پنج شنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۹
کانال عاشقي

رمان حرارت تنت پارت ۹

بالاجبار اماده میشم . مانتو شلوار اسپرت ارتشیه … خوشم میاد از مدلش ، پایین که میام با مامان ماهی خدافظی میکنم
و بیرون میریم . اهورا دست به سینه به ماشین تکیه داده که با دیدنم تکیه ش رو میگیره و لبخند میزنه : سلام خوشگل
خانوم …
سلام خوشتیپ آقا !
گرم میخنده و در شاگرد رو برام باز میکنه : بفرمایید مادمازل …
یاشار اون جای من بود …
تند سوار میشم و با لودگی میگم : حالا دیگه نیست !
یاشار ای تو ذاتت دختر. ..
تو ماشین جا میگیریم و خوشحالم از اینکه مسیح بینمون نیست . یه جای قشنگ میریم که پره از سفره خونه و رستوران
که کسری میگه اسمش دربنده ! کل مسیر می خندیم و مسخره بازی درمیاریم . سر سفره ی شام اهورا میگه : مسیح
آدرس اونی که گفتی رو گرفته و گفته اگه می خوای بری دیدنش بریم !
جهان رو میگی ؟
اهورا آره …
کسری داداشم فک کنم بهانه ی آشتی پیدا کرده …
اخم میکنم : با اون نمیرم …
اهورا ابرویی بالا می ندازه و میگه : با کی میری ؟
نگاش میکنم و چشام رو ریز میکنم ، ملتمس می گم : مثلا با شما !
اهورا میخنده و رو به کسری می گه : بگو آدرس بده خودمون می بریمش …
کسری بی میل قبول میکنه … میدونم چندان هم راضی نیست از مسیح بد بگیم . تا آخر شب خوش می گذرونیم و حس
میکنم دنیای بی مسیح ، یعنی بهشت ! اما اهورا …
*

روی صندلی کمی جا به جا میشم . خوشم از دخترک پشت میزی که منشی جهانه نمیاد .. راهمون نداده و می گه با
نوبت باید بریم ! اما من دل تو دلم نیست که بعد از ۱۰ سال جهان رو ببینم … حتما بهم یه جای خواب میده ، یا اصلا
خونه میگیره برام تا سربار مسیح نباشم !

بری دیگه نمیبینمت یعنی ؟
به سمت کسری برمیگردم و لبخند میزنم : من که فعلا ترکیه نمیرم ، اما برای دیدن مامان ماهی و شما ها میام !
صدای اهورا رو که سمت دیگه م نشسته میشنوم : ادم قابل اعتمادیه ؟
با همون لبخند میگم : حرف نداره ، با تورج و من با هم بزرگ شدیم .
یاشار از در دفتر که کنار در سرویس بهداشتیه داخل میشه و سمت ما میاد : اوووف ، مگه جا پارک گیر می اومد ؟
اهورا بشین حالا …
کسری باز میگه : مسیح گفت برات چند تا لباس میاره …
اخم میکنم و میگم : خیلی سنگدله !
کسری لبخند میزنه و میگه : مسیحه دیگه ، ولی باور کن اون همه که تو فکر میکنی بد نیست !
دلم می خواد بگم حتی از اون چیزی که من فکر میکنم بدتره که منشی ما رو صدا میزنه : خانوم ، نوبت شماست …
پر ذوق از جا بلند میشم و اهورا جلوتر میره … تقی به در میزنه و با شنیدن صدای بفرمایید درو باز میکنه ، اول اهورا و
بعد من به همراه کسری و یاشار داخل میریم .. سرش رو توی یه پرونده فرو برده و همزمان بدون نگاه کردن به ما میگه:
بفرمایید خواهش میکنم …
با لبخند و ذوق میگم : جهان !
کمی مکث میکنه و بعد سرش رو بلند میکنه … با دیدن من تند از جا بلند میشه و میگه : نهان !!!
پر ذوق میز رو دور میزنه و بغلش رو باز میکنه ، می خواد بغلم کنه که اهورا جلوی من می ایسته … با تعجب نگاش
میکنم و جهان انگار تازه نگاهش به سه تا پسری می افته که همراه من هستن و اخم ملایمی میکنه که اهورا میگه :
سلام عرض شد …
جهان تازه به خودش میاد و لبخند هولی میزنه : سلام ، سلام … بفرمایید خواهش میکنم … من عذر خواهی میکنم ..

باتعارف جهان همه روی سِت مبل های هفت نفره سیاه رنگ دفترش می شینیم و تموم مدت جهان ریز به ریز منو
ظاهرم رو بالا پایین میکنه ، انگاری وجود پسرا مانع میشه که بیاد و یه دل سیر رفع دلتنگی کنه ! به زبان استانبول
میگه: ) اینجا چیکار میکنی ؟ چی سرت اومده ؟ می دونی اونور چه خبره ؟ (
اما من به ایرانی جواب میدم تا پسرا معذب نشن : داستانش مفصله !
جهان حساب کار دستش میاد و با خنده و به ایرانی میگه : وای خدا … از دیدنت اونقدر شگفت زده م که مراتب ادب یادم
رفته !
با تلفن به منشیش میگه : برامون قهوه و شیرینی بیار !
گوشی رو می ذاره و رو به پسرا میگه : واقعا معذرت میخوام ، از اخرین باری که نهان رو دیدم ۱۰ سالی می گذره و با
ماجرای گمشدنش و دوباره دیدنش کمی هول شدم !
کسری میگه : کمی ؟!
یاشار سرفه مصلحتی میکنه و اهورا جواب میده : موردی نداره …
منشی با سفارش هایی که جهان داده داخل میاد و روی میز اونا رو میچینه … بیرون که میره اهورا به من نگاه میکنه و
میپرسه : بالاخره فکر کنم یه آشنا پیدا کردی …
میخندم و میگم : بخت زیادی یار بوده باهام …
اهورا که بلند میشه دو نفر دیگه هم پشت بندش بلند میشن که جهان همونطور که نشسته میگه : قهوه تون رو میل
بفرمایید !
اهورا متواضع لبخند میزنه : تشکر میکنم ، فقط قبل از رفتن می خوام مطلبی رو به نهان بگم …
کمی گرفته میشم ، دوست ندارم برن … این پسرا اونقدری اعتمادم رو جلب کردن که حس میکنم لازمه که توی زندگی
باز ببینمشون … از جا بلند میشم و همراه اهورا کمی از جمع فاصله میگیریم … کسرا و یاشار با هم حرف میزنن و اما
جهان با چشمای ریز شده کنجکاوی میکنه تا سر در بیاره از بحث و حرف های من با اهورا … گوشه ترین که میریم زل
میزنه به چشم هام و میگه : شماره ی منو داری ، هروقت مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن ! هر تایمی که باشه اشکالی
نداره …
لبخند میزنم و میگم : بازم می بینمتون ؟
لبخندم رو با لبخند جواب میده و میگه : من کسی نیستم که دست از سرت بردارم !

با لحن خاصی میگه ، با لحنی میگه که دل هر دختری میلرزه … خصوصا که مردمک های میشی رنگش رو به مردمک
چشم هام دوخته و میخواد جمله ش تاثیر بیشتری داشته باشه و تاثیر بیشتری هم داره ! من دوست دارم که از این به بعد
هم اهورا رو ببینم …
من بازم میبینمتون ، هنوز مدارکم دسته مسیحه …
لبخند میزنه و میگه : بیشتر مشتاقم که منو ببینی !
حس میکنم گونه هام رنگ میگیره که اهورا ادامه میده : روی من حساب کن !
سری تکون میدم که به سمت پسرا برمیگرده : خیله خب بریم دیگه …
باز به من نگاه می کنه و میگه : اگه تونستم خودم خورده ریزاتو میارم نه مسیح !
من که وسایلی نداشتم !
مسیح گفت لباس نداری و بهتره لباسا رو برداری ، هر وقت هم بابت خونه ی مسیح یا این مسخره بازیا لازم شد بهت
اطلاع میدیم که بیای ، این لطف رو در حق ما و آبروی ماهرخ و حاج کمال بکن …
من میام اهورا !
انگار خیالش راحت میشه و پسرا بلند میشن ، یاشار میگه : ریزه خانوم ، من از یادت نرم …
با خنده میگم : نمیری ، من بهتون سر میزنم …
کسری کمی گرفته س ، یاشار که بیرون میره کسری جلو میاد و در نهایت تعجبم با یه دستش بازوم رو میگیره و با
محبت بالای سرم رو بوسه میزنه و میگه : هرچی که شد روی من حساب کن ! مراقب خودت باش …
لبخند میزنه و میره … من کسری رو خیلی دوست دارم … به راهی که از اون رفته نگاه میکنم و حس میکنم قطعا
هیچوقت کسری از یادم نمیره …. هر سه بیرون میرن که دستی روی بازوم میشینه : انگار اینجا دوستای خوبی پیدا
کردی…
با لبخند به جهان نگاه میکنم و میگم : خوب نه …. خیلی خوب !
میخنده و میگه : باورم نمیشه که بالاخره دیدمت …
روی یکی از مبلا رو به رو هم میشینم و میگم : تورج خوبه ؟

خودت میدونی که چقدر دوستت داره ، به نظرت الان حالش خوبه ؟

بغض میکنم و می گم : م .. مریم !
به خونت تشنه س ، اون شب همه چیز رو به هم ریختی …
هول و دست پاچه گوشه ی مبل کز میکنم و میگم : منو فروخت !
جهان عمیق نگام میکنه و میگه : میدونی چند نفر آرزو داشتن جای تو ، اون شب عروس مازیار باشن ؟!
با شنیدن اسمش اشک های جمع شده توی چشمم روی گونه م راه باز میکنن و میگم : تو می دونی اون چطور آدمیه !
جهان تجارته نهان … تجارت !
اخم ملایمی میکنم ، جهان از فروخته شدن من با تجارت حرف میزنه … از دفن کردن آرزوهام و نفرتم از مازیار حرف
میزنه چون تجارته ! به روی خودم نمیارم …
در عوض میگم : از تورج بگو برام …
لبخند میزنه و چهره ش رو ناراحتی میگیره …
خبر داشتم که ایران میاین و برای جشن اومده بودم ، منو تورج قرار گذاشته بودیم آخر هفته ی دیگه به جنوب ایران
بریم … تفریحی ! … خراب کردی دختر … فرار چیزی رو حل نمیکرد .
بهت زده به جهان نگاه میکنم …. صدای زنگ تلفنش میاد و گوشی رو برمیداره … به زبان انگلیسی مشغول حرف زدن
میشه و من حتی حواسم به مکالمه ش نیست … من هنوز خیره م به جهانی که قرار بوده هفته ی بعد از عروسی من با
تورج به جنوب ایران سفر کنه در حالی که منو تورج برای دو روز بعد از عروسیم به سمت کانادا پرواز داشتیم !
تلفن رو قطع میکنه و باز میگه : اونا کی بودن ؟ چیکاره بودن ؟ کجا باهاشون آشنا شدی ؟
لبخند نصف نیمه ای میزنم ، میخوام به خودم مسلط بشم… اما ترسیده م و می دونم که رنگم پریده … میدونم که نباید
از پسرها برای جهان توضیح بدم و میگم : او .. اونا کمکم کردن …
یادم میاد که سرویس بهداشتی داخل راهرو هستش و بی نقشه و بی تفکر میگم : می … میشه برم دستشویی ؟!
لبخند میزنه و میگه : حتما عزیزم …
از جا بلند میشه و جلوتر از من از دفترش بیرون میره ، منم دنبالش راه می افتم . دور و برم رو نگاه میکنم و کاسه ی چه
کنم چه کنم دستم میگیرم … می خوام همون جا بشینم و زیر گریه بزنم … صبر میکنه و به در سرویس اشاره میکنه …
اینجاس !

لبخند مزخرفی میزنم و داخل میرم … درو پشت سرم می بندم که صدای جهان رو میشنوم : خانوم امینی امروز میتونین
همین حالا برین ، فقط سریع تر وسایلتون رو جمع کنین …

دستم رو جلوی دهنم میذارم تا جیکم در نیاد و روی توالت فرنگی میشینم … دستام به لرزه افتاده و دور تا دور سرویس
رو نگاه میکنم که هیچ روزنه ای نداره … باید فرار میکردم … جهان ؟؟ چطور ممکنه ؟ نه ، امکان نداره … حتما اشتباه
میکنم … چند دقیقه ای می گذره و از جا بلند میشم … باید میرفتم ! در رو باز میکنم و بیرون میرم . وسط سالن گوشی
به دست منتظرم مونده و با دیدنم دهن باز میکنه تا حرف بزنه که در نیمه باز خروجی سالن توجهم رو جلب میکنه …
خیره و با اخم به من زل میزنه که یه قدم به کنار برمیدارم … گوشه ی چشمش لوچ میخوره و من خیلی ناگهانی و با
شتاب به سمت در میدوم و دستم که روی دستگیره میرسه و میخوام در و کامل باز کنم از پشت سر یقه م رو میگیره و
میکشه … به عقب پرت میشم و با کمر روی سرامیک های کف دفترش می خورم ، تموم بدنم انگاری له میشه و کمرم
تیر میکشه . بالای سرم می ایسته و با اخم بهم نگاه میکنه …
کف دستام رو از پشت سر به سرامیک های کف سالنش تکیه میدم و خودم رو عقب میکشم که میگه : فکر کردی من
احمقم ؟!؟!
از ترس و دلهره عرق سردی روی پیشونیم میشینه و چونه م از بغض می لرزه … نگام به سمت دستش میره که در رو
میبنده … صدای بسته شدن در همزمان میشه به نابودی یه ذره امیدم برای بیرون رفتن … تلفنش زنگ میخوره و اونو
کنار گوشش میذاره : بله آقا … تو دفتر منتظر شما هستیم ….
اشک های پشت سر همم میریزه و گوشی رو قطع میکنه … جلو میاد و از یقه م میگیره و بلندم میکنه … بی رمق منو
به سمت دفترش میبره و روی مبل پرت میکنه : زبل شدی نهان !
دست هام به لرزه می افتن و نگاش میکنم : چرا ؟!
هنوز خیلی مونده که بفهمی تو چه دنیایی زندگی میکنی !

م .. من بهت .. به تو اعتماد کردم !
پوزخند میزنه : تو و تورج زیادی تو ناز و نعمت بودین … بسه براتون !
ایلگار گفت تو برادرمی !
حسرت و بغض لابه لای کلمه هام بیداد میکنه و ترس اومدن مازیار تا چند دقیقه ی دیگه به کنار و ترس تنها موندنم
با جهان به کنار … من از جنس مخالف ، تنها توی اتاق می ترسم و امیدوارم حرف زدنمون فقط به گله گذاری و طمع
جهان ختم بشه ، نه چیز بیشتری …
انگار پول جهان رو هم کور کرده و هم کر که میگه : اون پیر خِرِفت هنوزم به اون سرهنگ احمق وفاداره و میخواد از
تو و تورج مراقبت کنه ! نمی فهمه که باید برای بالا بردن خودش تلاش کنه و این وسط من پسرشم ، نه تورج …
چی .. چی گیرت میاد ؟

مازیار شرط برگردوندنت رو یه جایزه ی تپل گذاشته که نمی تونم چشم پوشی کنم ازش … اعتبارش رو نابود کردی با
رفتنت ، اونم دقیقا وقتی که رقیباش توی اون مراسم بهش پوزخند میزدن … روی نفت کبریت انداختی نهان کوچولو !
به شرط نابودیت جایزه گذاشته … نابودیت به دست خودش ، نه بقیه …
ته دلم خالی میشه و با پشت دست اشک هام رو پاک میکنم و میگم : بابام میاد !
پوزخند میزنه : بابات نرفته بود که بخواد بیاد !
گنگ میشم … می خوام منظورش رو بپرسم که زودتر از من میگه : کودن تر از این حرفایی که بدونی یه عمره دور و
برت چه خبره ؟!
بابام همه تون رو میکشه …
خیره خیره نگام میکنه … از نگاهش خوشم نمیاد ، جلوتر میاد … نیم تنه م رو روی مبل عقب تر میکشم ، قلبم تا توی
دهنم میاد و صدای تپشش از ترس رو حس میکنم و شقیقه م نبض میگیره .. دستاش رو به دسته های مبلی که من
روی اون نشسته م تکیه میده و تا میلی متری صورتم میاد … دستام رو توی هم گره میکنم تا لرزشش رو نبینه … تا
ضعفم رو نبینه … الان وقت کم آوردن نیست … اما دست خودم نیست و کج میخنده : مثل بید داری می لرزی ….
دستش رو جلو میاره و شال روی سرم رو روی شونه هام میندازه و با دیدن موهام میخنده : هیچوقت کوتاهشون نکردی!

ب .. برو .. برو کنار !
بیهوا و یهویی با دستاش بازوهام رو میگیره و منو جلو میکِشه .. به جون لبام می افته و من دستم رو جلو میارم و گردنش
رو چنگ میزنم که تند فاصله میگیره و دستش رو روی گردنش میذاره : آخ .. توله سگ ، خودم کارت رو یک سَره
میکنم…
با ترس پاهام رو توی خودم جمع میکنم . عرق کردم و تمام بدنم انگار روی ویبره رفته … سرگیجه امونم رو بریده و
حالت تهوع دارم … نگام رو اطراف میچرخونم و می خوام خودم رو بُکشم .. مازیار منو میکشه و من خودم زودتر میخوام
قبل از اینکه لکه دار بشم بمیرم … من زیر دست و پای جهان مردن رو دوست ندارم … نگام به کاتر روی میز می افته و
جهان عصبی تر از قبل قدمی به سمتم میاد که کسی به در ورودی ساختمون میزنه … عصبی اَه بلندی میگه و انگشت
اشاره ش رو جلوم تکون میده : خودم تیکه تیکه ت میکنم نهان … حیف اومدن ببرنت …
جلو میاد و بازوم رو میگیره . سمت در هولم میده و همزمان کاتر رو بلند میکنه …. بلند میگه : الان میام …
جلوی در شالم رو مرتب میکنه و من هنوزم سرم گیج میره … حال خوشی ندارم و جهان صداش رو پایین میاره : حرف
مفت بزنی به آدمای مازیار ، به اونی که می پرستم با همین کاتر نیستت میکنم !
میترسم و فقط نگاش میکنم که از چشمی نگاه میکنه … اخم میکنه و زیر لب میگه : این دیگه کیه ؟

باز ضربه ای به در می خوره … پش بندش صداش رو می شنوم : یکی نیست در این خراب شده رو باز کنه ؟
بهت زده به در بسته نگاه میکنم … صداش مثل همیشه طلبکاره … جهان صاف می ایسته و میگه : اون از ادمای مازیار
نیست !
با دست گردنم رو میگیره و سمت چشمی هولم میده .. با دیدنش امید میگیرم … تا حد زیادی لرزشم کم تر میشه و بی
اراده و بلند میگم : اومدم !
جهان عقب هولم میده و با چشماش برام خط و نشون میکشه و حرصی میگه : نهان … نهان …
با .. باید باز کنیم … اون نمیره …
خودم به حرفی که میزنم شک دارم … مسیح آدمه منتظر من موندن نیست …
جهان اخم میکنه : می شناسیش ؟

سرم رو تکون میدم که میگه : لعنتی ، لعنتی …
هولم میده سمت در و کاتر رو از زیر شالم روی گردنم میذاره و با همون صدای آرومش میگه : ردش کن بره … حرف
اضافه بزنی ، هم خونه تو ریخته میشه هم این گنده بَک !
چیزی نمیگم که خودش پشت در پناه میگیره … اما هنوز تیغ کاتر روی گردنمه و انگاری گردنم خراش برداشته که کمی
می سوزه … گوشه در رو باز میکنه و مسیح نگاهش به من می افته . ابرویی بالا میندازه و میگه : می خواستی تا صبح
پشت در نگهم داری ؟
موندم که چطوری به اون بگم وضعیتم خوب نیست و هنوزم جوابش رو ندادم که فشار تیغ روی گردنم زیاد تر میشه که
تند و هول میگم : ب .. ببخشید ..
ساک رو روی زمین میذاره و باز صاف می ایسته … من تو فکرم که چطور ازش کمک بخوام و اون کمی برای رفتن
دست دست میکنه و اخرش یه قدم عقب میره و نگام میکنه : اون روز … خب ، من …
پوفی میکشه و میگه : از کوره در رفتم !
از اون روز و کتک زدن من حرف میزنه … خیره نگاش میکنم ، دلخورم و هنوز ازش می ترسم ، اما جام کنار مسیح امنه
و به قول خودش خیلی فرصت ها داشته تا بی عفتم کنه و نکرده ! … می بینم که درمونده س ! مسیح پشیمونه ؟ باز
کمی مکث میکنه و دو دله برای رفتن که خیلی ناگهانی با دستم بهش دو رو نشون میدم ! همونی که کسری تو فیلم
نشون داده بود و علامته پیروزیه ، اما رمزه !
خیره خیره نگام میکنه که جهان بازم فشار تیغ رو روی گردنم بیشتر میکنه و جاش میسوزه … تند میگم : به .. به خانومت
سلام برسون … دلم .. دلم برای کوچولوتون تنگ میشه !

ابرویی بالا میندازه و من تا می تونم جاده خاکی میزنم و بی ربط حرف میزنم تا مسیح بفهمه که یه جای کار میلنگه ..
مسیح اگه بذاره و بره معلوم نیست جهان تا رسیدن آدمای مازیار چه بلایی سر من بیاره ، از فکرش حتی نفسم رو به
تنگ شدن میره … مسیح اخم میکنه و میگه : اتفاقا به زنم میگم نگران نباشه ، تو برمیگردی !
اونم رمزی حرف میزنه … زنش منم و به من میگه نگران نباشم !

حرفش انگاری آبه روی آتیشه که به چشم های اخم الود و تخسش خیره میشم و یه قطره اشک از روی گونه م سُر
میخوره اما دلم گرم میشه … اخمو یه قدم جلو میاد که بی هوا یه قدم عقب میرم و گردنم میسوزه از مماس شدن پوستم
با کاتری که هنوز جهان اونو بیخه گردنم نگه داشته … مسیح میفهمه که نباید جلو بیاد ! صبر میکنه که میگم : اَ ..
اَلان میان دنبالم …
باشه ، مراقب خودت باش ! …
لب میزنه … لب خونی میکنم و میگه : ) مراقبتم ! (
ته دلم قرص میشه … تو اوج نا امیدی امیدوار میشم و مسیح یه بار منو از معرکه ی اون ولگردای خیابونی نجات داده !
صدای تلفن جهان میاد و من در رو میبندم … جهان آروم شروع میکنه به حرف زدن : اومدین ؟ چرا اینقدر زود ؟ .. ) به
من نگاه میکنه ( نه ،فقط آماده نبود ! …. باشه … اونجا باشین تا ده مین دیگه میارمش …
گوشی رو قطع میکنه اما کاتر رو تکون نمیده و میگه : یه روز به عمرم مونده باشه ، این پنجول کشیدنت رو تلافی
میکنم نهان !
از چشمی بیرون رو نگاه میکنه و میگه : غول بیابونیه الدنگ همه ی وقتم رو گرفت !
مسیح حتی نمیدونه که با اومدنش و وقت تلف کردنش چه کمک بزرگی به من کرده … در دفتر رو باز میکنه و به بیرون
هلم میده …
سوار آسانسور میشیم و با پشت دست عرق های روی پیشونیم رو پاک میکنم … آسانسور توی پارکینگ وایمیسه . جهان
باز هلم میده و من با نگاهم دور تا دور پارکینگ رو از نظر می گذرونم . خبری از مسیح نیست … اگه نیاد چی ؟ … بغض
توی حنجره م خونه میکنه و من شک دارم که مسیح بیاد . مسیح اصلا به خون من تشنه س … مسیحه لعنتی …
دو نفر کنار بنز سیاه رنگی ایستادن و جهان منو کنار اونا میبره … یکی از یکی بدترن و نگاهشون منو آب میکنه . یکیشون
که به من زل زده میگه : این نیم وجبی کار داده دسته ما ؟!
اون یکی می خنده و میگه : مازیار خان انتخاب خوبی داره ….
جهان میگه : بهتره قبل از مازیار خان عیشه خودتون رو ببرید ازش !

کمرم تیر میکشه از داغ حرفی که میزنه و جهان توی این ده سال دیگه اون جهانی که میشناسم نیست! پول کثیفه یا
آدما زود کثیف میشن ؟
یکی شون با لذت نگام میکنه و میگه : آخ گفتی جهان ..

به جمله ی بیمزه و مکالمه ی بیمزه ترشون می خندن و یکی از مردا جلو میاد و بازوم رو میگیره … جهان پوزخندی
میزنه و سمت آسانسور میره . داخل میره و دکمه های طبقه ی ساختمون یکی بعد از بعدی روشن میشن و جهان بالا
میره … همونی که بازوم رو گرفته ، سرش رو تا بیخ گوشم خم میکنه … نفس های کثیفش که به پوستم می خوره پلک
میبندم و حجم عظیمی از اشک هام روون میشن و صداش رو بیخ گوشم می شنوم :
چه کیفی کنم من با تو قبل بردنت پیشه مازیار …
چشم های ترسیده م رو باز میکنم و اون یکی رو میبینم که داره نزدیکم میاد … به سمت همون مردکی که از کیف و
عیش حرف میزنه برمیگردم و نگاش میکنم که مسیح رو پشت سرش میبینم و میگه : تو گه می خوری !
ضربه ای که بین کتف و گردن مرد میزنه و مرد روی زمین می افته … با ناباوری به مسیحی نگاه میکنم که اومده … که
نرفته … که هر چقدرم به خونم تشنه باشه بازم مَردِ … مَردی که نمیذاره بهم دست درازی بشه ، مَردی که فقط نر نیست…
با همون بهت بهش خیره م … مرد دیگه جلو میاد و با هم درگیر میشن … مسیح جودو کار و بوکسوره ! مردک اینو
نمیدونه … مسیح روی یه پا می چرخه و با پای دیگه ش به سمت راست صورت اون عوضی ضربه میزنه و اونم نقش
زمین میشه …. مسیح که سمتم برمیگرده خیره میشم به بودنش … به اومدنش … راه نفسم که تا تنگ شدن رفته بود باز
میشه … اشک هایی که این بار برای خودشون روی صورتم اِسکی میکنن از خوشحالیه …
اما هنوزم توی بُهتم و نمی خوام فکر کنم اگه مسیح نمیرسید چی میشد ، اما فکر میکنم و حالم بدتر به هم میریزه …
جلو میاد و یه قدم مونده به من صبر میکنه … با اخم نگام میکنه و میگم : چ … چرا دیر اومدی ؟
صدام خش برداشته .. بیچارگی توش موج میزنه و حالا که خیالم از بودنه مسیح جَمعه ، رمق از پاهام میره و می خوام با
زانو زمین بخورم که مسیح جفت بازو هام رو میگیره . نمیذاره زمین بخورم … میدونه که دلم یه پناه میخواد و منو جلو
میکشه و سرم رو روی سینه ش میذاره … دستاش رو دورم حلقه میکنه و من بغض و اشک های بی صدام به هق هق
می رسه !
ناز نیست … اما مسیح انگاری می خَره … انگاری فهمیده که فقط باید مدارا کنه و من موقعیته بدی داشتم ! موقعیت بدی
دارم … خم میشه و دستاش رو زیر زانوهام میبره و از روی زمین بلندم میکنه … بدم نمیاد و اعتراض نمیکنم !

از پارکینگ بیرون میره … آدما از کنارمون میگذرن ، نگاهمون میکنن … با غیظ ، با لبخند ، با اخم … اما مسیح مصمم
و خونسرد جلو میره و من نگام به فَک محکم و استخونیش می افته …. مسیح همه ی هستیم رو نجات داده و من انگار

که خیالم راحت باشه نفس عمیقی میکشم و چشم میبندم … سرم رو به سینه ش تکیه میدم … منظم میکوبه … قلبش
آرومه … برعکس قلب من ! برعکس تَبی که دارم … برعکس حسی که من دارم !
به ماشین میرسیم و منو روی صندلی شاگرد میذاره ، دور میزنه و پشت فرمون میشینه … استارت میزنه و راه می افته ..
کج روی صندلی نشستم و به نیم رخش نگاه میکنم … جذابه و جذبه داره … ترس هم داره .. بیشتر برای من . هنوز دستم
لرزش خفیفی داره …
نمیدونم و متوجه نیستم چقدر گذشته که نگه میداره و به سمت من برمیگرده . دستش هنوز روی دنده س و دست دیگه
ش روی فرمونه و بی حرف نگام میکنه که بی اراده دستم رو روی دستش که روی دنده س می ذارم و میگم : مرسی !
چشماش رو ریز میکنه و به گردنم نگاه میکنه … اخم خفیفی میکنه سمتم خم میشه که ترسیده نگاش میکنم و اون بی
اهمیت به من دستش رو از زیر دستم بیرون میکشه و یقه م رو پایین میده که چشام گشاد میشه و نفسم رو حبس میکنم
که بیهوا سر بلند میکنه …چشمهای از ترس و تعجب گشاد شده م رو هدف میگره و لبخند کجی میزنه : از دست گرگا
نجاتت ندادم که خودم گرگ بشم برات ، ترست از چیه ؟
مسیح گرگ نیست و فقط شیریه که قراره یه گنجشک بارون زده رو نجات بده و نجات داده … پوفی میکشم و عمیق
نفس میکشم که میگه : پیاده شو ، باید بریم …
پیاده میشم و هر دو کنار هم سوار آسانسور میشیم و وقتی در آسانسور باز میشه ، رو به روی واحد قرار می گیریم … درو
با کلید باز میکنه و داخل میریم ، جلوی اولین مبل روی زمین میشینم و زانوهام رو بغل میکنم ، به سرامیکای کف سالن
خیره میشم و دلم می خواد مسیح بره تا یه دل سیر گریه کنم … به حال خودم و زندگی آشفته م … به حال این آواره و
بی خونه بودنم !
چند دقیقه بعد مسیح برمیگرده ، حتی سر بلند نمیکنم نگاهش کنم که روی مبلی که جلوی اون روی زمین نشستم
میشینه ، هر دو پاهاش رو از سمت راست و چپم رد میکنه ، من بین پاهاش روی زمین نشستم …

شالم رو از سرم درمیاره که با تعجب به عقب برمیگردم … جعبه کمکای اولیه دستشه و میفهمم که میخواد جایی رو که
کاتر بریده ، درمون کنه !
ساکت و صاف سر جام میشینم که موهام رو جمع میکنه و همه روی روی شونه ی راستم میندازه … یقه م رو از پشت
پایین میکشه و مشغول ضد عفونی کردن و باند گذاشتن و آخرش چسب زدن میشه ! تموم که میشه صداش رو از پشت
سرم میشنوم : چه خبره که تا پای گرفتنه جونت هم پیش رفتن ؟!
اشکام باز روی گونه م راه باز میکنن و میگم : نمی دونم …
من نمی دونم چه خبره … من خودم دیگه به خودمم شک دارم !
نمی خوای حرف بزنی ؟

صدام می لرزه و خشدار میگم : من با .. با جهان بزرگ شده بودم … ایلگار خودش گفته بود .. گفته بود جهان برادرمه …
تکون خوردنش رو متوجه میشم … صداش رو بیخ گوشم میشنوم که میگه : دنیا جای خطرناکی برای جوجه کوچولوهاس!
بی اختیار گردنم کج میشه و سرم رو روی زانوش میذارم .. جا خوردنش رو حس میکنم ، مهم نیست … من فقط دلم
کمی کِز کردن میخواد … میگم : بازم بهم جا میدی ؟
جوابم رو نمیده و در عوض با سر انگشتاش موهام رو نوازش که نه ، اما باهاشون بازی میکنه و میگه : من هیچوقت از
خونه بیرون ننداختمت …
ولی … ولی …
نمیبینمش و هنوز پشت سرم روی مبل نشسته و خم شده تا بیخ گوشم زمزمه کنه … هنوزم نوازش انگشتاش ادامه داره
و سوالی صداش رو میشنوم : ولی چی ؟
ولی کاری کردی که برم !
سکوت میکنه … چند دقیقه ای می گذره و میگه : یکی با غیرتم بازی کرده … با آبروم … گذاشته رفته … شبیهه توعه ،
یه شکم بالا اومده و بچه ای که میگه باباش منم ، ولی من نیستم …
سرم رو بلند میکنم و میگم : دلم برای ساره میسوزه …

از جاش بلند میشه … وسط اتاق یا به چپ یا به راست راه می افته و گاهی دستش رو بین موهاش می کشه و اخرش
دست هاش رو به کمرش میزنه و نگام میکنه : دلت برا من بسوزه ….
عصبیه ، کلافه س … گوشه ی چشمش از درد لوچ میشه ، از درد معده ش …. وقتی نگاه خیره ی من رو میبینه میگه :
ببین ، قبلا گفتم بهت حالا هم میگم .. بیا به هم کار نداشته باشیم … اصلا من با ساره بودم ، حله ؟ این روزا هرکی
به پُسته منه بدبخت میخوره ، می خواد اون زنیکه رو به خیکه من ببنده …
چرا باید بگه تو پدر بچه شی ؟
نگام میکنه و دستش رو روی معده ش میذاره و میدونم داره درد میکشه ، در عوض میگه : چون سگ ریده تو این شانسه
مزخرفی که من دارم …
طاقتش تموم میشه و روی مبل میشینه … حس میکنم وقتشه که من براش جبران کنم و از جا بلند میشم . کمرم تیر
میکشه و دستم رو به کمرم میگیرم … مسیح بد برداشت میکنه و میگه : به بچه صدمه رسیده ؟
چیزی نمیگم … حواسش بهم جَمعه … می خواد بگه حواسش نیست ، اما حواسش هست و من میدونم .. سمت آشپزخونه
میرم و بین داروها قرص معده ش رو پیدا میکنم . لیوان رو پر آب میکنم و داخل میرم . روی مبل نشسته و ذهنش

درگیره .. .اصلا حواسش نیست که بسته ی قرص رو به سمتش میگیرم . سر بلند میکنه و نگام میکنه . بی جون لبخند
میزنم و میگم : بخور تا دردش آروم بشه ..
مسیح قرص رو میگیره … بی حرف میخوره و حتی تشکر نمیکنه … مسیح امروز شبیه یه اسطوره برخورد کرده یه اسطوره
که من همه چیزم رو بهش مدیونم .. اما انگاری چرخ زندگیم قراره یه جایی در بره …
*
سر و صدایی میاد که خوابیدن رو محال میکنه … شاکی روی مبل میشینم که دنباله ی موهام زیر باسنم گیر میکنه و
میگم : آخ …

چشمام هنوز نیمه بازه و کامل باز نشده … خواب آلودم و این موها سوهان اعصاب شدن … دارم با خودم کلنجار میرم که
مسیح رو میبینم … رو به روی من ایستاده و به این کلنجار رفتنم نگاه میکنه … گوشه ی لبش رو لبخند پر کرده و میگه:
چته دست و پا میزنی ؟
لوس میگم : خوابم میاد … نمیذاره بخوابم …
خم میشه و تا به خودم بیاد منو میذاره روی کولش و بلندم میکنه … خواب از سرم می پره و می ترسم بیفتم …. با مشت
به پشتش میزنم و میگم : وایی … می افتم الان به خدا … بذارم زمین ..
سمت اتاقش میره و آخر سر منو جلوی حموم اتاقش زمین میذاره و میگه : دوش بگیر بیا بیرون باید بریم خونه ی اهورا…
اهورا ؟
واسه خواهرش خواستگار میاد ، خان عموش که حاج کمال میشه باید باشه و همه باید بریم …
اونا .. اونا فکر میکنن … که من پیشه جهانم !
خب امشب میری میفهمن اونجا نیستی !
چشام رو ریز میکنم و میگم : ده دقه بخوابم ؟
هلم میده سمت در و میگه : یالا آماده شو خودت رو لوس نکن …
لب و لوچه م آویزون میشه و به حموم میرم ، انگاری یادم رفته که مسیح نرمِش بلد نیست ! بیرون میام و آرایش خیلی
ملایمی میکنم … موهام رو شلخته بالای سرم میبندم و حوصله ی شونه کردن ندارم … با خودم میگم : خب فکر میکنن
فِر در اومده و مدله …
امروز از اون روزاس که خیلی حوصله ی بیرون رفتن ندارم . از اتاق که بیرون میزنم مسیح پای تلوزیون نشسته و اومدنم
برابر میشه با دیدن صحنه ای که مرد با یه حس عاشقانه نزدیک زنش میشه و با هم لب بازی میکنن … لبم رو گاز

میگیرم و مسیح بی تفاوت سمت من برمیگرده و از جاش بلند میشه . نگاه خیره م رو که به صفحه ی تی وی میبینه
لبخند کجی میزنه و جلو میاد . رو به روم می ایسته و میگه : حاضری …
نگام رو از صفحه ی تی وی میگیرم و ناخود آگاه به لبای مسیح چشم می دوزم.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۱۳

جاوید میشینه جلوش از دوست دخترای یکی از یکی رنگی ترش حرف میزنه بعد توقع …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *