چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان تقاص / رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۲
کانال عاشقي

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۲

داریوش تا به حال به این قضیه فکر کردی که می شه با صبر به خیلی چیزا رسید.
– منظورت چیه؟
کنارش روی مبلی نشستم و در حالی که سیگار رو از دستش می گرفتم و لیوان شربت رو میون انگشتاش جا می دادم گفتم:
– از کجا معلوم که رزا به این زودی ها بعد از زدن حرفای تو بره شوهر کنه؟ شاید اونم به خاطر شکستی که
می خوره دیگه تن به ازدواج نده.
– خب؟
– اون وقت تو بعد از مدت چند سال شاید بتونی پدرت رو راضی کنی و باهاش ازدواج کنی.
دوباره پوزخندی زد و گفت:
– رویای خیلی شیرینیه ولی امکان نداره.
– برای چی امکان نداره؟
– برای اینکه با وجود حرفایی که قراره من به رزا بزنم اون دیگه حتی حاضر نمی شه به صورتم نگاه کنه، چه برسه به اینکه یه بار دیگه به درخواستم جواب مثبت بده.
– حالا حتماً واجبه که تو اینقدر شدید با رزا برخورد کنی؟
– مجبورم آرمین … من نمی خوام اون حتی یه درصد شک بکنه که من دارم اون حرفا رو الکی می زنم. نمی خوام بفهمه مجبور به زدن اون حرفا شدم، چون در این صورت …. نه آرمین نه نمی شه من مجبورم!
– خیلی خب ولی قطعاً رزا اگه یه روزی بفهمه تو برای چی اون حرفا رو بهش زدی به تو حق می ده و به سمتت برمی گرده.
– یکی از دلایل بابا برای رد رزا، ازدواج من با مریم دختر عموم بوده. حالا مجبورم بعد از جدا شدن از رزا با مریم ازدواج کنم، چون این خواست اونه.
کلمه جدایی رو چنان آهسته و با بغض ادا کرد و بعد از گفتن اون نفس عمیقی برای فرو دادن بغضش کشید که دلم ریش شد و به باعث و بانی جدایی اونا لعنت فرستادم. وسایلو جمع کردیم و به سمت اصفهان راه افتادیم. نزدیکای کرج رسیده بودیم که داریوش یهو گفت:
– آرمین بریم تهران.
با تعجب گفتم:
– هان؟!!
– برو اول تهران. خواهش می کنم برو تهران.
– واسه چی؟ ما که اونجا کاری نداریم.
– تو برو کاریت نباشه.
به ناچار وارد تهران شدم. داریوش تند تند آدرس می داد و من نمی دونستم چه قصدی داره. توی یکی از محله های بالا شهر جلوی خونه ای که درست شبیه یه قصر بود، گفت:
– وایسا.
ماشینو نگه داشتم و گفتم:
– اینجا کجاس داریوش؟
داریوش چند نفس عمیق کشید و در حالی که هوا رو با تموم وجود می بلعید گفت:
– آرمین بو رو حس نمی کنی؟
اون روز درست مثل خنگ ها شده بودم. با بی تفاوتی چند بار بو کشیدم و گفتم:
– نه چه بویی؟
– بوی عشقو حس نمی کنی؟
یهویی متوجه همه چیز شدم و با چشمایی گشاد شده گفتم:
– داریوش!! تو که نمی خوای بگی اینجا خونه رزا ایناس؟
چشماشو بست و در حالی که بو می کشید:
– درسته.
سریع پام رو روی پدال گاز فشار دادم و راه افتادم. داریوش دیگه توی حال خودش نبود. سرشو به گوشه صندلی تکیه داده بود و لباشو لبخند محوی پوشونده بود. با لحنی سرزنش بار گفتم:
– آخه پسر خوب نگفتی کسی ممکنه ما رو اینجا ببینه؟ اونوقت چی می شد؟ نترسیدی بابات بفهمه ما اومدیم اینجا و واسه رزا دردسر درست کنه؟
داریوش هیچی نمی گفت و فقط توی فکر بود. با سرعت به سمت اصفهان راندم و چند ساعت بعد توی شهر خودمون بودیم. جلوی در آپارتمانش پیاده شد و بی حرف رفت تو. منم به سمت خونه مون رفتم. تو قبول نکردی که به اصفهان بیای و همین باعث شد داریوش که امید به دیدنت داشت داغون تر بشه. واقعاً دیگه هیچی به زندگی پیوندش نمی داد. تا اینکه یه روز با هیجان باهام تماس گرفت و گفت تو اصفهانی! اینقدر هیجان داشت که درست نمی تونست حرف بزنه. حتی نتونست به من بگه که تو با پدرت اومدی. خیلی راحت آدرس هتلت رو پیدا کرد و به طرفت پر کشید. سر از پا نمی شناخت و دیوونه وار دور تو می چرخید. شب که تو رو به هتل
رسوند تا صبح جلوی در همون هتل کشیکتو کشید که مبادا کسی آزاری به تو برسونه. از آدامای باباش وحشت داشت. آخرین روزی که اومد دنبالت و با هم رفتین ناژنون رو حتماً یادته. بعد از رسوندنت دم هتل بهم زنگ زد و دوتایی اومدیم فرودگاه و از دور بدرقه ات کردیم. وقتی که رفتی و داریوش مطمئن شد که هواپیمات بلند شده سرش افتاد روی شونه ام. دستمو دور شونه اش انداختم و زمزمه کردم:
– محکم باش … اینا همه مشیت الهیه.
همین که این حرف از دهنم خارج شد بغضش ترکید. تا ساعت ها توی بغل من هق هق می کرد. اینقدر اشک ریخت تا رفتنت رو باور کرد. با هم از سالن فرودگاه خارج شدیم. پیش خودم فکر می کردم شاید اگه برای آخرین بار ندیده بودت راحت تر می تونست فراموشت کنه. یه هفته تموم حالت افسردگی شدید داشت و به یه گوشه زل می زد. چقدر برای غذا خوردن التماسش می کردم. در روز شاید فقط یه لقمه غذا می خورد. خاله هم همون زمانها بود که متوجه شد عشق داریوش به تو یه عشق دو روزه نیست. فهمید این عشق اینقدر تو رگ و پی پسرش ریشه کرده که هیچ جوری از بین نمی ره. من خودم همه قضیه رو برای اون تعریف کردم. از سیر تا پیاز. از عاشقی داریوش تا زمان جداییتون رو. رزا تو نگاه خاله یه چیز عجیب بود. هم خوشحال بود که این اتفاق افتاده و تو از پسرش دور شدی و هم از ناراحتی داریوش عذاب می کشید. واقعاً سر از احساس عجیب غریب اون در نمی آوردم. سعی می کرد هر روز به داریوش سر بزنه ولی هر بار که می دیدش با چشم گریون از پیشش می رفت. توی اون گیر و دار عمو خسرو هم مرتب پیغوم می فرستاد که داریوش خودشو برای ازدواج با مریم آماده کنه و داریوش هر بار با شنیدن این پیام حالش بدتر می شد. من تازه فهمیده بودم که توی اون دو سه روز شما دو نفر به هم محرم شده بودین و وقتی به داریوش توپیدم که چرا چنین معامله ای با تو کرده با عجز گفت:
– از زور خودخواهی … به خدا پشیمونم آرمینم. می خواستم رزامو حس کنم، می خواستم گرمای دستشو برای همیشه تو تنم ذخیره کنم و بعد از اون به هیچ زنی دست نزنم. می خواستم رزا هم منو همیشه به عنوان اولین مردی که نزدیکش شده به یاد بیاره … خیلی خودخواهم آرمین خودم می دونم … اما باور کن دست خودم نبود …
من نگران تو بودم که این جریان بیشتر باعث آسیبت بشه اما نمی شد هم به داریوش چیزی بگم! توی اون مدت با سپیده در تماس بودم. به اصرار خود داریوش قضیه اصلیو بهش نگفتم. فقط گفتم که داریوش پشیمون شده. سپیده چقدر گریه کرد و از من خواست اگه شده داریوشو بزنم تا سر عقل بیاد، ولی من بهش گفتم که هیچ کاری از دستم برنمی یاد و حقیقت هم همون بود. یه روز که به سپیده تلفن زدم از حرف زدنش فهمیدم که تو اونجایی. داریوش هم پیش من بود. از سپیده خواستم که چیزی به تو نگه تا موقعیتش جور بشه، ولی تو یه دفعه گوشی رو برداشتی. من اینقدر شوکه شده بودم که نمی دونستم باید چی بگم. صدای تو پر از نگرانی بود. مجبور شدم بگم داریوش سرما خورده و حالش خوب نیست تا کمی از نگرانی تو کم بشه بعد هم از دهنم در رفت و گفتم شب داریوش به تو زنگ می زنه.
تو هم با خوشحالی قطع کردی. داریوش با حیرت گفت:
– چرا گفتی شب بهش زنگ می زنم؟
عصبانی شدم و گفتم:
– داریوش بس کن دیگه … خب اگه می خوای کاری کنی ازت متنفر بشه همین امشب اینکارو بکن. اون دختر داره از نگرانی پر پر می زنه. تو خیلی بی انصافی اگه بخوای این قضیه رو کشش بدی و اونو توی آب نمک نگهش داری.
داریوش از کوره در رفت و گفت:
– من بی انصافم؟ چون دلم نمی یاد به عشقم بگم بازیچه ام بوده بی انصافم؟ چون زبونم نمی گرده که بگم دوسش ندارم بی انصافم؟ چون دارم براش می میرم بی انصافم؟
از حرف خودم پشیمان شدم و با ملایمت گفتم:
– خیلی خب خیلی خب باشه. آروم باش، ولی داریوش بهتره دیگه تمومش کنی. بذار اونم یه فکری به حال خودش بکنه. به خدا گناه داره!
داریوش سرشو محکم بین دستاش فشار داد و گفت:
– خیلی خب تمومش می کنم … همین امشب.
سپس از جا برخاست و فریاد کشید:
– همین امشب!
و بعد به سمت در رفت. گفتم:
– حالا کجا می ری؟
– باید اون هم ببینه. باید ببینه و دست از سر رزای من برداره.
می دونستم که منظورش از اون عمو خسروئه. دیگه حرفی نزدم و داریوش از خونه خارج شد.
به اینجا که رسید بازم آرمین سکوت کرد. از شنیدن این حرفا احساس می کردم وزنه ای سنگین روی سینه ام قرار گرفته. باورم نمی شد که همه اینها حقیقت داشته باشه. یعنی من در تموم این سالا اشتباه می کردم؟ یعنی داریوش همیشه عاشق من بوده؟ به خاطر خودم اون حرفها رو زده بود؟ داریوش اینقدر عذاب و رنج رو یک تنه تحمل کرده بود؟ با صدای آقای آریا نسب دوباره حواسم جمع شد:
– داریوش به من زنگ زد و گفت می خواد همه چیزو تموم کنه. گفت که حتماً باید تا قبل از ساعت هشت برم خونه. من هم از اینکه می دیدم سر عقل اومده خوشحال و راضی قبول کردم و کمی مونده به ساعت هشت به خونه رفتم، ولی با دیدن داریوش حسابی جا خوردم. باورم نمی شد این پسر همون پسر خودمه که روزی از دیدن قد و هیکل رعناش کیف می کردم. این پسری بود در خود فرو رفته و به شدت لاغر و رنجور. درست شبیه معتادها! سعی کردم خودمو نبازم و کنارش نشستم. داریوش بدون توجه به من تلفنو از روی دستگاه برداشت و گفت:
– تا چند لحظه دیگه به آرزوتون می رسین آقای آریا نسب.
بی توجه به لحن سردش، لبخند زدم و گفتم:
– بالاخره می فهمی که من صلاح تو رو می خوام.
داریوش بدون توجه به حرف من در حالی که دستاش واقعاً می لرزید شمارتو گرفت. تو گوشیو برداشتی و داریوش مشغول صحبت با تو شد. از همون لحظه اول صحبت با تو، دستش چنان دسته مبلو فشار می داد که نزدیک بود دسته مبل میون انگشتاش پودر بشه. با دست دیگه اش هم گوشی رو فشار می داد. باورم نمی شد که این قدر بد با تو صحبت کنه. تصور من این بود که اون با چندتا جمله عاشقونه رابطه رو تموم میکنه، ولی اینطور نبود. داریوش می خواست تو رو از خودش متنفر کنه. هر چه بیشتر می گذشت می دیدم که رنگ داریوش بیشتر می پره و لرزش دست و پاش بیشتر می شه. لباشو چنان روی هم فشار می داد که من به جای اون درد رو حس
می کردم. به آخر که رسید نمی دونم چی شد که داریوش از جا بلند شد و آروم صدات کرد:
– رزا …
چند لحظه بعد با صدای بلندتری فریاد کشید:
– رزا… رزا…
ولی مثل این که تو جواب نمی دادی و داریوش بیشتر فریاد می کشید. تا اینکه کسی گوشی رو برداشت و جواب داریوش رو داد و بعداً فهمیدم که اون شخص همین سپیده خانم بوده.
به اینجا که رسید آقای آریا نسب به سپیده نگاه کرد و لبخند تلخی زد.
سپیده در حالی که بازوهاش رو بین پنجه
هاش می فشرد گفت:
– اون روز وقتی داریوش تماس گرفت از اتاق رفتم بیرون، ولی پشت در اتاق گوش ایستادم، چون آرمین سفارش اکید کرده بود که حتی یه لحظه هم تنهات نذارم. علاوه بر اون خودمم نگرانت بودم. پشت در اتاق صداتو
می شنیدم که به داریوش چی می گفتی. وقتی گفتی برو بمیر، حس کردم مکالمه تموم شده. خواستم در اتاقو باز کنم و بیام تو ولی در قفل بود. خیلی نگرانت شدم. هر چی به در می زدم گوش نمی کردی. همون لحظه یکی از مستخدم ها داشت از جلوی در رد می شد. بهش گفتم درو بشکنه. اونم وقتی حال منو دید با یه حرکت در رو شکست. وارد اتاق شدم و دیدم تلفن روی تخت افتاده. تو هم نبودی! هر چی صدات می زدم جواب نمی دادی. صدای فریاد داریوش رو می شنیدم که با التماس از تو می خواست جواب بدی. هنوز هم عشق رو توی صداش حس می کردم و اون لحظه بود که فهمیدم داریوش هنوز هم تو رو دوست داره، ولی دلیل اینکه می خواست از تو جدا بشه رو نمی فهمیدم. گوشی رو برداشتم و گفتم:
– بله؟
داریوش با ترس گفت:
– سپیده تویی؟
– آره منم چی شده داریوش؟
– رزا کو؟ کجا رفت سپیده؟ حالش خوبه؟
– هنوز نمی دونم. فکر کنم رفته توی حموم.
– سپیده مواظبش باش.
– تو بهش چی گفتی داریوش؟
– حالا بعداً از آرمین بپرس. فقط نگو من هنوز هم دوسش دارم. نذار بفهمه. تورو خدا … این واسه خودش بهتره.
همین طور که داشتم با داریوش حرف می زدم دنبال تو هم می گشتم. با دیدن پنجره باز قلبم از حرکت ایستاد. دویدم جلوی پنجره و خم شدم به سمت پایین. ارتفاع زیاد نبود، ولی تو خودتو پرت کرده بودی پایین. دیدمت که افتادی روی چمن ها و باغبون ها دورتو گرفتند. دیگه نفهمیدم دارم چی کار می کنم. شروع کردم به جیغ کشیدن. داریوش که ترسیده بود مرتب صدام می زد:
– سپیده چی شده؟
میون هق هق گریه گفتم:
– رزا رو کشتی کثافت. نمی بخشمت … نمی بخشمت!
اومدم قطع کنم که صدای فریاد درد آلود داریوش مانعم شد:
– چی شده؟ رزای من چی شده؟ تو رو خدا سپیده! جون آرمین حرف بزن.
دلم براش سوخت. نمی تونستم بهش بگم چی شده. همینطور که داشتم می دویدم به سمت باغ، فقط گفتم:
– رزا حالش بهم خورده. دیگه قطع می کنم تا برسونمش بیمارستان خداحافظ.
وقتی رسیدم توی حیاط خاله و رضا هم اومده بودند و آمبولانس هم اومد. همه از من می پرسیدن چی شده و چرا تو افتادی؟ ولی من واقعاً نمی دونستم. برای همین هم درجوابشون فقط گریه کردم.
آقای آریا نسب گفت:
– وقتی گوشی رو قطع کرد نشست روی زمین و سرش رو بین دستاش گرفت. تصمیم گرفتم هیچ حرفی نزنم تا خودش به حرف بیاد. روی زمین دراز کشید و آرنجش رو مقابل صورتش گذاشت. به جرئت می تونم بگم یه ساعت تموم به همین صورت باقی مونده بود. کم کم نگرانش می شدم، چون هیچ صدایی ازش در نمی اومد و همینطور دراز کشیده بود. صداش زدم، ولی جواب نداد. کنارش روی زمین دو زانو نشستم. دستشو گرفتم تا از روی صورتش بردارم. دستش داغ داغ بود، اینقدر داغ که یه لحظه حس کردم سوختم! چشماش بسته بود. هر چی صداش زدم جواب نداد. تکونش دادم فایده ای نداشت. داشت توی تب می سوخت. سریع به آمبولانس زنگ زدم و داریوش به بیمارستان منتقل شد. اینقدر تبش بالا رفته بود که بیهوش شده بود. سه روز تموم توی بیمارستان بود و تبش حتی ذره ای پایین نیومده بود. دکترها خیلی نگران وضعیتش بودند. داریوش هذیون
می گفت و فقط تو رو می خواست. کیمیا چند بار بر خلاف میل من می خواست با تو تماس بگیره که هر بار فهمیدم و نگذاشتم. دیگه پای جون پسرش وسط بود و احساس خودش براش مهم نبود. دکترها هم همه از من
می خواستند که تو رو خبر کنم. اونا می گفتن تا وقتی رزا نیاد بالای سرش وضع همینه چون تبش عصبیه. آرمین رو خبر کردم و آرمین سریع خودشو رسوند. با دیدن آرمین و صحبت هایی که اون آروم آروم در گوشش زمزمه می کرد کمی بهتر شد و بعد از یک هفته موندن توی بیمارستان بالاخره تبش پایین اومد و مرخص شد، ولی هنوزم مریض بود و یه کمی تب داشت. هفته دوم که توی خونه بود نه چیزی می خورد و نه حرفی می زد. مریم به اصرار من اونجا اومده بود. می خواستم داریوش به حضور اون کم کم عادت کنه. الان که فکر می کنم می بینم من واقعاً جهنم رو برای داریوش آورده بودم روی زمین. از تو جداش کرده بودم و تازه کسی رو که توی اون لحظات مطمئناً باعث عذابش بود رو آورده بودم بالای سرش برای پرستاریش! داریوش حتی کلمه ای از تو حرف نمی زد و فقط به گوشه ای خیره می شد.
مریم از اون همه افسردگی کلافه شده بود و از من می پرسید:
– عمو این اون داریوشی نیست که من می شناختم! چرا این شکلی شده؟
منم بهونه ای الکی آوردم و گفتم:
– عمو، داریوش از بچگیش همیشه بعد از مریضی هاش افسردگی می گرفت و فکر می کرد دیگه دنیا به آخر رسیده. حالا هم واسه همینه، تو نگران نباش. خودش خوب می شه.
و مریم اون روزای سخت از داریوش پرستاری کرد. یه روز گوشی داریوش زنگ خورد. البته بعد از خیلی وقت که خاموش بود و تازه روشنش کرده بودیم! مریم با تردید رو به داریوش گفت:
– جواب نمی دی؟
داریوش هیچ عکس العملی نشون نداد. مریم هم خودش به سمت گوشی رفت و جواب داد، ولی هر چی گفت الو کسی جواب نداد. من پرسیدم:
– مریم جون کیه عمو؟
قبل از اینکه مریم جوابی بده شخص پشت خط چیزی گفت و قطع کرد. مریم چند بار الو الو کرد و سپس گوشی رو گذاشت. پرسیدم:
– کی بود؟
مریم که لباشو از تعجب غنچه کرده بود گفت:
– والا نمی دونم … داریوش این خانومه کی بود که منو می شناخت؟
با تعجب پرسیدم:
– تو رو می شناخت؟ مگه چی گفت؟
داریوش هم بعد از این همه وقت عکس العمل نشون داد و سرش رو به سمت مریم برگردوند. مریم گفت:
– نمی دونم کی بود، ولی صداش خیلی بغض داشت! بعدش هم گفت هیچ وقت نمی بخشمت مریم خانم … مگه من چی کارش کردم؟ این کی بود داریوش؟
داریوش مثل فنر از جا پرید و گوشی رو از مریم قاپ زد و به شماره خیره شد، ولی لحظه ای بعد صورتش در هم فرو رفت و دوباره روی تخت افتاد. مریم گفت:
– آخه این کی بود که منو می شناخت؟ چرا منو نمی بخشه؟
داریوش بعد از مدت ها لب باز کرد و زمزمه وار گفت:
– به زودی می فهمی!
مریم هم دیگه اصراری نکرد. اون روز گذشت، آرمین می خواست بره خواستگاری سپیده و قبلش از داریوش اجازه گرفت. انگار داریوش رو عزادار می دونست و حالا می خواست برای شادی کردنش از اون اجازه بگیره و بهش احترام بذاره. اون روز که آرمین اومد دیدینش داریوش اومده بود خونه ما برای برداشتن یه سری وسایلش، عادت کرده بود بیشتر وقتش رو توی آپارتمان خودش باشه، وقتی آرمین ازش اجازه گرفت، داریوش با لبخندی تلخ بهش گفت:
– برو خوشحالم که تو به آرزوت می رسی. من دارم چوب کارایی که کردم رو می خورم. آه دخترایی که به من وابسته شدن و من ولشون کردم منو گرفته. وگرنه منم به عزیز دلم می رسیدم. نه اینکه دور از اون مثل تشنه ای دور از آب له له بزنم!
آرمین با قیافه ای گرفته از خونه ما خارج شد. داریوش هم پشت سرش سریع رفت خونه خودش، چند روز بعد از طریق کیمیا برای داریوش پیام فرستادم که حاضر باشه ما هم کم کم بریم خواستگاری مریم، ولی داریوش ازم یه کم زمان خواست تا با خودش کنار بیاد. چهار ماه از جدایی شما دو تا می گذشت، ولی داریوش هیچ فرقی نکرده بود. یه روز من و کیمیا رفته بودیم خونه داریوش، هفته ای یه بار می رفتم اونجا سرکشی که مزمئن باشم خبری نیست، همون روز آرمین زنگ زد که داریوش رو برای نامزدیش دعوت کنه. من که کلا به داریوش شک داشتم از توی پذیرایی تلفن رو برداشم و یواشکی به حرفاشون گوش کردم. می خواستم مطمئن بشم تو نیستی … مکالمه شون خوب یادمه:
– داریوش دیگه سفارش نکنم ها حتماً می یاین.
– آرمین جان اگه نیومدم از دستم ناراحت نشو.
– بیخود می کنی! از دستت ناراحت که می شم هیچی، دیگه هیچ وقت اسمتو هم نمی یارم.
داریوش با عجز گفت:
– آرمین من روم نمی شه به چشمای رزا نگاه کنم، اونوقت چطور می تونم بیام؟ جدای از خجالت آخه مگه دلشو دارم که بیام ببینمش؟ مگه می شه رزا رو دید و نخواستش؟ مگه می تونم ببینمش و جلوی خودمو بگیرم که نگم عاشقشم؟ آرمین من از روبرو شدن با رزا وحشت دارم. اینو بفهم!
آرمین لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
– بالاخره که چی؟ باید بیای و باهاش روبرو بشی. هر دوتون باید واقعیت رو قبول کنین.
داریوش با بغض گفت:
– فکر نکنم جرئت این کارو داشته باشم.
– غلط می کنی!
– خیلی خب ببینم چی می شه.
– قول بده.
داریوش پوزخندی زد و گفت:
– به قولای من دیگه اعتباری نیست. یه بار هم به رزا قول دادم که هر طور شده به هم می رسیم، ولی دیدی که نشد و من بد قول شدم. حالا چطور می تونم به تو قول بدم؟
– این دو تا قضیه هیچ ربطی بهم ندارن. تو مجبور شدی رزا رو ول کنی، وگرنه مرض که نداشتی.
– خیلی خب آرمین جان اگه این تو رو راضی می کنه، چشم قول می دم که بیام. خوبه؟
– آفرین پس منتظرتم.
– چشم.
– خداحافظ
– خداحافظ
بعد از قطع مکالمه من هم گوشی رو گذاشتم. دلم به حال داریوش می سوخت، ولی از طرفی نمی خواستم به هیچ وجه اجازه بدم که اون با دختر فرهاد ازدواج کنه. اسم فرهاد و شکیلا برام کابوس بود. از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون چندان بدم هم نمی یومد که داریوش حرفمو جدی نگیره و به طرفت بیاد تا داغت رو برای همیشه به دل شکیلا بذارم و کمی آتیش کینه ام رو سرد کنم. واقعاً اون موقع ها چشمام کور شده بود.
شرم توی چشماش بیداد می کرد وقتی اینا رو می گفت! نمی دونم چرا ازش بیزار نبودم، بیشتر دلم براش می سوخت. وقتی آقای آریا نسب سکوت کرد، آرمین ادامه داد:
– روز نامزدی، داریوش با خاله کیمیا اومدن. داریوش یه کم بهتر از آخرین روزی شده بود که دیده بودمش و فهمیدم که به خودش رسیده تا تو بویی از قضیه نبری. تو و سپیده رفته بودین آرایشگاه. من اول خبر تصادف الکیم رو به تو دادم و بعد هم به داریوش و ازش خواستم که دنبال شما بیاد. داریوش با حیرت و کمی خشمگین گفت:
– زده به سرت پسر؟ من می گم روم نمی شه توی چشماش نگاه کنم و می خوام امشب هر طوری که شده خودمو ازش پنهان کنم. اونوقت تو می گی برم دنبالشون آرایشگاه؟
– داریوش جان باور کن مجبور شدم از تو بخوام. همه گرفتارن. خودم هم که اینجوری شدم. تو رو خدا برو دیگه.
برای اینکه فرصت مخالفت پیدا نکنه سریع خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. نمی دونم چرا می خواستم شما دونفر رو بهم نزدیک کنم. شاید به خاطر اصرارهای سپیده بود. قضیه رو کامل برای سپیده گفته بودم و اون که باورش نمی شد عمو خسرو راست گفته باشه، از من خواست برای بار آخر شانس خودمون رو امتحان کنیم و با روبرو کردن شما دونفر با هم مهر و عشق رو تو دلتون زنده کنیم تا بلکه دوباره به هم جذب بشید و با نیروی عشق عمو خسرو رو کنار بزنین. منم خام شدم و قبول کردم. ولی با اتفاقایی که بعدش افتاد مثل سگ پشیمون شدم… داریوش دنبال شما اومد و به خونه رسوندتون. وقتی یه کم سرم خلوت تر شد ازش پرسیدم:
– خب چی شد؟ خوردت؟
داریوش با خشم و ناراحتی گفت:
– هیچ وقت نمی بخشمت که منو مجبور به این کار کردی. زجر آور ترین لحظات عمرم رو سپری کردم!
حقیقت رو از نگاش می خوندم. فهمیدم نقشه من و سپیده نگرفته و برعکس داریوش بدتر شده. از داریوش عذر خواهی کردم و پیش سپیده برگشتم، ولی همه حواسم پیش داریوش بود. وقتی تو با باربد گرم گرفتی و بعد هم رقصیدی، داریوش حتی لحظه ای سرش رو بالا نیاورد. چون طاقت دیدن این صحنه رو نداشت. از خودم برای اون همه اصراری که به اون کرده بودم تا بیاد متنفر شدم! اون واقعاً داشت زجر می کشید. به تو هم نمی شد خرده بگیریم! آدم بودی تا کی می تونستی عزادار عشق داریوش بمونی؟! بعد اینکه از باربد جدا شدی، ایلیا به سمتت اومد و نفهمیدم چی شد که با هم به باغ رفتین. دیدم که داریوش سریع پشت سرتون از در خارج شد. نگران شدم و منم پشت پنجره اومدم تا ببینم چی شده که دیدم ایلیا با لب و لوچه ای آویزون به داخل برگشت و داریوش مشغول صحبت با توئه. خیلی خوشحال شدم. سپیده رو صدا زدم تا اونم این صحنه رو ببینه، ولی هنوز سپیده کنار پنجره نیومده بود که تو با صورتی برافروخته برگشتی تو. سپیده با نگرانی گفت:
– یعنی چی شده؟
خواست کنار تو بیاد که نذاشتم و گفتم:
– بذار فعلاً تنها باشه. بعداً ازش بپرس چی شده.
سپیده هم قبول کرد و گفت:
– باشه، ولی امیدوارم به خیر گذشته باشه …
هنوز حرف کامل از دهانش خارج نشده بود که صدای جیغ بلند شد. پریدم پشت پنجره و …
این جا خودم به حرف اومدم و گفتم:
– رضا اون شب به من گفت داریوش سرش درد گرفته و بیهوش شده. یعنی یه حمله عصبی بوده.
آرمین با صدایی بغض آلود گفت:
– رضا دروغ گفت!
باز چشمام گرد شد و گفتم:
– چی؟!
– ما ازش خواستیم که واقعیت رو نگه چون … اون شب بعد از حرفای تو داریوش یه چاقوی بزرگ رو تا دسته توی شکمش فرو می کنه!
دیگه طاقت نیاوردم و با گریه جیغ کشیدم:
– چی؟ دروغ می گی آرمین! تو رو خدا بگو که دروغ می گی.
مریم و سپیده درحالی که گریه می کردند منو محکم گرفتن و دعوت به آرامشم کردن. آرمین در حالی که صداش می لرزید گفت:
– اون شب بعد از حرفایی که تو به داریوش می زنی مصمم می شه تا تصمیمش رو عملی کنه. البته این تصمیمو از خیلی وقت قبل گرفته بود. برای همینم تو ازدواج با مریم تعلل می کرد تا موقعیتش جور بشه و خودش رو از بین ببره، ولی اون شب دیگه تحمل نکرد. به خصوص که ما بهش نگفته بودیم بعد از تلفنی که به تو زده دقیقاً چه اتفاقی برای تو افتاده. اما تو اون شب همه چیز رو بهش گفتی. خدا رو شکر که به خاطر لرزش دستش چاقو رو نتونسته بود بکنه توی قلبش! خودش بعداً بهم گفت که قصد داشته قلبشو هدف بگیره. سریع رسوندیمش بیمارستان. حالش خیلی وخیم بود، ولی برای اینکه زود رسوندیمش بیمارستان خطر رفع شد و زنده موند. خدا شاهده که چقدر از دست خودم عصبانی بودم. داریوش تو موقعیت خیلی بدی بود. تو رو از دست داده بود. پدرش مدام برای ازدواج اون پافشاری می کرد. تو رو با کس دیگه دیده بود. این همه رنج فیل رو از پا می انداخت. داریوش باز هم خوب دووم آورده بود. من نباید یک لحظه هم ازش غفلت می کردم. باید بیشتر مراقبش می موندم. بعد از یک هفته وقتی تونست حرف بزنه فقط به من گفت:
– کارت بی فایده بود. من بازم شانسمو برای مردن امتحان می کنم.
از دستش عصبانی شدم و با فریاد گفتم:
– تو یه آدم ضعیفی تو یه احمقی … اگه … اگه فقط یه ذره جرئت داشتی و آدم بودی دست به این کار نمی زدی. می خوای چی رو ثابت کنی؟ این که خیلی عاشقی؟
داریوش تمام لحظه فقط با فک منقبض شده به روبه رو خیره شده و هیچ حرفی نزد. خاله کیمیا که از وقتی داریوش تب کرده بود توی جبهه تو اومده بود و می خواست هر طور شده شما رو به هم برسونه اون شب با خیال اینکه وقتی عمو خسرو بفهمه داریوش دست به خودکشی زده از خر شیطون پیاده می شه و دست از لجاجت بر
می داره خیلی سریع خبرش کرد. عمو هم فوری خودش رو رسوند و وقتی با چشم خودش وضعیت داریوش رو دید سکوت کرد و هیچی نگفت. ما همه فکر می کردیم سکوت کرده تا وقتی داریوش بهوش اومد به خودش بگه که با ازدواج اون و تو موافقه و از همین لحاظ خیلی خوشحال بودیم، ولی واقعاً اشتباه فکر می کردیم.
میون حرف آرمین پریدم و در حالی که به شدت می گریستم، گفتم:
– رضا چی؟ اونم فهمید؟
– آره رضا هم اون شب اومد بیمارستان و وقتی وضعیت داریوش رو دید از من پرسید که قضیه از چه قراره؟ من هم به شرط اینکه به تو حرفی نزنه همه چیز رو براش توضیح دادم. رضا اون شب چقدر برای تو و داریوش و عشقی که بینتون بود گریه کرد! اصلاً باورش نمی شد که پدر داریوش چنین حرف هایی زده باشه، ولی من با شناختی که از عمو خسرو داشتم گفتم که اگه حرفی بزنه تا آخر روش می ایسته. رضا اون شب طرفدار پر و پا قرص داریوش شد و گفت تا وقتی آبها از آسیاب بیفته به تو اجازه ازدواج نمی ده و تموم خواستگارهات رو یه جوری دست به سر
می کنه. اون قسم خورد که تا پای جونش می ایسته تا تو و داریوش به هم برسید، ولی قرار شد که هیچ حرفی به تو نزنه.
تازه رفتارای رضا برام معنی پیدا می کردن.
سریع پرسیدم:
– خب بعدش چی شد؟
– وقتی داریوش بیدار شد عمو خسرو رفت توی اتاقش. من هم از ترس اینکه اتفاقی بیفته دنبالش رفتم. دیگه برام مهم نبود که عمو از حضور من ناراحت بشه. فقط داریوش برام مهم بود. عمو هم بی توجه به حضور من گفت:
– ببین آقا داریوش اومدم یه چیزی بگم و برگردم اصفهان. پس خوب گوش بده که حرفم رو دوبار نمی زنم. تو به خاطر اون دختره داشتی خودتو به کشتن می دادی؟ آره؟ حالا فکر کردی من اگه پسرم رو به خاطر دختر فرهاد از دست بدم ساکت می شینم؟ نمی ذارم حتی یه روز دختر اون بیشتر از تو نفس بکشه. این دیگه به خاطر سر عقل آوردن تو نیست، به خاطر دل خودمه. اگه تو رو از دست بدم ازشون انتقام می گیرم! شیرفهم شد یا نه؟
داریوش با چشمای گشاد شده به عمو نگاه می کرد. واقعاً نمی دونست باید چی کار کنه، ولی همین که عمو از اتاق خارج شد، داریوش گلدون کنار دستش رو برداشت و پرت کرد به سمت در. گلدون محکم خورد به در و هزار تکه شد. داریوش سرش رو رو به آسمون بلند کرد و نعره کشید:
– ای خــــــــــدا …
خواست سرمشو از دستش خارج کنه. در همون حال از روی تخت بلند شد. سریع به طرفش رفتم و در حالی که سعی می کردم نذارم بلند بشه، دستش رو هم گرفتم و زنگ پرستار رو به صدا در آوردم. هم زمان با پرستار، رضا و سپیده و خاله کیمیا هم داخل شدند. همه سعی می کردیم داریوش رو روی تخت نگه داریم، ولی داریوش
بی توجه به ما فقط دست و پا می زد و تقلا می کرد که بلند بشه. در همین گیر و دار بخیه هاش هم پاره شد و لباسش پر از خون شد. پرستار ترسید و سریع از اتاق خارج شد. خاله کیمیا هم وحشت زده غش کرد و سپیده به سمت اون رفت. من در حالی که اشک می ریختم، به داریوش التماس می کردم آروم باشه. دکتر به همراه دو پرستار وارد اتاق شدند. سریع سرنگی زیر پوستش فرو کرد که باعث شد دست از تلاش برداره و بی حال روی تخت بیفته. دکتر از ما خواست از اتاق خارج بشیم تا خودش بخیه و پانسمان رو عوض کنه. من و رضا با چشم گریون از اتاق خارج شدیم. سپیده هم خاله کیمیا رو آورد. رضا پرسید:
– مگه باباش چی بهش گفت که اینجوری کرد؟
حرف های عمو رو مو به مو برای رضا بازگو کردم. رضا با درد چشماش رو بست و گفت:
– ای خدا! آخه این همه ظلم؟
– این پوله که بعضی آدما رو به این تفکر می اندازه که هر کاری بخوان می تونن انجام بدن … هر چی می کشیم از این پول لعنتیه.
– رزا فقط می تونه با داریوش خوشبخت بشه چون هیچ کس توی این دنیای کثیف پیدا نمی شه که بتونه کسی رو این همه دوست داشته باشه!
داریوش از بیمارستان مرخص شد و با خاله کیمیا به اصفهان برگشت. منم چند روزی پیش سپیده موندم و بعدش برگشتم. همین که برگشتم اول از همه با داریوش تماس گرفتم و داریوش خواست که به پاتوق برم. سر همون میز همیشگی نشسته بود. کنارش نشستم و سلام کردم. سرش رو بالا آورد و با لبخندی معصومانه سلام کرد. سر شونه اش زدم و گفتم:
– حالت چطوره؟ بخیه هات خوبه؟
– آره دیروز کشیدمشون.
– اون وقت اینقدر زود راه افتادی توی کوچه خیابون؟ خب دو روز توی خونه می خوابیدی تا کامل خوب بشی.
– خوبم. یعنی اگه به اینی که من هستم بشه گفت خوب.
– خیلی خب باز دوباره بقچه غم بغل نکن بگو ببینم چته؟ من برای سنگ صبور شدن آماده ام.
– تو همیشه سنگ صبور خوبی بودی و هستی.
– حرفتو بزن داریوش.
لبخندی زد که از هزار بار گریه بدتر بود و گفت:
– اگه بگم خنده ات می گیره.
– بگو دیگه … اَه
– امشب قراره بریم خواستگاری.
چنان از روی صندلی بلند شدم که صندلی پرید عقب:
– چی؟!
– تعجب کردی؟ خودم هم خنده ام می گیره، ولی مجبورم … فعلاً که بابا نقطه ضعف گیر آورده و هی می تازونه. باز هم به وسیله رزا تهدیدم کرده. همون حرفای همیشگی.
– مریم؟
– می خوای بری؟
– مجبورم! فقط به خاطر اینکه بابا کاری به کار رزا نداشته باشه … من دیگه مهم نیستم … من مردم. اینی که جلوی روته فقط جسممه بذار اونم نصیب…
به اینجا که رسید بغض گلوشو فشار داد و دیگه حرفی نزد. سرم رو بین دستهام گرفتم و گفتم:
– ولی با اینکار تو همه امیدها به آخر می رسه.
با کلافگی توی موهاش چنگ زد و گفت:
– از اولش هم امیدی نبود. من می دونستم آخرش همونی می شه که بابا می خواد. فقط آرمین تو رو خدایی که
می پرستی قسمت می دم حواست به رزا باشه. خیلی هواشو داشته باش. اون امسال کنکور داره….
بی هوا گفتم:
– نگران اون نباش اینطور که رضا می گفت باربد کمکش می کنه.
رنگ داریوش سرخ شد و با رگی متورم گفت:
– کی؟!
– چته؟ غیرتی شدی؟ باربد، برادر مهستی، نامزد رضاس.
– همون که شب نامزدیت با رزای من بود؟
– آره همون.
– کثافت! اون لیاقت نداره کفشای رزای منو واکس بزنه! چه برسه به اینکه توی چشمای نازش نگاه کنه و بخواد بهش درس بده. پسره عوضی!
خنده ام گرفت و گفتم:
– آقا داریوش باربد ایرادی نداره. ایراد از توئه که نمی تونی کسی رو کنار رزا تحمل کنی … اگه یه روزی بخواد ازدواج کنه چی کار می کنی؟
رنگش پرید. انگار تا به حال به این قضیه فکر نکرده بود. زیر لب زمزمه کرد:
– ازدواج؟
– خب آره … مگه اون حق نداره ازدواج کنه؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
– مگه رز چند سالشه؟ ازدواج واسه اون خیلی زوده. اون باید دانشگاه بره. می خواست دکتر بشه. نه … نه اون حالا حالا ها وقت داره. هیچ نامردی حق نداره رزا رو … نه ….
– خیلی خب حالا جو گیر نشو. فعلاً که خبری نیست.
چند لحظه سکوت کرد، بعدش یهو به حرف اومد و با نگرانی گفت:
– ببینم رضا هم اونجاهایی که رزا با این پسره کلاس داره می ره یا نه؟ ولش می کنه به امان خدا؟
– نمی دونم، ولی فکر کنم مهستی باشه.
داریوش که منطقش به کل از کار افتاده و افکار بچه گانه ذهنش رو می جویدند گفت:
– یعنی این رضای بی غیرت خواهرش رو ول می کنه پیش یه پسر مجرد؟
– اِ بی غیرت یعنی چه؟ اونا به رزا اعتماد دارن!
– به اون پسره چی؟
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. با اینکه دلم برای داریوش می سوخت، زدم زیر خنده و گفتم:
– بابا بیخیال! پسره گانگستر که نیست. اتفاقاً پسر خیلی خوبیه. از جون و دل داره برای رزا مایه می ذاره. با اینکه رشته اش هم با رزا یکی نبوده، ولی داره کمکش می کنه.
– چرا سام کمکش نمی کنه؟ سام که رشته اش تجربی بوده.
– وای داریوش بس کن بابا من از کجا بدونم؟
یه دفعه داریوش به خودش اومد و در حالی که دوباره موهاشو با کلافگی چنگ می زد، لبخند تلخی زد و گفت:
– فکر کنم زده به سرم. یکی بگه آخه به تو چه؟ رزا دیگه زندگیش به من ربطی نداره. اون مختاره هر کاری که
می خواد انجام بده. این منم که باید بسوزم.
– لازم نیست بسوزی، شما دیگه بچسب به زندگی خودت که قراره از امشب نسبت به شخص دیگه ای متعهد بشی.
– آرمین دعا کن مریم بگه نه. اگه اون قبول نکنه، من دیگه زیر بار زن گرفتن نمی رم.
– فکر نکنم بگه نه. آخه دیگه چی می خواد؟ تو هم خوشگلی، هم پولداری، هم دکتری … راستی گفتم دکتر، مطبو چی کار کردی؟
– هیچی همینطور مونده. خیلی وقته درشو باز نکردم.
گوشیش زنگ خورد. با دیدن شماره ابروهاش در هم گره خورد و جواب داد:
– بله؟
– …
– باشه می یام الان.
– …
– چشم .
– …
– خداحافظ.
گوشی رو قطع کرد و پرت کرد روی میز. پرسیدم:
– کی بود داریوش؟
– بابا بود. می خواست ببینه کت و شلوارها رو از خشک شوئی گرفتم یا نه.
– پاشو برو تو لباسا رو بگیر من هم دیگه برم خونه. مامان نگرانم می شه.
آه سنگینی از سینه بیرون داد و از جا بلند شد. گفتم:
– مواظب خودتم باش.
– ok کاری نداری؟
– نه برو به سلامت.
همینطور که عینک دودیشو به چشم می زد گفت:
– خداحافظ
– خداحافظ
از پشت سر که نگاهش کردم واقعاً به قدرت خدا پی بردم. قد بلند و خوش هیکل! با اینکه لاغر شده بود، ولی هنوز هم خیلی خوش هیکل بود. موهای پریشان طلایی رنگش خودشون رو به رخ خورشید می کشیدند. ریش طلایی رنگی هم روی صورتش بود که زیبایی اش رو نه تنها کمتر نمی کرد، بلکه بیشتر هم می کرد. منم از جا بلند شدم و به سمت خونه رفتم. در حالی که تو دلم به خاطر عشق با شکوه داریوش و رزا خون گریه می کردم.
آرمین سکوت کرد و مریم گفت:
– فکر می کنم از اینجا به بعدش نوبت من باشه چون دیگه بقیه اش من همراه داریوش بودم…
سپس رو به آقای آریا نسب کرد و گفت:
– عمو اگه اجازه بدین می خوام بقیه رو به تنهایی واسه رزا جان تعریف کنم.
– چرا عمو مگه ما غریبه هستیم؟
– نه عمو این چه حرفیه، ولی من اینطوری راحت تر هستم.
– خیلی خب هر جور راحتی. می تونی رزا خانومو ببری توی یکی از اتاق های بالا.
– نه عمو می ریم توی زیر زمین.
– چی؟! زیر زمین؟
– آره عمو توی گالری داریوش.
– ولی در اونجا که همیشه بسته است. کلیدش هم دست خود داریوشه. من هم تا حالا نتونستم قدم به اونجا بذارم.
– من کلیدش رو دارم عمو و خیلی دوست دارم رزا هم اونجا رو ببینه.
– خیلی خب هر طور دوست داری.
مریم از جا بلند شد و دست منو گرفت و گفت:
– با من بیا.
از جا بلند شدم و با تردید به سپیده نگاه کردم. مریم که متوجه نگاه من شده بود، رو به سپیده گفت:
– تو هم اگه دوست داشته باشی می تونی با ما بیای.
سپیده خندید و گفت:
– والا دوست که دارم و اگه دکتر راه رفتن و بالا پایین رفتن از پله رو واسم غدقن نکرده بود، حتماً میومدم. چون فضولیم بدجوری درد گرفته، ولی شرمنده نمی تونم بیام.
مریم خنده اش گرفت و گفت:
– پس چند دقیقه ما رو ببخشین.
همراه مریم راهی زیر زمین شدم. همه بدنم می لرزید، چیزایی که شنیده بودم ماواری تصورم بودن و قلبم رو به تلاطم انداخته بودن. راه پله با فشار دادن یک کلید برق نورانی شد و ما به راحتی پایین رفتیم. مریم دست توی جیبش کرد و دسته کلیدش رو خارج کرد. با کلید کوچیکی در چوبی خوش رنگ زیر زمین رو باز کرد. فکر می کردم الان بوی نا خفه ام می کنه. اما همین که در باز شد بوی عطرم به شدت توی دماغم خورد. خیلی تعجب کردم که چرا این زیر زمین بوی منو می ده! ولی ترجیح دادم هیچی نپرسم! اینقدر چیز عجیب و غریب شنیده بودم که این توی اونا گم بود. مریم جلوتر از من وارد شد و کلیدای برق رو فشار داد. زیر زمین غرق در نور شد کف زمین با سرامیک های مشکی رنگ فرش شده بود. دیوارها با کاغذ دیواری برجسته به رنگ سبز زمردی پوشیده شده بود و برق می زد. از یک راهروی کوچک گذشتیم و به یک سالن بزرگ رسیدیم. هنوز وارد سالن نشده بودم که مریم گفت:
– خودتو آماده کن الان با زیباترین شاهکارهای خلقت روبرو می شی.
نفس عمیقی کشیدم و با کنجکاوی وارد سالن شدم. باورم نمی شد، ولی حقیقت داشت. حقیقتی شیرین که تاییدکننده تمام حرفایی بود که بالا شنیده بودم! تمام دیوارا با تابلوهایی از چهره من پر شده بود. مریم به سمتم چرخید و وقتی چشمای گردم رو دید گفت:
– نمی دونم می دونستی یا نه! نقاشی داریوش حرف نداره … اینا همه اش کار خودشه، الان چند ساله که جز چهره تو هیچی نکشیده!
بهت زده توی سالن راه افتادم و مشغول تماشای تابلوها شدم! تاریخ های متفاوتی زیرش حک شده بود. تمامی صحنه های شمال ،کیش و اصفهان کشیده شده بود. رزا توی هجده سالگی همه جای اون زیر زمین به چشم می خورد! یکی از تابلوها که بزرگ ترین تابلو هم به حساب می یومد نقشی از چشمام بود. یک جفت چشم سبز رنگ که زیرچشمی به جلو نگاه می کرد. فقط یکی از تابلوها بود که نقشی از من و داریوش رو در کنار هم داشت. اونم تداعی کننده اون شب مهمونی بود. همون شبی که من با آرمین رقصیدم و بعدش داریوش از خود بیخود جلوی پام زانو زد و ستایشم کرد … مریمم کنارم ایستاد و به اون تابلو خیره شد. زمزمه کرد:
– وقتی این تابلو رو دیدم تازه فهمیدم که همه چیزم رو به تو باختم. همه چیزم رو…
با چشمانی مشتاق برای شنیدن ادامه حرف هاش بهش زل زدم.
مریم روی یه صندلی نشست و در حالی که منو هم به نشستن دعوت می کرد گفت:
– داریوش اومد خواستگاری من. با یک دست کت و شلوار مشکی، پیراهن مشکی و کروات مشکی! سر تا پا مشکی پوش بود، ولی خوب به خاطر زیبایی بیش از اندازه اش کسی توی لباس پوشیدن به اون خرده نمی گرفت. حتی اگه گونی هم می پوشید بازم شیک پوش و خوشگل بود. از وقتی که خودم رو می شناختم اونو دوست داشتم. البته نه فقط من که همه دخترهای فامیل عاشق و واله اش بودند و من چقدر خوشحال بودم که اون منو برای ازدواج انتخاب کرده. از اول مراسم خواستگاری تا آخرش سرش پایین بود و با ناخنای دستش بازی می کرد. همه
می دونستیم که داریوش پسر دختر بازیه، ولی از طرفی بابا می گفت ذاتش خراب نیست. اگه کمی هم شیطونی
می کنه وقتی بره سر خونه و زندگی خودش، پسر سر به راه و آرومی می شه. بزرگترها حرفای معمولی رو زدند تا اینکه حرف کشیده شد به موضوع اصلی. عمو از من و داریوش خواست که به اتاق من بریم و با هم حرفامونو بزنیم. داریوش از جا بلند شد و من هم بلند شدم و راه افتادیم. توی اتاقم خیلی معذب لب تخت نشست. من هم روی صندلی جلوش نشستم. هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه داریوش به حرف اومد و گفت:
– تو می گی یا من بگم؟
از این همه صمیمتش توی حرف زدن خوشحال شدم و گفتم:
– تو بگو.
خیلی جدی، با اخمای درهم و بدون یه ذره انعطاف گفت:
– ببین مریم من یه پسری هستم که تا این سن کلی دوست دختر داشتم… زندگی گذشته ام چندان تعریفی نداره. بعد نگی نگفتی … اصلاً آمادگی ازدواج ندارم، ولی بابا اصرار داره که هر چه زودتر ازدواج کنم. خیلی خب! من هم گفتم چشم. بابا به من اختیاری واسه انتخاب همسر نداد و خودش تو رو برام در نظر گرفت …. من تنها چیزی که می خوام بهت بگم اینه که من مرد خیلی داغی نیستم. اگه توی زندگی طالب مردی هستی که هر دم بهت ابراز علاقه کنه، من اون آدم نیستم. ولی اگه می تونی با سردی و بی تفاوتی من بسازی … خب حرفی نیست.
از اعترافاتش اونم درست شب خواستگاری جا خوردم! هر دختر دیگه ای جای من بود بلافاصله جواب رد
می داد و خودشو توی هچل نمی انداخت، ولی من اینقدر دوسش داشتم و از طرفی اینقدر دوست داشتم چشم همه دخترهای فامیل رو در بیارم که همه حرفاشو قبول کردم و گفتم هیچ انتظاری ازش ندارم. اون شب همه
قرارها گذاشته شد و حتی مهریه هم تعیین شد. قرار عقد و عروسی هم برای دو هفته بعد گذاشته شد. از فرداش با داریوش رفتیم برای آزمایش و خرید عقد، ولی داریوش هر روز از روز قبل سردتر می شد و هیچ ذوقی برای انجام این مراسم ها نداشت. با خودم می گفتم حتماً دلیلش اینه که میل به ازدواج نداشته و دوست داشته آزاد باشه، ولی وقتی وارد زندگی زناشویی بشه و شیرینیشو حس کنه از این سردی خارج می شه. خودمو کشتم تا شب عروسی کت شلوار مشکی نپوشه اما بدون اینکه توجهی به خواسته من بکنه بازم مشکی پوشید. مشکی رو به هر رنگ دیگه ای ترجیح می داد. درست مثل آدمای عزادار! توی تموم کارای جشن ما آرمین و سپیده هم بودن. تو نگاهای آرمین و سپیده و خاله کیمیا یه چیز مشترک وجود داشت. چیزی که ازش سر در نمی آوردم و اون لحظه برام مهم هم نبود چون من فقط داریوش رو می خواستم. فقط و فقط داریوشو! عروسی ما بزرگ ترین عروسی بود که اصفهان به خودش می دید. اون روز توی آرایشگاه فقط خدا می دونه که من چقدر خوشحال بودم و ذوق داشتم. وقتی داریوش با کت و شلوار مشکیش وارد آرایشگاه شد، همه خانما انگشت به دهن مونده بودن. منم دقیقاً همینو می خواستم! خرامان خرامان و با ناز بهش نزدیک شدم. داریوش فقط یه لحظه نگام کرد و سریع سرش رو پایین انداخت. جلوش چرخی زدم و گفتم:
– داریوش جان مثل اینکه بد شدم؟
با صدایی گرفته، بازم بدون اینکه نگام کنه گفت:
– نه خیلی هم خوب شدی.
کاملاً مشخص بود که بی حوصله است. دسته گل رو به سمتم گرفت. گل رو که گرفتم آماده بودم که دستمو بگیره، ولی داریوش بی توجه به من از آرایشگاه رفت بیرون. اگه اخطار فیلمبردار نبود خودش تنها سوار ماشین شده بود، ولی با اخطار اون وایساد و در ماشینو برام باز کرد. خیلی ناراحت شده بودم و بغض گلومو فشار می داد. واقعاً برام سوال بود که چرا داریوش اونقدر سرد رفتار می کنه؟ تو تموم طول جشن بیشتر از اینکه کنار من باشه کنار آرمین بود. چند باری سعی کردم خودمو به سپیده نزدیک کنم، بلکه بفهمم اوضاع از چه قراره. ولی سپیده به شدت از من دوری می کرد و من علتش رو نمی فهمیدم. جشن که تموم شد با داریوش کنار هم ایستاده بودیم و به مهمونا خوش آمد می گفتیم. وقتی آرمین و سپیده برای خداحافظی کنارمون اومدن داریوش با صدایی گرفته و جدی گفت:
– دیگه سفارش نکنما!
آرمین دستی به شونه داریوش زد و گفت:
– نترس هواشو داریم. تو هم هوای خودتو داشته باش.
– آرمین … یه موقع پیش خودتون فکر نکنین که من …
سرشو تکون داد و ادامه داد:
– باور کن اگه بابا تهدید نکرده بود، من الان…
آرمین سریع وسط حرفش اومد و گفت:
– بس کن داریوش! به نظر من بهترین کار عمو، تو این مدت، همین تهدیدی بود که در این مورد کرد. برو زندگیتو بکن پسر دیگه هم به گذشته فکر نکن.
بعد از اون سپیده با داریوش دست داد و گفت:
– امیدوارم لااقل خوشبخت بشی تا یه فکری هم به حال …
آرمین دوباره پرید وسط حرف و گفت:
– سپیده بهتره دیگه بیشتر از این مریم خانومو سر پا نگه نداریم! بفرمایین امیدواریم خوشبخت بشین.
دلم می خواست سر آرمین داد بزنم تو یه دقیقه ساکت شو تا من بفهمم قضیه از چه قراره! ولی زبون به کام گرفتم و با گیجی تشکر کردم. بعد از رفتن تموم مهمونا با داریوش سوار ماشین شدیم و به سمت آپارتمان داریوش راه افتادیم. داریوش از چیزی رنج می برد. مرتب دستش رو با کلافگی توی صورتش می کشید یا محکم موهاشو با دست عقب می زد. یه کم از راه رو که رفتیم کلافگی اش بیشتر شد و گره کرواتش رو شل کرد و یقه پیراهنش رو کامل باز کرد. سکوت رو جایز ندونستم و گفتم:
– داریوش جان چیزی شده؟
– نه چیزی نیست.
– پس چرا اینقدر کلافه ای؟
– من کلافه نیستم!
از خشمی که توی صداش بود تعجب کردم و دوباره سکوت کردم. ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و با هم وارد آپارتمان بزرگش شدیم. جهاز من مرتب چیده شده بود و جلوه بیشتری به فضا می داد. داریوش وارد اتاق خواب شد و در رو بست. من همون وسط مونده بودم که باید چی کار کنم! تجربه ای نداشتم، اصلا بلد نبودم چطور باید با داریوش حرف بزنم یا چه جوری باید به سمت خودم جذبش کنم! توی فکرای دخترونه خودم غرق بودم که در اتاق باز شد و داریوش اومد بیرون، لباساش رو عوض کرده بود، یه تی شرت مشکی با یه شلوار گرم کن مشکی پوشیده بود. خیلی بی تفاوت از کنار من رد شد و گفت:
– برو لباستو عوض کن …
حرفشو طور دیگه ای برداشت کردم و سریع رفتم توی اتاق خواب مشترکمون … مامانم برام یه لباس خواب صورتی خیلی باز گذاشته بود روی تخت، خجالت می کشم اونو بپوشم اما با این فکر که داریوش شوهرمه و اشکالی نداره پوشیدمش. شرم دخترونه ای صورتم رو قرمز کرده بود. واقعاً که چقدر ساده و احمق بودم! همونجا لب تخت نشستم، ولی هر چی منتظرش شدم، خبری ازش نشد. نگرانش شدم، از جا بلند شدم و به پذیرایی سرک کشیدم، ولی نبود! نور کمرنگی از آشپزخونه بیرون اومده و توی پذیرایی پخش شده بود. شرم و حیا رو کنار گذاشتم، شاید باید همون شب می گرفتم می خوابیدم و توجهی هم به داریوش نمی کردم. اما نگرانی به غرور و شرمم غلبه کرد و پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه رفتم. داریوش سر میز نشسته بود و لیوانی قهوه جلوش قرار داشت. اصلاً متوجه من نشد. انگار تو این دنیا نبود! به جلوش خیره شده و به فکر فرو رفته بود. زمزمه وار گفتم:
– خوابت نمی یاد؟
یهو از جا پرید، سرش رو بالا آورد و با دیدن من گفت:
– تو هنوز نخوابیدی؟
از حرفش تعجب کردم! چطور انتظار داشت بدون اون بخوابم؟! گفتم:
– نه. خودت چرا نخوابیدی؟
– خوابم نمی یاد.
اصلا به من نگاه هم نمی کرد که لباسم رو ببینه! من الکی داشتم از خجالت آب می شدم. داریوش حتی اگه نگامم می کرد منو نمی دید! برای اینکه هم خودمو لوس کنم هم وادارش کنم منو ببینه، جلوش روی میز نشستم و در حالی که لیوان قهوه اش رو بر می داشتم گفتم:
– من هم اگه اینهمه قهوه می خوردم دیگه خوابم نمی برد.
کمی از قهوه رو مزمزه کردم، ولی تلخیش توی ذوقم زد. در حالی که چهره در هم می کشیدم گفتم:
– اه حالم به هم خورد! داریوش این که خیلی تلخه تو چطور این زهرمار رو می خوری؟
یه دفعه داریوش از این رو به اون رو شد! عصبانی و با خشم غرید:
– لطفاً خفه شو!
اینقدر جا خوردم که لیوان از دستم روی زمین افتاد و شکست. این تغییر حالت ناگهانیش واقعاً منو ترسونده بود! من که حرفی نزده بودم! داریوش انگار تازه متوجه حرفش شد و گفت:
– اه … متاسفم … من … من عادت ندارم که کسی به علایقم توهین کنه.
بعد هم سرشو زیر انداخت و مشغول بازی با لیوان قهوه اش شد … با بغض گفتم:
– ببخشید من نمی دونستم.
بعدش هم از روی میز پایین پریدم و حالی که با احتیاط قدم برمی داشتم تا شیشه تو پام نره به سمت اتاق خواب رفتم. با اینکه از دستش دلگیر بودم، ولی همین که کنارم بود و وجودش رو حس می کردم، همه کدورت ها رو از دلم پاک می کرد. سرمو روی بالش گذاشتم و خیلی زود خوابم برد. روز بعد مراسم پاتختی بود. همه خانما جوری نگام می کردند که دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. از خودم متنفر بودم که به خاطر کار نکرده باید خجالت بکشم! بعد از تموم شدن مراسم دوباره من و داریوش تنها شدیم. ازش پرسیدم:
– داریوش جان ما نمی خوایم بریم ماه عسل؟
بدون اینکه نگام کنه، با قاطعیت گفت:
– نه
هنوزم از رفتاراش جا می خوردم:
– اِ ولی آخه چرا؟
– حوصله این بچه بازیها رو ندارم.
– یعنی ماه عسل بچه بازیه؟
– آره آره.
با التماس گفتم:
– خواهش می کنم داریوش! ما اگه نریم ماه عسل همه برامون حرف در می یارن.
واقعاً هم همین بود، من داریوش رو از تصاحب کرده بودم و کل دخترای فامیل چشم دوخته بودن به زندگی من. نمی خواستم بازنده باشم! تحت هیچ شرایطی، اما داریوش بی توجه به التماسم گفت:
– ما واسه حرف یه مشت آدم خاله زنک زندگی نمی کنیم. ولی اگه خیلی برات مهمه … خب به همه بگو من کار داشتم.
– یعنی چی؟ همه دامادها مرخصی می گیرن که برن ماه عسل. اونوقت من بگم شوهرم کار داشت؟
داریوش دستش رو بالا آورد و گفت:
– خیلی خب خیلی خب! می ریم شمال، ولی امروز نه. فردا راه می افتیم.
خیلی خوشحال شدم و خواستم بپرم توی بغلش که دستشو مثل سدی جلوم قرار داد و گفت:
– باشه … فهمیدم خوشحال شدی. خواهش می کنم، قابل شما رو نداشت.
بیشتر از اینکه از ممانعتش جا بخورم از حلقه اش جا خوردم! حلقه ای که توی دستش بود، اون حلقه ای نبود که من براش خریده بودم. حلقه من پلاتین بود، ولی این حلقه طلای زرد و سفید بود، با نگین های ریز و مورب آبی رنگ! با کمی دقت متوجه شدم که حلقه من تو دست راستشه. خیلی بهم برخورد و گفتم:
– اِ داریوش چرا حلقه اتو کردی توی دست راستت؟
نگاهی به حلقه من و بعدش به حلقه دست چپش انداخت و گفت:
– من به این یکی بیشتر عادت دارم. این از خیلی وقت پیش توی دست من بوده. نمی تونم جاشو عوض کنم، حالا چه فرقی داره؟
خواستم اعتراض بکنم که بی توجه به من دستش رو برد نزدیک لبش، چشماشو بست و با یه لذت عجیبی حلقه دست چپش رو بوسید! لب ورچیدم و برای اینکه اشکم جلوش سرازیر نشه از جا بلند شدم و به آشپزخونه پناه بردم. اون شب هم هر چه منتظر داریوش شدم، برای خواب به اتاق نیومد. خیلی به من بر خورده بود. با خودم فکر می کردم حتماً ایرادی دارم که شوهرم تمایلی به بودن با من نداره، ولی هر چه فکر
می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم. اون شب هم با بغض توی گلو به زور خوابیدم.
صبح روز بعدش با هم عازم شمال شدیم. توی راه داریوش اصلاً حرف نمی زد وکاملاً جدی به جاده چشم دوخته بود. چند باری سعی کردم سر حرفو باز کنم، ولی نشد. به جاده چالوس که رسیدیم داریوش کنار یه
قهوه خونه بین راهی نگه داشت. جای خیلی دنج و با صفایی بود. رودخونه خروشانی هم از کنارش می گذشت. تو تموم مدت داریوش به فکر فرو رفته بود و به یه نقطه کنار رودخونه زل زده بود. بعدها فهمیدم که توی اون قهوه خونه با تو خاطره داشته. یه کمی که گذشت از جا بلند شدیم و دوباره راه افتادیم. داریوش مرتب آه می کشید و دل منو خون می کرد.
اون لحظه که چشممو به روی همه نشونه ها بسته بودم و هیچی نمی فهمیدم با خودم گفتم لابد به فکر روزای مجردیش افتاده که از این جاده با دوستاش گذشته و دلش هوای اون روزا رو کرده. برای همین هم خلوتش رو به هم نزدم. به ویلا که رسیدیم هر چی اصرار کردم توی یکی از اتاقای بالا ساکن بشیم داریوش قبول نکرد و گفت یکی از اتاقای پایین رو انتخاب کنم، من هم بی تفاوت یکی از همون اتاقای طبقه پایین رو انتخاب کردم. داریوش ولی در کمال خونسردی وسایلشو تو یکی از اتاقای بالا جا داد و وقتی اعتراض کردم گفت:
– من همیشه توی اون اتاق بودم و حالا هم می خوام همون جا باشم.
– خب من هم می یومدم همون جا پیش تو.
باز عصبی شد و گفت:
– لازم نکرده!
بعدش هم بدون اینکه بهم مهلت حرف زدن بده از ویلا خارج شد. دیگه به این رفتارش عادت کرده بودم، برای همین هم به دل نگرفتم و با خدمتکار مشغول تدارک شام شدیم. اون شب داریوش به زور چند لقمه غذا خورد و برای خواب به اتاق بالا رفت. منم به اتاق خودم رفتم. تصمیم گرفته بودم که اگه تا زمانی که خواستیم به اصفهان برگردیم داریوش نزدیکم نشد، خودم پیش قدم بشم. واقعاً داشتم اعتماد به نفسم رو از دست می دادم. یه هفته ای که شمال بودیم، من برای خودم بودم و داریوش هم برای خودش! خیلی کم پیش می اومد که با هم بیرون بریم. مزخرف ترین ماه عسلی بود که تاریخ به خودش دید. دو نفر که از غریبه هم غریبه تر بودن. بعد از یه هفته وسایل رو جمع کردیم و به اصفهان برگشتیم. داریوش هیچ تغییری نکرده بود و هنوز هم سرد و خشک بود. من تصمیم خودم رو گرفتم، می خواستم با هر ترفندی که شده داریوش رو به خودم جذب کنم. خسته شده بودم از دروغ گفتن به مامانم و اطرافیانم. اگه کسی می فهمید فکر می کرد من ایرادی دارم. نیاز خودم چندان مهم نبود، مهم این بود که داریوش رو به دست بیارم و خیالم راحت بشه. همین و بس! اون روز تو خونه موند و سر کار نرفت. شب که شد موهامو درست کردم و لباس تقریباً بازی به تن کردم. آرایش ملایمی هم کردم و میز شام رو چیدم. داریوش بدون توجه به تغییرات من سر میز نشست و شامش رو خورد. بعد از صرف شام آماده شد تا طبق معمول برای خواب به اتاق خودش بره. من که از قبل خودمو آماده کرده بودم از جا پریدم و جلوش ایستادم. داریوش با اخم گفت:
– چیزی می خوای؟
قلبم داشت دیوونه وار توی سینه ام می کوبید، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– آره
– چی می خوای؟ اگه پول می خوای باید بگم که یه حساب به اسم خودت باز کردم و هر ماه …
شرم و حیا رو کنار گذاشتم و پریدم وسط حرفش:
– پول چیه داریوش؟ حرف من چیز دیگه است … داریوش … من مثلاً زن تو هستم! الان یک هفته و دو روزه که ما با هم ازدواج کردیم. دیگه کسی به چشم قبل به من نگاه نمی کنه، در حالی که من هنوز هم …
خدا می دونه که زدن اون حرفا چقدر برام سخت بود، ولی باید می گفتم. داریوش با همون اخم توی صورت گفت:
– منظورت چیه؟
بغضم و همراه با شرمم قورت دادم و گفتم:
– تو چرا از من فرار می کنی؟ چرا نمی خوای با من باشی؟
داریوش، کلافه شد، دستی توی موهاش کشید و گفت:
– من که روز خواستگاری برای تو گفتم نباید از من انتظاری داشته باشی.
راستشو بخوای توی اون مدت بهش یه کم شک کرده باشم که نکنه مشکلی داشته باشه، برای همینم با شک گفتم:
– ببینم نکنه تو اصلاً … نکنه مشکلی داری؟
داریوش سریع منظورم رو گرفت، عصبانی شد و گفت:
– ساکت باش!
خواست بره سمت اتاق که دوباره پریدم جلوش و گفتم:
– پس اگه اینطور نیست بگو چرا؟
داریوش که از سماجت من کلافه شده بود، روی یه صندلی نشست و گفت:
– ببین مریم من فقط می تونم با اسم شوهر کنارت زندگی کنم. همین! هیچ کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم. تو اگه می تونی اینجوری با من کنار بیای که هیچی وگرنه می تونی بری.
بهت زده گفتم:
– داریوش!
– چیه؟
– تو می فهمی داری چی می گی؟
– آره می فهمم. این حرف آخر منه و هیچ وقت هم عوض نمی شه.
– ولی آخه چرا؟
داریوش چند لحظه ای خیره به چشمام نگاه کرد و بعد با بی روح ترین لحنی که ازش شنیده بودم، گفت:
– چون جسم و روحم به نام کسی دیگه اس! اول که می خواستم باهات ازدواج کنم فکر می کردم که می تونم جسمم رو به تو بدم و روحم رو بذارم برای اون. ولی حالا می بینم که نمی تونم. جسمم هم تا دم مرگ متعلق به اونه.
اینو گفت و به اتاقش رفت. اینکه اون شب به من چی گذشت … بماند … کسی که با جون و دل دوست داشتم مال من نبود و کس دیگه ای رو دوست داشت. من باخته بودم! خیلی ناجوانمردانه هم باخته بودم! تا صبح اشک ریختم و به بخت بد خودم لعنت فرستادم. این کمال بدبختی یه دختره که به زندگی کسی تحمیل بشه. تا صبح فکر کردم. مطمئناً تصمیم عاقلانه این بود که ازش جدا بشم، ولی نمی تونستم. هم جدایی از اون برام دشوار بود و هم تحمل ریشخند دیگران رو نداشتم. پس تصمیم گرفتم بمونم و تحمل کنم تا وقتی که خودش بخواد. از اون روز به بعد رابطه من و داریوش کمی عوض شد. من دیگه کاری به کار داریوش نداشتم و مهمونی ها رو تا جایی که می تونستم لغو می کردم. اگه هم نمی شد با کمی حرف داریوش رو متقاعد می کردم که همراهم بیاد. اصلاً تحمل گوشه و کنایه های اطرافیان رو نداشتم. یکی دوماه از زندگی مشترکمون می گذشت که یه روز آرمین با خوشحالی وارد خونه مون شد. داریوش با دیدنش شاد و خندون به سمتش رفت و گفت:
– چی شد؟ آره آرمین؟ آره؟
آرمین قهقهه ای زد و گفت:
– آره داداش من! رتبه دو رقمی باقلوا! پزشکی رو زده تو رگ …
داریوش دستشو جلوی دهنش گرفت و چند لحظه هیچی نگفت. اما بعدش هیجان زده محکم آرمین رو بغل کرد و گفت:
– خیلی چاکرتم آرمین! نمی دونی چقدر خوشحالم کردی.
آرمین با خنده گفت:
– اوه حالا انگار چی شده! خودت که قبول نشدی.
– به خدا وقتی خودم قبول شدم اینهمه ذوق زده نشدم که امروز شدم.
– می دونم توی این حرفت که شکی نیست. فردا شب قراره براش جشن بگیرن.
هنوز آرمین کامل حرفش رو نزده بود که تلفن زنگ خورد. خود داریوش به سمت تلفن رفت و جواب داد. چون حسابی کنجکاو بودم تا ملکه داریوش رو بشناسم تموم تلفن هاش رو چک می کردم. برای همین هم سریع خودم رو به تلفنی که توی آشپرخونه قرار داده بودم رسوندم و گوشی رو برداشتم، صدای یه پسر رو شنیدم:
– به به سلام آقا داریوش گل.
– سلام رضا جان خوبی؟
– ممنون با احوالپرسی های شما مگه می شه بد باشیم؟
– شرمنده، ولی من اصلاً نتونستم تماس بگیرم. یعنی یه جورایی می ترسم توی موقعیتی باشی که نتونی جواب بدی.
– آهان خوب راست می گی. بی خیالش معذرت می خوام که یادت انداختم.
– نه بابا این حرفا چیه؟ ایراد از منه. راستی تبریک می گم!
– اِ خبر به گوش تو هم رسید؟
– آره آرمین خبرشو همین الان رسوند.
– ای نامرد! می خواستم خودم زودتر بهت بگم.
– حالا چه فرقی داره؟ مهم اینه که رزای من قبول شده!
– اصلاً از این حرفا بگذریم. زنگ زدم واسه فردا شب با خانومت دعوتت کنم.
– واسه چی؟
– جشن رزا دیگه … بابا براش یه جشن توپ گرفته. تو هم بیا.
– رضا جان این چه حرفیه؟ تو که خودت از وضعیت من خبر داری.
– اِ یعنی چی؟ باید بیای.
– نمی تونم … نمی تونم بیام و رزا رو ببینم. باور کن اگه ببینمش جنون می گیرم.
– حالا دیگه رزا تو رو دیوونه می کنه؟
– من از همون روز اولی که خواهر تو رو دیدم دیوونه شدم.
– پس دیگه یه چیز قدیمی و پیش پا افتاده اس. جدید نیست که تو ازش بترسی.
– نه رضا نمی تونم بیام. باور کن نمی تونم! هر چی کمتر رزا رو ببینم واسه ام بهتره. رزا … دیگه به من فکر
نمی کنه؟
– چرا هر از گاهی خیلی توی خودش فرو می ره. البته حالا این باربد خیلی سرشو گرم کرده، ولی بازم خیلی توی فکرت می ره. بمیرم براش!
– بازم باربد؟!!!
– آره داداش مهستیه … ازم مطمئنم … خیالت راحت باشه پسر خوبیه …
– رضا خیلی هوای رزا رو داشته باش! اون توی سن حساسیه.
– دارم بابا دارم.
– رزا تازه داره بزرگ می شه. تو رو خدا مواظبش باش!
– اِ انگار داره درباره بچه حرف می زنه. خب دیگه هواشو دارم. مثل اینکه خواهرمه ها.
– ببخش فکر کنم زیادی حساس شدم.
– می دونم و درکت می کنم … خب دیگه برو تا زنت تیکه تیکه ات نکرده. منم برم به بقیه زنگ بزنم. تو کاری نداری؟
– نه از قول من بهش تبریک بگو.
– چشم کاری نداری؟
– سلام برسون.
– سلامت باشی تو هم همینطور خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشی رو که قطع کرد منم به آرومی گوشی رو سر جاش قرار دادم و زمزمه وار گفتم:
– پس اسمش رزاس … یعنی چی بین اون دوتا بوده که برادر دختره اینقدر راحت زنگ می زنه و با داریوش در مورد خواهرش صحبت می کنه؟!
برای من که داریوش رو خیلی دوست داشتم فوق العاده سخت بود که اونو با کس دیگه ای شریک بشم. هر چند که به مرور زمان فهمیدم من اونو با کسی شریک نیستم، داریوش به طور کامل به تو تعلق داشت. هم روحاً و هم جسماً! من فقط به عنوان خواهر کنار اون زندگی می کردم و از وجودش بهره مند می شدم، ولی برای من همین هم کافی بود. به مرور زمان عشق آتشینی که نسبت بهش داشتم به مهر و دلسوزی خواهرانه تبدیل شد. به زور اونو کنارم می نشوندم و می خواستم که از تو بگه. ساعت ها با هم درد و دل می کردیم. داریوش فهمیده بود دیگه به چشم شوهر بهش نگاه نمی کنم. برای همینم با من راحت تر بود. دیگه به سردی گذشته رفتار
نمی کرد. بعضی اوقات که دلم براش پر می کشید بی اراده محکم بغلش می کردم. اوایل خیلی تندی می کرد، ولی کم کم وقتی فهمید با چه نیتی این کار رو می کنم دیگه به من خرده نگرفت. با اینحال خیلی زود خودش رو از توی بغلم بیرون می کشید. چند وقت بعد از شنیدن خبر قبولی تو توی دانشگاه، یه شب بی مقدمه گفتم:
– داریوش من خیلی دلم می خواد رزا رو ببینم.
داریوش که تو حال و هوای دیگه ای سیر می کرد جا خورد و گفت:
– این دیگه چه حرفیه؟ تو که خودت می دونی دیدن رزا امکان نداره.
– حالا حتماً که نباید از نزدیک ببینمش. عکسی چیزی ازش نداری؟
داریوش چند لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت:
– واسه چی می خوای ببینیش؟
– خب کنجکاو شدم این محبوب تو رو ببینم.
– خیلی خب پس پاشو.
به دنبال این حرف خودش بلند شد.
با تعجب فنجون چایی ام رو روی میز گذاشتم و گفتم:
– کجا؟
– مگه نمی خوای رزای منو ببینی؟
– چرا می خوام ببینمش.
– پس پاشو حاضر شو بریم.
دیگه چیزی نپرسیدم و سریع لباسامو پوشیدم. داریوش ماشین رو از توی پارکینگ درآورد و به سمت خونه خودشون راه افتاد. وقتی جلوی در خونه ایستاد و بوق زد با تعجب گفتم:
– داریوش! اینجا اومدی برای چی؟
داریوش فقط انگشت سبابه اش رو به نشانه سکوت روی دماغش گذاشت و چیزی نگفت. دربان در رو باز کرد و وارد شدیم. داریوش ماشین رو پارک کرد و سریع به سمت ورودی زیر زمین راه افتاد. منم مثل بره ای مطیع دنبالش راه افتادم. اینقدر تند تند می رفت که من دنبالش می دویدم. در زیر زمین رو باز کرد و گفت:
– ببین مریم هیچ کس تا حالا اینجا نیومده. حتی آرمین هم تا به حال پا به این زیر زمین نگذاشته. از تو می خوام هر چی دیدی پیش خودمون بمونه خب؟
من که کنجکاو بودم هر چه زودتر اونجا رو ببینم گفتم:
– باشه.
در رو باز کرد و با هم وارد شدیم. قبل از هر چیز بوی خوش عطری به مشامم رسید. با لذت بو کشیدم و گفتم:
– وای داریوش چه بوی خوبی!
بدون توضیح اضافه گفت:
– عطرشه!
– عطر چی؟
– عطر رزا.
با تعجب گفتم:
– مگه رزا تا حالا اومده اینجا که بوی عطرش مونده؟
– من همه جاهایی که یادی از اون داره رو با عطرش پر می کنم که لااقل بوشو حس کنم.
بغض گلوم رو فشار داد، ولی چیزی نگفتم. وقتی چراغ رو روشن کرد از اون همه نور که یهو همه جا پخش شد چشام درد گرفت و دستم رو جلوی چشمام گرفتم، ولی وقتی چشمامو باز کردم چیزی دیدم که قدرت تکلم رو هم از من گرفت. تموم دیوارا پر بود از عکس دختری چشم سبز تو ژستای مختلف. اونقدر خوشگل بودی که به داریوش حق دادم دیوونه ات باشد. یکی یکی جلوی تابلوها وایمیسادم و محو صورت زیبا و ملوس تو می شدم. آخرین تابلو، همین تابلوی دونفره تون بود. با دیدنش رنگم پرید. نمی دونم چرا نمی تونستم داریوشو کنار کسی دیگه اونم اینقدر عاشقانه و پاک باخته تحمل کنم. برام خیلی سخت بود! داریوش وقتی دید از جلوی این تابلو تکون نمی خورم کنارش ایستاد و در حالی که به آرومی روی اون دست می کشید گفت:
– مریم … اون شب رزا فوق العاده شده بود. اینقدر زیبا که به چشمام برای تماشای چنین تندیسی حسادت
می کردم. وقتی رفتم خبرش کنم که بیاد توی جمع، یک لحظه حس کردم جونم از تنم داره بیرون می ره و من دارم می میرم. داشتم براش می مردم. برای اون همه زیبایی و غرورش توی اون لباس مشکی رنگ … واقعاً نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم. چون رزا اون شب قابل وصف نبود. وقتی با آرمین هم رقص شد، وقتی دیدم تحمل اینکه دست کسی بهش بخوره رو ندارم و برام از جون دادن سخت تره از همیشه عاجز تر به دست و پاش افتادم … هیچ هم ناراحت نشدم که غرورم رو زیر پاش انداختم … اون لایق پرستش من بود! رزا بت من بود! رزا همه زندگی من بود … اونشب از ته دل ستایشش کردم … فقط خدا می دونه اون شب به من چی گذشت! امیدوارم خدا سر هیچ بنده ایش نیاره.
همه این حرفها رو در حالی می زد که دستش رو به نرمی روی نقاشی تو می کشید. انگار که واقعاً تو جلوش بودی و مثل یک تندیس نوازشت می کرد. وقتی حرف هاش به اینجا رسید دیگه نتونست ادامه بده. سرشو گذاشت روی زانوش و سکوت کرد. دیدن عذابی که می کشید برایم خیلی سخت بود. جلوی پاش نشستم و سرش رو توی بغلم کشیدم، ولی اون به سرعت خودشو از من جدا کرد و گفت:
– خواهش می کنم مریم دیگه اینکارو نکن. دفعات قبل هم ازت خواهش کردم!
– داریوش چرا فراموشش نمی کنی؟
– فراموشش کنم؟ چطور امکان داره کسی رو که با گوشت و پوست و استخونت عجین شده رو فراموش کنی؟ نه امکان نداره! رزا با منه، توی وجود منه، تا وقتی که بمیرم.
– داریوش اون بالاخره یه روز ازدواج می کنه!
داریوش انگار از شنیدن این واژه هم، رنج می کشید، سرش رو محکم توی دستاش فشار داد و گفت:
– می دونم می دونم.
دلم رو به دریا زدم و گفتم:
– پس با من باش.
یهو سرشو بالا گرفت، با خشم توی چشمام خیره شد و گفت:
– تو … تو مگه نگفتی دیگه به چشم شوهر به من نگاه نمی کنی؟ هان مگه نگفتی؟ ببینم اینم یه ترفند از طرف بابا بوده؟
گند زدم! سریع سعی کردم جمعش کنم و گفتم:
– نه نه داریوش باور کن هیچ نقشه ای تو کار نیست. من فقط می گم خودتو فدای اون نکن، تو هم زندگیتو بکن.
– مریم یه چیزی می خواستم بهت بگم. البته خیلی وقت بود می خواستم بگم، ولی گفتنش سخت بود برام …
زنگای خطر برام به صدا در اومدن، اما همین که بحث رو عوض کرد خودش برام کلی بود! پس گفتم:
– بگو می شنوم.
چند لحظه خیره نگام کرد، بعدش بدون مقدمه گفت:
– ازت می خوام فقط دوسال مثل خواهر با من زندگی کنی.
گیج شدم … منظورش رو نفهمیدم و پرسیدم:
– دوسال؟ بعدش چی؟ زن و شوهر می شیم؟
کوبنده گفت:
– نه بعد از دو سال طلاقت می دم تا بری پی زندگیت. من که به درد تو نمی خورم.
نفسم بند اومد و گفتم:
– چی می گی؟! داریوش!
از جا بلند شد، پشت به من و رو به تابلوی دوتاییتون ایستاد و گفت:
– همین که شنیدی. مریم من همه فکر و ذکرم رزاس. تو که نباشی خیلی راحت تر می تونم توی خاطراتم غرق بشم و حداقل توی رویا آزاد باشم، ولی وقتی تو باشی من همه اش عذاب وجدان دارم. انگار یه چیزی مثل خوره وجودم رو می خوره.
با عجز نالیدم:
– نه … نهداریوش من طلاق نمی گیرم! من تو رو دوست دارم. بعدش هم نمی خوام دشمن به شاد بشم!
چرخید به طرفم و گفت:
– مریم اذیتم نکن. به خدا من به اندازه کافی خورد هستم، تو دیگه بدترم نکن.
رفتم جلو، کنارش ایستادم و تند تند گفتم:
– خب بذار فقط شناسنامه ای زنت باشم و کنار هم باشیم، ولی کاری به کار من نداشته باش. مثل همین چند وقته. برای منم مهم نیست که تو به کسی دیگه فکر کنی. یعنی مهم هست، ولی خب …
– نه مریم. نه! من می خوام آزاد باشم و می خوام تو رو هم آزاد کنم.
داریوش تصمیم خودش رو گرفته بود و من نمی تونستم کاری بکنم. تا همین حدش هم کلی عذاب وجدان بابت پریشونی داریوش داشتم. اگه من نبودم شاید عمو برای ازدواج اون اینقدر سخت نمی گرفت و اون به
خواسته اش می رسید. با بغض گفتم:
– خیلی خب قبوله.
لبخند تلخی زد گفت:
– ازت ممنونم!
داشت جونم در می رفت اما نمی خواستم بشکنم! باید روی پا می ایستادم، بغض خفه کننده ام باعث شده بود صدام بم بشه، گفتم:
– بعدش می خوای چی کار کنی؟
– وقتی از هم جدا بشیم حداقلش اینه که بابا دیگه گیر نمی ده ازدواج کنم و می تونم تا آخر عمر مجرد بمونم. ولی من یه تصمیم بزرگ تر دارم. می خوام دوباره شانسمو برای با رزا بودن امتحان می کنم.
بغضم رو فرو دادم و گفتم:
– امیدوارم خوشبخت بشی.
– ممنونم … مریم … تو خیلی خوبی و با اینهمه خوبی حقت این نبود که … می دونم عمرت داره توی خونه من تباه می شه و از این بابت خیلی شرمنده ام. ولی باور کن در مورد تو من مقصر نیستم. مقصر بابائه. اون بود که با یه اصرار بیهوده باعث نابود شدن زندگی جفتمون شد.
نمی خواستم عذاب وجدان بابت من هم دردی به درداش اضافه کنه. از این رو با لبخندی زورکی گفتم:
– مهم نیست. من هنوز خیلی وقت دارم.
داریوش خیلی خوشحال بود از اینکه پیشنهادشو پذیرفتم، ولی من تا دو روز توی تب سوختم. واقعاً جدا شدن از داریوش برام سخت بود و من توانش رو نداشتم، ولی باید خودم رو آماده می کردم. باید خودم رو به خاطر اون نادیده می گرفتم. بعد از اون من و داریوش با هم مشکلی نداشتیم. به جز وقتایی که دلتنگی بدجوری بهش فشار وارد می کرد. اون وقتها به من پیله می کرد و با حرفاش عذابم می داد. می گفت که من مسبب بدبختی هاش هستم و همیشه حس می کرد که توسط من و عمو زیر نظره. هر چی قسم می خوردم و اشک می ریختم هم
فایده ای نداشت و اون حرف خودشو می زد. به جز اون زمان ها بقیه اوقات با هم مشکلی نداشتیم و داریوش واقعاً برادرانه به من محبت می کرد. همه چیز همینطور پیش می رفت تا اینکه با ازدواج تو قضیه صد و هشتاد درجه تغیییر کرد.
مریم چند لحظه ای سکوت کرد و با سکوت به در و دیوار خیره شد. سپس آه بلندی کشید و گفت:
– هنوزم وقتی یاد اون روزا می افتم حالم بد می شه … دو روز قبل از مراسمت آرمین به داریوش خبر داد. البته خودش از خیلی وقت قبل خبردار شده بود، ولی برای اینکه داریوش کمتر عذاب بکشه خیلی دیرتر به اون خبر داد. هیچ وقت یادم نمی ره … سپیده تهران بود. آرمین تنها اومد خونه ما. دایوش هم تازه از سر کار برگشته بود و یه کم سرحال تر از شبای قبل به نظر می رسید. آرمین ولی رنگش پریده بود و من حس کردم وقتی حرف می زنه صداش هم لرزش محسوسی داره. همون لحظه دلم به شور افتاد و توی سالن نشیمن طوری نشستم که هم بتونم ببینمشون و هم حرفاشون رو بشنوم. داریوش که از ظاهر آرمین نگران شده بود، با صدایی بم شده پرسید:
– آرمین طوری شده؟
آرمین هول شد و با تته پته گفت:
– نه… نه مگه باید طوری شده باشه؟
– پس چرا اینقدر پریشونی؟
آرمین من من کنون گفت:
– داریوش راستش …
زنگای خطر برای داریوش به صدا در اومد. لیوان چایی که دستش بود سر خورد و روی زمین افتاد و شکست. آرمین خواست به اون بهونه از حرف اصلی طفره بره. برای همین خم شد روی زمین و گفت:
– اِاِ ببین چی کار کردی! مواظب باش دست و پات نبره.
داریوش بی توجه به حرفای آرمین، خم شد اونو نشوند سر جاش و با نگرانی و کمی ترس گفت:
– آرمین بگو.
آرمین بیچاره سرش رو زیر انداخت. واقعاً نمی دونست باید حرفشو چطوری بگه! توی سکوت به پایین خیره شد. داریوش با کلافگی به بازوش چنگ انداخت و گفت:
– دِ حرف بزن لعنتی! بگو چی شده؟
– داریوش رزا …
همین یه کلمه کافی بود که داریوش رو به مرز نیستی بکشونه! با شنیدن اسمت دستاش شل شد و روی مبل افتاد. دیگه حتی قادر به حرف زدن هم نبود. فقط به زحمت گفت:
– رزای من چی؟
آرمین بغض کرد و به زور گفت:
– رزا دیگه رزای تو نیست… اون دو شب دیگه … عروس باربد می شه.
یه دفعه داریوش انگار جنون گرفته باشه از جا بلند شد و با سرعت به طرف اتاقش دوید. آرمین بی حرف چند لحظه ای سر جاش نشست. ولی بعدش طاقت نیاورد از جا بلند شد و پشت در اتاق داریوش رفت. منم که داشتم از نگرانی پس می افتادم، تند تند دنبالش رفتم.
آرمین ضربه ای به در زد و بدون اینکه منتظر جوابی بشه گفت:
– داریوش می دونم که بهت قول دادیم نذاریم ازدواج کنه، ولی باور کن هر کاری از دستمون بر می یومد انجام دادیم. حتی رضا تا مدتها باهاش قهر بود و کم کم با حرفای ما آروم گرفت. داریوش رزا خودش خواست. انتخاب خودشو کرده بود و ما کاری از دستمون بر نمی یومد.
صدای عربده داریوش بلند شد:
– لعنتی اون فقط بیست سالشه!
آرمین آهی کشید و گفت:
– حق با توئه … ولی … اون چشماشو روی همه چی بسته. به نظر من که داره از حرص تو اینکارو می کنه. فهمیده که تو ازدواج کردی.
هنوز حرف کامل از دهن آرمین خارج نشده بود که صدای شکستن اشیا داخل اتاق بلند شد. داریوش همینطور که فریاد می کشید تموم وسایل اتاق رو در هم کوبید. اشک از چشمای من و آرمین جاری بود. داریوش اینقدر وسایل رو شکست تا اینکه بالاخره آروم گرفت، شایدم دیگه چیزی برای شکستن توی اتاقش نبود. آرمین که دیگه طاقت موندن نداشت از جا بلند شد و به سمت در رفت. قبل از اینکه بیرون بره به طرف من برگشت و گفت:
– تو دختر خیلی صبوری هستی … ازت می خوام باهاش مدارا کنی تا این روزای سخت رو پشت سر بذاره. بذار خودشو تخلیه کنه. من بلافاصله بعد از عروسی بر می گردم و می یام سراغش. تا اون موقع به تو می سپارمش.
بعد از این حرف آروم خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن اون پشت در اتاق داریوش نشستم. دلم خیلی براش
می سوخت. مطمئناً خیلی زجر می کشید، ولی تصمیم گرفتم تنهاش بذارم. به خصوص که می دونستم اگه توی این لحظات من جلوی چشمش باشم بیشتر عصبانی می شه و همه چیزو به گردن من می اندازه. یه کم دیگه اونجا نشستم و وقتی صدایی نیومد خیالم راحت شد که فعلاً آرومه. زیر لب زمزمه کردم:
– خدایا بهش صبر بده.
سپس در حالی که توی دلم دعا می کردم همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه و فکر تو از ذهن داریوش بیرون بره به اتاقم رفتم. بمیرم واسش! تازه داشت نقشه می کشید برای اینکه دوباره به دستت بیاره! همه نقشه هاش نقش بر آب شد … روز بعد داریوش اصلاً از اتاق خارج نشد و حتی لب به غذا نزد. هر از گاهی که برای رفع نگرانی جلوی در اتاقش می رفتم صدای زمزمه عاشقونه اش رو با تو می شنیدم. البته چون صداش بارونی بود متوجه نمی شدم که چی می گه فقط هر از گاهی اسم تو رو میون حرفاش می شنیدم. اون روز هم گذشت و روز دوم رسید. همون روزی که قرار بود شبش تو عروس بشی. یادآوری اون شب هنوزم برام سخته! … داریوش هنوزم از اتاقش خارج نشده بود و التماسای منم توی اون اثری نداشت. ساعت حدود نه بود که از التماس خسته شدم و خودمو روی کاناپه پذیرایی ولو کردم. دراز کشیده بودم و به تو فکر می کردم. مطمئن بودم که امشب مثل ستاره ای میون جمع
می درخشی. می دونستم از خوشگلی چشم همه رو خیره کردی. حسابی توی فکر فرو رفته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد که یهو با صدای بلندی از خواب پریدم. صدا از اتاق داریوش می یومد. ساعت یک شب بود. سریع خودمو پشت در اتاق رسوندم. صدای برخورد چیزی محکم با دیوار می یومد و به دنبال اون صدای فریاد داریوش که می گفت:
– نه… تو رو خدا نه! دست به رزای من نزن کثافت … رزا نذار بهت نزدیک بشه … نه نذار نذار.
می فهمیدم که با مشت محکم به دیوار می کوبه و فریاد می کشه. چنان نعره می زد که همسایه ها در خونه اومدن. با گریه می خواستم در رو باز کنه، ولی گوش نمی کرد. نمی دونستم دست تنها چی کار کنم! یکی از مردای همسایه با لگد محکمی در رو شکست. وقتی وارد اتاق شدم نزدیک بود غش کنم. صورت داریوش پر از خون بود!! فکر کنم علاوه بر دستش سرش رو هم به دیوار کوبیده بود. مشخص بود که حالش بده ولی بازم نعره می زد و خودشو به در و دیوار می کوبید. وقتی دید ما وارد اتاق شدیم به سمت پنجره اتاق دوید و با مشت محکم به شیشه کوبید. شیشه خورد شد و توی دستای داریوش فرو رفت. حالا علاوه بر سرش دستش هم زخمی شده بود. قبل از اینکه بتونه از پنجره پایین بپره، با کمک دو تا از مردای همسایه به زور نگهش داشتیم و به بیمارستان رسوندیمش. حتی اونجا هم فریاد می کشید و از باربد می خواست که به تو دست نزنه. پرستار بخش مجبور شد داروی خواب آور قوی به اون تزریق کنه تا خوابش ببره و اینقدر نعره نکشه. داشت از زور غیرت می مرد!!! از عمد به عمو خبر ندادم. چون به هیچ وجه نمی خواستم داریوش بازم توی دردسر بیفته یا بخواد حرفای نیش دار و پر از تهدید عمو رو بشنوه. تا صبح بالای سرش بیدار موندم و اشک ریختم. سرش هفده تا بخیه خورده و پانسمان شده بود. دستش هم نه تا بخیه خورد. صبح که از خواب بیدار شد دیگه داریوش اون داریوشی نبود که من می شناختم. اخماش تو هم فرو رفته بود. فقط یه جمله گفت:
– من می خوام برم. بگو مرخصم کنن.
– ولی آخه داریوش جان!
با خشم غرید:
– همین که گفتم! دکترو صدا کن خودم باهاش حرف می زنم.
– نه نه لازم نیست. خودم می گم. تو فقط یه کم منتظر بمون.
دکترش معتقد بود که داریوش حداقل باید سه روز توی بیمارستان بمونه، ولی خودش نمی خواست و اصرار داشت هرچه زودتر از بیمارستان مرخص بشه. دکتر هم به اجبار حکم مرخصیشو با مسئولیت خودش امضا کرد. داریوش بی توجه به من از بیمارستان خارج شد و هرچی دنبالش دویدم اجازه نداد همراهیش کنم. خیلی نگرانش بودم و نمی تونستم همینطور به امان خدا رهاش کنم. علاوه بر سر و دست زخمیش تبش هم به شدت بالا بود. به ناچار تعقیبش کردم و سایه به سایه همراهش رفتم. داریوش اول رفت خونه و ماشینش رو برداشت. با اون وضعش، خودش پشت فرمون نشست و حرکت کرد. جلوی یکی از هتلای معروف ایستاد و داخل شد جلوی در هتل ایستاده بودم و نمی دونستم چی کار باید بکنم. چند لحظه بعد از هتل بیرون اومد و سوار ماشینش شد. رفت طرف بیشه ناژوان یا همون ناژنون خودمون و جایی دور افتاده کنار رودخانه ایستاد. لحظاتی طولانی کنار آب ایستاده بود و خیره به اون نگاه می کرد. کمی که آروم تر شد سوار ماشینش شد و به سمت خونه برگشت. منم سریع زودتر از اون خودم رو به خونه رسوندم. داریوش با اینکه متوجه شده بود تموم مدت تعقیبش می کردم اصلاً به روی خودش نیاورد. به اتاقش رفت و در رو بست. خیلی نگران بودم که بلایی سر خودش بیاره! اون دیگه مطمئن بود که تو عروس باربد شدی و می ترسیدم با اون تصورات عذاب آورش بزنه بلایی سر خودش بیاره. برای همینم تموم طول شب رو پشت در اتاقش نشستم، صدای گریه هاش رو می شنیدم و همین بهم نشون می داد که خوبه! تا صبح اون اشک ریخت و من پا به پاش با گریه براش دعا کردم. روز بعد صبح خیلی زود آرمین به خونه مون اومد و من همه چیز رو براش گفتم. آرمین هم با کلافگی دستی به سر و صورتش کشید و گفت:
– حالا چطوره؟
– خوبه یعنی اگه بشه به این وضعیت داریوش گفت خوب! عروسی چه خبر؟
– نمی دونم چی بگم. تو که همه چیزو در مورد رزا می دونی. آره؟
– آره می دونم. داریوش واسم گفته.
– رزا و باربد به نظر می یاد خیلی همدیگه رو دوست داشته باشن، رزا دیگه همه چیو فراموش کرده و می خواد با باربد خوشبختی رو لمس کنه.
– امیدوارم خوشبخت بشه.
– منم امیدوارم. خب ببینم می تونم داریوش رو ببینم؟
– فکر نکنم درو روت باز کنه. چون منم چند بار رفتم، ولی محل نذاشت.
– بذار منم شانس خودمو امتحان کنم.
به دنبال این حرف بلند شد و جلوی در اتاق داریوش ایستاد، ولی همونطور که حدس می زدم داریوش هیچ عکس العملی نشون نداد و در رو هم باز نکرد. آرمین ناامید برگشت و گفت:
– من باید برم. کلی کار دارم، ولی تو رو خدا مریم خانم حواستون به این باشه. نزنه بلا ملایی سر خودش بیاره ها!
– حواسم بهش هست … فکر نکنم دیگه چنین خیالی داشته باشه.
– چقدر دوست داشتم پریشب رو کنارش باشم! گفتم چقدر دلم شور می زنه، به خدا همین که مراسم پاتختی تموم شد با وجود دلخوری سپیده راه افتادم و اومدم. چند ساعت پیش رسیدم اصفهان. رفتم خونه دوش گرفتم و منتظر شدم تا شما هم بیدار بشین. بعد سریع خودمو رسوندم اینجا.
– داریوش باید قدر دوستی مثل شما رو بدونه.
– نظر لطفتونه. دیگه سفارش نمی کنم مواظبش باشین.
– حتماً!
– فعلاً خداحافظ.
– خداحافظ.
آرمین رفت و منم مشغول انجام کارای روزمره ام شدم. ظهر هر کاری کردم داریوش لب به غذا نزد. عصر بود که شال و کلاه کرده از اتاق زد بیرون. سریع پریدم جلوشو گفتم:
– کجا؟
با خشونت گفت:
– به تو مربوط نمی شه.
– چرا به منم مربوط می شه. تو شوهر منی و من حق دارم بدونم داری کجا می ری؟ اونم با این وضعیت سر و دستت.
داریوش بی طاقت و عصبی داد کشید:
– من شوهر تو نیستم… اینو بکن تو گوشت! حالا هم برو گمشو اونور می خوام برم بیرون.
با وجود تندی اون من صلاح نمی دونستم که اجازه بدم تنها بره بیرون.
به خاطر همین با سماجت گفتم:
– خیلی خب منم باهات می یام.
– غلط می کنی.
با التماس گفتم:
– داریوش خواهش می کنم بذار منم باهات بیام.
انگار ترسو توی چشمام خوند. حتماً فهمیده بود از این می ترسم که بلایی سر خودش بیاره. برای همین گفت:
– خودت خواستی که بیای … من توی ماشین منتظرم.
سریع پریدم توی اتاقم و لباسامو پوشیدم. از این می ترسیدم که داریوش منو به دنبال نخود سیاه فرستاده باشه و رفته باشه. برای همین با عجله بیرون پریدم و روسریمو همینطور که از در بیرون می رفتم، سرم کردم. داریوش همینطور که سرشو روی فرمون گذاشته بود به فکر فرو رفته بود. پلیور مشکی رنگی پوشیده بود که
فوق العاده خواستنیش کرده بود. همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشار داد. عرق روی پیشونی خوش تراشش سر می خورد. دستمو جلو بردم و روی دستش که روی دنده بود قرار دادم. داغ داغ بود! داریوش به شدت دستم رو پس زد. گفتم:
– داریوش هوا خیلی سرده! تو هم تب داری عزیز من. حالا کارت اینقدر واجبه که باید امشب انجامش بدی؟
داریوش هیچی نگفت و سرعتش رو بیشتر کرد. یکی یکی خیابون های اصفهان رو طی می کرد و من
نمی دونستم قصدش از این کار چیه؟ وقتی خوب چرخیدیم حدود ساعت هشت شب، به سمت سی و سه پل رفت. نزدیک سی و سه پل که رسیدیم ماشینش رو کنار پارک، پارک کرد و زمزمه وار گفت:
– تو نیا پایین.
به حرفش گوش نکردم و از ماشین خارج شدم. اینقدر حالش بد بود که تو راه رفتن تعادل نداشت. با وجود مخالفتاش زیر بازوشو گرفتم و کمکش کردم. از پله های پل بالا رفتیم و تا وسط پل بردمش. باورت نمی شه رزا که چطور به همه جا نگاه می کرد و حتی دست می کشید! اون شب برای اولین بار باهاش دعوام شد و با قهر ازش فاصله گرفتم، ولی دلم نیومد برم توی ماشین. چون می ترسیدم خدای نکرده به سرش بزنه و خودش رو پرت کنه پایین. یه گوشه ای مخفی شدم و زیر نظرش گرفتم. دیدم خانمی جوون و خوش لباس بهش نزدیک شد. یه لحظه ترسیدم و خواستم پیشش برم، ولی با کمی دقت متوجه شدم اون زن تویی! هم تعجب کرده بودم هم گریه ام گرفته بود. فکر می کردم شما دو نفر باهم قرار داشتین. زندگیم و داریوش رو از دست رفته می دیدم. بعد از چند لحظه گوش تیز کردم که ببینم شما به هم چی می گین. از حرفایی که به هم می زدین خیالم راحت شد که قرار قبلی تو کار نبوده. تو همراه شوهرت برای ماه عسل اومده بودی. همه اش از این می ترسیدم که داریوش نتونه جلوی خودشو بگیره و حرفی بزنه که باعث بشه زندگی هر دونفرتون خراب بشه، ولی داریوش خودش رو نگه داشت و چیزی نگفت. وقتی تو رفتی داریوش تقریباً می شه گفت روی پل ولو شد. توی اون سرما روی زمینای خیس نشسته بود. چند لحظه بعد هم دراز کشید. دلم براش سوخت. آروم بهش نزدیک شدم و گفتم:
– تبریک می گم داریوش جان.
جوابی نداد و طبق معمول سکوت کرد. کنارش روی زمین نشستم و گفتم:
– داریوش من … تو رو خدا اینقدر خودتو اذیت نکن. تو اگه خودتو زجر بدی و شکنجه کنی هیچ چیزی عوض
نمی شه. داریوش …
بازم سکوت کرد.
– امشب چرا اینقدر اصرار داشتی بیرون بیای؟ واسه چی اونقدر تو خیابون دور زدی؟ بعدش هم اومدی اینجا ، نکنه آرمین بهت گفته بود رزا اینا می یان اینجا؟
بالاخره به حرف اومد و گفت:
– نه.
– پس چرا؟
– امشب سالگرد یکی از بهترین شبهای من بود.
– چه شبی؟
– برات تعریف کردم … همون روزی که رزا اومد اصفهان و من اصفهان رو بهش نشون دادم. دقیقاً توی چنین شبی آوردمش روی همین پل.
– رزا هم به خاطر همین اومده بود اینجا؟
– فکر نمی کنم رزا یادش مونده باشه.
دیگه چیزی نگفتم. نمی خواستم با حرفام بیشتر اذیتش کنم.
شاید یه ساعتی همونطور اونجا موندیم تا اینکه من خسته شدم و گفتم:
– داریوش جان بهتره برگردیم خونه. هوا داره سردتر می شه.
– تو برو … با من چی کار داری ؟؟!!
– داریوش خواهش می کنم لجبازی نکن. تو تب داری. به خدا حالت بدتر میشه و چند هفته می افتی توی رخت خواب!
داریوش بر خلاف تصورم از جا بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
– تو هم دیدیش؟
– آره دیدمش.
– حالا متوجه شدی من عاشق کی شدم؟
– آره حق داری. خیلی نازه!
پوزخندی زد و گفت:
– می تونم قسم بخورم که رزا اگه خوشگل هم نبود من عاشقش می شدم. حالا بیشتر از چهره اش درونش واسم قشنگ و دوست داشتنیه. کودک درونش که همیشه زنده اس منو شیفته می کنه.
– از یه عاشق مثل تو غیر از این نمی شه انتظار داشت.
ایستاد و گفت:
– من امشب و فردا شب نمی یام خونه. می رم هتل.
باز بهم شوک وارد کرد، با تعجب گفتم:
– هتل؟! برای چی؟ مگه ما خونه نداریم؟
– مریم به من گیر نده. می خوام این سه شبو همون جایی بخوابم که رزا دو سال پیش اونجا می خوابید. تو هم منو دم هتل پیاده کن و برو. خواهش می کنم این دو روز کاری به کار من نداشته باش. نترس بلایی سر خودم
نمی یارم.
– داریوش حالت خوبه؟!!!
– آره خوبم. همین که دیدمش واسم کافیه. می دونم که دیگه رزای من خانم کسی دیگه اس، ولی خب هنوز هم با دیدنش همه وجودم اسمشو فریاد می کشه.
لجم گرفت! با حرص گفتم:
– دیگه داره حسودیم می شه.
داریوش دیگه ادامه نداد و به آرومی در حالی که توی راه رفتن کمکش می کردم به سمت ماشینش رفتیم. نگذاشتم رانندگی کنه و خودم پشت فرمون نشستم. جلوی در هتل ایستادم و تو پیاده شدن کمکش کردم. وارد شدیم و کلید اتاق رو گرفتیم. اونجا بود که فهمیدم داریوش دیروز با پول فراوونی که داده از مسئول هتل خواسته تا اتاق تو رو براش خالی و آماده کنن و امشب تحویلش بدن. به تو حسادت می کردم. به زور همراهش وارد اتاقش شدم و خواستم اجازه بده چند ساعتی پیشش بمونم. به زور اونو به حموم فرستادم تا زیر دوش آب گرم سرما رو از وجودش دور کنه. وقتی از حمام بیرون اومد تازه عطسه هاش شروع شد و بعد از اون هم تبش دوباره بالا رفت. اون دو روز که توی هتل بود توی تب سوخت و هذیون گفت و من بالای سرش بودم. دیگه نتونستم تنهاش بذارم و به خونه برم. خودش هم اونقدر حالش بد بود که نمی تونست مخالفتی بکنه. بعد از اون سه روز با هتل تسویه کردیم و به خونه برگشتیم. آرمین و سپیده هم به خونه اومدن و بهش سر زدن. وقتی حالش خوب شد دوباره زندگی عادی رو از سر گرفت، ولی دیگه هرگز حتی یه لبخند کوچیک هم روی لباش ندیدم. توی عروسی آرمین و سپیده تا جایی که تونست خودشو از دید تو مخفی کرد و نذاشت چشم تو چشم بشید. به خصوص که باربد لحظه ای از کنار تو تکون نمی خورد و همین بیشتر داریوش رو زجر می داد. اون که طاقت دیدن تو رو همراه کس دیگه ای نداشت مدام فرار می کرد و تو جمع نمی موند. منم مدام دنبالش بودم و برای همین تو اون شبم منو ندیدی. بعد از ازدواج سپیده و آرمین، همه چیز تقریباً خوب پیش می رفت و منم عادی زندگی می کردم و به کسی نمی گفتم که با داریوش چقدر مشکل دارم. دو سال وقت من تموم شده بود، ولی از داریوش خواستم یه کم دیگه هم به من فرصت بده. واقعاً دلم نمی اومد کامل از زندگیش خارج بشم و می خواستم توی اون مدت خودمو کم کم آماده کنم. داریوش هم مخالفتی نکرد. انگار اونم به زندگی دو نفرمون عادت کرده بود و منو همونطوری به عنوان شریک تنهایی هاش قبول کرده بود. داریوش شبا توی اتاق خوابمون می خوابید و دیگه جاشو جدا نمی کرد، ولی با فاصله زیاد از من دراز می کشید و مراقب بود که هیچ تماسی با من نداشته باشه. واقعاً در تعجب بودم که پسری به سن و سال اون چطور می تونه جلوی غریزه شو بگیره! ولی داریوش می تونست و حتی یه بار هم به من نزدیک نشد! تا اینکه اون اتفاق افتاد … اتفاقی که من و آرمین و سپیده توی حیرت و تعجب محض فرو رفتیم! اینقدر تعجب کرده بودیم که نمی تونستیم حتی حرف بزنیم. دورادور داریوش توسط سپیده و آرمین از زندگی تو خبر داشت. اینقدر از جزئیات رو می دونست که شاید باورت نشه! حتی می دونست که یه بار باربد تولدت رو فراموش کرده و سر این ماجرا چقدر حرص خورد! داریوش هر شبِ تولد تو که می رسید چنان ضیافتی می داد که من تعجب می کردم!
به کسی نمی گفت مهمونی که گرفته چه مناسبتی داره، ولی من، آرمین و سپیده به خوبی دلیلش رو می دونستیم. داریوش هر سال هدیه ای برات گرفته و پنهان کرده تا شاید یه روزی به دست تو برسونه. بگذریم … اون از زندگی تو به خوبی خبر داشت، ولی می دونست که از زندگیت راضی هستی. برای همین اونم آرامش داشت. وقتی باردار شدی به جرئت می گم بیشتر از هر کسی روی این کره خاکی داریوش نگرانت بود. تموم روزای که نوبت دکتر داشتی رو می دونست و سپیده رو وادار می کرد بعدش بهت زنگ بزنه و از وضعیتت سوال کنه! با وجود همه نگرانی هاش یه آرامش عجیبی هم داشت … رزا! چیزی که بهت می گم یه کم قبولش سخته اما واقعیت داره. داریوش کل زندگی تو رو حس می کرد!!!
با تعجب گفتم:
– یعنی چی؟!!!
آهی کشید و گفت:
– الان برات می گم … این قضیه رو ما از شبی فهمیدیم که تو از باربد سیلی خوردی … حتما خودت یادته! اون شب زودتر از حد معمول خوابیدیم. شاید ساعت ده بود که برای خواب رفتیم، چون داریوش خیلی خسته بود و چشماشو به زور باز نگه داشته بود. همون لحظه که سرشو روی بالش گذاشت خوابش برد، ولی درست راس ساعت دوازده از صدای فریادش از خواب پریدم. داریوش نشسته بود و عرق از سر و روش می ریخت. سر جام نشستم و با نگرانی گفتم:
– عزیزم چته؟ خواب دیدی؟
با پریشونی گفت:
– تلفن … تلفن رو بده به من.
– می خوای به کی زنگ بزنی داریوش؟ آخه چی شده؟ خب به من بگو.
– تلفن رو بده فقط همین.
به ناچار از جا بلند شدم و تلفنو دستش دادم. داریوش چنان می لرزید که من می ترسیدم اتفاقی براش بیفته. خوب می دونستم که هر چی هست به تو مربوط می شه. چون داریوش فقط برای تو به این حالت دچار
می شد. با دستایی لرزون شماره خونه آرمین رو گرفت و چند لحظه بعد که گوشی رو جواب دادند گفت:
– آرمین، سپیده رو بردار بیاین اینجا. همین الان!
– …
– هیچی نپرس … فقط هر چه سریع تر خودتو برسون اینجا.
بعد از اون گوشی رو قطع کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و هر دو دستش رو توی موهاش فرو کرد. برای دلداری دادن به اون هیچی نمی تونستم بگم. چون اصلا نمی دونستم چرا اینجوری شده؟! نیم ساعت بعد آرمین و سپیده رسیدند. آرمین با ترس گفت:
– چی شده داریوش؟ چته؟
داریوش بی حرف گوشیو به سمت سپیده گرفت و گفت:
– زنگ بزن به رزا!
سپیده که کاملاً گیج شده بود گفت:
– هان؟
– سپیده تورو خدا بگیر زنگ بزن به رزا.
– چی شده داریوش؟
– بگیر زنگ بزن خودمم نمی دونم.
– خب وقتی خودت هم نمی دونی برای چی اینقدر اصرار داری که زنگ بزنم؟
– سپیده زنگ بزن خودت می فهمی. تو رو خدا اذیتم نکن!
آرمین دستای لرزون داریوش رو بین دستاش گرفت و گفت:
– داریوش جان بشین روی این صندلی و درست بگو چت شده؟ ببینم اتفاقی افتاده که تو اینقدر نگرانی؟
– خواب دیدم آرمین.
– چه خوابی؟
دندون قروچه ای کرد و گفت:
– با هم دعواشون شده بود … توی خواب من اون عوضی رز منو زد.
آرمین با کلافگی دست توی موهاش فرو کرد و گفت:
– داریوش این به خاطر اینه که زیاد فکر می کنی. فکرات هم همه آشفته اس. باور کن باربد همچین پسری نیست! اون عاشق رزاست! باور کن …
– خیلی خب اگه اینطوره زنگ بزن به رزا و خیال بی صاحب شده منو راحت کن.
– آخه ساعت داره یک می شه! الان خوابن. درست نیست این وقت شب. خب صبح زنگ می زنیم.
سپیده دخالت کرد و گفت:
– نه … همین الان می زنم. نمی دونم چرا دل منم به شور افتاد.
– سپیده خوبیت نداره. به خدا باربد شک می کنه.
– مگه می خوام چی کار کنم؟ می خوام حالشو بپرسم. فوقش می گم خوابتو دیدم.
داریوش با نگاهی پر از قدردانی گوشی تلفنو به سمت سپیده گرفت. سپیده تند تند شماره ها رو پشت سر هم گرفت. بعد از چند بوق، تو گوشیو برداشتی. تلفن روی آیفون بود. از صدای بغض آلود تو بند دل همه مون پاره شد. وقتی با اصرار سپیده تو شروع به تعریف کردن اتفاقی که افتاده بود کردی، من از حیرت روی مبل ولو شدم. خود سپیده هم از خشم و تعجب رنگش سرخ شده بود و با کلافگی دکمه های مانتوشو مرتب باز و بسته می کرد. آرمین هم داریوشو فراموش کرده بود و مرتب زیر لب می گفت:
– وای خدایا!
بعد از چند دقیقه تازه ما متوجه داریوش شدیم. به دیوار تکیه داده بود و رنگش چنان کبود شده بود که حس کردم داره خفه می شه. آرمین کنارش رفت و گفت:
– داریوش … داریوش جان! تو رو خدا یه چیزی بگو. داد بکش تا آروم بشی. داریوش با خودت اینطوری نکن. داریوش خواهش می کنم!
اینقدر خواهش کرد که یهو داریوش از جا کنده شد و فریاد کشید:
– می کشمش!
سپیده تلفنو قطع کرده بود و مات مونده بود به ما. من و آرمین سعی داشتیم داریوشو آروم کنیم، ولی اون
بی توجه به ما لباساشو عوض کرد و سوئیچ ماشینشو برداشت. سپیده تند تند داشت به داریوش می گفت:
– بابا حالا که چیزی نشده. فقط یه سیلی بهش زده. الان هم رزا از خونه رفت بیرون. فرستادمش بره خونه دوستم. الان به دوستم هم خبر می دم که رزا رو چند روزی اونجا نگه داره تا باربد آدم بشه.
ولی داریوش گوشش بدهکار نبود و به سرعت به سمت ماشینش می دوید. وقتی پشت فرمون نشست، آرمین هم در طرف دیگه رو باز کرد و سپیده هم عقب نشست. منم دیدم بهتره همراهشون برم تا خودم مراقب داریوش باشم. برای همین درو باز کردم و کنار سپیده نشستم. داریوش پاشو روی پدال گاز فشار داد و ماشین با صدای مهیبی از جا کنده شد. چنان با سرعت می رفت که همه به صندلی چسبیده بودیم. آرمین سعی داشت آرامش کنه، ولی گوشش بدهکار نبود. توی اتوبان پیچید و به سمت تهران راه افتاد. آخر سر آرمین عصبانی شد و با فریاد گفت:
– خیلی خب آقای عاشق غیرتی یه لحظه بزن کنار تا لااقل آروم بشی و بعد دوباره راه بیفت. این جوری به تهران نرسیده همه مون می میریم.
داریوش کمی از سرعتش کم کرد و سپس گفت:
– هر چی زودتر دستم به اون کثافت برسه بهتره.
آرمین کلافه باز داد کشید:
– داریوش خفه شو و وایسا!
داریوش ماشینو کنار کشید و بلندتر از آرمین داد زد:
– تو چرا منو درک نمی کنی؟ من دارم خفه می شم! تا وقتی اون کثافت رو نکشم راحت نمی شم. اون روی رزای من دست بلند کرده! رزایی که از گل لطیف تره رو زده، اون احمق…
آرمین سعی کرد ملایم تر برخورد کنه، دستاشو بالا آورد و گفت:
– خیلی خب باشه. تو الان عصبانی هستی. باربد هم کار درستی نکرده، ولی دیگه مستحق مرگ نیست. تو اگه الان بری اونو بکشی چی بهت می دن؟ فعلاً رزا مهم تره. اونه که روحش آزرده شده. می ریم اصفهان، ولی نه برای انتقام از باربد، برای دلداری رزا!
داریوش کوبید روی فرمون و گفت:
– من عقلم کار نمی کنه. وقتی یاد خوابم می افتم … خدای من وقتی یادم می یاد اون آشغال …
به اینجا که رسید ساکت شد و دوباره با مشت روی فرمون کوبید.
آرمین گفت:
– بس کن داریوش! با این حالی که تو داری خودت بیشتر نیاز به دلداری داری تا رزا! بین زن و شوهر دعوا همیشه پیش می یاد.
داریوش سرشو روی فرمان گذاشت و گفت:
– به خدا از تصورش هم مو به تنم سیخ می شه.
آرمین دستشو سر شونه داریوش گذاشت و گفت:
– حالا که چیزی نشده، فقط یه سیلی بوده. از همونا که یه بار هم خودت بهش زدی.
داریوش مثل برق گرفته ها سرشو از روی فرمون برداشت و گفت:
– چی می گی آرمین؟ من اون لحظه عاشق رزا بودم. اون سیلی رو از زور عشق زیادی که داشتم بهش زدم. بعدش هم هزار بار خودمو سرزنش کردم که چرا همچین غلطی کردم! در ضمن اون روز رزا حامله نبود، بود؟ ولی حالا چی؟ زن من نبود، بود؟ به خدا یه مرد باید خیلی حیوون باشه که دست روی زنش، اونم زن حامله اش بلند کنه.
– من الان فقط می تونم بگم حق با توئه. حالا هم بسه دیگه. شما پاشو برو بشین عقب خودم می شینم پشت فرمون. حداقل خیالمون راحت باشه که سالم می رسیم تهران.
داریوش که همه انرژیش رو از دست داده بود، بی حرف پیاده شد و به سمت در عقب اومد. سپیده پیاده شد و جلو سر جای آرمین نشست. داریوش هم روی صندلی عقب ولو شد. همه سکوت کرده بودیم و ماشین پیش می رفت. فقط هر از گاهی صدای آهسته داریوش بلند می شد که با خودش چیزی رو زمزمه می کرد و بعد دوباره ماشین توی سکوت به پیش می رفت. حدود ساعت هفت صبح بود که به تهران رسیدیم. از روی آدرسی که سپیده داد، جلوی در خونه ای ایستادیم. داریوش صاف نشست و پرسید:
– اینجا کجاست؟
– اینجا خونه دوست منه. به رزا گفتم بیادش اینجا.
سپس در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. آرمین سرشو از شیشه بیرون برد و گفت:
– سپید.
– بله؟
– می خوای چی کار کنی؟
– خب معلومه! می خوام برم پیشش.
– ساعت هفته صبحه سپیده زشت نیست؟
– نه بابا زشت چیه؟ من با بیتا این حرفا رو نداریم.
داریوش با اخمایی در هم گفت:
– سپیده … ببرش دکتر، خوب؟
– واسه چی دکتر؟
– اول واسه خودش، بعد هم واسه بچه اش.
– هان باشه. می برمش.
چشمای داریوش اینقدر بی قرار بود که سپیده دو دل شده بود بره یا بمونه. با صدای آرمین به خودش اومد و به سمت در رفت:
– سپیده برو دیگه. چرا وایسادی؟
سپیده زنگو زد و چند لحظه بعد در باز شد. به سمت ما دستی تکون داد و وارد شد. آرمین نفس عمیقی کشید و گفت:
– خب … فکر کنم بهتره بریم یه هتلی چیزی.
داریوش با صدایی گرفته گفت:
– تو برو مریمو هم ببر من همین جا می مونم.
آرمین نچی کرد و بعدش گفت:
– آخه پسر خوب معنی نداره که تو اینجا بمونی! اگه رزا بیاد بیرون و ببینتت چی؟
– همین که گفتم! من نمی یام. ولی نیازی نیست شما بمونین.
– یعنی تو می خوای این چند روز که سپیده پیش رزاس همینجور توی ماشین بشینی؟
– آره.
– زده به سرت؟
– آره.
آرمین با کلافگی نفسشو با صدا از دهن خارج کرد و گفت:
– خیلی خب باشه، قبول. فقط یه دقیقه بیا بریم یه هتل نزدیک پیدا کنیم و برای مریم خانوم اتاق بگیریم چون منم پیش تو می مونم.
مداخله کردم و گفتم:
– نه آقا آرمین اگه قرار باشه شما و داریوش اینجا بمونین منم می مونم.
– ولی اینجوری خسته می شین.
– مهم نیست.
– خیلی خب باشه مثل اینکه چاره ای نیست. پس همه اینجا می مونیم.
در همون حال گوشی آرمین زنگ خورد. آرمین گوشی رو برداشت و گفت:
– جانم بگو …
– …
– خب چی شده؟ حالش چطوره؟
– …
– سپیده عزیزم گریه نکن. حرف بزن بگو ببینم چی شده؟
– …
لحظاتی طولانی آرمین توی سکوت فقط گوش می کرد. داریوش با چشمایی خشمگین و پر از نگرانی به اون خیره شده بود و منتظر بود تا هر آن تماسو قطع کنه و بگه چی شده. وقتی مکالمه اش تموم شد گوشی رو پرت کرد روی صندلی خالی کنار دستش و سرشو روی فرمون گذاشت. داریوش بی طاقت پرسید:
– آرمین چی شده؟
آرمین که تازه متوجه حضور ما شده بود سرشو بالا آورد و گفت:
– چیزی نشده.
– به من دروغ نگو.
– داریوش باور کن چیزی نشده سپیده خیلی بزرگش می کنه.
با صدایی که از خشم و ترس دورگه شده بود، گفت:
– بگو سپیده چی گفت.
– فقط گفت رزا خوابه و صورتش هم ورم کرده … مثل اینکه دیشب آرامبخش خورده. همین.
داریوش دیگه چیزی نپرسید و سرشو محکم بین دستاش گرفت. حدود ساعت دوازده بود که سپیده زنگ زد و گفت می خواد تو رو به دکتر ببره و از ما خواست ماشینو جایی پارک کنیم که تو متوجه نشی.
آرمین سریع ماشینو طرف دیگه کوچه و با فاصله پارک کرد. چند لحظه ای همون جا پشت فرمون نشست، ولی یهو پیاده شد و در عقب رو باز کرد و کنار داریوش نشست. داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
– حدست درسته!
وقتی نگاه متعجب منو دیدن آرمین گفت:
– داریوش با دیدن رزا ممکنه نتونه جلوی خودش رو بگیره و بخواد بپره پایین، واسه همین اومدم عقب که جلوشو بگیرم.
حق با اون بود و داریوش توی عشق به جایی رسیده بود که دیگه کاراش از روی اراده نبود. چند لحظه بعد در باز شد و سپیده خارج شد. به دنبال اون تو بیرون اومدی. فاصله اونقدر زیاد نبود که نشه ورم و کبودی صورتتو تشخیص داد. با دیدن تو توی اون وضعیت آه از نهادم بر اومد. آرمین هم سری به نشانه تاسف تکون داد و سرشو به صندلی جلویی تکیه داد. اینقدر شوکه شده بودیم که دیگه حواسمون به داریوش نبود. ناگهان با صدای دو رگه شده او به خودمون اومدیم:
– نه … نه!
داریوش دستاش رو تا آرنج روی صورتش قرار داده بود و رنگش از زور خشم کبود شده بود. آرمین ناراحتی خودش رو فراموش کرد.
دستای داریوش رو محکم توی دستاش گرفت و گفت:
– داریوش … آروم باش … رزا که چیزیش نبود. فقط صورتش کبود شده بود، همین. تو مثلاً مردی، باید محکم تر از این باشی. بهت که گفتم بین همه زن و شوهرها …
داریوش دستاش رو از دستای آرمین خارج کرد و با صدایی که از زور خشم به شدت لرزش داشت گفت:
– بین همه زن و شوهرا؟ تو رزای منو با بقیه مقایسه می کنی؟ رزای من مثل بقیه اس؟ لیاقت اون این بود؟ دِ لعنتی حرف بزن بگو ببینم به نظر تو لیاقت فرشته من این بود؟ لیاقتش این بود که بره زیر دست یه نفهم بیشعور عوضی تا کتکش بزنه؟ رزای من که آزارش به مورچه هم نمی رسید، باید کتک بخوره؟
رگ گردن داریوش برجسته شده بود و من حس می کردم هر آن منفجر می شه. آرمین دیگه نتونست حرفی بزنه و بدون حرف از ماشین پیاده شد. منم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. صدای نفسای ملتهب داریوش رو می شنیدم. داریوش از زور خشم حتی نمی تونست درست نفس بکشه. بعد از دقایقی آرمین برگشت و دوباره کنار داریوش نشست. چند لحظه ای تو سکوت سپری شد تا اینکه آرمین سکوت رو شکست و گفت:
– ببین داریوش جان با غصه خوردن و عصبانی شدن ما که کاری درست نمی شه.
داریوش که هنوز خشمش فروکش نکرده بود مثل دینامیت منفجر شد و گفت:
– تو بگو باید چه غلطی بکنم؟ بگو چی کار کنم تا همه زندگیم از زیر دست اون جانی بیاد بیرون؟
– داریوش داریوش … چته اینقدر تند می ری؟ بابا باربد اینقدر ها هم بد نیست. من دیدمش باهاش حرف زدم. یه خورده عصبی هست، ولی دیگه اینجوری هم نیست که تو فکر می کنی.
داریوش پوزخندی زد و گفت:
– یه بار دیگه هم گفتم بازم می گم. اون آشغال حتی لیاقت نداره کفشای رزای منو واکس بزنه! چه برسه به اینکه … لا اله الا الله.
– خیلی خب حق با توئه. ما همه می گفتیم رزا لیاقتش بیشتر از باربده، ولی این چیزی بود که خودش خواست. حالا هم که نمی شه زرتی بهش بگیم طلاق بگیر. تو انگار زن ایرانی رو نمی شناسی؟ تو که خوب می دونی زن ایرانی تا جایی که بتونه با بدترین اخلاقا سر می کنه و جیکش در نمی یاد. اون بیدی نیست که با این بادا بلرزه.
– رزا رو با دیگران مقایسه نکن.
– می شه بپرسم چه فرقی داره؟
– اون لطیفه، حساسه، از فرشته ها مهربون تر و فرشته تره. اون… اون…
– خیلی خب اینایی که می گی درست، ولی آیا بقیه زنا اینجوری نیستن؟ داریوش، تنها فرقی که رزا با بقیه داره اینه که یه عاشق مجنون مثل تو داره. رزا واسه تو تکه، واسه تو منحصر به فرده، ولی برای کسایی که به اون هم به چشم بقیه زن ها نگاه می کنن هیچ فرقی با دیگران نداره.
داریوش سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. تا وقتی که تو به همراه سپیده برگشتی، همه سکوت کرده بودیم و حتی کلمه ای حرف نمی زدیم. تاکسی زرد رنگی جلوی در خونه آجری ایستاد و شما دونفر پیاده شدین. رزا زودتر وارد خونه شد و سپیده به طرف ما نگاه کرد و سرش رو به نشونه اینکه همه چیز مرتبه تکون داد. آرمین سریع با گوشی او تماس گرفت و گفت:
– سلام سپید جان چی شد؟
-…
بعد از چند لحظه سکوت، صورت آرمین به خنده باز شد و گفت:
– خوب خدا رو شکر. خیلی هواشو داشته باش.
-…
– قربونت برم. خداحافظ.
بعد از قطع ارتباط با نگاهی به چشمای مشتاق داریوش گفت:
– حالش خوب خوبه. نه سرش چیزی شده و نه اتفاقی برای بچه اش افتاده. فقط صورتش حدود یک هفته طول
می کشه تا خوب بشه.
داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
– کاش من جای اون بودم.
آرمین به شوخی گفت:
– یعنی تو هم دوست داری حامله بشی بعد شوهرت بزنه توی گوشت؟
من خنده ام گرفت، ولی داریوش فقط پوزخند زد. ظهر ناهارو همون جا توی ماشین خوردیم، ولی برای شام به اصرار آرمین به رستورانی که در همون حوالی قرار داشت رفتیم. داریوش چند قاشق به زور فرو داد و ساز برگشتن زد. آرمین خندید و گفت:
– بابا چه خبرته بذار غذا از گلومون بره پایین بعد.
– خب زود باش دیگه. چقدر آروم می خوری؟
– حالا مگه قراره اتفاقی بیفته که تو اینقدر عجله داری؟
داریوش دوباره روی صندلی نشست و گفت:
– نه قرار نیست اتفاقی بیفته، ولی من دوست دارم همونجایی باشم که رزام داره نفس می کشه.
– خب هوا هوائه دیگه.
– بس کن آرمین! تو اصلاً منو درک نمی کنی.
آرمین خندید و رو به من گفت:
– مریم خانم شما غذاتون رو خوردین؟
با اینکه چیز زیادی نخورده بودم، ولی به خاطر داریوش گفتم:
– بله خوردم می تونیم بریم.
داریوش سریع از جا برخاست و بعد از حساب کردن پول میز از رستوران خارج شدیم و دوباره به محل قبلی برگشتیم. سپیده هر چند ساعت یه بار زنگ می زد و ما رو از اوضاع تو آگاه می کرد و احوالی هم از داریوش
می پرسید. ساعت حدود یک بود که خوابیدین. آرمین هم صندلی جلو رو خوابوند و خودش خوابید. با صدای
آهسته ای گفتم:
– داریوش.
داریوش بی حرف به سمتم چرخید و نگام کرد. گفتم:
– تو هم برو جلو، اون یکی صندلی رو بخوابون و بخواب.
سری تکون داد و گفت:
– من خوابم نمی یاد.
– آخه اینطور که نمی شه… دیشب هم نخوابیدی.
– مریم خانوم من بچه نیستم هی بهم بگی اینکارو بکن اون کارو نکن.
ترسیدم دوباره عصبانی بشه. برای همین گفتم:
– باشه هر طور راحتی.
خودمم همون جا سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم، ولی خوابم نمی برد. چون همه حواسم پی داریوش بود که دیوونه وار سیگار می کشید. با ته مونده هر سیگار، سیگار بعدی رو روشن می کرد و من
نمی دونستم این همه سیگار رو از کجا میاره! چند باری هم از ماشین پیاده شد و کمی تو کوچه ها قدم زد. خیلی نگرانش بودم. کلافگی از سر تا پاش می بارید و راه به حال خودش نمی برد. حتی دیدم چند باری به سمت زنگ خونه هم اومد و دستشو پیش برد که زنگو بزنه. اما هر بار پشیمون شد و برگشت. دلش پیش تو بود و اگه کمی اونو آزاد می گذاشتن به طرفت پر می کشید. تا صبح اوضاع همین بود. صبح با صدای زنگ گوشی، آرمین از خواب بیدار شد و خواب آلود جواب داد. سپیده بود که خبر داد قراره تو با باربد تماس بگیری. داریوش گفت:
– این چه معنی می ده؟ یعنی رزا می خواد منت کشی کنه؟
– منت کشی چیه؟ به هر حال اون شوهرشه. درست نیست این همه مدت از رزا بی خبر باشه. اون فقط
می خواد بهش بگه که خونه دوستشه که باربد نخواد همه جا رو خبر کنه که رزا گم شده. این واسه خودش بهتره.
– خب بذار همه جا رو پر کنه که رزا از خونه اش رفته. بذار همه بفهمن چه آدم رذلیه.
– بله حق با شماست، ولی رزا هم دیگه بچه نیست. صلاح کار خودشو خوب می دونه.
به دنبال این حرف ماشین تو سکوت فرو رفت و آرمین از ماشین پیاده شد. حدس زدم برای گرفتن صبحونه رفته. چند لحظه بعد که با پاکت کیک و آبمیوه برگشت حدسم به یقین مبدل شد. هر کاری کردیم داریوش لب به چیزی نزد. درست یادم نیست چه ساعتی بود که سپیده در خونه رو باز کرد و با چهره ای از خشم برافروخته به سمت ما اومد. آرمین زیر لب گفت:
– یا باب الحوائج! نکنه رزا مارو دیده باشه؟
سپیده در جلو رو باز کرد و خودش رو روی صندلی انداخت و گفت:
– راه بیفت آرمین.
آرمین از حالت بهت خارج شد و گفت:
– چی شده سپید؟
سپیده با خشم فریاد کشید:
– هیچی نشده. فقط زودتر منو از اینجا ببر وگرنه یا خودمو می کشم یا اون رزای احمق رو.
حالا دیگه همه فهمیدیم موضوع به رزا مربوط می شه. داریوش پرسید:
– سپیده مگه چی شده؟ رزا چی کار کرده؟
– هیچ اتفاقی نیفتاده …
– پس می شه بگی دلیل این همه عصبانیتت چیه؟
سپیده دیگه طاقت نیاورد و با فریاد گفت:
– به این رزای دیوونه می گم فقط زنگ بزن به این مرتیکه و بگو من خونه دوستم هستم، به این زودی ها هم برنمی گردم تا یه کم بترسه و به غلط کردن بیفته، ولی زنگ زده به باربد می گه من فردا می یام خونه.
داریوش لب پایینش رو مکید و سرش رو بالا برد. سپیده ادامه داد:
– با دوتا دوستت دارم و دلم برات تنگ شده خر شد. اصلاً هم به علامت هایی که من بهش می دادم توجه
نمی کرد. بعد هم که بهش می گم چرا اینجوری کردی، می گه بالاخره اون شوهرمه و من باید یه روز بر می گشتم خونه. می گه باربد تقصیری نداشته، اون لحظه توی شرایط خوبی نبوده!
داریوش محکم دستی به سر و صورتش کشید و گفت:
– حالا تو چرا اومدی پایین؟
– من چرا اومدم؟ داشتم دیوونه می شدم! اگه نمی اومدم ممکن بود یه چیزی بهش بگم و لو بدم که شما اینجایید.
داریوش با لحنی پر از تمنا گفت:
– سپیده، رزا به تو احتیاج داره!
سپیده دوباره گلوله ی آتیش شد و گفت:
– غلط کرده … اون به هیچ کس احتیاج نداره. حتی به خودش زحمت نداد یه مشورت کوچولو با من بکنه!
– به قول آرمین رزا دختر عاقلیه. حتماً صلاح رو توی این دیده که برگرده خونه.
– بس کن داریوش! اون اصلاً هم عاقل نیست. اگه آرمین یه روزی دست روی من بلند کنه، دیگه نگاش هم
نمی کنم.
قبل از اینکه آرمین فرصت کنه حرفی بزنه، داریوش گفت:
– غم های زندگی باعث شده رزای من صبور بشه. صبور و خانوم!
– در هر صورت من پیش اون برنمی گردم.
بغض صدای داریوشو لرزون کرد و گفت:
– تو که رزا رو خیلی دوست داشتی … اون که مثل خواهر تو بود، حالا چی شده؟
– هنوز هم دوسش دارم، ولی برنمی گردم. باید تنبیه بشه.
یهو داریوش از ماشین پیاده شد و در جلو رو باز کرد. روبروی پای سپیده زانو زد و در حالی که دستاشو توی دستاش می گرفت، با بغض محسوسش گفت:
– سپیده التماست می کنم رزای منو تنها نذاری! … سپیده رزا الان فقط تو رو داره. کسی که از دل اون خبر نداره. فقط تویی که می دونی چه اتفاقی افتاده. اگه تو اینجوری ترکش کنی، رزای من دق می کنه.
بغض مجال ادامه حرفو از او گرفتو صورتش رو برگدوند. با دیدن وضعیت داریوش، سپیده و من و آرمین هر سه بغض کردیم و سپیده به گریه افتاد. آرمین گفت:
– عزیزم حرف داریوش رو زمین ننداز.
سپیده دوباره به داریوش و چشمای سرخش نگاه کرد. داریوش آب دهنشو قورت داد و گفت:
– سپیده تو مثل خواهر من می مونی. من فقط می تونم از تو خواهش کنم … سپیده التماست …
سپیده حرف داریوشو قطع کرد و با گریه گفت:
– بس کن … لازم نیست بیشتر از این به خاطر اون زبون نفهم غرورت رو له کنی. باشه قبوله. من می رم پیشش.
داریوش با خوشحالی کودکانه مخصوص خودش گفت:
– آه سپیده ازت ممنونم. تو بهترین خواهر دنیایی! من این لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. به خدا جبران می کنم.
سپیده دستشو روی موهای طلایی داریوش کشید و گفت:
– به خدا قسم که هیچ کس نمی تونه به اندازه تو اون موجود سرکش رو دوست داشته باشه.
داریوش لبخندی به روی سپیده پاشید و گفت:
– اون موجود سرکش شیشه عمر منه سپیده، مگه کسی می تونه شیشه عمرشو دوست نداشته باشه؟
سپیده داریوشو از روی پاهاش بلند کرد و گفت:
– تو دیوونه ای … حالا جسم گنده اتو از روی پاهام بکش اونطرف تا برگردم کنار شیشه عمر جنابعالی.
داریوش خندید و از جا بلند شد و گفت:
– حالا نرو. صبر کن یه خورده چیز بخرم براش ببری.
– چی می خوای بخری؟
– یه سری مواد غذایی که براش لازمه.
سپیده خنده اش گرفت و گفت:
– چشم آقای دکتر!
واقعاً داشتم حسادت می کردم. داریوش طوری به تو می رسید که انگار بچه خودشو تو شکم داشتی. این بار خودش پشت فرمون نشست و بعد از چند دور توی خیابون ها گشتن، مقدار زیادی مرغ و گوشت و میوه و لبنیات و تنقلات خرید. اینقدر زیاد بود که صدای سپیده در اومد:
– ای بابا حالا کی قراره اینارو بکشه تا توی خونه؟ حالا که خریدی خودت هم زحمتشو بکش و بیارشون تو.
داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
– اگه بگم حاضرم همه چیزم رو بدم، ولی بتونم یه لحظه بیام توی اون خونه و رزا رو ببینم غلو نکردم. اما حیف
که …
سپیده وسط حرفش پرید و در حالی که وسایلو از ماشین بیرون می برد، گفت:
– خیلی خب آقای عاشق! می دونم داری پرپر می زنی که ببینیش، ولی اینو بدون که همچین تحفه ای هم نیست.
– هی هی سپیده حواست باشه ها! درمورد رزای من این طور حرف نزن.
سپیده صاف ایستاد و بدون توجه به اصل حرف داریوش گفت:
– تو هنوز هم می گی رزای من؟ بابا قبول کن که اون شوهر داره.
داریوش سرشو زیر انداخت و گفت:
– می دونم، ولی دست خودم نیست. من رزا رو همیشه واسه خودم می دونستم. بعضی وقتها از اینکه هنوز هم بهش فکر می کنم … از اینکه هنوز هم با خاطراتم زندگی می کنم، احساس عذاب وجدان می کنم. به خودم روزی هزار بار می گم که اون شوهر داره. دیگه به کسی دیگه تعلق داره، ولی دست خودم که نیست .. از نظر من رزا تا ابد مال منه!
سپیده که دوباره بغض کرده بود بی حرف پلاستیکا رو برداشت و وارد خونه شد.
شب آخر آرمین که خیلی خسته بود به هتل رفت تا یه کم استراحت کنه. داریوش تا صبح پلک نزد، ولی من که خیلی خسته بودم، خوابم برد. صبح که بیدار شدم متوجه شدم که هنوز بیداره. پرسیدم:
– هنوز نیومده بیرون؟
– نه.
دیگه چیزی نگفتم و سرجام صاف نشستم. آه هایی که داریوش از ته دل می کشید دلمو ریش می کرد. ساعت نه و نیم بود که ماشینی جلوی در خونه ایستاد و بوق زد. زمزمه وار گفتم:
– فکر کنم زنگ زدن به آژانس.
داریوش بدون اینکه حرفی بزنه سیخ نشست و همه وجودش چشم شد. چند دقیقه ای طول کشید تا در خونه باز شد و تو خارج شدی. دستای داریوشو دیدم که چطور دور فرمون محکم شد. تو به درو دیوار خونه نگاه
می کردی و سپیده سر به سرت می گذاشت. وقتی با اونا خداحافظی کردی و خواستی سوار آژانس بشی نگام به داریوش افتاد.
چنان فرمون رو توی مشت هاش فشار می داد که بندهای انگشتاش سفید شده بود. آروم صداش زدم، ولی اون نفهمید و هیچ عکس العملی نشون نداد. همین که سوار آژانس شدی و در رو بستی ناگهان دست داریوش به سمت دستگیره در رفت. فهمیدم که دیگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره. برای همین هم سریع دستگیره رو گرفتم و گفتم:
– دیوونه شدی! کجا می خوای بری؟
داریوش محکم هلم داد و در رو باز کرد، و پیاده شد. ولی خدا رو شکر که تو رفته بودی. سپیده و دوستش با چشمایی متعجب به داریوش نگاه می کردند. داریوش با پاش محکم سنگریزه های کف کوچه رو شوت کرد. سریع کنارش رفتم و گفتم:
– داریوش … اون رفت سر خونه زندگیش، تو باید از این قضیه خوشحال باشی… اگه تو رو دیده بود همه چیز خراب می شد.
داریوش بی توجه به حرفای من برگشت سمت ماشین، کف دستاشو روی صندوق عقب قرار داد و سرشو زیر انداخت، نفس هاش عمیق و تند بود. دوست سپیده که بعداً فهمیدم اسمش بیتاست سریع وارد خونه شد و لحظه ای بعد با لیوانی آب قند برگشت و زمزمه وار گفت:
– صبح که سپیده برام ماجرا رو تعریف کرد باورم نشد، ولی حالا …
لیوان آب قند رو به سمت من گرفت که به داریوش بدم و خودش در حالی که بغض کرده بود به خونه رفت. سپیده هم لب پله ها نشسته بود و گریه می کرد. در همون موقع آرمین رسید و با دیدن وضعیت ما هول شد و مرتب می پرسید:
– چی شده؟ داریوش چته؟ سپیده جان چرا گریه می کنی؟ رزا چیزی شده؟
سپیده میون هق هق گریه قضیه رو براش تعریف کرد. آرمین در حالی که صورتش از غم تیره شده بود، زیر بازوی داریوش رو گرفت و اونو به زور سوار ماشین کرد. سپیده هم بالا رفت و لحظه ای بعد با کیف و وسایلش برگشت. بیتا هم برای خداحافظی اومده بود. همه مون از زیر قرآنی که آورده بود رد شدیم و سوار ماشین شدیم. بیتا رو به سپیده گفت:
– فقط امیدوارم صبح رزا حرفای مارو نشنیده باشه.
– نه نشنیده. دیدی که من چطوری ماست مالی اش کردم.
بیتا با چهره ای گرفته گفت:
– امیدوارم هر دو خوشبخت بشن.
– واسه این دو نفر جدای از هم خوشبختی وجود نداره.
دیگه کسی چیزی نگفت. بیتا سپیده رو بغل کرد و با هم خداحافظی کردند. وقتی ماشین به راه افتاد، بیتا پشت سرمون ظرفی پر از آب خالی کرد و دستشو به نشونه خداحافظی تکون داد. داریوش هنوزم آشفته بود. پس از چند دقیقه گفت:
– نمی دونم چرا یه حسی به من می گه رزا الان ناراحته.
حالا همه می دونستیم که حس داریوش بهش دروغ نمی گه، ولی دلیل ناراحتی تو رو نمی فهمیدیم! سپیده با نگرانی گفت:
– نکنه باربد باز دوباره چیزی بهش گفته؟
خواست باهات تماس بگیره که آرمین مانعش شد و گفت:
– سپیده اگه اتفاقی بیفته مطمئن باش رزا به اولین کسی که خبر می ده خود تویی.
سپیده با این حرف آروم گرفت و گوشیشو سرجاش گذاشت. به اصفهان که رسیدیم اینقدر خسته بودم که چشمام دیگه جایی رو نمی دید. جلوی در خونه پیاده شدیم و با خداحافظی کوتاهی داخل خونه رفتیم. بی حرف لباس هامو عوض کردم و خوابیدم.
به اینجای حرفاش که رسید صدای کسی هر دونفرمان رو متوجه خودش کرد. سپیده بود که هن هن کنون به طرفمون می یومد. بلند شدم و در حالی که صورتم از اشک خیس بود، گفتم:
– سپیده، مریم راست می گه؟
سپیده در حالی که نفس نفس می زد و با تعجب و حیرت در و دیوار و تابلو ها رو نگاه می کرد، گفت:
– چیو؟
مریم پیش دستی کرد و گفت:
– قضیه رفتن به تهرانو!
– آهان آره راست می گه. نمی تونی حتی فکرش رو بکنی که اون چند روز داریوش چی کشید!
بعد سوتی زد و گفت:
– دمش گرم! چه نقاشی های قشنگی کشیده … باورم نمی شه که اینقدر نقاشیش خوب باشه.
روی مبل نشستم و گریه رو از سر گرفتم. خدای من داریوش مهربون من چی کشیده بود؟ داریوش عزیزم چهار سال تموم وقتی من غرق خوشبختی بودم، زجر کشیده بود و من چقدر احمق بودم که تموم تهمت های عالم رو بهش نسبت می دادم! چطور تونستم یه روز ازش متنفر بشم؟ چرا عشق رو تو نگاهش با دیده تردید نگاه می کردم؟ مریم ادامه داد:
– داریوش از اون ماجرا به بعد از قبلش هم بدتر شده بود. بدخلق تر و منزوی تر شده بود و حتی سپیده و آرمین هم نمی تونستند اونو از اون حال و هوا خارج کنند. یکی دوبار در لفافه حرف طلاق رو پیش کشیده بود، ولی هر بار من طفره می رفتم. جدایی ازش واقعاً برام سخت بود. هر چند که خوشبختیش رو می خواستم، ولی حالا که تو نبودی دلم نمی خواست به این راحتی ها از زندگیش بیرون برم. باز داشتم به زندگی عادیمون خو می گرفتم که یه روز دوباره داریوش دیوونه شد. از شانس خوبم همون روز عصر آرمین و سپیده هم اونجا بودن. جلوی تلویزیون نشسته بودیم و در حالی که قهوه می خوردیم از هر دری حرف می زدیم. این طور که سپیده تعریف می کرد تو دیگه مشکلی با شوهرت نداشتی و همین داریوش رو راضی می کرد. اون شب آرمین جوکی تعریف کرد و همه به خنده افتادیم، وسط خنده هامون و قهقهه های بامزه خود آرمین یهو داریوش سرشو چسبید و چشماشو بست، من با نگرانی صداش کردم:
– داریوش جان … خوبی عزیزم؟!
هنوز حرفم تموم نشده بود که یهویی از جا بلند شد و شروع کرد به داد کشیدن. چنان اسم تو رو صدا می زد که ما سه نفر سر جا خشک شده بودیم. دستاشو روی گوشاش گذاشته بود و نعره می زد. آرمین زودتر از ما به خودش اومد و سریع به طرفش رفت و سعی کرد آرومش کنه، ولی داریوش فقط تو رو صدا می زد. با هزار مصیبت روی صندلی نشوندیمش و دستاشو هم محکم گرفتیم. داریوش می لرزید و بازم داد می کشید. من که به گریه افتاده بودم سرش داد کشیدم:
– باز دوباره چی شده؟ حالا هم که اون خوشبخت داره زندگیش رو می کنه و پا به ماهه تو نمی تونی ببینی؟ حسودیت می شه؟ چت شده باز؟
داریوش بی توجه به حرفای من فقط داد می کشید و تو رو صدا می زد. اینقدر داد کشید که صداش گرفت. سپیده که خیلی ترسیده بود، پایین پای داریوش روی زمین نشست و گفت:
– داریوش بگو چی شده؟ چرا یه دفعه یاد رزا افتادی؟ مرگ رزا بگو چی شده!!!
داریوش که نیم ساعتی فقط فریاد کشیده بود، حالا به گریه افتاد و با هق هق گفت:
– رزا داره می میره!
سپیده تقریبا روی زمین ولو شد و با صدایی که از زور نگرانی گرفته بود، گفت:
– چی داری می گی؟ حالت خوبه؟
داریوش سرشو محکم میون دستای لرزونش گرفت و گفت:
– به خدا دارم صدای ناله هاشو می شنوم … ای خدا! … رزا داره …
دیگه نتونست ادامه بده و هق هق زد. سپیده که کمی از اون حالت بهت خارج شده بود، سریع از جا بلند شد و به طرف تلفن یورش برد. همه می دونستیم احساس داریوش هرگز به اون دروغ نمی گه. سپیده تند تند شماره می گرفت، ولی بعد از چند لحظه با خشم گوشی رو قطع کرد و گفت:
– لعنتی کسی برنمی داره!
آرمین گفت:
– باز هم بگیر.
سپیده دوباره مشغول شماره گیری شد. ولی کسی جواب نداد. داریوش گوشی رو گرفت و خودش شماره رو گرفت، ولی بازم بی فایده بود. با این حال ناامید نمی شدن و پشت سر هم شماره می گرفتن. شاید سه ربع تموم زنگ زدن، ولی کسی گوشی رو برنداشت. صدای گرفته داریوش هر لحظه اوج می گرفت:
– رزای من داره درد می کشه. به خدا داره درد می کشه!
فکری مثل جرقه به ذهنم اومد. از سپیده شنیده بودم که این روزای آخر بارداری، مهستی تقریباً هر روز پیش توئه. برای همین گفتم:
– به گوشی مهستی زنگ بزن. اون هر جا که باشه از رزا خبر داره.
چشمای سپیده برقی زد و سریع شماره مهستی رو گرفت. آرمین گوشی رو روی آیفون زد و هر سه با تموم وجود گوش شدیم. بعد از چند بوق آزاد صدای مهستی تو گوشی پیچید:
– الو…
– سلام مهستی جان من سپیده ام.
– به به سلام سپیده جون خوبی؟ آرمین خان خوب هستن؟
– ممنونم اونم خوبه. خودت خوبی؟
– خیلی ممنون. چه عجب یادی از ما کردی؟
– راستش مهستی می خواستم ببینم تو پیش رزا هستی؟
– رزا؟ نه من تا ساعت پنج عصر پیشش بودم، ولی بعد کاری برام پیش اومدم نتونستم پیشش بمونم.
دوباره تب نگرانی به جونمون افتاد. سپیده گفت:
– نمی دونی رزا کجاس؟
– چرا توی خونه اس.
سپیده بی حال شد و روی مبل افتاد:
– نه مهستی جان خونه نیست. هر چی زنگ می زنم کسی گوشی رو برنمی داره.
مهستی هم تعجب کرد و گفت:
– مگه ممکنه؟
– باور کن! راستش خیلی دلم شور می زنه.
– شاید با باربد رفتن بیرون به گوشی اون زنگ زدی؟
– نه نزدم، شمارشو نداشتم. ولی به گوشی خود رزا زنگ زدم کسی جواب نداد.
– خیلی خب من الان زنگ می زنم به باربد. اگه اون هم جواب نداد می رم خونشون. دل منم شور افتاد. انشالله که با هم رفتن واسه خریدی چیزی …
– ممنونت می شم مهستی جون. فقط هر طور که شده بود سریع به من خبر بده.
– باشه عزیزم همین الان پی گیر می شم.
بعد از قطع گوشی آرمین زمزمه وار گفت:
– خدایا خودت به خیر بگذرون.
سپیده در حالی که رنگش از زور نگرانی پریده بود گفت:
– خدا کنه این بار حدس داریوش غلط باشه.
داریوش در حالی که با عصبانیت قدم می زد گفت:
– امیدوارم اشتباه کرده باشم، ولی من صدای رزا رو می شنیدم که کمک می خواست.
ناگهان ایستاد و گفت:
– چرا اینجوری داریم بال بال می زنیم؟ من خودم الان راه می افتم می رم تهران … نمی خوام دیر بشه، نمی خوام بلایی سر رزام بیاد. من رفتم آرمین.
به دنبال این حرف خواست از خونه خارج بشه که آرمین سریع بازوشو گرفت و گفت:
– وایسا ببینم … کجا شال و کلاه کردی؟ تو رو خدا یه کم دیگه صبر کن تا ببینیم چه خبری از مهستی می رسه؟ بعدش می ریم. تا ما برسیم کلی طول می کشه، مهستی زودتر از ما به رزا می رسه.
داریوش با صدایی که کمی بلند شده بود گفت:
– آرمین من می ترسم. به خدا می ترسم! نمی خوام طوریش بشه. نمی خوام یه ثانیه بدون رزا رو حس کنم.
– خیلی خب بابا یه کم دیگه صبر کن اگه تا یه ساعت دیگه خبری نشد خودم راه می افتم.
داریوش که عقلش به کل از کار افتاده بود و نمی دونست چه کاری درسته و چه کاری غلط سرجاش نشست و ساکت شد. هر چهار نفر سکوت کرده بودیم و با دلهره زیر لب دعا می خوندیم که بلایی سر تو نیومده باشه. وقتی یه ساعت گذشت و خبری از مهستی نشد سپیده با کلافگی دوباره شماره اش رو گرفت. ولی اینبار جز بوق آزاد چیزی نشنیدیم. داریوش از جا پرید و گفت:
– می دونم یه چیزی شده … من رفتم آرمین.
آرمین که خودش هم نگران بود گفت:
– بذار با هواپیما بریم. زودتر می رسیم.
داریوش با کلافگی گفت:
– از کجا معلوم که این ساعت پرواز به تهران باشه؟
آرمین گوشی رو برداشت و گفت:
– پرسیدنش ضرری نداره.
تند تند چند تا شماره گرفت و بالاخره موفق شد سه تا بلیط به مقصد تهران تهیه کنه. وقتی قطع کرد داریوش گفت:
– پرواز کیه؟
– چهل و پنج دقیقه دیگه.
– پس بجنب پسر.
قرار بود سپیده هم بره ولی من خودم تمایلی به رفتن نداشتم. خیلی سریع سوار ماشین شدند و منم با اونا رفتم که ماشین رو برگردونم. هر سه رو به فرودگاه رسوندم و خودم برگشتم خونه. اون هم با حالی نزار! اون لحظه بود که تصمیم گرفتم خودم برای طلاق اقدام کنم. وقتی حال داریوش رو می دیدم می فهمیدم که هیچ امیدی برای اینکه بتونم جایی توی خونه کوچیک قلبش برای خودم باز کنم وجود نداره. پس بهتر بود که من از بازی خارج بشم. حداقلش این بود که دیگه نمک روی زخمش نبودم. اگه من از زندگیش خارج می شدم اون کمتر زجر می کشید. اون روز دیگه تصمیم نهاییم رو گرفتم.
بعد از این حرف به سپیده نگاه کرد. سپیده درست شبیه کسایی که قصد سخنرانی دارن سرفه ای کرد و گفت:
– هر سه اومدیم تهران. نمی دونستیم باید بیایم دم خونه تون یا جای دیگه دنبالت بگردیم. ولی عقل حکم می کرد که از خونه تون شروع کنیم. همین که رسیدیم سر کوچه تون از صحنه ای که دیدیم تن هر سه مون لرزید. جلوی در ساختمونتون خیلی شلوغ بود و و یه آمبولانس هم ایستاده بود که آرم پزشک قانونی رو داشت. داریوش با دیدن این صحنه فقط گفت:
– یا ابوالفضل…
و خودش رو تقریباً از تاکسی انداخت بیرون. راننده تاکسی سریع ترمز کرد و گفت:
– هوی آقا چته؟
آرمین که داریوش رو درک می کرد سریع دستی سر شونه راننده گذاشت و گفت:
– مرسی آقا ما هم پیاده می شیم.
بعد از دادن کرایه ما هم پیاده شدیم. داریوش انگار پاش پیش نمی رفت. کمی مونده به جمعیت ایستاده بود. آرمین دستش رو سر شونه داریوش گذاشت و از کنارش گذشت. انگار اونم حال درستی نداشت. با دیدن مهستی که کنار در ساختمون روی زمین نشسته و خودش رو می زد و شیون می کرد قلبم از کار ایستاد. دیگه مطمئن بودم که تو مُردی. سرم رو بالا گرفتم و از ته دل ضجه زدم:
– خدا …
رضا هم کنار مهستی بود و بی توجه به مهستی فقط اشک می ریخت. آرمین زانو هاش تا خورد و کنار دیوار نشست. خدایا چی شده بود؟ یعنی ما تورو از دست داده بودیم؟ یعنی من دیگه دختر خاله نداشتم؟ یعنی دیگه رزایی نبود که داریوش به خاطرش دیوونگی کنه؟ صورتم از سیلاب اشکام خیس شد. اصلاً حواسم به داریوش نبود، ولی توی یک لحظه متوجهش شدم که با زانوهایی لرزون ولی استوار به سمت برانکاردی رفت که جسد روش خوابونده شده بود و نزدیک در آمبولانس قرار داشت. پلیس هایی که اون اطراف چرخ می زدن نشون می دادن که قضیه هر چیزی که هست طبیعی نیست! داریوش به نزدیک تخت که رسید ماموری جلوشو گرفت و اجازه نداد نزدیک بشه. داریوش که معلوم بود توی حالت عادی نیست دست مامور رو با خشونت پس زد و اونو به سمتی هل داد. اینبار دو مامور به طرفش اومدن. منم سریع بلند شدم و کنارش رفتم. مامور با خشونت گفت:
– آقا اینجا منطقه ممنوعه اس! می فهمی یا حالیت کنم؟
و به دنبال این حرف اسلحه اش رو بالا آورد. داریوش که حال خوبی نداشت و هر آن ممکن بود با مامور گلاویز بشه باعث ترسم شد. باید یه کاری می کردم، خودم داشتم می مردم اما مهم تر از من داریوش بود. نگاهی به دور و برم انداختم، باور کن همه جا رو مات می دیدم. باز نگام روی رضا قفل شد، همینطور که هق هق می کردم فریاد کشیدم:
– رضا …
رضا سرش رو بالا آورد و ما رو دید. سریع اشکاشو پاک کرد و به سمت ما اومد. داریوش دوباره داشت به سمت تخت می رفت و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم. رضا که رسید بی حرف گفتم:
– بهشون بگو بذارن داریوش بره جلو …
رضا مردونه هق هق کرد و نالید:
– چیو می خواد ببینه؟ بدبختی خواهرمو؟
ناگهان صدای فریاد مامور بلند شد:
– برو اونور دیگه یارو! من حکم تیر دارم می زنم داغونت می کنما! دور این جنازه …
داریوش نعره زد:
– جنازه هفت جد و آبادته … اون جنازه نیست … شیشه عمر منه! باید مطمئن بشم شکسته تا …
به اینجا که رسید صداش ضعیف شد و نالید:
– تا بمیرم.
رضا سریع جلو پرید و رو به مامور گفت:
– بذارین ببینتش.
رضا فهمید داریوش اشتباه کرده، ولی خواست خودش متوجه بشه. مامور کنار کشید و داریوش لرزون جلو رفت. چند بار دستش رو بالا آورد تا ملافه خونی رو پس بزنه ولی هر بار دستش می افتاد و انگار که قدرت نداشت. دستش رو توی موهای پریشونش فرو کرد و عربده کشید:
– یا امام غریب …. تو قدرتشو بهم بده.
اون لحظه اونجا برای من شده بود صحرای کربلا! نمی دونی چی کشیدیم رزا! منم عین داریوش فکر میکردم تو زیر اون ملافه خوابیدی. می دونستم اگه چشمم به جسم بی جونت بیفته همراه داریوش می میرم. وقتی یاد اون روز می افتم بدنم می لرزه!
سپیده پوفی کرد و بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:
– به دنبال این حرف دست لرزونش رو جلو برد و آهسته ملافه رو پس زد. با دیدن باربد با شقیقه سوراخ شده لحظاتی میخکوب شدیم. هم من و هم داریوش. صدای گریه رضا بلندتر شد و داریوش با بهت به اون خیره شد. رضا میون گریه گفت:
– اشتباه نمی بینی …. این باربده شوهر خواهرم. ولی ببین نامردا چه بلایی سرش آوردن. هم باربدو کشتن هم بچه اشو.
داریوش که دیگه طاقت این شوک هایی که بهش وارد می شد رو نداشت اشک از چشمای خونبارش چکید و پرسید:
– رزا …
گریه رضا شدت گرفت و گفت:
– اینقدر از مرگ باربد گیج بودم که نفهمیدم بردنش کدوم بیمارستان …
داریوش به زحمت پرسید:
– زنده اس؟
رضا سری تکون داد و گفت:
– و خدا کنه زنده بمونه … آش و لاش بود. خدایا این چه بلایی بود که سرمون اومد؟ مگه رزای من چقدر تحمل داره؟!
هر دو نگامون رفت سمت آسمون، همین که زنده بود جای شکر داشت! بعدش من با گریه گفتم:
– کدوم نامردی …
گریه امونم نداد و رضا گفت:
– اگه می دونستم که زنده نمی ذاشتمش … ولی معلوم نیست کار کیه؟! اونا نه دشمن داشتن نه خصومتی با کسی. من نمی دونم کدوم حیوونی دلش اومد …. آخ رزای کوچولوی من. فنچ کوچولوی منو زیر پا له کردن.
داریوش به بدنه آمبولانس تکیه داد و با صدایی که به زور از حنجره اش خارج می شد گفت:
– بپرس بردنش کدوم بیمارستان؟
رضا سری تکون داد و از ما فاصله گرفت. لحظاتی بعد هر پنج نفر سوار بر ماشین رضا به سمت بیمارستان
می رفتیم. مهستی اینقدر تو بغلم ضجه زد که از حال رفت و حالا رضا مثل جت می رفت که هم از حال خواهرش خبر بگیره و هم زنشو به بیمارستان برسونه. وقتی فکر می کردم می دیدم مهستی حق داره اینجوری بیتابی کنه. از فکر اینکه روزی بلایی سر سام بیاد … چنان زبونم رو گاز گرفتم که دهنم پر خون شد. چشمام رو بستم و زیر لب شروع به خوندن دعا کردم.
سکوت ماشین رو صدای آرمین شکست:
– تیر خورده؟
رضا که هنوز هم گریه اش بند نیومده بود میون گریه پوزخند زد و گفت:
– نه چوب خورده …
– چوب؟
– آره … دکتری که دیدش می گفت با یه چوب کلفت زدنش. اونقدر که بچه اش سقط بشه. انگار قصدشون فقط کشتن بچه بوده. چون بیشتر ضربه ها توی ناحیه شکم و پهلو بوده.
داریوش آهی کشید و لب بالاش رو محکم به داخل دهانش کشید و با مشت گره شده اش چند بار به بالای لبش کوبید. رضا پرسید:
– شما از کجا خبر دار شدین؟
داریوش تو موقعیتی نبود که جواب بده از این رو آرمین گفت:
– داریوش یهو نگران رزا شد ما زنگ زدیم به مهستی که اون خبری بگیره به ما هم بگه ولی وقتی خبری نشد خودمون اومدیم.
برای راضا هم این حالت داریوش طبیعی بود. فقط گفت:
– کاش رزا چیزیش نشه. به خدا از فکر اینکه ممکنه …
دوباره بغض کرد و بقیه حرفش رو خورد. داریوش سکوتش رو شکست و گفت:
– رزا چیزیش نمی شه. من مطمئنم!
با بغض گفتم:
– از کجا اینقدر مطمئنی. یه زن حامله رو با چوب زدن! مگه چقدر طاقت داره؟ چه جوری باید دووم بیاره؟ شوهرشو جلوی چشماش کشتن! وای خدا … از تصورش مو به تنم راست می شه … رزا که دیده چطور باید …
داریوش لبخند تلخی زد که توی اون موقعیت عجیب بود. سپس آهسته گفت:
– نگران دختر خاله تی؟ نگران نباش اگه رفت می رم دنبالش. تنهاش نمی ذارم.
بغضم دوباره به هق هق تبدیل شد و گفتم:
– داریوش …
ولی داریوش بی حرف به مناظر بیرون خیره شد. آرامشش یه کم برام عجیب بود! انگار از آینده خبر داشت. شنیده بودم بعضی اوقات عشق زیاد آدم رو به درجه ای از معرفت می رسونه که برای آدمای عادی امکانش نیست. طوری که از همه رفتارای معشوقه ات با خبری و اونو کامل حس می کنی. شاید داریوش به اونجا رسیده بود! شاید که نه، حتما رسیده بود! رضا ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کرد و سریع برای آوردن برانکاردی رفت تا مهستی رو ببره. منم موندم تا اون بیاد ولی آرمین و داریوش سریع وارد بیمارستان شدند. بعد از بستری شدن مهستی سریع خودم رو به اونا رسوندم و پرسیدم:
– چی شد؟ حالش چطوره؟
داریوش بی حرف از جا بلند شد و به سمت در رفت. آرمین از پشت دستش رو گرفت و گفت:
– کجا می ری؟
در یک کلام گفت:
– امام زاده صالح …
دست آرمین از دستش سر خورد و داریوش مثل مه ناپدید شد. چقدر صوفی مسلک شده بود! چقدر کاراش شبیه دراویش بود. به خصوص که موها و ریش هاش هم بلند شده بود. دقیقاً از وقتی که تو رو از دست داد دیگه نه صورت بدون ریششو کسی دید و نه موهای کوتاه و مرتبش رو. از اون موقع دیگه بیشتر لباساش مشکی شدن …. بگذریم. دوباره آستین آرمین رو چنگ زدم و گفتم:
– حالش چطور بود آرمین … رزا رو می گم.
– بد …
بغضم ترکید و با هق هق روی نیمکت نشستم. آرمین هم کنارم نشست و گفت:
– با گریه کاری درست نمی شه. باید دعا کنیم. باید از ته دل برای بهبودش دعا کنیم.
فقط تونستم سرم رو تکون دادم، چون کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد. خبر خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردیم پخش شد و همه به بیمارستان اومدن

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان تقاص فصل ۴

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *