سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عاشقتم دیونه / رمان عاشقتم دیونه پارت ۴

رمان عاشقتم دیونه پارت ۴

 

-اشکان من میرم پیش فاطیما.

یهو رادین با صدایی که تمسخر ازش میبارید گفت :-عه، راستی خانم شهامت،حالتون خوبه؟

سرم و انداختم پایین نه اینکه خجالت بکشما نه خیلی پررو تر از این حرفام ، فقط بخاطر اینکه ادای دخترای مظلوم و دربیارم، آروم گفتم :

-ممنون.

بیشتر از این نموندم زود وارد اتاق شدم پدرو مادر فاطیما دورش جمع بودن سلام گرمی بهشون کردم، مادر فاطیما تلپی خودشو انداخت بغلم و شروع به گریه کردن کرد،با گریه گفت :

-دیدی چه بلایی به سرمون اومد.

قشنگ حس میکردم لباسم خیس شده صورتمو باچندش جمع کردم و گفتم :

-آروم باشید طوری نیست، این فاطیما داره ادا بازی درمیاره حالش از شماهم بهتر…

بادیدن فاطیما حرفم تو گلوم خفه شد،

فاطیما نبودکه، یه هیولا رو تخت بود،صد دفعه به این فاطی گفتم انقدر آرایش نکن الان اشکان ببینتت نه تنها طلاقت میده بلکه از باباتم شکایت میکنه، بخاطر رنگ کردن کلاغ و فروش به جای قناری، کردن تو پاچش بدبخت ننه مرده.

-ببین بچه مو، چشماش گود افتاده رنگ به رخساره نداره، مثل میت شده.

-اِه، دور از جون خاله.

مادر فاطیما خودشو ازم جدا کرد و گفت :

-تو خودت خوبی خاله؟ بیا بشین رو صندلی.

خداروشکر فهمیدمن حالم ناخوشه ، شک ندارم اونموقع پام موره برداشته بود الان انقدر که سر پا وایستادم شکسته.

رادین و اشکان وارد اتاق شدن،با

بای فاطیما مثل جلادا زیر چشمی به اشکان بدبخت نگاه میکرد، اشکانم سرشو پایین انداخته بود و سکوت تو اتاق حکم فرما بود،درهمون حال یهو آرش بایه پرستار وارد اتاق شد و با سلام سر سری به ما چارت فاطیما رو برداشت و چندتا چیز نوشت،رادین دست اشکان وگرفت وگفت :

-بیا بریم یکم بشین از صبح سرپایی.

اشکان خواست بگه نه، که من یه دونه ابرومو انداختم بالا و به سقف نگاه کردم، مرده شورتو ببرن آی کیوی این رادین از تو بالاتره ، شاید استغفرالله دکتر خواست معاینه ی خاک برسری بکنه، لبمو گاز گرفتم و به بابای فاطیما نگاه کردم، دیگه تو که خدای آی کیویی، درسته دخترته ولی زشته قسمت کتف به پایین محرم نامحرم سرش نمیشه.

پرستار سریع گفت :

-دور بیمار و خلوت کنید، تازه وقت ملاقاتم همین الان تموم شد.

اشکان منظور رادین و فهمید و از اتاق رفت بیرون؛ آرش تو چشمای فاطیما نور انداخت وبه پرستار گفت :

-لازم نیست بهش بروفن بدید، بانداژش رو هم سریع عوض کن، دور بیمارم خلوت کنن زخمش عمیقه ممکنه زود عفونت کنه.

مادر فاطیما با ترس گفت :

-آقای دکتر حالش خوبه؟

آرش سرشو تکون داد و گفت :

-خوب میشه.

منم ازاتاق رفتم بیرون طاقت دیدن زخم فاطیما رونداشتم، توی راه رو،روبه روی اشکان ورادین نشستم وبا آخ واوخ پامو جابه جاکردم، سرمو انداخته بودم پایین رادین با اشکان آروم حرف میزد، صداشونو نمیشنیدم فقط رادین یکم بلندتر برای اینکه من بشنوم گفت:

-ببین، اصلاً هیچیش برام مهم نیست،برای توهم مهم نباشه.

عصبانی شالمو که دیگه داشت از سرم میفتاد کشیدم جلو ، وبه پام خیره شدم، آرش از در اتاق خارج شد اشکان پرسید:-خوب میشه؟

آرش با لبخند سنگینی گفت :

-خیلی دلواپسی، نگران نباش، خوب میشه.

اشکان زیر لب گفت :

-خداکنه، ای کاش اتوبوس ما چپ کرده بود،

به رادین نگاه کرد و گفت :

-نه. نه خدانکنه.

رادین لبخندی به حرفای دو پهلوی اشکان زد و چیزی نگفت.

آرش روبه من کرد و گفت :

-دیانا من رفتم حاضر شم،منتظرتم.

از جام بلند شدم و گفتم :

-وایستا منم باهات میام.

زیر چشمی به رادین که با تمسخر به منو آرش نگاه میکرد نگاه کردم و از کنارش رد شدم، صدای آرومشو شنیدم که به اشکان گفت :

-فیلم جدیده؟

اشکان خندید و بلندگفت :

-نه بابا آقای دکتر…

آرش همونطورکه داشت میرفت برگشت وبا مکث به رادین نگاه کرد،رادین نگاه بیخیالی به آرش کرد وهمونطور که دستاش توجیب شلوارش بود چیزی نگفت آرش چشماشو بست وگفت :

-چهره شما…

رادین با تکبر نگاهی به آرش کرد و نذاشت حرفشوبزنه، گفت: -آریایی هستم،تو فرانسه همو دیدیم.

قیافه آرش جدی شد وگفت :

-آهان،یادم اومد،مناقصه ی یک سال ونیم پیش.

نزدیک هم دیگه شدن، قدماشونو شمردم، دیوونه هم خودتونید، بیکاربودم شمردم، سه تاآرش به سمت رادین رفت سه تاهم رادین به سمت آرش ،آرش با غرور ورادین باقیافه ای که انگار هیچ اهمیتی براش نداره به هم دست دادن، هیچی نگفتن من کنار آرش واشکان روبه روی من نزدیک رادین بود، به دستای دونفرشون خیره شدم رادین جدی وآرش هم جدی دوتایی دستای همو گرفته بودن و ول نمیکردن، دوتاشون مثل میرغضب به هم نگاه میکردن،نوچ، خداایا همونکشن؟فکر کنم هردوشون عاشق من شدن روشون نمیشه بهم بگن الانم با هم دعوا دارن، رقیب عشقی که میگن اینه؛ای بابا حالا دعوا نکنید سه تایی یه کاریش میکنیم، نه مثل اینکه قضیه جدیه، رگای دست آرش متورم شده بود و چهره رادین عصبانی تر، اشکان به من نگاه کرد منم به اشکان یهو دوتایی باهم گفتیم :

-خوب دیگه ما مرخص شیم،

صحنه ی خنده داری بود ولی وقت خنده نبود، آخرش دست همو ول کردن،کنار اشکان ایستادم وگفتم،

-به جان خودت که نباشه، به جان خودم اگه دودقیقه دیگه دست همو ول نمیکردن میچسبیدم دست جفتشونو گاز میگرفتم تا ول کنن.

اشکان نگاهم کرد، فوری گفت:

-بریم برای خداحافظی که الان همو قورت میدن هضم میکنن.

-موافقم.

رادین وآرش هنوز به هم نگاه میکردن، زودی خداحافظی کردیم، برگشتم تا ازاشکان خداحافظی کنم که باصدای جیغ یه نفر دستم تو هوا خشک موند.

-خدایا، خدایا به عقل ناقص این بچه رحم کن خدایا به سن و سال کمش رحم کن،به ترشیدگیش رحم کن،به بیچاره گی و قیافه مفلوکش رحم کن،نذار بمیره خرج بزاره رو دست ننه باباش، خدایا بعد شیش سال یه بچه مثل شیر برنج وارفته بهشون دادی،حالا این بمیره باید سی تا کیسه برنج دونه ای شصت هزارتومن بدیم خرج کفن ودفنش دیگه مرغم که بماند، همچین مالیم نیست درست ولی تو نگهش دار نذار مامان باباش بی بچه شن، مرغ شده کیلویی نه هزارتومن…

صدای کلفت یه مرده اومد گفت:

-چی میگی مادر؟ کیلو دوازده هزار تومنه.

-خفه بمیر سیبیلو من مادرتم؟ مشنگ من جای خواهر کوچیکتم، با همین آرنجم بکوبم تو اون دماغت سیبیل قیتونی؟

-چرا عصبانی میشی مادر، یعنی خواهر، اشتباه کلامی بود.

برگشتم و به نن جون که وسط بیمارستان دادو هوار راه انداخته بود کردم،سریع برگشتم و دستمو گذاشتم رو صورتم، خدایا آبرو

م دیگه قشنگ رفت.

نن جون دادزد :

-بله، این پدر گرامی اشاره کردن قیمت مرغ… این بمیره کار هممون خلاصه!!!

همونطور که پشتم به نن جون بود، آستین لباس آرش وکه از خنده غش کرده بود گرفتم و گفتم :

-بر نگرد، برنگرد.

چشمم خورد به رادین و اشکان که با دقت به منو آرش نگاه میکردن سریع با بغض الکی گفتم :

-نمیدونم چرا یه صدای درونی تو گوشم میگه، بزن به چاک، نه یعنی مستقیم برو تو بخش روبه رو آه.

آرش نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت :

-مادربز…

سریع پریدم وسط حرفشو به جلواشاره کردم وگفتم :

-هی میگه بیا، بیا.

اشکان با دلرحمی بهم نگاه کرد و گفت :-بخاطر ضربه ایه که به سرش خورده دکتر نه؟

آرش نگاه گنگی به من کردو یهوگفت :

-آهان، نه نه مال اون نیست، بریم بخش روبه رو.

خودمو متأثر گرفتم و با حال خرابی گفتم: -هی ندا میگه… وای من بغض کردم سریع بریم،

دوباره صدای فریاد نن جون اومد که دادزد :

-پدرسگا نوه ام مرده یازنده است؟

صدای پرستار اومد که دادزد :

-چه خبره؟

ننه جون یکم سکوت کرد بعد گفت :

-ای خاک بر سرت کنن لیلا، سوختم که دود نکردم، تو پرستاری؟ من همسن تو بودم شیشتا شیکم زاییده بودم.

دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :

-بریم ، بریم این ندا گند زده تو حسم.

بااحتیاط قدم هامو تند کردم و به سمت بخش روبه رو رفتم ،آرشم باهام هم قدم شد، یهو صدای نن جون از پشتم اومد که گفت :

-دیانا ور پریده اونجایی؟ گلوم پاره شد چرا فرار میکنی؟در همون حالت لبمو محکم گاز گرفتم به امید اینکه معجزه ای پیش بیاد میخ سر جایی که بودم ایستادم، خدایا خدایا آبرومو بخر، جلوی این رادین منو سکه ای یه پول نکن.

یهو صدای جیغ یه دختر اومد :

-آی چیکار میکنی؟

نن جون داد زد :

-صد دفعه نگفتم این کلیمس اندازه آجر و پشت کلت نبند؟

-اه کلیمس چیه؟ دیانا کیه ول کن کلیپسمو.

آرش خواست بره سمت نن جون که با چشم غره گفتم :

-ندای درون جلو رو میگه تو داری میری اونجا؟ اصلاً من رفتم،

نفس راحتی کشیدم و بااسترس لنگان لنگان دویدم سمت بخش رو به رو آرشم باهام اومد برای اشکان دستی الکی به معنی خداحافظی تکون دادم و تندتر دویدم رادینم که انگاری شک کرده بود،به من توجه نکرد و مخالف من قدم برداشت.

توی بخش که رسیدیم دستمو گذاشتم رو قلبمو تکیه زدم به دیوار و با خنده گفتم :

-آخیش خطر از بیخ گوشم گذشت.

آرش به ساعتش نگاهی کرد و بااخم گفت :-چرا؟

تکیه مو از دیوار برداشتم و ابروهامو انداختم بالا وگفتم :

-نه. ببین مثل اینکه تو هنوز تو باغ نیستی!

آرش دست به سینه به دیوار تکیه داد وگفت :-بگو تا بیام تو باغ.

با ولوم صدای کمی بالا گفتم :

-این نن جون من اگه منو میدید انقدر منو میزد…

پرید وسط حرفم وگفت :

-میزد!

ای بابا حالا سه ساعت باید برای این توضیح بدم :

-ببین این منو میدید نمیزد جر مـ…

آرش چشماشو یه لحظه درشت کرد منم حرفمو خوردم وبعدش لگد الکی به زمین زدم .

آرش-نکن پات اذیت میشه,درسته نشکسته ولی زیادی بهش فشاربیاری شاید بشکنه.

ادای آدمای حال خراب ودراوردم وگفتم:

_بیخیال،الان فکرم پیش اون وپسره رادینه،اگه بفهممه نن جون من بوده وبهش انقدربی اعتنایی کردم آبروم میره.

آرش چشماشوبست واخم کرد وباخنده گفت:

-بزار ببینم تو فکر کردی این همه مادربزگت دیانا ،دیاناکرد واسمتو صدازدن رادین هالوئه که نفهمه؟

با بدبختی گفتم:

-اسممو صدازدمگه؟

آرش گفت:

-پس اسم منو سه ساعته داشت جارمیزد؟

چنگی به صورتم انداختم وآروم،آروم به سمت جلو قدم برداشتم الکی مثلا رفتم تو افق محو شم یهو آرش دادزد:

-کجا؟

جوابشوندادم،منو این رسوایی عالم ؟بزارتوحال خودم باشم ایییی خاک برسرمن ،ای کاش مثله این بیمارا من الان رو تخت بودم مثل فاطیما بی هوش بودم این همه گند بالا نمیوردم،به اتاقا اشاره کردم وگفتم:-مثل این.

آرش دوباره صدام زد،بی توجهی طی کردم وبه یه اتاق دیگه اشاره کردم وگفتم :

_مثل این !چه پوشش نادرستی !درسته مردین ولی دیگه تااین حد؟

یکم دیگه قدم برداشتم وگفتم :

-مثل این،مثل همه اینااا،

یه لحظه مکث کردم وبه اتاقی که بهش اشاره کرده بودم با دقت نگاه کردم بادیدن یه مرده تو وضع خیلی..خیلی.. ضایع سرمو چرخوندم اونطرف

_استغفراله،آرش خدا مرگت بده اینجاکجاست؟

آرش به من که تندتند میدویدم ویهو ایستادم رسید وگفت:

-چراهرچی صدات میزنم توجه نمیکنی؟اینجا بخش آقایونه.

دستموگذاشتم روچشمام وگفتم: -منو ازاینجاببر ،زوووود.

یهو یاد یه چیزی افتادم سریع گفتم:

-نگو که رادینم فهمید اینجا بخش آقایونه!

آرش با خنده دستی به موهاش کشیدوگفت:

-دیگه دیاناآدم باید کورباشه که نوشته به اون بزرگی روسر در بخش ندیده باشه.

دیگه رسماً داشتم دنبال یه ستون میگشتم کلمو بکوبم بهش .

آرش کلافه گفت :

-حالا نمیخواد بهش فکر کنی،

یه سویچ از جیبش در اورد و گفت :

-ماشینمو که میشناسی؟

بدون فکر گفتم :-آره.

سویچو انداخت تو دستم و گفت :

-تو برو تو ماشین تا من برم مادر بزرگتو بیارم، تنها چیکار میکنه اینجا ؟ حواس مامان بابات کجاست؟

با شنیدن اسم مامان بابا دستپاچه گفتم:

-میشه گوشیتو بدی میخوام زنگ بزنم مامانم ؟

بدون حرف اضافه ای با یه حرکت گوشی شو از جیبش در اورد و به طرفم گرفت.

-ماشینم تو پارکینگه .

سرمو تکون دادم از بخش خارج شدیم من رفتم به سمت پارکینگ و آرش همونجا موند، گوشی رو سریع برداشتم -ای بابا اینکه پسورد میخواد.

کلافه رفتم زیر نور یکی از چراغ های بیرون بیمارستان و رد انگشتشو رو صفحه دیدم، بادستم روی رد انگشتش کشیدم و بازش کردم، خوشحال از این کارم حس شاه کلیدی بهم دست داد،همیشه قفل گوشی داییمو اینجوری باز میکردم،شماره مامان و گرفتم یکم منتظر موندم بعد دو سه تا بوق صدای مامان تو گوشی پیچید :-بله؟

با خنده گفتم :

-وای سلام، مامان دلم خیلی برات تنگولیده شده خوبی؟ نگران نباشی من خوب خوبم،هیچیم نیست .

انتظار صدای گریه وجیغ داشتم که مامان خیلی عادی گفت :

-ای بترکی فکر کردم مادرجون پیداشده مگه قرار نبود امروز بیاین ؟ چرا هنوز نیومدین؟

دهنمو باز کردم که حرف بزنم با بغض گفت :

-دیانا، مامان من باید برم نن جونت گم شده نمیدونم کجاست، فعلاً،رسیدی خبربده.

وصدای بوق توگوشی پیچید.

حس شلغم بودن بهم دست داد ؛تمام.

چند دقیقه ای گذشت و از ایستادن کنار ماشین آرش خسته شد

پامم بد جور درد گرفته بود به اطراف نگاه کردم و نشستم رو کاپوت ماشین.

-آخییش، سر تخته بشورنت از اول می تمرگیدی رو این.

گوشی آرش دستم بود ؛ یهو شروع به زنگ زدن کرد بیخیال گوشی رو برداشتم ورد تماس دادم، دوباره زنگ خورد، من به هیچ عنوان به فضولی تو کار مردم اعتقادی ندارم ولی شاید جون کسی در خطر باشه! ناسلامتی دکتره ها.

روصفحه گوشی اسم زانیار خاموش روشن میشد، با خنده گفتم :

-زانتیا که با کلاس تر بود ،هرهرهر مرگ.

خود درگیرم کلا.

گوشی رو برداشتم و صدامو صاف کردم و تماس و وصل کردم تا دهنمو باز کردم حرف بزنم صدای زانیار تو گوشی پیچید :

-سلام آرش چرا رد تماس میدی؟

یکم مکث کردم وبه صدای آشنایی که داشت حرف میزد فکر کردم،و فکر کردم،که طبق معمول به نتیجه ای نرسیدم. آروم گفتم :

-سلام.

تعجب وتوی صدای طرف حس میکردم سریع گفت :

-ببخشید اشتباه گرفتم حتماً خط رو خط شده.

زود گفتم :

-عه، نه!..گوشی آقا آرش دست من جامونده خودشون کارداشتن من جواب دادم.

مشکوک گفت :

-ببخشید شما؟ اصلاً آرش کجارفت؟ سابقه نداره گوشیشو بده به کسی یاجابذاره .

از طرز حرف زدنش بدم اومد گوشی که مال من نیس بدرک بذاریکم درستش کنم، با غرور گفتم :

-آقا آرش رفتن کارداشتن، گوشی شونم دادن به من باکسی تماس بگیرم الانم نیستن، اومدن میگم زنگ بزنن بهتون .

-پس اینو بگید، بهش بگید حتماً تماس بگیره باهام.

ریلکس گفتم :

-فعلاً که سرشون خیلی شلوغه رفتن به کسی کمک کنن،هر وقت اومدن چشم میگم.

باشه ای گفت و غرغر کنان گوشی رو قطع کرد.

به گوشی نگاه کردم و گفتم :

-احمق.

یه ربعی گذشت و بازم این آرش نیومد،دوباره گوشی آرش زنگ خورد همین زانیاره بود، بی حوصله گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم :

-بله؟

-خانم من از کجا بدونم آرش خودش گوشی شوداده به شما؟

عصبانی گفتم :

-اولاً حد وحدود خودتونو نگه دارید، دوماً دوست داشته بده باید ازشما اجازه بگیره؟

باحرص گفت :

-اولا برای من اصول بندی نکن خانم دوماً من که نگفتم شما دزدی…

وسط حرفش پریدم و گفتم :

-ازاین واضح تر؟ آقای آرش تاجیک رفتن بیمارستان به کسی کمک کنن حالا حله؟

چیزی نگفت و یکم سکوت کرد گفتم :

-خب؟ مشکل دیگه ای؟

با صدای عصبانی گفت :

– ساده …فقط دوست دارم اینم مثله قضیه اون دختره بشه.

با کنجکاوی گفتم :

– کدوم دختره؟

بی حوصله گفت :

-هیچی با شما نبودم،ببخشید من توشرایط مناسبی نیستم، فقط خواهشاً..

بقیه حرفشو گوش نکردم و به خیالم گفتم ؛این دختره کیه؟ مگه الکیه عمرا بذارم منو بپیچونه.

یکم عشوه خرکی ریختم تو صدام و گفتم :

-اه، یعنی چی؟ بگید دیگه؟

-هیچی، این دوست من یکم انسان دوسته همیشه به بقیه کمک میکنه همین.

دوباره گفتم :

-خب؟

یکم مکث کرد و گفت :

-تو مهمونی یه دختره بد مستی کرده بود، این آرش رفت روبه راهش کرد، دختره هم عوض تشکر وصله دیوونه بودن بهش زد.

اخم کردم، این از کجا میدونه؟

با صدای ریلکسی گفتم :

-نخیر، اصلانم اینجوری نیست، دختره ازش تشکر کرد.

پسره با صدای متعجبی گفت :

-مگه شما قضیه رو میدونی؟

فوری گفتم ؛

-نـه، منم تو حیاط بودم، آخه،یکی از مهمونا بودم،دیدم دختره تشکر کرد.

با تمسخر گفت :-هه.

_بله؟

-هیچی، من دیگه برم.

با اصرار گفتم :

-نه خب بگید من باید بدونم.

مشکوک گفت :

-چرا؟

بااعتماد به نفس گفتم :

-به دلیل شخصی که خود آرش بهتون میگه.

باخنده گفت :

-آهان،پس قضیه حسادت و ایناست.

باخنده خیلی زورکی گفتم :

-دیگه…،ولی دختره قیافش بد نشون نمیدادها! منم بودم کمک میکردم.

-شاگرد خودم بوده یک آدم بی… بیخیال فقط خواستم بگم که این زمانه جواب خوبی رو با…

یهو مثله برق گرفته ها ازروکاپوت پریدم پام مثله چی درد گرفت، این عوضی فاطریه؟آره فاطریه شک ندارم نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم :

-ولی به نظر من استادکه آدم نباشه شاگردا هم باهاش مثله آدم رفتار نمیکنن البته دور از جون شما.

اونم متقابلاً گفت :

-اتفاقا بالعکس، شاگرد باید انسان باشه وگرنه استاد ازهمون نگاه اول دانشجو شو میشناسه،البته بلا نسبت .

سریع گفتم :

-استادی که با نگاه دانشجوهاشو بشناسه باید بره زیر تریلی پودر شه.

-دانشجویی هم که حرف شنوی نداشته باشه باید پشت در کلاس بمونه.

چشمامو درشت کردم و با حرص گفتم :-استادای عقده ای دانشجوهاشونو پشت در نگه میدارن.

ریلکس گفت :

-ودانشجوهای بی نظم پشت در میمونن.

کم اوردم بخاطر همین خنده پر حرصی کردم و گفتم :

-شنیدم اون دختره تو مهمونی زده تو گوش استادش، دلم خنک شد آخه بقیه گفتن خیلی استاد بی شعوروسخت گیری بوده،خواهشاً شما مثل اون نباشید.

صدای عصبانی فاطری اومد که گفت :

-منم شنیدم یکی از اساتیددانشگاه از همون دانشجو تعهد گرفته و از درس مربوطه حذفش کرده.

بلند گفتم :

-اون حذف نکرده، دانشجوعه خودش درس و حذف کرده، تازه عذر خواهی هم نکرده تعهدم نداده.

-به هر حال اصل قضیه مهمه که دانشجو ی بی انضباط رو همه میشناسن.

فکری به سرم زد لبخند شیطانی زدم و گفتم :

-منم شنیدم دانشجوهه رو پیشونیه استادش گل کاشته؟ گلش هم میدونید برای چی بوده؟ کله پا شدن استاد بد اخلاق سابقش.

با داد گفت :

-چی؟

تا خواستم جوابشو بدم گوشی از دستم کشیده شد، آرش بااخم به صفحه گوشی نگاه کرد سریع جواب داد :

-الو زانیار؟

نگاه جدی به من انداخت، با اقتدار خندیدم :

-آخیییش آخرش حرف آخر و من زدم خداروشکر این مثله رادین نیست.

بانیش باز به آرش که مشغول حرف زدن و برانداز کردن من بود نگاه میکردم که یهو رفت کنار و نن جون با چشمای درشت شده پشت سرش ایستاده بود. آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

-انا لِلهٰ واناعلیه راجعون.

نن جون با همون حالت آروم آروم نزدیکم اومد، با ترس گفتم :

-نن جون غلط کردم، دیگه تصادف نمیکنم.

بیشتر نزدیکم شد، آرامش خر قبل از طوفان همینه ، لعنتی، آرش هم که دور شده.

-ببین تا وقتی میتونیم حرف بزنیم چرا نزنیم؟ عوضش فقط بزنیم، دارم چرت میگم یعنی..

نن جون سریع دوید سمتم صورتمو جمع کردم ویکم رفتم عقب، یهو دیدم همه جا تاریک شد، چه بدون درد نوه تو کشتی! خدا خیرت بده یکی از آرزوهام این بود ببینم بعد مرگم اطرافیان چه ری اکشنی نشون میدن.

نن جون سفت بغلم کرد ودرکمال تعجب با ناراحتی گفت :

-فدای دخ خرم بشم حالت خوبه ننه؟

قربون صدقه رفتنای خرکیت تو حلقم.

داشتم تو بغلش نفس کم میوردم، تند تند گفتم :

-خوبم، خوبم نن جون.

ولی اگه ولم نکنی خفه میشم.

داد زد :

-چی گفتی ننه؟

دستمو گذاشتم رو پشتشو خواستم خودمو ازش جدا کنم که محکم تر بغلم کرد و گفت :

-نرو، نرو دیانا توبری…بیخیال، همین جا بغل نن جونت باش.

نفسم بند اومده بود جیغ زدم :

-آی سرم خفم کردی ولم کننن.

صدای آرش اومد که با خنده گفت :

-ببخشید تلفنم طول کشید، سوار ماشین شیم که بقیه نگرانن.

آخرش نن جون دست از کله کَل ما برداشت خواستیم سوار ماشین شیم،نن جون دستمو گرفت تا کنارش بشینم، دیدم اینطوری که نمیشه، دوست داشتنش یه مصیبته نداشتنش یه چیزی دیگه. باالتماس به آرش نگاه کردم و گفتم :

-پام، پام درد میکنه.

آرش سری تکون داد وباخنده گفت :

– شما بشینید جلو تا دیانا خانم بشینه عقب پاش نباید تو فشار باشه.

نن جون گفت :

-باشه، باشه، اصلاً آقا آرنج من پیاده میام تادیانا تو فشار نباشه.

آرش گفت :

-بله؟ها! نه،نه، چه حرفیه، بفرمایید.

سوار ماشین شدیم و من صندلی عقب پامو دراز کردم. نن جون گفت :

-خیر ببینی، فکر می کردم وقتی بیام با جسد تیکه،تیکه ی دیانا که دورش مگس جمع شده و چشماش از جمجمه سرش زده بیرون،روبه رو میشم، یا اینم نه احتمال میدادم تا آخر عمرش از گردن به پایین فلج باشه.

آرش بالبخند به رانندگیش ادامه میداد و چیزی نمیگفت، نن جون دادزد :

-دیانا ننه اون تیکه آخر فیلم اَره رو یادته؟

با چندش گفتم :

-اون قسمت که مرده پوست کلشو… صورتمو جمع کردم و باچندش گفتم:

-اییییی.

نن جون که فکر میکنم این روزا گوشاش سنگین شده بود داد زد :

-اون قسمت که مرده پوست کله شو تا ته میکند بعد میرفت بیرون همه جا تاریک میشد، من فکر می کردم پوست کله تو اونجوری شده.

با چندش گفتم :

-فهمیدم،فهمیدم،

آرش بااخم به نن جون نگاه کرد و خطاب به من گفت:

-گوشاشون سنگینه؟

منم با دقت به نن جون نگاه کردم و گفتم :

-آره فکر کنم، جدیداً اینجوری شده.

نن جون یهو داد زد :

-آرنج ننه یه لحظه صبر کن.

آرش با تعجب گفت :

-با منید؟

نن جون داد زد :

-نگه دار.

آرش ماشینو نگه داشت و نن جون آروم اومد پایین.

-عه نن جون کجا؟

جوابمو نداد و به سمت درختای اونطرف خیابون رفت.

ترسیدم کاریش بشه گفتم :

-آرنج، نوچ اه آرش من میرم دنبالش.

آرش با جدیت گفت :

-نمیخواد من میرم.

با اخم زیرلب گفتم :

-نه باید برم .

ودر ماشین و باز کردم آرش کنارم ایستاد و گفت ؛-آروم.

پیاده شدم و لنگان لنگان همراه با آرش به سمت اونطرف خیابون رفتیم که درکمال تعجب آقا حشمت و دیدم که با لبخند داشت به نن جون نگاه میکرد،نن جون نزدیکش شد خواستم برم جلوشو بگیرم که آرش دستمو کشید،سرجام ایستادم و گفتم :

-بذار برم ببینم چه خبره؟

آرش گفت :

-خوب صبر کن بفهمی چه خبره.

آقا حشمت با خنده گفت ؛

-لیلا خانم…

یهو نن جون دستشو اورد بالا و یکی زد تو گوش آقا حشمت،

آقا حشمت دادزد :

-چرا میزنی؟

نن جون با اخم گفت :

-ببند دهنتو، چرا دنبال من افتادی؟

۲۱

آقا حشمت همونطورکه صورتش از سیلی نن جون اونطرف بود گفت:

-نه، من کی دنبال شما افتادم؟

نن جون یک سیلی دیگه زد تو گوشش آقا حشمت بیچاره صورتش به سمت مخالف چرخید، نن جون دادزد:

-من خودم ته کوماندو بازیم،از دیروز داری منو تعقیب میکنی،توخیابون،توکافی شاپ،فکر کردی من نفهمم؟

به آرش نگاه کردم و گفتم :

-این یه تیکه از دیالوگ اون فیلم ترکی است.

آرش کلافه گفت :

-اه، جمع کنید اون ماهواره لامصب و از خونتون.

به صحنه مشاجره نن جون و آقا حشمت نگاه کردم ومتفکر گفتم :

-آره، نن جون خیلی تحت تاثیره…

دوباره با دقت گوشمو بردم جلو و گفتم:

-چی میگن اینا؟

صدای آقا حشمت اومد که گفت :

-من از اون شب خواستگاری یه چیزایی یادمه.

نن جون با حالت خجالتی با مزه ای گفت :

-منم یادمه، ولی روم نشده به بچه ها بگم.

آقا حشمت دهنشو بازکرد تاچیزی بگه

نن جون یه کف گرگی زد تو پیشونیش آقا حشمت گفت :

-دیگه اینو واسه چی زدی؟

نن جون با گریه گفت :

-چون منو یاد شوهر خدا بیامرزم میندازی.

آقا حشمت با ناراحتی گفت :

-تو هم منو یاد سکینه میندازی.

نن جون دستشو اورد بالا تا بزنه آقا حشمت گفت :

-گووور پدر سکینه لیلا رو عشقه.

نن جون دستشو پایین اورد، کم کم یه لبخندی رو لبش پیدا شد، آقا حشمت خندید و گفت :

-حالا اجازه میدید با خانواده خدمت برسیم؟

نن جون با خجالت گفت :-برسید.

آقا حشمت با خنده گفت :

-دستت دردنکنه، این نوه من خیلی خاطر خواه نوه شما شده لیلا خانم، سریع بیایم این دو تا کفتر و بهم برسونیم.

بااین حرفش چشام اندازه خربزه شد آرش پقی زد زیر خنده و گفت :

-همه این حرفا مخاطبش تو بودی؟ وااای.

با عصبانیت گفتم :

-خیلی… خیلی… اک هعی.

نن جون بی هوا دستشو بالا بردو همزمان آقا حشمت و چپ و راست کرد یه کف گرگی هم زد تو پیشونیش، آفرین بزن، بزن که کتک خورش ملسه،

با عصبانیت از چفت آرش رد شدم که مجبور شد با خنده بره کنار، خودمو به ماشین رسوندم و نشستم تو ماشین، آرش پشت سرم اومد و نشست پشت فرمون، چند ثانیه بعد نن جون بدون اینکه متوجه بشه ما دیدیمش به سمت ماشین اومد، خودمو زدم به اون راه و گفتم :

-نن جون…

نفس عمیق حرصی کشید وباصدای وحشتناکی گفت :-بریم.

به آرش نگاه کردم بدون تغییری تو حالت چهرش به رو به رو نگاه کرد وراه افتاد و چیزی نگفت.

منم بیخیال شدم و دستمو گذاشتم جلو دهنمو گفتم :

-آرش میشه یکم تند تری بری لطفا؟

نن جون دادزد :

-نه، آروم میخوام هوا بخورم.

آرش دستی به سرش کشید و به ساعتش که دوازده ونیم شب و نشون میدادنگاهی کرد و گفت :

-باشه.

آروم گفتم :

-ببخشید، علاف شدی.

لبخندی زد و گفت :

-چه حرفیه، خودمم دوست دارم یکم هوا بخورم.

نن جون بی هوا دوباره گفت :

-تند برو میخوام برم خونه بخوابم.

دستمو گذاشتم رو سرم و زیر لب گفتم: -خدایا چی ساختی؟

آخرش رسیدیم دم در خونه و آرش ماشینو نگه داشت،نن جون از ماشین پیاده شد و کلید انداخت رفت تو منم خواستم برم پایین که آرش گفت :

-درمورد زانیار بعدا حرف میزنیم.

بی حوصله گفتم :

-یس یس حتماً.

آرش اخم کرد و چیزی نگفت

منم پیاده شدم و سریع رفتم تو خونه، نن جون هم با من وارد شد دادزدم :

-مامااان.

مامان سراسیمه وارد حیاط شد و به نن جون نگاه کرد و با خنده دستشو گذاشت رو قلبشو گفت :

-وای مادر، مادر کجا بودی؟

و داد زد :

-رسول، رسول مادر برگشته.

نن جون بی اعصاب گفت :

-اتوبوس این بچه چپ کرده بودرفتم شناسایی جسد.

یهو مامان با وحشت گفت :

-جسد؟!!… جسد!

سریع از پشت نن جون در اومد و گفتم :

-نه،

نن جون بی حوصله نگام کرد و خطاب به مامان گفت :

-بدتر از جسد، بچه بپر وسط.

یکم دیگه رفتم جلوتر مامان تا منو دید دستشو گذاشت رو سرش و همزمان قلبش و بی حال گفت :

-رسول. جسد…

وتلپی افتاد زمین

بابا سریع گوشی به دست از خونه اومد بیرون و داد زد :

-جسدددد؟؟؟ کو؟

نن جون به من مامان افتاده رو زمین نگاه کرد وگفت :

-اینا، اینم جسد از تولید به مصرف.

از بهت دراومدم وسریع رفتم پیش مامان و با ترس گفتم :

-ماماااان.

بابا تا منو دید گفت :

-چرا همچینی تو؟

عصبانی داد زدم :

-بابا به خودت بیا مامااااان.

مامان دوباره به هوش اومد و گفت :

-رسول…

تا منو دید دوباره غش کرد.

بابا داد زد :

-خدایا.. برای بچه اتفاقی نیفتاده باشه، زنگ بزن اورژانس.

مبهوت به بابا نگاه کردم :-بچه؟

بابا دستپاچه گفت :

-زنگ بزن اورژانس، مامان زنگ بزن اورژانس.

نن جون و من دوتایی از تعجب سرجامون تکون نخوردیم.

بابا کلافه گفت :

-باشه، خودم زنگ میزنم.

بچه ی چی؟ آش چی؟ کشک چی؟پشم چی؟ اگه بچه ای در کار باشه من… من

من…. میرم، نه نمیرم هستم ولی اون بچه رو ناااابووود میکنم.

نن جون دستشو گذاشت رو شونم و گفت :

-بچه رو چپ نگاه کنی نابودت میکنم، شاید پسر باشه.

اَه دوباره بلند فکر کردم.

صدای آژیر آمبولانس اومد و مامان و بار کردن بردن، مثل اینکه امشب خواب به ما حرام شده،توی راه روی بیمارستان به دیوار تکیه دادم و بااخم به بابا خیره شدم

-آخه بچه؟!

همیشه همینطور بوده میگن پسر دوست نداریما ولی خودشونو میکشن تا یه پسر بیارن.

د آخه یکی نیس بگه مادر من

پدر بزرگوار من، شما فردایی پس فردایی میخواید دوماد دار بشید،

خوبه بچه بغلتون باشه؟

من از شما میپرسم خوبه؟

بابا که تااون لحظه حواسش نبود گفت :

-نوچ، هنوز امروز فهمیدیم بچه دار شدیم،داشتم لذت پدر بودن و حس می کردم.

با اخم بیشتری گفتم :

-واقعا که مگه من بچه تون نیستم؟

بابا فهمید حرف بدی گفته با خنده گفت :

-نه، یعنی منظورم اینکه لذت پدر شدن دوباره رو داشتم تجربه میکردم، عجب لذت خوبیه، امیدوارم تجربه کنی.

به بابا نگاه کردم و گفتم :

-حتماً تجربه میکنم.

دوباره فهمید سوتی داده گفت :

-چقدر بیمارستان سرده، برم ببینم کولر کجاست خاموش کنم.

کلافه با لحن کشیده ای گفتم :

-بابا.

بابا چیزی نگفت و رو صندلی کنار من نشست.

با این پای چلاقم و کله شکستم باید وایستم اینجا اصلاً همش تقصیر این نن جونه،

ای کاش منم مثله نن جون خودمو میزدم به بد حالی، تا برم به بهانه سرم یکم بخوابم،

چشمام از زور خستگی وا نمیشد، همیشه بچه ی مقاومی بودم فکر کنم این موضوع بسته به محلیه که توش بدنیا اومدم،پوزخندی زدم و به بابا نگاه کردم، یهو خنده ام گرفت، با خنده آروم زدم رو پیشونیمو گفتم :

-اَه، خاک بر سرت، دوباره حالتو بهم زدی.

بابا برگشت و گفت :

-خوبی؟ اصلاً نباید میومدی بااین حالت.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم :

-کسی تعارف نزد وگرنه نمیومدم، درضمن به نظر شما یه مرد و بخش زنان راه میدن؟

بابا جدی گفت :

-آره چرا ندن؟

چشمامو درشت کردم و گفتم :

-خدا مرگم بده شما رفتی تاحالا؟

بابا گفت :

-آره.

سرم به سمت بالا بردم و به سقف بیمارستان نگاه کردم و زیر لب گفتم :

-آخر الزمان. آخر دنیااای دیگه آخه، چی بگم من؟وقتی بخش مردا اونجوری باشه واای به حال بخش زنا.

روی صندلی روبه روی بابا نشستم و پوزخند دیگه ای زدم، این دفعه نخندیدم ضایع نشه، بعد گفتم :

-هه،حالا دختره یا پسر؟

بابا موشکافانه نگاهی به صورتم کردو گفت :

-دیانا، بابا مشکلی داری؟

با همون پوزخند گفتم :

-هه چه مشکلی؟

بابا گفت :

-قسمت فکت یکم فکر کنم مشکل داره،کجه.

دیگه پوزخند نزدم بابا سریع گفت :

-آها خوب شد، کلک ادای مریضا رو در اوردی بابا رو دلواپس کنی؟ ههههههه.

وزد زیر خنده، با خنده الکی و زوری گفتم :

-هه،هه،هه، آره گفتم یکم استرستون کم شه.

یعنی پوزخند من مثل پوز کجاست!؟

من از این پوزخندا جلوی فاطری و رادین یه عالمه رفتم، یعنی اوناهم فکر کردن من مشکل دارم!! ای… دیگه نمیدونم چی بگم به خودم،

بابا نگاه دوباره ای به من کرد و گفت :

-راستی چی پرسیدی ؟

ایندفعه عادی گفتم :

-دختره یا پسر؟

بابا صورتشو جمع کرد و گفت :

-میگم منو مادرت هنوز امروز دوتایی به این نتیجه رسیدم که بارداره، تازه صبح میخواستیم بریم دکتر که این اتفاقات افتاد.

۲۳

چیزی نگفتم و فقط به در و دیوار بیمارستان نگاه کردم، با خنده گفتم :

-هههه، چه جالب انگاری رو هوام همه جا مه آلوده.

بابااز روی صندلی بلند شد وگفت :

-خوبی!؟

بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم :

-حس میکنم دارم میمیرم، ولی مهم نیست.

بابا ترسیده گفت :

-چرا رنگت پریده؟

به زمین و آسمون نگاه کردم و زیرلب گفتم :

-چرا رنگت پریده؟ مگه باغ بابات انگور نمیده؟

دستمو گرفت و گفت :

-بشین حالت خوب نیست،

دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت :

-تب داری؟ یهویی اینجوری شدی.

وبعد دادزد :

-خانم پرستار، پرستار.

حالت تهوع بدی گریبان گیرم شده بود دستموگذاشتم رو دلمواز جام بلند شدم دستمو به دیوار راه رو بیمارستان گرفتم وگفتم :

-بابا من دارم میرم خونه، خدافظی نکن خدافظی نمیکنم فیییعلاً.

همه جا تاریک شد و صدای بابا تو گوشم اکو شد :

-دیانا،

چشمام و بستم و فقط دستای بابا رو زیر سرم حس می کردم، صدا ها هنوز میومد، اَه سگ تو روی این شانس، آخه چرا من غش نمیکنم؟

-چشات و باز کن، نه تو نباید بمیری، باز کن ای خدا چه بلایی بود. وا کن دیانا واکن چشمات و دخترم، بابا رو دوباره صدا بزن.

حالت تهوع هنوز بود ولی حال نداشتم چشمامو باز کنم، بیخیال الکی مثلاً غش کردم،

داشتم فکر می کردم که همچین سیلی همزمان به دو طرف صورتم خود که برق دویست و پنجاه ولتی از سرم پرید سریع دستامو گذاشتم رو لپام تا دوباره نزده چشمامو باز کردم و با چهره رنگ پریده بابا مواجه شدم، هنوز خواستم یه چیزی بگم که دوتا پرستار سریع اومدن سمتمون و منو از رو زمین بلند کردن و روی تخت گذاشتن وتوی اتاق بردن،

آخییش رو تخت دراز کشیده باشی یکی هولت بده چه حال خوبیه، اون دفعه بخاطر فاطیما از این لذت محروم شدم؛

توی اتاق جداگانه ای بردنم و سرمی به دستم وصل کردن، خانم دکتر فشارم و گرفت و گفت :

-او، فشارت خیلی پایینه بااین حالت برای چی اومدی تو این محیط؟

بی حال گفتم :

-مرض داشتم اومدم اینجا یکم بقیه رو ببینم به زندگی امیدوار شم.

با خنده دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت :

-خانم بی اعصاب، تبم که داری.

اَه، اَه، اَه،انقدر بدم میاد مثله بچه ها با آدم حرف میزنن،چندتا قرص تجویز کرد وبه سرمم نگاه کرد و گفت :

-یه چند دقیقه ای مهمون ما باش سرمت تموم میشه،

سریع گفتم :

-چی چند دقیقه؟ من حااالم بده دارم میمیرم.

دکتر خندیدوگفت :

-حالت از منم بهتره فقط یکم ضعف داری.

نفس حرصی کشیدم و گفتم :

-نه، نه، حالم بده بَصل النُخاعم درد میکنه،یه دوسه تا آرامبخشی چیزی، بزن تو سرمم قشنگ بخوابم درد نکشم.

خانم دکتر لبخندی زد و رفت.

عصبانی اداشو در اوردم و گفتم :

-یکم ضعف داری، بابا دارم از بی خوابی میمیرم. دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :

-هعی روزگار، چه کردی بامنی که یه دقیقه یه جا بند نمیشدم،

الان دقیقا ربط این حرفمو با موفقیت نفهمیدم، بی خوابی داغونم کرده یعنی. تو حال و هوای خودم بودم که یه دختره کوچولو وارد اتاق شد و با گریه گفت :

-من آمپول نمیزنم،نمیزنم.

مامانش که زن چادری و خیلی تو نگاه اول به چشمم با شخصیت میخورد پشت سرش اومد داخل اتاق و سلامی به من کرد وگفت :

-چیزی نیست، اصلاً درد نداره مامان.

به دختر سه یا چهار ساله ای که گریه میکرد نگاه کردم؛

مامان بابای منم همیشه همینو میگفتن، تازه بعدش که آمپورو میزدم از درد خون گریه میکردم میگفتن :دیدیییی درد نداشت؟

مامان دختر بچه از اتاق رفت بیرون، دختره بااخم بهم زل زده بود منم یه عالمه خنده الکی ریختم تو صورتم وبا لحن بچه گونه ای گفتم :-سَیااام خاله،چه دختر خوشملی، اسمت جیه ؟

دختره همونطوری یکم بهم زل زدو گفت :

-مثله آدم حرف بزن.

آخ مثله سگ ضایع شدم، ابرو هامو انداختم بالا و تو یه حرکت برگشتم سر جام و به سقف خیره شدم.

بچه انقدری بهم تیکه ننداخته بود که به هول و قوه الهی انداخت، اینا بچه ان؟ کروکودیل خالصن.

مامان دختر بچه اومد تو و گفت :

-الان خانم پرستار میاد یه آمپول بدون درد بهت میزنه.

دختره داد زد :

-نه، نه، نه.

خانومه گفت :

-اصلاً از این خانوم میپرسیم آمپول درد داره؟

به خانومه نگاه کردم وبا تاکیدگفتم :

-آره، مثله…

زنه ابروهاشوانداخت بالاوبهم اشاره کرد که یه چیزی دیگه بگم.

زود حرفمو اصلاح کردم و گفتم :

-مثله آب خوردنه، میخوری، میشوره، میبره،.. میکروبارو.

دختر دوباره نگاهم کرد و گفت :

-چه مثال مسخره ای، دروغگو ها من آمپول نمیزنم.

خدایی با تیکه اول حرفش خیلی موافق بودم.

اعصاب خورد کن ترین آدمی که تا حالا به عمرم دیدم همین بچه های زیر شیش سالن،

خدایا یعنی اگه مامان باردار باشه یکی مثله این میشه؟

مادر دختره کلافه گفت :

-اه، چرا پرستار نمیاد؟

و رفت بیرون عصبانی از جام بلند شدم و گفتم :

-میدونی من کیم؟

دختر با سر گفت نه، چرا آدم حساب نمیکنه آدمو حس پوچی بهم دست داد،

-من خون آشامم.

۲۴

بازم چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، بااخم گفتم :

-بچه ها یی که آمپول نمیزننو میکشم بعد خونشونو…اوق… میریزم سطل آشغال.

دختربچه با بی تفاوتی گفت :

-تو خون آشامی؟

بااخم گفتم :-آره.

دهنشو کج کرد و گفت :

-زااارت، زامبی هم نیستی،چه برسه خون آشام.

اکهی قشنگ با خاک یکسانم کرد، داغون شدم، یعنی قشنگ دیگه دهنمو بستم تمرگیدم سر جام، پرستار اومد و دختره دوباره با اخم گفت :

-من، آمپول، نمی، زنم.

بلند شم با پشت دست بکوبم تو دهنش بیشعور بی تربیت، صدای جیغ بلند دختره اومد ولی هرطوری که بود بهش زدن، حالا آمپولم نبود عتیقه میخواست واکسن بزنه،

مادر دختره اومد کنارم و گفت :

-ببخشید اگه سروصدا کرد ،دیگه بچه است.

با خنده زورکی گفتم :

-خواهش میکنم، بیشتر رو تربیتش کار کنید.

انقدر دختر بچه جیغ کشید که مادرش حرفا مو نشنید،مامانش بغلش کرد وبالبخند گفت :

-خدا نگهدار.

دستمو به نشانه خداحافظی تکون دادم و به سرمم که نصف بیشترش تموم شده بود نگاه کردم.سرم هنوز درد میکرد از رو تخت نیم خیز شدم و به اطراف نگاه کردم، دوتا قرص آرام بخش کنار میز فلزی کنارم بود، آره دیگه آرامبخش بود، دوتا برداشتم انداختم بالا و بدون آب قورت دادم، باخنده گفتم :

-حالا اگه بخواید هم نمیتونید از خواب بلندم کنید،

چشمامو بستم و گفتم :

-آخیییش، اثر کن دیگه لامصب… یکم این پهلو اون پهلو شدم

-اَه، دلم درد میکنه هنوز.

بی توجه به دل درد قرصه تاثیر خودشو کم کم داشت میکرد داشتم میخوابیدم که یکی از پرستارا اومد کنار میز فلزی و گفت :

-خانم غفاری، این قرص ملین که اینجا بود و شما بر نداشتی؟

خخخ قرصای آرام بخش و میگه،

صدای یکی دیگه اومد که گفت :

-نه عزیزم، همون جا بود، حتماً حواست نبوده بردیش.

پرستاره کلافه گفت :

-ای بابا خودم آماده دوتا گذاشته بودم اینجا حتماً افتاده جایی.

یهو درد بدی تو دلم پیچید بلند شدم وسریع گفتم :

-ببخشید خانم پرستار دسشویی کجاست؟

پرستار گفت :

-اول راهرو دست راست.

با درد گفتم :

-وای سرمم چی؟

پرستار گفت :

-هنوز تموم نشده تا جداش کنم.

اوضاع خیلی خیط بود، اگه میدونستم اثر لواشکا انقدر موندگاره هیچ وقت نمیخوردم، پرستار خونسرد گفت :

-خوب دستت بگیر ببرش.

بدون توجه بهش سرم و از دستم کندم و رفتم بیرون اتاق، در دیشویی رو باز کردم و خواستم برم تو که صدای جیغ یکی نشون داد که نباید بی مقدمه وارد میشدم، حالا چیزی که ندیدم ولی بده بهداشت و باید رعایت کرد،لنگان لنگان توی سرویس بهداشتی میدویدم و دنبال دشویی خالی بودم، یکی از درها رو باز کردم خداروشکر کسی نبود رفتم تو.

فکر کنم ایندفعه باید در مورد علت بیکاریه جوانان فکر کنم چون اصلا این مسئله تمومی نداره و ظاهرا دسشویی منم همینطوریه.

چند دقیقه ای تو دسشویی بودم اومدم بیرون و دستمو گذاشتم رو دلم، خواستم بیخیال دوباره رفتن تو دسشویی بشم و برم دستامو بشورم که دوباره دلم پیچید، دوباره دیگه رفتم تو دسشویی و درباره مشکلات جامعه فکر کردم، بعد رفتم بیرون. دستامو شستم و دوباره دلم پیچید، باگریه گفتم ؛

-ای خدا، نکنه ازقرصاییه که خوردم.

با دل درد از سرویس بهداشتی رفتم بیرون و خودمو رسوندم به دکتر بخش،

-آقای دکتر.

عینکشو جابه جا کردو گفت :

-بله؟

دستموگذاشتم رو دلمو گفتم :

-من دو تا قرص اشتباهی خوردم.

دکتر به رنگ پریده ام نگاهی کرد و گفت :

-یه لحظه اگه میتونی بشین اینجا تا به این بیمار برسم.

داد زدم :

-وای دکتر دارم میمیرم.

دکتر پرستار و صدا زد و پرستار اومد پیشم ازم پرسید :

اسم قرصی که خوردی میدونی؟

صورتم از درد جمع شده بود گفتم :

-ملین بود فکر کنم.

چشماشو درشت کردو گفت :

-چندتا خوردی؟

دستمو گذاشتم رو دلم فشاردادم و گفتم :

-دوتا.

پرستاربا تعجب گفت :

-قرص ملین برای رفع یبوست، بعد تو دوتا خوردی؟

متعجب گفتم :

-هان؟ یبوست؟ میبینم هرچی میرم دشوری خوب نمیشم.

پرستار فوری رفت به دکتر گفت و دکترم دستور شستشوی معده داد،خلاصش که بکنم بیچاره شدم رفت حس می کنم سه کیلو کم کردم.

***********************

یه دستمو گذاشتم زیر سرم و گفتم :

-مامان اون کمپوت گیلاس و بده.

مامان کمپوت و باز کرد و گفت :

-بخور دخترم، بخاطر من پوست استخون شدی.

جون توجه،توشرایطی قرار دارم که مرکز توجه خانواده فقط منم، جون مرکز،همیشه آرزوم بود مریض باشم بیارنم بیمارستان اقوام برام کمپوت بخرن ، دیر به آرزوم رسیدم ولی آخرش رسیدم.

بابا اومد کنار تختمو دستشو کرد توجیبشو یه جعبه دراورد وگفت :

-اینم برای دختر آش ولاش بابا.

کلا خانواده بابام اینا قربون صدقه رفتناشون خاصه، فقط میدونم این ته عشق بود، به جعبه نگاه کردم و گفتم :-این چیه بابا؟

بابا در جعبه رو بازکرد وگفت :

-این گوشیه جدیده، قبلیه دیگه بدرد نمیخورد دادم نن جون.

با ذوق گفتم :

-واای مرسی.

بابا گوشی رو دراورد وداد به من چرخوندم و نگاهش کردم، یهو ذوقم خوابید، به بابا نگاه کردم و گفتم :

-بابا، نمیخوامش همون قبلیه خوبه.

بابا نگام کرد و گفت :

-دوستش نداری؟

بااخم گفتم :

-نه، همون قبلیه خوبه.

بابا نگاهی به گوشی کرد و گفت :

-دوربینش ۸مگا پورکسل بود.

-اون هشت مگا پیکسله،

طفلک بابا این همه پول دادی به این که چی؟من راضی به این کار نبودم.

بابا گفت :

-نه،نن جون گوشی داشته باشه بهتره پس اینو بدم نن جون، گوشی خودتو بدم به خودت دیگه.

ای بابا گند زدن تو حس فیلم هندیمون،سریع دادزدم :

-نـــه، حالا درسته دلم گوشی خودمو میخواد ولی شما به من دادید مگه میشه قبول نکنم.

گوشی رو گرفتم و زیر لب گفتم :

-گوشی به این گرونی رو بدم نن جون؟ عمراً.

به بابا نگاه کردم و گفتم :

-نن جون کجاست؟

بابا گفت :- بردمش خونه.

دکتر از در وارد شد و کنار تختم اومد، سلامی سرسری کرد و چارت و برداشت و مشخصاتو نگاه کرد و زیر لب گفت :

-نرمال، نرمال،اینم که بله نرماله.

خودکارشو روی برگه ی چارت کشید وروبه پرستارگفت :

-مشکلی نیست، میتونه ترخیص شه.

باالتماس به نن جون نگاه کرد و گفتم :

-نن جون، توروخدا گوشیمو یه لحظه بده اون کلش لامصبو انتقال بدم توی این گوشی بعد میدم به خودت.

نن جون گوشی رو پشتش قایم کرد و گفت :

-نمیدم، کلندمو نمیدم مال خودمه.

-ای بابا.

همون موقع گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن، داد زدم :

-نن جون، نن جون، الهامه اگه جوابشو ندم بچه اش ناقص میشه.

نن جون به صفحه گوشی نگاه کرد و گفت :

-دست خودم.

سرمو تکون دادم و گفتم: باشه، باشه دست خودت.

تماس و خواستم وصل کنم که دوباره گفت :-خودم.

کلافه گفتم :

-بااشه.

تااومد تماس و وصل کنه اشتباهی زد رد تماس داد. نفس حرصی کشیدم و گفتم :

-نن جووون، بمیرم از دستت راحت شم، گیر کردیما.

خواستم برم که دوباره زنگ خورد فوری گوشی رو از دستش چنگ زدم و لنگان لنگان یه لنگ در هوا پریدم سمت اتاق و درو بستم، تماس و وصل کردم و گفتم :

-سلام.

صدای لاتی و کلفتش تو گوشی پیچید و گفت:

-سلام دایی، کجایی تو؟ نمیبینم،

دستموگذاشتم رو دهنمو گفتم :

-دایی تویی؟مامان بفهمه بهم زنگ میزنی خفم میکنه.

-این خوار ما که خودش مارو ول کرده نمیذاره توهم بیای پیش ما؟

نن جون دراتاق وهول دادو گفت :

-واکن درو،رسول بگو این دختر پوفیوزت بگو گوشیمو بده.

پشتمو به درفشار دادم و نذاشتم واکنه، دایی از پشت خط گفت :

-وااای، این پیری هنو زنده است؟

گفتم :-عِهه، دایی، بله زندست زندگی روهم به ما حروم کرده.

دایی گفت :

-ما تو پیمونه عمرمون،دو تی اشتب کردیم، یکی اتوبوسمونو دادیم دست رفیق ناباو،دو اینکه خواهرمونو دادیم دست این پیری دیوونه و پسرش.

مثلاً داره در مورد بابامو مامانش حرف میزنه، اَ خاک.

صدامو صاف کردم و گفتم :

-مطمئنی دایی فقط همین دوتا اشتباه رو کردی؟

-آره دایی جون، اینا اشتباس بقیه اش تجربه است،

بعد گفت :

-چاکر آق مهتی. نبینم غمتو.

بیشتر درو فشار دادم وگفتم :

-هان؟ مهدی کیه؟

نن جون هنوز داشت درو هول میداد، دایی گفت :

-هیچی، زنگ زدم ببینم اصل حالت چطور مطوره، چون دیشب تو تیلو یز یون نشون داد یه اتوبوس دانشجویی چپ کرده، گفتم خبری ازت نی چپ نکرده باشی. هههههه.

خنده الکی کردم و گفتم :

-اتفاقا منم تو همون اتوبوس بودم چپ کردم.

دایی که کلا ولوم صداش بالا بود بالاتر رفت و دادزد :

-چی؟

گوشی رو از گوشم فاصله دادم و یه چشممو بستم؛ادامه داد :

-پیرسگااا حواس اون دَیوو…

فوری گفتم :

-دایی،دیگه فوش نده دیگه، اَه.

دایی گفت :

-ما دیشب با خودمون گفتیما شوما یه چیزی از ما پنهون میکنی، خوااار اون راننده بی غیرت و که خوابش برده روو نذاشتم ادامه بده و گفتم :

-دایی فوش نده میگم،خوبم چیزیم نشده فقط یکم سرم شکسته وپام موره برداشته .

-اکهی، یه عمر راننده اتوبوس بودیم هیچکدوم از مسافرامونو به فنا ندادیم.

متفکر گفتم :

-دروغ، پس عمه من بود اتوبوس و انداخت تو جدول نصف مسافرا زخمی شدن!

-اون دفعه تقصیر من نبود رُفقا شوخی خرکی زدن چپ کردیم ولی خدایی مثله سگ خندیدم، دایی من دیگه قطع کنم.

صدای در زدن نن جون نمیومد فکر کنم دیگه خسته شده، آروم گفتم :

-باشه دایی مخلصم خدافظ.

-چاکر پاکرم، قربانت، خدافظ.

گوشی رو قطع کردم و سریع سیمکارت و مموری شو دراوردم گذاشتم تو گوشی جدیدم، اکانت کلشمم خیلی کار داشت حال نداشتم انتقال بدم گفتم باشه برای وقتی که نن جون خوابید، آروم در اتاق و باز کردم خم شدم و سرم رو از لای در بیرون اوردم تا دورو برو نگاه کنم که با یه دوتا شیکم روبه رو شدم، آروم سرمو بردم بالا و قشنگ ایستادم، آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

-سلام، مامان وبابای عزیزم.

مامان لبخندی بهم زد و دستشو اورد جلوم و گفت :

-بدش.

به گوشی تویه دستم و دست مامان وهمزمان چهره اخموی بابا نگاه کردم و گفتم :

-چی بدم؟

مامان نفس عمیقی کشید و دادزد گفت :-اون گوشی وامونده تو.

از داد مامان جفت کردم و زودی گوشی رو گذاشتم تو دستشو گفتم :

-تاصحبت کردن هست چرا داد؟

جوابمو نداد و گوشی رو روشن کرد، به بابا نگاه کردم وگفتم :

-آخ سرم.

نن جون اومد کنار بابا و گفت :

-لنده هور دختره ولی کپی برابر اصل اون داییشه.

رفتم تو فاز زبون بازی و گفتم :

-کلاً روایته که بچه حلال زاده به داییش میره، و هرهر زدم زیر خنده، بابا نگاه بدی بهم کرد و چیزی نگفت،شونه ای بالا انداختم و گفتم :

-من رفتم تو حیاط.

مامان عصبانی گفت :

-دیگه اسمتم نمیارم اگه دوباره با باعث وبانیه مرگ مامانم حرف بزنی.

برگشتم و خیلی جدی گفتم :

-دایی خطا کرده درست، ولی مامان اون فقط نوزده سالش بود که این اتفاقا افتاد، اون تو زندان تاوان کاراشو داده سه سال تاوان داد، ازت معذرت خواهی کرد بااینکه من مطمئنم مرگ مادر بزرگ تقصیر اون نبود،اما شما نبخشیدیش ولی اون درست زندگی کرد اما تا کجا؟ انقدر بهش بی توجهی کردی که دیگه زد زیر همه چی.

مامان با بغض گفت :

-هر بلایی سرش اومده تقصیر رفیق بازیاش بوده.

انگشت اشاره مو بالا بردم و گفتم :

-رفیق باز شد چون خواهرش پسش زد، رفیق بازشد چون کسی رونداشت.

مامان با چشمای قرمز شده نگاهم کرد و گفت :-توچیزی نمیدونی.

-درسته خودمو میزنم به اون راه، اما نفهم نیستم.

عجیب بود که بابا و نن جون چیزی نمیگفتن،بهشون نگاه کردم و سریع از خونه رفتم بیرون، طفلک دایی چقدر تنهاست.

طبق معمول با احتیاط به سمت استخر وسط خونه رفتم وسطای راه یکم مکث کردم دوباره برگشتم و رفتم تو خونه، از اون جایی که من اصلاً آدم اصراف کردن نبودم به سمت اتاقم که نزدیکیه در ورودیه خونه بود رفتم، یهو چشمم به مامان بابا ونن جون افتاد

همونطوری سر جاشون نشسته بودن، تا منو دیدن سه تایی بهم نگاه کردن، منم خودمو زدم به اون راه و گفتم :

-چیه؟

مامان اخم کرد و بلند شد و رفت تو آشپزخونه، نن جون روی کاناپه ای که نشسته بود دراز کشید و گفت :

-برو کنار از جلوی تلویزیون بچه.

بابا هم چندتا پلاستیک برداشت و سمت در خروجی رفت.

-خدای من آخه یه آدم که همش یکم، یکم… نه البته بیشتر از یکم، حالا به هرحااال، خطا کرده چه ضرری میتونه به ما برسونه ؟

خونه سوت و کور شده بود،برای فرار از اون وضعیت سریع رفتم تو اتاق و کیف دستی دربو داغون شده مو برداشتم، هنوز وقت نشده بود ببینم چه بلایی سر وسایلم اومده، درشو باز کردم و دیدم ای دل غافل، لعنت به این شانس هرچی ترقه کفسولی داشتم و معلوم نیست کی از تو کیفم برداشته انداخته دور، فقط ترقه سیگاری ها مونده بود، که اونا هم ته کیفم ریخته بود، کیفو سرو ته کردم، هرچی ترقه بود ریخت رو فرش، همشو برداشتم و تو جیب بغل پیراهنم کردم؛

آهسته از اتاق اومدم بیرون ورفتم،تو آشپزخونه،مامان داشت غذا درست میکردو پشتش به من بود، یه کبریت از روی کابینت برداشتم و به سمت در خروجی رفتم ، درو باز کردم ورفتم تو حیاط، دوباره به سمت استخر رفتم و

کنارش نشستم، اما این دفعه نمیتونستم پامو توی آب بزنم بخاطر همین بیخیال آب بازی شدم ، با غرغر به عکسم توی آب خیره شدم و گفتم :

-خوب مگه چیکار کرده؟ یکم جوونی کرده دیگه، اینا هم یاد گرفتن چپ میرم راست میرم میگن مثل داییشه، کشتن مارو، انگشتمو زدم تو آب و یاد اون روز مینو افتادم،

– یادش بخیر،این مینو هم معلوم نیست کدوم گوریه یکم باهاش کل کل کنم از بی کاری دربیام، چقدر حوصله ام سر رفته ، دانشگاه مانشگاهم که دیگه تعطیل، چهارشنبه سوری هم که پر.

حالا برای کم شدن عقده ی درونیم این چندتا ترقه رو میترکونم بلکه دلم خنک شه،حالا من که میدونم همه ی این اتفاقا بخاطر اینکه من میخواستم چهارشنبه سوری مینو رو آتیش بزنم، خدا منو به این روز انداخت تا از فاجعه جلوگیری شه.

همینطور که تو حال وهوای خودم بودم متوجه شدم یه صدایی داره از پشت سرم میاد،برگشتم و متوجه آرش شدم که داشت برای خودش قدم میزد، یکم سرم رو بیشتر کج کردم دیدم عه عشق منم که کنارشه.

یکم خودمو پشت دار و درختا پنهون کردم تا ببینم این مینو کنه چی می زره.

مینو با صدایی که چندبرابر از صدای خودش نازک تر بود روبه آرش می گفت:

-وای آرش،بعضی وقتا واقعا باورم نمیشه که تو، خارج بزرگ شدی، بابا یه مسافرت سه روزه است،به خدا خیلی خوش میگذره تو به عنوان نماینده عمو،من به عنوان نماینده بابا، میریم تو اون مزایده و دست پر بر میگردیم.

آرش دستی به موهای حالت دارش کشید و گفت :

-نمیفهمی،مینو نمیفهمی دختر عمومی عزیز،مگه جلسه مزایده بچه بازیه؟ بحث سرمایه شرکت وسطه.

مینو چشماشو تو کاسه سرش چرخوند و با تاکید گفت :

-به درک، خودمون دوتا، میریم اونجا تو کار بلدی میدونم که موفق میشی.

یکم دیگه. خودمو پشت درخت جمع کردم تا دیده نشم،

عجب…

این آرشم بدجور آی کیو ش پایینه، آقا جون دختر مردم جر خورد داره میگه خودمون دوتاااا آرش خودمون دوتا، حالا اگه این فهمید، البته یه چیز دیگه هم هس، شاید آرش داره خودشو میزنه به اون راه، آره اینم میشه.

آرش گوشی شو از جیبش در اورد و با اخم گفت :

-نمیشه…درضمن من وقت برای تلف کردن ندارم،باید برم برای قرار فردا کارا رو راست و ریس کنم.

مینو پاشو به زمین کوبید و گفت :

-اَه، آرش آقا رسول ومریم کارارو میکنن تو میخوای بری چیو راست و ریس کنی؟

عجب خریه ها ما نگهبان خونتونیم نوکرتون که نیستیم، مامان و بابام از روی لطف بهتون کمک میکنن وگرنه اصلاً وظیفه اشون نیست.

آرش گوشی شو گذاشت جیبش و گفت:

-من میرم کارای مربوط به خودمو راست و ریس کنم،به بقیه هم کاری ندارم اوکی؟

و به سمت در راه افتاد، مینو که پشتش به آرش بود ولی من صورتشو میدیدم با خنده گفت :

-اوکی، پس میبینمت عش…

خنده ای کرد و زیر لب گفت :

_بیخیال.

آرش بدون توجه به مینو و حرفاش از در بیرون رفت.

دختره آویزون برو یه راست ازش خواستگاری کن دیگه این زرت و پرتا دیگه چیه؟

مینو نگاهی به اطراف کردو مثله اسکولا وسط در ختا شروع کرد به رقصیدن و زیر لب آهنگ خوندن.

نگاه تاسف باری بهش انداختم و گفتم :

-نمونه ی بارز یه اسکول که دست و پا در اورده.

یهو یه فکری مثله لامپ… نه لامپ خز شده، مثله زنگ تو کله ام به صدا دراومد؛

دستمو به درخت گرفتم وبه سختی از جام بلند شدم و یه دونه ترقه سیگاری از جیبم در اوردم؛

قبلش روبه آسمون کردم و گفتم :

-خدایا تو سعیتو برای هدایت کردن بنده ات کردی،قبول، دیگه من زیادی

نخاله ام.

مینو وسط برگای درخت همینجوری با رقص داشت آهنگ میخوند و به سمت خونه میرفت که کبریت و کشیدم، یهو یه چیزی یادم اومد،دستمو کردم تو جیبم و گفتم :

-خداکنه گوشیمو اورده باشم، دستم که با بدنه گوشی بر خورد کرد مثله دیوونه ها از خوشحالی پریدم هوا ،پام مثله چی دردگرفت.

دوربین گوشی رو آماده کردم ویکم از رقصیدنش فیلم گرفتم بعد دکمه وقفه رو لمس کردم، کبریتو کشیدم و همزمان دوسه تا ترقه رو آتیش زدم پرت کردم جلوی پاش، دکمه از سر گیریه ویدئو رو زدم، و سی ثانیه منتظر موندم؛

مینو همچنان عین اسکولا داشت برای خودش آهنگ میخوند و میرفت که ترقه اول ترکید، چنان جیغی کشید که یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم،

زودی به سمت خونه دوید که ترقه دومی و سومی هم ترکیدن، دستشو گذاشت رو صورتش و داشت میدویید که پاهاش پیچ خورد افتاد روی زمین و شروع به جیغ زدن کرد،

اگه بگم اون لحظه خندیدم دروغ گفتم، غشششش کردم از خنده، عمه تونم بیماری روانی داره، این در برابر بلاهایی که سرم اورد ذره ای بیش نبود.

صدای جیغ مینو که بیشتر شد دوربین گوشیمو قطع کردم و سریع گذاشتمش تو جیبم بقیه ترقه هارو هم ریختم تو استخر، به سمت مینو رفتم، همه ی اهل خانواده ی ما و آقای تاجیک و داداشش و زن داداشش از خونه بیرون اومده بودن، حتی نن جون هم منتظر به مینو نگاه میکرد،

مینو دستش هنوز رو صورتش بود آستینای سیو شرتشو روی چشماش گذاشته بود و سرش و پایین گرفته بود، سیما خانم رفت پیشش و با ترس گفت :

-چیشده؟ چرا جیغ زدی دخترم؟

ماهور زن عموی مینو رفت کنار سیما و با لهجه ی جالب و با نمکش گفت :-مینو چه اتفاقی برات افتاده؟

مینو حرف نمیزد و فقط میگفت :

-یکی میخواست منو بکشه، وای، وای، مامان، مامان بغلم کن.

سیما خانم سریع بغلش کردو گفت :

-چیزی نیست عزیزم.

حالا انگار بچه دوساله است، مامان من اگه بود یکی میزد تو گوشم بعد میگفت پاشو خودتو خر نکن.

آقای تاجیک گفت :

-دخترم بگو چیشده؟ کسی اذیتت کرده؟

از اون بغل مغلا یواش یواش رفتم به سمت مامان و نن جون و پشتشون ایستادم، مامان با دلهره گفت :

-یه صدا های بلندی از تو حیاط اومد، صدا شبیه وقتی که ترقه ای چیزی میترکه بود.

بابا گفت :

-بچه مچه این ورا زیاده حتماً مردم آزاری کردن ترقه انداختن تو خونه.

وَیوو خدا ی من چه جنجالی شد، عموی مینو با شک نگاهی به اطراف انداخت و گفت :

-شاید، مینو جان بلند شو عمو بریم تو هوا سرده، چیزی نیست هرچی بود تموم شد.

مینو با هزار تا ادا اطفار ومسخره بازی از جاش بلند شد، یهو نن جون بی مقدمه گفت :

-این چیزیش نیست، شوهر میخواد، دختری که عروسی شده این ادا هارو در میاره، شوهرش بدید خوب میشه، دیگه چطوری بگه شوهر میخواد؟ سرتاپاشوزرد کرده موهاشو زرد کرده ابروهاشو زرد کرده رنگ چشماشو زرد کرده از ترس یه جای دیگه اشم زرد کرده.

خانواده آقای تاجیک با تعجب به نن جون نگاه کردن، مامان سریع خنده الکی کرد و گفت :

_وای خاک به سرم، ببخشید توروخدا،مادر بیا بریم تو.

مینو دستشو از رو چشماش برداشت وبا گریه گفت :

-مامان دیدی چی گفت؟

و قهر کرد و بدو بدو رفت تو خونه.

سیما پشت سر مینو سریع قدم برداشت و رفت و صدازد :

-مینو،عزیزم.

آقای تاجیک دستی به صورتش کشید و به همراه داداشش به سمت خونه راه افتادن.

ماهورخانم برگشت و بهم نگاه کرد و گفت :

-مادر بزرگ تو… فرآموشی داشت؟

نگاهی بهش کردم وگفتم :

-نه باو، فرآموشیه چی؟ آش چی؟ کشک چی؟ پشم چی؟ مامانم وقتی میخواد بقیه رو بپیچونه میگه نن جون فرآموشی داره.

ماهور صورتشو جمع کرد و گفت :

-وات؟

یه ابرومو انداختم بالا و گفتم :

_یعنی همه اینارو دوباره بگم؟

ماهور خانم متقابلا نگاهی به من کرد دستامو بالا وپایین بردمو گفتم :

-نو،نو.

سرشو تکون داد و گفت :

-اوکی، فعلاً

ماهور راهشو کشید ورفت، بی حوصله به رفتنش نگاه کردم و گفتم :

_زهرمار.

برگشتم تا برم که به یه نفر اصابت کردم، همونطور که چشمام بسته بود شروع کردم راز و نیاز با خدا :

-ببین نوکرتم از دو حالت خارج نیست، یا با سیکس پک، یا بدون سیکس پک، یکی از این دوتا باید باشه، کلاً طبیعتش اینه.

به امید دیدن مرد رویاهام چشمامو باز کردم که دیدم بله، اینم همون مرد رویاهامه فقط به عبارتی دیگر،به چشماش نگاه کردم و گفتم :

-ببخشید حواسم نبود.

بابا نگاهی به سرتا پام کرد و گفت :

-کجا بودی؟

با دست به سمت استخر اشاره کردم، بعد بی حوصله گفتم :

-من رفتم منت کشی مامان.

بابا مشتشو جلوی صورتم اورد و گفت :

-به نظرت توش چیه؟

از اونجایی که دارای آی کیوی خیلی بالایی بودم با خنده گفتم :

-نخود چی کیشمیش، رد کن بیاد.

بابا ابرو هاشو انداخت بالا و گفت :

-نه.

متفکرانه به دستش نگاه کردم و گفتم :-اصلاً خودت کجا رفتی بابا؟

بابا به چشمام نگاه کردم و بااخم گفت :-رفتم وسیله بیارم استخر و تمیز کنم.

آب دهنمو با صدا قورت دادم و به مشتش نگاه کردم و گفتم :

-صحیح، من برم کمک مامان.

بابا عصبانی گفت :

-دفعه آخرت بود که؟

عجب جمله ی آشنایی!

عجیب نیست؟

دستمو دراز کردم و لپشو کشیدم و گفتم :-چی میگی بابا؟ بریم خونه ناهار بزنیم،منم منت مامانو بکشم یکم .

بابا سری به نشانه تاسف تکون داد و باهم به سمت خونه حرکت کردیم.

بعد یه عالمه لوس بازی و چندش بازی مامان آخرش با ما آشتی کرد؛منم کلی جلوش از تصادفی که کردم قیف و قوپی اومدم.

دستموگذاشتم رو دسته مبل و گفتم :

-دیدم اینجوری که نمیشه؟ بلند شدم و رفتم کنار راننده اتوبوس تا بهش گوش کنم که جون ما بادمجون نیست، یارو رسماً داشت چرت میزد پشت فرمون.

مامان همونطورکه یه دونه تخمه جلوی دهنش گرفته بودبا هیجان گفت :

-باریکلا دختر شجاع من.

باذوق خنده ای کردم،مامان سریع گفت:

-خب بقیه اش؟

منم دوباره ژست آدمای قهرمان وگرفتم و گفتم :

-هیچی دیگه دیدم گوشش بدهکار نیست، دست فاطیما رو گرفتم از اتوبوس پیاده کردم تا آسیبی بهش نرسه، بعدش راننده سرعت اتوبوس و برد بالا داشت از مسیر خارج میشد که من فرمون و گرفتم و چرخوندم سمت مخالف تا نریم تو دره،ولی لامصب نشد که بشه آخرش چپ کردیم، ولی من اگه اون کارو نمیکردم الان نصف بچه ها سینه قبرستون بودن.

مامان متفکر گفت :

-پس فاطیما چه طوری به این روز افتاده؟ مگه نگفتی پیاده اش کردی؟

-اوه گندش درومد، نههه ما که چپ کردیم اتوبوس افتاد رو فاطیما، جالب اینجاست اگه فاطیما رو پیاده نکرده بودم الان مرده بود.

مامان مشکوک نگاهم کردو گفت :

-پس خداروشکر حالش خیلی خوبه ،وگرنه الان باید له شده بود.

دهنمو باز کردم تا حرفشو تایید کنم نن جون گفت :

-هرچی میگه دروغه.

پوووووف، حالا اگه گذاشت ما دوزار آبرو بخریم جلو مامانمون؛

بابا که تااون لحظه نظاره گر بود، دستی به چشماش گشید و گفت :

-ساعت ده شبه بخوابیم که از دیشب بیدارم.

منم هنوز کمبود خواب داشتم، حالا بگذریم بابا حرفای منو پشمم حساب نکرد ولی خوب دیگه خوابم میومد وگرنه یکم دیگه توضیح میدادم تا بشناسه چه دختر قویی داره.

چون ساق پام تو گچ بود شب رو تختم نخوابیدم آخه میترسیدم مثل بقیه شبا نصف شب از رو تخت بیفتم پایین بخاطر همین توی حال خونه متکا و بالشتمو گذاشتم و خوابیدم، از اون جایی هم که نن جون اصلاً به تخت اعتقادی نداشت دقیقاً کنار من لحافت و تشکشو پهن کرد و دراز کشید،

مامانم که این روزا من عجیب براش عزیز شده بودم تشکشو طرف دیگه من پهن کرد و دراز کشید.

بابا چراغ و خاموش کرد و گفت :

-شب بخیر.

و بالشتشو گذاشت اونطرف تر وخم شد تابخوابه.

یهویی یادم اومد قرصمو نخوردم،

-بابا…

تا خواستم به بابا بگم یه لحظه قرصمو بده.

نن جون گفت :

-رسول ننه، اون قرص منو بیار من بخورم.

بابا قرص نن جون و از روی اپن برداشت و با یک لیوان آب بهش داد،

رفت سر جاش و دراز کشید و گفت :

-چیزی میخواستی بگی دیانا؟

راستش دلم نیومد بابا رو دوباره از سرجاش بلند کنم زود گفتم :

-نه چیزی نمیخواستم بگم، اومدم بلند شم پام که تو گچ بود گیر کرد به ملحفه پا زانو رفتم توشکم بابا،

-هیین، ببخشید.

بیچاره بابا بلند گفت :

-آخ بر پدرت…

-وا بابا چرا خودتو فوش میدی.

بابا عصبانی گفت :

-بشین نمیخواد بلند شی هرچی میخوای بگو بیارم.

-قرصمو بی زحمت بده.

بابا از جاش بلند شد و برق و روشن کرد و قرصمو با یک لیوان آب برام اورد،برق و خاموش کرد و تا اومد بخوابه مامان تو عالم خواب و بیداری گفت :

-رسول قرصمو بده فرآموش کردم بخورم.

بابا دستشو گذاشت وچند ثانیه سکوت کرد،منم کلمو کردم زیر ملافه و خودمو زدم به اون راه.

ادامه رمان از زبان سوم شخص :

بی تاب دستانش را درهم گره زد و منتظر تمام شدن مکالمه پدرش شد.

همزمان با تمام شدن تماس سریع گفت :-خب؟

پدرش لبخندی زد و گفت :

-خودت چی فکر می کنی؟

لبخندی زد وبا لحن کشیده

کردم، صدای در اومد سیما سراسیمه به سمت در خونه رفت و ماهور هم کنارش ایستاد، در بازشد وبا یکم تعارف الکی، اول مردی میانسال وارد شد، بعدش یه مردجوون دیگه که یه کیف دستش بود، مامان یهویی گفت -دیانا بیا کمک من این لیوانای شربتو بچین تو سینی.

سریع برگشتم سمت مامان تالیوانارو بچینم،چشمم به سینی شربت افتاد گرفتمش سمت مامان و با تعجب گفتم:

-طلاست؟

مامان کلافه گفت :

-بیا برو اونطرف خودم زودتر میچینم.

وشروع به چیدن لیوانا کرد، دهنمو کج کردم و گفتم :

-آخه آدم تا چه حد خر پول و خر شانس، سینی هاشونوم طلاست.

رفتم سمت یخچال و شیشه شربت و برداشتم ویکی یکی ریختم تو لیوانا یهو یه دستی روی شونه ام نشست، -پوووووف، سیما سیریش باز اومد.

برخلاف چیزی که فکر می کردم صدای تو دماغی گفت :

-آخی، مثله کوزت کار میکنه بچه.

برگشتم و با دیدن مینو واون آرایش مسخرش از فرط

عصبانیت شیشه ی شربت پرتقال و توی دستم فشار دادم، لعنتی چرا فکر اینجاشو نکردم.

با حرص خندیدم و گفتم :

-آره دیگه، آخه غیراین بود باید تعجب میکردی ،مامانت خیلی اصرار کرد دلم به حالتون سوخت، گفت دخترم دست و پا چلفتیه بلد نیست یه شربت به مهمونا تعارف کنه.

مینو بااین حرف من عصبانی گفت :

-مامان من غلط…

وسط حرفش گفتم :

-اوه، دیگه بچه ی بی تربیتی به بقیه نشون نده دیگه، دعوای مادر و دختری بعد مهمونی.

عصبانی گفت :

-خفه شو.

با خنده حرص دراری گفتم :

-شنا بلدم، اونم بدون رفتن کلاس شنا.

نزدیکم اومد و گفت :

-ببین دارم برات.

با دست خودمو باد زدم و گفتم :

-وای لامصب مثل عایق کار میکنه برو کنار بذار باد بیاد خفه شدیم، شرک پلاستیکی.

دهنشو بازکرد جواب بده مامان متوجه ما شد فوری گفت :

-دیانا، بیا اینجا شیرینی هارو ببرن.

شیشه شربت و گذاشتم کنار و سینی شربت و هول دادم سمت اوپن.

مینو با متلک گفت :

-بدو.

طعنه ای بهش زدم و رفتم سمت مامان و شیرینی هارو گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و به شیرینی ها نگاه کردم، نه اول شربت ببرم بهتره، شیرینی هارو گذاشتم و شربت و برداشتم و به سمت پذیرایی پیش مهمونا رفتم، سلامی زیر لبی کردم و شربت رو به سمت مردی که سنش ازبقیه بیشتر بود وموهای جو گندمی داشت گرفتم همونطورکه گرم خوش و بش بودن لیوان شربتی برداشت و تشکر زیرلبی کرد وبه گوش کردن حرفای آقای تاجیک ادامه داد، سینی رو به سمت مرد بغلی که بهش میخورد بیست و هفت هشت سالش بیش تر نباشه گرفتم اونم برداشت و تشکر کرد،

-اَه پام درد گرفت.

سینی رو به سمت مرد کناریش گرفتم و با درد صورتمو جمع کردم،یارو ریلکس ایستاده بود و شربت بر نمیداشت، دیگه درد امونمو بریده بود، زیر لب گفتم :

-بفرمایید.

بازم برنداشت، عجب بوی عطر آشنایی میومد، کلافه بهش نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که یهو قفل کردم،

با چهره ای که پوزخند کمرنگی توش موج میزد گفت :

-مرسی، نمیخورم.

درد پام به کل یادم رفت.

من ،

سینی شربت،

وضعیت الانم ،

غرورم ،

“نگاه رادین”

ای کاش نمیومدم، کاش به حرف مامان گوش میدادم، رادین نگاه جدی بهم کرد،

یهویی دلم هوری ریخت، قلبم شروع به تاپ تاپ کرد.

نگاهم به سیماخانم افتاد که با ابرو بهم علامت داد که به آرش شربت تعارف کنم، انگاری دستام خشک شده بود زودی خودمو جمع و جور کردم و رفتم سمت آرش، دستام میلرزید، ازدیدن رادین شوکه شدم آخه این اینجا چیکارمیکرد؟

سینی شربت و به سمت آرش گرفتم، آرش که با اخم وجدیت غرق تماشا کردن صحبت های آقای تاجیک و بقیه بود شربتی از توی سینی برداشت و تا دستای لرزون منو دید سریع اخماش بازشد با تعجب بهم نگاه کرد وآروم گفت :

-تویی؟حالت خوبه؟

لبخند پر استرسی زدم و با سرحرفشو تأیید کردم و فوری به بقیه شربت تعارف کردم، خداروشکر به غیرت مینو برخورده بود و ظرف شیرینی رو برداشت و اجازه نداد من ببرم، بعدش باافتخار به من نگاهی کرد و رفت پیش مهمونا، سیما خانم با حرص نگاهی به مینو کرد و از سرجاش بلند شد و با یه لبخندزورکی ببخشیدی گفت و به سمت آشپزخونه رفت.

منم به سمت آشپزخونه رفتم و با استرس روی صندلی نشستم و از بغل دیوار به رادین که داشت حرف میزد نگاه کردم، وشروع به جویدن ناخنم کردم،

-بیشعور،همه جا هستی چرا؟ اینم شد شانس؟ من چرا انقدر بیچاره ام، آخه من میخوام بدونم چرا امشب؟ مینو شیرینی رو تعارف کرد و برگشت، متفکر به رادین نگاه کرد و گفت :

-عجب جیگریه.

فکرکنم اینم مثله من بلندفکر میکنه، وایستاببینم این چی گفت؟

بااخم گفتم :

-بدبخت پسرندیده.

برگشت و دستپاچه گفت :

-چیه؟ مگه چی گفتم؟

باغرور گفتم :

-این پسره تو دانشگاه ماست،حاضره خودشو برام بکشه ولی من اصلا بهش نگاهم نمیکنم.

مینو نگاهی به سرتا پام کرد و گفت :

-جدی؟

بی حوصله گفتم :

-آره،

-اگه راست میگی چرا شربتو از دست تو قبول نکرد؟

با خنده گفتم :

-بچه پررو میگفت تا بهم نگی دوستم داری بر نمیدارم.

مینو باهیجان گفت :

-توچی گفتی؟

-منم گفتم به جهنم.

مینو نفس آسوده

ای کشید و گفت :

-خداروشکر.

دوباره خندیدم و گفتم :

-نه دیوونه ی مشنگ، گفتم باشه فرداتو دانشگاه بهت میگم.

مینو گوشاش شل شد گفت :

-واقعا؟

باذوق گفتم :

-اوهوم،اونم گفت پس عوض شربت آب هویج بستنی تو کافی شاپ میخوریم.

۳۱

مینو یهو به خودش اومدو گفت:

-من چرا دارم وقتمو پیش تو تلف میکنم؟

بعد با چشم به سمت رادین اشاره کرد و گفت :

-برم به مهمونا برسم.

تا خواست بره سیما خانم با خنده زورکی گفت :

-مینو جان.

مینو تا برگشت سمت سیما خانم سیما باعصبانیت گفت :

-احمق، تو مثلاً دختر آقای تاجیکی، باید کارایی که وظیفه ی خدمتکارا هستو بکنی؟ من از دیروز دارم این درو اون در میزنم کارگر مطمئن بیارم تا کمک دستم باشه حالا تو..

حرفشو نزد وعصبانی رفت تا بشینه،

مینو با تعجب وعصبانیت، برگشت و بهم نگاه کرد، جلوی خنده مو گرفتمو از بغلش رد شدم و آروم گفتم :

-درس اول، اسکول نباشیم ، خخخ بدبخت زود باور.

سریع رد شدم و رفتم تو حیاط.

آروم از پله ها پایین رفتم و توحیاط قدم زدم وخودمو دلداری دادم :

-آروم باش، دیانا آروم باش چیزی نشده که… چرا انقدر استرس داری؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

-ای وای آبروم رفت، اگه بخاطر این موضوع جلوی بچه ها منو مسخره کنه چی؟ اگه واقعا فکر کنه من یه خدمتکارم که به فنا رفتم.

چند دقیقه ای توی حیاط راه رفتم، باید یه کاریش میکردم، یهویی مامان از درخونه اومد بیرون و آروم صدا زد:

-دیانا، دیانا، کجایی تو یه ساعته، بیا میخوام ناهاروبکشم کمکم کن.

مثل خودش آروم گفتم :

-باشه اومدم.

به سمت خونه رفتم و داخل شدم،ایندفعه برخلاف دفعه پیش همه ساکت نشسته بودن،مامان ظرف مرغ و بهم داد و گفت بذارم روی میز، شالمو کشیدم جلو تر و با قدم های آروم به سمت میز رفتم، همون اول کاری سنگینیه نگاهو روی خودم احساس کردم، بدون نگاه به اطراف مرغ و گذاشتم و اون سه نفر دیگه هم مشغول بقیه کارا شدن، سیما خانم با لبخند گفت :

-دیگه بحث کارو تموم کنید، بفرمایید ناهار حاضره.

خداروشکر پذیرایی همین بود دیگه من برم، تا خواستم برم سیما خانم با لحن دستوری گفت :

-دیانا نوشابه رو بیار.

همون موقع رادین سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد، دستامو مشت کردم، با تمام وجود داشتم به حرف مامان پی میبردم، من اصلا طاقت دستور شنیدن و نداشتم، حس میکردم کل غرورم له و لورده شده، آدم گریه کردن نبودم ولی یه چیزی مثله سنگ تو گلوم گیر کرده بود به سختی قورتش دادم و با صدایی که فکر کنم فقط خودم شنیدمش گفتم :

-باشه.

وبه سمت آشپزخونه رفتم، سنگ لعنتی انگار راه نفس کشیدنمو بسته بود، در یخچالو باز کردم و دوتا شیشه نوشابه رو برداشتم و به سمت میز بردم، سیما خانم تا نوشابه ها رو دستم دید گفت :

-برای آقایون نوشابه بریز.

سنگ تو گلوم بزرگ و بزرگتر میشد،یه نگاه به آرش کردم که یه جورایی نگران و متعجب داشت نگاهم میکرد،کردم

چه خوب میشد میتونستم شیشه روبکوبم تو سر سیما ازش متنفرم.

تا خواستم برم سمتشون تا نوشابه براشون بریزم یهویی در کمال تعجب رادین با صدای جدی و قاطعی گفت :

-لازم نیست.

مردی که سنش بالا بودنگاه متعجبی به رادین کرد وباخنده گفت:

-بله، درسته خودمون دستمون میرسه.

پسره کنارشم سرشو تکون داد و تایید کرد؛

از حرف رادین تو شوک بودم، بذار دلمو خوش کنم بگم این حرفو بخاطر من گفته.

مینو که کنار آقای تاجیک نشسته بود چندتا سرفه کرد و روبه جمع گفت:

-ببخشید،

وبعد دستورانه گفت :

– دیانا اون نشابه رو بیار اینجا گلوم خشک شده،دارم خفه میشم .

مطمئن بودم این کارشو مخصوصاً کرد بخاطر همین باهمون صدای گرفته ام گفتم :

-نوچ عزیزم آروم غذا بخور خوب، نوشابه برات نمیارم این گازداره میترسم خفه شی ، آب جلو دستته بخور .

مینو چندتاسرفه ی دیگه ام کردو از روی قصد دستشو گذاشت رو بازوی رادین و گفت :

-ببخشید عزیزم اون آب و به من میدی؟

وبعد دوباره سرفه کرد رادین سریع برای مینو یه لیوان آب ریخت و بهش داد.

 

همچنین ببینید

رمان عاشقتم دیونه پارت ۳

  به پروانه که داشت از این حالت من کیف میبرد نگاه کردم وماژیکو برداشتم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *