چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان

رمان عزیزجان

رمان عزیز جان

رمان عزیزجان

وقتی یازده سالم بود، منو به مردی هفتاد ساله که زنش مُرده بود، شوهر دادن؛ به همین سادگی. نه کسی نظر منو پرسید، نه صلاحم رو در نظر گرفت. آقام کارگری ساده بود و درآمد کمی داشت. پس وقتی زن‌های محلی، منو برای اون پیرمرد پولدار در نظر گرفتند،

نه نگفت. نمی‌دونم شاید ته دلش راضی نبود؛ چون اون منو خیلی دوست داشت و همیشه به من می‌گفت: تو نمک زندگی منی. آقام از وقتی مادرم مُرد، دیگه نه کسی خنده‌اش رو دید، نه حرف خوبی از دهنش دراومد و نه درست و حسابی سر کار می‌رفت. حالا با این وصلت،

هم یه پولی گیرش می‌اومد، هم یه نون‌خور از سفره‌اش کم می‌شد. از اینکه از خونه‌ی پدریم با همه‌ی بدبختی‌هاش می‌رفتم، راضی نبودم. شاید در اون شرایط دلم برای خواهرهام می‌سوخت که با همان سن کمی که داشتم، از اونا مراقبت می‌کردم. بی‌خیالی آقام، که جز غصه خوردن برای زنش، که روی دستش مُرده بود کاری نمی‌کرد، بیش‌تر از هر چیز آزارم می‌داد.

 

پارت ۱   goo.gl/61MKTH

پارت ۲   goo.gl/MaHRPB

پارت ۳   goo.gl/4oB8i7

پارت ۴   goo.gl/LaJJuj

پارت ۵   goo.gl/G42GF4

پارت ۶   goo.gl/W7iorL

پارت ۷   goo.gl/MKQ2sq

پارت ۸   goo.gl/P6PKge

پارت ۹   goo.gl/4NaQYF

پارت ۱۰   goo.gl/Gs4ZQS

پارت ۱۱   goo.gl/y4KhfE

پارت ۱۲   goo.gl/1hDc5t

پارت ۱۳   goo.gl/ZA3S4B

پارت ۱۴   goo.gl/akvHTD

پارت ۱۵   goo.gl/Qm7URz

پارت آخر   goo.gl/HPpqab

 

همچنین ببینید

رمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

  رمان ارباب سالار نویسنده: Leily خلاصه: داستان یه دختره… دختری که همیشه تنها بوده. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *