پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / سقوط یک فرشته / رمان سقوط یک فرشته پارت ۲

رمان سقوط یک فرشته پارت ۲

 

کارلایل روز بعد نیز در آنجا ماند و راجع بجریان کار اقدامات بدوی بعمل آمده عصر روز بعد که از آنجا عزیمت نمود تقریباً مقدمات امر فراهم شده بود قرار بر این شد که امر ازدواج بفوریت صورت گیرد. تمام کسانی که در این قضیه دخالت داشتند هر کدام از نظری علاقمند بسرعت جریان امر بودند. کارلایل میخواست هر چه زودتر مالک وجود این گل نوشکفته باشد. ایزابل که از سکونت در قصر مارلینک بجان آمده بود میخواست هر چه زودتر از دست مصاحبت اما و این خلاص شودو ام و این از ایزابل متنفر بود میخواست هر چه زودتر او را از سر باز کند. کارلایل نامه ای به لرد ما ونت سه ورن نگاشته و چون آدرس او را نمیدانست ناچار نامه را بخانم ما ونت سه ورن داد.
فصل یازدهم
کارلایل هنگامی که از قصر مارلینک بخانه خود بازگشت حالت کسی را داشت که دزدی کرده و از کشف آن بیم دارد، با اینکه در سراسر زندگانی خود عادت بمحافظه کاری و احتیاط نکرده و چیزی نداشت که از اطرافیان مخصوصاً خواهر خود پنهان نماید. ولی در اینمورد بخصوص کتمان را لازم دید می دانست اگر خواهرش بر قضایا وقوف یابد با تمام قوا برای بر هم زدن آن خواهد کوشید.
در طی سال های متمادی بخوی و اخلاق خشن و طبع لجوج خواهر خود خوی گرفته او را می شناخت و می دانست دختری چون ایزابل بیشتر از هر زن و دختر دیگری مورد مخالفت او واقع خواهد شد.
خانم کورنی از آن زنانی بود که در کلیه مسائل زندگی نه بزیبائی علاقه داشت و نه آنرا در خور اعتنا و توجه می دانست. هر چیز از نظر فایده و نتیجه عملی آن مینگریست و بهمین جهت ممکن نبود با زناشوئی برادر خود با دختری همچون ایزابل رضایت دهد. این نکات کارلایل را بر آن داشت که نقشه کار خود را بکلی پنهان نگهداشته و قضیه را پنهانی انجام دهد.
قبل از عزیمت وی بقصر مارلینک شخصی موسوم به کارو خواستار ایست لین شده و درصدد اجاره آن بر آمد پس از آنکه موافقت کامل بین آنها حاصل گردید. مقرر شد پس از رفتن و بازگشتن کارلایل را بسوی زناشوئی با ایزابل گشانید از آنجا نامه ای بکار و نوشته فسخ عزیمت خود را بوی اطلاع داد و سپس سه نفر کلفت و دو نفر نوکر استخدام کرده بی آنکه بخواهر خود اطلاع دهد بآنجا فرستاد که مقدمات سکونت خود او را با ایزابل در آنجا فراهم سازند.
یک روز عصر سه هفته بعد از مراجعت کارلایل بارابارا هایر بدیدار خانم کورنی آمد ورود او مصادف شد با موقعی که کارلایل میخواست وسائل سفر خود را مهیا کرده از آنجا برود.
پس از ورود بار بارا و صرف چای خانم کورنی از جای برخاسته گفت: من میروم لوازم سفر کارلایل را در چمدان بگذارم. گویا باز مسافرتی در پیش دارد.
کارلایل از مداخله خواهر خود در تهیه ساز وبرک این مسافرت بسیار بیم داشت روی بخواهر خود کرده گفت:« خیلی ممنونم. لازم بزحمت شما نیست. خودم آنچه را لازم باشد آماده خواهم کرد.»
آنگاه روی به پیش نوکر خود کرده گفت «تو هم برو چمدان بزرگ مرا بیاور»
خانم کورنی که نمیخواست در این خانه هیچ کاری بدون مشورت و اجازه او انجام یابد با لحنی شگفت آمیز که جنبه اعتراض نیز داشت فریاد کرد « عجب! چه گفتی؟ چمدان بزرگ را میخواهی چه کنی؟ مگر قصد داری تمام اثاثیه خانه را با خودت ببری؟ چه لازم است چمدان باین بزرگی را ببری؟ خبر لازم نیست، هر چه داشته باشی همه را در چمدان کوچک جا میدهم. پیش برو چمدان کوچک را بیاور.»
بین کارلایل و پیش نگاهی مرموز مبادله شد آنگاه کارلایل گفت: خیر خواهر جان. اجازه بده من خود باین کار رسیدگی کنم و چمدان بزرگ هم لازم دارم.
در همین موقع چشم خانم کورنی بپاکتی افتاد که روی میز جلوی کارلایل افتاده بود مانند پلنگی ماده که بخواهد آهوئی صید کند از جای برجسته پاکت را ربود و فریاد کرد.« عجب این نامه از کیست؟ اگر مرا کشته اند این خط زن است نه مرد»
کارلایل نیز با نگرانی و اظطراب تمام از جای برخاسته دست بسوی خواهر خود دراز کرده گفت« خواهش میکنم این نامه را بمن باز دهید چون موضوع آن محرمانه است»
و در این خانه محرمانه و غیر محرمانه موضوع ندارد. تو چه رازی داری که من نباید از آن اطلاع پیدا کنم؟
«هر نامه ای که برای این خانه برسد من باید از موضوع آن مططلع باشم.»
کارلایل این بار با لحنی قاطع و جدی تر گفت:« گفتم موضوع کاغذ محرمانه است. خواهش میکنم آنرا بمن رد کنید»
« کارلایل: چه شده است. تو کاملا عوض شده ای آدم سابق نیستی. اینها چه حرفهائی است؟»
کارلایل کاغذ را از دست او گرفته در جیب نهاده گفت:« من طوری نشده ام ولی مناسب نیست کسی نامه خصوصی مردها را بخواند. باربارا بنظر تو اینطور نیست؟»
خانم کورنی که باین آسانی نمیخواست دست بردارد گفت« کارلایل علامت خانواده و این ما ونت سه ورن روی این کاغذ بوده باید بمن بگوئی موضوع چیست»
« هر علامتی روی پاکت باشد محتویات نامه بعنوان شخص من نوشته شده و چشمی جز چشمهای من نباید آنرا ببیند، خانم کورنی که با این طرز گفتگو هیچ عادت نداشت چون برای نخستین بار مشاهده کرد برادرش برخلاف رای او عمل میکند متاثر شده دم فرو بست و سکوتی در آنجا برقرار شد.
باربارا برای اینکه سکوت را در هم شکند روی بکارلایل نموده سئوال کرد.« راستی شنیده ام شما در قصر مارلینک بوده اید. از ازدواج خانم ایزابل چه خبر دارید شنیده ام میخواهد ازدواج کند ولی کسی نمیداند نامزد او کیست.»
کارلایل که نمیخواست از این موضوع کسی خبردار شود و در عین حال دروغ گفتن برایش مشکل بود جواب داد:« باربارا انسان هر چیز را که میشنود نباید و نمیتواند در خاطره نگه دارد. چای شما سرد می شود. چرا نمی نوشید» ضمن گفتگو قنددان رابرداشته چند حبه قند در چای ریخت و چون خواست آن را بر زمین گذارد دستش بفنجان چای خورده فنجان سرازیر شد. کارلایل از باربارا بواسطه این بی احتیاطی معذرت خواست.
پس از صرف چای باربارا از جای برخاست و بعنوان اینکه مادرش بیمار است درصدد عزیمت برآمد ولی خانم کورنی برخلاف عادت دیرینه او را دعوت به نشستن نموده گفت قدری صبر کنید فرضا اگر دیر شود کارلایل شما را خواهد برد.
کارلایل در پاسخ این اشاره اظهار داشت:« باربارا چون من قدری کار دارم و باید فوراً برای رسیدگی بآنها بروم اگر بخواهی من با شما بیایم باید خیلی زود برویم.»
باربارا که حاض نبود بهیچ قیمت فرصت مصاحبت کارلایل را از دست بدهد فوراً از جای برخاسته خود را مهیای حرکت نمود. بین راه بسائقه احساسات درونی و شاید تحت تاثیر برخی افکار و تصورات که برای او بسی دردانگیز بود روی بکارلایل کرده پرسید:« آرجیبالد: اگر بیاد داشته باشی از تو سئوال کردم. خواستم بدانم از موضوع زناشوئی خانم ایزابل چه خبر داری ولی جواب مرا ندادی. لازم است آنچه میدانی بگوئی.»
کارلایل جواب داد« منهم بشما گفتم انسان خیلی چیزها می شنود که نباید و نمیتواند آنها را بحافظه خود بسپارد.»
این جواب مبهم حس کنجکاوی وی را بیش از پیش برانگیخته گفت:
« من راجع بخیلی چیزها چیزی نپرسیدم از اینموضوع بخصوص اطلاعی داری یا خیر.»
« معلوم است اصراری در دانستن این موضوع داری. بلی گمان میکنم خانم ایزابل بهمین نزدیکی ازدواج خواهد کرد.»
باربارا که تصور ازدواج ایزابل و کارلایل برایش کاملا محال بود و فقط گمان میکرد بین این دو رابطه دوستی موجود است از شنیدن این خبر گوئی بار سنگینی از دوشش برداشته اند زیرا از موضوع چنین نتیجه می گرفت که در صورت زناشوئی ایزابل رشته ارتباط کارلایل و او گسیخته شده بین آنها جدائی خواهد افتاد و کارلایل بدون رقیب و مانع متعلق به خود او خواهد بود. برای اینکه بداند نامزد او کیست پرسید:
« با چه کسی عروسی خواهد کرد؟» تبسمی خفیف بر لبان کارلایل نقش بسته در جواب گفت:
« پرسش های قبل از وقت را چطور میشود جواب داد. شاید پس از مسافرتی که در پیش دارم بتوانم جواب این سئوال را بطور قطع و یقین بشما بدهم.»
« نمیتوانی در این خصوص حدس هم بزنی؟ گمان نمیکنی پسر لرد ما ونت سه ورن نامزد ایزابل باشد.»
کارلایل خندیده جواب داد:
« عجب حدسائیی! پسر لرد ما ونت سه ورن کودک پنجساله یا شش ساله ایست.»
« چه میگوئی؟»
« همین است که میگویم، اتفاقاً کودکی فوق العاده حساس و مهربان است. آثار نجابت و درستی و صراحت از جبینش پیدا است، اگر من روزی دارای بچه بشوم آرزو دارم بچه های من مثل این کودک باشند.»
کارلایل وضع و موقع خود را فراموش کرده بود مانند کسی که رویائی شیرین میبیند سخن میگفت: آرزوهای نهانی خود را به زبان می آورد از داشتن زن و کودک گفتگو میکرد. باربارا هایر مانند کسی که مترصد فرصتی میباشد چون این بشنید رو بکارلایل کرده گفت:
« اعتراف مهمی کردید زیرا رفتار شما تاکنون طوری بود که همه کس تصور می کرد قصد دارید تا پایان عمر مجرد بمانید.»
« تصور نمیکنم بکسی قول داده باشم که برای همیشه مجرد خواهم ماند.»
« بنظر من مردم حکم بظاهر می کنند زیرا اگر کسی تا سن سی سالگی اقدام بزناشوئی نکند….»
« از کجا معلوم است شاید تا سی سالگی برسد من ازدواج کرده باشم»
« در اینصورت باید خیلی زود نامزدی در نظر بگیرید»
« شاید هم در نظر گرفته باشم هر چیزی بموقع خودش آشکار میشود.»
این حرف وجود باربارا را سخت بتکان آورد آهسته بازوی خود را از دست کارلایل بیرون کشید تا کارلایل متوجه هیجان و اظطراب او نگردد قلب او بشدت میزد سراپایش میلرزید بیچاره کوچکترین سوءظنی در دلش راه نیافت. برای او غیر ممکن بود تصور کند کارلایل جز او به کس دیگری نظر دارد. گمان میکرد اشاره کارلایل فقط و فقط باوست کارلایل چون اظطراب باربارا را دید بتصور این که نتیجه خستگی تند رفتن است گفت باربارا خیلی تند نفس میزنید گویا بیش از حد معمول تند میرویم.
گوئی باربارا اصلا حرف های کارلایل را نمیشنوید. مانند کسی که بمرحله قطعی زندگانی رسیده است و میخواهد کیفیت آن را از نظر بگذراند سخت بخود مشغول بود ولی طولی نکشید که هیجان اولیه او اندکی فرو نشست.
بقیه راه را با آرامش بیشتری پیمودند چون به خانه چارلتون هایر رسیدند باربارا بازوی کارلایل را چسبده گفت؛ «باید مادر مرا ببینید، چند روز است میخواهد شما را ببیند و گله میکند که چرا ما را یکباره ترک کرده اید.»
کارلایل جواب داد، باربارا میدانی من این مدت فوق العاده مشغول بوده و گرفتاری های زیادی داشته ام. خواهش میکنم از طرف من بمادرت سلام برسان خداحافظ. مسافرتی در پیش دارم باید بروم.
« بطوری که شنیده ام مسافرت شما یک هفته بطول می انجامد»
باربارا تاملی کرده گفت:
« ارچیپالد. من مدتی است میخواهم تقاضائی از شما بکنم ولی همیشه بتصور اینکه تقاضای من مورد تمسخر شما واقع شود خودداری کرده ام»
« هر تقاضائی دارید بی مضایقه بگوئید»
« یاد دارید یکسال پیش شما زنجیر طلائی که دارای قابی بوده بمن دادید من در همان مواقع مقداری از موی چارلز برادرم را بیاد کار گرفته میان آن گذاشتم. میخواهم شما هم قدری از موی سر خودتان بمن بدهید. آنرا بعنوان بهترین یادبود از طرف شما نگه خواهم داشت»
« از موی سر من! فایده نگه داشتن موی سر من چیست؟»
چهره ارغوانی باربارا از شرم و خجالت ارغوانی تر شد و با لکنت زبان گفت میخواهم از شما یادگاری همیشه در پیش من باشد. علت دیگری ندارد.
کارلایل آن اندازه حضور ذهن نداشت که شدت هیجان و عمق احساسات باربارا را دریابد و نوع این عواطف تند و شدید را تشخیص دهد. باین جهت برای اینکه تفریحی کرده باشند گفت:« باربارا، چقدر مایه تأسف است که دیروز این خواهش را از من نکردی زیرا دیروز بسلمانی رفتم و ممکن بود آنچه را که سلمانی زده است برای شما بفرستم. اه، راستی چقدر بچه هستی. بچه چیزهای اعتقاد داری: تو را اینقدر موهوم پرست نمی دانستم. دختر جان خدا نگهدار. باید هر چه زودتر برگردم»
کارلایل دست باربارا را فشرده با سرعت زیادی از آنجا دور شد. باربارا که دچار احساسات عمیقی شده بود صورت خود را با دو دست پوشانیده لب بدندان گزید وبا خود را چنین می اندیشید.
« کارلایل چقدر خشک و سر داشت ولی با وجود این راز درونی او را بخوبی دریافته ام واضح و صریح بمن گفت، نامزد خود را بطور قطع در نطر گرفته است. نامزد وی جز شخص من هیچ دختر دیگری نتواند بود. کسی دیگر لیاقت همسری او را ندارد اه من چقدر خوشبخت خواهم بود!»
سه روز بعد از عزیمت کارلایل آقای دیل منشی او نامه از او بعنوان خواهرش خانم کورنی دریافت داشت و آنرا رسانیده گفت: خانم کورنی، الساعه نامه ای از آقای کارلایل بدست من رسیده که متعلق بشما است.
چنین امری در جریان زندگانی آنها بی سابقه بود. خانم کورنی کمی مردد مانده هیچ بنظر نمی آورد مطلبی در پیش بوده که از وم نوشتن نامه را از طرف کارلایل ایجاب کند.
نامه را گرفت. در پاکت را گشوده کاغذ را بیرون آورد و چنین خواند.
« خواهر عزیزم، امروز صبح من با خانم ایزابل و این ازدواج نمودم ضمناً لازم دانستم فوراً مراتب را بشما اطلاع دهم. فردا یا پس فردا شرح قضیه را مفصلا مینویسم. برادر تو ارجیبالا کارلایل.»
گوئی بطور ناگهان صاعقه ای بر سر کورنی فرود آمده است. دهانش از تعجب باز ماند مانند مار زخم خورده بر خود پیچید چون بجز آقای دیل کسی را در مقابل خود ندید که باو پرخاش کند و آتش غضب خود را اندکی فرو نشاند این بیچاره را هدف قرار داده فریاد کرد.« چه خبر است که مثل غاز سر یک پا ایستاد و حرکت نمیکنی این چه مصیبتی است. بگو زود بگو. و گرنه سر تو را خورد میکنم.»
دیل که با اخلاق این زن آشنا بود از ترس مانند بید بر خود لرزیده برای اینکه از قهر و غضب وی در امان ماند با عجز و لایه گفت « آخر خانم من چه تقصیری کرده ام. منهم مثل شما از موضوع اطلاعی ندارم. فقط در کاغذ امروز خودش بمن اطلاع داد که ازدواج کرده است. من که دخالتی در این کار نداشته ام»
« ممکن نیست این موضوع صحت داشته باشد، دروغ است. من میگویم دروغ است سه روز پیش که ارچیبالد از اینجا حرکت کرد کوچکترین خیالی در این مورد نداشت چطور ممکن است در عرض سه روز بدون اطلاع و مشورت من چنین کاری کند؟ بگو چطور شده است؟»
« خانم چرا از من میپرسید. منهم اطلاعاتم در سوابق امر بیش از شما نیست. شاید هم قبلا این فکر را داشته و بما نگفته، از کجا می دانیم.»
« چطور؟ پیش از اینهم تصمیم بازدواج داشته؟ آنهم با ایزابل و این خیر، برادر من آنقدرها هم احمق و دیوانه نیست؛ نه امکان ندارد، دروغ است.»
« خانم متاسفانه حقیقت همین است زیرا این آگهی را هم برای درج در روزنامه های محل فرستاده» اینرا گفت و ورقه ای بدست خانم کورنی داد. مندرجات آن به قرار ذیل بود.
« ارچیبالد کارلایل صاحب قصرایست لین و خانم ایزابل ماری و این یگانه دختر ویلیام و ما ونت سه ورن در روز اول ماه جاری در قصر مارلینک حاضر و مراسم ازدواج آنها بعمل آمد.»
خانم کورنی از مشاهده این سطور چنان برآشفت که کاغذ را پاره کرده بدور ریخت آقای دیل مجبور شد خود نسخه دیگری نوشته برای چاپ به روزنامه ها بفرستد خانم کورنی فریاد بر آورده گفت:
« چنین باشد. من هیچوقت کارلایل را نخواهم بخشید. هیچوقت این دختر سبک سر را نخواهم بخشید. آب من با او بیک جو نمیرود. عروسک چینی بی مغز بی فکر. برادر احمق و بیخرد. آدم عاقل با دختر ولخرج و ما ونت سه ورن ازدواج نمی کند. بمجالس اعیان و اشراف می رود و گمان میکند زیبا و قشنگ است. خیر برادر من که با چنین کسی ازدواج کرده از احمق هم احمق تر است، آدم پستی است حتماً وقتی که چنین کاری کرده مبتلا بجنون موقتی بوده. اگر من بو برده بودم او را به دارالمجانین میفرستادم: تو هم اینطور مثل دیوانه ها بمن نگاه نکن بگو ببینم این خانم و آقا در کجا منزل خواهند کرد؟»
« تصور میکنم در قصر ایست لین منزل کنند.»
این حرف مافوق تحمل کورنی بود و با ناشکیبائی مخصوصی فریاد برآورد. « چه گفتی؟ در ایست لین منزل کنند؟ با خانواده کارو در یکجا زندگی کنند؟ تصور میکنم دیوانه شده ای»
« خیر دیوانه نشده ام. معامله آقای کارو صورت نگرفت. کارلایل آنها را جواب گفت. بهمین جهت تصور میکنم قبلا با خانم ایزابل قرار ازدواج داده باشند.»
۸۸-۹۷
طوری نشده ام ولی مناسب نیست کسی نامه خصوصی مردها را بخواند. باربارا به نظر تو اینطور نیست؟»
خانم کورتی که به این آسانی نمی خواست دست بردارد گفت: «کارلایل علامت خانواده و این ماونت سه ورن روی این کاغذ بوده باید بمن بگویی موضوع چیست»
«هر علامتی روی پاکت باشد محتویات نامه بعنوان شخص من نوشته شده و چشمی جز چشمهای من نباید آنرا ببیند» خانم کورنی که با این طرز گفتگو هیچ عادت نداشت چون برای نخستین بار مشاهده کرد برادرش برخلاف رأی او عمل می کند متأثر شده دم فرو بست و سکوتی در آنجا برقرار شد.
باربارا برای اینکه سکوت را در هم شکند روی به کارلایل نموده سوال کرد: «راستی شنیده ام شما در قصر مارلینک بوده اید. از ازدواج خانم ایزابل چه خبر دارید شنیده ام می خواهد ازدواج کند ولی کسی نمی داند نامزد کیست.»
کارلایل که نمی خواست از این موضوع کسی خبردار شود و در عین حال دروغ گفتن برایش مشکل بود جواب داد: «باربارا انسان هر چیز را که می شنود نباید و نمی تواند در خاطره نگه دارد. چای شما سرد می شود. چرا نمی نوشید» ضمن گفتگو قنددان را برداشته چند حبه قند در چای ریخت و چون خواست آن را بر زمین گذارد دستش به فنجان چای خورده فنجان سرازیر شد. کارلایل از باربارا بواسطه این بی احتیاطی معذرت خواست.
پس از صرف چای باربارا از جای برخاست و بعنوان اینکه مادرش بیمار است درصدد عزیمت برآمد ولی خانم کورنی برخلاف عادت دیرینه او را دعوت به نشستن نموده گفت قدری صبر کنید فرضاً اگر دیر شود کارلایل شما را خواهد برد.
کارلایل در پاسخ این اشاره اظهار داشت: «باربارا چون من قدری کار دارم و باید فوراً برای رسیدگی به آنها بروم اگر بخواهی من با شما بیایم باید خیلی زود برویم.»
باربارا که حاضر نبود به هیچ قیمت فرصت مصاحبت کارلایل را از دست بدهد فوراً از جای برخاسته خود را مهیای حرکت نمود. بین راه بسائقه احساسات درونی و شاید تحت تأثیر برخی افکار و تصورات که برای او بسی دردانگیز بود روی به کارلایل کرده پرسید:
«آرچیبالد اگر بیاد داشته باشی از تو سوال کردم، خواستم بدانم از موضوع زناشویی خانم ایزابل چه خبر داری ولی جواب مرا ندادی، لازم است آنچه می دانی بگوئی.»
کارلایل جواب داد: «منهم به شما گفتم انسان خیلی چیزها می شنود که نباید و نمی تواند آنها را به حافظه خود بسپارد.»
این جواب مبهم حس کنجکاوی وی را بیش از پیش برانگیخته گفت:
«من راجع به خیلی چیزها چیزی نپرسیدم از این موضوع بخصوص اطلاعی داری یا خیر.»
«معلوم است اصراری در دانستن این موضوع داری. بلی گمان می کنم خانم ایزابل به همین نزدیکی ازدواج خواهد کرد.»
باربارا که تصور ازدواج ایزابل و کارلایل برایش محال بود و فقط گمان می کرد بین این دو رابطه دوستی موجود است از شنیدن این خبر گویی بار سنگینی از دوشش برداشته اند زیرا از موضوع چنین نتیجه می گرفت که در صورت زناشویی ایزابل رشته ارتباط کارلایل و او گسیخته شده بین آنها جدایی خواهد افتاد و کارلایل بدون رقیب و مانع متعلق به خود او خواهد بود. برای اینکه بداند نامزد او کیست پرسید:
«با چه کسی عروسی خواهد کرد؟» تبسمی خفیف بر لبان کارلایل نقش بسته در جواب گفت:
پرسش های قبل از وقت را چطور می شود جواب داد. شاید پس از مسافرتی که در پیش دارم بتوانم جواب این سوال را بطور قطع و یقین به شما بدهم.»
«نمی توانی در این خصوص حدس هم بزنی.» گمان نمی کنی پسر لرد ماونت سه ورن نامزد ایزابل باشد.»
کارلایل خندیده جواب داد:
«عجب حدس سائبی! پسر لرد ماونت سه ورن کودک پنج ساله یا شش ساله ای است»
«چه می گویی؟»
«همین است که می گویم، اتفاقاً کودکی فوق العاده حساس و مهربان است. آثار نجابت و درستی و صراحت از جبینش پیدا است، اگر من روزی دارای بچه بشوم آرزو دارم بچه های من مثل این کودک باشند.»
کارلایل وضع و موقع خود را فراموش کرده بود مانند کسی که رویائی شیرین می بیند سخن می گفت. آرزوهای نهانی خود را به زبان می آورد. از داشتن زن و کودک گفتگو می کرد. باربارا هاپر مانند کسی که مترصد فرصتی می باشد چون این بشنید رو به کارلایل کرده پرسید:
«اعتراف مهمی کردید! زیرا رفتار شما تاکنون طوری بود که همه کس تصور می کرد قصد دارید تا پایان عمر مجرد بمانید»
«تصور نمی کنم به کسی قول داده باشم که برای همیشه مجرد خواهم ماند.»
«به نظر من مردم حکم به ظاهر می کنند زیرا اگر کسی تا سن سی سالگی اقدام به زناشویی نکند…»
«از کجا معلوم است شاید تا سی سالگی برسد من ازدواج کرده باشم.»
«در این صورت باید خیلی زود نامزدی در نظر بگیرید.»
«شاید هم در نظر گرفته باشم هر چیزی به موقع خودش آشکار می شود.»
این حرف وجود باربارا را سخت به تکان آورد آهسته بازوی خود را از دست کارلایل بیرون کشید تا کارلایل متوجه هیجان و اضطراب او نگردد. قلب او به شدت میزد سراپایش می لرزید. بیچاره کوچکترین سوءظنی در دلش راه نیافت. برای او غیرممکن بود تصور کند کارلایل جز او به کس دیگری نظر دارد. گمان می کرد اشاره کارلایل فقط و فقط به اوست کارلایل چون اضطراب باربارا را دید به تصور اینکه نتیجه خستگی تند رفتن است گفت باربارا خیلی تند نفس می زنید گویا بیش از حد معمول تند می رویم.
گویی باربارا اصلاً حرفهای کارلایل را نمی شنوید. مانند کسی که به مرحله قطعی زندگانی رسیده است و می خواهد کیفیت آن را از نظر بگذراند سخت به خود مشغول بود ولی طولی نکشید که هیجان اولیه او اندکی فرو نشست.
بقیه راه را با آرامش بیشتری پیمودند چون به خانه چارلتون هایر رسیدند باربارا بازوی کارلایل را چسبیده گفت:
«باید مادر مرا ببینید، چند روز است می خواهد شما را ببیند و گله می کند که چرا ما را یکباره ترک کرده اید.»
کارلایل جواب داد باربارا میدانی من این مدت فوق العاده مشغول بوده و گرفتاری های زیادی داشته ام. خواهش می کنم از طرف من به مادرت سلام برسان خداحافظ. مسافرتی در پیش دارم باید بروم.»
«بطوری که شنیده ام مسافرت شما یک هفته بطول می انجامد»
باربارا تأملی کرده گفت:
«آرچیبالد من مدتی است می خواهم تقاضایی از شما بکنم ولی همیشه به تصور اینکه تقاضای من مورد تمسخر شما واقع شود خودداری کرده ام.»
«هر تقاضایی دارید بی مضایقه بگویید»
«یاد دارید یک سال پیش شما زنجیر طلایی که دارای قابی بوده به من دادید من در همان مواقع مقداری از موی چارلز برادرم را بیادگار گرفته میان آن گذاشتم. می خواهم شما هم قدری از موی سر خودتان به من بدهید. آنرا بعنوان بهترین یادبود از طرف شما نگه خواهم داشت»
«از موی سر من! فایده نگه داشتن موی سر من چیست؟»
چهره ارغوانی باربارا از شرم و خجالت ارغوانی تر شد و با لکنت زبان گفت می خواهم از شما یادگاری همیشه در پیش من باشد. علت دیگری ندارد.»
کارلایل آن اندازه حضور ذهن نداشت که شدت هیجان و عمق احساسات باربارا را دریابد و نوع این عواطف تند و شدید را تشخیص دهد. به این جهت برای اینکه تفریحی کرده باشند گفت: «باربارا چقدر مایه تأسف است که دیروز این خواهش را از من نکردی زیرا دیروز به سلمانی رفتم و ممکن بود آنچه را که سلمانی زده است برای شما بفرستم. آه راستی چقدر بچه هستی. به چه چیزهایی اعتقاد داری. تو را اینقدر موهوم پرست نمی دانستم. دخترجان خدانگهدار. باید هر چه زودتر برگردم.»
کارلایل دست باربارا را فشرده با سرعت زیادی از آنجا دور شد. باربارا که دچار احساسات عمیقی شده بود صورت خود را با دو دست پوشانیده لب به دندان گزید و با خود چنین می اندیشید.
«کارلایل چقدر خشک و سرد است ولی با وجود این راز درونی او را بخوبی دریافته ام واضح وصریح به من گفت نامزد خود را بطور قطع در نظر گرفته است. نامزد وی جز شخص من هیچ دختر دیگری نتواند بود. کسی لیاقت همسری او را ندارد آن من چقدر خوشبخت خواهم بود!»
سه روز بعد از عزیمت کارلایل آقای دیل منشی او نامه از او بعنوان خواهرش خانم کورنی دریافت داشت و آن را رسانیده گفت: خانم کورنی. الساعه نامه ای از آقای کارلایل به دست من رسیده که متعلق به شما است.
چنین امری در جریان زندگانی آنها بی سابقه بود. خانم کورنی کمی مردد مانده هیچ به نظر نمی آورد مطلبی در پیش بوده که لزوم نوشتن نامه را از طرف کارلایل ایجاب کند.
نامه را گرفت. در پاکت را گشوده کاغذ را بیرون آورد و چنین خواند:
«خواهر عزیزم امروز صبح من با خانم ایزابل واین ازدواج نمودم ضمناً لازم دانستم فوراً مراتب را به شما اطلاع دهم. فردا یا پس فردا شرح قضیه را مفصلاً می نویسم. برادر تو ارچیبالد کارلایل»
گویی بطور ناگهانی صاعقای بر سر کورنی فرود آمده است دهانش از تعجب باز ماند مانند مار زخم خورده بر خود پیچید چون بجز آقای دیل کسی را در مقابل خود ندید که به او پرخاش کند و آتش غضب خود را اندکی فرو نشاند این بیچاره را هدف قرار داده فریاد کرد: «چه خبر است که مثل غاز سر یک پا ایستاده و حرکت نمی کنی این چه مصیبتی است. بگو زود بگو وگرنه سر تو را خورد می کنم.»
دیل که به اخلاق این زن آشنا بود از ترس مانند بید بر خود لرزیده برای اینکه از قهر و غضب وی در امان ماند با عجزو لابه گفت: «آخر خانم من چه تقصیری کرده ام. منهم مثل شما از موضوع اطلاعی ندارم فقط در کاغذ امروز خودش به من اطلاع داد که ازدواج کرده است من که دخالتی در این کار نداشته ام.»
«ممکن نیست این موضوع صحت داشته باشد، دروغ است. من می گویم دروغ است سه روز پیش که ارچیبالد از اینجا حرکت کردکوچکترین خیالی در این مورد نداشت چطور ممکن است در عرض سه روز بدون اطلاع و مشورت من چنین کاری کند؟ بگو چطور شده است؟»
«خانم چرا از من می پرسید؟ منهم اطلاعاتم در سوابق امر بیش از شما نیست. شاید هم قبلاً این فکر را داشته و به ما نگفته، از کجا می دانیم.»
«چطور؟ پیش از این هم تصمیم به ازدواج داشته؟ آنهم با ایزابل واین خیر. برادر من آنقدرها هم احمق و دیوانه نیست! نه امکان ندارد. دروغ است.»
«خانم متأسفانه حقیقت همین است زیرا این آگهی را هم برای درج در روزنامه های محل فرستاده» این را گفت و ورقه ای به دست خانم کورنی داد. مندرجات آن به قرار ذیل بود.
«آرچیبالد کارلایل صاحب قصر ایست لین و خانم ایزابل ماری واین دختر یگانه ویلیام ماونت سه ورن در روز اول ماه جاری در قصر مارلینک حاضر و مراسم ازدواج آنها به عمل آمد.»
خانم کورنی از مشاهده این سطور چنان برآشفت که کاغذ را پاره کرده بدور ریخت آقای دیل مجبور شد خود نسخه دیگری نوشته برای چاپ به روزنامه بفرستد خانم کورنی فریاد برآورده گفت:
«چنین باشد. من هیچوقت کارلایل را نخواهم بخشید. هیچوقت این دختر سبک سر را نخواهم بخشید. آب من با او به یک جو نمی رود. عروسک چینی بی مغز و بی فکر. برادر احمق و بیخرد. آدم عاقل با دختر ولخرج ماونت سه ورن ازدواج نمی کند. به مجالس اعیان و اشراف می رود و گمان می کند زیبا و قشنگ است. خیر برادر من که با چنین کسی ازدواج کرده از احمق هم احمق تر است. آدم پستی است حتماً وقتی که چنین کاری کرده مبتلا به جنون موقتی بوده. اگر من بو برده بودم او را به دارالمجانین می فرستادم. تو هم اینطور مثل دیوانه ها به من نگاه نکن بگو ببینم این خانم و آقا در کجا منزل خواهند کرد؟»
«تصور می کنم در قصر ایست لین منزل کنند.»
این حرف مافوق تحمل کورنی بود و با ناشکیبایی مخصوصی فریاد برآورد: «چه گفتی؟ در ایست لین منزل کنند؟ با خانواده کارو در یکجا زندگی کنند؟ تصور می کنم دیوانه شده ای.»
«خیر دیوانه نشده ام. معامله آقای کارلایل با آقای کارو صورت نگرفت. کارلایل آنها را جواب گفت. به همین جهت تصور می کنم قبلاً با خانم ایزابل قرار ازدواج داده باشند.»
دهان کورنی از تعجب باز ماند. مثل کسی که مبتلا به سکته ناگهانی شده باشد لحظه ای چند بی حرکت در جای خود ایستاد و چون به خود آمد از جای برخاست قامت بلند و هیکل موقر خود را برافراشت بسوی آقای دیل رفت و پیش از آنکه بیچاره دیل متوجه شود یخه کت او را گرفته به سختی او را تکان داد. دیل ناتوان همچون آدمک مقوایی در دست وی بود. نمی دانست علت قهر و غضب کورنی بر او چه می باشد. پس از این که بقدر کافی او را با همان حال تکان داد با لحنی غضب آلود گفت:
«احمق دیوانه. تو هم باید به تیمارستان بروی. بدجنس متقلب. حتماً تو با کارلایل احمق همدست بوده ای. او را کمک کرده ای. کارهای او را انجام داده ای. پست فطرت.»
«خانم سوگند یاد می کنم که من ابداً از موضوع اطلاعی نداشتم. همین الساعه که کاغذ در اطاق دفتر به من رسید اگر شما حاضر بودید می دیدید که باور آن برای من هم دشوار بود.»
«نمی فهمم عقل و شعور برادر من کجا رفته. عروسی کردن با یک دختر جلف چون ایزابل که در هفت آسمان یک ستاره ندارد منتهای حماقت است. تو چطور جرأت کردی کارو را جواب بگویی یعنی تصور می کنی برادر من آنقدر احمق است که می خواهد در ایست لین منزل کند!»
«خانم به شما عرض کردم که قبلاً اطلاعی از این موضوع نداشته ام. فرضاً هم اطلاعی می داشتم از دست من چه برمی آمد من منشی و مطیع اوامر آقای کارلایل هستم وقتی خود او مایل باشد که در ایست لین منزل کند قطعاً فکر هزینه آن را هم کرده است. بعلاوه حالا دیگر مقام آقای کارلایل طوری است که ایجاب می کند در قصری چون ایست لین منزل نماید.»
«امیدوارم نتایج بد اینکار فقط و فقط دامنگیر او خواهد شد.»
«خدا نکند نتایج بدی داشته باشد.»
«ای دیوانه، ای احمق، چه جنونی بود به تو دست داد.»
آقای دیل چون دید آتش غضب خانم کورنی به این زودی فرو نمی نشیند برای اینکه خود را از دست پرحرفی های او خلاص کرده باشد گفت: «خانم در دفتر کارهای زیادی دارم اجازه می فرمایید به آنجا بروم باور کنید شما بی جهت نسبت ب من متغیر شدید و پرخاش کردید.»
«چه گفتی؟ پرخاش کردم! هنوز اول کار است. اگر دفعه دیگر با من روبرو شوی می دانم چه به روزگارت بیاورم.»
آقای دیل از در خارج گردید. خانم کورنی با یک دنیا غم و تأثر روی صندلی راحت افتاد. قیافه او آثار یک نوع تصمیم جدی و قطعی را نشان می داد. رفته رفته غرق دریای فکر و اندیشه شد به طوری که گویی از این جهان به جهان دیگری رفته است. نامه کارلایل از دست او افتاد و خانم کورنی هیچ متوجه آن نشد پس از مدتی از جای برخاست لباس پوشیده بطرف خانه هاپر روانه شد.
در این موقع حالت کسی را داشت که به مصیبتی بزرگ گرفتار شده است. حس می کرد بین او و برادرش جدایی افتاده و کارلایل او را ترک گفته. تصور اینکه کارلایل موضوع را از او پنهان داشته بود آتش بر وجود او می زد. نمی خواست دیگران این خبر را در اطراف منتشر کنند. آنرا برای خود توهینی می دانست به نظر او چنین رسید که بهتر است دیگران ناقل این خبر نباشند.
هنگامی که به خانه هاپر رسید باربارا در کنار پنجره ایستاده و باغ را تماشا می کرد چون خانم کورنی وی را دید از تصور اینکه خبر ازدواج کارلایل روح این دختر را شکنجه خواهد داد
[ .]
۹۸-۱۰۲
تبسمی شیطنت امیزبر لبانش راه یافت.
مسلما خانم کورنی تااعماق روح و احساسات این دختر دلداده را دریافته میدانست مرغ دل او اسیر محبت کارلایل میباشد و فکر همسری او را در مخیله خود مبپروراند.
باربارا چون او را دید سر از پنجره بدر اورده باو خوش امد گفت و او را به داخل دعوت کرد.
خانم کورنی بدرون امد هاپر و زنش هر دو برای گردش بیرون رفته بودند، و باربارا راتنها گذاشته بودن، چون وارد گردید مانند کسی که جسما و روحا بسیار خسته باشد خود را بر روی صندلی راحتی انداخته ناله ای از دل براورد.
باربارا چون چنین دید از جای برخواسته و بسوی او دوید شروع باستمالت نمود واز حال او جویا شده پرسید:
“مگرخدای نخواسته کسالتی دارید، یا شاید پیش امد بدی کرده و شمارا متاثر ساخته است”
“متاثر”لفظتاثربرای حالت من خیلی کوچک است، قلبم نزدیک است بترکد،نزدیک است از غصه خفه شوم، وا که چه مصیبتی باربارا هیچ میدانی که کارلایل…”
در اینجا بغض گلوی او را گرفته نتوانست گفته ی خود را به پایان برساند.
بارابارا که نام کارلایل را شنید و اندوه و اضطراب خانم کورنی را مشاهده کرد به تصویر اینکه مصیبتی بر کارلایل وارد شده دل در برش فرو ریخت و باترس و اضطراب محسوسی گفت “چه شده” چه بر سر کارلایل امده. مگر برای او اتفاقی بدی افتاده؟
شاید در راه اهن…شاید پایش عیب کرده است”
“او” کاش از راه اهن پرت شده بود: کاش پایش شکسته بود،باربارا پای شکسته درست میشود اما این پیش.. این پیش امده. وای که چه مصیبتی؟”
دیگر تاب و توان برای باربارا نمانده بود، بیچاره گمان میکرد کارلایل مرده و کار او به پایان رسیده است هزار گونه فکر و خیال پیش خودش میکرد، با عجز و لابه اصل موضوع را از خانم کورنی پرسیدو کورنی جواب داد”خیلی میل داری چه بدبختی برما روی کرده ؟ پس گوش کن ببین برادر احمق و دیوانه من مرتکب چه کار قبیحی شده همین روزها از قصر مارلیک برمیگردد و سند ب یشعوری وحماقت خود را هم باخودش می اورد.
من با این برادر دیوانه زنجیری که دستم نرسید اما دق و دلی از این اقای دیل گرفتم. این بدجنس هم کاملا با ان احمق همدست بوده اما اقلا حق این یکی را کف دستش گذاشتم تا به ان یکی برسیم.
همه این حرفها جز معمایی برای بیچاره باربارا پیش نبود. هیچ نمیدانست مقصود خانم کورنی چیست. هرچه فکر میکرد عقلش به جایی نمیرسید. امکان نداشت راجع به اصل موضوع حدس بزند، خانم کورنی که نمیخواست به این اسانی به شکنجه و عذاب روحی این دختر ادامه دهد چنین به سخن ادامه داد:
“دختر لردماوت سه مرن را به یاد داری بوی شیر از دهنش می امد.برای عروسک بازی بهتر بود تا برای زندگی،مثل عروسک چنین خودش را میاراست،دست راست و چپش را از هم تمیز نمیداند،وای که تکلیف من از این به بعد با مجسمه بی فکر چه خواهد بود”
“مگر چه شده؟ چه پیش امده”
“هیچ : ارچپیالد برادر نفهم من با او ازدواج کرده است”
اگر صاعقه بر سر باربارا فرود می امد تا این اندازه بر او تاثیر نمیکرد، دنیا در نظرش تیره و تار شد، سرش به دوران افتاد تصور چنین امری برایش محال بود. بالحنی که حاکی از رنج و مرارت بی پایان درونی او بود روی به کورنی کرد و گفت” خیر ممکن نیت، خانم کورنی چنین چیزی محال است”
“متاسفانه باید بگویم کاملا صحت دارد، همین دیروز در قصر مارلینک باهم ازدواج کردند،اگر باد قبلا این خبر را به گوش من میرساند اگر میتوانستم در همان موقه خود را به قصر مارلینک برسانم امکان نداشت بگذارم این کار صورت گیرد کلیسا را بر سر کشیشی که انها را عقد بسته است ویران میکردم، ولی دیروز گذشت، امروز هم دست من از چاره کوتاه است، اه چرا چشم و گوش من احمق اینقدر بسته بود که هیچ چنین حدسی نزدم.”
تحمل بیچاره باربارا به پایان رسید و پیمانه صبرش لبریز شده بود، با صدایی که به ناله بیشتر شبیه بود و به زحمت شنیده میشد گفت: “خانم کورنی چند دقیقه اجازه بدهید الساعه خدمت شما خواهم امد”
این بگفت و باسرعت از اطاق خارج گردید به اطاق خصوصی خود رفت و در انجا بی حس و حرکت برروی زمین افتاده و شروع به ناله کرد. غباری که سابقا جلوی چشمان او را گرفته و مانع دیدن حقیقت امر شده بود به یکباره برطرف گردید. بطور وضوح میدید که عشق و علاقه فوق العاده او به ارچیپالد کارلایل بکلی بیهوده بوده و کارلایل بهیچوجه توجهی به او نداشته و عشق سوزان او را چیزی نمیشمرده است. حتی دو شب قبل افکار و خیالهای خامی که نزدیکی زمان وصال کارلایل در مغز خود میپرورانید او را تا صبح بیدار نگه داشته بود بخواب برود. در ان شب چه امید هایی به خود میداد، چه ارزوهایی دور و درازی که بیهوده در دل میپرواند در صورتی که صبح همان شب مراسم ازدواج کارلایل و ایزایل بعمل امده و همه امید های او نقش بر اب شده بود ناله های جان خراش که حاکی از درد و رنج روی وی بود از دل برکشید دست به جلوی چشمان خود برده و لحظه ای چند دیده فرو بست افتاب زندگانی این دختر غروب کرده و خویشتن را در تاریکی و ظلمتی وحشت انگیز میدید.
صدای ناله او را یکی از خدمتگذاران شنید بطرف اطاق او رفته اهسته در را باز کرد. باربارا را دید که برروی زمین دراز کشیده مانند کسی که زخمی جانسوز در دل دارد برخود می پیچید و مینالید بتصور اینکه در چنین موقعی نباید مزاحم حال وی شود دوباره اهسته در را بست و از انجا خارج شد.
صدای بسته شدن در این بار باربارارا را به خود اورده از دنیای اوهام و خیالات دور و دراز به عالم حقایق رحمت نمود. متوجه شد که باید ظاهر حال خود را ارام نگه دارد، از جای خود برخواست کمی اب نوشید ودر حالی که سعی میکرد پرده از ارامش و بی اعتنایی برخود کشیده درد دل خود را از دیگران پنهان بدارد از انجا خارج گردید.
هنگامی که وارد اطاق مهمانخانه شد تبسمی بر لب داشت. خانم کورنی برای انکه خاکستر روی اتش را برداشته از تو انرا مشتعل سازد به محض ورود وی روی به او کرده گفت:
” یقین بدانید اگر من در خواب میدیدم که کارلایل میخواهد چنین کاری کند او را به تیمارستان میفرستادم. بهتر بود چنین حالی در جزو دیوانگان بود و زیانش به کسی نرسد تا اینکه مرتکب چنین عمل احمقانه ای شود. هیچ تصور نمیکردم باین زودی زیر بار زناشویی برود. زیرا من از ابتدای طفولیت او پیوسته سعی کرده ام او را از چنین خیالی باز دارم..”
باربارا برای اینکه حرفی زده باشد گفت:” تصور نمیکنم این زناشویی متناسب باشد”
کورنی جواب داد معامله این دو نفر عینا مهامله اب و اتش است. ایزایل دختری است اشراف منشانه در خانواده یکی از لردهلی درجه اول پرورش یافته است، زیبا و قشنگ، در تمام عمر خود هر قدر خواسته پول خرج کرده و در میان ناز و نعمت بزرگ شده، در صورتی که برادر من جزو یکنفر وکیل گمنام چیزی نیست من تصمیم خود را گرفته ام فردا به ایست لین خواهم رفت و هر پنج نفر خدمه را مه این برادر احمق بتازگی استخدام کرده اخراج میکنم ،روز شنه انجا رفتم و از دیدن ان اوضاع سرم به دوران افتاد. لازم است خودم بروم و به کارها رسیدگی کنم اینجا خانه صدراعظم نیست.
باربارا گفت: “ولی باید دید که ایا خانم ایزاپل باین اندازه دخالت شمارضایت خواهد داد”.
“من بر رضایت او اهمیتی میدهم ” نباید بگذارم خانه خراب شود. باربارا باور کن من ترجیح میدادم خبر مرگ او را به من بدهند و این خبر را نشنوم”
“بعقیده من اینها را حسادت میگویند و شما نباید حسود باشید انهم در مورد برادرتان.”
“اگر میخواهید اسم انرا حسادت بگذارید مانعی ندارد. اگر خود بجای من بودید چه میکردید. انسان یک بچه را از ابتدای طفولیت و پس از رفتن پدر و مادر زیر بال بگیرد. از همه دنیا بگذرد از خوشی و زندگی چشم بپوشد و فقط به این دلخوش
۱۰۳-۱۰۷
باشد که برادری بزرگ کرده و هیچ وقت بین آنها جدایی نخواهد افتاد. حالا یک دختر بچه پیدا بشود و بین برادر و خواهر جدایی بیندازد. نه هیچ قابل عفو نیست. من که برای خاطر کارلایل از تمام خوشیهای زندگی صرف نظر کرده ام روا نیست کارلایل مرا به دختری به عنوان اینکه زنش خواهد بود بفروشد.»
از نظری که خانم کورتی به موضوع می نگریست کاملاً خود را محق می دانست دعوی او مبنی بر اینکه برای خاطر کارلایل از همه چیز گذشته است به جای خود صحیح بود. هنوز کارلایل مراحل طفولیت را می گذارنید که مادرش درگذشت خانم کورنی ناگهان خود را مسئول نگهداری برادر کوچک خویش یافت. به واسطه محبت فوق العاده ای که به او داشت زندگانی خود را وقف تربیت و حفاظت تو نمود. مانند یک مادر واقعی به او رسیدگی می کرد و به همین جهت خود را در کلیه امور او مختار می دانست و حق هرگونه دخالتی به خود می داد.
فصل دوازدهم
لرد ماونت سه ورن جدید که قانوناً پدر خوانده ایزابل محسوب می شد از جریان اخیر به کلی بی اطلاع بود و فقط وقتی از این اوضاع اطلاع یافت که در صفحات روزنامه آگهی زناشویی کارلایل را با ایزابل مشاهده نمود. این خبر مانند صاعقه بر او فرود آمد. خشم و غضب او از خانم کورنی کمتر نبود و همان روز بدون تأخیر به سوی لندن روانه شد. در آنجا کارلایل و ایزابل را در یکی از هتل های درجه اول ملاقات کرد. هنگامی که خبر ورود لرد را به ایزابل دادند او تنها در اطاق خود بسر می برد وقتی لرد ماونت سه ورن ایزابل را دید بدون مقدمه سوال کرده ایزابل خبر عجیب و باور نکردنی شنیدم. شما ازدواج کرده اید؟
ایزابل با شرم و خجالتی محسوس جواب داد «بلی آقای لرد چند روز قبل مراسم زناشویی انجام یافت»
«با کارلایل وکیل دعاوی ازدواج کرده اید!»
ایزابل را جواب داد
«بلی او از من تقاضای ازدواج نمود و من نیز قبول کردم. در ابتدا تقاضای او باعث تعجب خود من نیز بود ولی بالاخره ناچار قبول کردم.»
لرد پرسید «چرا مرا از این قضایا بی اطلاع گذاشتید؟»
«تصور نمی کردم شما بی اطلاع باشید زیرا کارلایل قبل از انجام ازدواج نامه ای به شما نوشت.» چنین نامه ای به دست لرد ماونت سه ورن نرسیده بود. پس از اندک تأملی گفت. تصور می کنم این ازدواج نتیجه معاشرت کارلایل با پدر شما باشد. پدر شما اجازه داد که پیوسته همدیگر را ملاقات کنید و در اثر این ملاقاتها بین عشقی پیدا شده.»
«باور کنید اینطور نیست. هیچوقت نسبت به کارلایل عشقی در خود ندیده ام و حتی قبلاً تصور این را هم نکرده ام که ممکن است روزی عشقی به او پیدا کنم.»
«بنابراین نسبت به کارلایل عشقی در دل شما نیست.»
«خیر. ولی در عین حال همیشه او را برادرانه دوست داشته و با تحسین با خلاف و رفتار او نگریسته ام زیرا تا آنجا که من حس کرده ام کارلایل جوانی شرافتمندانه و دوست داشتنی است.»
لرد لحظه ای ساکت مانده با توضیحاتی که ایزابل داد معلوم شد هیچ گونه عشق و محبت قبلی بین او و کارلایل داد معلوم شد هیچ گونه عشق و محبت قبلی بین او و کارلایل در میان نبوده است ولی یک نکته فکر او را متوجه خود ساخته از ایزابل پرسید:
«اگر این طور باشد چرا تا این اندازه متوجه تفاوت بین دوست داشتن و محبت می باشی ممکن است چنین نتیجه گرفت که عشق کس دیگری در دلت جای کرده است؟»
این تیر مستقیماً به هدف رسید. رنگ چهره ایزابل ارغوانی تر شد و جواب داد. «قطع دارم که رفته رفته به چنین شوهری تا به حد پرستش عشق و محبت پیدا خواهم کرد.»
لرد از اشخاص بود که همیشه عمق مسائل را می نگریست. در این لحظه اندیشۀ در خاطری وی خطور کرده و برای اینکه شاید سر رشته ای به دست آورد از ایزابل پرسید. طفلک بینوا. بگو ببینم در غیبت من چه کسی به ایست لین آمد؟»
«مقصودم به خانم ها نبود. از مردها و جوان ها چه کسی به آنجا آمد؟»
«فرانسیس له ویزون.»
«لرد متوجه ارتعاش صدای ایزابل گردیده. با لحنی که هزاران معنی و مفهوم در بر داشت گفت:
«چه گفتی؟ فرانسیس له ویزون؟ نکند دلت در پیش او گیر کرده باشد. تصور نمی کنم این قدر نادان و خام باشی که دل به چنین جوانی بدهی.»
این چند کلمه به قدری با صراحت و واضح بیان شد و مستقیم به هدف خورد که ناله ای از دل دردمند ایزابل بیرون آمد آشفتگی فکر او به قدری بود که لرد آنچه را که حتی بر خود ایزابل مبهم بود دانست و بدون اینکه خم به ابرو آورد مانند تمام اشخاص جوانمرد و پاک نهاد و با لحنی که منتهای عواطف پدرانه او را نیبت به ایزابل آشکار می ساخت گفت:
«ایزابل له ویزون جوانی نیست که بتوانی به او دل بدهی تا می توانی از او حذر کن. نگذار به تو نزدیک شود. من خوب می دانم که تو تا چه اندازه پاک دل و حساس هستی. به همین جهت نزدیکی با او را برای تو فوق العاده خطرناک است. اگر شوهر هم نکرده بودی باز لازم بود تا می توانی از او دوری کنی. فعلاً من از بیان علل آنچه می گویم معذورم شاید روزگار حوادث و حقایق فوق العاده را روزی از پرده برون افکند و آنگاه ارزش حرفهای کنونی مرا خواهی داشت.»
«مطمئن باشید اگر احساس هم در من نسبت به او پیدا شده بود از خود همه را دور ساخته ام. ولی با این ترتیب که شما می گویید چرا خانم شما او را به خانه شما راه داد؟»
«برای اینکه پسر عمه اش بود چاره ای جز این نداشت. به علاوه من نیز از آمدن له ویزون به خانه ام آنقدرها راضی و خوشوقت نیستم. ولی ایزابل رشته سخن کشیده شد هنوز معمای ازدواج تو با کارلایل حل نشده است. من می خواهم کارلایل را ببینم و چند کلمه با او صحبت کنم.»
قبل از اینکه ایزابل جواب بدهد کارلایل وارد گردید و مودبانه سلام کرد لرد ماونت سه ورن بدون اینکه جوانی بوی دهد گفت: ایزابل اگر ممکن است برای چند دقیقه ما را تنها بگذارید.
پس از بیرون رفتن ایزابل لرد ماونت سه ورن با لحنی جوی و عناب آمیز گفت:
«آقای کارلایل بفرمایید ببینم این ازدواج چگونه صورت گرفت. آیا رسم و شرافت اینقدر منسوخ شده است که شما از نبودن من در خانه ام سوء استفاده کرده داخل خانواده من بشوید و خانم ایزابل را گول بزنید.
کارلایل از شنیدن این دشنام به کلی مات و متحیر مانده قامت بلند خود را از برافراشت رنگ از رخسارش پرید و مانند گچ سفید شده بود. با همه اینها دست و پای خود را گم نکرده و گفت:
«جناب لرد مقصود شما را هیچ نمی فهمم.»
«مقصود من واضح و روشن است.»
۱۰۸-۱۱۲
-وقتی کسی از نبودن سرپرست دختری سوءاستفاده کرده و او را از راه بدر میبرد و به ازدواجی نامتناسب و دون مقام دختر وادار می کند بچنین آدمی چه باید گفت و چه نامی به او باید داد؟
-خیلی معذرت می خواهم به هیچ وجه موضوع فریب و از راه به در بردن و در نهانی فریب دادن در میان نبوده است.من چنین نظری در مورد خانم ایزابل نداشته ام و روابط من با خانم ایزابل از روی منتهای آبرومندی و شرافت بوده و تصور می کنم سوءتعبیرشده باشد.
-اصلا کسی در این باره با من صحبتی نکرده است که سوءتعبیری در بین باشد.بلکه آگهی ازدواج شما را در روزنامه خواندم و در صورتی که لازم بود قبلا برای این موضوع به من مراجعه شود.
-یک ماه قبل که من پیشنهاد ازدواج به خانم ایزابل کردم اولین اقدام من این بود که نامه ای به شما نوشتم و از شما تقاضای موافقت کردم.نمی دانم چطور شده است که می فرمایید به وسیله روزنامه از زناشویی ما خبر دار شده اید.شاید حق گله از شما داشته باشم که به جوابی مرا مفتخر نکردید.
-مفاد نامه شما چه بود؟
-جریان را در آن نامه شرح دادم،به شما نوشتم تنها راه حلی که به نظر من درمورد ایزابل میرسد این است که با هم ازدواج کنیم.
-نامه را به چه آدرسی فرستادید؟
-عنوان و آدرس شما را از خانم ماونت سه ورن پرسیدم،به من چیزی نگفت ولی تکلیف کرد که کاغذ را به او بدهم تا خودش آن را بفرستد.من هم کاغذ را به او دادم ولی انتظار من برای وصول جواب بی نتیجه ماند ولی خانم ماونت سه ورن نامه ای به من نوشت،اظهار داشت چون شما ساکت مانده و جوابی نداده اید سکوت شما دلیل رضایت شما می باشد.
-اطمینان دارید آن چه گفتید عین حقیقت است؟
کارلایل با لحنی سرد و خشک جواب داد:
-جناب لرد،من در نظر شما هر چقدر کوچک و ناچیز جلوه کرده باشم وای کجی و ناراستی در کار من نیست.سوگند یاد می کنم که تا این لحظه به هیچ وجه ممکن نبود تصور کنم شما از جریان قضایا بی اطلاع باشید.
-آقای کارلایل در این قسمت حق به شما می دهم و از شما پوزش میطلبم ولی باید بگویید که اصولا این زناشویی چگونه صورت گرفت؟چطور شد که با این عجله به این کار مبادرت کردید؟به طوری که ایزابل به من می گفت:فاصله بین پیشنهاد ازدواج از طرف شما و انجام این کار پیش از سه هفته بوده است.
-صحیح است.اگر ممکن بود همان روز که ایزابل پیشنهاد مرا قبول کرد آنی او را از قصر مارلینک می بردم.تمام این اقدامات برای این بود که ایزابل روی آرامش و راحتی را ببیند.
این حرف بر لرد ماونت سه ورن گران آمده و دوباره با لحن زننده ای گفت:
-چه طور برای این که روی آرامش ببیند؟یعنی در خانه من ناراحت بوده؟،خواهش می کنم واضح تر و روشن تر صحبت کنید.
-آقای لرد،من حرفی در بیان حقایق ندارم وای به شما صریحا می گویم که اگر تمام علل و موجبات را برای شما توضیح دهم ممکن است حقایق ناگواری برای شما کشف شود که بهتر است در پرده بماند.چندی قبل برای انجام کاری حوالی قصر مارلینک آمدم،روز بعد برای دیدن شما به قصر آمدم زیرا با سوابقی که با خانم ایزابل و شخص جنابعالی داشتم خارج از ادب دانستم شما را ملاقات نکنم ولی چون به خانه شما آمدم برحسب اتفاق بر بیچارگی ایزابل و بدرفتاری که نسبت به او شده بود اطلاع یافتم.
-چه طور ایزابل بیچاره بوده؟با او بد رفتاری کرده بودند؟
-بلی حتی روز قبل از ورود من چند سیلی از دست خانم ماونت سه ورن خورده بود.
دهان لرد از تعجب و حیرت باز ماند.چنین تصوری برای او محال بود.کارلایل به گفتار خود ادامه داد و گفت:در عین حال لازم است به شما بگویم که من قضایا را از زبان پسر شما شنیدم و خود ایزابل به هیچ وجه چیزی به من نگفت ولی چون ویلیام حوادث را نقل کرد دیگر جای انکار نمانده بود.به حدی ایزابل را دل شکسته دیدم که تمام احساسات من به جوش آمد،هیجانی اضطراب آمیز در قلب من پیدا شد.به اندازه ای بر ناتوانی و بیچارگی او دلم سوخت که بی اختیار در صدد رهایی وی برآمدم،هیچ نتوانستم جلوی احساساته خود را بگیرم.آرزوی من این بود که بتوانم وی را از این مصیبت برهانم و به جایی ببرم که آسوده و مرفه و شاید هم خوشبخت باشد به این امید پیشنهاد ازدواج به او کردم.
این توضیحات حالتی در لرد پدید آورد که با هیچ بیانی نمی توان آن را تعبیر کرد.تاثیر شرمندگی قهر و غضب هیجانی سخت در قلب او به وجود آورده بود برای این که اندکی آرامش یابد لحظه ای ساکت ماند سپس روی به کارلایل کرده،گفت:
-در این صورت می توان چنین نتیجه گرفت که شما به هنگام ورود به خانه من به هیچ وجه چنین قصد و نیتی نداشته اید این فکر آنی و تحت تاثیر اضطرار در شما پیدا شد.
لرد شروع به قدم زدن نموده آنگاه روبه روی کارلایل ایستاده و گفت:
-اگر اجازه دهید از شما سوالی دارم.ممکن است بگویید آیا عشق و محبت هم به ایزابل دارید یا خیر؟
-آقای لرد،شما خوب می دانید هیچکس حاضر نیست این گونه احساساته شخصی و خصوصی را که فقط مربوط به خود اوست با دیگری در میان گذارد،با وجود این شما را آدمی جوانمرد و شرافتمند میدانم حاضرم در نزد شما به عشق سوزان خود نسبت به ایزابل اعتراف کنم.آری من اورا دوست دارم و حاضرم برای ایجاد وسایل آسایش او متحمل هر رنج و زحمتی بشوم.با این توضیحات آقای لرد باید شما نیز تصدیق کنید که نیرنگی در کار نبوده است.
این توضیحات حقایق زیادی را در نظر لرد روشن کرد.عواملی که منجر به این زناشویی گردیده بود کاملا بر او مکشوف گردید.به یاد آورد که از آغاز ورود ایزابل به قصر مارلینک زن وی صریحا اعلام داشته بود که در اولین فرصت شر ایزابل را از سر خود کنده و وسایل ازدواج او را با نخستین کسی که در راه او پیدا شود تهیه خواهد کرد.
او فهمید نامه کارلایل به چه علت به دست وی نرسیده است.مانند یک داور عادل موضوع را مورد قضاوت قرار داد و فقط فقط زن خود را در این میان مقصر یافت.حس کرد که در مقابل شخصی چون کارلایل عادلانه رفتار نکرده و قبل از کشف حقایق او را سرزنش نموده است و به این جهت خود را سر افکنده و شرمسار یافت.برای جبران خطای خویش از جای برخاسته دست به سوی کارلایل دراز کرده،گفت:
-آقای کارلایل در اول ملاقات امروز از دست دادن به شما خودداری کردم زیرا درباره ی شما ظالمانه قضاوت کرده بودم،اگر شما هم به نوبه خود دست مرا رد کنید کاملا حق به شما می دهم ولی با آن جوانمردی که در شما سراغ دارم گمان نمی کنم از آن چه گذشت ملالی در خود راه دهید و از من مکدر شوید،من موقعی که ببینم در امری مرتکب اشتباه شده ام با کمال میل حاضر به جبران خطای خود هستم.اکنون صریحا به شما می گویم که به عقیده من طبق توضیحاتی که دادید به شرایط جوانمردی عمل کرده و فداکاری نموده اید.
کارلایل خندید دست پیش برده،دست لرد را گرفت.ماونت سه ورن دست او را در دست نگاه داشته باصدایی آرام و آهسته گفت:
-آقای کارلایل من خوب متوجه بودم که روی سخن شما در موضوع بدرفتاری که با ایزابل شده با کیست آیا به غیر از شما کس دیگری از این جریان اطلاع یافته است؟
-جناب لرد به شما اطمینان می دهم که نه از طرف ایزابل و نه از طرف من با احدی راجع به این موضوع صحبت نشده است،خواهش می کنم شما نیز این موضوع را نشنیده انگارید.
لرد بقیه آن روز را در نزد کارلایل و ایزابل ماند.عصر آن روز هنگام عزیمت روی به ایزابل کرده،گفت:
-ایزابل امروز صبح که من به اینجا امدم حالتی داشتم که می خواستم تا جان دارم برای محو کردن شوهر شما بکوشم ولی اکنون که از اینجا می روم با احساساته احترام آمیزی نسبت به وی شما را ترک می کنم.همیشه برای او مهربان و با وفا و صمیمی باشید زیرا کارلایل استحقاق وفا و صداقت شما را دارد.
[ .]
۱۱۳-۱۱۶
باشید زیرا کارلایل استحقاق وفا و صداقت شما را دارد.»
ایزابل از این حرف یکه ای خورده جواب داد.«البته که نسبت به او با وفا خواهم بود.وظیفه من همین است.»
لرد از آنها خداحافظی کرده به قصر مارلینک رفت.در آنجا بین او و زنش نزاع فوق العاده شدیدی واقع شد.لرد زن خود را گذارده با حال قهر و غضب از آنجا خارج شده همان وقت به سوی ایست لین رفت.اما واین بدون اینکه از این جریان خم به ابرو بیاورد پس از رفتن وی چنین اظهار داشته بود.
«اشکالی ندارد.قبل از اینکه مجددا با هم روبرو شویم آتش قهرش فرو نشسته و سرد شده است.»
فصل سیزدهم
خانم کورنی کسی بود که تا حرف خود را بر کرسی نمی نشانید آسوده نمی شد.خانه خود را خالی کرده به ایست لین نقل مکان نمود.پیتر و دو مستخدم دیگر خود را با خود برد.با وجود اعتراضات شدید آقای دیل خدمتکارهائی را که کارلایل استخدام کرده بود اخراج کرد و فقط یکنفر نوکر را از آن میان نگاه داشت به نظر او انسان نمی بایست پای از گلیم خود بیرون گذارد.نگاه داشتن یک عده خدمتکار نوکر برای آدمی چون کارلایل شایسته نبود.خانم کورنی این روش زندگانی را مخصوص اشراف و طبقات ممتاز می دانست و معتقد بود که تکیه به جای بزرگان زدن و بی جهت روش زندگانی اشراف و طبقات اول را تقلید کردن شایسته نیست و به همین جهت دور و بر خود را خلوت کرد.
یک ماه پس از زناشویی کارلایل و خانم ایزابل به ایست لین آمدند.خانم کورنی انتظار آنها را داشت و به رسم استقبال تا دم در خانه برای پذیرائی آنها رفت.یک کالسکه بسیار مجلل چهار اسبه از در داخل گردید.چون خانم کورنی این کالسکه را مشاهده کرد فوق العاده متاثر و عصبانی شد زیرا نگاه داشتن چنین کالسکه ای نیز در نظر وی که در زندگانی تابع قوانین سخت و خشن بوده گناهی بس بزرگ بود و به این جهت لب به دندان گزیده و همچون مار زخم خورده بر خود پیچید.
کارلایل که از نقل مکان کردن خواهر خود به هیچ وجه اطلاعی نداشت چون او را دید تعجب کرد و به تصور اینکه برای دیدن آنها آمده است تبسمی نموده گفت:«عجب کورنلیا چطور شد که شما را اینجا می بینم.ایزابل ایشان کورنلیا خواهر بزرگ من هستند.»
ایزابل با روی گشاده دست پیش آورد و کورنلیا باعجب و رئوفتی محسوس نوک انگشتان او را گرفته فشاری داد و گفت:«خانم امیدوارم حال شما خوب است.»
ایزابل که با محرکات درونی کورنی آشنا نبود سری به علامت تشکر فرود آورد.کارلایل آنها را گذاشت و برای آوردن کیف دستی خود به سوی کالسکه رفت و خانم کورنی ایزابل را به اطاق غذاخوری هدایت کرد.چون به آنجا رسیدند کورنی با همان لحن سرد و خشن گفت:«خانم شاید بخواهید پیش از صرف غذا لباسهایتان را بیرون بیاورید و راحت شوید.»
ایزابل جواب داد:«خیلی ممنونم به اطاق خودم خواهم رفت میل به غذا ندارم.»
«پس چه چیزی میل دارید؟»
«اگر ممکن باشد یک استکان چای»
خوردن چای در این وقت شب معمول نبود و در خانه کارلایل سابقه نداشت.کورنی که کوچکترین حرکتی برخلاف معمول و متداول را خطائی بزرگ می پنداشت از این حرف یکه ای خورده فریاد کرد.
«چه گفتید؟چای؟در این وقت شب کجا معمول است چای بخورند؟تصور نمی کنم آب جوش حاضر باشد.به علاوه اگر شما بخواهید در ساعت یازده شب چای بخورید تا صبح نخواهید توانست مژه بر هم بزنید.»
ایزابل را قبل از این تا اندازه ای شناخته ایم موجودی افتاده،بردبار،ملایم و تسلیم محض بود.نمی خواست در سر چیزهای جزئی حتی دشمن خود را رنجیده خاطر ببیند.این حرف را نیز از طرف خانم کورنی یک نوع دلسوزی نسبت به خود فرض کرد و شاید هم خانم کورنی باطنا همین نیت را داشت ولی اخلاق خشن و طرز تکلم او به هیچ وجه با احساسات درونی وی یکی نبود.ایزابل چون این شنید با همان روح ملایمت و آرامش که طبیعی و فطری او بود جواب داد.
«در این صورت اهمیتی ندارد.لازم نیست برای تهیه آب جوش زحمتی بکشید.»
خانم کورنی بدون اینکه کلمه دیگری بر زبان براند از اطاق خارج شد.علت خروج وی معلوم نبود و هنوز هم کسی نمی داند در آن لحظه به چه نیت و برای چه ایزابل را ترک گفت.در راهرو خانه برای نخستین بار با مارول ندیمه ایزابل مواجه گردید.این دو موجود نظری خیره به هم افکندند و هیچکدام لب به تکلم نگشودند.مارول خود را آراسته و لباس پاکیزه و فاخر بر تن داشت.این آراستگی کورنی را برآشفت و بدون اینکه سخنی بر زبان راند از وی گذشت.این ملاقات در هر دو آنها تاثیری متقابل داشت.
پس از بیرون رفتن کورنی ایزابل در گوشه صندلی خزیده و سیل اشک را سر داد.این موجود بینوا و ناتوان برای این
۱۱۷-۱۲۱
که از مظالم قصر مارلینک بیاساید بکارلایل پناه آورده و خویشتن را در دامن وی افکنده بود. تصور میکرد در خانه او ایمن و خوشبخت خواهد زیست در اینجا برخلاف انتظار با اخلاق خشن و رفتار زننده خانم کورنی سروکار پیدا کرده و از بد بیدتر مبتت خانم کورنی روحا و باطنا با خانم اما و این ماونت سه ورن خیلی تفاوت داشت بلکه از هر لحاظ کاملا نقطه مقابل او بود ولی در عین حال افراط وی پیروی از اصول و معتقداتی که داشت و خشونت و سخت گیری وی در موردی که پای از این معتقدات به میان میامد اطرافیان او را سخت در مضیقه افکنده بود. به این جهت از نظر وضع و حالت ایزابل تفاوتی بین این دو زن وجود نداشت و …………… حتی در خانه و مسکن دیرین و منزل کنونی خود خویشتن را راحت و خوشبخت نمیدید.
در همین حین کارلایل از در وارد شد هیچ انتظار نداشت ایزابل را اندوهگین و متاثر ببیند اشک دیده ایزابل آتش به جانش افکنده با آغوش باز پیش رفته و گفت:گایزابل محبوب عزیزم چرا گریه میکنی؟ مگر دردی داری؟”
“تصور میکنم خسته شده باشم ورود به ایست لین مرا دوباره بیاد پدرم انداختلد می خواهم به ا طاقهای خود بروم نمیدانم از کجا باید رفت.”
“قبل از اینکه کارلایل جواب بدهد کورنی مجددا وارد شده گفت:” بهترین اطاقها را برای شما تهیه کرده ام نگاه کنید: آنطرف جنب کتابخانه میخواهید شما را به اطاقتان ببرم”
چراغی روشن نبود بخاری نمیسوخت وسایل آسایش آنها فراهم نشده بود و این باعث حیرت کارلایل گردیده و با لحنی شگفت آمیز گفت:” اصلا در اینجا مثل اینکه کسی وجود ندارد شاید ناظر من اشتباه نموده و تصور کرده است ما فردا وارد خواهیم شد و به این جهت تهیه ندیده است.”
ایزابل پالئو تن بیرون آورده گفت ارچیبالد خیلی خسته هستم. ممکن است بروم بخوابم و دیگر پایین نیایم. نمیتوانم بنشینم.”
من از کلمه ممکن است چیزی نمی فهمم مگر نه اینست که که بانوی این خانه تو هستی البته هر طور میل داری همانطور رفتار کن عزیزم. من تو را به این خانه آوردم که بانوی آن باشی و در خوشبختی و خوشی زیست کنی و تا آنجا که در قوه دارم سعی خواهم کرد در اینجا راحت و خوشبخت باشی.”
ایزابل به بازوی کارلایل تکیه کرده آهی سرد از دل برکشید کارلایل با بردباری و آرامش او را نوازش کرده دلداری میداد و گاه به گاه صورت زیبای او را می بوسید قلب کارلایل همچون آینه صاف و درخشان بود تمام سعی و کوشش خود را بکار برد که نگذارد غبار غم بر چهره ی این نوگل تازه شکفته نشسته آن را مکدر سازد ولی ساعی او بی نتیجه ماند میخواست همسر جوان خود را شاداب و شادان ببیند و اینک برعکس او را متاثر و اندوهگین میدید و نمیدانست چه باید بکند. این خیال برای او محال بود که خواهر خود او عامل این اندوه و رنج شده و در همان نخستین برخورد ایزابل را رنجه ساخته و دل او را رنجانیده است ایزابل تحت تاثیر عشق و محبت تن به ازدواج کارلایل نداد ولی بزرگترین امید و آرزوی وی این بوده که عشق و مهر شوهر مهربان و لایق خویشتن را به مرور در قلب خود بپروراند و او را چون معبودی بپرستد زیرا می دانست کارلایل از هر حیث لایق عششق و محبت و فداکاری است. اکنون که وارد خانه او شده در همان وهله اول با عوامل و جریان های نامطلوبی مواجه گردیده بود و این موضوع بیشتر او را رنج می داد.
کارلایل که از احساسات درونی ایزابل بی خبر بود روی به او کرده و گفت:
عزیزم چه میل داری می خواهی بگویم کمی چای برایت حاضر کننند؟
ایزابل حرفهای خانم کورنی را به خاطر آورده و جواب منفی به این سوال داد کارلایل گفت:” بالاخره باید چیزی بیاشامی در کالسکه از تشنگی شکایت میکردی.”
“آب از هر چیز برای رفع تشنگی بهتر است به مارول میگویم کمی آب برایم تهیه کند.”
کارلایل بیرون رفت و در همان هنگام مارول وارد گردیده و مشغول بیرون آوردن لباس های ایزابل شد او نیز از این جریان متاثر بود خود را در این خانه ناراحت می دید. از آغاز ورود تا کنون که بیش از ساعتی چند از آن نمی گذشت اتفاقات کوچک ولی نامطلوبی رخ داده او را اندوهگین ساخته بود از همه بدتر بین او و خانم کورنی حادثه ای بوقوع پیوست و منازعه ای بین آنها رخ داد.
مارول جامه دان کوچکی در دست داشت و منتظر بود که یکی از نوکرها رسیده و آن را به اطاق ببرد کورنی که به امور زندگی طور دیگر می نگریست و نظایر این کار را دلیل بر تنبلی شخص میدانست و تنبلی را بزرگترین گناه به حساب می آورد روی به مارول کرده عتاب کنان گفت:” تعجب میکنم خانم شما با این تن و بدن انتظار دارید کسی دیگر بیاید این چمدان را که بیش از دو سه کیلو وزن ندارد به اطاق ببرد مگر مارا از مقوا ساخته اند که در هر کاری دستمان به چشم مردها باشد.”
این عتاب بر مارول گران آمد ولی چون دریافته بود که کورنی خواهر کارلایل میباشد چیزی نگفت و جامه دان را به اطاق برد در حالی که سراپا از شدت غضب می لرزید.
مارول وظیفه ی خود را انجام داد از خانم خود اجازه ی مرخصی خواسته به اطاق خود رفت. ایزابل نیز لباس خواب را به خود پیچیده در میان تختخواب نشسته کتابی در دست گرفت و ظاهرا مشغول خواندن شد ولی باطنا فکرش متوجه عوالمی دیگر بود.
در خلال این احوال کارلایل در جستجوی خواهر خود بود و بالاخره او را در اطاق غذاخوری در حالی که مشغول خوردن شام بود یافت.
چون او را دید گفت:” کوئلیا من از این اوضاع سردر نمیاورم هر چه نگاه میکنم از نوکرهای خودم کسی را در اینجا نمی یابم ولی نوکرهای تو همه اینجا هستند.”
کوئلیا با همان لحن خشک و بی روح خود جواب اد” نوکرهای جنابعالی را پی کارشان فرستادم”
“پی کارشان فرستاده ای؟ یعنی آنها را اخراج کرده ای؟ در صورتی که به نظر من نوکرهای خوبی بودند”
“خوب،خیلی خوب با آن لباس های فاخر با آن کلاه های بوقی به ارباب بیشتر شباهت داشتند تا به نوکر ….. از جنابعالی خواهش می کنم که بعد از این در امور خانه داری مداخله نفرمایید.”
“ولی آخر باید بدانم چه تقصیری کرده اند داشتن لباس های نظیف و پاکیزه که گناه نیست.”
“ارچیبالدکارلایل نمیدانم چه بر تو آورده اند که به کلی دیوانه شده ای اگر می خواستی ازدواج کنی دختر در اطراف تو کم بود که بروی با دختری که اصلا وضعیتش با تو متناسب نیست ازدواج کنی.”
“بس است من علل و جهات اقدام بضمن نامه خود مشروحا برای تو نوشته ام چیزی را که لازم بود بدانی از تو پنهان نداشته ام و هیچ نمی خواهم دیگر در این موضوع داخل گفتگو شوم برگردیم به موضوع نوکرها کجا هستند.”
“من آنها را اخراج کرده ام نمی خواستم سرباری به بارهای سنگین ما اضافه شود ما عجالتا چهار نفر نوکر داریم بعلاوه همسر جنابعالی هم یک کلفت مخصوص برای خودش آورده و با این ترتیب شماره نان خورهای ما به پنج نفر میرسد. من بی جهت به اینجا نیامدم. آمدم در اینجا منزل کنم.”
این موضوع به کلی برای کارلایل تازگی داشت هیچ تصور نمی کرد خواهرش به قصد سکونت به انجا امده باشد. مشاهده کرد که در این گیرودار به کوچه بن بستی رسیده و راه بجایی ندارد. در تمام عمر تحت تاثیر عادات زمان کودکی در مقابل میل و اراده خواهر بزرگ خود تسلیم محض بود ولی هنگامی که مبادرت به زناشویی نمود در نظر داشت از خواهر خود جدا شود زیرا میدانست اخلاقذ و معتقدات خواهرش با اوضاع وی به هیچ وجه سازگار نتواند بود به همین نظر هم ایست لین را برای سکونت
۱۲۲-۱۳۱
خودنگاه داشته بودوهیچ گمان نمی کرد با چنین پیش آمدی مواجه گردد.چون این حرف را شنید باحیرت وتعجب فوق العاده پرسید:«پس خانه خودتان را چکارکرده اید؟»کورنلیا جواب داد.هیچ آن را اجاره داده ام .مستاجرین امروزآمدند.با این ترتیب آن قدر نامهربان نخواهی بود که مرا از خانه خود رانده ودر کوچه ها سرگردان بگذاری.بعلاوه مابه قدر قوه خود مخارج مختلفه داریم و دیگر به اداره کردن دو خانه جداگانه نمی رسیم.نمی دانم تو چه اخلاقی داری،توکه حق ناشناس نبودی.هیچ می دانی چه فداکاری کرده ام حاضرشده ام بایم به این خانه وباتو وزنت زندگی کنم.توبایدچنین چیزی رااز خدابخواهی.البته زنت بانوی خانه خواهد بود.نمی خواهم مقام او را ازدستش بگیرم منتها با بودن من از زحمت خانه داری راحت وآسوده خواهد بود.درکارهای خانه داری محتاج به یک نفرهست وازمن بهتر ومهرنانتر چه کسی را پیدا می کند؟خوداو ازفنون خانه داری اطلاعی ندارداز خدا می خواهد که مثل من کسی به کمک او بشتابد»
«بیانات کورنی در نظر کارلایل اندکی منطقی وحسابی جلوه کرد.اندکی تامل نموده چنین به نظرش رسید که بدون کورنی در این خانه برای دختر تجربه ندیده ای چون ایزابل مفید خواهد بود.عادت کرده بود طرزفکر وقضاوت خواهرخود را درهرموقع محترم خواهدشمرد .گفتگوی کاررلایل وکورنلیابه طول انجامید بالاخره کارلایل که نمی خواست با او مشاجره کنداورا ترک کرده به اطاق خود رفت.دراین اتاق ایزابل تنها نشسته بودومانندوحشت زدگان سرخود را میان دودست فرو برده وحالتی داشت که بیننده نمیتوانست آنرا به ترس ووحشت نسبت دهد یا یاس واندوه،کارلایل علت اندوه اورا جویا شد می خواست با لطف و مهربانی گردملال از چهره وی بزداید.ایزابل که تحت تاثیراحساسات مختلفی بود وازطریق خاطره های گذشته وازجانبی مشاهدات اخیروی را آزارمی داد درجواب گفت«نمی دانم چرا از بودن دراین اطاق وحشت دارم اینجا همان اطاقی است که پدرم جان داد.ازموقعی که وارد این اطاق شده ام شکل پدرم درنظرم مجسم شده است.»کارلایل این ترس ووحشت واوهام را برای ایزابل طبیعی می دانست،با وجوداین زبان به تسلیت اوگشود وآنچه در قوه داشت برای تسکین خاطر وی کوشید.ایزابا که از خاطر نوازی های کارلایل اندکی آرامش طبیعی خودرابه دست آورده بودخواب رفت وبا فکرآسوده خوابید.صبح روز بعدخانم کورنی برحسب عادت خودقبل ازهرکسی از خواب بیدارشده به اطاق غذاخوری رفت.بعدازاوایزابل بالباس صبح واردگردید.کورنی به محض اینکه او را دیدبالحنی خشن تر وناملایم تر ازهمیشه او را تهنیت گفت وصندلی راحتی به او نشان داده اظهارنمود.«خانم جای سرکار روی آن صندلی است بفرمائیداگراجازه بدهید برای شما چای بریزم»ایزابل اظهارامتنان نموده ودرجایی که نشان داده بود قرارگرفت ،هنوز صبحانه کاملا صرف نشده پیشخدمت وارد شده گفت:«آشپزدستور غذا می خواهد چه می فرمائید.»ایزابل نتوانست چه جواب بدهد.درتمام عمرخود دخالت درامورخانه داری نکرده وراه وروش آن را نمی دانست.کورنی که متوجه اضطراب ایزابل بودبرای اینکه به این حالت وی خاتمه بدهد دستورصریحی به پیشخدمت دادوایزابل را از سرگردانی رهانید درعین حال این جریانها باعث شدکه زمام امور مانندپیش در اختیار خانم کورنی بماند و وی فرمانفرمای خانه باشد.پس از صرف صبحانه کارلایل ازجای برخاست وبعزم رفتن به دفترکارخود روانه گردید.ایزابل که می دید بعد از او تنها وبی مونس خواهدبودمانندکودکی خردسال عنان طاقت به دست گریه داد.کارلایل دست او را به دست گرفته خنده کنان او را با خود بیرون برد دربین راه روی به او کرده وگفت»ایزابل محبوبم توخوب می دانی منتهای آرزوی من آسایش ونیکبختی تو می باشد .ولی یک چیز مرا نگران ساخته است که می خواهم عقیده خود تو را در آن موضوع بدانم.ازقراریکه خواهرم اظهار می دارد تصمیم گرفته است درایست لین بماند وبا ما در یکجا زندگی کند.نمیدانم قبول کنم یا خیر.چون موضوع مربوط به خود تو می باشد توبایداظهار نظر بنمائی ازیکطرف به نظر من چنین می رسد که اگراینجا بماندتوازبابت خانه داری دغدغه ای نخواهی داشت ولی از طرف دیگرحس می کنم اگر تنها باشیم خوشبخت تر وآسوده تر خواهیم بود.ازشنیدن تصمیم خانم کورنی به توقف درایست لین قلب ایزابل بیچاره بیکباره فرو ریخت،تصوراینکه بعدها باید بار خشونتها وسخت گیری های او را بردوش بکشد دردی در دل وی پدید آورد،می خواست از شوهرخودتقاضا کندبه تنهاییی درآنجا بسربرند،دهان بازکردکه به تنهایی دراین خصوص چیزی بگوید ولی ناگهان ساکت ماند جواب داد:«من راحتی تو را می خواهم .هرطورشما وخانم کورنلیاصلاح بدانید من تسلیم هستم.»کارلایل دست او را دردست گرفته ازروی عشق ومهر فشاری داده گفت:«ایزابل راحتی من راحتی تواست.آرزو دارم ترتیبی که فراهم می شودباعث خوشبختی وآسایش توباشد.من زندگی را برای نیکبختبی تو می خواهم»
«اوچیبالدبگذار خواهرت دراینجا بماندوباما بسرببرد،نیکبختی ما را مهرومحبتی که بهم داریم تضمین می کندوخواهرشما بعوالم بین ما چه کارمی تواند داشته باشد؟»کارلایل که بازنمی خواست برای همیشه تصمیمی گرفته شودگفت:«درهرصورت ممکن است یکی دوماه اینجابماند تا آزمایش هم کرده باشیم اگردیدیم بودن اومخل آسایش مانیست نمی گذاریم برای همیشه بماند.»هنگامی که کارلایل می خواست از ایزابل جداشودایزابل مانند کودکی به او آویخته بود:اوچیبالد خندید .پیشانی او را بوسیدوخارج شد،ایزابل نیز به سوی اطاق خودبازگردیدودراین اطاق که روزگاری با پدرش بسرمی بردوخوش ترین دوران زندگانی خود را گذرانیده بود جز عوامل غم ورنج ومحنت چیزی نمی دید.یاد روزگاران گذشته ومخصوصا زمانی که در جوارپدرش می زیست وی را سخت به خود مشغول داشته واندوهگین ساخت،غرق تفکرات درهم وبرهم واندوه آوربودکه ناگهان مارول ندیمه وی با قیافه ای درهم وارد گردیده از اواجازه خواست که راجع به اوضاع خود درخواستی ازاو بنماید.ایزابل منظوراو را پرسید.مارول زبان به شکایت ازخشونت اخلاقی خانم کورنی گشوده وآنچه در دل داشت به روی دایره ریخت،درپایان شکایت خود چنین گفت:«تصدیق می فرمائیدکه تحمل اخلاق این زن برای من دشوار است.شماهم قطعا ازدست او در عذاب خواهید بودولی قیدی که شما به گردن داریدنمی گذارد از او دور شوید .من آزادم واجازه مرخصی می خواهم،می دانم پیدا کردن بانوئی مهربان ورؤف چون شما دشواراست ولی گاهی انسان برای اینکه وی بعضی اشخاص نحس را نبیند از رفتن به بهشت هم صرف نظر می کند.سال ها است ودر خدمت شما به سر می برم ودر تمام این مدت جز لطف ومدارا چیزی از شما ندیده ام.باورکنید دوری وجدائی از شما برای من سخت است ولی چاره چیست؟این زن بین ما جدائی انداخت خداکندکه…»کلمات اخیروی با گریه توام بودونتوانست حرف خود را به پایان برساندیا شایدهم نخواست آنچه که در دل دارد برزبان آورد.ایزابل بیش از پیش متاثرگردید.ازجای برخواسته بدون مراعات تفاوت مقام خود وخامه خود دست به گردن مارول انداخت واو را دعوت به صبروتحمل نمود ولی مارول حاضرنشد درآن خانه بماندوگفت اگر روزی زندگانی شما ازخانم کورنی جداشدازهرنقطه دنیا مرا بخواهید باسر به سوی شما خواهم دویدولی ماندن من دراین جا با وضع کنونی غیر ممکن است.»ایزابل حقوق او را پرداخت وبا تاثر به او اجازه رفتن داد.مارول رفت وایزابل را در دنیای فکرواندوه باقی گذاشت.ساعتی چند بعداز رفتن اوجویس خدمتکارسابق کارلایل واردگردیده گفت:«خانم کورنی چون فهمیده است که مارول خدمت شما را ترک گفته مرا به جای او فرستاده،این اولین دفعه ای است که سمت ندیمه یک نفرخانم چون شما تعیین می شوم ولی امیدوارم بتوانم ازهرحیث نظر شما را جلب کنم»ایزابل که قلبی چون قلب کودکان ودلی چون آینه صاف ودرخشان داشت ازتفقدی که خانم کورنی از وی نموده بود فوق العاده خوش وقت گردیدوحس کرد قلبش با حق گذاری نسبت به لطف این زن انباشته شده است.به این جهت با سرور وشعف ازجویس حسن استقبال نموده واو را به خدمت خود پذیرفت،ازآن ساعت به بعدازجویس خادمه مخصوص ایزابل بود وبه واسطه محبت وغلاقه زیادی که درهمان آغازورود ایزابل نسبت به او پیدا کرده بودبا جان ودل در راه تحصیل رضای او می کوشید.نزدیک ساعت شش ایزابل ازجای برخاست وچون موقع آمدن کارلایل بودبه استقبال وی روان شد.کارلایل از او پرسید که چه کار کرده است«نمی دانم گاهی پیانو زدم،گاهی گردش کردم،گاهی مثل حالا درانتظارشما بودم راستی چه می شد اگر می توانستم همیشه درجوارتوباشم.آن گاه موضوع عزیمت مارول رابدون نینکه نامی از کورنی را برزبان بیاوردتاموضوع جنبه شکایت به خودگیردبروی فرا خواند،کارلایل تقریباکیفیت موضوع را تا اندازه ای حس کردویه ایزابل تاکیدنمود ندیمه مناسب دیگری را به جای او بگزیند این میان به سالن خانه رسیده بودند درهمین موقع خانم کورنی باقیافه خشن خود نمودارشد وبدون اینکه سلامی بگوید فریادبرآورد.نیم ساعت است شام حاضرشده،ارچیبالدمگرساعت نداریکه سروقت برای صرف شام حاضرشوی»انگاه روی سخن رابه ایزابل معطوف داشته بالحن زننده گفت«خانم شما کجابودید؟تصورکردم گم شده اید؟»
«خانم!»لفظ خانم از زبان زنی سالخورده چون کورنی؛با آن لحن مخصوص نازیبا وناپسندبود.هرموقع کورنی کلمه خانم را با آن وضع به زبان می آوردپیشانی کارلایل ازغضب وتاثرپرچین میشد،این زن که نیت بدی نداشت،نمی خواست موری راآزاردهد درهیچ موردازمقررات اخلاقی تخلف نمی کردچرابااین اخلاق زننده باعث رنجش اطرافیان می شد؟آیامقصودمعینی درنظرداشت؟مسلماخیر.ولی چه بسا نیت های خوب وپسندیده که درزیرپرده ضخیم خشونتهای اخلاقی مستورمانده ونتایج معکوسی ازآنها مترقب گردیده است.کورنی ازآغازامرعقیده داشت برادرش درازدواج با ایزابل خبطی کرده وبه هیچ وجه حاضرنبوداوراببخشد.درمذهب او عفو وبخشایش معنی نداشتوعقاید درونی به اوحکم می کردکه درتمتم مواردنسبت به کارلایل وزنش سخت گیرورسمی باشد.کارلایل به طوراجمال وباشتاب وعجله محسوسی جواب دادکه به واسطه کارزیادوگرفتاری اداری نتوانسته است زودتربرای صرف شام حاضرشودوآنگاه یکسربه اطاق خودرفت.ایزابل نیزباعجله به دنبال وی روان گردید.شایدمی ترسیدمباداباران غضب خانم کورنی به تنهایی براو ببارد.چون بهدراطاق رسیدآن رابسته دیدوچون هنوزاحساسات بیگانه بودن دراوقوی بود به جای اینکه دراطاق رابازکرده وداخل شوددرهمانجا به انتظارمراجعت کارلایل نشست.چون کارلایل بیرون آمدازدیدن ایزابل درآنجامتعجب شد.دست او راگرفته به سوی اطاق غذاخوری روانه گردید.
********
صبح روزبعد که یکشنبه ودفترکارلایل تعطیل بوداصطکاک دیگری بین این سه نفرپیداشدکهدر روح ساده وبی آلایش ایزابل تاثیری قوی ترازگذشته داشت.کارلایل عادتا روزهای یکشنبه برای دعابه کلیسا می رفتودرآنروز نیزبه اتفاق ایزابل عازم رفتن شده ودستوردادکالسکه او را حاضرکنند.خانم کورنی که درآنجا حاضربودبه محض شنیدن چنین دستوری سخت برآشفته رو به کارلایل کرده گفت:«ارچیبالد،تصورنمی کردم آنهمه مراقبت های من برای اینکه تو را جوانی متدین تربیت کنم به اینجامنتهی شود.من هیچ وقت چنین اجازه ای نخواهم داد.»
«خواهرجان چه می گوئید،چه چیز را اجازه نخواهید داد؟» «اجازه نخواهم داد درچنین روزمقدسی حیوانات رابه کاروادارید.امروز زا خداوندبرای استراحت تمام موجودات آفریده هیچ مسیحی خوب چنین کاری نمی کند»آنگاه روی سخن را به ایزابل متوجه داشته باهمان لحن خشک وخشن گفت»خانم من زن متدینی هستم،ممکن نیست حاضربه چنین کاری باشم.»خانم کورنی راست می گفت.قصدتظاهروخودنمائی نداشت به عقیده او روز یکشنبه سوار کالسکه شدن وحیوانی را درزحمت افکندن گناه بزرگی بود.انتظارنداشت بردرخود را بی اعتناء به این معتقدات ببیندوچون مشاهده کرد کارلایل عازم است به وسیله کالسکه به کلیسا رودسخت برآشفت وچنان که دیدیم پرخاش کنان وی را از این عمل منع کرد. این اوضاع واحوال برای ایزابل چندان خوشایندنبود.باآن هوای گرم ودرمقابل حرارت سوزان آفتاب رفتن وبرگشتن راهی دورپیاده برایش دشوارمی نمود.باوجوداین قلب حساس ودل مهربان وی به او اجازه مخالفت بارای وعقیده کورنی را نمی داد.نمی خواست احساسات دینی او را جریحه دارکند.به هین جهت رو به کارلایل کرده گفت«ارچیبالد،اهمیتی ندارد،ممکن است پیاده آهسته آهسته به کلیسا برویم.کارلایل خندیدوجواب داد«برو خودت را مهیا کن که ساعت ده ونیم حرکت کنیم»ایزابل خنده کنان ازاطاق خارج گردیدوبلافاصله خانم کورنی روی به کارلایل کرده گفت«خوب بالاخره بنا شدخانم پیاده به کلیسا تشریف ببرند؟»
کارلایل با لحنی قاطع که به هیچ وجه معهوداونبودجواب داد«خیر،با این هوای گرم پیاده رفتن برای او دشواراست ومن به هیچ وجه حاضربه چنین کاری نخواهم شد.»«مگراین دختر را از موم ساخته اند.میترسی مبادا درگرما آب شود؟» «روزی که با او ازدواج کردم متعهدشدم درحدودامکان وسایل آسایش او را فراهم کنم نه اینکه مخل آسایش او باشم وطمئن باشید که به عهدوپیمان خود وفادارخواهم ماند.»لحن گفتارکارلایل نیزخشن شده بود.برای نخستین بار در عمرخودبرخلاف میل ورضای خواهربزرگترخودایستاده با او معارضه می کرد.درنتیجه او منقلب شد وباهمان انقلاب وهیجان از درخارج گردید.خانم کورنی را بهت وحیرتی چنان سخت فرا گرفت که دنیا درنظرش تیره وتارگردید.دلش به درد آمدواشم به دورچشمانش حلقه زد.این بودثمره آن همه زحمت ورنجی که درراه تربیت برادرخودمتحمل شده بود.برای اینکه خاطر خود را مشغول داردچتربزرگ وپهن خود را به دست گرفته به سوی کلیسا روان شد،لحظ ای بعد کارلایل وایزابل درکالسکه نشسته به همان سوی رفتند بین راه خانم کورنی رادیدندکه درمیان گردوخاک به سوی کلیسا روان است.کورنی چون صدای چرخ کالسکه را شنیدسعی کرد به آن سوی نگاه نکند وکالسکه ازکنار او گذشت.
ایزابل هنوز درماتم پدرخودعزاداربود وهنوز لباس سیاه برتن داشت،کارلایل دست او را گرفته وبه سوی محل مخصوصی که معمولا به صاحب ایست لین تعلق داشت برد ولی خانم کورنی حاضرنشد به آنجا برود.باربارا نیز با پدرومادرخود به کلیسا آمده بود،رنگ چهره وی زعفرانی وزرد شده بود وازسوز درون او حکایت می کرد،ازچشمان وی شراره غم واندوه می تابید.بادیده حسرت به حال زنی جوان وزیبا که درسایه محبت کارلایل آرمیده بودنگاه می کرد وازاینکه امیدهای دیرین او منتهی به یاس ونا امیدی شده ومیوه آرزوهای درونی او را دیگری چیده خون دردلش جوش می زد،بیچاره آنروز ازحضور در پیشگاه خدافیضی نبردبرای اینکه به کلیسا آمده بود که ساعتی چند ازنیک وبد زندگی آرمیده با آفریده خود خلوت کند.بخت بد اینجا نیز اورا دنبال کرده ورقیب نیک بخت را در مقابلش قرار داده بود.پس از اینکه مراسم دعا به پایان رسیدهردو ازجای برخاسته بیرون آمدند.دربیرون عده ای ازبانوان ایستاده با کشیش گفتگوئی داشتند.باربارا نیزدرمیان ایشان بود،باهمان چشم پرحسرت به کارلایل وزنش نگاه می کرد اومشاهده نمود کارلایل با چه عشق ومحبتی به او توجه می کند وبا چه عشق ومحیتی او را به سوی کالسکه می برد،کارلایل به عنوان وداع سری در مقابل او فرودآورده ونیز متقابلا به او جوابی داد.ایزابل چون او را دید روی به شوهرخودکرده گفت:
۱۳۲-۱۳۵
« به به، چه دختر زیبایی، اسم او چیست؟»
« اسم او باربارا هایر میباشد»
**********
در همان روز اهالی اطراف برای ادای مراسم تبریک زماشویی کارلایل و الیزابت به ایست لین آمدند. اتفاقا چارلتون هایر و زنش و باربارا نیز جزء میهمانان بودند.
هنگام ورود این خانواده ایزابل در اتاق خود نشسته و با جویس مشغول گفتگو بود و راجع بوظایف وی باو دستوراتی میداد. در همین موقع کسی بدر زد جویس از جای برخاسته بیرون رفت و سوزان رو دید که پشت در منتظر است.
سوزان دختری پرحرف و فضول بود که مدتی در خانواده چارلتون هایر خدمت کرده و اخیرا از آنجا بخانه کارلایل منتقل شده بود.
سوزان چون جویس را دید گفت:
« آمدم بخانم اطلاع بدهم که یکعده مهمان وارد شده اند, جویس: بتو بگویم. این مهمانان تازه خانواده هایر هستند اوهم آمده است, لباس خیلی قشنگ و مجللی پوشیده خودم او را دیدم که از کالسکه خارج مس شد.»
«او کیست؟ مقصود ترا نمیدانم»
«چطور! تازه میپرسی او کیست باربارا هایر را میگویم. درست فکر کن ببین آمدن او بدیدن خانم ایزابل چه صورتی خواهد داشت خانم باید خیلی متوجه خودش باشد, از کجا معلوم است با آن حسادتی که باربارا دارد خانم بیچاره را که از همه جا بیخبر است مسموم نکند, منظره ی برخورد این دو نفر واقعا تماشائی است.»
جویس دختری عاقل و فهمیده بود, از فضولی و پرحرفی فوق العاده تنفر داشت. باین جهت دیگر فرصت به سوزان نداد که بیشتر ÷ر حرفی کند, او را از آنجا دور کرد و خود برای اطلاع دادن بایزابل باطاق او رفت متاسفانه قبلا فراموش کرده بود در را ببندد. ایزابل گفتگوی او با سوزان را تمام شنیده و احساساتی عجیب در دلش راه یافته بود. بانوان مخصوصا زنانی که همچون ایزابل دارای طبعی لطیف، قلبی حساس و دلی زودرنج هستند, خیلی زود تحت تاثیر احساساتطگوناگون و نامطلوب قرار می گیرند. برگهای لطیف گل اگر در معرض هوای نامطلوب و منقلب قرار گیرند, خیلی زود پژمرده می شوند ایزابل نیز بی شباهت بگلهای بهاری نبود و باین جهت از شنیدن این حرفهای مبهم غبار اندوهی بر صفحه قلب حساسش نشست.
جویس از در درآمد و ورود خانواده هایر را باو اطلاع داد.
ایزابل برای پذیرائی واردین از اطاق خارج گردید. هنوز صدای جویس که از حسادت باربارا و مسموم کردن وی چیزی میگفت در گوشش طنین انداز بود.از در مهمانخانه وارد گردید. نظری باطراف افکند و چارلتون هایر را با قیافه متین و جثه بزرگ, خانم او را با رنگی پریده که آثار یکدنیا دردو رنج درونی از آن نمایان بود و باربارا هایر را در حالت حزن و ملالت دائمی خود دید, از همان نخستین برخورد یکنوع جاذبه مخصوص او را بسوی خانم هایر کشانید و نسبت بوی مهر و علاقه ای زیاد در دل خود احساس کرد. در طی صحبت آنروز این مهر و علاقه شدت نمود و ایزابل خانم هایر را زنی فوق العاده مهربان, ساده دل, محجوب و در عین حال دردمند و رنجور یافت.»
پس از چندی چارلتون هایر از جای برخاست و برای وداع دست بسوی خانم ایزابل و خانم کورنی دراز کرد. کورنی که طبعا لجوج بود و میخواست با هر چیزی مخالفت کرده باشد در صدد برآمد که مانع رفتن آنها شود ولی چون چارلتون مجبور بود بامور اداری خود رسیدگی کند اجازه داد که باربارا در آنجا بماند و خود با زنش آنها را وداع کرد از آنجا خارج شدند. باربارا در این وقت حالت مخصوصی داشت. نه می توانسصت بدون ذکر علت میزبان را وداع کرده با پدر خود برود و نه دل آنرا داشت که در این خانه بماند و با رقیب خود بسر برد. ناچار ماندن را بررفتن ترجیح داد.
ساعتی گذشت و هنگام صرف غذا رسید ایزابل برای عوض کردن لباس باطاق خود رفت و جویس را در آنجا دید. جویس به احترام ایزابل از جای برخاست و سری فرود آورده گفت:
«خانم عزیزم، من با خانم کورنی راجع بخودم گفتگو کردم. کاملا رضایت داد برای همیشه ندیمه مخصوص شما باشم، بطوری که سابقا عرض کردم من نیز با دل و جان حاضرم خدمت شما را قبول کنم ولی خانم کورنی باین شرط بمن اجازه داد که خدمت شما باشم که… »
خیر خانم. ابدا موضوع مربوط بشما نیست. میدانید خانم تا چه اندازه پای بند قوانین اخلاقی مب باشد. باین جهت بمن تاکید کرد که بعضی چیزها را که چندان خوش آیند نیست راجع بشرح زندگانی خودم بشما بگویم. صریحا اعتراف کنم… .
«چه چیز را بگوئی؟ چه چیز را اعتراف کنی؟»
«خانم عزیزم گوش بعرض من بدهید، پدر من منشی مخصوص پدر کارلایل بود. هنگامی که من بسن هشت سالگی رسیدم مادرم وفات یافت. پدرم بعد از چندی مجددا با خواهر زن آقای کاین ازدواج نمود.»
«آقای کاین استاد موسیقی»
«بلی خانم»
خاطره های خفته در دل ایزابل بیدار شد. روزی در نظرش مامور تعمیر پیانوی او شده بود و بلافاصله قیافه محبوب پدر را در مقابل خود مجسم سافت.
«جویس به گفتار خود ادامه داده گفت، بلی خانم، این زن و همچنین خواهر او یعنی آن کاین هردو قبل از ازدواج پرستاری می کردند. در خانه مردم ثروتمند اطفال آنها را تربیت می کردند. هردو تحصیل کرده و تربیت شده بودند،پدرم عروسی کرد و بعد از یکسال افی بدنیا آمد.»
«افی! چه اسم عجیبی.»
«یکسال بعد از تولد افی مادر او نیز وفات یافت. یکی از اقوام مادرش فرستاد طفل را بنزد خود برده تربیت او را بعهده گرفت من با پدرم زندگی میکردم. پدرم مرا به آموزشگاه میفرستاد. من در عین حال خیاطی و کلاهدوزی را آموختم، خانه ای که در آن زندگی میکردیم کوچک و محقر ولی نظیف و منظم بود. پس از مدتی شروع بکار کردم و برای تهیه وسائل رفاه پدرم که پیر و ناتوان شده بود کوشیدم. سالها گذشت افی مجددا بخانه ما آمد، زنی که او را پیش خود برد وفات یافته و بعد از خود هم چیزی برجای نگذاشته بود. وضع حال افی بهیچوجه با اوضاع و احوال ما تناسب نداشت. دختری شده بود بسیار شوخ و شنگ، و زیبا، و در
۱۳۶-۱۳۷
عین حال خودپرست و متکبر،با کار کوشش ابدا آشنایی نداشت، تمام اوقات کارش کتاب خواندن بود.پدرم این اطوار و اخلاق را نمیپسندید.خانواده ما اوضاعی فقیرانه داشت ولی افی میخواست چون دختران اغنیا رفتار کند.طولی نکشید که میان افی و ریچارد هایر روابطی برقرار شد.
خانم ایزابل از شنیدن نام ریچارد هایر یکه ای خورد.بنظرش رسید ممکن است این شخص با خانواده هایر و باربارا مربوط باشد.جوبس بافکار درونی خانم خود پی برده گفت:
ریچارد هایر یگانه پسر چارلتون هایر و برادر حقیقی خانم باربارا هایر،خواهرم مرتکب سبک مغزی عجیبی شد.بجای اینکه ریچارد را از خود دور کند.باطنا او را تحریک میکرد که بوی نزدیک شود.بالنتیجه ریچارد بخواهرم عشقی سوزان پیدا کرد.ریچارد جوانی ساده و کم تجربه بود وافی در غیاب او می خندید و مسخره اش می کرد.بعلاوه با اشخاص دیگری هم مربوط شد و چون خانه را خلوت می یافت آنها را بخانه خود دعوت میکرد.پدرم کار زیادی داشت و مجبور بود هر هفته دوشب بیرون بماند بعلاوه عشق زیادی بشکار داشت و غالبا ساعات بیکاری خود را در شکار میگذرانید با پنجهت هر موقع من بخانه میرفتم یکی دو نفر مهمان در آنجا می دیدم.یکی از کسانی که بآنجا می آمد جوانی بود بیگانه غالبا سواره از راه دوری بخانه ما میامد ولی تا آنجا که من میدانم تنها ریچارد هایر نسبت بخواهرم شور و عشقی داشت و آنقدر باین ملاقاتها ادامه داد تا بالاخره پدر بیچاره مرا مقتول ساخت.
خانم ایزابل بمجرد شنیدن این حرف از جای پرید.تصور اینکه برادر باربارا هایر با داشتن مادر و خواهری باین نجابت و لطف و مهر قاتل و آدم کش باشد برای او سخت دشوار بود.برای اینکه مطمئن شود که اشتباه است پرسید.
“چه گفتی،ریچارد هایر پدر شما را کشست؟”
بلی خانم عزیزم.پدرم با ملاقات خواهرم و این جوان رضایت نمیداد.او آدمی جهان دیده و مجرب بود و میدانست اینگونه ملاقاتها جز بدنامی و رسوائی نتیجه ندارد زیرا بواسطه اختلاف فاحشی که بین خانواده ما و خانواده ریچارد وجود داشت ازدواج این دو نفر بهیچ وجه ممکن نبود.معمولا اینگونه جوانان که منسوب بخانواده های متمول و ثروتمند هستند از معاشرت با دختری فقیر و گمنام جز عیش و لذت مقصود دیگری ندارد.چون آنها را بوئیدند و شامه خود را محفوظ ساختند خسته شده آنها را بدور افکنده بدنبال گلهای رنگین تر میروند.بالاخره در اطراف ریچارد و خواهرم سر و صدائی بلند شد.مردم با گوشه و کنایه های دل آزار ما را رنج می داد و معذب می ساختند.یک شب پدرم پیمانه صبرش لبریز شد.افی را نزد خود خواست،باو قدغن کرد که دیگر ریچارد را نزد خود راه ندهد،درست شب بعد از این واقعه ریچارد پدرم را کشت.
“چه حادثه وحشت انگیزی!”
هیچکس نمیداند که آیا ریچارد عمدا پدرم را کشت یا اتفاقا تفنگ او خالی شد و بپدرم اصابت کرد،ولی میگویند در اینواقعه تمعدی در کار بوده است.در آن وقت من در خانه چارلتون هایر خدمت میکردم.شب که بخانه برگشتم آن منظره وحشت انگیز را دیدم.پدرم بیجان در وسط راه افتاده و غرق خون بود.مردم در خانه اجتماع کرده بودند،پیوسته از افی چیزهائی میپرسیدند ولی افی نمی توانست توضیحات صحیحی بآنها بدهد میگفت من برای گردش از خانه خارج شده و هنگام بازگشت پدرم را کشته دیدم
۱۳۸-۱۴۲
و از جائی خبر ندارم. آقای لاکسلی اظهار داشت که در آن حوالی بود، و صدای تیری شنیده و بلافاصله مشاهده کرده است که ریچارد هایر از خانه بیرون دویده و پا به فرار گذاشته است .»
«بالاخره با ریچارد هایر چه معامله ای کردند.»
« فرار کرد ، نتوانستند او را پیدا کنند حتی پدرش هم او را غیاباً محکوم کرده و در دادگاه بر علیه او رای داده است می بینید خانم، بواسطه ی یک بی فکری و سبک سری دو خانواده ننگین شدند. ننگ آدم کشی در خانواده هایر باقی ماندو مادر بیچاره ریچارد هر روز یک قدم به مرگ نزدیک می شود بد ترر از همه این که شب بعد از وقوع حادثه خواهرم فرار کرد و به قاتل پدر خود پیوست می بینید خانم ننگ کردار او بر ذامن منهم نشسته در اثر این حادثه سخت بیمار شدم ، خانم کورنی مرا تحت حمایت خود گرفت و چون مادری پرستاری کرد، می بینید خانم این زن دارای قلبی فوق العاده نجیب و رحیم می باشد ولی اخلاق خشن او بلای جان خود و اطرافیانش شده است . تصدیق می فرمائید من نیز از این حیث و با داشتن چنین خواهری بدنام هستم . به همین جهت خانم کورنی لازم دانست شما را از سرگذشت زندگانی خود مطلع سازم »
ایزابل از شنیدن داستان زندگانی جویس بسیار متأثر شد ولی تغییری در مهر و علاقه اش نسبت به جویس وارد نیامد و با لطف و مهری بیش از پیش جویس را نوازش نمود و او را به خدمت خود گماشت .
در این بین روی به جویس کرده پرسید :
«جویس ، شنیده ام با سوزان راجع به مهمان تازه صحبت می کردید و گفتگو از باربارا و مسموم کردن من درمیان بود بگو ببینم موضوع از چه قرار است !»
جویس دست و پای خودرا گم کرد ولی در عین حال برای این که ایزابل را مطمئن کرده باشد تبسمی نموده گفت :
« جز یک مشت حرف های مهمل و بی معنی چیزی نبود. حقیقت امر این است که بعضی مردم گمان می کنند خانم باربارا به آقای کارلایل علاقمند بود و او را دوست می داشت وحتی نظر بعضی این بود که باهم ازدواج خواهند کرد . ولی به عقیده ی من باربارا ممکن نبود بتواند نیکبختی کارلایل را تکمیل کند.»
از این گفته چین بر جبین خانم ایزابل افتاد . احساسات عجیبی که در عرف زندگانی عنوان حسادت را بر آن اطلاق می کنند بر قلب وی چیره شد و راحتی و آرامش درونی را از قلب او سلب کرد .
ایزابل با دلی پر درد از پله ها پائین آمد در این موقع زیباتر و دلرباتر از هر وقت به نظر می رسید . باربارا چون او را دید تاب نیاورده و روی خود را به طرف پنجره بگردانید تا هیجان و اضطراب خویش را از وی مخفی کند. زیبائی ایزابل که مانند غنچه گل نو وضع رفتار و دلربائی او آتشی در جان باربارا افکند . خود باربارا نیز به نوبه ی خوداز زیبائی و جمال بهره ای وافی داشت : لباس او نیز زیبا و قشنگ بود . افروختگی گونه های او به گل سرخ طعنه می زد ولی محرومیت او در عشق و علاقه ای که به کارلایل داشت و روح و قلب او را جریحه دار ساخته بود ، ایزابل نیز پهلوی او کنار پنجره ایستاد . هر دو آن ها به خارج می نگریستند و کارلایل را که در خم جاده پیدا شده بود تماشا می کردند. کارلایل آن ها را دید تبسمی کرده از دور سری فرود آورد. ایزابل متوجه اضطراب و هیجان شور انگیز باربارا شد و بر اضطراب خاطرش افزود .
کارلایل وارد شد ، به سوی باربارا رفته با او دست داد و او را خوش آمد گفت . آن گاه به سوی ایزابل برگشته با لحنی عاشقانه جویای حال او شد ولی از بوسیدن او در حضور باربارا خود داری کرد . با اینکه ایزابل می دانست بوسیدن او در مقابل دیگران خوشایند نیست با وجود آن دل زودرنجش رنجیده شد.
پس از صرف غذا خانم کورنی از باربارا دعوت کرد که به تماشای باغ برود ، باربارا باطناً مایل نبود از نزدیک کارلایل دور شود با اینکه در عشق خود شکست خورده و دچار محرومیت گردیده بود باز مرغ دلش پروانه وار به دور شمع عشق کارلایل دور می زد میخواست همیشه با او باشد صدای اورا بشنود روی او را ببیند ولی در عین حال نمی توانست دعوت خانم کورنی را رد کند با این جهت با دلی خون بار ایزابل و کارلایل را گذاشته روانه شد .
همین که از اطاق خارج گردید ناگهان از خانم کورنی پرسید میانه ی شما با خانم ایزابل چطور است خانم کورنی با این که مشکل پسندی و لجاجت جزء فطرت او بود ولی سری به علامت رضایت تکان داد و گفت :
« خیلی بهتر از آن است که در ابتدا گمان می کردم ، تصور می کردم زن متکبر و خودپسندی از کار در آید ولی باید اعتراف کنم که این صفات در او یافت نمی شود و تمام هوش و حواس او متوجه ریچالد می باشد .
همانگونه که گربه ای در کمین موش است او نیز مترصد است که یکی شوهرش از در درآید»
بین راه باربارا دانه گلی چید ولی به زودی پر های آن را یکی یکی کنده به دور افکند . آنگاه با لحنی محزون تر از پیش پرسید :«واوقات خود را چگونه میگذراند؟»
این پرسش خانم کورنی را اندکی برآشفت و جواب داد :
« صبح تا شب جز بیکاری چه کار می تواند داشته باشد کمی میخواند . کمی بازی می کند ، کمی مطالعه می کند ، گاهی به میهمان داری می پردازد دختری مانند ایزابل چه کاری از دستش بر می آید ، صبح ها بعد از صرف غذا تا دم در بمشایعت کارلایل می آید و او را مشغول می کند. نتیجه چیست؟ وقت کارلایل می گذرد دیر سر کار می رود و کارهایش معوق می ماندو یک روز صبح باران می آمد باز می خواست با ارچیبالد برود . به او تذکر دادم که لباس هایش خراب می شود . گوش به حرف من نداد و گفت باشد چ اهمیت دارد. البته ضایع شدن لباس با این قیمت های گران برای او اهمیتی ندارد . کارلایل هم به جای اینکه از او جلوگیری کند او را بیشتر تشویق می کند . دیگر نه به کار اهمیت می دهد نه برندگی.» خانم کورنی سخت به هیجان آمده بود .در نظر او خداوند انسان را برای کار و کوشش خلق کرده و وقت را به منزله ی عطیه ای آسمانی در دسترس او گذاشته تا آن را برای انجام امور مفید به کار برد.معتقد بود هر یک از موجودات بشری در حدود توانائی خود باید گرهی از کار زندگانی باز کنند و باری از دوش اطرافیان بر دارند و اگر کسی از زیر بار وظیفه و مسئولیتی که در اصل آفرینش به دوش وی گذاشته شده شانه تهی کند مرتکب گناهی بزرگ شده است ، باین جهت با بیکاری ایزابل موافق نبود و اینک که فرصتی به دستش رسیده آنچه را که در دل داشت بر روی دایره ریخت ،باربارا به او جوابی نداد . برای اینکه خانم کورنی متوجه آشفتگی حال و برافروختگی چهره ی او نگردد روی خود را به سمت دیگر کرد.
در این موقع نغمه روح افزای پیانو که سرپنجه هنرمند ایزابل آن را به صدا در آورده بود توجه باربارا را به خود معطوف داشت. آفتاب جهانتاب آخرین شعاع خود را از فراز بلندترین کوه های اطراف برچیده و دنیا در آغوش مخلوطی از نور و ظلمت آرمیده بود.زمزمه ی آرام و ملایم جریان آب جویبار گوش شنونده را نوازش می داد . نسیم ملایم نکهت گل های وحشی و کوهستانی را با بوی خوش ریاحین مخلوط کرده مشام جان را معطر می ساخت. رفته رفته صدای او تا اعماق روح باربارا را به لرزه در آورده هیجانی شورانگیز در دل وی پدید آورد. مانند کسی که مسحور سحر جادوگران افسانه ای شده باشد بی اختیار به سوی اطاق مهمانخانه روان گردید.
پشت در رسید، آن را باز کرده نظری به درون افکند. کارلایل بر روی پیانو خم شده و محو عوامل عشق و دلدادگی بود و چهره ی دلارای ایزابل را می نگریست. آهنگ به پایان رسید . ایزابل دست از پیانو کشید و صدای هر دو قطع شد . آنگاه رو به کارلایل کرده با لطف و ملاحتی که دل می برد خنده کنان گفت « ارچیبالد:آهنگی را که میل داشتی نواختم و خواندم، حال باید حق الزحمه مرا بدهی »
کارلایل خندید . او را به سینه ی خود چسباند بوسه گرمی از گونه گلگون او ربود و بدین طریق دین او را ادا کرد.
دیدن این منظره مافوق توانایی باربارا بود . سراپاش به لرزه در آمد . ناله ای مانند آخرین ناله مختصر از گلویش خارج شد. صدا به گوش ایزابل و کارلایل رسید . هر دو از جا برخاستند ایزابل به کارلایل تکبه داده به طرف در روان شد و باربارا نیز از در وارد گردید . ایزابل روی به باربارا کرده پرسید « عجب خانم باربارا شما چرا تنها مانده اید. خانم کورنی کجا هستند »
« من الساعه از میان باغ برگشتم . گمان می کنم ایشان هم الساعه خواهند آمد.»
در این موقع خانم کورنی وارد گردید . بین او و کارلایل راجع
۱۴۳-۱۴۷
به طرز باغچه بندی مناقشه ای رخ داد.کورنی به عادت مالوف خود با هر چیزی مخالفت می کرد.اگر کسی را مخالف با عقیده و ایده خود می دید او را نادان،احمق و یا دیوانه می خواند.با کنایه های تلخ او را می آزرد و در این مورد نیز ایزابل بیشتر از همه خود را در معرض تلخ زبانی او می دید و بیش از بیش رنجیده خاطر می شد.
بلاخره همه به طرف میز رفته برای صرف شام نشستند،اجتماع آنها تا ساعت ده دایر بود و در این موقع صدای تیک تاک ساعت باربارا را متوجه خود ساخت.از توجه به اینکه وقت تا این اندازه دیر شده است اندکی مضطرب گردید از جای برخاست روی به ایزابل و کارلایل کرده گفت:
هیچ متوجه نشدم که ساعت به ده رسیده است شاید از منزل کسی برای بردن من آمده باشد در این موضوع تحقیقی به عمل آمد و معلوم شد هنوز کسی برای بردن او نیامده است.باربارا چون چنین دید گفت:
وقت گذشته تنها رفتن من مشکل است.اگر اجازه بدهید پیش مستخدم شما مرا به خانه برساند می ترسم پشت در بمانم.
کارلایل خندید و گفت:
“آری یاد دارید یک شب دیگر هم آنقدر زیر درختها ماندید تا در خانه شما را بستند”
باربارا متوجه اشاره کارلایل گردید شبی را به یاد هآورد که به انتظار برادر بیچاره و محکومش در زیر درخت های باغ به سر می برد و چون ملاقات او با برادرش به طول انجامید پدرش بدون اینکه موضوع را بداند در باغ را بسته و رفته بود.خاطره آن شب باربارا را به یاد برادر بیچاره اش که با تمام قتل و آدمکشی از خانه و خانواده رانده شده و گرد بد نامی بر دامنش نشسته و پایان کارش نامعلوم است انداخت.قطره اشکی از دیدگانش جاری گردید.مانند مریضی محتضر روی به کارلایل کرده گفت:”آه خواهش می کنم اسمی از آن شب بر زبان نیاورید”
این حرفها برای ایزابل معمائی بود.این اشارات را با آنچه که از زبان سوزان شنیده بود مقایسه کرد و به نظرش رسید که ارتباطی بین آنها است.گمان کرد در این میان اسراری وجود دارد که از وی پوشیده است.
سوء ظن و ناراحتی وی اندکی قوت گرفت و دلش به تپش درآمد.
باربارا در ادامه گفته خود اظهار داشت:
اگر ممکن باشد بفرمائید پیتر همراه من باشد”
کارلایل خندید و گفت:”چطور می توانم تو را به دست پیتر بدهم خودم با تو خواهم آمد”
این پیشنهاد از طرف کارلایل طبیعی و منطقی می نمود.سابقا هر موقع باربارا به خانه آنها می آمد کارلایل شخصا او را به منزلش می رساند.این کار را وظیفه خود می دانست.مگر با سابق تفاوت کرده بود که با مشایعت باربارا ممانعت کند.
این دو نفر با هم خویشاوندی نزدیک داشتند و کارلایل که گذشته اش نسبت به باربارا با حال و حالش با گذشته تفاوتی نکرده و مانند همیشه چون برادری دلسوزی به او توجه می کرد موجبی نمی دیدد که خود او را به منزلش نرساند.
ولی حال باربارا با او تفاوت داشت.باربارا اقلا امیدهای دیگری در دل می پرورانید خیالات دیگری داشت دلش در اطراف شمع عشق کارلایل دور میزد و اینک از این شمع شعله ای به وجود آمده بال او پر او را یکجا سوخته بود.چون دید کارلایل مصمم مشایعت او می باشد دلش به تپش درآمد قلبش به یک باره فرو ریخت.آثار این اضطراب و نگرانی از جزئیات احوال او پیدا بود.
هنگامی که لباس بر تن می کرد وقتی برای وداع دست ایزابل را در دست گرفته می فشرد موقعی که از آنها خداحافظی می کرده از در خارج گردید علائم هیجان بر خطوط چهره اش کاملا نمایان بود.
تابستان تازه آغاز شده و هوا نه زیاد گرم و نه زیاد سرد بود.
ماه در آسمان دیده نمی شد ولی هزاران ستاره درخشان مانند مشعل های فروزان از سقف نیلگون سپهر با اهالی دنیا ملاعبه می کردند.این دو نفر از جاده گذشته در خم باغ از نظر ناپدید می گردیدند،راه از کنار مزرعه سبز و خرمی می گذشت ،زمزمه سحرانگیز آب جویبار به گوش می رسید و چون این دو نفر به کنارچمن رسیدند ناگهان باربارا توقف کرد.کارلایل از اینکه میدید باربارا از میان علف های چمن راه می رود.
تعجب کرده گفت:
“باربارا علف ها مرطوب هستند.کفش تو ضایع خواهد شد بهتر است از میان جاده برویم.”
“گرد و غبار جاده ما را اذیت خواهد کرد”
“بسیار خوب از هر طرف میل شما باشد خواهم رفت گرچه راه اندکی دورتر می شود ولی اهمیت ندارد”
این حرف بر باربارا گران آمد به نظرش رسید کارلایل می خواهد هر چه زودتر خود را از چنگال او رها کرده به ایزابل بپیوندد.از این تصور دردی به دل این عاشق ناکام پیچید،به علاوه به یاد آورد که شب دیگری با کارلایل همین راه را پیموده است.شبی بود که فردای آن کارلایل عزیمت سفر کرده با ایزابل ازدواج نمود.
بیچاره باربارا در آن شب چقدر گول خورده و چه امیدها و نویدهای بی اساس به خود می داد.گمان کرده بود اشارات کارلایل راجع به ازدواج و زناشوئی متوجه او شده باشد.به همین امید و خیال آن شب را تا صبح نخوابیده بود،ولی امشب پایه ی امیدش خراب،بنیان زندگانیش متزلزل،آینده اش نامعلوم و تاریک.
جریان زندگانی با آن طبیعت حساس که مخصوص خود اوست دقایق بحران آمیزی را می گذراند.در این لحظات در معرض خطری عجیب قرار می گیرد.موقع و وضع خود و اطراف.خود را فراموش می کند،سرپوش از روی رازهای درون برمی دارد:نظایر این دقایق نسبتا نادر است ولی اگر در تمام عمر یکبار چنین پیش آمدی برای زنی کند احتیاط ناکافی است تا پایان عمر او را گرفتار و ناراحت نماید.باربارا این دقایق بس بحران را می گذرانید،تا هیجان شدید احساسات زمام اختیار از کفش گرفت،عشق،حسد،حسرت،
محرومیت در درونش انگیخته شد خرمن صبر و بردباری او را بیکجا سوخت.
مشاهدات آن روز و مهر و ملاطفتی که از کارلایل نسبت به ایزابل و از ایزابل نسبت به کارلایل دیده بود او را به قدری در نظر خودش بدبخت،بی مقدار،محروم و بیچاره جلوه داد که تمام اختیار قلب و زبان از کفش ربوده شد حس می کرد که برای همیشه و تا پایان زندگی تنها مانده و از عشق و محبت جز یاس و بی نصیبی نصیب دیگری به او نداده اند.
زندگی در نظر او عبارت از مصاحبت دائمی کارلایل و دنیای او دنیای خانه کارلایل بود.می دید از پیشگاه دنیا و زندگی مردود شده است.دوران زندگی گذشته و اوقاتی که از آغاز عمر با کارلایل پیموده بود همچون پرده ای سینما از مد نظرش می گذشت و هر چه در روزگار گذشته خود می نگریست حق خود را نسبت به کارلایل بیشتر می دید و از اینکه کارلایل حق او را سلب کرده بود و به دیگری داده است خود را مظلوم می پنداشت.
کارلایل که اساسا در این دنیا نبود و از احساسات درونی باربارا چیزی نمی دانست بدون توجه به حال وی از او پرسید:
“باربارا موقع خرمن کوبی آقای چارلتون چه وقت خواهد بود؟”
باربارا نشنید.چنان فکرش در دنیای آرزو و امید و عشق و ناامیدی غرق بود که مقصود کارلایل را درنیافت.
کارلایل دوباره پرسید:
“باربارا سوال کردم موقع خرمن کوبی پدرت چه وقت است؟”
گلوی باربارا خشک شده و زبان در دهانش نمی گردید.
آهی چنان سرد از دل برآورد که کارلایل متوجه او شده به تصور اینکه کسالتی عارض وی گردیده است پرسید:
“باربارا شما را چه می شود.مگر کسالتی دارید؟”
این حرف چون تازیانه بر پیکر باربارا فرود آمد،چنان مضطرب و مشوش شد که دیگر نتوانست بر سر پا بماند.ضعفی بر او عارض گردید و نزدیک بود از پای درافتد.کارلایل بازوی او را گرفت به آرامی و ملایمت او را روی تنه درختی نشانید و در کنار او ایستاد.نمی دانست این حالت را به چه چیز تعبیر کند.
در آنجا باربارا مدتی با احساسات دل مجروح خود در کشمکش بود.پیوسته آه های سرد از دل برمی کشید. کارلایل مشتی
۱۴۸-۱۵۲
آب اورده و بر صورت او پاشید و با لطف و مهری که معمول او بود پرسید: باربارا تورا چه میشود؟
قفل خاموشی از دهان این دختر ناتوان برداشته شد. در مقابل هیجان درونی مقاومت بیشتر برای او محال بود. ناچار آنچه را در دل داشت بر زبان آورده گفت: تعجب است که از من میپرسی مرا چه میشود. این چه سوألی است که تو از من میکنی؟
کارلایل از این حرف به کلی مات و متحیر ماند ولی رفته رفته حس عطوفتی نسبت به این دختر ناکام در وی پیدا شده و حقیقت امر از پشت پرده های ابهام چهره ی خشن خود را بوی نمود. در جواب باربارا گفت: باربارا منظور تو بر من روشن نیست ولی اگر از طرف من نگرانی و حرکتی از من سر زده که باعث رنجش شما شده متأسفم و هزار بار معذرت میخواهم و سوگند یاد میکنم تعمدی در کار نبوده است.
«حقیقت میگوئید متأسف هستید؟ به حال من! نیک و بد حال من چه اهمیتی برای تو دارد؟ اگر مرا بسا دل شکسته و قلب داغ دیده ام در زیر خاک جای دهند سر شما و خانم شما سلامت باشد.» کارلایل که خونسردی خودش را از دست نداده و حواسش کاملاً به جا بود از شنیدن چنین حرفی از باربارا هم آنقدر ها رضایت نداشت. نه به خاطر خودش زیرا از خود اطمینان داشت، بلکه به خاطر باربارا واز نظر حفظ حیثیات او. به این جهت او را نوازشی کرده گفت: «باربارا آرام باش. آهسته! این چه حرفی است میزنی؟»
« آری آرام باشم آهسته حرف بزنم. من در نظر تو بیش از ذره ای نیستم. بدبختی و حرمان من چه اهمیتی در نظر تو دارد؟ ارچیبالد، مرگ برای من هزار بار خوش تر از این زندگانی است. بدبختی من به اندازه ای زیاد و سنگین است که تاب تحمل آن را ندارم.»
«باربارا اندکی آرام باش. تصور میکنم مقصود شما را فهمیده باشم. ولی خود شما اعتراف کنید. هیچوقت طرز رفتار من نسبت به شما از حدود عادی تجاوز نکرد. کوچکترین عملی که دلالت کند شما را جز به چشم خواهری بنگرم از من سر نزد.»
«اینطور باشد که میگویی کارلایل مگر جز این بود که در تمام مدتی که ما همدیگر را میشناختیم مانند سایه به دنبال من بودی؟ هر موقع به خانه ات می آمدم شخصاً مرا تا منزلم مشایعت میکردی. محرم تمام رازهای درونی من بودی. هر هفته چندین بار به خانه ما می آمدی. کوچکترین خواهش مرا فوراً انجام میدادی و از یک برادر نسبت به من مهربان تر بودی. چه علت داشت که …»
« باربارا کاملاً صحیح گفتی. مانند یک برادر. من هیچگاه جز به دیده خواهری به شما ننگریسته ام. همان وظایفی را که برادری ممکن است در حق خواهری انجام دهد در مورد شما انجام میدادم. همانطور به شما توجه میکردم.»
«بلی. مثل یک برادر. اینطور تعبیر کن. معلوم میشود احساسات و عواطف مرا نسبت به خودت خوار میشمردی. رفته رفته و با همان توجهات عشق مرا نسبت به خودت جلب کردی. همین که مرا اسیر کمند محبت خود دیدی پای بر سر من گذاشتی و گذشتی.»
«باربارا آرام باش فکر کن ممکن است کسی صدای تورا بشنود. انعکاس خوشی برایت نخواهد داشت. اگر طرز رفتار من نسبت به تو به طوری بوده که تو گمان احساسات عمیق تری مافوق برادری و خواهری در من کنی فوق العاده متأسفم. باور کن قصد مخصوصی نداشته و خودم متوجه نبوده ام.»
رفته رفته باربارا آرام تر میشد. هیجان او اندکی فرو نشست. سرخی چهره اش زایل گردید و مبدل به زردی شد. سر به سوی کارلایل بلند کرده گفت: «کارلایل گذشته هرچه بود گذشت. پرسشی دارم و منتظرم جواب مرا صراحتاً بگویی. میخواهم بدانم اگر ایزابل بین ما حایل نشده بود ممکن بود با من ازدواج کنی و مرا دوست بداری؟»
«باربارا سوأل عجیبی از من میکنی. چطور میتوانم به این سوأل جواب دهم؟ چه میدانم اگر به دیگری عشق پیدا نمیکردم حالم چگونه بود. مسلم این است که همیشه شمارا چون خواهری دوست داشته ام.
«کارلایل نمیدانی مردم در مورد ما چگونه قضاوت میکردند. هرجا صحبتی از ما بود هر دو را با هم اسم میبردند. همه کس انتظار داشت که ما با هم ازدواج کنیم. این موضوع در نظر اهالی این سامان قطعی و بدیهی بود. ولی حالا دیگر گذشته و هرکس مرا ببیند به دیده ترحم به من خواهد نگریست. ارچیبالد باز به تو میگویم، من مردن را به این زندگی هزار بار ترجیح می دهم.»
«باربارا متأسفم که با وضع کنونی نمیتوانم باری از دوش تو بردارم. همین قدر بدان که این موضوع فوق العاده باعث تأسف و تأثر من شده. اکنون تنها دلخوشی و امید من این است که به زودی مرا فراموش کنی، تمام گفتگوهائی که امشب بین ما گذشت از خاطر خود دور کنی و بگذاری این خاطره در تاریکی این شب محو و نابود شود. بگذار مانند پیش با هم دوست صمیمی باشیم. همان احساسات برادرانه و خواهرانه بین ما باشد ودوام کند. همین قدر باور کن که آنچه بین ما گذشته ذره ای از مقام و منزلت تو در چشم من نکاسته است.
این بگفت و از جای برخاست. منتظر بود باربارا نیز از جای خود برخیزد ولی دختر بیچاره در جای خود میخکوب شده و آهسته آهسته گریه میکرد. در همین موقع حادثه ای به وقوع پیوست که سراپای بار بارا را به لرزه درآورد و در جریان حوادث بعدی این کتاب مؤثر واقع شد. شخصی از خم جاده نمایان شد و چون آنها را دید فریاد کرد:«خانم باربارا شما هستید؟ من به دنبال شما آمده ام» باربارا مانند مار گزیده ای از جای برخاست و نگاه کرد. ویلسون مستخدم آنها بود که به جستجوی وی آمده بود.باربارا نمیدانست که این دختر تازه به آنجا رسیده یا مدتی است در آنجاست و گفتگوی آنها را میشنود. باربارا جوابی مبهم به او داده قدم به جاده گذاشت. کارلایل نیز با او بود. هر دو در حال سکوت و خاموشی راه میرفتند. چون نزدیک در خانه رسیدند ویلسون جلوتر رفت تا وسایل آسایش باربارا را مهیا کند. کارلایل دست باربارا را به دست گرفته گفت:«بارابارا شب بخیر. در امان خدا» در این وقت باربارا کاملا به خود آمده متوجه وضع حال خودش بود. متوجه شد که مرتکب بی احتیاطی بزرگی شده و تحت تأثیر هیجان درونی رازهای ناگفتنی را از پرده بیرون افکنده است. با حال شرمساری رووی به کارلایل کرده گفت:«ارچیبالد خواهش میکنم آنچه را بین ما گذشت نادیده انگارید و فراموش کنید. من دیوانه شده بودم و الا نباید چیزی از این مقوله گفته باشم.»
«باربارا قبلا به تو گفته ام همه را فراموش کردم»
«به زنت چیزی از این مقوله نخواهی گفت؟ مرا در پیش او سر افکنده نخواهی کرد؟»
«باربارا این چه حرفی است مگر دیوانه شده ای؟ خیلی ممنونم شب بخیر.»
کارلایل صمیمانه دست او را فشار داده گفت:«باربارا امیدوارم به همین نزدیکی کسی که بیش از من لایق عشق و همسری شما باشد پیدا شده و شما را به خود مشغول کند.»
«امکان ندارد. من کسی نیستم که زود دل بدهم و زود دل برگیرم. سال ها بر من خواهد گذشت،موی سیاه من سفید خواهد شد ولی من همان باربارا هایر خواهم بود.»
هنگامی که میخواست از کارلایل جدا شود با دیگر روی به او کرده گفت:«ارچیبالد آخرین توقع من از تو این است که درباره ی برادر بدبختم اقدامی جدی به عمل آوری . میدانی پدرم چگونه بر علیه او قیام کرده. عقیده او این است که چارلز مرتکب آدم کشی شده وخانواده ی مارا ننگین ساخته است. وقتی عقیده ای در او رسوخ یافت امکان ندارد بتوان او را منصرف کرد. اگر روزی با پسرش مصادف شود، فوراً او را به دادگاه خواهد سپرد. آن بدبخت را به چوبه دار خواهند آویخت…
۱۵۳-۱۵۵
در صورتی که اطمینان دارم قاتل شخص دیگری است. این لکه فقط به دست تو از دامن ما زدوده می شود.
کارلایل جواب داد: «باربارا می دانی منتهی ارزوی من این است که ریچارد بیچاره تبرئه شود و قطع دارم بالاخره تبرئه خواهد شد ولی در حال حاضر کاری نمی توان کرد. تمام دلائل و اثار بر علیه او گواهی می دهد.
ظاهر حال این است که جز او مرتکب قتل نشده. با وجود این من ایمان دارم که حقیقت برای همیشه در پرده نخواهد ماند باید اول سر رشته کار را به دست اوریم بعد اقدام کنیم.»
هر دو از هم جدا شدند. باربارا از این که عنان اختیار بدست هیجان داده بود خویشتن را در مقابل نفس خودش شرمسار میدید. با حالتی افسرده که ترکیبی از اندوه و پشیمانی و شرمساری بود به خانه رفت.
کارلایل نیز با ظاهری ارام ولی قلبی اشفته از انجا دور شد. کشف راز باربارا باری سخت و سنگین بر دوش او افکنده و او را رنج می داد. سابقا گفته ایم که کارلایل همانگونه که برادری خواهری را دوست می دارد باربارا را دوست میداشت و به سعادت و نیکبختی وی علاقمند بود. اطلاع از حال یاس و حرمان وی او را غمگین و متاثر ساخت چون جوانی شریف و جوانمرد بشود مانند داوری عادل به بازپرس از خویشتن پرداختو ضمیر خود را حکم قرار داد. میخواست بداند ایا در تمام مدتی که با باربارا مربوط بوده مرتکب حرکتی شد که از حدود عادیات خارج و باعث دلبستگی باربارا با او شده باشد. بنظرش رسید که دوستی بین وی و این دختر اندکی گرمتر از حد عادی بوده ولی باز میدید این گرمی و حرارت جز بر احترم و محبت خواهرانه مبنی بر چیز دیگر نبوده و خود او نمیدانسته ممکن است منتج به ایجاد احساساتی عشق امیز در دل باربارا شود. بالاخره به خود چنین نوید داد. مرور زمان بهترین داروی بیماری های روحی است. همین قدر که جوانی شایسته و لایق پیدا شود و به او عشق پیدا کند ممکن است بتواند او را به خود مشغول سازد.
هنوز در پیچ و خم این افکار و خیالات بود که به حدو باغ خود رسید و چون داخل خم جاده گم شده بود ناگهان کسی او را به اسم صدا کرد. متوجه شد… شخصی را دید که در زیر درختی ایستاده است، از صدای او از لحن کلام او و بالاخره از تمام چیزهایی که ایزابل را به کار لایل مربوط میکرد زن خود را شناخته و با اغوش باز به سوی او دویده ، او را دربرگرفت و علت امدن او را پرسید
ایزابل گفت: «به استقبال شما امدم. به نظر رسید که رفتن و بازگشتن شما اندکی به طول انجامید.»
«اری عزیزم. باربارا را تا خانه اش مشایعت کردم و همین که مطمئن شدم داخل خانه اش شده برگشتم.»
«چنین می نماید که روابط شما با این خانواده بسیار صمیمی بوده است.»
«درست فهمیده ای، با این خانواده قرابتی هم داریم.»
«به نظر شما باربارا زیبا و قشنگ نیست؟»
«چرا خیلی قشنگ و زیبا است.»
ایزابل به فکر اندر شد. چند بار تصمیم گرفت قضایا را به شوهر خود بگوید. انچه را که شنیده است برای او شرح دهد. پرده از روی افکار درونی و جانگداز خود بردارد ولی باز حجب و حیا مانع او شد. این زن بدون این که خود متوجه باشد بر سر دوراهی رسیده بود. اگر صمیمانه و با همان سادگی که مخصوص خود او بود حقایق را به کارلایل می گفت شاید کارلایل موفق میشد قضایا را برایش روشن کرد و غبار تردید و وسواس را از صفحه قلب صاف و بی الایش و ساده او بزداید. ولی خب حجب و حیا و ضعف قلب مانع از این شد که چنین راه بی خطری را در پیش گیرد. بالاخره در این موضوع خاموش ماند و نخستین قدم را در راهی که برای او مطلوب نبود بدون این که خود بداند برداشت. فقط برای این که در دنباله کلام چیزی گفته و عقده دل را به طریقی گشوده باشد گفت:
«تعجب می کنم در صورتی که شما ادعا می کنید که باربارا زیبا و قشنگ است و با خانواده او هم رابطه نزدیکی داشته اید چطور به او عشق پیدا نکرده اید.»
کارلایل که از همه جا بی خبر و قلبش همچون اینه صاف بود در جواب خنده ای کرد. بوسه گرمی که حاکی از دلدادگی و شیفتگی او بود از صورت ایزابل ربود. ایزابل مجددا پرسید:
«ارچیبالد بگو ببینم این طور نبوده است؟»
«چطور نبوده است؟ چه میخواهید بگوئید؟»
«بگو ببینم شما هیچ وقت باربارا هایر را دوست نداشته اید؟»
کارلایل از شنیدن این حرف بسیار رنجیده خاطر و متاثر شد و با لحنی که از رنج درونی او حکایت میکرد گفت: «ایزابل این چه سخن است؟ مگر خدای نخواسته عقل از سرت پریده . من در عمرم فقط یک زن را دوست داشته ام و او هم زوجه شرعی و محبوب عزیز من است.»
******
در همین شب کارلایل با دلی فارغ و اسوده که مخصوص جوانمردان و پاک بازان است، ایزابل با قلبی که شک و وسواس میخواست در ان راه یابد، باربارا هایر با ناکامی و محرومیت و شرم
[ .]
۱۵۶-۱۶۵
و خجالت و ریچارد هایر در نقطه ای دوردست درحال یاس و ناامیدی و سرافکندگی و در کنج غربت در حالی که لکه بدنامی و آدم کشی دامنش را آلوده کرده و از پیشگاه اجتماع و خانواده مردودش ساخته بود به خواب رفتند.
فصل چهاردهم
یکسال از این حوادث گذشته بود. در اینمدت نه در اوضاع و احوال باربارا که با ناکامی عشق عمر می گذرانید تغییری حاصل شده و نه روزنه امیدی در صفحه زندگانی ریچارد بازگردیده بود. مادر ناتوان او در حال غم و اندوه و بیماری به سر میبرد. ضعف و ناتوانی به کلی او را درمانده ساخته و محنت در بدری پسر و بدنامی خانواده او را رنجورتر از پیش کرده بود.
ایزابل نیز در قصر ایست لین با شوهر و خواهر شوهر خود بسر میبرد و اگر وجود این خواهر شوهر یا اقلا خشونت اخلاقی او نبود از نیکبختی چیزی کم نداشت. خانم کورنی در این قصر مانده امور خانواده را به دست گرفته بود. ظاهرا همان احترامی را که درباره بانوی خانه مرعی میدارند در مورد ایزابل رعایت میکرد ولی عملا بانو و فرمانفرمای خانه او بود. تمایلات ایزابل در هیچ مورد رعایت نمی شد. از بروز احساسات و عواطف وی جلوگیری به عمل میامد. در هیچ کار آزاد و مختار نبود.
کارلایل به هیچ وجه از این قضایا چیزی نمی دانست.
او فقط صبح و عصر در منزل بود. روزهای تعطیل را تنها با زن خود بسر می برد و در جریان روابط او با خانم کورنی دخالت نداشت.
کارهای وی روز به روز زیادتر از پیش می شد و او را بیشتر بخود مشغول می داشت. روزی این دو زن راجع به کاری دو دستور متضاد به خدمتکارها دادند و مناقشه ای بین آنها رخ داد. خانم کورنی فورا پای از معرکه بیرون کشید و کار بدلخواه ایزابل تمام شد ولی از آن به بعد بر خشونت اخلاق کورنی تا به حد زنندگی افزوده شد.
ایزابل بارها در صدد برآمد شمه ای از این اوضاع را به شوهر خود بازگوید. ولی هر دفعه حیا مانع او می شد. قلب مهربان وی راضی نمی شد حرفی بر علیه کسی و او دشمن از باشد بزند. حاضر نبود کسی از ناحیه او ضرر ببیند. ولی در این بار پیمانه صبرش لبریز شد چون کارلایل به خانه باز گشت بسوی او رفت. با چهره برافروخته، دلی لرزان و مانند کسی که مرتکب جرم و گناهی جبران ناپذیر می شود بوی اظهار داشت که اگر ممکن باشد و از خانم کورنلیا جدا شوند خیلی نیکبخت تر و آسوده تر خواهند گشت. مستقیما از این زن شکایتی نکرد. از او بدی بسر زبان نیاورد. نه برای خوش آمد کارلایل بلکه برای رضایت وجدان خود از بدگویی دور بود روز بعد کارلایل به خانم کورنی پیشنهاد کرد که به خانه خود برود. کورنی برآشفت از کارلایل پرسید آیا ایزابل در اینخصوص چیزی گفته است.
کارلایل که حتی الامکان از دروغ گفتن احتراز داشت و در هر مورد معتقد به صراحت لهجه بود. با کمال وشوح پاسخ مثبت به این پرسش داد. کورنی دیگر معطل نشده یکسر به اطاق ایزابل رفت. در آنجا باران گریه را سر داد. از حق ناشناسی ایزابل از بدبختی و بیچارگی خود که در راه هر کس زحمتی کشیده بالاخره زحمات و رنجهایش منظور نظر نشده چیزها گفت: صدماتی را که درین خانه برای آسایش زن و شوهر تحمل کرده بود یکی یکی بر شمرد و در پایان طوفان خشم و غضب خود در همان حال گریه گفت:
«آری یکسال است در این خانه زحمت می کشم. تمام بارهای آنرا بدوش گرفته ام همه زخمها را خودم قبول کرده ام تا شما دو نفر آسوده باشید. مزد من اینست که می خواهید مرا از اینخانه بیرون کنید بگوئید ببینم من چه بدی به شما کرده ام؟ از من چه دیده اید که می خواهید زحمات مرا اینگونه جبران کنید.»
در عین حال باید اعتراف کرد که خانم کورنی از نظریکه خود به قضایا مینگریست کاملا حق داشت. زحمات این خانه از هر حیث بدوش او بود.
ایزابل در مقابل بیانات و گریه های او سخت متأثر شد. برای او امکان نداشت کسی بیجهت یا باجهت از خود برنجاند و به این جهت درصدد معذرت برآمد. از او دلجویی کرد به او خاطرنوازی و مهر و ملاطفت کرد و بعدا نیز از شوهر خود تقاضا کرد که قضایا را کاملا فراموش کند.
کارلایل نیز قضایا را فراموش کرد. به هیچ وجه در مخیله او خطور نمی کرد که وجود کورنی باعث رنج روحی ایزابل باشد. نمی دانست ایزابل فداکاری سختی نموده یعنی راضی شده خود در آتش بسوزد و دیگری را از خود نرنجاند.
روزی نمی گذشت که خانم کورنی با بهانه ای زیانهای هنگفت کارلایل را در اثر مزاوجت با ایزابل به رخ او نکشد.
پیوسته به او گوشزد می کرد که این زناشویی کارلایل را خانه خراب کرد. و مصارف بیجهتی به گردن او انداخته است این گوشه ها و کنایه ها قلب ایزابل را به درد می آورد و تصور اینکه کارلایل به واسطه ازدواج با او زیان دیده و برای خاطر او زندگانی خود را بیش از حد توسعه داده آسایش درونی را از او سلب کرده بود. روزی لرد ماونت سه ورن برای دیدن وی به ایست لین آمد ایزابل از او پرسید آیا کارلایل در ازدواج با وی حقیقتا زیان برده و مجبور به تحمل مصارف زایدی شده یا خیر. لرد ماونت سه ورن نیز برای اینکه حس حق شناسی ایزابل را در مقابل کارلایل تحریک کرده باشد به نوبه خود به اثبات این موضوع پرداخت. ایزابل آهی از دل برکشید از آن روز تصمیم گرفت در مقابل خانم کورنی لب فرو بندد و زخم زبان او را تحمل کند.
روزی این دو نفر تنها در خانه نشسته و به واسطه مناقشه ای که بین خانم کورنی و یکی از مستخدمین به وقوع پیوسته و گوشه آن دامن ایزابل را به طور غیر مستقیم و بدون اینکه نامی از وی به میان آید گرفته بود هر دو ساکت بودند. دقایق و ساعت ها بر آنها گذشت بدون اینکه هیچیک لب به گفتگو بگشایند ایزابل که بسی دلتنگ و افسرده بود مانند کسی که با خود سخن می گوید اظهار داشت.
کاش این چند دقیقه هم هرچه زودتر می گذشت و آفتاب غروب می کرد.
خانم کورنی که طبیعتا در هر مورد اعم از جزئی و کلی عادت به مباحثه داشت گفت «فرض کنید آفتاب هم غروب کرد برای شما چه فایده دارد؟»
«اقلا اوجیبالد به خانه خواهد آمد و من اینطور تنها و کسل نخواهم بود.»
این حرف بر طبع کورنی گران آمد لب بدان گزید ولی غیظ خود را فرو خورده گفت: «خانم مثل اینکه خسته هستید.»
«بلی خیلی خسته هستم.»
«تعجبی هم نیست که خسته باشید. اگر من هم به جای شما بودم قطعا خسته می شدم. خانم شما هیچ نمی دانید بیکاری علاوه بر اینکه گناه است بیش از هر چیز انسان را خسته و کسل می کند. من هم با این جثه و سلامت بدن اگر بیکار بمانم خسته میشوم»
«با این حالی که من دارم چه کاری از دستم بر می آید؟»
«چه کاری از دستتان بر می آید؟ خانم انسان به کسی می گویند که سنگ و خاک پشت خود بکشد و بیکار نماند. در خانه برای زن و کدبانوی خانه هزار جور کار پیدا می شود.»
ایزابل با همان روح تسلیم و رضا در مقابل این دشنام مستقیم ساکت ماند مانند کسی که تقصیری بزرگ دارد گفت:
«ولی خانم، من با بعضی کارهای خانه داری آنقدرها آشنا نیستم.»
«من هم تا موقعی که شروع به کار نکردم از هیچ کاری سررشته نداشتم.»
«با این حال ناتوانی چگونه می توانم به کاری بپردازم. شاید بعد از تولد بچه کمی حالم تغییر کند و دیگر اینقدر کسل نباشم چون یقینا مرا مشغول خواهد کرد و لازم خواهد بود که از او توجه کنم.»
در همین موقع صدای پای کارلایل شنیده شد. خانم کورنی از این که دید کارلایل نسبت به سایر روزها آنقدر زود به خانه آمده تعجب کرد و لندلندکنان گفت:
«یعنی چه؟ کارلایل چرا امروز انقدر زود به خانه آمده؟»
ایزابل مانند پرنده به سوی کارلایل دوید. آغوش گشوده و او را در بر گرفته گفت: «آه اوجیبالد، مثل اینست که آفتاب برای من دوباره سر زده باشد. چه شد که امروز انقدر زود به خانه آمده ای؟»
«آمده ام تو را کمی به گردش ببرم.»
خانم کورنی مانند ماده شیری از جای جسته غرش کنان گفت:
«عجب اوجیبالد. راستی که خجالت آور است. این هم طرز کار شد که انسان وسط روز امور زندگانی خودش را گذاشته و دست از زندگی بردارد که زنش را به گردش ببرد این بیچاره هایی که تو را وکیل کرده اند کارشان به کجا می رسد؟ اگر بخواهی اینطور بکار مردم رسیدگی کنی باید دفتر خودت را تخته کنی.»
کارلایل با متانت و وقار جواب داد «سلامت ایزابل در چنین موقعی برای من بیش از هر کار و هر چیز دیگری اهمیت دارد. تا وقتی که تنها است و بچه به دنیا نیامده نمی توانم بگذارم کسل شود. باید او را گاهگاهی به گردش ببرم.»
«مگر خودش عاجز است؟ چرا پیر به گردش نمی رود؟»
«حال فعلی او مستلزم توجه کامل است. پیر آنقدر که لازم است نمی تواند از او توجه کند.»
«تو اخیرا بکلی تغییر حالت داده ای. کارلایل با این ترتیب چند صباح دیگر دستت به روی دستت خواهد ماند و دیگر احدی به تو مراجعه نخواهد کرد آنقدر قدر نصایح مرا خواهی دانست.»
خانم کورنی باطنا بد نیت نبود. هنگامی که برای کار کارلایل اظهار دلسوزی می کرد دلسوزی او صمیمانه بود. منتها در اظهار آن روشی در پیش می گرفت که همیشه تأثیر معکوسی می بخشید و به این جهت هم دیگران در عذاب بودند و هم خود او. از این که می دید حسن نیتش سوءتأثیر کرده و کسی از او حقشناسی نمی کند معذب بود و رنج می کشید با وجود این روش خود را تغییر نداده و روزگار را بر خود و دیگران تلخ می داشت.
***
در یکی از روزهای ماه آوریل در قصر ایست لین هیجان و اضطراب زیادی حکمفرما بود. کارلایل، جویس، و حتی خانم کورنی با همه مستخدمین سخت در آمد و شد بودند.
خانم کورنی هیچگاه در عمر خود تا به این درجه مغلوب احساسات تأثرانگیز نگردیده و اینگونه مقهور ترس و نگرانی نشده بود. چون جویس را دید. از اطاق ایزابل بیرون میاید بسوی او رفت. دست او را در دست گرفت و با لحنی که منتهای تأثر و تالم او را می رسانید گفت:
«جویس برای خدا بگو ببینم. آیا واقعا خطرناک است؟ آیا ایزابل بیچاره تلف خواهد شد. آه چه سرنوشتی»
جویس چون برای نخستین بار در عمر خود خانم کورنی را مضطرب و پریشان خاطر دید تعجب کرده در جواب او با همان لحن شفقت آمیز گفت:
«خیر خانم؛ تصور نمی کنم خطری در بین باشد ولی با وجود این سخت است؛ فوق العاده طاقت فرسا است.»
«اگر خطری متوجه او نیست برای چه با این عجله دکتر مارتین را احضار کرده اند؟»
«چطور؟ دکتر مارتین را احضار کرده اند؟ چه کسی این حرف را به شما زد؟»
«جویس. پس حواست کجا بود؟ نیم ساعت پیش مخصوصا کالسکه مخصوص خانم ایزابل را برای آوردن او فرستادند.» این حرف جویس را بیش از پیش مضطرب کرد این دختر پاک طینت در این مدت انس و علاقه کاملی نسبت به ایزابل پیدا کرده بود و او را از صمیم قلب دوست می داشت. تصور این که خطری متوجه خانم او خواهد بود وی را به کلی آشفته خاطر کرد.
در اطاق مجاور کارلایل به سر می برد اضطراب خاطر او به سر حد کمال بود. پیوسته به حال ایزابل اشک می ریخت و از صمیم قلب برای سلامتی او دعا می کرد. هر ساعتی که بر او می گذشت مانند سالی در نظرش جلوه می کرد. بالاخره دکتر مارتین رسید و از همان آغاز ورود با کمال گرمی و مهربانی به پرستاری خانم ایزابل پرداخت. بالاخره در اثر مراقبتهای او کودک سالم به دنیا آمد ولی چون بیم داشتند مبادا به واسطه صدمه هایی که دیده است زنده نماند چنین صلاح دانستند که در همان روز او را تعمید دهند. کشیش مخصوص ایست لین برای این کار دعوت شد هنگامی که می خواست کودک را در حضور کارلایل، خانم کورنی و دکتر مارتین و جویس تعمید دهد نام او را سؤال کرد. تاکنون به این فکر نیفتاده بودند ولی در همان لحظه فکری به خاطر کارلایل خطور کرد. بیاد آورد که خانم ایزابل کلمه ویلیام را بسیار دوست دارد و به این جهت در پاسخ کشیش گفت «اسم او را ویلیام می گذاریم.» جویس نگاهی خیره به کارلایل افکند. تبسمی خفیف بر لبانش نقش بست و گفت «آقا ببخشید کودک دختر است نه پسر» کارلایل بلافاصله اظهار داشت در این صورت اسم او را لوسی ایزابل می گذاریم. در همین لحظه صدای ناله خفیفی از حلقوم خانم کورنی بیرون آمد. منتظر بود به احترام وی نام کورنلیا را بر این دختر بگذارند ولی از مشاهده اینکه کارلایل ایزابل را به او ترجیح داده است قلبا رنجیده خاطر شد. ولی کلمه ای بر لب نیاورد مراسم نامگذاری و تعمید به پایان رسید.
۱۶۶-۱۷۵

همچنین ببینید

رمان سقوط یک فرشته پارت ۵

  «شاید راه حلی پیدا کنیم ولی در این لحظه بشا اطمینان بدهم که بعد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *