چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان تقاص / رمان تقاص فصل ۴
کانال عاشقي

رمان تقاص فصل ۴

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکیپ دوستای داریوش هم همون شری اینا باشن، ولی خبری نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داریوش
می چرخیدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصیتشون آب بشه و بریزه. بنده خدا داریوش حق داشت با یه نه شنیدن از من اینقدر تعجب کنه! به عینه داشتم می دیدم تو مرام داریوش نه وجود نداره و همه درخواست نشنیده براش هلاکن! خیلی برام مهم نبود که دخترا دارن براش خودکشی می کنن، چون حواس اون کامل به من بود و حواس منم به اون! قلب من زنجیر شده بود به قلب داریوش. فقط از ترسم بود که ازش دوری می کردم. می ترسیدم ولم کند و من نابود بشم! صدای آهنگ که بلند شد همه دختر و پسرا وسط رفتن. به سپیده گفتم:
– اگه امشب بخوای فقط با آرمین باشی می کشمت! من اینجا کسی رو جز تو نمی شناسم.
خندید و گفت:
– خیلی خوب چرا گازم می گیری؟ من که اینجا پیش توام.
– گفتم که یه موقع سرتو زیر نندازی، عین گاو پاشی بری!
سپیده که همه حواسش به دختر و پسرای اون وسط بود، گفت:
– می بینی چقدر سعی در خودنمایی دارن؟
تکه ای خیار تو دهنم گذاشتم و گفتم:
– ول کن بابا! به ما چه.
– ولی من تصمیم دارم اینا رو مات کنم!
– چه طوری؟
– پاشو ما هم بریم وسط … تو کلاس رقص رفتی. می تونی همه رو بکنی تو قوطی!
خیار توی گلوم پرید و به سرفه افتادم. سپیده چند بار محکم پشتم کوبید. بعد از اینکه به حالت طبیعی برگشتم، سپیده دوباره گفت:
– چه مرگت شد یک دفعه؟ مگه من چی گفتم که هول کردی؟
– داری چرت می گی!
– چرت چیه؟ تو باید اینکارو بکنی! واسه تو که کاری نداره.
– چی داری می گی؟ من جلو این همه چشم که از قضا یه نفرشون رو هم نمی شناسم! عمراً!
– اِ لوس! پاشو دیگه.
– با این لباس نمی تونم سپیده گیر نده دیگه!
– داری بهونه می یاری!
– خوب آره دارم بهونه می یارم. من این کارو نمی کنم!
– بلند شو دیگه. جون من، اصلاً جون داریوش!
اه لعنتی! روی قسم خیلی حساس بودم! چپ چپ که نگاش کردم فهمید کم آوردمف از جا پرید و دستمو کشید. ناچاراً باهاش همراه شدم. رقصیدن برام کار سختی نبود، اما عادت نداشت جلویی کسایی که نمی شناختمشون خودنمایی کنم! اون وسط اینقدر شلوغ بود که نمی شد تکون خورد! غر زدم:
– آخه اینجا می شه رقصید؟!! فقط یه خورده ها. باشه؟
سپیده دستامو ول کرد و گفت:
– باشه، فقط یه خورده.
دوتایی مشغول شدیم، سپیده معمولی می رقصید مثل همه آدمای دیگه، ولی من اصول رقصیدن رو خوب بلد بودم. ضربه های آهنگ رو تو ذهنم می شمردم، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شش، هفت ، هشت. حرکت رو عوض می کردم. اصلاً نمی ذاشتم رقصم تکراری بشه و هیچ حرکتی رو دوبار انجام نمی دادم. خوب بلد بودم چطور می شه چشم بیننده رو روی خودم میخکوب کنم به طوری که دلش نیاد به کس دیگه ای نگاه کنه. همونطور هم شد، توی یکی از چرخشام چشمم به داریوش افتاد، با بهت بهم خیره شده بود و با دست راستش مشغول باز کردن کرواتش بود! نگامو ازش گرفتم و به رقصم ادامه دادم، اهنگ حسابی اوج گرفته بود که یهو صدا قطع شد! من و سپیده و چند نفر دیگه که وسط مونده بودن خشک شدیم و صدای هووووو و داد و هوار بلند شد. داریوش کنار ضبط ایستاده بود و با موذماری گفت:
– ببخشید، این ضبط وقتی خیلی داغ می کنه یهو قطع می شه!
می دونستم یه کرمی ریخته … اما دیگه به روی خودم نیاوردم و با سپیده رفتیم نشستیم. هر دو نفس نفس می زدیم. سپیده خندید و گفت:
– خفن حال کردم! دلم که هیچی همه وجودم خنک شد.
– دیوونه ای تو! اما حال داد، دمت گرم! قر تو کمرم داشت وول می زد.
– بله! من تو رو می شناسم! فقط بلدی دماغتو بدی بالا و بگی نه!!
خواستم جوابشو بدم که کسی نشست کنارم
چرخیدم و داریوش رو دیدم، پوزخندی زدم و گفتم: – که ضبط خرابه!!
نه لبخند زده بود نه اخم کرده بود، با همون صورت ماسکی گفت:
– خرابم نباشه یه وقتایی مجبوره خراب بشه!
– که چی؟!! مسخره!
– چه معنی داره این همه چشم با لذت به تن و بدن تو خیره بشن؟!! چه معنی داره وقتی تو نگاه مردا خیره می شم چیزی جز شه*وت نبینم؟!! چه معنی داره که اینجا راست راست راه برم و به روی خودم نیارم؟!! یعنی متوجه نبودی که وقتی می رقصیدی شالت سر می خورد و بازوهات پیدا می شد؟! متوجه نبودی چطور همه به قوس و فرو رفتگی های بدنت …
با شرم و کمی خشم گفتم:
– بس کن دیگه!!!
تازه صورتش داشت خشم پنهانشو نشون می داد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
– هیش!!! اینجا اگه کسی قراره بقه چاک بده و هوار بزنه منم خانوم نه شما!
– هیچ کار من به تو مربوط نیست …
– هست! همه کارای تو به من مربوطه. ببین رزا این احساسات عجیب غریب به اندازه کافی دارن اذیتم می کنن، تو دیگه بدترم نکن!!
معذب به سپیده نگاه کردم، دوست نداشتم این حرفا رو بشنوه. خیلی راحت از نگاهم پی به حالم برد که از جا بلند شد و گفت:
– من می رم پیش آرمین …
با رفتن سپیده به داریوش توپیدم:
– احساسات عجیب غریب تو به من چه ربطی داره؟!! چرا دست از سر من بر نمی داری؟!! من آزاد بزرگ شدم و آزاد هم می مونم!
خم شد به طرفم و گفت:
– فکر کردی من خوشحالم که آزادیمو از دست دادم؟!! من آدمی بودم که اگه سرمو لای گیوتین هم می ذاشتم نمی خواستم زیر بار ازدواج و زن و زندگی و مسئولیتای بعدش برم! اما چی شد؟!! نفهمیدم چی شد که الان این بلا به سرم اومد! تو … شاید به قول شیخ شیراز آن داشتی … یا هر چیز دیگه ای! رزا …
پوزخندی زدم و گفتم:
– من آن نداشتم! تو مثل بابات عاشق چشم و ابروی من شدی! اگه بلایی سر قیافه من بیاد عشق توام دود می شه می ره توی هوا آقا!
یه جوری گفتم مثل بابات انگار مامان بابای خودم اینجوری عاشق نشدن! پوزخندی که نشست گوشه لبش اعصابمو خورد کرد، با همون پوزخند گفت:
– اشتباه تو همین جاست که فکر می کنی من عاشق چشم و ابروت شدم! دختر تو مگه چند سالته؟!! همه اش هجده سالته!!! یه دختر تو این سن و سال یعنی اوج نیاز! یعنی وقتی یه پسر بیاد دم گوشش به قول تو هی وز وز عاشقانه سر بده دست و پاش می لرزه. اون محکم محکماش هم کم می یارن! اما تو … ببین کم مونده التماست کنم اما بازم می گی نه! بازم خشکی! سردی! مغروری! فکر می کنی با این رفتارت می تونی منو پس بزنی. خبر نداری هر نه که تو می گی من بیشتر اسیرت می شم. رزا یه چیزی رو خوب توی گوشت فرو کن. تو دست و بال من دخترایی بودن که از زور خوشگلی بیش از اندازه نمی شد توی صورتشون نگاه کرد!!! اما همونا با وجود اینکه خیلی هاشون هم رشته خودم و دخترای فوق العاده خوب و نجیبی بودن حتی یه بار هم نتونستن دل منو بلرزونن! دخترایی که هر مردی حسرت یه نگاشونو داره! از لحاظ سنی و موقعیت خونواده گی هم همه جوره با من و خونواده ام جور بودن. اما چی شد که من دلم واسه تو لرزید! دِ لعنتی باور کن خودمم نمی دونم!!! تو که ده سال از من کوچیکتری، تو که قیافه ات در برابر خیلی از دوستای رنگ و وارنگ من معمولیه! تو که تحصیلاتت فعلا در حد دیپلمه! تو که مادرت پدر بابامو در اورده و یه عمر سردی رو به بابام و بدبختی رو به مامانم بخشیده … من حتی نباید به تو نگاه هم می کردم! اما انگار تو منو جادو کردی … من بی اراده دنبالت کشیده می شم! اینا رو می فهمی؟!! می تونی درک کنی؟!!!
به بهت بهش خیره موندم. چی داشت می گفت این؟!! مونده بودم چی جوابشو بدم که از جا بلند شد و بدون اینکه دیگه حتی نگام کنه ازم دور شد. حق با او بود، من زیادی خودمو گم کرده بودم. زیادی خونسرد و مغرور شده بودم! اما اخه مگه راهی به جز این داشتم؟!! چطور نمی فهمید من خودم دارم می میرم!! به سختی جلوی خودمو گرفتم که بهش نگم می میرم واسه چشماش! که نگم قبل از دیدنش می شناختمش! من هم دل داشتم به خدا. به جز جریان خونواده هامون من می ترسیدم از اینکه تب تندش زود فروکش کنه! می ترسیدم از شکست تو عشق. عشق داریوش دروغ نبود، اینو از نگاش می خوندم، ولی داریوش به لاابالی گری و هرزگی عادت کرده بود. چطور
می تونست یک عمر با یک زن و سالم زندگی کنه. اگه یک روز پشیمون می شد چی؟ اون وقت من می موندم و یه دل شکسته و داغون!
– زیاد فکر نکن. با آرمین رفتن توی حیاط هوا بخورن.
صدای سپیده بود که باعث شد از فکرای آزار دهنده خودم دور بشوم. با اخم بشقاب میوه ام رو که توی دستم خشک شده بود، روی میز گذاشتم و گفتم:
– سپیده! تو چرا اینقدر فکرت منحرفه؟ من اصلاً به داریوش فکر نمی کردم.
– اولا که خواهشاً منو خر فرض نکن! من تو رو بزرگت کردم! دوما من فکرم منحرف نیست. این تویی که دو ساعته داری به در حیاط و مسیری که داریوش و آرمین رفتن نگاه می کنی!
و با ابروش به طرف در اشاره کرد. خودم اصلاً متوجه نشده بود! بیخیال پنهون کاری، با غم به سپیده گفتم:
– سپیده نمی خوام زیاد باهاش صمیمی بشم. از عاشق داریوش بودن می ترسم. نمی خوام عاشقش باشم! اصلاً … اصلاً اگه اون یه روزی منو ول کنه چی؟ اگه تب تند کرده باشه چی؟
سپیده با لبخند دستمو گرفت و گفت:
– این چه فکریه که می کنی؟ اون واقعاً تو رو دوست داره. به آرمین هزار بار تا حالا گفته و ازش راهی خواسته که بتونه تو دل تو واسه خودش جا باز کنه، ولی دل سنگ تو نرم نمی شه. به خدا اون دوستت داره! خیلی هم زیاد. پس اینقدر شکاک نباش. بعدش هم باید یه چیزی رو بهت بگم، روابط داریوش با دخترای دیگه خیلی محدود بوده! پس فکر نکن خیلی هم تنوع طلبه …
با تعجب گفتم: – یعنی چه که محدود بوده؟!
– یعنی اینکه … همه شون دوست اجتماعی محسوب می شدن، به هیچ کدومشون دست هم نزده!
با چشمای گرد شده نگاش کردم، خیاری برداشت، مشغول پوست کندن شد و گفت:
– اونجوری به من نگاه نکن! آرمین بهم گفت که بهت بگم. گفت خود داریوش نمی یاد چنین چیزی رو به تو بگه، اما من بهت بگم که خیالت راحت بشه. هیچ رابطه نامشروعی نداشته تا حالا …
حتی نمی تونستم حرف بزنم! خدای من! مگه ممکنه ؟ تکه ای خیار به زور چپوند توی دهنم و گفت:
– منم وقتی شنیدم همین شکلی شدم، چون همه اش فکر می کردم این و دوست دختراش تا ته خط رو هم لیس می زدن! اما وقتی آرمین بهم گفت چیزی بینشون نبوده کپ کردم! داریوش فقط دور و برش رو پر از دخترای رنگ و وارنگ می کرده که حوصله اش سر نره!
– اما … آخه …
– بله، می دونم چه مرگته! مگه می شه یه پسر تا این سن غریزه نداشته باشه؟!! منم این یهو ا زدهنم در رفت جلو آرمین حیثیتمم رفت، ولی آرمین اصلا به روم نیاورد و بعدش هم گفت داریوش عقاید مخصوص خودش رو داره … یعنی وقتی بهم گفت داریوش نظرش در مورد بقیه دخترا چی بوده کپ کردم!!! همیشه می گفته این دخترا امانت دست من هستن، من تو امانت خیانت نمی کنم. آرمین می گفت بودن دخترایی که خودشون می خواستن با داریوش رابطه داشته باشن، اما داریوش همیشه می گفته اینا الان داغن دو سه سال دیگه مثل سگ پشیمون می شن! پس هیچ وقت این کار رو نمی کنم.
وقتی قیافه بهت زده منو که پلک هم نمی زدم دید گفت:
– مطمئن باش به زودی عشقی که اون به تو داره، به دل خودت هم سرایت می کنه و این بدبینی ازت دور می شه. داریوش لیاقت عشق رو داره … برای یه ذره شیطنت که هر پسری ممکنه انجام بده نمی شه کسی رو دار زد!
بی اراده یه لبخند نشست گوشه لبم ولی بازم چیزی نگفتم. بقیه شب یه گوشه نشستم و به رقصیدن بقیه نگاه کردم. آرمین و داریوش هم بعد از چند دقیقه برگشتن تو. اما قیافه داریوش عجیب پکر بود! آخر شب بعد از شام همه سر جاشون نشستن. آرمین وسط رفت و گفت:
– طرفدارای سالسا آماده باشن.
صدای جیغ و هورا بلند شد و چند تا دختر و پسر آماده وسط رفتن. منم خدای رقص سالسا بودم! اما نمی دونستم با کی باید برقصم! داریوش از جا بلند شد و یه راست رفت سمت یکی از دخترایی که تنها یه گوشه نشسته بود، دختره لباس کوتاه قرمز رنگی تنش بود. قیافه خیلی قشنگ و ملوسی هم داشت. پاهای برهنه اش رو با جوراب نازک مشکی پوشونده بود اما اون جوراب ها چیزی از قشنگی پاهای کشیده اش کم نمی کردن. در جواب پیشنهاد رقص داریوش سرشو تکون داد و با لبخند دستشو توی دست داریوش گذاشت و بلند شد. قلبم داشت می زد توی دهنم! داریوش می خواست با یه نفر دیگه برقصه؟!!! وای خدا جون! دیدنش از جون کندن سخت تر بود. وقتی که دیدم دوتایی با هم رفتن وسط و منتظر موسیقی ایستادن. هر دو تا دست دختره تو دست داریوش بود. نگام پر عجزم کشیده شد سمت ارمین، جلوی سپیده وایساد و ازش تقاضا کرد. ولی سپیده سالسا بلد نبود، برای همین هم پیشنهادشو رد کرد. آرمین اخماشو در هم کرد و رفت سمت ضبط ، در همون حالت با صدای بلند گفت:
– قبول نیست! سلطان رقص سالسا بی پارتنر مونده! اما باشه … طوری هم نیست … شما خوش باشین!
خواست موسیقی رو پلی کنه که از جا بلند شدم. نمیخواستم لج داریوش رو در بیارم، اما می خواستم بهش حالی کنم که منم سالسا بلدم برقصم! می خواستم بیخیال اون دختره بشه. نگاه داریوش مات موند روی من، رفتم سمت آرمین و گفتم:
– تنها نمی مونی، اگه منو به پارتنری قبول داشته باشی!!
آرمین با تعجب نگام کرد و گفت:
– بلدی رزا؟!
نیازی نبود آرمین بدونه سالسا رو زیر نظر یکی از بهترین اساتید سالسا توی انگستان یاد گرفتم! پس گفتم:
– ای … همچین!!
آرمین ذوق زده دستمو گرفت و گفت:
– ایول! پس بزن بریم …
موسیقی رو پلی کرد و منو کشید وسط، همه نرم نرم شروع کردن. چشمم خیره به داریوش بود، و چشم اون خیره به دستای جفت شده من و آرمین. بیا دیگه داریوش … بیا … آرمین اینقدر حرفه ای می رقصید که مجبور شدم بیخیال دید زدن داریوش بشم و حواسم رو بدم به آرمین … اما دلم خون بود. توی ایران جز با رضا هیچ وقت سالسا نرقصیده بودم. چون سالسا یه تماس های بدنی خاصی داره که جز با محرم با کس دیگه رقصیدنش باعث عذاب می شه! مثل من که داشتم عذاب می کشیدم و کم کم داشتم به گه خوردن می افتادم! وقتی که آرمین پای منو بلند می کرد و دور کمرش تاب می داد. وقتی که دستش از نزدیک گردنم تا روی کمرم سر می خورد، وقتی گردنم رو تا روی گونه ام لمس می کرد … وقتی که هر دو بازوم اسیر دستاش می شد … بیچاره آرمین از هیچ کدوم از تماساش حس بدی بهم دست نمی داد چون کاملا بی منظور و فقط برای زیباتر شدن رقص اون کار ها رو می کرد. اما چون عادت نداشتم مور مورم می شد. توی انگلیس هم استادمون خانوم بود و خودش پارتنرم می شد. گاهی هم با رضا با هم می رقصیدم چون دو تایی برای آموزش رفته بودیم. اونم به خواست بابا که عاشق سالسا بود، یه وقتایی با مامان می نشستن و منو رضا براشون سالسا می رقصیدیم. یا گاهی اوقات من باله می رقصیدم … بالاخره آهنگ تموم شد. همه دست و سوت و جیغ می کشیدن! نفس نفس زنون با چشم دنبال داریوش گشتم، ولی نبود. پارتنرش رو دیدم که تنها روی یکی از مبل ها نشسته و برای ماهایی که رقصیده بودیم دست می زنه. اما خبری از خودش نبود
. آرمین یواشکی کنار گوشم گفت:
– چه غلطی کردم رزا! امشب داریوش با چاقو می یاد بالای سرم …
خنده ام گرفت و گفتم:
– فعلاً که فکر کنم رفته یه جا خودشو سر به نیست کنه!
– من نمی دونم چرا هی جدیداً یادم می ره این داریوش خیلی غیرتیه!
دوتایی با هم خندیدم و آرمین گفت:
– دیدمش که رفت توی باغ، وسطای رقص بود. همون موقع می خواستم تمومش کنم، چون تازه فهمیدم چه غلطی کردم! اما نمی شد … می ری دنبالش؟ الان فقط به تو نیاز داره …
آهی کشیدم و گفتم:
– کجا برم آخه؟
– برو توی باغ، باهاش حرف بزن تا بفهمه عمدی در کار نبوده …
خودمم می خواستم برم پیش داریوش، با اینکه از دستش دلخور بودم، اما نمی خواستم به خاطر این قضیه ناراحت باشه. حس آدمای مقصر رو داشتم. وارد محوطه ویلا شدم، نسیم خنکی از سمت پشت ویلا و دریا می وزید، خبری از داریوش نبود. حدس زدم پشت ویلا باشه، پس ویلا رو دور زدم و اون طرف رفتم. دقیقا روی یکی از نیمکت های چوبی روبروی دریا نشسته بود و به دریا زل زده بود. نمی دونم این چه حس عجیبی بود که دوست نداشتم ناراحتیش رو ببینم اما به درخواستش هم نمی تونستم جواب مثبت بدم. حتی با وجود اینکه الان می دونستم داریوش هرزه نیست، ولی بازم نمی تونستم بهش بگم که دوسش دارم. آروم آروم به نیکمت نزدیک شدم، ماه فقط یه کم کم داشت تا کامل بشه ، شاید چیزی حدود یه هفته … هر وقت ماه کامل می شد یادم می یومد به اون شبی که نقاشی داریوش رو کشیدم و دلمو بهش باختم. زیر نور مهتاب از پشت چه تندیسی ساخته بود!! بی حرف روی نیمکت کنارش نشستم و زل زدم به دریا. نسیمی که می وزید باعث می شد شالم هی سر بخوره … با دو دست شونه هامو بغل کردم. با دیدنم جا خورد، اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و بازم به دریا خیره موند … زمزمه کردم:
– چرا نذاشتی رقص سالساتو ببینم؟!!
آهی کشید و سکوت کرد … گفتم:
– چرا همه اش فرار می کنی؟!
صداش ناله مانند بلند شد:
– رز …
چقدر دلم می خواست بگم جان دل رز؟!!! اما به بله ای کوتاه اکتفا کردم … آهی کشید و گفت:
– تو پاکی … تو زلالی … اونقدر پاک … اونقدر شفاف و نجیب که من به خودم اجازه نمی دم حتی دستتو بگیرم! رز … فکر می کنی آسون بود دیدن تو تو بغل آرمین؟! می دونی چقدر داشتم به خودم فشار می آوردم که نیام تو رو از توی بغلش بکشم بیرون و وادارت کنم با خودم برقصی؟ که با عطش دست بکشم روی بدنت؟!! که پاتو بچسبونم به خودم؟!! که سرمو فرو کنم توی گردنت و هزار بار گردنت رو ببوسم؟!! فکر کردی راحت بود جلوی خودم رو بگیرم که بغلت نکنم؟ که کمر باریکت رو توی دستام فشار ندم و هیکل محشرت رو به خودم نچسبونم؟!! فکر می کنی راحت بود؟!!! ولی رز … اومدم بیرون … اومدم بیرون تا بغلت نکنم … تا نبو … نبوسمت!!
حال من تو اون لحظه گفتن نداشت، رو به موت بودم!!! چی داشت می گفت داریوش؟!!! ادامه داد:
– جونم داره در می یاد! اما صبر می کنم، صبر می کنم تا خانومم بشی … پس نابودم نکن! نکن با من این کارا رو … من طاقت ندارم! چه اون پسر دوست صمیمیم باشه چه هر کسی … دیدن تو توی بغل دیگرون می کشتم رز …
محو و مات داشتم نگاش می کردم، لای دهنمم نیمه باز مونده بود. یهو از جا بلند شد، جلوم پام روی ماسه ها زانو زد، گوشه پایین لباسم رو گرفت سرشو خم کرد، کشیدش روی پلکاش و گفت:
– رز من … خاک زیر پاتو به چشم می کشم اگه مال من بمونی … بهم قول بده دیگه اتفاقی که امشب افتاد هیچ وقت تکرار نشه! قول بده شکنجه ای که امشب منو دچارش کردی دیگه تکرار نکنی … قول بده رز …
قلبم داشت تند تند می زد، بی اراده شدم، بی اختیار شدم، دستمو بردم جلو. می خواستم دستاشو بگیرم، می خواستم لمسش کنم! می خواستم بغلش کنم. به خصوص الان که می دونستم آغوشش تن هیچ زنی رو لمس نکرده بیشتر تشنه و شیفته می شدم. اصلاً می خواستم جونمو فداش کنم!!! با چشم دست لرزونمو که به جستجوی دستاش می رفت رو دنبال کرد، ولی همین که دستم بهش رسید از جا بلند شد، یه قدم عقب رفت و با عجز گفت:
– نه رز … نه عزیز من … نه قشنگ من … الان وقتش نیست … بذار برای وقتی که مال من شدی … بذار برای وقتی که تونستیم بدون استرس با هم باشیم … بذار ناب بمونه! بذار پاک بمونه …
نفسم بالا نمی یومد دیگه … از جا بلند شدم و قبل از اینکه اختیار از دستم بره و خودمو پرت کنم توی بغلش دویدم سمت ویلا …
– کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
حالم بد بود … همه بدنم می لرزید. نیاز به تنهایی داشتم… نیاز به یه جایی داشتم که توش داد بکشم .. اینقدر داد بکشم که همه غمام زا یادم بره! مگه من چقدر توان داشتم؟!! چقدر؟!!- کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست وارد ویلا شدم، همه داشتن تو هم می لولیدن و کسی منو نمی دید. به دو رفتم سمت پله ها و رفتم بالا. تنهایی اتاقم رو نیاز داشتم … اشکام روی گونه روون شدن. من عاشق داریوش بودم. شاید بیشتر از عشقی که اون نسبت به من داشت. ولی تردید داشت مثل خوره وجودمو می خورد و می سوزوند. دلم می خواست بدون توجه به آینده به آغوش گرمش پناه ببرم و بگم منم تو رو دوست دارم، داریوش بیشتر از جسمم محتاج روحم بود و من … من چی؟!! حاضر بودم جسممو بهش بدم اما از دادن روحم امتناع می کردم. چون امکان نداشت، مسلماً خونواده ها این اجازه رو به ما نمی دادن. بابای اون و بابای من دشمن هم بودن، وصلت ما غیر ممکن بود! حتی اگر بابای منم راضی می شد محال بود بابای داریوش رضایت بده. مگه نه اینکه خاله کیمیا گفت خسرو کینه به دل گرفته؟! کینه می تونست خرمنی رو به آتیش بکشه و اون خرمن مسلماً عشق من بود. شاید این وسط مامان و خاله کیمیا هم دوباره مجبور می شدن از دوستیشون بگذرن. برای اینکه این دوتا دوست دوباره از هم جدا نشن، برای اینکه بابامو با دشمنش روبرو نکنم، برای اینکه داریوش رو رودرروی خونواده اش قرار ندم، مجبور بودم مهر خودمو به طور کامل از دل اون بیرون کنم و خودمم کم کم فراموشش کنم. ولی مگه می تونستم بعد از داریوش دل به یه مرد دیگه ببندم؟! محال بود!
با اشک و آه و ناله و بغض لباسمو در اوردم و یه دست لباس راحتی تنم کردم. تنم بی حس بود، از بس به خودم فشار آورده بودم دیگه جون توی تنم نمونده بود. صداهای پایین داشت لحظه به لحظه کم و کمتر می شد. روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم و همه چیو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم، هنوز حتی چشمم هم گرم نشده بود که تقه ای به در خورد. با این فکر که سپیده است، گفتم:
– بیا تو …
در باز شد و توی تاریک و روشن اتاق یه مرد رو دیدم، از قد بلند و حالت موهاش فهمیدم داریوشه، از جا پریدم و بی توجه به ظاهرم که فقط یه تی شرت و شلوارک جین تنم بود گفتم:
– چی شده داریوش؟!
بمیرم که هنوزم نگرانش می شدم! می خواستم کاری کنم از من بیزار بشه اما هنوزم طاقت ناراحتیشو نداشتم! انگار همه تصمیماتم مال چند دقیقه اول بود. داریوش بدون اینکه بهم خیره بشه سرشو زیر انداخت و گفت:
– رز … از تاریکی می ترسی … بیا اتاقامون رو عوض کنیم امشب …
الهی این رز فدای تو بشه که اینقدر به فکرشی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– نیازی نیست، دیشب هم خوابیدم، اگه نصف شب بیدار نشم نمی ترسم.
به در اشاره کرد و گفت:
– نیازه … نمی خوام اذیت بشی. برو توی اون اتاق من وسایلت رو برات می یارم، لباسای خودمو هم جمع کردم. می یارم اینجا ….
– ولی داریوش …
رفت سمت کمدم و گفت:
– برو عزیزم …
آهی کشیدم و راه افتادم سمت در، همون لحظه صدای یکی از دوستای داریوش رو شنیدم که اومده بود طبقه بالا:
– داریوش … کجایی پسر؟! کل ویلا رو دنبالت گشتم، گفتن اومدی بالا … داریــــوش! بچه ها می کن تا پیانو نزنی نمی رن!
داریوش پرید سمت در و به من که دم در بودم اشاره کرد:
– بمون تو اتاق تا صدات کنم …
سرمو تکون دادم، داریوش رفت بیرون و صداشونو شنیدم که از پسره خواست بره پایین، گفت تا چند دقیقه دیگه می ره و براشون پیانو می زنه. بعد از رفتن پسره، اومد تو اتاق و گفت:
– برو عزیزم تا دوباره یه مزاحم پیداش نشده …
چند لحظه نگاش کردم که زیر نگام کم اورد و نفسش سنگین شد، سرشو زیر انداخت و چند بار نفس عمیق کشید. نور مهتاب اتاق رو روشن کرده بود … یه قدم بهش نزدیک شدم، برای تشکر، اما اون یه قدم رفت عقب، بهم نگاه نمی کرد. به خودم نگاه کردم، یه شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم با یه تی شرت جذب صورتی … اما جلوی داریوش معذب نبودم. راست می گفت که می گفت عوض شده. این داریوش با اون داریوش چشم پلشت فرق داشت. عشق باهاش چی کار کرده بود؟ چطور می تونستم این همه عشقو تو وجودش از بین ببرم؟! آهی کشیدم و رفتم به طرف در … حرف نزنم سنگین ترم. به سرعت وارد اتاق داریوش شدم و به تختش خیره شدم. بالش و پتوشو می خواست یا نه؟! نشستم لب تختش و منتظر موندم تا بیاد … انگار نه انگار که پایین همه منتظرشن، یه ربع بعد با ساک لباسام اومد. همه رو با نظم تا کرده بود و چیده بود توی ساک. خواست ساکو باز کنه و لباسا رو دوباره توی کمد آویزون کنه که گفتم:
– ممنون داریوش … لازم نیست … صبح خودم درستش میکنم.
– نه … تو بخواب … خودم درست می کنم.
– بیا برو پایین همه منتظرن بری براشون پیانو بزنی …
دستش روی ساک خشک شد، چند لحظه کوتاه نگام کرد و گفت:
– کاش توام بودی …
بی اراده لبخند زدم و گفتم:
– من از همین جا می شنوم … برو منتظرشون نذار … فقط قبلش، بالش و پتوتو هم ببر توی اون اتاق …
به بالش و پتو خیره شد و زمزمه کرد:
– نمی تونی ازشون استفاده کنی؟!
فهمیدم بد برداشت کرده! من از خدام بود! اما گفتم شاید خودش دوست نداشته باشه سریع گفتم:
– نه منظورم این نبود …
بی توجه راه افتاد سمت در و گفت:
– برات یه بالش و پتوی دیگه می یارم … اما مال خودت رو دیگه بهت نمی دم. از امشب می شه مال من … می خوام با بوی عطر تنت بخوابم … اینو دیگه نمی تونی ازم دریغ کنی.
قلبم دوباره بی قرار شد، بغض کردم، اما جلوی بغضمو گرفتم و گفتم:
– داریوش … نیاز نیست … با همینا می خوابم …
تو قاب در ایستاد. برنگشت به طرفم فقط با صدای خسته اش گفت:
– مطمئنی؟
– اوهوم …
سرشو تکون داد و گفت:
– خوب بخوابی …
با رفتنش روی تخت وا رفتم! همه وجودم صداش می زد … جز جز اعضای بدنم بهش نیاز داشتن. از قلبم گرفته تا دستام، تا چشمام ، تا لبهام … حس کردنش نیازم بود … نیاز!
من نیازم تو رو هر روز دیدنه … از لبت دوستت دارم شنیدنه!
پتوشو تا گردنم بالا کشیدم و سرمو بین بالش خوش بوش فرو کردم. اشکام ریختن از چشمام بیرون … می دونستم بالشش با ریمل چشمام سیاه می شه … اما برام مهم نبود. اجازه دادم چشمام ببارن تا بلکه یه کم خالی بشم …صدای پیانوش که از پایین بلند شد شدت اشکای منم بیشتر شد … انگار رابطه مستقیم داشتن با هم … نوای غمگینش منو به مرز جنون می کشوند … چشمامو بستم و گذاشتم روحم با قدرت جادوی انگشتان داریوش تو آسمون به پرواز در بیاد ….
****
صبح طبق معمول زود از خواب بیدار شدم. یاد اتفاقات شب قبل باز خنجر کشید روی دلم. از جا بلند شدم و با بی حالی رفتم از اتاق بیرون. ویلا غرق سکوت بود، بعد از مهمونی دیشب همه حسابی خسته بودن. در اتاق قبلی من و اتاق فعلی داریوش باز بود، بی اختیار سرک کشیدم. پیرهن و کرواتش رو در آورده بود ولی با همون شلوار رسمی خوابیده بود. پتو از روش کنار رفته بود، دلم می خواست برم پتوشو بکشم روش، اما امروز دیگه نباید به حرف دلم گوش می کردم. امروز روزی بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده داریوش رو از خودم بیزار کنم. سعی کردم در دلم رو بذارم و از کنارش بی تفاوت رد بشم. دست و صورتمو شستم و میزو چیدم. نیره بیچاره هم خواب بود. چییدن میز حدود یه ربعی طول کشید، سرمو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. چطور یم تونستم داریوش رو از خودم زده کنم؟!! من که تا امروز اصلا باهاش خوش رفتاری نکرده بودم و این شده بود وضعش! پس باید چی کارش میکردم؟ اونقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه بیدار شدن بقیه نشدم، اول مامان و خاله و نیره اومدن توی آشپزخونه و با دیدن من و میز اماده کلی خوشحال شدن. ناگفته نمونه که مامان کلی بابت زود خوابیدنم شب قبل مواخذه ام کرد و گفت باید می موندم با مهمونا خداحافظی می کردم. منم سعی کردم سکوت کنم، چون اگه جواب می دادم بحث بالا می گرفت. نفرات بعدی که بیدار شدن، سپیده و آرمین بودن، داریوش هم نفر آخر سر میز حاضر شد. نیره برای همه چایی ریخت و روی میز گذاشت، هم من از نگاه داریوش فرار ری بودم و هم اون از نگاه من. فقط وقتی خاله کیمیا گفت:
– این صبحونه خوردن داره ها ، چون کار رزا خانومه …
نگاهش چند لحظه سرزنش گر با نگام تلاقی کرد. انگار از کارم زیاد هم خوشش نیومده بود. خوب معلومه وقتی یه کمد رو هم اجازه نمی ده خودم مرتب کنم، دوست نداره چنین کاری هم بکنم! سریع نگامو ازش دزدیم، نه من اسیر نمی شم، من کم نمی یارم! من کم نمی یارم! سعی می کردم از نگاهش پرهیزکنم، ولی دست خودم نبود! هربار بی اراده نگاش می کردم و اون آسماون آبی و سراسر عشق رو روبروم می دیدم. تو دلم نالیدم: « ای خدا کمکم کن که بتونم همین امروز اونو از خودم متنفر کنم.» چقدر احمق بودم که فکر می کردم عشق به اون شدیدی به راحتی تبدیل به نفرت می شه. بعد از صبحونه سپیده گفت:
– امروز بیاید بریم بازار. من می خوام یه خورده خرید کنم. این چند روزه اصلاً بازار نرفتیم.
آرمین اول از همه موافقت کرد و بلند شد، ولی داریوش بدون حرف سر جاش نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. انگار اصلاً تو این دنیا نبود. مامان و خاله هم تصمیم گرفتن همراه آرمین و سپیده برن. من که اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم و از طرفی منتظر یه فرصت برای تنهایی با داریوش و عملی کردن نقشه ام بودم، به دروغ گفتم:
– شما برید من یه خورده سر درد دارم، ترجیح می دم امروز استراحت کنم.
نگاه داریوش در جستجوری چشمام بالا اومد، اما من بی تفاوت از خیر نگاه کردن به چشمای نگرانش گذاشتم. مامان گفت:
– حوصله ات سر می ره بیا بریم یه هوایی بهت می خوره خوب می شی، قرص هم بهت می دم. اینجوری من نگرانم. نمی شه که تو رو تنها بذاریم.
– نه مامان می خوام بخوابم من خیلی زود بیدار شدم الان دوباره خوابم گرفته. باور کنین اینقدر کسلم که اگه بیام شما رو هم کسل می کنم.
مامان با تردید گفت:
– مطمئنی؟
– آره.
– پس نیره هم می مونه ویلا که تو تنها نباشی …
– برام مهم نیست ولی اگه باعث می شه شما راحت تر باشی باشه حرفی نیست.
مامان از جا بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. سپیده و آرمین هم رفتن که حاضر بشن.
خاله کیمیا رو به داریوش گفت: – داریوش منو ببر همونجایی که دفعه قبل لباساتو خریده بودی. خیلی شیک بود. می خوام برای بابات خرید کنم. بد نیست اگه براش سوغات بخریم.
داریوش با خونسردی گفت:
– به آرمین می گم ببرتتون.
خاله کیمیا با ترسی آشکار پرسید:
– مگه تو نمی یای؟
– نه من منتظر یکی از دوستام هستم. قراره امروز بیاد اینجا.
خاله زیر چشمی به من نگاه کرد و سریع گفت:
– زنگ بزن کنسلش کن. باید بیای بریم. نمی شه تو اینجا بمونی.
نمی دونم چرا ولی حرفای خاله رو توهینی به خودم حساب کردم. بهم برخورد و از جا بلند شدم تا آشپزخونه رو ترک کنم. داریوش داشت با نگرانی نگام می کرد، ولی توجهی نکردم و بی حرف زدم از آشپزخونه. دم در با شنیدن صدای اوج گرفته داریوش بی اراده ایستادم و گوشامو تیز کردم:
– یعنی چی؟ چرا نمی تونم بمونم؟ مامان شما می فهمی چی می گی؟
– آره می فهمم. بهت می گم امروز نباید توی ویلا بمونی. درست نیست تو و رزا …
– مامان دیگه داری توهین می کنی. یعنی شما نفهمیدی که رزا ناراحت شد و بلند شد رفت؟ منم بودم بهم بر
می خورد. من بیست و هشت سالمه بچه که نیستم تا با یه دختر تنها شدم دست و پام بلرزه. این حرفا از شما بعیده.
– تو بچه نیستی ولی اون یه دختره. تو از مکر و فریب دخترا خبر نداری اگه بخواد می تونه…
بغض گلومو گرفت. بیا رزا خانوم تحویل بگیر! هنوز نه به باره نه به دار اینجوری دارن در موردت قضاوت می کنن! حالا بازم بذار دلت بره سمت داریوش! ولی با این وجود باورم نمی شد که خاله این حرفها رو در مورد من می زنه. مگه منو نشناخته بود؟ دلم می خواست سرمو بکوبم به در. خواستم برم توی اتاقم و بیخیال بقیه حرفاشون بشم ولی صدای داریشو مانعم شد. صداش از زور خشم می لرزید و مشخص بود به زحمت جلوی خودشو گرفته که داد نکشه:
– بسه! بس کن این مزخرفاتو! داری در مورد اون فرشته اینا رو می گی؟ مامان برات احترام قائلم ولی اجازه هم
نمی دم راجع به رزا این حرفو بزنی. توهین به رزا یعنی توهین به من. اون بچه سرش درد می کرد رفته بخوابه. یعنی شما اونو اینقدر پلید می دونین که فکر می کنین می خواد منو از راه به در کنه؟ نه … نه مامان هیچ وقت
نمی بخشمت اگه راجع به رزا این فکرا رو بکنی.
خاله بی توجه به حرفای داریوش گفت:
– پس حدسم درست بود! تو بهش علاقه پیدا کردی.
داریوش بدون مکث گفت:
– آره آره بهش علاقه پیدا کردم ولی علاقه ام مربوط به اون نمی شه. اون برای من دلبری نکرده. فکر می کردم پسر خودت رو تا حالا خوب شناختی اگه قرار بود دلم واسه دلبری دخترا بلرزه تا حالا هزار بار لرزیده بود. ولی من دلم واسه پاکی رزا لرزید. دقیقاً همون چیزی که شما داری زیر سوال می بریش.
– این چرندیاتو بریز دور داریوش. تو نامزد داری. همینجور که دیروز هم بهت گفتم گرم گرفتن زیادی با این دو تا دختر شایسته تو نیست. اگه آزاد بودی حرفی نبود ولی حالا نمی شه. نه من و نه پدرت بهت اجازه نمی دیم که بخوای با رزا ازدواج کنی. بهتره اون دخترو هم هوایی نکنی.
این بار صدای داریوش واقعاً اوج گرفت:
– نامزد نامزد! کدوم نامزد؟ شما بریز دور این چرندیاتو. اصلاً تو ذهنتون به این قضیه فکر هم نکنین که من یه روز با مریم ازدواج کنم. من جز رزا حاضر نیستم حلقه تو دست هیچ دختر دیگه ای بکنم.
به دنبال این حرف صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم. حس کردم که هر آن ممکنه یه نفرشون از آشپزخانه خارج بشه. برای همین دست از استراق سمعم برداشتم و به حالت دو بالا رفتم. وقتی وارد اتاق شدم و در رو بستم پشت در تا خوردم و هق هق گریه ام بلند شد. فقط دعا می کردم که مامان برای خداحافظی به اتاقم نیاد. از سپیده مطمئن بودم. وقتی قرار بود با آرمین باشه اصلاً چیز دیگه ای رو نمی دید. چه برسه به اینکه بخواد بیاد با من خداحافظی کنه. از شنیدن صدای ماشین نفس راحتی کشیدم و فهمیدم که رفته اند. با خیال راحت روی تخت افتادم و گریه رو از سر گرفتم. تقه ای به در خورد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم در باز شد و داریوش اومد تو. با دیدن من تو اون حالت لبخند از صورتش پر کشید و به سرعت نزدیک شد. دوباره سرم رو تو بالش پنهون کردم و زار زدم. داریوش لب تخت نشست و با صدایی پس رفته گفت:
– رز .. منو نگاه کن… چی شده عزیز دلم؟ الان داریوشو می کشیا. تو رو خدا بگو چی شده؟ سرت درد می کنه؟
دیگه طاقت نیاوردم، سرمو از روی بالش برداشتم و به او پریدم:
– هنوز اینقدر نی نی نشدم که به خاطر سر دردم گریه کنم.
داریوش از نگرانی داشت پس می افتاد و این از نگاش کاملاً مشخص بود. گفت:
– پس چته لعنتی؟ چرا اینجوری داری اشک می ریزی؟ من … من …
حس کردم بغض گلوشو گرفت که نتونست حرفشو ادامه بده. به جاش مشت محکمی روی تشک کوبید. گریه ام شدت گرفت. با خودم فکر کردم الان بهترین فرصته تا هر چه از دهنم در می یاد بارش کنم. هم مرهمی می شد به غرور زخمی خودم و هم اون از من متنفر می شد. سخت بود خیلی سخت! هر چقدر هم دلم از خاله کیمیا گرفته بود نمی تونستم روی سر داریوش خالی کنم! با این وجود باید همه تلاشمو می کردم، زیر لب گفتم:
– خدایا منو ببخش! خدایا کمکم کن.
بغض لعنتی اعصاب خورد کنم رو قورت دادم و داد کشیدم:
– دلیلش تویی! این تویی که هر روز مزاحم آسایش من می شی. دارم از دستت کم کم دیوونه می شم. چرا منو ول نمی کنی؟ چرا هر روز باید در گوش من اینقدر چرت و پرت بگی؟ ازت متنفرم! متنفر! چند بار باید اینو بهت بگم؟ چرا نمی فهمی؟ حالم از حرف زدنت، صدات، حرکاتت، حرفات، به هم می خوره. تو عوضی ترین پسری هستی که در تموم طول عمرم دیدم. از ریختت حالم به هم می خوره. چرا ولم نمی کنی؟ هان؟ چرا داری زجرم می دی؟ من یه نفر دیگه رو دوست دارم! اصلاً عاشقشم! نمی خواستم بهت بگم ولی مجبورم کردی. حالا ولم می کنی یا نه؟ با زبون خوش دارم بهت می گم، یا فراموشم می کنی یا من می دونم و تو!
خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه مانع حرف زدنم نشه. با بی رحمی زل زدم توی چشماش! اشک توی چشمای آسمونیش حلقه زده بود. چشماش ناباوری رو فریاد می زدن. انگار باور نداشت یه دختر اینطوری غرورشو ویرون کنه. آخ بمیرم الهی برات! چه پست فطرتی بودم من! خدا سزامو بده. قدمی رفت عقب، ولی نگاشو از نگام نمی گرفت، بغض داشتم. درد داشتم، اما بازم سرتقانه سعی می کردم نگاه پر از نفرت باشه! نفرتی که باید نثار مامانش مر کردم رو داشتم تزریق نگاه عشقم می کردم. با صدایی گرفته گفت:
– می خوام شکایت کنم از تو به چشمای خودم که از روی دیوونگی بی خودی عاشقت شدم.
با زدن این برگشت و با سرعت از اتاقم خارج شد. فرو ریختم. هر چی تا اون لحظه استوار وایسادم و خودمو محکم نشون دادم یهو فرو ریخت. سرمو تو بالش فرو کردم و با صدای بلند گریه رو سر دادم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ کسی که همه زندگیم بود! ای خدا به دادم برس! خدا جون به فریادم برس! سرم واقعاً داشت منفجر می شد. نه می تونستم بخوابم نه می تونستم آروم بگیرم! باید یه کوفتی می خوردم تا سر دردم بهتر بشه. از جا بلند شدم و پایین رفتم. خبری از داریوش نبود و فقط نیره مشغول نظافت بود. یه لحظه زد به سرم که ازش همون جوشوندنی اون دفعه رو بگیرم. اما یه لحظه از نگاه های کنجکاوش به خودم خوشم نیومد. با بدجنسی فکر کردم خاله کیمیا اونو مسئول کرده که منو بپاد تا نکنه پسرشو از راه به در کنم. برای همینم بیخیال جوشوندنی یه قرص مسکن از داخل یخچال برداشتم و با یه لیوان آب بالا انداختم. دوباره با قدمای ناموزون به اتاقم برگشتم و روی تخت ولو شدم. چون بدنم زیاد به مسکن عادت نداشت خیلی زود خوابم گرفت و چیزی طول نکشید که خوابم برد. تنها چیزی که باعث می شد همه چیزو فراموش کنم خواب بود!
کنار دریا وایساده بودم. یکی داد می زد و کمک می خواست! به همه طرف نگاه می کردم، ولی کسی نبود. شروع کردم به دویدن. دریای آروم، طوفانی شد. هر چی من می دویدم، دریا خشمگین تر می شد و صدا واضحتر! صدا برام آشنا بود! خیلی آشنا! کی بود که منو به اسم صدا می زد و از من کمک می خواست؟ می شناختمش! خودش بود. آره صدا، صدای خودش بود. داریوش بود! شروع کردم به داد زدن. ازش می پرسیدم کجایی؟ و اون فقط صدام می زد! همه طرفو نگاه می کردم و می دویدم. آخر سر پیداش کردم. وسط دریا بود! بدون ترس به آب زدم، موج ها سنگین بودن ولی با هر بدبختی بود با شنا خودمو بهش رسوندم و خواستم دستشو بگیرم. ولی یهو یه موج بلندی از راه رسید و داریوشو برد! با داد از خواب پریدم. خدایا این چه خوابی بود دیگه؟ حتی توی خوابم راحت نبودم. تعبیر این خواب چی می شد؟ سر جام نشسته بودم و نفس نفس می زدم. گلوم خشک خشک بود. لیوان آبی که روی عسلی کنار تخت بود یه کم آب داشت. همه رو خوردم تا یه کم از التهاب درونم کم بشه. روی تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ می گن اولین عشق، هیچ وقت فراموش نمی شه. من ناتوان، هیچ وقت توان فراموش کردن اون چشما رو نداشتم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهار بود. از سکوتی که به ویلا حاکم بود، حدس زدم که هنوز کسی برنگشته. از جام بلند شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم، بارون به شدت می بارید. حسابی عرق کرده بودم و لباسام به تنم چسبیده بود. به سمت کمد رفتم و بلوز شلوار سفیدی از بین لباسام بیرون کشیدم و پوشیدم. موهامو هم بافتم که به گردنم نچسبه. دلم می خواست دوش بگیرم، ولی حالشو نداشتم. دوباره تشنگی به سراغم اومد و گلوم خشک شد. در اتاقو باز کردم و بیرون رفتم. جلوی در اتاق داریوش چند لحظه مکث کردم و وقتی صدایی نشنیدم با این تصور که خوابه از پله ها پایین رفتم. خبری از نیره نبود و حدس زدم اونم کارش تموم شده و رفته. رفتم توی آشپزخونه، با اینکه نهار نخورده بودم، ولی گرسنه نبودم. فقط لیوانی آب خوردم و از آشپزخونه خارج شدم. میخواستم برم سمت پله ها، که یهو داریوش رو دیدم که سر تا پا سیاه پوش روی کاناپه نشسته. با دیدن یهوییش ترسیدم و جیغ آرومی کشیدم، ولی حتی تکون هم نخورد چه برسه به اینکه بخواد نگام کنه. از حالتش ترسیدم. منطق می گفت توجهی نکنم و بالا برم، ولی احساسم منو به کنارش نشستن دعوت می کرد. بالاخره احساس پیروز شد و کنارش نشستم. بازم توجهی نکرد. سعی کردم نسبت به کم محلیش بی توجه باشم. گفتم:
– چرا اینجوری شدی؟ گرسنه ات نیست؟
بدون اینکه نگام بکنه، سرد و خشک گفت:
– به تو مربوط نیست؟
از سردی صداش بیشتر از اینکه جا بخورم دلم گرفت. تموم شد رزا، به اون چیزی که می خواستی رسیدی! داریوش ازت بیزار شده، قلبم ولی باور نمی کرد. پس با سماجت ادامه دادم و به دروغ گفتم:
– داریوش من گرسنه مه اگه تو چیزی نخوری منم چیزی نمی خورما! آخه تنها از گلوم پایین نمی ره.
دوباره با بی توجهی و با همون لحن گفت:
– به من چه؟
خیلی ناراحت شدم، ولی هر چی که می گفت، حق داشت. من خیلی باهاش بد حرف زده بودم. خواستم از جا بلند شم و برم که چشمم به دستاش افتاد. مشتشون کرده بود و سفت فشارشون می داد. این نشون از حال خراب خودش داشت. بازم احساسم داشت نافرمونی می کرد. دوست نداشت داریوش ازش دلخور باشه. انگار تصمیم قبلی خودمو از یاد برده بودم. اون لحظه از حرفای خاله کیمیا اینقدر دلخور شده بودم که دق و دلی اونو هم سر داریوش بیچاره در آوردم. حالا خودمو موظف می دونستم که هر طور شده از دلش در بیارم. با دلخوری گفتم:
– با من قهری؟
با حالتی عصبی گفت:
– می شه از جلوی چشمام دور شی؟ نمی خوام ببینمت!
چشمام گشاد شد. باورم نمی شد خود داریوش باشه. انگار داریوش واقعی رفته و به جاش این آدم
قصی القلب اومده بود. اگه دستای مشت شده اش رو نمی دیدم، یه لحظه هم طاقت نمی آوردم. اما خوب می دونستم داریوش داره فیلم بازی می کنه. من پشیمون بدم، نمی خواستم داریوش دوستم نداشته باشه. من به عشقش محتاج بودم. شاید خودخواهی بود که بدون اینکه عشقی بهش بدم دوست داشتم ازش عشق دریافت کنم.
اما دوست داشتم دیگه! کاریشم نمی شد کرد، پس می خواستم هر طور شده دلخوریشو رفع کنم. گفتم:
– تو چت شده؟ اصلاً بیرونو نگاه کردی؟ داره بارون می یاد. این هوا برای پیاده روی خیلی جون می ده! می یای بریم قدم بزنیم؟ هوا خیلی شاعرانه شده!
با داد داریوش تقریباً چسبیدم به سقف:
– چرا پا نمی شی از جلوی چشام گم بشی؟ حوصله تو ندارم! داری با حرفات سرمو درد می یاری!
بعد به تقلید از من گفت:
– هوا شاعرانه اس ! جون می ده برای قدم زدن! هه هه. برو بابا دلت خوشه ها!
بغض به شدت به گلوم چنگ زد. جلوشو گرفتم که نشکنه و همین نفس کشیدنو برام سخت کرد. طاقت این همه تحقیر رو نداشتم! داریوش دیگه دوستم نداشت! از من بیزار شده بود! دیگه همه چی تموم شده بود! چونه ام به لرزه افتاد و یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پایین. وقتی دید من حرف نمی زنم، به طرفم چرخید. نگاش اول سرد سرد بود، ولی وقتی چونه لرزون و بغض کشنده مو دید، یهو نگاش عوض شد. دوباره همون داریوش عاشق خودم شد. همونی که طاقت اشکامو نداشت. خودشو به طرفم کشید و دستشو آورد جلو … اما دستاش بین راه خشک شدن. با کلافگی و پریشونی خاص خودش گفت:
– ببخشید رزا. غلط کردم! مرض داشتم! ببخشید. تو رو خدا بغض نکن فدات شم! بغض نکن من طاقت ندارم. ببخشید غلط کـــــردم!
دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. کلافگی و پریشونیش به اوج رسید و گفت:
– تو رو خدا گریه نکن. بیا منو بزن. بیا فحشم بده. اصلاً بیا منو بکش! فقط گریه نکن. اونم به خاطر حرفای چرت و پرت من. من کی هستم که بخوام این حرفا رو به تو بزنم؟ اونم به کسی که بیشتر از جونم دوسش دارم!
با حرفاش گریه ام بیشتر شدت می گرفت، گفت:
– ببین منو! نگام کن، ببین از صبح تا حالا به چه روزی افتادم! فکر می کنی دلیلش چیه؟! خوب تویی! می بینم که کنارمی، ولی نمی تونم داشته باشمت! دارم داغون می شم رزا! دارم جون می کنم! آخه چرا از من متنفری؟ نفرت تو منو به جنون می کشه دختر.
به دنبال این حرف بلند شد. با تعجب نگاش کردم که ببینم چرا بلند شده، سرشو به چپ و راست تکون داد و زیر لب چساریی گفت که نشنیدم. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، به حالت دو از ویلا خارج شد. سریع بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیوونه وار به سمت دریا می دوید و قطرات بارون هم بی رحمانه به بدنش می کوبیدن. وقتی تنشو به دریای طوفانی زد یه دفعه خوابم جلوی چشمم اومد. وحشت کردم و بی اراده جیغ زدم:
– نه …
بدون تعلل از ویلا بیرون دویدم و به سمتی که اون رفته بود رفتم. موج ها به بدنش کوبیده می شدن ولی اون
بی توجه پیش می رفت. داشتم از ترس سکته می کردم. جیغ می کشیدم گریه می کردم صداش می زدم ولی
نمی شنید. وقتی به دریا رسیدم یه دفعه ترسیدم. دریا عجیب طوفانی بود! نگاهی به داریوش کردم که موجها اونو به جلو می بردن. من از آب می ترسیدم. دریا هم فوق العاده خشمگین بود! باید چی کار می کردم؟ نه، من باید به ترس خودم غلبه می کردم. نباید می ذاشتم دریا هستیمو بگیره. ترس رو کنار گذاشتم. یا علی گفتم و به طرفش دویدم. دریا اول می خواست از رفتنم جلوگیری کنه، ولی وقتی اصرارم رو برای پیش روی دید خشمگین شد و با شدت موجهاشو به طرفم فرستاد و منو جلو کشید. انگار می گفت بیا که تو طعمه دوممی. آب تا گردن داریوش بالا اومده بود. با سرعت خودمو جلو می کشیدم و موجا هم کمکم می کردن. تو چند قدمیش که رسیدم، صداش زدم، ولی فریادم تو خروش آب گم شد. چند قدم باقی مونده رو هم به زور طی کردم، تا بهش رسیدم. از پشت بلوز مشکیشو چنگ زدم و به طرف خودم برش گردوندم. با دیدن صورتش بغضم ترکید. پوست سفیدش سفیدتر و رنگ پریده تر شده بود. لبای سرخ رنگش سیاه شده و چشماش تیره تر از همیشه به من خیره شده بود. همین که سالم جلوم ایستاده بود خودش به دنیا می ارزید. با دیدنم بهت زده داد کشید:
– تو کجا اومدی؟ خطرناکه برگرد! اینجا جای تو نیست. برو. من باید آروم بشم.
اشکام با قطره های بارون و آب دریا مخلوط شده بودن. جیغ کشیدم:
– تو رو خدا داریوش بیا برگردیم. اگه از این جلوتر بری می میری. من نمی خوام تو بمیری. بیا برگردیم. تورو قرآن داریوش با من برگرد.
داریوش با تعجب گفت:
– داری به خاطر من گریه می کنی؟ از مردن من می ترسی؟ چرا؟ چرا نگران منی؟ مگه از من متنفر نیستی؟
حرف که می زدیم آب شور دریا توی دهنمون می رفت و هی مجبور بودیم خالی کنیم دهنمونو. با شنیدن حرفاش چشمامو بستم. باید تصمیم می گرفتم. نه! اون برام از همه مهمتر بود! دیگه کسی رو جز اون نمی دیدم. من به خاطر اون از همه چی می بریدم. حتی از جونم! چشمام رو باز کردم و گفتم:
– نه نه به خدا نیستم! اگه تو بمیری منم می میرم! مگه نمی دونی که چقدر دوستت دارم؟ مگه نمی دونی از همون بار اول که دیدمت دیوونه شدم؟ هان نمی دونی؟! حالا بدون! ببین منو! منی که دیگه جز تو چیزی برام اهمیت نداره. آره داریوش. تو موفق شدی! من عاشقت شدم! حالا اگه راضی به مرگ من هستی برو. برو تا آب ببرتت و بمیری. مطمئن باش که من زودتر از تو می میرم. اگه می خوای برو. اصلاً با هم می ریم!
نگاه متعجب و عصبی اش مهربون تر از همیشه و هر لحظه شد. رنگش طراوت و تازگی همیشه را به دست آورد. لب زیرینش از شادی می لرزید. هی لباس به لبخند باز می شدن و دوباره جمع می شدن، باز دستاش اومد بیاد سمت صورتم ولی کشیدشون عقب. چشماش زلال تر از همیشه شدن. لباشو از هم باز کرد و اولین چیزی که گفت این بود:
– بگو اونی که گفتی دوستش داری و عاشقشی فقط منم! بگو که جز من کسی رو دوست نداری!
آب داشت بالا تر می یومد، اما دیگه مهم نبود، از ته دل گفتم:
– خودتی داریوش. به خدا قسم که من جز تو هیچ کسو دوست ندارم!
خندید. اینقدر شیرین و از ته دل که دلم براش ضعف رفت. خواستم دست بندازم دور بازوش تا دوتایی برگردیم و تولد یکی شدن روحمون رو توی ساحل جشن بگیریم. اما هنوز دستم به دستش نرسیده بود که ماسه های زیر پام کنار رفتن و در کسری از ثانیه، من زیر آب فرو رفتم. اینقدر ناگهانی بود که شنا رو فراموش کردم. دست و پا می زدم که بالا بیام، ولی بی فایده بود و من پایین تر می رفتم! نمی دونم چرا اینهمه پایین اومدم! انگار تو یه چاله افتاده بودم که همه جاش سیاه بود. نفسم گرفت. دیگه هوایی برای تنفس نبود! بی حال شدم. توانی برای دست و پا زدن هم دیگه نداشتم. همینجور پایین تر می رفتم. همه جا سیاه تر شد. چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم. دریا طعمه شو بلعید.
* * * * * *
چشمامو که باز کردم، داخل اتاق سفید رنگی خوابیده بودم و اطرافم پر از دستگاه بود. چشمامو یه بار محکم باز و بسته کردم. می خواستم به یاد بیارم کجام. دستمو اوردم بالا که شروع کرد به سوختن. حس می کردم چیزی توی دماغمه، داشت اذیتم می کرد. یهو یاد اتفاقی که افتاده بود افتادم! وای خدای من! من … داریوش … اعترافم … دریا … باورم نمی شد که زنده مونده باشم! مطمئناً اینجا بیمارستان بود. فکر کنم اولین بیماری بودم که همه چیز رو به خاطر داشتم و نیاز به کمک اطرافیان برای یادآوری نبود. کسی تو اتاق نبود. یهو یاد داریوش افتادم! چه بلایی سر اون اومده بود؟ یعنی الان کجا بود؟ صدام در نمی یومد و نمی تونستم کسی رو خبر کنم. نمی دونم چقدر گذشت که پرستاری در رو باز کرد و داخل شد. با دیدن چشمای باز من با خوشحالی گفت: – خدای من! بالاخره به هوش اومدی؟
بعد از زدن این حرف به سرعت اتاق رو ترک کرد. طولی نکشید که اتاق پر شد! مامان و سپیده و آرمین و دکتر، ولی داریوش نبود! خاله کیمیا هم نبود! یعنی کجا بودن؟! چشمای همه شون سرخ بود! این گریه برای من بود یا برای داریوش؟! خدایا حالا که داشتم به دستش می آوردم نکنه اونو از من گرفته باشی؟ دلم می خواست داد بکشم، ولی حتی نمی تونستم از کسی بپرسم! صدام خیلی ضعیف بود و به ناله شباهت داشت. خدا رو شکر سپیده متوجه منظورم شد و آروم در گوشم گفت:
– فدات شم حالش خوبه.
نفس راحتی کشیدم و با بی حالی پرسیدم:
– کجاست؟
باز در گوشم پچ پچ کرد:
– می یاد دیدنت. یه کم حوصله داشته باش!
صبر و حوصله دیگه چی بود؟ من اونو می خواستم! فقط اونو! خدایا کجا بود؟ چرا چیزی به من نمی گفتن؟ دکتر اعلام کرد که تا دو روز دیگه حالم کاملاً خوب می شه و می تونم مرخص شم. مامان خدا رو شکر کرد و گفت که دو روز بوده من بیهوش بودم! دکتر گفت که دورم رو خلوت کنن و فقط یه نفر بمونه. مامان
می خواست بمونه که سپیده نذاشت و به زور اونو راضی کرد تا خودش بمونه. می گفت مامان سه روز بالای سرم بیدار بوده! برای همین به زور فرستادش که بره استراحت کنه. مامان بعد از بوسیدن عمیق پیشونیم و دوباره شکر گفتن خدا همراه آرمین از اتاق بیرون رفتن و سپیده وقتی از رفتنشون مطمئن شد در رو بست و با غیظ گفت:
– شما دوتا عشقتون هم خرکیه! ببین چی به روز هم آوردین؟!
یعنی چی؟ مگه من با داریوش چی کار کرده بودم؟ داریوش کجا بود؟ کجا بود؟! سپیده که دید دارم از ترس پس می افتم، با خنده گفت:
– نترس دیوونه. آقای مجنون خوب تشریف دارن! چند اتاق بالاتر اونم کله پا شده! البته اون توی دریا اتفاقی براش نیفتاده. تو رو که رسونده بیمارستان، دکترا بهش گفتند که امید زیادی برای زنده موندنت نیست و اگه خدا بخواد قراره زحمت رو کم کنی و ریق رحمت رو سر بکشی. اونم در جا از حال می ره! الان دو روزه که تو اینجا بستری شدی و اون توی چند تا اتاق اون طرف تر در حال موته.
باورم نمی شد. خواستم از جام بلند شم که محکم گرفتم و گفت:
– کجا لیلی خانم؟ شما نمی تونین از تخت بیاین پایین.
با همون صدای ضعیفم که ناشی از فشاری بود که به حنجره ام و ریه هام وارد شده بود گفتم:
– می خوام ببینمش!
– خیلی خوب. به آرمین گفتم خاله ها رو ببره ویلا، بعد بره داریوشو بیاره اینجا.
– من می رم کنارش. مگه نمی گی حالش بده؟!
– تو نمی تونی الاغ! انگار سرت نمی شه، داشتی می مردی! اونم اینقدر حالش بد نیست که نتونه بیاد تو رو ببینه. بشنوه تو بهوش اومدی می تونه بره مسابقه دوی ماراتون بده.
به ناچار دوباره سر جام دراز کشیدم. توی یه ساعتی که آرمین موفق شد مامان و خاله رو ببره ویلا، من صد بار مردم و زنده شدم. چون خاله کیمیا نمی خواست پسرش رو ول کنه و بره، ولی آرمین با هزار دوز و کلک برده بودش. بعد از اینکه از ویلا برگشت، اومد توی اتاق من و با خنده گفت:
– وای وای عجب پیله است این خاله کیمیا!
سپیده با تعجب گفت:
– چرا؟
– راضی نمی شد بره که! نمی دونی با چه زوری بردمش، قربونش برم خاله شکیلا هم هیچ کمکی نکرد. فقط نگاه
می کرد.
چشمامو بستم. خوب می دونستم که عشقمون برای خاله کیمیا از پرده بیرون افتاده و اون دیگه راضی نیست حتی لحظه ای از داریوش جدا بشه. فکر کنم مامانم متوجه حساسیت خاله کیمیا شده بود و حسابی به غرورش بر خورده بود. آرمین بحث رو ادامه نداد و گفت:
– من می رم داریوش رو بیارم. کم مونده بیمارستانو روی سرش خراب کنه!
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و سپیده به آرومی دست منو فشرد. همون چند دقیقه ای که طول کشید تا داریوش به اتاق من برسه من شش بار مردم و زنده شدم و ده سال برام طول کشید. اما بالاخره در باز شد و داریوش و آرمین وارد اتاق شدن. با دیدن داریوش همه درد خودم یادم رفت! حتی اگه ذره ای به عشقش شک داشتم پرید! رنگش پریده پریده بود و حسابی لاغر شده بود! تو این دو روز چی به روزش اومده بود؟ چشماش گود افتاده و زیرش کبود شده بود! ریش طلایی رنگ چند روزه ای هم روی صورتش خودنمایی
می کرد که خیلی اونو خواستنی کرده بود، ولی به هر حال حسابی داغون شده بود! آرمین و سپیده بی صدا از اتاق بیرون رفتن. داریوش کنار تخت نشست. چند لحهظه خیره به چشمام نگاه کرد و بعد بی حال و بی حرف پیشونیشو روی دستم که سوزن سرم توش بود گذاشت.
لرزش شونه هاشو که دیدم قلبم لرزید و با بغض آهسته گفتم: – داریوش! عزیزم! من خوبم. هیچیم نشده. ببین!
سرش رو بالا آورد. صورتش خیس خیس و چشماش سرخ سرخ بود. گفت:
– رز… به من گفتن که داری می میری. بهم گفتن عشقم نمی تونه به مرگ غلبه کنه. رز من … من نمی تونستم کاری برات بکنم. من خیلی ناتوانم. رزا … رز! بیچاره شدم! کاری از دست من احمق بر نمی یومد. تو … تو اون روز دنبال من اومدی. همه اش تقصیر من بود! رز اگه بلایی سرت می اومد من … چه خاکی … چه خاکی توی سرم
می ریختم؟ تو می خواستی ترکم کنی! می خواستی از پیشم بری! اونم تنهایی! چشمای قشنگت داشت برای همیشه بسته می شد.
به اینجا که رسید انگار دردش مضاعف شد. سرشو با دستاش محکم فشار داد و نالید:
– وای نه رزا رزا رزا …
صداش لحظه به لحظه داشت می رفت بالا. انگار من واقعاً مرده بودم و الان جسدم رو گذاشته بودن جلوی روش! سرشو دوباره روی دستم که سوزن سرم توش فرو رفته بود گذاشت و گفت:
– من چی کار می کردم؟ من بی تو چی کار می کردم؟ نمی دونی این دو روز من چی کشیدم! هزار سال برام طول کشید. هر لحظه آرزوی مرگ می کردم، نمی خواستم بمونم تا شاید یکی بیاد و بهم بگه رزات … دیگه نفس نمی کشه! آخه … آخه اونا که نمی دونستم این نفس لعنتی من به نفس تو بسته است. اگه نفست قطع می شد خودم با دست خودم نفسمو می بریدم. رز اونا نمی دونستن که من نفس می کشم به خاطر تو! زنده ام به خاطر تو! حرف می زنم به خاطر تو! راه می رم به خاطر تو! اصلاً همه کارام به خاطر توئه! اگه می دونستن ازم انتظار نداشتن صبور باشم. رز من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم! بیشتر از دنیا دوستت دارم! بیشتر از جونم دوستت دارم!
اگه… اگه بهوش نمی اومدی …
بغض راه نفسش رو بست و دیگه نتونست ادامه بده. دست آزادم رو آروم بردم سمت موهای سرش، سرش رو دستام بود. می ترسیدم بازم مخالفت کنه، اما ریسک کردم و انگشتامو آروم توی موهای خوش حالت و نامرتبش فرو کردم. تکونی خورد اما هیچی نگفت، نیاز داشت به اینکه نوازشش کنم، آرومش کنم. با همون صدای خش خشیم گفتم:
– داریوش من حالم خوب خوبه! دوست داشتنت رو باور می کنم چون خودم دوستت دارم! دیگه هیچی نمی تونه منو از تو جدا کنه. هر جا که بریم با هم می ریم.
سرش رو بالا آورد و نگام کرد. چشمای آبیش با سرخی سفیدی چشمش صحنه ای دردناک ساخته بودن! دلم به درد اومد. گفت:
– قول می دی؟
– هر قولی که تو بخوای من می دم.
– قول بده هیچوقت ترکم نکنی! تو این دو روز فهمیدم که اگه ترکم کنی هیچی ازم نمی مونه.
از ته دلم گفتم:
– محاله عزیزم. قول می دم که همیشه و هر لحظه با هم باشیم.
نفس راحتی کشید و همانطور که سرش روی دستم بود، و دست منم توی موهاش چشماشو بست. مطمئناً این دو روز نتونسته بود راحت بخوابه. دقیقاً عین یه بچه معصوم شده بود. آرمین و سپیده وارد شدن. چشمای هر دوشون خیس از اشک بود. حرفامونو شنیده بودند.
* * * * * *
دو روز توی بیمارستان موندم تا نفس کشیدنم طبیعی شد. داریوش همون روز که من بهوش اومدم مرخص شده و به ویلا رفته بود. مامان یه لحظه هم تنهام نمی ذاشت. بیچاره داریوشم به خاطر سختگیری های خاله کیمیا مجبور بود فقط ساعتای ملاقات به دیدنم بیاد. دل هر دومون برای لحظه ای با هم بودن پر می زد، ولی امکانش نبود. آرمین و سپیده همه سعیشون رو می کردن که بتونن لحظه ای موقعیت تنها بودنمون رو فراهم کنن ولی نه مامان رضایت به رفتن می داد و نه خاله کیمیا لحظه ای چشم از داریوش بر می داشت. البته خود داریوش که حرفی از رفتار بی منطق مامانش نمی زد من همه چیزو از طریق سپیده می فهمیدم. تو ساعتای ملاقات نگاه داریوش به قدری غمگین بود که دلمو ریش می کرد. واقعاً چرا خاله کیمیا با ازدواج ما موافق نبود. چرا
می خواست مانعی باشد بین من و داریوش؟ مشکل گذشته ها بین مامان و بابای داریوش بود. این وسط تنها کسی که حق مخالفت داشت بابایداریوش بود! حتی مامان و بابای منم نباید حرفی می زدن. چون ظلم در حق خسرو شده بود نه هیچ کس دیگه! پس چی این وسط باعث می شد خاله کیمیا مخالفت کنه؟
مامان به این باور رسیده بود که من توی دریا مشغول شنا بودم که موج منو جلو می بره و بعد داریوش برای نجات من می یاد، اما خودش هم گرفتار قدرت موجها می شه و بعد به وسیله غریق نجاتا هر دو به بیمارستان منتقل می شیم. فقط مامان اینطور فکر می کرد، ولی بقیه می دونستن قضیه از چه قرار بوده! هر چند که حس می کنم مامان هم فقط تظاهر به ندونستن می کنه. چون رفتار داریوش تابلوتر از این حرفا بود. بالاخره دو روز دیگه هم سپری شد و مرخص شدم و همه با هم رفتیم ویلا. اتاقم به طبقه پایین منتقل شده بود و آرمین و سپیده اتاقای بالا رو برداشته بودن و داریوش دوباره اتاق بغلی منو اشغال کرده بود. حتی یه لحظه هم چشم از من برنمی داشت. با وجود مراقبتای خاله کیمیا، بازم تا فرصتی پیدا می کرد خودشو به من می رسوند و مراقبتای افراطیش شروع می شد. گاهی اینقدر برام جوک تعریف می کرد که از خنده دل درد می گرفتم. حتی نمی ذاشت یک پر کاه جا به جا کنم و همه چیزو به دستم می داد. وقتی زیاد از حد وسواسی می شد، می خندیدم و می گفتم:
– داریوش داری زیادی لوسم می کنی! فکر کنم بعد از ازدواجمون هم بکن! بیچاره ت می کنما!
بادی به غبغب انداخت و گفت:
– همین که هست! همین که منت می ذاری و سرور خونه ام می شی واسم بسه. من تا آخر عمر نوکرت هم هستم. هر چی لوس تر واسه من بهتر …
بعد از دو روز استراحت مطلق هوس خرید زد به سرم. خسته شده بودم از توی ویلا موندن. منتظر بودم تا داریوش دوباره با شیطنت بپره توی اتاقم تا درخواستمو مطرح کنم. قبل از اینکه داریوش بیاد تو مامان در رو باز کرد و با دیدن من کنار پنجره لبخند زد. در جواب لبخندش منم لبخند زدم و شونه بالا انداختم. مامان شونه هامو میون دستای پر مهرش گرفت و آروم منو لب تخت نشوند و گفت:
– می بینم خیلی بهتری که پا شدی ایستادی!
– آره مامان امروز خیلی حالم خوبه دیگه نیازی به استراحت ندارم.
– خوب شکر خدا … این چند وقت که حالت بد بود ذره ذره جون من داشت از بدنم بیرون می رفت. اصلاً طاقت دیدن بد حالی تو رو ندارم یکی یه دونه.
با محبت شونه هاشو بغل کردم و گفتم:
– قد دنیا عاشقتم مامانی!
– منم دوستت دارم دختر عزیزم …
– مامان … شما که به بابا و رضا چیزی نگفتی؟
مامان آهی کشید و گفت:
– نه عزیزم ولی تحمل این بار به تنهایی برام خیلی سخت بود. به اصرار کیمیا چیزی بهشون نگفتم. هر چند که مطمئن بودم اگه … اگه زبونم لال اتفاق بدی برات بیفته فرهاد هیچ وقت منو نمی بخشه. روزای آخر دیگه
می خواستم خبرش کنم که لطف خدا شامل حالم شد و تو بهوش اومدی.
به اینجا که رسید خم شد و به نرمی گونه مو بوسید. چقدر از عشق مامان شارژ می شدم. سرمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم:
– مامان حوصله ام سر رفته.
دستشو زیر چونه ام قرار داد و گفت:
– می خوای بری بیرون عزیزم؟
ذوق زده سرمو تکون دادم. مامان اخم ظریفی کرد و گفت:
– با کیمیا از دو روز قبل قرار گذاشته بودیم که امروز بریم ویلای یکی از دوستامون. حالا نمی تونم برنامه رو به هم بزنم. ولی اگه صبر کنی شب که برگشتیم می برمت کنار ساحل.
نق زدم:
– می خوام برم خرید.
– پس باید صبر کنی تا فردا عزیزم.
– مامان…
– جونم؟
حرفم یادم رفت و با خنده گفتم:
– چقدر مهربون شدی! قبلاً فقط دعوام می کردی مامانی ولی حالا …
مامان با خنده دستمو فشرد و گفت:
– اون روزای گند که فکر می کردم ممکنه از دستت بدم مدام به خودم فحش می دادم که چرا همیشه بهت سخت می گرفتم و اجازه نمی دادم راحت باشی. با خودم عهد کردم اگه حالت خوب شد دیگه هیچ وقت بهت نگم شیطونی نکنی. حالا قدر شیطونیاتو می دونم. من زودتر از موعد از تو تقاضا داشتم که بزرگ بشی.
نیشم که باز شد مامان خنده اش گرفت و گفت:
– حالا بگو ببینم چی می خواستی بگی؟
– هان؟
– یه چیزی می خواستی بهم بگی … یادت رفت دختره فراموشکار؟
خندیدم و گفتم:
– هان یادم اومد! می خواستم بگم می شه با بچه ها برم؟
مامان به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد گفت:
– می دونی که برام مهم نیست تو با آرمین و داریوش به گردش بری، چون دیگه به هر چهار نفرتون اعتماد دارم ولی راستشو بخوای پشت چشم نازک کردنای کیمیا عصبیم می کنه. یه جوری برخورد می کنه که انگار بقچه تو زیر بغل منه و منتظر نشستم تا داریوش از تو خواستگاری کنه و منم زود بگم باشه! انگار ارزش تو اینقدر کمه!
با تعجب به مامان خیره شدم. واقعاً که حق با اون بود. با ناراحتی گفتم:
– واقعاً چرا خاله کیمیا اینجوری می کنه؟
مامان از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:
– مطمئن نیستم. تو نمی خواد فعلاً به این چیزا فکر کنی. بهتره بازم استراحت کنی. به سپیده سفارش می کنم نهارتو برات زود بیاره. منم سعی می کنم زود برگردم. باشه عزیزم؟
– باشه مامان عزیزم.
به دنبال این حرف مامان دوباره گونه مو بوسید و از اتاق خارج شد. دوباره از جا بلند شدم و کنار پنجره وایسادم. هوا برعکس روزای دیگه آفتابی بود. چقدر دلم برای داریوش تنگ شده بود! از دیشب تا حالا ندیده بودمش. چند لحظه بیشتر از رفتن مامان نگذشته بود که در باز شد و عطر داریوش تو اتاق پیچید.
با شادی به سمتش برگشتم و تو سلام کردن پیش قدم شدم:
– سلام… مامان اینا رفتن که تو اومدی؟
بی توجه به سوالم لبخند زد و گفت:
– سلام عزیزم. چرا از جات بلند شدی؟ حالت بهتره؟ سرت دیگه گیج نمی ره؟
– با وجود پرستار ماهی مثل تو مگه می شه خوب نشم؟
در جوابم لبخندی سرشار از عشق زد و سینی رو که دستش بود روی میز کنار تختم گذاشت و گفت:
– بشین.
نشستم و با کنجکاوی داخل سینی سرک کشیدم. جگر و ریحون و ماست موسیر بود. قیافه مو در هم کردم و گفتم:
– اه من دوست ندارم اینا رو.
با جدیت گفت:
– چیزی که برات لازمه رو باید بخوری اینکه دوسش داری یا نه زیاد مهم نیست.
– اِ داریوش آخه مگه ازم خون رفته؟
لقمه ای جلویم گرفت و گفت:
– بخور شیطون اینقدر غر نزن.
مگه می شد که داریوش برام لقمه بگیره و من دوست نداشته باشم؟ اون لقمه گوشت می شد از گلوم می رفت پایین. با ولع لقمه رو قاپیدم و خوردم. داریوش خنده اش گرفت و گفت:
– خوبه دوست نداشتی!
همونطور با دهن پر گفتم:
– از دست تو زهر مار هم برای من خوشمزه است.
داریوش که مشغول گرفتن لقمه بعدی بود دست از کار کشید و زل زد توی چشمام. خدایا چرا جز عشق چیز دیگه ای نمی تونستم تو نگاه داریوش پیدا کنم؟ چند لحظه تو نگاه هم غرق شدیم تا داریوش سکوت رو شکست و با صدایی آروم زمزمه کرد:
– عاشقتم عشق من!
آخ که چقدر دلم می خواست همون لحظه بپرم توی بغلش ولی خودمو کنترل و با لبخند سرمو به بازی با ناخنام گرم کردم. داریوش آروم خندید و دوباره مشغول کارش شد. وقتی به زور همه جگرها رو به خورد من داد لیوانی آب پرتغال هم به دستم داد و مجبورم کرد بخورم. داشتم با غرغر و نق نق و ناز کم کم می خوردم که یهو در باز شد. داریوش از ترس تو چشم بهم زدنی پرید توی کمد لباس. مامان با لحظه ای مکث وارد اتاق شد و همین باعث شد متوجه حضور داریوش نشه. خواست چیزی بگه که با دیدن سینی روی پای من حرفش یادش رفت. خودمم تازه یاد سینی افتادم و آه از نهادم بر اومد. ورود مامان به قدری ناگهانی بود که به کل فراموش کردم سینی رو قایم کنم. مامان کمی این طرف اون طرف رو نگاه کرد و بعد گفت:
– کی برات نهار آورده؟
یهو دروغی به ذهنم رسید و گفتم:
– سپیده برام جیگر خریده بود. با اینکه دوست نداشتم مجبورم کرد همه اشو بخورم.
لبخند روی لبای مامان نشست و گفت:
– آخی عزیزم! من تازه می خواستم برم ازش بخوام نهارتو یادش نره بیاره. نگو خودش زودتر به فکرت بوده!
مامان مشغول تمجدید از سپیده بود و من خدا خدا می کردم سپیده یک دفعه وارد اتاق نشه یا بعد از بیرون رفتن مامان از اتاق جلوی راهش سبز نشه که مامان هوس تشکر به سرش بزنه و همه چیز لو بره. از اینکه مامان بفهمد داریوش برام غذا آورده واهمه نداشتم چون می دونستم مامان چیزی نمی گه. تو این مسافرت با دیدن رفتار و منش داریوش نظرش نسبت بهش عوض شده بود. ولی با این حال نمی دونم چرا ازش خجالت می کشیدم. برای اینکه حرف رو عوض کنم پرسیدم:
– مامان مثل اینکه کاری باهام داشتی؟
– آهان آره اومدم بگم من و کیمیا داریم می ریم. تو کاری نداری؟ چیزی از بیرون نمی خوای؟
از اینکه خاله کیمیا داشت می رفت خوشحال شدم و گفتم:
– نه مامان جون. خوش بگذره.
– قربونت برم عزیزم. مواظب خودت باش زیاد هم به خودت فشار نیار.
– چشم.
بعد از اینکه مامان از اتاق بیرون رفت داریوش از داخل کمد بیرون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
– آخیش داشتم خفه می شدم.
با خنده گفتم:
– آخه عزیزم توی کمد هم شد جا؟
– خودت که دیدی خاله چه سریع اومد توی اتاق من اصلاً وقت نکردم یه جای مناسب برای قایم شدن پیدا کنم.
نیشم باز شد و گفتم:
– چقدر این کارای قایمکی کیف می ده.
داریوش هم خندید و گفت:
– واسه تو که اینقدر شیطونی بله …. ولی واسه من که نمی خوام از چشم مادر خانومم بیفتم نخیر.
از شنیدن لفظ مادر خانم قند توی دلم آب شد و وسعت نیشم گشادتر. داریوش از دیدن قیافه من خنده اش شدت گرفت.
تازه یادم افتاد که حوصله ام سر رفته بود. با ناز گفتم: – داریوشی؟
– جان دلم؟
– دوسم داری؟
داریوش قیافه ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
– اجازه هست یکم فکر کنم؟
بدون اینکه چیزی بگم، همونطور نگاش کردم تا اینکه گفت:
– نه دوستت ندارم.
می دونستم شوخی می کنه برای همینم اخم کردم و گفتم:
– حالا که اینطور شد منم دوستت ندارم.
یه کم به سمتم خم شد و با صدایی بم تر از همیشه نالید:
– آخه دوست داشتن چیه؟! وقتی که من عاشقتم وقتی که دیوونه اتم وقتی که خونه خرابتم!
دوباره نیشم شل شد. داریوش اخم کرد و گفت:
– هنوزم می گی دوسم نداری؟
– خب دوستت دارم ولی به شرطی که …
داریوش پرید وسط حرفم و گفت:
– رز … عزیزم … هیچ وقت برای دوست داشتنت شرط تعیین نکن. دوست داشتن چیزی نیست که به خاطر چیزی باشه. با اینکار فقط ارزششو کم می کنی. تو هر چی که بخوای می تونی به جای خودش بخوای نه در مجاورت دوست داشتنت. هیچ وقت دوست ندارم بگی دوستت دارم به شرطی که اینکارو بکنی … اون کارو بکنی … بگو دوستت دارم فقط به خاطر شخص خودت. همینطور که من تو رو دوست دارم عزیز دلم. متنفرم از زنهایی که از دوست داشتن سو استفاده می کنن و فکر می کنن وقتی شوهرشون از همیشه بیشتر به محبتشون نیاز داره اون لحظه می تونن از آب گل آلود ماهی بگیرن و درخواستاشون رو مطرح کنن. درست عین این می مونه که دارن عشقشون رو می فروشن. بد تر از اون زمان رابطه جنسیشونه … مرد محتاج علاقه زنه و زن ایرانی متاسفانه یاد گرفته درست توی همون زمان هر چیزی که می خواد به زبون بیاره. چون می دونه مرد محتاجشه! این کار درست عین تن فروشی می مونی … خلوص رابطه و علاقه رو از بین می بره.
صورتم در جا سرخ شد و سرمو زیر انداختم. دستشو تا نزیدک چونه م آورد و گفت:
– سرخ نشو که دیوونه ترم می کنی! فقط بگو قبول داری؟
حرفاش اینقدر منطقی بود که نمی تونستم مخالفتی بکنم. سرمو تکون دادم و گفتم:
– اوهوم.
– قربون اوهوم گفتنت برم… پس؟
منظورش رو فهمیدم و سریع گفتم:
– پس دوستت دارم به خاطر خودت. دوستت دارم تا وقتی که نفس می کشم بدون هیچ ولی و امایی.
داریوش در حالی که خیره شده بود به چشمام یه لحظه چشماشو محکم روی هم فشرد. مشخص بود که اونم دوست داره منو محکم بغل کنه و عشقشو بهم نشون بده! اما داره جلوی خودشو می گیره. وقتی می دیدم اینقدر جسمم براش ارزش داره که نمی خواد آلوده اش کنه بیشتر دیوونه اش می شدم. وقتی نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستشو توی موهاش فرو برد دلم برای هر جفتمون سوخت. چون معلوم نبود تا کی باید همینطور تو عطش بسوزیم. لحظاتی توی سکوت گذشت تا اینکه داریوش دوباره نفسی کشید و گفت:
– خیلی خب عزیزم حالا بگو چی می خواستی بگی؟
بدون طفره رفتن و ناز و ادا گفتم:
– دلم می خواد برم بیرون. حوصله ام سر رفته.
– کجا دوست داری بری؟
– خرید … حالا هر جایی که شده برام مهم نیست.
داریوش بدون حرف از جا بلند شد. در کمدم رو باز کرد و مانتو شلوار سفیدم رو به همراه شال سفید و فیروزه ایم بیرون کشید و جلوم گرفت:
– بیا عزیزم تا تو اینا رو بپوشی منم می رم آماده بشم.
داشتم از ذوق می مردم. هم به خاطر اینکه بی حرف تقاضامو قبول کرد و هم به خاطر اینکه عین یک همسر واقعی برام لباسم انتخاب کرد. لباسا رو گرفتم و بعد از اینکه از اتاق خارج شد تند تند پوشیدم. چقدر بهم
می یومد. هیچ وقت لباس هامو اینطوری ست نکرده بودم. آرایش کم رنگی هم کردم که رنگ پریدگی ام رو بپوشونه و با خوشحالی از اتاق خارج شدم. در کمال تعجب متوجه شدم که سپیده و آرمین هم حاضر شدند. گفتم:
– اِ شما هم میاین؟ آخ جون!
داریوش از پشت سرم گفت: – آره عزیزم من بهشون گفتم بیان چون دیدم اگه همه با هم باشیم هم بیشتر خوش می گذره هم …
خواستم سریع بپرسم هم چی؟ ولی خودمو کنترل کردم چون می دونستم منطورش چیه. اگه خاله و مامان
می فهمیدن همه با هم بودیم کمتر ناراحت می شدن. به خصوص خاله کیمیا! داریوش هنوزم نمی دونست که من از مخالفت مامانش خبر دارم. نمی خواستم بفهمه چون حس می کردم ممکنه به غرورش بر بخوره. همه این فکرا در کمتر از چند ثانیه از ذهنم گذشت و تازه متوجه داریوش شدم. بلوز آستین بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتون سفید. سوئی شرت فیروزه ای خوشگلی هم همراهش داشت که آستین هاشو دور گردنش گره زده بود. مثل همیشه جذاب و نفس گیر! سپیده با مارموذی گفت:
– اِ چه خوب با هم ست می کنین!
با خنده گفتم:
– تقصیر این داریوش بدجنسه.
داریوش گردنشو کج کرد و خیره به چشمام گفت:
– دستتون درد نکنه. حالا دیگه ما بدجنس شدیم؟
نگاش کردم و بی توجه به حضور بقیه از ته دل گفتم:
– الهی من فدات بشم! اگه بدجنس نبودی که من اینطوری عاشقت نمی شدم.
خودمم از لحنم جا خوردم. تا حالا این طوری از اعماق وجودم به داریوش ابراز علاقه نکرده بودم. اونم جلوی بقیه! داریوش از خود بیخود چند قدم جلو اومد و روبروم ایستاد. توی چشماش یه دنیا عشق موج می زد. فاصله مون با هم کمتر از یه قدم بود. از چشماش خوندم که دیگه خودداریشو از دست داده، اون همه فشاری که به خودش می اورد تا دست از پا خطا نکنه سوخت شده بود رفته بود تو هوا. داریوش کم آورده بود! اینبار نوبت من بود که خوددار باشم. پس قبل از اینکه بتونه جلوتر بیاد گفتم:
– خوب دیگه بهتره بریم که تا قبل از اومدن مامان اینا برگردیم.
داریوش یهو به خودش اومد، حالت نگاش عوض شد و با کلافگی نگام کرد. تو نگاش شرمندگی رو می شد دید. قبل از اینکه چیزی بگم، سریع تر از همه از سالن خارج شد و ما هم به دنبالش. درکش می کردم خفن چون حال خودمم بهتر از اون نبود! توی ماشین طبق معمول همیشه من و داریوش بیشتر سکوت کرده بودیم و آرمین و سپیده مشغول حرف زدن بودن. وقتی به بازار بزرگی رسیدیم، داریوش ماشینو پارک کرد و آرمین گفت:
– بهتره جدا جدا بریم. دو ساعت دیگه اینجا باشیم خوبه؟
داریوش که از خدایش بود درهای ماشینو با دزدگیر قفل کرد و در حال تکوندن پاچه شلوارش، گفت:
– عالیه.
سپیده و آرمین جدا شدن و از طرف دیگه ای رفتن. من و داریوش هم همراه هم وارد شدیم. چند روزی بود که می خواستم حرفی به داریوش بزنم، ولی نمی دونستم چطور باید بگم. از جلوی مغازه ها بدون هدف رد
می شدم و می رفتم. داریوش که متوجه شد حواسم نیست، گفت:
– صبر کن ببینم!
با تعجب ایستادم و گفتم:
– با منی؟!
– بله خانوم خوشگله با شمام، می شه بپرسم چه چیزی توی سرته که باعث شده اصلاً حواست نباشه؟
از اینکه دستم براش رو شده بود هول کردم و گفتم:
– من؟ من چیزیم نیست!
– چرا عسل خانم یه چیزیت هست. خیلی کم حرف شدی.
شاید زمان مناسبی بود که حرفمو بزنم. با تردید گفتم:
– داریوش … راستش … من یه خورده می ترسم.
– از چی عزیز دلم؟ چی توی این دنیا وجود داره که تورو ترسونده؟
– می ترسم ما نتونیم با هم ازدواج کنیم.
با تعجب گفت:
– یعنی چه؟ مگه می شه؟! منظورت رو نمی فهمم!
دستامو تو هم پیچ دادم و گفتم:
– خوب آره امکانش هست. بابات با بابای من دشمنه! مسلماً اجازه نمی ده که من و تو با هم ازدواج کنیم.
نفس راحتی کشید. خندید و گفت:
– تو از این می ترسی؟ کوچولوی دیوونه! ترسوندی منو! خوب اجازه نده!
با تعجب گفتم:
– یعنی چی که اجازه نده؟ یعنی برات مهم نیست؟
– چرا عزیزم برام مهمه خیلی هم مهمه. ولی اگه فوق فوقش و در کمال بدبینی بخوایم حساب کنیم و بگیم اجازه نمی ده اصلاً مهم نیست. چون تنها کاری که می تونه بکنه اینه که طرد و از ارث محرومم کنه. دنیا که به آخر
نمی رسه. من اینقدر پس انداز دارم که نذارم به خانومم بد بگذره و بتونم خوشبختش کنم.
– یعنی تو حاضری از پدرت بگذری؟
چند لحظه در جا ایستاد و با جدیت به من خیره شد. بعد از چنه لحظه سکوت دهن باز کرد و با دنیایی اطمینان به طوری که مطمئن بودم حرفش حقیقت محضه گفت:
– بابا که چیزی نیست. به خاطر تو حاضرم از همه دنیا، حتی از جونم هم بگذرم.
با خنده گفتم:
– لازم نکرده از جونت بگذری. چون من بهش حالا حالا ها احتیاج دارم. کی به بابات خبر می دی؟ من دلم
می خواد راضیش کنی. اینطوری خیلی بهتره.
– خوب صد در صد اینطوری بهتره، مطمئن باش تمام سعی و تلاشم رو می کنم تا بتونم راضیش کنم. ولی یه چیزی رو آویزه گوشت کن خانومم. فقط یه چیز می تونه تورو از من بگیره. اونم مرگه! راحت به دستت نیاوردم … پس مطمئن باش برای نگه داشتنت تا پای جونم می ایستم.
از تصور مردن اون بدنم لرزید و موهای تنم سیخ شد. با ترس گفتم:
– اِ لوس بی مزه! این حرفا چیه که می زنی؟ انشاالله که صد سال زنده باشی.
اون که به ترسم پی برده بود چشماشو ریز کرد وگفت:
– نترس عزیزم داریوشت حالا حالا ها زنده است. چون برای داشتنت خیلی خیلی حریصه!
گونه هام ارغوانی شدن و سرمو زیر انداختم. داریوش که از خجالت کشیدنم خنده اش گرفته بود گفت:
– باز که سرخ شدی! رز … عزیزم … خواهشاً به چیزای بیخود فکر نکن. خوب به مغازه ها نگاه کن و هر چی که خواستی بخر… خیلی خوب؟
نفسمو فوت کردم، خیالم نسبت به قبل خیلی راحت شده بود، گفتم:
– باشه.
– آفرین دختر خوب.
اون روز کلی لباس و خرت و پرت خریدم که پول همه شو داریوش حساب کرد. بعد از اون هم سر قرارمون با آرمین و سپیده رفتیم و چهار نفری با خنده و شوخی به طرف ویلا به راه افتادیم. داریوش اون روز به من قول داد که وقتی از شمال برگشتیم با پدرش صحبت کنه. از همون روز دچاره دلشوره شدم. باید یه طوری می شد، یا قبول می کرد یا نمی کرد. ولی نمی دونستم چرا اینقدر دلم شور می زنه!
* * * * * *
بالاخره روز عروسی پسر دوست مامان و خاله رسید. اونم با یه هفته تاخیر که به خاطر بارندگی شدید هفته پیش بود. گویا باغی که می خواستن توش عروسی رو برگزار کنن حسابی آسیب دیده بود و مجبور شده بودن عروسی رو یه کم عقب بندازن. در هر صورت اصلاً حوصله عروسی رفتن نداشتم و به همین خاطر مشغول نقشه کشیدن شدم که هر طور شده از زیر بار رفتن شونه خالی کنم. داریوش هم از روز قبل گفته بود تولد یکی از دوستاش دعوت داره و عروسی نمی یاد. بدون وجود اون دیگه اصلاً دلم نمیخواست برم! صبح روز عروسی دوباره زودتر از همه بیدار شدم و برای قدم زدن از ویلا خارج شدم. کمی کنار ساحل پیاده روی کردم و فکر کردم تا اینکه نقشه مناسبی به ذهنم رسید. لبخند روی لبم نشست و به ویلا برگشتم. همه بیدار شده بودند و سر میز صبحونه نشسته بودند. فقط صندلی کنار داریوش خالی بود. خوشحال شدم و با لبخند خواستم کنارش بشینم که یه دفعه خاله کیمیا که کنار مامان نشسته بود از جا بلند شد و گفت:
– بیا خاله جان بشین کنار مامانت.
حرف خاله کیمیا با اینکه در ظاهر دوستانه بود ولی در باطن معنایی دیگه داشت. بی اراده صورتم درهم شد و کنار مامان نشستم. نگاهم به سمت داریوش کشیده شد و با دیدن اخم غلیظش ناراحتی خودم از یادم رفت. دستمالی لوله شده تو مشتش بود و محکم اونو فشار می داد. آرمین و سپیده هم دست کمی از داریوش نداشته و هر دو اخم کرده بودن. دلخوری مامان هم مشهود بود. این بین فقط خاله کیمیا با خونسردی صبحانه شو می خورد. کمی با نون جلوم بازی کردم و بعدش از جا بلند شدم. مامان گفت:
– کجا می ری عزیزم؟
وقت اجرای نقشه ام بود. برای همین گفتم:
– سرم خیلی درد می کنه مامان. می رم یه کم استراحت کنم.
مامان با نگرانی گفت:
– چند روزه خیلی سرت درد می گیره رزا …
من که می دونستم یک در میون سر درد هام قلابیه کم مونده بود خنده ام بگیره ولی جلوی خودمو گرفتم و با قیافه ای درهم گفتم:
– نه این با بقیه خیلی فرق داره، حالت تهوع هم دارم. خیلی شدیده!
مامان نگران تر شد و گفت:
– وای خدای من! دوباره!
میگرن تو خونواده ما ارثی بود. هم بابا هم مامان و هم رضا هر از گاهی سر دردای کشنده می گرفتن. خدا رو شکر من خیلی دچارش نمی شدم. ولی گاهی سو استفاده می کردم و خودمو به سر درد می زدم. دستمو به پیشونی ام فشردم و گفتم:
– آره مامان از صبح زود شروع شده و هی هم داره شدید تر می شه.
سپیده با ناراحتی گفت:
– کی خوب می شی؟
از سوالش خنده ام گرفت. ولی جلوی خودمو گرفتم و نالیدم:
– معلوم نیست.
نگام به داریوش افتاد که با یه دنیا نگرانی و همون اخم روی صورتش به من نگاه می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم و از آشپزخونه خارج شدم. صدای مامانو شنیدم که گفت:
– الهی بمیرم. این سردرد لعنتی دست از سر ما بر نمی داره. اگه مثل خودم باشه تا فردا صبح نمی تونه از تختش بیاد بیرون.
سپیده با ناراحتی گفت:
– پس عروسی چی می شه؟
از پله ها که بالا رفتم دیگه صداشون رو نشنیدم. خودمو روی تخت انداختم و با شالی محکم پیشونیمو بستم. باید نقشمو درست بازی می کردم تا بتونم اونا رو متقاعد کنم. چند دقیقه بعد مامان با لیوانی شیر گرم و قرصی وارد اتاق شد. سریع خودمو به خواب زدم که مجبورم نکند قرص رو بخورم. مامان که دید خوابم آروم پتوم رو روم مرتب کرد و قرص و لیوان شیر رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان سریع قرص رو از پنجره بیرون انداختم و لیوان شیر رو هم سر کشیدم. دوباره توی تخت رفتم و پتو رو سرم کشیدم. با اینکه خوابم نمی یومد کم کم خوابم گرفت و چشمام بسته شد. با نوازش دستی چشمامو باز کردم. مامان بود که کنارم لب تخت نشسته بود و موهای پریشونمو نوازش می کرد.
وقتی دید بیدار شدم پیشانیمو بوسید و گفت:
– بهتری؟
دستمو به پیشونیم گرفتم و به دروغ گفتم:
– نه دارم می میرم.
مامان زیر لب نوچی گفت و زمزمه کرد:
– بمیرم برات. مرده شور منو ببرن با این ارثی که دادم به بچه هام.
ناراحت شدم و گفتم:
– اِ مامان یعنی چی؟ مگه تقصیر شماست؟
مامان بی توجه به حرف من گفت:
– بگیر بخواب مامان. اومدم ببینم اگه بهتری بریم عروسی ولی حالا که بهتر نشدی بگیر بخواب منم نمی رم
می مونم کنار تو.
دوست نداشتم مامان بمونه. چون اگه می موند مجبور بودم حالت خودمو حفظ کنم. سریع گفتم:
– نه مامان جون شما باید برین اگه بمونین من تازه عذاب وجدانم می گیرم که شما رو از برنامه تون باز کردم.
– فدای سرت مامان مگه من دلم تاب می یاره تو رو بذارم و برم؟
– مامان خواهش می کنم برین. به خدا من اینجوری راحت ترم. شما که برین منم راحت می گیرم می خوابم تا وقتی که برگردین.
وقتی دیدم مامان دو دل شده از جا بلند شدم و دستشو کشیدم و گفتم:
– برین دیگه تا دیر نشده زودتر حاضر بشین.
– آخه اینجوری همه اش نگرانم.
– نگران نباشین مامان جون. من وقتی بخوابم نیاز به مراقب ندارم.
دیگه اجازه ندادم حرفی بزنه و به سمت در هلش دادم. مامان که از کار من خنده اش گرفته بود با لبخند گونه مو نوازش کرد و گفت:
– باشه … تا حاضر شدم دوباره بهت سر می زنم.
با رفتن مامان دوباره روی تخت ولو شدم. هنوز درست نخوابیده بود که سپیده وارد شد. لباس شبش رو پوشیده بود و حسابی هم آرایش کرده بود. با دیدن قیافه پف آلود من و لباس خوابم قیافه اش در هم شد و گفت:
– نمی یای؟
با دلخوری گفتم:
– چه عجب شما یادتون افتاد بیاین بپرسین من می یام یا نه!
با لبخند بغلم کرد و گفت:
– عزیزم …
– خوب بسه بسه … خودتو لوس نکن.
– باور کن نمی خواستم مزاحم خوابت بشم.
نمی خواستم عروسی رو زهرمارش کنم برای همین هم موضوع رو کش ندادم و گفتم:
– خیلی خب قبوله.
دستمو گرفت و گفت:
– حالا نمی یای؟ هنوز سرت درد می کنه؟
– نه بابا سر درد بهونه است، حوصله عروسی رو ندارم.
– وا! چرا؟ می خوای تنها بمونی چی کار کنی؟ داریوش هم که می خواد بره تولد.
– خب بره من که کاری به اون ندارم. خودم حال عروسی رو ندارم. شما که رفتین می رم کنار ساحل.
– خره اونجا که بیشتر بهت خوش می گذره.
– نه الان تنهایی رو بیشتر دوست دارم.
– عاشق شدیا!
خندیدم و گفتم:
– پاشو برو گمشو … نیست که خودت نشدی.
– ولی مثل تو به تنهایی نیاز پیدا نکردم.
– هر آدمی بعضی وقتها نیاز پیدا می کنه که …
پرید وسط حرفمو گفت:
– خیلی خب حالا دوباره فیلسوف نشو واسه من … اومدم یه چیزی بهت بگم.
– چی؟
– راستش داریوش خیلی نگرانته. البته خیلی شاید کم باشه بیشتر از این حرفا نگرانته. از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده شده. الان هم حاضر شده بود بره تولد ولی از من خواست حال تو رو بپرسم.
با دلخوری گفتم:
– چرا خودش نیومد؟
– این چه سوالیه؟ خب معلومه دیگه . خاله کیمیا یه لحظه هم ولش نکرده که بتونه بیاد سراغ تو. از وقتی فهمیده داریوش چقدر عاشق توئه مدام حواسش به داریوشه. نبودی ببینی چقدر داریوش کلافه است! به خدا دلم براش کباب شد. چند بار از من خواست بهت سر بزنم. هر بار اومدم خواب بودی. یه بار هم دیگه طاقت نیاورد و به مامانت گفت اگه صلاح می دونه ببریمت دکتر که خاله قبول نکرد و گفت با استراحت بهتر می شی.
از شنیدن حرفای داریوش لبخند روی لبم نشست. ولی باز هم غر زدم:
– پس چرا هنوز می خواد بره تولد؟ چرا نمی مونه پیش من؟
– واسه اینکه خاله کیمیا از یه ساعت پیش سر کرده تو جونش می گه پاشو برو تولد دیرت می شه! داریوش هم با اینکه اصلاً دلش نمی خواد بره ولی مجبوره. تازه اون فکر می کرد که خاله پیشت می مونه، ولی الان که دید خاله هم باهامون می یاد یهو قیافه اش خشن شد و حسابی رفت تو فکر. می دونم اونم دل تو دلش نیست که تو تنها ….
هنوز جمله اش تموم نشده بود که در باز شد و مامان مرتب و شیک وارد شد. با دیدن ما لبخند زد و گفت:
– بهتری عزیزم؟
– یکم بهترم ولی نه خیلی.
– بهت اصرار نمی کنم بیای چون می دونم اگه بیای و اون صداها تو سرت بپیچه شب بدتر می شی.
– آره درسته بهتره شما برین تا دیرتون نشده.
– باشه عزیزم مواظب خودت باش و استراحت کن. ناهارت رو هم که نخوردی گذاشتم روی گاز هر وقت گرسنه ات شد گرمش کن و بخور.
تو دلم عروسی گرفته بودم، اما سعی کردم نمود خارجی نداشته باشه و گفتم:
– چشم.
– چشمت بی بلا .
سپس رو کرد به سپیده و گفت:
– سپیده خاله پاشو بریم که آرمین و کیمیا خیلی وقته حاضرن … داریوش هم باهات کار داشت.
– باشه خاله جون بریم.بعد از رفتن اونا پشت پنجره رفتم و به آسمون که کم کم داشت تیره می شد خیره شدم. چقدر به این تنهایی نیاز داشتم. از پله ها پایین رفتم و آهنگ ملایمی تو ضبط صوت گذاشتم. لیوانی آبمیوه هم برای خودم ریختم و روی کاناپه نشستم. چقدر از شنیدن صدای خواننده و موسیقی ملایم پیانو احساس لذت می کردم. یهویی نگام به سمت پیانو چرخید. چقدر دلم می خواست بلد بودم و الآن برای دل عاشق خودم می زدم. دلم داریوش رو
می خواست و دستای هنرمندشو. چقدر بهش محتاج بودم. حق با سپیده بود من حسابی عاشق شده بودم. لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. آروم به پیانو نزدیک شدم و کلاویه هاش رو لمس کردم. صدای ملایمی از پیانو بلند شد. روی صندلی نشستم و دستم رو روی پیانو قرار دادم و چشمامو بستم. تا همین حد هم احساس خوبی داشتم.
چنان از زمانو مکان خارج شده بودم که وقتی صدایی از پشت سرم گفت:
– خانوم هنرمند من …
سه متر از جا پریدم و جیغ بلندی کشیدم. داریوش که درست پشت سرم ایستاده بود وحشت زده یه قدم جلو اومد، دستاشو بالا آورد و گفت:
– نترس نترس عزیزم منم.
در حالی که از زور ترس نفس نفس می زدم گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
– اینجا نباشم کجا باشم؟ ببخش ترسوندمت عزیزم!
نفسمو فوت کردم، نشستم روی صندلی پیانو و گفتم:
– تو الان باید تولد دوستت باشی.
اینو گفتم، اما داشتم از خوشی پس می افتادم که داریوش پیشمه!
– مگه جرئت داشتم خوشگل ترین دختر دنیا رو توی ویلای به این درندشتی تنها بذارم؟
همه احساس های دنیا با همدیگه به دلم سرازیر شد، با ناز لبخند زدم و گفتم:
– فقط خوشگل ترین دختر دنیا؟
قدمی بهم نزدیک شد و گفت:
– و بهترین سمبول عشق روی کره زمین… عشقمو…
دوباره دلبری کردم و با ناز گفتم:
– داریوش …
– جان دل داریوش؟
– منو می بخشی؟
– واسه چی عشق من؟
– به خاطر اینکه بی اجازه به پیانوت دست زدم.
اومد جلو تر، دستاشو اینطرف اون طرف صندلی گذاشت، کامل خم شد روی بندنم و با صدای آهسته گفت:
– من هر چی که دارم مال توئه جز یه چیز.
یه کم خودمو کشیده بودم عقب که به هم نخوریم، سریع گفتم:
– چی؟
کمی مکث کرد و در چشمام خیره موند. از چشماش شعله های عشق بیرون می زد، داشتم از خود بیخود می شدم که همونطور زمزمه وار گفت:
– تو …
داشتم کنترلمو از دست می دادم. باید یه کاری می کردم که دست از پا خطا نکنم. به خاطر همین سریع از جا بلند شدم، داریوش مجبور شد دستاشو برداره که تعادلش رو از دست نده، برعکس نشستم روی صندلی پیانو و تند تند و ناشیانه کلاویه ها رو فشردم که باعث شد صدای ناهنجاری تولید بشه. داریوش در حالی که غش غش می خندید کنارم ایستاد و گفت:
– صبر کن … صبر کن دختر این که درست نیست بذار یادت بدم …
دستم رو عقب کشیدم و داریوش با صبر و حوصله شروع به توضیح دادن کرد. شنیدن اسم نت ها و یاد گرفتن جای هر کدوم روی پیانو از زبون داریوش برام شیرین بود . اینقدر که از اون لحظه به بعد حس کردم شیفته پیانو شدم! وقتی یه کم از مسائل ابتدایی برام گفت نفس عمیقی کشید و گفت:
– خوب بهتره یه کم استراحت کنیم عزیزم، خسته شدی!
کش و قوسی به بدنم دادم و با عشق گفتم:
– داریوش …
– جونم؟
– ازت ممنونم …
– به خاطر چی گلم؟
– به خاطر اینکه اینقدر برام وقت می ذاری و حوصله به خرج می دی … به خاطر اینکه عشقو بهم یاد دادی … به خاطر اینکه عاشقم شدی … به خاطر اینکه عاشقم کردی …
داریوش بی حرف تو چشمام زل زد. لبش می لرزید و چشماش بیشتر از همیشه برق می زد. دوباره میل سرکش در آغوش کشیدنش تو وجودم بیداد کرد. خواستم باز فرار کنم، نگاش مثل نگاه مار افسونم می کرد و هر آن حس یم کردم می تونم به خاطر راضی نگه داشتن چشماش دنیایی رو ویرون کنم. از جا بلند شدم، همزمان با هم نفس های سنگینمون رو از سینه بیرون فرستادیم، هوس داشت بیچاره م می کرد. صدای خاله کیمیا تو گوشم زنگ می زد که به داریوش می گفت شاید من بخوام از راه به درش کنم! از راه به درش کنم! چشمام داشت به روی همه چی بسته می شد و اولین چیزی که هوس کورش می کرد حیا بود! خرامان راه افتادم سمت اتاقم … صدای داریوش رو شنیدم:
– کجا می ری … عزیزم؟
دیوونه شده بودم، می خواستم داریوش رو وادار کنم که بغلم کنه، می خواستم وادارش کنم منو ببوسه … می خواستم احساسش رو به رخش بکشم … کور شده بودم … کر شده بودم … جز داریوش نه چیزی رو می دیدم و نه می خواستم که ببینم … سر جا وایسادم، بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
– برات یه سورپرایز دارم ..
دیگه نشنیدم چیزی گفت یا نه چون رفتم توی اتاق و در رو بستم. چند لحظه پشت در ایستادم، لحظه به لحظه داشتم مصمم تر می شدم. داریوش عشق من بود، می خواستم حسش کنم. با همه وجودم … داریوش دنیای من بود، باید از لمس دنیام سیراب می شدم. اون قرار بود شوهر من بشه … خوب پس چه ایرادی داشت؟ من و دارسوش اول و آخرش مال هم بودیم! رفتم سمت کمد لباسم، لباس حریر سفید رنگم رو از کاور بیرون کشیدم. روزی که با داریوش رفتیم برای خرید اینو خریدم. خریدم مخصوص رقص باله ام … حریر بود و ریشه ریشه … قدش هم کوتاه نبود، تا پایین زانوم بود … با لباس مخصوص رقص باله نمی شد همه جا رقصید! زیادی کوتاه بود. اینو خریدم که هر وقت اراده کردم بتونم برقصم! زیرش یه بلوز آستین بلنده استرج میخورد که بازوها و سینه رو از دید مخفی کنه. اما من اصلا قصد نداشتم اون بلوز رو زیرش بپوشم. نفس عمیقی کشیدم و پیرهن رو پوشیدم، توی تنم فوق العاده بود. با دو بند کوتاه روی شونه هام ایستاده بود … موهامو باز کردم و ریختم دورم … چون سشوارشون زده بودم صاف و لخت شده بودن. یاد لقبی افتادم که جدیداً داریوش روی من گذاشته بود ! آنشرلی! راست می گفت، منم موهام قرمز بود. درست شبیه آنشرلی و داریوش عاشق رنگ موهام بود. پس دست و دلبازی کردم و در معرض نمایش گذاشتمشون. یه رژ لب مایع به رنگ نارنجی هم زدم روی لبام. براق ولی کمرنگ بود. دستم رفت سمت شیشه عطرم … نینا ریچی! بوی شیرینی داشت، شبیه عطر یاس … زیر گلو و کناره های گوش و مچ دستم رو با عطر آغشته کردم و شیشه رو روی میز برگردوندم … دیگه حرف نداشت … حالا نوبت قسمت دوم نقشه ام بود … بدون پوشیدن کفش یا صندل زدم از اتاق بیرون … داریوش پشت پیانو نشسته و داشت کلیدهاشو نوازش می کرد … از پشت یواش یواش بهش نزدیک شدم. حضورم رو حس کردم … یا از بوی عطرم یا از … نمی دونم! اما برگشت … اول فقط سرش رو برگردوند و بعد یه دفعه از جا بلند شد … کامل چرخید به طرفم … دستم رو دو طرف دامنم و موازی با پاهام نگه داشتم … سر جام ایستادم مثل الا کلنگ بالا و پایین شدم و لبخند زدم. داریوش لبخند نمی زد اما چشماش برق داشتن … لبامو کشیدم توی دهنم و نگاش کردم … یه قدم بهم نزدیک شد … یه قدم رفتم عقب … صورتش پر از سوال شد … نفس سنگین شده مو که زیر نگاهش کم آورده بود به سختی از قفسه سینه ام بیرون دادم و گفتم:
– داریوش …
صداش محو بود … توی فضا و توی حس و حال به وجود اومده بینمون حل شده بود …
– جان ؟
– یه آهنگ بگم برام می زنی؟!!
داریوش محو من و اندامم شده بود … حتی نمی تونست پلک بزنه … زمزمه کرد:
– آره عزیزم …
– عشق تو نمی میرد رو بزن … عارف …
چند لحظه سر جاش باقی موند و با نگاهش دیوونه م کرد اما وقتی دید سرمو زیر انداختم، لبخندی زد و رفت پشت پیانو … پیانو طوری قرار گرفته بود که تراس دقیقا جلوش قرار داشت، رفتم توی تراس … صدای ملودی آرام بخش بلند شد … چراغای تراس رو خاموش کردم … مهتاب تو آسمون غوغا می کرد … ماه کامل شده بود … نورش به اندازه کافی فضای تراس رو رویایی کرده بود نیاز به چراغ نبود دیگه … داریوش رو از پشت پیانو خیلی خوب می دیدم و اونم منو خوب زیر نظر داشت … نرم نرم روی انگشتای پام بلند شدم و شروع کردم … آهنگ مخصوص رقص باله نبود اما ریتم فوق العاده ای داشت … داریوش بدون اینکه پلک بزنه بهم خیره شده بود و دستاش از حفظ نت ها رو دنبال می کردن … وقتی شروع کرد به خوندن کم مونده بود گریه ام بگیره وسط رقص …
– بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شوچون دیگران با سرگذشتم چرخیدم، نرم چرخیدم و با آهنگ، با احساس داریوش یکی شدم … می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیــــــــگـــــر در ســـــــــر یادت پایان گیرد صدای داریوش می لرزید درست شبیه قلب بیقرار من … نمی دونستم قراره بعد از تموم شدن آهنگ چه اتفاقی بیفته! چندان مهم هم نبود … من می خواستم … من داریوش رو کامل می خواستم … برای خودم … برای گم شدن توی بغلش له له می زدم … برای حس کردن بازوهاش دور شونه ام … بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم هر عشقی می میرد خاموشی می گیردعشق تو نمی میرد باز چرخیدم ،زل زدم توی چشمای داریوش و چرخیدم … باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد صداش اومد پایین ، پایین و پایین تر … هر عشقی می میرد خاموشی می گیرد عشق تو نمی میرد دیگه صداش بغض دار شده بود. می لرزید ولی می خوند: باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد آهنگ تموم شد … سر جام ایستادم … نفس نفس می زدم … سرم رو پایین انداخته بودم و موهام روی صورتم رو پوشونده بودن …
صدای قدمهاشو شنیدم .. سرمو اوردم بالا … حالا وقت اجرای بقیه نقشه ام بود … الان داریوش مثل موم تو مشتمه … الان می تونم به هر کاری وادارش کنم … آره می تونم … اومد جلوم … فقط یه کم فاصله دیگه بینمون بود تا آغوش هر دومون پر بشه … دستاشو اورد بالا که اینطرف اونطرف صورتم بذاره … اما نذاشت … با فاصله از صورتم دستاشو نگه داشت … عجز رو توی چشماش می دیدم … همونطور که نفس نفس می زدم نالیدم: – داریوش … انگار نمی تونست حرف بزنه که فقط سرشو تکون داد: – خیلی دوستت دارم داریوش …
بالاخره زبون باز کرد: – تو فو .. فوق العاده ای رزای من … زیادی برای من … زیاد … – داریوش …. – جان دلم؟ دیوونه ام نکن رزا … دیوونه تر از اینی که هستم نکن منو … برام نمایش اجرا می کنی عشقم؟ نمی گی کم می یارم؟ نمی گی این نفس لعنتی جلوی زیبایی و دلفریبی تو کم می یاره؟ نمی گی یه غلطی می کنم و بعد مثل سگ پشیمون می شم؟ نکن رزا … نکن خانومم … بیچاره م نکن! عزیز دلم … منم آدمم … آدمم و عاشق … کی تا حالا تونسته جلوی عشقش قوی باشه که من بتونم؟!! کی تونسته با عشقش، با نفسش زیر یه سقف باشه و دست بهش نزنه که من بتونم؟ رزا … دستاشو گذاشت جلوی صورتش و یه قدم رفت عقب … دلم داشت آتیش می گرفت … خوب مگه چی می شد اگه دستمو می گرفت؟ اگه بغلم می کرد؟! اینبار من بهش نزدیک شدم … من و داریوش و صدای دریا و مهتاب … غوغایی توی دلامون به پا شده بود … زمزمه کردم: – عزیزم … داریوش من … چرا به خودت سخت می گیری؟ من و تو قراره با هم ازدواج کنیم … پس چرا … اونقدر هم بی حیا نبودم که رک حرف بزنم … سخت بود گفتنش … اما من برای داریوش یه نامه خونده شده بودم! نیاز نبود خودمو اذیت کنم … اون می فهمید من چی می گم … سرشو بالا اورد و با وحشت نگام کرد … توی چشمای آبی معصومش وحشت و عجز و بی ارادگی رو می تونستم ببینم … رفت عقب … نالید: – نه رزا … نه عزیز من … محاله … محاله بهت دست بزنم … آره ما با هم ازدواج می کنیم … تو می شی پری دریایی خونه من … اما بعد از ازدواج … نه الان گلم … تو خیلی بچه ای رز … می دونم دوستم داری … می دونی که منم عاشقتم … همین بی اراده ات کرده … برو رز … برو توی اتاقت در رو هم قفل کن … برو عشقم … جلوی چشم من نباش … رز برو حتی اگه التماست هم کردم در رو باز نکن … رفت لب نرده ها … دستشو گذاشت لب نرده ها به پایین خم شد و با صدای بلند شده گفت: – د برو رز … کم آورده بودم … نمیخواستم برم … می خواستم پیشش باشم … بغض کردم و گفتم: – اگه خیلی اذیت می شی خودت برو …چرخید به طرفم … هر دو دستش رو با هم فرو کرد توی موهاش و گفت: – کجا برم دختر؟!! تو رو اینجا تنها بذارم؟!! برو رزا … عزیزم … لجبازی نکن … اگه کم بیارم دیگه معلوم نیست چی می شه … بـــــــــــــــرو! با لجبازی رفتم به طرفش … تکیه داده بود به نرده ها و بهم خیره شده بود … جلوش ایستادم و گفتم: – دوستم نداری … اگه دوستم داشتی نمی گفتی برو…اخماش در هم شد و گفت: – حرف دهنتو بفهم! حق نداری به عشق من شک کنی! آره اگه دوستت نداشتم همین جا هر بلایی عشقم می کشید سرت می اوردم و اینقدر به خودم سختی نمی دادم. چون دوستت دارم مثل مرتاض ها دارم به خودم می پیچم و میگم از جلوی چشمام برو … نمی فهمیدم! انگار هیچی نمی فهمیدم، انگار نمی فهمیدم خواهش نفس داریوش فقط بوسه و بغل نیست! عقلم به این چیزا قد نمی داد. عشق رو توی دستای داریوش جستجو می کردم و آغوشش. پامو روی زمین کوبیدمو گفتم: – نمی رم … نمیخوام برم … اگه دوستم داری ثابت کن … بهم ثابت کن دوستم داری … یالا داریوش … یالا!!!! توی چشمای داریوش برق وحشتناکی درخشید … دستاشو که دور میله ها حلقه شده بود و بندای انگشتاش سفید شده بودن باز کرد … خیز گرفت سمتم و من فهمیدم همه اراده اش در هم شکسته … چشمامو بستم و منتظر اتفاقات بعدی موندم … منتظر غرق شدن توی عشق داریوش و لمس آغوشش موندم … اما با شنیدن صدای داریوش چشمام نا خوداگاه باز شد: – آه خدای من! الان نه! داریوش سرشو چرخونده بود سمت محوطه … چی شده بود؟!! چرخید به طرفم … چشماش سرخ سرخ شده بودن … تند تند گفت: – رز … مامان اینا اومدن … من از همین جا می رم توی حیاط و می رم سمت ماشینم … تازه در ویلا رو باز کردن … تا برسن اینجا طول می کشه … وانمود می کنم که تازه اومدم … برو توی اتاقت و حواست باشه … همون لحظه معده ام تیر کشید و دستمو روی معده ام گذاشتم … تازه یادم افتاد ناهار هنوز نخوردم … ساعت هم از ده شب گذشته بود! با نگرانی نگام کرد … اما وقت برای حرف زدن نبود … سرشو تکون داد و از روی نرده ها پرید پایین … تراس توی طبقه همکف بود و ارتفاعی نداشت … من هم بدو بدو دویدم سمت اتاقم … فرصت زیاد نبود … توی کمتر از یه دقیقه لباسم رو عوش کردم و رژ لبم رو هم پاک کردم … شیرجه رفتم توی تختم و چشمامو هم بستم … داشتم نفس نفس می زدم اما همه تلاشم رو کردم که عادی باشم … با سر و صدا همه شون اومدن تو … خاله کیمیا خیلی خوشحال بود و بیشتر از همه حرف می زد … دلیلش مسلما این بود که با خودش فکر می کرد همزمان با پسرش رسیده و ما نتونستیم با هم تنها بمونیم … مامان و سپیده اومدن توی اتاق تا وضعیت منو ببینن … مجبور شدم خودمو به خواب بزنم. مامان دستی روی پیشونیم گذاشت و رو به سپیده گفت: – خوابه! ولی فکر کنم حالش بهتر باشه … رنگ و رخش به قرمزی می زنه … سپیده هم پچ پچ وار جواب داد: – آره خاله … بذارین بخوابه … – ناهارشو هم نخورده سپیده ! ضعف می کنه … – نترسین خاله … حالا که خوابیده بذارین بخوابه … غذاشو بذارین روی میز … بیدار بشه می خوره … – باشه … بریم بیرون که صدامون بیدارش نکنه …
از صدای خش خش لباسشون فهمیدم رفتن بیرون … نیم ساعتی سر و صدا کردن و بعد همه سر و صداها خوابید … فهمیدم همه خوابیدن … داشتم از گرسنگی تلف می شدم! چطور یادم رفته بود غذا بخورم! قورباغه درونم زنده شده بود و حسابی داشت سر و صدا می کرد … گذاشتم نیم ساعت یه ساعت بشه تا مطمئن بشم همه خوابن … نمی خواستم با کسی روبرو بشم … می ترسیدم از چشمام بخونن اینجا چه خبر بوده! دیگه داشتم بی طاقت می شدم که دستگیره در رو به پایین کشیده شد سریع چشمامو بستم … اه اینا که هنوز نخوابیده بودن! من داشتم از گشنگی می مردم و اینا هنوز داشتن ول می چرخیدن … داشتم تو دلم غر می زدم که با حس کردن بوی عطر داریوش سریع چشمامو باز کردم … با یه سینی بالای سرم ایستاده بود … سریع نشستم و گفتم: – تو اینجا … سینی رو روی عسلی جا داد و در همون حالت گفت: – هیسس! می خوای همه رو بیدار کنی؟! صدامو پایین آوردم، پاهامو از لب تخت آویزون کردم و گفتم: – تو اینجا چی کار می کنی؟!! نشست کنارم لب تخت ، به سینی اشاره کرد و گفت: – شامتو اوردم … تو اصلا به خودت اهمیت نمی دی! نمی فهمی که سلامتیت برام از هر چیزی مهم تره؟! لبخند زدم با ولع سینی رو کشیدم روی پاهام و گفتم: – شام که هیچی! ناهار هم نخوردم … با غیظ گفت: – کارای خوبت رو تعریف کن! یعنی چی که با خودت و معده بیچاره ات اینجوری می کنی؟!!! قاشقی پر از برنج و قورمه سبزی ریختم دهنم و همینطور که می جویدم با دهن پر گفتم: – امشب من خودمو هم یادم رفته بود … چه برسه به غذا! لبخند تلخی زد، دستشو آورد بالا … یه تیکه از موهامو کنار زد و گفت: – منم همینطور! وقتی اومدم توی ویلا و تو رو پشت پیانو دیدم همه چی از یادم رفت! حتی یادم رفت ازت بپرسم سرت خوبه؟!! غذامو قورت دادم، خندیدم و گفتم: – خسته نباشی عزیزم! ولی سر دردی در کار نبود … بهونه گرفتم که عروسی نرم … تو نبودی بهم خوش نمی گذشت …لبخندش عمیق تر و به همون نسبت تلخ تر شد … – خیلی بدجنسی گلبرگ من! خیلی نگرانت شده بودم … اما … اما ازت ممنونم … چون باعث شدی امشب تبدیل بشه به یکی از بهترین شبای زندگیم! پوزخندی زدم و گفتم: – شایدم بدترین! زیر لب نچ نچی کرد و گفت: – زجر کشیدن به خاطر توام شیرینه … خیلی شیرینه! نمی دونی چه لذتی می برم که تو آتیش داشتنت بسوزم اما جلوی خودمو بگیرم … نمی دونی این درد چقدر برام قشنگه!!! تا حالا برای هیچ دختری اینجوری نشده بودم! هیچ دختری رو اینقدر عاجزانه و از ته دل نخواسته بودم … هیچ دختری نمی تونست منو اینقدر که تو کردی تحریک کنه! رز … اگه مامان اینا نیومده بودن معلوم نبود من چه غلطی بکنم … تازه پی به منظورش بود! اه لعنتی من چقدر خنگ بودم!!!! بمیری رز که فکر می کنی اول و آخر یه رابطه بوسیدن و در آغوش گرفته. با شرم گفتم:
– من … خوب راستش من …
با دیدن قیافه ام خندید و گفت: – اینو بدون که من آرزوم داشتن تو به وقت خودشه! این همیشه یادت باشه …
تصمیم گرفتم بحث رو عوض کنم، اما چقدر ناشیانه این کار رو کردم، چون تازه خودمو پرت کردم وسط بحث: – داریوش یه چیزی می گم نخند بهم …باشه؟ – مگه می شه به گلبرگم بخندم …چقدر راضی بودم از لقب جدیدم … گلبرگ! – داریوش … من دوست دارم … یعنی … می دونی چیه؟!! همیشه وقتی فیلم هالیوودی می دیدم و دختر پسره تو فیلم … همو … می بوسیدن … خب؟ با خودم فکر می کردم من … خب من کیو اولین بار … با این حرفم یعنی میخواستم بهش بگم که هدف من فقط بوسیدن بود نه چیز بیشتر! داریوش که دید غذا خوردن یادم رفته و دارم جون می کنم قاشق رو از دستم گرفت پر از پلو خورش کرد، آورد جلوی دهنم و گفت: – اینو بخور فعلا … غذا رو خوردم و از خیر بقیه حرفم گذشتم … گفتنش سخت بود … اما داریوش خودش ادامه داد: – منم همیشه به این فکر می کردم که برای اولین بار کی می تونه وادارم کنه که ببوسمش … هیچ وقت به این فکر نمی کردم که یه روزی می رسه که من خودمو وادار کنم یه نفر رو نبوسم!!! به اینجا که رسید خندید و گفت: – ببین با من چه کردی گلبرگ …
لبخند زدم، باز خجالت کشیدم، انگار نه اگار که من همون دختر یکی دو ساعت پیش بودم. همون دختری که می خواستم داریوش رو وادار کنم احساسش رو بهم نشون بده! اما گه مامان اینا نرسیده بودن؟ اگه داریوش پیشروی کرده بود ، اگه کار به جاهای باریک تر کشیده بود اونوقت چه خاکی تو سرم می کردم؟!! اصلا اون وقت من چه فرقی با بقیه دخترها داشتم برای داریوش … داریوش به لبام خیره موند … چند ثانیه طولانی … وقتی چشم از لبام گرفت، آه عمیق و سوزناکی کشید و گفت: – خوش حالم که اولین نفر تویی عشقم … اینقدر سرم رو زیر انداخته بودم که دیگه داشت توی سینه ام فرو می رفت! – رز …
همونجور سر به زیر گفتم: – جانم؟! – قول می دی دیگه اون کار رو باهام نکنی؟! با تعجب گفتم: – چه کاری؟! – دیگه تحریکم نکن … رزا درسته که خواستنت شیرینه ، اما اراده منم از فولاد نیست! کم می یارم … نمی خوام کم بیارم … قول می دی؟! نفسمو سنگین بیرون فرستادم ، بفرما رزا خانوم! ببین چه غلطی کردی! حالا داریوش در موردت چه فکری می کنی؟!! من من کردم: – من … داریوش به خدا من … من این قصدو نداشتم، می خواستم … فقط دستتو … یا اینکه فوقش … اصلاً هیچی! باشه … با صداش دست از بریده بریده حرف زدن برداشتم و نگاش کردم:
– هی هی هی!
وقتی نگامو دید یه کم خودشو کشید به سمتم و گفت:
– می دونم عزیزم … گلبرگ خودمو خوب شناختم! من بی جنبه ام عزیزم … مشکل از منه …
باز سرمو انداختم زیر، غذامو خورده بودم … برای اینکه از اون وضع نجاتم بده، سینی رو برداشت و گفت: – حالا راحت بخواب … خوابای خوب ببینی … در جواب جمله و چشمک بامزه اش نتونستم جلوی خودمو بگیرم، خندیدم و گفتم: – مرسی بابت غذا … – نوش جونت …وقتی از اتاق بیرون رفت و در رو بست چشمامو بستم و ولو شدم روی تخت … حس می کردم خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم … خیلی بیشتر … ****** بالاخره روز رفتن از راه رسید. بابا غر غر هاش شروع شده بود و رضا هم هر روززنگ می زد که بر گردیم. از طرفی خاله کیمیا هم انگار خیلی سخت داشت حضور ما رو تحمل می کرد، چون به محض پیشنهاد دادن مامان مبنی بر برگشتن رضایت خودش رو اعلام کرد. اون دو نفر شاد و راضی بودن اما ما چهار تا انگار باد لاستیکامون در رفته بود! هر چهار تا مون پکر بودیم. به خصوص من و داریوش که انگار عزیزی رو از دست داده بودیم! جلوی مامان زیاد نمی تونستم عکس العمل نشون بدم، ولی خدا می دونست که توی دلم چی می گذشت. جدایی از داریوش برام خیلی سخت بود. به زمزمه های عاشقونه اش عادت کرده بودم. به نگرانی ها و اخماش. دلم می خواست تا ابد پیشش باشم و اون از دلدادگی برام حرف بزنه. تو عمق چشمای داریوش غم موج می زد و هر وقت که چشممون به هم می افتاد، سریع نگامونو از هم می دزدیدیم تا اون یکی متوجه حلقه زدن اشک تو چشممون نشه. از صبح مشغول جمع آوری وسایلمون بودیم. منتظر یه موقعیت بودم که با داریوش خلوت کنم و بتونم به راحتی خودمو خالی کنم. ولی مامان مرتب در حال آمد و رفت بود و این اجازه رو بهمون نمی داد. اما بالاخره شانس بهمون رو کرد و مامان و خاله برای خرید سبدی که بابا سفارشش رو داده بود، از ویلا خارج شدن. دم پنجره وایساده بودم و سعی می کردم محوطه ویلا رو ببینم تا از رفتنشون مطمئن بشم و برم پیش داریوش، هنوز داشتم گردن می کشیدم که در اتاق باز شد و داریوش اومد تو … برگشتم به سمتش و با بغض گفتم:
– داریوش! رفتن؟
داریوش سرشو به نشونه آره تکون داد و اومد طرفم، باز دوباره بغض آلود گفتم:
– وای داریوش!
چند لحظه به سقف نگاه کرد، آب دهنش رو قورت داد و بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت:
– دختر خوبی باش! به خدا اگه بخوای اینطور کنی، همین الان می برمت جایی که دست هیچکس جز خودم بهت نرسه. شاید هم دیدی همه چیز رو به خاله گفتم!
– داریوش خیلی سخته.
– عزیزم من از همین الان دلم برات تنگ شده. یادته اونروز که گفتم می رم، به ده ساعت نکشید که برگشتم؟ حالا به این فکر می کنم که چطور باید چند روز رو تحمل کنم؟ ولی باید تحمل کنیم. این صبر کوچیک به یه عمر با هم بودنمون می ارزه.
– داریوش زود به بابات بگو خوب؟
بازم به تنها تماسی که بینمون بود اکتفا کرد ، موهامو از توی صورتم زد کنار. غمزده گفت:
– اگه به من باشه، همین الان تلفنی خبرش می کنم، ولی اینجوری فقط کارو خراب می کنم چون مسلماً قبول نمی کنه. حتماً باید رو در رو این قضیه رو بهش بگم عزیزم. باید توی موقعیتی بگم که اوضاعش از همه لحاظ رو به راه باشه. اتفاقا بهتر هم شد که داریم می ریم، من دیگه طاقت رابطه این مدلی رو نداشتم! تصمیم داشتم خودم به مامان بگم برگردیم، که زودتر با بابا حرف بزنم و کار رو تموم کنم.
مثل بچه های زبون نفهم گفتم:
– داریوش چقدر طول می کشه؟
– نمی دونم عزیزم. خیلی کم پیش می یاد که بابای من حال روحیش مناسب باشه. من و تو باید صبر کنیم. اما در اسرع وقت بهش می گم.
– داریوش.
– جانم؟
تند تند گفتم: – آخه من خیلی دوستت دارم. نمی تونم زیاد ازت دور بمونم. صبر کردن خیلی برام سخته. یادته برام می خوندی؟
به من بگو مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته است
داریوش حالا دارم به معنی این شعر پی می برم!
سرشو چند بار تکون داد و گفت:
– رزی داری خداحافظی رو برام سخت می کنی.
با حرص پامو کوبیدم روی زمین و داد کشیدم:
– مگه به نظر تو خداحافظی آسونه؟
پشتشو کرد به من و بلند تر از من گفت:
– نه نه به خدا نه! سخت ترین کار واسه یه عاشق خداحافظی و جداییه، ولی دست من نیست!
چرخیدم به سمتم رخ به رخم ایستاد و گفت:
– رزا من و تو بالاخره مال هم می شیم. بهت قول می دم! قول منو قبول نداری؟
سریع گفتم:
– قبول دارم.
– پس بهم اعتماد کن و خودت و منو آزار نده.
– خیلی دوستت دارم داریوش.
چهره اش بیشتر از هر زمان دیگه ای پر از درد شد و گفت:
– می پرستمت رزا.
اومد جلوتر اونقدر که داغی نفساشو حس می کردم، فکر کردم تصمیمش رو فراموش کرده و می خواد ببوستم! اما قصدش این نبود، زل زد به صورتم فقط. تموم اجزای صورتمو زیر نگاهش در نوردید. انگار قرار بود برای آخرین بار به من نگاه کنه. با صدایی لرزان گفت:
– مواظب خودت باش هستی من.
– تو هم مواظب خودت باش.
با صدای بوق ماشین مامان سریع از هم فاصله گرفتیم و داریوش رفت سمت در، لحظه اخر برگشت سمتم و گفت:
– رز … حواست باشه! یه قطره اشک بریزی، همه چیو به هم می ریزم!
بعد از این حرف نذاشت حتی جوابش رو بدم و به سرعت از اتاق خارج شد. با بغض و غصه بقیه لباسامو جمع کردم. مامان وارد اتاق شد و گفت که سریع بقیه چیزامو جمع کنم که داریم راه می افتیم. با عجله همه چیزو چک کردم و لباسمو عوض کردم. برای اینکه داشتم از عشقم جدا می شدم یه دست لباس سیاه تنم کردم که صدای مامان در اومد، ولی بدون توجه از اتاق خارج شدم. داریوش و آرمین به ماشین داریوش تکیه داده بودن. داریوش سرش رو زیر انداخته بود و به من نگاه نمی کرد. از خاله و آرمین سرسری خداحافظی کردم. خوشحالی خاله برام درد آور بود. درست عین اینکه دشمن شاد بشم. جلوی داریوش ایستادم و گفتم:
– منتظرت هستم.
همونطور که سرش زیر بود، دستمو فشار داد و گفت:
– قول می دم خیلی زود انتظارتو به پایان برسونم. با اینکه به رانندگیت اطمینان دارم ولی الان ازت خواهش
می کنم بذاری خاله بشینه پشت فرمون. تو حالت مساعد رانندگی نیست. وقتی هم که رسیدین به من یه زنگ بزن.
– چشم، ولی من که زودتر از تو می رسم.
– اولاً که چشمت بی بلا. دوماً به گوشیم زنگ بزن. باید مطمئن باشم که رسیدی، می دونی که همیشه نگرانتم. حالا هم دیگه بهتره بری چون می ترسم خود داریمو از دست بدم و کاری رو انجام بدم که نباید.
به زور جلوی اشکامو گرفته بودم. می دونستم اگه لحظه ای دیگه جلوش وایسم با صدای بلند به گریه
می افتم و آبروم که می ره هیچ! داریوش هم یه کاری می کنه که تازه بدتر باعث پشیمونی می شه پس به سختی ازش دل کندم و با یه خداحافظی سر سری، با مامان و سپیده سوار ماشین شدیم و خود مامان بدون اینکه من حرفی بزنم پشت فرمون نشست.
* * * * * *
توی تهران وجود بابا و سام و رضا و خاله تو خونه ما یه کم از غصه ام کم کرد، ولی با این حال هنوز ناراحت بودم. سام طبق معمول چرت و پرت می گفت و ما رو به خنده می انداخت. سپیده خیلی راحت تر از من با قضیه جدایی کنار اومده بود و راحت و طبیعی می گفت و می خندید. ولی من لبم خندون بود و دلم گریون! شب وقتی همه رفتن تازه یادم افتاد با داریوش تماس نگرفته ام!! آه از نهادم بلند شد! بیچاره داریوش! حتماً خیلی نگران شده. به طرف تلفن اتاقم رفتم و تند تند شماره اش رو که از حفظ دیگه بودم گرفتم. یه کم نگران بودم که نکنه خواب باشه! آخه ساعت یک شب بود! اما اشتباه می کردم چون با اولین زنگ گوشی رو برداشت و گفت:
– بله بفرمایید.
– الو داریوش.
صدای نفس بلندش گوشی رو پر کرد و بعدش گفت:
– اه رز عزیزم … چرا … چرا اینقدر دیر زنگ زدی الهی دورت بگردم … من… من که دیوونه شدم.
دلم براش کباب شد، حق داشت فحشم بده! گفتم:
– داریوش نمی تونستم زنگ بزنم. خاله ام اینا اینجا بودن. بابام هم یه لحظه نمی ذاشت از کنارش جم بخورم.
با چنان حسرتی گفت:
– خوش به حال بابات.
که دلم ضعف رفت. گفتم:
– داریوش رسیدین خونه؟ تونستی به بابات بگی؟
پوفی کرد و گفت:
– آره رسیدیم، ولی بابام مسافرته. معلومم نیست کی برگرده. شاید پنج روز دیگه شاید هم بیشتر. این مهلت با اینکه تحملش برام سخته ولی شاید بتونه یه مهلت باشه برای من که خودمو برای روبرویی با بابا آماده کنم.
حرفی نزدم چون حرفی نداشتم که بزنم. ولی ضربان قلبم تند شد. واقعاً که دوریش برام شکنجه بود. داریوشم حرفی نمی زد و سکوت کرده بود. لحظاتی تو سکوت گذشت تا اینکه داریوش زمزمه کرد:
– رز… شنیدن صدای نفس هات آرومم می کنه.
لبخند روی صورتم نشست چون خودمم با شنیدن صدای نفسای اون آروم می شدم. بازم چند لحظه هر دو تو سکوت فقط به صدای نفسای همدیگه گوش کردیم تا اینکه من بی اراده خمیازه کشیدم. داریوش با صدایی که رگه های خنده توش مشخص بود گفت:
– برو بخواب عزیزم. می دونم خسته ای.
خندیدم و گفتم:
– من کلاً مجسمه احساساتم. آخه الان چه وقت خمیازه بود؟!
داریوش هم خندید و گفت:
– قربونت برم تو فقط کوچولویی. می خوام خودم بزرگت کنم. تو خــــانوم من می شی.
دلم قیلی ویلی رفت و گفتم:
– تو هم عشق منی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
– رزای من … شاید تو این حرفا رو از ته دلت نگی ولی بدجوری به دل من می شینه. اونقدر که زانوهامو می لرزونه.
– باور کن از ته دلمه!
– شایدم به خاطر همینه که اینقدر به دل من می شینه عزیز دلم.
چند لحظه ای دوباره بینمون سکوت بود، تا اینکه خودم سکوت رو شکستم و با شیطنت گفتم:
– الان تو چه وضعیتی هستی داریوش؟!!
– یعنی چی؟!
– یعنی کجایی؟!
– آهان! تا قبل از اینکه زنگ بزنی، مثل دیوونه ها داشتم تو تراس اتاق راه می رفتم، اما همین که صداتو شنیدم اومدم توی اتاقم الان هم ولو شدم روی تختم دارم با صدای تو جون می گیرم.
کاملا بی اراده درست مثل وقتایی که با سپیده سر به سر هم می ذاشتیم، قبل از اینکه بتونم جلوی زبونمو بگیرم، گفتم:
– وای ! چه جـــــای خوبـــــی! جای من خالی …
با اعتراض و همراه با خنده گفت:
– رز!!!!
دو دستی کوبیدم توی دهنم که باعث شد گوشی از دستم ولو بشه! با دست راستم یکی هم زدم توی سرم و دستمو هموجا نگه داشتم، دوباره گوشی رو با اون یکی دستم برداشتم و گذاشتم دم گوشم، داریوش داشت می گفت:
– باشه ، اذیت کن، اذیت کن قربون شکل ماهت برم. حالا که دستم بهت نمی رسه می تونی هر چقدر که دوست داری اذیتم کنی. نوکرتم هستم! فقط برو خدا رو شکر کن که اینجا نیستی!
صدامو گریه دار کردم، باز آبروم پیش داریوش رفته بود، گفتم:- اگه بودم چی می شد مثلا؟!!
صداشو آروم کرد و با یه لحن عجیبی که مو به تنم راست کرد گفت:
– جاتو پر می کردم عزیزم … هم روی تختم … هم توی بغلم …
بی اراده گفتم:
– وای داریوش …
صداش موج خنده برداشت و گفت:
– هان ! دیدی چه بده؟!! دیگه اینکارو با من نکنیا …
تند تند گفتم:
– داریوش به خدا اصلا حواسم نبود. یه حرف از دهنم در می ره یهو … اینقدر که با سپیده بیشعور راحت اینجوری حرف می زنم جلوی توام هی گاف میدم. به خدا منظورم این نبود … وای خدا !
– هیس عزیزم … باشه … باشه! خودتو اذیت نکن … الان گونه هات هم گلی شده! دلم برات تنگ شد … سکوت کردم، چی داشتم که بگم! باز غرق صدای نفسای هم شدیم، نمی دونم چقدر گذشت که من دوباره خمیازه کشیدم. داریوش با خنده گفت:
– بخواب کوچولوی من … بخواب که امیدوارم خوب بخوابی.
واقعاً خوابم می یومد. به خصوص که روی تختم ولو بودم دیگه خواب داشت بیچاره ام می کرد. در حالی که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم گفتم:
– توام همینطور.
– شب بخیر و به امید دیدارت گلبرگم.
– به امید دیدار.
* * * * * *تا دو هفته فقط تلفنی صداشو شنیدم. خدا می دونه که تو اون دو هفته چی به من گذشت! باباش برگشته بود، ولی اون جرئت اینکه بهش بگه رو نداشت!!! این تعللش برام خیلی عجیب بود! آخرش هم یه روز عصبانی شدم و گفتم:
– داریوش چرا اینقدر لفتش می دی؟ یعنی بابای تو توی این یه هفته یه لحظه هم اخلاقش خوب نبوده که تو بهش بگی؟ بگو راحتم کن دیگه. مردم از دلتنگی و دلواپسی.
داریوش سکوت کرد. معلوم بود که خودشم کلافه است! بعد از چند لحظه سکوت با ناراحتی گفت:
– فدای تو آخه تقصیر من چیه؟ به خدا آرزوی من اینه که اون قبول کنه و این جدایی لعنتی تموم بشه.
با ملایمت در حالی که کشیدگی صدام اعتراض و دلتنگیمو نشون می داد، گفتم:
– داریوش دو هفته اس که ندیدمت!
صداش گرفت. انگار که بغض به گلوش چنگ انداخت:
– قربونت برم. فکر می کنی وضع من بهتر از توئه؟! دارم دیوونه می شم…. منی که طاقت یه لحظه دوریتو نداشتم الآن دو هفته اس که اون صورت ماهتو ندیدم. اینقدر کلافه ام که مطب هم نمی تونم برم. همه اش انگار یه چیزی گم کردم. ولی چاره چیه؟ مجبوریم تحمل کنیم … مدرسه ات کی باز می شه عزیزم؟
در حالی که هنوز دلخور بودم گفتم:
– چهار روز دیگه.
– امیدوارم تا چهار روز دیگه همه چیز حل شده باشه وگرنه مجبوریم تلفن رو هم کم کنیم که به درس تو لطمه ای وارد نشه.
غر زدم:
– اِ داریوش اولش که مهم نیست. تازه معلم ها می خوان درس بدن.
با جدیت گفت:
– به هر حال نمی خوام این قضیه روی درست تاثیر منفی بذاره.
– باشه من قول می دم درسمو بخونم. داریوش باور کن اگه صداتو هم نشنوم خل می شم.
– من که نمی گم دیگه زنگ نمی زنم. من هر روز بهت زنگ می زنم چون خودم هم نمی تونم یه روز رو بدون شنیدن صدای تو سر کنم. ولی مدت مکالمه مون رو کم می کنیم. باشه خانومم؟
چاره ای نبود ، دلخور گفتم:
– باشه هر چی تو بگی.
– قربون تو برم من الهـــــی!
* * * * * *
مدرسه ها باز شد. دقیقاً دو ماه از ندیدن داریوش می گذشت. مکالمه هامون روز به روز کوتاه تر می شد و کم کم تبدیل شد به دو روز یه بار. وقتی هم اعتراض می کردم داریوش بهونه درسم رو می آورد و هر طور که شده بود قانعم می کرد. بعد از گذشت دو ماه وقتی داشتم به اوج کلافگیم می رسیدم و کم کم همه داشتن می فهمیدن یه مرگیم شده با شنیدن خبری از سپیده انگار جون دوباره گرفتم. سپیده خبر داد که آرمین و داریوش دارن می یان تهران! فقط هم برای دیدن ما … اینقدر ذوق زده بودم که حد نداشت. از اینکه خود داریوش چیزی به من نگفته متعجب بودم. ولی گفتم شاید می خواسته سورپرایزم کنه.تو این مدت خیلی بهش غر زده بودم که اصلا ازدواج و باباش به درک! یه بار بیاد تهران تا همو ببینیم، اما خبری نشده بود و هر بار به بهونه ای پیشنهادمو رد می کرد.
همون روزی که سپیده توی مدرسه خبر اومدنشون رو بهم داد تصمیم گرفتم سریع از مدرسه برم خونه و با داریوش تماس بگیرم ببینم قضیه چیه و کی می یان! طاقت نداشتم دیگه … همین که مدرسه تعطیل شد، سریع اومدم بیرون که برم سمت ایستگاه تاکسی. سپیده باهام نیومد چون کلاس اضافه داشت، همین که خواستم از خیابون رد بشم، ماشین آخرین مدلی با شتاب به سمتم اومد. اینقدر ناگهانی بود که قدرت هرگونه حرکتی از من گرفته شد! چشمامو بستم و آماده مرگ شدم، ولی هر چی منتظر شدم، خبری نشد. لای چشمامو که باز کردم دیدم ماشین از کنارم رد شده و رفته. اینقدر حرکتش ناگهانی بود که همه فکر کرده بودند منو زیر گرفته. اکثر بچه های مدرسه دورم جمع شده بودن و حتی بعضی از ترس گریه می کردن. خودم از ترس زبونم بند اومده بود و نمی تونستم بگم ماشین با من برخورد نکرده! فقط روی زمین ولو شدم و از ترس زدم زیر گریه. سپیده هم که متوجه اتفاق شده بود از مدرسه اومده بود بیرون. بغلم کرد و تو بغل هم تا توانستیم از زور ترس زار زدیم. من مطمئن بودم اون ماشین به عمد به سمتم اومده بود تا منو زیر بگیره! ولی اینکه چرا منصرف شد رو نمی دونستم. تو اون لحظه فقط به داریوش فکر می کردم و به اینکه اگه مرده بودم اون چه عکس العملی نشون می داد؟
اون رو به خاطر حادثه فقط تونستم خودمو برسونم خونه و توی بغل مامانم از نو یه کم گریه کنم! به مامان گفتم نزدیک بوده تصادف کنم ولی نگفتم یارو از عمد می خواست بهم بزنه! اگه می گفتم نگران می شد. بعدش هم به کل یادم رفت می خواستم به داریوش زنگ بزنم و در مورد اومدنشون سوال کنم. اما از فردای اون روز، هر روز منتظر اومدنشون بودم. می خواستم براش بگم چه اتفاقی افتاده و عکس العملش رو ببینم، انگار که می خواستم خودمو شیرین کنم. بهش هم زنگ نمی زدم که مبادا وسوسه بشم و از پشت تلفن جریان رو بگم. اما چیزی که عجیب بود این بود که داریوش هم به من زنگ نمی زد و عجیب تر از اون این بود که آرمین تنها اومد!
وقتی فهمیدم تنها اومده زدم زیر گریه و هر چی آرمین و سپیده سعی کردن آرومم کنن نشد. خیلی دل نازک شده بودم. حس می کردم داریوش دیگه دوستم نداره. آرمین می گفت:
– به خدا من دوتا بلیط گرفته بودم، ولی داریوش یک دفعه غیبش زد. نمی دونم چرا نیومد؟ خودم هم خیلی نگرانش هستم!
حرفای آرمین تازه بدترم می کرد. یعنی چرا نیومده بود؟ دلم شور می زد. با گوشیش هم که تماس
می گرفتم جواب نمی داد. حدود ده روز بعد از رفتن آرمین صبح زود طبق معمول هر روز با بی تابی با گوشی اش تماس گرفتم. دقیقا پونزده روز بود که حتی صداش رو هم نشنیده بودم!!! داریوش نه تنها بهم زنگ نمی زد دیگه جوابم رو هم نمی داد. وقتی بهش زنگ زدم چندان امیدوار نبودم که جوابم رو بده اما بعد از خوردن چند بوق گوشی رو برداشت. صداش خیلی گرفته بود! باورم نمی شد که خودش باشه. از شنیدن صداش بعد از این همه وقت گریه ام گرفت و با بغض گفتم:
– سلام داریوش. معلوم هست چند وقته تو کجایی؟ نگفتی رزا دور از تو چی می کشه؟ چرا صدات گرفته؟ چرا گوشیتو جواب نمی دادی؟ آخه مگه من مسخره توام؟ چرا با آرمین نیومدی؟ این کارا چیه می کنی؟ چرا عوض شدی؟
صداش زنگ خاصی داشت. انگار که داشت با ناله حرف می زد:
– سلام مهربون من! سلام خوشگل من! ببخشید گلبرگم. یه کاری داشتم که … بیخیال. در ضمن دلم گرفته نه صدام.
نه انگار داریوش خودم بود! همونطوری باهام حرف می زد، پس هنوزم دوستم داشت، بغضم عمیق تر شد و گفتم:
– قربون دلت برم! چی شده؟ آخه چرا با آرمین نیومدی؟ چرا جوابمو نمی دادی؟
– نشد بیام … نمی شد جوابتو بدم … رز؟
– جانم؟
– می تونی بیای اصفهان؟ باید ببینمت.
با تعجب گفتم:
– من بیام؟ آخه چطوری؟ به چه بهونه ای تنها پاشم بیام اصفهان؟
– رزا خواهش می کنم. دلم برات تنگ شده. هر طور که خودت می دونی بیا … فقط بیا.
واقعاً گیج شده بودم. من تنها چطور می رفتم؟ گفتم:
– خوب تو بیا. تو که راحت می تونی بیای.
– نمی تونم رزا. به جون خودت که اینقدر برام عزیزی نمی تونم … تو بیا خوب؟
با ناراحتی و گلافگی گفتم:
– داریوش باور کن من اونقدرها آزاد نیستم که خودم تنها بیام مسافرت. خونواده ام این اجازه رو بهم نمی دن. هر کاری هم که بکنم نمی ذارن.
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس با صدایی که بیشتر از قبل گرفته بود گفت:
– آره حق با توئه من چیز زیادی از تو خواستم.
– ببخشید داریوش به خدا از خدامه … ولی نمی تونم!
– مهم نیست عزیزم. خودت رو به خاطرش ناراحت نکن. درخواست من بی جا بود.
چند لحظه ای سکوت کردم و سپس با شک گفتم:
– داریوش نمی خوای بگی چی شده؟!!! تو طاقت نشنیدن صدای منو حتی یه روزم نداشتی به قول خودت … ولی پونزده روز خبری ازت نشد! نگفتی رزا از نگرانی تلف می شه؟ اصلاً … اصلاً طوری شده که اینقدر اصرار داری من بیام اصفهان؟!!
صداش یه جور عجیبی شد و تند تند گفت:
– نه! چه اتفاقی مهم تر از اینکه دلم برات تنگ شده بود؟
می دونستم یه خبری هست که داریوش بهم نمی گه، خوب هم می دونستم تا وقتی خودش نخواد حرف نمی زنه. پس دوباره سوال کردن رو بیخیال شدم و گفتم:
– امیدوارم! ولی من دلم شور می زنه.
این بار با تحکم گفت:
– گفتم خودت رو ناراحت نکن. هیچ اتفاقی نیفتاده. مطمئن باش.
آهی کشیدم و گفتم:
– باشه … داریوش من دیگه باید برم. مدرسه ام دیر می شه. فقط خواهش می کنم هر وقت زنگ زدم جوابمو بده. باشه؟
– باشه عزیز دلم … سعی می کنم.
– فعلاً کاری نداری؟
– رز …. مواظب خودت باش … خیلی زیاد. باشه عزیزم؟
– چشم تو هم همینطور … فعلاً خداحافظ.
– خدانگهدارت عزیزم.
گوشی رو قطع کردم ولی حسابی توی فکر فرو رفتم. کاش می تونستم برم. چقدر صدای داریوش غمگین بود و من چقدر دلتنگش بودم. کوله ام رو برداشتم و با افکاری مغشوش راهی مدرسه شدم.
دقیقاً فردای اون روز اتفاقی افتاد که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. شب سر میز شام نشسته بودیم و تو سکوت مشغول غذا خوردن بودیم که بابا بی مقدمه گفت: – من فردا صبح دارم می رم اصفهان. یه قرار دادی هست که به خاطرش حتماً خودم هم باید اصفهان باشم.
مامان با تعجب گفت:
– چه بی خبر!
– خودم هم امشب فهمیدم. حتی هنوز بلیط هم نگرفتم تازه می خوام زنگ بزنم به جلالی بگم برام بلیط بگیره.
– چند روزه می ری؟
– دو روزه … البته اگه کار گیر نکنه.
خدا برام خواست! کم مونده بود از خوشی پس بیفتم! کاملاً بی مقدمه پریدم وسط حرف بابا و هیجان زده گفتم:
– بابا می شه منم بیام؟
نگاه مامان و بابا و رضا متعجب شد و بابا گفت:
– کجا می خوای بیای بابا؟ من دارم برای کار می رم. تو اگه بیای حوصله ات سر می ره.
رضا هم گفت:
– از کی تا حالا تو مشتاق شدی دنبال بابا بری؟ همیشه که به خاطر مسافرت های بابا بهش غر می زدی!
– آره غر می زدم چون دلم براش تنگ می شد حالا می خوام خودم هم باهاش برم که دلم تنگ نشه.
مامان گفت:
– مگه مدرسه نداری؟
– تازه یه کم وقته مدرسه ها باز شده. درسامون سنگین نشده. اشکال نداره.
سپس رو کردم به بابا و با التماس گفتم:
– بابا بذار بیام تو رو خدا حوصله ام سر رفته.
بابا که چند وقتی بود به خاطر سر دماغ نبودن من نگران بود دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت:
– باشه دخترم من حرفی ندارم. اصلاً شاید این مسافرت برات ضروری هم باشه و آب و هوات رو عوض کنه.
رو به مامان و رضا ادامه داد:
– شما دو نفر هم یه مسافرت دو تایی رو به ما پدر و دختر ببینین و اینقدر غر نزنین.
با خوشحالی گونه بابا رو بوسیدم و گفتم:
– آخ جون بابایی مرسی!
تصمیم داشتم تا وقتی که می رسم چیزی به داریوش نگم تا غافلگیر بشه. می دونستم که بابا اینقدر درگیر کار می شه که کاری به من ندارد و من راحت می تونم با داریوش باشم. صبح زود به فرودگاه رفتیم و حدود ساعت یازده به اصفهان رسیدیم. بابا تو یکی از بهترین هتل های اصفهان که اسمش هتل آسمان بود، اتاق گرفته بود. وقتی جا گیر شدیم کنارم لب تخت نشست و گفت:
– ببین دخترم … من وقت زیادی ندارم … ولی دوست ندارم حالا که باهام اومدی بهت بد بگذره. تو کاری به من نداشته باش و هر برنامه ای که دوست داری برای خودت بچین. شاید الان که می رم شب دیر وقت برگردم. دوست ندارم تا اومدم دخترم رو پکر و افسرده ببینم. تو برو برای خودت بچرخ. البته هر جا که خواستی بری با آژانس برو با آژانس هم برگرد که خدایی نکرده گم نشی اتفاق بدی هم برات نیفته. هتل خودش تور هم داره، می تونه با تور هتل بری. برای ناهار و شامت هم به رستوران هتل سفارش می کنم.
بابا تو چه فکری بود و من تو چه فکری! سریع گفتم:
– نه بابا لازم نیست، غذامو هم بیرون می خورم.
بابا که از دیدن شنگول بودن من خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:
– چه بهتر بابا. سعی کن حسابی بهت خوش بگذره.
بعد از این حرف دسته ای اسکناس توی کیفم چپوند و بعد از بوسیدن عاشقانه پیشونی ام به دنبال کارش رفت. بعد از رفتن بابا از زور خوشحالی از جا پریدم و شروع کردم روی تشک فنری تخت بالا و پایین پریدن. دلم می خواست جیغ بکشم. وقتی خوب تخلیه هیجانی شدم خودمو روی تخت انداختم و گوشی تلفن رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. تند تند شماره داریوش رو گرفتم و منتظر شدم. کلی بوق خورد ولی کسی جواب نمی داد. ای چه غلطی کردم بهش نگفتم! نکنه باز هوس کرده باشه جواب تلفن رو نده؟!! نا امید و پکر خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای کلافه اش تو گوشی پیچید:
– الو …
اینقدر از شنیدن صداش ذوق زده بودم که نمی تونستم حرف بزنم. دوباره با عصبانیت گفت:
– لالی عوضی؟
تعجب کردم و سریع گفتم:
– سلام داریوش … منم رزا …
چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد تا اینکه صدای هیجان زده داریوش تو گوشی پیچید:
– رزا … رز … عشق من … من … من اشتباه نمی کنم! این کد اصفهان بود که افتاد روی گوشی من … رز تو اصفهانی؟ آره؟
از هیجانش شاد شدم، ولی با دلخوری گفتم:
– ای بابا من خودم می خواستم بهت بگم. ولی انگار این تلفن بی شعور زودتر لوم داد.
– کجایی؟ فقط بگو کجایی؟
خواستم سر به سرش بگذارم. با ناز گفتم:
– نمی گم … اگه عاشقی بیا پیدام کن.
با هیجان گفت:
– باشه عزیزم … من اومدم … منتظرم باش.
بعد از این حرف گوشی رو قطع کرد. متعجب به گوشی تلفن خیره شدم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. عجب آدمی بود! زمزمه کردم:
– محاله که بتونی پیدام کنی آقا داریوش!
از جا بلند شدم و پالتو و شلوار شیکی تنم کردم. لب تخت نشستم و از داخل کیفم هدیه ای که برای داریوش گرفته بودم رو خارج کردم. خودم از دیدنش کیف میکردم. همون روزایی که منتظر داریوش بودم تا بیاد تهران این هدیه رو براش گرفته بود. قسمت شد تو شهر خودش بهش بدم. دوباره گذاشتمش داخل کیفم و همینطورکه پاهام از تخت آویزون بود دراز کشیدم روی تخت. می خواستم تا می تونم به داریوش فکر کنم، به اینکه براش می میرم. به این چه قدر دوسش دارم! یه ربع بیست دقیقه از تماسم با داریوش گذشته بود که تصمیم گرفتم دوباره با داریوش تماس بگیرم و آدرس رو بگم. نشستم روی تخت و دستم رو بردم سمت گوشی، ولی قبل از اینکه دستم به گوشی برسه زنگ زد. با تعجب گوشی رو برداشتم و گفتم:
– الو .
متصدی هتل بود. گفت:
– خانم سلطانی یه آقایی اومدن با شما کار دارن. نشستن توی لابی هتل.
با تعجب گفتم:
– یه آقا؟ اسمشون رو نگفتن؟
– نخیر ولی یه آقای جوون هستن.
سریع گفتم:
– چه شکلیه؟
– قد بلند … مو بور و چشم …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– بله بله اومدم.
گوشی رو که قطع کردم با ذوق جیغ کشیدم:
– داریوش دیوونه!
سریع کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون پریدم. دلم می خواست تا لابی رو پرواز کنم. آسانسور اشغال بود و من با هیجان و بی قرار از پله ها سرازیر شدم. وقتی به لابی رسیدم نفس عمیقی کشیدم که نفسم جا بیاد و با نگاه دنبالش گشتم. از دیدن قد بلندش و هیکل جذابش که فوق العاده لاغر شده بود دلم لرزید. اونم با دیدن من فاصله بینمان رو بی طاقت دوید و وقتی به من رسید بی حرف فقط بهم خیره موند. برای اینکه جلوگیری کنم از بغل کردنش هر دو دستم رو روی صورتم و زیر چشمام گذاشتم. اول من به حرف اومدم، بدون سلام، بدون احوالپرسی گفتم:
– داریوش دلم برات یه ذره شده بود!
داریوش چشم ازم بر نمی داشت، مثل اون روزایی که شمال بودیم حتی پلک هم نمی زد، اما دهن باز کرد و گفت:
– منم همینطور فدات بشم. نمی دونی برای دیدنت چه طور لحظه شماری می کردم. خیلی بدجنسی که خبرم نکردی تا بیام فرودگاه دنبالت.
دستامو برداشتم، خندیدم و گفتم:
– اولاً که با بابام اومدم نمی تونستم به تو بگم. دوماً تو آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
– تو هر جا که باشی من با قلبم می یام دنبالت و پیدات می کنم.
– داریوش جدی پرسیدم!
– منم جدی گفتم عزیزم … ولی آدرستو از دوستم که توی مخابرات کار می کنه گرفتم.
– موذی!
خندید و گفت:
– سفرت خوب بود؟
– چون داشتم برای دیدن تو میومدم آره عالی بود!
با شیفتگی گفت:
– قربونت برم من!
– تو چرا اینقدر لاغر شدی داریوش؟ مگه خاله بهت نمی رسه؟
– خاله کیلویی چنده عزیز دلم؟ این تویی که می تونی منو پروار کنی.
هر دو خندیدم و بعد هم از لابی هتل خارج شدیم. ماشین داریوش جلوی در هتل پارک بود. در ماشین رو برام باز کرد و منم با لبخندی به معنی تشکر سوار شدم. در رو بست و خوش هم از طرف دیگه سوار شد. غمی که تو نگاه داریوش موج می زد رو درک نمی کردم! قبل از اینکه راه بیفته دست تو داشبورد ماشین کرد و جعبه فانتزی کادویی رو به دستم داد و گفت: – تقدیم با عشق به اولین و آخرین عشق دنیا!
با خنده و خوشحالی گفتم:
– وای داریوش مرسی! من انتظار نداشتم.
– خودم که از خودم انتظار داشتم فدای اون چشات بشم که منو کشته. قابل تو رو نداره.
با ذوق در جعبه رو باز کردم. دستبند طلا بود که آویزهای زمرد سبز داشت. اینقدر خوشگل بود که نمی دونستم چطور ازش تشکر کنم. فقط لبمو گاز گرفتمو و با نگاهی که قدردانی ازش چکه می کرد غرق نگاه آبیش شدم. اینقدر لحظه زیبایی بود که بی اراده چشمام بسته شد. داریوش آهی کشید و گفت:
– اگه خانومم بودی … همین الان … دقیقا همین الان می بوسیدمت! براممم مهم نبود که وسط خیابونیم! اینو گفتم که بدونی قدر نیاز تو چشمات رو می دونم و درکش می کنم …
از بی پرواییش و اینکه حسمو به روم آورده بود خجالت کشیدم و سرمو زیر انداختم، داریوش با محبت گفت:
– وقتی خجالت می کشی خوشگل تر می شی و منو از اینی که هستم عاشق تر می کنی!
بعد از این حرف خواست دنده رو جا بزنه و حرکت کنه که گفتم:
– یه لحظه صبر کن … منم برات یه چیزی دارم.
بسته رو از کیفم خارج کردم و گفتم:
– قابل شما رو نداره همسر عزیزم.
چشماش براق شدن و با دستایی که لرزشش کاملا محسوس بود جعبه رو از دستم گرفت و گفت:
– فدای خاک پای تو عزیزم!
همانطور که چشماش لبالب بود، زل زد توی چشمانم! ای خدا … این دریای اشک بود یا عشق! نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه از اون حال و هوا خارجش کنم با خنده گفتم:
– بازش کن ببینم خوشت می یاد یا نه؟
نگاش رو از من گرفت و تند تند بسته رو باز کرد و انگشتری رو که مشتمل از طلای زرد و سفید بود و روی اون سرتاسر نگین ریز آبی کار شده بود خارج کرد و گفت:
– خیلی قشنگه رزا! خیلی! درست مثل خودت.
– مرسی داریوش چشمای قشنگ تو همه چیزو قشنگ می بینه.
لبخند زد. انگشتر رو تو انگشت حلقه اش کرد و بوسیدش. سپس ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. ساعت یک ظهر بود. گفت:
– خوب حالا کجا دوست داری ببرمت؟
– نمی دونم. من که اینجاهارو نمی شناسم! فقط خیلی گرسنه امه.
– بمیرم الهی! نیست خودم با دیدن تو اشتهامو از دست دادم اصلاً یاد گرسنگی تو نبودم. پس اول از همه می ریم یه رستوران درجه یک که لایق قدمهای خانوم من باشه. یه بریون بهت بدم بزنی تو رگ جون بگیری!
رستورانی که داریوش انتخاب کرده بود واقعاً محشر و غذاهاش فوق العاده بود. منم حسابی از خجالت شکمم در اومدم و یه بریون رو تنهایی خوردم، ولی داریوش به زور من فقط چند لقمه خورد. می گفت از ذوق اشتهاش بند اومده. بعد از خوردن غذا و پرداخت صورت حساب از رستوران خارج شدیم و داریوش پرسید:
– خسته که نیستی؟
– نه.
– پس بیا اول از همه بریم سی و سه پل رو نشونت بدم. دوست دارم تا شب همه جای شهرمو نشون عشقم بدم.
حدود یه ربع بعد ما روی پلی بودیم که دالان های کوچیک فراوونی داشت. با هم روی پل مشغول قدم زدن شدیم.
گفت:
– به اینجا می گن سی و سه پل یا پل الله وردی خوان. قشنگه نه؟
من که محو تماشای اطرافم بودم گفتم:
– آره خیلی.
دالان های کوچیک پل راه باریکی میونشون داشتن که با داریوش از بینش می گذشتیم. به پیشنهاد داریوش روی سکویی نشستیم. زیر پامون رودخونه زاینده رود با جوش و خروش در حال گذر بود. به پایین که نگاه کردم حس کردم سرم گیج می ره. داریوش سریع گفت:
– خم نشو عزیزم. خطرناکه.
با ترس گفتم:
– من می ترسم داریوش! اگه کسی از این بالا بیفته پایین چی می شه؟
– لازم نکرده به این چیزا فکر کنی. کسی از این بالا نمی افته. در ضمن تا با منی از هیچی نترس. خوب؟
چقدر از این طرز حرف زدنش خوشم می یومد. مثل بچه های حرف گوش کن سرمو تکون دادم و گفتم:
– خوب.
بعد از این حرف از جا پریدم و در حالی که می دویدم روی پل رفتم و گفتم:
– اگه راست می گی بیا منو بگیر.
داریوش با خنده گفت:
– نکن رزا … زمین لیزه می افتی عزیزم.
غش غش خندیدم و گفتم:
– تنبل … زود باش بیا دیگه … عمراً اگه بتونی بگیریم.
داریوش هم در حالی که می خندید دنبالم دوید. چون چکمه هام پاشنه بلند بود نمی تونستم زیاد تند بدوم و همین باعث شد داریوش به من برسه. آستین پالتومو کشید و من تعادلم رو از دست دادم. ولی قبل از اینکه با فرق سرم روی زمین بیفتم دستای قوی داریوش دور کمرم حلقه شد … جای دستاش روی کمرم گز گز می کرد سوزن سوزن میشد. نفس تو سینه ام حبس شد و بی اراده خواستم از پشت بیشتر بهش بچسبم که دستاش سریع از دور کمرم باز شدن. چرخیدم به طرفش و با خنده گفتم:
– وای داریوش دیدی …
اما با دیدن داریوش که با چونه ای لرزون و حالتی اسف باز با هر دو دست سرش رو چسبیده ترسیدم و گفتم:
– داریوش … داریوش عزیزم … چته؟!!
یکی از دستاشو از سرش جدا کرد، گرفت به سمتم و گفت:
– خوبم … خوبم عزیزم …
بهش نزدیک شدم و گفتم:
– سرت درد می کنه؟
چشماشو که بسته بود باز کرد و گفت:
– نه عزیز دل داریوش … خوبم …
– تو منو می ترسونی؟
لبخند زد و گفت:
– نترس عشقم … چیزی نشده … فقط ترسیدم بیفتی … اخرم مجبورم کردی بغلت کنم!
غر زدم:
– اووه! از روی این پالتوی کلفت! قبول نیست …
هر دو خندیدم، اما مصنوعی … من از حالت های عجیب داریوش سر درگم بودم و داریوش … نمی دونم!! فقط اینو خوب می دونستم که تا خودش نخواد، حرفی نمی زنه. به خاطر همین منم چیزی نپرسیدم. به پیشنهاد داریوش از پل های زیبا و دیدنی اصفهان بازدید کردیم. از جمله، پل خواجو، پل مارنان، پل چوبی (جویی) و … . در کنار هر کدوم چند دقیقه ای به صدای خروش زاینده رود گوش دادیم، ولی چشمای داریوش اون چشمای همیشگی نبود. اصلاً خود داریوش اون داریوش همیشگی نبود! طاقت ناراحتی اش رو نداشتم. کلافه م می کرد. به خاطر همین هم بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:
– داریوش… عزیزم تو چته؟
لبخند تلخی زد و گفت:
– چیزیم نیست عزیز دلم. مگه قراره چیزیم باشه؟
– داریوش اون موقع تا حالا ده بار چشمات از اشک پر و خالی شده. اتفاقی افتاده؟
کلافه گفت:
– نه رزا. اتفاقی نیفتاده. چرا بیخود برای چیزی که وجود نداره خودت رو ناراحت می کنی؟ فقط… اینقدر که دلم برات تنگ شده بود الان باور نمی کنم پیشم باشی!
حرفش رو باور کردم و دیگه دنبال ماجرا رو نگرفتم. داریوش هم دیگه چیزی نگفت.
تا ساعت شش عصر داشتیم توی خیابونا و فروشگاه ها پرسه می زدیم. ساعت شش داریوش سر یه خیابون ایستاد و گفت:
– رزا جان یه چیزی رو می خوام برات روشن کنم.
با تعجب گفتم:
– چی؟
– الان نمی تونم بگم … باید خودت بیای و ببینی. به این خیابون می گن خاقانی. بیشتر دوستای من مال این خیابون بودن. می خوام برم اینجا. اگه صحنه ای پیش اومد که ناراحت شدی از همین الان ازت عذر می خوام.
کاملاً فهمیدم منظورش از دوستای دوستای دخترش بودن، اما سر در نمی آوردم اینجا می خواد چیو به من نشون بده و برای چی منو آورده اینجا. تو سکوت بهم خیره شده و منتظر جواب بود، سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
– مهم نیست داریوش. راحت باش. من ناراحت نمی شم. مهم الانه که تو فقط مال منی و هیچ کسی توی قلبت جا نداره.
چیزی نگفت. در عوض با سرعت به داخل خیابون پیچید. طوری که صدای جیغ لاستیکاش بلند شد. خیابون خاقانی یه خیابون یه طرفه و خیلی باریک بود. اطرافش رو مراکز خرید و فروشگاهها محاصره کرده بودن. بیشتر افرادی که اونجا به چشم می خوردن دختر و پسر بودن و کمتر خونواده دیده می شد. اکثراً هم قیافه های مضحکی داشتن. به نظر من داریوش از همه اونا خوش تیپ تر و برازنده تر بود. با سرعت داخل کوچه ای شد و ماشین رو پارک کرد. همینطور که کمربندش رو باز می کرد گفت:
– بیا پایین عزیزم.
– اینجا کجاست داریوش؟
به دری که کمی جلوتر بود اشاره کرد و گفت:
– کافی شاپه! بیا بریم تو. بدت نمی یاد.
با گفتن این حرف در ماشین رو باز کرد و پیاده شد، منم پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. در کافی شاپه شبیه در خونه بود! شیشه ای نبود و برای همینم اونطرفش رو نمی شد دید. فقط از تابلوی کوچیکی که بالای در نصب شده بود می شد فهمید که اینجا کافی شاپه! داریوش در نیمه باز کافی شاپ رو باز کرد و اشاره کرد برم تو، به داخل خیره شدم، شلوغ بود، لبخندی به داریوش زدم و رفتم تو، اونم پشت سرم وارد شد. از دیدن محیط کافی شاپ تعجب کردم. برعکس اکثر کافی شاپها که محیط بسته داشتند اینجا روباز بود و شبیه پارک کوچیکی درست شده بود. انگار حیاط یه خونه بود! مردی که سینی تو دست داشت با دیدن داریوش گل از گلش شکفت و به سمتمون اومد و گفت:
– به به آقا داریوش! احوالتون چطوره؟ کم پیدایی؟ این دوستات منو کشتن. بیا تو بیا تو که اینجا بی تو صفایی نداره.
لهجه ارمنی مرد برام خیلی جالب بود، یارو نگاهی به من کرد و گفت:
– دوست تازه اس داریوش جان؟
داریوش با اخم و غیرت و تعصبی مردانه گفت:
– نخیر دختر خاله امه.
راست نگفت، ولی دروغ هم نگفت! بعد از گفتن این حرف به من اشاره ای کرد و گفت:
– برو تو رزا جان غریبی نکن.
همون آقا که بعداً فهمیدم اسمش کارنه از کنار در کنار رفت و ما وارد شدیم. گوشه و کنار اونجا میز و صندلی چیده شده بود و دختر و پسرا تو دسته های چند تایی سر این میزها نشسته بودن. داریوش منو پشت میزی هدایت کرد و گفت:
– چی میل داری عشق من بگم برات بیارن؟
روی صندلیم جا به جا شدم و گفتم:
– هر چی خودت بخوری منم می خورم.
– نه دیگه نشد. دلم می خواد بدونم تو چی دوست داری؟ به هر حال باید با اخلاقت آشنا بشم.
لبخندی زدم و گفتم:
– من قهوه رو به بقیه چیزا ترجیح می دم. البته بدون شیر و شکر. تلخ تلخ!
یه کم چشماشو ریز کرد و گفت:
– تلخ تلخ؟! چطوری می تونی بخوری عزیزم؟ اذیت نمی شی؟
اینقدر که همه به خاطر تلخ خوردن قهوه ام سرزنشم کرده بودن روش حساس شده بودم برای همین خشک و سرد گفتم:
– می تونم دیگه. همیشه همین طوری می خورم.
لحن زننده ام رو به روم نیاورد، لبخند مهربونی زد و گفت:
– خیلی خوب پس منم امتحان می کنم.
کارن رو صدا کرد و دو تا قهوه سفارش داد. چند دقیقه بعد قهوه ها حاضر جلومون بود. داریوش یه کم مزمزه کرد و گفت:
– تلخ هست، ولی می شه خورد.
لبخند زدم، بالاخره یکی پیدا شد که باهام هم سلیقه باشه. دوتایی با خنده شروع کردیم به خوردن. اصلا حواسم به دور و برم نبود و غرق نگاه های گاه و بیگاره داریوش شده بودم، از نگاه های خاصش می تونستم بفهمم که داره با خودش کلنجار می ره تا یه چیزی بهم بگه. اما دو دله … داشتم خودمو اماده می کردم تا ازش بپرسم چشه که دختری به میزمون نزدیک شد. آرایش زیادی نداشت، اما فوق العاده خوشگل بود و با چشمای خمار و کشیده عسلیشو دل منو هم با یه نگاهش برد!
حدس زدم که حدود بیست و دو سه سالش باشه. شلوار کوتاه مشکی رنگی پوشیده بود با صندل های صورتی. زنجیر باریکی هم دور مچ پاش خودنمایی می کرد. کت کوتاهی به جای مانتو و به رنگ صورتی به تن داشت. روسری کوتاه مشکی رنگی هم سرش بود. با چشمانی گشاد شده رو به داریوش گفت:
– باورم نمی شه داریوشی خودتی؟
داریوش داریوش بلافاصله به من نگاه کرد، خودمو برای این صحنه ها اماده کرده بودم، سعی کردم عادی باشم. پس لبخندی زدم و یه جرعه از قهوه ام رو خوردم. داریوش نفسشو پر صدا بیرون فرستاد و رو به اون دختر با سردی گفت:
– پس می خواستی سایه ام باشه؟ خودمم دیگه!
دختر بی رو در بایستی سر میز ما نشست و رو به میزهای دیگه با صدای بلندی گفت:
– بچه ها خانم ها آقایون میزبان کم پیدای ما پیداش شده. آقا داریوش تشریف فرما شدند!
همهمه ای به پا شد و ناگهان سیل دختر و پسر به طرف میز ما هجوم آوردن. همه دور داریوش رو گرفتند. هیچ کس به من توجهی نداشت. فقط داریوش بود که گه گاه با نگاه گرمش بهم نشون می داد همه حواسش به منه! هر کی یه چیزی می گفت:
– کجا بودی داریوش؟ از روزی که اینطرفا نمی یای این خیابون سوت و کور شده!
– ببینم ناقلا نکنه یه جای بهتر پیدا کردی؟
– داریوش به همه بگو که من و تو مشکلی با هم نداریم. آخه همه فکر می کنن ما با هم قهریم.
– داریوش به همشون بگو که منو بیشتر از هر کسی تو دنیا دوست داری!
– دکی! داریوش این خاله خان باجی ها رو ول کن. آدرس بده ما هم بیایم پاتوق جدیدو ببینیم.
– آی پسر یه آهنگ جدید ساختم محشره! دلم می خواست اول از همه واسه تو بزنم. چون هیچکس به خوش سلیقگی تو نیست.
– من دیگه نمی ذارم بری. به خونواده ام گفتم که قراره بیای خواستگاری من.
– برو اونور ببینم بذار باد بیاد. داریوش مال خودمه!
– هی هی خانما. اینجا میدون جنگ نیست ها. بعد از کلی وقت برگشته. ببینید می تونید فراریش بدین!
همینجور گیج و گنگ نگام از روی یکی سر می خورد روی اون یکی. یکی دیگه از پسرها رفت روی میز و با صدای بلندی گفت:
– توجه توجه همه سکوت کنین.
بعد از چند لحظه صدای خنده و اعتراض خاموش شد و همون پسر گفت:
– همگی به داریوش باید تبریک بگیم.
صدای چرا دوباره موجب همهمه شد. با تشر پسر همه ساکت شدن. گفت:
– نمی بینید داریوش امشب یه مهمون با خودش آورده؟ الحق که اینبارم آقا داریوش گل کاشته! ایولا داریوش! این بارم زدی تو خال. خوش به حالت! این حوری ها رو از کجا می یاری؟
بعد نگاه پر منظوری به من انداخت و با لحن چندش آوری گفت:
– البته حوری هایی که برای داریوش جان دو روز مصرف هستن و بعدش ما باید از زیر دست و پاش جمعشون کنیم!
صدای خنده پسرا و هوی دخترا به هوا بلند شد. داریوش با عصبانیت دست اون پسر رو گرفت و از روی میز کشید پایین و گفت:
– خفه شو حسام! حق نداری رزو با کسی مقایسه کنی. اون کسیه که درست مثل یک سد جلوی من ایستاد و بهم دستور ایست داد. اون اولین دختری بود که از حق خودش در برابر من دفاع کرد. رزا همه زندگی منه! یه تار موهاشو با کل دنیا عوض نمی کنم!
همه لال شده بودن و با دهن باز به داریوش نگاه می کردن، داریوش پوزخندی زد و رو به خدخترا گفت:
– خانومای شاعر! یادتونه چشمای منو به چی تشبیه می کردین؟!! به دریا … حالا دریای من مکملشو پیدا کرده. دریای من سالها بود نیاز داشت که یه جنگل پاک داشته باشه!! دریای من بدون جنگلش همیشه طوفانی و بارونیه!
نه تنها پسرا و دخترا مبهوت مونده بودن که منم بهت زده سر جام خشک شده بودم! باورم نمی شد داریوش جلوی همه بخواد اون حرفا رو بزنه، جمله بعدیش بدترم کرد! یهو چرخید به طرفم و گفت:
– دوستت دارم رزا اندازه همه دنیا دوستت دارم! اینو هیچ وقت فراموش نکن.
دیگر جز آسمون نگاه داریوش هیچ چیزی رو نمی دیدم. صدای دست زدن پسرا و عده ای از دخترا بلند شد. انگار داشتیم براشون نمایش اجرا می کردیم. اما همه هم از این اتفاق راضی نبودن چون یکی از دخترا تقریباً با فریاد گفت:
– تو حق نداری این کارو با ما بکنی! هر کاری که دوست داشتی کردی، حالا می خوای بری با یه تازه وارد؟ به این راحتی؟
داریوش که خودشو برای این لحظه کاملا آمده کرد بود و اینو می شداز خونسردیش فهمید، نگاه از من گرفت، چرخید سمت دخترا و با صدای بلندی گفت:
– خانم ها از همگی یه خواهشی دارم. البته اونایی که قبلاً با من دوست بودن. ازتون یه سوال می کنم. می خوام راستشو بگین. خداییش من تا به حال دستم به شماها خورده؟ تا به حال شده که یکی از شماها رو ببوسم؟ تا به حال شده که از شما در خواست غیر معقول داشته باشم؟ درسته دست یکی دوتا از شماها رو گرفتم، ولی به درخواست کی؟ شما یا خودم؟ می خوام راستش رو بگید. من با شما فقط دوست بودم. یه دوستی پاک و سالم! هیچ وقت هم دورتون نزدم. اگه با ده نفر دوست بودم همه اون ده نفر از وجود نه تای دیگه هم خبر داشتن. هیچ وقت دورتون نزدم! دیگه هم بسه. عشقمو آوردم اینجا که ببینیدش و دست از سر من بردارید. من تا زنده هستم عشقم فقط یه نفره. اون هم رزاس! در ضمن من همه شماها رو به چشم خواهرام می تونم دوست داشته باشم. و هر وقت اتفاقی براتون بیفته و کاری از دستم بر بیاد مطمئن باشین دریغ نمی کنم.
دختری که پرخاش کرده بود، از کنار میز با شرمندگی دور شد. بقیه هم با بغض رفتن. درکشون می کردم. اگه هر کدومشون فقط یک هزارم از عشقی رو که من نسبت به داریوش داشتم، داشته باشن زندگی براشون بی معنی می شه. خیلی دوستش داشتم و اون لحظه بیشتر از همیشه! چند دقیقه ای رو بین دوستای داریوش موندیم و بعد از اونجا به یه رستوران فوق العاده شیک رفتیم. بازم داریوش انتخاب رو به من واگذار کرد. همیشه عاشق لازانیا بودم و اون جا هم برای خودم لازانیا سفارش دادم. داریوش هم به تبعیت از من لازانیا سفارش داد. مشغول خوردن غذا بودیم که داریوش گفت:
– رزا تو به نقاشی علاقه داری؟
با تعجب چشمامو گرد کردم و گفتم:
– تو از کجا می دونی؟!! معلومه که علاقه دارم! کلی نقاشی تا حالا کشیدم!
اونم چشماشو گرد کرد و گفت:
– چه عالی! تا حالا پرتره هم کشیدی؟
– فقط یه بار!
– باید جالب باشه. کیو کشیدی؟
– تورو!
با شعف گفت:
– منو؟! جدی؟ چطوری؟
– خوب دیگه. قضیه اش مفصله!
– بگو می خوام بشنوم.
به اختصار براش تعریف کردم. باورش برای اونم مشکل بود، ولی بعد کم کم باور کرد و گفت:
– این جور وقتها آدم واقعاً به نیمه گمشده اعتقاد پیدا می کنه. کاش بابا حرفای تو رو می شنید.
خونسرد گفتم:
– یه روز براشون تعریف می کنم.
– شاید! باید امیدوار بود. راستی رزا تو از چه رنگی خوشت می یاد؟
– قرمز و مشکی!
– چه گلی دوست داری؟
– نرگس و رز آتشی. یاس رو هم خیلی دوست دارم!
– چه عطری دوست داری؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– وای داریوش اینا رو واسه چی می خوای؟
– خوب بگو دیگه. می خوام بدونم!
با خنده گفتم:
– نینا ریچی …
دوباره پرسید:
– راستی یادم رفت بپرسم تولدت چه روزیه؟
– ای بابا! بیست و هشت بهمن. حالا می شه غذامو بخورم؟
– نوش جونت مهربونم! منم فکر کنم ببینم سوال دیگه ای ندارم.
با خنده گفتم:
– امان از دست تو با این کارا و سوالای عجیب غریبت. حالا من یه سوال از تو دارم. برای چی امشب منو بردی اونجا؟ چرا منو به دوستات نشون دادی؟ چرا اون حرفا رو بهشون زدی؟
– برای اینکه می خواستم بهت ثابت کنم دیگه جز تو هیچکس برام اهمیت نداره. و اینکه می خواستم اونا تو رو ببیند و باور کنن که من واقعاً عاشق شدم و دست از سرم بردارن. اونا باید می فهمیدن که تو دنیای منی.
با عشق نگاش کردم و گفتم:
– اگه این حرف های قشنگ تو نباشه، زنده بودن خیلی سخته!
یهو اخماش در هم شد و گفت:
– ولی تو باید زنده بمونی! حتی اگه من نباشم.
– لازم نکرده از این حرفا بزنی! باز شروع کردی؟ بهتره شاممون رو بخوریم.
چند لحظه ای توی سکوت با لازانیاهامون سر و کله زدیم تا اینکه داریوش دوباره گفت:
– رز …
دهن پر گفتم:
– هوم؟!!
– یه چیزی ازت بخوام … فکر نمی کنی فرصت طلبم؟
لقمه مو قورت دادم و با تعجب گفتم:
– چی می خوای مگه؟!!
چنگالشو ول کرد توی بشقابش و گفت:
– خیلی فکر کردم، خیلی تلاش کردم از این خواسته ام بگذرم … اما نشد … یعنی نمی شه … گذشتن از تو خیلی سخته …
منم بیخیال بقیه غذام شدم، با دستمال دور دهنم رو پاک کردم و گفتم:
– چی می خوای بگی داریوش؟!!
– می خوام … اگه … اگه برات مسئله ای نیست … به اندازه چند روزی که اینجا هستی … به هم محرم بشیم.
اینو که گفت نفسشو داد بیرون و دستشو کشید روی پیشونیش .. چشمامو گرد کردم و گفتم:
– ولی چطوری؟!!
– دوستم می گفت … من … نمی دونم تا چه حد حرفش درسته … راست و دروغش پای خودش … یه جمله اس! تو می گی … منم قبول می کنم …
– به همین راحتی؟!!! پس مامانم؟ بابام؟ رضا …
با محبت نگام کرد و گفت:
– عزیز دلم قرار نیست که عقد دائم بکنیم … فقط یه محرمیت ساده است … برای اینکه من تو حسرت لمس دستات نمیرم!
نمی دونستم چی بگم! از طرفی از خدام بود، از طرفی می ترسیدم. داریوش از نگام پی به تردیدم برد، آهی کشید و گفت:
– اگه تو نخوای … هیچ کاری نمی کنیم عزیزم … اصلا بیخیال … خیلی بهش فکر نکن خودتو هم اذیت نکن. فراموش کن من چنین چیزی گفتم …
ذهنم قفل کرد و گفتم:
– باشه داریوش … من موافقم …
با تعجب نگام کرد و گفت:
– مطمئنی؟!!
خندیدم، ترس توی خنده ام هم مشخص بود … ولی گفتم:
– آره … به تو اعتماد دارم …
سرشو تکون داد و گفت:
– نه نه … فراموشش کن … تو ترسیدی … من یه چیزی گفتم! بازم صبر می کنیم …
هر چی اون می گفت نه انگار من مصمم تر می شدم، گفتم:
– نه داریوش … چه اشکالی داره؟ یه محرمیت ساده … فقط برای اینکه اذیت نشیم … همین … مگه نه؟
نیاز به تاییدش داشتم … سرشو تکون داد و گفت:
– آره … صد در صد …
– خوب … خوب باید چی کار کنیم؟!!
– شامتو بخور … رفتیم بیرون بهت می گم …
از جا بلند شدم و گفتم:
– سیر شدم … بریم …
داریوش صورت حساب رو پرداخت کرد و دوتایی از رستوران خارج شدیم. سوار ماشین داریوش که شدیم نگام به ساعت افتاد، حدود ساعت نه و نیم بود. یه ساعت دیگه بیشتر وقت نداشتم. نمی خواستم بعد از بابا برسم هتل. داریوش که همه اعمال منو زیر نظر داشت گفت:
– دیرت شده عزیزم؟!
– نه یه ساعت دیگه وقت دارم …
لبخندی زد و گفت:
– خوبه …
با سرعت گرفتن ماشین کمربندم رو بستم و گفتم:
– کجا می ریم داریوش؟!
– کوه صفه …
– کوه؟!!! این موقع شب؟
– نمی خوایم که بریم کوه نوردی عزیزم، می شینیم توی محوطه کوه … برای اون کاری که بهت گفتم دلم یه محوطه باز و خاص می خواست. جایی بهتر از کوه صفه به ذهنم نرسید …
بهش اعتماد داشتم پس سکوت کردم و اجازه دادم هر جا که می خواد منو ببره …
خیلی هم توی راه نبودیم. وقتی ماشین رو توی پارکینگ شنی کوه پارک کرد دوتایی پیاده شدیم، یقه های پالتوم رو بالا کشیدم و گفتم:
– ووی چه سرده!
با نگرانی نگام کرد و بدون حرف خواست پالتوی خودشو در بیاره که سریع گفتم:
– نه نه! یه کم راه بریم خوب می شم …
– ولی سردته رز …
– خوب طبیعیه! توی ماشین گرم بود، پیاده که شدیم یهو سردم شد …
– اگه گرم نشدی حتما بگو پالتومو بهت بدم …
– باشه عزیزم …
دوتایی کنار هم قدم بر می داشتیم … از یه جاده خاکی که اینطرف اونطرف درخت کاشته شده بود بالا رفتیم، سر بالایی نفسم رو گرفته بود، گفتم:
– وای داریوش قرار بود کوهنوردی نکنیم عزیزم … من با این کفشا نمی تونم!
لبخندی زد و گفت:
– تو به این جاده می گی کوهنوردی تنبل خانوم؟! یه کم دیگه بیا الان می رسیم …
حق با داریوش بود، خیلی هم شبیه کوهنوردی نبود. اما مشخص بود که مسیری که ما می ریم مسیر اصلی نیست و یه راه فرعیه. ز دور چند تا چراغ روشن پیدا شد و داریوش گفت:
– اون چراغا رو می بینی؟ باید برسیم به اونجا …
– چی هست اونجا؟!
– یه چای خونه رو بازه … یکی از تختاشو رزرو کردم برای خودمون … البته رزرو کردنی نیست. ولی من با صاحبش آشنا بودم … اینه که قرار شده تخت مخصوصشو برامون نگه داره …
– اوهو! کی می ره این همه راهو؟
– فعلاً که من و تو داریم می ریم …
خندیدم و دیگه چیزی نگفتم. بقیه راه توی سکوت طی شد. بالاخره رسیدیم به چای خونه مورد نظر داریوش … ده دوازده تا تخت کنار هم قرار گرفته بودن و دورشون رو با پلاستیک پوشونده بودن که سرما به درونش نفوذ نکنه. از پلاستیک ها بخار گرفته معلوم بود که توش آدم نشسته و مشغول قلیون کشیدنن … داریوش فیش گرفت و برگشت. گفت:
– تخت مورد نظر من دورش پلاستیک کشیده نشده … سردت نشه یه موقع!
لبخند زدم و گفتم:
– کنار تو سرما معنایی نداره …
چند لحظه نگام کرد، بعد زل زد توی آسمون و آه کشید … تختی که داریوش ازش حرف می زد با فاصله از بقیه تختا قرار داشت … درست لب یه پرتگاه!!! اما چیزی که جالبش کرده بود نمای روبروش بود! حس می کردی کل شهر زیر پاته! چراغ های روشن شهر منظره خیلی قشنگی درست کرده بودن. داریوش وقتی سکوتم دید به سمتم چرخید و گفت:
– عزیزم … چرا نمی شینی؟!
خودش نشسته بود لب تخت … دستامو گرفتم جلوی دهنمو گفتم:
– وای داریوش چقدر قشنگه …
لبخند زد و گفت:
– رویایی براش مناسب تره … بشین گلبرگم …
بدون در اوردن چکمه هام نشستم لب تخت و بعد هم خودمو تا منتها الیه تخت کشیدم عقب و به پشتی پشت سرم تکیه دادم. داریوش محو منظره روبروش گفت:
– وقتی می یام اینجا به این باور می رسم که دنیا چقدر کوچیکه! مشکلات چقدر کوچیکن! و آدما چقدر کوچیکن.
– برعکس من این بالا حس بزرگی بهم دست داده … حس می کنم همه پیش من کوچیکن! اما من از پس همه چی بر می یام …
– خوبه عزیزم … همیشه همینطور فکر کن … همیشه مطمئن باش که چیزی نمی تونه به تو ضربه بزنه …
از گوشه چشم نگاش کردم و گفتم:
– چه مشکوکی!
خنده اش گرفت، چرخید به طرفم و گفت:
– مشکوک؟ نه! مشکوک نیستم گلم …
صورتشو جلو اورد و خیره توی چشمام زمزمه کرد:
– عاشقم!
آب دهنمو قورت دادم و توی نگاش غرق شدم …
داریوش تو همون حالت زمزمه کرد:
– هر چی من می گم دنبالم تکرار کن …
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … زمزمه وار چند جمله عربی گفت و من تکرار کردم … از زمان و مکان خارج شده بودم … وقتی جمله ها تموم شد داریوش آروم گفت:
– قبلت …
نفسم از زور هیجان بند اومده بود … سر داریوش جلو اومد … چشمامو بستم … طاقت نداشتم … قلبم داشت می ایستاد … هر لحظه منتظر بودم منو ببوسه اما به جای بوسه کل بدنم گرم شد … داریوش منو کشیده بدو توی بغلش … سرشو لا به لای شالم فرو کرده و نفسای عمیق و مقطع می کشید … دستامو که کنار بدنم خشک شده بود بالا آوردم و دور کمر داریوش حلقه کردم … دستام نوازش گونه روی کمرش در حرکت بود … داریوش اما هیچ حرکتی نمی کرد. فقط هر لحظه به فشار دستاش اضافه می کرد و چقدر دوست داشتم له شدن بین دستاشو … پر از نیاز بودم … پر از تمنا … اما هیچی نمی گفتم … همینطور که داریوش هم هیچی نمی گفت … نمی دونم چقدر گذشت، یه ربع! نیم ساعت؟! یک ساعت؟ یه سال؟!! یه قرن؟!!! که بالاخره ازم جدا شد، چشمای منو هنوز بسته بود و تو عطش یه بوسه جز می زدم! با داغ شدن پیشونیم چشمامو باز کردم، چونه داریوش درست روبروی چشمام بود. از خود بیخود سرمو جلو برم و چونه شو بوسیدم. اینبار نوبت اون بود که چشماشو ببنده … با لذت … بیشتر از این قدرت پیشروی نداشتم … داریوش هم انگار تمایلی به بیشتر از این نداشت چون خودشو کنار کشید و دست انداخت دور شونه ام … منو کشید سمت خودش … لرز بدن داریوش اینقدر محسوس بود که من به خبوی حسش می کردم … سرمو فشار داد روی شونه اش … به شونه اش تکیه کردم … شروع کرد به خوندن … زمزمه وار برام می خوند و من محو صداش شده بودم …
– با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره
آخرین ذرات موندن ، توی رگهام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم، عاشق شهامتم من
اگه رو حصیر بشینم، اگه هیچ نداشته باشم
با تو من مالک دنیام، با تو در نهایتم من
با تو انگار تو بهشتم، باتو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم، عاشق شهامتم من
با تو شاه ماهی دریا، بی تو مرگ موج تو ساحل
با تو شکل یک حماسه، بی تو یک کلام باطل
بی تو من هیچی نمی خوام، از این عمری که دو روزه
نرو تا غم واسه قلبم ، پیرهن عزا بدوزه
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم، عاشق شهامتم من
با تو انگار تو بهشتم ، باتو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم، عاشق شهامتم من
اشکام صورتمو می شستن، اما چون بی صدا بود داریوش نمی فهمید. لرزش صدای اون حکایت از حال خرابش داشت. آخریا شعرش بود که یهو هق هق کردمف خیلی جلوشو گرفته بودم، اما دیگه اختیارش از دستم خارج شد … داریوش سکوت کرد و به شدت چرخید، صورتمو گرفت بین دستاش. چشماش برق می زدن، پر اشک به من خیره شد. سرمو به طرفین چرخوندم که بگم من چیزیم نیست. نمی خواستم ناراحت باشه ، طاقت غماشو نداشتم. قلبم داشت از زور عشق و غصه پاره پاره می شد. یهو داریوش از خود بیخود شدف خم شد روی صورتم و شروع کرد به بوسیدن اشکام. هق هق من شدت گرفت، اشک داریوش در اومد … اشکای اونم ریخت روی صورتم … صورت هر دومون خیس بود … اشکامون قاطی شده بود … خدایا ما رو نمی بینی؟!!! خدایا ما رو نمی بینی که داریم از عشق می سوزیم؟!! آیا این عشق گناهه خدا؟!! آره عشق گناست؟ پس من و داریوش از همه بنده هات روی این کره زمین گناه کار تریم. دستامو گذاشتم روی دستای داریوش که روی صورتم بود … انشگتامو بین انگشتاش فرو کردم. دستاشو از صورتم کند و انگشتامو بین انگشتاش اسیر کرد و محکم فشرد … بغضم قورت دادم و گفتم:
– داریوش …
و جواب شنیدم … کوتاه و لرزون …
– رز …
چقدر شنیدن اسمم رو از زبون داریوش دوست داشتم. سرم رو بردم جلو و توی سینه اش فشار دادم. دستاش دور شونه ام حلقه شد و روی موهام رو بوسید … آه کشیدم … آه کشید …
با صدایی از پشت سرمون یهو پریدم بالا و از داریوش فاصله گرفتم:
– دادا داریوش ، ببخشید طول کشیا! اصن حواسم نبود شوما اومدی این تخت، از بس کسی اینورا برا نیشستن انتخاب نمی کونه حواسم نبود. شرمنده !
یه پسر پشت سرمون ایستاده بود که توی یه دستش یه قلیون بود و توی دست دیگه اش یه سینی چایی … داریوش لبخند بهش زد و گفت:
– موردی نداره داداش … عجله ای نبود …
پسره تند و فرز قلیون و چایی رو روی تخت جلوی پامون گذاشت و گفت:
– چیزی خواستی صدام کون، سیم ثانیه می یام …
داریوش فقط سرشو براش تکون داد و پسره رفت. به هم نگاه کردیم و همزمان خندیدیم، داریوش گفت:
– اگه یه کار درست تو عمرش کرده باشه همین دیر اومدنشه …
با لبخند دستم رو بردم سمت قوری که سریع دستمو گرفت و گفت:
– نچ نچ عزیزم … پذیرایی با منه!
خندیدم و تکیه دادم به پشتی، دو تا استکان چایی ریخت و نی قلیون رو گرفت به سمتم، به خودش اشاره کردم و گفتم:
– چاق کردنش با تو … نفسشو ندارم …
نی رو به سمت خودش کشید و گفت:
– اون نفستو قربون …
بهش چشمک زدم و خندیدم … چند دقیقه ای به کشیدن قلیون و خوردن چایی گذشت … داشت دیرم می شد، ساعت از ده و نیم هم گذشته بود. با استرس گفتم:
– داریوش … فکر کنم باید برگردیم … بابام نگران می شه …
داریوش سریع عکس العمل نشون داد، از تخت پایین رفت و گفت:
– بریم عزیزم …
چکمه هامو پوشیدم و از جا بلند شدم … برگشتنمون یه فرقی با رفتنمون داشت. اونم اینکه دستم توی دست داریوش بود. چنان محکم انگشتامو بین انگشتاش فشار می داد که انگار هر لحظه قرار بود از دستش در برم! تا رسیدن به ماشین هر دو سکوت کرده بودیم، چه سکوت قشنگی بود. بعضی وقتا نیاز به حرف زدن نبود، همین سکوت توی خودش حرفا داشت برای گفتن. سوار ماشین که شدیم ضربه ای به سقف زدم و گفتم:
– ماشینت که سقف نداشت …
خندید و گفت:
– اینجوری سقف دار شده …
و با ریموت دستش دکمه ای رو فشار داد … سقف آروم آروم جمع شد و توی صندوق عقب از دید پنهان شد. هیجان زده دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
– وای داریوش!!! یه بار دیگه …
داریوش هم با خنده ریموت رو داد دستم و گفت:
– بیا عزیزم، هر چند بار که می خوای باز و بسته اش کن …
ریموت رو گرفتم و یه بار دیگه سقف رو بستم و بعد باز کردم … از ته دل غش غش میخندیدم. واقعاً خوشم اومده بود، من می خندیدم و داریوش با یه لخبند محو نگام می کرد. برای آخرین بار سقف رو بستم، ریموت رو گرفتم سمت داریوش و گفتم:
– خیلی خوب بسه دیگه! بریم بابام دیگه راهم نمی ده تو هتل …
دست روی چشمش گذاشت و گفت:
– ای به چشم گلبرگم …
جلوی هتل که ایستاد برگشتم به طرفش و گفتم:
– مرسی داریوش! خیلی خیلی خوش گذشت عزیزم …
– من باید از تو ممنون باشم گلم … یکی از بهترین روزای عمرم رو ساختی …
چشمکی زدم و گفتم:
– خواهش می کنم قابل شما رو نداشت.
خم شد از روی صندلی عقب نایلون های خرید رو برداشت به دستم داد و گفت:
– مواظب خودت باش …
در رو باز کردم، نایلون ها رو از دستش گرفتم و خواستم پیاده بشم که صدام زد:
– رز …
برگشتم:
– جانم …
دستمو گرفت توی دستش … نایلونی که توی دستم بود افتاد، بی توجه چشماشو بست و دستمو برد نزدیک لباش … یه بار آروم پشت دستمو بوسید … بی اختیار لبخند زدم، همونطور با چشم بسته بدون اینکه سرش رو خیلی از دستم دور کنه گفت:
– خوب بخوابی عمرم …
فقط تونستم بگم:
– توام همینطور …
چشماشو باز کرد،لبخندی بهم زد و نایلون افتاده رو برداشت به دستم داد. نایلون رو گرفتم و رفتم از ماشین پایین، از شیشه خم شدم و گفتم:
– مواظب خودت باش فردا می بینمت …
یه بار پلک زد و گفت:
– به امید دیدارت …
دستی براش تکون دادم و به سمت در هتل رفتم. تا زمانی که وارد لابی هتل نشدم داریوش همونجا ایستاده بود. به عمد به آرومی وارد هتل شدم. دری که شیشه دودی رنگ داشت پشت سرم بسته شد. لبخندی رو که به هنگام خداحافظی با داریوش روی لب داشتم پاک کردم. حسابی ذهنم مشغول بود و سوالی برای پیدا کردن جواب به همه خفایا و زوایای ذهنم سرک می کشید. چرا داریوش اینقدر پکر و ناراحت بود؟
* * * * * *
مهلت دو روزه به اتمام رسید و بابا آهنگ برگشت زد. دلم نمی خواست به این زودی برگردم. ناهار آخر رو با بابا تو رستورانی خارج از هتل خوردیم و بابا بعد از رسوندن من جلوی در هتل برای انجام دادن آخرین کارهاش رفت. قرار بود دو ساعت بعد برگرده تا به فرودگاه بریم. من که هنوز فرصت نکرده بودم با داریوش خداحافظی کنم سریع باهاش تماس گرفتم و خواستم که دنبالم بیاد. خیلی سریع خودشو رسوند. وقت زیادی نداشتیم که برای گردش جایی برویم برای همینم داریوش منو به بیشه ناژوان اصفهان که جایی پر درخت و خوش آب و هوا بود برد. هنوز نمی دونست برای چی ازش خواستم با این سرعت دنبالم بیاد و چرا اینقدر عجله دارم.به داریوش نگفته بودم چقدر قراره بمونیم و کی بر می گردیم. اونم نپرسیده بود. از ماشین پیاده شدم و به کاپوت تکیه دادم. زاینده رود به زیبایی هر چه تموم تر از میان درختان راهی باز کرده و عبور می کرد. محو خروش آب شده بودم که گرمای دست داریوش رو حس کردم. دستش رو فشار دادم و بدون اینکه نگاش کنم زمزمه کردم:
– ما تا دو ساعت دیگه بر می گردیم داریوش.
چیزی نگفت ولی لرزش دستش رو زیر دستم به خوبی حس کردم. نگاش که کردم دیدم روش رو از من برگردونده و باد موهایش رو به بازی گرفته. چند لحظه ای تو سکوت گذشت تا اینکه داریوش نفس عمیقی کشید و گفت:
– مواظب خودت باش.
بعد از این حرف دستشو از میون دستام بیرون کشید و پشت به من به ماشین تکیه داد. خواستم سر به سرش بگذرم و از اون حال و هوا خارجش کنم که از دیدن لرزش شونه هاش حرفم از یادم رفت! سریع دویدم جلوش که در کمال حیرتم دیدم صورتش خیس اشکه و از مژه هاش اشک قطره قطره روی صورت بی روح و رنگش می ریزه. طاقت اشکاشو نداشتم. داریوش عمرم بود! چطور می تونستم ببینم داره گریه می کنه!!! دلیلی هم برای گریه کردنش نمی دیدم! جدایی ما که دائمی نبود، به زودی دوباره می تونستیم همو ببینیم. اینقدر غم اشکاش زیاد بود که منم زدم زیر گریه و دستمو دور شونه اش حلقه کردم. داریوش میون گریه منو سفت تو بغلش فشرد و گفت:
– تو چته عزیزم؟ تو همیشه باید بخندی. بخندی تا دنیا بهت بخنده. دلم نمی خواد هیچ وقت اشکو توی چشمات ببینم. تو باید مقاوم و صبور باشی، در برابر هر اتفاق نا خواسته! رزا …
می شنیدم حرفاشو اما نمی فهمیدم چی می گه! هضم حرفاش برای من خیلی سخت بود! وقتی سکوتشو دیدم گفتم:
– بله داریوش؟ چرا حرفتو تموم نمی کنی؟
فشار دستاش دور شونه ام بیشتر شد و گفت:
– هیچ وقت از کسی متنفر نباش. خوب؟
– داریوش حالا چه وقت این حرفاس؟!
– رزا اینو بدون که هر اتفاقی فقط برای امتحان شدن بنده هاس. حالا هر چقدر سخت تر باشه باید بیشتر حواستو جمع کنی. ببین هر طوری هم که بشه دنیا برای تو به آخر نرسیده! تو باید مقاوم باشی. همه تو رو دوست دارن.
متوجه منظورش نمی شدم. اصلاً نمی دونستم برای چی اون حرفا رو می زنه! یه کم ازش جدا شدم و با تعجب گفتم:
– داریوش چیزی شده؟
به آسمون زل زد، لبهاشو مکید، می خواست بغضو قورت بده، بعد از چند دقیقه، نگام کرد، سعی می کرد لبخند بزنه ولی نمی تونست!
– نه فقط می خواستم خیلی مواظب خودت باشی و تا وقتی که به هم نرسیدیم و پیش هم نیستم، هیچ وقت
غصه دار نشی. همین!
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– خیلی خوب تو هم همینطور.
داریوش تند تند اشکای روی صورتش رو پاک کرد، خم شد پیشونیمو بوسید و گفت:
– بریم عزیزم می ترسم دیرت بشه.
تموم طول راه سکوت کرده بودیم، می دیدم چطور فرمون رو بین انگشتاش فشار می ده. دلم خیلی برای جفتمون می سخوت این جدایی خیلی عذاب آور بود برای هر جفتمون! وقتی منو جلوی در هتل رسوند، در جواب نگاهم حتی برنگشت نگام کند. وقتی صداش کردم با بغض و صدای بم شده، فقط گفت:
– برو رز … خداحافظ عشق من!
نمی تونستم از دستش دلخور بشم چون می دونستم حالش مساعد نیست. از این روز زیر لب خداحافظی زمزمه کردم و از ماشینش پیاده شدم. همین که در ماشین بسته شد داریوش پاشو روی گاز گذاشت و به سرعت از اونجا دور شد. باورم نمی شد که داریوش منو تا این حد دوست داشته باشد که به خاطر جدایی موقتم اشک بریزه! دلم می خواست تا آخر عمر تو این شهر بمونم و هواشو توی ریه هام بکشم. با این هوا تنفس کنم با این هوا زندگی کنم. اصلاً تو این هوا بمیرم! چون این همون هوایی بود که داریوشم رو پرورش داده و داریوش تو اون نفس می کشید. با دلی پر خون وارد هتل شدم و منتظر بابا موندم. وقتی اومد سریع تسویه حساب کرد و با هم به فرودگاه رفتیم. من دمغ و دلخور گوشه ای ایستادم تا بابا همه کارای مربوطه رو انجام داد و چند دقیقه بعد با آسمون اصفهان وداع گفتم و به سمت زادگاهم پرواز کردم.
* * * * * *
دو هفته از رفتن به اصفهان می گذشت. دو هفته بود که زندگیم شده بود جهنم، دو هفته بود که باز توی برزخ بی خبری فرو رفته بودم. دو هفته بود که داشتم جون می کندم!!! دوهفته بود که هیچ خبری از داریوش نداشتم! حتی یه بار هم صدای داریوش رو نشنیدم. دقیقاً از وقتی که برگشتم داریوش دیگه جواب تلفنامو نداد. اونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت. ولی بیشتر از دلتنگی نگران بودم. به گوشیش که زنگ می زدم یا در دسترس نبود یا جواب نمی داد. بعضی اوقات هم خاموش بود! دلم حسابی شور می زد. ولی کاری از دستم بر نمی یومد. بالاخره بعد از دو هفته طاقت نیاوردم، بعد از مدرسه یه راست به خونه خاله رفتم تا از سپیده شماره آرمین رو بگیرم، بلکه بتوانم از طریق اون خبری هم از داریوش به دست بیارم. با دلی گریون جلوی درقهوه ای رنگ و بزرگ خونه خاله ایستادم و زنگ رو فشار دادم. چیزی طول نکشید که سپیده از پشت آیفون گفت:
– کیه؟
بغض نفس گیری که همدم گلوم شده بود رو فرو دادم و گفتم:
– منم سپیده باز کن.
سپیده آشکارا هول شد و گفت:
– اِ تویی رزا؟ چه عجب اینطرفا!
با بی حوصلگی گفتم:
– اگه درو باز کنی می فهمی.
– هان؟
بی حوصله داد زدم:
– می گم درو باز کن سپیده چت شده؟
بی حرف در رو باز کرد و گفت:
– ببخشید. بیا تو!
در رو باز کردم و وارد شدم. حیاط بزرگ و گلکاری شده شون پیش چشمم نمایان شد. کف حیاط کامل سنگ سفید و مرمر کار شده بود به طوری که همونطور که راه می رفتی خودتو توی اونا می دیدی. استخر کوچیکی هم روبروی ساختمون دو طبقه شون قرار داشت. ساختمان با سنگ گرانیت سفید و مشکی طراحی شده بود و روی هم رفته خونه قشنگی داشتن. در چوبی ساختمون باز شد و سپیده درحالی که دمپایی به پا می کرد از در خارج شد. به سرعت قدمام اضافه کردم و به طرفش رفتم. با خنده تصنعی گفت:
– به به ستاره سهیل! احوالتون چطوره؟ شما کجا اینجا کجا؟ می گفتین جلوی پاتون گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم.
گفتم:
– نیازی نیست به خودت زحمت بدی. کارت داشتم که اومدم.
– می دونستم که تو بیخود سراغ از ما نمی گیری.
در همین حین خاله هم بیرون اومد و گفت:
– سلام رزا تویی خاله؟
خاله رو گرم بغل کردم و گفتم:
– بله خاله جون. خودمم چیه فرق کردم؟
– نه خاله جان چه فرقی؟ تو همیشه همینطوری خوشگل و با نشاطی. فقط انتظار نداشتم این وقت روز بیایی اینجا.
نمی دونم خاله چه نشاطی توی صورت مثل میت من دید!!!
گفتم:
– عذر می خوام خاله. مزاحم شدم. راستش با سپیده یه کار مهم داشتم.
– این حرفو نزن خاله جان! چه مزاحمتی؟ خیلی هم خوشحال شدم. بیا بریم تو هوا سرد شده ممکنه سرما بخوری.
به اتفاق هم وارد خونه لوکس و مدرن دوبلکس اونا شدیم.
خاله اشاره کرد و گفت:
– بشین تا برات غذا گرم کنم عزیزم.
– ممنون خاله من سیرم تو مدرسه یه چیزی خوردم. زحمت نکشین.
– تعارف که نمی کنی؟
– نه خاله جون. مگه من با شما تعارف دارم؟
– هر طور میلته. مامانت خوبه عزیزم؟ بابات و رضا چطورن؟
– همه خوبن سلام می رسونن.
– سلامت باشن.
سپیده که بی حوصلگی منو حس کرده بود گفت:
– پاشو بریم توی اتاق من.
از خدا خواسته از جا بلند شدم و بعد از عذر خواهی سر سری از خاله به اتاق سپیده رفتیم. اتاقش تقریباً نصف، شایدم کمتر از نصف اتاق من بود. روی تخت خواب یه نفره اش ولو شدم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. کنارم نشست و گفت:
– خوب نمی خوای علت قدم رنجه کردنت رو بگی؟
بی مقدمه گفتم:
– سپیده تو از داریوش خبر نداری؟
با تعجب گفت:
– وا نامزد توئه تقریباً! من باید ازش خبر داشته باشم؟
با اخم گفتم:
– تو رو خدا سپیده شوخی نکن! من حوصله ندارم. داریوش دوست صمیمی آرمینه. حتماً اون ازش خبر داره مگه نه؟
سپیده چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
– تو یه چند لحظه اینجا بشین من برم دو تا استکان چایی بیارم بخوریم تا برات بگم.
قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم از اتاق رفت بیرون. داشتم به خودم میپیچیدم! بی خبری بدترین درد دنیاست که من هی داشتم دچارش می شدم! اینبار دوست داشتم برم اصفهان کله داریوش رو بکنم! فقط داشتم آرزو می کردم که سپیده خبری از داریوش داشته باشه وگرنه مطمئناً دیوانه می شدم. توی این موقعیت به دست اومده گوشی اتاق سپیده رو برداشتم برای بار هزارم شماره داریوش رو گرفتم. ولی بعد از یازده بوق نا امیدتر از قبل گوشی رو گذاشتم. سپیده با سینی چایی وارد شد و گفت:
– لیلی جوان به سلامت باد!
– مثل اینکه یه بار بهت گفتم حوصله شوخی ندارم. پس بیا بشین جلوم و قشنگ بگو خبر مرگت از داریوش خبری داری یا نه؟ من چایی می خوام این وسط باهاش عزامو بگیرم؟!
نشست کنارم و با اخمای درهم گفت:
– یه بار که گفتم ندارم.
– داری مثل اسب دروغ می گی. مگه می شه آرمین به تو حرفی از داریوش نزده باشه؟
– مگه اسب دروغ می گه؟!!
وقتی نگاه غضب آلودم رو دید لبخندش رو جمع کرد و گفت:
-راستشو بخوای توی این مدت من زیاد از آرمین هم خبر نداشتم.
دیگه طاقت نیاوردم، بغضی که داشت خفه م می کرد یهوم ترکید، زدم زیر گریه و گفتم:
– سپیده تو رو خدا تو رو به جون آرمین بگو. تو رو خدا هر اتفاقی که افتاده باشه تحمل می کنم. چون هیچی بدتر از بی خبری نیست. پس بگو و خلاصم کن! آقا اصلا بگین مرده!!! فقط من بفهمم …
بغلم کرد و در حالی که اونم کم مونده بود گریه اش بگیره، گفت:
– تو رو خدا گریه نکن رزا! من چیزی نمی دونم، باور کن.
– پس اگه چیزی نمی دونی چرا اینقدر ناراحتی؟ هان؟
– به خاطر اینکه طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم. طاقت دیدن ناراحتیتو ندارم دیوونه روانی!
ازش جدا شدم و با تردید گفتم:
– سپیده دروغ می گی نه؟
صورتشو گرفت بین دستاش و گفت:
– نه نه من دروغ نمی گم.
حالم خیلی بد بود، ولی با اونجا موندن هم چیزی نصیبم نمی شد. پس تصمیم گرفتم برم و توی خلوت اتاق خودم بمیرم. دماغمو بالا کشیدم و گفتم:
– می شه یه لیوان آب به من بدی؟
سپیده در حالی که هنوز با ناراحتی و نگرانی نگام می کرد، از جا بلند شد و برای آوردن آب از اتاق بیرون رفت. دستمالی از کیفم بیرون آوردم و اشکامو پاک کردم. دیگه نمی دونستم باید رو به آسمون به خدا چی بگم و چی ازش بخوام؟
– خدایا فقط یه خبر … حتی اگه بدترین خبر باشه!
سرمو روی پاهام گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده با لیوانی آب وارد اتاق شد. با ناراحتی گفت:
– دیگه چیزی از چشات باقی نمونده! خوب اینقدر این اشکا رو نریز!
بی حرف لیوان آبو گرفتم و تا ته سر کشیدم بلکه اعصاب خرابم یه کمی آروم بشه. سپیده گفت:
– این کارا چیه که تو با خودت می کنی؟ داریوش جایی رو نداره که بره! شاید سرما خورده و مجبور شده توی خونه بمونه. حالا هم نمی تونه جوابتو بده. شاید هم با پدرش به یه مسافرت کاری رفته باشه.
– امکان نداره! داریوش در هر شرایطی به من خبر می ده و منو بی خبر نمی ذاره. می ترسم سپیده می ترسم اونو ازم گرفته باشن.
– بیخود می ترسی. همیشه یک درصد احتمال بده که طرف توی بد موقعیتی گیر کرده باشه. بعدش هم اگه قراره داریوش رو ازت گرفته باشن همون بهتر که گرفته باشنش! الان بگیرن خیلی بهتره تا چند سال دیگه و وقتی اسمش رفت تو شناسنامه ات! بد می گم؟ اصلاً یه کم اروپایی فکر کن، اون نشد یکی دیگه. این که دیگه غصه نداره.
پوزخندی زدم و گفتم:
– اگه می تونستم اروپایی فکر کنم که الآن اینجا نبودم، اروپا بودم و یه دختر اروپایی! ولی سپیده من یه دختر ایرانیم! احساساتم عواطفم و عشقم همه شرقیه! به این راحتی فراموش نمی شه. یه لحظه خودتو بذار جای من.
هر دو دستش رو گرفت بالا و گفت:
– خیلی خوب قبول. فقط گریه نکن خوب؟ من هر طور که شده یه خبر از آرمین می گیرم. قول می دم. خوبه؟
با تردید گفتم:
– امیدوارم که به قولت عمل کنی.
– عمل می کنم. قول دادم دیگه!
– خیلی خوب فقط اگه می شه شماره آرمین رو هم بده. چون می خوام اگه تو نتونستی خودم یه خبری ازش بگیرم. اگه لازم شد پا می شم می رم اصفهان!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– دستت درد نکنه دیگه. یعنی منو قبول نداری؟
– چرا قبولت دارم ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
تا اومد چیز دیگه ای بگه تلفن اتاقش زنگ زد. رنگ سپیده آشکارا پرید. پاورچین پاورچین به طرف تلفن رفت و گوشی رو برداشت و گفت:
– بله بفرمایید.
– …
– سلام خوبم ممنون. شما خوبید؟
با اشاره پرسیدم کیه؟ ولی جواب نداد. پشتشو به من کرد و گفت:
– نه
– …
– بله
یه لحظه حدس زدم که شاید آرمین باشه، ولی سپیده می خواد من نفهمم. نمی دونم چرا حس زنونه م اینقدر به سپیده شک کرده بود! آروم آروم به طرف تلفن رفتم و زدم روی آیفون. صدای آرمین اومد که گفت:
– تو فعلاً لازم نیست که چیزی بهش بگی خوب؟ من یه کاری می کنم. خودم با داریوش صحبت
می کنم.
سپیده به طرفم چرخید و با ترس نگام کرد. گوشی از دستش کف اتاق افتاد. صدای آرمین اومد که می گفت:
– الو سپیده … چی شد چرا جواب نمی دی؟ الو.
گوشی رو برداشتم و با صدای لرزونی گفتم:
– چی رو نباید به من بگه آرمین؟ چرا شماها به من نمی گید که چی شده؟
چند لحظه از اون طرف هیچ صدایی نیومد تا اینکه آرمین با صدایی آروم گفت:
– سلام رزا …
– سلام …
– ببین رزا اتفاق خاصی نیفتاده، ولی…
– ولی چی؟ حرف می زنی یا نه؟ دق مرگم کردین به خدا!
– خوب آخه ما نمی تونیم بگیم. بذار با خود داریوش حرف بزن.
با عصبانیت فریاد زدم و گفتم:
– با کدوم داریوش؟ الان که تو گوشی رو بذاری می دونی من چه به روزم می یاد؟ یا می گی آرمین یا …
– رزا آروم باش! راستش داریوش می خواد خودش با تو حرف بزنه. البته نگران نباش چیز خاصی نیست. شب قراره حدودای ساعت هشت بهت تلفن کنه. منتظرش باش. توی این دو هفته هم یه کم کسالت داشته. خودت می دونی که داریوش چقدر دوستت داره! پس راجع بهش فکرای بیخود نکن و منتظرش بمون.
انگار همه نگرانی هام پر زد! آدم عاشق به همین راحتی خر می شه!
با ذوق گفتم:
– راست می گی آرمین؟
– آره بابا دروغم چیه؟
– مرسی تو بهترین خبرو بهم دادی. بهش بگو زود زنگ بزنه چون من دیگه تحمل ندارم.
پس از چند لحظه مکث گفت:
– باشه حتماً.
– فعلاً خداحافظ.
– به سلامت. فقط لطف کن گوشیو بده به سپیده.
گوشی رو دست سپیده دادم و تند تند مقنعه مو سرم کردم. می خواستم هر چی سریع تر به خونه برم. وقتی سپیده گوشی رو قطع کرد گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:
– من دیگه می رم خونه.
اینقدر ذوق زده بودم که یادم رفت سپیده رو به خاطر دروغ گفتنش توبیخ کنم. سپیده با صدایی گرفته و بی حال گفت:
– کجا می ری؟ بودی حالا.
– نه ترجیح می دم برم خونه و منتظرش باشم.
– باشه عزیزم هر طور راحتی، ولی …
– ولی چی؟
یه دفعه گفت:
– صبر کن باهم بریم. منم می یام.
طبیعی بود، سپیده زیاد می یومد خونه ما. پس گفتم:
– خیلی خوب پس زود باش.
سپیده لباسشو عوض کرد و با هم از خونه اونا بیرون رفتیم.
همین که رسیبدیم خونه مون اصلا نفهمیدم چه جوری لباس عوض کردم، گوشی اتاقم رو گذاشتم روی زمین و نشستم کنارش. سپیده با دیدن وضعیت من گفت:
– دیوونه تازه ساعت پنجه! داریوش ساعت هشت زنگ می زنه.
بدون اینکه حتی چشم از تلفن بگیرم گفتم:
– مهم نیست ترجیح می دم همین جا بشینم.
– باشه بشین منم می رم بخوابم. فقط تا زنگ زد اگه هنوز خواب بودم بیدارم کن.
دستمو تو هوا تکون دادم. انگار می خواستم یه پشه مزاحم رو بپرونم، گفتم:
– خیلی خوب.
سپیده با این حرف توی تخت من پرید و پتو رو روی سرش کشید. به ساعت نگاه کردم عقربه ها به کندی پیش می رفتن و اعصابم رو به هم می ریختن. تازه ساعت پنج و سی دقیقه شده بود. نمی دونستم تا ساعت هشت چطور باید صبر کنم؟ واقعاً عاشقی بد دردی بود! نگاهی به تابلوی داریوش کردم و گفتم:
– ای ناقلای دیوونه! دیدی منو هم به درد خودت مبتلا کردی؟
سرمو روی پاهام گذاشتم و به اشکام اجازه باریدن دادم. خودم نمی دونستم برای چی دارم گریه می کنم؟ شاید به خاطر اینکه داریوش مریض شده بوده و من نفهمیده بودم! دلم برای صدای مردونه و قشنگش لک زده بود. اون که طاقت یه لحظه ناراحتی منو نداشت حالا کجا بود که ببینه از دوریش گریون شدم. یکی از دوستام توی دفتر خاطراتم نوشته بود، هیچ وقت گریه نکن! چون هیچکس لیاقت اشکای تو رو نداره و کسی هم که لیاقتشو داره طاقت دیدنشو نداره. یکی دیگه از دوستامم نوشته بود اون کسی که واقعاً عاشقه و طاقت اشکاتو نداره پا به پای تو اشک می ریزه. پس اگه طاقت دیدن مرواریدهاشو نداری گریه نکن. داریوش عزیزم! همیشه عشقشو به من ثابت کرده بود. همیشه وقتی گریه می کردم کلافه می شد و با درد می گفت:
– تو رو خدا گریه نکن. طاقت ندارم ببینم از چیزی ناراحتی!
یادم اومد به اون روزی که به خاطر اشکای من با آرمین گلاویز شد. با به یاد آوردن این خاطرات نه تنها دردی از من دوا نشد، بلکه نمک روی زخمم پاشیده شد. کنار میز تلفن دراز کشیدم. چیزی طول نکشید که چشمام گرم شد و خوابم برد. نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای بلند تلفن از خواب پریدم.
سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و نیم بود. با عجله گوشی رو برداشتم. زود بود برای اینکه داریوش زنگ بزنه ولی من استرس داشتم. همین که گفتم الو صدای دخترونه ای خط کشید روی نیاز قلبم. از بچه های مدرسه بود که می خواست یه سوال درسی بپرسه. بی حوصله سوال رو براش توضیح دادم. اونم که متوجه بی حوصلگی من شد، خودش زود بعد از گرفتن جواب تشکر کرد و گوشی رو گذاشت. دوباره سر جام دراز کشیدم، مرزی تا دیوونگی نداشتم. دو هفته بیخبر یو حالا تشنه و خمار شنیدن صدای داریوش، این یه ساعت و نیم باقی مونده بدجور داشت کش می یومد و اعصابم رو خورد می کرد. چشمامو بستم و سعی کردم به خاطراتم با داریوش فکر کنم، تا زمان سریع تر بگذره. یاد یکی از روزایی افتادم که با داریوش از غیبت خاله کیمیا سو استفاده کرده و دو تایی لب آب نشسته بودیم. هر از گاهی موجی می یومد و پاهامونو نوازش می کرد. بر عکس روزای دیگه داریوش خیلی ساکت شده بود و فقط نگام می کرد. آخر سر عصبانی شدم و گفتم:
– داریوش تو چته؟ چرا اینقدر نگام می کنی؟
– خوب هر چی نگات می کنم سیر نمی شم!
سر جام وول خوردم و گفتم:
– یه چیزی بگو. حوصله ام سر رفت.
– ترجیح می دم سکوت کنم تا تو حرف بزنی.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خنده بچه گونه ای تو فاصله نزدیک حواس جفتمونو معطوف خودش کرد. دختر بچه خیلی خوشگلی با موهای بور و چشمای عسلی مشغول آب بازی با باباش بود. داریوش چنان محو این صحنه شده بود که منو هم از یاد برده بود. دختر کوچولو لباس بنفش کوتاهی پوشیده بود و حسابی از پدرش دلبری می کرد. همینطور که می دوید فاصله اش با ما کمتر و کمتر می شد. نزدیک داریوش که رسید پاش به تکه سنگی گیر کرد و محکم زمین خورد. داریوش و باباش هر دو برای بلند کردنش خیز گرفتن ولی داریوش زودتر بهش رسید و بغلش کرد. چنان عاشقانه بچه رو بوسید و نوازش کرد که حسودیم شد. ولی نمی تونستم منکر صحنه زیبای جلوی روم بشم. چقدر پدر بودن به داریوش می یومد. از فکر اینکه یه روزی داریوش بچه خودمونو بغل کنه و اینطور عاشقونه ببوسه هم خجالت کشیدم و هم دلم ضعف رفت. داریوش که تازه متوجه من شده بود یه بار دیگه بچه رو بوسید و اونو به باباش تحویل داد و کنار من اومد. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بدون فکر گفتم:
– بابا شدن خیلی بهت می یاد.
بعد تازه متوجه حرف نسنجیده ام شدم و از شرم سرخ شدم. داریوش از دیدن شرمم خنده اش گرفت و گفت:
– آخی! کوچولوی من خجالت کشیدی؟
از اینکه تو روم آورد بیشتر خجالت کشیدم و معترض گفتم:
– اِ داریوش!
با لذت گفت:
– جانم؟!!
خندیدم و چیزی نگفتم. سرشو آورد پایین طوری که بتونه چشمامو ببینه و گفت:
– نگاه کن منو …
ناچار نگاش کردم. با جدیت گفت:
– هیچ وقت راضی نمی شم برای رسیدن به خواسته خودخواهانه خودم تو رو توی رنج بندازم.
با تعجب گفتم:
– هان؟!
– یعنی اینکه هیچ وقت نمی خوام به خاطر بچه دار شدن تو رو اذیت کنم.
– یعنی چی داریوش؟!
داریوش با کلافگی دست توی موهاش کرد و گفت:
– چطور حالیت کنم؟ بابا من تحمل ندارم ببینم تو درد می کشی. زایمان هم درد داره. حالا متوجه شدی؟
بحث جدی شده بود، پس شرم رو کنار گذاشتم و گفتم:
– آخرش که چی؟ من خودم می خوام.
داریوش برای فیصله دادن به بحث از در شوخی وارد شد و گفت:
– فوقش من یه زن دیگه می گیرم وقتی بچه دار شد اون بچه رو با هم بزرگ می کنیم. چطوره؟
با اینکه داریوش شوخی کرد ولی به من بر خورد. با دلخوری نگاش کردم و وقتی نگاشو دیدم از جا بلند شدم و با قهر به طرف ویلا دویدم. داریوش هم سریع از جا پرید و دنبالم دوید. قبل از اینکه به ویلا برسم، جلوم پیچید و گفت:
– داشتم شوخی می کردم عزیزم! تو جدی گرفتی؟
از کنارش رد شدم و گفتم:
– برو اون طرف داریوش.
داریوش بدون توجه به فرارم دوباره راهمو سد کرد و گفت:
– خوب ببخشید دیگه عزیزم. اصلاً من غلط کردم. مگه من می تونم جز تو به زن دیگه ای دست بزنم فدای تو بشم من؟ ولی باور کن طاقت زجر کشیدن تو رو ندارم!
با غیظ گفتم:
– تو چی کار داری؟ این منم که باید تحمل کنم که می کنم. باز که داری حرف خودت رو می زنی. اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی باور کن دیگه باهات حرف نمی زنم.
خندید و با لذت گفت:
– الهی من دور تو بگردم که قهر کردنت هم درست عین بچه کوچولوهاست.
اون روز بحثمون به جایی نرسید و من نفهمیدم آخر داریوش حرفم رو قبول کرد یا نه؟!!
دوباره با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. این بار سپیده هم بیدار شد. ساعت هشت و ربع بود. حتم داشتم که خود داریوشه. اونقدر هیجان زده شده بودم که حد نداشت. دستم می لرزید و قلبم رو توی دهنم خیلی خوب حس می کردم. سپیده از روی تخت پایین اومد و گفت:
– داریوشه؟!!
دستمو بردم سمت گوشی، نمی دونم چرا می ترسیدم جواب بدم، فقط یه صدایی از حنجره ام خارج شد شبیه:
– هوم!
– منم فکر می کنم خودش باشه. می رم بیرون، ولی همین دور و برا هستم. زود خبرم کن.
با استرس گوشی رو برداشتم و همینطور که دستم رو روی دهنی می ذاشتم گفتم:
– باشه …
سپیده از اتاق رفت بیرون. تماس رو وصل کرده بودم اما اونطرف خط جز صدای نفس هیچ صدایی به گوش نمی خورد. منم که کلا زبونم قفل شده بود، اولین کاری که کردم رفتم سمت در و برای اطمینان قفلش کردم. دوست نداشتم وسط حرف زدنم کسی مزاحم بشه. داریوش قصد حرف زدن نداشت، پس خودم با هزار زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– الو….
صدای نفس عمیقی هم از اون سمت خط شنیدم و بعد از چند ثانیه مکث:
– رزا … خودتی؟
بغض چنگ انداخت به گلوم ، صدای داریوشم بود. داریوش من حالش خوب بود و این برام از هر چیزی با ارزش تر بود! گفتم:
– سلام عزیز دلم. معلومه که خودمم! خوبی؟ تو که منو کشتی. من الان دو هفته اس که دارم دیوونه
می شم. باز کجا غیبت زد داریوش؟ چطور دلت می یاد با من اینجوری کنی؟ آخه این چه کاریه؟!!
چند لحظه صدایی نیومد و بعد صدای داریوش تو گوشی پیچید. اونم نه با لحن همیشگی. خشن بود و
بی حوصله:
– دیگه داری حوصله منو سر می بری. اَه!
با حیرت گفتم:
– چی؟
– همین که شنیدی!
به تته پته افتادم، یه لحظه شک کردم که خود داریوش باشه، گفتم:
– منظورت چیه داریوش؟
– اینقدر داریوش داریوش نکن. چته اینقدر به من زنگ می زنی؟ خوب اگه می خواستم که خودم بهت جواب
می دادم. همه جا رو تلفن کِش کردی که چی؟
با چشمایی گشاد شده گوشی رو جا به جا کردم و گفتم:
– داریوش تو چت شده؟
– من هیچیم نیست. سالم سالمم! این تویی که داری روانیم می کنی. بابا حالا من یه چیزی گفتم. توی زیگیل سفت چسبیدی؟
نفسم به سختی بالا می یومد. چرا قلبم طاقت سردی داریوش رو نداشت؟! چرا باور نمی کرد که خود داریوش داره با من اینطوری حرف می زنه؟!! هی کسی از درونم داد می کشید دروغه! این داریوش نیست! دروغه! به زور گفتم:
– یعنی چی داریوش؟
– ای بابا چقدر خنگی! هیچی بابا. تو جدی جدی فکر کردی که من می خوام باهات ازدواج کنم؟
زد زیر خنده و ادامه داد:
– کور خوندی خانوم کوچولو! من فقط برای چند روز شمال و کیش تو رو می خواستم که خوش باشم. دستت درد نکنه معشوقه خوبی بودی. زیاد هم جفتک نپروندی. در ضمن بذار به اطلاعت برسونم که تا چند هفته دیگه
می خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختری که از نجابت تکه! نه مثل تو که اینقدر راحت ولت می کردم همه چیزت رو به من واگذار می کردی!
حرفاش درست عین تیشه ای بود که به ریشه ام کوبیده بشه. چونه لرزونم نمی ذاشت درست حرف بزنم. دهنم که شور شد از خودم بدم اومد!! چرا داشتم گریه می کردم؟!! چـــــــرا؟ گفتم:
– ولی داریوش تو … تو عاشق من بودی. من به خاطر تو داشتم غرق می شدم. داریوش تو …
باز خندید، بریده، مقطع:
– هه هه چقدر ساده ای تو دختر! برای خودت می گم. خوب نیست اینقدر ساده باشی. مگه عقلمو از دست دادم که عاشق بشم؟ عاشق کی؟ عاشق یه دختر؟! اونم چه دختری؟!!! دختر زنی که بابامو به خاک سیاه نشوند؟ توام عین مامانتی! درست همون بلایی که مامانت سر بابام آورد رو من سر تو آرودم خانوم کوچولو! اونوقت بیام عاشقت بشم؟!! عمراً! می دونی چیه رزا؟ من توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا اینقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید! خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا. با این تفاوت که تو یه خورده سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جون کنم، ولی خوب فدای سرم ارزششو داشت. تو دختر خوشگل و تو دل برویی بودی. به من که خیلی حال داد. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بی آبروت کنم. اونجوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف … مریم داشت از دستم می رفت! برای اینکه مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین …
دنیا داشت دور سرم می چرخید! همه این کارا بازی بود؟!! همه اش بازی بود؟!! باورم نمی شد! نمی تونستم باور کنم!
قلبمو چنگ زدم، با عجز و به زور گفتم:
– داریوش این کارو با من نکن!
صداش خشن شد:
– برو بابا اینقدر این حرفا رو از اینو و اون شنیدم که دیگه برام تکراری شده. برو خوش باش! الکی هم غرورتو نشکن. دست از سر من بردار. برو دنبال زندگیت.
هق زدم:
– داریوش تو به خاطر من خیلی کارها کردی. حتی … حتی اشک ریختی … باورم نمی شه که تمامشون از روی دروغ و ریا باشه!
– باور کن … چون من بازیگر خوبی هستم. اصولاً دخترا دوست دارن یه پسر به خاطرشون اشک بریزه. ادای گریه رو درآوردن کار خیلی سختی هم نیست. برای کوبیدن تو بدتر از اینو هم می تونستم انجام بدم، ولی زود افتادی تو دام خانوم کوچولو.
نالیدم:
– خیلی نامردی. من می میرم!
چند لحظه سکوت شد، بعد از چند ثانیه که به نظر من قرنی گذشت صداشو که دیگه برام طنین خوشی نداشت و شبیه ناقوس مرگ بود رو شنیدم:
– بهتره نمیری و مثل من زندگیتو بکنی. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم. چون دیگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراری شدی! کارم باهات تموم شده! کاری نداری؟
همینطور که گوشی داشت از دستم سر می خورد نالیدم:
– برو … برو بمیر.
گوشی از دستم روی زمین افتاد. صدای سپیده رو از بیرون می شنیدم که صدام می کرد. نفسم بالا نمی یومد. مدام محتویات معده ام رو تا توی گلوم حس می کردم و وقتی می خواستم همه شو بالا بیارم دوباره برمی گشتن سر جاشون. جریان خونم انگاری برعکس شده بود. دستمو روی سینه ام گذاشتم و چند بار سعی کردم نفس بکشم اما فایده ای نداشت! هوایی برای تنفس نداشتم! باورم نمی شد به اون راحتی رو دست خورده باشم! اسیر یه توطئه شده باشم! باورم نمی شد! به طرف پنجره رفتم و بازش کردم بلکه هوای تازه حالم رو بهتر کنه، ولی فایده نداشت. هوا به من نمی رسید. انگار دور بود! خیلی دورتر از پنجره! خم شدم که خودمو به هوا برسونم، دست لرزونمو دراز کردم جلوتر از بدنم. می خواستم با دستم هوا برسونم به ریه هام! ولی نمی رسیدم. بدنم رو کامل بیرون کشیدم و بعد از حس رهایی، دیگه چیزی نفهمیدم.
****
همه جا تار بود. چیزی رو درست نمی دیدم. پاهام زق می زد. دست راستم خیلی درد می کرد. طوری تیر می کشید که دوست داشتم از اعماق وجودم جیغ بزنم! اما حتی انرژی برای جیغ زدنم نداشتم! سرم که دیگه در حال انفجار بود. تو اتاقی تنها خوابیده بودم. دیوارا سفید بودن. روی تخت بلندی دراز کشیده بودم. نکنه مرده بودم؟ نه زنده بودم! اگه مرده بودم، الان فرشته عذاب به ملاقاتم می یومد. منو توی قبر می ذاشتن نه توی یه اتاق سفید. شایدم تو بهشت بودم! دلم می خواست بخوابم. چیزی یادم نمی یومد. چرا اینجا بودم؟ توی این اتاق سفید بد بو چه غلطی می کردم؟ نکنه اینجا اتاق انتظار بهشته؟ نه بابا کسی که می ره بهشت که درد نداره! یعنی می شه که در اتاق باز بشه و عین توی فیلما یه نور شدید بیاد تو و بعد که چشمم به نور عادت می کنه ببینم که منظره خیلی قشنگی اونور دره؟ بعد برم وسط بهشت؟ چه افکاری داشتم! مرده بودم اما تو فکر فیلم هم بودم! این دیگه چه نوع مردنی بود؟ چشمام دوباره داشت سنگین می شد. گذاشتم پلکام بسته بشه، تا بلکه توی خواب بفهمم قضیه از چه قراره… انگار خیلی خسته بودم، چون دردم لحظه به لحظه کمتر شد و خیلی زود خوابم برد.
دوباره که چشم باز کردم، چیزی روی بینی ام قرار داشت. سرمو که رو به طاق قرار بود به سمت راست بر گردوندم. مامان رو با چشمای گریون دیدم که دستمو تو دستش گرفته و در حال زمزمه کردن حرف هائیه که من قادر به شنیدنش نبودم. بعد از اون خاله شیلا و سپیده و زن عمو گلرخ و زن عمو ناهید و صدف، دختر دایی و ایلناز و شیدا زن مهران و زندایی پروانه ایستاده بودن. چشمای همه از زور گریه سرخ و متورم بود. سپیده که وضعش از مامان هم بدتر بود. اینقدر صورتش و چشماش پف کرده بود که حاضرم قسم بخورم تا همین لحظه در حال گریه بوده. با بی حالی سرمو برگردوندم به سمت چپ. اولین کسایی که به چشمم اومدن، بابا و رضا و سام و ایلیا بودن که چشمای اونا هم سرخ سرخ بود. بعد از اونا هم مهران و دایی شهرام و دو تا عموها بودن. خیلی تشنه ام بود. به زور گفتم:
– آب.
رضا که از همه به من نزدیک تر بود گفت:
– الهی دورت بگردم خواهر گلم! نمی شه آب بخوری. غدقنه.
با التماس و صدایی گرفته گفتم:
– تو رو خدا تشنمه!
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای گریه مامان و سپیده بلند شد. درست مثل اینکه براشون روضه می خوندم. مامان با عجز گفت:
– رزا مامان الهی فدات بشم! الهی پیش مرگت بشم! تو برای چی رفتی روی پنجره؟ مامان تو که قصد خودکشی نداشتی؟ بگو به همه مامان! مگه تو چی کم داری؟
پنجره! هوا! نفس! سقوطم! وای خدا! وای خدایا! تازه یادم افتاد برای چه اومدم بیمارستان. صدای داریوش هنوز داشت توی گوشم زنگ می زد:
– توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا اینقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید. خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا با این تفاوت که تو یه خورده
سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جان کنم. ولی خوب فدای سرم ارزششو داشت. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بی آبروت کنم. اونجوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف … مریم داشت از دستم می رفت! برای اینکه مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین … دست از سر من بردار. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم چون دیگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراری شدی!