داریوش تو چه مرگت شده؟ دست روی یه دختر بلند می کنی؟ حقت بود. باید بدتر از اینا رو
می خوردی.
بعدش بدون اینکه نگاهی به داریوش بکنه اومد طرف من و با نگرانی گفت:
– خوبی رزا؟! بذار ببینم صورتتو … آخ آخ! چی شده!
سپیده هم بالاخره از شوک بیرون اومد، بغضی که می دونستم از ترس به گلوش چنگ انداخته شکست و در حالی که گلوله گلوله اشک می ریخت به طرفم اومد و گفت:
– رزا …
دستای یه کرده شو گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم:
– نترس بابا! چیزی نشده که! گریه نکن سپید …
با بغض و غیظ نگاهی به داریوش که هنوز دستش روی صورتش بود و به زمین خیره موند کرد و داد کشید:
– احمق ببین چی کار کردی!
داریوش یه لحظه سرشو اورد بالا، چشماش … وای خدایا چشماش! لبالب پر از غم بودن، تا حدی که سپیده هم حس کرد و بیخیال داد و هوار کردن سر اون شد. دستشو جلو آورد، کشید روی گونه ام و گفت:
– رزا حالا جواب خاله رو چی بدیم؟ جاش روی صورتت مونده.
آرمین گفت:
– اگه یه کم یخ پیدا کنیم، می شه جاشو کم رنگ کرد. رزا من از طرف داریوش از تو عذر می خوام. این دیوونه تا حالا همچین کاری نکرده بود. من شرمنده توام.
دلم داشت می ترکید، اما سعی کردم بخندم و جوری حال و هوای اون دو نفر رو که حسابی شرمنده و نگران بودن عوض کنم. گفتم:
– مهم نیست. بدتر شو خورد. حالا باید نگران خاله کیمیا باشین که وقتی جای انگشتای منو روی صورت شازده پسرش می بینه، چه حالی می شه.
اما تو دلم داشتم خون گریه می کردم. خر بودم! خر شده بودم، هر چقدر هم که به خودم می گفتم داریوش عوضی کثافت هرزه احمق بی شعوره نکبته! باز دلم راضی نمی شد. دلم داریوش می خواست. دلم نگاه آبیشو می خواست. منو زده بود، اما هنوزم دلم کشته مرده اش بود! خدایا این حس چه جوری اینقدر عمیق و ریشه دار شده بود که دست از سرم بر نمی داشت؟ الهی بمیرم رد انگشتام چه بد روی صورت سفیدش افتاده بود. الهی دستم بشکنه. سپیده بدون توجه به حرفای من، در حالی که روی صحبتش با آرمین بود گفت:
– حالا یخ از کجا پیدا کنیم؟ بهتره بریم از مسئول هتل بگیریم.
من زودتر از آرمین جواب دادم:
– بهتره برگردیم توی اتاق. چون پوست خودمو می شناسم. به این زودیا رنگش بر نمی گرده. مطمئناً اگه مامان و خاله کیمیا منو اینطوری ببینن بد می شه.
آرمین گفت:
– راست می گه رزا! بهتره از این جریان خونواده ها بویی نبرن. باعث کدورت می شه.
سپیده که گریه اش بند اومده بود، شونه ای بالا انداخت و گفت:
– باشه، پس ما بر می گردیم تو اتاقمون.
آرمین سرشو تکون داد و گفت:
– باشه منم تا اتاقتون همراهتون می یام.
نگاهم هنوزم دنبال داریوش می دوید، داشت عقب عقب می رفت، اینقدر رفت تا رسید به جدول پشت پاش. حس نداشت انگار چون نشست و سرشو گرفت بین دستاش، بی اراده با نگرانی گفتم:
– نه لازم نیست. ما خودمون می ریم شما بهتره پیش داریوش بمونین.
آرمین برگشت و به داریوش نگاه کرد که نگاهش گیج و منگ به نقطه ای خیره شده بود و معلوم بود حواسش اصلاً تو این دنیا نیست. آهی کشید دوباره چرخید طرف ما و گفت:
– هر طور راحتین. زیاد اصرار نمی کنم فقط مواظب باشین.
بعد از خداحافظی با آرمین، همراه سپیده به اتاق برگشتیم. تموم طول مسیر سپیده فحش به داریوش می داد و آبا و اجدادشو به هم پیوند می زد، به خصوص عمه شو مورد عنایت قرار داد. اما من، حالم خراب تر از خراب بود. رسماً دیوونه شده بود! این چه حس عذاب آوری بود دیگه؟!! قبلاض اگه ازم می پرسیدن یکی بزنه تو گوشت چی کارش می کنه، می دونستم که جوابم اصلاض چیز خوبی نیست. من الان باید از داریوش بیزار می شدم، اما چرا نشده بودم؟ چرا هنوزم قلبم از یاداوری نگاه پر از شرمندگیش بیتابی می کرد؟ چرا دوست داشتم خودمو گول بزنم و بگم داریوش حسش نسبت به من با بقیه دخترا فرق داره؟ چرا این گول زدن رو دوست داشتم؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به اتاقمون رسیدیم و رفتیم تو …
همین که وارد اتاق شدیم، تلفن زنگ خورد. چون من به گوشی نزدیک تر بودم برداش داشتم:
– بله؟
صدای متعجب مامان تو گوشی پیچید:
– رزا! شما هنوز توی هتلین؟!!
سرمو به دست آزادم گرفتم و یه وری افتادم روی تخت. همینو کم داشتم. حالا به مامان چی می گفتم؟ خدا دروغو ازمون نگیره! زود تند سریع تو ذهنم یه دروغ دست و پا کردم و گفتم:
– مامان ما تا اونجا اومدیم، ولی مجبور شدیم برگردیم هتل.
مامان با تعجب در حالی که می دونستم چشماشم گرد شده گفت:
– برای چی؟ زده به سرتون؟ راه قرض داشتین تا اینجا اومدین و برگشتین؟!
جرقه بعدی تو ذهنم زده شد و با خوشحالی از اینکه یه دروغ خوب دیگه به ذهنم رسیده گفتم:
– مامان فکر می کنم که غذای دیشب مسموم بوده، چون سپیده بد جوری دل پیچه گرفته بود. برای همین مجبور شدیم برگردیم.
صدای مامان صد و هشتاد درجه تغییر کرد و گفت:
– وای خدا مرگم بده! حالا حالش چطوره؟ من الان می یام ببرمش دکتر.
داشت گندش در میومد، سپیده هم جلوی نشسته بود روی تخت و داشت با چشمای گرد شده اش نگام می کرد و خط و نشون می کشید. سریع نیم خیز شدم سر جام و در حالی که با همون دست آزادم می کوبیدم توی سرم گفتم:
– نه نه لازم نیست! الآن خیلی بهتره. از هتل قرص گرفتم دادم بهش، بهتر شد.
– چیو چیو لازم نیست؟ مسمویت که شوخی بردار نیست! ما الان بر می گردیم.
وای داشتم بدبخت می شدم! سریع گفتم:
– مامان اصلاً گوشی رو می دم بهش با خودش حرف بزن ببین چیزیش نیست! یه دل درد ساده بود دیگه …
بعدم نذاشتم مامان هیچی بگه گوشی رو پرت کردم سمت سپیده تا خودش ادامه خاکی که تو سرمون شده بود رو جمع و جور کنه. در همون حالت پچ پچ وار گفتم:
– حواستو جمع کن سوتی ندی! یعنی رو به موت شده بودی!
سپیده با اخم همونطور آروم گفت:
– دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟
کف دستمو آروم زدم به گونه ام و گفتم:
– قربون تو برم. همین یک دفعه. خودت که دیدی چه اوضاعی شد.
سپیده با ناز و عشوه ولی به همراهی اخم، گوشی رو از من گرفت و در حالی که سعی می کرد صداش خیلی هم سرحال نباشه، با مامان و بعدش هم با خاله حرف زد. وقتی خیالم راحت شد که همه چی امن و امانه، رفتم سر یخچال، یه لیوان آب سخ خوردم و برگشتم ولو شدم روی کاناپه پایین تخت خوابا. رفته بودم تو فکر اتفاقی که افتاده بود. چقدر از دست داریوش ناراحت بودم، هم از دست خودم دلخور بودم و هم اون. من نباید اینقدر بد با اون حرف می زدم، ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه! و باز من حق نداشتم جواب سیلیشو بدم. حس بدی داشتم، یه گندی زده بودم که دیگه هیچ رقمه نمی شد جمع و جورش کرد. مرده شور منو ببرن که نمی تونستم بین عقل و احساسم کامل پیرو یکیشون باشم! همیشه این مشکلو داشتم. یه روز اینوری می شدم، شب می خوابیدم صبح بیدار می شدم اونوری می شدم! با احساس دستای سپیده دور شونه ام فهمیدم تلفنش تموم شده و اومده کنارم، همین که کنار خودم حسش کردم، همه ناراحتیم تبدیل به یه بغض شد و ترکید. سپیده بدون اینکه حرفی بزنه منو از جا بلند کرد و کشید توی بغلش، منم از خدا خواسته تو بغل سپیده یک دل سیر زار زدم.
ظهر که مامان اینا برگشتن من و سپیده روی تختا ولو بودیم و خودمونو زده بودیم به خواب. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتیم. نیم ساعتی گذاشتنمون به حال خودمون ولی خاله شیلا طقت نیاورد و اخر هم سپیده رو با نوازشاش مجبور به نشستن کرد. وقتی سپیده باهاشون حرفت زد و خیالشون راحت شد که مشکلی نیست دست از سرش برداشتن. ظهر وقت ناهار که شد از ترس اینکه مبادا داریوش رو توی رستوران هتل ببینیم قید بیرون رفتن رو زدم و با سپیده ناهارمون رو توی اتاق خوردیم. بعدم دوباره همونجا روی تخت خوابا ولو شدیم، سپیده آهی کشید و گفت:
– چه مسافرت کوفتی شده! همه ش تو اتاقیم، وقتی هم یم ریم بیرون از ترس این داریوش تو همه ش چسبیدی به من زهرمارمون می شه.
پوزخندی زدم و گفتم:
– اگه بابا بود خیلی خوب می شد!
– مثلاً بابات چی کار می کرد؟!
– هیچی ! جور تو رو می کشید، منم می چسبیدم بهش. بعد دیگه داریوش جرئت نمی کرد سمت من بیاد.
سپیده نشست سر جاش و با ناراحتی گفت:
– تو خیلی ترسویی رزا! مگه چی کارت می کتونه بکنه؟ من گفتم ازش دوری کن، نگفتم که می یاد می کشتت. اون فقط می خواست با تو دوست بشه که خوب نشد! دیگه نیازی به فرار کردن نداره.
منم نشستم و با غیظ گفتم:
– اِ انگار یادت رفته زد تو صورتم؟
– مگه خودت یادت رفته پا روی دمش گذاشتی؟ اگه اون لحظه لال می شدی می مردی؟ حتما لازم بود بری جلو قلدر بازی در بیاری؟ خوب به تو چه که اون به اون دخترا چی گفت؟ اصلا مگه تو دوس دخترای داریوشو دیدی فکر می کنی همه شون سبک اون دختران؟ شاید با دخترای سر و سنگین دوست می شه و دوستی هاش هم یه دوستی ساده است! مامان ها همیشه عادت دارن پیاز داغ یه چیزیه زیاد می کنن! مگه مامانای خودمون اینجوری نیستن؟!
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونم! دیگه عقلم به جایی قد نمی ده …
سپیده بی توجه به حرف من خم شد، اسکیت هایی که تازه خریده بودیم و هنوز داخل جعبه بود رو کشید بیرون و گفت:
– پاشو و ثابت کن که ترسو نیستی. پاشو اسکیتامون رو بپوشیم بریم تو محوطه بازی …
خودمو دوباره انداختم روی تخت و گفتم:
– بیخیال سپید، حوصله ندارم.
– بیخود کردی! پا می شی با هم می ریم اسکیت بازی. نمی شه که همه اش تو هتل باشیم و بپوسیم.
می دونستم هیچ جوره حریف سپیده نمی شم، نشستم و گفتم:
– مامانا نمی خوان بیان؟
– لابد بعد زا ناهار رفتن کافی شاپ و مشغول گپ زدن شدن، همه حرفایی که تو این سی سال جدایی نزدن رو می خوان تو همین چند روزه بزنن!
– بترکن!
سپیده خندید و گفت:
– به مامانتم دری وری می گی؟! بجنب حاضر شو بریم …
با نق نق از جا بلند شدم و سمت کمد لباسا رفتم …
***
اسکیت باز حرفه ای نبودیم اما در حد معمولی و نرمال می تونستیم بازی کنیم و زمین نخوریم. اما سپیده گیر داده بود اون لحظه یم خواست حتما با اسکیت رقص پا بره و از حرکاتش نمی دونستم نگران باشم یا بخندم! به جای بازی کردن تقریباً داشت قر می داد. همینطور که راه خودمو می رفتم سرمو چرخونده بودم سمت سپیده و به ادا اطواراش می خندیدم. یه دفعه دیدم سپیده با داد به جلوم اشاره کرد و گفت:
– رزا مواظب باش!
سریع چرخیدم، خیلی دیر شده بود! یه نفر صاف جلوم بود و اینقدر نزدیکش شده بودم که نشد چهره ش رو ببینم. یارو دستاشو انداخت دور کمرم که نگهم داره. محکم خوردم بهش و به خاطر زیاد بودن سرعتم هر دو تعادلمون رو از دست دادیم. اون افتاد روی زمین و من افتادم روش! نفسی که تو سینه ام حبس شده بود رو بیرون دادم، شالمو چون محکم دور گردنم گره زده بود که موقع بازی نیفته هنوز روی سرم بود فقط چتری هام ریخته بودن توی صورتم و نمی تونستم درست ببینم. چتری هامو با یه دست کنار زدم و چشمم تو یه جفت چشم آبی قفل شد. دستاشو هنوزم دور کمرم بودن و نگاش خیره به نگام! با صدای سوت چند نفری که توی محوطه بودن و غش غش خنده شون یهو به خودم اومدم، سریع دستامو بردم سمت کمرم و دستاش داریوشو از دور کمرم باز کردم، تو اون لحظه به این فکر کردم که چقدر دستاش داغن! اومدم از جا بلند بشم که چون هول شده بودم باز سر خوردم و اینبار کنار داریوش افتادم، داریوش نشست روی پاهاش و آروم گفت:
– مواظب باش! بذار کمکت کنم …
دستشو اورد به سمتم، با غیظ دستشو پس زدم. اون لحظه فقط به فکر این بودم که ازش دور بشم. قلبم بدجور داشت توی سینه بی قراری می کرد. به خصوص که هم نگاهش هم لحن حرف زدنش عوض شده بود. یه بار دیگه تلاش کردم و اینبار موفق شدم بلند بشم، باید یه چیزی هم می گفتم بعد می رفتم، پس گفتم:
– مگه کوری؟ جلوی پاتو نگاه کن!
رنگ نگاهش عوض شد، پوزخندی نشست کنار لبش، دستی روی شلوار جین رنگ روشنش کشید، بلند شد و گفت:
– حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم؟ جنابعالی حواستون به دختر خاله تون بود و منو ندیدین.
باز زبونمو پیدا کردم و با شیطنت گفتم:
– اگه حواسم به سپید جون هم نبود، تو رو نمی دیدم. چون پیش چشمم خیلی ریزی.
بر خلاف تصورم، این بار عصبانی نشد و فقط نگاهم کرد. یه نگاه عاقل اندر سفیهانه، گفتم:
– چیه کم آوردی؟
– من جلوی هیچکس کم نمی یارم.
– پس چرا حرف نمی زنی؟
– این حرفای پر از توهینت رو باید بذارم به پای سن و سالت. نمی خوام دوباره از کوره در برم و حرکت ناشایستی بکنم که بعد مجبور بشم سرگردون خیابونا بشم و خودمو سرزنش بکنم.
بعد از این حرف مقابل چشمای بهت زده من پوزخندی هم چاشنی حرفاش کرد و با قدمای آروم از کنارم گذشت و دور شد. دستاشو فرو کرده بود توی جیب شلوارش و سرشو هم انداخته بود زیر … اینقدر به رفتنش خیرهمونده که توی پیچ از دیدم خارج شد. دوباره دلم تو سینه داشت می لرزید. صدای سپیده منو به خودم اورد و تازه یادم اومد سپیده هم اینجا بوده و حرفای ما رو شنیده:
– منظورش چی بود؟
بغضی که داشت حنجره م رو زخم می کرد رو فرو دادم و گفتم:
– نمی دونم.
سپیده بدون اینکه دیگه چیزی بگه دستشو انداخت دور شونه م. دوتایی نشستیم روی نیمکتی که همون دور و بر بود. نگاه بعضی ها بهمون هنوزم پر از شیطنت و خنده بود. بی حوصله گفتم:
– سپیده بریم تو اتاق …
سپیده هم سرشو تکون داد. خدا رو شکر که درکش بالا بود و می دونست من توی چه برزخی افتادم و دست و پا می زنم. همین که رفتیم توی اتاق اتفادم روی تختم و ملافه رو تا روی سرم کشیدم بالا. حوصله هیچ کس و هیچی رو نداشتم. تازه سر شب بود اما من می خواستم بخوابم. هر چند که خوابم به چشمم نمی یومد و مدام به جمله داریوش فکر می کردم. حرفش به دلم نشسته بود و چون به این جمله که می گفت « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» اعتقاد داشتم پیش خودم فکر می کردم که یعنی حرفش از ته دل بوده و واقعاً از کاری که کرده ناراحت و کلافه شده و سر به خیابون گذاشته؟ مامان هر چی اصرار کرد که برای شام برم رستوران قبول نکردم و خستگی اسکیت بازی رو بهونه کردم. بهم مشکوک شده بود شدید، اینو از نگاهاش می فهمیدم. اما الان اصلا جو رو برای نصحیت و پرس و جو مناسب نمی دید. پس هیچی نگفت و دست از سرم برداشت. تا صبح توی تخت خواب این دنده اون دنده می شدم. وقتی خوب فکر می کردم می دیدم زیاد هم از سیلی داریوش ناراحت نشدم. دستمو روی گونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: «هر چه از دوست رسد نکوست».
* * * * * *
صبح روز بعد بابا با یه خبر خوش، تلخی این چند روزو از بین برد. مهران پسر عموم داشت ازدواج می کرد، هفته آینده هم عقد کنونش بود. بابا ازمون خواست زودتر برگردیم که به کارامون برسیم. بعد از این خبر، من و سپیده تصمیم گرفتیم که لباسامونو از همونجا بخریم. با مامان ها و خاله کیمیا و طبق معمول آرمین و داریوش، راهی بازار شدیم. رابطه م با داریوش مثل قبل بود ببا این تفاوت که داریوش هم زیاد سمت من نمی یومد و فقط نگام میکرد. نگاه هایی که خیلی با نگاه روز اولش فرق داشتن. هر بار که باهاش چشم تو چشمک می شدم دلم می لرزید و سریع نگامو می دزدیدم. همه امیدم به این بود که این مسافرت هر چه زودتر تمومبشه و من دیگه داریوش رو نبینم. دیدن این مدلیش فقط عذابم می داد. لباس خریدن من و سپیده هم معضلی بود! البته سپیده راحت تر از من بود و اصولاً خریدش رو توی همون مغازه اول انجام می داد و خیلی هم راضی بود همیشه. برعکس من که اگه کل مغازه ها رو زیر پا نمی ذاشتم هیچ وقت نمی تونستم از خریدم لذت ببرم. تماوم لباسا رو از نظر می گذروندیم و رد می شدیم. سپیده طبق معمول خیلی زود لباسشو انتخاب کرد. پیراهن کوتاه یاسی رنگی که پشتش ربان بزرگی به شکل پاپیون قرار گرفته بود و پایین ربان روی زمین می کشید و لباسو حسابی فانتزی کرده بود. تقریباً یه دور کامل پاساژو دور زده بودیم، ولی من اون لباسیو که می خواستم پیدا نکردم. وقت هم برای سفارش لباس نداشتیم. همین طور که بی تفاوت لباس ها رو نگاه می کردم، نظرم به لباس فروشی بزرگی جلب شد. دست مامانو کشیدم و گفتم:
– اونجا نرفتیم نه؟
مامان پیشونیشو گرفت و گفت:
– والا من دیگه نمی دونم! اینقدر تو ما رو دنبال خودت چرخوندی که سر گیجه گرفتیم.
با هیجان گفتم:
– نه نرفتیم، این دیگه آخریشه! قول می دم یه چیزی از همین جا بخرم.
بزرگی و شیکی مغازه حسابی چشممو گرفته بود. همه با هم رفتیم داخل مغازه، باد خنک کولر خستگی رو از تن همه مون خارج کرد. خاله کیمیا روی صندلی نزدیک در نشست و گفت:
– های اینجا چه خنکه! من همین جا می شینم. شما برین دوراتون رو بزنین.
خاله شیلا هم کنارش نشست و گفت:
– منم همین جا می مونم، برین شما.
مغازه چند تا قسمت داشت که از هم تفکیک شده بودن، بخش لباس های شب، بخش لباس های عروس! بخش لباس های اسپرت، و بخش کت و شلوار ها! همراه مامان و سپیده رفتیم سراغ بخض لباس های نامزدی و شب، فروشنده هم که دختر خوش رویی بود دنبالمون راه افتاده بودم و راهنماییمون می کرد. داریوش و آرمین هم نبودن! حدس زدم که رفتن سراغ کت و شلوارها! از در و دیوار مغازه لباس بالا می رفت. لباسای
فوق العاده خوشگل، که هر کدوم می تونستن یه انتخاب عالی باشن. انتخاب برام خیلی سخت شده بود. دنبال لباسی می گشتم که واقعاً تک باشد. سپیده و مامان از مشکل پسندی من کلافه شده بودن و غر می زدن. خستگی از لباس هایی که انتخاب می کردن هم مشخص بود، دست روی افتضاح ترین مدل ها می ذاشتن و می گفتن:
– همین خوبه! بخر تا بریم!
و من بهشون چشم غره می رفتم. بالاخره تو یکی از ویترین ها لباس بلند مشکی رنگی چشمو گرفت. لباس از جنس لمه بود و یه کم دنباله داشت. از بالا تا نزدیک زانو هم چسبون دوخته شده بود و قسمت کمر اون باز و یقه اش هم هفتی بود. به مامان نشونش دادم و گفتم:
– اون چطوره؟
مامان نگاهی کرد و بدون اینکه قشنگ حتی مدلشو ببینه گفت:
– خوبه! عالیه!
خنده ام گرفته بود! از فروشنده خواستم که سایز اسمال اونو برام بیاره. لباسو که آورد رفتم توی اتاق پرو و به سختی ولی تنهایی پوشیدمش. تن خور خوشگلی داشت و کمر باریکمو باریک تر از حد معمول نشون می داد. بیشترین قشنگیش به خاطر لخت بودن کمرش بود که پوست سفیدم رو فرستاده بود به جنگ با رنگ سیاه لباس! نگران بودم مامان به خاطر لختی کمرش بهم گیر بده، اما مامان اینقدر خسته بود که اصلا! چیزی نگفت و فقط تاییدش کرد. لباس رو در آوردم و از اتاق پرو بیرون رفتم، فرونشده لباسو ازم گرفت و رفت که بپیچتش. مامان هم دنبالش راه افتاد که پولشو حساب کنه. نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی دیدم خبری از داریوش و آرمین نیست و می تونم یه کم از بقیه فاصله بگیرم بدون اینکه چیزی به کسی بگم رفتم سمت لباس عروس ها. البته چراغ اون قمست خاموش بود و من فقط اط تابلوییکه بالای قسمتش زده شده بود فهمیدم اون قسمت مخصوص لباس عروسه. ار فروشنده خواستم اگه مشکلی نداره چراغ رو برام روشن کنه اونم با لبخند چراغو روشن کرد. دختر بودم دیگه! عشق لباس عروس و این جور چیزا رو داشتم! همین که چراغ روشن شد از دیدن لباس وسط اتاق که توی یه ویترین بزرگ گرد قرار داشت و می چرخید حیرت زده خشک شدم! باورم نمی شد! لباسه خیلی خیلی خوشگل بود. اون قدر خوشگل که نمی تونستم چشم ازش بردارم. ترکیبی از دو رنگ سفید و نقره ای بود. درست شبیه لباس پرنسس های قصه ها! جلو رفتم و دقیق نگاش کردم. بعضی قسمتاش یه کم پر هم کار شده بود و جلوه اش رو بیشتر می کرد. قشنگیش به پوشیده بودنش بود! چون آستین سه ربع داشت. کاش می شد لمسش کنم، مطمئن بودم حسابی لطیفه. آنقدر محو تماشای لباس شده بودم که متوجه حضور کس دیگه ای تو اتاق نشدم.
با صدای داریوش یهو از جا پریدم و چرخیدم به طرفش:
– لباس قشنگیه!
یه لحظه دست و پامو گم کردم، ولی خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با خشم ساختگی گفتم:
– نیازی به تعریف تو نداره.
بی توجه به زبون تلخ من همینطور که خیره به لباس مونده بود، قدمی جلو اومد و گفت:
– سلیقه ت هم عالیه.
– اون هم به تو ربطی نداره.
– می خوای این لباس رو بخری؟
طوطی وار گفتم:
– بازم به تو ربطی نداره.
اونم انگار واسش مهم نبود من دارم چی می گم که ادامه داد:
– ازدواج واست زوده خانم کوچولو! ولی مطمئنم که نامزدت اینو می پسنده.
کم کم اشک داشت به چشمم هجوم می آورد. داشتم کم می آوردم، برای جلوگیری از هر اتفاقی خواستم از اتاق بیرون برم که راهمو سد کرد و گفت:
– چند لحظه صبر کن، باهات کار دارم.
با اعصابی خراب و صدایی لرزون گفتم:
– من با تو کاری ندارم.
– ولی باید به حرفام گوش کنی.
دیگه نمیتونستم بمونم، خواستم از زیر دستش برم که اجازه نداد، جلوی در رو بسته بود و هیچ راه فراری هم برام باقی نذاشته بود. با حرص گفتم:
– برو اونطرف وگرنه جیغ می زنم.
واقعاً هم این کارو می کردم. چون از لحاظ روانی تو حالت فوق العاده بدی قرار گرفته بودم و فشار زیادی رو تحمل می کردم. قبل از اینکه بتونم تهدیدمو عملی کنم داریوش با ناراحتی توی چشمام نگاه کرد. نوعی خواهش توی چشماش موج می زد. اونقدر معصومانه نگام کرد که نتونستم حرفی بزنم یا عکی العملی نشون بدم. انگار از چشمام خوند که آروم تر شدم، گفت:
– رزا من … من ازت معذرت می خوام. نباید اون کارو می کردم. می دونم که نمی تونی منو ببخشی، ولی ازت
می خوام که این کارو بکنی.
مبهوت نگاش کردم! داشت از من عذر خواهی می کرد؟! از من؟!! کسی که ده سال ازش کوچیک تر بود؟ اصلا براش اهمیتی نداشت؟ بغضم داشت می ترکید! خدایا باید یه کاری می کرد. باید یه جوری وادراش می کردم بره از سر راهم کنار. لعنتی با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم زیر سوال برده بود. حالا جلوم وایساده بود ننه من غریبم بازی در می اورد؟ توی چند ثانیه مغزم قفل کرد و قبل از اینکه بتونم جلوی زبون مزاحممو بگیرم با بی رحمی گفتم:
– ازت متنفرم!
ولی خدا شاهده که نبودم! اون جمله رو گفتم که نکنه از دهنم بیرون بپره و بگم عاشقتم! قبل از اینکه بتونم از اتاق خارج بشم، دستمو گرفت. سکوت کرده بود، منم دیگه نمی تونستم چیزی بگم. فق می خواستم برم! می خواستم برم!! بعد از چند ثانیه سکوت صداشو شنیدم، صدایی که انگار از ته چاه در می یومد، گفت:
– چرا؟
وای خدایا خودت کمکم کن! این چرا منو ول نمی کنه؟ با خشم دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم چیزی رو که خیلی وقت بود داریوش رو سردرگم کرده بود:
– بعد از اون همه حرفی که در موردت شنیدم و اون کاری که ازت دیدم، می خوای چه احساسی نسبت بهت داشته باشم؟
با تعجب دوباره پیچید جلوم و گفت:
– درمورد من چی شنیدی؟ لابد مامان بهت در مورد گذشته من گفته آره؟ بهت حق می دم. همه حرفایی که در مورد من شنیدی، حقیقت داره. ولی مهم الانه. رزا … رزا باور کن من تا حالا از کسی عذر خواهی نکردم. ولی در مورد تو فرق می کنه! چون از دیروز صبح تا حالا آروم و قرار ندارم.
کثافت پس اعتراف میکرد که هرزه است! حتی انکارش هم نکرد! چه خونسرد توی چشمام نگاه کرد و گفت هر چی که شنیده حقیقت داره! لعنتی! زدم زیر دستش که دوباره به سمتم دراز کرده بود و غریدم:
– حالا هم می خوای منت سرم بذاری که اومدی عذر خواهی کنی آقای دکتر؟
چشماشو گرد کرد و سریع گفت:
– نه نه ! اصلاً اینطور که تو فکر می کنی نیست. من دارم از ته دلم عذر خواهی می کنم.
داشتم از حرص منفجر می شدم، کم مونده بود دوباره بزنم توی صورتش! وقتی می گم هرزه است تازه بهش بر می خوره! گفتم:
– به هر حال دیگه حنات پیش من رنگی نداره، پس بی خود دور و بر من نگرد که چیزی نصیبت نمی شه.
حس کردم برای لحظه ای گذرا خشمو تو نگاش دیدم ولی خیلی زود رنگ باخت و گفت:
– چرا! یه چیزی نصیبم می شه. اونم یه احساس شیرینیه که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. سوزنده ولی شیرین مثل عسل! در ضمن اینو هم بدون، من دور و بر تو نمی گردم که چیزی نصیبم بشه! چون روی تو هیچ فکری نکردم و هیچ وقت هم نمی کنم! فقط اومدم عذر خواهی کنم، همین و بس!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، از اتاق خارج شد. تحلیل رفته تکیه دادم به دیوار، زانوهام از تو می لرزیدن و ایستادنو برام سخت کرده بودن. صداش تو گوشم می پیچید. زیر لب گفتم:
– بس کن داریوش! داری داغونم می کنی. مگه من چقدر توان مقابله با تو رو دارم. تویی که پر از جذابیتی. آخه دیوونه مگه من به تو نگفتم نامزد دارم؟ این چه حرفیه که تو بهم می زنی؟ حس شیرینتو کجای دلم بذاریم؟!!!
با شنیدن صدای مامان، که داشت صدام می زد و دنبالم می گشت، بغضمو فرو دادم و منم از اتاق خارج شدم.
*****
روز بعد دیگه وقت برای گشت و گذار نداشتیم و تموم وقتمونو صرف بستن چمدون ها کردیم. ساعت دو بعد از ظهر پرواز داشتیم. ساعت یک مسئول هتل زنگ زد و یاداوری کرد که باید به فرودگاه برویم. ایش! حالا فکر کرده نمی ریم و یه شب دیگه باید ازمون پذیرایی کنن! نیست بارمون رو دوششونه! همه بار و بندیلو توی جایگاه مخصوصی که یکی از پیش خدمتکای هتل آورده بود گذاشتیم و از اتاق رفتیم بیرون. دلم خیلی گرفته بود، داشتیم می رفتیم! شاید دیگه هیچ وقت داریوش رو نمی دیدم. به جایی رسیده بودم که دیگه نیم دونستم این به نفعمه یا به ضررم! تو راه پایین رفتن از پله ها مامان به خاله کیمیا زنگ زد که رفتنمونو خبر بده و باهاش خداحافظی کنه. دلم یه گلوله پر آتیش بود. باورم نمی شد که باید اینقدر راحت از عشق واهیم بگذرم. از اونی که فکر می کردم اگه یه روز پیداش کنم همه وجودمو خالصانه بهش تقدیم می کنم و برای داشتن دل دریایی و آسمون پاک چشاش همه چیزمو می دم. بغض دائماً همدم گلوم شده بود و غم همدم چشمام. سپیده وقتی دید قدمام سنگین شده و سخت دارم راه می یام، کنارم اومد و آروم گفت:
– می دونی چیه رزا؟ باید یه اعترافی بکنم.
گیج و بی حواس گفتم:
– چه اعترافی؟
– در مورد داریوش …
حواسم جمع شد، چرخیدم به سمتش و با کنجکاوی و یه کوچولو نگرانی گفتم:
– چی شده؟!
لبخندی زد و گفت:
– من دیگه از داریوش بدم نمی یاد.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– چرا؟ یعنی تو هم می خوای بری تو جبهه اون؟
– درسته که اون روز نسنجیده عمل کرد، ولی من حرفاشو توی لباس فروشی شنیدم. خودشم پشیمونه. در ضمن نگاهاش با گذشته فرق کرده.
خودمم با سپیده هم عقیده بودم، ولی چه کاری از دستم بر می یومد؟ من حتی نمی دونستم دلیل اینکه داریوش دور و برم می پلکه چیه! حتی یه هدف مشخص هم نداشت. به چی اون می تونستم دل خوش کنم؟ با این وجود برای دلداری دادن به خودم گفتم:
– گول حرفاشو نخور. اون استاد به دست آوردن دل هاس. به نظر من نگاهش همون نگاهه، فرقی نکرده.
– چرا رزا. بی انصاف نباش! نگاه اون دیگه اون نگاه هیز و دریده چند روز پیش نیست. مثل نگاه یه بچه بی گناه و معصوم می مونه.
با کلافگی گفتم:
– نه به نظر من فرقی نکرده. اگه هم کرده من که چیزی ندیدم.
همون لحظه آخرای محوطه داریوش و آرمین و خاله کیمیا رو دیدم که منتظرمون ایستاده بودن. با دیدنش باز دلم تو سینه تکون خورد اما یکی زدم تو سرش و خفه اش کردم. یه شلوار سبز ارتشی پوشیده بود با تی شرت سفید. موهاش درست شبیه یه گندم زار بود که افتاده بود به دست باد و پریشون شده بود. وقتی دست توی موهاش لختش میکشید حس می کردم دستشو صاف می کشه روی قلب من و دلم از حال و کار می رفت! سپیده که مکثمو توی حرکت دید دستمو کشید و بردم اون سمت. سرمو انداخته بودم زیر که باهاش چشم تو چشم نشم، فقط یه سلام خشک و خالی کردم و عقب ایستادم تا بقیه خداحافظی هاشونو بکنن. مامان و خاله کیمیا مثل روز اولی که همو دیده بودن، دوباره داشتن گریه می کردن. سعی کردم نگاهمو بدم به اونا تا حواسمم پرت بشه و نگاه سرکشم رد نگاه سنگین داریوشو نگیره و بیچاره م نکنه. مشغول تماشای اون دو تا بودم که آرمین به طرف من و سپیده اومد و گفت:
– حالا یعنی دیگه ما هیچ وقت نمی تونیم همدیگه رو ببینیم؟
داریوش سر جاش ایستاده بود، همین باعث می شد راحت تر بتونم با آرمین صحبت کنم. با غصه گفتم:
– دنیا کوچیکه آرمین! خدا رو چه دیدی؟ شاید بازم همدیگرو ملاقات کردیم.
– ولی من به این که دنیا کوچیکه اعتقادی ندارم. من خودم یه کاری می کنم که دوباره ببینمتون.
– چی کار؟
چشمکی زد و گفت:
– حالا بعداً می فهمی.
می خواستم بگم خیلی ازت ممنونم اگه این کار رو بکنی! ولی به جاش لبخندی زوری زدم و گفتم:
– خیلی خوب آقا آرمین. این چند روزه بدی خوبی هر چی از ما دیدین حلال کنین.
آرمین که از لحنم خنده اش گرفته بود، گفت:
– به همچنین.
بعد یه کم توی صورتم خم شد و آروم گفت:
– ولی دستت درد نکنه. خوب این داریوش رو سر جاش نشوندی.
تو دلم گفتم: « برای سر جا نشوندن اون اول دلم رو نشوندم سر جاش». خواستم جوابشو بدم که نگام سرکش شد و رفت سمت داریوش، داشت با اخم نگامون می کرد. به من که! ولی بدجور آرمین رو زیر نظر گرفته بود! سریع نگامو دزدیدم و با خنده ای مصنوعی گفتم:
– قابلی نداشت.
صدای سپیده کنار گوشم بلند شد:
– هی رزا! گناه داره داریوش! برو باهاش خداحافظی کن. من باهاش حرف زدم اما اصلاً تو حال خودش نبود.
این سپیده هم چه انتظارایی از من داشت! خواستم مخالفت کنم که دستشو گذاشت تو کمرم و با یه حرکت هولم داد جلو که باعث شد تا نصفه راهو پرش کنم! برگشتم عقب و چشکم غره ای نثارش کردم، خندید و شکلک در اورد. آرمین هم داشت می خندید. از گوشه چشم مامان اینا رو هم نگاه کردم، اصلاً تو حال و هوای معنوی غرق بودن!!! ما رو نمی دیدن دیگه! برگشتم سمت داریوش، داشت نگام می کرد، نگامو که اسیر کرد بی اختیار رفتم به سمتش … شاید اینطوری بهتر بود. دلم نمی خواست حالا که ممکن بود دیگر هیچ وقت همدیگرو نبینیم، با خاطره بد از هم جدا بشیم.
جلوش ایستادم، دستمو اول یه بار محکم مشت کردم که لرزششو قطع کنم. اینقدر سفت فشارش دادم که وقتی بازش کردم چند ثانیه طول کشید تا دوباره خون برگشت توی دستم و رنگ طبیعی گرفت. لرزشش تا حدودی متوقف شد، می موند لرزشش صدام که اونو هم هیچ هیجوره، هیچ کاریش نمی تونستم بکنم! سعی کردم غصه مو پشت لحن شوخم مخفی کنم. همون دست بدون لرزشمو بردم سمتش و با سرخوشی ظاهری گفتم: – امیدوارم دیگه همدیگرو نبینیم.
با چهره ای گرفته دستشو اورد جلو، اینقدر آروم دستشو حرکت داد که حس کردم اسلوموشنه!همسن که دستمو گرفت توی دستش یه لحظه تکون خوردم! دستش مثل یه تیکه یخ بود! با ناراحتی که تو نگاه و لرزش صداش مشهود بود گفت:
– منو بخشیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– بهتره فراموشش کنیم. نمی خوام با خاطره بد از هم جدا بشیم.
دست آزادشو کشید روی پیشونیش، نفسشو فوت کرد و گفت:
– میخوام! ولی نمی تونم فراموشش کنم. همش اون صحنه جلوی چشمامه!
سرمو چرخوندم سمت مامان که ببینم در چه حاله! دوست نداشتم حالا که حساس شده آتو دستش بدم. متاسفانه مامان بدجور زوم کرده بود رومون، همین که دید نگاش می کنم با اخمای درهمش گفت:
– زود باش رزا. الان جا می مونیم.
سریع و دستمو از دست داریوش کشیدم بیرون و گفتم:
– من باید برم. کاری نداری دکی جون؟
داریوش انگار متوجه هیچی نبود، چون حالا علاوه بر مامان، خاله کیمیا و خاله شیلا هم به ما خیره شده بودن! با همون حالت پریشونش گفت:
– فقط ازت می خوام که از من متنفر نباشی. همین!
لبخند تلخی زدم و تو دلم با پوزخند گفتم:
– تنفر؟ کجای کاری که چشمای آبیت دل من رو به اسارت کشیدن. کاش می تونستم ازت متنفر باشم.
وقتی دیدم منتظر جوابه، از طرفی مامان داشت می یومد به سمتون، سر سری گفتم:
– سعی خودمو می کنم. خداحافظ.
– رز…
بی اراده وایسادم، آرمین هم رفت سمت مامان که نگهش داره تا داریوش بتونه ادامه حرفاشو بزنه! غمی که تو صداش بود بدنمو به لرزه می انداخت:
– بله؟
آهی کشید و گفت:
– خوش به حالش!
– کی؟
– همونی که تونسته صاحب چشات بشه!
این بار دیگه واقعاً مونده بودم که چه جوابی بهش بدم. اصلاً چه جوابی داشتم به دل پریشون خودم بدم؟ با صدایی لرزان دوباره گفت:
– شانس در خونه شو زده! بد رقمه هم زده!
از رفتارای متناقض داریوش کلافه بودم، پوزخندی زدم و گفتم:
– نه به حرکت اون روزت، نه به حرفای الآنت!
– من متغیر نیستم رزا، ولی می دونی … بذار بهت یه اعترافی کنم. پریروز که به تو سیلی زدم، دقیقاً همون لحظه که دستم روی صورتت نشست، قلبم گرفت. نمی دونم چرا؟ ولی دردی که توی قلبم بود، خیلی بیشتر از درد سیلی تو بود. وقتی جواب سیلی منو دادی دردم بهتر شد، ولی هنوزم تا وقتی که منو نبخشیدی باقی مونده اون درد که مثل یه بار سنگین روی قلبمه منو آزار می ده. حالا دیگه برو. نمی خوام خاله شکیلا ناراحت بشه. می دونم که زیاد از دیدن من کنار تو خوشحال نمی شه. نمی دونم چرا همه یه جور بدی به من نگاه می کنن …. همه به کنار تو … درد نفرت تو برام از هر چیزی سنگین تره.
مونده بودم چی جوابشو بدم که بازوم به شدت کشیده شد و مامان با غیظ کنار گوشم گفت:
– مگه نمی گم دیره؟!!
اصلاً نفهمیده بودم مامان کی از دست آرمین در رفته! داریوش پلکاشو یه بار به نشونه خداحافظی باز و بسته کرد و من نگامو ازش گرفتم. می خواستم از اون حرفاش که وجودمو به لرزه می انداخت فرار کنم. من دیگه طاقت استقامت جلوی غم چشمای داریوشو نداشتم. خداحافظی با بقیه خیلی سر سری انجام شد و راهی فرودگاه شدیم. تو راه مامان خون خونشو می خورد. هی می خواست باهام حرف بزنه، هی جلوی سپیده و خاله شیلا مراعات می کرد. اما می دونست طوفان بدی تو راهه! اون لحظه توبیخ مامان برام چندان اهمیتی نداشت، حرفهای داریوش بود که مرتب توی گوشم زنگ می زد. مطمئن بودم که تا زنده ام بغض صداشو فراموش نمی کنم.
* * * * * *
هیچی از پروازمون نفهمیدم، کلشو توی هپروت و حرفایی که از داریوش شنیده بودم سیر می کردم. باید یه طوری با خودم کنار می یومدم. هم با خودم هم با عشقی که بدون توجه به مخالفت و تلاشای من می خواست همه وجودمو پر کنه. حالا با دوری اون چی کار می کردم؟ باید هر طور که شده بود داریوشو از ذهنم خط می زدم، برای همیشه! گفتنش راحت بود اما عملش … بالاخره رسیدیم و از هواپیما پیاده شدیم. بابا و عمو پیمان، بابای سپیده دنبالمون اومده بودن. رضا و سام هم که هنوز شمال بودن. اونجا دیگه وقت جدایی بود، با سپیده اینا خداحافظی کردیم و همراه بابا و مامان رفتیم خونه … تو راه مامان غرق صحبت با بابا بود و به کل یادش رفت قصد داشته منو توبیخ کنه! همینجور که قضایا رو براش تعریف می کرد رسید به قضیه خاله کیمیا و از سیر تا پیاز همه رو برای بابا گفت.
اخمای بابا حسابی در هم شده بود، وقتی حرفای مامان تموم شد با نگرانی گفت:
– شکیلا … مطمئنی کیمیا همه چیو فراموش کرده؟ نکنه فکری تو ذهنشون باشه؟!
مامان سریع گفت: – نه بابا! دیدنمون کاملاً اتفاقی بود! بعدش هم کیمیا حسابی داغون و خسته بود.
– نمی دونم! اما حواستو جمع کن … من به تو اعتماد کامل دارم. خودت هم اینو خوب می دونی. اما نگران کیمیا و خسرو هستم!
به اینجا که رسید توی آینه نگاهی به من انداخت که روی صندلی عقب کز کرده بودم و گفت:
– رزا … حالا راحت تر می تونم ازت سوال بپرسم! اون نقاشی که تو کشیدی، نقاشی خسروئه! شوهر دوست مامانت، مطمئنی که هیچ وقت اونو جایی ندیدی؟
سیخ نشستم و گفتم:
– وا بابا! من خودم به اندازه کافی سر این جریان گیج و گنگ هستم! اصلاً هم نمی دونم دلیل اینکه پسر دوست مامانو کشیدم چیه! در ضمن … من پسرشو کشیدم … نه شوهرش!
مامان آهی کشید و گفت:
– من که یه کلمه از حرفای تو رو باور نمی کنم! می خواستم هزار بار توی کیش باهات حرف بزنم موقعیتش پیش نیومد. اگه جایی ندیدیشون از کجا اینقدر دقیق کشیدیش؟ به علاوه … اون همه صمیمیتت با داریوش دلیلش چی بود؟!! نشنیدی کیمیا چی گفت؟ پسرش دختر بازه! برای چی می ذاشتی نزدیکت بشه؟!!! رزا تا کسی باید از دستت حرص بخورم!
– تا وقتی به من اعتماد ندارین وضع همینه! بهترم نمی شه … مادر من! من اونو از کجا دیدم؟ بعدش هم خوبه دیدین من طرفش هم نمی رفتم. الکی گفتم نامزد دارم! آخه چرا بهتون الکی می زنین؟ خوبه برم معتاد بشم؟!!
بابا خنده اش گرفت و گفت:
– خوب به ما هم حق بده! چطور می شه چنین چیزی رو باور کرد؟!!
– من چه می دونم! اینا قوانین متافیزیکه! ذهن مامان فکر کنم توی دی ان ای های من بوده منتقل شده بهم!
مامان سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
– چی بگم والا! اما فرهاد یادته وقتی رزا حدودا چهار سالش بود یه بار توی اتاق من عکس خسرو رو دید؟
بابا فرهاد با تعجب گفت:
– چی؟!! کی؟!! نه یادم نیست! کدوم عکس خسرو!
– ای بابا! یه جوری می گی انگار صد تا عکس از خسرو داشتیم، یه دونه عکس داشتم ازش که سر سفره عقد بودیم، گفتی دوست داری این عکس رو همیشه نگه داریم که یادمون باشه چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم و قدر لحظه هامون رو بدونیم.
بابا فرهاد سرشو تکون داد و گفت:
– آهان! آره … آره … رزا کی اونو دید؟
– فرهاد ذهنت ماشالله خیلی مشغوله ها! همون موقع بهت گفتم، کلی هم در موردش حرف زدیم. من داشتم عکسای آلبوم رو مرتب می کردم، اینو چون همینجوری گذاشته بودمش لای آلبوم افتاده روی زمین ، نفهمیده بودم. رزا ورجه ورجه کنون اومد توی اتاق که نقاشیشو نشونم بده، عکسو دید … خم شد برش داشت گرفتش طرف من گفت «اِ مامان تو عروس شدی؟ این آقاهه کیه کنارت؟ شبیه عروسک من می مونه!» من با دیدن عکس دستش سکته کردم که مبادا به کسی بگه. ازش گرفتم سریع قایمش کردم گفتم این من نیستم. اشتباه دیدی. رزا هم چون از حرکت یهویی من ترسیده بود لب ورچید گفت اصن خودم یکی از روی عروسکم می کشم خوشگل تر از مال تو ، عروسشم خودم می شم. بعدم زد زیر گریه رفت از اتاق بیرون …
بابا لبشو مکید و گفت:
– هان! آره داره یه چیزایی یادم می ره ، چقدر تو ترسیده بودی که مبادا رزا چیزی جلوی فک و فامیل بگه …
– دقیقاً … می گم نکنه این رفته باشه تو ضمیر ناخودآگاهش حالا این شکلی کشیده باشتش؟
– مگه چنین چیزی ممکنه؟
– چه می دونم والا؟ اگه امکان نداره پس رزا داریوش یا خسرو رو یه جا دیده عینشو کشیده …
– حالا پسرش واقعاً اینقدر شبیهشه؟
– مثل سیبی می مونه که از وسط نصفش کرده باشن …
بابا از آینه نگاهی به من کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن دهن باز مونده من زد زیر خنده ! چه حرفایی شنیده بودم! مامان و خسرو سر سفره عقد؟!!! مگه می شه؟!! بابا با خنده رو به مامان گفت:
– تحویل بگیر خانوم!!!
مامان برگشت عقب و اونم با دیدن من خنده اش گرفت! حالا اینا هم مسخره کردنشون گرفته بود! دهنمو به زور بستم و گفتم:
– اینجا چه خبره؟ مامان تو قبلاً زن خسرو بودی؟!!
خدنه مامان و بابا شدت گرفت و من تقریباً داد کشیدم:
– دِ نخندین! جواب منو بدین …
مامان جلوی خنده اش رو گرفت و گفت:
– همینور که این جریان رو باری رضا گفتم، وقتش شده که برای تو هم تعریفش کنم. اما الان نه، بذار بریم خونه خستگیمون در بره … همه چیو برات می گم!
چی می تونستم بگم؟!! ناچاراً سکوت کردم. نکنه داریوش داداشم باشه؟!! نه بابا! امکان نداره! حتی تصورش هم بیچاره ام می کرد. وقتی رسیدیم خونه با وجود اون همه دغدغه فکری احساس آرامش کردم و به این موضوع پی بردم که هیچ وقت هیچ جا مثل خانه خود آدم نمی شه. مامان که رسیده نرسیده چپید توی اتاقش که استراحت کنه، بابا هم همراهش رفت و به من اجازه فضولی بیشتر رو نداد. منم برای جلوگیری از خل شدنم، بعد از تعویض لباس گوشی تلفن رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم تا یه کم از اون حال و هوا خارج بشم . با حرف زدن با داداشم آروم می شدم. مطمئن بودم! بعد از چند بوق صدای سر خوشش توی گوشی پیچید:
– بله بفرمایید.
– سلام داداشی.
– سلـــــام … رزا خوبی؟ رسیدین؟
– آره رسیدیم. الان توی خونه ایم. دلم برات خیلی تنگ شده بود بهت زنگ زدم. تو خوبی؟
– منم دلم برای خواهر عزیزم تنگ شده بود. خوبم. چه خبرا خوش گذشت؟
– خبرا پیش شماست آقا رضا. الان یه هفته اس اونجایی. شیطونی که نمی کنین انشالله؟
قهقهه ای سر داد و گفت:
– آخ رزا دست رو دلم نذار که خونه! اینجا همه به فکر خودشونن. منم که می دونی چقدر خجالتی ام! روم نمی شه با کسی حرف بزنم.
– آخی بمیرم الهی برات. می دونم چقدر کم رویی!
در همون حین صدای دختری از اون طرف خط اومد:
– رضا! داری با کی حرف می زنی؟ بچه ها سراغتو می گیرن، جوجه ها آماده شده ها.
رضا خیلی آروم طوری که مثلاً من نشنوم، گفت:
– اِ مهی تو کی اومدی این طرف؟ خواهرمه خواهرمه عزیزم. تو برو پیش بچه ها، منم زود می یام.
زدم زیر خنده و گفتم:
– رضا نمی دونم اگه رو داشتی می خواستی چی کار کنی؟ ناقلا این مهی یکیشون. بقیه اشونو هم خدا می تونه بشماره.
رضا موذیانه خندید و گفت:
– ای ناقلا گوشات خیلی تیزه ها! حالا صداشو در نیار که آبروم می ره. مهستی هم جریانات داره برای خودش، بعداً برات تعریف می کنم.
– بی صبرانه منتظرم! فقط مواظب باش زن داداش شمالی برام نیاری ها! هی باید یه پامون تهران باشه یکیش شمال!
خندید و گفت:
– نگران نباش! تهرانیه، اما این سه ماهه رو با مامان و برادرش اومدن شمال توی ویلاشون. باباش تو کار ویلاسازیه، حالا بعداً برات در موردش حرف می زنم مفصلاً.
– باشه، صبرمان زیاد می باشد! خدا به خیر بگذرونه، باید برم دوره خواهر شوهری ببینم فکر کنم! راستی سام چی کار می کنه؟
– هیچی مثل همیشه! اگه من به یه نفر قانعم، اون هزار تا هم براش کمه.
– ماشالله! مگه اینکه دستم بهش نرسه پدرشو در می یارم. مواظب باش تو رو هم از راه به در نکنه. هر چند که حالا هم تقریباً از راه به در شدی!
خندید و گفت:
– حتماً.
– دیگه مزاحمت نمی شم داداشی. به سام هم سلام برسون.
– قربونت برم عزیزم. کاری نداری؟
– نه عزیزم. خوش بگذره. زود هم برگرد. خدافظی.
– فدات، خدافظ.
بعد از قطع تلفن دوشی گرفتم و یه راست به تخت خواب رفتم. به علت خستگی زیاد، هم جسمی و هم ذهنی، خیلی زود خوابم برد.
از روز بعد برنامه عادی دوباره از سر گرفته شد. یکی دوباری رفتم سر وقت مامان ولی اینقدر که سرش گرم برنامه های عقب افتاده اش بود اصلاً بهم روی خوش نشون نمی داد چه برسه به اینکه بخواد برام خاطره هم تعریف کنه. منم سعی می کردم اینقدر خودمو سرگرم کنم که یاد داریوش آزارم نده. هنوزم فکر میکردم هر چیزی که توی کیش دیدم یه خواب بیشتر نبوده! باورم نمی شد عشق واهیمو دیده باشم، اونم اینقدر نزدیک! باهاش حرف زده باشم و حتی ازش یه سیلی هم خورده باشم! هر وقت چشمم به نقاشی اش می افتاد آهی از ته دلم می کشیدم و زیر لب غرغر می کردم:
– خدا لعنتت کنه! چی می شد اگه یه ذره آدم بودی؟ حالا من اینجا اینجوری سر دوراهی بیچاره نمی شدم. خاک بر سر عقده ای دختر ندیده ات کنم من. همه اش زیر سر توئه!
دو سه هفته ای از برگشتمون گذشته بود، رضا و سام هم از شمال برگشته بودن و یه کم سرم گرم شده بود. وقتی دیدم مامان چیزی در مورد خسرو بهم نمی گه، دست به دامن رضا شدم. اونم در حالی که از اطلاعات من، متعجب شده بود فقط گفت از خود مامان بپرس! اینم از داداشم! منم از لجم چیزی در مورد جریان داریوش و دیدنش بهش نگفتم. بالاخره یه روز که طبق روال همیشگی توی اتاق مامان سرک کشیدم تا از زیر زبونش حرف بکشم به هدفم رسیدم و مامان دست رد به سینه ام نزد. مامان تو اتاقش نشسته بود و بعد از مدت ها بازم مشغول تماشا کردن آلبوم عروسی خودش و بابا بود. خیلی کم پیش می یومد مامان تو خاطرات گذشته اش غرق بشه. فقط وقتایی که خیلی دلتنگ می شد به آلبومش پناه می برد. اون لحظه فهمیدم که واقعاً زمان مناسبی برای حرف کشیدن از مامانه. چون مامان حسابی غرق گذشته بود و می شد ازش خواهش کنم که از اون زمونا برام تعریف کنه. آروم کنارش روی کاناپه اتاقش نشستم و همینطور که سرمو به بازوش می چسبوندم، گفتم:
– دلتون برای اون روزا تنگ شده که باز اومدین سراغ این آلبوم؟
مامان قطره اشکی رو که گوشه چشماش بود، پاک کرد و گفت:
– من همیشه دل تنگم. یاد اون روزا به خیر! روزایی که آقاجون و مامان زنده بودن. اونا خیلی واسه من آرزو داشتن. خدا را شکر تونستم اونا رو به آرزوهاشون برسونم. البته بر خلاف تصورشون!
بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
– مامان پس کی برام از خسرو می گی؟
مامان که از حالت من خنده اش گرفته بود پرسید:
– چیو می خوای بدونی وروجک؟
– همه چیزو. بیشتر از همه رفتم تو خماری حرفی که اون روز به بابا فرهاد زدین. شما با خسرو ازدواج کرده بودین؟ یا اینکه چرا پدر و مادرتون تصور نمی کردن که شما خوشبخت بشین؟
مامان باز می خواست از زیر حرف زدن در بره، دستشو تو هوا تکون داد و گفت:
– قضیه اش خیلی مفصله حوصله تو سر می بره. خودمم حوصله گفتنشو ندارم.
پریدم رو پاشو در حالی که دستمو دور شونه اش حلقه می کردم و گونه های خوشبوشو می بوسیدم گفتم:
– نه حوصله ام سر نمی ره مامان. خودتم اگه بگی یه تجدید خاطره ای می شه برات کیف می کنی! می خوام بدونم. می گی واسم؟ جون رزا!
مامان با خنده گفت:
– خیلی خوب می گم قسم نده خرس گنده. این همه وقت از دستت در رفتم ، آخر گیرم انداختی.
– اِ چرا خوب؟
– نمیخواستم خودتو درگیر ماجراهایی بکنی که همه اش مربوط می شه به گذشته …
آهی کشید و ادامه داد:
– دلم می خواد همه اش رو تموم شده بدونمف نمی خوام ادامه داشته باشه.
– مگه قراره ادامه هم داشته باشه؟!
– نمی دونم …. این جریاناتی که داره پیش می یاد، آزارم می ده.
– اَه مامن مردم فضولی! بگو دیگه!
مامان لبخند تلخی زد، به دنبالش آهی کشید و این طوری خاطراتشو شروع کرد:
– من و شیلا توی یه خونواده سر شناس تهرانی، بعد از یه پسر به دنیا اومدیم. خوب اون زمان همه پسر
می خواستن و پسر دوست بودن. ولی از شانس من و شیلا، پدر ما که همه اونو به حاج باقر می شناختن عاشق دختر بود. همینطور هم مامان. البته اونا برادرم رو هم خیلی دوست داشتن، ولی منو شیلا براشون خیلی ارزش داشتیم. به خاطر علاقه زیاد آقا جون و مامان به ما شهرام زیاد خودشو با ما قاطی نمی کرد و کاری هم به کار ما نداشت. اون بچه اول خونواده بود، در ضمن پسر هم بود و انتظار داشت که خیلی بالا ببرنش. ولی پدر و مادر ما به همه بچه هاشون به یه اندازه محبت می کردن. حتی گاهی به دختراشون بیشتر! همین باعث حسادت و کناره گیری شهرام از ما شده بود. روزا و ماه ها و سال ها می گذشت و ما بزرگ می شدیم. تقریباً روی ابرا سیر می کردم، همه چیز بر وفق مرادم بود. به خصوص وقتایی که از این طرف و اونطرف می شنیدم زیباییم خیلی چشمگیره و خیلی ها چشمشون دنبالمه! کم کم سر و کله خواستگارا هم پیدا شد، ولی بابا می گفت من این دوتا رو شوهر نمی دم. اینا باید درس بخونن. من و شیلا هم که همه چی رو به شوخی می گرفتیم، فقط می خندیدم. بالاخره وارد دبیرستان شدیم. سنی که دخترا تازه متوجه تغییرات دور و برشون می شن و احساس بزرگی بهشون دست می ده. همه جریانات زندگی منم از همون روزا شروع شد. ما توی یه محله خیلی اعیان نشین شهر زندگی می کردیم. همه خونه های توی کوچه مون باغی بود، باغایی که پر از درخت میوه بودن و فصل بهار که می شد از شدت بوی شکوفه هاشون مست می شدی! آخر کوچه بن بستمون یه باغ بود که یه فرق اساسی با بقیه باغا داشت، اونم این بود که کاملاً امروزی ساخته شده بود! نمای بیرونش هم آدمو مجذوب می کرد و یکی دوباری که داخلشو دید زده بودم متوجه شده بودم که توش هم دست کمی از بیرونش نداره و حسابی بهش رسیدن. برعکس باغای ماها که یه دویار دورش کشیده بودیم و یه ساختمون هم تهش ساخته بودیم. اون باغ یه جاده ینگریزه سفید وسش داشت و اطراف این جاده سنگی پر بود از باغچه ها گل و بعد از باغچه ها درختای میوه به ردیف بهت چشمک می زدن. خیلی قشنگ و رویایی بود. همیشه دوست داشتم برم توی اون باغ واسه بازی و شیطنت. انگار نه انگار که بزرگ شده بودم. قشنگ ترین گل ها توی اون باغ بود به خصوص محبوبه شب که من عاشقش بودم. اینقدر شب ها از بوی محبوبه شب اون باغ سرمست و از خود بیخود می شدم که آقاجون قول داده بود از اون گل ها فقط مخصوص من توی باغ خونه خودمون بکاره. اما این حرف آقا جون باعث نمی شد که دست از دید زدن باغ بردارم، حتی گاهی اوقات از دیوارهاش آویزون می شد و دماغمو توی شاخه های محبوبه شب روی دیواراش فرو می کردم. می دونستم اگه آقا جون یا شهرام بفهمن می کشنم، اما اون روزا خیلی نترس بودم. یه روز که از مدرسه بر می گشتم، دیدم یه شاخه محبوبه شب کنار در باغ ما افتاده. همه محل می دونستن که از این گل فقط باغ آخر کوچه داره. با خوشحالی گل رو برداشتم و با وجود مخالفت های شیلا گل رو توی اتاقم، داخل گلدون قرار دادم. اصلاً برام مهم نبود که اون گل یهو از کجا سر در آورده درست جلوی در خونه ما! شب که حاج بابا اومد غوغایی به پا شد دیدنی! آخه من احمق نمی دونستم که توی اون باغ دو تا پسر مجرد همراه پدر و مادرشون زندگی می کنن!!
بابا فکر می کرد که من گل رو از اون گرفتم. اون شب برای بار اول از آقاجون کتک خوردم. آخرش اینقدر شیلا قسم خورد و گریه کرد، تا دل بابا به رحم اومد و باور کرد که روح من از اون گل خبر نداشته. البته تا یه هفته با من سر و سنگین بود و بعدش هم حسابی هوامو داشت، یعنی یه جورایی آزادی های قبلم نصف شده و بود به شیلا سپره بود آب می خورم گزارششو به بابا بده! از طرفی بعضی وقتا خودش یا شهرام هم تعقیبمون می کردن و حسابی مشکوک شده بودن، اما کم کم آبا از آسیاب افتاد. و آقا جون دوباره همون پدر مهربون گذشته شد. یه روز که داشتیم با شیلا می رفتیم مدرسه، و تو راه در مورد امتحان ریاضی که در پیش داشتیم بحث می کردیم، حس کردم یه نفر داره دنبالمون قدم به قدم می یاد. اول فکر کردم شهرامه، برای همینم به شیلا گفتم برگرده و ببینه کیه! شیلا به پشت سرنگاه کرد و بعد با تته پته و رنگ پریده گفت:
– وای اینکه خسروئه!
اون زمان برعکس بقیه دوستام و حتی خواهرم که آمار همه رو در می آوردن من از همه جا بیخبر بودم. اصلاً هیچی برام مهم نبود و به خاطر همین عین آدمای منگ پرسیدم:
– خسرو کیه؟
شیلا که منو خوب می شناخت و از اخلاقیاتم خبر داشت، بدون اینکه تیکه ای به خاطر خنگیم بارم کنه با ملایمت توضیح داد:
– پسر آقای آریا نسب. باغ آخر کوچه. همون که حاج بابا فکر کرد به تو گل داده.
یهو رنگم پرید و به اولین چیزی که فکر کردم این بود که اگه الان آقا جون هم دنبالمون باشه و خسرو رو ببینه باز به من شک می کنه! وحشت زده دست شیلا رو محکم کشیدم و گفتم:
– اُه اُه محل نذار بیا بریم.
شیلائم که پیدا بود مثل من فقط داره به آقاجون فکر می کنه با ترس قدماشو تند کرد و گفت:
– وای من می ترسم شکیلا. اگه بابا مارو ببینه بیچاره می شیم! دوباره روز از نو روزی از نو!
با عصبانیت گفتم:
– اگه ما توجه نکنیم، هیچ اتفاقی نمی افته.
اینو گفتم اما خودمم به حرفی که زدم اطمینان نداشتم. با قدمای تند خودمون رو به مدرسه رسوندیم و نفسی به راحتی کشیدیم. بعد از زنگ، کیمیا که دختر همسایه دیوار به دیوار ما بود و بعضی از روزا با ما میومد، به طرفمون اومد و گفت:
– بچه ها می شه منم با شما بیام؟
من گفتم:
– چرا نمی شه؟ بیا، ولی چرا اینقدر آشفته ای؟
کیمیا اون موقع ها دختر خجالتی و سر به زیری بود. خیلی هم با کسی نمی جوشید و یه حصار مخصوص داشت که همیشه می کشیدش دور تا دور خودش … اما هر وقت می تونست پا روی خجالتش بذاره می یومد سراغ من و شیلا. یه جورایی با ما راحت تر بود. وقتی اینو ازش پرسیدم، سرخ شده و با زحمت گفت:
– آخه …آخه خسرو اومده!
باز یاد خسرو معده مو آشوب کرد، شیلا با تعجب گفت:
– اومده که اومده. به تو چه!
بعد با شک گفت:
– ببینم نکنه دسته گلی به آب دادی؟
کیمیا ترسید و سریع رنگش عوض شد، تا اون لحظه سرخ بود، بعد یهو رنگ پریده شد! دستاشو تو هوا تکون داد و سریع گفت:
– نه به خدا ولی … ولش کنین بیاین بریم دیر شد.
من و شیلا یه نگاه به هم انداختیم و شونه بالا انداختیم. اون روزا به راحتی الان کسی عاشق نمی شد، یا اگه می شد تو بوق و کرنا نمی کرد! یه چیزی به اسم حیا توی دخترا وجود داشت، رابطه خیابونی هم که اصلا نبود یا اگه بود اینقدر کم و پشت پرده بود که کسی ازش خبردار نمی شد. اینه که ما هم دیگه خیلی پا پیچش نشدیم. همه با هم به طرف خونه راه افتادیم. راه خونه مون تا مدرسه زیاد نبود. بابا اصرار داشت که راننده اش رو دنبالمون بفرسته، ولی ما خودمون قبول نکردیم. بیشتر دوست داشتیم پیاده بریم و بیایم، بابا هم وقتی دید دخترای سر به زیری هستیم و سرمون تو کار خودمونه، دیگه گیر نداد و اجازه اش رو صادر کرد. هر چند که وقتی قضیه گل پیش اومد، کم مونده بود این آزادی رو هم ازمون بگیره، اما خدا به خیر گذروند و چندان پاپیمون نشد. خلاصه اونروز هم خسرو سایه به سایه ما اومد و کیمیا هی رنگ به رنگ شد. همون موقع ها بود که کم کم فهمیدم کیمیا از خسرو خوشش می یاد. بعد ها هم کم کم خودش اعتراف کرد. این موضوع هفته ها ادامه داشت. پسره بی کار صبح به صبح دنبال ما تا مدرسه میومد و عصرها یا ظهرها هم تا خونه! بعضی وقتا از ترس دهنم خشک می شد. چون می ترسیدم که شهرام یا بابا دنبالمون بیان و فکر کنن که ما هم ریگی به کفشمونه. اونوقت دیگه حسابمون با کرام الکاتبین بود روزی رو که کیمیا به عشقش اعتراف کرد هیچ وقت یادم نمی ره. چون شاید حرفای اون بود که باعث شد دیگه هیچوقت خسرو با اون همه زیبایی و جذابیت به چشمم نیاد. کیمیا از روزی که خسرو دنبال ما راه می افتاد، با ما می یومد. یه روز خسرو یه کم جلوتر از ما رفت و سر یکی از کوچه ها وایساد. وقتی می خواستیم از جلوش رد بشیم، من و شیلا سرمون رو پایین انداختیم که چشممون بهش نیفته، ولی در کمال حیرت ما کیمیا درست مثل آدمای مسخ شده زل زده بود توی صورت خسرو! وقتی از جلوش رد شدیم،کیمیا که انگار متوجه حضور ما کنارش نبود، با بغض گفت:
– الهی من بگردم! چه چشمای نازی داره. از بچه گی عاشق چشمای آبی بودم.
من و شیلا با حیرت ایستادیم و شیلا با لکنت گفت:
– کیمیا فهمیدی که چی گفتی؟
کیمیا که تازه متوجه ما شده بود، با خجالت سرشو زیر انداخت و سرخ و سفید شد. من گفتم:
– کیمیا جدی جدی تو خسرو رو دوست داری؟
کیمیا سرشو بالا آورد و من قطره های مرواریدی رو دیدم که از چشماش می چکید. خودشو توی بغل شیلا انداخت و گفت:
– همه فکر و ذکرم شده اون، ولی … ولی … ولی اون شما رو می خواد. من می دونم اون اصلاً به من نگاه نمی کنه. همه حواسش به شماست. به خدا اگه از من خوشش نیاد، من خودمو می کشم.
چنان با سوز و گداز و هق هق اینا رو می گفت که دلم براش ریش شد! بی اختیار نگام رفت سمت خسرو که هنوزم سر همون کوچه ایستاده بود و با نگرانی خیره شده بود بهمون. کثافت! اون لحظه چقدر ازش بدم اومد! یه دختر اینجا داشت به خاطرش زار می زد و اون خیلی خونسرد و مغرورانه، در حالی که دستاشو تو جیبش کرده بود زل زده بود به من. نگامو از خسرو گرفتم، دستمو سر شونه کیمیا گذاشتم و با ملایمت گفتم:
– عزیزم چرا گریه می کنی؟ دوست داشتن احساس قشنگیه که آدمو حتی اگه به عشقشم نرسه به اوج می بره. این خسرو خیلی پسر مغروریه! من تا حالا ندیده بودم توی محله چرخ بزنه. ولی حالا یه مدته که این اطراف پیداش شده. مطمئن باش اگه یه روزی از من یا شیلا خواستگاری کرد، ما بهش جواب منفی می دیم. چون نمی خوایم به دوستمون خیانت کنیم.
الان که فکر می کنم می بینم چه افکار خامی داشتم! من یا شیلا چطور می تونستیم در برابر اجبار روزگار ایستادگی کنیم؟! از اون روز تصمیم گرفتیم برای اینکه روح لطیف کیمیا بیشتر از این آزرده نشه، اصلاً نه درباره خسرو حرف بزنیم و نه بهش توجه کنیم. توی این مدت اینقدر حواسمون به خسرو بود که اصلاً متوجه دو تا جوون دانشجویی که هر روز ما رو از دور می پاییدن، نمی شدیم. پدرتو میگم با عمو پیمان! ولی خوب ما اصلاً متوجه اون دو نفر نمی شدیم. تا اینکه یه روز به محض اینکه ما سه تا از دبیرستان خارج شدیم، برای بار اول اون دوتا رو دیدم. فرهاد اول متوجه شد که من دارم نگاشون می کنم و به پیمان سقلمه زد. از ترس دیگه نزدیک بود جوون مرگ بشم. زیر لب گفتم:
– خدایا خودمونو به تو می سپرم. یکی کم بود سه تا شد!
دست کیمیا و شیلا رو گرفتم و سریع به طرف خونه به راه افتادیم. از یه طرف خسرو دنبالمون
می یومد از طرف دیگه فرهاد و پیمان! بیچاره فرهاد اینا اصلاً حواسشون به خسرو نبود. وسط راه که بودیم یک دفعه پیچیدن جلوی ما و فرهاد با شرم گفت:
– ببخشید خانما، می شه چند لحظه وقتتونو بگیریم؟
بدون اینکه بهشون توجه کنیم، راهو کج کردیم و رفتیم. صدای پیمان از پشت سر بلند شد و گفت:
– به خدا ما قصد مزاحمت نداریم. فقط یه لحظه!
بازم ما توجهی نکردیم تا اینکه دوباره پیچیدن جلوی ما و فرهاد گفت:
– ما قصدمون خیره. فقط از شما اجازه می خوایم که مادرامون رو بفرستیم خواستگاری، قبلش خواستیم نظر خودتون رو …
بیچاره فرهاد هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت خسرو اومد توی صورتش و از دماغش خون راه افتاد. کاش اون روز فرهاد حرفی نزده بود. کاش بدون مشورت با ما مادرهاشون رو فرستاده بودن خواستگاری. بیچاره ها یعنی می خواستن قبل از مراسم خواستگاری ما یه نظر اونا رو دیده باشیم چه می دونستن که با اینکارشون سرنوشت منو اسیر گردباد می کنن. پیمان دوید جلو و به خسرو گفت:
– هوی وحشی! چته؟ چرا می زنی؟!
خسرو با فریاد گفت:
– ببند دهن کثیفتو. تو آدم نیستی که تو روز روشن مزاحم ناموس مردم می شی.
فرهاد شاکی شد و گفت:
– مزاحم کیه عمو؟ حرف دهنتو بفهم!
با زدن این حرف، خسرو دوباره به سمت اون دو تا حمله کرد. اینبار اونا هم جلوش در اومدن. دعوا بالا گرفته بود. بیچاره کیمیا کنار من ایستاده بود و اشک می ریخت. چون به هر حال فرهاد و پیمان دو نفر بودن و خسرو تنهایی از پسشون بر نمی یومد. مونده بودیم چی کار کنیم! بریم یا بمونیم؟ بالاخره اون دعوا به خاطر ما راه افتاده بود. همین طور مات و مبهوت نگاشون می کردم که صدای خسرو بلند شد. با فریاد گفت:
– چی رو وایسادی نگاه می کنی؟ برو خونه دیگه.
مونده بودم با کی داره حرف می زنه، که دوباره گفت:
– شکیلا با توام! می گم برو خونتون.
جا خوردم! اصلاً انتظار نداشتم منو به اسم کوچیک صدا بزنه! منو! دختر دردونه حاج باقرو! کسی که هیچ کس جرئت نداشت نگاه چپ بهش بکنه! حالا اون داشت با این صمیمیت به اسم کوچیک صدام می زد؟ با تعجب نگاش می کردم. یعنی یه جورایی سر جام خشک شده بودم. شیلا هم با شک به من نگاه می کرد. شده بود آش نخورده و دهن سوخته. می دونستم که داره به چی فکر می کنه! حتماً فکر می کرد که من با اون رابطه دارم که اینطور خودمونی صدام می کنه. اون تعقیب و گرز ها هم که می شد مدرکی برای اثبات افکار ذهنش. من هنوز توی اون حالت گیر کرده بودم که گریه کیمیا اوج گرفت و با دو به طرف کوچه شون دوید. ای خدا پس خسرو به خاطر من این همه راهو، هم صبح ها و هم ظهر ها و عصرها می یومد؟ باورم نمی شد! بغض منم باز شد و شروع به دویدن کردم. اشک روی صورتم پهن شده بود. نه اینکه فکر کنی خسرو رو دوست داشتم. نه! دلم برای کیمیا می سوخت. خیلی گناه داشت. دختر قشنگی بود، خواستگارم فراوون داشت. ولی اون دل به خسرو داده بود و خسرو اونو نمی خواست. عشق یه طرفه بد دردی بود! با اینکه تجربه اش نکرده بودم، اما می فهمیدم چیه. ای خدا! حالا باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟ همینطور که اشک می ریختم، وارد خونه شدم. قیافه فرهاد یه لحظه هم از جلوی چشمم محو نمی شد، به خصوص چشمای درشت سیاهش که صداقت ازشون چکه می کردن. نمی دونم چه مرگم شده بود، اما دوست داشتم بدون فکر به داریوش، بشینم یه گوشه و به اون پسر سیاه چشم فکر کنم! از شانس بدم، شهرام و آقاجون خونه بودن. آقاجون وقتی دید من دارم گریه می کنم و شیلا هم خیلی تو همه، مثل فنر از جا پرید و گفت:
– چی شده بابا؟ چرا گریه می کنی؟
از زور گریه نمی تونستم حرف بزنم. شهرام اومد کنارم ایستاد و با فریاد گفت:
– می گی چی شده یا نه؟ چرا مثل بچه ها فقط آبغوره می گیری؟
آقاجون و شهرام وقتی دیدند من حرفی نمی زنم، به طرف شیلا رفتند و شیلا در حالی که هنوز با شک به من نگاه می کرد، گفت:
– دو نفر مزاحم ما شدند. خسرو پسر آقای آریا نسب باهاشون گلاویز شد.
ای کاش حداقل شیلا قضیه رو اینطوری برای آقاجون نمی گفت. ای کاش خودم دهن باز می کردم و فرهاد و پیمان رو طور دیگه ای معرفی می کردم. ولی دیگه این ای کاش ها به درد نمی خورد و کاری که نباید می شد، شده و حرفی که نباید زده می شد، زده شده بود. آقاجون و شهرام سریع شال و کلاه کردن و همینطور که می رفتن سمت در آقاجون با رگ گردن بیرون زده و صدای گرفته پرسید:
– کجا؟
و شیلا بی احساس و یخ جواب داد:
– سر پیچ.
اونا با عصبانیت از خونه خارج شدن و من وسط گریه سعی داشتم شیلا رو متقاعد کنم. دلم نمی خواست که خواهرم به هیچ وجه از من دل چرکین بشه. حدود دو ساعت بعد آقاجون و شهرام برگشتند. برعکس تصورم، هر دو خندون و سر حال بودن و از بدو ورود، از آقایی و غرور و متانت خسرو حرف می زدند! از بین حرفای اونا فهمیدم که وسط دعوا رسیدن و اونا رو از هم جدا کردن. خسرو هم زده و هم خورده بوده. آقاجون خیلی به اونا بد و بیراه گفته و همراه شهرام، خسرو رو به درمونگاه برده بودن که زخماشو پانسمان کنن. آقاجون می گفت که اون پسر غیرتی و خیلی خوبیه و تصمیم گرفته که با خونواده اون رابطه برقرار کنه. مامان از این پیشنهاد خیلی استقبال کرد. شهرام هم که خیلی از خسرو خوشش اومده بود. برای من و شیلا هم که فرقی نداشت. فکر می کردم یک رفت و اومد معمولی خوانوادگیه. کم کم رفت و اومد بین خونواده ها زیاد شد. همه چی هم خوب و خوش می گذشت، البته ناگفته نماند توی اون رفت و اومدها نگاه های گاه و بیگاه خسرو و تیکه ها و خنده های زیر زیرکی شیلا عذابم می داد و نمی دونم چرا هی توی ذهنم دوست داشتم اون پسر چشم سیاه رو با خسرو مقایسه کنم. دست خودم نبودم، همیشههم خسرو کم می آورد. یکی از شبایی که ما خونه اونا دعوت داشتیم، من سر درد رو بهونه کردم و نرفتم! چون اصلاً حوصله نداشتم. به خصوص با نگاهای بی پروای خسرو، اصلاً نمی تونستم کنار بیام. بابا هم حرفی نزد و همراه شیلا و شهرام و مامان رفتن.
نشسته بودم روی تخت خوابم و از پنجره اتاقم زل زده بودم به آسمون، بازم اون پسر اومده بود تو ذهنم، تصور مشتی که خورد تو صورتش قلبمو به درد می اورد! نمی فهمیدم چه مرگم شده!!! از رفتن مامان اینا نیم ساعت هم نگذشته بود که زنگ خونه رو زدند و از فکر بیرون کشیدنم. فکر کردم مامان اینان و چیزی جا گذاشتن. بدون اینکه چیزی سرم کنم به طرف در رفتم و در رو باز کردم. در کمال حیرت من خسرو پشت در بود. از خجالت نزدیک بود آب بشم. سریع در رو بستم و چادری که روی بند لباس حیاط بود، سر کردم و دوباره در رو باز کردم. گونه هام گلگون شده بودن. با شرم سلام کردم. خسرو جواب سلامم رو داد و با خنده گفت:
– مثل اینکه غافلگیرتون کردم؟نه؟
همینطور که سرم زیر بود گفتم:
– ببخشید فکر کردم شیلاس.
– زیاد مزاحمتون نمی شم. اومدم بگم که مامان می گه اگه نیاید از دستتون دلخور می شه.
– شرمنده. من که گفتم سرم درد می کنه.
با نگرانی گفت:
– سرت … ببخشید سرتون درد می کنه؟ چرا؟!
– چیز مهمی نیست زود خوب می شه.
خیلی سریع گفت:
– خوب پس اگه خوب می شه بیاید بریم.
چه پرو و سیریش بود!!! اصلاً دلم نمی خواست زیاد باهاش حرف بزنم. به خاطر همین به ناچار گفتم:
– خیلی خوب. شما بفرمایید منم حاضر می شم، خودم می یام.
با خوشحالی گفت:
– پس زود بیاید منتظرم.
و از من دور شد، بدون اینکه در باغ رو ببندم داشتم زیر لب غر می زدم:
– بر خر مگس معرکه لعنت! مرتیکه من برای اینکه چشمم به تو نیفته نمی خوام بیام بعد اون وقت خودت می یای دنبالم؟!! به درک که مامانت …
خسرو رفته بود توی باغشون که غر غرهای منم به انتها رسید، اومدم درو ببندم که یک دفعه یه نفر گفت:
– درو نبند.
با تعجب و یه کم ترس یه قدم رفتم عقب و تو تاریکی به دنبال صدا گشتم. دوباره گفت:
– دنبال من نگرد، اینجام، تو تاریکی، لا به لای کاجا …
چشمامو ریز کردم و توی کاجایی که اونطرف کوچه توی باغچه کاشته شده و سر به فلک کشیده بودن، دنبال صدا گشتم، با تته پته گفتم:
– ش … شما کی هستی؟
یه قدم اومد جلوتر ، حالا می تونستم قد بلندشو و پاهاشو ببینم، بالاتنه اش ولی تو تاریکی محو شده بود و فقط موهای سرش که یه کم نور افتاده بود روش مشخص بود. صداش اومد:
– من فرهادم.
داشتم از ترس و تعجب پس می افتادم. پرسیدم:
– فرهاد؟!
پوزخند زد:
– آره همونی که به جرم عاشقی جلوی چشات کتک خورد!
قلبم لرزید!!! خدای من! پس خودش بود! پسر سیاه چشم! پس اسمش فرهاد بود! دیگه لازم نبود بهش بگم پسر سیاه چشم. با ترس و صدایی لرزون گفتم:
– تو رو خدا برید. اگه بابام یا داداشم بیان، خون به پا می شه. از اینجا برید.
– به خاطر همین نمی یام جلو. نمی خوام واست دردسر درست بشه. فقط می خوام که به حرفام گوش کنی. یه هفته است دارم اینجا کشیک می دم تا یه لحظه ببینمت. مدرسه که با خواهرت می ری و نمی دونم می شه به خواهرت اعتماد کرد یا نه! در هر صورت، ترجیح می دادم تنها ببینمت! حالا نمی خوام این فرصت رو از دست بدم، به حرفام گوش کن … خواهش می کنم!
اینقدر استرس داشتم که هر آن ممکن بود وسط حرفایش در رو ببندم و پا به فرار بگذارم. با هول گفتم:
– تو رو خدا زودتر.
انگار استرس من رو درک کرد که تند تند و بی مقدمه گفت:
– اسممو که گفتم فرهاده. من … من وقتی دیدمت، حدوداً شش ماه پیش … نمی دونم … ببین اصلاً نمی دونم چی شد! فقط می دونم خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی! می خوابیدم که خواب تو رو ببینم و بیدار می شدم که بیام دم مدرسه تون یه نظر ببینمت. شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!! شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده! شاید فکر کنی یه پسر یه لا قبای علافم! ولی اینطور نیست، من پسر حاج غلامی معروفم، همونی که کارخونه داره. خیلی ها می شناسنش. خودمم دانشجوی دانشگاه تهرانم، سال دیگه فارغ التحصیل می شم. خونواده ام با ازدواج ما مشکلی ندارن، باهاشون صحبت کردم، در موردتون تحقیق کردنن می دونن چه آدمای سرشناس و با آبرویی هستین. ببین، من … من می خوام بیام خواستگاریت. ولی از همین الان جواب پدر و برادرت رو می دونم.
از شنیدن حرف هایش سردرگم شده بودم. قلبم دیوونه وار می کوبید، تموم مدتی که حرف می زد چشمای سیاهش جلوی صورتم می رقصید، آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– شما از کجا جواب اونا رو می دونید؟
– آخه اون روز که دعوا شد، پدر و برادرت هم وسط دعوا رسیدند و من و دوستم به عنوان دو تا مزاحم یه لا قبا شناخته شدیم. می دونم که پدر و برادرت هرگز اجازه ازدواج ما رو نمی دن. به خاطر همین هم هست که اینجا کمین گرفتم تا خودت رو ببینم و با خودت حرف بزنم. شکیلا تو حاضری با من، با وجود تموم مشکلات سر راهمون، ازدواج کنی؟
کم مونده بود دچار ایست قلبی بشم؟!! این چی داشت می گفت؟!!!
– من … من خیلی شوکه شدم. من هیچ کاری رو بدون اجازه بابا انجام نمی دم. یعنی نمی تونم!
من … من اصلاً شما رو نمی شناسم.
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باغ ته کوچه باز شد.
سریع در رو بستم. ضربان قلبم رو قشنگ توی دهنم حس می کردم! حالم اصلاً خوب نبود و بدون اینکه دیونه باشم نفس نفس می زدم. از ترس اینکه کسی که از باغ اخر کوچه بیرون اومده منو دیده باشه داشتم سکته می کردم. ایستادنم وسط حیاط اصلاض درست نبود، پس با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و روی تخت دراز کشیدم. پتو رو هم کشیدم روی سرم، نمی دونستم بترسم از اینکه دیده شده باشم، یا اینکه به حرفای فرهاد فکر کنم … فرهاد … فرهاد … تو دلم دعا می کردم که کسی منو توی اون حال ندیده باشه. کلید توی در چرخید و در باز شد. از صدای پایی که موزائیک های آجری کف باغ کشیده می شد فهمیدم شهرامه. فقط شهرام بود که عادت داشت روی آجرها کش بزنه. چند لحظه بعد در اتاق باز شد، بی اختیار پتو رو کنار زدم، شهرام تو چارچوب در اتاق مشترک من و شیلا وایساده بود. با ترس نگاش کردم، ولی از حالت عادیش فهمیدم که منو ندیده. اخم کرد و گفت: – دِ! تو که هنوز خوابیدی. مگه خسرو نیومد دنبالت؟
– چرا، ولی خوب سرم درد می کنه.
– پاشو دیگه. ادا اصول در نیار. همه منتظر تو هستن.
– منتظر من؟ مگه نخست وزیرم؟
– نخیر نخست وزیر نیستی، ولی اگه تنبلی رو ول کنی و پاشی بیای بریم، می فهمی که قراره چی کاره باشی.
هیچ از حرفاش سر در نیاوردم. چاره ای نبود باید آماده می شدم. از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و دنبالش راه افتادم. توی کوچه بی اراده وایسادم و بین درختای چنار دنبال فرهاد گشتم. تپش های قلبم بهم می گفت که هنوزم اینجاست! تو اون تاریکی شیئی تکون خورد. با تعجب به اون سمت نگاه کردم که شهرام با تشر گفت:
– باز چت شده؟ چرا ماتت برده؟ بیا دیگه!
به ناچار دنبالش راه افتادم. وارد باغ بزرگ آقای آریا نسب شدیم. اطراف باغ پر بود از گلهای رز و محبوبه شب و لاله عباسی. بوی مست کننده محبوبه شب، در فضا پیچیده بود و طبق معمول منو مست می کرد. با اینکه همیشه آرزو داشتم روزی وارد این باغ بشم ولی یاد ندارم زمانی که برای پا به این باغ گذاشتم حتی ذره ای ذوق و شوق تو خودم حس کرده باشم. با شهرام وارد خونه شون شدیم. از همون دم در با چندین دست مبل استیل و سلطنتی مبله شده بود. فرش های ابریشم، ویترین های سراسر کریستال و عتیقه جات! به قول مامانم آدم لوچ می شد. با استقبال گرم پدر و مادرو برادر کوچیک تر خسرو که هم سن و سال خودم بود روبرو شدم. در عین حال متوجه نگاهای غیر عادی اونا و خونواده خودمم بودم. خود خسرو هم مثلاً با شرم روی مبلی نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود. روی مبلی کنار شیلا نشستم و سرمو زیر انداختم. خدمتکارشون ازم پذیرایی می کرد و مامان و پریدخت خانم (مامان خسرو) با هم حرف می زدن. آقاجون و آقای آریا نسب هم کنار هم نشسته و آقای آریا نسب پیپ می کشید. خسرو و شهرام و خشایار داداش خسرو هم حرف می زدن، ولی حاضرم قسم بخورم که خسرو هیچ توجهی به حرفای شهرام نداشت و همه حواسش به من بود. کم کم بحث ها جمعی شد و همه با هم حرف می زدن. منم که کلا تو هپروت خودم و حرفای فرهاد سیر می کردم، جمله جمله اش در گوشم زنگ می زد:
– خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی
– شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!!
– شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده!
اینقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم چرا همه دارن دست می زنن! لبخندی که از تاثیر افکارم روی لبام نشسته بود محو شد و با تعجب به بقیه نگاه کردم. آقا جون داشت با آقای آریا نسب حرف می زد و می خندیدن، اینا چی می گفتن؟!! آقا جون می گفت کنیزتونه؟!! کی کنیزه؟ آقای آریا نسب کیو غلام اعلام کرد؟!! اونجا چه خبر بود؟!! صدای شیلا از جا پروندم:
– چته مثل منگولا نگاه می کنی؟!! تو که تا همین الان داشتی میخندیدی! مامان کلی از دستت حرص خورد، عروس که نباید نیشش اینقدر شل باشه!
نفس تو سینه ام گره خورد ، چشمام گرد شدن و گفتم:
– چی؟!!
– نخودچی! چه مرگته تو؟!! نه به اون موقع که آقا جون ازت می پرسه راضی هستی نیشتو باز می کنی نه به الان!
– راضی؟!! راضی به چی؟!!
– شکیلا نیستیا! ازت خواستگاری کردن واسه خسرو …
دنیا دور سرم می چرخید، اصلاً برام قابل هضم نبود! من ؟ خسرو؟ ازدواج؟!! مگه می شه؟!!! همه شیرینی می خوردند وکف می زدند. فرهاد، کیمیا! وای خدایا! من کجام؟ اینا کین؟ چی می گن؟ یاد صدای بغض آلود فرهاد آتیشم می زد! کیمیا … پس کیمیا چی می شد؟! مگه نه اینکه اون جونش رو هم برای خسرو فدا می کرد؟ مگه نه اینکه من بهش قول داده بودم در صورت خواستگاری خسرو جواب منفی بدم؟ ای خدا چقدر دلم می خواست از اونجا فرار کنم، ولی نمی شد. فقط همه جا دور سرم می چرخید و تصاویر دور و بریام هی دور و نزدیک می شدن. شیلا حرف می زد، ولی هیچی نمی شنیدم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم سقوط می کنم، خواستم دستمو به جایی بند کنم ولی دیر شده بود، وقتی به خودم اومدم که نقش زمین شدم …
از بعد از به هوش اومدنم دیگه چیز زیادی یادم نیست، فقط همین قدر یادمه که دلیل غش کردنم رو همه گذاشتن پای همون سردرد کذایی که گفته بودم دارم. می دونی که تو خونواده مون میگرن ارثیه! بعضی وقتا هم شدت سردرد باعث تشنج می شه، اینه که آقا جون و مامان برای خونواده خسرو قضیه رو توجیه کردن. از اون به بعد من شدم یه مرده متحرک، یه رباط و خسرو شد نامزدم!! چند روز بعدش هم خونواده خسرو اومدن خونه مون و دوباره مراسم خواستگاری انجام شد و پریدخت خانم حلقه ظریفی به رسم نشونه، دستم کرد. منم فقط نگاه می کردم. اینقدر دلم میخواست بگم نه! بگم نمی خوام! اما کی تو روی آقاجونم وایساده بودم که بار دومم باشه! می خواستم خودش بفهمه، از غم نگام بفهمه نمی خوام. اما یا نمی فهمید، یا نمی خواست که بفهمه! از اون روز زندگی برام سخت شد. شیلا هم جز دلداری دادن کاری از دستش بر نمی یومد. شیلای بیچاره خبر نداشت درد من فقط ازدواج با خسرو نیست، درد من درد عشقیه که یهو به جونم افتاده بود و داشت بیچاره م می کرد! درد نگاه تب آلود فرهاده!!! کیمیا وقتی خبردار شد، با ما قطع رابطه کرد. البته نشنیدم که چه بلایی سرش اومده و برای همین هم خیلی خیلی نگرانش بودم. خوش حال تر از همه این وسط، بعد از خسرو آقا جون بود! آقا جون از داشتن چنین دامادی به خودش می بالید و همیشه می گفت، دخترم خوشبخت شد، ولی در حقیقت من خوشبخت نشدم! دختری که خنده از روی لباش نمی رفت و هر روز مشغول یه شیطنتی بود دیگه کسی خنده رو روی لباش ندید. من شدم یه شکیلای دیگه! زندگی می کردم ، اما هیچ دل خوشی نداشتم. تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. تو راه کلاس زبان فرانسه بود. داشتم از کلاس برمی گشتم خونه که یه دفعه یه دستی منو کشید توی یه کوچه تنگ و خلوت … از ترس نزدیک بود پس بیفتم. چشمامو بستم و اومدم جیغ بکشم که با دست جلوی دهنمو گرفت و صداشو درست کنار گوشم شنیدم:
– نترس نترس منم، فرهاد.
فکر نمی کردم دیگه اونو ببینم. حتی فکر نمی کردم دیگه صداشو بشنوم. نمی دونستم بایدخوشحال باشم یا ناراحت؟ بترسم یا بیخیال باشم؟ با تعجب و چشای گشاد شده گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟ می دونی اگه خسرو تو رو اینجا ببینه چی می شه؟
از دیدنش خیلی خوشحال بودم، اما دختر حاج باقر بودم. یه چیزایی سرم می شد، دیدار من و فرهاد صحیح نبود. من نشون کرده بودم، پس گفتم:
– چرا دست از سر من بر نمی داری؟
با ناراحتی گفت:
– می دونی چند روزه دارم دنبالت می یام؟ همیشه با اون پسره ایه. آخرش کار خودت رو کردی؟!! شکیلا راست می گن، که می گن دختر حارج باقر عروس آقای آریا نسب شده؟!! آره شکیلا؟!! بگو که دروغه!!! بگو … جان عزیزت بگو …
داشت بغضم می ترکید، اما به زور جلوشو گرفتم و نالیدم:
– آخه برای چی دنبالم می یای؟ چرا برات مهمم؟ آره من نامزد کردم، با خسرو نامزد کردم …
بدجور بین دستای فرهاد اسیر بودم و هیچ راهی برای فرار نداشتم، همه ترسم ا زاین بود که یه دفعه کسی سر برسه. فرهاد دستاشو کنارم سرم مشست کرد گذاشت روی دیوار و لباشو محکم جوید، چشماشو بسته بود و درد رو می شد تو چهره اش خوند … بعد از چند ثانیه بالاخره لب باز کرد، بریده بریده بریده حرف می زد و نا مفهوم:
– ع … عق … عقد … که … ن … نکرد … دین؟
دیگه طاقت نیاوردم، لبمو محکم گزیدم که اشکام وقتی می ریزه روی صورتم بی صدا باشه، به سختی گفتم:
– نه هنوز …
چرا داشتم امیدوارش می کردم؟!! اون لحظه خودمم نمیدونستم!!! صداش یه کم جون گرفت، اما بازم بیحال بود و کم انرژی:
– شکیلا، دوستت دارم… باور کن دختر … اگه … اگه … با من ازدواج نکنی … نمی دونم چه بلایی سرم میاد. وای شکیلا …
از صمیمیت کلامش ناراحت نمی شدم. انگار صداش آرومم می کرد. می دونستم این آرامش گناهه محض، اما مگه دست خودم بود که بیخیال اون آرامش بشم؟!! نه دست من نبود دست دلم بود! به زور گفتم:
– بله؟
با بغضی که می رفت به گریه بدل شود، گفت:
– دوسش داری؟
نمی دونم چی شد که گریه ام صدا دار شد، انگار تازه یه نفر داشت منو می دید! یه نفر داشت این سوال لعنتی رو که خیلی وقت بود خودم از خودم می پرسیدم رو ازم می پرسید، وسط هق هق گفتم:
– نه.
چشماش باز شد، لبخند زد اما به محض دیدن اشکام لبخندش ناپدید شد، زمزمه کرد:
– گریه می کنی؟
لبمو جویدم و سرمو انداختم زیر، باید جلوی اشکامو می گرفتم. با درد گفت:
– گریه برای چیه آخه؟!! من حرف بدی زدم؟!!
– نه … ولی اولین کسی هستی که از احساسم پرسیدی ..
– چون برام مهمه … احساس تو زندگی منه شکیلا … جونم بهش بسته است! نمی خوام … از دستت بدم … تو که می گی دوسش نداری. می تونی منو دوست داشته باشی؟! به خدا اگه مال من بشی، من سر تا پاتو طلا می گیرم … کاری میکنم عاشقم بشی، خیلی زود …
با کلافگی اشکامو پاک کردم و گفتم:
– درسته که دوسش ندارم، ولی بابا خیلی قبولش داره. منم نمی تونم حرف رو حرف بابام بزنم.
باز نگاه فرهاد طوفانی شد، باز غرید:
– پس من چی؟ اصلا برات مهم نیست چه به روز من بیاد؟ نمی فهمی دوستت دارم؟!!
از ابراز علاقه اش گر می گرفتم. سرمو زیر انداختم و نسنجیده گفتم:
– خوب تو می تونی با شیلا ازدواج کنی. چه فرقی داره؟
خنده ای عصبی سر داد و گفت:
– چی داری می گی؟ من عاشق تو شدم! می فهمی؟! اون جذابیتی که تو داری منو مجذوب کرده. اون نگاه شیطون و نجیب تو منو داغون کرده. چشمای سبزت بیچاره م کرده!!! من نمی گم شیلا بده، ولی من تورو می خوام نه شیلا رو! در ضمن پیمان شیلا رو می خواد. از بس که من از تو تعریف کردم، پیمان کنجکاو شد بیاد ببینتت ، روزی که اومد تو رو ببینه به جای تو شیلا رو دید و خوشش اومد.
با عصبانیت گفتم:
– خوب می گی من چی کار کنم؟
با هیجان گفت:
– نامزدیت رو به هم بزن. من قول می دم که پدرتو راضی کنم.
با ترس و حیرت گفتم:
– چی داری می گی؟ مگه از جونم سیر شدم؟ بابام منو می کشه!
با لحنی فوق العاده مهربان گفت:
– مگه من می ذارم؟ بهت قول می دم که نذارم کوچکترین بلایی سرت بیارن.
– ببین تو رو خدا برو. الان خسرو و بابا همه جارو دنبال من می گردن. برو می خوام برم.
دستاشو برداشت و گفت:
– باشه برو. من همیشه گفتم، باز هم می گم، هیچ وقت دلم نمی خواد واست مشکل درست کنم، ولی اینو بدون غروری که توی چهره ات موج می زنه، می گه که تو قادر به انجام دادن هر کاری هستی.
دیگه منتظر ادامه حرفاش نشدم و از کوچه خارج شدم. تا خود خونه دویدم که دیر نرسم. به خودم دروغ نمی تونستم بگم از روزای دیگه خیلی سرحال تر شده بودم، فقط دیدن فرهاد برام یه دنیا آرامش و شادی آورده بود.
وقتی رسیدم خونه با چهره غضبناک خسرو روبرو شدم. اینقدر سرخوش بودم که زود تند سریع، یه خورده دروغ براش سر هم کردم، تا باورش شد که من رفته بودم در خونه یکی از دوستام برای گرفتن جزوه. اونم که دید سرحالم خیلی به پر و پام نپیچید. هر بار که خسرو رو می دیدم، بیشتر می فهمیدم که هیچ حسی بهش ندارم. از اخلاقش خوشم نمی یومد، از غیرتش خوشم نمی یومد، از ریختش خوشم نمی یومد. توی محله خاطر خواهاش خیلی زیاد بودن و فکر می کنم من تنها کسی بودم که از اون خوشم نمی یومد. دنیا بر عکس شده بود، منی که باید ازش خوشم می یومد، حالم ازش به هم می خورد. حرفای فرهاد توی گوشم زنگ میزد، شاید باید تکونی به خودم می دادم و مخالفتمو اعلام می کردم. اما گفتنش آسون بود، به عمل که می رسید جا می زدم! حدود یک ماه گذشت، تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. اینبار تو راه برگشتن از خونه دوستم بودم. دفعه پیش حرفاش جنبه پیشنهاد داشت، ولی اینبار بوی التماس می داد! با چشمایی غمبار از من می خواست که نامزدیمو به هم بزنم. در حواب حرفاش فقط تونستم سکوت کنم، همین و بس. چه طور بهش حالی می کردم جرئت ایستادن تو روی آقا جونم و شهرام رو ندارم؟!! چرا فکر می کرد قضیه به همین سادگی هاست؟ وقتی ازش جدا شدم برعکس دفعه قبل حسابی داغون بودم. یاد خواهش هاش که می افتادم، گریه ام می گرفت. چون کاری نمی تونستم بکنم. اینطرفی ها هم خوب از سکوت من سو استفاده می کردن و می بریدن و می دوختن. چون رفت و اومد خسرو به خونه ما زیاد شده بود، آقا جون تصمیم گرفت یه مراسم نامزدی بگیره تا در دهن همه رو ببنده. و من بازم فقط سکوت کردم و گذاشتم اونا هر طور که می خوان در مورد جشنمون تصمیم بگیرن. بار سومی که فرهاد رو دیدم درست وقتی بود که برای جشن نامزدیم آرایشگاه رفته بودم. حالا خداییش بود که خسرو اروپایی فکر می کرد و دوست نداشت بند انداز بیاد توی خونه منو آرایش کنه! توی آرایشگاه نشسته بودم و حدود دو ساعت تا تموم شدن کارم و اومدن خسرو مونده بود که یکی از کارکنان اونجا صدام زد و گفت:
– آقایی دم در با شما کار داره.
با خودم فکر کردم که صد رد صد خسروئه! لابد به قول خودش دلش برام تنگ شده بود!! با بی حوصلگی رفتم بیرون، اما به جای خسرو فرهاد رو دیدم! با دیدنش نا خودآگاه از ته قلبم خوشحال شدم. اون روز فرهاد هیچ حرفی نزد، ایستاد جلوم و فقط بهم نگاه کرد. ده دقیقه نگام کرد و وقتی تصمیم گرفت بره فقط یه کلمه به زور از توی جنجره پر بغضش بیرون کشید و گفت:
– نجاتم بده …
رفتنش خوردم کرد، شکستم! مگه نه اینکه دوسش داشتم؟!! مگه نه اینکه هیچ حسی به خسرو نداشتم؟ مگه نه اینکه خسرو مال کیمیا بود؟!! پس چرا برای نجات خودم و فرهاد و کیمیا هیچ غلطی نمی کردم؟!! بازم افمارم فقط در حد فکر باقی موند و اون شب توی سکوت خسرو رو همراهی کردم و مراسم نامزدیمون با شکوه هر چه تموم تر برگزار شد! خسرو یه لحظه حرفای عاشقونه از دهنش نمی افتاد. در حالی که من آرزو می کردم ای کاش به جای اون، فرهاد بود. آرزویی محال…! بعد از نامزدی با خستگی به اتاق رفتم و خوابیدم.
صبح روز بعد برای خرید از خونه خارج شدم. البته خرید بهونه بود، دلم می خواست فرهاد رو ببینم. یمخواستم بدونم با شرایط پیش اومده حالش چطوره! خسرو می خواست دنبالم بیاد که نگذاشتم و هر طور بود پیچوندمش. خودم تنها رفتم، چون می دونستم اگه خسرو نباشه حتماً سر و کله فرهاد پیدا می شه. همینطور هم شد! تا از کوچه خارج شدم، فرهاد رو اون طرف خیابون با ظاهری آشفته دیدم. وسط کوچه و خیابون درست نبود باهاش حرف بزنم. اگه کسی ما رو با هم می دید و به گوش بابا می رسوند، بیچاره می شدم. یه کوچه خلوت همون دور و برا بود، سریع پیچیدم داخل کوچه و فرهاد هم بلافاصله پشت سرم وارد شد. به دیوار تکیه دادم و بهش خیره شدم، از چشماش خون می بارید. این بار بر خلاف تصورم نرمشی تو کلامش وجود نداشت. در حالی که رگ گردنش متورم شده بود با فریاد گفت:
– دیگه اعصابم از دستت خورد شده! خوب یه کلمه بگو منو می خوای یا نه؟ چرا اینقدر منو سر می دوونی؟ دوست داری التماسامو بشنوی؟ آره؟ دلت می خواد تیکه های غرورم رو از این که هست خورد تر کنی؟ دلت همینو
می خواد؟!
از داداش وحشت کرده بودم، اما اونقدر شدید نبود که لال بشم، دوست داشتم از احساسم خبر داشته باشه، شاید اینجوری می تونستم یه کم از زجری که می کشید رو کم کنم، برای همینم برای اولین بار حجاب از صورت عشقم برداشتم و با بغض گفتم:
– چرا بهت دروغ بگم؟ منم از تو خوشم میاد، ولی نمی تونم حرفی بزنم. من می ترسم!
چشماش ستاره زد، آب دهنشو قورت داد و چشماشو یه بار باز و بسته کرد. بعد زا چند ثانیه سکوت، با لحنی که خیلی ملایم تر شده بود، شبیه زمزمه گفت:
– آخه تا کی می خوای بترسی فدات شم؟ برو یه کلام بهشون بگو خسرو رو نمی خوای. به خدا دیگه دارم دیوونه می شم. خواب و خوراک ندارم. کارم شده اینکه کشیک تو رو بکشم و هر وقت تنها بودی بهت التماس کنم تا بلکه از دستت ندم. شکیلا من طاقت از دست دادن تو رو ندارم. چطور تصور کنم که اون نامزد عوضیت دستتو بگیره، بخواد ببوستت …
به اینجا که رسید من کپ کرده رنگ لبو شدم و خودش هم با کلافگی پشتشو به من کرد و ایستاد. صدای نفس های عمیقش نشونی از حال خرابش بود، بعد از چند لحظه سکوت سعی کردم حرف رو عوض کنم. به خاطر همین گفتم:
– راستی می دونی پیمان اومده خواستگاری شیلا؟
چرخید به سمتم و بدون اینکه نگام کنه، در حالی که به دویار پشت سرم نگاه میکرد گفت:
– بله می دونم. فقط اینو نمی دونم چرا من دربه در نباید به آرزوم برسم؟ ولی پیمان باید اینقدر راحت صاحب شیلا بشه.
دلم به شور افتاده بود، داشت دیرم می شد و نگران این بود که خسرو بخواد بیاد دنبالم، پس گفتم:
– اینم از شانس ماست. من دیگه باید برم، چون باید خریدم بکنم. دیر می شه.
آهی کشید و گفت:
– برو به سلامت. مواظب خودت باش! شکیلا سعی کن یه کاری بکنی.
از ته دلم گفتم:
– سعی خودم رو می کنم. تو هم مواظب خودت باش.
دیگه اینبار فهمیدم که واقعاً عاشق فرهاد شدم! ولی چی کار می تونستم بکنم؟ آقاجون از بابای پیمان خیلی خوشش اومده بود. همین طور هم از خود پیمان. آقاجون قبول کرده بود که اون روز پیمان و فرهاد، قصد مزاحمت نداشته و فقط از ما خواستگاری کرده بودن. آقاجون فهمید، ولی خیلی دیر! قرار بود روز عقد کنون من و شیلا یه روز باشه. ولی من هنوز کاری نکرده بودم. بعضی وقتها به خاطر ترسو بودن اینقدر خودمو سرزنش می کردم که حد نداشت! دو سه روز قبل از عقد کنون دلمو به دریا زدم و رفتم سراغ آقا جون تا شاید بتونم حرف دلمو بزنم، مشغول قرآن خوندن بود. نشستم کنارش و وقتی قرآن خوندش تموم شد تازه چشمش به من افتاد. لبخند زد و گفت:
– به! عروس خانوم!!
گونه هام رنگ گرفت و اعتراض کردم:
– آقا جون …
خندید و در حالی که قرآنش رو می بوسید تا بذاره لب طاقچه گفت:
– جانم بابا؟ کاری داشتی؟
نگام روی ریش های سفید و عبای تنش خشک شد، روی چشماش مهربونش، چی می تونستم بهش بگم؟!! بگم نمی خوام؟ بگم مراسم عقد رو به هم بزنه؟!! چی به سر آقا جون می یومد؟!! وجدانم داد کشید:
– تو می ترسی!!! ربطی به علاقه ات به آقاجون نداره … تو ترسویی!
قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم از جا بلند شدم و از اتاق دویدم بیرون. صدا کردن های آقا جون هم تاثیری نداشت. من بزدل بودم! خیلی هم بزدل بودم!اینقدر دست دست کردم تا بالاخره روز موعود فرا رسید. روز عقد کنون من و خسرو و شیلا و پیمان. دیگه تا اون روز وقت نشده بود فرهاد رو ببینم چون خسرو یه لحظه هم منو به حال خودم نمی ذاشت. پیمان خیلی دلخور و تو هم بود. می دونستم که به خاطر فرهاد ناراحته، ولی دیگه کار از کار گذشته بود. من و شیلا به آرایشگاه رفتیم و بعد از چند ساعت آماده شدیم. خسرو و پیمان با دو ماشین گل زده به دنبالمون اومدن. از آرایشگاه که خارج شدم، یاد روزی افتادم که فرهاد دم آرایشگاه ازم خواهش کرده بود که نامزدی رو به هم بزنم، ولی من جرئتشو نکرده بودم. با کنجکاوی به همون جایی که بار قبل فرهاد ایستاده بود نگاه کردم، یه بردگی پشت شمشادها بود. در کمال حیرت و تعجب فرهاد رو دیدم که همون جا وایساده و با چشمایی خیس از اشک منو نگاه می کرد! احساس کردم قلبم فشرده شد. طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم. چه برسه به اشک ریختنش رو، دستش رو گذاشته بود جلوی دهنش و با بهت به من توی لباس عروس خیره شده بود. داشتم دق می کردم! سریع سوار ماشین شدم چون اگه چند لحظه بیشتر بهش خیره میموندم اشک سرازیر می شد. خسرو هم سوار شد و با عصبانیت گفت:
– این اینجا چی کار می کنه؟
حال خودم یادم رفت و با تعجب گفتم:
– کی؟
– این پسره که اوندفعه مزاحم شما شده بود! قیافه اش خوب تو ذهنم مونده. ببین آشغال چطوری نگاه به تو می کنه! شیطونه می گه برم فکشو جا به جا کنم.
خونم به جوش اومد و برای اولین بار با عصبانیتی که از من بعید بود بهش توپیدم:
– شیطونه غلط کرده. بشین سر جات!
با تعجب گفت:
– تو چت شد یک دفعه؟ ببینم چرا ازش طرفداری می کنی؟
سریع حرفم رو ماست مالی کردم:
– من طرفداری نمی کنم، ولی حوصله جنجال هم ندارم.
خسرو ماشین رو راه انداخت و در همون حال با تردید گفت:
– خیلی خوب چرا می زنی؟
اصلاً حوصله غیرتای بی موردشو نداشتم. هر چی بیشتر می گذشت، به جای اینکه جذبش
بشم، ازش متنفر می شدم! هر دو اتومبیل به باغ رسیدن. مراسم تو باغ خونه خودمون بود. خسرو در رو برام باز کرد و خواست که به من کمک کنه، ولی من کمکشو قبول نکردم و خودم پیاده شدم. حرکت با اون لباس سنگین، برام سخت بود. داشتم پایین لباسم رو به حالت اولیه بر می گردوندم که کنار یکی از درختای کاج چشمم به فرهاد افتاد. معلوم نیست چه جوری دنبال ما تا اینجا اومده بود. تکیه داده بود به دیوار، حال خرابش کاملاً مشخص بود. دستاشو مشت کرده گذاشته بود به دیوار و همینطور که زل زده بود به من و لب پایینشو کشیده بود توی دهنش سرشو از پشت چند بار کوبید توی دیوار. دیگه طاقت نداشتم. چرا کاری از من بر نمی یومد؟ عشقم داشت جلوی چشمم جون می کند! اشک توی چشمم جمع شد، ولی اگه گریه می کردم، همه می فهمیدن، چون پایین چشمام کامل سیاه می شد. خدا رو شکر اینبار خسرو متوجه فرهاد نشد، فقط بازومو گرفت و گفت:
– بریم عزیزم … همه منتظر ما هستن …
مثل مرده متحرک دنبالش کشیده شدم. اصلاض نفهمیدم توی مسیر تا اتاق عقد کیا رو دیدم و چیا گفتم! من و شیلا و دو تا داماد ها سر سفره نشستیم. شیلا آروم در گوشم گفت:
– حیف شد! کاش یه کاری کرده بودی. پیمان می گه حال فرهاد اصلاً خوب نبوده و توی باغ هم نیومده.
حرفای شیلا حالم رو بدتر کرد. دیگه فهمیدم که بدون فرهاد زندگی برام معنایی نداره. باید یه کاری می کردم، باید برای اولین بار خودخواه می شدم و فقط به خودم فکر می کردم. من فرهاد رو می خواستم حتی اگه به قیمت جونم تموم می شد. یه آن تصمیم خودمو گرفتم و گفتم:
– به پیمان بگو بره بهش بگه بیاد تو.
نمی دونم شیلا توی چشمام چی دید که با ترس گفت:
– می خوای چی کار کنی؟
با جدیتی که از من بعید بود گفتم:
– کاریت نباشه! بهش بگو.
شیلا که جدیت منو دید، آروم حرفای منو به پیمان گفت. پیمان با نگرانی نگام کرد. آروم پلک زدم که یعنی پاشو برو. پیمان شونه هاشو بالا انداخت و پاشد رفت بیرون. خسرو که از پچ پچ های چیزی دستگیرش نشده بود گفت:
– چی شده عزیزم؟ دو تا عروس خیلی پچ پچ می کنین!
بدون اینکه جوابشو بدم نگامو به پایین دوختم و اون طبق معمول به حساب شرم و حیای من گذاشت و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد پیمان اومد و در گوش شیلا چیزی گفت. شیلا هم آروم در گوش من گفت:
– پیمان می گه به سختی تونسته راضیش کنه که بیاد تو. حالا هم توی اتاق بغلیه، ولی دیگه اینجا نمی تونه بیاد!
لبخندی زدم و گفتم:
– مهم نیست. همون جا هم خوبه. می خوام صدامو بشنوه.
بعد آروم دستشو فشار دادم و گفتم:
– ممکنه من امروز بمیرم. حلالم کن!
شیلا با بغض گفت:
– تو رو خدا شکیلا! دیوونگی نکن. حالا من یه چیزی گفتم! ولش کن.
– نه شیلا. این کاریه که من باید زودتر از اینا انجامش می دادم. تا حالا هم خیلی دیر شده. من مرگ رو ترجیح
می دم به زندگی با خسرو که حالم ازش به هم می خوره.
شیلا که سعی داشت هر طور شده منو متقاعد کنه گفت:
– آخه چرا؟ خسرو به این خوشگلی، به این مهربونی! اون تو رو خیلی دوست داره. مطمئن باش بعد از ازدواج، اینقدر بهت محبت می کنه که بعد از یه مدت فرهاد رو از یاد می بری.
حالا نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی! دیگه حرف تو گوشم نمی رفت، سفت و سخت تصمیمم رو گرفته بودم، اشکا و حال داغون فرهاد واقعا نابودم کرده بود.
– نه نمی شه. من همون اول هم وقتی که هنوز پای فرهاد در میون نبود، از خسرو خوشم نمی یومد. تو راست
می گی. خسرو پسر خوبیه، ولی با من خوشبخت نمی شه. بهتره با کسی ازدواج کنه که خوشبختش کنه. شیلا! خسرو سهم کیمیاس.
شیلا که دید اصرار فایده ای نداره، دیگه ادمه نداد. ولی دستمو توی دستش محکم فشار می داد. آقا برای خوندن خطبه اومد. قرار بود اول صیغه بین من و خسرو خونده بشه. تموم بدنم یخ زده بود. کاری که من
می خواستم انجام بدم، کار کمی نبود! آقا خطبه رو سه بار خوند. بار سوم همه چشما به دهن من بود. پریدخت خانم به گمون اینکه زیر لفظی می خوام، گوشواره های بزرگ و قیمتی رو تو دست من گذاشت و گفت:
– بله رو بگو دیگه عروس خانم، پسرم الآن غش می کنه.
دیگه وقتش بود، بس بود هر چقدر لالمونی گرفتم. یه دفعه از جا بلند شدم. نمی دونم چه مرگم شده بود! تو نقشه ام وایسادن در کار نبود، استرس گرفته بودم شدید. همه با تعجب به من نگاه می کردن، ولی من سعی می کردم که به کسی نگاه نکنم. دلم نمی خواست با نگاه به مامان، همه حرفام از یادم بره. دامن لباسم به تنگ آب گرفته و تنگ توی سفره برگشته بود. گل های رز پر پر شده به دامن لباسم چسبیده بودن. نگاهمو از لباسم گرفتم و با بدبختی بالاخره با صدای بلند گفتم:
– نه! من زن آقای خسرو آریا نسب، فرزند آقای امیر بهادر آریا نسب نمی شم!
گفتن این جمله برای به پا کردن یه قیامت بس بود! انگار کبریت انداختم تو انبار باروت! یهو همه چی منفجر شد! همهمه به آسمون بلند شد. همه با نفرت به من نگاه می کردن. خونواده داماد سریع از خونه رفتن بیرون. خسرو خواست یه چیزی بگه که مادرش با عصبانیت دستشو کشید و از اتاق خارج شدن. تو کمتر از چند ثانیه همه چیز به هم ریخت و در کمتر از چند دقیقه خونه تخلیه شد، ولی من هنوز سر جام ایستاده بودم و نفس نفس می زدم. کل بدنم می لرزید اما خوشحال بودم که خلاص شدم! حالا به هر قیمتی! خبری از هیچ کس نبود، حتی شیلا هم نبود! حال مامان به هم خورده بود، سفره عقد به هم ریخته بود و هر چیزش یه گوشه افتاده بود. جمعیت که هول می زدن برن زدن همه چیو نابود کردن! من اما مثل یه روح اون وسط وایساده بودم و منتظر بودم تا یه خبری بشه. چقدر خوب می شد اگه می تونستم اون لحظه زمان رو ببرم جلو. چیزی طول نکشید که آقا جون مهربونم کمربند به دست وارد شد و قبل از اینکه بتونم تکونی بخورم یا از خودم دفاعی بکنم به جون من افتاد. در همون حین شیلا و پیمان رو که اومدن توی اتاق تا هر طور شده جلوشو بگیرن به زور از اتاق بیرون انداخت تا کسی نتونه دستای قدرتمندشو نگه داره. در اتاقو هم بست و قفل کرد، فریاد می زد:
– کثافت حالا برای من زبون در آوردی؟ حالا نمی خوای زن خسرو بشی؟ تو غلط می کنی! مگه من آبرومو از سر راه آورده بودم که تو اینقدر راحت به بادش دادی؟
ضربات سنگین سگک کمر بند روی کمر و پهلوم نفسمو بند آورده بود! صدای التماسهای مامان که گویا با شنیدن خبر کتک خوردن جگر گوشه اش درد خودش یادش رفته بود و پشت در اومده بود رو به همراه صدای شیلا می شنیدم، ولی برای آقاجون مهم نبود و فقط می زد. میون هق هق گریه صدای محکم در رو هم می شنیدم که کوبیده می شد. انگار کسی می خواست وارد اتاق بشه، ولی در قفل بود. با گریه فریاد زدم:
– کمک! تو رو خدا نزن آقا جون. مگه من چی گفتم؟ خوب از خسرو بدم می یاد! آقا جون تو رو خــــدا …
آقاجون با فریاد گفت:
– خفه شو! خفه شو دختره سلیطه. زیر سرت بلند شده؟ زبون درازی می کنی؟!
دیگه طاقت ضربه های کمر بند رو نداشتم. داشتم از حال می رفتم، آخرین توانمو جمع کردم و با گریه فریاد زدم:
– فرهاد! فرهاد! مگه قول ندادی که نذاری بلایی سر من بیاد؟ پس کجا رفتی؟ نامرد دارم می میرم! بابام شیرینتو کشت.
یه دفعه در با صدای بلندی باز شد و فرهاد وارد اتاق شد! سریع خودش رو به من رسوند. آشفتگی اون از من کتک خورده هم بیشتر بود. جلوم ایستاد و رو به آقاجون گفت:
– مگه شما دین و ایمون ندارین که اینطوری دخترتون رو کتک می زنین؟ اون که گناهی نداره! مقصر منم که عاشقش شدم. بیاین منو بزنین. بیاین منو تیکه تیکه کنین، ولی کاری به شکیلا نداشته باشین.
آقاجون این بار به سمت فرهاد حمله کرد و فرهاد با کمال میل پذیرای ضربات محکم و دردناک کمربند آقاجون شد. وسط کتک خوردن ما شهرام هم که برای کاری بیرون رفته بود برگشت و وقتی فهمید قضیه چیه به یاری آقاجون اومد و هر دونفرشون باهم اینقدر من و فرهاد رو زدن که جون تو بدنامون نموند. بعضی وقتا فکر می کنه خوبه آقا جون با کتک زدن ما خشمشو تخلیه کرد وگرنه اگه دور از جونش سکته می کرد من چه خاکی تو سرم می ریختم؟!! وقتی خسته شدن شهرام در حالی که هنوز هم عربده می کشید از خونه خارج شد و آقاجون گوشه اتاق روی زمین نشست و گریه رو سر داد. من که کاملا بی حال و جون بودم و همه چیزایی که می شنیدم، توی یه هاله ای مه قرار داشتن. ولی همه حرف آقاجون یه چیز بود اینکه آبروشو من به باد دادم! اون روز فکر می کردم من کار بدی نکردم! فقط حرف دلم رو زده بودم. اما حالا می فهمم بدترین راه رو برای زدن حرفم انتخاب کردم. من آقاجونم رو بی آبرو، داداشم رو بی غیرت و خسرو رو نابود و آواره شهر غربت کردم! بگذریم … اون روز به کمک پیمان و چند تن از اقوام که اونجا مونده بودن من و فرهاد رو به بیمارستان رسوندن و هر دو بستری شدیم. چند روز بعد که زخمای تنمون بهتر شد و مرخص شدیم آقاجون ما رو به عقد هم در آورد و گفت که دیگه هرگز نمی خواد منو ببینه. من خیلی ناراحت بودم، چون خونوادمو دوست داشتم. فرهاد اصرار داشت که هر چه زودتر بریم سر زندگی خودمون توی خونه بزرگی که پدرش برامون تهیه کرده بود. ولی من قسم خورده بودم که تا روزی که آقاجون با من آشتی نکنه، از اون خونه نرم! همین طور هم شد. بعد از عقدد به هبونه جمع کردن وسایلم برگشتم توی خونه و دیگه پامو بیرون نذاشتم. حتی برای یه خرید جزئی هم از خونه نمی رفتم بیرون که مبادا درو دیگه روم باز نکنن. آقاجون همیشه به مامان با صدای بلند می گفت، به این لکه ننگ بگو از خونه من گم شه بیرون نمی خوام ببینمش. ولی من نمی رفتم! گوشم هم به طعنه ها و حرفای آقاجون و شهرام بدهکار نبود. به فرهاد هم می گفتم که برای دیدن من همونجا بیاد و تو حیاط همو می دیدیم. فرهاد بیچاره شکایتی نداشت، اون واقعاً دوست داشت منو خوشحال کنه. آقاجون خیلی گوشه و کنایه می زد. به فرهاد هم خیلی بد و بیراه می گفت. ولی من توجهی نداشتم. سه سال از عقد من و فرهاد می گذشت. از کیمیا فقط همینو می دونستم که با خسرو ازدواج کرده! همین … البته می دونستم که آقاجون همه خبر ها رو داره، ولی به من نمی گه. کم کم صدای بابا و مامان فرهاد در اومد که چرا من سر خونه و زندگیم نمی رم؟! فرهاد همه حقو به من می داد، ولی به هر حال نامزدی ما خیلی طولانی شده بود و من باید یه کاری می کردم. یه روز تصمیم خودم رو گرفتم، عزمم رو جزم کردم و وارد اتاق آقاجون شدم و دقیقا مثل همون سه سال پیش اونو در حال قرآن خوندن دیدم. جلوش روی زمین نشستم و دستم رو روی آیه های قرآن گذاشتم و با بغض گفتم:
– به همین آیه ها قسم اگه منو نبخشید، خودمو می کشم.
آقاجون جوابمو نداد. شروع کرد از حفظ بقیه آیه ها رو خوندن.
دوباره گفتم: – شما که نمی خواین از طرف من یه لکه ننگ دیگه هم روی زندگیتون به وجود بیاد؟
آقاجون بالاخره سکوتشو شکست و گفت:
– پاشو از اتاق من برو بیرون.
همین که باهام حرف زده بود خودش خیلی ارزش داشت. از شوق اشکام جاری شدن و گفتم:
– نمی رم! تا منو نبخشین از جام جم نمی خورم.
آقاجون که پیدا بود یخش آب شده و دیگه مثل قبل کینه ای از من نداره، قرآنش رو بوسید روی رحل گذاشت و گفت:
– به نظر خودت کاری که کردی قابل بخشش بود؟
دو زانو یه کم بهش نزدیک شدم و با عجز گفتم:
– می دونم بابا. من نباید عقد رو به هم می زدم، ولی به خدا نمی تونستم در کنار خسرو خوشبخت بشم. اول فکر می کردم که بعد از یه مدت عاشقش می شم، ولی نشدم. تازه بدتر ازش متنفر می شدم. بابا من اگه اون روز بله رو می گفتم، بدون شک بدبخت می شدم.
– خسرو تو رو دوست داشت خیلی هم زیاد. تو می دونی که چه به روز اون آوردی؟ توی بیست و چهار سالگی موهاش از دست تو سفید شده. اون دیگه نمی خواست هیچ وقت ازدواج کنه. نمی دونی چقدر باهاش حرف زدم و از توی چشم سفید بی آبرو بد گفتم، تا راضی به ازدواج با کیمیا شد. بالاخره یه روزی آه اون جوون می گیردت. بد کردی شکیلا خیلی بد کردی.
هق هق کردم و گفتم:
– بابا می دونم بد کردم، ولی نه اینکه فکر کنین وقتی می گم ازدواج من با خسرو برام بدبختی میاره، به خاطر اینه که خسرو عیب و ایرادی داره. نه! به خاطر خودم بود بابا. من نمی تونستم اونو خوشبخت کنم. با این ازدواج هم من بدخت می شدم، هم اون. بابا اونم خوشبخت نمی شد، چون من در برابرش یه کوه یخ بودم. ولی با این حال اگه شما بخواید می رم به دست و پاش می افتم و ازش می خوام منو ببخشه. فقط اگه شما بخواید. بابا ببین من با اینکه عاشق فرهادم حاضر نیستم بدون رضایت شما پا به خونه اش بذارم. به خدا خیلی دوستون دارم!
آقا جون هم مثل من چشماش بارونی شد، گوشه چشمشو چلوند و گفت:
– من خیلی وقته که تو رو بخشیدم. کیه که نتونه اولاد خودشو ببخشه؟ من خودم از خسرو حلالیت طلبیدم. اون همون سالی که با کیمیا ازدواج کرد، برای همیشه رفت اصفهان! چون دیگه نمی تونست توی این شهر زندگی کنه.
با ناراحتی گفتم:
– وای! پس من دیگه نمی تونم کیمیا رو ببینم؟ چقدر بد!
با شنیدن این خبر ناراحت تر از قبل و سوزناک تر اشک می ریختم. آقاجون بعد از سه سال آغوش خودشو به روم باز کرد و من توی بغلش خزیدم و آقاجون با من آشتی کرد. یه هفته بعد خونواده فرهاد برای اجازه بردن عروسشون به خونه ما اومدن و من و فرهاد به دنبال مراسم با شکوهی به خونه خودمون رفتیم. سال اول زندگیم با فرهاد باردار شدم، ولی به سه ماه نکشیده بچه سقط شد. این قضیه خیلی تو روحیه ام اثر منفی گذاشت ولی به کمک فرهاد سعی کردم دوباره خودم رو پیدا کنم. شش ماه بعد دوباره باردار شدم، ولی بچه دومم هم توی شش ماهگی سقط شد. دیگه کارم به جنون کشیده بود. همه اش می گفتم اینا از نفرین های خسروئه. دل شکسته خسرو باعث این اتفاق شد. فرهاد که آب شدن منو به چشم می دید دیگه ازم بچه نخواست، ولی در عوض کلی تقویتم کرد. سه سال بعد دوباره باردار شدم. همین که فهمیدم باردارم رفتم مشهد و از خود آقا بچه مو خواستم. اونجا نذر کردم اگه سالم به دنیا اومد و پسر شد اسمشو بذارم رضا. با شفاعت آقا بود که خدا رضا رو به ما داد. رضا چشم و چراغ خونه مون شده بود و من براش می مردم. فکر می کردم خسرو فراموشم کرده که خدا هم منو بخشیده و رضا رو بهم هدیه داده. رضا دو ساله بود که پدر و مادر فرهاد تو سانحه ای کشته شدن و داغشون به دل ما موند. فرهاد ضربه خیلی بزرگی خورد و کمی طول کشید تا مثل سابقش شد. با به دنیا اومدن تو فرهاد دوباره مثل اولش شد. چون عاشق دختر بود. درست مثل پدر و مادر من.
میون حرف مامان رفتم و گفتم:
– پس آقا جون و خانم جون چطور فوت شدن؟
– اونا هم اول خانم جون یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد و به فاصله سه ماه بابام که عاشق مامان بود، فوت کرد. این هم ضربه بزرگی برای من بود، ولی با وجود تو و رضا و فرهاد این غم کم کم برام کم رنگ شد.
– مامان نگفتی که خاله شیلا چی شد؟ شما عقدو به هم زدین. اونا چی کار کردن؟
– وقتی این اتفاق افتاد، خونواده پیمان زود پس کشیدن، ولی پیمان سفت سر جاش ایستاد و چند روز بعد شیلا رو برد یه محضر و عقد کردن. ولی عروسی اونا هم همزمان با عروسی ما برگزار شد. بعد از عروسی هم متاسفانه پیمان مشکل داشت و بچه دار نمی شدن. انگار بخت ما دو تا خواهر باید عیناً مثل هم می شد. مشهد که رفتم شیلا هم باهام اومد و من حاجت خودم و اون شفای پیمان رو از آقا گرفتیم. وقتی برگشتیم شیلا هم باردار شد ، برای همینم بچه هامون تقریباً هم سنن، سام فقط دو سه ماه از رضا کوچیکتره.
ولو شدم روی کاناپه، سرمو گذاشتم روی پاهای مامان و پاهامو روی هم آویزون کردم و گفتم:
– وای مامان چه داستانی داشتین شما! بابا هم برای خودش یه پا فرهاد کوه کن بوده ها! ولی من شانس ندارم. نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ پدری رو ببینم و نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ مادری رو ببینم.
مامان مشغول نوازش موهام شد و گفت:
– عزیزم قسمت نبود که تو این چهار تا فرشته رو ببینی.
بعد خم شد و گونه منو بوسید و گفت:
– درسته که خدا چهارتا فرشته رو ازمون گرفت، ولی در عوضش یه دونه فرشته بهمون داده که جای هر چهار نفر رو گرفته.
با شیطنت گفتم:
– اِ؟ من که بد بودم و تخس و شیطون و بچه و لوس؟ چی شد حالا شدم فرشته؟
مامان خندید و خواست جوابمو بده که تلفن اتاق زنگ زد. سرمو از روی پای مامان برداشتم تا بتونه گوشی رو جواب بده. مامان هم بلند شد رفت سمت تلفن و زیر لبی گفت:
– خدا کنه باز کیمیا نباشه!
چشمامو گرد کردم و اومدم یه چیزی بگم که گوشیو برداشت و حرف من تو هوا موند. از طرز حال و احوالش فهمیدم خود خاله کیمیاست. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
– چقدر حلال زاده ای! همین الان با رزا ذکر خیرت بود.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان تقاص فصل ۵

دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم. باورم نمی شد که اینقدر ساده داریوش منو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *