سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۸

رمان دیازپام پارت ۸

 

ماشین و کنار خونه ای نگهداشت. بعد از دو بوق در باز شد. با ماشین وارد حیاط شدیم.

-پیاده شو!

از ماشین پیاده شدیم. مردی اومد جلو.

-خوش اومدین آقا.

-بقیه کجان؟

-همه داخل هستن آقا.

ویهان سری تکون داد و سمت ساختمون راه افتاد. وارد سالن شدیم. گرشا اومد سمتمون.

-اینو از کجا آوردی؟

-به یکی از بچه ها سپردم بیارتش؛ گفتم شاید به دردمون خورد.

آشو اومد جلو و نگاهی بهم انداخت.

-من تو رو قبلاً جایی ندیدم؟!

-نـِ … نـمیـ … نمی دونم!

-این چه حوصله سر بر حرف می زنه!

گرشا: آره ولی کارش خوبه! دهن قرص هم هست.

آشو سری به نشونه ی تأیید تکون داد.

ویهان: دخترها کجان؟

-تو اتاقشونن.

-یکم استراحت کنیم، راه بیوفتیم. کشتی نفت کی سمت دوبی میره؟

آشو: پس فردا.

-عالیه!

نگاهی بهم انداخت.

-یه جا پیدا کن استراحت کن.

سمت در چوبی رفت. گرشا و آشو هم وارد اتاقی شدن. نگاهی تو سالن انداختم و سمت کاناپه ای که کنار شومینه بود رفتم و روش دراز کشیدم.

چشمهام داشت گرم می شد که احساس کردم یه نفر یه چیزی روم انداخت. بدون اینکه چشمهام رو باز کنم، بیشتر زیر پتو خزیدم.

با تابش نور آفتاب چشم باز کردم. چون گوشه ی سالن بودم، خیلی تو دید بقیه نبودم.

پتو رو کنار زدم و بلند شدم. یه صدایی از آشپزخونه می اومد. آروم سمت آشپزخونه راه افتادم.

صدای چند دختر می اومد که داشتن با هم صحبت می کردن.

-ندا من خیلی می ترسم.

-راه برگشتی نیست، ما خودمون قبول کردیم. بهتر از اون سگ دونیه که توش زندگی می کردیم! … من که کلی هیجان دارم.

پوزخندی به این خیال خامش زدم. دستی روی شونه ام نشست.

-تو این عادت بد فالگوش وایستادنتو نمیخوای ترک کنی؟

سر برگردوندم که نگاهم به موهای نم دار و بهم ریخته اش افتاد. با دستش فشاری به کمرم آورد. ابرویی بالا انداختم.

-تو چه علاقه ای داری هی به من می چسبی؟!

تک خنده ای کرد. بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت:

-نه که خیلی خوشگلی، قلبم برات میزنه!

تنه ای بهم زد و وارد آشپزخونه شد. به دنبالش وارد شدم. دخترا با دیدنش سریع بلند شدن.

-برید بقیه رو بیدار کنید.

یکی از دخترها سریع گفت:

-من میرم آقا!

بعد از چند دقیقه آشپزخونه پر شد. بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم.

باید تا شب به بندرعباس می رسیدیم. از اونجا قرار بود با کشتی نفتی به دوبی بریم.

سوار ون دخترها شدم. مشخص بود بعضی هاشون ترسیدن. سنشون از ۱۵ سال لغایت ۲۱ سال بود.

دلم می خواست یه جوری نجاتشون بدم اما نمیدونستم چجوری!

آخر شب بود که به بندر عباس رسیدیم. اینبار خونه کوچیک بود.

دخترها همه تو یه اتاق بودن. چند نگهبان تو حیاط در حال دید زدن بودن.

گرشا و آشو همراه ویهان گوشه ای در حال صحبت بودن. بدون توجه به بقیه از ساختمون بیرون زدم.

باید یه طوری از خونه بیرون می رفتم، شاید می تونستم به پلیس خبر بدم.

سمت در حیاط رفتم. مردی جلوی روم دقیقاً پشت در ایستاد.

-چی میخوای؟

شونه ای بالا دادم و راه رفته رو برگشتم. ویهان اومد سمتم. نمیدونم چرا ترسیدم و قدمی عقب گذاشتم.

-ترسیدنم بلدی؟ … پس حسم راست میگفته؛ در حال خرابکاری بودی!

-فقط اومدم هوا بخورم.

بازوم رو توی دستش گرفت و چنان فشاری به دستم آورد که از درد لبم رو به دندون گرفتم. سرش کاملاً روی صورتم خم شد.

-دفعه ی بعد بهت هشدار نمیدم! چنان خودم سرت رو زیر آب می کنم که آب از آب تکون نخوره! امیدوارم فهمیده باشی!

بازوم رو ول کرد. با اون یکی دستم بازوم رو گرفتم. قلبم بی وقفه می زد. چشمهاش داشتن داد می زدن که این کار و می کنه.

وارد خونه شدم و گوشه ای کز کردم. بالاخره شب رفتن رسید. شب از نیمه گذشته بود. با ماشین ها توی لنج بودیم.

با اومدن کشتی دو نفر اومدن جلو و همه سریع سوار کشتی شدیم. پله ها رو پایین رفتیم.

گرشا: بدون هیچ سر و صدایی همینجا می شینین.

آشو قرار بود از بندر به تهران برگرده. جز دخترا، فقط ۴ نفر بودیم.

من و یکی دیگه که پیش دخترا بودیم و گرشا و ویهان هم تو عرشه ی کشتی بودن.

همه سکوت کرده بودن. نگاهم رو به تک تکشون دوختم. با هر بار دیدنشون دلم می خواست یه کاری براشون بکنم.

سنی نداشتن تا به این راه که معلوم نیست آخرش چیه برن. بعد از ساعتها مردی همراه ویهان پایین اومدن

رسیدیم. همه بلند شدیم. نمیدونستم شبه یا روز! پله ها رو بالا اومدیم.

با دیدن نورهای کشتی و اسکله فهمیدم شبه. گرشا اومد جلو.

-بدون سر و صدا دخترها رو سوار ماشین کنید.

-بـ … بله آقا.

دخترها رو شمردم و همه سوار ون های مشکی کنار اسکله شدیم. راننده مرد گنده و سیاه چهره ی عرب بود.

از طرز نگاهش خوشم نمی اومد؛ یه جوری بود. بعد از طی کردن مسافتی ماشین وارد عمارت بزرگ و تماماً سفیدی شد.

از ون پیاده شدیم. هوا خنک بود اما به سردی هوای ایران نبود. دخترها ترسیده بودن.

مردی میانسال با قدی بلند و هیکلی گنده اومد جلو. ویهان اومد سمتم و با صدای پایینی گفت:

-اونور وایستا نفهمه دختری!

با آرنج به عقب هولم داد. چند قدم عقب رفتم و کنار مردی که همراهمون اومده بود ایستادم.

مرد اومد جلو و نگاه دقیقی به دخترها انداخت. لبخندی زد.

-همه باکره؟

گرشا: خیالت راحت، همه باکره!

-آفرین.

-ما که چیز بد برای شیخ نمیاریم!

مرد خندید و سر شونه ی گرشا زد.

-دخترها رو ببرید حموم کنن و بهترین لباسها رو تنشون کنید … برای فردا شب آماده باشن.

چند مرد و زن دخترها رو بردن.

شیخ: سفر سختی که نداشتین؟

ویهان: نه، همه چیز طبق نقشه پیش رفت و سفر راحتی داشتیم.

-تو مرد با درایتی هستی!

ویهان: شما به من لطف داری.

-شیخ: خودت میدونی الکی از کسی تعریف نمی کنم!

ویهان سری تکون داد. وارد عمارت شدیم. خونه ای که کمتر از کاخ نبود. اشاره ای به میز چیده شده انداخت.

شیخ: امیدوارم چیزی کم و کسر نباشه.

همه سر میز نشستیم. خیلی گرسنه ام بود. بشقاب جلوم رو پر از غذاهای روی میز کردم و بی توجه به بقیه شروع به خوردن کردم.

با حس سنگینی نگاهی سر بلند کردم. با نگاه خیره ی شیخ مواجه شدم. وقتی نگاهم رو دید خنده ای کرد و گفت:

-حتماً خیلی گرسنه ای!

لقمه توی دهنم موند. نگاهی به ویهان انداختم. حس کردم عصبیه؛ نگاهش رو ازم گرفت.

به ناچار سری تکون دادم که ادامه داد:

-اسمت چیه؟

ضربان قلبم بالا رفت. تو بد مخمصه ای افتاده بودم. گرشا گفت:

-این خیلی بلد نیست حرف بزنه و لکنت داره.

شیخ با همون ته لهجه ی عربی که از اول دیدارمون سعی داشت فارسی صحبت کنه گفت:

اما چهره ی زیبایی داره؛ اگر دختر بود پول خوبی بابتش بهتون میدادم.

ویهان بلند شد.

-ما خسته ایم، بریم کمی استراحت کنیم … فردا کلی کار داریم.

شیخ هم بلند شد.

-اتاق هاتون آماده است.

مردی رو صدا کرد.

-عماد، بیا اتاق ها رو نشون بده.

عماد اومد و سمت طبقه ی بالا رفت. به دنبالش راه افتادیم. چهار اتاق رو نشون داد و به عربی گفت:

-اینجا اتاق های شماست … امری نیست؟

ویهان: می تونی بری.

عماد رفت و اون یکی مرد همراهمون وارد اتاقش شد

بلاتکلیف ایستاده بودم. گرشا سمت اتاقش رفت. با رفتن گرشا، ویهان اومد سمتم.

-دارم بهت میگم، دور و بر این مردک نپلک؛ نمیخوای که ترتیبت رو بده؟!

نگاهی به اطرافم انداختم.

-میشه بفرمایید چطوری محو بشم تا این مردک من رو نبینه؟

ویهان پوزخندی زد.

-نه، انگار خودتم بدت نمیاد!

قدمی بهم نزدیک شد. دستش رو آروم روی بازوم کشید. گرمی تنش رو از این فاصله هم احساس می کردم.

دستش نرم روی بازوم به رقص دراومد.

-چطوره اول من امتحانت کنم بعد بدمت به این شیخ؟

با این حرفش احساس کردم از یه بلندی پرت شدم. دستم رو بالا آوردم که تو هوا گرفتش.

-هنوز کسی زائیده نشده بتونه رو من دست بلند کنه، تو جوجه که جای خود داری!

-زیادی به خودت مغروری!

سرش روی صورتم خم شد.

-یعنی باور کنم که ذهنت رو درگیر نکردم؟

پوزخندی زدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.

-اگر روی کره ی زمین تنها مرد باقیمونده باشی، بازم چیزی برای جذب من نداری! حالام برو کنار.

چرخیدم سمت اتاق که بازوم رو محکم کشید. چون کارش ناگهانی بود پرت شدم توی بغلش.

-این حرفت رو لای نون گرم برات نگه میدارم! زنبور وحشی، حواست باشه!

بازوم رو ول کرد و سمت اتاقش رفت. دستی به جای دستش که روی بازوم بود کشیدم و وارد اتاق شدم.

سرم درد می کرد و دلم عجیب شور می زد

تمام شب فکرم درگیر دخترها بود. با اینکه میدونستم خودشون خواستن این راه رو بیان اما تصورش هم وحشتناک بود.

این مهمونی با مهمونی که خالد بیگ گرفته بود خیلی فرق می کرد و اکثراً پولدارهای عرب حضور داشتن.

نگاهم به کت و شلوار روی تخت بود. توی دلم به ویهان فحش میدادم که چرا انقدر با عجله من و آورد که حالا هیچ چسبی نداشته باشم.

اگر میخواستم حموم برم باید اینا رو چیکار می کردم؟

دستگیره ی در بالا و پایین شد و چون در و قفل کرده بودم باز نشد. صدای آروم ویهان اومد:

-در و باز کن.

با شنیدن صداش لحظه ای خوشحال شدم اما با یادآوری کار دیشبش سمت در رفتم و در و باز کردم.

لای در وایستادم. نگاهی به سر تا پام انداخت.

-چیه مثل خوناشام ها نگاهم می کنی؟

-امرتون؟

بسته ای رو بالا آورد.

-فکر کردم لازمت میشه اما مثل اینکه خودت مشکلت رو حل کردی!

دستم و دراز کردم.

-بده.

-نه دیگه نشد! فکر کنم از اینا لازمت نباشه … باید به شیخ بگم یکی از اون لباس پف پفیاش و برات بفرسته.

-بده من اون لعنتیا رو.

پاشو لای در گذاشت.

-برو کنار بیام داخل.

پوف عصبی کشیدم و از لای در کنار رفتم.

ویهان کامل وارد اتاق شد و در و پشت سرش بست. نگاهی به کل اتاق انداخت.

صندلی رو عقب کشید اما روش ننشست. قدم به قدم سمتم اومد.

هر قدمی که سمتم برمی داشت ناخواسته قدمی به عقب بر می داشتم.

اونقدر اومد جلو که به گوشه ی دیوار چسبیدم. دهن باز کردم تا حرف بزنم که با یه گام بلند کاملا‌ بهم چسبید.

اونقدر کارش ناگهانی بود که از تعجب چشمهام گرد شدن.

تکونی خوردم تا ازم فاصله بگیره که بیشتر بهم چسبید. لبش کاملاً روی گوشم نشست.

-هیسس … صدامون رو گوش می کنن و زیر پرده ی بالای سرت دوربینه. خودت رو عادی نشون بده. یعنی انقدر نفهمیدی که یه آدمی به کله گندگی شیخ و تو عمارت به این بزرگی تمام حرکات و رفتارت تحت کنترله؟ دستم و برمی دارم، صدات درنیاد.

با تکون دادن سرم حرفش رو تأیید کردم. بسته ی توی دستش رو توی یقه ام فرو کرد و ازم فاصله گرفت.

طوری وانمود کرد که داره راجب کار صحبت می کنه.

-بهتره هر چی زودتر حموم بری و برای مهمونی شب آماده باشی.

سمت حموم رفت و درش رو باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت.

-بیا اینجا پسر!

سمتش رفتم. حالا من پشت به دوربین بودم و ویهان رو به دوربین. دستی به صورتش کشید و چیز نرمی توی دستم گذاشت.

با صدای پایینی گفت:

-حموم دوربین داره، قبل رفتن اینو روی لنزش بچسبون.

از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت. برام سؤال بود که چرا بهم کمک می کنه اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

کاری که گفت رو انجام دادم. بعد از حموم محکم چسب ها رو زدم و لباس پوشیده از حموم بیرون اومدم.

کلاهم هنوز روی سرم بود. خیلی مسخره بود که با کت و شلوار کلاه سرم باشه و این خودش جلب توجه می کرد.

عصبی لبم رو به دندون گرفتم

سمت کمد رفتم و بازش کردم. با دیدن چند دست لباس مردونه چشمهام برقی زدن.

از بین لباسها شلوار لی به همراه پیراهن و یک کت برداشتم. گوشه ی اتاق لباسها رو عوض کردم و کلاهم رو سرم کردم.

حالا دیگه خیلی جلب توجه نمی کردم. از اتاق بیرون اومدم. دو تا بادیگارد کنار پله ها بودن.

سر و صدا از پایین می اومد. پله ها رو پایین اومدم. خدمه در حال جنب و جوش بودن و هر کسی یه کاری می کرد.

هیچ فرد آشنایی تو سالن نبود. نگاهم به اطراف بود که دستی روی شونه ام نشست.

به هوای اینکه ویهانه برگشتم اما با دیدن شیخ که لبخندی روی لب داشت و نگاهش آزاردهنده بود تعجب کردم.

گفت: از صبح سراغت رو از ویهان گرفتم گفت اولین باره با کشتی سفر می کنی و حالت خوب نیست.

عجیب از دیدن این مرد ترس تو سلول به سلولم بالا و پایین می شد و انگار تمرکزم رو بهم می ریخت. لبخندش پهن تر شد.

-اما من هنوز میگم تو زیبا هستی! این کلاه چیه سرته؟ برش دار.

و دست دراز کرد که صدای ویهان و گرشا اومد.

-شیخ، شما اینجایین؟ ما از کیه دنبالتونیم!!

-داشتم با این دوستمون حرف میزدم. هر چند فارسی حرف میزنم اما انگار متوجه نمیشه! شیخ احد اگر اینو امشب ببینه فکر کنم دیگه نتونی از دستش خلاص بشی … خودت خوب میدونی اون علاقه ی زیادی به پسرهای زیبا داره! فقط روشش یکم دردناکه چون میخواد اون پسرها مال خودش باشن؛ میدونی که اول اونها رو اخته می کنه! (مردونگیشون رو از بین میبره) بعد تمام و کمال در اختیار خودش و تحت فرمانش قرار میگیرن.

از شنیدن حرفهای شیخ رعشه ای به تنم افتاد و احساس کردم رنگم پرید. من کجا اومده بودم؟ وااای خدا …

ویهان: میدونم شیخ از این خوشش نمیاد. دخترها کجان؟

-همه رو آماده کردن و گفتم تا قبل اومدن مهمون ها تو اتاق بمونن.

گرشا: شما مرد زیرکی هستید شیخ!

شیخ قهقهه ی کریهی زد.

-اگه نبودم که الان صاحب اینهمه مال و ثروت نمی شدم! اما حس قدرت و پول من فروناپذیره و روز به روز ولعم نسبت به این موضوع بیشتر میشه. همراه من بیاین تا گوشه ای از عتیقه هایی که از هر کشوری جمع آوری کردم رو نشونتون بدم.

خواستم سمت دیگه ی سالن برم که گفت:

-توام بیا.

به ناچار باهاشون همگام شدم. بعد از دو سالن وسیع به سالن کوچک و دنجی رسیدیم.

گوشه ی سالن مخصوص وسایل گران قیمت شیخ بود.

از زمرد و کتیبه و … بگیر تا حتی چیزهایی که از ایران خارج کرده بود. خنجری از طلا که روش یاقوت و زمرد داشت برداشت.

-این هدیه ی یکی از دوستان آسیائی من از یکی از تمدن های قدیمی هست و خیلی قدمت داره.

باورم نمی شد اینهمه عتیقه رو تو خونه اش نگهداری می کرد و کسی نبود تا ازش بازخواست کنه.

-اولین بار که هتل العمارت رو ساختم خیلی کوچیک بود اما الان یکی از بهترین هتل های دوبی هست و بهترین زن ها از مهمان ها پذیرایی می کنن. دخترهای زیبای ایرانی که طرفدارهای خاص خودشون رو دارن.

عماد وارد سالن شد و به عربی گفت:

-مهمون ها دارن میان

 

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۴

    میدونستم حق با اونه اما من حتی چهره اش رو درست ندیده بودم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *