سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان توسکا / رمان توسکا پارت آخر

رمان توسکا پارت آخر

 

ضربان قلبم روی هزار بود … بالاخره جلوی اشکام مغلوب شدم و صورتم شسته شد … یه قدم دیگه بهم نزدیک شد … با صدای لرزانی گفت:
– هدیه تو آوردم عزیزم …
عزیزم …. عزیزم … عزیزم … چشمامو بستم … چقدر وقت بود این کلمه رو ازش نشنیده بودم و تازه می فهمیدم چقدر تشنه هستم … وقتی سکوت کرد چشمامو باز کردم … یه چاقو توی دستاش بود … با حیرت نگاش کردم … نکنه می خواست منو بکشه؟! ترس رو که توی نگاهم دید گفت:
– نترس … می خواستم جلوی پاهات یه چیزی قربونی کنم که ضامن خوشبختیت بشه … ولی دیدم هیچی لیاقتت رو نداره … شهریار راست می گه تو یه فرشته ای … جلوی پای فرشته فقط می تونستم خودم رو قربونی کنم … بمیرم خیلی برام راحت تره توسکا … بگیر خلاصم کن … بگیر عزیزم …
گریه ام به هق هق تبدیل شد و نالیدم:
– آرشاویر … 
اشک هاش بالاخره چکیدن روی صورتش … زانو زد جلوی پام … پایین لباسم رو گرفت توی دستش به نرمی کشید روی چشماش و با صدای بغض آلودش گفت:
– جان دل آرشاویر … بیا آرشاویرو بکش بلکه از این درد خلاص بشه … 
به اینجا که رسید ناگهان فریادکشید:
– دیدن تو … تو لباس عروس … ولی کنار یکی دیگه … برام از هزار بار جون دادن سخت تره … انصاف داشته باش توسکا بکش راحتم کن!
از زور هق هق به نفس نفس افتادم … نشستم کنارش روی زمین … آرشاویر زمزمه وار و به طوری که فقط خودم می شنیدم گفت:
– گریه نکن وجود من … گریه نکن الهی آرشاویر پیش مرگ اشکات بشه … آخه قربونت برم من کم درد دارم که اینجوری داری جلوم اشک می ریزی؟
این آرشاویر خودم بود … این لحن آرشاویر من بود … اون آرشاویری که نمی شناختم رفته بود … 
– عقد کردی؟ با یکی دیگه؟!
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم گفت:
– اومدم بگم باطله …
فقط نگاش کردم … لبخند تلخی زد و گفت:
– یه روزی بهت گفتم صیغه بین من و تو تا ابد هست … هنوزم هست … تو هنوزم زن خودمی … باید از من جدا بشی تا بتونی … تا بتونی … 
میون گریه بی اراده خندیدم … 
دهن باز کردم و گفتم:
– تو اومدی وسط خطبه عقد … هنوز بله رو نگفتم …
صورتش انگار یه لحظه نورانی شد …. با همه التماسی که می تونست توی صداش بریزه گفت:
– اگه التماست کنم … راضی می شی دوباره با هم باشیم؟ من … من بی تو نمی تونم توسکا …
آب دهنمو قورت دادم … این منتهای آرزوم بود … انگار کسی رو دیگه نمی دیدم و هیچی هم برام مهم نبود … فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … یهو بهم نزدیک شد … چشمامو بستم … در گوشم زمزمه کرد:
– پاشو بریم توسکای من … نمی خوام اینجا باشیم … می خوام باهات تنها باشم …
منم همینو می خواستم …از جا بلند شدم … بابا درست پشت سر آرشاویر ایستاده بود … رفتم طرفش … دستشو به نشونه سکوت بالا آورد … اومد وایساد جلوی آرشاویر … آرشاویر سرشو انداخت زیر و اشکاشو پاک کرد … بابا با تحکم گفت:
– اینقدر دخترمو عذاب دادی که دیگه می ترسم اونو به تو بسپارم …
با ترس به بابا نگاه کردم … آرشاویر هم سرشو آورد بالا … تو نگاش التماس موج می زد … نالیدم:
– بابا …
بابا نگاهی تند بهم کرد و گفت:
– ساکت باش توسکا …
بعد ادامه داد:
– من ذره ذره آب شدن ثمره زندگیمو به چشم دیدم … تو بد بلایی سرش آوردی جوون … 
آرشاویر دست بابا رو گرفت و گفت:
– پدر جون باور کنین من …
– هیــــس لازم نیست چیزی بگی … 
اینبار دیگه نمی خواستم آرشاویرو از دست بدم … اگه اون از غرورش گذشت منم باید یه کاری می کردم … با بغض گفتم:
– ولی بابا …
داد بابا بلند شد:
– توسکــــــا!
لال شدم … سابقه نداشت بابا سرم داد بزنه … یه چرخ زد دور آرشاویر و دوباره ایستاد جلوش و گفت:
– با چه تضمینی باید دخترمو بدم دست تو؟ من ترجیح می دم دامادم شهریار باشه … 
آرشاویر یهو جلوی بابا زانو زد … دست بابا رو گرفت توی دستش و گفت:
– پدر جون … من تضمین می دم … هر جور که شما بخواین … من جونمو مهریه اش می کنم … خواهش می کنم این کارو با من نکنین … پدر جون من بدون توسکا دووم نمی یارم …
آرشاویر داشت التماس می کرد و من هق هق می کردم … یهو بابای آرشاویر اومد جلو و زیر بغل آرشاویرو گرفت … بلندش کرد و گفت:
– صبر کن بابا … من صحبت می کنم …
به دنبال این حرف رفت طرف بابا … شروع کردن پچ پچ کردن نمی فهمیدن چی می گن ولی می دیدم که بابا داره حرص می خوره و پدرجون هم سعی داره که حتما قانعش کنه … آرشاویر اومد کنارم و همینطور که با نگرانی خیره شده بود به بابا اینا گفت:
– توسکا دیگه محاله ازت بگذرم … شده دخیل ببندم در خونه تون ولت نمی کنم … 
با بغض گفتم:
– منم پشتتم آرشاویر … حتی اگه قراره با تو بدبخت بشم من این بدبختی رو دوست دارم …
نگاه آرشاویر پر از علاقه و مهربونی شد … دستمو گرفت توی دستش و به نرمی بوسید … نمی دونم چقدر گذشت که بابا و پدرجون اومدن سمتمون … من و آرشاویر هر دو داشتیم سکته می کردیم و واقعا نمی دونستیم چی در انتظارمونه … پدر جون دست گذاشت روی شونه آرشاویر و گفت:
– پسر من احساس تو رو درک می کنم اما درستش نبود این کاری که کردی … تو می تونستی قبلش با من در میون بذاری … خیلی زودتر از اینکه این مراسم برگزار بشه … 
– بابا من خودمم گیج بودم … فکر نمی کردم اینجوری بشه … یهو به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم توسکام از دست رفته …
پدرجون آهی کشید و گفت:
– در هر صورت آقای مشرقی گفتن در صورتی رضایت می دن که توسکا جون یه سری شرطا رو قبول کنه …
با تعجب به بابا نگاه کردم … بابا دستمو کشید کنار و آهسته گفت:
– توسکا … می دونی داری چی کار می کنی؟
سرمو انداختم زیر و با صدای پس رفته گفتم:
– بله بابا …
– اون روز که بهت گفتم مطمئنی فکر اینجاشو می کردم …. می دونستم دلت هنوز گیر این پسره … می دونستم که اونم هنوز تو رو می خواد … اما فکر می کردم این تو هستی که دیگه هیچ وقت نمی تونی ببخشیش و برای همین میخوای ازداوج کنی … اصلا فکر نمی کردم منتظر این پسر باشی! 
چی می تونستم بگم ؟ ادامه داد:
– با این کار شما آبرو برای هیچ کدوم از خونواده ها نموند … توسکا! می دونی با شهریار چه کردی؟!
تازه یاد شهریار افتادم … وای خدای من … چشم چرخوندم … نبود … با ترس به بابا نگاه کردم … بابا سری به افسوس تکون داد و گفت:
– همون موقع که رفتی سمت آرشاویر شهریار رفت … خونواده اش هم رفتن …
– وای بابا!
– بله دیگه … با یه بچه بازی حیثیت همه رو به بازی گرفتین … شما دو تا نمی شد زودتر بگین درد دلتون چیه؟! دختر من بابات بودم فکر می کردم اونقدر بهت نزدیک هستم که بهم بگی هنوزم چشم به راه آرشاویری …
– بابا به خدا خجالت …
– هیچی نگو …. عذر بدتر از گناه می شه … من قبول می کنم اما به شرط …
– چه شرطی؟
– قول می دی که همه جوره کنارش باشی؟ باور کن توسکا تحمل یه شکست دیگه رو تو زندگی تو ندارم … تو شرایط این پسرو می دونی … شرایط خودتو هم می دونی … می تونی کنار بیای؟ حتی شاید مجبورت کنه از شغلت بگذری … بیماری روانی بیماری نیست که کامل ریشه کن بشه با کوچک ترین ناملایمتی ممکنه برگرده …
– می دونم بابا … اینبار قول می دم … 
– توسکا! من نمی خوام تو اذیت بشی …
– بابا حقیقت اینه که من تازه فهمیدم اینقدر عاشق آرشاویرم که حتی اگه منو به بدترین شکل شکنجه هم کنه بازم لذت می برم … من فقط کنار اون آرامش دارم بابا … به خدا خوشبخت می شم …
بابا آه کشید … زل زد توی چشمام و گفت:
– چرا سرنوشت تو اینجوری شده دختر؟
سرمو انداختم زیر … این من بودم … توسکایی که می خواست خونواده اش همیشه در آسایش باشن .. حالا تنها دلیلی بودم که داشتم آسایش رو از خونواده ام می گرفتم … بابا دستمو کشید و گفت:
– رضایت می دم ولی فقط به خاطر تو … وگرنه فکر نکنم دلم حالا حالاها با این پسر صاف بشه …
دیگه هیچی حس نمی کردم … انگار که روی ابرها بودم … خدایا داشتم به بزرگترین آرزوم می رسیدم … فک و فامیل هم انگار داشتن فیلم سینمایی می دیدن … عقد که به هم خورد چرا نمی رفتن؟ قبل از اینکه بریم سمت پدرجون و آرشاویر رفتم سمت مامان … لحظه ای که آرشاویر اومد وسط صحنه از حال رفته بود و حالا خاله داشت شونه هاشو می مالید هنوز … جلوی مامان ایستادم … با چشمایی پر اشک و پر بغض نگام کرد … زانو زدم جلوش … دستشو گرفتم توی دستم … نرم بوسیدم و گفتم:
– مامان … هنوزم آرشاویرو به عنوان داماد قبول داری؟ 
مامان میون گریه لبخندی زد و گفت:
– از خدامه مامان …
دست چروکیده اش رو چند بار محکم بوسیدم و گفتم:
– مامان ازم راضی باش … ببخش اگه به خاطر من اینهمه بدنت لرزید … برای خوشبختیم دعا کن …
مامان سرمو آورد بالا گونه امو چند بار محکم بوسید و گفت:
– خوشبختی تو آرزوی من و باباته عزیزم …
– مرسی مامان … بابت همه چیز …
از جا بلند شدم و دست بابا رو گرفتم … آرشاویر بی طاقت یه قدم اومد سمتون … زل زد بهمون … با دیدن لبخند من پی به همه چیز برد و سرشو گرفت رو به آسمون … می دونستم که داره خدا رو شکر می کنه … بابا دستشو گرفت … دست منو به نرمی گذاشت توی دستش و گفت:
– دارم چشمامو می سپرم دستت … دوست ندارم دو روز دیگه پژمرده اش رو تحویلم بدی … این یادت باشه!
اشک از چشم آرشاویر بیرون چکید و با بغض گفت:
– نوکرتم پدر جون … از چشمام عزیزتره به خدا …
بعدم خم شد دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت … بلندش کرد و دستشو کشید روی سرش … بابای آرشاویر رفت سمت عاقد و چند لحظه ای باهاش صحبت کرد … اینبار وقتی نشستم سر سفره عقد داماد کسی بود که از اعماق وجودم می پرستیدمش … حاضر بودم توی هر شرایطی باهاش بمونم … و از عزیز ترین چیزا به خاطرش دست بکشم … همون بار اولی که خطبه خونده شد بله رو گفتم … آرشاویر با دستای لرزونش حلقه ای رو که براش پس فرستاده بودم رو دوباره توی انگشتم کرد و همین جور که خیره شده بود توی چشمام و اشک می ریخت گفت:
– باورم نمی شه توسکا … باورم نمی شه … 
– منم …
همه مهمونا داشتن می رفتن … کاش شهریار نرفته بود … تنها چیزی که داشت خط می انداخت روی خوشبختیم عذاب وجدانی بود که در مورد شهریار داشتم … کاش بود و می تونستم باهاش حرف بزنم … با فشاری که آرشاویر به دستم داد از فکر اومدم بیرون … یه روزی بالاخره می رفتم باهاش حرف می زدم … به چشمای مهربون آرشاویر لبخندی زدم و گفتم:
– قول می دی دیگه تنهام نذاری؟
آرشاویر وسط اشکاش خندید و گفت:
– مثل اینکه تو منو تنها گذاشتی …
– اِ اِ توام از خدا خواسته !
اینبار خنده اش با صدا شد و گفت:
– پاشو عزیزم … پاشو بریم … می خوام یه دل سیر همسر خوشگلمو نگاه کنم … می خوام به اندازه این یه سال باهات حرف بزنم … اینجا نمی شه …
– کجا بریم؟
– بریم خونه مون … خونه ای که من برای تو با عشق چیدم و هیچ وقت نتونستی بیای ببینیش …
با بغض گفتم:
– آرشاویر …
– ای الهی این آرشاویر روزی هزار بار برات بمیره … اینجوری می گی آرشاویر قلبم از کار می ایسته … 
– تو خیلی خوبی …
دستمو کشید و گفت:
– نه به خوبی تو … مهربونم!
بلند شدم و همراهش راه افتادم سمت ماشین … کسی مخالف رفتنمون نبود … توی نگاه همه اینبار فقط شادی دیده می شد … چدر عجیب! منی که عروسیم به هم خورده بود … منی که باعث بی آبرویی شده بودم … الان باید از طرف همه طرد می شدم … ولی همه داشتن با محبت نگام می کردن … انگار همه از این پیوند خوشحال تر هم شده بودن … خیالم از جانب همه راحت شد و برگشتم سمت آرشاویر با اخم و شوخی گفتم:
– بار دومته با این ماشین فکستی ات اینجوری می پری وسط صحنه منو سکته می دی ها … بار اول هیچی بهت نگفتم … اینبار باید حسابی گوشمالیت بدم … 
چند لحظه با عطش خیره خیره نگام کرد و سپس دستی توی موهاش کشید و گفت:
– توسکا توسکا توسکا سوار شو تا آبروی جفتمون جلوی بابا اینا نرفته … 
خندیدم و سوار شدم … نگاه مهربون بابا و مامان بدرقه راهمون شد … 
از باغ که خارج شدیم کشید داخل یه فرعی ایستاد و تا اومدم بپرسم چرا ایستاده منو کشید توی بغلش …داشت گریه ام می گرفت … توی همون حالت می گفت:
– دیوونه تم توسکــــــا … چه جوری بگم تا بفهمی؟!
وسط بغضم خنده ام گرفت و گفتم:
– حالا چرا داد می زنی؟
– آخه دختر این کارا چیه می کنی؟ منو تهدید می کنی؟ نمی گی من همینجوری دیوونه تو هستم …. دیگه با اینکارا روانی می شم … 
– خب باید می دونستی که یه گوشمالی طلبته عزیزم … 
– آخه دختر خوب تو خودت بهم گفتی از اون کارم خوشت اومده و همون لحظه عاشقم شدی … گفتم شاید دوباره فرجی بشه …
میون خنده بهش اخم کردم که خنده اش گرفت و گفت:
– شوخی کردم … هر دو بار دست خودم نبود … اون بار به خاطر اینکه من آدم سالمی نبودم و این بار به خاطر اینکه حس می کردم یه لحظه دیرتر برسم از دستت می دم …
گفتم:
– آخرش که این عقد باطل بود ….
آب دهنشو قورت داد و گفت:
– درسته … ولی شما که خبر نداشتین …
– خب بالاخره می فهمیدیم …
صورتمو گرفت بین دستاش … اینقدر محکم که حس کردم صورتم الان له می شه و با غیض گفت:
– اگه تا می یومدین بفهمین شهریار یه غلطی می کرد من چه خاکی تو سرم می ریختم؟
نمی دونم چرا ازش خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر … خنده اش گرفت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد … تا وقتی برسیم به خونه اش هیچ کدوم حرف نزدیم … انگار هنوز هم توی بهت بودیم … جلوی در خونه اش که توی یه آپارتمان شش طبقه بود توقف کرد و کمک کرد پیاده بشم …
کلیدو ازش گرفتم و در چوبی آپارتمان رو باز کردم …. خونه با شیک ترین و جدید ترین وسایل چیده شده بود … داشتم با لذت اطرافو نگاه می کردم .
منو نشوند روی کاناپه … خودش جلوی پام زانو زد … دستمو گرفت توی دستش و خیره شد به چشمام … دستی جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
– هی به کجا زل زدی؟
– به یه تیکه از وجودم … به کسی که از نبودش تو این مدت زندگیم شده بود جهنم …
– آرشاویر …
– جون دلم …
با بغض گفتم:
– چرا رفتی؟
– تو چرا تنهام گذاشتی؟
– من …خوب من عصبی بودم …. اون لحظه فشار زیادی روم بود ولی اگه شاید … اگه دو روز بعد می یومدی باهم حرف می زدیم همه چی درست می شد … تو غیب شدی … خیلی راحت ول کردی رفتی ایتالیا …
آه کشید و گفت:
– عزیزم … من اگه هم بر می گشتم بازم این جدایی اتفاق می افتاد … چون خونه از پای بست ویران بود …
فقط نگاش کردم تا ادامه بده و اونم زیاد منتظرم نذاشت و گفت:
– عشقم … من بعد از جریان گراتزیا دچار یه بیماری روانی شدم … بیماری که معلوم نبود درمان بشه یا نه … بهم گفته بودن دیگه نمی تونم ازدواج بکنم چون ممکنه به همسرم آسیب برسونم … من می دونستم همه این چیزا رو ولی عاشق تو شدم … من از بودن با تو وحشت داشتم توسکا چون حرف دکترا دائم توی گوشم بود … من نمی خواستم به تو آسیب بزنم … توی اون مدتی که باهات بودم مدام از این بیماری لعنتی رنج می بردم اما اگه می رفتم دکتر و تو می فهمیدی خیلی بد می شد فکر می کردم حتما از دستت می دم چون محال بود تو با یه پسر روانی ازدواج کنی … روز به روز بدتر می شدم و روز به روز ترس از دست دادن تو بیشتر همه وجودمو می لرزوند … اما یه چیزی بیشتر از حتی بیماری داشت آزارم می دادم … و اون دیدن عذاب کشیدن تو بود … من تو رو از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما داشتم عذابت می دادم … وقتی می دیدم اونجوری از دستم حرص می خوری دوست داشتم با همه وجودم سرمو بکوبم توی دیوار …. این بود که منو داشت سرد می کرد … نه نسبت به تو … نه نسبت به رابطه مون … سرد نشدم … نسبت به خودم … نسبت به این دنیا … سرد شدم تو رو می خواستم اما دیگه نمی خواستم بهت نزدیک بشم که آزارت ندم … اون شب آخر … وقتی دیدم تو چه جوری شدی از خودم متنفر شدم با همه وجودم از خودم متنفر شدم که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم … من آدمی بودم که تا قبل از این بیماری از پسرایی که وسط خیابون دعوا می کردن حالم به هم می خورد حالا خودم شده بودم یکی از اونا … وقتی گفتی تمومش کنیم دنیا روی سرم خراب شد توسکا … فکر نکن این فقط یه جمله است … یا فقط یه حسه! نه … من با همه وجودم سنگینی دنیایی رو که روی سرم خراب شد رو حس کردم … اون روز تا شبش ویلن زدم و اشک ریختم .. اینقدر که دستم زخم شد و چشمام تار می دید … اما بعدش دیدم چه فایده داره؟ باید یه تکون به خودم بدم … باید خودمو پیدا می کردم … اولین کاری که کردم رفتم دنبال کارای ویزا و بلیطم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی رفتم ایتالیا … تنها چیزی که از ایران با خودم بردم یه عکس از تو بود که توی اون دوران تنها همدم من بود … چه شبا که با زل زدن به اون عکس خوابم برد … و با زل زدن توی چشمات بیدار شدم … دنیایی داشتم برای خودم … توی اون مدت یکی از دوستامو گذاشته بودم که دورادور هواتو داشته باشه … من ایران نبودم اما بازم ذهن بیمارم هزار تا فکر برای خودش می کرد و نگران تو بود … شاید یادت باشه که یه شب نزدیک بود تصادف کنی و یه مرد نجاتت داد … اون همون دوستم بود که با کاری که کرد منو یه عمر مدیون خودش کرد … البته تا وقتی خودم صداتو نشنیدم خیالم راحت نشد که خوبی … اما کم کم همه چی عوض شد … توی بیمارستان بستری بودم و هر چی بیشتر حالم خوب می شد بیشتر به این فکر می کردم که چرا ترکم کردی؟ توسکا تو می دونی من بعضی وقتا با چه زوری جلوی خودمو می گرفتم که کتکت نزنم؟ که زندونیت نکنم توی خونه مون؟ که ازت نخوام شغلتو ول کنی؟ می دونی بعضی وقتا با چاقو به جون بدن خودم می افتادم تا خشممو کنترل کنم … 
به اینجا که رسید پلیورشو از تنش کشید بیرون … با دست به پهلو هاش اشاره کرد من نا خودآگاه آه کشیدم … جای چند تا خط که گوشت اضافه آورده بود روی تنش بود … ادامه داد:
– عزیزم … همه اش فکر می کردم تو فقط بدی های منو دیدی … تو شریک خوشی هام بودی نه غم هام … هیچ وقت نخواستی بدونی دلیل بی قراری های من چیه! هیچ وقت توی زندگی من سرک نکشیدی …. حس می کردم اصلا دوستم نداشتی و برات مهم نبودم … این افکار چیزی از عشقم نسبت بهت کم نمی کرد … اما منو به عشق تو مشکوک می کرد اگه تا قبل از اون فکر می کردم درمان می شم و بر می گردم باهات ازدواج می کنم دیگه نمی تونستم اینجوری فکر کنم … با خودم می گفتم عشق پوشالی تو به دردم نمی خوره از کجا معلوم که بیماری من دوباره برنگرده … اگه بازم ترکم کنی چی؟ اون روزی که برگشتم واسه اون برنامه زنده … من داشتم از توی اتاق تدوین می دیدمت … توی دلم هزار بار قربون صدقه ات رفتم … دوست داشتم بیام کاوه رو بزنم له کنم که تو رو با سوالاش اذیت نکنه … من دوستت داشتم … اما دیگه حاضر نبودم جلوی تو حتی به اندازه سر سوزنی خودمو کوچیک کنم … می دونی درد من چی بود؟ که همی می خواستمت هم نباید می خواستمت … باید در دلمو می ذاشتم … باید جلوت عادی رفتار می کردم … خیلی سخت بود … اما من دیگه بیمار نبودم … کنترل رفتارم برام راحت تر بود … دوباره برگشتم ایتالیا و بقیه درمان رو گذروندم اما اینبار از بار قبل هم سخت تر بود … دوباره با دیدن تو دلم هوایی شده بود … آروم کردن این دل افسار گسیخته پدرمو در آورد … دوباره برگشتم … و اینبار یه پیشنهاد داشتم … پیشنهاد بازی توی یه فیلم … که همبازیم تو بودی …. قبل از اینکه ذهنم بخواد به کار بیفته احساسم زیر قرارداد رو امضا کرد … دوست داشتم کنارت باشم … حتی اگه مال من نباشی … اما نمی دونستم که تو قراره دیوونه تر از قبلم بکنی … اونم با وجود شهریار کنارت … بیماریم درمان شده بود ولی هنوزم طاقت دیدن شهریار رو کنار تو نداشتم …. بعضی وقتا دوست داشتم لهش کنم اینقدر بزنمش تا بمیره … و این واقعا برام عجیب بود … این دیگه از روی بیماری نبود … از تعصب زیادی بود که روی تو داشتم … از عشق بود نه بیماری … ولی خوب برعکس دفعات قبل این بار می تونستم خودم رو کنترل کنم … وقتی با هم تمرین می کردیم … وقتایی که مجبور بودم جلوی تو خودمو جدی نشون بدم … وقتایی که سعی داشتم بکوبمت … همه اش برام عذاب بود … اما منی که حس می کردم غرورم بازیچه دست تو شده … عشقم وسیله بازیت بوده مجبور بودم اونجوری رفتار کنم که دل زخمی خودمو آروم کنم … توی تولد آرشین … من ازش نخواستم دعوتت کنه ولی نهایت آرزوم این بود که توام باشی … اما بعدش که اومدی گفتم کاش نیومده بودی … تو با اون لباس آبیت … درست شبیه فرشته ها ولی کنار شهریار! آخ خدا که تو چقدر منو عذاب دادی دختر … باهاش رقصیدی گرم گرفتی و نفهمیدی هر لحظه من چشمام روی توئه … منم می تونستم برم با دخترای دیگه ولی اینقدر که حواسم پیش تو بود اصلا اون لحظه به فکرمم نرسید که همچین کاری بکنم … بدترین کاری که کردی این بود که جایگاه عشقمون رو توی رستوران من بهش نشون دادی و با اون رفتی اونجا … خیلی برات احترام قائل بودم که نزدم توی صورتت … اون مکان برای من مقدس بود … هیچ کس رو به اونجا راه نمی دادم اونوقت تو … بگذریم! تو برای حرص دادن من اشتباه زیاد کردی خانوم کوچولو … وقتی دیدی برای آرشین غیرتی نشدم و خیلی راحت رقصیدنش رو با اون پسر نگاه کردم اینقدر قیافه ات با مزه شد که بعد از مدت ها از ته دل خندیدم … دوست داشتم بفهمی من دیگه اون آرشاویر نیستم … شاید خودخواهی باشه اما دوست داشتم بهم بگی از کاری که کردی پشیمونی تا بگم که دیگه نمی خوامت … حالا حتی اگه شده به دروغ ولی باید اینو می گفتم تا آروم بشم. آخر سر که می خواستم برسونمت از حرصم حرفایی بهت زدم که حرف دلم نبود فقط میخواستم یه ذره حرصایی که خورده بودم رو جبران کنم … اما تو گفتی چی؟ شهریار می یاد دنبالم! اون لحظه تنها چیزی که اومد تو ذهنم این بود که نذارم بری … حالا به هر طریقی … آرشین که گفت لباست بالاست یه فکر تو ذهنم جرقه زد سریع رفتم بالا لباست رو بردم گذاشتم توی اتاق خودم و دستگیره در رو باز کردم … فقط دعا می کردم در اتاق رو ببندی … من دستگیره در اتاقم رو از عمد شل کرده بودم که هر وقت می خوام کسی مزاحمم نشه بازش کنم … آخه بابا یه کلید از اتاق من برای خودش زده بود و نمی شد قفلش کنم …. زود بازش میکرد … منم زرنگی کرده بودم یعنی … لولا رو هم جوش داده بودم که دیگه به هیچ عنوان باز نشه … می دونستم بدجنسیه ولی راه دیگه ای نداشتم …. وای که نمی دونی با دیدن قیافه شهریار به چه زوری جلوی خودمو گرفتم که غش غش نخندم … بعد از رفتنش خیالم راحت شد که امشب تا صبح توی هوای تو تنفس می کنم … چه شبی می شد برای من! آهنگی که اون شب خوندم واقعا حال دلم بود … وقتایی که ایتالیا بودم بارها این آهنگو با یاد تو گوش میکردم … همه آهنگایی هم که بعد از اون خوندم وصف حال و روز خودم بود … اینقدر عاشق بودم که تو عقل اصلا نمی گنجید … بگذریم … اون شب خواب به چشمم نیومد … نصف شب تا شماره تو دیدم سکته زدم! محال بود تو به من زنگ بزنی … فکر کردم بلایی سرت اومده وقتی گفتی دستشویی داری مونده بودم چی کار کنم … اگه درو باز می کردم داد و بیداد راه می انداختی … برای همین هم ترجیح دادم با نردبون بیارمت پایین … خیلی می ترسیدم که بلایی سرت بیاد ولی چاره ای نبود … می دونی اون شب که با لباس ابی دیدمت چه حسی داشتم؟ دوست داشتم با همه وجودم بغلت کنم … اصلا فکر نمی کردم این اتفاق امکانش باشه … وقتی ازت جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم … من نمی خواستم دیگه بازیچه تو بشم … واقعا نمی خواستم … و ناخودآگاه اون حرفا رو بهت زدم و ازت فاصله گرفتم … اما یه فکر مثل موریانه داشت مغزمو می خورد … اینکه هنوزم دیوونه وار می خوامت … هنوزم می خوام همسرم باشی که بغلت کنم ببوسمت …. نمیدونستم دوباره چه جوری احساسمو کنترل کنم … آخه دیگه نمی تونستم بهت اعتماد کنم با اینکه از چشمات می خوندم توام دوستم داری … از ترس اینکه از روی نردبون دوباره بیفتی درو باز کردم … می دونستم نصف شبی نمی ری خونه تون … نگران بابات بودی … برام مهم نبود دیگه راجع بهم چی فکر می کنی … بعد از اون تصمیم گرفتم صیغه رو فسخ کنم … حتی دنبال کاراش هم رفتم اما نتونستم … دلم راضی نشد برای همین هم بیخیالش شدم … تو اگه اینجوری مال خودم می موندی خیالم راحت تر بود … یه جورایی دلمم باهام بازی می کرد با دست پس می زد با پا پیش می کشید … اما دل بود دیگه کاریش نمی شد کرد … اون شب که پارسا ازت خواستگاری کرد رو یادته خانومم؟
سرمو تکون دادم و اون ادامه داد:
– اون شب بعد از مدت ها اشکم در اومد … چون از فکر اینکه زن کس دیگه ای بشی هم خل می شدم ولی خودمم نمی تونستم راضی کنم که بیام جلو … نمی دونی چه زجری می کشیدم … نتونستم بمونم و از اونجا رفتم ولی مردم و زنده شدم تا بفهمم تو چه جوابی می دی بهش … آرشین هم فهمیده بود من دارم خل می شم اومد راجع به تو باهام حرف زد و من هم عقایدم رو براش گفتم … به استثنای اینکه هنوز هم دیوونه وار دوستت دارم … اونم خیلی از دستم حرص می خورد اما خب حق داشت … چون از هیچی خبر نداشت …بعدش به این فکر کردم که خیالتو از لحاظ صیغه راحت کنم می خواستم ببینم می ری با کس دیگه یا نه … یه جورایی می خواستم مطمئن بشم که دلیل وفادار موندنت اون صیغه نیست … شب که زنگ زدم از بابات بپرسم صیغه رو بهت گفته یا نه بابات فقط تونست بگه حال تو بهم خورده … توسکای من … حال من تو اون لحظه ها نگفتنیه … این که چه جوری خودمو رسوندم به تو …. چه جوری از تو بغل بابات کشیدمت بیرون … چه جوری بردمت بیمارستان … توسکا داشتم مرگو پیش چشم می دیدم … از فکر اینکه تو به خاطر من اونجوری شده باشی داشتم دیوونه می شدم … یعنی تو اینقدر دوستم داشتی؟ افکارم ضد و نقیض شده بود … وقتی دکتر گفت ممکنه … ممکنه دیگه به هوش نیای … 
نتونست ادامه بده آه کشید و سرشو محکم گرفت بین دستاش … رفتم از روی کاناپه پایین … کنارش نشستم و بی اراده سرشو کشیدم توی بغلم … چه کشیده بود این پسر؟ خدایا منو ببخش … من ناخواسته اینقدر باعث عذابش شده بود … لحطاتی که می تونستیم دو تایی با هم باشیم و پر از عشقش کنیم رو اینجوری هدر داده بودیم … عطر تنمو بو کشید و گفت:
– همه اون سه روز رو تو بیمارستان بودم … نه می تونستم لب به چیزی بزنم و نه بخوابم … وقتی به هوش اومدی فقط تونستم یواشکی ببینمت … مطمئن که شدم خوبی رفتم خونه … بعضی وقتا می زد به سرم خودمو بکشم راحت بشم از این زندگی لعنتی … اما از خدا می ترسیدم. بعد از اون تو رفتارت با من از قبل هم سردتر شد و من یه استرس بدتر داشتم … اینکه نکنه به پارسا جواب مثبت بدی … اما از قیافه پکر پارسا وقتی داشتی باهاش حرف می زدی فهمیدم جواب منفی دادی … خواستم بیام یه تکیه ای چیزی بهت بندازم تا تلافی اذیتات بشه اما تو راهتو کج کرد و منو ناکام گذاشتی … اونروز داشتم با دمم گردو می شکستم … خیلی خوشحال بودم که با اینکه دیگه صیغه ای نیست بازم راضی به ازدواج با کسی نشدی … اما خوب خوشحالیم زیاد هم دوامی نداشت … چون بعدش تو رو با احسان دیدم و با خودم فکر کردم لابد به خاطر احسان پارسا رو رد کردی … چی بگم به تو؟ هر بار که می یومدم یه قدم بهت نزدیک بشم خودت یه جوری دورم می کردی و دوباره شک می انداختی توی وجود من … اینم یه عذاب دیگه بود تا زمانی که خبر ازدواج طناز و احسان بهم رسید … من موندم چه جوری زیر بار این همه فشار زنده موندم و هیچیم نشد … واقعا که پوست کلفتم … می دونی حرفایی که شب عروسی طناز آرتان بهت زد رو خودم گفته بودم بهت بگه؟!
با حیرت گفتم:
– چی؟! یعنی همه اش دروغ بود …
– نه عزیزم … دروغ نبود … ولی قرار هم نبود که تو بدونی! من ازش خواستم بهت بگه … می خواستم بیای طرفم می خواستم اگه دوستم داری یه کاری بکنی … اما هیچ کاری نکردی … هیچ کاری … اگه می یومدی سمت من بهم ثابت می شد که واقعا دوستم داری … اما … 
آهی کشید و گفت:
– چی کار کردی تو؟ خیلی راحت خبر نامزدیتو دادی بهم … رد شدی و ندیدی من شکستم … من نابود شدم … اما به خودم دلداری دادم … گفتم محاله! گفتم تو اینکارو نمی کنی … من عشقو تو نگاهت دیده بودم … لحظه به لحظه با شهریار می دیدمت از درون خورد می شدم و صدام در نمی یومد … کاری نمی تونستم بکنم … تو اگه منو می خواستی به حرفای آرتان گوش می کردی … حتی اون شبی که با هم قدم زدیم فکر کردم حتما حرف دلتو می زنی … اما نگفتی … خودم هم نشد که بگم … نتونستم …
وای خدایا! چی تو ذهن این پسر بود و تو ذهن من چی بود! چقدر سو تفاهم! ادامه داد:
– قضیه افتادنت تو آب و اینکه آوردمت بیرون هم گفتن نداره … 
خنده ام گرفت و گفتم:
– من واقعا عذاب وجدان دارم … 
– فعلا فقط در مورد خودمون حرف می زنیم عزیزم … 
– خب بقیه اش …
– با همه این اوصاف چون هنوز اون صیغه بود خیالم راحت بود که مال خودمی … تا اینکه کارت دعوت عروسیت رو دادن دستم … یعنی حتی تصور هم نمی کردم دیدن اسمت کنار اسم یه نفر دیگه روی کارت عروسی اینقدر برام سنگین باشه! دیووونه شدم به معنی واقعی کلمه … ویلن و سنتور و دف و گیتار و خلاصه هر چی که توی اتاقم بود رو خورد خورد کردم … وقتی تو رو نداشتم اونا رو می خواستم چی کار؟ دیگه ترس از دست دادن تو افتاده بود توی جونم … همه اش می ترسیدم نکنه یه تبصره ای چیزی باشه در مورد این صیغه و تو خودت بری باطلش کنی … کارم شده بود قدم زدن و هر از گاهی مشت توی دیوار کوبیدن و طبق معمول همیشه سیگار دود کردن … باید یه خاکی تو سرم می ریختم … ظهر وقتی آرشین و بابا خواستن برای مراسمت بیان آرشین اومد دم اتاقم گفت:
– یه کاری بکن داداشی … داری نابود می شی … اونم از تو بدتر با زندگیش لج کرده … می دونم که دوسش داری … توام می دونی که اون دوستت داره … خیلی هم دوستت داره … نذار یه عمر حسرت سایه بندازه روی زندگیت … 
اینو گفت و رفت … بعد از رفتن اونا مامان هم بهم گفت باید برای چیزی که می خوام بجنگم … و چیزی گفت که همه وجودم لرزید … بهم گفت که تو از اول هم از قضیه بیماریم خبر داشتی … بابا براش گفته بود که تو حتی سراغ پزشک رفتی … این یعنی تو با علم به بیماری من بهم جواب مثبت دادی … مامان که اینو گفت زدم زیر گریه و گفتم:
– مامان … من بی توسکا می میرم …
مامان نگاهم کرد و گفت:
– نمیر … برو به دستش بیار … حداقل یه کاری بکن که شرمنده خودت نشی …
این حرف منو تبدیل کرد به یه انبار باروت و اتفاقایی افتاد که خودت می دونی … اشکام ریختن روی صورتم و گفتم:
– آرشاویر منو ببخش … منو ببخش تو رو خدا … من خیلی بهت ظلم کردم … تو تاوان عشقو پس دادی اما من چی کار کردم؟
– توام عذاب کشیدی قشنگم … توام تاوانشو پس دادی … اگه پس نداده بودی من و تو الان اینجا نبودیم…
بی اختیار خندیدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم … ولی تو ذهنم دنبال راهی برای جبران بودم … آرشاویر بلند شد موسیقی لایتی گذاشت …
– پاشو … پاشو عروس خانوم باید با این داماد بدبخت برقصی …
– بدبخت؟!
– با این ریخت و قیافه شبیه گداهای سر چهار راه شدم … 
خندیدم … همه جوره دوسش داشتم حتی با این موهای ژولیده و صورت پر از ریش … نگام کرد و گفت:
– تو که به من اعتماد داری …
با اخم گفتم:
– معلومه که دارم …
– پس همین جا قول می دم که برات بزرگ ترین عروسی رو بگیرم …
– شهریار … تو … تو … 
خندید و گفت:
– بابا جان لازم نیست هیچی بگی … چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟
– آخه …
– شوهر غیرتیت کجاست؟ نیاد بزنه منو بکشه …
– اِ! شهریار …
با خنده گفت:
– والا!
سرمو انداختم زیر … یهو جدی شد و گفت:
– خوشبختی بانو؟
فقط سر تکون دادم … گفت:
– خبر عروسیتو از بچه ها شنیدم … می گن آرشاویر سنگ تموم گذاشته … واقعا هم لیاقتشو داشتی …
– شهریار من خیلی دنبالت گشتم … می خواستم حتما باهات صحبت کنم … باید برات …
– بانو من بعد از اون جریان رفتم سفر … تازه تونستم با خودم کنار بیام و برگشتم … توام خواهشا هیچ عذاب وجدانی نداشته باش … چون مقصر تو نبودی … من خودم گفتم این مهلت رو به آرشاویر می دم راستشو بخوای اینجوری بهتر هم شد … چون من بدجور عذاب می کشیدم از دیدن حال تو …
– تو … تو خیلی خوبی شهریار من واقعا لیاقت تو رو نداشتم …
بازم خندید و گفت:
– اینو که مطمئنم … لیاقت تو همون پسر دیوونه است! همچین با ماشینش اومد وسط سفره عقد که سکته زدم!
خندیدم و گفتم:
– بعدم در رفتی …
– آره دیگه …
شاید اینجوری بهتر بود … می خواست همه چیز رو با شوخی رد کنه و اصلا به من اجازه حرف زدن هم نمی داد … منم عین خودش شدم … گفتم:
– حالا باید برات یه زن خوب پیدا کنم …
– وای وای قربون دستت … نیازی نیست … من خودم بلدم …
– اِ؟
– بله … 
– می بینیمو تعریف می کنیم … منو باش که می خواستم بگم آرشین دختر خوبیه …
موذیانه نگام کرد و گفت:
– بر منکرش لعنت !
تیز نگاش کردم و گفتم:
– شهریار !
غش غش خندید و شونه بالا انداخت … اگه یه روزی می تونست آرشین رو انتخاب کنه مطمئنم که خوشبخت می شد … هر دو لایق هم بودن … البته اگه آرشین هم می تونست خواستگار قبلی زن داداشش رو قبول کنه … شهریار گفت:
– در مورد اون قضیه تصمیمت جدیه؟!
– آره … می خوام حتما اون مصاحبه رو واسه عیدی بدم به آرشاویر …
– اوه چه هدیه ای!
– خب اونم می خواد جدیدترین آلبومشو بده به من …
– باریکلا … زوج رمانتیک … ولی تو داری اشتباه می کنی …
– نه … سعی نکن منصرفم کنی …
– باشه … صلاح مملکت خویش خسروان دانند …
– دقیقا! خب من برم دیگه … آرشاویر بیاد خونه ببینه نیستم نگران می شه …
– باشه بانو برو … سلام منو هم بهش برسون …
– توام به خونواده ات سلام منو برسون و از قولم عذرخواهی کن …
– اونا روشن فکر تر از این حرفان … تو رو هم بهتر از من درک می کنن …
– از پسر گلشون مشخصه …
– لطف داری!
– حقیقته گل پسر …
بعد از اون خداحافظی کردم و سوار مزدا تری مشکی رنگم شدم … هدیه عروسیمون بود … آرشاویر برام خریده بود … با اشتیاق رفتم سمت خونه … حالا دیگه می دونستم هدف زندگیم چیه!
***
– خانومی بدو … الان سال تحویل می شه …
از اتاق دویدم بیرون …
– من اومدم … 
در گوشم گفت:
– خوش اومدی …
نگاهی به مجله توی دستم انداخت و گفت:
– اون چیه؟
– حالا بذار سال تحویل بشه … خودت می فهمی …
هنوز حرفم کامل نشده بود که بمب به صدا در اومد و سال نو شد … 
– حالا بذار عیدیتو بدم …
با ذوق گفت:
– آخ جون … عیدی!
مجله رو برداشتم … چشمامو بستم و گرفتم به طرفش … گرفت و با تعجب گفت:
– مجله؟ عیدی منه؟ چی هست حالا؟
– بخون روشو …
از عکس العملش می ترسیدم … یهو دادش بلند شد:
– چی؟!
چشمامو باز کردم و در مقابل چشمای از حدقه در اومدش شونه بالا انداختم … با بهت گفت:
– چرا؟!
– چون عاشقتم … چون عاشق زندگیمم … می خوام همیشه تو خونه باشم و برای همسرم غذا بپزم … بچه هامون رو تربیت کنم … می خوام یه زن ایده آل باشم … 
با ناراحتی گفت:
– ولی توسکا … تو … تو … عاشق کارت بودی …
– نه بیشتر از تو عشقم!
چند لحظه نگام کرد سپس با همه احساسش بغلم کرد و در گوشم گفت:
– تا آخر عمر منو مدیون خودت کردی … خیلی دلم میخواست اینکارو بکنی … اما نخواستم ناراحتت کنم … هیچ وقت فداکاریتو فراموش نمی کنم … هزار بار بیشتر از قبل دوستت دارم عزیزم … خیلی بیشتر از قبل …
لبخندم از روی آرامش بود … زل زدم به تابلوی عروسیمون که روی دیوار روبرو نصب شده بود … دینم رو به آرشاویر ادا کرده بودم … حالا دیگه خوشبختی توی دستای من بود … مجله افتاده بود کف خونه … و تیتر روی مجله هنوز هم به همه طرفدارای توسکا مشرقی دهن کجی می کرد:
– استعفای دائمی توسکا مشرقی سوپر استار سینمای ایران از هنر بازیگری … 
پایان
۱۰/۴/۹۱

همچنین ببینید

رمان توسکا پارت ۶

  – وای نگــــــو… اگه تو نمی یومدی من اینجا اینقدر می موندم تا استخونامم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *