پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۰

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۰

 

 

دیروز باران آمده بود و زمین هنوز نم کوچکی داشت.
سردی هوا تنش را مور مور می کرد.
سویشرت آبیش را پوشیده بود و بدون آنکه آفتاب گریز باشد زیر آفتاب کم جان اسفند ماه به سوی ایستگاه اتوبوس رفت.
روی صندلی تکی که جا خوش کرد آدامسی درآورد و در دهان گذاشت.
از وقتی که سیاهش را کنده بود گاهی رژ نارنجی رنگش را می زد و سرمه ای که عاشقش بود.
یادش بخیر حمید هیچ وقت نمی گذاشت از وسایل آرایشی استفاده کند.
مگر در مراسم عروسی آن هم به اصرار فروزان.
بخاری اتوبوس حس خوبی به تن سرمازده اش داد.
به بیرون خیره شد اما ناگهان نگاهش روی مرد و دختر جوانی ماند.
دخترک با خنده دستهای پسر را می کشید تا سوار اتوبوس شوند.
چقدر این پسر آشنا بود.
کمی فکر کرد…
یادش آمد.
او همان پسری بود که یکبار با او برخورد کرده بود.
بعد از آن بارها در کوچه سوار ماشینش دیده بود و محض احترام سری هم برای هم تکان داده بودند.
اسمش آرمان بود.
دوست فردین!
دوباره به دخترک خیره شد.
کم سن و سال بود.
شاید حدود ۱۸ یا ۱۹٫
و آرمان اگر هم سن فردین می بود…باید ۳۰ ساله باشد.
این همه اختلاف؟!
شانه ای بالا انداخت و چکار به کار مردم داشت؟
سرش را به سمت شیشه چرخاند.
پر از شوق روی شیشه ها کرد…
با نوک انگشت اشاره اش روی بخار گرفته ی شیشه نوشت:تو همیشه هستی؟
تنها جمله ای بود که به ذهنش رسید و خودش هم نمی دانست دقیقا چه معنی دارد.
******
خریدهایش را کرده بود.
فروزان زنگ زده بود چندتا نان سنگک تازه برای ناهار امروز که آبگوشت بار گذاشته بود بخرد.
فردین آنقدر بی خاصیت بود که عمرا اگر در صف می ایستاد و نان می گرفت.
همیشه مریم خانم بود که نان تازه می خرید.
جلوی نانوایی که ایستاد صف زیاد جلویش ناامیدش کرد.
احتمالا خیلی طول می کشید تا نوبتش شود.
خریدش هایش را روی زمین گذاشت و خسته به دیوار تکیه داد.
پاهایش از این همه پیاده روی زق زق می کرد.
حیف که رانندگی بلد نبود تا بتواند ماشینی داشته باشد.
اما انگار در این شهر یاد گرفتن رانندگی با ماشین ضروری بود.
صدای زنگ گوشیش حواسش را از خیابان شلوغ روبرویش گرفت.
گوشی را از جیب مانتویش بیرون آورد.
از دیدن شماره ی فردین متعجب شد.
او که هیچ وقت زنگ نمی زد.
الان دقیقا قصدش چه بود؟
پر از بدجنسی شد، اگر جواب نمی داد….؟!

اما راستش اصلا حوصله ی سرو کله زدن های بعدش را نداشت.
تازه کمی بینشان آتش بس بود.
البته مانده بود این رام شدن فردین علتش چه بود؟
از این مردیکه ی احمق که فقط آزارش می داد این بی سرو صدایی کمی عجیب بود.
تماس را وصل کرد و آرام گفت:بله.
-کجایی؟
باید جواب پس می داد؟
آن هم به این مردک که ته زبان نفهمی بود؟
خونسرد جواب داد: نونوایی.
-دیدمت، می خوام بدونم تو اینجا چیکار می کنی؟
شادان با کنایه گفت: مشخص نیست؟
از زبان که نمی افتاد این دختربچه!
-از صف بیا بیرون لازم نکرده نون بگیری.
گردن کج کرد تا فردین را ببیند.
چشم چرخاند، فردینی در کار نبود.
-اینقد گردنتو اینور و اونور نکن، مگه با تو نیستم؟ میگم از صف بیا بیرون.
با لجبازی گفت: مامان گفته نون بگیرم.
-منم میگم لازم نیست…یا نکنه دوست داری غیر از کمک تو خونه برای مجانی موندنت بازم کار کنی؟
انگار با گفتن این حرف فقط قصدش عصبانی کردن شادان باشد.
حس کرده بود به این موضوع حساس است و زود آتشی می شود.
از همان اول نباید نقطه ضعف دستش می داد.
شادان با حرص و خشم گفت: دلم نمی خواد باهات یک کلمه هم حرف بزنم.
فردین اینبار با جدیت و ته مانده ی خشمی آرام گفت: حرف نزن اما بیا بیرون تا خودم نیومدم بکشونمت بیرون.
زیر لب احمقی بارش کرد.
خم شد کیسه های خریدش را برداشت.
دوباره سر چرخاند که فردین گفت:دنبال چی هستی؟بیا اینور خیابون.
پوفی کشید و گوشی را به گوشش چسبانده از عرض خیابانی که ماشین ها مهلت رد شدن هم نمی دادند گذشت.
چشم چرخاند و فردین را با ابروهای پیوسته در حالی که به ماشینش تکیه داده و دست هایش را بغل کرده بود دید.
ارث پدرش را می خواهد دیگر…
– خیلی گیجی دختر…
شادان براق شده نگاهش کرد و گفت:یعنی چی؟
-سوار شو بریم.
– بس کن بابت تمام توهین هایی که مدام باید بشنوم.
فردین ابرو بالا فرستاد.
پس بلد بود خوب هم حرف بزند!
-چند سالته؟
شادان متعجب نگاهش کرد و یعنی واقعا نمی دانست؟
بدون اینکه جوابش دهد فقط نگاهش کرد.
-میگم چندسالته؟
-۲۳ سال.
می دانست.
از فروزان شنیده بود اما این پرسیدن هم لازم بود.
نزدیکش شد.
زل زد در چشمانش و گفت:خوشم نمیاد یه دختر ۲۳ ساله تو صف نونوایی وایسه، حالیته که؟

گفته بود از این دو زمرد سبز شدیدا متنفر است؟
شادان با پرویی گفت:می تونی منو نادیده بگیری.
-الانم تو دیدم نیستی، اما زنبور مزاحمو یا باید کشت یا حبس کرد.
شادان دندان روی لب پایینش فشرد.
الان اصلا اعصاب این موجود خودخواه را نداشت.
-باشه، من که نون نگرفتم یعنی شما نذاشتی، حالا می تونی خودت بری ردیفش کنی چون من دارم بر می گردم خونه.
پوزخندی حواله اش کرد و کمی از ماشین فاصله گرفت تا تاکسی بگیرد …
می خواست سعی کند کمی ملایم تر رفتار کند.
حداقل تکه بارش نکند.
اما مگر می گذاشت.
آنقدر سرتق بود که مدام تحریکش می کرد بلایی بر سرش بیاورد.
به سمتش رفت و گفت:سوار شو.
-من با شما جایی نمیام.مسیرو بلدم خودم میرم.
-گفتم سوار شو.
زور که همه جا جواب نمی دهد.
تاکسی زرد رنگ که ترمز کرد، خم شد آدرس بگیرد که فردین بدون تعارف بازویش را گرفته محکم کشید.
دستی برای تاکسی تکان داد و ردش کرد که برود.
شادان را کشان کشان به سمت ماشین برد.
دندان روی دندان فشرد و گفت:حالیت می کنم دختره ی دهاتی.
شادان در حالی که سعی می کرد جیغ نزد گفت: دهاتی خودتی، ولم کن.
فردین در را باز کرده درون ماشین هلش داد و گفت: پیاده بشی، با همین ماشین از روت رد میشم، حالیت بشه شوخی ندارم.
سبز چشمانش به قدری وحشی و ترسناک شده بود که شادان ترجیح داد بدون مخالفت، سرجایش بنشیند.
فردین پشت فرمان نشسته بدون معطلی حرکت کرد.
-تا کی قراره چموش باشی؟
-شخصیتم به خودم ربط داره.
وقتی زبان درازی می کرد انگار یکی چاقو گذاشته بیخ گلویش، حالا ببرد یا دقایقی دیگر!
-آدم باش شادان، من بی اعصاب تر از اونیم که بخوای سربه سرش بذاری، چندروزیه کاری به کارت ندارم دلیل نمیشه فکر کنی خبریه، هر غلطی بخوای بکنی؟ قانون هنوز همون قانونه، تغییری نکرده، پس پاتو کج نذار که خونه نشینت کنم.
شادان با تحیر نگاهش کرد.
مگر چه کرده بود؟
اصلا حوصله ی کل کل کردن با فردین را نداشت.
-باشه، تو راس میگی.
شیطان می گفت با پشت دست درون دهانش بکوبد تا چرت و پرت تحویلش ندهد.
اصلا هم از زبان نمی شد که!
مدام جوابی در آستین داشت.
خدا به فریاد مردی برسد که بخواهد با او زیر یک سقف برود.
جلوی خانه روی ترمز زد و پیاده شد.
در باز و بسته کردن هم مکافاتی بود.
در را باز کرد.
دوباره نشست و ماشین را داخل برد.
شادان هم دم در پیاده شد.
فردین در را بست و با توپ پر داخل شد.
فروزان همان دم ایستاده و با شادان حرف می زد.
فردین با حرص گفت: دیگه دخترتو نفرست تو صف نون، زنگ بزن به من، میریم می گیرم، اصلا همین نونوایی یه شاگرد داره زنگ بزنی میاره دم در.

متحیر به فردین نگاه کرد.
از کی تا به حال نگران در صف ایستادنش بود؟
فروزان به آرامی برای اینکه تشنجی ایجاد نکند گفت: باشه!
شادان با اخم و اعتراض گفت: مامان!
فردین این شیر زخمی به سمتش برگشت.
شادان کپ کرد و بدون حرف دیگری به سمت اتاقش راه افتاد.
فردین با حرص گفت: خیلی پرروه.
**********
امروز کمی کار داشت.
بخاطر همین بود دیرتر از همیشه به خانه برمی گشت.
از شرکت بیرون زد.
چقدر خسته بود.
از خستگی شانه هایش می سوخت.
انگار صدکیلو وزن را حمل کرده باشد.
می رفت خانه حتما بعد از خوردن چای خوش عطر مریم جان کمی دراز می کشید.
اصلا وقت نکرده درس هم بخواند.
باید حتما تا آخرشب یکی از کتاب هایش را در حد یک ربع می خواند.
به آن سمت رفت تا عین همیشه با اتوبوس بگردد.
کمی عجیب بود اما از ماشین های بزرگ بیشتر از کوچکتر ها خوشش می آمد.
سوار اتوبوسهای خط واحد دور زدن عالمی داشت.
همین که روی صندلی به انتظار خط واحد نشست، ماشین مازیار جلوی پایش ترمز کرد.
شیشه ی سمت شاگرد را پایین کشید و گفت: بیا بالا.
با خجالت از روی صندلی بلند شد.
به سمت ماشین آمد و گفت: جناب مهندس مزاحمتون نمیشم، الان اتوبوس میاد.
-تعارف نکن، بیا می رسونمت، یه هم صحبت خوبم نصیب من میشه.
مدام با این حرف ها خجالت زده اش می کرد.
-من نمی خوام مدام مزاحمتون بشم.
-این حرفا چیه دختر؟ منتظر چی هستی؟ سوار شو دیگه.
با شرمندگی در را باز کرد و سوار شد.
معذب بود و این از جمع و جور نشستنش کاملا مشخص بود.
-به نظر خسته می رسی.
-یه کم.
-کارهای شرکت امروز خیلی زیاد بود.
-آره، فقط امیدوارم مشکل حل شده باشه.
مازیار با چشمانی براق گفت: با برنامه ای که نوشتی حل شد، دختر عجب مخی داری تو، برنامه نویس قابلی هستی.
ذوق زده به مازیار نگاه کرد: جدی می گین؟
-عالی بود، چندتا برنامه نویس تو شرکت داریم، اندازه یه برگه تربچه هم حالیشون نیست، فکر نمی کردم از پسش بربیای.
لبخند شیرینی روی لبش کاشت.
-لطف دارین به من!
-تو بدرد منشی گری نمی خوری.
متعجب گفت: یعنی چی؟!
-باید ارتقا سمت داشته باشی.
با حالتی که انگار باور نکرده باشد به نیمرخ خندان مازیار نگاه کرد.
-جدی می گین؟

-من اهل شوخیم دخترجون؟
-نه خب، یعنی..
نتوانست هیجانش را مخفی کند.
با چهره ای که کاملا شور و شوق داشت گفت: خیلی خوشحالم کردین،وای یعنی من مردم، اصلا نمی دونم چی بگم.
-گفتم برات یه میز و صندلی دیگه آماده کنن، همچنان منشی من و قابل اعتمادترینی اما ترجیحم اینه برنامه نویس اصلی تو باشی.
-نکنید با من اینکارو، خیلی خوشحالم.
مازیار با لبخند فرمان چرخاند و گفت: مبارکه.
حالا هی فردین زور بگوید و کوچکش کند.
هی او را دهاتی بخواند.
هی زخم زبان بزنند.
خدا بخواهد آدم ها می توانند از فرش به عرش برسند.
برود بمیرد مردیکه ی نسناس!
-انشاالله که بدردتون بخورم.
-حتما.
هوا رو به تاریکی بود.
با تردید پرسید: اگر کمی دیرتر از حد معمول خونه باشی مشکلی پیش میاد؟
متعجب پرسید: چطور؟!
-من اگر منشی شرکتمو به یه چیز خوشمزه دعوت کنم توهین حساب نمیشه؟
قلبش ضربان گرفت.
این مرد یک جورایی سعی داشت درونش نفوذ کند.
خوشبختانه یا بدبختانه هیچ نقطه ی منفی هم از او ندیده بود.
-نه، یعنی اخه به چه مناسبتی؟
نوک زبانش آمد بگوید از منشی شرکتش خوشش می آید.
اما سعی کرد عجولانه حرفی نزند.
-مناسبتی نداره، فقط یه تشکر بابت کار امروز.
-نه بابا، مهم نیست اصلا، وظیفه ام بود.
چطور حالی این دختر می کرد که جذبش شده؟
-خب بهتره اینجوری بگم، دوست دارم یه فنجون قهوه کنارت بخورم.
کپ کرد و تنش لرزید.
الان چه گفت؟
با او قهوه بخورد؟
-ببخشید؟
از اینکه خودش را به خنگی می زد اصلا خوشش نمی آمد.
-شادان…
همین مانده بود اسمش را هم صدا بزند.
گوشی شادان زنگ خورد.
از خدا خواسته از کیفش درآورد.
فروزان بود.
تماس را وصل کرد و گفت: جانم مامان!
-کجایی؟ چرا اینقد دیر کردی؟
-تو راهم مامان، امروز یکم کارام تو شرکت طول کشید.
-بگم فردین بیاد دنبالت؟
-نه مامان جان، شما جوری میگی بگم بیاد دنبالت انگار قراره بیاد دم مهد، منم بچه ۶ ساله، خودم دارم میام دیگه.
-نگرانتم عزیزم.

-نگران نباش فدات شم.
-پس دیر نکن.
-چشم، خداحافظ.
تماس را قطع کرد و مازیار با ابروهای پیوسته فقط رانندگی می کرد.
از فکر اینکه فردین مارمولک زیر یک سقف با شادان زندگی می کند عصبی می شد.
حیف این دختر نبود؟
-باید برگردی خونه؟
-ببخشید.
-نه مهم نیست!
-من قصدم ناراحت کردنتون نبود.
ناراحت نشده بود.
فقط فهمیده بود این درخواست کمی زود است.
-نه اصلا، ناراحتی چیه؟
پایش را بیشتر روی گاز فشرد.
-باید زودتر برسی خونه، مادرت نگرانه.
-مامانه دیگه، برای هرچیزی نگران میشن.
مازیار کمرنگ لبخند زد.
رسیده جلوی در خانه فردین، ترمز را فشرد.
-ممنونم، ببخشید که مزاحمتون هم شدم.
-ابدا، شب خوبی داشته باشی.
لبخند زد و از ماشین پیاده شد.
مازیار برایش بوقی زده، دنده عقب گرفت.
غافل از اینکه همان دم، فردینی که بیرون بود درون کوچه پیچید.
با مازیار شاخ به شاخ شد.
مازیار برایش نیشخندی زد و عقب کشیده به فردین راه داد.
فردین جلو آمد، اما رسیده به بغل ماشین، شیشه ی ماشینش را پایین کشید و گفت: اینجا چی می خواستی؟
مازیار با خباثت لبخند زد و گفت: بلاخره باید یکم انسانیت خرج کنم منشی شرکتم که دیر شده رو برسونم یا نه؟
نماند که باز فردین آتشی شود.
برایش بوق زد و با خنده از کوچه بیرون زد.
فردین با خشم روی فرمان کوبید.
دختره ی احمق!
توقع هم داشتند از گل نازکتر بارش نکند.
خودسر با این مردیکه ی هیز و دله تا خانه می آمد.
پا روی گاز فشرد.
خودش هم با دیدن مازیار و فردین نگران جلوی در ایستاده بود.
شیطان می گفت یک چک حرامش کند.
سرش را کمی از ماشین بیرون آورد و گفت: این در کوفتیو باز کن.
شادان کلید انداخت و در را باز کرد.
می دانست با دیدن مازیار عصبی می شود.
نباید می گذاشت مازیار تا اینجا برسانتش.
فردین ماشین را داخل برد.
شادان درها را بسته به سمت ساختمان آمد.
فردین معطل نکرده از ماشین پایین آمد.
بدون اینکه به سمت ساختمان برود به سمت شادان حرکت کرد.

 

شادان ترسیده فورا گفت: من نمی خواستم برسونتم.
فردین مهلت نداد.
می دانست الان فروزان برای سرک کشیدن جلوی در می آید.
دست شادان را گرفت و او را به سمت درخت ها کشید.
اینجا دید کمی به سمت در ساختمان داشت.
-با این مردیکه چه غلطی می کردی؟
زور زده بود تن صدایش بالا نرود.
-هیچی، دیر بود گفت برسونمت…
با عصبانیت غرید: هر بی پدری گفت می رسونمت باید بپری سوار ماشینش؟
از چهره اش که در تاریکی فرو رفته و فقط سبز چشمانش می درخشید، می ترسید.
-نه، آدم خوبیه…
پوزخندی زد و گفت: به گور باباش خندیده ناکس، ندیدی که میگی خوبه…
-من بدی ازش ندیدم…
-عصبیم نکن شادان، یه بار دیگه، به جون فروز یه بار دیگه ببینم با این مردیکه جایی رفتی یا حتی تا اینجا رسوندتت، تو خواب ببینی بذارم پاتو از در این خونه بیرون بذاری، گفتم که گفته باشم.
آنقدر تن صدایش جدی و وحشت آور بود که مطمئن باشد اینبار بدون هیچ حرف اضافه ای حرفش را به کرسی می نشاند.
-باشه!
همین یک کلمه کافی بود تا آتش وجودش خالی شود.
به آرامی پرسید: چرا منو عصبی می کنی شادان؟
تکیه زد به درخت پشت سرش!
نگاهش کرد.
وقتی بدون کینه و عصبانیت مهربان می شد، چهره اش دوست داشتنی می شد.
عین یک پسربچه ی ملوس!
فردین مات نگاهش کرد.
ساده بود با چهره ای ملیح!
از همان هایی که گاهی به ذهنش خطور می کرد.
دستش بی اختیار بالا آمد.
روی گونه ی شادان نشست.
شادان متعجب نگاهش می کرد.
حال و روز خودش و فردین را درک نمی کرد.
انگار امشب زیر این درخت جاذبه ای احاطه شان کرده باشد.
فردین نرم گونه اش را نوازش کرد.
-همیشه همینجور بمون.
منظورش را متوجه نشد.
-آروم، عین همون دختری که اولین بار دیدم.
اولین بار با رخت سیاه سر قبر پدرش نشسته بود که فردین را بالای سرش دید.
نه اشکی می ریخت نه حرکتی.
فقط زل زده بود به خاک نم خورده ی قبر.
فردین فاصله اش را کم کرد.
حس کرد خون در رگ هایش با سرعت بیشتری می دود.
انگشت شصت فردین روی لبهایش کشیده شد.
می خواست حرفی بزند اما هیچ کلمه ای به ذهنش نمی رسید.
فقط انگار مسخ شده باشد.
یکی محکم او را گرفته بود که فردین احاطه اش کند و کرد.
سینه به سینه اش ایستاد.

چشمانش درشت شد.
حس بوسه ای که حس می کرد قرار است اتفاق بیفتد هیجان زده اش می کرد.
فردین بخار دهانش را درون صورت شادان ها کرد و گفت:
-داری کم کم بزرگ میشی.
دستش را عقب کشید.
انگار چیزی مانعش شد که از لب های شادان گذشت.
مسخره بود اما برای اولین بار حس کرد این دختر ممنوعه است.
عقب کشید.
شادان اینبار با تعجب بیشتری نگاهش کرد.
بی حرف شادان را رها کرد و رفت.
شادان فقط رفتنش را نگریست.
درک این مرد غیرممکن ترین کاری بود که می توانست انجام دهد.
*
فصل یازدهم
پچ پچ هایشان دیگر زیادی مشکوک شده بود.
انگار یک جای کار لنگ می زد.
یعنی این یواشکی حرف زدنهایشان، تنش را درد می آورد.
فقط او غریبه بود؟
توقعی که از فردین زبان نفهم نداشت.
اما فروزان هم در این چند مدت لب از لب باز نمی کرد.
چه شده را نمی دانست؟
بلند شد و لبه ی پنجره ی اتاقش نشست…
چه عصر دلگیری…
کاش زودتر عید شود.
تمام کتابهای کنکورش را دوره کرده بود.
حتی کتابهای تست را هم تمام کرده بود.
حالیش بود چه به چه است اما هنوز هم آنقدر اعتماد به نفس نداشت.
این یک هفته ی مانده به عید و تعطیلاتش را گذاشته بود محض استراحت.
همه اش که درس نمی شود.
مازیار هم که کل عید را مرخصی داده بود.
از این بهتر نمی شد.
هوس یک فنجان چای خوش عطر که هل قاطیش باشد با دانه های کوچک کشمش مجبورش کرد تا بلند شود.
از این کلاغ های بی مصرف بدش می آمد.
به چه جراتی این همه راحت در حیاط قدم می زدند؟
از اتاقش بیرون زد و یکراست به سمت آشپزخانه رفت…
اما صدای فروزان فقط کمی کنجکاوش کرد.
-داره بر می گرده می خوای چیکار کنی؟
-هیچی، قراره چیکار کنم غیر از تحمل؟
پس قضیه بر سر آمدن بود.
اما آمدن چه کسی؟
بیخیال حرف هایشان شد و بلاخره که فروزان در موردش می گفت.
مریم خانم کاموای آبیش را در سبد زیر پایش گذاشته بود و مشغول بافتن کلاه بود.
-مریم جون چاییم داریم؟
-آره عزیزم، هم برا خودت بریز هم من.

-چشم.
-چای ریخت و کنار مریم روی صندلی نشست و گفت:برای کیه؟
-برای بچه ی خواهرم،تازه اومده دنیا.هوا هنوز سرده می بافم این دو ماهه بزاره سرش.
-الهی…من عاشق نی نی هام.
-ان شالله زود عروس بشی و بچه دار.
سرخ شد…
نه اینکه خجالتی باشدها…
اما یک حرف هایی کمی خجالت دارد همیشه!
*****
خوابش نمی برد…
کاش هم صحبتی داشت.
جای لاله و نسرین خالی…
دوست های جان جانیش…
از همان هایی که رفاقتشان زیادی نمک دار بود.
چقدر دلتنگشان بود.
همین دیروز تلفنی حرف زده بود و قول داده بود برای عید بیاید اگر فروزان راضی می شد.
از تختش دل کند…
شاید یک لیوان شیر داغ کمکش می کرد بهتر بخوابد.
لباس خواب سفیدش با خرس گنده ی خزی که جلوی پیراهنش بود او را بیشتر شبیه دختربچه های تخس می کرد.
بی خیال موهایش شد.
بگذار بهم ریخته باشد.
ساعت ۲ شب که کسی بیدار نیست که خودش را بپوشاند و مرتب باشد.
با احتیاط از اتاق بیرون زد.
پله ها را نرم پایین رفت و چه خوب که دمپایی نپوشیده بود.
صدای جیرجیرش روی اعصاب می رفت.
وارد آشپزخانه شد و پارچ شیر را بیرون آورد.
کمی از آن را درون شیر دوش ریخت و خودش پشت میز نشست.
-منم می خوام.
جا خورد…
فردین اینجا چکار می کرد؟
وای موهایش…
فورا بلند شد …
-کجا؟
-برین کنار من برم روسریمو بپوشم.
-موهای بهم ریختت هیچ جذابیتی برا من نداره.حالا عین یه دختر خوب و ناز برا من شیر بجوشون.
دختر خوب و ناز؟!
از کی تا به حال این همه مهربان شده بود؟
نگاهش کرد صورتش در تاریکی بود اما لبخندش که زیادی بو داشت را می توانست تشخیص دهد.
چرا هنوز لباس بیرون تنش بود.
-تازه اومدین خونه؟
-فقط یه ربع.
فردین از این عادت ها نداشت.
-حالا یه لیوان به من نمیدی؟
شادان برگشت و از کابینت دو لیوان برداشت و آنها را پر از شیر داغ کرد.

یکی را جلوی فردینی که حالا پشت میز نشسته بود گذاشت و گفت:من دیگه میرم.
-نمیشینی با من بخوری؟
متعجب نگاهش کرد.
از کی تا به حال این همه مهربان شده بود؟
با تردید نگاهش کرد.
لب گزید و پرسید: خوبی؟
صدایش جدی بود اما طنز ریز کلامش کاملا مشخص بود.
-بهتر از این؟
این مرد یک مرگش بود امشب…
اصلا نکند فکری دارد ها؟
از این بشر هیچ چیز بعید نیست.
-تا سرد نشده بخورین.
-می خورم، اما اگه یکی همراهیم کنه بیشتر می چسبه.
نه،دیگر مطمئن شد که ناخوش است.
از کنارش گذشت و گفت:شبتون بخیر.
با ملایمت گفت: شب تو هم بخیر
به حق چیزهای ندیده…
فردین از این روها هم داشت و رو نمی کرد؟
چقدر مهربان بودن به او می آمد.
تا رسیدن به اتاقش شیر را مزمزه کرد.
حس خوبی داشت.
این اولین شب خوب کنار فردین بودن بود.
*****
صبح دلچسبی بود.
احتمالا بخاطر بد خوابی دیشبش از همه دیرتر بلند شده اما مهم که نبود.
همین که راحت خوابیده بود به همه چیز می ارزید.
لای پنجره ی اتاقش کمی باز شد و او هم با لباس خواب نازک عروسکیش…
مورمورش شد و بلند شد پنجره را بست.
دستی به موهایش کشید.
لباس عوض کرد.
دلش یک صبحانه ی حسابی می خواست.
مثلا شیرعسل و تخم مرغ سرخ شده و لیموی تازه.
از اتاق بیرون زد و یکراست به سمت آشپزخانه رفت.
حال دست و رو شستن نداشت.
وارد که شد از دیدن فردینی که با اشتها صبحانه می خورد متعجب شد.
مگر الان نباید شرکتش باشد؟
-سلام، صبح بخیر
مریم خانم با لبخند همیشگی جوابش را داد و فردین برگشته گفت:دیر پاشدی خوابالو.
چشم گردو کرد و به جان خودش که این مرد یک چیزیش شده.
اما خب…
این مگر چشماش سبز نبود؟
الان چرا عسلی است؟
چرا کمی لاغرتر شده؟
-دیر پاشدی شادان.

به طرف فروزانی که از پشت بغلش کرده بود برگشت.
بوسه ای روی گونه اش کاشت و گفت:دیشب بدخواب شدم دیر خوابیدم.
-فروز دخترت زیادی لوسه.
-فربد!
فربد؟! اینجا چه خبر است؟!
-مامان!
-اوه عزیزم فراموش کردم…فربد دوقلوی فردین چندسالی فرانسه بوده تازه برگشته که با ما باشه.
فربد جدی شده با اخم گفت:۸ سال خواهر من.
فروزان اخم کرد و گفت:چه فرقی می کنه؟
شادان ابرو بالا انداخت.
این رابطه یک چیزیش لنگ نمی زند؟
روبروی فربد نشست که مریم خانم گفت:چی می خوری عزیزم؟
-تخم مرغ و شیرعسل.
فربد با خنده گفت:چه خوش اشتهایی دختر!
درست حدس زده بود این کجا و فردین تخس و مغرور کجا!
حداقل اخلاق این یکی بهتر و قابل تحمل تر از برادر بدعنقش بود.
قیافه اش که کپی فردین بود فقط کمی لاغرتر و حداقل اینکه آن چشمان سبز نفرت انگیز را نداشت.
صبحانه خورده بلند شد.
جمعه سال تحویل بود و هنوز ماهی های قرمز سفره اش را نخریده بود.
-مامان من میخوام برم تا سرخیابون ماهی قرمز بخرم.
– پول داری؟
-آره!
فربد نیز از پشت میز بلند شد و رو به فروزان گفت:اجازه هست دخترتو همراهی کنم؟
فروزان کمی اخم کرد و گفت:جای دوری نمیره که بخوای بری.
فربد شانه بالا انداخت و گفت:تو خونه بی حوصله ام.
شادان به آرامی گفت:مهم نیست، شمام بیاین.
فروزان چشم غره ای نثار شادان کرد.
شادان لبخندی برایش رونمایی کرد.
همه اش که نمی شود سخت گرفت!
فربد لبخندی به دخترک خانه زد.
انگار با این دختر به ظاهر ساده خیلی بیشتر از خواهر و برادر تنی اش آبش در یک جوب می رفت.
شادان زود آماده شد.
اهل آرایش نبود مگر گاهی وقت ها همان رژ نارنجی را بزند.
لباس هایش ساده و رنگ تیره…
مدل موی خاصی هم نمی خواست که زیر روسریش بزند.
اما فربد…کت بهاره ی قهوه ای رنگی پوشیده بود.
موهایش را بالا به سمت کج زده بود…
بوی ادکلنش هم زیادی اطرافش را پر کرده بود.
ادکلن های فرانسوی محشر بودند.
با هم که بیرون رفتند مریم خانم با لبخند گفت:پسر گرمیه!
فروزان سر تکان داد.
اگر از تمام آن ۸ سال می شد گذشت فربد شاید از فردین هم بهتر بود.
حداقل خوش مشرب تر و گرم تر!
***************

-آقا اینکه دمش مشکیه رو می خوام.
چشم چرخاند.
نگاهش که به ماهی چشم تلسکوپی سفید و قرمزی افتاد با هیجان گفت:وای، وای اینم می خوام.
فربد نگاهش کرد…
این دختر در تمام این خانه بین تمام این آدم ها تک بود.
شور و شوقش…
لبخندهای دوست داشتنی و چهره ای که انگار پر از بهار بود.
فروشنده هر دو ماهی را در تنگ گردی انداخت و گفت:همین؟
-بله، ممنونم.
فربد فقط زل زل نگاهش می کرد.
شادان از آن دخترهایی بود که حسابی تنگ دل آدم می چسبید.
تنگ را بغل زد و از کیف پولش، اسکناسی درآورد و به فروشنده داد.
فربد زیادی غربی شده بود نه؟
نباید پول این دوتا ماهی فسقلی را می داد؟
-چیز دیگه ای می خوای؟
-اوم…نه!
عجیب که با فربد بودن حس خوبی برایش داشت.
انگار میان یک حوض توپ رنگارنگ و کوچک رهایش کردند.
این مرد برعکس دوقلوی وحشتناکش بود.
فردین که همیشه ابروهایش بهم پیوسته بود و طلبکار!
محض رضای خدا اصلا یادش نمی آمد که خنده اش را دیده باشد.
آدم هم این همه ناخوشایند و عنق؟!
فربد با سرخوشی پرسید: موافقی کمی قدم بزنیم؟
شادان بیکار بود.
یعنی مرخصی گرفته و مازیار هم در کمال تعجب اجازه داده بود این روزها برای خودش باشد.
مازیار از آن رئیس های خوش اخلاق بود که آدم دلش می خواهد تا آخر عمر برایش کار کند.
-البته تا خونه…خوبه؟
فربد کوتاه جواب داد: خوبه!
تن صدایش مهربانی خاصی داشت.
دلنشین بود.
عین چای عصرانه ی قند پهلو!
به سمت خانه برگشتند…
-درس می خونی؟
-نه، یعنی دارم میخونم کنکور بدم.
فربد متعجب سوال کرد: ۱۸ ساله ای؟!
-نه ۲۳…دارم کنکور ارشد می خونم. خب فکر می کنم بهتر از بیکار و بی عار بودن تو خونه اس.
فربد نرم لبخند زد و با یاد حمید گفت:اونوقتا همیشه از حمید خان خوشم میومد برعکس فردین!
شادان کنجکاوانه پرسید:چرا؟
-خب، ما چون دوقلو بودیم بزرگ کردن همزمان دو بچه برا مامان سخت بود واسه همین فروزان که در اصل خاله مون بود و ما به عنوان خواهر بزرگمون قبولش کرده بودیم فردینو بزرگ کرد و منو مامان. فردین دلبستگی زیادی به فروزان داشت که خب با ازدواجش با حمید…
-هوم…
زیر لب گفت:واسه اینه ازم بدش میاد؟
فربد ادامه داد: فردین اخلاقیات خاصی داره…معمولا زیاد با کسی دمخور نمیشه.
واقعا هم…!
-اما شما…

-بیخیال دختر…شما کیلو چند؟
-چندساله فرانسه بودین خیلی خوب فارسی حرف می زنین.
-دوستان ایرانی زیادی داشتم غیر از اون من ارتباطمو با دوستای ایرانم حفظ کردم…برای جمعه قرار گذاشتن بریم صفه، تو هم می تونی بیای…دوست داری؟
ذوق کرد…چرا که نه!
-اما…جمعه که یه روز بعد عید میشه.
-بشه، اشکالش چیه؟
-مامان نمی ذاره.تازه عید دیدنیا شروع میشه.باید جمع و جور کنیم بریم یه سر بوشهر.
فربد لبخند زد و گفت:پس من همراهیتون می کنم.دلم یکم سفر می خواد.
طفلک…زیادی به خودش سخت نگرفته بود؟
چقدر این پسر ناز بود.
لبخند زد…متین و خانمانه…
فربد با گوشه ی چشم خیره ی این همه معصومیت قلمبه شده بود.
این دختر اینجا چکار می کرد؟
-خیلی خوبه، الان بوشهر هوا کمی گرمه…اما برای تعطیلات خوبه.
-منم عاشق تعطیلاتم.
رسیده به خانه ماشین آرمان در کوچه پیچید.
کنار شادان رد شده تک بوقی زد که نگاهش روی مردی کپی شده ی فردین افتاد.
این وقت روز، فردین در خانه باشد؟!
آن هم همراه دختری که به نظرش زیادی دهاتی بود؟
ماشین را جلوی درب بزرگ سفیدشان پارک کرد و پیاده شد.
-ها فردین این وقت روز خونه ای؟
فربد و شادان نزدیکش شدند.
نیمچه لبخند فربد زیادی معنادارش کرده بود.
دست روی شانه ی آرمان گذاشت و گفت:تغییر نکردی آرمان.
آرمان تعجب براندازش کرد.
ناگهان زیر خنده زد و محکم فربد را بغل کرد و گفت:فربد، پسر خودتی؟
فربد با آرامش پشت کمرش چند ضربه زد و گفت:پس می خواستی اون فردین داغون باشه؟
لفظ داغون برای شادان زیادی مودبی که همیشه زور می زد نهایت همه چیز باشد خنده دار بود.
لبخند پشت لب مانده اش را روی لب آورد و با عذرخواهی کوتاهی کلید از جیبش درآورد و وارد خانه شد.
این ها دوست بودند، بهتر بود کمی تنها باشند.
داخل که شد، تنگ ماهی قرمز عزیزش را روی میز گذاشت و صدا زد:مامان!
کسی از پشت دست روی چشم هایش گذاشت.
لبخند زد.
-دستتو بردار.کی هستی؟
دستهایش را روی پوست نازک دست هایی که چشم هایش را گرفته بود کشید، یک زن بود.
دست روی ناخن هایش کشید…
فورا گفت:آیدا!
آیدا پر از خنده از او جدا شد و گفت:از کجا فهمیدی بدجنس؟
-ناخن انگشت اشارتو فقط بلند می ذاری.
-آفرین تو چقد تیزی دختر.
-بیا بشین، کی اومدی؟
-یه ربعی میشه، اومدم نبودی، خاله گفت بشینم میای.
کنار آیدایی که روسری کنده و راحت نشسته بود، نشست و گفت:خوب کردی، رفتم ماهی قرمز بگیرم.
-چرا تنها رفتی، می گفتی منم همراهت بیام.

-نشد عزیزم. رفتم تا سر خیابون. جای دوری نرفتم.
سلام واضح فربد، آیدای بیخیال را تکان داد.
چنگ زد به شالش و ناشیانه روی موهایش انداخت.
متین و سرخ شده سلام فربد را جواب داد.
شادان لبخند زد و بلند شد: آیدا جان، ایشون فربد هستن برادر مامان.
فربد ابرویی بالا انداخت…برادر مامان؟ یعنی دایی؟
چقدر مزخرف!
عمرا اگر بخواهد دایی باشد.
آن هم دایی این دختر زیادی ناز!
-ایشونم آیدا، دوست من و دختر دوست مامان.
فربد با لبخند جلو آمد و با شیطنت گفت: سخت شد.
آیدا متعجب به قیافه ی مردی نگاه کرد که انگار قبلا اسمش فردین بود، نه؟!
شادان زیر لب گفت:نمی دونم مامان کجاست.
بلندتر گفت:برم ببینم مامان کجاست.
آیدا فورا گفت: خاله رفتن اتاقشون، انگار یه کم جمع و جور داشت.
-پس برم چای و بیسکویت بیارم. می چسبه.
آیدا نشست و زیر چشم فربدی را دید زد که بیخیال حضور آیدا کت بهاره اش را درآورد.
همان جا روی کاناپه انداخت و روبرویش نشست.
آیدا لب گزید.
این مرد حداقل در چند دیدار قبل خیلی سنگین و رنگین تر بود.
نه این زل زل کردن های مورمور کننده!
-آیدا…هوم، اسم قشنگیه.
سر بلند کرد و لبخند زد…
کار دیگری می توانست انجام دهد؟
-چندسالته آیدا؟
چه پررو!
با تعجب جواب داد: از شادان کوچیکترم.
زیر لفظی می خواهد این دختر!
-آها، به نظر بزرگتر می رسیدی.
دقیقا همین است، دخترها اینجوری می چزند.
آیدا سرخ شد و با اخم به فربد لبخند به لب نگاه کرد.
مردیکه نچسب!
با آمدن شادان و چای های خوشرنگش، فربد دست به هم کوباند و گفت: خیلی هوسشو دارم.
-نوش جان.
سینی را روی میز گذاشت و برای خودش یکی برداشت.
-متاسفانه بیسکویت تمام شده بود کنارش شکلات آوردم.
فربد رضایتمندانه لبخند زد.
چای خورده شده بود.
چند پوست شکلات هم روی میز پخش بود.
فربد کمی حرف زده و خسته به سمت اتاقش رفته بود.
آیدا از فربد گلایه کرده بود.
و شادان فقط لبخند زده بود.
بگذارد سر ظهر فردین هم برسد….
این سبزه احتیاج به گل دادن داشت…

ناهار را میگو سوخاری گذاشته بودند با یک باقالی پلوی سبز و خوشرنگ.
فردین هم آمده بود.
جدی، با ابروهایی بغل کرده، خشک و عصا قورت داده.
و قیافه ی آیدا آنقدر دیدنی بود که چند دقیقه بخندد.
اگر از قیافه ی متعجب خودش سر صبحی فاکتور می گرفت.
-دوقلوان؟!
سرتکان داد و گفت:آره.
آیدا با ترس گفت: با دو تا برادر دوقلو تو خونه؟ وای فکر کردن در موردشم سخته.
شادان جوابش را نداد.
سخت فقط فردین بود و بس!
فردین و فربد روبروی هم بودند.
دو برادر در سکوت می خوردند.
بدون نگاه کردن به هم.
و آیدا میخ فردینی بود که پر غرور غذا می خورد.
لب هایش که تکان می خورد هوس گاز گرفتن را برایش زنده می کرد.
تازگی کمی هیز نشده بود؟
ناهار خورده شده بود و فردین طبق عادتش در آشپزخانه ماند تا مریم خانم به صرف یک چای خوشرنگ دعوتش کند.
فربد بی حوصله به اتاقش رفته بود تا خودش را میهمان یک خواب آخر اسفندی کند.
و دخترها کنار بخاری روی زمین نشسته با کاسه ای پر از آجیل و مشغول صحبت شدند.
-فردین خیلی به نظرم جذابتره.
شادان بی تفاوت گفت: حالا مگه چه تفاوتی دارن باهم؟
-نمی بینی؟ فردین توپرتره و رنگ چشماش…وای خیلی خاصه.
رنگ سبز هم خاص شد؟!
حالا که همه چشم سبز هستند.
آیدای دیوانه!
-از فردین خوشم میاد.
بی خیال بود.
این مرد چه داشت که کسی بخواهد از او خوشش بیاید.
-نامزدی چیزی نداره؟
-واسه چی می پرسی؟
-می خوام شانسمو امتحان کنم.
به عمد گفت: دوس دختر داره.
آیدا با لب های آویزان گفت: دروغ نگو.
شادان شانه بالا انداخت و گفت: باورش با خودت.
آیدا عبوس پاهایش را دراز کرد و پوف کشید.
شادان زیر زیرکی خندید و ابرو بالا پراند.
دختره ی خل!
نمی فهمید که فردین چه جانوری است.
-عزیزم آجیلتو بخور.من امروز هیچی نتونستم بخونم.
-بابا تو که کل کتابارو یه دور زدی، تستاشم کار کردی…من چی بگم؟
-خب بشین بخون…تا قبل کنکور باید یه دور دیگه بزنم. باید اینقد بخونم که حداقل یه رشته خوب بیارم.
-می دونم، بهش می رسی.
-ان شاالله.
************

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸

    -بله، الان دارم میخونم برا کنکور. -دیر شروع کردی دختر، به نظر می …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *