پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان پناهم باش
کانال عاشقي

رمان پناهم باش

رمان پناهم باش

رمان پناهم باش

 

عمارت همیشه آروم و بی سر و صدا بود!

اونقدری از مادر ترس داشتند که اگر هم خونه آتیش میگرفت؛ کسی اجازه ی فریاد زدن نداشت!

اما اون لحظه صدای جیغ بچه ای تو عمارت پیچیده بود که من رو به تعجب انداخته بود!

با تعجب سر جای خودم نشستم و گوش سپردم!

باید صدای بچه ی یکی از خدمتکارها میبود!

منتها کدوم خدمتکاری اجازه داشت به همراه خودش بچه بیاره که اینطور جیغ وفریاد کنه؟!

نه!صدا؛صدای گریه ی بچه ی خدمتکار نبود!

از جام بلند شدم و پشت پنجره ایستادم و پرده
رو کنار زدم.

نوچه های مادرم دختر بچه ای رو کشون کشون
به همراه خودشون به عمارت آورده بودند و‌ به سمت ‌پله ها میومدند.

مادرم با همه ی جلال و جبروتش روی سکوی عمارت ایستاده بود و به اونها نگاه میکرد!

اینبار با تعجب از اتاقم خارج شدم و به سمت سالن رفتم تا از عمارت بیرون برم.

بیرون رفتن من همزمان با انداختن اون دخترک جلوی پای مادرم مصادف شد که دخترک با سر روی پای مادرم فرود اومد!

برای یک لحظه خشم تموم وجودم رو گرفت و چنان چشم غره ای به اون دو تا نوچه انداختم
که کمی عقب نشستند و سر به زیر انداختند و
زمزمه کردند: سلام آقا!

همونطوری که نگاهشون میکردم به سمت مادر رفتم و‌ کنارش ایستادم و به دختر بچه نگاه کردم
که پایین پای مادرم نشسته بود و زار زار گریه میکرد!

روی پاهام خم شدم و به دخترک نگاه کردم و
بعد دستش رو گرفتم و اون رو بلند کردم!

بیشتر از دوازده_سیزده نداشت!…

به مادرم نگاه کردم و بعد با تعجب گفتم: این
دختر اینجا چیکار میکنه؟!

و مادرم پوزخندی زد و درحالی که به کمال نگاه میکرد،گفت:قرار شد مثل آدمیزاد اونو بیارید!

 

پارت ۱    goo.gl/rYj96E

پارت ۲    goo.gl/asYjpT

پارت ۳    goo.gl/i3r6UP

پارت ۴    goo.gl/ebmxxi

پارت ۵   goo.gl/ThMxfT

پارت ۶   goo.gl/v1xauX

پارت ۷   goo.gl/4dHEjm

پارت ۸   goo.gl/PtCQZC

پارت ۹   goo.gl/h5H9ew

پارت ۱۰  goo.gl/eycw5d

پارت ۱۱  goo.gl/1xd3Bu

پارت ۱۲  goo.gl/viWrHQ

پارت ۱۳    goo.gl/9mVfK9

پارت ۱۴    goo.gl/p4jfjy

پارت ۱۵   goo.gl/NCr6NU

پارت ۱۶   goo.gl/917ZRs

پارت ۱۷   goo.gl/kGsoRD

پارت ۱۸   goo.gl/xYLQ7p

پارت ۱۹   goo.gl/aiqHU9

پارت ۲۰    به زودی 

 

romanman.ir

 

 

 

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان تقاص فصل ۱

خلاصه: سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *