چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان راز یک سناریو / رمان راز یک سناریو پارت پارت آخر

رمان راز یک سناریو پارت پارت آخر

می راند و می راند. دل سیاه شب را می شکافت و دل خودش به خون نشسته بود. یک دستش به فرمان و دست دیگرش تکیه به شیشه درماشین و خیالش گلی را طواف می کرد. ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده شد. درست روبروی زمینی ایستاده بود که با گلی شریک شده بود. ستون های بتونی علم شده بودند. خانه نیمه ساز و سرنوشتش به هیچ بند. به ماشین تکیه داد و خیره آن شد. روزی قرار بود اینجا کعبه آمالش شود. حالا دو ماه بود از گلی خبری نداشت. چقدر نبودنش مرگ آور بود. کاش سرنوشت طناب را از دور گردن او بردارد و فرصت نفس کشیدنی دیگر را به او بدهد. در آن شب سرد و ابری دلش می سوخت. دلش گرگرفته بود. عاشقانه هایش را با گلی باید چکار می کرد؟! نمی دانست گلی در گوشه ای از این شهر لحظات را چگونه می گذراند. کجای این شهر درندشت نفس می کشد؟! شاید، شاید اگر امروزش فردا شود اگر فردایش روز بعد، یک ذره از یادش رفته باشد. دریغا. دریغ. چه کند با قلب له و لورده اش؟! چه کند با فاجعه ای به نام عشق. قلبش به زانو در آمده بود.
صدای خنده کارگران ساختمان، از آلونک ساخته شده کنار آن، در دل شب پیچید. کاش می شد تمام لحظات آغشته شده به دلواپسی هایش را به آنها بدهد و لحظه ای خنده بخرد. دستی به چانه اش کشید. از ماشین جدا شد. راه رفت و فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد. خاطرات سیلی شده بودند و قلب و ذهن او را ویران می کردند. به طرف دیگر خیابان رفت. به سیاهی مطلقی نگاه کرد که در روز، آبی بیکران بود: آب جمع شده پشت سد لتیان. دلش می خواست تمام پریشانی هایش را داخل آب بریزد و خود را سبک کند. آه گلی آه. گلی هم به او فکر می کرد؟!
پسرش این طرف، بزرگمهر آن طرف. و خیال او را در برگرفته بود. خواب از چشمانش گریزان. امشب فقط خیال بود و قلب وامانده اش که یاد وحید رهایش نمی کرد. امشب دلش هوایی شده بود. دلش صدای مردی را می خواست. دلش خاطره هایشان را مرور می کرد. دلش گریه پر درد میخواست. دلش تکیه کلام های او را می خواست. نگاه چون شبش. گرمای حمایتش. آه وحید آه.
از جایش بلند شد و نشست. نفس عمقی کشید. بزرگمهر هم نشست.
نگاه گلی به روبرو.
دست گلی را میان دستانش گرفت و با انگشت شست نوازش کرد، بی کلام. این روزها هم بزرگمهر روزه ی سکوت گرفته بود.
گلی سرش را برگرداند. نگاهش کرد. نگاهش کرد.
بزرگمهر نگاهش را گرفت و دستش را پس کشید و دوباره خوابید. با دستی روی چشمش. با غمی بی پایان روی سینه اش.
گلی از تخت پایین آمد. نگاهی به پناه انداخت که لب پایینش را به داخل دهانش کشیده بود و می مکید. اتاق نیمه تاریک و دل غمگین گلی. موهایش ریخته روی شانه هایش و غمی ژرف پهن شده روی دلش. از اتاق بیرون رفت. میان راهرو دست به دیوار گرفت. چرا پرنده ی خیالش به فکر دل تنگش نبود که چنان سبکبارانه پرواز می کرد و اوج می گرفت؟! این عشق! این دلبستگی بی پدر مگر چقدر ریشه داشت؟! کاش تبرش را پیدا کند و به جانش بیفتد. با ریشه اش چکار کند؟! فراموش کردن وحید کار شاقی بود. گاهی فکر می کرد مسموم این عشق است. باید فراموشش می کرد. فراموش.
زانوهایش طاقت نیاورد. شاید آنها هم عاشق زمینند. قلبش تیر کشید. تیر. چرا کسی او را از چنگال این عشق قوی و نیرومند نجات نمی داد؟! نفسش به شماره افتاد.
گریست. تلخ. برای زندگی پیچیده اش. برای عشقش . برای وحیدش. پناهش. حتی برای بزرگمهر تنها. از او متنفر نبود، دلگیر بود. سخت دلگیر بود. دست روی دهانش گذاشت. بلند شد. سلانه سلانه با قدمهای کند و دستی که روی دیوار می کشید به طرف آشپرخانه رفت. یک هفته تا اتمام صیغه مانده بود و بزرگمهر در مورد تصمیم گلی سکوت کرده بود. چیزی نمی گفت ولی نگاهش آکنده از درد بود. نگاهش به او چسبیده بود و رهایش نمی کرد. هر جا می رفت، هر کاری که می کرد با نگاه دنبالش می کرد. انگار آخرین ها رو مشاهده می کرد. بزرگمهر می رفت و می آمد و سرش را می بوسید، بی حرف. پناه را کمکش می گرفت، بی حرف. با او غذا می خورد، بی حرف.
به آشپزخانه رفت و کنج آن کز کرد. با زانوهایی بغل کرده و سری که روی کاسه آنها گذاشته بود. شانه هایش می لرزید. بی صدا هق می زد. برای روزگارش. برای سرنوشتش. برای قلبش.
بزرگمهر وارد آشپزخانه شد. وقتی گلی را در آن حال دید، چشم بست و آه کشید. جلو رفت. کنارش نشست. گلی سرش را از روی زانوهایش برداشت. صورتش خیس اشک. شبنم مژگانش می چکید و می چکید. بزرگمهر از دستش گرفت و کشید. او را بین بازوهایش قرار داد و پاهایش را دور او حلقه کرد. گلی تقلا کرد تا بیرون بیاید ولی بزرگمهر حلقه دستانش را تنگ تر کرد: هیس. آروم باش. کاریت ندارم. فقط حرف بزنیم.
سر گلی را روی سینه اش گذاشت و با دستش موهایش را نوازش کرد. نگاهش خیره به کابینت های نسکافه ای. هنوز شانه های گلی از گریه می لرزید.
بزرگمهر سرش را روی سر گلی گذاشت: بعضی تجربه ها راحت بدست میان. مثل اینکه با ماشین یه کوچه ارو اشتباهی بپیچی و ببینی تهش بن بسته. دنده عقب می گیری و برمی گردی یه کوچه دیگه ارو امتحان می کنی. به همین سادگی. ولی بعضی تجربه ها قیمتی می شن. تاوان سختی می دی تا بدستش بیاری. زمین می خوری. خانواده ات از هم می پاشه. می دونی گلی فکر می کردم هر چی رنگ شناسنامه ام کهنه تر بشه، بزرگتر و عاقلتر می شم. ولی حالا با این ماجرا فهمیدم یه تجربه می تونه کار یه عمرو تو خودش خلاصه کنه. از این ماجرا خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا.خیلی از ترس ها و ضعف هامو گذاشتم کنار. جنگیدن یاد گرفتم. اون اتفاق منو زمین زد ولی دوباره بلندم کرد. سرافرازم کرد. رو سفیدم کرد. خسروخانو شکوند و دست ناهید و رو کرد. یه بچه بهم داد. تو رو داد. میشه گفت عدو شد سبب خیر.
گلی سر از روی سینه بزرگمهر برداشت و هق هق کنان، خیره در چشمان او گفت: یعنی تو می تونی ناهید و فراموش کنی؟! می تونی؟!
بزرگمهر لبخند تلخی زد و دوباره سر او را میان بازوها و دیوار سینه اش محصور کرد: معلومه که نه. ناهید هیچ وقت فراموش نمیشه. هیچ وقت. با ناهید عشقو تجربه کردم. عشق اولم بود. ولی بهم اعتماد نکرد. هفده سال از پشت خنجر زد. ناهید به دو دلیل فراموش نمیشه ، به خاطر عشق و خیانتش. ولی زمان کار خودشو میکنه. اولش سخته خیلی خیلی. ولی به مرور ناهید هم کمرنگ میشه. ناهید داغ رو دلم گذاشت. تو روابط، یکی پی عشق میره یکی پی آرامش. یه بار دنبال عشق رفتم و سالها بهم حقارت داد. من دیگه دنبال آرامشم. آرامشی که اگه تو دل به دل من بدی، آروم آروم راهشو به طرف دوست داشتن پیدا میکنه نه عشق.
نفسی عمیقی کشید: ولی دیگه بسه. تا حالا به هر نحوی برای نگه داشتنت جنگیدم و نشد. حالا می گم برو. برو هر جور دوست داری زندگی کن. برو سی خودت. زندگیتو اونجوری که دوست داری ادامه بده. دیگه نمیخوام خودمو بهت تحمیل کنم. تا اینجا و تا امشب کافیه. از فردا از نو شروع کن.
لرزش شانه های گلی افتاد. خودش را عقب کشید. قفل انگشتان بزرگمهر شکسته شد و گلی از حصاری که در آن محبوس بود، رها گردید. با چشمانی که بهت را فریاد می زد، به بزرگمهر خیره شد. گوشه لب بزرگمهر کمی بالا رفت، لرزان. دست پیش برد و با سرانگشتانش اشکهای گلی را پاک کرد. گلی دستان بزرگمهر را پایین آورد و گفت: دوباره بگو.
بزرگمهر موهای گلی را پشت گوشش فرستاد: می ذارم بری. همین فردا صبح برو. برو هر جور دوست داری زندگی کن. دیگه بیشتر از این نمی تونم نگهت دارم. دوست داری الآن وسایلتو جمع کنی یا فردا؟!
دست به زمین گرفت و برخاست: وقتی منو نمی خوای، نمی خوای دیگه. چکار کنم؟!
گلی مچ دستانش را گرفت. بزرگمهر از بالا به او نگاه کرد. گلی هم ایستاد: من می رم همین فردا صبح. ولی میرم فکر می کنم. اگه. اگه تا عصر برگشتم یعنی باهات می مونم تا آخرش. بی گله، همه جوره. ولی. ولی اگه نیومدم…
بزرگمهر نگاهش را از گلی نمی گرفت. بعد از یک نگاه طولانی، سرش را به سمت سقف گرفت. قلبش هزار تکه شده بود. هنوز هم اگر. اگر. اگر. کی زندگی اش از سر خط شروع می شد؟! از این همه نوشتن و نوشتن خسته شده بود. کی نقطه ای جلوی این ماجرا گذاشته می شد و تمام؟! کی به سر خط می رفتند؟! سرش را پایین آورد و چشم در چشمان خیس گلی گفت: پس خوب فکر کن. خوب گلی. اگر مارو انتخاب کردی که روی جفت چشمام جا داری. ولی اگه بری دیگه رفتی. دیگه تو این زندگی جایی نداری. یک ماه دیگه. یک ساله دیگه. ده سال دیگه. دیگه جایی برای پشیمونی نیست. پس خوب فکر کن. من می مونم پیش پناه. فردا صبح برو. اگه تا عصر برگشتی یعنی منو بچه اتو انتخاب کردی. اگر هم که نه، تو رو بخیر و مارو به سلامت.
دستش را از میان دستان گلی بیرون کشید و از آشپزخانه خارج شد. راه رفته را برگشت و رو به گلی مبهوت گفت: یه چیز دیگه. ببخش. منو ببخش. چه برگردی چه نه. در هر صورت ببخش. من مزخرف. من دیوونه. ولی وقتی داری پاتو از این خونه بیرون می ذاری دوست دارم از من چیزی تو دلت نباشه. تو شرایط سختی بودیم. هر دومون. بعضی مواقع اونقدر بهم فشار میومد که سر تو هوار می شدم. اذیتت کردم. حالا که به اینجا رسیدیم و داریم جدا میشیم ازت میخوام ببخشی.
لبش را گاز گرفت تا درد قلبش بیشتر از این بیچاره اش نکند، با صدایی دو رگه گفت: حلالم کن گلی.
دست به صورتش گرفت و به سمت اتاق خواب رفت. چشمان گلی چشمه ای شده بود که نمی خشکید. می جوشید و می جوشید. دلش کباب که باشد؟! چرا حس می کرد سینه اش در حال شکافتن است؟! دست هایش را به زمین زد. سرش افتاد و اشک هایش روی کف ریخت و او نالید: خدا! خدا! به دادم برس.
***
-تو این چند ماه لحظه های سختی داشتم. یه شونه می خواستم که سرمو بذارم روش. یه دست میخواستم که نوازشم کنه. من دل نازک شده بودم. ولی هیشکی نبود. هیشکی. هر روز خسته تر و کلافه تر می شدم.
بزرگمهر سرش را به طرف او برگرداند و از گوشه ی چشم نظری به او انداخت. ساعت هفت صبح بود و گلی کنارش نشسته بود و از خودش می گفت. دستش را بلند کرد و دور شانه ی گلی حلقه کرد. با دست دیگرش، سر گلی را روی شانه اش گذاشت. بوسه ای روی موهایش کاشت: متاسفم که به خاطر دل من لحظات سختی داشتی. متاسفم اون موقع هایی که باید، کنارت نبودم تا بغلت کنم. تا سرتو بذاری روی شونه ام. تا نوازشت کنم. به خاطر همه ی کم کاریام متاسفم.
گلی به پناه چشم دوخت که لبش را می مکید و به سقف خیره بود: نمی دونم یه وقتایی به جایی رسیدی که از خودت بیزار بشی؟! اون شب وقتی مردا دوره امون کردن، از زن بودن خودم بیزار شدم. وقتی اونجوری دم بیمارستان با اون حال رها شدم از خودم متنفر شدم. وقتی محمد به جرم نکرده، زیر مشت و لگدم گرفت، وقتی صیغه تو شدم، وقتی به خانواده رستاخیز دروغ می گفتم، وقتی آقام مرد و من از دور تماشاش می کردم از خودم بیزار شدم. من تو این ماجرا خیلی حقارتو تحمل کردم. خیلی. یه موقع هایی می شد که روی تخت دراز می کشیدم . روزها بود که هیچ کس حالمو نپرسیده بود. انگار مرده بودم. یه زن با یه بچه تو شکمش که حس می کرد روزها قبل مرده و کسی خبر نداره. تاوان اشتباهم خیلی سنگین بود بزرگمهر. کاش می شد تاوان اشتباهاتم یه ببخشید باشه ولی یه اشتباه کوچیک من، یه لحظه غفلتم شد سیلو خیلیهارو خونه خراب کرد. به نظرت با ببخشید می تونم خونه هایی رو که خراب کردم آباد کنم؟!
بزرگمهر موهای گلی را نوازش کرد. نوازش کرد: هیش. آروم باش. آروم باش. خیلی چیزا دست ما نیست. خیلی وقتا می خوای و نمیشه. خیلی وقتا هم چه بخوای چه نخوای مال تو میشه. این یعنی زندگی گلی. مثل من یاد بگیر واسه اون چیزی که می خوای و نمیشه، حسرت نخور. واسه اون چیزی هم که به زور می ذارن تو کاسه ات، سرتو تو دیوار نکوب. فقط سرتو بنداز پایینو زندگیتو بکن.
بزرگمهر از جایش بلند شد و اتاق را ترک کرد. گلی پناه را در آغوش کشید و زیر سینه اش گذاشت. کمی که گذشت، وقتی دید دیگر میک نمی زند و فقط سینه اش را در دهان نگه داشته اشت، او را از زیر سینه اش بیرون آورد و روی تخت گذاشت. پوشکش را تعویض کرد. دستش را کنار سر پناه گذاشت و به او خیره شد. امروز از گریه خبری نبود. آرام آرام بود با چشمانی باز. نگاه گلی به او. نگاه او به گلی. گلی ابرویی بالا فرستاد. دستش را بالای سر پناه گرفت و کم کم به طرف چپ حرکت داد. سر پناه با حرکت دست او چرخید. گلی لبخند زد. پسرش می دید. این بار در حالیکه بشکن های ریزی می زد، دستش را به سمت راست برد و دوباره سر پناه به آن طرف چرخید. دستش را انداخت و به چشمان قهوه ای پسرش خیره شد. پناه هم آرام و با چشمانی کاملا باز به او نگاه می کرد. شاید برای اولین بار چهره ی مادرش را اینقدر واضح می دید و در ذهنش ثبت می کرد. دو انگشتش را در دستان پناه گذاشت. وقتی پناه آنها را محکم گرفت، گلی او را به طرف جلو کشید که کمی از تخت فاصله گرفت. دوباره دستانش را شل کرد و پناه را روی تخت قرار داد.
چند بار این تاب بازی نرم را تکرار کرد و خواند:
پناه نگو بلا بگو. تنبل تنبلا بگو. موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه و واه.
نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچ کس باهاش رفیق نبود.
خم شد و گونه پناه را چندین بار بوسید: ولی من با این آقا پسر رفیقم. چرا من ندیدم اینقدر ناخنت بلند شده آخه؟!
بزرگمهر وارد اتاق شد و نزدیک آنها آمد و چند تراول چک کنار پای گلی گذاشت: اینارو پیش خودت داشته باش شاید لازمت بشه.
گلی نگاهی به پول ها و بعد به بزرگمهر انداخت: خودم کارت دارم. پول می گیرم.
بزرگمهر به دیوار تکیه داد و به آن دو چشم دوخت: هنوز زن منی و وظیفه امه خرجتو بدم. برش دار.
گلی ممنون زیر لبی گفت. از جایش برخاست که سر پناه هم با او چرخید. ناخن گیری آورد و مشغول گرفتن ناخن های بلند او شد. نرم بودند و ریز. بزرگمهر با دستی به بازویش، در سکوت زن و فرزندش را به تماشا ایستاده بود. گلی ناخن های پناه را گرفت. هر سه ساکت بودند. انگشت روی مچ پناه گذاشت و به طرف کف دست و بعد انگشتانش کشید. مشت پناه باز شد. همین که انگشتش را برداشت دوباره دست پناه مشت شد. گلی لبخند زد. پناه و بزرگمهر به او نگاه می کردند. اتاق غرق سکوت. چند بار این کار را تکرار کرد و در آخر خم شد و بوسه ای روی مشت او زد. بزرگمهر نفس عمیقی کشید. تکیه اش را از دیوار گرفت و تراول ها را در کیف گلی گذاشت. دست به بازوی گلی گرفت و از تخت و پناه جدایش کرد. به طرف در برد. رهایش کرد. کیف را به طرفش گرفت: برو.
گلی لب برچید. کیف را گرفت. سرش را خم کرد تا از کنار بزرگمهر باری دیگر پناه را ببیند که بزرگمهر قدمی به کنار رفت و مسیر نگاهش را سد کرد. گلی بغض کرده به او چشم دوخت. بیچارگی در نگاه گلی نمایان بود. بزرگمهر با چانه به در اشاره گرد: بیشتر از این برای خودت سختش نکن. برو.
گلی لبی خیس کرد و مستاصل گفت: مواظب خودتون هستید دیگه؟!
بزرگمهر فقط نگاهش کرد.
گلی با دستش به بیرون اشاره کرد: شیر دوشیدم گذاشتم تو یخچال. فقط زودتر بذارش بیرون تا از اون سردی دراد.
باز هم سکوت و لبهای خاموش و نگاه غمگین بزرگمهر.
گلی دلش می خواست بپرسد اجازه دارد بعدها پناه را ببیند یا گاهی به او سر بزند ولی خجالت کشید. دندان روی جگر گذاشت. در را باز کرد و از اتاق خارج شد. سرش را برگرداند و بزرگمهر را همانجا دید که سیبک گلویش تندتند بالا و پایین می شد: اگه برنگشتم تو هم منو ببخش. من آدمی ام که احساسم جلوتر از عقلم میره. منم خیلی جاها خودخواه شدم. خیلی وقتها به حرفت گوش ندادم. تو این ماجرا اشتباه من از همه اتون بیشتر بود. ولی به قول خودت شرایط سختی داشتیم.
با انگشت اشکی که گوشه چشمش جمع شده بود را گرفت: بزرگمهر به خاطر اینکه نذاشتی من کشته شم، پناهو برات نگه داشتم. اون موقع اصلا فکر نمی کردم اینهمه اتفاق بیفته و ما به اینجا برسیم. بچه گانه فکر کردم بچه ارو به دنیا میارمو همه چیز تموم میشه. ولی سخت گذشت خیلی سخت. تو هم منو حلال کن.
گلی عقب عقب رفت: خیلی مواظب خودتون باشید. خیلی. اگه من نیومدم فقط خواهش می کنم از من بهش بد نگو. نمی دونم اصلا هر چی می خوای بگی بگو. من دیگه هیچی نمی دونم. من گیج گیجم.
بزرگمهر نگاهش را نمی کند. به زنی خیره بود که فرزندی به او داده بود. درد تیزی در سینه اش، اجازه ی حرف زدن نمی داد. این روزها او بود و آدم ها یکی یکی از زندگی اش می رفتند. او میان اتاق ایستاد و گلی به سالن رسید. او جان می کند و گلی به در خروجی رسید. او بغض کرده بود و گلی در را بست. گلی رفت به همین سادگی. زنش ترکش کرد به همین راحتی. چرا هیچ چیز مانند رویایی که گلی روی دیوار طرحش را زده بود، پیش نرفت؟! چرا هر چقدر آنها به ساز زندگی می رقصیدند باز هم زندگی ناراضی بود؟! میان راهرو رفت. سکوت خانه راه نفسش را بند آورد. نفسش تنگ شد. گام به گام از راهرو خارج شد. وارد سالن گردید. بوی گلی بود و خودش نبود. با رفتنش خانه خالی شده بود. گوشه گوشه خانه را نگاه کرد. هیچ صدایی نمی آمد. کنار مبل زانو زد. دستی به قلبش، دستی به زمین. سرش را بالا گرفت و عربده کشید: بسمه. بسمه خدا. دیگه نمی کشم. آخه منم بنده اتم. خوبم، بدم، هر چی هستم مال خودتم.
با انگشت به در اشاره کرد: اونی که رفت زنم بود. مادر بچه ام.
فریادش بلندتر: برش گردون. می خوامش. من گلیو می خوام. حقمه. زنمه.
صدای گریه پناه بلند شد.
سرش را میان دستانش گرفت: آخه چقدر تحمل؟! گلی برگرد. برگرد تو رو جون پناه. آخه لعنتی از زندگی چی میخوای که من نمی تونم بهت بدم؟! من که گفتم بهم فرصت بده. برگرد. جبران می کنم.
دست به زانو گرفت و بلند شد. با کمری خم. شانه هایی افتاده، زانوهایی ضعف رفته. به طرف اتاق رفت. جایی که فرزندش هم در غم او شریک بود: اومدم بابایی. اومدم عزیزم.
***
در را باز کرد و قدمی داخل خانه اش گذاشت. بوی تنهایی و غربت خانه را عطرآگین کرده بود.
کیفش را همانجا کنار در آشپزخانه گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت. لایه نازکی از خاک روی وسایل نشسته بود. رفت و روی مبلی نشست که وحید برایش خریده بود. پاهایش را از زانو تا کرد و بالا برد. دستانش را دور آن ها گره زد. فکر کرد. فکر کرد. خودش را به جلو و عقب تاب می داد. هر تصمیمی که بگیرد دیگر راه بازگشتی نداشت. قریب به یک سال می شد که مرتب تصمیم می گرفت. غلط، درست. زیاد تصمیم گرفته بود. و حالا به جایی رسیده بود که هم قرار بود به پایان برساند و هم شروع کند. وحید؟، خودش؟، بزرگمهر؟، پناه؟، هیچ کدام؟! سینه اش را از نفس پر و خالی کرد. ده صبح بود و او باید تا غروب تصمیمش را می گرفت. دست تنها باید تکلیف چند نفر، آینده چند نفر، زندگی چند نفر را رقم می زد.
سکوت و تیک تاک ساعت و تصمیم او.
باید فکر می کرد و تصمیم می گرفت ولی میل عجیبی داشت بالشی بردارد و سرش را روی آن بگذارد و با ذهنی خالی و سفید فقط به روبرو زل بزند، ساعتها.
گونه اش را روی زانویش گذاشت. چشمش به میزناهارخوری افتاد. حرف های گفته شده و آدمها در خاطرش می آمدند و می رفتند. رژه ای تمام نشدنی.
“من اون کسی نیستم که داداشت با افتخار سرشو بالا بگیره و به همه بگه معرفی میکنم خانمم”
“حرف اول و آخر من اینه از داداش دست نکش”
روزهایی سخت و نفس گیری که با بزرگمهر در این خانه سپری کرده بود. روزهایی که ناهید فهمید، روزهایی که ناهید ترکش کرده بود. فقط او بود و بزرگمهر. همه و همه از مقابل چشمانش رد می شدند.
“این چی داره که منو بهش فروختی؟! تختت گرم نبود؟! غذای گرم نداشتی؟! زندگی خوب نداشتی؟! چی کم داشتی که هرز پریدی؟!”
“دیگه تموم شد. دیگه اون بزرگمهر مرد. از این به بعد یکی بگی ده تا می خوری خسروخان”
چه روزهایی که برای داشتن وحید جنگیده بود. چه روزهایی که با وحید بحث کرده بود! عشق! عشق! مردی به نام وحید و حرف هایش. مرد روزهای تنهایی اش. کسی که او را ترک نکرد. کسی که همیشه پشت بود. نگاهش را داخل خانه چرخاند. درست وسط پذیرایی وحید جلویش زانو زده بود و از قولشان حرف می زد.
“حرف من اون نی. حرف من بچه اس. اون مرد تو رو نمی خواد منم بچه ارو. پس فکر کنم مشکلی نباشه”
گلی از جایش بلند شد. مغزش مورد هجوم خاطرات قرار گرفته بود. باید فکر می کرد. به آشپزخانه رفت. همانجا وسط آن ایستاد. نگاهی به دور و بر انداخت. هنوز پارچ و لیوان شربتی که راحله روز آخر روی میز گذاشته بود به همان شکل مانده بود.
” بفهم گلی. بفهم. من واس اولین بار تو زندگیم دارم ریسک می کنم. با موندن با تو دارم رو باقی عمرم ریسک می کنم. من از اون مرد نمی ترسم. این بچه چِسبیده به تک تک لحظه هام که نکنه گلی واس خاطرش دور منو خط بکشه و نکنه به من بگه برو”
دلش می خواست فریاد بکشد: برید. برید و راحتم بذارید.
ولی صدایش به گوش خاطراتش نمی رسید. سرش را روی در یخچال گذاشت و نالید: چکار کنم خدا! الآن بزرگمهر و پناه در چه حالن؟! وحید! وحید! منو از این مخمصه نجات بده خدا!
در یخچال را باز کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. یکی یکی ظرف ها را برداشت و در سینک گذاشت. اسکاچ را برداشت و مشغول شستن شد. می شست و می شست.
” زنمی. زنم. حتی اگه به هم حسی نداشته باشیم. اینو تو مخت فرو کن”
” من باهات صادقم گلی که اگه نبودم راحت بهت می گفتم بچه ات رو چشمم و بعد بامبول در می آوردم”
از ظرف های داخل آبچکان، قطرات آب داخل سینک می چکید و شیر آب باز و او مات روبرو. چرا باید در موقعیتی قرار بگیرد که سرنوشت و زندگی چند نفر بسته به تصمیم او باشد؟! چرا زندگی آنقدر سخت است؟! درد نشسته در دلش غوغا می کرد. روی اسم که خط بکشد و دل که را بدست بیاورد؟! دستمالی برداشت و همه جا را تمیز کرد. چرا؟! خودش هم نمی دانست!
فقط باید کاری می کرد تا فکر و خیال به جنونش نکشد.
” ما واقعا به بودنت احتیاج داریم. به این آرامشی که به منو پناه میدی. تو بری من می بُرم. از اون مرد بگذر و کنار ما باش”.
جارو برقی را روشن کرد و خانه ی کوچکش را جارو زد، با آخرین درجه ولی صدای کرکننده آن هم سدی مقابل صدای ذهنش نبود.
” هیچ وقت دلم واس هیچ زنی نسرید. نلرزید. تا اینکه تو پا گذاشتی تو املاک”
میان اینهمه صدا و خاطرات، صدای گریه پسرکی زیادی بلند بود. دسته جارو برقی از دستش افتاد. اشکش افتاد. روسری اش را دوباره به سر کرد و از خانه بیرون زد. راه می رفت. خیره به جلو. با نفس های طولانی. با آه های بی امان. ساندویچ فروشی آن طرف خیابان را دید. از خیابان عبور کرد و فلافل با قارچ و پنیر سفارش داد. کیفش را باز کرد تا پولش را بدهد که چشمش به تراول هایی که بزرگمهر در کیف گذاشته بود، افتاد.
” به منم فرصت بده تا خودمو بهت ثابت کنم. من یه فرصت می خوام ازت.”
دستش روی تراول ها. نگاهش خیس. لبش را از داخل محکم گاز گرفت. به دل که راه بیاید؟! خودش؟! وحید؟! بزرگمهر و پناه؟! شاید هم برود و از نو شروع کند؟!
-خانم دوغ یا نوشابه؟!
گلی سرش را بالا گرفت و با صدایی بی جان گفت: دوغ.
عصر بود و او از سر کوچه به آن خانه سه طبقه زل زده بود. در همان خانه معنای محبت دوباره را چشیده بود. با اعضای آن خانواده خندیده بود، گریسته بود. در همان خانه از آن شب لعنتی گفته بود. در همان خانه اولین عاشقانه هایش را با وحید تجربه کرده بود. چکار کند برود یا بماند؟! از آن کوچه و خاطراتش گذشت. کوچه به کوچه به املاک نزدیک تر میشد و بر تعداد ضربان قلبش اضافه می شد. رویای شیرین او، دردی سهمگین بود برای بزرگمهر و پناه. نبودش می شد درد هر شب وحید. چه تصمیم بی رحمی بود تصمیم او.
پشت پرچین و درختی ایستاده بود و به املاک چشم دوخته بود. دقیقه ها همانجا مانده بود به امید اینکه وحید از اتاقش بیرون بیاید و او را حتی برای نظری ببیند. الآن آخرین آرزویش این بود که وحید را لحظه ای ببیند. زمان می گذشت و او هنوز تصمیمی نگرفته بود. فقط خاطرات و حرف ها می آمدند و می رفتند. نگاهی به آسمان انداخت. سیاه و ابری. او هم دلش همرنگ دل گلی بود. نوک کفشش را روی زمین می کشید. دیگر رویا هم نداشت. در باز شد و ابتدا مردی و بعد. آخ وحیدش. آن مرد بلند قد و کشیده وحیدش بود. همان که با مردی دیگر دست داد. نگاهش کرد. نگاهش کرد. قلبش فشرده شد. فشرده فشرده.
“می خوام یه چیزیو بگم واس اولین بار و آخرین بار. خیلی می خوامت. خیلی”
دستانش را روی درخت فشار داد. دو ماه بود که از آخرین دیدارشان می گذشت. پلک نمی زد. نمی خواست حتی ثانیه ای را هم از دست بدهد. لعنت به پرده اشک که بی موقع جلوی چشمانش کشیده شد و تصویر عزیزش را تار کرد.
“جلوی اسم من درصد نذار. اسم خودت رو بذار و تموم. گلی یه لحظه حتی یه لحظه به نبودن من تو زندگیت فکر نکن”
مرد از وحید جدا شد و به طرف در خروجی املاک رفت. وحید هنوز آنجا ایستاده بود. سرش را برگرداند و به طرفی که گلی ایستاده بود نگاه کرد. گلی روسری اش را جلو کشید و راهش را گرفت و رفت. چکار کند؟! چکار کند؟!
های های بلندش مردم در گذر را به تعجب می انداخت. های های. غمش به وسعت دنیا. شوری اشک را روی لبهایش احساس می کرد. دست که را تنها بگذارد؟! خیابان و های های گلی و آسمان گرفته. یک عصر پاییزی دلگیر. دلش را به دل که بند کند؟! روی آرزوی که خط بکشد؟! بغض آسمان هم ترکید و اشکهایش چکید.
“شاید منو تو از اول برای هم بودیم. فقط راهمون از هم جدا بوده تا اینکه اون شب شد یه وسیله و ما رو سر راه هم قرار می ده. شاید این سرنوشت منو توئه.”
هوا تاریک شده بود و جز مرور خاطرات کاری نکرده بود. نمی دانست با پناه و بزرگمهر بماند یا با وحید. گاهی هم به این فکر می کرد به داداش زنگی بزند و از او بخواهد به دنبالش بیاید و با هم به کرج بروند. همه چیز را پشت سر بگذارد و فقط خودش باشد و خودش. دیگر شانه اش هم حوصله کیفش را نداشت. با پاهای خسته و دلی خسته به ایستگاه رسید. باران می بارید، ریز. تمام روز را پیاده از این طرف به آن طرف رفته بود. رویایش را با که بسازد؟!
” تو دیگه من نیستی گلی. تو منتو فدا کردی. وقتی تصمیم گرفتی بچه ارو نگه داری منتو از دست دادی. من بودنتو فراموش کن. تو فقط تویی بدون من”.
لباسش خیس باران بود و ذهنش خیس خاطرات و یادها. سینه اش سفت از شیر. گره روسری اش را شل کرد تا نفس بکشد. نفس. نفس.
***
کاش کسی صدای ذهنش را بشنود و به فریادش برسد: چرا اینجوری شد؟ چرا آخر راهم شد اینجا؟!کیو باید مقصر بدونم؟ خدا؟ خودم؟! دیگران؟! داداش که با دو کلمه حرف رفت پی زندگی خودش و تنهام گذاشت؟ بزرگمهر که با گفتن یه کلمه، معجزه، منو به اینجا کشوند و بعد گفت حالا دیگه برو؟! شاید اگه یه کم انصاف داشته باشم این وسط داداش از همه بی تقصیرتر بود. اون گفت راهی که داری میری به هیچ جا نمی رسه، هیچ جا، حتی آخرش بن بست هم نیست. که اگه بن بست باشه میدونی حداقل به یه جایی رسیدی و دیگه باید وایسی یا درجا بزنی یا سرت بره تو شکمت و برگردی . ولی راه من آخر نداره تا ته زندگیمو به گند کشیده و من تا آخر عمرم سرگردونم. ولی من برای اولین بار تو روش وایسادم و گفتم تصمیمو گرفتم و تا آخرش میرم. حالا من اینجام و دارم تو نا کجا آبادی که داداش هشدار داده بود با شونه هایی افتاده راه میرم بی هدف و راه بی برگشت. تو این یه سال از همه کشیدم، خانواده ام، دوست، همکار، غریبه و آشنا. زخم زبون، قضاوت نادرست، نگاه تحقیرآمیز، متلک ها تمام وجودمو به در آورد.
خسته از این همه پیاده روی بی مقصد روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست. هوا تاریک شده بود. باران همچنان می بارید. از تعداد ماشین ها کاسته شده بود و کمتر آدمی در خیابان دیده میشد. می دانست در خانه ولوله ای به پاست ولی تا تصمیم قاطعی نمی گرفت به خانه برنمی گشت. حالا که فهمید آخر راهش، جاده پر پیچ و خمی که انتهایش مه گرفته بود، اینجاست، حالا که معجزه اش را تحویل داده بود و تمام رازها برملا شده بود، حالا که حکمت معجزه را فهمیده بود، دلش می خواست این بار عاقلانه تصمیم بگیرد. تصمیم بگیرد چه کسی را فدای چه کسی کند. خیسی به لباس های زیرش رسیده بود، رد آب را روی پوست تنش احساس می کرد.
کیفش را کنارش روی صندلی گذاشت. سردش شده بود. نتیجه ساعتها راه رفتن خستگی، آماس مغز و خیسی تنش بود که هیچ کدام راه حلی برای این زندگی هزارتویش نبودند. صدای بوقی را شنید ولی دلش به چیزهایی که داشت راضی بود و چیزی اضافه تری نمیخواست. ولی ظاهرا دیگری چنین نظری نداشت و به زور سعی بر تحمیل خودش داشت. سرش را بالا گرفت و نگاهش به ماشینی که کنارش ایستاده بود، کشیده شد. شیشه به آرامی پائین آمد. نگاهش با نگاه وحید نشسته در ماشین تلاقی کرد. لبخندی روی لبان وحید شکل گرفت: بیا تو غلتک خیس آب شدی!
تعجب کرد به او گفت غلتک؟! با ابروهای بالا رفته نگاهی به خودش انداخت که باعث شد وحید با صدای بلند بخندد و اخم را مهمان ابروهای او کند. وحید که درد او را نمی فهمید. درد پشت این هیکل گرد و قلنبه را نمی فهمید. با شنیدن صدای تَق دوباره به ماشین نگاه کرد. در باز شده بود و وحید این بار جدی به اون نگاه می کرد. سکوت آنها را به نظاره نشسته و شاید ابرویی هم از تعجب بالا انداخته بود. جو حاکم به مذاق وحید خوش نیامد که ابرو در هم کشید و رو ترش کرد. کمی از پنجره روبرو به بیرون خیره شد و دوباره به او نگاه کرد و گفت: سوار شو دیگه، داری فکر میکنی؟
رگه هایی از تعجب در صدای وحید شنیده می شد. یک بار سوار ماشین بزرگمهر شده بود و حالا اینجا بود. بار دیگر در ماشینی برای او باز شده بود و راهی دیگر در پیش بود با انتهایی نامعلوم و باز مه گرفته. ولی این بار با گذشته ای متفاوت از دفعه پیش، با کوله باری از حوادث تلخ و شیرین که روی پشتش سنگینی می کرد، دلش می خواست تصمیمی بگیرد که نا کجا آباد امروزش به هیچستان دیگری وصل نشود.
نگاه هر دو چسبیده به هم. نگاه هر دو دلتنگ. نگاه هر دو لبریز از غم. گلی از جایش بلند شد. در تصمیمش راسخ تر شد. فکرهایش به بار نشسته بود ولی چرا ترک های قلبش بیشتر و بیشتر می شد. قدم به قدم جلو رفت. نگاهشان از هم کنده نمی شد. داخل ماشین شد و نشست و در را بست.
بزرگمهر پناه را در بغلش تکان می داد و از یک طرف خانه به طرف دیگرش می رفت. گریه پناه بند نمی آمد. بزرگمهر خسته بود. نگران. ناامید. خودش بود و پناه در خانه ای بزرگ. تنها. تنها. بدون زنش. بدون مادر بچه اش. چیزی تا به زانو درآمدن قلبش نمانده بود. سیاهی شب نوید دهنده ی پایان تلخی برای او بود. سر پر عرق و داغ پناه را به سینه اش چسباند: چکار کنم دیگه عزیز بابا؟! هر چی شیر بود دادم خوردی آخه! آب قندم دادم بهت! به جای اینکه اینقدر گریه کنی دعا کن مامانت برگرده پیشمون.
و شاید پناه هم به زبان خودش دعا می کرد: من گشنمه. خدایا پس کی مامانی برمی گرده؟!
هیچ کدام چیزی نمی گفتند. سکوت بود که پرچانگی می کرد. غم بود که با دستی زیر سرش روی دل آنها لم داده بود و قلب هایی که سنگین و کند می تپید. وحید زبانش را گوشه لبش کشید و با نگاهی به خیابان باران خورده گفت: تصمیمتو گرفتی؟!
جوابش لب های خاموش و نفس های پر بغض گلی بود. وحید دستی روی فرمان گذاشت و به طرف گلی برگشت که با سری فرو افتاده با ناخن هایش بازی می کرد: برو.
گلی ناباورانه به او نگاه کرد به چشمان همرنگ شبش. وحید تمام تلاشش را کرد تا گوشه های لبش را به بالا هل دهد: برو گلی جان. برو با پسر و شوهرت زندگی کن.
از این همه مردانگی، قلب گلی مچاله شد. بغض بیچاره اش کرد. وحید مهربانی را در کاسه چشمانش ریخت و به دستان گلی بخشید: خوش ندارم فکر کنی جا زدم. خوش ندارم فکر کنی واسم بی ارزش شدی. که خودت می دونی اینطور نی. این روزها خیلی فکر کردم گلی . خیلی.
نگاهش را از گلی گرفت و به چراغ روشن کنار خیابان داد. همان که نوری به سیاهی شب بخشیده بود: نمی خوام با همدیگه زندگی رو شروع کنیم که تموم لحظه هاش چِسبیده به یه بچه. نمی خوام واس خاطر بودن با من از بچه ات دست بکشی. من و تو همو می خوایم توش حرفی نی. من و تو عاشق همیم تو اینم حرفی نی. ولی از روزی می ترسم که اون مرد لج کنه و نذاره بچه اتو ببینی و اینو از چشم این عشق بینمون ببینی. من ازت دلخور باشمو نذارم بچه اتو ببینی و اینو از چشم عشق ببینی. اینکه واس خاطر بچه مجبور شی هفته ای یه بار اون مردو ببینی و این بشه ملکه ی عذاب من . بعد سر تو و بچه ات خالیش کنم. اونوقته که روز به روز لکه ی سیاه میوفته رو این عشقمون. یه روزی به خودمون میام می بینیم از اون همه دوست داشتن جز اعصاب خورد و یه دل چرکی واس هیچ کدوممون نمونده. من و تو باس یه تصمیمی بگیریم که یه روز وقتی حرف از عشق شد نگیم بیخیال بابا همش کشکه. بیا طوری تصمیم بگیریم که حرف از عشق میشه، من و تو بگیم: یه خاطره عزیز. یه تجربه فراموش نشدنی.
نفسی گرفت. دوباره به طرف گلی برگشت که با پلک هایی ورم کرده و چشمانی ریز شده از گریه، به ایستگاه می نگریست. وحید خوب نگاهش کرد. خوب. نیم رخ یارش را. یاری که قرار بود تا چند دقیقه دیگر رنگ خاطره بگیرد. تا همیشه. تا همیشه. با لحنی نرم گفت: منو نیگا.
سر گلی به طرف او چرخید. سیاه و قهوه ای درهم آمیخت و رنگ جدایی گرفت.
-چند وقت پیش یکی واسم از موجای زندگی گفت. گلی تصمیم من و تو می تونه باعث شه همه به آرامش برسن یا اینکه تازه اول موجای دیگه باشه و خستگیای بیشتر. شیر فهمی دیگه؟!
گلی فقط نگاهش کرد. او تنها چیزی که می فهمید این بود که مرد روبرویش به خاطر او داشت از خودش می گذشت. گلی زبانش را روی لبش کشید. با چشمانی نادم به او گفت: من واقعا متاسفم وحید. من بهت قول دادمو تو رو به اینجا کشوندم. همش تقصیر منه. همش.
وحید به جلو خم شد و صورتش را در چند سانتی صورت گلی نگه داشت. خیره در چشمان سرخش گفت: نشنفم دیگه! نباس یادت بره که من یه مرد سی و هفت ساله ام. یه پسربچه هجده ساله نبودم که تو گولم زده باشی. این واس همیشه یادت بمونه که من خودم خواستم. من می دونستم ممکنه این تهش باشه ولی باز خواستم که باشم. یادت باشه تو به من گفتی برو ولی من خودم بازم موندم. تو هیچ تقصیری نداری گلی جان. هیچ وقت خودتو واس خاطر من سرزنش نکن. من راضی ام از تو، از این همه اتفاق. بعدش، چی از این بهتر که اجازه دادی عاشقی کنم. چی از این بهتر که روزای خوبی رو با تو داشتم. من واس خاطر تموم اون حس های خوبی که بهم دادی، واس خاطر تموم مهربونیات یه عمر نوکرتم هستم کوچولو. من به این عشق افتخار می کنم. یه عشق تمیز با یه زن عزیز. دست بوستم هستم گلی جان.
گلی گریست. گلی گریست. تلخ. های های. با دست هایی روی صورتش. این مرد لایق بهترین صفت ها بود. آخ وحید. آخ وحید. وحید طاقت گریه بی امان گلی را نداشت. از ماشین پیاده شد. فضای ماشین بوی عشقی اسطوره ای را گرفته بود. عشقی پاک. این بار بوی از خودگذشتگی.
دقیقه ها بعد وحید برگشت و چیزی طرف او گرفت. گلی لبخند محزونی زد: بستنی سالار؟! تو این سرما؟! تو که بستنی نمیخوردی؟!
وحید پوشش بستنی را باز کرد و گازی به آن زد و چشمانش را از سرما و ترشی آن جمع کرد: بخور کم واس من یکی زِبون بریز. بخاری هم روشنه. بعضی وقتا یه چیز ساده واس آدم خاص میشه. مث یه شب. یه گل. یه نیگاه. واس من یکی بستنی سالار طعم عشق میده. طعم زن مورد علاقه ام، شیرین و ترش. طعم این بستنی فراموش نشدنی بی شرف.
هر دو در سکوت بستنی سالار خوردند با طعم عشق. با طعم بغض و با طعم خداحافظی.
وحید رو به گلی کرد و پرسید: تصمیمتو گرفتی؟!
گلی سرش را به طرف پایین تکان داد. او قبل از سوار شدن در این ماشین تصمیمش را گرفته بود. او بزرگمهر و پناه را انتخاب کرده بود. وحید لبخندی زد: واست ماشین بگیرم؟!
گلی دوباره سرش را به طرف پایین گرفت.
وحید از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد تاکسی را نگاه داشت و حرفی زد و به طرف گلی آمد. در را باز کرد. گلی خارج شد. پشت به تاکسی و رو به وحید عقب عقب می رفت. نگاه ها کنده نمی شد. نگاه های آخر. چشم های گلی باریدن گرفت. همه آرامش را انتخاب کرده بودند. به درِ باز تاکسی رسید. آخرین حرفش این بود: مردترین مردی هستی که تا حالا دیدم.
وحید لبخند به لب، پلک بست و گشود: برای داشته هات بجنگ گلی. بجنگ.
گلی داخل ماشین شد و ماشین به راه افتاد. برگشت و از شیشه عقب آخرین ها را شکار کرد. خداحافظ مرد روزهای سختش. خداحافظ پناه روزهای بی کسی اش. خداحافظ. خداحافظ وحیدش.
چقدر خوب بود که باران می بارید و گلی اشک های او را ندید. چقدر خوب بود که گلی می رفت و بغض نشسته در گلوی او را ندید. چقدر خوب بود که گلی رفت و زانوهای تا شده ی او را ندید. زانوهایش تا شد، تا شد و با زمین اصابت کرد. کف دستانش را به زمین خیس زد. شانه اش از گریه لرزید. لرزید. قلبش تکه تکه. عشقش از دست رفته. سرش افتاده. باران همچنان می بارید.
او مردانه دل سپرده بود، مردانه عاشقی کرده بود و مردانه برای آرامش عشقش از او دست کشید.
او یک لوطی بود، یک لوطی.
آی زندگی آی. آرامتر. آرامتر. ارابه ات را آرامتر بران. تازیانه ات را یواشتر بر گرده ی مردمانت بکوب. اینجا مردی میان خیابان برای عشقش می گرید. مردی دیگر پسرکی گریان در آغوش، مات ثانیه هاست تا همسرش آنها را انتخاب کند و برگردد. اینجا زنی است. زنی است خسته از سواری تو با پشتی پر از درد تازیانه هایت. آی زندگی آی. آرامتر. آرامتر. اینجا مردمانت درد دارند درد.
وحید دستی به زانویش گرفت و دست دیگرش را زیر چشم هایش کشید. بلند شد و به طرف ماشین رفت. سوار شد و به سمت زندگی راند. زندگی آرام ولی بدون گلی با حفره ای بزرگ در سینه اش به نام عشق.
کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. سکوت جاری بود. راهرو را طی کرد و وارد سالن شد. چشمش به بزرگمهر افتاد که چشمانش خیس و صورتش خیس بود. او هم مانند خودش و وحید از این سرنوشت گریسته بود. سر پناه را روی شانه اش گذاشته بود و دستی زیر باسنش و دستی روی کتف کوچکش گذاشته بود. او برای داشته های جدیدش می جنگید، زنانه، مادرانه. جلوتر رفت در یک قدمی او ایستاد. نگاهی به پناه خوابیده انداخت. با چشمانی سرخ و پف کرده به چشمانِ ترِ بزرگمهر خیره شد و مطمئن گفت: سلام.
لبخند لرزانی روی لب های بزرگمهر نقش بست. دستی به چشمانش کشید و محکم جواب داد: سلام. به خونه ی خودت خوش اومدی خانمم.
فاصله را با قدمی هیچ کرد و گلی را مانند پناه در آغوش کشید، محکم، محکم. او برای حفظ داشته های جدیدش می جنگید، مردانه، پدرانه.
و نقطه سر خط.

پایان
پانزدهم بهمن ماه نود و سه
مریم موسیوند
***
سناریو یعنی درد زنی که بهش تجـ.اوز میشه، کشته میشه، یا خودشو می کشه یا از ترس آبروی خانواده اش، صدای ضجه هاش فقط گوش خودشو کر می کنه.
سناریو یعنی درد زنی که به خاطر غیرتی پوچ، میان جامعه ای هولناک تنها رها میشه.
سناریو یعنی درد زنی که با خفت و با هر دلیلی تن به صیغه ی موقت میده و از اون روز به بعد تختش یا رختخوابش قیمت پیدا می کنه.
سناریو یعنی درد زنی که ارزشش و طلای وجودش با باکرگیش سنجیده میشه.
سناریو یعنی درد زنی که نازاست و به خاطر این نقص خدادادی مجبوره از شوهرش که عشقش هم هست دست بکشه.
سناریو یعنی درد زنی که خودش رو فدای بچه هاش می کنه و خودش رو فراموش میکنه.
سناریو یعنی درد زن تو جامعه خودمون، ایران.
به راستی راز این سناریو چه بود؟

 

پایان 

 

romanman.ir

همچنین ببینید

رمان راز یک سناریو پارت ۱۱

وحید چشم بست و سرش را پایین انداخت. نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد. پیامدهای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *