چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان قرار نبود / رمان قرار نبود پارت ۱۰

رمان قرار نبود پارت ۱۰

بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میز و جمع کردن و نذاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم. وقتی هم که اصرار کردم، دست منو گرفت توی یکی از دستاش، دست آرتان و هم گرفت توی اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان. نمی دونستم قصدش چیه. در اتاق آرتان و باز کرد. ما دوتا رو هل داد توی اتاق و در حالی که در اتاق و می بست گفت:
– برین یه کم استراحت کنین. واسه عصرونه صداتون می کنم.
این و گفت و درو بست. اَه اَه، همین و کم داشتم. آرتان با خونسردی نشست لب تخت و در حالی که ساعت مچیش و که همون ساعتی بود که من براش خریده بودم رو ازدستش باز می کرد گفت:
– خدا خیرش بده نیلی جون رو. خیلی خسته بودم……….
راستش منم خیلی خوابم می یومد. زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم. خیلی خونسردانه از لب تخت بلند شد رفت سر کمد و برای خودش لباس راحتی در آورد. پشتش و کرد به من تا لباسش و عوض کنه. منم از موقعیت استفاده کرده، سریع شیرجه زدم توی تخت و لحاف و کشیدم روی خودم. چشمام و هم بستم. برام مهم نبود که آرتان هم بخوابه . با صدای نچ نچی که شنیدم چشمام و باز کردم. آرتان کنار تخت دست به کمر ایستاده بود و زل زده بود به من. منم زل زدم توی چشماش و و گفتم:
– هان؟ چیه؟
لبخندی زد و نشست لب تخت و گفت:
– هیچی.
زدم به دنده بی خیالی و دوباره چشمام و بستم. دیدم صدای خنده اش میاد. با حرص چشم باز کردم و نگاش کردم. دراز کشیده بود. دستش و به صورت قائم گذاشته بود روی پیشونیش و همین طور که زل زده بود به سقف، داشت می خندید. غرغر کردم:
– چته تو؟ چرا می خندی؟!
– خندیدنم توی مملکت شما مالیات داره؟
– نخیر، بفرما بخند. ولی حواست باشه به من نخندی که بد می بینی.
انگشتم و به نشونه تهدید گرفته بودم سمتش و تکون می دادم.
– می تونم بپرسم چیه من خنده داره؟
لبخندش عمیق تر شد. دستم و ول کرد و گفت:
– بگیر بخواب.
– وا! من که داشتم می خوابیدم.
پررو پررو پشتم و کردم بهش و چشمام و بستم. برام عجیب بود که آرتان این قدر راحت می تونه بخوابه و هیچ خطایی ازش سر نزنه. عجب آدمی بود این آرتان! توی همین فکرا بودم که چشمام سنگین شد و خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم حس کردم توی یه جا گیر افتادم. نه دستام و می تونستم تکون بدم نه پاهام رو. چشمام و کامل باز کردم و یه تکون به خودم دادم که بفهمم چرا این جوری شدم. یا باب الحوائج! به ساعت مچیم نگاه کردم. ساعت نزدیک چهار بود. وقت داشتیم، پس می تونستم از این موقعیت استفاده کنم. نمی دونم چقدر گذشته بود که کسی به در ضربه زد و به دنبالش صدای نیلی جون بلند شد:
– آرتان مامان؟ ترسا؟
آرتان تکانی خورد. خواستم جواب نیلی جون رو بدم که صدای آرتان بلند شد:
– میایم الان مامان.
پس بیدار بود! عجب! سعی کردم خودم و به خواب بزنم که فکر کنه چیزی نفهمیدم. یه کم که گذاشت دستاش و باز کرد .. لباسش و که عوض کرد آروم گفت:
– تری؟
جونم؟! تری؟! چه مخفف کرد منو! تا حالا کسی اسمم و مخفف صدا نکرده بود. لبخندی نشست گوشه لبم. همه چیز این بشر برای من خاص بود! تکونی خوردم و لای یکی از چشمام و باز کردم ولی اون قدر کم که فقط بتونم ببینمش و اون منو نبینه. پایین تخت ایستاده بود و در حالی که داشت ساعتش و می بست به مچ دستش دوباره صدام کرد:
– ترسا پاشو. کم کم باید بریم خونه تون.
دکمه های پیراهنش باز بود و پیراهنش هم افتاده بود روی شلوارش. بعد از بستن ساعتش مشغول بستن دکمه هاش شد و دوباره گفت:
– تری بیدار نشی میام قلقلکت می دما. تو که این قدر خوابت سنگین نبود.
داشت خنده ام می گرفت. پیراهنش رو تند تند کرد توی شلوارش و اومد نشست لب تخت. از ترس این که قلقلکم بده سریع چشمام و باز کردم و نشستم. با دیدین حالت من خنده اش گرفت و گفت:
– سلام عرض شد بانو.
– سلام. ساعت چنده؟
– مگه ساعت نداری؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
– خسیس. نخواستم.
از لب تخت بلند شد و گفت:
– پاشو تا عصرونه مامان و بخوریم و بریم طول می کشه. نمی خوام بابات ناراحت بشه.
این اخلاقش و خیلی دوست داشتم. به شدت مقید احترام به بزرگترا بود. حتی چند باری از عزیز شنیده بودم که قبل از رفتن به مطبش رفته و بهشون سر زده. رفت سمت در. در و باز کرد و نگاهی به سمت من انداخت:
– نمیای؟!
بلند شدم و همراه هم از اتاق رفتیم بیرون.
عصرونه رو کنار نیلی جون و پدر جون خوردیم و بعد از این که پدر جون عیدی هامون و که نفری چند تا تراول تا نخورده بود بهمون داد و آرتان و نمی دونم ولی منو کلی شاد کرد، از خونه شون اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه ما. آرتان اصلا به روی خودش نمی آورد ، منم چیزی نگفتم. داشتم با ضبط ماشین ور می رفتم و دنبال یه آهنگ قشنگ می گشتم که آرتان دستم و پس زد و خودش با ریموت ضبط چند تا آلبوم و ترک رو عقب جلو کرد تا به آهنگ مورد نظرش رسید. ای خدا! بازم قرار نبود! زیر چشمی نگاش کردم. خونسردانه داشت رانندگیش و می کرد. کاش می شد ازش بپرسم چرا تب این آهنگ تو رو گرفته ول نمی کنه؟ چی توی آهنگه که تو این قدر دوسش داری؟ ولی لال شدم. آرتان یه چیزی می خواست با این کاراش به من بگه ولی من دلم نمی خواست پیش پیش قضاوت کنم. پیش خودم تصور کردم که الان دستم و می برم جلو، ضبط و خاموش می کنم و می گم:
– آرتان، چی قرار نبود؟ آیا واقعا تو به خاطر من چشمات خیس شده؟ آیا واقعا هر چیزی که نباید می شده الان شده؟ آرتان اگه منو دوست داری بهم بگو.
بعد آرتان یه ذره عاقل اندر سفیهانه نگام می کنه و می گه:
– فکر نمی کردم این قدر بی جنبه باشی. از یه آهنگ معمولی چه برداشتایی پیش خودت کردی. وقتشه یه کم بزرگ شی ترسا. از اولم بهت گفتم تو دختری نیستی که من بتونم عاشقش بشم!
وای که اون موقع ممکن بود هر بلایی سر خودم بیارم. مثلا در و باز کنم بپرم پایین. یا جیغ بکشم و بزنم زیر گریه. شایدم آرتان و با گازهام تیکه پاره می کردم بعدم خودم و می انداختم جلوی یکی از ماشینا. از فکرای خودم خنده ام گرفت و بی صدا خندیدم. آهنگ تموم شد. آرتان دوباره زد از اول بخونه. گیر داده بـــــودا. جلوی در خونه ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم. سرم و انداختم زیر داشتم می رفتم به سمت خونه، که آرتان گفت:
– کجا؟! با هم باید بریم.
دوتایی باهم رفتیم و زنگ و زدیم. در باز شد. دست تو دست هم رفتیم تو. عزیز و بابا اومدن استقبالمون. آرتان با دیدن بابا دست منو ول کرد. شاید یه احترامی بود به بابا. فراغ بال پریدم توی بغل عزیز و گونه های چروکیده اش و بوسیدم. چقدر دوسش داشتم فقط خدا می دونست. بعد از عزیز رفتم توی بغل بابا و بوسیدمش. جدیدا هی براش دلتنگ می شدم. بعد از تبریکات عید چهارتایی رفتیم تو که دیدم آتوسا و مانی هم هستن. با خنده گفتم:
– به به. جمعتون جَمعه، فقط گلتون کمه ها.
خندیدن و مانی تایید کرد. من نشستم کنار آتوسا، آرتان هم نشست کنار مانی. بابا و عزیز هم به جمعمون پیوستن و حسابی بحث گل انداخت. داشتیم از هر دری حرف می زدیم که یهو آتوسا یواشکی گفت:
– ترسا طرلان کیه؟
– هان؟!
– چرا تعجب کردی؟!
– دختر خاله آرتانه. تو طرلان رو از کجا می شناسی؟
با لبخندی موذیانه گفت:
– ماجراها داره.
– چی شده؟
– نیما…
– خب؟
– تهمینه جون امروز که رفتیم اون جا برام تعریف کرد که نیما داشته با گوشیش با دختری به اسم طرلان حرف می زده. گویا دختره سر یه سری مسائل داشته نیما رو پس می زده و نیما هم می خواسته هر طور شده قانعش کنه. تهمینه جون که بعد از جریان تو خیلی نگران نیما بود، دلش طاقت نمیاره و تا تماس نیما تموم می شه میره توی اتاقش و ازش می خواد که بگه طرلان کیه. نیما هم فقط میگه توی تولد تو باهاش آشنا شده ولی دیگه آمار خاصی نمی ده.
– عجب! نیمای آب زیر کاه. شماره طرلان رو از کجا آورده؟ فکر نکنم طرلان بهش پا بده.
– وا! دلشم بخواد. مگه نیما چی کم داره؟
– ببین آتوسا، طرلان مشکلات زیادی داشته. می ترسم تهمینه جون وقتی می فهمه حرفایی بزنه که دلش بشکنه. من نگران این رابطه ام. باید حتما با نیما حرف بزنی.
– چه مشکلی؟ چی شده مگه؟ چرا من بگم؟ خودت بگو!
– گوش کن یه دقیقه.
و تند تند شمه ای از اون چیزی که می دونستم رو برای آتوسا تعریف کردم. تا حرفام تموم شد آتوسا با حیرت آهی کشید و گفت:
– آخی حیوونی.
– حالا آتوسا تو برو اینا رو برای نیما بگو که یه وقت خدایی نکرده وقتی شنید یهو جا نزنه. بعدشم اول مامانش رو راضی کنه بعد بره سراغ طرلان. آرتان تازه طرلان رو به زندگی عادی برگردونده ها.
– چرا خودت بهش نمی گی؟ تو که با نیما صمیمی تری.
چی باید می گفتم؟ می گفتم آرتان رو نیما حساسه سرم و می ذاره لای گیوتین؟ سرم و تکون دادم و گفتم:
– تو زودتر از من می بینیش. بعدم من دوست ندارم خبر بد بهش بدم. شاید ناراحت بشه.
آتوسا قانع شد و گفت:
– خلی خب، خودم بهش می گم.
بحث و عوض کردم و گفتم:
– آتوسا زود باش این جینگیل خاله رو به دنیا بیار دیگه. دلم آب شد.
به دنبال این حرف دستم و گذاشتم روی شکمش. دستش و گذاشت روی دست من و گفت:
– سه چهار ماه دیگه باید بصبری عزیزم. ببینم خودت نمی خوای منو خاله کنی؟
خواستم یه چیزی بگم که متوجه سکوت جمع شدم. انگار این حرف آتوسا حرف دل همه بود که زل زده بودن به من. به آرتان نگاه کردم. انگار عصبی بود. اخماش شدید تو هم بود. خب بابا! چته حالا؟ انگار چی بهش گفتن که این قدر بهش برخورده. دلت هم بخواد که من مامان بچه ات باشم. به دست آتوسا ضربه ای زدم و گفتم:
– یه حساب سر انگشتی که بکنی می بینی تازه نزدیک شش ماهه که عروسی کردم. فکر کنم یه کم زود باشه، نیست؟!
خندید و گفت:
– از الان که بهت بگم شاید تا سه سال دیگه به خودت بجنبی.
دوباره به آرتان نگاه کردم. سرش و انداخته بود زیر و هنوزم اخماش در هم بود. کاش می شد برم ازش بپرسم چه مرگته؟ وای نه دلم نمیاد بهش بگم چه مرگته! فقط بپرسم چته؟! چرا اخم کردی؟ ناراحت شدی از این که همه ازمون بچه می خوان؟ ناراحت نشو. وقتی من برم همه چیز براشون مشخص می شه. بی اختیار بغض گلوم و گرفت. کاش آرتان هم مثل من فکر می کرد. کاش می شد فقط برای یه لحظه برم توی ذهنش یه چرخی بزنم و بیام بیرون. کاش به قول سهراب مردم دانه های دلشون پیدا بود؛ عین انار. کاش آرتان این قدر مرموز نبود. ولی از حق نگذریم، دیوونه این مرموز بودنش بودم.

 شام و توی جمع خونواده خودم خوردیم و بعد از شام هم ما و هم آتوسا اینا پا شدیم که دیگه بریم خونه مون. بابا هم بهمون عیدی داد و من دیگه خیلی خوش به حالم شد. بعد از خداحافظی از مامان اینا و مانی اینا سوار ماشینا شدیم. آرتان بوقی برای مانی زد و راه افتاد. هنوز چیزی از خونه فاصله نگرفته بودیم که داد آرتان هوا رفت:

– تو چرا به خواهرت نمی گی؟
با تعجب گفتم:
– هان؟
– ترسا، من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم.
– چی می گی آرتان؟ من متوجه نمی شم.
– ببین ترسا خواهش می کنم ازت قضیه رفتنت رو به خواهرت بگو.
داشتم کم کم عصبی می شدم. با خشم گفتم:
– خودت چرا به نیلی جون نمی گی؟ چرا بهش نمی گی این عروس براش موندنی نیست؟ چرا نمیگی نباید از من نوه اش و بخواد؟
آرتان با کلافگی نگام کرد. انگار می خواست داد بزنه. ماشین و کشید کنار خیابون و نگه داشت. پرید پایین. می دیدمش که چطور با کلافگی دست می کشه توی موهاش. این کار آرومش می کرد. تا حالا چند بار این کار و کرده بود. تا عصبی می شد می پرید از ماشین بیرون. انگار نیاز به هوای آزاد پیدا می کرد. یه ربعی دور و اطراف ماشین قدم زد. معلوم نبود چشه! خب لامصب اگه حرفی داری بیا بگو. اگه هم نه، که پس این همه به هم ریختنت واسه چیه؟ یه کم دیگه که گذشت، اومد سوار شد و راه افتاد. آروم تر شده بود. از چهره اش هم مشخص بود. داشتم پوست لبم و می جویدم که گوشیم زنگ زد. از توی کیف درش آوردم. شبنم بود. نگاه آرتان هم روی صفحه گوشیم بود. فکر کنم اسم شبنم رو دید که با بیخیالی نگاش و دزدید. خوب شد حالا توی این موقعیت نیما بهم زنگ نزد! وگرنه گوشی و پرت می کرد از شیشه برون. حوصله نداشتم ولی جواب دادم:
– الو؟
– ای خره دلم واسه هان گفتنت تنگ شده.
خنده ام گرفت و گفتم:
– هان؟
– هان و درد به گورت.
– اَ؟ بیشعور!
غش غش خندید و گفت:
– ترسا دستم به شلوارت به دادم برس.
– چی شده باز؟ مشاور کم آوردی؟
– بدجور.
– اردلان باز چه خاکی تو سر من کرده؟
– از کجا فهمیدی اردلانه؟
– آخه تو فقط واسه اردلان این جوری به بال بال زدن میفتی. این که دیگه فکر کردن نداره.
خندید و گفت:
– ترسا تا همین الان خونه مادربزرگم بودیم. طبق معمول محل سگ بهش نذاشتم ولی اون برعکس همیشه انگار خیلی کلافه بود. حتی وقتی مادربزرگم می خواست سینی چایی رو دور بگردونه ازش گرفت که یعنی کمکش کنه، ولی اول از همه آورد سینی رو طرف من.
– به به! خب؟
– منم بدون این که نگاش کنم گفتم نمی خورم.
زدم زیر خنده و گفتم:
– بابا ایولا داری.
قیافه آرتان خیلی بامزه شده بود. پیدا بود می خواد سر از حرفامون دربیاره، به خصوص که اسم جدیدی بین حرفام شنیده بود. بیچاره اردلان. الان آرتان تو ذهنش گورش و هم کنده با دستای خودش. از عمد صدای گوشیم و بلندتر کردم تا صدای شبنم و با اون گوشای تیز شده اش بشنوه. گفت:
– حالا اینا همش به جهنم؛ الان تازه اومدیم خونه مون داشتم لباسام و عوض می کردم که برام اس ام اس اومد. هنوزم باورم نمی شه ترسا، اردلان بـــــود.
گوشی رو گرفتم اون طرف. همچین جیغ کشید که پرده گوشم یه بندری زد برای خودش. جیغش که تموم شد گفتم:
– اولا که کرم کردی بوزینه! دوما من مطمئن بودم این روز می رسه.
– حالا چه خاکی بریزم توی سرم؟
– خاک لازم نیست بریزی تو سرت. یه آجر بزن تو سرت بلکه عقلت بیاد سر جاش.
– یعنی چی؟
– یعنی خبر مرگ من! خب معلومه الان باید چی کار کنی دیگه.
– من نمی فهمم منظورت رو. ببین این به من اس ام اس داده فردا باید ببینمت حتما!
– بگو گذاشتم برات!
– هان؟
– شبنــــــم خنگ شدی؟ خب بهش بگو کار دارم نمی تونم بیام. اصلا تو با من چی کار داری؟
– وا! من این قدر تو سرم زدم اردلان برگرده، حالا که برگشته براش طاقچه بالا بذارم؟
– خب واسه همین می گم خنگی دیگه. تو اگه الان جوابش و بدی و خیلی راحت هم باهاش قرار بذاری، براش تبدیل میشی به یه آدم راحت الوصول؛ ولی اگه برای راضی کردن تو به آب و آتیش بزنه اون وقت قدر تو رو می دونه. آدم اگه یه چیزی رو راحت به دست بیاره زود هم از دستش می ده. براش هم اهمیتی نداره. ولی اگه به سختی به دستش بیاره اون وقت برای نگه داشتنش از جون مایه می ذاره.
یه کم سکوت کرد و بعدش گفت:
– آره حق با توئه. باشه همین و می گم.
– باریکلا برو ببینم چی کار می کنی. ولی خودمونیما، این پسرخاله تو هم عجیب سفته ها! بعد از هفت ماه تازه خودش و یه ذره ول کرد.
– بد چیزیه. بدجور مغروره.
– تو هم غرورش و گرفتی که راضی شد دوباره بیاد جلو.
– ترسا خیلی ازت ممنونم.
– خب دیگه برو. واژه های عجیب غریب هم به کار نبر. من عادت کردم از تو و بنفشه فقط فحش بشنوم.
غش غش خندید و گفت:
– از بس دوستت داریم خره.
– آره معلومه. برو جواب اس ام اسش و بده دیر شد.
– باشه، باشه، فعلا خداحافظ.
– خداحافظ.
داشتم به شبنم هم حسودی می کردم. اونم به عشقش رسید. خوش به حالش! کاش منم می تونستم آرتان و واسه همیشه داشته باشم.
صدای آرتان منو از توی فکر بیرون کشید:
– مشاوره می دی به دوستات؟
نگاش کردم و گفتم:
– ایرادی داره؟!
– نه، راحت باش. ولی یه چیزی نگو که بعد برات دردسر بشه.
– نخیر حواسم هست.
– انشاا… .
ماشین و جلوی در پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم. از فردا دوباره زندگی یکنواخت و خسته کننده من شروع می شد. کلاس زبانمم پنج روز اول عید تعطیل بود و باید از صبح تا شب فقط درس می خوندم. حالا خوبه همه اش و یه بار خونده بودم و فقط داشتم یه جورایی دوره می کردم. ولی کمکای آرتان فوق العاده بود! نکاتی رو بهم می گفت که واقعا ریز و خیلی خیلی مهم بودن. خودم می دونستم اگه تا دم کنکور همین جور ادامه بدم یه چیزی می شم. ولی قبول شدنم بدون داشتن آرتان چه فایده ای داشت؟ ترجیح می دادم برم که دیگه هیچ کدوم از جاهایی که منو یاد آرتان می انداختن رو نبینم. دوتایی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا. آرتان خمیازه می کشید و معلوم بود خسته است. تا رفتیم توی خونه، بدون این که کلمه ای حرف به من بزنه سرش و زیر انداخت و رفت توی اتاقش. در اتاق و هم بست. شونه ای بالا انداختم و منم رفتم توی اتاقم. ترجیح می دادم بخوابم. لباسام و عوض کردم. نگاهی به عکسام انداختم و رفتم توی تختم. خیلی خسته بودم. این قدر که دیگه جونی برای فکر کردن نداشتم. چشمام و بستم و به خواب فرو رفتم.
***
– چه عید مسخره ای!
این جمله رو به خودم با صدای بلند گفتم. بعد از روز اول که رفتم مهمونی دیگه توی خونه حبس بودم. جواب تلفنای همه رو هم آرتان می داد و اجازه نمی داد هیچکس بیاد خونه مون مهمونی. حالا همه می دونستن من دارم برای کنکور می خونم ولی هیچکس از رفتنم خبر نداشت. آرتان روز به روز داشت بداخلاق تر می شد و دیگه از اون نرم خویی خبری نبود. همش غر می زد. به درس خوندنم ایراد می گرفت. زیاد از حد سختگیر شده بود. امروز روز دوازده فروردین بود. آرتان در کمال بی رحمی بهم گفت فردا برای سیزده بدر جایی نمی ریم. الان هم رفته بود توی اتاقش داشت طبق معمول قرار نبود رو گوش می کرد. منم که کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق مطالعه ام و آشپزخونه و دستشویی. خسته شده بودم. دلم می خواست داد بزنم. یازده روز بود که کارم شدهبود درس خوندن. دیگه مغزم کشش نداشت. دوست داشتم گریه کنم. باید از خونه می رفتم بیرون وگرنه می مردم.
نشستم روی کاناپه و بی اختیار زدم زیر گریه. حالا گریه نکن کی گریه بکن. صدام اون قدر بلند بود که از صدای زمزمه های آهنگ اتاق آرتان رد بشه و به گوشش برسه. یهو در اتاق آرتان باز شد و پرید بیرون. من عین روزی که مامانم مرده بود داشتم زار می زدم. آرتان دوید سمت من. نشست کنارم روی کاناپه.. با نگرانی گفت:
– ترسا، ترسا چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی زنگ زد؟ کسی حرفی بهت زد؟
سرم و به نشونه نفی تکون دادم. شونه هام رو تکون داد و گفت:
– پس چته؟ چته عزیزم؟ چرا داری گریه می کنی؟ حرف بزن ترســــا.
آب دهنم و قورت دادم تا هق هقم قطع بشه و بتونم بگم چه مرگمه.
– من… من حوص… حوصله ام سر رفته.
آرتان صورتم و گرفت بین دستاش و زل زد توی چشمام:
– همین؟!
دوباره گریه ام شدت گرفت و سرم و بردم بالا و پایین. یهو آرتان زد زیر خنده. و با لحن کش داری گفت:
– عزیـــــــزم.
گفت:
– عزیزم، خسته شدی؟ درس خسته ات کرده؟ عوضش نتیجه خوبی می بینی از این خستگی. باور کن من صلاحت و می خوام.
– نمی خوام دیگه درس بخونم. یازده روزه پام و از خونه نذاشتم بیرون.
با همون لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حق با توئه. یه کم زیاده روی کردیم. قول می دم برات یه برنامه خوب بچینم که خستگیت در بره و دوباره انرژیت برگرده.
داشتم نگاش می کردم که تلفن زنگ زد. آرتان از جاش بلند شد. رفت سمت تلفن و جواب داد:
– الو؟
– سلام آتوسا خانوم. خیلی ممنون. شما خوبین؟ مانی خوبه؟
– بله، بله هست. گوشی خدمتتون. سلامت باشین.
گوشی رو گرفت به سمت من و گفت:
– ترسا، پاشو خواهرته.
از جا بلند شدم. اشکام و پاک کردم و گوشی و گرفتم:
– سلام.
– سلام خواهری. خوبی؟
– مرسی، تو خوبی؟ نی نی خوبه؟ مانی چطوره؟
– همه مون خوبیم. ترسا جونم فردا چی کاره این؟
سعی کردم بخندم:
– هیچ کاره.
– خب، پس برنامه خاصی ندارین؟
– نه.
– چه خوب! فردا همه باغ بابای مانی دعوتیم. باید شما هم بیاین، خوش می گذره.
با ذوق گفتم:
– باغ بابای مانی؟!
عاشقش بودم. پارسال هم برای سیزده بدر رفتیم اون جا و حسابی خوش گذشت. باغ خوشگلی بود. آتوسا گفت:
– آره، می دونستم دوسش داری، برای همینم زنگ زدم بهت. ولی یه کار دیگه هم باید بکنی.
– چی؟
– اولا که من با نیما حرف زدم، اونم خوب به حرفام گوش کرد و بعدم گفت همش و می دونه. گویا خود طرلان براش گفته بود و برای همینم راضی نشده بوده با نیما رابطه ای داشته باشه. نیما هم در این مورد با تهمینه جون حرف زده. وقتی هم تهمینه جون خواسته مخالفت کنه، نیما گفته ببین مامان! منم دلم پیش کس دیگه ایه. برام مهم نیست زنم هم یه گوشه از قلبش پیش شوهر و بچه مرحومش باشه. همین طور که بعدا از اونم می خوام کاری به یه گوشه کوچولو از قلب من نداشته باشه. منم دیگه پسر کاملی نمی تونم برای یه دختر باشم و خلاصه این قدر تو گوشش خونده که راضی شده. حالا تهمینه جون ازم خواسته به تو بگم بی زحمت خاله آرتان و هم دعوت کنی باغ.
آه کشیدم. آرتان گفته بود سیزده به در نمی ریم.
آرتان وقتی قیافه پکر منو دید، با دستش اشاره کرد چی شده؟ جلوی دهنی گوشی رو گرفتم و گفتم:
– آتوسا میگه فردا بریم باغ بابای مانی. برای سیزده بدر، ولی تو که…
پرید وسط حرفم و گفت:
– دوست داری بری؟
با تعجب گفتم:
– هان؟
از قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
– میگم دوست داری بری؟!
– معلومه که دوست دارم، از خدامه!
– پس می ریم.
دوست داشتم از شادی بمیرم. زودی به آتوسا گفتم :
– باشه آتوسا میایم. به اونا هم زنگ می زنم اگه برنامه ای نداشتن میگم با ما بیان.
– اوکی، پس گوشی و بده دست آرتان تا با مانی هماهنگ کنه.
گوشی رو پرت کردم سمت آرتان و گفت:
– مانیه.
آرتان گوشی و گرفت و مشغول صحبت با مانی شد. دیگه دست خودم نبود. باید یه جوری خوشحالیم و خالی می کردم. ای خدا الهی قربونت برم که نذاشتی زیاد غصه بخورم. پریدم سمت ضبط و روشنش کردم. یه آهنگ شاد آوردم و همون وسط شروع کردم به رقصیدن. حالا نرقص کی برقص. نگام افتاد به آرتان. با دهن باز داشت به من نگاه می کرد و در جواب مانی فقط می گفت:
– باشه… نه… آره… حتما.
خنده ام گرفت. توی گوشم گفت:
– همیشه وقتی خیلی خوشحال میشی این جوری می رقصی؟
سعی کردم عادی باشم. گفتم:
– آره، همیشه.
– کیا این عکس العمل تو رو دیدن تا حالا؟
باز داشت عجیب غریب می شد. با خنده گفتم:
– شبنم، بنفشه، آتوسا، عزیز…
پرید وسط حرفم و گفت:
– توی مردا…
بدجنس می خواست از زیر زبون من حرف بکشه. خاک بر سر من که بلد نبودم دروغ بگم. گفتم:
– بابام، مانی، بابای مانی، نیما…
. این چش شده بود؟! همون جا سر جام ایستادم و با دست بدنم و نوازش کردم. خیلی دردم گرفته بود. دوباره انرژی گرفته بودم برای درس خوندن. فکر فردا ذوق زده ام می کرد؛ اون قدر که عکس العمل آرتان برام کمرنگ می شد.
ساعت هفت صبح از صدای آنشرلی پریدم بالا. گوشی رو برداشتم با غیض صداش و خفه کردم و گفتم:
– من غلط کردم گفتم می خوام برم سیزده بدر.
خواستم دوباره بخوابم ولی دیگه خوابمم نمی برد. بلند شدم نشستم. لجم گرفته بود. رفتم از اتاق بیرون. صدای آب می یومد. فکر کنم آرتان حموم بود. رفتم توی دستشویی و بعدش بساط صبحانه رو آماده کردم. داشتم توی سبد مخصوص پیک نیک وسایل مورد نیازمون رو می ذاشتم که آرتان اومد توی آشپزخونه و با قیافه ای داغون گفت:
– بیدار شدی؟
– پَ نَ پَ…
اومد وسط حرفم و با خنده گفت:
– خیلی خب، فهمیدم سوالم بی مورد بود. حاضری؟
– ساعت چند قرار داریم؟ نه، من حاضر نیستم.
– ساعت هشت. میان این جا با هم می ریم. بدو حاضر شو.
تند تند صبحانه ام رو خوردم و رفتم توی اتاقم. یه تی شرت تنگ مشکی با یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم. مانتوی سفیدم و هم تنم کردم و روسری سفید و سورمه ایم و کشیدم روی سرم. چشمام و سرمه زدم و از خیر بقیه اش گذشتم. می دونستم نیما هم هست. نمی خواستم آرتان حساس بشه. نیما؟! وای خاک تو سرم. طرلان و یادم رفت بگم! کیفم و برداشتم رفتم بیرون و نالیدم:
– آرتـــــان؟
آرتان هم حاضر و آماده از اتاقش اومد بیرون. یه شلوار گرمکن مشکی تنش بود با یه تی شرت مشکی. قربونش برم که این قدر خوش تیپ بود. نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:
– بله،. چیزی شده؟
– یه چیزی یادم رفت.
– چی؟
باید به آرتان می گفتم؟! جهنم و ضرر.
– آرتان، دیروز آتوسا بهم گفت خونواده خاله ات رو هم دعوت کنم، ولی یادم رفت! حالا فکر می کنن از عمد نگفتم.
سبد پیک نیک و از روی اوپن برداشت و گفت:
– مانی هم به من گفت. خودم دیروز بهشون گفتم. میان.
– ای وای مرســــــی. داشتم سکته می کردما.
یه دفعه دم در وایساد. برگشت به طرفم و گفت:
– برای این چیزای مسخره سکته کنی؟ بار آخرت بود از این حرفا زدیا.
چنان اخماش در هم شده بود که ترسیدم و گفتم:
– باشه.
امروز از اون روزایی بود که آرتان اخلاق نداشت و بد اخلاق شده بود. خدایا خودم و به خودت می سپارم با این خوش اخلاق. وسایل رو که گذاشتیم توی ماشین، مانی اینا و خاله اش اینا هم اومدن و همه با هم راه افتادیم سمت باغ مانی اینا.
تمام طول راه خودم و زده بودم به خواب. حقیقتا حوصله اخلاق گند آرتان رو نداشتم. با توقف ماشین چشم باز کردم و متوجه شدم جلوی در باغ ایستادیم و منتظریم در باز بشه. صاف نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. آرتان عینکش و از چشماش برداشت گذاشت روی موهاش و گفت:
– ساعت خواب.
– خیلی خسته بودم.
– آره مشخص بود.
همون موقع در توسط نیما باز شد و آرتان با دیدن نیما پوفی کرد و پاش و فشار داد روی گاز. نیما برامون دست تکون داد و من با شادی جوابش و دادم. ولی آرتان به تکون دادن سر اکتفا کرد که باعث شد نگاه نیما بدجنس بشه. خبر نداشت کهدیگه نیما به من فکر نمی کنه و الان هم که اومده استقبال، دلیلش فقط و فقط طرلانه. همه دنبال هم از جاده شنی گذشتیم. یه جاده شنی طولانی که از بین یه عالمه درخت پر شکوفه می گذشت و بعضی از این درخت ها سایبون این جاده شده بودن و منو یاد کارتون آنشرلی می انداختن. لبخندی زدم و گفتم:
– چقدر قشنگـــــه!
آرتان نفس عمیقی کشید و گفت:
– آره، قشنگه. ولی از همین الان می دونم که امروز اصلا به من خوش نمی گذره.
ماشین جلوی ساختمون وسط باغ متوقف شد. صدای شر شر آب به وضوح شنیده می شد. پشت ساختمون یه آبشار مصنوعی بود که صدا از اون جا می یومد. می دونستم که اون پشت یه بهشت مجسم وجود داره. زل زدم توی چشماش و گفتم:
– بهت خوش می گذره اگه همه چیز و به خودت سخت نگیری.
ای نو گفتم و پریدم پایین. همه داشتن از ماشینا پیاده می شدن. آتوسا توپ والیبال مانی رو پرت کرد طرفم و گفت:
– بگیرش ترسا.
توپ رو توی هوای قاپیدم. خود آتوسا نمی تونست ورجه وورجه کنه، برای همین رو به نیما که داشت نگام می کرد گفتم:
– وایسا نیما.
و توپ رو براش انداختم. سریع اومد جلوم و زد زیر توپ. والیبالمون شروع شد. جفتمون در حد عالی بازی می کردیم و شاید ساعت ها هم می تونستیم توپ رو مهار کنیم که روی زمین نیفته. چند پاس بیشتر به هم نداده بودیم که یهو توپ از بالای سر من وقتی که پریدم بالا تا بزنم زیرش ناپدید شد. با تعجب برگشتم عقب و آرتان رو دیدم که با خشم توپ رو پرت کرد اون طرف و گفت:
– این بچه بازی ها رو بذار برای بعد. فعلا بیا وسایل رو ببریم داخل. یه سلامی هم بکنیم، زشته!
سری تکون دادم و به نیما گفتم:
– باشه واسه بعد.
ولی نیما فقط خندید و سرش و تکون داد. با تهمینه جون و بابای مانی و نیما سلام احوالپرسی کردیم. مانیا هم بود. دختره نکبت افاده ای! فقط به یه سلام خشک و خالی بسنده کردم. ولی آرتان حسابی گرم باهاش سلام و احوالپرسی کرد که لجم و در آورد و وقتی می خواستیم بریم تو از عمد وقتی کفشش و در آورد، پام و گذاشتم روی پاش. چون من با کفش بودم و اون بدون کفش، دردش گرفت، ولی به روی خودش نیاورد و فقط گفت:
– خانومم حواست و جمع کن. پای منو انگار ندیدی.
بازم توی جمع بودیم و محبت آرتان قلمبه شده بود. با لبخندی زورکی گفتم:
– اوا ببخشید.
خم شدم بند کفشام و باز کنم که صدای بوق اومد. برگشتم ببینم کیه، که دیدیم بابا و عزیزن با پدر جون و نیلی جون. به به، پس جمعمون جمع بود! دوباره سلام و احوالپرسی ها از سر گرفته شد و وسایل اون ها هم به داخل منتقل شد. داشتم از توی صندوق عقب ماشین بابا بساط قلیونش رو در می آوردم که صدای بوق دوباره نگاهم رو به سمت جاده کشید. ای بابا!
این بار سه تا ماشین دیگه بودن. یه ماشین پر از دختر و دو تا ماشین پر از پسر. دوستای نیما بودن! چه خبر بود! همه ریختن پایین و با این که کسی، کسی رو نمی شناخت همه با هم مشغول بگو بخند و سلام احوالپرسی شدیم. آرتان کنار گوشم غرید:
– پارتی می خواد راه بندازه توی این باغ؟
– من چه می دونم؟ تازه مگه بده؟ هر چی شلوغ تر باشه بیشتر خوش می گذره.
آرتان وسایل رو از دست من گرفت و در گوشم دوباره گفت:
– ترسا، یه لحظه هم از من فاصله نمی گیری.
– بیخیال آرتان! گانگستر که نیستن.
– همین که گفتم. می دونی که حرفم یه کلامه.
فقط نگاش کردم. همه رفتیم داخل ساختمون و نشستیم به میوه خوردن و تخمه شکستن. پسرهای جمع قلیون درست کردن و جلو هر سه نفر یه قلیون گذاشتن. جلوی من و آرتان و مانی هم یه دونه گذاشتن. آرتان سریع هلش داد طرف مانی و گفت:
– ما اهلش نیستیم داداش. خودت زحمتش رو بکش.
اعتراض کردم:
– اِ، آرتان من می خوام.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
– چند بار بگم از دود بدم میاد؟
– تو بدت میاد من که بدم نمیاد.
– ترسا؟.
همچین صدام کرد که لال شدم. چی می گفتم؟ یه کلمه دیگه اعتراض می کردم دست منو می گرفت و برم می گردوند. سیزده بدرم زهرمارم می شد. وقتی میوه و تخمه و قلیون تموم شد همه بلند شدن که بریم بیرون بازی. من اول از همه پریدم بیرون و منتظر بقیه شدم. به دو دسته تقسیم شدیم و قرار شد وسطی بازی کنیم. آرتان کنار کشید و ترجیح داد فقط نگاه کنه. من و طرلان توی گروه مانی افتادیم و نیما توی تیم مقابل بود. ما وسط ایستادیم و بازی شروع شد. همه پسرا سعی داشتن منو بزنن و منم حسابی تر و فرز چنان جا خالی می دادم که همشون مبهوت شده بودن. همه خوردن جز من و طرلان. طرلان زبر و زرنگ نبود ولی از خوش شانسیش بود که هنوز وسط بازی بود. توپ و دادن به نیما که ترتیب یکی از ما دو تا رو بده. نیما یه نگاه به من کرد یکی به طرلان، لبخند موذیانه ای به من زد و با لحن خاصی گفت:
– طرلان؟
طرلان هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
– بله؟
ولی همین حواس پرتی طرلان برای نیما کافی بود تا با بدجنسی توپ رو بزنه به پاش و طرلان مهلت جا خالی دادن پیدا نکنه. فریاد هـــــورای همه بلند شد. طرلان چپ چپی به نیما نگاه کرد و رفت بیرون.
حالا من مونده بودم بین یه گروه که از قضا شش تا پسر بودن و یه دختر. همشونم خیلی بد نگام می کردن. اولین ضربه به سمتم روانه شد که جا خالی دادم. توپ افتاد دست نیما دوباره. توپ رو خیلی نرم انداخت به سمتم، منم خیلی راحت از روش پریدم. صدای فریاد همه بلند شد:
– اِ؟ نیما این چه وضع زدنه؟
– مگه می خوای نازش کنی؟!
– دیگه توپ رو به نیما ندین. ده تا ضربه که بیشتر نداریم، دوتاش رفته تا حالا.
همه داشتن داد و فریاد می کردن که یهو آرتان اومد وسط. رفت توی تیم حریف و گفت:
– توپ رو بدین به من.
داشتم با تعجب نگاش می کردم. نیما با خنده گفت:
– آرتان خان نظرتون عوض شد؟
– نه، می خوام نشونتون بدم این زبل منو چطوری باید زد.
توپ رو دادن به آرتان. روبروم ایستاد. فریاد تشویق هم گروهی هام داشت گوشام و کر می کرد. آرتان توپ رو چند بار زد روی زمین و گرفت. زل زده بود توی چشمام. منم توی چشمای اون. خیز گرفت. توپ رو برد عقب و با یه حرکت سریع پرتش کرد. اومدم بچرخم که از پشت کمرم رد بشه، ولی چرخیدن همان و فرود اومدن توپ توی شکمم همان. دردم گرفت. شکمم و و گرفتم و گفتم:
– آخ.
صدای هوار هوارشون بلند شده بود و داشتن بالا و پایین می پریدن؛ ولی آرتان اومد به سمت من. نمی خواستم نگاش کنم. نه به نیما که اصلا دلش نیومد منو بزنه، نه به آرتان که با اون شدت توپ رو زد توی شکمم. با اخم نگاش کردم و راه افتادم به سمت بیرون از زمین. کسی حواسش به من نبود. آرتان با سرعت خودش و به من رسوند.. با ناراحتی گفت:
– خوبی؟!
غریدم:
– برات مهمه؟ می خواستی محکم تر بزنی. چیه؟ می خواستی بگی می تونی منو بزنی؟ می خواستی دخترا تشویقت کنن؟!
آروم گفت:
– قصدم این نبود.
– پس قصدت چی بود؟
انگار فهمید یه دردی توی جونم افتاده. لبخندی گوشه لبش پدیدار شد و گفت:
– دوست نداشتم و تک تنها بین شش تا پسر ورجه وورجه کنی. دوست نداشتم اونا بزننت. خواستم زودتر از اون زمین کوفتی بکشمت بیرون. همین!
فقط نگاش کردم. چه استدلالایی داشت برای خودش.
– خیلی محکم زدم؟!
سرم و تکون دادم و گفتم:
– نه خیلی، ولی دردم گرفت.
نشستم کنار آتوسا و نفس عمیقی کشیدم. آتوسا نگام کرد و گفت:
– چرا سرخ شدی؟!
– از بس دویدم خسته شدم.
– بازیت حرف نداشت آبجی کوچیکه، ولی خوشم میاد می بینم هر چی هم زبل باشی شوهرت از تو زبل خان تره.
غش غش خندید. منم خنده ام گرفت و دلم برای آرتانم لرزید. چقدر خوب بود که توی همه چی اون از من سرتر بود. این بهم لذت می داد. بهم احساس غرور و اطمینان می داد، ولی چه فایده اون که مال من نبود! آرتان هم برگشت. لبخند رو لباش بود. مطمئنم فهمیده بود من روی شکمم در حد مرگ حساسم! نشست کنار بابا و مشغول صحبت با بابا شد. وقتی کنار آتوسا بودم خیالش از بابت من راحت بود. بعد از این که بازی بچه ها تموم شد، هر کس به سمتی رفت ولی بیشتر پسرها جمع شدن تا جوجه معروف سیزده بدر رو درست کنن. آرتان هم به جمعشون پیوست. دراز کشیدم روی صندلی. از این مدل صندلی ها بود که کنار استخرا می ذارن، میشه روش دراز کشید. با کلاسیم دیگه. چه کنیم؟ کلاه حصیری رو هم گذاشتم روی صورتم. هنوز از حرکت آرتان منگ بودم. انگار اونم همین و می خواست که انرژی منو بگیره و بنشونتم یه جا.
یه کم که گذشت آتوسا صدا کرد:
– ترسا؟
تو همون حالت گفتم :
– هان؟
کلاه و از روی صورتم کشید و گفت:
– بشین می خوام باهات حرف بزنم.
یه کم خودم و کشیدم بالا و گفتم:
– بگو.
– این طرلان خیلی نازه ها.
نگاهی به طرلان که کنار مامانش نشسته بود کردم و گفتم:
– آره خیلی.
– به نیما میاد.
– واقعا!
– راستش نیما هر چی باهاش حرف می زنه زیر بار نمی ره.
– خب، معلومه! نمی تونه گذشته اش رو نادیده بگیره.
– می شه آرتان باهاش حرف بزنه؟!
– که چی؟!
– آخه حرف آرتان و خیلی قبول داره. تو بهش بگو در مورد نیما باهاش حرف بزنه راضیش کنه. به خدا که این دو تا زوج محشری می شن.
– نیما که چیزی به من نگفته.
– نمی دونم چرا به تو نمیگه ولی به من میگه.
– مطمئنه که می خواد با طرلان ازدواج کنه؟
– آره بابا. از چشماش که پیداست. هر وقت طرلان و می بینه چشاش پروژکتور می شه. بعدشم چند بار اون موقع تا حالا دیدم که اجازه نمی ده هیچ کدوم از دوستاش به طرلان حتی نزدیک بشن.
– امان از عشق.
– عشق نیست! آدم فقط یه بار عاشق میشه، این دوست داشتنه.
– و از عشق قشنگ تره.
– تو، عاشق آرتانی؟
چشمام و بستم و بدون رودربایسی گفتم:
– می میرم براش.
دروغ چرا؟ آتوسا که از چیزی خبر نداشت. بذار حداقل اون بدونه. خندید و گفت:
– هیچ فکر نمی کردم خواهرم یه روزی عاشق یه مرد بشه. از بس همیشه باهاشون بد بودی.
– چون همیشه فکر می کردم مردا دیو دو سرن. خوبی ازشون ندیده بودم.
– آرتان خوبه؟
– ماهه، خوب براش کمه.
دستم و گرفت توی دستش و گفت:
– خداروشکر که آبجی کوچیکم خوشبخت شد.
اشک توی چشمام جمع شد. چه خوشبختی؟ آتوسا تو از چیزی خبر نداری. نمی دونی دلم پر از درده. بعد از این که از این جا برم، بدبخت ترین آدم دنیا می شم. من بدون آرتان هیچی نیستم آتوسا، هیچی! ولی لال شدم. چی می تونستم بگم؟! همون بهتر که کسی از بدبختی من خبر نداشته باشه. آرتان با سیخی به دست به ما نزدیک شد و گفت:
– به به، دو تا خواهر دارین با هم توطئه می چینین؟
با لبخند گفتم:
– آره، داریم نقشه قتل تو و مانی رو طراحی می کنیم که از دستتون راحت بشیم.
خندید و گفت:
– شما همین جوری ما رو کشتین، دیگه نیازی به نقشه نیست.
به دنبال این حرف تکه بالی از سیخش جدا کرد و گرفت سمت من. گرفتم و گفتم:
– ممنون. باز سیزده به در شد و بال دزدی پسرا شروع شد؟
با لبخند یه تیکه هم داد دست آتوسا و گفت:
– چی کار کنیم دیگه؟ باید یه جوری این شکمای گرسنه رو سیر کنیم.
آتوسا خندید و من فقط نگاش کردم. چقدر برام کاراش قشنگ بود. این که یه سیخ بال برای من و آتوسا آورده و داره عین نی نی ها تیکه تیکه می کنه می ده دستمون. چقدر محبت های آرتان و دوست داشتم. سه تا بالی که به سیخ آویزون بود رو تموم و کمال داد به ما دو تا و ما هم میون شوخی و خنده خوردیم. خودش یه تیکه هم نخورد. گفتم:
– پس خودت؟
– من سر سفره می خورم.
– اُ، زرنگ خان! می خواستی ما رو سیر کنی خودت بیشتر بخوری؟
خندید و گفت:
– نه، شما اون جا هم باید بخورین. آتوسا خانوم که بدنش الان نیاز داره، تو هم به خاطر این که خیلی انرژی صرف درس خوندن می کنی باید دو برابر من بخوری.
با مارموذی گفتم:
– که چاق بشم؟ بعد طلاقم بدی بگی زن چاق دوست ندارم؟
نگاهی به آتوسا کرد که به ما خیره شده بود و گفت:
– کور بشی، کچل بشی، چاق بشی، هر چی بشی مطمئن باش محاله دست از سرت بردارم عزیز دلم. این و توی گوشت فرو کن.
این و گفت چشمکی زد و پاشد رفت. آه کشیدم. کاش حرفاش واقعیت داشت.
آتوسا سقلمه ای زد توی پهلوم و گفت:
– چه عاشق!
لبخند تلخی تحویل آتوسا دادم و دوباره چشمام و بستم. نمی خواستم دردم و از توی چشمام بخونه. صدای پسرها که همه رو سر سفره دعوت می کردن باعث شد چشمام و باز کنم و همراه آتوسا بریم سر سفره. آرتان اومد کنارم نشست و مشغول خوردن شدیم. زیاد اشتها نداشتم ولی آرتان مدام ازم پذیرایی می کرد و هر چی هم اعتراض می کردم به گوشش فرو نمی رفت. وادارم کرد دو تا سیخ جوجه رو کامل بخورم. داشتم می ترکیدم؛ ولی غذا خوردن آرتان اشتهام و باز می کرد. با لذت پنج تا سیخ جوجه رو خورد. اون هیکل باید هم یه جوری پر می شد. بعد از ناهار و جمع شدن سفره، همه دوباره مشغول خنده و بزن و بکوب شدن. نیما به یکی از دوستاش گفت:
– شروین بدو.
شروین با حالت خنده داری بلند شد و دوید. همه دخترا و پسرا زدن زیر خنده. نیما رفت دنبالش زد پس گردنش و گفت:
– خودت و لوس نکن.
شروین هم خندید و رفت به سمت یکی از ماشینا. مونده بودم اینا منظورشون چیه؟! وقتی با گیتارش برگشت تازه فهمیدم قضیه چیه! شروین نشست وسط و همه دورش حلقه زدیم. دستی روی سیمای گیتارش کشید و گفت:
– چی بخونم؟!
نیما:
– هر چی عشقته. فقط زیادی عاشقانه نخون که بد می شه.
– عشقش به عاشقانه شه.
دخترا تایید کردن و هر کی یه چیزی گفت.
آخر سر شروین دستاش و بالا گرفت و گفت:
– خب بسه قال نکنین. هر چی آهنگ خزه دارین پیشنهاد می دین. خودم می دونم باید چی بخونم.
این و گفت و دستاش و کشید روی سیم ها. آهنگی که می زد برام آشنا بود. وقتی شروع کرد به خوندن، تازه فهمیدم آهنگ کیه.
چراغا رو خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغا رو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
می خوام به روم نیارم
باید ازت جدا شم
فکر نبودن تو
دنیام و می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
از شرم اشکای من
رفتی چرا یه گوشه؟
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یه کم رفیقه
یه خورده دیرتر برو
فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو
دنیام و می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
چه شعری هم خوند لامصب.. قربون کلامت رضا جون. آهنگت درد دل منه. یعنی میشه آرتانم پیش خودش بگه اینا حرفای دلشه؟! وقتی آهنگ تموم شد همه جیغ و داد راه انداختن و با هم گفتن:
– دوباره، دوباره.
شروین بلند شد و در حالی که با ریتم دست بقیه قر می داد با ناز و عشوه زنونه گفت:
– دیگه نگین دوباره، مزه اش به اون یه باره.
همه خندیدن و آهنگای دیگه درخواست دادن، ولی من دیگه حواسم به هیچی نبودم.. جالب بود. حتی به دستبند چرمی که توی دستاش بود حسادت می کردم. حلقه اش هم جز لاینفک دستش شده بود. هیچ وقت ندیده بودم از دستش درش بیاره. حلقه خودمم توی دستم بود. کاش این حلقه ها همیشه می موندن توی دستامون؛ کاش.
چشمم افتاد به نیما. زل زده بود به من. نگاهش عین قدیما گویای خیلی حرفای درونیش بود. منم نگاش کردم. دلم برای نیما می سوخت. کاش طرلان جای منو توی قلبش بگیره. این جوری عذاب وجدان دارم. توی همین فکرا بودم که یه دفعه آرتان از پیشم بلند شد و رفت. وای خاک بر سرم! نکنه نگاه من به نیما رو دیده باشه؟! باید می رفتم دنبالش؟ برگشتم ببینم کجا رفته که دیدم به درخت پشت سرم تکیه داده و اخماش حسابی درهمه. باید هر چه زودتر قضیه طرلان و نیما رو بهش می گفتم تا از افکار واهی خلاص بشه. شروین داشت یه آهنگ دیگه می خوند. این بار شاد بود و چند تا از دخترا داشتن باهاش می رقصیدن. آرتان سر جاش وایساده بود و اصلا به دخترا نگاه هم نمی کرد. منم همونج ا که نشسته بودم دست می زدم و با ریتم آهنگ خودم و تکون می دادم. شروین چهار پنج تا آهنگ که خوند گیتار و انداخت اون ور و گفت:
– برین گمشین بابا. انگار اومدن کنسرت! دستم درد گرفت. برین ضبط روشن کنین قر بدین.
همه خندیدن و یکی از پسرا سیستم ماشینش و روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت. همه از خدا خواسته ریختن وسط. حالا نرقص کی برقص. خیلی قر داشتم توی کمرم. دلم می خواست برم برقصم ولی تنهایی بهم حال نمی داد. حتما باید با یکی می رقصیدم. شبنم و بنفشه که نبودن، آتوسا هم که نمی تونست برقصه، با نیما هم که جرئت نداشتم برقصم. آرتان هم که اصلا فکر کنم بلد نبود برقصه. فقط تانگو رقصیدنش و دیده بودم که محشر بود! همون جا سر جام ایستادم و در حالی که دست می زدم با پام ضرب گرفتم روی زمین. نیما با خنده از جلوم رد شد و گفت:
– چرا وایسادی؟ برو بتکون.
سریع گفتم:
– نیمایـــــی.
– جونم؟!
آرتان اومد کنارم. حتی یه لحظه نمی خواست اجازه بده من با نیما تنها باشم. بی توجه به حضورش گفتم:
– برامون تکنو می رقصی؟
خندید و گفت:
– اِ؟ اون وقت در ازاش تو چی کار می کنی؟
– هیچی، برات دست می زنم. سوت می زنم. جیغ می زنم.
رفت سمت سیستم ماشین دوستش. چند تا ترک عقب جلو کرد تا رسید به یه آهنگ تکنو. همه جیغ زدن و وسط و برای نیما خالی کردن. نیما همین طور که آستیناش و بالا می زد، اومد وایساد جلوی من:
– اینا کمه. باید عربی برقصی.
با خنده گفتم:
– نیمــــــا؟
– همین که گفتم.
بدک نبود! یه کم قرای توی کمرم خالی می شد. برای همینم سرم و تکون دادم و گفتم:
– باشه.
نیما رفت وسط. آرتان دستم و گرفت و با خشونت گفت:
– برو خداحافظی کن بریم.
نگام از نیما کنده شد. با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– بریم؟ چرا؟ تازه ساعت سه شده.
– همین که گفتم. برای این که آبروریزی نشه یه بهونه جور کن بریم.
– ولی من می خوام برقصم.
از اون نگاه ترسناکاش ول کرد طرفم و گفت:
– می تونی برقصی تا ببینی چی میشه.
با لجبازی گفتم:
– چی می شه؟!
دندون قرچه ای کرد و گفت:
– این باغ و روی سر همه اونایی که نگات می کنن خراب می کنم، فهمیدی؟!
هنگ کردم. جونم غیرت! باید دیگه لال می شدم ولی نمی شد. پرسیدم:
– مگه بار اولمه می خوام برقصم؟!
دستم و با خشونت کشید و گفت:
– رقص معمولیت به درک، ولی نه عربی!
آهان از اون لحاظ! می دونستم اگه پا فشاری کنم آبرو برام نمی ذاره. فقط مظلومانه گفتم:
– بذار حداقل نیما رو نگاه کنم.
پوزخندی زد و گفت:
– این قدر برات مهمه؟
– رقصش و دوست دارم.
دستم و ول کرد و گفت:
– ببین، ولی زود بیا. من می رم وسایل رو جمع کنم.
کوفتت بشه آرتان که سیزده بدرم و کوفت کردی بهم. آخه الان وقت خونه رفتنه؟ دست به سینه وایسادم و بقیه رقص نیما رو دیدم. دخترا داشتن براش خودکشی می کردن. پسرا هم همین طور. طرلان با لذت نگاش می کرد. رقصش که تموم شد اومد به طرفم. نفس نفس می زد. گفت:
– میری؟!
– کجا؟!
– خونه؟
با تعجب گفتم:
– تو از کجا فهمیدی؟!
– عزیزم، من مردم. می فهمم حال آرتان رو. می دونستم اجازه نمی ده زنش برای یه گله مرد عربی برقصه. برای همینم از عمد این حرف و زدم. الانم می خواد تو رو ببره خونه تا یه موقع وسوسه نشی. برو دنبالش. نذار حرص بخوره.
– نیما خدا بگم چی کارت کنه!
– برو، فقط بگو خوبم کنه.
با خنده از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمت بابا و عزیز و نیلی جون و آتوسا و پدرجون. تند تند گفتم درس دارم و دیگه باید بریم خونه. همشون ناراحت شدن ولی خب مخالفتی هم نکردن. با بقیه هم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. آرتان هم خداحافظی کرد و سوار شد.
باید از دستش ناراحت می شدم ولی نشدم. هر چیزی که اون می خواست منم می خواستم. شاید اینم یکی دیگه از جنبه های عشق بود که من، ترسا، دختر لجباز و یک دنده، این جوری رام یه مرد شده بودم. ازباغ که دور شدیم آرتان گفت:
– می خواستی جدی جدی براشون عربی برقصی؟
جوابی ندادم. سکوتم و که دید گفت:
– چرا جواب نمیدی؟
بازم هیچی نگفتم. می خواستم هر طور که شده این بحث و عوض کنم. حوصله داد و فریاداش و نداشتم. یهو گفتم:
– آرتان؟ نیما از طرلان خواستگاری کرده ولی طرلان زیر بار نمی ره. میشه تو باهاش حرف بزنی؟
چنان زد روی ترمز، که اگه کمربندم و نبسته بودم شوت می شدم توی شیشه. خوبه کنار جاده بودیم وگرنه له می شدیم زیر ماشینای دیگه. با تعجب نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که اون پیش دستی کرد و گفت:
– چی؟!
– این قدر تعجب داشت؟ داشتی به کشتن می دادیمون.
– جدی جدی نیما می خواد با طرلان ازدواج کنه؟
– وا! حالت خوبه؟ چرا می خندی؟
– مگه… مگه نیما از تو… خواستگاری نکرده؟
– خواستگاری کرده بود. منم گفتم نه. اونم زن می خواد. حالا از طرلان خوشش اومده.
– ولی من فکر می کردم…
حرفش و ادامه نداد. پرسیدم:
– فکر می کردی چی؟
لبخندی زد و چیزی نگفت. گفتم:
– حالا حرف می زنی باهاش؟
– آره، حتما، چرا که نه؟ نیما پسر خیلی خوبیه.
اِ! حالا شد خوب؟! آرتـــــان خدا بگم چی کارت کنه. آب زیر کاه. گفتم:
– آره، خیلی پسر گلیه.
لبخندی زد و گفت:
– یه چیزی بگم نه نمی گی؟
– چی؟!
– اول بگو قبول می کنی.
– ای بابا آخه همین جوری؟
– آره، بگو.
مثل بچه های تخس شده بود. زیاد از حد خوشحال بود. خداروشکر که اخلاقش خوب شد. گفتم:
– باشه قبول.
– الان که می ریم خونه برای من عربی برقص.
جانـــــــم؟! با تعجب فقط نگاش کردم. خندید و گفت:
– اون جوری چشمات و گرد نکن. قبول کردی دیگه.
– ولی آخه…
– ولی نداره.
چی می تونستم بگم؟ مگه می شد به آرتان بگم نه؟! حرفش و تحت هر شرایطی به کرسی می نشوند. نفسم و با صدا فرستادم بیرون و گفتم:
– باشه، ولی تو در ازاش چی کار می کنی؟!
منم به وقت خودش خوب بدجنس بودمــــا. سریع گفت:
– دیگه شرط و شروط نداریم. قبول کردی.
– ای بابا، من کی شرط گذاشتم؟ می گم من می رقصم، تو هم باید یه کاری بکنی.
کمی فکر کرد و سپس لبخندی زد و گفت:
– باشه.
– چی کار می کنی؟!
– سوغاتی های طلسم شده ات رو می دم. نمی دونم چرا هیچ وقت فرصت نشد بهت بدمشون.
لبخند زدم. به کل سوغاتی ها از یادم رفته بود. سرم و به نشونه موافقت تکون دادم. نمی دونم چرا استرس داشتم. این همه تا حالا برای همه عربی رقصیده بودم، ولی برای آرتان… یه جوری بود. تا حالا برای یه نفر تنها نرقصیده بودم. حس خوبی نداشتم. رسیدیم خونه. وسایل رو برداشتیم و رفتیم بالا. یه راست رفتم توی اتاقم. وای خدا جون عجب غلطی هم کردم! حالا چی کار کنم؟ کاش می شد بپیچونمش. من چه جوری جلوی این برقصم؟! چاره ای نبود. داشتم فکر می کردم چی بپوشم که آرتان صدام کرد. رفتم بیرون. یه بسته دستش بود. گرفت سمتم.
– بیا، اینم سوغاتیات. مرده و حرفش.
استرسم فراموشم شد. با ذوق نشستم روی مبل و تند تند بسته رو باز کردم. خدای من! یه لباس دکلته قرمز رنگ خیلی کوتاه بود که یه کت حریر کوتاه روش می خورد. با جورابای ساپورت مانند کلفت مشکی که مشخصی بود برای زیرش خریده. به اضافه ست کامل لوازم آرایش. خیلی خوشگل بود! با قدردانی نگاش کردم و گفتم:
– ممنونم.
یه تشکر لازم بود، نبود؟! منتظر جوابش نشدم. لباس و لوازم آرایشا رو برداشتم و پریدم توی اتاقم و در اتاق و بستم. خودم و به خدا سپردم. توی ذهنم این بود که لباس مخصوص لباس عربیم و بپوشم. یه لباس قرمز لباسِ از این لباسایی بود که همش بازه، فقط یه ذره منگوله بهش آویزونه..
رفتم جلوی آینه. خط چشم و برداشتم. بسم ا… گفتم و کشیدم. می خواستم خودم و شکل زن عربا بکنم. یه کم دستم لرزید ولی بازم خوب بود. با دستمال دورش و صاف کردم و اون یکی چشمم و کشیدم. وای! چه کــــــردم! بعدش ریمل، سایه، رژگونه و در آخر تیر خلاص. رژ لب .
. در اتاق و باز کردم. آرتان لباس عوض کرده بود. یه پیرهن آستین کوتاه تنش بود با یه شلوار راحتی. داد زدم:
– چشات و ببند.
برگشت به طرفم. سریع پشت در قایم شدم. گفت:
– برای چی؟
– ببند تا گفتم باز کن.
– خیلی خب باشه بستم، ولی می خوام فیلمت و بگیرم.
وای فیلمم می خواست بگیره بکنه آینه دق من؟! به درک. بذار هر کاری دوست داره بکنه. من به خودم مطمئن بودم، رقصم حرف نداشت. رفتم بیرون. قلبم تند تند می زد. آرتان دوربین به دست با پاش ضرب گرفته بود روی زمین. اونم استرس داشت انگار. ضبط و روشن کردم. سی دیم رو گذاشتم توی ضبط و صداش و بلند کردم. ایستادم جلوی چشماش. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
– باز کن چشمات رو.
آرتان قبل از این که چشماش و باز کنه، دکمه دوربین رو فشار داد و سپس چشماش و آروم باز کرد. آهنگ نانسی به نرمی شروع به ضرب گرفتن کرد و من نرم نرم شروع کردم به رقصیدن. زل زده بودم توی چشمای آرتان. یکی از قوانین رقص عربی این بود که توی چشمای مخاطبت نگاه کنی تا تاثیر بیشتری روش بذاری و بعد برقصی. چشمای آرتان دیدنی شده بود. گشاد اندازه بشقاب. دستش روی دوربین می لرزید. لرزش دستش این قدر زیاد بود که فکر کنم بیشتر از این که منو بگیره داشت در و دیوار رو می گرفت. تمام عکس العملاش زیر ذره بینم بود. مرتب آب دهنش رو قورت می داد و با دست آزادش دست می کشید توی موهاش.. رفتم جلوش و از پشت سر خم شدم و گفتم:
– نمی خوای شاباش بدی بهم؟
یهو آرتان از جا پرید. دوربین و پرت کرد روی مبل و شیرجه رفت سمت در. چنان دوید که پاش به پادری گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین بشه ولی زود خودش و جمع کرد. فکر کنم دمپایی پاش کرد. در و محکم کوبید به هم و رفت.
سر جا خشک شدم. این چرا همچین کرد؟!. دوربین و برداشتم و دکمه قطع رو فشار داد. چه فیلمی هم گرفت از من. گذاشتمش داخل کیفش و بردم گذاشتم توی اتاقش. رفتم توی اتاقم. لباس و درآوردم و پرت کردم توی کمدم. زیر لب غر غر کردم:
– خودت اصرار کردی برات برقصم. این چه برخوردی بود آخه؟ حداقل یه تعریف خشک و خالی ازم می کردی دلم نمی سوخت.
بیشتر از این که دلخور باشم نگرانش بودم. با بد وضعی زد از خونه بیرون. یه پیرهن آستین کوتاه، یه شلوار راحتی، یه جفت دمپایی رو فرشی، دکمه های باز. کجا رفت آخه؟ ساعت پنج بود. یه دست لباس راحتی تنم کردم و نشستم پای تلویزیون. حال درس خوندن نداشتم. دعا دعا می کردم زود بیاد. کجا رفته بود؟! بی اختیار تلفن رو برداشتم و زنگ زدم روی گوشیش، ولی هر چی بوق خورد جواب نداد. زدم تو سر خودم و گفتم:
– خاک بر سرت، این با این وضع که رفت بیرون گوشی کی وقت کرد با خودش ببره؟ حتما گوشیش توی اتاقشه.
بیخیال تلفن شدم. تلوزیون فیلم سینمایی داشت. نشستم به نگاه کردن بلکه وقت بره جلو و آرتان برگرده.
ساعت نه شب بود ولی هیچ خبری ازش نبود. خدایا باید چی کار می کردم؟ رفتم توی اتاقش. موبایلش روی میز بود. با پام کوبیدم توی در و گفتم:
– لعنتی، حالا من چه خاکی تو سرم کنم؟
صلاح نمی دونستم به کسی زنگ بزنم. الکی نگران می شدن، کاری هم از کسی بر نمی یومد. اومدم از اتاقش بیرون و رفتم توی اتاق خودم. در اتاق و بستم و ولو شدم روی تخت. با این که خیلی نگران بودم ولی خسته هم بودم. اصلا نفهمیدم چی شد که خوابم برد.
گلوم می سوخت. خیلی تشنه بودم. گرمم بود شدید. چشمام و باز کردم و دست کشیدم روی عسلی کنار تخت. لعنتی! لیوان آب خالی بود. همش و خورده بودم. حال نداشتم پاشم برم توی آشپزخونه، ولی باید بلند می شدم هم لباسم و عوض می کردم، هم می رفتم آب می خوردم وگرنه خوابم نمی برد. بلند شدم. چراغ و روشن نکردم چون نورش چشمم و اذیت می کرد. رفتم سر کشوی لباسام. اصلا نمی دیدم دارم چی می پوشم. بلوز شلوارم و در آوردم پرت کردم یه گوشه و اون و پوشیدم. آخی خنک شدم! نشستم لب تخت. گوشیم و از زیر بالش در آوردم و نگاهی به ساعتش انداختم. ساعت دو بود. یهو سیخ شدم سر جام. آرتان! شقیقه هام و مالیدم و فکر کردم تا یادم بیاد کی خوابیدم. ساعت نه بود فکر کنم. از جا پریدم و رفتم بیرون. دویدم پشت در اتاق آرتان. در اتاقش بسته بود. پس اومده بود! چون مطمئنم در اتاقش و باز گذاشته بودم.. خیالم راحت شد. آهی کشیدم و از در فاصله گرفتم.
داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که نگام افتاد به میز وسط سالن. دوربین فیلمبرداری روش بود. با تعجب رفتم سمت دوربین و نگاش کردم. پس آرتان نه تنها اومده بود، بلکه نشسته بوده این جا به فیلم نگاه کردن! خدا می دونه چند بار فیلم منو نگاه کرده! لبخند زدم. دوربین رو گذاشتم سر جاش و رفتم توی آشپزخونه. پاهای برهنه ام روی سرامیکا حس خوبی رو بهم منتقل نمی کرد. داشتم مور مور می شدم. دمپایی هام و هم نمی دونم کجا کنده بودم که توی دسترسم نبودن. رفتم سر یخچال. بطری رو گذاشتم دم دهنم و به فکر فرو رفتم. چقدر دلم می خواست برم یه سر به ارتان بزنم. سالم بود؟ نکنه بلایی سرش اومده باشه؟ می دونم واسه چی از خونه رفت بیرون… ولی آخه چرا رفت؟! دلیلی نداشت بره. من تو حسرت اون، اون شاید توی تب من. پس فرار برای چی؟ شاید به خاطر قراری که با هم داشتیم؛ ولی خیلی وقته که انگار دیگه هیچی روی قرار پیش نمی ره. نه احساس من به اون، نه دخالت هایی که توی کارای هم می کردیم، نه غیرت اون، نه حسادت من. هیچی سر جاش نبود. پس چرا این یکی باید سر جاش باشه؟
– به منم بده.
جیغ کشیدم و شیشه از دستم افتاد روی زمین. برگشتم. آرتان پشت سرم به اوپن تکیه داده بود. با دیدن حالت من دستاش و آورد بالا و سریع گفت:
– نترس ترسا. نترس منم.
چراغ و روشن کرد. دستم و گرفتم جلوی چشمام. انگار داشتم کور می شدم. رنگم پریده بود فکر کنم. حالا خوبه آرایشم هنوز روی صورتم بود وگرنه آرتان هم با دیدن من یاد روح می افتاد و پا به فرار می گذاشت. کم کم چشمام به نور عادت کرد و دستم و آوردم پایین. آرتان با چشمای گشاد شده خیره شده بود به من. نگاهی به خودم کردم. وای خدای من!. آب دهنم و قورت دادم و اومدم پا به فرار بذارم که سریع گفت:
– نـــــه. دمپایی پات نیست خرده شیشه میره توی پات.
سر جام وایسادم. راست می گفت. تنها جای امن فعلا همون جایی بود که توش قرار داشتم. سریع از آشپزخونه رفت بیرون. لحظاتی بعد دمپایی پوشیده برگشت. فکر کردم رفته برای من دمپایی بیاره. اومد طرفم. وارد اتاق که شد ایستاد. چشمام و باز کردم تا ببینم برای چی ایستاده. مات مونده بود روی عکسا. یکی یکی همه رو از نظر رد می کرد، ولی عصبی نبود. دیگه نمی خواست داد بزنه. نمی خواست عکسا رو جمع کنه. اتاق تاریک بود و آرتان توی تاریک روشن اتاق فقط یه هاله ای از عکسا رو می دید. نگاهش روی همون عکس من یه کم بیشتر توقف کرد. چند لحظه ای که گذشت آهی کشید و بالاخره رفت طرف تخت خواب. منو خوابوند روی تخت و زل زد توی چشمام. آب دهنش و قورت داد و گفت:
– خوبی؟
این قدر شوکه بودم که هیچی نگفتم. فقط سرم و تکون دادم. آرتان آباژور کنار تخت رو روشن کرد و گفت:
– با این لباس که تو پوشیدی و اون مدل خورد شدن شیشه جلوی پات، ممکنه زخمی شده باشی. شیشه ها پاشیده شد به سمت بالا.
. صدای آرتان ناله مانند بلند شد:
– چطور می گی خوبم؟! پات از چند جا بریده.
این صدای ناراحت به خاطر من بود؟! سریع رفت از اتاق بیرون و لحظاتی بعد با شیشه ای الکل و یه موچین و تکه ای پنبه برگشت. پاهام و کامل دراز کرد و نشست لب تخت. با موچین خورده شیشه ها رو کشید بیرون. تازه پام داشت می سوخت، ولی شدتش زیاد نبود. کارش که تموم شد پنبه رو الکلی کرد. زل زد توی چشمام و گفت:
– ممکنه یه کم بسوزه.
هیچی نمی فهمیدم. فقط سرم و تکون دادم. همین که پنبه رو گذاشت روی پام، جیغم بلند شد و از زور درد اشک از چشمام زد بیرون. انگار داشتم می مردم. آرتان با کلافگی دستش و آورد بالا. گرفت جلوی دهنم و گفت:
– هر وقت دردت زیاد شد دست منو گاز بگیر.
میون گریه دستش و پس زدم و گفتم:
– چی می گی دیوونه؟! من این کار و نمی کنم.
آرتان اخم کرد. پنبه رو دوباره الکلی کرد و کشید روی اون پام. جیغم که بلند شد آرتان با یه حرکت گوشه دستش و کرد توی دهنم و منم بی اراده با تموم توانم گازش گرفتم که باعث شد دهنم طعم خون بگیره. لعنتی! سریع دستش و در آوردم. آرتان مشغول جمع آوری وسایلش شد و گفت:
– حالا دیگه ضد عفونی شد. دردش تا چند لحظه دیگه کامل از بین میره.
اشکام و پاک کردم و گفتم:
– آرتان ببخشید. نمی خواستم…
وسایل رو گذاشت روی عسلی. گفت:
– هیـــــش، این جوری درد منم کمتر شد.
. زمزمه وار گفت:
– منو ببخش.
ببخشم؟! من؟! آره، باید تو رو به خودم ببخشم. چرا فکر می کنی من ناراحت می شم آرتان؟! من از خدامه.
یهو گوشیم زنگ زد. سرم و چرخوندم سمت گوشی. بنفشه بود. از این کرمای شبونه زیاد می ریخت. می دونستم فقط آزار داره. آرتان گوشی رو برداشت. یه دفعه صدای خرد شدن چیزی اومد و صدای گوشیم قطع شد. لای پلکم رو به سختی باز کردم. گوشیم و زده بود توی دیوار. مهم نبود.
لنگ ظهر بود که چشم باز کردم. اصلا موقعیت خودم و به یاد نداشتم. سرم و به چپ و راست چرخوندم. روی تخت خودم خواب بودم. چرا گوشیم ساعت شش زنگ نزد؟! من درس داشتم.
از یادآوری دیشب لبخند نشست روی لبم. آرتان فوق العاده بود. درست همون طوری که تصور می کردم، اما… اما با این که دیشب یکی از بهترین خاطرات عمرم شد یه چیزی کم داشت. عشق… من عاشق آرتان بودم. اما اون چی؟! حتی یه بار هم به من نگفت دوستم داره. نگفت که منو برای همیشه می خواد. حس می کردم شدم عروسک خیمه شب بازیش. این خیلی برام سخت بود. حس می کردم همه چی با این کار تموم می شه. آرتان اعتراف می کنه که دوستم داره، ولی همچین کاری نکرد. همه چیز اون طور شد که اون می خواست. حتما الان فهمیده من دوسش دارم. باید تلافی کنم. باید بفهمه که من یه وسیله برای خوش گذورنی اون نیستم. حیف، چی فکر می کردم چی شد. از جا بلند شدم. سرم گیج می رفت. محل نذاشتم. لباسم و پوشیدم و رفتم سمت آشپزخونه. آرتان مشغول چیدن میز بود. چه میزی هم چیده بود. چه صبحانه مفصلی! عطر نون بربری مستم می کرد. خسته شدم این قدر نون خونگی خوردم. رفتم تو، منو دید. دست از کار کشید و زل زد به من و با لبخند مهربونی گفت:
– سلام عزیزم. صبح به خیر.
چه مهربون! دلیل مهربونیش چی بود؟ به خودم تشر زدمخر نشو ترسا. حتما بازم یه نقشه ای تو کلشه. سرد گفتم:
– سلام.
مات شد بهم. دست از چایی ریختن کشید و با تعجب و صدایی آروم گفت:
– چیزی شده تری؟
– اسم من ترساست. چایی میدی بهم یا پاشم برم دنبال کارام؟ می خوام برم دفتر شایان دیر میشه.
این یعنی من هنوزم می خوام برم. فکر الکی پیش خودت نکن. چند لحظ با بهت نگام کرد. لبش و گاز گرفت و پشتش و کرد به من. هیچی نگفت. چند نفس عمیق کشید و چند لحظه صبر کرد، سپس دوباره استکان رو برداشت و زیر آب جوش گرفت. چایی ها رو ریخت و برگشت. چرا چشماش قرمز بود؟! حتما از خستگی. استکان ها رو روی میز گذاشت و مشغول شکر ریختن شد. دستم رفت سمت نون و پنیر که گفت:
– با گردو بخور.
یه لقمه نون و پنیر و گردو گرفتم و مشغول شدم. لقمه ای هم آرتان گذاشت جلوم. خامه و عسل بود. نگاش کردم. بدون این که نگام کنه گفت:
– شیرینه، برات خوبه.
نگرانمم شده بود! خوبه حداقل می دونست که چه بلایی سرم آورده و الان نیاز به تقویت شدن دارم. گرسنه بودم و همه رو خوردم. یه لیوان آب پرتقال هم داد دستم. از این نمی تونستم بگذرم. گرفتم و لاجرعه سر کشیدم. لیوان و گذاشتم روی میز و بلند شدم راه افتادم سمت بیرون. سنگینی نگاش و به خوبی حس می کردم. جلوی در که رسیدم سرم گیج رفت جلوی چشمام سیاه شد. آرتان پرید طرفم:
– ترسا، خوبی؟ چی شدی؟
دستش و پس زدم و گفتم:
– خوبم.
خواستم برم سمت اتاقم که دستم و با خشونت کشید و گفت:
– چی چی رو خوبم؟ آره پیداست خیلی خوبی. برو حاضر شو بریم دکتر.
– می گم خوبم.
– گفتن تو به درد من نمی خوره. همین که گفتم.
– می خوام برم دفتر شایان.
دندون قرچه ای کرد و گفت:
– رفتن به اون خراب شده دیر نمی شه. می رم لباس بپوشم. آماده باش.
هنوزم زور گفتن و حمایتاش و دوست داشتم. به ناچار رفتم تا لباسم و عوض کنم و برم دکتر. آهی کشیدم و لباسم و عوض کردم.
آرتان دم در منتظرم بود. بدون حرف از خونه زدم بیرون و اونم پشت سرم اومد و در و بست. رفتیم توی آسانسور. دستم و به میله آسانسور گرفته بودم. درد بدی داشتم. دوست داشتم داد بزنم. هی دردم داشت بیشتر می شد. دوست داشتم بشینم. رنگمم فکر کنم حسابی پریده بود. چه غلطی کــــردم ای خـــــدا! آخه چرا زنا این قدر بدبختن؟! زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم. داشت با اخم نگام می کرد. وقتی نگرانم می شد اخم می کرد. تازه به این نتیجه رسیده بودم. آروم گفت:
– درد داری؟
هیچی نگفتم. حتی نگاشم نکردم. آسانسور ایستاد. سریع رفتم بیرون. دنبالم اومد و گفت:
– ترسا؟
با خشم گفتم:
– میشه بری ماشین و بیاری؟! من حالم خوب نیست.
نگام کرد. یه نگاه سرد و خشک. انگار می گفت خاک بر سر بی لیاقتت. می دونستم اونم الان بدترین فکرا رو پیش خودش می کنه، ولی بذار بکنه. به درک! بذار اونم اعتماد به نفسش بیاد پایین. بذار فکر کنه از دستش ناراحتم. چیزی طول نکشید که از پارکینگ اومد بیرون. رفتم سوار شدم و نفس راحتی کشیدم. ایستادن انگار برام سخت شده بود. بی حرف راه افتاد. نمی دونستم کجا داره می ره. اصلا اون مگه پزشک زنان و زایمان می شناخت؟
وقتی جلوی مطب یکی از بهترین پزشکا ایستاد تعجب کردم. آوازه این دکتر و خیلی شنیده بودم ولی می دونستم به این راحتی نوبت نمی ده چون سرش خیلی شلوغه. ترجیح دادم هیچی نگم. بذار بریم تو ضایع بشه.
مطب دکتر طبقه پنجم یه ساختمان بود. سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا. آرتان منو نشوند روی یکی از صندلی ها و خودش رفت سمت منشی. نمی دونم چی به منشی گفت که منشی از جاش پرید و سلام احوالپرسی گرمی کرد باهاش. وا! نکنه آرتان دکتر زنان می ره؟! از این بشر هیچی بعید نیست. خنده ام گرفته بود. جلل الخالق. نوبت و گرفت و اومد نشست کنار من. نمی تونستم ساکت بشینم. دل و زدم به دریا و گفتم:
– می شناسنت؟
با همون اخمای درهمش گفت:
– نیلی جون و می شناسن.
به به، پس از مامانش پرسیده بود! آبرو برام نمونده پس. حالا چی گفته یعنی؟ بپرسم؟ نپرسم؟ چی کار کنم؟ به درک، من می میرم از فضولی اگه نپرسم. گفتم:
– چه جوری از نیلی جون آدرس دکترش رو پرسیدی؟
برگشت طرفم. زل زد توی چشمام. چه چشمایی داشت بی شرف! گفت:
– بهش گفتم به حامله بودنت شک داریم.
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلندی گفتم:
– چی؟
با پوزخند گفت:
– پس انتظار داشتی چی بگم؟! بگم عروست تازه…
مریض از اتاق اومد بیرون و منشی به آرتان اشاره کرد. پیدا بود نیلی جون این جا برو بیایی داره که این قدر زود ما رو فرستاد داخل. بعدا فهمیدم این خانوم دکتر دوست صمیمی نیلی جونه. از جا بلند شدم. آرتان گفت:
– من بیرون منتظر می مونم.
زیر لب گفتم:
– بهتر.
چون ممکن بود معاینه بخواد بکنه دوست نداشتم آرتان هم باشه. رفتم تو. اوه، چه خانوم دکتری! موهای بلوند، سن تقریبا هم سن نیلی جون، یه شال خوشگل انداخته بود روی سرش و با چشمای آرایش شده اش به من نگاه می کرد. بوی عطرش اتاق و پر کرده بود. زیر لب سلام کردم و نشستم کنارش روی صندلی. با لبخند پرسید:
– خب، بگو ببینم خانوم خوشگله، مشکلت چیه؟!
ای خـــــدا، حالا چی بگم؟! چرا این آرتان این قدر احمق بود؟! نره حالا به مامان آرتان بگم عروست تازه بلــــه! آبرو برامون نمی مونه که، ولی مجبور بودم بگم. فوقش بعدش ازش می خواستم چیزی به نیلی جون نگه. آره، درستشم همین بود. دل و زدم به دریا و مشکلم و براش گفتم. با لبخند به تخت اشاره کرد:
– بخواب اون جا.
با این که خجالت می کشیدم ولی رفتم خوابیدم. بعد از معاینه لبخند زد و رفت نشست سر جاش. منم بلند شدم و رفتم نشستم روی همون صندلی. گفت:
– شوهرت خیلی دوستت داره، مگه نه؟!
با تعجب نگاش کردم. چه ربطی داشت؟! گفت:
– عزیزم تو باید دیشب به خاطر خونریزی و درد زیاد بستری می شدی، ولی گویا مشکلت فقط یه کم درده که از صبح گرفتارش شدی. درسته؟
فقط سرم و تکون دادم. خندید و گفت:
– قدر شوهرت و بدون. سلام منو به شوهرت برسون.
نسخه ای برداشت و تند تند چیزایی یادداشت کرد و گفت:
– این قرصا رو مصرف کن تا دردت بهتر بشه. هیچ مشکلی نداری گلم. دردت هم کاملا طبیعیه. فقط سعی کن زیاد تا دو سه روز سر پا نایستی.
چشمی گفتم و نسخه رو از دستش گرفتم. وقتی دید سر جام نشستم فهمید هنوز کار دارم و منتظر نگام کرد.
نیلی جون رو براش گفتم و درخواستم و هم مطرح کردم. سرم و که بالا آوردم دیدم داره با تعجب نگام می کنه. بیشتر خجالت کشیدم. گفت:
– تو زن آرتانی؟
– اوهوم.
– خدای من! نیلی چه عروسی داره! ماشاا… . آرتان حق داره برات بمیره.
لبخند زدم. اومد کنارم. دست گذاشت سر شونه ام و گفت:
– عزیزم، ناراحتی و خجالت نداره که. خیلی از زن و شوهرا یه مدت بعد از ازدواجشون به هم فرصت میدن. فرصت شناخت بیشتر. دوست ندارن از همون اول زندگیشون روی روالای این جوری بیفته. تو هم یکی از اونا. خواستی عاشق بشی بعد با شوهرت باشی. این کاملا طبیعیه و خیلی هم خوبه. حداقل به خودت و آرتان ثابت کردی که عشقت عشقه، نه هوس. ولی چون دوست نداری من هیچی به نیلی نمی گم و همون طور که خودتون گفتین براش توضیح می دم که یه شک الکی داشتین. خوبه؟!
با لبخند گفتم:
– خیلی عالیه خانوم دکتر. ممنونم.
– خواهش می کنم عزیزم.
بلند شدم. دیگه موندن جایز نبود. می دونستم که مریضای زیادی اون بیرون منتظرن. بعد از تشکر مجدد و دست و روبوسی با دکتر رفتم بیرون. آرتان با دیدن من از جا بلند شد و اومد سمتم. کمرم هنوز درد می کرد. از منشی هم تشکر کردیم و دوتایی از مطب اومدیم بیرون. دستش و آورد جلو و نسخه رو از لای انگشتام کشید بیرون و گفت:
– دکتر چی گفت؟
پوست لبم و جویدم و گفتم:
– هیچی.
با لبخند گفت:
– هیچی که خیلیه.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
– من کمرم درد می کنه. سوییچ و بده برم توی ماشین.
و تا ماشین همراهیم کرد. در و باز کرد و من سوار شدم. سریع رفت و لحظاتی بعد با پلاستیک داروهام برگشت و گذاشت روی پام. حرفی نزد و ماشین راه افتاد. سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام و بستم. دوست نداشتم چیزی بشنوم. اعصابم داغون بود. حرفای دکتر هم در مورد این که آرتان دوستم داره نتونسته بود آرومم کنه. ماشین توقف کرد. ولی من لای چشمام و باز نکردم. زود بود برسیم. لابد جایی کار داشت.. پشت چراغ خطر بودیم. با دیدن قیافه من اخم کرد و گفت:
– چت شده ترسا؟!
با اخم گفتم:
– هیچی.
– رو پیشونی من نوشته احمق؟! ترسا، تو دیشب خودت بهم اجازه دادی وگرنه همین طور که تا الان…
داد زدم:
– نمی خوام چیزی بشنوم.
– ولی باید بشنوی. من باید بدونم به چه جرم باید سردی تو رو تحمل کنم؟
چی می گفتم؟ می گفتم چون بهم ابراز علاقه نکردی دارم دیوونه می شم؟ می گفتم محتاج اینم که از زبونت بشنوم دوستم داری؟ این قدر باید خودم و کوچیک می کردم؟! نه، نباید چیزی می فهمید. پس سکوت کردم.
وقتی سکوتم و دید گفت:
– نمی خوای حرفی بزنی؟
– دلیلی نداره.
– درد داری هنوز؟
– یه کم.
– قرصات و بخور خوب نشدی، می ریم یه دکتر دیگه.
سری تکون دادم و سکوت کردم. خودش ادامه داد:
– ترسا اگه مشکلی هست دوست دارم بدونم. من فکر می کردم… فکر می کردم…
به این جا که رسید عصبی شد و محکم کوبید روی فرمون. ولی حرفی نزد. منم لبم و جویدم و بازم حرفی نزدم. چراغ سبز شد. راه افتاد و جلوی یه موبایل فروشی نگه داشت. رفت پایین و لحظاتی بعد با جعبه ای در دست برگشت. با کنجکاوی نگاش می کردم. جعبه گوشی sony Ericson بود مدل arc s. گوشی رو در آورد و خم شد از داخل داشبورد جنازه گوشی منو کشید بیرون. آش و لاش شده بود. خطم و در آورد گذاشت توی گوشی و گرفتش به طرفم.
– رفتیم خونه بزنش توی شارژ.
وای چه گوشی خوشگلی بــــــود. باید تشکر می کردم؟ غرور و گذاشتم کنار و گفتم:
– ممنون.
با لبخندی مرموز گفت:
– آدم وقتی خسارت می زنه باید جبرانش کنه دیگه. راستش دیشب ترسیدم دوباره همه چی خراب بشه. اصلا نفهمیدم دارم چی کار می کنم.
ای خدا، این چرا اصرار داشت راجع به دیشب حرف بزنه. یهو گوشیم زنگ زد. نگاش کردم. شماره بود، چون اسم کسی سیو نشده بود روی سیم کارتم. شماره هیچ کس و هم قربون خودم برم حفظ نبودم. گوشی رو گذاشتم در گوشم و با شک گفتم:
– الو؟
صدای شبنم بلند شد:
– الهی جنازه ات و خاک پس بزنه. کدم گوری هستی؟ چرا این ماس ماسکت خاموش بود؟ تلفن خونه رو هم که جواب نمی دی.
حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم. جلوی آرتان هم نمی تونستم اون جوری که دوست دارم حرف بزنم برای همین گفتم:
– سلام عرض شد.
خندید و گفت:
– سلام. خبر دارم برات دست اول.
– باز چی شده؟!
– اردلان.
زد زیر خنده. گفتم:
– اوه چه ذوقیم می کنه! اردلان چی کار کرده باز؟!
– دیروز، همه رفته بودیم باغ داییم.
– خب…
بعد از ظهر که همه خواب بودن پاشدم برم دستشویی. دستشویی هم ته باغه.
– خب، به به ته باغ!
– حس کردم یکی پشت سرمه. برگشتم دیدم اردلانه. اخم کردم و اومدم به راهم ادامه بدم که مچ دستم و کشید هلم داد توی دیوار.
– اوه اوه، فیلم جنایی بوده پس.
– آره خودمم هنوز باورم نمی شه. ترسا؟
– هان؟!
– قبل از این که بتونم حرفی بزنم یا کاری بکنم منو بوسید.
– چی؟!
– باور کن.
– یعنی چی؟ می خواستی بزنی تو گوشش.
– می فهمی چی می گی؟ من عاشقشم! با همین بوسه همچین نرم شدم که افتادم تو بغلش. اونم منو فشار داد به خودش. نیاز به حرف زدن نبود. دم گوشم گفت دیگه از دستم نمی ده. حتی اگه خودم و بکشمم دیگه ولم نمی کنه.
خندیدم. از ته دل. خوشحال بودم که تونستم یه کاری برای دوستم بکنم. گفتم:
– شبنمی، خوشحالی؟
– خوشحال! خوشحال مال یه لحظه شه، دارم بال در میارم.
– خوش حالم عزیـــــزم.
– جبران می کنم ترسا. باور کن جبران می کنم. اگه تو نبودی من حتما اردلان رو از دست می دادم.
– فدات بشم خانومی، من که کاری نکردم.
– ایــــــش، از حرف زدن این جوری بدم میاد.
– خاک تو گورت کنم. باز من تو رو تحویل گرفتم؟
غش غش خندید و گفت:
– اردلان پشت خطمه، کاری نداری؟
– نو که میاد به بازار…
– خفه شو، شما نویین اون که کهنه است.
– پس دود ازکنده…
جیغ زد:
– ترسا لال شو. قطع کرد!
– خب به من چه؟
– خداحافظ.
فرصت نداد بگم خداحافظ و قطع کرد. بسوزه پدر عاشقی. منم بودم همین کار و می کردم. بعد از یه دوره طولانی جدایی الان فقط نیاز به عشقش داره. آرتان جلوی رستورانی نگه داشت و گفت:
– بیا پایین خانوم مشاور.
فهمیده بود با کی دارم حرف می زنم. تیزتر از این حرفا بود. چون حال غذا درست کردن نداشتم رفتم پایین. ناهار چلو کباب برگ خوردیم و آرتان هم تا تونست منو تقویت کرد. بعدم از گارسون یه شیشه آب معدنی گرفت و مجبورم کرد قرصام و بخورم. وقتی برگشتیم خونه بعدازظهر شده بود. کلاس زبانم و نرفته بودم. درس هم نخونده بودم و عذاب وجدان داشتم. وقتی خواستم برم سمت اتاق مطالعه، آرتان جلوم و گرفت و گفت:
– امروزم استثنا درس تعطیله. برو استراحت کن.
– من خوبم.
– خیلی خب، فعلا استراحت برات بهتره.
سرم و تکون دادم و رفتم توی اتاقم. از خدا خواسته ولو شدم روی تخت. ضربه ای به در خورد. سریع چشمام و بستم. نمی خواستم حداقل فعلا ببینمش. حس می کردم تازه یادش افتاده من نیاز به محبت دارم و برای همین داره دور و برم می پلکه؛ ولی الان هیچ نیازی بهش نداشتم.
آرتان لای در و باز کرد و وقتی دید چشمام بسته است اومد داخل اتاق و لحاف رو کشید روم. منتظر بودم بره از اتاق بیرون، ولی سر جاش ایستاده بود. لای چشمام و باز کردم. زل زده بود به عکسای من. جدی جدی عین نمایشگاه شده بود براش. عکسا رو توی روشنی روز هم کامل دید زد و بعد خم شد. عکس روی عسلی رو برداشت و زمزمه کرد:
– دیوونه ام نکنی خیلیه.
سپس از اتاق رفت بیرون و آهسته در رو به هم زد.
وا! عکس رو کجا برد؟! یادم باشه بعدا برم عکس و ازش بگیرم. همین طور که چشمام بسته بود خواب به سراغم اومد. مسکن ها داشتن عمل می کردن. چیزی طول نکشید که به خواب فرو رفتم.
با نوازش دستی چشم باز کردم. آرتان کنارم روی تخت دراز کشیده بود و داشت آروم موهام و نوازش می کرد. چشمام و محکم بستم. نمی خواستم بفهمه بیدارم. نوازشش و دوست داشتم. خیلی نرم دستش و روی موهام و گونه ام می کشید. کم کم انگشتش کشیده شد روی لبم. داشتم دوباره داغ می شدم. نفس داغش پخش شد روی صورتم. قبل از این که بتونه منو ببوسه خودم و کشیدم کنار. چشمام و باز کردم و با خشونت گفتم:
– تو… تو…
با تعجب نگام کرد و گفت:
– من چی؟!
– تو این جا چی کار داری؟!
– کجا؟!
– توی اتاق من.
– اتاق تو؟! فکر کنم این جا اتاق هر دومونه ها. یه نگاه به تختش بنداز، دو نفره است!
– ولی قرارمون…
با لبخند گفت:
– قرارداد من و تو دیشب فسخ شد. تو دیگه زن منی، می فهمی؟! زن من.
دوباره اومد به طرفم که پسش زدم و گفتم:
– اگه فکر کردی من ملکم و الان صاحبم شدی کاملا در اشتباهی.
– چی می گی تری؟!
– همین که گفتم. برو بیرون.
– از تو بعیده این رفتارا! دیشب تو هم می خواستی.
جیغ زدم:
– این قدر دیشب دیشب نکن! من دیشب یه غلطی کردم.
با ناراحتی نگام کرد و زمزمه کرد:
– پس حدسم درست بود.
حدس؟! چه حدسی؟! هیچی نگفت. از جا بلند شد و بدون گفتن یه کلمه اضافه از اتاق رفت بیرون. کاش حرفش و کامل می کرد. الان یعنی قهر کرد؟! ماشاا… از یه دختر هم بدتره! زود قهر می کنه. حالا معلوم نیست تا کی می خواد تنبیهم کنه، ولی حقشه. الان که طعم رابطه رفته زیر دندونش، می خواد بازم تجربه اش کنه و نمی تونه دل بکنه ولی کور خونده. من وسیله خوش گذرونی اون نیستم، اما… اما پس خودم چی؟! منم بدون این که بدونم معتاد آرتان شدم. خدایا چه بلایی قراره سر زندگیم بیاد؟! کاش می فهمیدم آینده چه خوابایی برام دیده.
شب آرتان برای شام جگر خرید. نه اون حرفی می زد، نه من. فقط غذا می خوردیم. وقتی غذا تموم شد بلند شدم برم توی اتاقم که صدام زد. خشک و معمولی.
– ترسا؟
– بله؟
– فردا کلاس زبان داری؟
– اوهوم.
– می ری؟!
– اوهوم.
– بعدش میای خونه؟
– اصول دین می پرسی؟! نه، بعدش می رم دفتر شایان.
چشماش و ریز کرد و گفت:
– جدی جدی می خوای بری؟
پَ نَ پَ، می خوام بشینم مغرور بازیای تو رو تماشا کنم و ببینم کی ازم خسته می شی تا بندازیم بیرون. الان برات عروسک خوبیم. پوزخندی زدم و گفتم:
– پس چی کار کنم؟! هدفم از اول رفتن بود.
با دلخوری گفت:
– ترسا؟
با این ترسا ترسا کردناش یه چیزی می خواست بگه، ولی نمی گفت. برگشتم نگاش کردم. من به اون، اون به من، ولی نه من چیزی گفتم و نه اون چیزی گفت. تا نگاش و دزدید راه افتادم رفتم سمت اتاقم. در اتاق و بستم و افتادم روی تخت. نکنه امشب بخواد بیاد توی این اتاق؟ خدایا تو شاهدی که آرتان بد چیزیه! نمی تونم ازش بگذرم، ولی اینم می دونی که بعدش خیلی عذاب می کشم. حتی ممکنه افسردگی بگیرم، پس خدایا خودت کمک کن. به دلش بنداز نیاد. لب تخت نشسته بودم و دعا می کردم که تقه ای به در خورد. اهـــــه خدا این بود جواب من؟! سرد جواب دادم:
– بله؟
در باز شد. قامتش توی چارچوب در، دوباره دلم و لرزوند.
– ترسا؟
– بله؟
– می خوای بخوابی؟!
نگاش یه جور خاصی بود. انگار منتظر بود. انگار داشت فریاد می زد و ازم می خواست تا دعوتش کنم بیاد پیشم بخوابه، ولی زهی خیال باطل آقا آرتان. بالشم و مرتب کردم و در همون حالت گفتم:
– آره.
– خب… اگه… اگه خوابت نبرد… یا اگه کابوس دیدی…
پریدم وسط حرفش.
– خسته ام. راحت می خوابم.
آهی کشید و گفت:
– در هر صورت صدام کن.
آخرین نگاه و به سمتم انداخت. رفت بیرون و در و بست. کم مونده بود صداش کنم. خودمم بهش نیاز داشتم ولی هیچی نگفتم. شاید این جوری بهتر بود. شاید قفل دهنش قراره هیچ وقت نشکنه، پس بذار همین طور باقی بمونه. من که همه جوره وابسته اش هستم، دیگه این جوری نباید وابسته بشم. بدترین ضربه رو من می خورم نه اون، مطمئنم.
اشک صورتم و خیس کرد. زیر لب گفتم:
– خاک بر سرت ترسا. کجا رفت اون ترسا که با وجود اون همه کمبود محبت، صدای خنده هاش گوش فلک رو کر می کرد؟! حالا به خاطر یه مرد داری اشک می ریزی؟! خاک بر سر بی لیاقتت کنم.
یه کم که گریه کردم آروم شدم و چشمام و بستم. خواب بر هر درد بی درمان دوا بود.
صبح قبل از این که آرتان بیدار بشه زدم از خونه بیرون. دردم خیلی کمتر شده بود خداروشکر. کلاس زبان و به سختی گذروندم و بعد یه راست رفتم دفتر شایان. باید یه خبری می گرفتم. شایان گرم ازم استقبال کرد و برام سفارش قهوه داد. گفتم:
– مرسی شایان، نیومدم ازم پذیرایی کنی. چه خبر؟
با لبخند گفت:
– اتفاقا می خواستم خبرت کنم. خبرای خوب برات دارم.
با ترس نگاش کردم. تو رو خدا نه! الان زوده. گفتم:
– چه خبری؟
– چرا رنگت پرید؟! می گم خبر خوب! با اقامتت موافقت شده. حدود یک ماه فقط دوندگی داره. یک ماه هم وقت می بره تا ویزات حاضر بشه. برو به فکر بستن ساکت باش، دو ماه دیگه کانادایی.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
– این ویزا چقدر وقت اعتبار داره؟
– چطور؟
– آخه… می خوام کنکور بدم بعد برم.
– کنکورت کی هست؟!
– تیر ماه.
– خب وقت داری. ویزا شش ماهه است.
نفس راحتی کشیدم. از این ستون تا اون ستون فرجه. گفت:
– تو داری می ری اون ور درس بخونی، بعد مثل دیوونه ها می خوای این جا هم کنکور بدی؟!
از جا بلند شدم. لبخندی زدم و گفتم:
– امتحانش ضرر نداره.
سرش و تکون داد و گفت:
– صلاح ممکلت خویش خسروان دانند.
– ویزای آرتان چی؟
– اونم با ویزای تو آماده می شه، ولی سه ماه اعتبار داره.
سرم و تکون دادم و گفتم:
– مرسی بابت زحماتت. انشاا… خواهرت شوهر کنه بیایم برقصیم.
خندید و گفت:
– اونم داره شوهر می کنه.
با تعجب نگاش کردم که گفت:
– ای بابا فکر کردم اول از همه به تو گفته. اردلان پسر خاله ام آخر هفته قراره بیاد خواستگاری.
– نه، نگفته بــــــود. مبارکش باشه! از قول من بزن پس کله اش، بگو خیلی بیشعوری.
با لبخند گفت:
– چشم حتما.
– کاری نداری؟
– سلام برسون.
– سلامت باشی.
از دفتر شایان اومدم بیرون. شمارش معکوسم شروع شده بود. باید به آرتان می گفتم؟!! نه، وقتی خواستم برم بهش می گم. الان اگه بگم، اگه شوق رفتن و توی نگاش ببینم، اگه حس کنم از رفتنم خوشحال میشه، می میرم! نه طاقت ندارم. همون دم آخر بهش می گم. این جوری بهتره.
توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. درش آوردم. شماره ها رو تازه ذخیره کرده بودم. نیما بود. چه عجب بعد از عمری نیما به من زنگ زد:
– الو؟
– سلام دختر بلای دیروز، عاشق امروز.
– سلام نیما. اذیت نکن.
– چی شده باز که بی حوصله ای و منو کردی کیسه بوکس؟
لبخندی زدم و گفتم:
– هیچی نشده.
– آره پیداست.
– نیما آرتان دیوونه ام کرده.
– مطمئنی تو آرتان و دیوونه نکردی؟!
– نخیرم.
– ترسا بهت گفتم غرور و بذار کنار.
– نمی تونم. اون باید بخواد من بمونم. نیما ویزام درست شده.
– ترسا دیوونه نشو. آرتان نگهت نمی داره چون باهات قرار گذاشته.
– میگی چی کار کنم؟!
– تو بهش بگو که می خوای پیشش بمونی. باور کن از خوشحالی پر در میاره.
– اگه در نیاورد چی؟! اگه نوک منو چید چی؟ اگه غرورم و شکست چی؟!
– اولا که هیچ کدوم این اتفاقا نمیفته، دوما اگه هم بیفته حداقل پیش وجدانت شرمنده نیستی.
– اون وقت پیش غرورم شرمنده ام که دردناک تر از وجدانه.
– باشه. حالا لجبازی کن ببین به کجا می رسی.
بی حوصله گفتم:
– کاری داشتی باهام؟
– آره، راستش می خواستم یه خبر بهت بدم.
– خوب یا بد؟
– اونش دیگه تشخیصش با توئه.
– چی؟
– امشب می خوام برم خواستگاری.
با تعجب گفتم:
– چی؟!
– خواستگاری طرلان.
– خدای من! پس رضایت داد!
– مگه خبر نداری؟
– از چی؟!
– آرتان باهاش صحبت کرده. من به آرتان مدیون شدم.
چه جالب! من شبنم و اردلان رو به هم رسوندم، آرتان نیما و طرلان رو؛ ولی کسی نبود که کاری برای خودمون بکنه. ای روزگار!
– وظیفه اش بوده.
– دوست دارم امشب شما هم باشین.
– دوست دارم بیام نیمایی، می دونی که عین داداشمی و برات آرزوها دارم ولی ماه دیگه تافل دارم. نزدیک دو ماه دیگه هم کنکور دارم. اصلا وقت نمی کنم.
– اوکی، بی معرفت! حداقل به آرتان بگو.
– خودت بهش بگو.
– شرمنده، من نمیگم.
– ای از دست تو. غرورت دیگه خیلی حالش وخیم شده. ببرش دکتر.
زیر لبی گفتم:
– دکترش آرتانه که هیچ کاری براش نمی کنه.
بعد از خداحافظی از نیما سوار ماشین شدم و رفتم خونه. نمی دونم چرا ولی انگیزه ام برای درس خوندن چند برابر شده بود.
مثل برق و باد دو ماه گذشت. بیچاره آرتان! شاید هم بیچاره ترسا. خیلی سعی کرد باهام رابطه برقرار کنه ولی من، شاید فوبیا پیدا کرده بودم. نمی دونم ولی هر چی که بود حس بدی بود. در عین این که دیوونه وار آرتان رو دوست داشتم و برای باهاش بودن له له می زدم، ولی خیلی هم برام سخت بود و برای همین مثل سگ پاچه اش و می گرفتم. بازم به اون. آرتان مغرور چندین و چند بار سعی کرد به من نزدیک بشه، ولی نشد. حتی یه بار ازم خواهش کرد برای مشاوره بریم پیش یکی از دوستاش. اون شب رو خوب یادمه. زدم زیر خنده:
– خودت خجالت نمی کشی این حرف و می زنی؟! یعنی خودت این کاره ای. خودت هیچ کاری نتونستی بکنی. حالا از دیگرون انتظار داری؟
سرش و به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
– ترسا، روانشناسا هچ وقت نمی تونن مشاورای خوبی واسه اطرافیانشون باشن. همیشه اونا رو ارجاع می دن به جاهای دیگه. این یه قانونه. عین پزشکا که نمی تونن آشنایانشون و جراحی کنن.
– ببخشید طرلان غریبه بود؟!
پوزخندی زد و گفت:
– من با درمان طرلان ثابت کردم که احساس وارد کارم نمی شه، اما… در مورد تو به بن بست رسیدم.
– کی به تو گفته من حالم بده؟ من خیلی هم خوبم.
– ترسا تو هیچ کاریت طبیعی نیست. حتی درس خوندنت جدیدا از حالت عادی خارج شده. داری با درس خودکشی می کنی. من پشیمونم از این که وادارت کردم بخونی. خواب تو در طول شبانه روز کمتر از چهار ساعت شده. داری با خودت چی کار می کنی؟!
– دست از سرم بردار آرتان. بذار به حال خودم باشم. چی گیرت میاد که هر چند وقت به چند وقت به من پیله کنی؟ دوست دارم این جوری باشم. به تو هم هیچ ربطی نداره. از نظر خودمم کاملا طبیعیه.
آرتان چند لحظه نگام کرد و بعد پاشد رفت. انگار فهمیده بود داره یاسین می خونه تو گوش خر؛ و از اون به بعد رابطه من و آرتان شد در حد سلام و خداحافظ و شب ها هم در حد معلم و شاگرد. نمی تونستم از اطلاعات فوق العاده اش بگذرم. خیلی کمک حالم بود. کمتر از دو هفته دیگه به کنکورم وقت باقی بود. همه درسا رو خونده بودم و حالا داشتم دوره می کردم. شاید اگه به قول آرتان خودکشی نکرده بودم، نمی رسیدم این همه درس و کامل بخونم. زبانمم تموم شده بود. تافلم و به راحتی آب خوردن گرفتم. روزی که فهمیدم قبول شدم آرتان اصرار کرد برام جشن بگیره ولی عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم:
– از این بچه بازیا خوشم نمیاد.
این حرف از صد تا فحش براش بدتر بود. کی داشت ادعای بزرگی می کرد! و داشت کی رو متهم به بچگی می کرد! خیلی خنده دار بود. آرتان هرازگاهی یک قدم به سمتم بر می داشت ولی من… شاید جدی جدی بیمار بودم.
نیما و طرلان بدون گرفتن مراسم ازدواج کرده و برای ماه عسل رفتن ترکیه. به همین راحتی! فقط یه مهمونی کوچیک گرفت که توی اون مهمونی به زور شرکت کردم. حوصله نداشتم. شاید افسردگی گرفته بودم خودم خبر نداشتم. فقط می دونم از اول تا آخر مهمونی حتی دست هم نزدم چه برسه به این که برقصم و در تموم طول مهمونی نگاه نگران آرتان و نیما روی من میخکوب شده بود. نیما می دونست چه دردمه، البته نصفه کاره، ولی می دونست. فکر می کرد درد من فقط و فقط به خاطر اینه که دارم می رم و آرتان رو دارم از دست می دم؛ ولی این نصف ماجرا بود. نصف دیگه ماجرا برمی گشت به رابطه ام با آرتان. به انتظارم از اون. به از دست دادن زندگی دخترانه ام.
با بلند شدن صدای گوشیم از فکر خارج شدم. ته خودکار رو که توی دهنم بود کشیدم بیرون و بدون نگاه کردم به شماره جواب دادم:
– الو؟
– سلـــــام خانوم کانادایی.
– شایان؟!
– بله دیگه. پس انتظار داشتی کی باشه؟
بی تفاوت گفتم:
– چی شده شایان؟!
– ویزات هم درست شد مادمازل.
– چه زود.
– گفتم که دیگه آخراشه. تو خیلی خوش شانسی که این قدر زود کارت درست شد. البته از صدقه سر وکیل کار درستت هم هست.
– اوکی، مرسی شایان.
– باید بری دنبال بلیط.
– باشه، بعد از کنکور.
– از الان برو. بلیط بد گیر میاد. الان بگیر برای اون موقع.
– دیر نمی شه.
– لجباز یه دنده! ویزای آرتان هم درست شده. خودت بهش میگی یا من بگم؟
اگه می گفتم تو بگو، آرتان همه چی رو می فهمید. نمی خواستم چیزی بفهمه. نمی خواستم. سریع گفتم:
– خودم می گم.
– باشه، پس منتظرت هستم.
– باشه، بازم ممنون.
– خواهش می کنم. کاری نداری؟
– نه.
تماس قطع شد. بالاخره همه چیز درست شد. زودتر از اون چیزی که بهش فکر می کردم. آرتان از رفتن من خوشحال می شد، مطمئنم! پس باید رفتنم رو بهش هدیه می دادم. پونزده مرداد، تولدش. آره! بهترین فرصته! باید بلیطم و می گرفتم برای روز پونزده مرداد. کنکورم رو دادم دیگه تا اون موقع. حتی رتبه ها هم اومده. بعد با خیال راحت می رم. حالا که آرتان منو نمی خواد…
یه دفعه به گریه افتادم. دلم خیلی گرفته بود. خیلی زیاد.

همچنین ببینید

رمان قرار نبود پارت ۵

– آدم زرنگ! – چه کنیم دیگه. پس بیایا. – حالا تا فردا شب. فعلا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *