جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان راز یک سناریو / رمان راز یک سناریو پارت ۹
کانال عاشقي

رمان راز یک سناریو پارت ۹

ایستاد: چرا این کارا رو می کنی چرا؟ بزرگ شو گلی بزرگ شو… دیگه اون دختری که فقط باید کار می کرد و خرج خونه اش رو می داد نیستی… تو الآن یه زنی که داری یه بچه رو تو شکمت اینورو اون ور می بری… دیگه تونیستی و یه خانواده… تویی چند خانواده که به تو زنجیر شدن… چرا نمی فهمی هر حرکت تو می تونه مستقیم روی زندگی همه تاثیر بذاره.
نگاه گلی به او با دستانی بر لب… راست می گفت… خیلی ها را از دست داده بود و خیلی ها را به دست آورده بود و بازهم داشت آنها را از دست می داد… معادله ی هزار مجهولی…
بزرگمهر روی تشک سیاه تخت نشست. سرش را میان دستانش گرفت، نگاهش به موزائیک های خاکستری کف: چرا منو تو شدیم تام و جری؟! هر کدوم ما یه سر این ماجراییمو داریم می کشیم… تو بکش من بکش… تا کی دووم میاره؟! منتظر جر خوردنشی؟! آره گلی؟!
به گلی نگاه کرد که دستانش را از روی لبش برداشته بود و پشتش برده بود. نگاه او هم به همان خاکستری های کف.
-منتظری جر بخوره و هردو مون زمین بخوریم؟! گلی اونقدری بزرگ شو که بار این جریانو به دوش بکشی و جا نزنی… می دونی که جایی واسه جا زدن نمونده… این راهو باید بریم تا وقتی بچه به دنیا بیاد… پس چموش بازی در نیار… این همه آدمو دنبال خودت نکش… گوش میدی چی می گم؟
یک اتاق بی روح و خشک با دو آدم با ترس هایشان و یک بچه.
یک اتاق و دو آدم با دو دنیای متفاوت ولی ترس های همسان و یک بچه.
دو عاشق امروز، یکی عاشق زنی و دیگری عاشق مردی، و شاید حسرت خوران فردا و یک بچه.
دو عاشق ترسان از عاقبت این عشق و یک بچه.
از هر طرف که به این ماجرا نگاه می کردی، دو آدم با دو دنیای موازی را می دیدی که ته تهش یک نقطه بود، یک نقطه ی اشتراک: بچه.
گلی نگاهش را به بزرگمهر بخشید: دست من نیست… من نمی خوام کسی اذیت شه… من آدم بدی نیستم بزرگمهر… ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه… اینقدر آزاردهنده… گاهی حس می کنم این جریان داره جونمو می گیره… راه نفسمو بند میاره… دیوونه ام میکنه… نتیجه اش میشه فرار… اونوقت تو، اون وسط به من میگی چی هوس کردم؟! زن حامله چی هوس می کنه بزرگمهر؟ یه کاسه آش دستپخت مامانش… وقتی راه میره نگاه محبت آمیز مردش که رو تنش بلغزه… هی اون کمر درد و بهونه کنه و دست مردش رو کمرش بشینه و بمالتش… شب به شب یکی مهمونش کنه و اولین بشقاب غذا رو واسه اون بکشن… کسی نذاره دست به سیاه و سفید بزنه… یکی برای بچه اش جوراب نوزادی بخره… یکی کلاه لبه دار… داداشش وقت و بی وقت بیاد بهش سر بزنه ببینه خواهر باردارش چیزی کم نداره… شوهرش بهش خوب میرسه… لباس تنگ بپوشه و شکم برآمده اشو به رخ همه بکشه… وقتی ترسیده، یکی بغلش کنه و از امید بهش بگه… حاملگی اولشو بی تجربه اس، زنای فامیل دورش جمع شن و راهنماییش کنن… بزرگمهرهوس من ایناست… اگه می تونی برام بخر… حتی شده یکیشونو.
نگاه بزرگمهر در چشمان اندوهناک گلی… کاش هوس کباب می کرد… هوس آلوچه های میدان تجریش… کاش هوس امامزاده صالح می کرد… هوس آش دست پخت مامان او را… کاش هوس امام رضا می کرد و زیارتش..چه باید می کرد با هوس های گلی که از عهده ی او خارج بود… زن روبرویش هوس خانواده اش را کرده بود… هوس نداشته هایش… هوس حسرت هایش…
گلی سکوت بزرگمهر را که دید، با قلبی سنگین، پر از حسرت و هوس های برآورده نشده، تکیه از دیوار گرفت: من باید برگردم استیشن.
بزرگمهر نشسته روی تخت رو به او گفت: صبر کن کارم باهات تموم نشده.
گوشی را از جیب بغل کتش درآورد.
-الو سلام.

-بیا بالا… من تو بخشم… اتاق استراحت خانم ها.

-تو بیا، خودت می فهمی.
تماس را قطع کرد و گوشی را در جیبش سر داد.
گلی حیران پرسید: با کی حرف زدی؟! کی قراره بیاد؟!
بزرگمهر مطمئن جواب داد: سبحان.
گلی با چشمانی درشت شده گفت: دکتر رحمانی؟!
انگشتش را طرف بزرگمهر گرفت: تو به دکتررحمانی زنگ زدی؟! دیوونه شدی؟! می فهمی داری چکار می کنی؟!
بزرگمهر نفس عمیقی کشید: مگه تو مطب دکتر، شکایتشو نکردی؟ مگه نگفتی تو بخش با حرفاش اذیتت می کنه؟ بذار بدونه و حداقل از طرف اون خیال هر دومون راحت شه.
-اگه به ناهید گفت؟
بزرگمهر نگاهش را به پرده ی زرشکی رنگ و کلفت اتاق داد: دیر یا زود ناهید هم می فهمه… ترجیح می دم از طرف سبحان خیالم راحت شه… میدونم چیزی لو نمیده.
گلی چانه ای جلو داد و شانه ای بالا انداخت: خود دانی.
بزرگمهر نشسته و گلی ایستاده تکیه به دیوار… و سکوت… گلی کمی اضطراب داشت. می دانست دکتر تیرهای تهمت را به سینه ی او فرود خواهد آورد… ضربان قلبش بالاتر رفته بود… نیم نگاهی به بزرگمهر انداخت که دست به سینه نشسته بود و او را نگاه می کرد… سرش را پایین انداخت. با نوک کفش سیاهش نیم دایره های خیالی روی زمین می کشید و لحظات را می کشت.
– آدرس اون خونه رو بده.
گلی سرش را بالا گرفت و پایش از طرح زدن ایستاد. با تعجب پرسید: کدوم خونه؟
-همون خونه ای که دیشبو توش سر کردی.
گلی سرش را به طرفین تکان داد: یعنی نه.
بزرگمهر تیز نگاهش کرد: آدرس؟
دوباره حرکت سر گلی به طرفین: هیچ وقت آدرسو اون خونه رو بهت نمی دم… هیچ وقت.
بزرگمهر از جایش بلند شد… همین حالا با او حرف زده بود ولی این بزبز قندی فقط جفتک انداختن بلد بود.
-میدی یا…
در باز شد… سبحان با دستانی بند دستگیره در، قدمی داخل گذاشت. گلی و بزرگمهر روبروی هم با سری چرخیده به طرف او.
اینجا چه خبر بود؟ سوالی که در ذهن سبحان نشست.
گلی لنگان کنار بزرگمهر ایستاد، چسبیده به او. هر دو مرد به او نگاه کردند. سبحان در را محکم بست و با قیافه ای وحشتناک به طرف گلی رفت: تو.. تو افریته.
قبل از اینکه به گلی برسد بزرگمهر راهش را سد کرد و دستش را روی سینه ی رفیقش گذاشت: آروم باش.
سبحان با دستش بزرگمهر را کنار زد و به پشتش سرک کشید، جایی که گلی با ابروهای درهم پیچیده ایستاده بود: تو که این دختر رو نمی شناسی… معلوم نیست با کی پریده که شکمش اومده جلو.
-با من بوده.
دکتر با همان بدن کج شده خشکش زد. منظورش را نمی فهمید. یعنی چه که با او بوده؟ کی با کی بوده؟ آرام آرام تنش را بالا کشید… چشمان پر سوالش را به بزرگمهر دوخت… هنوز مفهوم آن جمله ی سه کلمه ای را نفهمیده بود.
-چی؟!
بزرگمهر نگاه مستقیمش را نگرفت: بچه ی توی شکمش، بچه ی منه.
سبحان نگاه کرد، یکبار به بزرگمهر، یکبار به گلی… دوباره… دوباره.
لب فشرد و رو به گلی گفت: چه گندی زدی که رفتی دست به دامن بزرگ شدی و خودتو آویزونش کردی؟ بهت نگفتم پا تو کفشش نکن؟
گلی طاقت نیاورد. باید جواب این مردک را می داد: جواب این سوالتونو که قبلا دادم و گفتم گندکاری مال کیه.. لازمه دوباره تکرار کنم؟
دکتر خیزی برداشت که بزرگمهر با داد گفت: بس کنید با هردوتونم.
و رو به سبحان گفت: بهش کاری نداری… می فهمی سبحان… دارم میگم اون بچه مال منه… مال من… چرا تو کَتِت نمی ره.
سبحان با پوزخندی در جوابش گفت: چی میگی واسه خودت… هی مال من مال من… بگو چجور خامت کرده؟
گلی گردن کشید تا جوابی دهد که بزرگمهر با پشت دستش چند ضربه به سینه ی سبحان زد. از این حرف ها دردش می گرفت. حتی نزدیک ترین دوستش، خواسته و ناخواسته زخم به قلبش می زد: من پدر اون بچه ام… پسرم… پسری که چهار ماهش تموم شده رفته تو پنج ماه… حق نداری به گلی توهین کنی.
دکتر با عصبانیت دست بزرگمهر را پس زد: چرا چرت میگی؟ تو اگه بچه دار می شدی تا الآن ناهید ازت سه تا شکم زاییده بود… بگو اصل جریان چیه؟
بزرگمهر دست به کمر شد… چشم بست… باز یکی عیبش را به رخش کشیده بود… هنوز به این درد عادت نکرده بود… ولی این پسر نوش می شد و این دردها را درمان می کرد… مرهمی روی عقده های ده ساله اش… تودهنی محکمی به همه ی زخم زنان…
چشم گشود. خیره شد در چشمان دوست قدیمی اش و محکم گفت: این دختر…
و بازوی گلی را کشید و یک قدم به جلو آورد: پاکه… پاک پاک… من پدر بچه ایم که تو شکمشه… بهت گفتم بیای اینجا که دیگه دست از سرش برداری… راحتش بذاری… سوهان روحش نشی… گند کاری به نافش نبندی.
این حرف ها در باورش نمی گنجید… رضایی دوستش را خام کرده بود و کاری کرده بود که بزرگمهر با او بخوابد و بچه ای که از مردی دیگر بود را به ریش بزرگمهر ببندد؟ بزرگمهر؟ بزرگمهر و خیانت به ناهید؟
یقه اش را چسبید و غرید: تو با این عوضی خوابیدی؟ وقتی داشتی غلط اضافه می کردی به ناهیدم فکر کردی؟ ناهید از کثافت کاریت خبر داره؟
بزرگمهر دهان باز کرد تا جوابی بدهد که گلی خودش را وسط آنها انداخت و دستانش را روی سینه سبحان گذاشت و به عقب هل داد: ولش کن لعنتی… وقتی از هیچی خبر نداری بیخود می کنی بهش تهمت می زنی… می گم ولش کن.
و تمام زورش را در بازوهایش ریخت و او را هل داد. سر دو مرد طرف او چرخید.
حس خوب دلگرمی در قلب و وجود بزرگمهر پیچید… دخترک به خاطر دل او از زندگی اش گذشته بود و یک عمر زخم زبان و تنهایی خریده بود… و حالا با آن جثه ی ریزش جلوی سبحان درآمده بود و از او حمایت می کرد… از این دلگرمی، از این حس خوب لبخندی کنج لبش نشست که از چشمان رفیقش دور نماند…
تکانی به او داد و غرید: به زنت گفتی دلت اینجوری واسه یکی دیگه قنج می ره؟ گفتی یکی دیگه رو پیدا کردی که خوب از پشت هم درمیاید؟ با توام مرتیکه.
نگاه بزرگمهر همچنان به آن موجود کوچولویی بود که برای حمایت از او بین آن دو می پلکید. در حالیکه یقه اش میان مشت های سبحان بود، بازوی گلی را کشید. گلی سر کج کرد و دستانش از سینه ی سبحان جدا شد و کنارش افتاد: تو برو بیرون… ما مردونه حلش می کنیم.
سبحان یقه ی بزرگمهر را رها کرد و بازوی گلی را محکم چسبید: کجا؟ تشریف داره حالا تا تکلیف این رابطه مشخص شه.
و بزرگمهر آن بازوی نحیف را از میان چنگ رفیقش بیرون کشید و به منبع مهر چشم دوخت. با سر به در اشاره کرد: برو.
گلی قدمی عقب گذاشت. لنگان به طرف در رفت.
بزرگمهر پرسید: گلی بچه سالمه دیگه؟
گلی ایستاد. نگاهی به دکتر انداخت و بعد به بزرگمهر: امروز صبح رفتم سونو… اتفاقی براش نیفتاده.
لبش به لبخندی باز شد: نیستم دارم میرم تبریز…سه چهار روز دیگه برمی گردم… حواست باشه.
گلی قبل از خروج برگشت و نگاهی به او کرد و از اتاق بیرون رفت و در را بست.
سر بزرگمهر به طرف دوستش چرخید و سگرمه های در همش را رصد کرد: فکر می کردم وقتی بشنوی رفیق بچگیت بابا شده، از خوشحالی رو پا بند نمی شی… ولی ظاهرا اشتباه می کردم.
سبحان لبه کتش را گرفت: چرا چرت میگی بزرگ؟ .. خودت جای من بودی باورت می شد؟ ده ساله داری درمان میشی و خبری نشده… هزار جور آزمایش دادی… بابا عقیمی… عقیم… حالاچجور تونستی بچه بکاری؟ این دختره چی به خوردت داده که قبول کردی همچین خبطی کنی و اجازه بدی بچه اشو که معلوم نیست مال کدوم ننه قمریه به ریشت ببنده؟ الاغ کارت درست نیست هر چقدر هم دلت بچه بخواد.
بزرگمهر عصبی شد: چرا دهنتو نمی بندی…
با انگشت سبابه اش به سینه اش زد: اون بچه مال منه… مال من… بچه ای که ده ساله در به در این دکتر و اون دکتر بودم براش… بچه ای که به خاطر نداشتنش خسرو خان دم به دم اومد دست دخترشو گرفت و برد خونه اش تا طلاقشو بگیره… بچه ای که به به خاطر نداشتنش ” آخی” و “طفلکی” شنیدم… حالا این پسر می تونه سندی باشه واسه اینکه منم یه مردم یه مرد کامل… می فهمی اون بچه سند مردیه من که خیلی ها به سخره گرفتنش.
-باشه اصلا اون بچه ی تو… لعنتی تو رفتی با این دختر خوابیدی؟ چطور تونستی؟ چطور به ناهید خیانت کردی؟
بزرگمهر دستی به صورتش کشید و دوباره روی تخت نشست: خیانتی در کار نیست.
سبحان به طرف او خم شد و با لحنی سرزنش آمیز گفت: پس تو اسم اینو چی میذاری؟ یه زن که ازت حامله است.
و بزرگمهر گفت… گفت از شب کذایی… از اتفاق شوم آن شب که او و گلی را به هم زنجیر کرد… از ازدواج موقتش… از همه و همه…
دو مرد نشسته کنار هم… دو مرد مسکوت… دو مرد متفکر… یکی سرش پایین… دیگری خیره به دیوار روبرو… دنیای عجیبی بود… بازی های عجیبی داشت… یکی می داد، یکی می گرفت… رویایی را برآورده می کرد… یکی از داشته ایت را رویا می کرد… غمی از قلبت می زدود و غمی دیگر جانشینش می کرد… حکم دنیای گلی و بزرگمهر این بود… دادن و گرفتن…
بغض به گلوی بزرگمهر چنگ انداخت: تنهام میذاره … نه؟
سبحان دستانش را به پشت برد و ستون بدنش کرد: نمی دونم… شاید… زنا موجودات عجیبی ان… مخصوصا اونا که عاشقترن، غیر قابل پیش بینی ترن… بعضی هاشون می گذرنو دم نمی زنن و بعضی هاشون چمدون جمع می کنن… من نمی دونم ناهید جز کدوم دسته است.
بزرگمهر آرنج هایش را به زانو هایش چسباند و کف دستانش را روی پیشانی اش گذاشت.
سبحان نگاه از دیوار گرفت و به دوست مستاصلش خیره شد: یه چیزی میگم ولی دوباره عصبانی نشو… از کجا اینقدر مطمئنی اون بچه مال تو باشه؟
-مال منه گفتم که اون شب دختر بود.
سبحان ابرویی بالا انداخت: که چی؟ من باورم نمیشه که تو بتونی زنی رو باردار کنی… حداقل از لحاظ علمی برای من قابل باور نیست… می تونسته بعد از تو با کس دیگه ای باشه.
بزرگمهر سر چرخاند و نگاهش کرد: شک به جون من ننداز… من به گلی ایمان دارم.
پوزخندی لب سبحان را کج کرد: ناهید هم به تو ایمان داره ولی تو..
بزرگمهر میان حرفش آمد: منکه شرایطو برات گفتم … از کدوم خیانت حرف می زنی؟
سبحان هم به طرف او چرخید: من و تو بگیم نجات… ناهید و خانواده اش … دوست و آشنا می گن خیانت… همین خسروخان اولین نفره که طبل رسواییتو می کوبه بزرگ… این بچه هم حکم مردیتِ هم نامردیت.
بزرگمهر خسته از کشمکش این روزها، سنگین از جایش بلند شد، سنگین از بار نامرادی هایش… سنگین از حرف مردم… سنگین از حس های متناقضش… از آینده ی وهمناکش…
-من برم… باید تا خود تبریز رانندگی کنم… حواست به گلی باشه.. دیگه سربه سرش نذار.
سبحان هم بلند شد، با اخمی بین ابروهایش و لبخندی بر لبانش گفت: نترس… خوب از پس خودش برمیاد… زبونش زیادی درازه.
لبخندی بر لبهای بزرگمهر نشست. به طرف در رفت: پدر من یکی رو درآورده از بس از دست این نیم وجبی حرص می خورم.
در را که باز کرد، بازویش کشیده شد و میان آغوش رفیق دیرینش جای گرفت. سبحان چند بار پشت شانه اش ضربه زد: اگر چه باز بهت میگم برو ازش آزمایش ژنتیک بگیر ولی پسر بابا شدنت مبارک… چشمت روشن.
و بعد از مدت ها دل بزرگمهر شاد گشت و کمی اندوهش کاسته شد.
***
پوفی کشید… باید میان آن همه جمعیت چگونه خرید می کردند! پیرمردهایی که چرخ های خالی یا پر را هل می دادند میان راسته های باریک و شلوغ… جوانانی با شلوار کردی که کیسه های بزرگی روی دوش یا پشتشان حمل می کردند… زنان و دخترانی با نایلون های مشکی بزرگ که هن هن کنان آنها را با خود می کشیدند… مغازه های رنگارنگ… مشتری ها دسته دسته، یا تک و تنها… عده ای می رفتن … عده ای می آمدن… این راسته از راسته ی پارچه فروش ها و بلور فروش ها شلوغ تر بود… ساعتها میشد که در بازار مولوی می چرخیدند و هوا رو به تاریکی می رفت.
-آخه من نمی دونم زرتشت و کریم خان چه ایرادی داره که تو اومدی بازار… نگاه به این همه جمعیت کن.
راحله دوشادوش او راه می آمد و کنار هر مغازه ی طلا فروشی می ایستاد و دقیقه ها به ویترین و برق طلایی جواهرات خیره می شد.
-نق نزن… همه ی مزه ی بازار به شلوغیشه… من عاشق بازار اومدنم… البته اگه این بادیگارد باهامون نمی یومد.
گلی سرش را چرخاند وبا وحید که در یک قدمی شان راه می آمد، چشم در چشم شد. وحید دو ابرویش را بالا فرستاد و سری به طرفین تکان داد. گلی لبخندی بر لب نشاند و دوباره به جمعیت جلو نگاه کرد: خوب بنده خدا با تو چکارداره… بدِ مواظبمونه؟
راحله با لبخندی جلوی ویترین بعدی ایستاد: خوب نه بد که نیست… ولی قبلا که من و مامان میومدیم آقا املاک بود… حالا چرا ویرِش گرفته مواظبمون باشه من نمی دونم.
گلی نگاهی به لبخند موذی اش انداخت و با آرنج سقلمه ای به پهلویش زد که راحله با صدای بلند خندید و گلی را هم به خنده انداخت.
وحید کنار گلی ایستاد: چه خبرتونه؟ یه کم آرومتر.
نگاه راحله همچنان به ویترین: به من چه… به گلی بگو که منو می خندونه.
گلی متعجب با چشمانی گرد شده به خودش اشاره کرد: من؟!
به وحید نگاه کرد: من کاری نکردم… باور کن.
وحید با چشمانی خندان به ویترین اشاره کرد: تو چرا نگاه نمی کنی؟
گلی بی خیال شانه ای بالا انداخت: علاقه ای به طلاجات ندارم.
راحله به او نگریست: شوخی می کنی؟ زن باشی و به طلا علاقه نداشته باشی!
گلی لبخندی زد: جدی میگم.. علاقه ندارم.
راحله نگاهی به برادرش انداخت و دوباره به ویترین خیره شد: خوش به حال بعضیا.
و وحید از این حرف لب گزید و گلی از شرم و ندامت سرش را پایین انداخت… درد در قلبش پیچید.
راحله و وحید به راه افتادند. گلی قدمی برداشت که زیر شکمش چیزی احساس کرد شاید شبیه راه رفتن حشره ای روی پوست تنش… دست برد و زیر شکمش را خاراند ولی آن حس دست بردار نبود… حالا انگار منظم شده بود… چیزی شبیه خارش… ولی چرا نظم داشت؟ چرا با فاصله تپ تپ می کرد؟ تپ تپ؟! بچه؟! او داشت ضربه می زد؟ اینقدر ضعیف؟ انگار که مورچه ای لگد می زند؟
گلی ایستاد… زمان ایستاد… ولی بچه همچنان ضربه می زد، پشت هم، با فاصله منظم… گوش هایش نشنید… چشمانش ندید… همه چیز در اطرافش محو شد و او ماند و تپ تپی زیر شکمش… دستش را زیر شکمش گذاشت… حسش کرد… بی جان میزد ولی روی پوست دستش حسش کرد. پسرک داشت ابراز وجود می کرد. دستش را از روی شکمش برداشت و انگشتانش را روی لبش گذاشت… ضربه ی بچه همین بود؟ حالا باید چکار می کرد؟ بقیه در این جور مواقع چکار می کنند؟ به شوهرشان زنگ می زدند؟ به مادرشان می گفتند؟
کسی بازویش را کشید و راه گوشهایش باز شد: حواست کجاست؟ اگه چرخی بهت می زد چی؟
هنوز دستانش روی دهانش بود و چشمانش گرد و نگاهش گنگ.
اخم های وحید بیشتر در هم رفت: معلومه کجا سیر می کنی؟ چت شده باز؟
چه اتفاقی بزرگتر از این که بچه برای اولین بار به شکم او ضربه زد… چقدر تنها بود… چقدر بی کس که حتی نمی توانست نادرترین اتفاق زندگی اش را برای کسی بازگو کند.
راحله هم کنار وحید ایستاد: چی شده گلی؟ چه اتفاقی افتاده؟
می توانست به او بگوید؟ خودش بود و پشت خالی اش.
-من می خوام برم خونه… ببخشید.
برگشت و به راه افتاد… هنوز بچه به شکمش ضربه می زد…بی جان ولی مداوم… بغضش گرفت… دلش می خواست در این باره با کسی حرف بزند… برود جایی و او باشد و پسری که با پاهای کوچولویش به شکم او ضربه می زد… برود جایی و خودش نقش شوهرش را ایفا کند… نقش شیرین جون… نقش بنفشه خانم… هی دلش برای خودشو پسرک بازیگوش ضعف برود.
مانتویش از پشت کشیده شد… ایستاد… الآن در آن لحظه آن مرد را نمی خواست… فقط خودش و پسرک.
-کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟ چت شد یه دفعه؟ با توام گلی.
گلی به او نگاه کرد: یه کاری پیش اومد باید برم.
-وسط بازار یه دفعه ایه چه کاری پیش اومد که باس بری اونم با این ریخت و قیافه.
ملتمسانه نگاهش کرد: بذار برم وحید.
-میریم.
روکرد به راحله و با اخم گفت: بریم آبجی.
بازوی گلی را رها نکرد و راه افتاد. گلی آرام بازویش را کشید: خودم میام.
وحید برگشت… نگاهش کرد… نگاهش کرد… نگاهش کرد… این دختر مغموم و آشفته این روزها، با گلی اوایل آشنایی شان فرسنگ ها فاصله داشت… چیزی در این میان بود… چیزی پنهانی.
گلی از این نگاه سرش را پایین انداخت… شرمزده ی این مرد بود.
وحید نگاهی به راحله انداخت و بعد قدم برداشت به سمت بیرون راسته… خیابان پانزده خرداد.
به ماشین که رسیدند.. راحله عقب نشست. وحید هم پشت فرمان… او هنوز ایستاده بود، کنار در… دلش تنهایی میخواست… می خواست برای پسرک نقش بابا و مامان بزرگ بازی کند… مادرش که نبود.
وحید از ماشین پیاده شد و دستی روی سقف و دست دیگرش روی در نیمه باز…
-اگه من بفهمم تو چته این چند وقت یه جایزه به خودم میدم… سوار شو باس حرف بزنیم.
و خودش دوباره در ماشین نشست… گلی نفسش را با آه درآمیخت و بیرون فرستاد… در را باز کرد و نشست و وحید استارت زد و ماشین به راه افتاد.
کسی حرفی نمیزد… نگاه وحید به روبرو با انگشتی بر لبش… نگاه گلی از شیشه بغل به بیرون… نگاه راحله به مردم در گذر.
باید می رفت خانه اش و پاهایش را دراز می کرد و لباسش را بالا می زد و دست روی شکمش می گذاشت. صدایش را کمی کلفت می کرد و بابایش می شد… کمی بعد صدایش را پیر و خسته ولی مهربان می کرد و نقش شیرین جون را برای پسرک بازی می کرد… صدایش را خندان می کرد و ذوق زده برایش حرف میزد و مامانی جونی اش می شد… شاید … شاید برای خودش سبیل مردانه ای می گذاشت و صدایش را گرم می کرد و دایی رضا جانش می شد… مادرش نبود که؟
بچه سراغ مادرش را خواهد گرفت… نقش ناهید را چگونه ایفا کند؟ مهربان شود یا بداخلاق؟ اخمو یا خنده رو؟ ناهید چگونه مادری خواهد شد برای پسرک در شکمش؟ پسرک را دوست خواهد داشت؟ خوب چه ایرادی داشت او که نقش بازی می کرد… نقش ناهید مهربان را که شیشه شیر به دست قربان صدقه اش را می رفت را می توانست بازی کند… و او هم می رفت به جهنم… می رفت درست مثل روزی که اصلا در زندگی خانواده ی مصطفوی نبوده است… نباید بغض می کرد… نباید اشک می ریخت… این بچه مال او نیست… این بچه ای که به زیر شکمش نوازش گونه ضربه می زد… آه نباید می کشد… دلبسته نباید می شد…
ماشین که ایستاد… نقطه ای جلوی نقش بازی او گذاشته شد و تمام… نگاهی گیج به اطراف انداخت و نگاه سخت و اخمو وحید پی این نگاه… چشمش که به خانه ی رستاخیزها افتاد، آرام گفت: من می خوام برم خونه ام.
کسی جوابی نداد. سر برگرداند و به وحید نگاه کرد: میشه منو برسونی خونه ام؟
وحید نیم نگاهی خرج گلی نکرد: باس حرف بزنیم..
گلی ابرو در هم کشید: ولی من می خوام برم خونه ام… من…
وحید در را باز کرد و خارج شد وماشین را دور زد… راحله و گلی به این خروش ناگهانی نگاه می کردند.
در طرف گلی را باز کرد و با تحکم گفت: پیاده شو.
گلی به طرف راحله چرخید، با نگاهی ملتمس.
-پیاده شو گلی و باهاش حرف بزن.
گلی پیاده شد و وحید در را بست.
هر سه با هم وارد خانه شدند و عالیه خانم به پیشواز آنها آمد ولی همین که چشمش به قیافه های درهم آنها افتاد، پرسید: چی شده؟ چرا شماها اینجورید؟ اتفاقی افتاده؟
نگاهش بین آنها چرخید و آخر سر به راحله چشم دوخت: راحله؟!
راحله از پله های آشپزخانه بالا رفت: چیزی نیست مامان…
وحید چرخی به سوئیچ میان انگشتانش داد و با اخم گفت: من می رم بالا… برمی گردم.
و از خانه خارج شد… گلی با سری افکنده ایستاده بود. دست عالیه خانم که روی شانه اش قرار گرفت، سرش را بالا آورد و به این مادر مهربان چشم دوخت.
-برو لباساتو اتاق راحله عوض کن بیا برات شربت بریزم بخور.
ممنونی زیر لب گفت و راهی اتاق شد. در را بست و کیفش را همانجا روی زمین انداخت. دوباره از استرس زیاد لب پایینش را بین انگشتانش گرفت و محکم فشار داد… نباید اینجا می آمد… دلشوره داشت… معده اش بالا و پایین می شد… به دلش بد افتاده بود… کاش به اینجا نمی آمد… دلش کنج خانه اش را می خواست، تنها.
دور خودش چرخید… پایین روسری اش را دور انگشتش می پیچید و باز می کرد… دلش شور می زد… چیزی بالای معده اش بال بال می زد… بچه دوباره ضربه زد. ایستاد… پانچوی صورتی گشادش را بالا داد… شلوارش را پایین برآمدگی کشید… دستش را روی محلی گذاشت که ضربه ها را احساس می کرد… نباید به او دل ببندد… کاش دیگر ضربه نزند… ابرو در هم کشید… چه بچه ی حرف گوش نکنی! درست است مادرش نبود ولی باید به حرفش گوش می داد… به بزرگمهر رفته بود، فقط به خودش فکر…
در باز شد و راحله وارد شد: گلی چیزی نمی خوا…
نگاه راحله روی شکم برآمده ی گلی لغزید… به دست زیر شکمش…
به گلی نگریست، متعجب… دوباره شکم لخت و برآمده ی او…
ذهنش صحنه ی پیش رویش را آنالیز کرد و نتیجه بر زبانش جاری شد: تو… تو… حامله ای؟
دست گلی افتاد… مانتویش افتاد و دوباره آن برآمدگی پنهان شد.
گلی به راه افتاد… کیفش را از روی زمین برداشت… به سرعت از اتاق خارج شد و به سمت در خروجی رفت.
راحله هم از اتاق خارج شد و دنبال گلی دوید. پا که به راهرو ساختمان گذاشت، صدای راحله را شنید: گلی وایسا ببینم.
و گلی گوش نداد و دوید… وحید از پله ها پایین آمد و گلی را دید که می دوید و راحله که کنار در صدایش می کرد.
بر سرعت قدم هایش افزود: گلی کجا؟ آبجی چی شد؟
و راحله با بهت گفت: داداش!
وحید سری تکان داد و دنبال گلی دوید.
ترمز دستی را کشید… دیگر کاسه صبرش سر آمده بود. گلی از ماشین پیاده شد و کلید را از داخل کیفش بیرون آورد … او هم… دست روی سقف ماشین گذاشت: تا کی می خوای فرار کنی از گفتن… باس حرف بزنیم.
گلی مغموم برگشت… دیگر راهی برای فرار نمانده بود… دستش رو شده بود… همین الآن همه ی خانواده درباره ی او صحبت می کردند.
-بریم بالا حرف بزنیم.
وحید با سر به ماشین اشاره کرد: بشین تو… درست نی این موقع شب من بیام تو… بشین حرف بزنیم.
دیگر برای او فرقی نمی کرد… چه داخل ماشین چه داخل خانه، نتیجه یکسان بود: فرار وحید.
لبهایش آویزان بود: تو که غریبه نیستی.
با سر به بالا اشاره کرد: سوده خانم تو رو میشناسه.
وحید به بالا نگاهی کرد… چهره اش در هم شد: تو لامپ آشپزخونه رو روشن گذاشتی؟
گلی هم به طبقه ی سوم نگاه کرد و به پنجره آشپزخانه اش.
با تعجب گفت: نه… روز بود رفتیم بیرون… من روشن نذاشتم.
وحید در ماشین را بست و به طرف گلی رفت و کلید را از میان دستش بیرون کشید: کسی تو خونه اس! بمون همین جا.
به طرف در ساختمان رفت و کلید انداخت و وارد شد.
گلی از خود پرسید: کسی؟کسی؟ مردی؟ بزرگمهر؟ نه امکان نداشت… او تبریز بود.
دوید…در میان راهرو فریاد کشید: وحید… وحید… صبرکن… صبر کن بهت یه چیزی بگم.
ولی گوش وحید بدهکار نبود. گلی پله ها را به سرعت بالا رفت. وقتی که به آخرین پاگرد رسید. مردی را دید میان چهارچوب، با دستانی چلیپا شده روی سینه اش… صورتی خشمگین… ابروهای درهم رفته… چین های ریز و درشت روی پیشانی اش.
و چند پله پایین تر… در میان پله ها… مردی قد بلند… ایستاده بود، پشت به گلی.
گلی چند پله را به سختی بالا رفت، عین جان کندن بود.
وحید پرسید: شما اینجا چه کار می کنی؟!
بزرگمهر با همان اخم های درهم گفت: این سوالو من از شما دارم… شما اینجا چکار می کنید؟
گلی خودش را به وحید رساند. آستینش را گرفت: وحید جان، تو برو… از آشناهان..نگران نباش.
سر وحید به طرف گلی چرخید با اخم نگاهش کرد… مردی غریبه در خانه اش بود؟ مردی تنها؟
-این آقا رو میشناسی؟
گلی به بزرگمهر نگاه کرد با لبانی خشک شده و صورتی رنگ پریده. نگاه مستقیم بزرگمهر به او بود. او را می شناخت… او پدر بچه اش بود… شوهر موقتش… مردی که او را نمی خواست و مردی که او هم نمی خواستش…
-گفتم که از آشناهان… تو می تونی بری… جای نگرانی نیست…
بزرگمهر با غیض گفت: که از آشناهام… فقط آشنا.
گلی حرصی شد… لب فشرد…
رو به بزرگمهر گفت: تو اینجا چکارمیکنی؟
بزرگمهر با سگرمه های درهم توپید: یه مرد که از ماموریت بر میگرده کجا میره؟
گلی با تشر جواب داد: خونه خودش… پیش زنش… اینجا چکارمی کنی؟
-دقیقا حرف منم همینه… اومدم خونه ی خودم… پیش زنم…
گلی خشمگین شد… وحید حیران بود… زن؟ کدام زن؟ این مرد که بود؟
گلی غرید: کدوم زن؟ چرا چرت میگی؟ زن تو ناهیده که تو خونته… زن تو اینجا نیست… اشتباه اومدی.
بزرگمهر عصبانی شد. قدمی جلو گذاشت: لازمه برم مدرکو از تو خونه بیارم و به تو نشون بدم که با هم چه نسبتی داریم؟!
وحید سرش را میان گلی و بزرگمهر می چرخاند. با بهت گفت: اینجا چه خبره؟ منظورتون از این حرفها چیه؟ گلی این آقا کیه؟
قبل از اینکه گلی لب باز کند بزرگمهر گفت: منم دقیقا همین سوالو دارم… شما وسط زن و زندگی من چکار می کنید؟
وحید سردرگم بود… معنای حرف مرد را نمی فهمید… از کی حرف می زد؟ از کدام زن؟ چه رابطه ای بین گلی و این مرد وجود داشت؟
-این وقت شب یه مرد غریبه با زن و بچه ی من چکار داره؟
حالا یک سوال به سوالات قبلی اضافه شده بود… بچه؟ کدام بچه؟ در این مدت بچه ای با گلی ندیده بود.
دوباره به گلی نگاه کرد… آرام پرسید: بچه؟
بزرگمهر گفت: آره بچه.. بچه ی تو شکمش…
و نگاه وحید روی شکم گلی ثابت شد… گلی حامله است؟! او که چیزی نفهمیده بود!
گلی پله ای را بالا آمد. با ناله گفت: خدا لعنتت کنه بزرگمهر… آتیش به زندگی من نریز… چی از جون من می خوای؟ دست از سرم بردار… کدوم زن؟ تا حالا برات هیچی نبودم… حالا درست تو این لحظه من زنت شدم؟!
او بزرگمهر مصطفوی بود… به غرورش برخورده بود… زنی هر چند موقتی هر چند دلش گیرش نبود… حق نداشت با دیگری بپلکد… او بزرگمهر مصطفوی بود… درد داشت گلی با مردی دیگر باشد… هر چند هیچ حسی به او ندارد… پس غرورش چه می شد؟
-باید مدرک نشونت بدم چه رابطه ای بین منو تو هست؟ تا این وقت شب با این مرتیکه بیرون چکار می کردی؟
و فقط گلی صدایی شنید، درست پشت گوشش.
صدای مرگ یک مرد: گلی؟!
و گلی شکست… و گلی خرد شد… و گلی نابود شد… چشم روی هم گذاشت… بختش را لعنت کرد… خودش را لعنت کرد… مردش را از دست داد… درست همین لحظه با همین صدا… دیگر پشتی نداشت… کوهش فرو ریخت… فنا شد… نابود شد…
سر برگرداند… نگاهش را به نگاه وحید دوخت… نگاهی معذرت خواهانه… شرمنده… نگاهی پر از افسوس، پر از حسرت… نگاهی که می گفت ببخشید… ببخشید وحیدم.
وحید چشم بست. وقتی که پلک باز کرد، گلی مرگ یک مرد را در چشمانش دید… لبش را گزیده بود… درد داشت… با دستانش محکم نرده ها را گرفته بود تا سقوط نکند… باورش نمی شد اینچنین از گلی رودست خورده باشد… نگاهش را از گلی گرفت و بالا داد… به شوهر زن… شوهر زنی که بچه ای در شکمش داشت… شوهر زنی که عاشقانه دوستش داشت… شوهر زنی که دستش را بوسیده بود… شوهر زنی که با او خندیده بود…
نگاه کرد و تمام توانش را بکار گرفت و زمزمه کرد: ببخشید آقا… ببخشید… اشتباه شد اشتباه.
نفسش را با آه بیرون داد… آهی سوزان که تمام وجود گلی را به آتش کشید.
اگر دستش را از نرده جدا می کرد، بی شک فرو می ریخت… آوار می شد روی پله ها…
رفت… روی اولین پله قدم گذاشت… زانوهایش تا شد… باورش نمی شد دختر رویاهایش، زن باردار مردی دیگر باشد… پله ی بعدی… و زانو های تا شده اش… خدایا مرگ… خدایا مرگ…
گلی آرام صدایش کرد: وحید.
وحید یک پله پایین تر رفت… خدایا توبه… خدایا توبه.
گلی دوباره صدایش زد، با ناله : وحید جان.
و بزرگمهر لب گزید… و وحید لب گزید… و خدا لب گزید.
پله ای پایین تر… سرش در شکمش … قلبش تکه تکه… روحش به فنا رفته…
صدای زنی را شنید که با زجر می گفت: معذرت می خوام… معذرت می خوام… اونی که تو فکر می کنی نیست… باید به حرف های منم گوش بدی… من دختر بدی نیستم… گوش بده بذار باهات حرف بزنم…
ولی وحید پاگرد را رد کرده بود به جان کندن… رو دست خورده بود از زن مردی دیگر… زن باردار مردی دیگر… پله ها را یکی یکی پایین رفت…
و گلی طاقت نیاورد… میان پله ها دوید و فریاد کشید: وحید بذار برات توضیح بدم… وحید غلط کردم… وحید ببخشید… وحید نرو..
پایش پیچ و خورد با سر به جلو خم شد که بزرگمهر دست دور سینه اش انداخت: زنده ات نمی ذارم اگه برای بچه اتفاقی بیفته به خاطر این مرد… بیا بالا.
و او گوش نمی داد… او وحیدش را می خواست… می خواست برایش توضیح دهد…
فریاد کشید: وحید بذار برات توضیح بدم… اینجوری نرو… دیر گفتم… غلط کردم… تو رو خدا نرو وحید.
و وحید نمی شنید… و وحید نمی دید… و وحید حس نمی کرد… او مرده بود… او مرده بود… مرد مرده ای که به سختی پله ها را پایین می رفت.
داد کشید: وحید بذار حرف بزنم… نرو.. تو رو به علی.
دستی دور دهانش جای گرفت و دست دور سینه اش محکمتر شد… تقلا کرد… تقلا کرد… دست و پا زد… می خواست به بزرگمهرالتماس کند تا بگذارد برود با وحیدش حر ف بزند… نمی خواست تنها مرد روزهای بی کسی اش این گونه برود… تقلا کرد… دستانش را روی دست بزرگمهر گذاشت و کشید… پاهایش را در هوا تکان می داد… اشک در چشمانش حلقه بست… خدا… خدا… خدا.
ولی نه دستی دهانش را رها کرد نه دستی دور سینه اش را…
بزرگمهر او را به داخل خانه برد، صدای بسته شدن در ساختمان آمد… وحید رفت… مردش رفت… دست از تقلا برداشت… دستهایش آویزان… پاهایش آویزان… نگاهش سرد و خیس، پر از حس کوچ.
بزرگمهر او را در اتاق خواب روی زمین گذاشت… و گلی سقوط کرد.
روی زمین نشست… یک پایش از زانو تا شده، پای دیگرش نیمه باز… سرش پایین… قلبش لانه ی درد و گلویش خانه ی بغض… روحش در حال جان کندن… حسش به صلابه کشیده شده… مردش رفته… پشتش خالی و سرد… و گلی افتاده در قعر جهنم اشتباهاتش.
بزرگمهر بالای سر زنی ایستاده بود که به چشم، احتضار روحش را می دید… قدم زد… دوباره بالای سرش ایستاد و گلی تکان نمی خورد… دورش زد… روبرویش ایستاد… نگاهش کرد… ولی نگاه گلی گره خورده به تار و پود فرش… نفس عمیقی کشید… آن مردک… آن مردک قد بلند کجای زندگی گلی بود؟ چرا چیزی از وجود او نمی دانست؟ این دو از کی همدیگر را می شناختند؟ ابروهایش در هم شد… حرف سبحان را به خاطر آورد… خودش را لعنت فرستاد… داشت در مورد گلی حرف می زد نه هر دختری… ولی از حالات مرد و تقلاهای گلی معلوم بود چیزی بین آنهاست… لعنت به این زندگی… تف به این زندگی… بچه ی او در شکمش بود و رفته بود پی عشق و عاشقی؟!
گلی ناگهان از جایش بلند شد… مرتب سرش را به این طرف و آن طرف می چرخاند… یک دور، دور خودش چرخید، گیج و منگ… به طرف بیرون رفت که بزرگمهر جلویش را گرفت: چی میخوای؟
گلی نگاهش نکرد و با دستش او را کنار زد ولی بزرگمهر تکانی نخورد.
ابروهای بزرگمهر بیشتر در هم رفت: می گم چی می خوای؟
نگاه گلی حیران، بی مقصد، صدایش از عمق بی کسی برخاست، بی جان: کیفم!
بزرگمهر کمی فکر کرد و بعد از خانه بیرون رفت و میان پله ها کیفش را پیدا کرد. به اتاق برگشت و آن را به گلی داد. گلی تند تند میانش را جستجو کرد و پیدایش کرد. کیف از دستش افتاد. گوشی اش را میان دستانش گرفت، دستانی لرزان. آب دهانش را قورت داد. لب گزید. صفحه را باز کرد با تردید. هنوز دستانش می لرزید.
در یک لحظه، دستی گوشی اش را از میان دستانش قاپید. به جای خالی اش خیره شد… خیره شد… خیره شد… دستانش مانند قلبش تهی گشته بود.
سرش را بالا گرفت… چشم های ماتم زده اش را به چهره ی پر اخم بزرگمهر دوخت.
-به کی میخوای زنگ بزنی؟
آرام زمزمه کرد: وحید.
بزرگمهر سرش را بالا گرفت و چشم بست. چند بار دستی که موبایل در آن بود را تکانهای کوچک داد.
گلی مظلوم گفت: بده… اون الآن حالش بده… می خوام باهاش حرف بزنم.
چرا این دختر نمی فهمید! درست است حس خاصی به او نداشت ولی مالکیت که بود… باید صبر می کرد، بچه به دنیا بیاید بعد برود دنبال زندگی خودش: با این مرتیکه چه سر و سری داره؟ از کی با همید؟ گلی تو که باهاش…
نفس گلی تند شد از ادامه ی حرفی که قرار بود بر زبان بزرگمهر جاری شود… دستانش را مشت کرد… گردنش را سیخ… نگاهش را تیز: جرات داری جمله اتو تموم کن تا هرچی بینمونه همین حالا تموم کنم آقای مصطفوی… بگو اون حرفیو که می خواستی بزنی تا دهنتو گل بگیرم.
خودش می دانست حرفش بی پایه و اساس است ولی سبحان بد حرفی به او زده بود… او به گلی ایمان داشت ولی این مرد…
کلافه دستی به صورت و گردنش کشید. هزاران حرف در ذهنش بالا و پایین می شد: پس این مرد کیه؟ از کی با همید؟
گلی نگاهش را نگرفت، چرا حرف دلش را نزند؟! چرا این مرد را از خواب خوشش بیدار نکند؟!
-از همون موقع که مردهای همسایه چشم های ناپاکشون دنبال من بود تا یه شب، تخت گرم منو بخرن… از همون موقع که رفت و تو دهن اونا زد… از همون موقع که تو با زنت رفتی تعطیلات و یکی اومد پشت در خونه ی منو در زد و من دست به دامن این مرد شدم و اون تعطیلات عیدشو کنسل کرد و مردی برام خرج کرد و این خونه رو پیدا کرد… از همون موقع که تو اومدی هوار کشیدی ولی اون و خانواده اش این خونه رو برام چیدن… از همون وقتی که فهمید بی کسم، بی منت منو تو جمع خانواده اش راه داد و من بهش نگفتم یه بچه تو شکممه… بهش نگفتم قراره بچه ی یه نامردو به دنیا بیارم… از همون موقعی که تو پشتمو خالی کردی و ورد زبونت شد، بچه ام ولی اون مثل یه مرد تو همه ی مشکلات این چند ماهم پشتم وایساد… هر چقدر تو نامردی اون مرده…
حرف گلی هر چند حق ولی تلخ بود و او کمی دردش گرفت. با تمام این حرف ها حق نداشت تا وقتی بچه ی او در شکمش بود با مردی دیگر باشد…
-تمومش کن… هم حرفاتو هم هر چی بینتونه تا وقتی که این بچه به دنیا بیاد.
گلی خروشید. فاصله اش را با او هیچ کرد. شکمش مماس با شکم او بود. سرش را بالا گرفت و صدایش را بالا برد: چرا باید این کارو کنم؟!
با انگشت سبابه اش روی سینه اش زد: چرا باید مردی رو که می خوام و برای اولین بار تو زندگیم وارد قلبم شده به خاطر تو کنار بذارم؟! تو که قراره چند ماه دیگه منو مثل سگ از زندگیت بندازی بیرون…
بزرگمهر بازویش را گرفت. صورتش را به صورتش نزدیک کرد، چشم در چشم: تو نمی فهمی نه… تو… تو…
هر چه کرد نتوانست بگوید که گلی زنش می باشد.
دستان گلی همچنان مشت بود. با نگاهی مستقیم، محکم گفت: من چی بزرگمهر؟ من چی؟ بگو زنتم… بگو… بگو منو میخوای… بگو که منم کنار ناهید می خوای… بگو منم زن عقدیت میشم و بهترین شرایط زندگی رو برام فراهم می کنی… بگو یه شب پیش ناهید می مونی یه شب پیش من… بگو بچه ارو به خودم میدی … بگو اینارو بزرگمهر… نامردم اگه الان نرم آشپزخونه پشت دستم داغ نذارم که به جز تو به هیچ مردی دیگه ای فکر نکنم… تنها مرد زندگیم تو باشی… بگو بزرگمهر که من زن عقدی و واقعیت می شم… تا همین جا زنگ بزنم به اون مردی که با کارام و حرفهای تو نابود شد، بگم بیجا کردم دل بهت بستم، مرد من فقط بزرگمهر… بگو .. بگو و مردی رو در حق من تموم کن.
دست های بزرگمهر شل شد… بازوهایش را رها کرد… نمی توانست چنین قولی به او بدهد… از عهده ی او خارج بود… او فقط بچه را می خواست… یک شب کنار او باشد یک شب کنار ناهید؟! مضحک بود… ولی با این وجود…
گوشی را در جیب کتش گذاشت.
گلی دستش را دراز کرد: بده من… من باید باهاش حرف بزنم..
بزرگمهر آرام چند ضربه روی جیبش زد و گفت: گوشی پیش من می مونه.
و از اتاق خارج شد.
گلی نشست و فریاد کشید: بزرگمهر ازت متنفرم… به اندازه ی تمام عمرم ازت متنفرم…
و بزرگمهر در پذیرایی ایستاد… پشت به در… صدای ضجه ی گلی تمام خانه را فرا گرفت: خدا لعنتت کنه… به درد من مبتلا شی بزرگمهر… بفهمی دارم چی می کشم… ناهید ترکت کنه و منم فقط به خودم فکر کنم… ازت متنفرم… متنفر.
و قلب بزرگمهر از این دعا لرزید.
***
به سختی در ماشین را باز کرد و نشست. سوئیچش را داخل جا سوئیچی برد. اما دستش لغزید و افتاد… دوباره تلاش کرد با تمام وجودش… سوئیچ را دوباره در جاسوئیچی کرد و فشار داد… چرخاند… و ماشین کمی به جلو پرت شد و تِپ تِپ خاموش شد… چشم بست… چشم بست… نفسش را بیرون داد… دوباره امتحان کرد… سوئیچ را چرخاند و دوباره پرت شدن ماشین وتپ تپ خاموش شدن آن… باید تمرکز می کرد… باید تمرکز می کرد تا بفهمد مشکل از کجاست… تمرکز کرد و یادش آمد ماشین در دنده است… دنده را خلاص کرد و دوباره سوئیچ را چرخاند… و این بار ماشین روشن شد… فرمان را چرخاند و به راه افتاد… ذهنش یک صفحه ی سفید و خالی بود… سفید محض… بدون لکه ای روی آن… هیچ چیزی در ذهنش نبود… هیچ چیزی… فقط می راند ، به جلو… نمی دید… نمی شنید… هیچ حسی نداشت، درست مثل یک مرده… شاید او مرده بود… فقط به جلو می راند… چراغ قرمز ماشین ها، بوق ها، هیچ تعبیری برای آنها نداشت…نمی دانست برای او چه اتفاقی افتاده است… درک درستی از زمان و مکان نداشت… ذهنش همان صفحه سفید محض بود… خیابان اول را رد کرد… خیابان دوم… ماشین ها یک به یک رد می شدند… کسی برمی گشت فحشی می داد… کسی بوق می زد…
بدنش کرخت بود… حال خودش را نمی فهمید.. دنیایش فقط سکوت بود و سکوت… حال مردی را داشت که او را از بالای صخره ای بلند به درون دریا پرت کرده اند… حال مردی که شنا کردن بلد نبود… افتاده در آبهای خروشان … در حال غرق شدن … سکوت محض… با چشمانی بسته … دستهایی رو به بالا… موهایش مواج درون آب… صدایی در اطرافش نبود و سکوت محض… او داشت در آن سکوت غرق می شد…
حال او عجیب شبیه مردی بود که در دریا داشت جان می داد…
و ناگهان… برخورد دو ماشین با هم.
سرش به فرمان خورد… حس هایش برگشت… گلی را دید… مردی را دید که آن بالا ایستاده بود… به زنش نگاه می کرد، به عشق او… به زن باردارش نگاه می کرد.. به تنها دختری که در تمام عمرش به او علاقمند شده بود… به زنی نگاه می کرد که او این چند وقت از عشق برایش مایه گذاشته بود… از احساسش، از مردی اش… گلی را به خاطر آورد و خودش را میان پله ها… مردی چهار شانه… مردی طلبکار بالای پله ها… عجیب از گلی رودست خورده بود! عجیب بازیچه شده بود! چطور نفهمیده بود به زنی دل داده است که باردار است! به دختری دل داده است که زن مردی دیگر است! سرش همچنان روی فرمان… ماشینش داغان… در باز شد.. چشمانش همچنان بسته… قلبش پر درد.. کمرش تا شده.. دستی روی شانه اش نشست… شانه های خمیده اش… و او هیچ نمی خواست .. فقط بگذارند بمیرد.. از این درد بمیرد… از بی صفتی اش، از بی ناموس بازی اش بمیرد… کاش بگذارند او بمیرد…
***
گلی آنجا بود… در آن خانه… در آن اتاق… در آن گوشه… زانو به بغل… سر تکیه به دیوار.. با یک هوس… هوس شنیدن صدای گرم مردی که نوازش گونه بگوید: کوچولو.
حالا با نبودن او چه کند؟! جای خالی اش را با چه پر کند؟! گلی فرو ریخته بود… او با تمام داشته هایش فرو ریخته بود… مرد او رفت… مردی که او را وصل کرده بود به دلگرمی… مردی از جنس مردهای با مرام قصه…
با صدای بلند گریست… به بلندای چاه تنهایی اش… و مردی میان خیابان سرش را رو به آسمان گرفت و نعره زد: خدا… خدا…
صدای بلند های هایش را رها کرد… به بلندای دیوار اشتباهش… و مردی با سری افکنده، میان پذیرایی کلافه قدم می زد…
با صدای بلند زار زد… به بلندای آن شب بی انتها… و مردی دل شکسته، میان خیابان زانو زد…
با صدای بلند فغان جدایی سر داد… به بلندای سیاهی بختش… و مردی میان پذیرایی با قلبی فشرده، سربه دیوار چسباند…
با صدای بلند نام مردی را خواند… مردی از جنس پناه… و آن مرد میان خیابان آوارشد… فرو ریخت… زانو هایش با دل سیاه زمین اصابت کرد… دستانش روی صورتش… زمزمه کرد: خدا… خدا…
سینه اش پر درد… با پشتی خمیده با قلبی رو به انفجار در بغض شب گم شد…
آه زندگی… آه.
***
باید امروزش را دربیمارستان سر می کرد و امروزش مثل هر روز نبود… کیفش در دست و دستش آویزان کنار بدنش… نگاهش به جلو ولی خالی از هر حسی با پلک هایی خسته از شب بیداری دیشبش با مردی که پا به پای او بیدار مانده بود و در پذیرایی قدم زده بود، گاهی به او سر زده بود و بی حرف نگاهش می کرد و گرگ و میش هوا از خانه بیرون زده بود…
به استیشن رسید… بچه های صبح کار همه جمع بودند، انترن ها، رزیدنت ها، و او میان آن همه آدم، احساس تنهایی می کرد … سمیعی هم بود… سلام بی جانی داد… همه به رضایی خیره شدند که زار و نزار به طرف اتاق استراحت خانم ها می رفت. او رضایی همیشگی نبود، رضایی قبراق و پر انرژی.
سمیعی صدایش کرد: رضایی… بیا تو اتاقم کارت دارم.
گلی بی هیچ حرفی راه رفته را برگشت و به سمت اتاق او رفت… کنار در ایستاد تا سمیعی با نگاه مشکوکش وارد اتاق شد…
پشت میزش رفت و ایستاد. کمی به گلی نگاه کرد. نگاه گلی به جعبه دستمال کاغذی سفید و سبز روی میز و فکرش درگیر اتفاق دیشب و در دستش کاسه ی چه کنم، چه کنم.
سمیعی به سکوت و چشمان خاموش گلی نگریست: فردا بعد شیفتت نمی ری خونه… می مونی باید توی یه جلسه شرکت کنی.
گلی به زنی نگریست که دست به سینه، ایستاده، موشکافانه او را نگاه می کرد. نه حرفی برای گفتن نداشت نه جانی برای سوال پرسیدن. پس فقط به دهان او چشم دوخت.
-پرستار نمونه بخش معرفیت کردم، می مونی تا تو یه مراسم که قراره برای پرستارهای نمونه برگزار شه، لوح و یه هدیه بگیری و ازت قدردانی شه.
گلی اندیشید چه فایده که او پرستار نمونه ی بخش باشد، در حالیکه زندگی خود و خیلی ها را به گند کشیده بود. باز هم سکوت… دیگر زبانش نمی چرخید… تمام حس های وجودی اش پرواز کرده بودند. ممنونی زبر لبی گفت و برگشت. دستش که به دستگیره خورد، سمیعی صدایش کرد: رضایی.
فقط از بالای شانه اش سرش را چرخاند.
-طوری شده؟ اتفاقی افتاده؟
نگاه خالی گلی تنها جوابش بود. در را باز کرد و خارج شد.
با کسی حرف نمی زد… روزه ی سکوتش پابرجا بود… دیگر هیچ اجاقی دلش را گرم نمی کرد… بخش را تحویل گرفت… پوکه های مخدر را شمرد و بررسی کرد… ترالی احیا را چک… به اتاق دارو رفت و دارو های ساعت دو را آماده کرد… حضور کسی را در اتاق احساس کرد. سر برگرداند و مرد مزاحم این روزهایش را دید. نگاهش را گرفت و به کارش ادامه داد. دکتر رحمانی پیش رفت و کنارش ایستاد. گلی قرص ها را در کاپ بیماران می گذاشت.
دکتر به دست های او نگاه کرد و بعد به چهره بی حس امروزش… به صورت ماسکه اش.
-نمی دونم چرا نمی تونم به خودم بقبولونم که این بچه مال بزرگمهر باشه! کسی که ده ساله با زنشه و خبری نشده اونوقت با یه رابطه تو ازش حامله شی! یه کم عجیب نیست؟! من به اتفاق اون شب کاری ندارم ولی اگه جای بزرگمهر بودم ولت می کردم و دُم امو می ذاشتم رو کولمو فرار… می دونی که از جون واست مایه گذاشته… هر کسی اینکارو نمی کنه.
یک عدد کاپتوپریل در کاپ تخت بیست گذاشت. کاردکس را ورقی زد. به طرف یخچال رفت و انسولین را بیرون کشید و رویش نوشت تخت بیست وسه.
دکتر پوزخندی زد: می دونی با این سکوتت مهر تایید می زنی به افکار من… من آخرش بزرگو وادار می کنم یه آزمایش ژنتیک از بچه بگیره.
برگشت و قصد خروج کرد. چند قدمی دور نشده بود که صدای گلی او را از ادامه راه واداشت… گلی کاپ دارو ها را در سینی می چید.
-دکتر یه چیزیو می دونی… تو بی ارزش ترین موجود روی زمینی برای من… چه خودت چه حرفای مفتت… خدا خودش بنده هاشو می شناسه که اون شب، یه آدمو سر راه من قرار داد نه یه حیوون… در ضمن یه روز که این بچه به دنیا بیاد و معلوم شه پدرش کیه اونوقته که روسیاهیش برای شما بمونه و اون روز من ازتون نمی گذرم… خیرت که به ما نمیرسه پس شر کم.
دکتر اندیشید که این دختر با این زبانش، زهر به جانش می ریخت… تا حالا کسی با او اینچنین صحبت نکرده بود.
با دو قدم به گلی رسید و از میان دندان های کلید شده اش گفت: حیف که بزرگمهر گفته کاریت نداشته باشم… حیف… ولی می خوام بدونم تو و بزرگمهر قرار چه جوابی به ناهید بدید؟! اون موقع هم زبونت اینقدر درازه؟! موش شدن تو دیدن داره رضایی.
قلبش از این همه قضاوت سنگین شد. روزگار با او کج تا کرده بود و مردمانش هم روز به روز سنگش می زدند و قلبش ترک های بدی برداشته بود… فعلا که او اسیر پنجه روزگار بود و هر روز فشارش را بیشتر می کرد… خودش این مسیر را انتخاب کرده بود پس باید می ساخت و دم نمی زد… سینی را برداشت و بدون جوابی دیگر از اتاق خارج شد.
گلی داروهای بخش را داد و منیژه مریضی از اتاق عمل تحویل گرفت و میلاد علایم حیاتی ها را چک می کرد و ایوب مریضی را از بخش مغز و اعصاب تحویل گرفت… هر کس به کاری مشغول بود… و در این میان گلی هر چند دقیقه یکبار گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد و نگاهش می کرد به امید تماسی… پیامی…
گاهی به لیست مخاطبانش می رفت و به اسم قیامت خیره می شد… دلش سنجاقکی شد و برایش بال بال زد… این دختر بوی اندوه می داد، بوی غربت…
باید به دیدنش می رفت و حرف می زد و عاقبتش را به جان می خرید… همین فردا.
به استیشن که رسید، فریماه را دید که لباس پوشیده آنجا ایستاده بود، با لبخند بزرگی بر لبانش. کنارش ایستاد: داری میری؟
نگاه پر از نشاطش به نگاه حزن آلود گلی: آره اگه خدا بخواد، کارای ترخیصم تموم شد… اینم برگه ی خروجم.
گلی آن را گرفت و نگاهی انداخت. سر بالا گرفت: برو به سلامت… امیدوارم دیگه اینجا نبینمت البته واسه مریضی… ولی بیا به ما سر بزن.
فریماه دست در کیفش کرد و بسته ای کادو پیچ شده ای را بیرون آورد و کف هر دو دستش گذاشت و جلوی گلی گرفت: قابل شما رو نداره خانم رضایی جان… این چند وقت خیلی برام زحمت کشیدی … با لبخندت با حرفات به من امید دادی.
گلی بسته را گرفت: این چه کاری بود! من فقط کارمو انجام می دم فریماه جان.
به یکباره فریماه دست دو طرف صورت گلی گذاشت و او را بوسید: خانم رضایی هر وقت اومدی تو اتاق ما، با لبخندت به دل غمگینمون جون دادی… حالا که من دارم می رم دلم می خواد شما هم لبخند یه مریضو ببینی و دل غمگین امروزت شاد شه… فدات شم.
گلی لب برچید… بغض در کوچه ی گلویش ول گردی می کرد… چشم بست و در کار خدایش ماند که اواشتباه می کند و دل کسی را می شکند… ولی او آنقدر بزرگ است که در وانفسای حماقتش باز به یادش هست، باز به او لبخند هدیه می کند و مانند بندگانش سریع مجازاتش نمی کند.
لبش به لبخندی باز شد. هنوز خدایش را داشت. اگر کسی نبود، هنوز خدایش مقتدرانه پشتش ایستاده بود و چه خوب خودش را به گلی نشان می داد.
به فریماه نگاه کرد و به لبخندش وسعت بخشید: برام دعا کن فریماه جان… بلکه دعای تو بگیره و گره از کارم باز شه.
فریماه دستش را جلو آورد و با خلوص گفت: همونجوری که ما مریض ها رو شاد می کنی با حضورت، خدا به دلت راه بیاد و شادت کنه خانم رضایی عزیز.
چه دعای قشنگی! راه باریکه ای از امید در قلب گلی جاری شد. دست بیمارش را محکم فشرد.
نیمه شب بود و منیژه و میلاد به اتاق رفته بودند تا استراحتی کنند. او و ایوب هم در استیشن نشسته بودند… کار خاصی نبود.
-خانم رضایی فهمیدی که تخت نوزده کشتی گیر بوده؟ بیچاره با این تصادف زمین گیر شده… سر و تهش از تخت زده بیرون از درشتی ولی چه حیف.
گلی نگاهی به ایوب و بعد به اتاق روبرو انداخت. دختر نوجوانش بالای سرش ایستاده بود.
دکتری آمد و آن طرف استیشن قرار گرفت و رو به گلی گفت: اومدم واسه مشاوره تخت نوزده… رزیدنت مغز و اعصابم… پرونده اشو لطف کنید.
قبل از اینکه گلی بلند شود، ایوب از جایش برخاست و پرونده را به دکتر داد و همراه او وارد اتاق بیمار شد… چند دقیقه بعد هر دوی آنها با دختر بیمار از اتاق خارج شدند. دکتر پرونده را باز کرد و مشغول نوشتن شد.
نگرانی و اضظراب از قیافه ی دخترک می بارید. بیشتر از شانزده سال نمی خورد: دکتر بابام دوباره می تونه بلند شه؟ الآن نمی تونه هیچ حرکتی کنه… ممکنه دیگه از جاش بلند نشه؟
دکتر همچنان که مشغول نوشتن بود، بدون نیم نگاهی به قیافه ی همراه بیمار با خونسری جواب داد: بابات قطع نخاع شده… می فهمی یعنی چی؟ یعنی فلج شده و دیگه نمی تونه حرکتی کنه دختر خانم.
و گلی دید که دخترک درست جلوی چشمانش روی زمین افتاد و در اثر برخورد سرش با زمین، صدای بدی در بخش پیچید. به سرعت از جایش بلند شد و استیشن را دور زد. ایوب از پاهای دختر گرفت و بالا برد. چشمان دختر بسته بود و رنگش سفید.
دکتر برای یک لحظه به دختر نگاهی انداخت و مهرش را پای دستوراتش کوبید: ولش کنید، داره تمارض می کنه.
گلی به طرف دکتر چرخید و با عصبانیت گفت: چه تمارض کنه چه نکنه، به عنوان یه دکتر وظیفتونه این خبرا رو یه جور بگید که همراه مریض به این حال نیفته.
دکتر مهرش را در جیب روپوش سفیدش گذاشت و به راه افتاد: وقتی یه عمر تو مغز و اعصاب کار کنی، کم کم دلت از سنگ میشه خانم پرستار.
و گلی بالای سر دختر بیچاره نشست و آرام گونه اش را نوازش کرد: پاشو عزیزم… پاشو… امیدت به اون بالایی باشه… پاشو.
دختر کم کم لای چشمانش را باز کرد. ایوب پاهایش را پایین آورد. گلی بلند شد و دستش را طرف او دراز کرد: یا علی.
***
پایین پله ایستاده بود… می دانست ممکن است با بدترین برخوردها مواجه شود… می دانست دیگر گلی چند روز قبل نیست… او زن باردار مردی دیگر بود و مردی دیگر را به بازیچه گرفته بود… خودش را برای بدترین تنبیه ها آماده کرده بود… اضطراب داشت… ضربان قلبش بالا… تمام وجودش می لرزید… سخت بود… سخت بود رفتن و با او روبرو شدن و از خودت گفتن… از خودی گفتن که تا حالا قضاوت شده بود و حکم هم آماده بود.
در را هل داد و وارد شد. همه پشت میزهایشان نشسته بودند و دو سه نفری از آنها مشتری داشتند… نگاهی به کل سالن انداخت… حالا دیگر نفس کشیدن برایش سخت شده بود… دست به روسری اش برد و گره اش را شل تر کرد ولی راه نفسش باز نشد… احساس کرد پلکش کمی می پرد…
آقا جواد جلو آمد و با تکان دادن سرش و لبخندی گفت: سلام… خوش اومدید.
گلی لبخند نیمه جانی زد: سلام … هستن؟
آقا جواد دستش را طرف در، دراز کرد: بله بفرمایید تو.
پاهایش پیش نمی رفتند… بی قرار شد… قلبش سینه می شکافت… چند نفس عمیق کشید، پشت هم، با نگاهی دوخته شده به در… اولین بار بود که از آمدن به اینجا می ترسید… نگاهی به ابروهای بالا رفته ی آقا جواد انداخت، عزمش را در پاهایش ریخت و به سمت در رفت.

دستش را روی دستگیره گذاشت… از خدایش طلب کمک کرد… دستگیره در را آرام پایین کشید… وارد شد و صدایش را شنید… ایستاده بود پشت میزش، سرش پایین بود و چند برگه را نگاه می کرد… سرو بلندش همچنان شیک پوش بود… کت و شلوار زغالی اش راه نفس او را بند آورد… قلبش در گلویش می تپید… چطور از این مرد دل بکند؟! چطور؟!

حواسش به گلی نبود و به کار خودش مشغول بود و گلی دلی سیر نگاهش کرد، با سری کج و چشمانی لبریز از عشق.
-نه به جون تو فرزاد… واس من نمی صرفه باهاش شراکت کنم… یه کم بد قلقو تو پول دادن ناخن خشک… تو این بازار راکد و گرونی تیرآهن نمی ارزه واس یه تیکه زمین با همچین آدمی شِریک شم… اون یه بار واس هفت پشتم بس بود… بهم بگن بیا یه تیکه از بهشتو با این مرد بساز من یکی عمرا باهاش هم کاسه شم.
سر بلند کرد… دستش از حرکت ایستاد… نگاه کرد… نگاه کرد… گوشه چشمانش چروک افتاد… غیض و خشم در کاسه چشمانش سر خورد.
گلی نگاهش را از آن صورت اصلاح نشده نگرفت… دلش تنگش بود… تا همین دو روز پیش این مرد دوستش داشت… نگاهش دیگر آن برق همیشگی را نداشت و جای لبخندش اخمی بزرگ پادشاهی می کرد.
گلی جرات خرج داد: اومدم حرف بزنیم.
وحید بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد و روی میز پرتش کرد… با ابروهای در هم رفته، در را نشان داد: بیرون خانم محترم.
گلی دسته کیفش را محکم در دستش فشرد… خانم محترم؟! کدام یک بی انصاف تر بودند او یا وحید؟! دوباره پلکش پرید.
-می رم بیرون می رم… ولی قبلش باید بشنوی چی شده… باید بگم… از اول باید بگم… هیچ وقت نخواستم تو رو بازیچه کنم هیچ وقت.
وحید لبه ی کتش را کنار زد و دستانش را به کمر. سرش را پایین انداخت: ببین خانم … شما یه دندون لق بودی که من کشیدمتو انداختمت دور… حالا از اینجا زودتر برو بیرون تا اون روی سگ من بالا نیومده.
ابروهای گلی هم در هم رفت. قرار بود دیگر چه بشنود؟!
-ولی وحید…
صدای بلند وحید در اتاق پیچید، صدایی درآمیخته با خشم: اسم منو به زبونت نیار.
گلی مستاصل دستش را بالا آورد و چند بار تکان داد: باشه.. باشه.. ببینید آقای رستاخیز… بذارید از خودم دفاع کنم.
پوزخندی گوشه ی لب وحید نشست. خم شد و دو دستش را لبه ی میز زد و خیره به او گفت: دفاع؟! چی می خوای بگی؟ اینکه زنی یکی دیگه بودی؟ که بارداری؟ خودتو مظلوم جلوه دادی و اومدی تو زندگی من؟
نگاهش را گرفت و ایستاد. کلافه دو دستش را میان موهایش کرد و کشید ولی درد قلبش کم نمی شد. آتشی در دلش به پا بود که داشت او را زنده زنده می سوزاند، دوباره به او نگاه کرد: روزی صد بار دارم از خودم می پرسم چرا به حرف حسین صافکار گوش ندادم… چرا حرف تو شد واسم سند… ولی حرف اون شد حرف مفت… خام مظلوم بازیات شدم…
سرش را کمی کج کرد و از همان پشت میز نگاه مشکوکش را روانه ی قلب بیچاره ی گلی کرد: اون شبم فیلمت بود که کسی پشت در اتاقت بوده… نه؟ می خواستی منو بکشونی اونجا؟ تا کجا پیش رفتی؟ تا کجا ؟
دیگر بسش بود… سکوت و قضاوت شدن بسش بود… جلو رفت و درست مقابل او ایستاد… وحید آن طرف میز و او طرف دیگر.
صدایش را بالا برد: حق نداری در مورد من اینجوری فکر کنی.
وحید میز را دور زد. روبرویش ایستاد. نگاهی به شکمش انداخت… هنوز باور این موضوع برایش ثقیل بود… هنوز با این موضوع کنار نیامده بود.
با تشر گفت: پس باید در مورد تو چجور فکر کرد؟ ها؟ روزی هزار بار به خودم فحش می دم چجور خام تو شدم… اشتباه کردم… تو بزرگترین اشتباه زندگیم بودی که بهت دل دادم… نشناخته بهت دل دادم… از خودم تعجب می کنم … سی و شش سالمه… ولی نشناخته به یه دختر دل بستم… به یه زن… نه یه دختر… ندونسته اومدمو تو دام تو افتادم..
با هر حرف او خون در رگهای گلی بیشتر منجمد می شد… هر حرفش نیشتری بود که بر قلبش فرود می آمد و از بالا تا پایین می کشید… بار دیگر… بار دیگر… و چقدر درد داشت این شکنجه… او هر چه بود کثیف نبود… اخم هایش بیشتر در هم شد: از کدوم دام حرف می زنی؟
وحید دست راستش را در هوا بالا برد و چند بار تکان داد: خفه شو… خفه شو و حرف نزن.
این مردی که روبروی او با آن قیافه وحشتناک ایستاده بود، وحید رستاخیز نبود… یک مرد زخم خورده بود… مردی که خودش به آن روز انداخته بودش… هر چند نمی خواست… نگاهش را گرفت تا وحید شاهد شکستنش نباشد… تکه های قلبش یکی یکی میریختند و صدایش به گوش مرد روبرویش نمی رسید… مرد بی انصاف همچنان ادامه می داد و به حریف ضعیفش اهمیتی نمی داد… می کوبید… می کوبید.
-از پریشب تا حالا از خودم می پرسم… چه گناهی به درگاه خدا کردم که نتیجه اش شده تو… نتیجه اش شد این حماقت… این بی ناموس بازی…
سرش را کمی خم کرد… با صدای پر خشمی گفت: به من نیگاه کن… با توام.
گلی بغض کرده، سرش را بالا آورد و با او چشم دوخت. چشم های او پر از سرزنش و عتاب… چشم های گلی غرق در ندامت و آزردگی.
– وقتی دستتو می بوسیدم چه حسی داشتی؟
صدایش بالا رفت: به شوهرتم فکر می کردی؟ به بچه تو شیکمت؟ نباس دستتو بالا می بردی و می کوبوندی تو صورتم؟ وقتی یادم می یاد چه لحظاتی با تو داشتم فکر می کنم دلم می خواد سرمو بکوبم تو دیوار… چه اشتباهی کردم که نشناخته تو دام تو افتادم… برو بیرون … برو بیرون و هیچ وقت پاتو تو زندگی ما نذار… هیچ وقت طرف ما نیا نه من نه مامان نه راحله… بیرون.
گلی نگاهش کرد… زجر را در چهره اش می دید… درد را در حرکاتش حس می کرد… نگاهش را گرفته بود ولی می دید که لب می گزید… می دید پر حرص دست لای موهایش می کشید.
این مرد را دوست داشت… درست است که زن موقت مرد دیگریست ولی فقط تا چند ماه دیگر… درست است که بچه ای در شکم داشت ولی این مرد را برای آینده اش می خواست… برای یه عمر تنهایی اش .. برای روزی که این صیغه تمام می شد، این مرد را دوست داشت و این فکر را بر زبان جاری کرد: ولی وحید من دوست دارم.
وحید سرش را بالا آورد… خونش به جوش آمد و صورتش درهم شد و از عصبانیت دستش را بالا برد و محکم روی صورت گلی فرود آورد… دست بزرگ او و صورت کوچک گلی… یک طرف صورتش به اندازه کف دست او بود… چه تناسبی!
از این سیلی محکم گلی نقش زمین شد… دو دستش را ستون کرد که از سقوط کاملش جلوگیری کند… کیفش با صدا کنارش افتاد… گلی چشم بست.. وحید چشم بست…
و عشق دلش گریه خواست… و دلبستگی گوشه ای کز کرد.
لعنت به این زندگی… لعنت به بازی های زندگی…
روزی این مرد به خاطر گریه کردنش مواخذه اش می کرد و حالا سیلی محکمی در گوشش می نواخت…
گلی نفسی گرفت و نشست… نصف صورتش گزگز می کرد و بغض در گلویش بی قراری… لبش را به دندان کشید و نگاهش را به کفش های سیاه وحید دوخت.
وحید کمی خم شد و انگشت سبابه اش را جلوی او تکان داد: ببینید خانم… درسته ندونسته اون کارا رو کردم… درسته ندونسته چشمم دنبال ناموس یکی دیگه بود… ولی فکر نکن اونقدر بی صفتم که با وجود دونستن این موضوع بازم چشمم دنبال تو باشه… اون روزم بهت گفتم… بی ناموسی تو قاموس من نی… برو از اینجا… برو..
و کمر راست کرد و بلند فریاد کشید: جواد … جواد…
گلی دست به زمین گرفت و بلند شد… کیفش را هم برداشت… جواد با هول وارد شد: بله آقا چی شده؟
با چهره ای درهم، به گلی اشاره ای کرد: این خانمو ببر بیرون … از این به بعدم راهش نمی دی تو این اتاق…
رفت و طرف دیگر اتاق ایستاد.. آقا جواد متحیر یک نگاه به وحید و نگاهی دیگر به گلی انداخت.
دستش طرف گلی رفت… گلی با اخم به او نگاه کرد و گفت: دستت به من نمی خوره آقا جواد… خودم راه خروجو بلدم.. فقط یه چیزی بگم و برم… بیرون باشید حرفمو زدم می رم…
نگاه آقا جواد به وحید.
گلی نفسی کشید و گفت: طول نمی کشه… چند تا جمله است میگم و می رم.
آقا جواد در را بست و بیرون رفت… صورتش بد می سوخت. گلی به شانه های تا شده ی مرد نگاه کرد… به دستی که به دیوار زده بود… به دستی که به کمرش بود.. به سر افتاده اش…
-من بد کردم در حقت …آره من یه زنم.. یه زنم که یه بچه تو شکمش داره.. یه زن صیغه ای ..
وحید به طرف او برگشت. ناباورانه نگاهش کرد. زن صیغه ای؟! این را دیگر کجای دلش بگذارد؟! نگاه متعجبش همچنان به گلی… و گلی مصمم بود همین امروز، درست همین امروز، ویرانه های این مرد را با حرف های جدیدش با خاک یکسان کند… قلب وحید برای نتپیدن به او التماس می کرد.
– یه زنی که برای نه ماه صیغه ی یه مرد شد.. مردی به اسم بزرگمهر مصطفوی… از این صیغه سه ماهش گذشته و شش ماهش بیشتر نمونده… بعدش همون مرد منو از زندگیش میندازه بیرون… گفت نمی خوادم… گفت فقط واسه بچه منو صیغه می کنه… بچه ای که مال اونه.. بعد از این شش ماه منم و خودم… و بچه ای که باید به اون تحویلش بدم و برم دنبال زندگیم… آقای رستاخیزمن یه زن صیغه ایم… هیچ وقت نخواستم گولتون بزنم.. هیچ وقت نخواستم بازیچه اتون کنم… هیچ وقت نخواستم اون دندون لق باشم و اذیتتون کنم… من شما رو با تمام وجودم دوستتون داشتم..
صدای وحید اوج گرفت: بس کن… بس کن… برو بیرون… برو بیرونو بیشتر از این، این گندابو همش نزن.
گلی سرش را به طرفین تکان داد. اگر این مرد از شنیدن این حرفها ناراحت می شد، گفتنش برای گلی مصداق مردن بود.
-باید گوش بدید… شما حرفتونو زدید منم باید بگم… من دوستتون دارم چون چیزی بین منو اون مرد نیست و بعد از شش ماه همه چیز تمومه… من و منم .. منم و یه دنیا بی کسی.. منم و یه دنیا بی پناهی .. منم و یه دنیا تنهایی که می خواستم شما توش باشید… خیلی حرفها برای گفتن دارم.. دلیل اینکه چرا زن اون شدم… دلیل اینکه چرا نه ماه زن اون شدم… دلیل اینکه چطوری این بچه تو دل من شکل گرفت… ولی ظاهرا شما گوش شنیدن ندارید… کاش به قول شما به یه زن فرصت حرف زدن می دادید… معذرت می خوام که شکوندمتون.. ولی بدونید دست از سرتون برنمی دارم… من یه احمقم یه احمق که وقتی داداشم بهم گفت این بچه ارو نگه ندار من با حماقتم گفتم این بچه ارو نگه می دارم و به بزرگمهر تحویلش می دم… بعد از زندگیش می رم بیرون… و اینکارو کردم… و حالا هم برای بدست آوردن دوباره شما همه کاری می کنم… روز خوش جناب رستاخیز.
در را باز کرد و خارج شد.
دست به دیوار زد و سرش را روی آن نهاد… این دختر که بود؟ زن صیغه ای؟! دست دیگرش را روی قلبش گذاشت… چکار کرده بود؟! سیلی اش زده بود؟! کاش این حسی که در قلبش بود و باعث می شد به خاطر بدرفتاری اش با گلی، خودش را سرزنش کند، همین حالا چال می شد… عذاب وجدان داشت خفه اش می کرد و از طرف دیگر قلبش هنوز…
به طرف میزش رفت. سوئیچش را برداشت و از آن اتاق دلگیر و خفه کننده بیرون زد. باید می رفت و جایی خودش را تنها گیر می آورد و سنگی بر میداشت و بر چراغ احساسی می کوبید که همچنان در قلبش شعله ور می سوخت.
***
دقیقه ها می شد که آنجا نشسته بود و نادیده گرفته می شد. نشسته روی صندلی نارنجی رنگ در آن اتاق بیست متری با لباسهای آویزان، بالا و پایین … با رنگ های مختلف، کرم، قهوه ای ، صورتی، فیروزه ای، بنفش، یکی با دامن چین دار، یکی سایز بزرگ و ماکسی، یکی دخترانه و کوتاه… با آینه ای تمام قد، روبرویش.
اتاق پرویی که جنس دیوارهاش از چوب قهوه ای بود. و گلی نشسته بود، خیره به راحله… به راحله ای که پشت چرخ کارش نشسته بود و می دوخت و می دوخت بدون نیم نگاهی به او.
جز سلامی که به او داده بود و جوابی نشنیده بود، حرفی دیگر به میان نیامده بود… حتی بیرونش نمی انداخت… حتی بداخلاقی نمی کرد… فحشش نمی داد… فقط او را نادیده می گرفت… به کارش می پرداخت… می رفت… می آمد… چای می ریخت و می نوشید.. بی احترامی نمی کرد… مثل برادرش به او سیلی نمی زد… خوب حق داشت درد وحید از درد راحله بیشتر بود… درد مردش زیاد بود… بی اختیار دستش روی صورتش قرار گرفت… جای انگشتان وحید می سوخت ولی دوستش داشت… هدیه ای بود… شاکی نبود… روزی آن مرد دستش را بوسیده بود و حالا سیلی اش زده بود… آنقدر مردی برایش خرج کرده بود که دیگر این درد در برابر آن همه شیرینی چیزی نبود… کمی گزگز می کرد ولی یادش می آورد همین چند دقیقه پیش او را دیده بود…
سر که چرخاند، راحله را دید که با اخم به دست روی صورتش نگاه می کرد… دستش را انداخت و روسری اش را جلو کشید… نمی خواست وحیدش در خانه مواخذه شود.
زنی چادری وارد مزون شد… راحله از جایش بلند شد: سلام.. خوش اومدی عزیزم.
-راحله جون لباس من آماده است اومدم واسه پرو؟
راحله با لبخندی در حالیکه متری روی دوشش بود، گفت: آره عزیزم… خودم بهت زنگ زدم که بیای.
زن جوان چادرش را درآورد و نگاهی به گلی انداخت. گلی هم نگاهی به او… روسری اش را بیشتر جلو کشید و صورتش را پنهان کرد و این از چشم راحله دورنماند.
راحله صندلی او را دور زد و از پشت او لباسی گیپور صورتی رنگ را از داخل رگال بیرون کشید و به زن جوان داد.
-می خوای اینجا امتحان کن یا برو تو اتاق پرو، هرجا دوست داری.
نگاه زن همچنان به گلی سر به زیر… راحله هم نگاهی به او انداخت.
نگاهش را گرفت و رو به زن جوان گفت: میرید اتاق یا همین جا تنتون میکنید؟
زن نگاهش را از گلی کند: همین جا.
لباس را پوشید و راحله زیر بغلش را با سوزن ته گرد تنگ تر کرد. بلاخره زن را رفت.
گلی نگاهش کرد. دلش می خواست به او بگوید با هم حرف بزنیم… ولی نمی دانست چرا حرف زدنش نمی آمد… کیفش را از روی پایش برداشت وبدون هیچ حرفی آنجا را ترک کرد.
نگاه راحله پی او لغزید… باورش نمی شد گلی چنین کاری با این خانواده کرده باشد… باورش نمی شد بازیچه ی این دختر شده باشند… به این دختر همه چیز می آمد به جز شارلاتان بودن… نمی دانست چرا باور این موضوع که گلی آنها را بازی داده است برایش سخت بود… دلش برای برادرش کباب بود… ولی دلش برای گلی امروز هم سوخت… این دختر هر که بود نگاهش معصوم بود… آهی کشید و مشغول به کار شد… و گلی رفت… رفت تا به خانه ی رستاخیزها رسید.
پشت در ایستاد… لحظات خوبی را در این خانه سپری کرده بود. لحظاتی پر از دلگرمی، لحظاتی پر از خنده، لحظه های ناب عاشقی. همه و همه را در این خانه حس کرده بود… حس خوب خانواده داشتن.
گلی دلش این خانواده را می خواست، خانواده ای که اگرچه مشکل داشتند ولی همیشه پشت هم بودند… زنگ خانه را با دستانی لرزان فشار داد… می دانست که عالیه خانم او را می بیند… چند لحظه که گذشت، چشم به آیفون دوخت: میشه در رو باز کنید بیام تو… عالیه خانم میشه با هم حرف بزنیم؟
صدایی نیامد… دری باز نشد.
به بالا و پایین کوچه نگاه کرد. سر ظهر بود و کمتر آدمی دیده میشد. سرش را پایین انداخت و با نوک کفشش به زمین ضربه زد. کیفش را به طرفین تاب داد. و دوباره انگشتش را روی زنگ گذاشت و آن را فشرد. چند لحظه صبر کرد و گفت: خواهش می کنم عالیه خانم بذارید حرف بزنم… بد کردم درست ولی شما هم به حرف های من گوش بدید… حرف هامو می زنم و می رم… شما که همیشه پشتم بودید و حواستون بهم بود فقط یه همین بار بذارید همه چیزو از اول توضیح بدم… بذارید یه کوچولو از خودم دفاع کنم.
دوباره نه صدایی و نه باز شدن دری.
ایستاد و زنگ زد و حرف زد. ولی کسی دری به روی او باز نکرد.
خسته شد. به دیوار تکیه داد و آرام آرام روی زمین نشست. یک نگاه به سر کوچه، یک نگاه به ته کوچه… گاهی کسی از پنجره سرش را بیرون می آورد و با تعجب به او نگاه می کرد… چقدر بی کس شده بود… این خانواده را از دست داده بود… باید چکار می کرد؟ روزهای اول که دلبستنی در کار نبود… باید همان روزها سفره ی دلش را باز می کرد؟ او که نمی دانست کارش با وحید به این مرحله می رسد… و بعد ها از ترس از دست دادنشان کتمان کاری کرد… می دانست اشتباه کرده است می دانست… ولی کاش دیگران به او کمی فرصت می دادند تا او هم از خودش بگوید…
ثانیه ها گذشت.. دقیقه ها گذشت… و کسی در را بروی او باز نکرد و او مانند دخترکی بیچاره داخل کوچه نشسته بود و امیدوار بود کسی او را صدا کند، کسی او را بخواند… ولی دیگر کسی او را نمی خواست… در این دنیا با آدم های رنگارنگ و جورواجور تنهای تنها بود… خودش بود و بچه ی در شکمش … از جایش بلند و پشت مانتویش را هم نتکاند… آویزان تر از قبل، سلانه سلانه به طرف سر کوچه به راه افتاد… محزون تر از همیشه.
خودش و پسرک… چه دنیای شلوغی داشت، چه دنیای شلوغی.
***
غروب بود و خانه نیمه تاریک ولی او همچنان از ظهر روی کاناپه جنین وار دراز کشیده بود. زانوهایش را بغل کرده بود و بچه ضربه میزد.
خانه در سکوت وهم انگیزی فرو رفته بود و تنهایی چون ماری در آن خانه می خزید… کسی به او زنگ نمی زد، کسی حالش را نمی پرسید، حتی بزرگمهر هم نیامده بود تا با داد و بیدادهایش غم و سکوت این خانه را فراری دهد. حاضر بزرگمهر بیاید، توبیخش کند، سروصدا به راه بیندازد ولی فقط بیاید و او را از میان مار تنیده دور تنش نجات دهد.
گرسنه بود ولی کسی نبود برایش غذا درست کند… دلش شیرین جون را می خواست… دلش می خواست نقطه ای جلوی این اتفاقات می گذاشت و تمامش می کرد… دلش مامانش را خواست. روی کاناپه نشست. نگاهی به سرتاسر پذیرایی انداخت. آرام زمزمه کرد: مامان.
جوابی نگرفت… لب برچید… چرا شیرین جون جوابش را نمی داد؟!
کمی بلندتر صدایش زد تا به گوش او برسد: مامان.
نه… خبری نبود… شیرین جون هم دلش از سنگ شده بود.
این بار با صدای بلندی گفت: مامان.
سکوت نگاهش کرد… تنهایی هم همین طور… غم مبهوت ماند… دخترک به سرش زده بود.
گلی فریاد کشید: مامان… مامان … کجایی شیرین جون؟ گلیت داره دق می کنه… برس به دادم.
پسرک دیگر ضربه نمی زد… شاید او هم مبهوت بود.
از جایش بلند شد… سرش کمی گیج رفت… دست به مبل گرفت… ایستاد…
دوباره صدا کرد: مامان… مامان کجایی؟
دست به دیوار به طرف اتاق خواب رفت. نگاهی به آن اتاق تاریک انداخت و سایه هایی از کمد و تخت دید ولی شیرین جون آنجا نبود.
زمزمه کرد: شیرین پس آقا کجاست؟! اون که باید تو اتاق خواب باشه… آقا؟! شماها کجایین؟!
نگاهی دوباره به اتاق خواب و پذیرایی.
صدایش بالا رفت: مامان؟!آقا؟!
تاریکی محض و سایه دختری دلتنگ که به دنبال خیالش می گشت. دست به دیوار وارد آشپزخانه شد. سرش گیج رفت. ایستاد و دست روی صورتش کشید… چشم گشود. نور زرد رنگ چراغ برق بیرون از پنجره وارد آشپزخانه می شد و کمی روشنش کرده بود.
چرا کسی خانه نبود؟! محمد و لیلا کجا بودند؟!
سرش را چرخاند و نگاهی به دور و برش کرد: کجایین؟
عصبانی شد. اخم هایش در هم رفت. چرا کسی تحویلش نمی گرفت؟! دستش به سمت گلدان روی میز نهارخوری رفت و آن را برداشت و با حرص به دیوار آشپزخانه کوبید.
صدای فریادش با صدای شکستن گلدان بلورین در هم آمیخت: چرا کسی منو نمی خواد؟
قوری پیرکس را از روی کتری استیل برداشت و به دیوار کوبید: چرا همه از من فراری اند؟
ضربان قلبش بالا رفته بود… خشم و ناامیدی در وجودش شعله می کشید. جنون به سراغش آمده بود. درهای کابینت را یک به یک باز کرد و با فریاد، ظرف ها را به در و دیوار می کوبید و می شکست و مامان را می خواند.
و پسرک به شکمش ضربه می زد، پی در پی. شاید او هم به زبان خودش می گفت: مامان… مامان جونم… اون بیرون چه خبره؟! داد نکش من می ترسم.
و گلی می شکست و فریاد می کشید و شیرین را می خواست.
***
راحله در را باز کرد و وارد اتاق شد. اتاق تاریک بود. چشمانش را تنگ کرد و برادرش را روی تختش دید. دست روی کلید برق گذاشت و آن را به سمت پایین فشار داد و اتاق روشن شد. وحید دستش را از آرنج تا کرده بود و روی چشمانش گذاشته بود. در این دو روز یک وعده غذایی درست و حسابی نخورده بود. به طرف تخت رفت و لبه ی آن نشست. به صورت داداشش نگریست. چند روزی بود که تیغ با آن قهر کرده بود.
آرام صدایش کرد: داداش… داداش.
جوابی دریافت نکرد. دلش برای برادری گرفت که همیشه راست قامت بود و این جریان، کمرش را تا کرده بود.
دستش را نوازش گونه روی ساعدش کشید و دوباره صدایش زد: وحید… پاشو بریم پایین شام بخور.
بلاخره جواب داد: میل ندارم شما بخورید.
راحله آهی کشید، دست نوازش گرش از حرکت نایستاد: آخه با نخوردن که مشکلی حل نمیشه.
و سکوت جوابش بود.
راحله نفسی گرفت و نگاهش را روی دیوار ثابت کرد: امروز گلی اومد مزون پیش من.
وحید دستش را برداشت و با ابروهایی گره خورده به راحله نگریست.
راحله به چشمان سیاه برادرش خیره شد: به حرفت گوش کردم و باهاش حرف نزدم… بیچاره خودش رفت. اومده در خونه و مامان هم به خاطر حرف تو درو به روش باز نکرده.
وحید در تخت نشست. حلقه ی دستانش را تکیه گاه پیشانی اش کرد… می دانست اسم گلی به این زودی ها از زبان و ذهن اهالی این خانه محو نمی شد.
-داداش گلی واقعا در حقت نامردی کرد… نه تو همه ی ما… زمینت زد… ولی یه معصومیتی تو چشماشه که…
وحید با خشم به خواهرش نگاه کرد: معصومیت؟؟! از کدوم معصومیت دم می زنی آبجی؟ حالا من یه خریتی کردم و بهش دل بستم اون نباس به من می گفت نه… نباس در مورد خودش می گفت؟
رو برگرداند و چشم های محزونش را از خواهرش پنهان کرد: امروز اومد املاک… میگه زن صیغه ایه.
از این حرف دوباره درد در قلبش پیچید. چشم های راحله درشت شد و با حیرت گفت : چی؟!
وحید از تخت پایین آمد و دست به کمر شروع به قدم زدن کرد. کلافه بود و سر درگم… گلی تمام باورهایش را ویران کرده بود… هر روز قصه ای تازه می گفت.
راحله از جایش بلند و تخت را دور زد و روبروی برادرش ایستاد: داداش چی گفتی؟! زن صیغه ای؟! گلی؟!
ناباورانه سرش را به طرفین تکان داد: باورم نمیشه!
وحید لبه تخت نشست و آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت و انگشتان دو دستش را در هم پیچید: از ظهری دارم دیوونه میشم… از وقتی اومد و گفت زن صیغه ایه اون مردَس… اونم نه ماه.
و انگار با خودش حرف می زد: گلی چکار کردی تو؟!
راحله هم کنار او نشست: باورم نمیشه! این دختر چه سرنوشتی داره!
به یکباره چیزی به خاطرش آمد و به برادرش نگاه کرد با اخم: پس کار تو بود داداش؟
وحید زیر لب گفت: چه کاری؟
-اون جای انگشتا روی صورتش کار تو بود؟! داداش تو بهش سیلی زدی؟!
وحید لب فشرد… خودش به اندازه ی کافی عذاب وجدان داشت، دیگر جایی برای سرزنش خواهرش باقی نمانده بود. از جایش برخاست و به سمت کمدش رفت. حوله ی حمامش را بیرون کشید. راحله به سمتش آمد و بازویش را گرفت: داداش تو دست روش بلند کردی؟
وحید صدایش را بالا برد: باس چه کارش می کردم؟ نازش می کردم وقتی می گه بازم دلش با منه؟ زدم تا دل بکنه.
تلفنش به صدا در آمد. بی حوصله به طرف پاتختی رفت و گوشی را برداشت. شماره ناشناس بود. انگشتش را روی صفحه کشید: بله؟
صدای زنی در گوشی پیچید: آقای رستاخیز؟
-بله خودمم امرتون؟
-آقا تو رو خدا بیان اینجا… این دختر غروبی زد همه چیزو خورد کرد و شکوند و از اون موقع هم صدایی ازش نمی یاد… هر چی هم در می زنیم کسی در رو باز نمیکنه.
ابروهای وحید در هم گره خوردند: خانم محترم در مورد کی حرف می زنید؟
-گلی …آقای رستاخیز.. گلی یه بلایی سر خودش آورده.
وحید لب پاینش را گاز گرفت. دخترک احمق. چشم بست و با قلبی سنگین گفت: خانم به شوهرش زنگ بزنید و دیگه به خاطر ایشون با من تماس نگیرید.
تلفن را قطع کرد و روی تخت انداخت. راحله ی کنجکاو را نادیده گرفت و به حمام رفت.
زیر دوش ایستاد.
کف دو دستش را به سرامیک های کهربایی رنگ حمام زد. سرش خم و فکرش درگیر و قلبش مچاله… و یک کلمه ممنوعه در ذهنش جولان می داد: گلی.
مرتب از خودش می پرسید… چرا؟ گلی چرا؟ چقدر ساده دل بسته بود… چقدر دلش می خواست این دختر دل به دلش بدهد… چقدر برای یک نگاه نازدارش به در و دیوار زده بود… چقدر آن روزهای آخر حال گلی خراب بود… چقدر آن شب در راهرو گریه کرد… نفر دوم که میگفت که بود؟ شوهر موقتش یا بچه اش؟ حالا می فهمید چرا پریشان بود… غم چشمهایش را به یاد آورد… تردید در گفتن و نگفتنش را… گلی .. گلی .. گلی..
آب از سر و صورتش می ریخت و او اصرار داشت چشمانش را باز نگه دارد و درد بکشد… چشم نبندد تا تصویر گلی برایش مجسم نشود… هر چه بر عطش احساسش آب می ریخت، فروکش نمی کرد و خاموش نمی شد و گلی همچنان در قلب و ذهنش جولان می داد… نباید به او فکر می کرد… نباید به زن مرد دیگر فکر می کرد… در مرام او نبود و باز اسم گلی در ذهنش نقش بست… عاصی از ناتوانی اش، دستش را مشت کرد و کوبید به دیوار حمام… کوبید… کوبید… کوبید…
آنقدر کوبید که درد سرسام آور دستش برای لحظاتی گلی را در ذهنش پس زد و او کمرش تاشد.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان راز یک سناریو پارت ۱۳

ناهید گردن کشید و در صورت بزرگمهر فریاد زد: زن گرفتنِ تو چه ربطی به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *