چهارشنبه , اسفند ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عاشقتم دیونه جلد دوم / رمان عاشقتم دیونه جلد دوم قسمت آخر

رمان عاشقتم دیونه جلد دوم قسمت آخر

 

_نمیدونم چی میشه، نمیدونم…

چند ساعتی گذشت انقدر به در و دیوار مشت و لگد پروندم که خسته شدم، آرش اصلاً حالش خوب نبود یه گوشه دراز کشیده بود و کمی تب داشت،دلم براش میسوخت از طرفی نگرانش هم بودم، بغضمو قورت دادم و داد زدم :

_آرش داره میمیره، توروخدا بیاید کمک.

هیچکس جوابمو نمیداد به آرش نگاه کردم، داشت تو تب میسوخت و من حتی یه لیوان آب هم نمیدیدم که بدم دستش، یه کمد نسبتاً کوچیک کنار در بود کنارش نشستم و به دیوار زل زدم)

چشمامو باز کردم و بی خبر به اطراف نگاه کردم، باورم نمیشه خوابم برده بود فضای اتاق یه جوری بود که نمیدونستم صبحه یا شبه به آرش که روی زمین نشسته بود نگاه کردم خواستم برم پیشش که در باز شد، پشت کمد قایم شدم و تا راتین وارد شد با پام محکم زدم پشتش که افتاد زمین و از درد به خودش پیچید.

داد زدم :

_آرش، آرش کمک کن.

آرش با بی حالی بلند شد و خودشو انداخت رو راتین، مشت بی جونشو بالا برد و زد تو صورت راتین، تا خواست مشت دومو بزنه راتین به آسونی مشت آرشو گرفت و روی شکمش نشست و گفت :

_بابا آرش منم…

آرش بی توجه به حرفای راتین سعی کرد از زیر دستش خلاص بشه که با شک گفتم :

_رادین؟

_آره، خودمم

آرش بی حال گفت:

_حرفشو باور نکن.

با دقت بهش نگاه کردم و گفتم :

_آخرین بار کی باهم حرف زدیم؟

_دیروز به وقت اینجا ، بابا اینو بگیر الان میاد.

آرش سماجت گرانه یقه ی رادینو گرفته بود و ول نمیکرد، رادین نگاه کلافه ای به سمت مخالف کرد و زیر لب گفت :

_شرمنده آرش.

مشت محکمی به صورت آرش زد که دستاش شل شد و بی جون افتاد کف زمین، شوکه شده بودم نمیدونستم چیکار کنم رادین با عجله بلند شد وبه سختی آرش بی حالو انداخت روی کولش و گفت :

_ پشت سرم بیا.

به سمت در رفت و خواست بره بیرون که یه دست جلوی در اومد و مانع رد شدنش شد، رادین نفس زنان به سرجاش ایستاد و به در نگاه کرد، راتین با لبخند به چهارچوب در تیکه کرد و گفت :

_سلام داداش کوچیکه، کجا به سلامتی؟

رادین همونطورکه آرش روی کولش بود گفت :

_ برو کنار، بزار اینا برن.

راتین نزدیک اومد و گونه ی رادینو بوسیده و گفت :

_داداش کوچیک فداکار من، خسته نشدی از انقدر خوب بودن؟

صورت رادین قرمز شده بود با صدایی که سعی بر آروم نگه داشتنش داشت گفت

:

_منو نگه دار تا تموم شدن کارت اینجا میمونم، آرش حالش بده این دختر ترسیده.

راتین بلند زد زیر خنده و گفت :

_چه کاریه تو تنها اینجا بمونی اینا برن،همتون اینجا باشید نه؟ جا برای هر سه تاتون هست.

با هرسه مون بای بای کرد و لبخند زنان و درو بست و رفت، رادین آرشو آهسته روی زمین خوابوند و سرشو انداخت پایین و همونجا کنار آرش نشست

#پارت۱۰۱″>#پارت۱۰۱

به رادین نگاه کردم و گفتم :

_آخه چرا اینجوری میکنه؟ چی از جونمون میخواد؟

رادین با کف دستش چند بار به پیشونیش کوبید و گفت:

_عذاب وجدان، عذاب وجدان لعنتی..

گیج شده بهش گفتم :

_چی؟

پیشونیشو روی زانوش گذاشت و گفت :

_اون فقط میخواد از من انتقام بگیره، کاری با کسی نداره دلش میخواد منو بچزونه.

_به چه جرمی؟مگه تو چیکار کردی؟

بلند شد و به اطراف خونه نگاه کرد و گفت :

_الان وقت حرف زدن نیست باید هر جور شده از اینجا خلاص بشید، آرش حالش خوب نیست.

ایستادم و گفتم :

_راهی وجود نداره، وگرنه توی این یک هفته آرش کشف میکرد.

یه دفعه رادین برگشت و بهم نگاه کرد، متعجب گفتم :

_چیه؟

سرشو تکون داد و گفت :

_یه نقشه دارم، امیدوارم درست عملی بشه.

_چی؟

رادین برام توضیح داد که باید چیکار کنم و چی بگم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_شروع کنم؟

چشماشو یکبار بست و باز کرد، بهش نگاه کردم و گفتم :

_وای، وای راادین تو چیکار کردی؟

رادین بادست اشاره کرد بلند تر داد بزنم، صدامو انداختم پس سرم و گفتم :

_تو چه غلطی کردی؟

لبخندی زد و گفت :

_آفرین همینه.

داد زدم :

_زهر مار، مگه من مسخره ی شما دوتا لولک و بولکم؟

با همون لبخند بهم نگاه میکردو سرشو تکون می داد با غیض رفتم جلوشو محکم زدم تخت سینه اش و گفتم :

_چرا خفه خون گرفتی یه زری بزن دیگه.

_باشه دیانا بسه آروم باش.

بیشتر داد زدم:

-نمیخوام، مرده شور خودتو داداش الدنگتو ببرن به خدا من اگه بیفتم دست پلیس همتونو لو میدم.

_هیس ، الان راتین میفهمه.

_به جهنم بفهمه، من حاضرم تا ابد و یک روز اینجا باشم ولی یه شب نرم بازداشتگاه.

به سمت در چرخیدم و داد زدم:

_هوی روانی بیا داداش گلت داره سر هممونو به باد میده، کدوم گوری؟

#پارت۱۰۲″>#پارت۱۰۲

به سمت در چرخیدم و داد زدم:

_هوی روانی بیا که داداش گلت داره سر هممونو به باد میده، کدوم گوری؟

#######-

خبری از راتین نشد و جواب ندادم،رادین ناامیدانه به دیوار تکیه کرد و گفت :

_بسه اون دیگه نمیاد.

با فکر اینکه قراره تا حالا حالاها توی این خونه بمونم زدم به سیم آخر، بلند شدم و گفتم :

_یعنی چی؟ من دیگه یه دقیقه هم نمیتونم اینجا بمونم.

رادین سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کردم با گریه و عصبانیت داد زدم :

_من این جا نمیمونم.

به سمت کمد رفتم و با یه حرکت انداختمش روی زمین چند تا صندلی چوبی هم اونجا بود همشو یکی یکی برداشتم و به سمت در پرت کردم و با گریه گفتم :

_من نمیخوام اینجا بمونم، نمیخوام.

هرچی دم دست بود برمیداشتم و به سمت در پرت میکردم دیوونه شده بودم جوری که حتی آرش بیدار شد و بهم نگاه کرد، رادین سعی داشت آرومم کنه جلو مو گرفت و گفت :

_نگران نباش، من نمیذارم بهت آسیبی برسه سر قولم هستم.

هولش دادم و با صورت جمع شده گفتم:

_تو؟ تو میخوای منو نجات بدی؟تو عامل همه ی بدبختیای منی، اگه همون موقع میذاشتی من از این شرکت نکبتی برم بیرون الان وضع و حال من این نبود، اگه این داداش روانی تو زودتر میبردی یه تیمارستان منو آرش الان اینجا نبودیم .

نفسشو فوت کرد و یکم دیگه نزدیکم اومد و آهسته گفت :

_ ببین دیانا …

چشمامو با غیض درشت کردم و گفتم :

_دیانا و زهر مار، نمیخوام اسممو به زبون بیاری، فهمیدی؟ فهمیدی؟

عقب رفت و کلافه دستشو لای موهاش برد و دوباره برگشت سمتم و گفت :

_باشه، هرچی تو بگی، اصلاً دیگه اسمتو صدا نمیزنم،تو فقط منو ببین، یه لحظه به من گوش کن.

نگاه عصبی به در و دیوار انداختم و بعد بهش نگاه کردم، با اطمینان بهم نگاه کرد و گفت :

_ببین هرکاری لازم باشه انجام می دم تا تو از اینجا بری بیرون هم تو هم آرش، هرکاری،فقط بهم اعتماد کن باشه؟

اطمینانی که توی چشماش بود مانع اعتراضم شد، دوباره پرسید :

_باشه؟

به سرم تکون خفیفی دادم و چیزی نگفتم که یک دفعه در باز شد و راتین با اخم بهم نگاه کرد و گفت :

_چیشده؟ چرا داد و هوار راه انداختی؟ رادین زیر چشمی بهم نگاه کرد و بعد سریع گفت:

_چیزی نیست.

سریع گفتم :

_اتفاقا هست.

آرش با بی حالی گفت :

_دیانا اینکارو نکن.

راتین مشکوک به منو رادین نگاه کرد و گفت :

_چیشده؟

رادین خواست حرف بزنه که راتین به من اشاره کرد و گفت :

_تو بگو.

به رادین نگاه کردم و با استرس روبه راتین گفتم :

_رادین قبل اینکه بیاد اینجا آدرسو به یکی از دوستاش داده گفته اگه…

رادین عصبانی غرید :

_دیانا.

بی توجه بهش ادامه دادم :

_گفته اگه دیر کرد آدرسو بدن پلیس، من پام

گیره بخدا اگه دستگیر بشم کل ماجرا رو سیر تا پیاز براشون تعریف میکنم حالا خود دانید .

راتین با خشم به رادین نگاه کرد و گفت:

_راست میگه؟

رادین بدون حرف سرشو به معنی تایید تکون داد ، عصبانیت راتین تبدیل به لبخند شد و زد زیر خنده و به رادین اشاره کرد و میون خنده گفت :

_دروغ میگی، دروغ میگی.

یه دفعه به سمت رادین حمله کرد یقه شو گرفت و به دیوار تکیه اش دادو گفت :

_مگه تو بهم نگفتی اگه کل دنیا دشمنم تو پشتمی،پس چی شد؟ میخوای منو بدی دست پلیس؟

رادین با مهربونی صورت راتینو میون دستاش گرفت و گفت :

_ دروغ نگفتم الانم سر حرفم هستم تو فقط بزار اینا برن من تا آخر دنیا باهاتم. راتین لبخندی زد و گفت :

_راست میگی؟

رادین سرشو تکون داد و راتینو بغل کرد، راتین مثله یه بچه ی کوچیک سرشو روی شونه ی رادین گذاشت،

متعجب از این رفتارات ضد و نقیض راتین نگاهی به در نیمه باز و بعد به آرش کردم، آرش بی حال لب زد :

_برو، برو

نمیدونستم چیکار کنم، به راتین که رادینو محکم بغل کرده بود نگاه کردم و پیش خودم گفتم اینا که باهم آشتی کردن پس لازم نیست فرار کنم، توهمین فکرا بودم که یهو راتین رادینو هل داد و مثله برق گرفته ها گفت :

_نه، نه، من از تو بدم میاد.

رادین زیر چشمی نگاهی به من انداخت و نزدیک راتین شد.

_راتین من تورو دوست دارم تو تنها برادر منی.

دوباره به در نگاه کردم، بین دو راهی مونده بودم.

راتین با ناراحتی گفت :

_برادری وجود نداره، فقط تو بودی همیشه تو بودی، چیزای خوب فقط مال تو بود بابا تورو بیشتر از من دوست داشت مامانم همینطور من دو دقیقه از تو بزرگتر بودم ولی همیشه هرچی تعریف و تمجید بود برای تو بود هرچی تو سری بود مال منه بدبخت بود.

آرش با صورت جمع شده و چشمی که ورمش چند برابر شده بود دوباره زیر لب گفت :

_برو، برو دیگه.

رادین خطاب به رادین گفت :

_اینجوری نیست، مامان و بابا عاشق تو بودن وقتی تو رفتی مامان و بابا از غصه داغون شدن چرا همچین فکری میکنی؟

آرش نتونست تحمل کنه و داد زد :

_برو، برو ،برو

دستپاچه به راتین که برگشت و نگاهم کرد نگاه کردم و به سمت در دویدم راتین به سمتم دوید و خواست مانع بشه رادین محکم نگهش داشت و گفت:

_ولش کن بزار بره،

#پارت۱۰۳

خداروشکر کسی تو خونه نبود،بدو بدو از پله ها بالا رفتم و از خونه رفتم بیرون، نفس زنان به طرف نزدیک ترین کلانتری که دیدم رفتم ولی قدم اولو که برداشتم منصرف شدم، پیش خودم گفتم:

آرش که چند ماه منو میشناسه باور نکرد راتین و رادین داداش دوقلو ان حالا اینا میخوان باور کنن؟

پا پس کشیدم و همونجا ایستادم، باید چیکار میکردم؟

به کی باید اعتماد میکردم؟

راه رفته رو داشتم برمیگشتم که یهو فکری به ذهنم رسید.

_دایی میثم.

سریع به سمت باجه ی تلفن رفتم و شماره شو گرفتم ، بعد دو سه تا بوق جواب داد.

_سلام فنچ کجایی؟

متعجب گفتم :

_سلام دایی از کجا فهمیدی منم؟

_از روی تجربه.

_عه؟

_آره حالا بیخی، کجایی؟ اینجا امن و امانه فقط ننه ات یکم میزون نیست که اونم حل میشه.

با هیجان و اضطراب گفتم :

_وای مامانم … دایی به کمکت احتیاج دارم.

_آدرس بده جَلدی اومدم.

آدرسو بهش دادم و گفتم :

_کی میای؟

_یه تار موتو آتیش بزن من اونجام .

دستمو بردم زیر روسریم و صورتمو جمع کردم و یه دونه مو کندم و بالبخند گفتم :

_خوب کندم حالا آتیش بزنم؟

_ناموساً کندی؟

_آره دیگه.

_دِ همین کارا رو میکنید با آی کیوتون جوک میسازن.

با اخم گفتم :

_من کار ندارم اینو آتیش زدم اینجا باشیا .

_اوکی، فیعلاً.

چند دقیقه بیشتر نگذشت که دایی سوار بر موتور اومد پیشم پیاده شد و منم رفتم جلو و بغلش کردم و گفتم :

_وای دایی، وای دایی قربونت برم چقدر دلم برات تنگ شده بود.

دایی دستی به سیبیلش کشید وآروم زد به پشتم و گفت :

_آره منم، دایی فاصله رو رعایت کن الان گشت میاد جممون میکنه.

ازش فاصله گرفتم و گفتم :

_خدای احساسیا.

البته حق داشت این حرفو بزنه چون اختلاف سنی منو دایی زیاد نبود بخاطر همین ظاهر قضیه یه خورده غلط انداز بود، منم که فراری بودم اگه میگرفتنمون کارت شناسایی میخواستن کلاهم پس معرکه بود، به دایی نگاه کردم و گفتم :

_دایی تشنمه .

رفت مغازه و برام آب معدنی گرفت :

_بیا بخور جون بگیری ولی حیثیتاً پنج تومن یه آب مدنی خیلی زیاده.

یه قلوپ خوردم و گفتم :

_ابنجا بالاشهره پول خون باباشونو میزارن رو اجناس دایی گشنمه.

دایی لبخندی زد و گفت :

_ایول دایی منم ناهار نخوردم بیا بریم سلف سرویس سه تومن بدم اندازه ده تومن فلافل بخوریم.

_نه همون کیک بخورم بسه.

دایی دوباره برگشت و یه کیک برام گرفت.

_لامروتا کیک سیصد تومنی شده سه هزار تومن.

یه گاز از کیک خوردم و گفتم :

_دلار، امون از این دلار گند زده تو قیمتا دایی دشویی کجاست؟

دایی بدون اینکه عکس العمل

خاصی توی چهره اش نشون بده گفت :

_الان رسید به معده ات؟

با دهن پر سرمو تکون دادم، دایی از مغازه دار آدرس دسشویی رو پرسید بعد اینکه از دسشویی اومدم بیرون روی جدول کنار خیابون نشستم و گفتم :

_لامصب یه شب زندانی مون کرد کوفت نداد بخوریم، آرش بدبخت بخاطر همین انقدر حالش خراب بود.

دایی اخم کوچکی کرد و گفت :

_چی؟

یهو به خودم اومدم و با کف دست کوبیدم به پیشونیم و گفتم :

_وای خاک به سرم دایی بیا بریم باید آرش و رادینو از دست اون راتین عوضی نجات بدیم بدوو.

بدو بدو داشتم میدویدم که متوجه شدم به جایی نمیرسم، برگشتم و دیدم دایی پشت مانتو مو گرفته و خیلی عادی ایستاده ، دستشو گرفتم و گفتم:

_دایی مانتورو ول کن بیا بریم دیگه.

پیشونیشو خاروند و گفت :

_اینا که الان گفت اسم دختر بود یا پسر؟

چشمامو درشت کردمو گفتم :

_دایی چرا حرف بی ربط میزنی راتین و رادین پسرن آرشم همینطور، بیا بریم حال آرش بده.

_چشمم روشن، تو بااین همه اجناس مذکر چه سنمی داری ؟

کلافه نفسمو فوت کردم و گفتم :

_ای خدا.

هرچی به دایی میگفتم یه جور دیگه برداشت میکرد، باهزار بدبختی ماجرا رو براش تعریف کردم بهش گفتم نمیتونم به پلیس خبر بدم بخاطر همین بهش زنگ زدم حرفام که تموم شد دایی با لبخند دستی به سرم کشید و گفت :

_دیانا دایی.

_بله؟

_خیلی گرسنگی کشیدی نه؟ داری شعر میگی.

با حالت گریه گفتم :

#پارت۱۰۴

_تورو جون هرکی دوست داری قانع شو،پای مرگ و زندگی وسطه.

به ساعتش نگاه کرد و با آرامش گفت :

_اگه اینجوری که میگی باشه یعنی الان راتین میخواد کل مال و اموالو هاپولی کنه.

با خوشحالی از اینکه باور کرده گفتم :

_آره، آره.

یهو زد زیر خنده و گفت :

_مثله اون فیلمه.

خیلی جدی گفتم :

_میشه حرفمو باور کنی دایی؟

جدیتمو که دید گفت :

_باور میکنم هیچ، کسی رو که بخواد و گرگ بازی دربیاره برای اموال کسی روخوارشو… اهم خفیف میکنم کلاً خوارو خفیفش میکنم.

_دمت گرم دایی بریم پس.

_باید در خونه اش منتظر بمونیم تا بیاد.

_آره.

سوار موتورش شد و گفت :

_بپر بریم آدرسو بگو. آدرسو دادم و پشت در خونه شون منتظر ایستادیم بعد چند ساعت درحالی که دایی میثم از خستگی خمیازه میکشید در حیاط باز شد و یکی اومد بیرون دایی چشماشوبیشتر باز کرد و گفت :

_کیه؟

با هیجان به لباسش نگاه کردم و گفتم:

_ رادینه، من رفتم پیشش.

دایی نذاشت برم و گفت :

_چشمم روشن.

_ای بابا.

اومدم به زور برم که در باز شد و یکی دیگه اومد بیرون، دایی با خنده گفت :

_اَه، خوار شباهتو ببین، دهن سرویسا چی ساختن.

سر در گم به هردوشون که لباسای شبیه هم پوشیده بودن نگاه کردم و گفتم :

_الان کدوم رادینه کدوم راتینه؟

دایی دوباره خندید و گفت :

_حال میده یکی جای اون یکی حبس بکشه هیچکی نمیفهمه.

ههَهَهَههه

با اخم به دایی نگاه کردم و گفتم :

_دایی،بسه

#پارت۱۰۵

چشمامو ریز کردم و گفتم :

_چطوری بفهمم کدومه؟

دوتاییشون سوار ماشین شدن و حرکت کردن، دستمو چندبار زدم روی شونه ی دایی و گفتم :

_دایی برو برو.

گاز موتورو گرفت و دنبال ماشین رادین و راتین رفتیم، دایی داد زد :

_دیانا دایی مطمئنی پای قل سومی وسط نیست؟

از شدت سرعتی که داشتیم نمیتونستم مستقیم به رو به رو نگاه کنم.

_چطور؟

_چی؟

_میگم چطور؟

_هیچی همینطوری.

پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:

_گمش نکنی.

دایی گارد گرفت و گفت :

_تو مشتمه.

سرمو تکون دادم و گفتم :

_یکم تند تر برو.

دایی سرعتو بیشتر کرد، بعد چند دقیقه ای تعقیب و گریز به یه خونه ی ویلایی توی قسمت شمال شهر رسیدیم، دوتایی شون پیاده شدن و رفتن توی خونه، یکی که نمیدونم رادین یا راتین بود برگشت به اطراف نگاه کرد و درو بست، دایی گوشیشو در اورد و گفت:

_زنگ بزنم پلیس.

مانع شدم و گفتم :

_نه، رادین نمیخواد به داداشش آسیبی برسه وگرنه خودش زنگ میزد به پلیس با این حال اگه پلیس بیاد نمیتونیم ثابت کنیم باید مدرک داشته باشیم.

دایی سرشو تکون داد و گفت :

_ایول به هوشت لازم به ذکره که تکرار کنم هوش تو به سمت ما رفته نه به اون بابای اسکولت.

به خونه نگاه کردم و گفتم :

_دایی من رفتم دیر کردم زنگ بزن پلیس باشه؟

دایی عکس العملی نشون نداد بدو بدو به سمت خونه رفتم و کنار دیوار ایستادم، به دورو بر نگاه کردم و نزدیک در رفتم و سعی کردم برم بالا ، دایی همچنان بدون نشون دادن عکس العمل خاصی بهم نگاه میکرد با کوشش و تقلا دنبال جا پا میگشتم تا برم بالای در وقتی دیدم فایده ای نداره نفس زنان دست از تلاش کشیدم و سرجام ایستادم، دایی پشت گردنشو خاروند و نزدیکم اومد و گفت :

_حالا که قشنگ فکر میکنم هوشت به همون بابای اسکولت رفته، بکش کنار ببینم.

لبامو جمع کردم و بدون حرف کنار ایستادم، دایی با یه حرکت رفت بالای در و پرید توی خونه و بازش کرد با خنده گفتم :

_ایول، من رفتم.

اومدم برم

دوباره پشت مانتو مو گرفت و نذاشت برم.

_چشمم روشن، دوتا پسر نامحرم تو خونه ان کجا میخوای بری؟

با حالت گریه گفتم :

_جون ننه ات بزار برم گفتم که پای مرگ و زندگی وسطه.

_نوچ دایی نمیشه، منم باس بیام تو.

سریع درو بستم و گفتم :

_باشه، بیا فقط توی حیاط وایستا دیر کردم زنگ بزن پلیس.

_میگم باس بیام تو.

اخمی کردم و گفتم :

_اِ.

از زیر دستش فرار کردم و گفتم :

_یادت نره ها.

تا خواست حرف بزنه رفتم توی خونه، کسی نبود پشت در قایم شدم و یواش یواش رفتم تو، صدای کسی نمیومد، جرعت کردم و رفتم توی هال و اطرافو نگاه کردم، باشنیدن صدای پای کسی سریع پشت یه میز تلفن قایم شدم و خودمو جمع کردم، صدای پا نزدیک و نزدیک تر میشد، با ترس سرمو گذاشتم روی پاهامو چشمامو بستم، صدای پا بازم نزدیک تر شد آب دهنمو با صدا قورت دادم و بیشتر توی خودم جمع شدم.

_اینجا رو یادته رادین؟

دستمو روی دهنم گذاشتم و با ترس به راتین که پشتش به من بود نگاه کردم، باورم نمیشد یه اسلحه به کمرش زده بود، با یه تغییر زاویه ی کوچولو تو ایستادنش میتونست منو ببینه، رادین رو به روی راتین ایستاد و با پوزخند تلخی گفت :

_مگه میشه یادم بره، یکی از بدتر و تلخ ترین خاطرات دوران بچگیم اینجا رقم خورده.

راتین عصبانی دو قدم به رادین نزدیک شد و گفت :

_تو نه من.

رادین نفس کلافه ای کشید و گفت :

_ راتین بفهم بعد اون اتفاق هممون ضربه خوردیم.

راتین دستشو گذاشت روی چشماشو با غیض به سمتی که من بودم چرخید،نفسمو تو سینه ام حبس کردم و منتظر یه اتفاق بودم که رادین رو به روی راتین ایستاد جوری که من پشت سرش دیده نمیشدم،راتین عصبی گفت:

_شما ضربه خوردید؟ نه کسی که ضربه خورد فقط من بودم بعد مرگ فرزاد همتون بهم به چشم قاتل نگاه کردید، مامان، بابا، رایکا، تو همتون به بهونه های مختلف منو از سرتون باز میکردید، فکر کردی من اون زمانارو یادم میره؟

رادین خواست چیزی بگه که راتین داد زد :

_یادم نمیره تا چند وقت بعد مرگ فرزاد و اون روز کذایی رایکا یه ریز پیش مامان گریه میکرد و میگفت ازم میترسه، یادته وقتی عصبانی میشدم نزدیکم نمیومدی؟ مامان همیشه به تو ورایکا میگفت با من زیاد بحث نکنید میترسید مثله فرزاد شما رو هم بکشم، آره شما همیشه از من فرار میکردید از همتون متنفرم.

#پارت۱۰۶

رادین شونه های راتینو گرفت و گفت :

_اشتباه میکنی بخدا اشتباه میکنی، اصلاً من بد رایکا و مامان بد بخاطر بابا کوتاه بیا.

دستای رادینو پس زد و گفت :

_تنها لطفی که اون مثلا بابا به من کرد این بود که نفرستادم تیمارستان اما عوضش منو انداخت زندان یه زندان واقعی.

رادین سر جاش میخکوب شد و گفت :

_چیشد؟

راتین بلند بلند خندید و گفت :

_آره هشت سال پیش من از خونه فرار نکردم بابا منو فرستاد اونور حالا فهمیدی؟، تنهایی توی غربت بدون اینکه حتی حالمو بپرسه هر ماه مثله سگی که جلوش استخون بندازن تا سرگرم بشه برام پول میفرستاد ، آرزو به دل موندم یه بار فقط یه بار بگه دل تنگت شد یم برگرد، نه نمیفهمی .

نمیفهمیدم دارن راجب چی حرف میزنن، رادین با لحن دلدارانه ای گفت :

_همه ی این کارا برای خودت بود باور کن، اگه عمو میفهمید تو پسرشو… تو فرزادو کشتی مینداختت زندان.

راتین روی زمین نشست و سرشو انداخت پایین و با گریه گفت :

_من نمیخواستم اینجوری بشه تو خودت شاهدی داشت زور میگفت من… من کاریش نکردم که فقط آروم هولش دادم خودش افتاد تو آب خودش نیفتاد؟

رادین کمی جلو رفت و از پشت سر با انگشتش علامت داد از اونجا برم ، یهو راتین بلند شد و به سمت رادین حجوم برد و گفت :

_منو تو همه چیزمون شبیه همه چرا باید زندگی تو بهتر از من باشه ؟ یکمم تو مزه ی بدبختی رو بچش.

_چیکار کنم آروم شی؟

رادین منتظر به راتین خیره شده بود راتین به سمت اتاق رفت، رادین برگشت و با عجله دستمو کشید و بلندم کرد و گفت :

_ بدو بدو.

بلند شدم وگفتم :

_زنگ بزنم پلیس؟

خم شد و به اتاق نگاه کرد و گفت :

_آره، برو.

اومدم که برم راتین از اتاق بیرون اومد رادین هولم دادو بی اختیار نشستم سرجام جلوم ایستاد و به راتین نگاه کرد راتین اومد و روبه روی رادین ایستاد و آرشو کشون کشون انداخت رو زمین و گفت :

#پارت۱۰۷

_از حالا راتین قاتل و مایه ی ننگ خاندان آریایی تویی.

با ترس به آرش که روی زمین افتاده بود نگاه کردم و منتظر عکسی العملی از طرف رادین موندم، رادین به سمت آرش رفت و کنارش نشست و گفت :

_چیزی نیست، چیزی نیست.

راتین اسلحه شو از پشتش بیرون اورد و به سمت رادین گرفت و گفت :

_اینکه لباستو مثله من بپوشی تا امنیتمو تضمین کنی برام پَشیزی نمی ارزه، مثله من باش… آرومم کن.

رادین ناباورانه خندید و گفت :

_نه راتین نه… تو نباید اینجوری آروم شی.

راتین داد زد :

_بکشش.

آرش بی حال کف خونه دراز به دراز افتاده بود،رادین

سرشو به طرفین تکون داد و گفت :

_نه.

راتین دست رادینو گرفت و اسلحه رو گذاشت تو دستش و گفت :

_مگه نمیگی میخوای آرومم کنی، بجنب دیگه.

رادین اسلحه رو نگرفت راتین عصبانی شد و لگدی به سینه ی رادین زد و پرتش کرد اونطرف، با افتادن رادین روی زمین راتین چشمش به من افتاد و با ابروهای بالا رفته شروع به دست زدن کرد.

_آفرین داداش، آفرین.

اسلحه رو گرفت سمت منو خواست بزنه که آرش با ته مایه ی انرژیش لگدی به زیر دست راتین زد و اسلحه پرت شد و اونطرف،رادین دوید تا اسلحه رو برداره که راتین مانع شد و باهم گلاویز شدن

خیز برداشتم و به سمت اسلحه پریدم وبرش داشتم سریع برگشتم و با دستای لرزون دو نفر شونو نشونه گرفتم.

_تکون نخورید.

جفتشون سکوت کردن وایستادن ترسیده داد زدم :

_رادین بگو چیکار کنم؟

هردو باهم گفتن :

_برو کمک بیار.

گیج شده گفتم :

_رادین کدومه؟

_منم .

_به حرفش گوش نده داره گولت میزنه. زیر چشمی به آرش نگاه کردم و گفتم :

_آرش کدومه؟

آرش با صورت جمع شده از درد به خودش پیچید وگفت:

_نمیدونم.

یکی شون اومد سمتم و گفت :

_دیانا منم، رادینم بهم اعتماد کن.

اون یکی دیگه دادزد :

_دیانا داره دروغ میگه.

سر هردوشون داد زدم و گفتم :

_نزدیک نیاید، برو عقب توهم همینطور. بین دوراهی گیر کرده بودم از فرط استرس نمیدونستم چی بپرسم تا بفهمم رادین کدومه.

_برو پلیس خبر کن اینجا نمون.

_نه دیانا برای اولین بار به حرفم گوش کن نباید بری جون آرش تو خطره.

همون لحظه در باز شد و درست وقتی خوشحالی داشتم بال در میورد و فکر میکردم پلیس اومده دایی وارد شد و با گارد بکسوری چندتا مشت زدو حرکت نمایشی انجام داد و گفت :

_کو کجاست؟

با حرص گفتم :

_دایی مگه قرار نبود زنگ بزنی پلیس؟

دایی به آرش نگاه کرد و گفت:

_کدوم لامروتی اینو اینجوری کرده؟

یکی که نمیدونستم رادینه یا راتینه رفت کنار آرش و گفت :

_درست میشه، هیچی نیست.

رو به دایی گفت :

_من اینجا هستم بیا ببرش بیرون حالش بده.

با شک گفتم :

_رادین تویی؟

کلافه گفت :

_الام وقت این حرفا نیست تو با آرش برو من خودم مشکلمو حل میکنم.

پس با این حساب رادین بود، رفتم پیششو گفتم :

_بیا این اسلحه رو بگیر نذار دست از پا خطا کنه.

دایی آرشو گذاشت روی کولش و گفت :

_به پلیس خبر دادم اقا رادین، الان میاد فقط تااون موقع نذار این داداش دیوونه ات جوم بخوره.

اسلحه رو ازم گرفت و گفت :

_باشه، شما برید.

نگاهی به راتین انداختم ساکت بود هنوز شک داشتم، خواستم دنبال دایی برم که با چشماش بهم علامت داد

یهو اسلحه رو از دست اون یکی گرفتم و گفتم :

_رادین بگیرش.

اسلحه رو تو هوا قاپید و با خنده گفت :

_هیچکدوم تکون نخورید

#پارت۱۰۸

با کف دستم محکم زدم رو پیشونیم، یه دستی خورده بودم این راتین بود نه رادین ، رادین بهم نگاه کرد و بدون حالتی توی چهره اش گفت :

_تو اسلحه رو از من میگیری میدی به اون؟

با ناراحتی گفتم :

_خوب فکر کردم تویی.

دایی درو باز کرد تا بره که راتین داد زد :

_مگه کری وایستا سر جات.

دایی آرشو آهسته روی صندلی نشوند و سینه شو داد جلو و دستی به سیبیلش کشید و به راتین نگاه کرد وبا اخم و جذبه ای که دلمو قرص کرد گفت :

_چی گفتی چِقِل؟

راتین عصبی دندوناشو روی هم فشار داد و دوتا تیر هوایی شلیک کرد، دایی میثم بادش خوابید و از گاردی که گرفته بود خارج شد و گفت :

_باشه بابا،چرا عصبانی میشی .

نفسمو کلافه فوت کردم و به رادین نگاه کردم، راتین ناشیانه دو سه تا تیر دیگه به آسمونو زمین شلیک کرد که رادین صبرش لبریز شد و داد زد :

_باشه، باشه هرچی تو بگی.

راتین لبخند ملیحی زد و یهو به سمتم حجوم برد و بازومو گرفت، رادین متعجب گفت :

_چیکار میکنی؟

دایی میثم رگ غیرتش زد بالا و به سمت راتین حجوم برد :

_ناموستو میارم پابوست روانی.

راتین با غیض پای دایی رو نشونه گرفت و شلیک کرد، با افتادن دایی روی زمین از ته دل دستمو گذاشتم روی گوشامو جیغ زدم،کنار دایی نشستم و ترسیده گفتم :

_دایی، دایی پات خونی شده.

دایی دستمو گرفت و گفت :

_دیگه لحظات آخر زندگیمه… حلالم کن… دایی جون.

رادین نگاهشو کلافه توی خونه چرخوند و به سمت راتین رفت، راتین عقب نشینی کرد و گفت :

_نیا جلو که شلیک میکنم.

رادین بی حوصله گفت :

_هر غلطی میخوای بکنی بکن.

دایی صورتشو جمع کرد و با درد گفت :

_آخ… دارم میمیرم.

پاشو نگاه کردم و گفتم :

_بمیرم برات دایی همش تقصیر من بود.

داشتم حرف میزدم که یهو یکی گلومو محکم گرفت، با چشمای درشت شده دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم :

_ولم کن.

راتین نفس زنان گفت :

_رادین کاری رو که میگم بکن وگرنه مغزشو میترکونم.

اسلحه رو گذاشت روی سرم و فشار داد، دایی با چشمای قرمز شده داد زد :

_لامروت زورت به ضعیف تر از خودت رسیده بیا با من حرف بزن.

رادین با ترسی که توی چشماش

مشهود بود گفت :

_راتین اون دختر هیچ تغصیری نداره، تو با من طرفی.

راتین اسلحه رو بیشتر روی سرم فشار داد جوری که از شدت فشار چشمامو بستم.

راتین _همیشه دوست داری آدم خوبه باشی،همیشه.

رادین پوزخندی زد و گفت :

_حرف تو سرت نمیره نمیتونم قانعت کنم.

با عصبانیتی که ازش بی سابقه بود

صداشو بالا برد و گفت :

_میگم ولش کن بزار بره مگه طرف حسابت من نیستم؟

همونطور که دستش دور گردن من بود خم شد و جیبای دایی رو گشت و گوشی شو بیرون اورد و زیر پاهاش له کرد، بعدش با چشم به پله های طبقه ی بالا اشاره کرد و گفت :

_برو، نه اول دستاتو بزار رو سرت بعد برو.

رادین حرفشو گوش کرد و به سمت پله ها قدم برداشت و با خنده ی عصبی گفت :

_دیگه مسخره شو در اوردی راتین.

پشت سرش حرکت کردیم راتین با خنده هایی بلندی که ناشی از اعصاب و روان خرابش بود کرد و گفت :

_برو حرف نزن، راستی از رایکا چه خبر؟ کاش میشد بهش خبر بدی نفر بدی اونه .

پله ها یکی یکی که تموم شد و به پشته بوم رسیدیم، رادین برگشت و به من که از ترس حرف نمیزدم نگاه کرد و گفت :

_نترس من پیشتم باشه؟

سرمو تکون خفیفی دادم و به راتین نگاه کردم، راتین خندید و به رادین و من اشاره کرد و زد زیر خنده دستشو گذاشت روی دلش و دوباره به هردومون نگاه کرد و خندید.

_جای سارا خالی، عاشق صحنه های احساسی و اکشن بود، راستی الان کجاست؟ تازه شده شبیه من نه؟

به سختی نفسمو تو سینه حبس کردم و گفتم :

_تو یه روانی به تمام عیاری.

به سمت رادین هولم داد و گفت :

_اِ؟

همون موقع صدای دایی میثم اومد که دادزد :

_دیانا، جواب بده.

راتین اسلحه رو به سمتم گرفت و گفت:

#پارت۱۰۹

_برای آخرین بار جوابشو بده.

مات و مبهوت به رادین که با ترس بهم خیره شده بود نگاه کردم راتین با آرامش شمرد :

_یک.

دستمو گذاشتم روی صورتم و منتظر یک معجزه بودم.

_دو.

چشمامو محکم روی هم فشار دادم وزیر لب خدا رو صدا زدم یعنی به همین کشکی کشکیی آدم میمیره؟

_سه.

همونطور که دستم روی چشمام بود صدای شلیک اومد و یه لحظه حس کردم کسی منو توی آغوشش کشید و به شدت افتادم روی زمین، صدای خنده های بلند راتین بود که فضارو پر کرده بود چشمامو باز کردم و دورو بر نگاه کردم، رادین با چشمای گشادشده از ترس بهم نگاه کرد وگفت :

_خوبی؟ چیزیت نشد؟

_آ..آره

سرمو محکم به خودش چسبوند و زیر لب گفت :

_خداروشکر، خداروشکر.

راتین با خنده گفت :

_چقدر باحال، خیلی حال کردم کاش میتونستم این صحنه ها رو ثبت کنم،دِ آخه فکر کردی من اینو اینجوری میکشم؟ خودت باید خلاصش کنی داداش جونی.

رادین منو از خودش جدا کرد و بلند شد و عصبانی گفت :

_احمق روانی.

به سمتش حمله کرد راتین جاخالی داد و با همون خنده ی کذایی گفت :

_آفرین بیا بیا داداشتو بزن تو هم مثله بقیه.

تقدیم به تنها فرشته زندگیم مادرم.

۱۱ دیدگاه

  1. اهه رمان به این قشنگی و چرا اینطوری تموم کردی گند بدی به رمان😐

  2. چه جالب وسط دعوا یهو تقدیم به مادرم و تمام
    اخرشو خودمون بسازیم

  3. این رمان تموم نشده ینی اخرش اینطوری نیست..نویسنده رمان جلداول و رایگان گزاشته ولی اگه بخوای ادامه رمانوبخونی باید پول بدی..این هنوز وسطای رمانه وهنوز تموم نشده

  4. سلام.جلداول رمان عالی بود.ولی جلددوم افتضاح.مخصوصا اخرش

  5. رمانتون عالی بود ولی ایکاش بهتر تموم میشد اخرش مزخرف بود

  6. سلام نویسنده جون………
    یه سوال اساسی رمانتون ادامه داره؟؟؟
    طنزش خوب بود شخصیت پردازیش خوب بود ولی نفهمیدم یعنی الان تموم شده؟؟!!!؟؟؟
    پس بقیه اش چی شد؟؟؟!!!!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *