سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / سقوط یک فرشته / رمان سقوط یک فرشته پارت ۹

رمان سقوط یک فرشته پارت ۹

 

رنگ و روی کارلایل برافروخته شد و گفت :
« خیر نمیتوانم ، اگر بجز له ویزون کس دیگری بود شخصاً اقدام می کردم ولی با اینحال نمی توانم »
« این چه حرفی است ؟ هرکس دیگر باشد موقع را برای انتقام مقتنم میشمارد »
« من جزای او را به منتقم حقیقی واگذار کرده ام که می گوید انتقام از آن من است »
« در این صورت من باز هم باید قطع امید کنم و بکلی از کشف حقیقت مأیوس باشم .»
خیر ، کاملا جای امیدواری هست ریچارد در این قضیه چند نفر ممکن بود دخالت کنند : اول پدرت ،ولی او ترا قاتل میداند و امکان ندارد بتوان در این خصوص با او صحبتی کرد . مادرت هم که علیل و زمین گیر است ، دستهای من در این میان بسته و نمیتوانم بر علیه له ویزون اقدامی کنم . باربارا هم بواسطه نسبتی که با من دارد از هر اقدامی معذور است . بنابراین خودت باید مردانه وارد میدان بشوی . »
« از دست من چه بر می آید ؟ اگر فقط دستهای تو بسته منهم دستم بسته هم پایم و هم گردننم .»
« لازم نیست تو خودت را آشکار کنی راه حلی میتوان برای آن پیدا کرد همینقدر باید مطمئن باشی که اگر من خطری متوجه تو میدیدم امکان نداشت رضایت هم تو در اینجا بمانی و بخطربیفتی ، بیاد دارم دفعه پیش میگفتی در همین حوالی جائی هست که میتوانی چند روز در آنجا بمانی ، آنجا را مرکز خودت قرار بده تا بتوانی وارد اقدام بشوی من تو را بنزد یال وتردمان میفرستم تا آنها بوکالت از طرف تو وارد میدان شوند آقای یال در هر حال شخص قابل اعتمادی است من مذاکراتی مقدماتی را با او خواهم کرد میتوانم از طرف او بتو اطمینان بدهم .»
« او چطور اقدام خواهد کرد ؟»
« این دیگر مربوط بکار خود اوست . هر طور صلاح بداند اقدام می کند . بنا بر این کاری که تو باید بکنی اینست که در آن محل معین بروی و تا روز دوشنبه آنجا بمانی ، روزدوشنبه در طلوع صبح
۶۱۲-۶۱۳
بابیجابیایی، زیرا قبل از گفتگو با آقای بال باید از هویت فرانسیس اطمینان پیدا کنیم.»
«این سه نفر بالاخره از هم جدا شدند ریچارد از ایست لبن بیرون آمد. گذار او از معبری بود که اتفاقاً عده ای در آنجا اجتماع کرده بودند، در همان موقع دو نفر بازو به بازوی هم افکنده از نقطه مقابل پیدا شدند و جمعیت که ظاهراً از طرفداران فرانسیس بودند فریاد شاباش بلند کرده و نام فرانسیس را بر زبان آوردند، خون دو مرد بیچاره ریچارد خشک شد نزدیک رفته نگاهی به آن دو نفر افکند و مشاهده نمود یکی از آنها همان تورن قاتل است، سراپای وجودش به لرزه در آمد از یکنفر که آنجا ایستاده بود پرسید:
«آقا کدام یک از این دو نفر فرانسیس لهو بزون میباشد.«
« آنکسی که کلاهش را بر دست گرفته و دست راستش را بلند کرده به مردم سلام میدهد.»
دیگر هیچ جای شک و تردیدی باقی نماند فرانسیس لهوبزون همان بود که روزگاری خود را تورن نامیده و هلیجون را کشته بود.
ریچارد دیگر منتظر توضیحات بعدی ظان مرد نشد و دوان دوان بسوی ایست لین مراجعت کرد.
***
آن شب که برخلاف شبهای پیش هوا ابر بود و باد سختی میوزید خانم ایزابل بچه ها را به بستر فرستاد و خود یکه و تنها در اطاق نشسته به فکر و خیال پرداخت.تب سختی عارش او شده و تا مغز سرش را میسوزانید آرام و قرار نداشت توضیحات باو بارابکلی او را در هم شکسته و اطلاع از اینکه خوبتتن را مدتی در اغوش شخصی فاتل و آدم کشی افکنده حالتی در او تولید کرده بود که هیچ تعبیری نمیتوان برای آن پیدا کرد بامید اینکه شاید هوای سرد بیرون از حرارت تب او بکاهد از اطاق بیرون آمد و در میان باغ مشغول گردش شد در همین موقع مشاهده کرد شخصی در لباس ملوانان از دور پیدا شد برای اینکه وی را نبیند کنار کشیده خویشتن را در پشت درختی پنهان ساخت و گمان می کرد این شخص از آنجا خواهد گذشته ولی بر خلاف انتظار مشاهده نمود که او در همان جا توقف کرده با احتیاط کامل شروع به قدم زدن نمود طولی نکشید که دید باربارا کارلایل از دور پیدا شد این شخص علامتی به او نشان داد و باربارا بسوی او آمد چون بهم رسیدند با آغوش باز به سوی هم دویده عاشقانه همدیگر را در بر گرفتند.
لحظه ای عجیب و وحشت انگیز بود خون دو عروق ایزابل خنک شد باربارا این زنی که تا آن حد مدعی تقوا بوده زنی که آنهمه لاف از عشق و محبت شوهر و خانواده میزد بدین نحو با کمال وقاحت شخصی اجنبی را در آغوش میگیرد و با او ملاعیه میکند این چه بخت و سرنوشت شومی است که نصیب کارلایل شده زن اولش اورا گذاشت و خورد را در آغوش جنایتکاری افکند او نمی دانست چه میکند او شوهر خود را نشناخته بود ولی بارباراکارلایل آنهمه از صفای عالی کارلایل تعریف میکرد این زن که مدعی بود بارزش وجود کارلایل پی برده و در جوار او خود را خوشبخت ترین زنها میدان چرا باید مرتکب چنین وقاحتی شود آیا قسمت کارلایل در زمدگی این است که از طرف زن بدبخت باشد ایزابل در عالم خیال این دو زن را یعنب خود و باربارا را با هم مقایسه میکرد و عمل باربارا را از خود ننگین تر میدید.
خود او در همان لحظه که دریافت دیگر نمیتواند نسبت بکاربایل باوفا بماند فوراً و بدون تاخیر او را ترک گفت و حاضر نشد آنجا
۶۱۴-۶۱۸
را مرکز معاشقه خود قرار دهد ولی این زن با همه ادعای تقوا و عفاف کار وقاحت را به جایی رسانیده که در خانه خود کارلایل و در حالی که بر وی او تبسم می کند و دم از مهر و عشق او می زند تن به این سفالت در داده و در آن خانه خود را در آغوش کسی دیگر می اندازد.ابتدا نسبت به باربارا حس غضب و نسبت به کارلایل حس ترحمی به وی دست داد.ولی فوراً متوجه شد که خشم و غضب او در مورد این زن بیجا است و خیانت و سفالت باربارا نمی تواند از عظمت خطای او بکاهد.در همین موقع مشاهده کرد که ریچارد دست به دور کمر باربارا حلقه کرده و با او قدم می زند.بی اختیار این دو کلمه از زبان او خارج گردید«آه چه زن وقیح و بی شرمی!»
طولی نکشید که مشاهده کرد از یک سمت باغ سر و کله کارلایل نمایان شده،به سوی آن دو نفر می آید.لرزشی سخت بر او دست داد منتظر حدوث طوفان سهمگین بود منتظر بود باربارا و معشوقش چون کارلایل را ببینند دست از هم برداشته در پشت درخت ها پنهان شوند،بر خلاف تصور او پیدا شدن کارلایل تغییری در وضع آن ها نداد حتی آن شخص همانگونه که دستش به دور کمر باربارا حایل بود با همان حالت به سوی کارلایل پیش رفت.چشمان ایزابل از تعجب بازماند.
کارلایل به سوی آن ها آمد،وارد حلقه آن ها شد و با آن ها شروع به صحبت کرد.ناگهان برق حقیقی در نظر ایزابل جستن نمود فهمید که این شخص برادر ناکام و در به در باربارا می باشد.به یاد آورد که باربارا کاغذی به او نوشته و او را احضار کرده است.
ایزابل بر سفاهت و بلاهت خود خندیده و با خود گفت:
«چه قدر من احمق بودم،چنین تصوری درمورد زنی چون باربارا که شوهرش را مثل بت می پرستد.خیر،این سرنوشت شوم تنها نصیب من تیره بخت بود!»
ایزابل مانند مجرمین سر به زیر افکنده غرق خجالت شد.در دل از باربارا پوزش می خواست.طولی نکشید که آن سه نفر از هم جدا شدند.ریچارد بیرون رفت و باربارا و کارلایل به سوی قصر روان گردیدند.ایزابل نیز با همان حال نا خوش به اتاق خود رفته و بر بدبختی خود اشک ریخت.
****************************
مستربال وکیل دعاوی در خانه خود نشسته مشغول صرف صبحانه بود که پیشخدمت کارلایل را به اتاق وی راهبری کرد.بال چون او را دید به رسم احترام از جای برخاست،به کارلایل خوش آمد گفت و به قصد احضار پیشخدمت برای آوردن صبحانه جهت کارلایل دست به سوی زنگ برد.کارلایل دست او را گرفته و گفت:
«لازم به زحمت نیست.من صبحانه صرف کرده ام،آسوده بنشینید.با شما کاری دارم.»
«شما با من کاری دارید؟بفرمایید با کمال امتنان انجام می دهم.»
«قبل از این که اصل موضوع را برای شما تشریح کنم باید به من قول بدهید که اگر نخواستید یا نتوانستید این کار را به عهده بگیرید موضوع را کاملاً محرمانه نگاه دارید.»
«قول می دهم و سوگند یاد می کنم که موضوع کاملاً محرمانه بماند.گویا موضوع طوری است که مداخله در آن در خور شأن خود آقای کارلایل نباشد که می خواهند آن را به من رجوع کنند.»
«موضوع طوری است که خود من نمی توانم در آن مداخله کنم.نه از آن جهت که در خور شأن من نباشد بلکه از آن جهت که دست های من در آن قسمت بسته است.موضوع قتل هلیجوان،قتلی که در چند سال پیش واقع شد.»
«این موضوع که مدت ها است تصفیه شده.»
«خیر،برعکس حقیقت امر تا چند روز پیش کاملاً مکتوم بود و اینک معلوم شده که قاتل هلیجوان ریچارد نبوده بلکه دیگری است که اخیراً به ایست لین آمده و اینجا است.»
«این شخص به همدستی ریچارد،هلیجوان را کشته است؟»
«خیر،بلکه مستقیماً مرتکب قتل شده و موضوع به هیچ وجه ارتباطی به ریچارد هاپر ندارد.»
دهان بال از تعجب باز ماند و گفت:
«چه طور آقای کارلایل؟ریچارد در قتل هلیجوان مداخله نداشته؟آیا خود شما این موضوع را باور می کنید؟»
«چند سال است که من به این موضوع پی برده و آن را باور کرده ام.»
«در این صورت چه کسی مرتکب این قتل شده؟»
«ریچارد شخصی به نام تورن متهم می کند.چند سال پیش ریچارد شبانه به ایست لین آمد و مطالبی به من گفت که در صورت صحت دلیل بر بی گناهی او بود،از آن به بعد پیوسته حوادث و وقایع کوچک کوچکی یکی بعد از دیگری به وقوع پیوسته که صدق گفتار او را تأکید کرده است و حالا به طوری موضوع ثابت و روشن شده که من حاضرم به حیات خودم بی گناهی ریچارد را ضمانت کنم.اگر من تا چند سال قبل به هویت این شخص پی برده و فهمیده بودم تورن کیست و کجا است قطعاً کار ریچارد تصفیه شده بود.ولی هیچکس از او خبر نداشت تا دو روز قبل که معلوم شد تورن اصلاً یک نام جعلی بوده که قاتل برای خود انتخاب کرده است.»
«این شخص پیدا شده است؟»
«بلی پیدا شده است.ولی درست دقت فرمایید من شخصاً او را متهم نمی کنم راجع به مقصر بودن و نبودن او هیچ عقیده ای نمی توانم اظهار کنم.فقط عقیده ی خود را در بی گناهی ریچارد می گویم.ممکن است قاتل نه ریچارد باشد و نه این شخص،سابقاً و تا دو سه روز پیش من جداً مصمم بودم که شخصاً در مورد ریچارد دخالت کنم ولی چون هویت این شخص معلوم شده می بینم به هیچ وجه نمی توانم بر علیه او اقدامی به عمل آورم.»
«چه چیز مانع شما می باشد؟»
«اگر مانعی نداشتم به اینجا نمی آمدم.من از طرف ریچارد هاپر آمده ام که تقاضای اقدام از شما بکنم.اخیراً او را دیده و با او صحبت داشته و علت و جهاتی را که مانع اقدام شخص من می باشد را برای او شرح داده و متعهد شده ام که به نزد شما آمده،از شما تقاضای اقدام بنمایم.اگر حاضر به اقدام باشید خود او را پیش شما می آورم ولی ملاقات شما باید محرمانه صورت گیرد،همین قدر می توانم به شما اطمینان دهم که آن چه تا به حال ظاهر شده حقیقت داشته باشد و شما پرده از روی حقایق بردارید بر حسن شهرت شما خواهد افزود.»
«با کمال میل قبول می کنم.اگر بتواند به من اثبات کند که بیگناه است با جان و دل برای تبرئه او می کوشم.»
«راجع به صحت و سقم اظهارات او شما خودتان باید قضاوت کنید.من در بی گناهی او شکی ندارم ولی باز تکرار می کنم که راجع به این شخص یه هیچ وجه نمی توانم اظهار عقیده کنم.»
«نفرمودید چه چیز شما را مانع از آن کرده که به نفع ریچارد خودتان اقداماتی بنمایید.»
«مانعی که من دارم مربوط به شخص ریچارد نیست بلکه وضع طوری است که نمی توانم بر علیه کسی که ریچارد او را متهم می کند اقدامی به عمل آورم.»
این حرف حس کنجکاوی بال را برانگیخت و هر چه فکر کرد نتوانست حدسی در این باب بزند،بالاخره عاجز شده،گفت:
«کارلایل،من اصلاً نمی فهمم چه می گویی؟»
«شاید وقتی خود ریچارد موضوع را شرح داد بفهمی چه می گویم.»
«شما چه وقت او را خواهید دید؟»
«اگر بخواهید همین امشب.»
«بسیار خوب،او را با خودتان به اینجا بیاورید و به او کاملاً اطمینان بدهید.»
[ .]
۶۱۹-۶۲۰
فصل چهل و ششم
ملاقات بین ریچارد هایر و آقای بال روز دوشنبه صورت گرفت. بال نمی توانست تمام ادعاهای او را قبول کند، حس می کرد که این جوان بی گناه متهم شده ولی در عین حال نمی توانست باور کند قاتل هلیجوان سر فرانسیس له ویزون بوده. ریچارد با اصرار و تأکید زیاد به ذکر تمام نکات و جزئیات پرداخت، حتی به وی اطلاع داد که چند سال پیش هنگامی که شبانه برای دیدار مادر خود آمده بود شخصی مخفیانه نامه بدون امضایی نوشته و به محکمه اطلاع داده و بار دیگر کار را تکرار کرده بود و این خود نشان می داد که شخصی مراقب حال او بوده و می ترسیده است مبادا در اثر آمد و شد او به این نواحی موضوع از پرده بیرون افتد.
آقای بال رو به او کرده گفت:
«آقای ریچارد تمام آنچه را که راجع به اتهام تورن گفتی بدون تردید باور می کنم ولی به نظر می رسد که تورن همین سر فرانسیس له ویزون باشد.»
«آقای بال، به جز من دو نفر دیگر او را می شناسند، یکی از آن ها اوتاوای بنل است ولی او ظاهراً به عللی که من هیچ نمی توانم حدس بزنم حاضر نیست اظهاری بکند. آن دیگری اینازار جیمز منشی خود شما می باشد.»
«اینازار الساعه در اینجاست، او چه اطلاعی از این قضیه دارد؟»
«در آن ایام غالباً تورن را می دید چون خودش هم در موضوع افی هلیجوان رقیب او بود و به طوری که شنیده ام اخیراً که سر فرانسیس را دیده او را شناخته که همان تورن می باشد از او هم تحقیقاتی بفرمایید. آقای بال آیا برای شما اشکالی دارد که بر علیه سر فرانسیس اقدامی به عمل آورید؟»
« به هیچ وجه. همین قدر که به من ثابت شود اشتباهی در بین نیست فوراً اقدام خواهم کرد. الساعه می فرستم جیمز بیاید و از او تحقیقاتی بکنم.»
ریچارد هراسان از جای برخاسته گفت:
می خواهید مرا به او نشان بدهید. خیر آقای بال من تا موضوع کاملاً روشن نشده است می ترسم.»
«خیر، لزومی ندارد شما با هم مواجه شوید شما در آن اطاق دیگر خواهید ماند تا من از او تحقیقاتی بکنم.»
* * *
اینازار جیمز وارد اطاق بال شد. بال در این وقت تنها و ریچارد در اطاق دیگر بود. بال روی به جیمز کرده گفت:
«اینکه تو را خواستم برای این بود که پرسش هایی از تو بکنم. آیا سوگند یاد می کنی که جواب سؤالات مرا به راستی و درستی بدهی؟»
۶۲۱-۶۲۲
«بلی آقا، سوگند یاد میکنم»
«خوب، پس بگو ببینم، آیاهیچ شده است که در روزگارهای سابق سرفرانیس له ویزون را با اسم مستعار دیگری دیده باشی؟»
«بلی آقا، میدانم که وقتی با اسم تورن در این حوالی آمد و شد میکرد.»
«مثلا در چه موقع؟»
«در همان سالس که هیحوان بدست ریجاردهایر کشته شد.عصرها از راه دوری به این نقاط میاید.»
« برایچه به اینجا میآید؟»
ابنازار خندید و گفت:«به همان جهت که خیلی اشخاص دیگر میامدند. او هم یکی از عشاق افی هلیجوان بود.»
«از کجا با این حدود میامد؟»
«از محلی در نزدیکی اسوپنسون که تا خانه افی ده مایل فاصله دارد،آن وقت نمیدانستم آن محل کجا است. ولی حالا که با اسم اصلی خود به اینجا آمده و به هویت او پی برده ام.به خوبی میتوانم بگویم از کجا میامد.»
خوب بگو ببینم:
« از پارک له ویزوی که در جوار اسوپنسون واقع است.»
مستر بال فکری کرده روی به جیمز نموده گفت:
«اقای ابنازار جیمز موضوع مهم است درست فکر کن.آیا هیچ شک و تردیدی نداری که این سرفرانسیس له ویزون همانتورنی می باشد که برای دیدن افی میامد؟»
آقا،آیا میتوانم شک و تردیدی داشته باشم که شما آقای بال وکیل دعاوی هستید و من خودم ابنازارجیمز؟ همانگونه که راجع به شما و خودم اطمینان دارم در این موضوع نیز مطمئن هستم.»
«اگر لازم شود حاضرخواهی بود که در دادگاه چنین شهادتی بدهی؟»
« با کمال میل حاضرم در هر دادگاهی باشد فورا حاضر خواهم شد.»
اینازار جیمز مرخص شد.آقای بال متفکرانه ریجارد را به سوی خودخوانده مشغول تنظیم عرضحالی شد.روز دیگر نیز تا نزدیک عصر وقت خود صرف همین کار کرد.نزدیک عصر به اسوپنسون و پارک له ویزون رفته و اطلاعات لازمه را کسب نمود و دادخواست خود را بدین نحو تکمیل نمود. عصر روز بعد چون تا چنر روزی احتیاجی به وجود ریچارد نبود ایست لین را ترک گفته و باردیگر ناپدید گردید.
روز چهارشنبه صبح زود لرد ماونت سه ورن که فوق العاده علاقمند به انتخاب کارلایل بود به اتفاق ویلیام پسرش وارد ایست لین شد و طولی نکشید که با تفاق کارلایل به ایست لین رفتند.در ایست لین سروصدای زیادی در کار بود. میبایست موضوع انتخابات در آن هفته انجام گیرد. چون به ایست لین رسیدند کارلایل خواست سری به دفتر کار خود بزند،و به این جهت از لرد ماونت سه ورن اجازه خواسته ،به دفترش رفت و لرد نیز به سوی انجمن روانه شد.
کارلایل چون وارد دفتر شد مستر دیل فورا باعجله و شتابی زیاد به سوی او آمد و گفت:«آقای کارلایل گرچه میدانم وقت شما خیلی تنگ است ولی خبر فوق العاده مهمی دارم. دیروز از جائی میگذشتم، صدای دو
۶۲۳-۶۲۷
نفر بگوشم رسیدنگاه کردم یکی اتاوای بتل بود دیگری فرانسیس له ویزون گفتگوی آنها بقدری وحشت انگیز بود که موی بر تن من راست شد.آقای ارچیبالدکارلایل ،میدانید؟موضوع مربوط بقتل هلیجوان بود اگر مرا بکشید بین این دو نفر اسراری هست که …
کارلایل نگذاشت آقای دیل حرف خود را تمام کند و گفت: ((آقای دیل من هیچ میل ندارم از این بابت چیزی بشنوم.ممکن است قاتل هلیجوان له ویزون باشد ولی من در این موضوع دخالتی ندارم.))
((ول یآخر پای بیچاره ریچارد هایر د رمیان است اگر در چنین وقتی تبرئه نشود باید تا آخر عمر داغ ننگ در پیشانیش بماند آیا شما راضی می شوید بیگناهان در آت گناه تبهکاران بسوزند؟))
((خیر ، ول یموضوع به من مربوط نیست.))
((بالاخره کسی باید پیدا شود و اقدامی برای تبرئه ریچارد بعمل آورد.))
((یکنفر عهده دار این کار شده و اقداماتی خواهد کرد.))
بیچاره دیل سالخورده از شادی در پوست خود نمی گنجید گفت: (( آقای کارلایل در تمام عمر خودم خبری به این خوشی نشنیده بودم ، اگر بدانید چقدر خوشوقتم ؛ ولی شهادت من راجع به موضوع دیروز خیلی لازم خواهد بود.))
((این دیگر به من مربوط نیست.))
((پس چه کسی در این موضوع اقدام می کند))
((آقای یال، حتی یکدفعه هم با ریچارد ملاقات کرده است))
((پس من همین الساعه ، پیش او می روم و آنجه را بگوش خود شنیدم بآنها میگویم.))
این بگفت و یکسر به سوی دفتر کار آقای یالروان گردید.ساعتی با او خلوت کرده به گفتگو پرداخت و سپس بیرون آمده بدنبال کار خود رفت.
ساعت سه بعدازظهر همان روز دادگاه محلی تشکیل شد.ابتدا دو موضوع غیر مهم رسیدگی شد و احکام لازمه راجع به آنها صادر گردید و بلافاصله آقای یال تقتضا نمود در جلسه محرمانه به دادخواست او رسیدگی کنند.این تقاضا کمی بنظر غریب میامد ولی یال جدا اظهار داشت که موضوع دادرای اهمیت فوری میباشد و بالاخره تقاضای او مورد قبول واقع شد.جلسه محرمانه تشکیل گردید و موضوع دادخواست بکلی تمام دادرسان را دچار حیرت و وحشت نمود.
* * *
بعدازظهر همان روز مادام واین برحسب دستور خانم کارلایل ویلیام را بخانه خانم کورتی برد و قرار شد دکتر مارتین را به آنجا هدایت کنند.اتفاقاً خانم کورتی در خانه نبود و بطوری که خدمتگذار وی می گفت ممکن بود تا موقع شام مراجعت نکند.ایزابل خواه و ناخواه در آنجا ماند.ویلیام مانند همیشه بروی نیمکتی افتاده بخواب رفته بود ایزابل بالای سر او نشسته اشک میریخت،نزدیک ساعت پنج کارلایل به آنها ملحق شد و چون مشاهده کرد که دکتر مارتین هنوز نیامده متاسف شد و از خانم واین معذرت خواسته و از زحمات او تشکر کرد آنگاه نگاهی بچهره زرد رنگ کودک افکنده و با رنج و اندوه زیادی از ایزابل پرسید: ((خواب دائمی او مرا خیلی نگران کرده بچه اگر سالم باشد ای اندازه مایل بخواب نخواهد بود.))
ایزابل نمیدانست در مقابل این حرف چه بگوید،برای اینکه بالاخره چیزی گفته باشد اظهار داشت:
((گویا بنا بود خانم کارلایل هم اینجا تشریف بیاورند))
((تصور نمیکنم بتواند بیاید ،چند نفر از دوستان او امروز به دیدنش خواهند آمد فرضاً این مانع در میان نبود من راضی نیستم با حال کسالتی که دارد از خانه بیرون بیاید.))
طولی نکشید که دکتر مارتین وارد شد.بار دیگر دقیقاً ویلیام را معاینه کرد و از او پرسید که آیا شربت خود را میخورد یا خیر.ویلیام روی در هم کشید و گفت:
((آه،آقای دکتر ،من دیگر نمیخواهم از این شربت تلخ بنوشم تشنه هستم اجازه میدهید قدری آب بخورم.)
کارلایل بجای دکتر جواب داد:
((برو به خدمتکار عمه ایت بگو آب برایت بیاورد.))
ویلیام از این موضوع خوشوقت شد، بطرف در رفت ولی دکتر به او سفارش کرد بجای آب شیر بنوشد.
ویلیام رفت.کارلایل کنار پنجره ایستاده به آن تکیه داده بود در کنار پنجره دکتر مارتین و کمی پایین تر خانم واین قرار داشتند ایزابل مانند همیشه جامه ای سیاه بر تن و نقابی سیاه بر چهره و کلاهی بزرگ بر سر داشت کارلایل از دکتر پرسید:
((آقای دکتر نظر شما درباره این بچه چیست؟
((البته حال بچه آنقدرها خوب نیست … ولی با وجود این . . .))
آقای دکتر خواهش می کنم آزادانه و بی پرده حرف بزنید.باید من حقیقت امر را بدانم.))
((آقای کارلایل ، گاهگاهی حقیقت تلخ و ناگوار است.))
((با وجود این بهتر آنست که حقیقت امر را بگویید،می دانید بچه مادر ندارد که از مرگ او رنجه شودو من خودم اینقدر تحمل دارم که چنین مصیبتی را هر طور شده تحمل کنم.))
((گمان میکنم حالش خیلی خطرناک است.))
((خواهد مرد!؟))
((ظاهر حال اینطور گواهی می دهد سل کار خود را کرده و امیدی بر جای نگذاشته))
از ظاهر کارلایل ممکن نبود پی بحال درونی او برد از آن اشخاص بود که سخت ترین مصائب زندگی را تحمل می کرد و درد و رنج خود را در پرده خودداری می پوشانید مدتی ساکت ماند آنگاه مانند کسی که با خود حرف می زند گفت:
((سل از کجا به این سرایت کرده؟آیا هیچ امیدی نیست؟))
((آقای کارلایل شما از من خواستید حقیقت امر را به شما بگویم.))
((حالا هم همین تقاضا را از شما دارم.))
((بنابراین باید بگویم که به هیچ وجه امیدی نیست.ریه های او هر دو معیوب شده اند.))
((چقدر طول خواهد کشید؟))
((هیچ نمیدانم.ممکن تا یک هفته دیگر ،یک ماه دیگر و حداکثر یکسال دیگر چیزی که هست باید زحمت تحصیل را از دوش او بردارید.حاصلی ندارد.))
مخاطب جمله اخیر هم کارلایل بود و مادام واین و به این جهت دکتر به او نیز نگاهی افکنده و از آنچه دید مبهوت ماند.رنگ بر روی ایزابل نمانده و شباهت به مرده ای پیدا کرده بود که از گور درآورند.دست و پایش میلرزید و معلوم بود به زحمت خود را سرپا نگاه داشته است.
دکتر به حال او متاسف شده بسوی او رفته گفت:
((خانم، حال شما خوب نیست ،کسالت دارید ،چرا رنگتان اینطور پریده؟))
ایزابل خواست جوابی به او بدهد نتوانست گویی لب و دهانش در فرمان او نبودند. دکتر مارتین با عجله به او نزدیک شده عینک ضخیم سبز را از چشم او بر گرفت ولی فوراً ایزابل با دستی عینک را از وی گرفته و بر روی صندلی افتاده با دست دیگر صورت خود را پوشید،کارلایل که از جایی خبر نداشت به سوی او آمده گفت:
((مادام واین کسالتی دارید؟))
ایزابل به هر نحو بود بر هیجان خود غالب شده گفت:
((خواهشمندم برا یخاطر من گفتگوی خودتان را قطع نکنید.خیلی از شما متشکرم گاهگاهی حالت ضعفی بمن دست میدهد ولی موقتی است و حالم بجا می آید.الساعه دیگر حالم خوب است.))
دکتر به سوی کارلایل برگشت و کارلایل از او پرسید:
((چه دستوری برای پرستاری او میدهید؟))
((دستوری مخصوص لازم نیست هر چه بخواهد و میلش باشد به او بدهید.به میل خودش باری کند ،بخوابد،استراحت کند،بخورد و بنوشد.دیگر این چیزها تاثیری در حال او نخواهد داشت.))
((اگر او را به ییلاق بفرستیم چطور؟)) ((ممکن است چند روزی آنچه را که باید بشود بتاخیر اندازد.بعلاوه چه کسی به او توجه خواهد کرد.میدانم ما خودتان نمیتوانید بروید
۶۲۸-۶۳۷
مادری هم که ندارد. خیر، با این حال من صلاح نمی بینم.»
کفتگوی آنها پایان رسید، دکتر با خانم واین وداع نموده و کارلایل برای مشایعت او روان شد. بین راه دکتر روی به کارلایل کرده گفت:
«این خانم آموزگار چه علاقه غریبی به بچه شما دارد. آنروز که برای معاینه او را آورده بود من خوب متوجه این موضوع شدم. حال ضعفی هم که امروز به او دست داد برای این بود که من گفتم امیدی به زندگانی بچه نیست.»
چون نزدیک در رسیدند کارلایل دیگر طاقت نیاورده اشک بر دیدگانش جاری گردید و روی به دکتر کرده گفت:
«آقای دکتر، کاش می توانستید این بچه بی مادر را نجات بدهید.»
«آقای کارلایل، قدرت علم ناچیزتر از آنست که بتواند با مرگ معارضه کند.
این بگفت و کارلایل را وداع کرده بیرون رفت.
کارلایل به اطاق برگشت به سوی ایزابل رفت.. نگاهی به او افکنده گفت: «خانم در دنیا بدبختی و مصیبت هست و من گمان می کردم شما بیش از من در مقابل ناملایمات جسور هستید.» ایزابل از جای بلند شد، بسوی پنجره رفت از آنجا نگاهی به بیرون افکند.تمام عواطف و احساسات این موجود تیره بخت در این لحظه تحریک شده بود. قلبش بشدت می زد نفس به شماره افتاد با زحمت تنفس می کرده آیا می توانست این بار را تحمل کند؟ می توانست در مقابل پدر طفل خود ایستاده با او راجع به صحت و زندگانی وی گفتگو نماید و آرام بماند. برای اینکه حرارت دستش اندکی تخفیف یابد دستکشها را بیرون آورد عرق از پیشانی پاک کرد. در جواب این حرف چه می توانست بگوید؟ چه عذری برای هیجان و پریشانی خود می توانست بتراشد؟ بالاخره برای رفع تصوراتی از ناحیه کارلایل گفت:
«آقا، می دانید من این بچه را خیلی دوست دارم، اظهار ناگهانی دکتر راجع به وضع و حال او در من مؤثر شد.»
کارلایل قدم دیگری بسوی وی برداشته گفت:
«خانم، شما خیلی نسبت به بچه های من مهربانی می کنید و از این قسمت فوق العاده متشکرم.»
ایزابل ساکت مانده جوابی نداد. کارلایل بار دیگر روی به او کرده گفت:
«خواهش می کنم عجالتاً موضوع را به خانم اطلاع ندهید چون باعث وحشت و رنج او خواهد شد.»
طاقت ایزابل از این حرف طاق شد بدون اینکه بتواند جلو زبان خود را بگیرد گفت:
«خانم باربارا چرا باید وحشت کند یا رنج ببرد او که مادر بچه نیست.»
از این حرف که با کمال بی احتیاطی و در اثر شدت هیجان و اضطراب درونی گفته شد بوی ملامتی نسبت به باربارا می آمد. ولی هنوز جمله تمام نشده ایزابل ناگهان به خود آمد و بکلی از آنچه گفته بود دست و پای خود را گم کرد. کارلایل از این حرف اندکی برافروخته شده با لحن نسبتاً تندی گفت:
«خانم خواهش می کنم بدون فکر حرف نزنید و خیلی تند نروید.»
گوئی آب سردی به سراپای ایزابل ریختند ناگهان وضع و حال و مقام فعلی خود را در نظر مجسم کرد شرم و خجالت وی دراین لحظه حد و اندازه نداشت. می دید در این خانه آموزگاری ناچیز و در حکم یکی از خدمتگذاران آن است چنین اظهاری از طرف خدمتگذاری نسبت به بانوی خانه شایسته نبود. این باز ایزابل با لحنی تضرع آمیز که کاملاً درماندگی و بیچارگی او را می رساند گفت:
«آقا، هنگام صحبت دکتر چنین به نظر من رسید که مایل به فرستادن ویلیام به جاهای مناسبی هستید و اظهار شد کسی نیست از او توجه کند. اگر ممکن است به من اعتماد کنید اجازه بفرمائید من با او باشم و او را بهر جا که پزشک صلاح بداند ببرم.»
«خانم، شما به گوش خودتان شنیدید دکتر مارتین چه گفت، بنابراین لزومی در این مسافرت نمی بینم.»
«تصور می کنید اگر چند هفته تغییر آب و هوا بدهد مفید واقع نخواهد شد؟»
«ممکن است برای چند روزی مفید واقع شود ولی فایده آن چیست؟ در این چند روز جز این که از خانه و خانواده خود دور افتاده باشد چه نتیجه ای دارد؟ خیر مادام واین، حال که مقدر است طفل من از من گرفته شود می خواهم تا لحظه آخر در پیش خود من باشد.
در همین موقع ویلیام در اطاق را باز کرده سر بدرون اطاق نموده و گفت:
«پدر جان، دکتر از اینجا رفته است. مخصوصاً تا او اینجا بود من نخواستم یه اطاق برگردم، می ترسیدم مبادا باز هم بمن دوائی بدهد.»
کارلایل کودک را گرفت بر روی زانوی خود نشاند و سر او را به سینه چسبانیده گفت:
«طفل عزیزم داروئی که دکتر می دهد برای تقویت تو است. می خواهد از این حال ضعف بیرون بیائی.»
«نه پدر، این دوا هیچ به من قوت نمی دهد. بگو ببینم آیا به عقیده دکتر مارتین من میمیرم؟»
کارلایل از این پرسش نابهنگام یکه خورده و با تأثر خاطر گفت:
«ویلیام، این چه حرفی است میزنی چه کسی از مردن با تو حرف زده.»
«شنیدم، کسانی بودند که از مردن من حرف می زدند.»
«بچه جان برای چه باید بگذاریم تو بمیری، باید راه معالجه تو را پیدا کنیم. ولی به تو گفته ام که مرگ و زندگانی ما در دست خدا است و آنچه را که خدا بخواهد عین صلاح ما در آن است.»
«آری پدر جان، این را می دانم.»
کارلایل از جای برخاست. دست طفل را به دست ایزابل داده از او تقاضا کرد توجه و مهر خود را از او باز نگیرد و خود بیرون رفت ولی هنوز از در خارج نشده بود صدای فریاد ویلیام برخاست که می گفت:
«پدر جان، نروید بیائید با شما کار دارم. می خواهید به گردش بروید، مرا هم با خودتان ببرید. دلم میخواهد گردش کنم.»
بیچاره کارلایل، با توضیحاتی که دکتر مارتین به او داده چگونه می توانست تقاضای کودکی را که بیش از چند روزی مهمان او نبود رد کند؟ به این جهت پیشانی کودک را بوسیده گفت:
«بسیار خوب عزیزم، اینجا باش تا من کارم را انجام دهم آن وقت برمی گردم با هم به گردش می رویم.»
کارلایل رفت. طولی نکشید که بازگشته ویلیام و مادام واین را با خود برداشته بسوی ایست لین روانه شد. ایزابل از این مصاحبت بیم داشت. اولین دفعه ای بود که در این مدت تنها با کارلایل قدم می زد. هیجان خاطر او به قدری بود که ضربان قلبش بخوبی شنیده می شد. هنوز چند قدمی نرفته بودند که مقابل در پستخانه رسیدند و در همین هنگام ناگهان شخصی از در پستخانه با عجله و شتاب خارج شده و روبروی این سه نفر واقع شد. این شخص به محض دیدن کارلایل دست و پای خود را گم کرد و خود را با عجله بیشتری بکناری کشید. ویلیام نگاهی به او کرده و در همان عوالم بچگی روی به پدر نموده گفت:
«پدر جان من هیچ نمی خواهم بزرگ بشوم و مثل این مرد زشتخو و بی ادب باشم.»
کارلایل جوابی به او نداد. ایزابل بی اختیار نگاهی به این شخص افکنده و ناگهان چنان وحشت و دهشت او را فرا گرفت که موی بر تنش راست ایستاد. چند قدم دیگر رفتند و به در خانه چارلتون هایر رسیدند. در همین هنگام چارلتون از نقطه مقابل رسیده می خواست وارد خانه شود و چون کارلایل را دید با وضعی جنون آمیز بسوی او رفته او را مخاطب ساخته گفت:
«آه آرچیبالد. بیا. فوق العاده محتاج بوجود تو بودم. بیا بگو ببینم، خبرهای وحشت انگیزی شنیدم. دادگاه ایست لین امروز جلسه محرمانه و فوق العاده داشته. هیچ میدانی قضیه راجع ره چه بوده؟»
چارلتون هایر با حرارت زیاد و مانند اشخاص تب دار حرف می زد.
رنگ و روئی داشت شبیه مردگان، آن متانت و خشونت و سختی در رفتار و حرکات او دیده نمی شد. به کلی تغییر یافته و شباهت به موجودی دردمند و بیچاره پیدا کرده بود. کارلایل با این که از لحن گفتار وی حدس زد که موضوع باید مربوط به چه چیز باشد ولی چون قبلاً چیزی در آن خصوص نشنیده بود جواب منفی به چارلتون داد. چارلتون هایر با همان اضطراب و هیجان گفت:
«آقایان در دادگاه اظهار کرده اند که قاتل هیجوان ریچارد نبوده.»
لحن گفتار او شباهت به کسی داشت که این دعوی را بکلی باطل می داند و در مقصر بودن ریچارد کوچکترین تردیدی ندارد کارلایل چون این شنید با تغییر حال محسوسی گفت:
«عجب! راستی چنین دعوائی در دادگاه طرح شده؟»
«بلی و می دانی ارتکاب قتل را به چه کسی نسبت می دهند؟ به فرانسیس له ویزون. ولی چنین چیزی امکان ندارد. خیر کارلایل امکان ندارد این قضیه حقیقت داشته باشد.»
کارلایل جواب داد:
«اگر منظور شما بیگناهی ریچارد است که می گوئید امکان ندارد من آنرا کاملاً محقق می دانم.»
«راجع به مقصر بودن له ویزون پس چه عقیده ای دارید؟»
«در این قسمت هیچ نمی توانم نظری اظهار کنم.»
باز می گویم غیرممکن است. ریچارد گناهکار است و باید مجازات شود.»
«با وجود این بخود شما و به تمام مردم ثابت خواهد شد که ریچارد به هیچوجه دخالتی در قتل هلیجوان نداشته.»
«پس اگر آن شخص دیگر مرتکب اینکار شده باشد برای انتقام فرصت مناسبی به دست تو آمده و باید خودت او را به پای چوبه دار بفرستی.»
«خیر، آقای چارلتون هایر ممکن نیست دست بسوی این شخص دراز کنم.»
«آیا چنین چیزی ممکن است که ریچارد بیگناه باشد؟ پس چرا فرار کرد؟ چرا در این مدت روی پنهان کرد؟»
«شما فراموش کردید سوگند یاد کرده بودید اگر بر او دست بیابید او را به دست مجازات بسپارید. چطور می توانست روی نشان دهد؟»
چارلتون هایر از شرم و خجالت و اضطرار سربزیر افکنده حالت گناهکاری را داشت که به خطای بزرگ خود پی برده است. پس از لحظه ای سر برداشته گفت:
«آه کارلایل اگر آن بدبخت زنده مانده بود، اگر نمرده بود و این موضوع را می شنید برای او بزرگترین مجازات بود. میدانی چه کسی را می گویم؟ خانم ایزابل اگر نمرده بود امروز نتیجه اعمالش عایدش می شد خدا به او رحم کرد که نگذاشت بماند و مطلع شود که چه به روز خود آورده و خود را در آغوش چه موجود پستی افکنده.»
کارلایل جوابی نداد. همین قدر گفت:
«نتیجه اعمال همه ما دیر یا زود عاید ما می شود.»
فصل چهل و هفتم
صبح روز بعد ایست لین حالت خاصی داشت. زنگ کلیساها همه به صدا درآمده و مردم در آمد و رفت بودند. نماینده ایست لین در این روز می بایست تعیین گردد.
آن روز باربارا به اتفاق خانم ایزابل و دو کودک وی بیرون آمده به طرف مرکز شهر روان بودند. خانم ایزابل نمی خواست با باربارا برود. از او تقاضا کرد که به وی اجازه دهد تا در خانه بماند. باربارا راضی نشد او را در خانه تنها بگذارد. لازم بود ایزابل نیز اندکی خاطر خود را مشغول بدارد و از کسالت بیرون بیاید. ایزابل ناگزیر با او بیرون رفته و در مرکز شهر در محلی که قبلاً برای آنها آماده شده بود قرار گرفت در آنجا عده دیگری از بانوان درجه اول ایست لین و همچنین خانم کورنی و خانم هایر حضور یافتند.
ساعت ده انتخابات آغاز گردید. در آن روزگار قاعده بر این جاری بود که یکی از محترمین از جای برخاسته نامزد نمایندگی را پیشنهاد می کرد ویکی دیگر این پیشنهاد را تأیید می نمود و سپس به اخذ رأی می پرداختند نخستین کسی که از جای برخاسته کارلایل را نام برد سر ژان دوبید محترم ترین اشخاص ایست لین بود. پس از وی ژان هربرت برخاسته پیشنهاد او را تأیید کرد. از طرف دیگر نیز دو نفر به همین ترتیب فرانسیس له ویزون را پیشنهاد کردند سپس به اخذ آراء پرداختند.
آراء بیست بر یک به نفع کارلایل بود شادباش جمعیت حد و اندازه نداشت. هر کسی چیزی می گفت. هنوز فرانسیس له ویزون و رفقایش مجال تفکر در اطراف قضیه پیدا نکرده بودند که ناگهان پاسبانی جمعیت را شکافت به سر فرانسیس له ویزون نزدیک شد، دست بر شانه او گذاشته گفت:
«آقای سر فرانسیس له ویزون، به نام قانون شما را توقیف می کنم.»
در آن لحظه خطرناک و وحشت انگیز هیچ علت دیگر جز شکایت طلبکارها به نظر فرانسیس له ویزون نرسید ولی همین نیز برای بیم و ترس او کافی بود رنگ و رویش پرید سراپایش به لرزه درآمد. با وجود این سعی کرد خود را نبازد شانه از زیر دست پاسبان تهی کرده با او به درشتی پرداخت. جمعیت به کلی آرام شده بود. صدا از احدی بیرون نمی آمد این حادثه به قدری غیرمترقبه بود که همه دچار تحیر و شگفتی شده بودند در میان سکوت جمعیت صدای پاسبان به گوش رسید که می گفت:
«آقایان من خیلی متأسفم که در این حالت و در برابر چشم شما مجبور به انجام وظیفه خود هستم. حکم توقیف ایشان دیشب به من رسید ولی دیشب بر ایشان دست نیافتم و مجبور شدم در چنین لحظه ای به توقیف ایشان مبادرت کنم آقای سر فرانسیس له ویزون من به نام قانون شما را به جرم قتل عمدی هلیجوان توقیف می کنم.»
مردم همه عقب رفتند. گوئی تمام حاضرین آن محل همه به بهتی جنون آمیز مبتلا شده اند. انتظام عمومی آنها به کلی به هم خورد. بانوانی که در غرفه مخصوص کارلایل جمع بودند آمدن پاسبان و مشاجره او را با فرانسیس له ویزون متوجه شدند مخصوصاً وقتی که مشاهده کردند پاسبان دستبند جلو برده بر دست فرانسیس گذاشت شور و هیجان مخصوصی در میان آنها پیدا شد.
در این هنگام فرانسیس له ویزون حالتی داشت که به هیچوجه به وصف نمی گنجید. رنگ و روی او تیره و قیرگون شده و چشمانش از حدقه درآمده بود. در این حال قیافه ای وحشت انگیز داشت که تمام اطرافیان او روی از او برگردانیدند. ناگهان چشمش به اتاوای بتل افتاد. دیدن وی او را به کلی از خود بیخود کرده و فریاد کشید:
«ای پست فطرت، آخر کار خود را کردی؟»
قبل از اینکه اوتاوای بتل به وی جواب دهد پاسبان دیگری دست بروی شانه او گذاشته گفت:
«آقای اوتاوای بتل، به نام قانون تو را به جرم همدستی در موضوع قتل جورج هلیجوان توقیف می کنم.»
کلنل بتل عموی اوتاوای بتل که یکی از جدی ترین طرفداران کارلایل بود از مشاهده این حالت و از دیدن اینکه می خواهند دستبند به دست برادرزاده اش بزنند پریشان خاطر گردید. او برادرزاده خود را می شناخت و می دانست آدمی نادرست است ولی امکان نداشت تصور شرکت در قتلی درباره او بکند از این رو به نزدیک پاسبان آمده پرسید:
«آقای پاسبان علت توقیف اوتاوای بتل چه می باشد؟»
پاسبان دستی بالا برده پاسخ داد: «ما مأمور هستیم و تقصیری
۶۳۸-۶۴۲
نداریم دیروز در دادگاه حکمی بر علیه این دو نفر صادر کرده اند وآنها را قاتل هلیچوان شناخته اند.»
باز هم کلنل نمی دانست موضوع از چه قرار است وسوال کرد:«یعنی دادگاه می خواهد بگویداین دو نفر به همدستی ریچاردهایرهلیچوان را کشته اند؟» «خیرآقایان،دادگاه ظاهرا معتقد است که ریچارد هایربه هیچ وجه دخالتی در قتل هلیچوان نداشته وبی گناه است.» خانم کورنی و خانم هایر وباربارا ودیگران همه از جای برخاسته می خواستند.خانم کارلایل یک نفر را از میان جمعیت صدا زده موضوع را از وی جویا شده وآن شخص جواب داد:«آن آقایی که داوطلب نمایندگی بود وهمچنین آقای اوتاوای بتل هردو به اتهام قتل هلیچوان توقیف شده اند.ظاهر امر این است که آنها هلیچوان را کشته وگناه را به گردن ریچارد هایر انداخته اند که بکلی بی گناه بوده»
این حرف مخصوصا برای خانم هایر که از جائی اطلاع نداشت بقدری غیر منتظره و ناگهانی بود که بیچاره از شدت هیجان ناله ای از جگر برکشیده از پای درآمد.باربارا ودیگران در اطراف او حلقه زدند .باربارا دست به گردن او انداخته به تسلی حال او پرداخته گفت:«مادرجان،مادرجان آرام بگیرید، خدا خواسته که دوران در به دری ریچارد پایان برسد،ربچارد بی گناه است وهمین روزها بیگناهی او ثابت خواهد شد.
خانم هایر چنان بود که گویی روح در بدن ندارد نگاهی به باربارا افکنده گفت:«آری عزیزم،ریچارد بی گناه است وخداوند راضی نمی شود بیگناهان به جای گناهکاران بسوزند.»
*************
افی هلیچوان نیز مانند دیگران برای تماشای جریان کاربه اینجا آمده ودر ردیف مستخدمین کارلایل جای گرفته بود،عجب اینکه علامت طرفداران سر فرانسیس له ویزون را نصب کرده وچشم همه را بخود خیره ساخته بود،او نیز مانند دیگران ناظر تمام جریانهائی که ذکر گردید بود.ابتدا همینکه فرانسیس داخل غرفه مخصوص خود شد برای او دست زد وزیبائی او را ستود. بعد که پاسبانی آمده او را به آن وضع توقیف کرد افی نیز از موضوع مطلع شد وهمینکه فهمید او را به جرم قتل هلیچوان توقیف کرده اند بقدری آشفته وبرانگیخته شد که حدی بر آن متصور نیست. برافروختگی وی برای آن نبود که می دید قاتل پدرش دستگیر شده عصبانی شده بود،برای اینکه چرا باید جوانی به زیبائی فرانسیس له ویزون را به جرم آدم کشی توقیف کنند. سراپای وجودش بلرزه درآمده وبدون اینکه بداند چه می گوید فریاد کشید:«تهمت است،افترا است قاتل پدرمن ریچارد هایر می باشد،جوان به این زیبائی چه کرده که او را توقیف می کنند ولی فریاد وناله او در میان هلهله وغوغای جمعیت محو و ناپدید گردید کسی به او توجهی نکرد واو تا مدتی بر همان حال بهت وحیرت باقی بود.
فصل چهل وهشتم
قبل از اینکه افی هلیچوان به خود آید ناگهان اینازار جیمز وارد شدوبا لحنی تمسخرآمیز گفت:«افی سلام،احوالت چطوره؟»این لحن گفتگو بر افی گران آمده گفت:«آقای اینازار جیمز حرف می زنید مودب باشید.» «چشم، خانم محترم،حال که بنا شد رسمی با هم گفتگو کنیم عرض می کنم که باید امروز بعدالظهر در دادگاه حاضر شوید،خواهش می کنم تاخیر نفرمائید،امروزسه بعدالظهر»
«من؟من به دادگاه بیایم؟ برای چه؟» «خانم محترم،فرانسیس له ویزون به اتهام قتل پدرشما توقیف شده وشما باید حاضر شده شهادت لازمه رابدهید .» «شهادت بدهم که چه؟من از موضوع قتل پدرم چیزی نمی دانم که شهادت بدهم وبه دادگاه هم نخواهم آمد»«ببخشید حتما باید تشریف بیارید.» «من هیچ وقت برعلیه فرانسیس له ویزون شهادت نخواهم داد. شهادت بدهم که یک جوان زیبا قشنگ وبی گناه را به چوبه دار بیاویزند؟درصورتی که قاتل اصلی ریچارد هایر می باشد.»«این حرف را ممکن است در دادگاه بزنید ولی درهرحال حضورشما لازم است واگر می خواهید خود شما را با فرانسیس له ویزون همدست ندانند باید در سر ساعت معین حاضرباشید»
افی راچنان وحشتی گرفت که گوئی پاسبانی آمده می خواهد بردست او نیز دست بند بزند،با این ترس وهیجان فریاد کشید:«چرا مهمل می گوئید،من در قتل پدرم شرکت داشته باشم؟باشد من راس ساعت سه در دادگاه حاضر خواهم شد تا ببینم قاتل کیست من یا ریچارد هایر.»
**********
آنروز بعدالظهر دادگاه برای محاکمه فرانسیس له ویزون واوتاوای بتل تشکیل شد،در میان دادرسها چارلتون هایربا قیافه درهم وافسرده وحالتی هیجان آمیز دیده می شد،نه برای اینکه می بایست آدمی چون سرفرانسیس له ویزون را محاکمه کند بلکه برای اینکه می دید در مدت چندسال گذشته بر خلاف حق وعدالت بر پسر خود ظلم روا داشته وباعث متواری شدن وی گردیده ،از این رو یک نوع حس شرمساری وخجالتی داشت و وجدانش پیوسته او را آزارمی داد.»ابتدا عرض حالی که از طرف آقای پال تهیه شده بود قرائت گردید.رئیس دادگاه از وی پرسید اطلاعات را از کجا تحصیل کرده ولی وی پاسخ داد که فعلا نمی تواند منبع آن اطلاعات را بگویدوبعدها آنرا ذکر خواهد کرد، برای دادگاه موضوع مهم واساسی که کلیه تحقیقات بعدی را به دست میداد این بود که یقین کندآیا فرانسیس له ویزون همان تورن می باشد که با افی مربوط بوده یا خیر،به این جهت اینازار جیمز را به عنوان شاهد اول احضار کردندورئیس بعد از انجام مراسم لازمه از وی پرسید:«آقای اینازارجیمزشما ازاین شخص که موسوم به فرانسیس له ویزون می باشد چه اطلاعاتی دارید؟»
«اطلاعات زیادی ندارم تاچند روز پیش او را فقط به عنوان کاپیتان تورن می شناختم نه فرانسیس له ویزون.» «کاپیتان تورن؟او را به این عنوان می شناختید؟»«افی هلیچوان او را به این عنوان به من معرفی می کرد.»«آیا شما هیچ او را در اطراف خانه افی هلیچون می دید؟»«بلی بارها او را در خانه افی دیدم .»
«آیا با او هم صحبت شدید ؟»«دو سه بار،من او را به عنوان تورن خطاب کردم واو هم جواب داد آقای اوتاوای بتل نیز او را به عنوان کاپیتان تورن می شناختند وگمان می کنم لاکلی نیز او را به همین عنوان می شناخت.»«چه کس دیگری او را می شناخت؟»
«بیچاره هلیچوان مقتول خودش بهتر از همه او را می شناخت،یک روز در حضور خود من به دخترش افی هلیچوان توصیه کرد که این جوان جلف را به خانه اش راه ندهد»«عنوان جلف را از زبان خود هلیچوان شنیدی؟»
«بلی خودم به گوش خودم این دو کلمه را از او شنیدم .افی هلیچوان با کمال بی باکی به او جواب داد که تورن هم مانند دیگران درآمدن به اینجا آزاد است.»
۶۴۳-۶۴۴
“آیا کسی دیگر تورن را میشناخت؟”
“مطمئن نیستم.همینقدر گمان می کنم جویس خواهر افی نیز او را دیده بود بعلاوه خود ریچاردهایر که متهم به قتل هلیجوان می باشد او را کاملا می شناسد.”
در این هنگام چارلتون هایر که در جلسه محاکمه حضور داشت از پشت میز نیم خیزی کرده سرپیش آورده گفت:
“تورن کارش چه بود که هر روز به این حدود می آمد؟”
“او هم مثل دیگران به دنبال افی بود.”
“میخواست با او ازدواج کند؟”
“ازدواج کند؟با افی؟خیر میخواست چند صباحی با او خوش باشد.”
“در آن وقت راجع به او چه فکر میکردی؟”
“فکر می کردم که باید منسوب به یکی از خانواده های معتبر باشد.چون هر روز یک جور لباس میپوشید و یک اسب سوار می شد.معلوم بود که نمی خواهد کسی او را در آن حال ببیند و بشناسد چون غالبا سعی داشت خود را از انظار مخفی نگاه دارد.”
“آیا در شب قتل هلیجوان او را در خانه مقتول دیدی؟”
“آن روز عصر من اتفاقا به آنجا نرفته و با این جهت او را ندیدم.”
“آیا هیچوقت در خاطر شما خطور کرده است که ممکن است او مقصر باشد؟”
“به هیچ وجه. ریچاردهایر متهم بود و من هم مثل سایرین او را مقصر می دانستم.”
“آیا مطمئن هستی که فرانسیس له ویزیون کنونی همان تورن قدیمی دوست افی هلیجوان می باشد؟”
“بلی.همانطور که در هویت خودم اطمینان دارم.”
“حاضری سوگند یاد کنی آنچه میگویی راست است؟”
“سوگند یاد میکنم.”
دادگاه اینازارجیمز را مرخص کرده افی هلیجوان را احضار و شروع به بازپرسی او نمود.
“نام تو چیست؟”
“آقا نام مرا نمیدانید؟مرا نمیشناسید.اسم من افی هلیجوان میباشد.مقصود از این پرسش بی فایده چیست؟”
“سوگند یاد کن آنچه از تو می پرسند و آنچه را میدانی با کمال صداقت بگویی.”
“متاسفانه نمیتوانم چنین سوگندی یاد کنم.”
“برعکس مجبوری سوگند یاد کنی والا مجبوریم حکم توقیف تو را صادر نماییم.”
افی در مقابل این تهدید ساکت مانده چیزی نگفت.
یکی از دادرسها اظهار داشت:
“خانم،مگر میل دارید شما را در قتل پدرتان همدست بدانند؟”
“مرا،مرا همدست بدانند؟همدست پدری به آن خوبی و مهربانی؟”
“اگر اینطور است پس چرا حاضر نیستی در کشف قضیه قتل او با ما همراهی کنی؟”
“خیر از همراهی شما برای کشف موضوع خودداری نمیکنم.ولی به شرطی که از من سوالاتی نکنید به شما یا کسی دیگری مربوط نیست.”
“سوالات ما تماما در اطراف قضیه قتل است.”
۶۴۵-۶۴۹
«خوب، در این صورت حاضرم سوگند یاد کنم.»
«چطور و بچه وسیله شما با یک آقائی که خودش را کاپیتان تورن می نامید آشنا شدید.»
ببینید آقا. شما وارد چیزهای خصوصی میشوید: موضوع تورن با قضیه فنل چه مربوط است؟
«سوگند یاد کرده ای که جواب بدهی جواب سوال دادگاه را بده.»
«او را در اسوینسون دیدم.برای گردش به آنجا رفتم و اتفاقا” او را ملاقات کردم.»
دادرس که مردی عاقل و با روحیات و اخلاق مردم آشنا بود برای تحریک خودپسندی او وکشف حقیقت پرسید: «و او هم چون شما را دید عاشق جمال دل آرای شما شد. اینطور نیست؟»
این حرف چنان حس غروری در افی ایجاد کرد که احتیاط را از یاد برده با گردن برافروخته جواب داد:
«البته که عاشق من شد.»
«و بعد هم لابد بی قرار شما شد که نشانی شما را پرسید و هر روز برای دیدن شما رنج راه را بر خود تحمیل می کرد.»
« آقا مگر عیب است که جوانی دختر قشنگی را دوست داشته باشد؟»
«البته که عیب نیست. کاش من هم بار دیگر جوان می شدم و به دختری زیبا چون شما عشق پیدا می کردم. آیا شما در آن مواقع می دانستید اسم حقیقی او فرانسیس له وبزون می باشد.!»
«خیر، بمن می گفت اسمش تورن است و منهم او را بهمین نام می شناختم.»
«آیا می دانستی محل سکونت او کجاست؟»
«خیر هیچوقت در این موضوع چیزی نپرسیدم.»
«چند وقت طول کسید که اسم اصلی او را دانستید؟»
«بیش از چند ماهی طول نکشید.»
«گمان می کنم چند روز بعد از وقوع قتل بهویت تورن پی بردید.»
«بلی آقا درست حدس زده اید.»
«بجز آقای تورن در شب قتل چه کسی دیگری در اطراف خانه شما بود.»
«سه نفر را آنجا دیدم، ریچارد هایر، اوتاوای بتل و لاکسی.»
«آیا لاکسی و اوتاوای بتل هم مانند دیگران عاشق شما بودند؟»
«آن ها را چه به عشق به من، جرأت نداشتند نگاه چپ به من بکنند.»
«آنروز عصر تورن پیش شما بود یا ریچارد هایر»
«تورن.»
«ریچارد هایر کجا بود؟»
«نمی دانم می خواست وارد خانه من یشود اجازه ندادن گمان می کمک در جنگل بود.»
«آیا وقت رفتن تفنگی پیش شما گذاشت؟»
«بلی به پدرم قول داده بود که تفنگی برای او بیاورد. وقتی دید به او اجازه نمی دهم داخل شود تفنگ را به من داد که به پدرم بدهم و بمن گفت که تفنگ پر است.»
«از وفتی که او تفنگ را شما داد و رفت تا وقتی که پدر شما آمد پقدر طول کشید؟»
«پدرم دیگر نیامد. آن روز دیگر پدرم را ندیدم تا او را کشتند.»
«وقتی که او کشته شد شما در خانه نبودید؟»
«خیر برای گردش بیرون رفتیم چون از اطاق خارج شدیم کاپیتان تورن خداحافظی کرد و رفت.»
«آیا صدای تفنگ را شنیدی؟»
بلی صدائی شنیدم ولی اهمیت ندادم گفتم شاید کسی مشغول شکار است.»
در این موقع آقای بال وکیل مشاور ریچارد که از مجموع توضیحات نکاتی استنباط کرده بود برای اینکه سررشته ای بدست آورده باشد پرسید:
«بعد از اینکه کاپیتان تورن با شما خداحافظی کرد چرا بار دیگر به خانه برگشت چه چیز جا گذاشته بود.»
افی بدون اینکه متوجه باشد بدام افتاده جواب داد:
«چون با من خداحافظی کرد یادش آمد که کلاهش در اطاق جا مانده. به این جهت به خانه برگشت که کلاهش را ببرد.»
«گمان می کنم بعدا” چیزهایی به شما گفت که شما اطمینان پیدا کردید ریچارد قاتل پدر بود.»
«بطوریکه برای من شرح داد کلاه خود را برداشت و بیرون رفت. بیرون صدای دو نفر را از درون خانه شنید و بعدا” صدای تیری به گوشش رسید.»
«چه وقت این موضوع را برای شما توضیخ داد؟»
«همان شب، اواخر شب.»
«چطور و به چه وسیله ای شما را ملاقات کرد؟»
«پسر بچه ای آمد و اطلاع داد که آقائی می خواهد مرا ببیند من رفتم و کاپیتان له ویزون را دیدم. از من پرسید سر و صدای آنروز عصر برای چه بود جواب دادم ریچارد هایر پدرم را کشته.»
«در همان موقع بود که کاپیتان تورن موضوع را برای شما توضیح داد.»
«بلی. و توضیح او کاملا صحیح بود.»
«به این محبوس که موسوم به فرانسیس له ویزون می باشد نگاه کنید. آیا همان کسی است که بنام تورن به سروقت شما می آمد؟»
«بلی. او است. ولی این قضیه ثابت نمی کند که او قاتل پدرم بوده.»
«بعد از قتل پدرتان فورا” به فرانسیس له ویزون ملحق شدید. چند مدت با او بودید؟»
این تیر کاملا به هدف رسید. افی از جای برجست و دهانش از تعجب بازماند ولی جواب نداد. آقای بال بار دیگر پرسید: « خانم. بعد از قتل هلیجوان که شما اینجا را ترک گفتید برای این بود که به فرانسیس له ویزون ملحق شوید. چه مدت با او بودید و کی جدا شدید.»
افی دیگر طاقت نیاورده و با وضعی پریشان فریاد کرد: «به چه مناسبت این سؤال را از من می کنید کی می گوید که من به دنبال او رفته و با او بوده ام.»
«انکار چه فایده دارد. به علاوه در رفتن شما که عیبی نمی بینم.» شما سوگند یاد کرده اید حقیقت را بگوئید پس بگوئید که بعد از رفتن از اینجا آیا به ریچارد هایر ملحق شدید یا به فرانسیس له ویزون؟
«به ریچارد هایر ملحق شده باشم. تهمت از این بدتر در دنیا پیدا نمی شود که به کسی بگویند تو با قاتل پدرت قرار کرده ای یقین بدانید اگر بعد از حادثه آن شب ریچارد را دیده بودم قطعا” او را به سر چوبه دار می فرستادم.»
لحن گفتار اخیر وی به قدری صادقانه بود که چارلتون هایر بی اختیار ناله ای از دل برکشید. بیچاره می دید با همه سخت جانی که درباره پسر خود روا داشته برخلاف آنچه گمان کرده در این مدت با این زن نبوده است. می دید پسرش خودبه خود از یک قسمت از تهمتی که به او زده بودند تبرئه و بیگناه شناخته شد. تصور این که پسرش بعد از قتل پدر دختر را فریفته و او را با خود برده چارلتون هایر را برعلیه ریچارد برانگیخته بود چنانکه این گناه را از ارتکاب قتل شنیع تر می دانست و علت عمده مخالفت او با پسرش همین تصور بود. ولی اینک معلوم شده که این تصور بی اثاث بوده و او بی جهت نسبت به پسر خود تا آن اندازه سخت گیری کرده است.آقای بال در این میان فرصتی به دست آورده به افی گفت:
«خانم. من می دانم حق با شما است. شما کسی نبودید که به قاتل پدر خود به سر ببرید. من سوگند یاد می کنم که شما بعد از وقوع قتل با فرانسیس له ویزون بودید نه با ریچارد هایر اصلا مردم تهمت های بدی به اشخاص بیگناه می زنند اینطور نیست؟»
افی سربه زیر افکنده به شرم و خجالت محسوسی گفت: « بلی صحیح است آقا. شما خوب می دانید امکان نداشت به قاتل پدرم بپیوندم. من با فرانسیس له ویزون بودم.»
«مثلا فرض کنیم که شما دو سه سال بعد به کاپیتان له ویزون به سر بردید.»
۶۴۶-۶۶۵
” آیا میدانی محل سکونت او کجاست؟”
“خیر هیچوقت در این موضوع چیزی از او نپرسیدم”
“چند وقت طول کشید که اسم اصلی او را دانستید؟”
“بیش از چند ماهی طول نکشید”
“گمان میکنم چند روز بعد از وقوع قتل بهویت تورن پی بردید”
“بلی آقا درست حدس زدید”
“بجز آقای تورن در شب قتل چه کس دیگری در اطراف خانه شما بود”
“سه نفر را آنجا دیدم، ریچارد هایر، اوتاوای بتل و لاکسلی”
“آیا لاکسلی و اوتاوای بتل هم مانند دیگران عاشق شما بودند؟”
” آنها را چه به عشق من، جرأت نداشتند نگاه چپ بمن بکنند”
“آنروز عصر تورن پیش شما بود یا ریچارد هایر؟”
“تورن”
“ریچارد هایر کجا بود؟”
“نمیدانم میخواست وارد خانه من بشود اجازه ندادم گمان میکنم در جنگل بود.”
“آیا وقت رفتن تفنگی پیش شما گذاشت؟”
“بلی به پدرم قول داده بود که تفنگی برای او بیاورد. وقتی دید به او اجازه نمیدهم داخل شود تفنگ را بمن داد که به پدرم بدهم و بمن گفت که تفنگ پر است.”
“از وقتی که او تفنگ پر را بشما داد و رفت تا وقتی که پدرشما آمد چقدر طول کشید؟”
“پدرم دیگر نیامد. آن روز دیگر پدرم را ندیدم تا او را کشتند.”
“وقتی که او کشته شد شما در خانه نبودید؟”
“خیر برای گردش بیرون رفتیم چون از اطاق خارج شدیم کاپیتان تورن خداحافظی کرد و رفت.”
“آیا صدای تفنگ را شنیدی ؟”
“بلی صدایی شنیدم ولی اهمیت ندادم گفتم شاید کسی مشغول شکار است.”
در این موقع آقای بال وکیل مشاور ریچارد که از مجموع توضیحات نکاتی استنباط کرده بود برای اینکه سر رشته ای بدست آورده باشد پرسید:
“بعد از اینکه کاپیتان تورن با شما خداحافظی کرد چرا بار دیگر بخانه برگشت، چه چیز جا گذاشته بود.”
فی بدون اینکه متوجه باشد بدام افتاده جوابداد:
“چون با من خداحافظی کرد یادش آمد که کلاهش در اطاق جا مانده. باین جهت بخانه برگشت که کلاهش را ببرد.”
“گمان میکنم بعداً چیزهایی بشما گفت که شما اطمینان پیدا کردید ریچارد قاتل پدر شما بوده.”
“بطوریکه برای من شرح داد کلاه خود را برداشت و بیرون رفت. بیرون صدای دو نفر را از درون خانه شنید و بعداً صدای تیری بگوشش رسید.”
“چه وقت این موضوع را برای شما توضیح داد؟”
“همان شب، اواخر شب”
“چطور و به چه وسیله شما را ملاقات کرد؟”
“پسر بچه ای آمد و اطلاع داد که آقائی میخواهد مرا ببیند من رفتم و کاپیتان له و یزون را دیدم. از من پرسید سو وصدای آنروز عصر برای چه بود جوابدادم ریچارد هایر پدرم را کشته”
“در همان موقع بود که کاپیتان تورن موضوع را برای شما توضیح داد”
“بلی. و توضیح او کاملا صحیح بود.”
“باین محبوس که موسوم به فرانسیس له و یزون میباشد نگاه کنید . آیا همان کسی است بنام تورن بسر وقت شما می آمد؟”
“بلی اوست. ولی این قضیه ثابت نمی کند که او قاتل پدرم بوده است.”
“بعد از قتل پدرتان فوراً بفرانسیس له ویزون ملحق شدید. چه مدت با او بودید؟”
این تیر کاملا به هدف رسید. افی از جای برخاست و دهانش از تعجب باز ماند ولی جواب نداد. آقای بال بار دیگر پرسید:
“خانم. بعد از قتل هلیجوان که شما اینجا را ترک گفتید برای این بود که بفرانسیس له ویزون ملحق شوید. چه مدت با او بودید و کی جدا شدید.”
افی دیگر طاقت نیاورده و با وضعی پریشان فریاد کرد:
“بچه مناسبت این سوال را از من میکنید کی میگوید که من بدنبال او رفته و با او بوده ام.”
“انکار چه فایده ای دارد . بعلاوه در رفتن شما عیبی نمی بینم . شما سوگند یاد کرده اید حقیقت را بگوئید پس بگوئید که بعد از رفتن از اینجا آیا به ریچارد هایر ملحق شدید یا بفرانسیس له ویزون؟”
“به ریچارد هایر ملحق شده باشم. تهمت از این بدتر در دنیا پیدا نمی شود که بکسی بگویند تو با قاتل پدرت فرار کرده ای یقین بدانید اگر بعد از حادثه آنشب ریچارد را دیده بودم قطعاً او را بسر چوبه دار میفرستادم”
لحن گفتار اخیر وی بقدری صادقانه بود که چرلتون هایر بی اختیار ناله ای از دل برکشید. بیچاره میدید با همه سخت جانی که درباره پسر خود روا داشته برخلاف آنچه گمان کرده در این مدت با این زن نبوده است میدید پسرش خودبخود از یک قسمت از تهمتی که باو زده بودند تبرئه و بیگناه شناخته شد.
تصور اینکه پسرش بعد از قتل پدر دختر را فریفته و او را با خود برده چارلتون هایر را بر علیه ریچارد برانگیخته بود چنانکه این گناه را از ارتکاب قتل شنیع تر میدانست و علت مخالفت او با پسرش همین تصور بود، ولی اینک معلوم شده که این تصور بی اساس بوده و او بیجهت نسبت به پسر خود تا آن اندازه سخت گیری کرده است. آقای بال در این میان فرصتی بدست اورده به افی گفت:
“خانم من میدانم حق با شماست شما کسی نبودید که با قاتل پدر خود بسر ببرید. من سوگند یاد میکنم که شما بعد از وقوع قتل بفرانسیس له ویزون بودید نه با ریچارد هایر اصلا مردم تهمت های بدی به اشخاص بیگناه میزنند اینطور نیست؟”
افی سر بزیر افکنده با شرم و خجالت محسوس گفت:
“بلی صحیح است آقا. شما خوب میدانید امکان نداشت بقاتل پدرم بپیوندم. من با فرانسیس له ویزون بودم.”
“مثلاً فرض کنیم که شما دو سال بعد با کاپیتان له ویزون بس بردید.”
“خیرآقا، به سال نکشید.”
“مثلا از دو سال کمی بیشتر بود.”
“آقا مگر عیب است فرضاً من بعد از قتل پدرم میخواستم در لندن بسر برم و فراسیس له ویزون هم گاهگاه بخانه من امده از من دیدن کرده است. چه عیبی دارد؟”
“البته که عیبی ندارد، در آن وقتی که در لندن بسر وقت شما می آید فهمیده بودید که اسم واقعی او فرانسیس له ویزون میباشد.”
“بلی میدانستم که او له ویزون است.”
“آیا هیچ بتو نگفت که چرا اسم جعلی برای خود انتخاب کرده بود؟”
“شاید برای این بوده که نمی خواسته کسی او را بشناسد”
“همین طور هم باید باشد، ابنازار جیمز در دادگاه قبل از شما اظهاراتی کرد، بهتر است با شما روبرو شود.”
“آقای ابنازار جیمز، شما گویا اظهار کردید که در حدود هیجده ماه بعد از واقعه قتل بلندن رفتید و آنجل با کاپیتان تورن مصادف شدید،آیا در آن موقع خانم افی هلیجوان را هم در آنجا دیدید؟”
“بلی، اتفاقاً قبل از اینکه تورن را ببینم با ایشان مصادف شدم، حتی مرا هم دعوت کرد در خانه او چای بخورم و قبول کردم”
“آیا آنجا کاپیتان له ویزون را دیدید.”
“بلی وقتی بود که او را تورن میدانستم.”
“در این صورت شما فهمیدید که خانم افی تورن بوده نه با ریچارد هایر، پس چرا بعداً وقتی میشندید مردم میگویند خانم با ریچارد هایر فرار کرده حقیقت امر را نگفتید.”
“افی از من تقاضا کرد که موضوع ملاقات او را بکسی نگویم و متهم موجبی برای افشای این قضیه نمیدیدم.”
شاهد دیگری احضار شد. این شخص ناظر سرپته له ویزون متوفی بود. اظهار داشت که در همان سال وقوع قتل فرانسیس در پارک له ویزون اقامت داشته، هر روز عصر سوار اسبی میشده و بسمت ایست لین میرفته و بعد از سه چهار ساعت برمیگشته و در آنمواقع که نامه به امضای افی بعنوان کاپیتان تورن در اطاق فرانسیس دیده و آنها را بفرانسیس نیز قصر له ویزون را ترک گفته و بلندن رفته.
وکیل مدافع له ویزون بطور اعتراض گفت:
“آقا شما چطور این جزئیات را بخاطر سپرده اید و اطمینان دارید انتقال فرانسیس از قصر له ویزون بلندن مقارن وقوع قتل هلیجوان بود؟”
شاهد که مردی امین و درستکار بود جواب داد:
“آقا میدانید در بعضی مواقع حوادثی رخ میدهد که جزئیات موضوعی در خاطر شخص میماند”
“مثلا چه حوادثی؟”
“یک روز مناقشه ای بین سر پته له ویزون و این آقا اتفاق افتاد. سر پتر باو گفت چه شده است که میخواهی از اینجا بلندن برساند. در همان موقع که آنها با هم مناقشه می گردند یکی از مستخدمین از در وارد شد و اطلاع داد که دیشب هلیجوان بدست ریچارد هایر مقتول شده. خوب یاد دارم که سرپتر این حرف را باور نکرده گفت اگر هم قضیه اتفاق افتاده باشد قتل عمدی نبوده و اتفاقا اینطور شده است”
“خوب دیگر چه؟”
“این آقا از سر پتر تقاضا کرد مقداری پول باو بدهد”
“سر پتر غضبناک شد پرسید پنجاه لیره ای که دیروز عصر بتو دادم چه شد که باز از من پول میخواهی ؟این آقا جواب داد به یکی از همقطاران خود مقروض بود و پول را برای او فرستاده سر پتر قبول نکرد و گفت این پنجاه لیر را هم صرف کارهای کثیف خورت کرده ای خوب یاد دارم که این آقا انکار کرد در عین حال دست و پای خود را گم کرده و نمیدانست درست حرف بزند اصلا آنروز مثل این بود که حواسش بجا نیست”
“آیا بالاخره سرپتر باو پول داده یا خیر؟”
“درست نمیدانم همینقدر میدانم که همان روز این آقا بسوی لندن حرکت کرد”
“آخرین شاهد آقای دیل منشی کارلایل بود اظهار داشت که شنبه پیش هنگام عبور از کنار بیشه صدای دو نفر را شنیده و چون نگاه کرده فرانسیس له ویزون و اوتاوای بتل را دیده است که با هم مشاجره میکنند پتل او را متهم میکرد که گولش زده فرانسیس جواب میداد که تو را نمیشناسم بتل گفت چطور شد که در شب قتل هلیجوان مرا میشناختی آنگاه او را تهدید کرده گفته بود آقای فرانسیس آیا میدانی یک اشاره من کافی است که تو را بجرم قتل هلیجوان محکوم کنند”
“فرانسیس جواب داد احمق بر فرض که اینطور هم باشد ولی فراموش کرده ای که خودت هم همدست من شناخته خواهی شد: فراموش کرده ای مقداری پول از من گرفتی که ساکت بمانی؟ آیا میخواهی باز هم مرا تلکه کنی؟”
“بتل جواب داد: لعنت بر آن پنجاه لیره که تو بمن دادی که آنروز تا بحال من دچار عذاب وجدان هستم اگر درآن لحظه کمی فرصت تأمل داشتم ممکن نبود آن پول را از تو لعنتی قبول کنم آنروز تا بحال جرأت این را نداشته ام که بر روی یکی از افراد خانواده هایر بدون شرم و خجالت نگاه کنم”
“در هر حال اگر مزاحم من بشوی خودت هم همدست من شناخته خواهی شد”
“این بود آخرین حرفی که فرانسیس به بتل زده و از او دور شده بود”
مراحل ابتدائی محاکمات بدین نحو بپایان رسید پرونده تکمیل و برای بررسی بدیوان عالی جنائی فرستاده شد.
فصل چهل و نهم
ایزابل بادلی شکست کنار بستر ویلیام که در حال احتضار بود زانو زده گریه میکرد موهائی طلائی کودک در اطراف صورتش پریشان شده و دستهای سوزانش از بستر بیرون افتاده و روی او بکلی زرد و چشمانش فروغ و نور خود را از دست داده بود.
در همان حال بیخودی روی به ایزابل کرده گفت:
“خانم واین، گمان می کنم که دیگر طول زیادی نداشته باشد”
“چه چیز طول زیادی نداشته باشد؟”
“که پدرم و مادرم و لوسی و دیگران بنزد من بیایند”
لفظ مادر چون نیش عقرب بر قلب ایزابل کارگر شد. مگر خود او مادر این کودک نبود ؟برای چه میبایست این کودک روی از جهان هستی برتابد بدون اینکه بداند آنکه در بالین او چنین اشک میریزد مادر تیره بخت و سیاهکار او است! روی به کودک کرده گفت:
“ویلیام عزیزم اندیشه نداشته باش عنقریب خواهند آمد “
“خیر مادام واین ، من اینها را نمیگویم مگر نه اینست که من امشب یا فردا میمیرم و شما میگویید پیش خداوند در آسمان نیروم نیگویم آنها هم بآنجا خواهند آمد؟”
“طفل عزیزم، طفل محبوبم همه ما دیر یا زود باید بپیشگاه عدل الهی حضور یابیم”
ویلیام نگاهی بآسمان افکند، حالت کسی را داشت که در فکری عمیق است، آسمان صاف و بی لکه بود بچه آهی کشیده گفت:
“مادام واین چقدر آرزو دارم که همه ما در پیشگاه خدا بدور هم جمع بشویم. میگویند در آنجا هیچ گناه و بدی و شرارت نیست و برای همیشه خوشبخت و سلامت و سعادتمند هستیم”
ایزابل دست کودک را در میان دست های خود فشار داده گفت:
“آه صحیح است عزیزم آیا ممکن است آن لحظه زودتر فرا رسد؟”
بیچاره ایزابل، فکر او متوجه خودش شده بود در فکر آزادی خود از قید محنت های زندگی بود سر خود ر ابین هر دو دست خود پنهان ساخته بسخن خود چنین ادامه داد:
“آری ویلیام، دیگر در آنجا نه مرگ خواهد بود نه اندوه و محنت، نه گریه و ناله نه درد و رنج و بیماری”
ناگهان کودک هر دودست خود را بدور گردن ایزابل افکنده گفت:
“خانم واین، گمان میکنید مادرم هم در آنجا خواهد بود، مادر خودم را میگویم که رفت”
“آری عزیزم، او هم خواهد آمد”
“ولی چطور او را بشناسم. میدانید که صورتو قیافه او را فراموش کرده ام”
ایزابل خم شده سر بروی دست کودک گذاشت و عنان طاقت بار دیگر بدست گریه داده گفت:
“ویلیام او را خواهی شناخت. او تو را فراموش نکرده است”
“از کجا معلوم است اینطور باشد”
آنگاه با صدائی پست و آهسته اضافه کرد:
“میدانید گمان میکنم مادرم خیلی زن خوبی نبود. نسبت به پدرم و نسبت بما خوبی نکرد”
“خیر ویلیام، اینطور نیست بعد از اینکه مادرت شما را ترک کرد تمام عمر او در درد و رنج و گریه گذشت غم و اندوه او بقدری بود که برای کفاره گناه او کفایت میکرد و …
“و چه؟ چه میخواستید بگوئید؟”
“بکلی دلشکسته و بدبخت بود تمام آرزوی او گریه و ناله او برای شما و پدر شما بود”
“شما از کجا میدانید؟”
“میدانم، یقین دارم”
“این در صورتی است که شما مادرم را دیده باشید و او بشما گفته باشد”
فکر و حواس ایزابل بجا نبود. بدون تأمل، بدون اینکه فکر کند نتیجه این حرف چه خواهد بود گفت:
“آری او را دیده ام”
“آه، او را دیده اید؟ پس چرا هیچوقت راجع باو با ما صحبت نمیکردید؟ بشما چه گفت؟ حالش چطور بود؟”
“گفت در دنیا از شوهر و بچه های خود جدا شد. ولی در آسمان آنها را خواهد دید. ویلیام عزیزم در موقع مرگ انسان تمام بدیها و شرارتها و گناهان او را خدا میآمرزد. همه ما پاک بپیشگاه او خواهیم رفت”
قیافه اش چطور بود”
“شبیه شما شبیه لوسی”
ناگهان ناله ویلیام بلند شد. از پهلوئی به پهلوی دیگر غلتید و از شدت ضعف مدهوش شد. ایزابل زنگ زد ویلسون وارد شد نگاهی به ویلیام کرد گفت :
“این بچه که باز هم ضعف کرده است”
در همین حال ویلیام دست دراز کرده دست ایزابل را گرفته فریاد کرد:
“آه خانم مرا بگیرید. محکم بگیرید نگذارید از این جا بیفتم”
این حالت ضعف و بیهوشی با سابق تفاوت داشت. ایزابل دست بزیر کمر او افکنده او را در بغل گرفته گفت:
“ویلیام، عزیزم از کجا بیفتی تو که میان بسترت خوابیده ای”
“آه بگیرید، افتادم بگیرید”
بیچاره ویلیام غرق عرق شده بود. خانم ایزابل ویلسون عرق پیشانی او را پاک کردند ویلسون بروی صندلی نشسته نگاهی بکودک کرده آهی کشید و گفت:
“بیچاره کودک بی مادر. اگر خانم ایزابل اینجا و بالای سر او بود چه میگفت: بهتر که مرد و نماند خبر مرگ این بچه را بشنود”
سکوتی کرده بار دیگر گفت:
“نمیدانم این بدبخت حالا دیگر با زیبائی و قشنگی خود چکار خواهد کرد”
ایزابل منظور او را از عبارت این بدبخت نمیدانست و نگاه استفهام آمیزی باو افکند. ویلسون اظهار داشت:
“این آقا را میگویم که بجرم قتل هلیجوان در محبس افتاده راستی گردش روزگار چه کارها میکند. گمان میکنم موقعی که او را بدار میآویزند تمام مردم ایست لین برای تماشای او خواهند رفت.”
صورت ایزابل از شدت هیجان ارغوانی شد. قلبش بیکباره فرو ریخت تا آن لحظه جرأت نکرده بود بپرسد پایان کار محاکمه بکجا کشیده است. اطلاع از حقیقت امر برای او بسی وحشت انگیز بود در این لحظه بی اختیار پرسید:
“آیا محکوم شده است؟”
“بلی محکوم شده است. از اهل این خانه کسی برای دیدن مجلس محاکمه او نرفت فکر میکردیم ممکن است کارلایل رنجیده خاطر شود.”
“میدانید ریچارد هایر که سابقاً متهم بود آمده و آمدن او بیشتر باعث محکومیت فرانسیس شد.میگویند وقتی محکمه برایت او را اعلام کرد مردم برای او دست زدند. میگویند پدر ریچارد باز هم در محکمه مبتلا بحالت سکته شد.”
“چطور؟ پدر خانم باربارا؟ برای چه؟”
“تو که از هیچ جای دنیا خبر نداری دفعه دوم است که مبتلا باین حالت شده”
بین ساعت هشت ونه کارلایل بخانه آمده یکسر سراغ ویلیام رفت، کنار بستر او قرار گرفت و او را در بغل گرفته و بوسید ولی از مشاهده حال او پریشان خاطر شد. دور چشمهای ویلیام حلقه مرگ دیده میشد، با ترس و تشویش از ایزابل پرسید:
“مثل اینکه حال بچه بدتر شده”
“ظاهراً اینطور است خیلی ضعیف شده”
ویلیام سر برداشته پرسید
“پدرجان محاکمه تمام شد”
کارلایل تعجب کرده گفت:
“چه محاکمه ویلیام عزیزم”
“محاکمه سر فرانسیس له ویزون”
“دیروز تمام شد. عزیزم، تو چرا فکرت را در این چیزها خسته میکنی.”
“او را بدار می آویزند؟”
“رأی دادگاه چنین است.”
“هلیجوان را او کشت؟”
“دادگاه ثابت کرد که او هلیجوان را کشت”
آنگاه روی ایزابل کرده پرسید:
“این مطالب را ویلیام از کجا میداند؟”
“ویلسون برای من تعریف کرده و ظاهراً او هم شنیده”
“پدر جان، من وقتی که بپیشگاه خدا برم بچه وسیله مادرم را خواهم شناخت”
کارلایل تأملی کرد. ویلیام چون دید در جواب او تأخیر میکند گفت:
“پدرجان میدانید؟ مادرم هم در آسمان خواهد بود.”
“آری فرزند عزیزم، قطعاً او هم در آسمان خواهد بود “
“مادام واین هم عقیده اش همین است. میدانید او مادرم را دیده و مادرم باو گفته است.”
بیچاره ایزابل بکلی دست و پای خود را گم کرد. رنگ در رویش نماند. سراپای وجودش بلرزه در آمد بار دیگر ویلیام گفت:
“مادام واین میگوید مادرم بکلی دلشکسته بود. همیشه برای شما و برای ما گریه میکرد و با دلی شکسته مرد.”
صورت کارلایل از شدت تأثر ارغوانی شد نگاهی استفهام آمیز بخانم واین افکند. ایزابل با عبارات شکسته گفت:
“آه، آقا، مرا عفو کنید، ببخشید راجع بمادرش با من صحبت کرد و مناسب دیدم آنچه را بنظرم میرسد باو بگویم، ظاهراً بچه از بابت مادرش رنج میبرد و مضطرب بود.”
کارلایل پرسید:

همچنین ببینید

رمان سقوط یک فرشته پارت ۴

  اینکار ک امکان پذیر نیست خانم من حاضر به قول پذیرایی از او نخواهدشد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *