چهارشنبه , اسفند ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان زهر تاوان / رمان زهر تاوان پارت ۴

رمان زهر تاوان پارت ۴

 

دلم می خواهد سر خودم را به آسفالت خیایبان بکوبم…آنقدر که از دست خودم شاکی و عصبانیم…شاکیم خدا…شاکیم از این همه
ضعفی که هنوز در برابر کیان دارم…این ضعف زندگیم را نابود کرد…حیثیتم را بر باد داد…خانواده ام را بی آبرو کرد…شوهرم را
از دستم در آورد…روانه غربتم کرد…اما بعد از این همه بلا هنوز در برابرش ضعیفم…بی طاقتم…از هر تماس دستش گر می
گیرم….از کوچکترین توجهش بال در می آورم…از کوچکترین بی توجهی اش بغض می کنم….من با این درد بی درمان چه
کنم؟؟؟با همه ی اتفاقات زندگیم کنار آمده ام الا این یکی..وارد خانه ام می شوم و خشمم را سر در خالی می کنم و با تمام توان به
هم می کوبمش…بلافاصله به حمام می روم و وان را از آب گرم پر می کنم و تا گلو در آن فرو می روم….باید فکر کنم…نیاز دارم
که فکر کنم…روی کیان هیچ حسابی نمی شود باز کرد…روی هیچ کس نمی شود…باید وارد زندگی کاوه شوم…می دانم قرار است
با چه کسی ازدواج کند…دختر مدیر و سهامدار بیمارستانی که در آنجا مشغول به کار است…دختر را نمیشناسم…اما کاوه را
چرا….از طرف دیگر باید برای ثبت نام تخصصم اقدام کنم…چون در همان دانشگاه خودمان برای دوره تخصص پذیرفته شده
ام….این را کیان نمی داند….هنوز نگفته ام…از تصور راه رفتن در آن دانشکده یا محوطه کوی لرزه بر اندامم می افتد…هنوز
نگاههای پر از حرف و پچ پچهای بی وقفه افرادحاضر در میهمانی دو شب پبش را فراموش نکرده ام…باید پی همه چیز را به تنم
بمالم…اینها همه به کنار….استاد دو تا از درسهایم ماهان است…قسمت دردناک و اذیت کننده ماجرا این است….می دانم دیدنم
اذیتش می کند…می دانم که حضورش در آن میهمانی فقط به احترام پدرم و برای بستن دهان مردم بوده…می دانم از هر لحظه
بودنش در جایی که من و کاوه و کیان حضور داشته ایم عذاب کشیده…نمی دانم با قضیه وجود من سر کلاسهایش چطور کنار می
آید…خوشبختانه اکثر کسانی که آن موقع در دانشکده بودند و از جریان خبر داشتند الان فارغ التحصیل شده اند و رفته اند…اما
خوب…استاتید هنوز هستند و همه چیز را به خوبی به یاد دارند…بمیرم برایت ماهان…چطور سالها این بی آبرویی را تحمل کردی
و دم نزدی؟من با تو چه کردم ماهان…بمیرم برایت…

کت و شلوار کرپ مشکی اندامی وخوش دوختم را می پوشم.کفش چرم پاشنه هفت سانتی را با کیف هم رنگ و هم جنسش ست می
کنم.مقنعه ام را کمی عقب می کشم تا موهایم خودشان را نشان دهد.نگاه دقیقی به آرایش کامل اما ملایم صورتم می کنم و مطمئن
از بوی مسحور کننده عطرم از خانه بیرون می زنم…مقصد دانشکده پزشکی و اتاق مدیر گروه علوم درمانگاهی…از دیدن سر در
دانشکده نفسم می گیرد…یک لحظه تصمیم می گیرم قید درس خواندن در این دانشگاه را بزنم…اما نهایتاً نفسم را با بازدمی شدید
بیرون می دهم و با آرامش ظاهری وارد می شوم…قدمهایم محکم اما آرام و حساب شده است…از گوشه به گوشه این مکان خاطره
دارم…دلم می لرزد…اما دست و پایم نه…دیگر نه…چند ضربه به در اتاق مدیر گروه می زنم با شنیدن بفرمایید وارد می شوم…
سرش پایین است…دارد چیزی می نویسد…سلام می کنم…دستانش از حرکت می ایستند اما سرش را بلند نمی کند…با دستش اشاره
می کند که بنشینم…می نشینم…نوشتنش را از سر می گیرد و خشک و جدی می پرسد:
-امرتون رو بفرمایید….
یک لحظه از ذهنم می گذرد…کاش برنمی گشتم…کاش برنمی گشتم…کاش..
کیفم را کنار پایم می گذارم و مثل خودش محکم و قاطع می گویم:
-نمی دونم در جریان هستین یا نه…من رزیدنت ترم اول داخلی هستم…البته هنوز ثبت نام نکردم…به خاطر همین قضیه خدمت
رسیدم…
خودکارش را زمین می گذارد…سرش را بلند می کند و خیره ام می شود…در دلم ناله می کنم…ماهان…اما بر لبم لبخند گرمی می
نشانم…جواب لبخندم عمیق شدن خطوط پیشانی اش است…صورتم را جزء به جزء می کاود…نمی دانم دنبال چه می گردد…
چشمانش سیاه تر از ۶ سال پیش به نظر می رسند درست مثل یک بادکنک سیاه که درونش هیچی نیست…خالی خالی…دستی به
موهایش می کشد و کوتاه می گوید:
-بله…خبر دارم…نامه اش به دستم رسیده…
چشمانم را که به همراه دستانش به سمت موهایش کشیده شده پایین می آورم و به لبش می دوزم…منتظرم چیزی بگوید..اما انگار از
حرف زدن با من کراهت دارد… آهی می کشم و به حرف می آیم:
-خب من الان باید چیکار کنم…
با بی حوصلگی دستش را به طرفم می گوید:
-مدارکتون رو بدین و تشریف ببرین…شروع کلاسا از هفته دیگه ست…برنامه رو توی برد می زنیم…
خب این یعنی هر چه زودتر از جلوی چشمانم دور شو…مدارکم را تحویل می دهم و از جا بر می خیزم…دستم که به دستگیره در
می رسد صدای زمزمه وارش را می شنوم:
-واقعاً با چه رویی می خوای برگردی اینجا و درس بخونی؟
نفسم در سینه حبس می شود…می چرخم….این طرف میزش ایستاده…دست به سینه…پا روی پا انداخته و با جدیت نگاهم می
کند…چه باید بگویم؟چه می توانم بگویم؟لبخند می زنم …..به تلخی زهر….می گویم:
-من فقط یه قربانی ام…
می خندد…کوتاه….به سمت پنجره اتاقش می رود و می گوید:
-خوبه…معنی قربانی رو هم فهمیدیم….خوبه…خوبه
سپس با یک حرکت ناگهانی و با شدت به سمتم می چرخد…در حالیکه از چشمانش آتش بیرون می زند با صدایی که از شدت خشم
می لرزد می گوید:
-اگه تو قربانی هستی….پس من چیم؟
سرم را پایین می اندازم و زیر لب می گویم:
-تو هیچ وقت به من فرصت حرف زدن ندادی…نذاشتی از خودم دفاع کنم…
چشمانش را می بندد و یک نفس عمیق طولانی می کشد:
-چیو می خواستی توضیح بدی…نه خدا وکیلی…می خواستی چی بگی؟می خواستی بگی مست بودم…کاوه رو با کیان اشتباه
گرفتم…؟؟؟آره؟همینو می خواستی بگی دیگه..درسته؟
گلویش را با دستش ماساژ می دهد و به سختی می گوید:
-۶ ساله حسرت می خورم که ای کاش کاوه رو با من اشتباه گرفته بودی نه با کیان…اونجوری واسم قابل تحمل تر بود…اما من
حتی تو اشتباهاتتم جایگاهی نداشتم…اینه که داره منو نابود می کنه…
انگشتانش را میان موهایش فرو می کند و ادامه می دهد:
-۶ ساله که دارم نگاههای پر ترحم و زخم زبونای دوست و دشمن رو تحمل می کنم…تو رفتی و از زیر بار همه چی شونه خالی
کردی..اونی که موند و تو جهنمی که تو درست کردی دست و پا زد و سوخت… من بودم…تو حتی حاضر نشدی بمونی و تاوان
اشتباهت رو پس بدی…تاوان خطای تو رو…تاوان گناه و غلط تو رو…من دادم جلوه…منی که قربانی اصلی این افتضاح بودم…منی
که بی گناه ترین فرد این ماجرا بودم…
نزدیکم می شود…خیلی نزدیک…به چشمان بی فروغش نگاه می کنم و دلم می لرزد…با صدای خالی از هر حسی می گوید:
-الان اومدی که چی بشه؟چرا می خوای زخمی رو که دیگه دلمه بسته و خونش خشک شده دوباره تازه کنی؟چرا می خوای هر
لحظه و هر ساعت این ۶ سال رنج و عذابو تداعی کنی؟چرا جلوه؟چرا؟
قدمی به عقب بر می دارم و زمزمه می کنم:
-منم تاوان اشتباهمو پس دادم…همه ازم رو برگردوندن…۶ سال در به در غربت شدم…خواب راحت ازم گرفته شده….مشت مشت
داروی اعصاب می خورم….حتی الان که برگشتم تو خونه پدریم جایی ندارم و تک و تنها زندگی می کنم…تو یه چشم بهم زدن همه
چیمو باختم…منم نابود شدم ماهان…پا به پای تو منم سوختم….حالا برگشتم که این عذابو تموم کنم…کمکم کن….نمی خوام برگردی
طرفم…نه….می دونم که دیگه نمیشه…می دونم که محاله…فقط ازت می خوام اگه کنارم نیستی…مقابلم هم نباشی…می دونم خواسته
زیادیه…می دونم من حق ندارم چیزی ازت بخوام….اما نذار بیشتر از این زجر بکشم….خواهش می کنم….
به سمت پنجره می چرخد و زیر لب می گوید:
-تا اونجا که می تونی از من دور بمون…از من و از زندگیم….
بغضی که گلویم را می فشارد تا پشت پلکم می رسد…پلک نمی زنم تا اشکم سرازیر نشود…دستگیره را فشار می دهم و با سرعت
هر چه تمام تر از آن محیط فرار می کنم….
دلم تنگه از این روزهای بی امید…
از این شبگردیهای خسته و مایوس ….
از این تکرار بیهوده دلم تنگه….
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس

از دانشکده که بیرون می زنم نفس کشیدن برایم راحت تر می شود…با لذت سوار ۲۰۶ سفیدی می شوم که قبل از آمدنم بابا برایم
خریده است…میخواهم استارت بزنم که صدای زنگ گوشیم مانع میشود….از کیفم بیرون می کشمش و به صفحه چشمک زنش نگاه
می کنم…کیان…
مردد جوابش را می دهم…صدای پر خنده اش را می شنوم…
-خب…خب…می بینم که دست از پا دراز تر از اتاقش اومدی بیرون….چی شد؟ تحویلت نگرفت؟
حرص می خورم…اما خونسردیم را حفظ می کنم و می گویم:
-نرفته بودم که تحویلم بگیره…کار داشتم….کارمم انجام شد…
خنده کوتاهی می کند و می گوید:
-خوبه پس کار ثبت نامت انجام شد…بذار حدس بزنم که الان می خوای چی کار کنی…اوووم…می خوای بری بیمارستان…یه سر و
گوشی آب بدی…شاید قسمت شد زن کاوه رو هم دیدی….نه؟
خشک می شوم…کیان از کجا می داند؟همه این چیزها را از کجا می داند…؟بی اراده گوشی را قطع می کنم و استارت می زنم و
به سمت بیمارستان می رانم….سعی می کنم ذهنم را از کیان و این همه اطلاعاتش دور کنم…اما نمی شود…کیان مرا زیر نظر
گرفته…بدجوری هم زیر نظر گرفته…با وحشت از آینه پشت سرم را نگاه می کنم…شاید دارد تعقیبم می کند…اما در آن شلوغی
ماشین آشنایی نمی بینم…ماشینم را در پارکینگ بیمارستان پارک می کنم و با احتیاط پیاده می شوم…اطرافم را نگاه می کنم اما اثری
از کیان نیست…دستی به صورتم می کشم و به سمت بخش قلب می روم…می دانم که کاوه در آن قسمت مشغول کار است….
رفت و آمد پرستارها زیاد است…اتاقش را پیدا می کنم…دستم را که به دستگیره می گیرم بازویم محکم کشیده می شود….قلبم می
ایستد…کیان….
صورتش از خشم قرمز است از میان دندانهای کلید شده اش می گوید:
-راه بیفت بریم تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی….
آنقدر چشمانش ترسناک شده اند که جرأت هیچ حرکتی ندارم و بی صدا دنبالش راه می افتم….توی محوطه ترسان می گویم:
-ماشینم تو پارکینگه
بدون اینکه نگاهم کند دستم را می کشد و به سمت ماشین خودش می برد…با سرعت سرسام آور می راند….چشمانم از شدت
وحشت تا آخرین حد گشاد شده اند…کیان عصبانی است و هیچ چیزی وحشتناک تر از این وجود ندارد…با ترمز شدیدش به جلو
پرت می شوم…مقابل خانه خودم ایستاده و فقط می گوید:
-پیاده شو…
در خانه را باز می کنم و وارد می شویم…مرا روی مبل می نشاند و خودش رو به رویم می ایستد…می خواهم حرفی بزنم…از این
همه ضعف خودم بیزارم…سعی می کنم قوی باشم…کمی صدایم را بالا می برم و می گویم:
-چته کیان؟چرا همچین می کنی؟تو چی می خوای از جون من؟چرا تعقیبم می کنی؟چی از زندگی من می خوای؟
با خشم می غرد:
-تو یه احمقی…دیوانه ای…نمی فهمی داری چیکار می کنی؟اومدی دوباره آبروریزی راه بندازی و بری؟نمی تونی بفهمی که این
راهش نیست؟نمی تونی درک کنی که با این کار فقط آبروی کاوه نمیره…دوباره خودتم بی آبرو می شی…اینبار دیگه خونوادت نمی
تونن کمر راست کنن…چطور می تونی اینقدر احمق و بچه باشی…فکر می کردم بزرگ شدی…فکر می کردم تغییر کردی…اما اون
مغز فندقی تو هیچ وقت رشد نمی کنه…هیچ وقت…
بلند می شوم و داد می زنم:
-به تو چه؟ها؟به تو چه؟تو چه کاره منی؟باز باید بهت یادآوری کنم که تو هیچ نسبتی با من نداری؟من دلم می خواد آبروی خودمو
بریزم…آخه به تو چه ربطی داره؟از زندگی من برو بیرون…ولم کن…حمایتا و برادریات به درد خودت می خورن…اون موقع که
بهت احتیاج داشتم تو اوج بچگی و حماقتم ولم کردی رفتی…اون موقع باید هوامو می داشتی…الان دیگه دیر شده آقا کیان…واسه این
غیرتی شدنا…این نگرانیا…این تعقیب کردنا…دیر شده…اون روزی که به پات افتادم که از پیشم نری و تو حتی حاضر نشدی به
خاطر من رفتنتو یه روز…فقط یه روز عقب بندازی…اون روزی که زیر اون بارون منو از خونه ت روندی…اون روزی که بهم
گفتی روت هیچ حسابی باز نکنم….تمام اون روزایی که نبودی و من با پنجره اتاقت دردودل می کردم…تمام روزایی که اومدم در
خونه ت که ببینمت و تو سرت با دخترای مختلف گرم بود طوری که حتی منو نمی دیدی…همون روزایی که مریض می شدم و
همش چشمم به در بود که تو بیای و تو حتی خبردار هم نمی شدی…همون روزا تو واسم مردی…من اون روزا بهت احتیاج
داشتم…الان دیگه نه به تو …نه به هیچ مرد دیگه ای محتاج نیستم…بلدم گلیمم رو از آب بیرون بکشم…اگه بذارین…اگه دست از سرم
بردارین…اگه اینقدر خودتونو عقل کل و منو احمق تصور نکنین…من قیم نمی خوام…برادر نمی خوام…وکیل وصی نمی خوام…فقط
می خوام تنها باشم کیان…لطفاً اینو بفهم….
نزدیکم می شود…بازویم را در دستش می گیرد….می خواهم مانع شوم اما توانایی زورآزمایی با او را ندارم…چشمان سبزش
غمگین است…و شاید کمی مبهوت….نفسش را پر صدا بیرون می دهد و می گوید:
-آره…می دونم…توی اتفاقاتی که افتاده منم بی تقصیر نبودم….نباید به حال خودت ولت می کردم…اشتباه کردم و باعث شدم تو
زندگیتو آتیش بزنی…تو تموم این سالها هم عذابشو کشیدم….عذاب کم کاریمو…عذاب کوتاهیمو…به همین خاطر دیگه نمی تونم
اجازه بدم اون اتفاقا تکرار شه…نمی تونم اجازه بدم دوباره با زندگیت بازی کنی…با آبروت…با حیثیتت…تحملشو ندارم که جسم و
روحتو به خاطر آدم بی ارزشی مثل کاوه لکه دار کنی….با شناختی که ازت دارم دوباره یه فاجعه به بار میاری…فکر می کنی
بزرگ شدی…قوی شدی….محکم شدی…می تونی همه چیزو درست کنی…انتقام بگیری..آبرو بریزی..بدون اینکه خودت آسیب
ببینی…اما نمی تونی…این کار، کار تو نیست… از پسش بر نمیای….منم نمی تونم همش تعقیبت کنم…هر لحظه تو استرس باشم
که الان داری چیکار میکنی…هی انرژی بذارم رو اینکه الان تو داری به چی فکر می کنی و چی تو سرت می گذره…همش نگران
باشم که نکنه دوباره یه مصیبت دیگه به بار بیاری…
در آغوشم می گیرد…موهایم را غرق بوسه می کند….با تمام توانش به خود فشارم می دهد و زمزمه می کند:
-تنها یه راه واسه تموم شدن این کابوس وجود داره…واسه اینکه بتونم مواظبت باشم و نذارم کسی بهت آسیب بزنه….واسه اینکه
بتونم کنترلت کنم و اجازه ندم همه چیتو قمار کنی…اینکه شب و روز حواسم بهت باشه و نذارم دوباره اشتباه کنی…..
دستش را زیر چانه ام می گیرد و با چمنزار متلاطم چشمانش نگاهم می کند:

-با من ازدواج کن جلوه….

نمی دانم چرا…اما خنده ام می گیرد…شاید از این منتی که می خواهد بر سرم بگذارد و مرا تحت حمایت خودش قرار دهد….آنهم
وقتی که چیزی برای حفاظت کردن باقی نمانده…غرور حریحه دار شده ام زخمی تر می شود…از آغوشش فاصله می گیرم و
روی دسته مبل می نشینم…دستانش را در جیب شلوارش فرو می برد و منتظر نگاهم می کند…پوزخندی می زنم و می گویم:
-اون وقت من این لطف همایونی رو مدیون چی هستم؟
ابروهایش در هم گره می خورد و می گوید:
-منظورت چیه؟
نفس عمیقی می کشم و می گویم:
-یعنی اینجوری همه مشکلات حل می شن؟این همه فداکاری و از خود گذشتگی فقط به خاطر اینه که من خراب کاری نکنم؟پس
زندگی خودت چی می شه؟چرا می خوای فرصت ازدواج با کسی که دوستش داری رو از خودت بگیری؟من حاضر نیستم زندگی
تو رو به خاطر خودم خراب کنم پسر عمه…من بهت قول می دم که هیچ مشکلی واست ایجاد نکنم…خوبه؟نمی خواد اینقدر نگران
باشی…من که می دونم تو اهل زن و زندگی نیستی…نمی خوام بیخودی پابند چیزیت کنم که بهش اعتقادی نداری…نمی خوام به
خاطر یه عذاب وجدان ساده با زندگی خودت بازی کنی…در ضمن من باید دینم رو به ماهان ادا کنم…هر طور که اون بخواد…به
همین خاطر فعلاً به ازدواج فکر نمی کنم….اونم ازدواجی که هیچ عشقی توش نیست…
کنارم می نشیند….سرش را به پشتی مبل تکان می دهد و با خونسردی می گوید:
-سخنرانی جالبی بود….خیلی هم جالب بود…اما…چند تا نکته هست که بد نیست بدونی….در مورد من…تو نمی خواد نگران این
چیزا باشی…من می دونم دارم چی کار می کنم…حواسم به زندگیم و کارام هست….
سرش را بلند می کند و نزدیکم می شود…چانه ام را در دست می گیرد و عمیق در چشمانم زل می زند…می خندد و می گوید: در
مورد خودت…تو که قبلاً ازدواج بدون عشق رو تجربه کردی…اینم روش…البته درسته گند زدی به اولی…اما خب من ماهان نیستم
که نتونم زنمو کنترل کنم…کارمو خوب بلدم…کسی نمی تونه منو بازی بده و سر انگشتاش بچرخونه…در نتیجه جای نگرانی
نیست….
خنده از لبانش محو می شود و کاملاً جدی ادامه می دهد:
-و اما در مورد ماهان…همون طور که خودتم گفتی محاله اون دیگه تو رو قبول کنه…هیچ مردی خیانت زنش رو نمی بخشه….
تازه برام عجیبه که چطور همون موقع نکشتت…چون اگه من بودم…به هیچ وجه زنده ت نمی ذاشتم…فکر ماهان رو از سرت
بیرون کن….چون حتی اگه دوباره باهاش ازدواج کنی زندگیت با جهنم هیچ فرقی نداره…اون هیچ وقت نمی تونه صحنه اون
روز…اون اتاق ….تو و کاوه رو…. از ذهنش پاک کنه…دل ماهان دیگه هرگز با تو صاف نمی شه…پس توی این شرایط…اگه
می خوای ایران بمونی….اگه می خوای تو اون دانشکده درس بخونی…اگه می خوای تو اون بیمارستان کار کنی…جایی که هم
ماهان و هم کاوه حضور دارن…زندگی سختت می شه…درس خوندن عذابت می شه…کار کردن غیر ممکن می شه…چون پرونده
ت سیاهه…از هر حرکتت هزار حرف و حدیث در میاد…از یه سلام و احوال پرسی ساده هزار و یک داستان ساخته می شه…هر
مردی که با تو در تماس باشه به خودش اجازه می ده نزدیکت بشه که از این سفره ای که فکر می کنه واسه همه پهن شده استفاده
ای ببره….اینجا ایرانه عزیزم…زن آروم و بی دردسرش نمی تونه توی محیط کار و درس راحت باشه وای به حال کسی با پیشینه
تو…کاری که تو کردی چیزی نیست که از ذهن کسی پاک بشه….اینو بفهم…اما اگه شوهر داشته باشی…کسی که خودش تو اون
محیط کار می کنه…رفت و آمد داره…سرشناسه….دیگه هیچ کس جرأت نمی کنه حرفی بزنه…دهنا بسته می شه…البته اگه تو
وفادار بودنو یاد گرفته باشی….
حرفهایش نیشتر به قلبم می زند…چشمانم دودو می زنند…چانه ام درد گرفته…آزادش می کنم….هنوز نگاهم می کند…خیره…
عمیق…جدی….
به جان کندن می گویم:
-خب چرا تو؟این همه آدم….چرا تو؟
پوزخندی روی لبش می نشیند و می گوید:
-به دو دلیل مهم…اول… با دسته گلی که جنابعالی به آب دادی دیگه هیچ مردی سراغت نمیاد…دومیش هم اینکه ….هیچ کس مثل
من تو رو نمی شناسه و نمیتونه از این منجلابی که توش دست و پا می زنی بیرونت بکشه…
حرص می خورم…از تک تک کلامتی که بر زبان می راند…از اینکه حتی یک بار هم نگفت دوستم دارد و به خاطر خودم این ازدواج
را می خواهد…غرورم به معنای واقعی له شده…دندان قروچه ای می کنم و می گویم:
-من اومدم زندگی کاوه رو نابود کنم…پی همه چی رو هم به تنم مالیدم…واسه همه اینایی که می گی آماده م…پیش بینی همچین
روزایی رو کردم و از پسش بر میام و به صدقه و لطف و ترحم کسی هم محتاج نیستم…
شانه ای بالا می اندازد….از جا برمیخیزد…موهایش را مرتب می کند و با بی تفاوتی می گوید:
-من اینطوری فکر نمی کنم…و همون طور که بهت گفتم دیگه اجازه نمی دم دست از پا خطا کنی…چه بخوای…چه نخوای….چه
نسبتی باهات داشته باشم…چه نداشته باشم…البته…تو هم که با این ازدواج موافقی…این همون چیزیه که از اول می خواستی…فکر
می کنی نمی دونم؟حتی وقتی که زن ماهان بودی…تو بغل اون بودی…بازم منو می خواستی…تو هیچ وقت نتونستی تمام و کمال به
شوهرت وفادار بمونی…تو هیچ وقت ماهانو نخواستی…احساس تو به اون فقط ناشی از عادت بود…چون هر بار منو می دیدی
دست و پات می لرزید…چون تا از اون دور می شدی دنبال یه راهی برای نزدیک شدن به من بودی…تو توی جسم و روح اون دنبال
من می گشتی…پس الکی ناز نکن…
داد می زنم:
-کی همچین غلطی کرده…کی گفته من تو رو می خوام؟من هنوزم ماهانو دوست دارم…یه تار موی اونو با صدتا مثل تو عوض
نمی کنم…
با کلافگی حرفم را قطع می کند و می گوید:
-بس کن جلوه…..دوسش داشتی و اون گندو بالا آوردی؟دوسش داشتی به یاد من تو بغل یکی دیگه غرق شده بودی؟..اگه من اون
روز نرسیده بودم که تو با کاوه تا آخرش رفته بودی….بس کن این حرفا رو…کی می خوای باور کنی که نمی تونی به من دروغ
بگی؟من اگه یه ساعت با یه نفر بگردم زیر و بم اخلاقش دستم میاد وای به حال اینکه کسی رو خودم بزرگ کرده باشم…من تو رو
از پدر و مادرت هم بهتر می شناسم…که اگه اونا مثل من می فهمیدنت هیچ وقت این اتفاقا نمی افتاد…..در ضمن…
سکوت می کند و انگشت اشاره اش را به طرفم می گیرد:
– حتی اگه دوسش داری…. از این به بعد دوستش نداشته باش….چون من مثل ماهان نیستم…عادت ندارم شبا تو تختم به جای دو
نفر سه نفر حضور داشته باشن…سری رو که به جز من مرد دیگه ای توش باشه منفجر می کنم…
سوییچ ماشینش را از روی میز بر میدارد….صورتش را نزدیکم می کند…سبزی براق چشمانش دلم را زیر و رو می کند…آهسته
می گوید:
-لازم نیست نگران چیزی باشی…مطمئن باش از زندگی با من خیلی بیشتر از ماهان لذت می بری….
آنقدر با غیض این جمله را می گوید که مو بر تنم سیخ می شود….می رود و مرا با افکار دیوانه کننده ام رها می کند….می رود
مرا با غرور شکسته شده ام تنها می گذارد…می رود و مرا در فکر انتقام فرو می برد

دو روز است که خودم را توی خانه حبس کرده ام…به پدر و مادرم گفته ام می خواهم بروم شمال به نگین سر بزنم…اما در و پنجره
را به روی خودم بسته ام و کنج تختم چمباتمه زده ام…از این همه تنهایی دلم به درد آمده است…هیچ وقت آنقدر به پدر و مادرم
نزدیک نبوده ام که بخواهم درددلم را به آنها بگویم…دوست خیلی صمیمی هم نداشته ام…همه چیز من کیان بوده…گوش شنوا…سنگ
صبور..تسلی دهنده…آرام بخش…..اما حالا….از او به کی شکایت کنم؟از ظلم او به کی پناه ببرم…؟آنقدر به گوشی ام زنگ زد
تا شارژش تمام شد….هزار بار با تلفن خانه تماس گرفته و پیام گذاشته….صد بار تا دم در آمده و ساعتها منتظر مانده…آنقدر
گریه کرده ام که چشمانم دیگر جایی را نمی بینند…توی همین مدت کوتاه ایران بودنم کیان تمام اعتماد به نفسی که برای خودم دست
و پا کرده بودم نابود کرده…بارها و بارها ضعفم را به رویم آورده و ثابت کرده که من هنوزم همان آدم بیخود دیروزم….به زحمت
از جایم بلند می شوم و دوش آب سردی می گیرم…لرز می کنم…اما با لجبازی ادامه می دهم…حوله ام را دور خودم می پیچم و
بیرون می آیم…دو روز است هیچی نخورده ام…سرم گیج می رود…سرما بدجوری در تنم نشسته….چایساز را به برق می زنم و
بسته حاوی کافی میکس را داخل لیوانی خالی می کنم….دوباره نوای زنگ تلفن بلند می شود…صدای بم و مردانه اش در خانه می
پیچد…صدایی که هنوز هم عجیب برایم دلنشین است…
-جلوه پاشو بیا این درو باز کن…می دونم خونه ای….این بچه بازیا رو تمومش کن…به جون خودت قسم می خورم که اگه تا دو
دقیقه دیگه درو باز نکنی از دیوار میام بالا….دو دقیقه از همین الان شروع می شه…
از جا بر می خیزم و با بی حالی آیفون را می زنم…دوباره به پشت میزم بر می گردم و کافی میکسم را به هم می زنم…در عرض
چند ثانیه خودش را به من می رساند….نفس نفس می زند…معلوم است دویده…نگرانی در تک تک اجرای صورتش معلوم است…
پیراهن کتان سورمه ای با شلوار جین مشکی پوشیده…موهایش در پیشانیش ریخته….قفسه سینه اش بالا و پایین می رود و چشمان
خوش رنگش خشمگین است…نیمه بلند می گوید:
-وقتی میگم هنوز بچه ای بهت بر می خوره…دیوونم کردی دختر…آخه من از دست تو چیکار کنم؟ها؟
دست لرزانم را بلند می کنم و با بغض می گویم:
-دیگه نگو کیان…نگو…دیگه طاقت تحقیر شدن ندارم….بسمه….دیگه نمی کشم….حرفات خوردم می کنه…داغونم می کنه…به خدا
دیگه جون تو تنم نیست…دو شبه که نخوابیدم…دو روزه که لب به هیچی نزدم…دیگه نمی تونم…هیچ کس تو زندگیم به اندازه تو بهم
آسیب نزده…حتی کاوه…هر بلایی سرم اومده مسببش تو بودی…حق من نیست که اینقدر عذابم بدی…
سوییچ و نایلونی را که در دست دارد روی اپن می گذارد و به آشپزخانه می آید…روی صندلی می نشنید…هر دو دستش را از آرنج
روی میز می گذارد و به سمتم خم می شود.چشمانم را به لیوان دستم می دوزم…طاقت نگاهش را ندارم…طاقت نگاه کردن به
چشمانش… چشمانی که می دانم تا چه حد می توانند بی رحم باشند….دسته ای از موهایم را بین انگشتانش می گیرد و می گوید:
-از موهات داره آب می چکه….رنگ به صورتت نمونده
دستش را به گونه ام می کشد زمزمه می کند:
-چقدر یخی جلوه…با خودت چیکار کردی؟
صورتم را عقب می کشم…جای انگشتانش می سوزد…نجوا می کنم…
-کیان تنهام بذار…برو …می خوام یه مدت با خودم خلوت کنم…
از جا بلند می شوم…دستم را می کشد…مجبورم می کند روی پایش بنشینم…بین میز و بدن تنومندش گیر می افتم….موهایم را
نوازش می کند…دست دیگرش دور کمرم حلقه می شود…دلم می خواهد نفس نکشم تا بوی عطرش را نفهمم…اما ناخودآگاه آرام می
شوم…این معجزه همیشگی کیان است…هم درد و هم درمان….
صدایش گرفته…خیلی بیشتر از قبل….سرش را در گردنم فرو می کند و می گوید:
-اذیتت کردم….می دونم…این چند روزی که اومدی همش زیر فشار من بودی…می دونم…دلتو شکستم…غرورتو خورد کردم….
می دونم…..اما…اگه تو هم بدونی که حال و روز منم بهتر از تو نیست… آروم می گیری؟اگه بگم تو این چند شب سر جمع ۵
ساعت نخوابیدم….اگه بگم تو همین دو روز سه کیلو وزن از دست دادم….اگه بگم منم مثل تو لب به غذا نزدم…راحت می شی؟
سرم را بلند می کند و در عمق چشمانم خیره می شود…چشمان سبز پر جاذبه اش… پر از رگه های سرخیست….اشکم سرازیر
می شود…هر قطره ای را که فرو می ریزد… می بوسد…چشمانم را…دستانم را…صورتم را….هق می زنم….
-چرا با من این کارو می کنی کیان؟چرا اینجوری رفتار می کنی…؟
زمزمه می کند:
-خود درگیری می دونی چیه؟تا حالا تجربه ش کردی؟من با خودم…تو…و تموم این دنیا درگیرم…بیا این عذابو تموم کنیم جلوه…اگه
تو ۶ ساله تو جهنمی…من ۲۳ ساله که تو برزخم…وضع من از تو خیلی خرابتره…ولی دیگه نمی تونم…بریدم….
بوسه کوتاهی بر لبم می زند و می گوید:
-بله رو بگو و جفتمونو خلاص کن…
نگاهش می کنم…آشفتگی حالش را می فهمم….آهسته می گویم:
-ولی تو چطور می تونی با کسی که مثل خواهره واست…زندگی کنی…
در آغوشم می کشد…خشن و محکم…زیر لب می گوید:
-کاش حس من به تو برادرانه بود…ای کاش…
بوسه اش را روی گردنم حس می کنم و صدایی که انگار از ته چاه بیرون می زند….
-عمق فاجعه خیلی بیشتر از این حرفاست…

سرم را روی شانه اش می گذارم و این بار بدون هیچ استرسی نفس می کشم….چون می دانم دیگر این بو….این رایحه مست
کننده تا ابد برای من است…دستم را روی سینه اش می گذارم و عضلات برجسته اش را زیر انگشتانم حس می کنم…او هم سرش
را روی سرم گذاشته و آرام و منظم نفس می کشد…یک دستش را دور کمرم انداخته و با دست دیگرش موهایم را نوازش می
کند…. دلم می خواهد تا ابد این لحظات کش بیایند…وقتی کنارم است…وقتی تمام من…تمامش را حس می کند…دیگر نه غصه ای
می ماند…نه نگرانی…نه دلخوری….نه کینه…نه نفرت…همه چیز سبز می شود…به سبزی چمنزاران و آرامش دشتها…دیگر تنم
نمی لرزد…نفسم تنگ نمی شود…قلبم یخ نمی بندد…سرما را احساس نمی کنم…همه چیز قشنگ و بی نقص است…کیان که باشد درد
معنا ندارد…چون گذشته و آینده از ذهنم پاک می شوند…من می مانم و حالی که پر از کیان است…در عجبم…این همه مدت من
چگونه بی کیان زنده مانده ام؟نمی دانم چند سال باید در آغوشش بمانم تا خستگی این همه روز از تنم بیرون برود…تا این همه کمبود
جبران شود…تا این همه درد تسکین بیابد…تا این روح زخم خورده به ثبات برسد…باز هم نگفت دوستت دارم…هیچ حرفی از عشق
نزد…اما من به داشتن همین کیان…همین دستان حمایت گر…همین صدای بم و محکم…همین چشمان یوزپلنگی…راضی ام….
صدای قشنگش از خلسه خارجم می کند…
-پاشو موش کوچولو…این موها رو خشک کن…لباس منم خیس کردی….این حوله رو هم در بیار یه چیز درست و حسابی بپوش…
واست غذا گرفتم…تا برگردی گرمش می کنم…
دلم نمی خواهد…جدا شدن حتی برای ۵ دقیقه را هم نمی خواهم….حالم را می فهمد…مثل همیشه…زیر گوشم می گوید:
-اگه یه کم دیگه با این تن و بدن خیس اینجا بشینی درسته قورتت می دم…من علاوه بر غذا گشنه ی چیزای دیگه هم هستما….
سرم را بلند می کنم و به چشمان شوخش نگاه می کنم…تهدیداتش اثری ندارد…اگر می خواست حریم شکنی کند توی این همه سال
که من با رضایت جسم و روحم را در اختیارش گذاشته بودم این کار را می کرد…
می خندم…مثل خودش…سرم را در یقه اش فرو می برم و زیر لب می گویم:
-کیه که بدش بیاد و مخالفت کنه؟
قهقهه اش دلم را پر از شادی می کند…از بالا و پایین رفتن سینه اش غرق لذت می شوم…بازویم را می گیرد و کمی دورم می
کند…با انگشت شستش گونه ام را نوازش می کند…نمی توانم از نگاهش چشم بگیرم….نمی دانم چرا باز این اشکها سرازیر می
شوند…نگاه کیان هم بی اشک…خیس است…
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد………..
سرم را محکم به سینه می گیرد و زمزمه می کند:
-نکن جلوه…این کارو با من نکن…
به پیراهنش چنگ می زنم و با التماس می گویم:
-قول بده دیگه نمی ری…بگو که دیگه تنهام نمی ذاری…می ترسم کیان…از نبودنت…از دوباره نبودنت…از اینکه دوباره ولم کنی…
می ترسم….از اینکه اینا همه خواب باشه و وقتی که بیدار می شم باز تو نباشی می ترسم…اگه باز بری…اگه باز تنهام بذاری…من
می میرم…به خدا این دفعه دیگه می میرم کیان…
موهایم را می بوسد…دهها بار…صدها بار…هزاران بار…کمرم را نوازش می کند و میان بازوهای قدرتمندش می فشاردم…کنار
گوشم نجوا می کند…
-محاله…دیگه محاله…
صورتم را بین دو دستش می گیرد…به چشمانم خیره می شود و می گوید:
-اصلاً می خوای یه معامله کنیم؟تو دیگه گریه نکن…دیگه عذاب نکش…دیگه غصه نخور…به جاش منم بهت قول می دم تا آخر این
ماه…یعنی کمتر از ۲۰ روز دیگه تو خونه من باشی…می دونی که من سرم بره قولم نمی ره…حالا بخند…بخند نفسم…
اشکهایم را پاک می کنم و به زحمت لبخندی می زنم و می گویم:
-یه قول دیگه هم بده…من تختتو دوست ندارم…عوضش کن…چون….چون….
دردم را می فهمد…خنده اش می گیرد و در حالیکه دوباره بغلم می کند زیر لب می گوید:
-روی اون تخت…تا الان… به جز تو هیچ کس نخوابیده…ولی چشم…همین فردا عوضش می کنم…
منظورش را نی فهمم…اما دلم آرام می گیرد…دلم می خواهد باز هم گریه کنم…اما نمی توانستم معامله را به هم بزنم…همین بیست
روز را هم بعید می دانم دوام بیاورم

حوله ام را با پیراهن قرمز رنگ کوتاهی عوض می کنم…اما پشیمان می شوم…انگار حالا که قرار است زنش بشوم بیشتر خجالت
می کشم…تاپ مشکی و شلوار جینی می پوشم…موهایم را سشوار می کشم و با تل قرمزی به سمت بالا هدایتشان می کنم….
صندلهای قرمزم را به پا کرده و بعد از آرایش ملایمی بیرون می روم…روی مبل نشسته…سرش را به پشتی تکان داده و چشمانش
را بسته…دوباره هوس آغوشش به سرم می زند…اما خودم را کنترل می کنم و به آشپزخانه می روم..غذاهایی را که داخل
مایکروفر گذاشته خارج میکنم و میز را می چینم…نمی دانم چرا بازهم اشتهایی به غذا ندارم…شاید اینبار از هیجان است….از این
سمت اپن نگاهش می کنم..چشمانش همچنان بسته است اما می دانم که نخوابیده…صدایش می زنم..گوشه چشمش را باز می کند و
آهسته می گوید:

-جانم…

دلم مالش می رود…لبخند بی اراده روی لبانم می نشیند…مغناطیس وجودش مرا به طرف خود می کشد…اما بازهم مقاومت می کنم
و خیلی سریع می گویم:

-بیا…غذا آماده ست…

لبخند من به او هم سرایت می کند…اما کمرنگ تر…با بی حالی بلند می شود و به آشپزخانه می آید…ناخودآگاه روی نزدیک ترین
صندلی می نشینم…از اینکه اختیار از کف بدهم می ترسم…او هم رو به رویم می نشیند و بدون هیچ حرفی مشغول می شود..از
قرار او هم بی اشتهاست…اما تا آخر همراهیم می کند…آخرین لقمه را که می خورم متوجه نگاه خیره اش می شوم…زیر لب می
گوید:

-جلوه باید صحبت کنیم…

بند دلم پاره می شود…استرس وجودم را فرا می گیرد…من به این جمله آلرژی دارم…می ترسم…

در حالیکه نوک چنگال را در ظرف می چرخاند می گوید:

-من در اولین فرصت ممکن با پدرت صحبت می کنم..تمام تلاشم اینه که تا آخر هفته و قبل از شروع شدن کلاسات عقد کنیم…
بعدش می رم دنبال کارای عروسی…

سریع می گویم:

-نیازی نیست عروسی بگیریم…همون عقد کافیه…

لبخند ملیحی کنج لبش می نشیند و می گوید:

-نمیشه خانوم کوچولو…من دوست دارم تو لباس عروس ببینمت….مطمئناً پدر و مادرت هم کلی آرزو واسه یه دونه دخترشون
دارن…

با حسرت می گویم:

-فکر نمی کنم اونا علاقه ای به جشن گرفت و دعوت کردن همکاراشون داشته باشن…با اون کاری که من کردم….

انگشتش را روی لبم می گذارد و می گوید:

-هیس…دیگه در مورد اون قضیه حرف نمی زنیم…به حرف مردم هم اهمیتی نمی دیم…هر چی که بوده گذشته…فقط…

دستش را بر می دارد و به صندلی تکیه می دهد…مستقیم نگاهم می کند و می گوید:

-فقط تو از حساسیتای من خبر داری…دوست ندارم تحت هیچ شرایطی دور و بر کاوه، ماهان یا هر مرد دیگه ای ببینمت…

دلم می گیرد…از این حس بد و آزار دهنده شک…آهسته می گویم:

-ولی کاوه باید تاوان کارشو پس بده کیان…من فقط به همین انگیزه برگشتم…

سرش را تکان می دهد و می گوید:

-اون تاوان کارشو پس داده…همین الانشم به اندازه کافی بدبخت هست…دلیلی نمی بینم که تو بخوای علیه اون اقدامی بکنی…من دلم
نمی خواد حتی صداتو بشنوه…تحت هیچ شرایطی نباید باهاش حرف بزنی یا تنها بمونی..

می دانم که همچین چیزی خارج از توانم است و نمی توانم بی خیال کاوه شوم…اما سرم را به علامت تایید تکان می دهم و زمزمه
می کنم:

-ماهان چی؟من باید باهاش حرف بزنم…اون باید منو ببخشه…من نمی تونم با این عذاب وجدان زندگی کنم…

نگاهش طوفانی و لحنش تند می شود…اما صدایش را پایین نگه می دارد:

-تو نمی خواد نگران ماهان باشی…چون اونم تو جریاناتی که پیش اومد بی تقصیر نبوده…من خودم باهاش صحبت می کنم…اما
خوش ندارم تو رو دور و برش ببینم…

دستی به صورتش می کشد و ادامه می دهد:

-سعی می کنم شیفتامو با شیفتای تو تنظیم کنم…اینجوری خیال هردومون راحت تره…

من از لحظه به لحظه بودن با کیان هیچ هراسی ندارم…اما این شک و بددلی را حق خودم نمی دانم…آهی می کشم و می گویم:

-حق داری بهم شک داشته باشی…من یه بار به شوهرم خیانت کردم..به قول تو پرونده م سیاهه…اما مسببش تو بودی…فکر تو باعث
اون خبط شد…چون هیچ وقت نتونستم به جز تو مردی رو دوست داشته باشم…تا ابد هم نمی تونم…چرا فکر می کنی ممکنه به تو هم
خیانت کنم؟

محکم و جدی می گوید:

-من همچین فکری نمی کنم…شکی هم در کار نیست…اما من جنس مرد رو خوب می شناسم…خصوصاً اون دوتا…که جفتشون
رفیقم بودن…نمی خوام اجازه بدم کسی واست مزاحمت ایجاد کنه و دوباره آرامشت رو به هم بزنه…فقط همین..

ماهان و کیان رفیق بودند….؟؟؟چطور من نمی دانستم…؟؟؟

بازدمش را پر صدا بیرون می دهد و میگوید:

-یه عذرخواهی هم بابت حرفای اون روزم بهت بدهکارم…عصبی بودم…یه چیزی گفتم…تو نمی دونی چه قدرتی توی رژه رفتن رو
اعصاب من بیچاره داری…

به زور لبخندی می زنم و می گویم:

– ولی اگه قرار باشه هر بار که عصبی می شی اون ماجرا رو تو سرم بکوبی و تحقیرم کنی…

حرفم را قطع می کند و شمرده می گوید:

-من غلط بکنم عزیزم…اون ماجرا رو همین امروز برای همیشه فراموش می کنیم…فقط یه چیزی می مونه…

نگاهش را از صورتم می دزدد…در گفتنش تردید دارد…دل دل می کند…چند بار دهانش را باز می کند و می بندد….اما نمی تواند
بی خیال گفتنش شود…سرش را پایین می اندازد و در حالیکه صدایش کمی خش دار شده…می گوید:

-شاید سؤال درستی نباشه…اما فکر می کنم حقم باشه که بدونم..

نفس عمیقی می کشد…دستش را روی گلویش می گذارد و میگوید:
-رابطه تو با ماهان در چه حدی بود…؟منظورم اینه که…تا کجا پیش رفتین…

اول یخ می کنم…اما ناگهان آتش سراسر وجودم را در بر می گیرد…مبهوت میخ صورتش می شوم و می گویم:

-کیان…!!!ماهان شوهرم بود…من زن عقدیش بودم…

صورتش به سرخی می گراید…تند و قاطع می گوید:

-درسته…اما عروسی که نکرده بودین..

حس حقارت شدیدتر می شود…با دلخوری می گویم:

-اگه منظورت دختربودنه…نگران نباش…من هنوز دخترم…

نگاهم می کند…ناراحتی ام را می فهمد…می دانم دوست دارد بیشتر بداند…اما سکوت می کند و هیچی نمی پرسد…خودم ادامه می
دهم:

-ولی من نمی تونستم مانع تماسها و خواسته های منطقی و مشروعش بشم…

پوزخندی روی لبش می نشیند…خیلی عمیق…صورتش را جلو می آورد و به تلخی می گوید:

-یعنی ماهان به زور بهت دست می زد؟خودت نمی خواستی؟مجبورت می کرد…؟

حرفی برای گفتن ندارم…سرم را پایین می اندازم…کلافه است…آشفته و عصبی…گوشی اش زنگ می خورد…نگاهی به صفحه اش
می اندازد و سریع بلند می شود و به سمتم می آید…بوسه سرد و کوتاهی روی گونه ام می نشاند و می گوید:

-من برم دیگه…خیلی کار دارم…تو هم بهتره جریان رو به مامان بابات بگی تا من هم سر فرصت اقدام کنم…

سوییچش را بر می دارد و به سرعت از خانه بیرون می زند…من می مانم و دنیایی از سؤال…که مهمترینش این است:

-کسی که تماس گرفت…مرد بود یا زن….؟؟

با مادرم تماس می گیرم و می خواهم که به دیدنم بیایند….دستی به سر و گوش خانه می کشم و با استرس منتظر می مانم…نمی
توانم عکس العملشان را نسبت به این قضیه پیش بینی کنم…با کلی خوراکی و تنقلات از راه می رسند…مادرم دست در گردنم می
اندازد و می گوید:
-کی رسیدی عزیزم؟خوش گذشت؟
شرمنده از دروغی که گفته ام سرم را تکانی می دهم . به داخل دعوتشان می کنم…پدرم نگاهی به چیدمان خانه می کند و با آرامش
همیشگی اش می گوید:
-خانه دار قابلی شدی…آفرین…آفرین…
لبخندی به رویش می زنم و سرسری تشکر می کنم..ضربان قلبم را توی دهانم احساس می کنم..به بهانه چای و میوه به آشپزخانه
می روم…مادرم پشت سرم می آید و در حالیکه روسریش را بر می دارد می گوید:
-اینجا راحتی مامانی؟هنوز نمی خوای برگردی خونه؟
در حالیکه فنجانها را توی سینی می گذارم جواب می دهم:
-خوبه مامان…مشکلی ندارم…خودتونم خوب می دونین که من دیگه نمی تونم تو محوطه کوی زندگی کنم…

تأسف در چهره اش نقش می بندد…حرف را عوض می کند و می گوید:
-نگین چطور بود؟شوهرش خوبه؟بچش بزرگ شده حتما…
حسرتی که در صدایش است روحم را متلاطم می کند..بی شک آسیبی که من به زندگیمان وارد کزده ام هیچ جوره جبران نمی
شود….زورکی لبخندی می زنم و می گویم:
-خوب بود…خدا رو شکر…زندگیش مرتبه….
ظرف شیرینی را کنار سینی می گذارم و همراه مادر وارد هال می شویم…پدر طبق معمول با کانالهای تلویزیون مشغول
است….سینی را روی میز می گذارم و رو به رویشان می نشینم…نمی دانم چطوری باید شروع کنم…به موهای گندمگون و
صورت همچنان جذاب پدرم چشم می دوزم…صدایم را صاف می کنم و می گویم:
-بابا جون…میشه یه کم حرف بزنیم؟
کنترل را روی میز می گذارد و توجهش را به من می دهد و می گوید:
-چی بهتر از این؟ما که تو این چند وقتی که اومدی هنوز نتونستیم یه دل سیر ببینیمت و باهات حرف بزنیم…
دلم برای این همه مظلومیتشان کباب است…سر به زیر می اندازم و آهسته می گویم:
-بابایی…شما منو بخشیدین؟
عینکش را روی چشمش جا به جا می کند و با صدای صاف و رسایش می گوید:
-کدوم پدر و مادری می تونه بچشو نبخشه؟اونم در شرایطی که می دونیم همه تقصیرا گردن تو نبوده…همه ما به نحوی توی اون
اتفاق مقصر بودیم…اما خب…ضربه بدی بود بابا..طول کشید تا دوباره سرپا شدیم…ولی الان دیگه گذشته…اون دوران سیاه هم تموم
شده…هر انسانی تو زندگیش اشتباه می کنه…نباید به خاطر این اشتباه یه نفر رو از هستی ساقط کرد..اونم کسی که ثمره عمر و
جوونیمونه..تو هم باید اون موضوع رو فراموش کنی…باید قوی باشی…از این اشتباه درس بگیری و زندگیتو از نو بسازی…مطمئن
باش من و مامانتم پشتتیم و همه جوره حمایتت می کنیم…
آرامش در تمام رگ و پی تنم جاری می شود…گرمای حرفهای پدرم…قلبم را آرام می کند…به چهره متبسمش نگاه می کنم و از ته
دل لبخند می زنم…مادرم هم با چشمهای خیسش می خندد و این یعنی نهایت آرامش..احساس می کنم چشمهای من هم تر شده اند…با
سر انگشت خیسی چشمانم را می گیرم و می گویم:
-می دونم ماهان هیچ وقت منو نمی بخشه…کاری که من با ماهان کردم خیانت نبود…جنایت بود..کاش می تونستم جبران کنم…کاش
می تونستم به عقب برگردم و همه چی رو درست کنم..ولی می دونم هیچ راهی وجود نداره و ماهان تا ابد از من متنفر می مونه…
پدرم آه می کشد..بلند و طولانی…زمزمه می کند…
-ماهان خیلی دوستت داشت بابا…تا مدتها بعد از رفتنت با خودش درگیر بود…یه روز اومد تو اتاق منو ساعتها گریه کرد…باورم
نمی شد این کسی که مثل بچه ها داره زار می زنه ماهانه…اما سرپا موند…مقاومت کرد…حتی یه دونه از کلاساشو کنسل نکرد…
نمی خواست جا بزنه و اجازه بده حرفهای مفت بیشتری تو دست و پا بیفته..ولی من ذره ذره آب شدنش رو دیدم…داغون
شدنش…به فنا رفتنش…هنوزم که هنوزه نتونسته به شرایط قبلی برگرده…هر چی خونوادش اصرار می کنن که زن بگیره زیر بار
نمیره..می گه دیگه نمی تونم… زده شدم…تنهایی رو ترجیح می دم…ماهان یه شبه پیر شد بابا…پیر شد…حقم داره…مرد و باشی و
همچین صحنه ای رو با چشم خودت ببینی…!!!والا تا الانشم دووم آورده خیلی حرفه….
پدر می گوید و من اشک می ریزم…اشک ندامت…اشک شرمندگی…اشک عذاب وجدان…مادرم سقلمه ای به پهلویش می زند و با
چشمو ابرو به من اشاره می کند…اما من دوست دارم پدرم ادامه دهد…دوست دارم آنقدر بگوید تا از درد این غلطی که مرتکب شده
ام بمیرم…پدرم سری تکان می دهد و می گوید:
-تو چرا به ما نگفتی که کیانو دوست داری بابا جون؟چرا اینقدر با ما غریبه بودی؟اگه می دونستیم..اگه گفته بودی…اجازه نمی
دادیم اون کارای بچگانه ازت سر بزنه…نمی ذاشتیم با زندگی ماهان بازی کنی…چرا ما رو محرم ندونستی بابا؟
پس پدرو مادرم همه چیز را می دانند…هق می زنم..بارها و بارها…
-نتونستم بگم بابا…نتونستم دردمو بگم…نمی دونم پیش خودم چی فکر کرده بودم…گفتم با ماهان ازدواج می کنم…کمبود کیان جبران
میشه..اما نشد بابا…نشد…بدتر هم شد..اگه تا دیروزش دردم فقط نبودن کیان بود…با ازدواج با ماهان…عذای وجدان لعنتی هم اضافه
شد…من حماقت کردم…بچگی کردم…اما به خدا نمی خواستم این بلا رو سر ماهان بیارم…ناخواسته ظلم بزرگی کردم بابا جون…
خیلی بزرگ…
مادرم کنارم می نشیند و سرم را در آغوش می گیرد و نرم موهایم را نوازش می کند…پدرم دوباره آه می کشد و می گوید:
-می دونم بابا..من بچه خودمو خوب می شناسم…می دونم این همه بد بودن تو ذات تو نیست…الانم دیگه بهش فکر نکن…تموم
شده…گذشته…هم تو..هم ماهان…باید به زندگیتون ادامه بدین…باید اون خاطره تلخ را فراموش کنین و همه چی رو از نو
بسازین….به ماهان گفتم….تارک دنیا شدن و همه رو به یه چوب روندن راه حلش نیست…به تو هم می گم….فرار کردن از
واقعیت پاک کردن صورت مسئله ست…چیزی رو حل نمی کنه…
بدون اینکه به چشمانش نگاه کنم زیر لب می گویم:
-بابا…کیان از من خواستگاری کرده…
سکوت ممتد جواب هردویشان است..با ترس نگاهشان می کنم…پدرم به استکان چایش خیره شده و مادرم به صورت من…قلبم باز
طپش می گیرد…پدرم به حرف می آید…
-خب…تو چی گفتی؟
آهسته می گویم:
-شما که نظر منو نسبت به کیان می دونین…
-این یعنی اینکه راضی هستی؟
سرم را بلند می کنم و با نگرانی می گویم:
-شما ناراضی هستین؟
لبخد آرامش بخشی می زند و می گوید:
-نه دخترم…کی بهتر از کیان که تو این شرایط بتونم تو رو به دستش بسپارم؟ اون که دیگه مثل پسر خودمه….و این که تو اینقدر
می خوایش کفایت می کند….فقط جلوه…بابا..این دفعه خوب فکر کن…دیگه جا واسه اشتباه کردن نداری….
می خندم…آرام اما از ته دل…نفس راحتی می کشم…فکر کردن به کیان و آخر هفته خون در رگم منجمد می کند…از شوق…
ساده می گویم….
ساده و سربسته…
همین…!!
شدم از عشق تو دیوانه ی دیوانه …
ببین…!!!

روی تختخواب اتاق مشترکمان نشسته ام …گاهی به لباس سفید پر چینم نگاه می کنم…گاهی به حلقه درخشانم خیره می شوم…حلقه
ای که اینبار به جانم بسته است…امروز شیرین ترین بله ی عمرم را به کیان گفتم و او هم با دلنوازترین لبخند ممکن صورتم را
بوسید و گفت:
-حالا اگه جرأت داری بازم بگو نسبتی با هم نداریم…
پا به پای خنده اش…خندیدم…سرخوش و آرام… به خواسته من که از زبان پدر چاری شد عقد و عروسی را کاملاً مختصر…اما
یکجا برگزار کردیم ….من مار گزیده ام…از فاصله افتادن بین عقد و عروسی می ترسم…در جشن کوچکمان به جز اقوام درجه
یک کسی حضور نداشت…و من به این سادگی و خلوتی بیش از هرچیز راضی ام….لحظه ای دستانم از دستان گرم و قوی کیان
خالی نماند…برق اشک و شادی را همزمان در چشمه های پدر و مادر و عمه ام می دیدم……امشب معنای واقعی راه رفتن روی
ابرها را درک کردم…سرم را بلند می کنم و تصویرم را در کنسول مقابلم می بینم…برق شوقی که از چشمانم ساطع است صورتم
را درخشان تر کرده…از صدای گشوده شدن در به خود می آیم…کیان دست به سینه…تکیه زده به چهارچوب در…در کت و شلوار
خوش دوخت مشکی اش با لخند نگاهم می کند….دلم ضعف می رود…برای این همه مردانگی مردم…از خیرگی نگاهش سرخ می
شوم و سر به زیر می اندازم…داخل می شود و در رامی بندد…کلید برق را می زند و اتاق در تاریکی فرو می رود…نفسم حبس می
شود…حرکاتش را حس می کنم…کتش را در می آورد و روی دسته صندلی می اندازد….دکمه های پیراهنش را هم یکی یکی باز
می کند…حتی در شب عروسیش هم حاضر نشد کراوات بزند…پیراهنش را هم به گوشه ای می اندازد و به سمتم می آید…آباژور
را روشن می کند و کنارم می نشیند…از هیجان و اضطراب می لرزم…دیدن سینه برهنه اش ترسم را بیشتر می کند…دستش به
چانه ام بند می شود و صورتم را به سمت خودش می چرخاند و زمزمه می کند:
-خیلی خوشگل شدی نفس…
از حرارت صورتم دست کیان هم داغ می شود…خنده روی لبانش می نشیند و می گوید:
-چه خجالتیم شده واسه ما…
موهای شکوفه پیچ شده ام را لمس می کند و ادامه می دهد:
-باید اول از شر این شکوفه ها راحتت کنم…اما دوست ندارم چراغو روشن کنم…بذار ببینم همین طوری از پسش برمیام یا نه….

کمی کج می نشینم تا راحتتر به کارش برسد…تمام که می شود نفس راحتی می کشد و می گوید:
-چیکار کردی با این موها؟حیف نیست آخه…
با دست پریشانشان می کند و روی سر شانه ام پخششان می کند….سرش را بین موهایم فرو می برد و چند نفس عمیق می
کشد….صدایش لرزان می شود:
-چه بویی می ده این موها….
دستش را از زیر سینه ام رد می کند و از پشت در آغوشم می کشد…بوی عطر او هم در تک تک سلولهایم نفوذ می کند…سرش را
شانه ام می گذارد می گذارد و زیر لب می گوید:
-چرا قلبت اینقدر تند می زنه خوشگلم؟ترسیدی؟
آب دهانم را قورت می دهم و به زحمت می گویم:
-نه…ترس نیست…نمی دونم چیه…ولی ضربانش داره اذیتم می کند…
دستش را روی قلبم می گذارد…بدنم منقبض می شود…داغی نفسش پوستم را می سوزاند آهسته می گوید:
-یادته اون روز که قرار بود نتیجه کنکور بیاد…دستمو گرفتی گذاشتی رو قلبت؟؟؟
سرم را بالا و پایین می کنم…گوشم را می بوسد و می گوید:
-می دونی چه بلایی سرم آوردی خانوم کوچولو؟خوابو خوراکو ازم گرفتی…
کمی سرم را کج می کنم و گونه ام را به صورتش می چسبانم…انگار نفسش داغ تر شده…کامل می چرخم و در چشمانش خیره می
شوم…چشمانی که همیشه کعبه آمالم بوده…دستی به صورتش می کشم و زمزمه می کنم:
-خیلی دوست دارم کیان…اونقدر که حتی نمی تونی تصورش کنی…
دستم را بلند می کند …می بوید و می بوسد…آهسته می گوید:
-نه به اندازه من عزیزم…نه به اندازه من عمرم…
انگشتانم را بین موهای نرمش فرو می کنم…گونه ام را می بوسد و کمی عقب می کشد….لباس خواب صورتی را به سمتم می
گیرد و می گوید:
-لباستو عوض کن خانومم…
با تعجب نگاهش می کنم…لبخند می زند و نجوا می کند:
-امشب خسته ای…استرس داری…من هیچ توقعی ازت ندارم…
از این همه شعور… به وجودش می بالم…بر می خیزد و به حمام می رود…آرایشم را پاک می کنم…لباسم را در می آورم و آهسته
زیر پتو می خزم…دلم می خواهد منتظرش بمانم…اما خستگی این چند شبه مجالم نمی دهد…چشمانم گرم خواب می شود…اما
حضورش را حس می کنم و دستی که به زیر سرم می لغزد و آهسته مرا در آغوش می گیرد….کمی خودم را جا به جا می
کنم…گوشم را روی قلبش تنظیم می کنم و همین ضربان ملایم و ریتمیک زیباترین لالایی زندگیم می شود

با صدای زنگ در هردو از جا می پریم…کیان سریع برمی خیزد..تی شرتی تنش می کند…دستی به موهایش می کشد و از اتاق
خارج می شود…پتو را تا چانه ام بالا می کشم و در حالیکه دوباره چشمانم را می بندم…گوشهایم را تیز می کنم…صدای مادرم را
تشخیص می دهم…صبحانه آورده…حال مرا می پرسد و می رود…
سرم را توی بالش کیان فرو می کنم و عطرش را نفس می کشم….با حرکت انگشتانش روی لاله گوشم هوشیار می شوم…اما
رخوت و سستی خواب رهایم نمی کند…صدایش وجودم را نوازش می کند:
-بیدار شو خانمی…من گشنمه..
بی حال می گویم:
-بذار یه کم دیگه بخوابم…تو رو خدا…خیلی خسته م
می خندد و می گوید:
-همچین می گه خستم…که هر کی ندونه فکر می کنه دیشب چیکار کرده…
خجالت می کشم…ولی نمی توانم نخندم…رویم را به طرفش بر می گردانم و موهای بهم ریخته اش را به ریخته تر می کنم…دستی به
موهایم می کشد و می گوید:
-نگاه کن…موهاش عین چوب شده…معلوم نیست چی زدن به این خرمن ابریشمی محبوب من…
در چشمانش میخ می شوم و زمزمه می کنم:
-منظورت اینه که زشت شدم؟
حالت نگاهش عوض می شود…من این طرز نگاه را خوب می شناسم…تجربه زندگی با ماهان را داشته ام و این نگاه را بارها در
چشمان او دیده ام…خم می شود..دستش را روی شکمم می گذارد و به لبهایم خیره می شود…نفسم شدت می گیرد…چشمانم را می
بندم…سرم را بلند می کنم…اما او با گازی که از گلویم می گیرد فغانم را بلند می کند…تمام موهای تنم سخ می شود…به سمتش حمله
می کنم و با مشت بر سینه اش می کوبم . داد می زنم…
-چقدر بگم من از این کار بدم میاد؟؟همه گوشت تنم ریخت…
می خندد و در حالیکه بلند می شود می گوید:
-باید عادت کنی عزیزم…واسه من هیچ کاری لذت بخش تر از گاز گرفتن گلوی تو نیست…الانم زود آماده شو بیا واسه
صبحونه…نمی دونی مامانت چیکار کرده…
لحضه ای می ایستد…بر می گردد و چشمکی نثارم می کند:
-هرچند که خوردن این صبحونه حقت نیست…
باز هم گر می گیرم و با خشم بالش را به سمتش پرتاب می کنم…قهقهه ای می زند و از اتاق بیرون می رود…با سرعت نور به
حمام می روم و با همان سرعت لباس می پوشم و آرایش می کنم..موهایم را می بندم و از اتاق خارج می شوم…
کنار پنجره ایستاده و دارد با موبایلش صحبت می کند…از حرفهایش می فهمم که تماس از بیمارستان است…کنارش می روم و
دستم را از پشت دور شکمش حلقه می کنم…بر می گردد و لبخند پر مهری به رویم می پاشد…نگاهی به سرتاپایم می کند و
ابروهایش را بالا می اندازد…سرم را تکان می دهم…به این معنی که:
-چیه؟
بینی ام را بین دو انگشتش می گیرد و فشار می دهد…روی نوک پا می ایستم و گونه اش را می بوسم و به آشپزخانه می روم..واقعاً
مادر چه کرده….!!!
سریع میز را می چینم و چای را هم آماده می کنم…آرنجم را روی اپن حایل می کنم و چانه ام را روی دستانم قرار می دهم و
منتظر نگاهش می کنم…از حالت ایستادن و نگاه کردنم خنده اش می گیرد…تلفنش را تمام می کند..دستانش را به کمر می زند و
طلبکارانه می گوید:
-اگه قرار باشه همیشه اینجوری حواس منو پرت کنی که حساب خودم و مریضام با کرام الکاتبینه…
بی هیچ حرفی..بی هیچ عکس العملی…فقط نگاهش می کنم..نزدیک می آید و با شیطنت می گوید:
-عزیزم همیشه همین طوری تو لباس پوشیدن صرفه جویی کن…
دستش را دورم می اندازد و زمزمه کنان ادامه میدهد:
-من عاشق این جور صرفه جویی هام…
صبحانه را در حالیکه روی پایش نشسته ام و او با شیطنت هایش سر به سرم می گذارد صرف می کنم…با هر خنده و چشمکش دلم
می لرزد و زمان و مکان فراموشم می شود…آخرین لقمه را که به دستم می دهد..بی طاقت می شوم…دستم را دور گردنش می
اندازم و صورتش را بوسه باران می کنم…در تیرگی سبز چشمانش خیره می مانم و نجوا می کنم:
-تو این دنیا هیچ زنی نیست که به انداز من شوهرش رو دوست داشته باشه…
لبخند عمیق و وسیعی روی لبهایش می نشیند…بوسه ای بر پیشانیم می زند و محکم در آغوشم می گیرد…اما ذهن من درگیر یک
چیز است:
-چرا چشمای کیان اینقدر غمگینه؟

صدای زنگ تلفن از حال خوشی که دارم خارجم می کند…با نارضایتی بلند می شوم و گوشی را بر می دارم…قبل از اینکه الو بگویم
صدای ظریف دختری نفسم را قطع می کند…
-الو..کیان…معلوم هست کجایی؟چرا موبایلت خاموشه؟…الو… بابا منم…سونیا…
گوشی را از صورتم دور می کنم و به طرف کیان که دارد با خونسردی چای می خورد می گیرم:
-با تو کار دارن…
از سردی کلامم تعجب در صورتش نقش می بندد…منتظرش نمی شوم…به اتاق می روم و در را می بندم…زانوهایم می لرزند…
روی تخت می نشینم…دوست ندارم به مکالمه اش گوش دهم…دوست ندارم فکر منفی کنم…اما مگر می شود…این سونیا همیشه در
حساس ترین مراحل زندگی من از راه می رسد و جانم را به آتش می کشد…یاد آن روز جهنمی می افتم…چشمان سرخ کیان و
خنده های مستانه دختر…بوسهای پر احساس کیان…کیان من…بر سر و گردن وسوسه برانگیز او…حرفهای کاوه…مست شدنم…
بوی عطر کیان و چشمان سبزش…پاره شدن لباس بر تنم…فریادهای بی وقفه کیان…زانو زدن ماهان در مقابل آن جمعیت…و
اشکهایش که تا ابد کابوس زندگی من خواهند ماند…احساس لرز می کنم…هوای تیرماه عجیب سرد است…پتو را دور خودم می
پیچم…در با ضرب باز می شود…نگاهش نمی کنم…در اولین روز زندگی مشترکم…دلم خیلی گرفته…
کنار پایم..روی زمین می نشیند و صدا می زند:
-جلوه…
نگاهش می کنم…نمی دانم در چشمانم چه می بیند که سرش را پایین می اندازد…شرمندگی در صدایش موج می زند:
-یادم رفت خط خونه رو عوض کنم..
در دلم می خندم…پر درد…خط را هم عوض کنی..خود خانه را چه می کنی؟…آدرس اینجا را دخترهای زیادی بلدند…
دوبار صدایم می زند:
-جلوه…
اینبار نگاهش نمی کنم…من از سونیا و سونیاها می ترسم…من از اینکه کیان را با کسی شریک شوم…هراس دارم…
اشکهای مزاحم دوباره سرازیر می شوند…دستش را زیر چانه ام می گذارد و سرم را بلند می کند…از نگاه کردن به چشمانش
پرهیز می کنم…این بار صدایش رنگ التماس دارد:
-عزیزم…خانومم…این اتفاق دیگه تکرار نمی شه…قول می دم…
درست مثل دلم…صدایم هم می لرزد…
-اون روز…تو با همین دختر بودی…جلوی چشم من…بی توجه به من…کاوه گفت قراره نامزد کنین…من با همین چشمام دیدم که تو
بوسیدیش…براش شعر خوندی….به خاطر همین دختر…من بی آبرو شدم…ماهان بی آبرو شد…مامان بابام بی آبرو شدند…حالا
دوباره اومده…همون آدم…کسی که یه بار زندگیمو خراب کرده…بازهم می تونه…
دستم را می گیرد و می کشد…همراه با پتو در آغوشش سقوط می کنم…چهار زانو می نشیند و بازویش را حایل سرم می کند…می
لرزم…محکم فشارم می دهد…دستش را روی گونه ام می کشد و می گوید:
-نگام کن جلوه…تو رو خدا نگام کن…
نگاهش نمی کنم…پیشانی اش را به پیشانی ام می چسباند و می گوید:
-خودت که می دونی نامزدی در کار نبود…اون نامرد نارفیق دروغ گفت تا تو رو بهم بریزه…من با این دختر فقط دوست بودم..مثل
بقیه…
مثل خودش زمزمه وار می گویم…
-اما دوستی تو با هیچ دختری ۶ سال طول نمی کشید…
با دستش قفسه سینه ام را ماساژ می دهد و می گوید:
-بعد از اون ماجرا…سونیا ازدواج کرد…دیگه ازش خبر نداشتم…۴ ماهه که از شوهرش جدا شده و دوباره اومده سراغ من…منم
ازش خاطره خوبی ندارم…روی خوش نشون ندادم…ولی اون دست بردار نیست…الان بهش گفتم که ازدواج کردم…گفتم زنم
نفسمه…گفتم دور منو خط بکش…خط موبایلمو که عوض کردم…مال خونه رو هم عوض می کنم…نمی ذارم کسی اذیتت کنه…نمی
ذارم کسی آرامشمونو بهم بزنه…این یه بار رو چشم پوشی کن عزیزم….آخه با وجود زنی مثل تو…من چه احتیاجی به اینجور
دخترا دارم؟داشتن تو …منو از دنیا بی نیاز می کنه…حالا نگام کن…خواهش می کنم…دارم واسه چشمات پرپر می زنم…
تسلیم می شوم…مثل همیشه…نگاهش می کنم…چشمان همیشه براقش…کدر شده..خاموش شده…سرش را روی صورتم خم می کند
و می گوید:
-قربون اون چشمات برم…من دیوونتم به خدا…طاقت یه لحظه ناراحتیتو ندارم…خیلی می خوامت…
در چشم به هم زدنی…لبانش روی لبهایم قفل می شوند…شوکه می شوم…اما هجوم یکباره خون به سرم…هوشیارم می کند…بی
اختیار دستانم دور گردنش حلقه می شوند و پا به پایش پیش می روم…بوی عطرش بی تاب ترم میکند…دستم به زیر تی شرتش می
رود…بدنش کوره آتش است…انگشتانم را روی پوستش حرکت می دهم…اما ناگهان عقب می کشد…با چشمان مخمورم نگاهش می
کنم…مردمکش گشاد شده و قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین می رود…می خواهم دوباره نزدیکش شوم…اما بازوهایم را می گیرد
و مانع می شود…بوسه سرسری به گونه ام می زند و با صدای دو رگه شده اش می گوید:
-پاشو شیطون کوچولو…باید یه سر به دایی اینا بزنیم…واسه ناهار منتظرمونن
مرا از روی پایش بلند می کند و از اتاق خارج می شود…
در اوج نیاز…رهایم میکند

دلزده و سرخورده با پاهایی که هنوز می لرزند از اتاق بیرون می روم…کیان کنار یخچال ایستاده و دارد قرص می خورد…با دیدن
من لبخند کمرنگی می زند و می گوید:
-سرم به طرز وحشتناکی درد می کنه…
با کنجکاوی به بسته قرص داخل دستش نگاه می کنم و کپسولهای دو رنگ نوافن را تشخیص می دهم…قرص را روی میز می اندازد
و بیرون از آشپزخانه…روی مبل تک نفره…خودش را رها می کند و چشمهایش را می بندد…بی هدف دور خودم می چرخم…دوست
دارم نزدیکش شوم..اما حسی مانع می شود…حسی ناشی از غروری که سرکشی می کند و نمی خواهد دوباره شکسته شود…روی
دورترین مبل از او می نشینم و تلویزیون را…بی صدا…روشن می کنم…اما تمام حواسم به صورت رنگ پریده کیان است…درد در
چهره اش خودنمایی می کند…هراز چندگاهی با دستانش فشاری به شقیقه هایش می دهد…دلم از بی قراریش فشرده می شود…بلند
میشوم و روی کاناپه سه نفره می نشینم و آهسته صدایش می زنم…بدون اینکه چشمانش را باز کند…با خستگی و بی حالی می گوید:
-جانم…
همین جانم گفتن هایش برای به غلیان در آوردن احساسات من کفایت می کند…دستم را به طرفش می گیرم و می گویم:
-بیا سرتو بذار رو پای من…تا شقیقه هاتو ماساژ بدم…شاید دردت کمتر شد…
گوشه یکی از چشمانش را باز می کند…نگاهش ساز مخالف می نوازد…اما لبخندی می زند…کنارم می آید و سرش را روی پایم می
گذارد…دستم را بین موهایش فرو می کنم…مثل دختربچه های ۱۴ ساله ای که اولین تماسشان را با جنس مخالف برقرار می
کنند…دست و دلم می لرزد…از هیجان…سعی می کنم کیان بودن این مرد را فراموش کنم و روی کارم متمرکز شوم…چهار انگشت
هر دو دستم را روی پیشانی اش می گذارم و با فشار به سمت شقیقه هایش می روم…دوباره همین کار را در جهت عکس و به
سمت تیغه بینی اش ادامه می دهم…از لبخندی که روی لبانش نشسته می فهمم که حس خوبی پیدا کرده…زیر لب می گوید:
-کارتو خوب بلدی خانوم دکتر…
داغی پیشانیش نگرانم می کند…
-انگار تب داری کیان…
با چشمان نیمه باز سرخش نگاهم می کند و در حالیکه بر می خیزد می گوید:
-این حرارت به خاطر تب نیست خانوم خوشگله…یه نیم ساعتی دراز می کشم…اگه خوابم برد صدام کن…درست نیست دایی اینا
منتظر بمونن…
و به اتاق می رود…در حالیکه من هنوز روی جمله اولش گیر کرده ام…اگر این داغی از تب نیست…اگر این حرارت ناشی از
خواستن من است…پس چرا فرار می کنی کیان حسامی؟

****از رفتن به کوی امتناع می کنم…با ابروهای گره خورده کیان مواجه می شوم و لحن سرزنشگرش…
-یعنی چی؟تا کی می خوای فرار کنی؟از چی می ترسی؟اصلاً مگه کسی جرأت می کنه چپ نگات کنه؟
هنوز رگه های قرمزی در چشمانش پیداست…خشمش را می شناسم…می ترسم زیاد مخالفت کنم و او را به شک بیاندازم…با
نارضایتی حاضر می شوم و همراهش به کوی می روم…جایی که ۶ سال پیش با بی آبرویی هر چه تمام تر ترکش کرده بودم..
مادرم چنان دست در گردنم می اندازد و غرق بوسه ام می کند که انگار سالهاست مرا ندیده…پدرم با لبخند متین و پر آرامشش به
استقبالمان می آید… کیان دستش را روی کمر من می گذارد و به داخل هدایتم می کند…مادرم هر چند ثانیه یکبار تکرار می کند…
-خوبی مامان؟مشکلی نداری؟
از لبخند موزیانه و پر شیطنت کیان و این سؤال عذاب دهنده مادر که بی مورد بودنش را فقط خودم می دانم…عصبی می شوم…به
بهانه عوض کردن لباس به اتاقم می روم و روی تخت سابقم که همچنان دست نخورده است می نشینم…ضربه ای به در می خورد
و متعاقب آن مادرم وارد می شود…لبم را به دندان می گیرم و انگشتانم را در هم قفل می کنم…می دانم باید جوابگوی سؤالات
ناتمامش باشم…کنارم می نشیند و دست گرمش را روی دستان یخ کرده من می گذارد و با صدایی که سعی می کند در پایین ترین
حد ممکن نگهش دارد… می گوید:
-چرا نشستی مامان؟نکنه درد داری…
حرص زده نگاهش می کنم و می گویم:
–نه مامان جان..درد چیه؟از پله ها بالا اومدم خسته شدم…
مشکوک نگاهم می کند و می گوید:
-مگه همش چند تا پله ست؟؟؟صبحونه ای که آوردم خوردی؟ واست قرص آهنم گذاشته بودم…باید می خوردی…خونریزیت شدید
نیست؟؟؟
کلافه می شوم…سرخی شرم به صورتم می دود و با سری به پایین افتاده که تن عصبی اش کاملاً مشهود است می گویم:
-آره مامان خانوم…خوردم…الانم حالم خوبه…هیچ مشکلی ندارم…خیالت راحت باشه…
نفس راحتی می کشد و می گوید:
-خدا رو شکر..دیشب خیلی استرس داشتم…تا صبح نخوابیدم…هی می خواستم تماس بگیرم بابات نذاشت…آخه ماشالا جثه کیان ۴
برابر توئه…
هم خجالت می کشم و هم خنده ام می گیرد…در حالیکه مانتویم را در می آورم می گویم:
-اینی که می گی غول بیابونیه مامان…نه کیان…!! به هر حال جایی واسه نگرانی وجود نداره…شما برین…منم موهامو مرتب
می کنم و میام…
آرامش به چهره اش بر میگردد و بعد از بوسیدن صورتم از اتاق بیرون می رود…پوزخندی به این همه نگرانی و اضطراب بیخود
می زنم و در دلم می گویم:

-جای من و کیان عوض شده مامان…انگار به جای من …او به زمان احتیاج دارد…

**************************************
کنار کیان می نشینم و او با لبخندی پذیرایم می شود…بابا مشغول صحبت است…..در مورد یک کیس سرطانی که کل مجموعه را
متأثر کرده…حوصله گوش دادن به بحثشان را ندارم…پدرم می فهمد و با عطوفت خاص خودش می پرسد:
-خب عزیز بابا…کلاسات از

اولین روز کاری را با بدن درد ناشی از خوابیدن روی مبل آغاز می کنم….کیان هنوز خواب است…بی توجه به او تا آخرین حد
ممکن …اما کاملاً ملایم و کمرنگ… آرایش می کنم…مانتوی نخی مشکی با شلوار جین سورمه ای می پوشم…کمی کره و عسل
می خورم و از خانه خارج می شوم….می دانم بابت بیدار نکردنش مؤاخذه خواهم شد…اما برایم مهم نیست…ماشین را از پارکینگ
خارج می کنم و بعد از نگاه کردن به آینه و مطمئن شدن از آراستگی ظاهرم…به سمت بیمارستان می رانم…خوشبختانه تمام
کلاسهای رزیدنتی توی بیمارستان برگزار می شوند و از رفت و آمد به دانشکده معافم…از بهیاری که توی استیشن بخش داخلی
نشسته آدرس کلاس را می پرسم و با دیدن ماهان که از دور می آید ….سریع از آن ناحیه فرار می کنم…به جز من سه مرد و یک
زن دیگر در کلاس حضور دارند…سلام می کنم و در دنج ترین نقطه ممکن می نشینم…اضطراب دارم…از رو به رو شدن مجدد با
ماهان می ترسم…ضربه ای به در می زند و وارد می شود و سلام می کند….مثل همیشه خوش پوش و خوش بو و خوش قیافه…
کیفش را روی صندلی می گذارد و پشت تریبون می ایستد…دوست دارم سرم را تا آنجا که می توانم در گردنم فرو ببرم…اما فرار
تا کی…؟با صدای رسایش شروع به سخنرانی می کند:

-خب اول بهتره که بابت ورودتون به دوره تخصص تبریک بگم…امیدوارم تا آخر دوره ثابت قدم بمونین و با انگیزه ادامه بدین…
همونطور که می دونین داخلی…یکی از گسترده ترین و سخت ترین رشته های تحصیلیه…چون باز هم مثل دوره عمومی مجبورید
روی تموم دستگاه های بدن مطالعه کنید و روش تشخیص و درمان بیماریهاشون رو یاد بگیرین…با این تفاوت که نسبت به قبل همه
چی تخصصی تر و مسئولیت شما در قبال مریضا سنگین تر می شه..خوشبختانه همه شما دانشجوی خود من بودین و با هم دیگه
آشنایی کامل داریم..

لحظه ای سرم را بلند می کنم و نگاهش را متوجه خودم می بینم…

-دوره استاجری و اینترنی رو هم که تو همین بیمارستان گذروندین و بخشهای مختلف و کارمندا رو هم به خوبی می شناسین…پس
نیازی به تکرار مکررات نیست و می تونیم مستقیم بریم سر اصل مطلب که در مورد برنامه درسی…اساتید و شیفتهاست….

یک ساعتی بی وقفه و بی حاشیه صحبت می کند…کاملاً مسلط و منطقی…بدون هیچ حرکت و حرف و نگاه اضافه و معنی داری…با
تمام شدن کلاس نفس آسوده ای می کشم…وسایلم را جمع می کنم و از جا بلند می شوم…قبل از خروج از کلاس صدایش را می
شنوم:

-خانوم دکتر کاویانی…

نفسم را حبس می کنم و به طرفش بر می گردم..

کاغذ و قلمش را توی کیفش می گذارد و می گوید:

-تبریک می گم…شنیدم ازدواج کردین…

نفسم را بیرون می دهم و می گویم:

-ممنون…بله…همین طوره…

پوزخند کجی روی لبانش می نشیند…رو به رویم می ایستد:

-چه بی سر و صدا…انتظار داشتم دعوتم کنین…

با تعجب نگاهش می کنم…سرش را جلو می آورد و می گوید:

-توی این بیمارستان شما دانشجویین و منم استادتون…بهتره اینقدر معذب و سنگین رفتار نکنین…هر چی که بین ما هست خارج از
دیوارای اینجاست..مسائل با هم قاطی نشن…بهتره….چون اینجوری فقط به خودتون و پیشرفت درسیتون لطمه می زنین…

به زور لبخندی می زنم و زیر لب تشکری می کنم…روی پاشنه پا می چرخم و کیان را دست به سینه در چهارچوب در می
بینم…برای لحظه ای خونرسانی به مغزم متوقف می شود…بی هوا نگاهی به ماهان می کنم که هر دو دستش را در جیبش فرو کرده
و نگاهش بین من و کیان در گردش است…قدمی به سوی کیان بر می دارم…اما برق ترسناکی که از چشمانش بیرون می زند بر جا
میخکوبم می کند…با قدمهای محکم داخل می شود و در را می بندد…نگاهش را از من می گیرد و به ماهان می دوزد و جدی و قاطع
می گوید:

-مشکلی پیش اومده آقای دکتر؟مسئله ای هست که به خاطرش خانوم منو نگه داشتین؟

ماهان با خونسردی کتش را می پوشد و می گوید:

-نه…یه سری صحبتاست… که هر استادی ممکنه با دانشجوش داشته باشه..

پوزخندی روی لب کیان می نشنید و با طعنه می گوید:

-این صحبتا هم باید بدون حضور بقیه دانشجوها و در خلوت انجام بشه…درسته؟

گوشه لب ماهان هم کمی بالا می رود و می گوید:

-اگه لازم باشه…چرا که نه؟

کیان دستانش را پشت کمرش مخفی می کند و می گوید:

-و اگه من از این صحبتا خوشم نیاد چی؟

دستم را روی بازوی کیان می گذارم و آهسته می گویم:

-چرا شلوغش می کنی؟یه بحث ساده در مورد کلاسا بود…همین..

نگاه آزرده اش را به من می دوزد و می گوید:

-ما در این مورد با همدیگه صحبت کرده بودیم؟…نکرده بودیم…

ماهان عصبی می گوید:

-بهتره یه فکری به حال ذهن بیمارت بکنی…مطمئن باش من خیلی بیشتر از تو به اخلاقیات پابندم….

همچنین ببینید

رمان زهر تاوان پارت ۵

ابروی کیان به نشانه تمسخر بالا می رود و ماهان با خشم کلاس را ترک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *