دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان سقوط یک فرشته پارت ۱

رمان سقوط یک فرشته پارت ۱

سقوط یک فرشته – هنری وود
………..حقوق بود .لرد ویلیام واین ماونت سه ورن را به یکبارگی ترک گفت وجای خودرا به می خوارگی وعیاشی داد.
اتلاف این ثروت بی پایان در یک یا دوروز صورت پذیر نبود.سال ها به طول انجامید وثروت اوبتدریج تلف می شد ودر سن چهل ونه سالگی که مقارن با آغاز داستان شگفت انگیز ما است این شخص در کنار پرتگاه ومخوف فقر قرار گرفت.
هنگامی که به فکر ایام گذشته فرو می رفت جز موجبات افسوس وندامت نمی دید.آینده اورا تاریکی ابهام فرا گرفته بود ودر این طلمت به دیدین چیزی موفق نمی شد.
زن متوفایش در تمام دوران زناشویی خطاها وسبکسری های اورا با دیده ی اغماض می نگریست؛با عشق ومحبتی که مخصوص زنان صالح ونیکوکار است از وی توجه می نمود وهمه را به امید بهبودی می گذرانید.اوتمام هم خود را مصروف تربیت دختری که یگانه اولاد آنها بود میکرد وبالاخره روزگار آنقدر وی را امان نداد که مطابق دلخواه خود بینان زندگانی آینده این دختر زیبا را استوار سازد.هنگامی که دختر وارد سیزدهمین مرحله زندگانی گردید او بدرود حیات گفت ودخترک را بی یاور وپرستار گذاشت وخود در آرامگاه ابدی به خواب فرو رفت.لرد ماونت سه ورن از داشتن دختری آنقدر ها خوش وراضی نبود.همیشه آرزو می کرد که کاش پسری می داشت تا در روزگار پیری و افتادگی از او دستگیری کند.
ماونت سه ورن در اطاق کتابخانه خود روی صندلی راحت لمیده وغرق در افکار وآرزوهای محال وآمیخته با رنج و پشیمانی و ندامت بود .پیشخدمتی وارد شد وبه وی اطلاع داد که شخصی به نام آقای کارلایل به ملاقات او آمده است.
لرد از شنیدن نام او روی در هم کشید.این وکیل دعاوی بی سر وپا از او چه می خواست؟خواه ناخواه به او اجازه ورود داد.
پس از چند دقیقه کارلایل وارد شد او مردی بود بلند قامت،دارای صورتی جذاب،چهره ای باز وروشن،موهای سیاه ومجعد.مژگان های بلند وچشمانی میشی رنگ وگیرنده.از آن گونه صورت هایی داشت که زن ها با رغبت ومردها با تحسین به آن می نگرند .آثار صداقت ودرستکاری در قیافه اش پیدا بود.خوش قیافه نبود ولی قیافه اش توی ذوق نمی زد.
لرد از روی اکراه به او دستی داد واورا دعوت به نشستن کرد،مقصود وی را پرسید.
کارلایل صندلی خود را پیش کشید با صدایی آهسته گفت:
«امروز خبر عجیبی شنیدم گویا خیال فروش ایست لین را دارید؟آیا درست است؟»
سئوالی نابه هنگام بود که سوءظن در دل ماونت سه ورن تولید کرد.نظری تحقیر آمیز به کارلایل افکنده گفت:
«نمی دانم سروکار من با چگونه آدمی است.می توانم مطمئن باشم این پرسش را شخصی شرافتمند ودرستکار از من می کند؟می توانید به من اطمینان بدهید نیرنگی در کار نیست؟»
کارلایل از این حرف در شگفت مانده گفت:«هیچ نمی دانم چه می خواهید بگویید منظورخودتان را روشن کنید.»
لرد جواب داد:«منظور من واضح است طلبکارهای من دور مرا گرفته اند برای فریب دادن من نیرنگ ها به کار می برند.کار شما وکالت است چه می دانم؟شاید از طرف یکی از آنها آمده اید مرا فریب دهید؟»
نسبتی ناروا بود که به کارلایل می داد.او خود را از چنین کارهای شرم آوری مبرا می دانست،او وکیل دعاوی بود ولی جاسوس نبود وانتظار نداشت کسی چنین تصوری در باره او بکند.
لرد از او پرسید برای چه کسی می خواهید بخرید؟»
«برای خودم.»
«برای خودتان!»این حرف بی اختیار از دهان لرد خارج شد.
تصور این که یک نفر وکیل دعاوی گمنام خریدار یکی از بزرگترین قلمروهای اشرافی انگلستان باشد باعث تعجب او گردید ولی بلافاصله به خاطر آورد که از دوجانب ارثیه ای هنگفت به کارلایل رسیده است.یکی از طرف عمه ودیگر از طرف مادر.لحظه ای تأمل نمود سپس روی به کارلایل کرده گفت:
«آقای کارلایل اوضاع زندگانی من بسیار پریشان ودرهم است.این را از شما پنهان نمی کنم.باید به هر قیمت شده پولی به دست آورم.مقدار زیادی به اشخاص مختلف مقروض هستم که باید به همین زودی آن هارا بپردازم.بعد از پرداخت آنها شاید چند هزار لیره برای من باقی بماند.ایست لین را هفتاد وپنج هزار لیره قیمت گذاشته ام البته ارزش آن بیش از این است ولی در موارد اضطراری چاره وگریزی نمی ماند.این را هم به شما بگویم که هیچ کس حتی دخترم حقی نسبت به این ملک ندارد.گناه من نیست ؛ازدواج هایی که از روی بی فکری صورت گیرد نتیجه ای جز پشیمانی وندامت ندارد.من در روزگار جوانی عشقی سوزان به دختر ژنرال کانوای پیدا کردم.پدرش موافقت با ازدواج ما نداشت.عملی احمقانه مرتکب شدم.با هم فرار کردیم وازدواج ما بدون سر وصدا صورت گرفت؛دختر کانوای بدون مقدمه کنتس ماونت سه ورن شد ولی پدرش اورا از ارث محروم ساخته بود.همین که خبر ازدواج ما به او رسید مبتلا به عارضه ی سکته شد ودر گذشت. از آن به بعد زن من روی نشاط ندید.درتمام مدت حیات یک تبسم هم در لبان وی پیدا نشد.او خودرا مسئول مرگ پدر می دانست واین فکر اورا به کلی از پای در آورد.وبالاخره منجر به مرگ نا به هنگام او شد.بااین مقدمات باید بدانی که دختر من هیچ حقی به ایست لین ندارد.زن من جهیزیه ای نداشت.من نیزدست به اسراف زدم هیچ یک به فکر آینده این دختر نبودیم.حال که به فکر او افتاده ام ،کار از کار گذشته است.دختر من در زیبایی کم نظیر است واز فواید یک تربیت عالی که در خور خانواده من است بهرمند گردیده است این خود برای او سرمایه ای است.در هر حال به موضوع معامله برگردیم.اگر شما واقعاًخریدار این ناحیه هستید باید معامله بدون کوچکترین سروصدا انجام گیردوالا حتی یک شاهی از این پول دستگیر من نمی شود.شاید لازم باشد چند صباحی بعد از فروش من در این جا بمانم البته شما این درخواست را رد نخواهید کرد.»
کارلایل درجواب دادن تأملی نمود؛چون لرد ماونت سه ورن اورا مردد دید گفت:
«لازم نیست فوراًبه من جواب بدهید؛ممکن است به تجارتخانه واریون که مباشر من است رجوع کنید ومعامله را با آن ها قطع نمایید.»
چون کارلایل را عازم رفتن دید از او خواهش کرد که ناهار را با او صرف کند.مجداًکارلایل دچار تردید گردید لرد ماونت سه ورن برای اطمینان او گفت:
در این جا بمانید ما به کلی تنها هستیم دخترم نیز با ما خواهد بود.راستی فراموش کردم شب گذشته خانم واین که یکی از نزدیک ترین خویشاوندان من است از قصر مارلینک به این جا آمده ممکن است او هم برای صرف غذا با ما باشد.ولی اهمیتی ندارد بی زحمت زنگ را بزنید تا مطمئن شویم.»
پیش خدمتی وارد شد .لرد بوی گفت :«برو بپرس آیا خانم واین ناهار را با ما خواهد خورد یا خیر؟»
«خیر. خانم واین عازم بیرون رفتن می باشند.کالسکه برای بردن او آماده است.»
«بنابراین آقای کارلایل ظهر با ما خواهند بود.»ماندن کارلایل به دین طرز مسلم شد.حادثه شایان توجهی که در این روز به وقوع پیوست عبارت بود از ملاقات کارلایل با خانم ایزابل دختر زیبای لرد ماونت سه ورن.ایزابل از آن گونه دخترانی بود که نظیر اورا در ملاحت ،زیبایی ولطافت تنها در میان فرشتگان آسمانی باید جستجو کرد.
در چشمان فتان وی اثری بود که گویی نوری آسمانی وبهشتی که پیش از آن که بسوزاند منور وروشن می سازدوروح می دهد.موجودی بود که فقط دماغ خیال پرور بزرگترین نقاش ها آن را در صفحه تصور مرتسم تواند کرد.نقشی بدیع که تنها کلک سحار نقاش ازل ممکن است گاهگاهی نظیر آن را در صفحه آفرینش رقم زدند.
اثری که از حزن ورنج درونی واندوه نهانی در چشمان وی منعکس بود.که فقط اشخاص هوشیار ودقیق به آن می توانستند پی ببرند.
ملاقات این دختر فرشته صورت تکانی سخت در وجود کارلایل وارد ساخت هنگامی که خانم ایزابل به مجلس دعوت یکی از دوستان خود که خانم واین نیز در آن جا بود روانه گردید کارلایل اورا تا درب کالسکه مشایعت نمود وبرای خداحافظی با وی دست داد.
مدتی دراز مانند بهت زدگان بر جای ایستاده کالسکه را می نکریست.
هنگامی که به اطاق برگشت لرد تبسم کنان به وی گفت:
«به نظر شما ایزابل زیبا نیست؟»
لرد حق داشت چنین پرسشی بکند.طبیعت هیچ یک از مزایا ومواهب خودرا از ایزابل دریغ نداشته بود؛صورت زیبا ،فکر روشن،قلب مهربان وروح بی آلایش.اگر در موجودی جمع شود اورا سرآمد دیگران می کند.برخلاف غالب دختران عصر خود به هیچ وجه بامد وخود آرایی سر وکار نداشت قبل از مرگ نا به هنگام مادرش دائماًتحت مراقبت وتوجه این زن نیکو کار وبا تقوا بسر می برد.همین که این موهبت خدایی را از دست داد مربی وآموزگاری عاقل ودانشمند برای تربیت وی منسوب شد.این معلم آن چه را که مادر آغاز کرده بود به انجام رسانید واز تزکیه روح وفکر ایزابل چیزی فرو گذار نکرد.ایزابل بخشنده،مهربان،نیکوکار ،حساس ورئوف بود که قبل از هر چیز رعایت آسایش اطرافیان را بر خود لازم می دانست.
فصل دوم
میزبان خانم ایزابل زنی هشتاد ساله موسوم به له ویزون ومادر بزرگ خانم اما واین بود.اما واین مادر نداشت وشوهرش ریموند واین وارث خانواده ماونت یورن شمرده می شد.اوزنی بود کوچک اندام که بیست وششمین مرحله زندگی را می گذرانید،بیش از آن که زیبا باشد خود آرا بود.
هنگامی که به صرف چای نشستند ناگهان در باز شد جوانی با ظاهری آراسته وارد اطاق گردید.تازه وارد جوانی بس زیبا بود.چهره اش گیرنده،مو های مجعد،چشمانی سیاه ونافذ،تبسمی بر لب داشت؛شاید برای این بود که یک رشته دندان های سفید خودرا که چون مروارید پشت سرهم قرار داشت نمایش بدهد.
نامش فرانسیس له ویزون نوه خانم له ویزون ودایی زاده خانم اما واین بود رفتار وحرکاتی داشت جلف وصدای او مانند نغمه های موسیقی در شنونده تأثیر می کرد.
ولی آیا ممکن بود تصور کرد این ظاهر پسندیده نماینده باطنی پاک است؟آیا قلب ودل او مانند چهره اش منزه از آلایش فساد وشرارت بود؟
فرانسیس واین از جوانانی بود که دنیا با او بازی می کرد.واجتماع محترمش می شمرد.زیرا بالاخره خوش قیافه بود وبعلاوه وارث منحصر به فرد سر پیترله ویزوین معروف شمرده می شد.
فرانسیس له ویزون وایزابل به هم معرفی شدند.ایزابل در زیر نگاه های آمیخته با تحسین وپرستش فرانسیس خودرا دچار هیجان واضطرابی سخت مشاهده کرد.شعله سوزانی که از این نگاه ها بر می خواست آتش بر خرمن صبر وشکیبایی وی زده آن را می سوزاند.در این دو دیده ی شهلا تأثیری سحرانگیز بود که تا اعماق دل نابود می کرد.هیجان واضطرابی که تحت تأثیر این نگاه ها بر سراسر وجود ایزابل حکم فرما گردید.به کلی برای او تازه وبی سابقه بود.خویشتن را در عالمی مبهم و پر اسرار می دید.در تاریکی های این ابهام می نگریست وموفق به تشخیص چیزی نمی شد.
ایزابل تا امروز نه کارلایل را می شناخت ونه نامی از فرانسیس له ویزون شنیده بود.آن چه که این دو موجود را در یک روز با وی روبرو کرد تقدیر وسرنوشت بود یا صرف تصادف؟آیا این یک ندای آسمانی نبود که می خواست این دختر زیبا ولی ساده دل را بیدار وهوشیار سازد،ولی ایزابل نه آن قدرتجربه داشت که متوجه این تقارن عجیب شود نه آنقدر عاقل واستدلالی بود که در پیرامون آن ها به تفکر پردازد.با وجود این خواهیم دید این دو حادثه به ظاهر عادی وناچیز تا کجا در سرنوشت وی تأثیر داشت.
خانم ایزابل صلیبی طلا که هفت دانه جواهر گرانبها در آن تعبیه شده بود به گردن داشت این تنها یادگار مادر متوفایش بود.خاله له ویزون نگاهی مشتاقانه به آن انداخت ایرابل آن را به خاله نشان داد وفرانسیس هم تقاضا کرد که صلیب را ببیندودر دل درخشش جواهر های کار شده روی صلیب را ستود وآن را به ایزابل یرگرداند.
فرانسیس که به جشنی دعوت شده بود از ایزابل خواهش کرد که همراهی اورا قبول کند وایزابل با اجازه ای که امابه او داده بوددعوت فرانسیس را پذیرفت
در مجلس جشن درحین رقصیدن گردنبند از گردن ایزابل باز شده وزیر پای فرانسیس شکسته شد.
درجشن چشم ها به سوی دونفر خیره شده بود.ایزابل وفرانسیس.جوان ها به ایزابل با دیده اعجاب وتحسین وبه فرانسیس با دیده تأمل می نگریستند.فرانسیس برای صدمین باز از شکستن صلیب معذرت خواهی کرد.با لحنی گفتگو می کرد که گوش شنونده را نوازش می داد وقلب اورا منقلب می کرد.
فصل پنجم
کورنلیا خواهر کارلایل از آن زنانی بود که در نوع خود نظیر او را کمتر می توان یافت. با این که از لحاظ سن بزرگتر از کارلایل بود دعوت هیچ مردی را برای همسری نپذیرفته بود.او زنی بود با اراده.هنگامی که انجام کاری را برعهده می گرفت از پای نمی نشست تا آن را اجرا کند.از طفولیت سرپرستی کارلایل به عهده ی او افتاده و از همان زمان قدرت و نفوذ خود را در برادر خویش رسوخ داده بود به طوری که کارلایل در تمام امور زندگانی تابع رای و عقیده ی وی بود. و در هر مورد با او مشورت می کرد.
خانم کورنلیا که دوستانش او را خانم کورنی می نامیدند زنی بود دقیق، صرفه جو، فضول و بد گمان و حسود، در همه کارها دخالت می کرد،و سنن مذهبی را با نهایت دقت انجام می داد و در این مورد وسواس مخصوصی داشت.
خانه ای که این برادر و خواهر در آن سکونت داشتند دو قسمت بود که دالانی سقف دار آن را از هم جدا می کرد،در قسمت شرقی این بنا خانم کورنی سکونت داشت.
صبح روزی که ملاقات باربارا و ریچارد به وقوع پیوست او در اطاق مخصوص خود با عده ای سرگرم رسیدگی به برخی دعاوی بود. در همین هنگام بارباراهابر با حالی آشفته وارد شده از منشی کارلایل تقاضا کرد که او را به اطاق کارلایل ببرد.
منشی او زنی مسن و خوش اخلاق بود و در عین حال نسبت به کارلایل علاقه ی خاصی داشت و او را احترام مینمود و دانش و اطلاع و برادر علم حقوق می ستود.
او چون باربارا را می شناخت و نسبت او را با کارلایل می دانست از جای بلند شد سری در مقابل وی فرود آورده او را به سوی اطاق کارلایل بر.
کارلایل از دیدن باربارا در اطاق کار خود تعجب کرد ولی باربارا خیلی زود او را از حالت بهت بیرون آورده، گفت:«آقا کارلایل من در اینجا حالت یکی از موکلین شمارا دارم .آماده ام شما را از یک موضوع فوق العاده مهم مطلع سازم.این موضوع کاملا محرمانه است و نباید کسی از آن اطلاع حاصل کند، ریچار آمده من دیشب پس از رفتن شما او را دیدم.»
کارلایل با تعجب گفت:«چه گفتی؟ ریچارد آمده است؟»
بله دیشب او را دیدم.زیر درختها پنهان بود.لباس مبدلی بر تن داشت، به طوری که می گفت در لندن در یک اصطبل کار می کند.ارچیبالد، ریچارد می گوید هنگام قتل، او در آن محل نبوده و مبادرت به این کار نکرده است.سوگند یاد می کند که قاتل حقیقی یک نفر به نام تورن است و او در این قضیه بی گناه می باشد.می گوید این شخص رفیق «افی» بوده،من یقین دارم که برادر بیچاره من راست گفته و قربانی جنایت و تبریک دیگران گردیده است .خواهش می کنم خود شما زحمتی کشیده ریچارد را ببینید،شاید بتواند توضیحاتی به شما بدهد که در کشف حقیقت امر کمک کند بعلاوه تقاضای دیگری نیز داشت. می گفت کار بهتری برایش فراهم شده ولی مشروط بر این است که صد لیره پول داشته باشد مادرم این مبلغ را حاضر نداشت و تقاضا نمود که شما یکصد لیره به ما وام بدهید.»
کارلایل گفت. «راجع به صد لیره اشکالی نیست. ولی در اصل موضوع من تردید دارم. حقیقت این است که نمیدانم این حرف او را باید باور کرد یا خیر.»
باربارا گفت:« من شخصا در صدق گفتار وی تردید ندارم.لحن وی به قدری صادقانه بود که جای تردید باقی نمی گذاشت.هنوز من به مادرم اطلاع ندادم که خود ریچارد آمده است بلکه گفتم شخص دیگری از طرف او آمده است و من نمیدانم باید موضوع را به او بگویم یا از او کتمان کنم.»
کارلایل اظهار داشت «چرا باید از او پنهان کنی. پس از مدتی دوری و رنج چه ضرری دارد که از فرزند خود دیدنی کند،مخصوصا که خود ریچارد هم مایل به این ملاقات است.»
باربارا گفت:«حق با شماست.خبر اینکه کسی از طرف برادرم آمده تغییری معجزه آسا در اونمود.حال او خیلی بهتر شده است. خود او می گوید این خبر جان تازه به او داده است. ولی نمیدانم راجع به پدرم چه باید کرد،اگر او هنگام آمدن ریچارد در منزل باشد فوق العاده خطر دارد.»
کارلایل تاملی نموده،جواب داد.« من فکر این کار را هم میکنم.پدرت را با عده ی دیگر به شام دعوت خواهم نمود موقع آمدن ریچارد نیم ساعتی به منزل شما می آین و فورا پس از دیدن ریچارد برمیگردم.»
کارلایل باربارا را تا دم در مشایعت نمود. همین که باربارا از در خارج گردید و وارد دالان شد ناگهان خانم کورنی خواهر کارلایل را در مقابل خود دید.
خانم کارلایل زنی بود؛بدگمان و حسود به محض دیدن باربارا با لحنی زننده گفت: «عجب تو در اینجا بود؟تنها با کارلایل؟ برای چه؟کارت چه بود؟»
باربارا که به هیچ وجه انتظار ملاقات وی را نداشت از دیدن او دست و پای خود را گم کرده با ترس و اضطرابی محسوس گفت:«هیچ، مادرم کاری با آقای کارلایل داشت چون خودش نمی توانست بیاید مرا فرستاد.»
خانم کورنی پرسید:«مادرت؟مادرت تو را برای انجام کاری فرستاده؟هیچ وقت چنین تصوری نمی کردم.مدتی هست که می خواهم کارلایل را ببینم.دو مرتبه به اطاق او امده ام منشی او به من می گوید آقا دستور داده است کسی داخل اطاق او نشود.الان من از منشی احمق او خواهم پرسید که اسراری بین شما است.»
باربارا با ناراحتی گفت:«خانم ببخشید،اسراری در بین نیست. مادرم می خواست نظر اقای کارلایل را در مورد موضوعی که مربوط به خود اوست بداند چون حال او مساعد نبود مرا فرستاد که این کار را انجام دهم.»
کورنی با کنجکاوی و تاکیدی که به هیچ وجه نه مربوط به او بود و نه شایسته او گفت:«چه کاری؟من باید حتما بدانم.بین من و برادرم موضوع محرمانه نباید وجود داشته باشد،کارلایل حق ندارد چیزی را از خواهر بزرگتر خود پنهان کند.»
باربارا می خواست هر طور شده موضوع را ختم کند تا جریان مبادا به گوش پدرش برسد جواب داد:«خانم باور کنید موضوع مهمی نیست.»
این حرف آتش خشم کورنی را بر افروخت.گفت:«عجب!گفتی مهم نیست؟ برای یک موضوع غیر مهم و ناچیز در و پنجره را می بندند و اطاق را خلوت می کنند؟»
باربارا در بد دامی بود.نمی توانست این زن را قانع و از سر باز کند.نگزیر روی به او کرده و گفت:« حقیقت این است که مادرم به مقداری پول احتیاج داشت. مرا فرستاده که از آقای ارچیبالد قرض کنم ایشان نیز چزئیات موضوع را از من پرسیدند.»
خانم کورنی از آن زنانی نبود که گول بخورد. اطمینان داشت که در این کار بعضی اسرار وجود دارد.چون دید باربارا در پوشیدن حقیقت اصرار دارد نگاه غضب آلودی به وی افکنده بدون اینکه دیگر کلمه ای بر زبان آورد او را به کناری زده و خود به درون رفت.
در این موقع کارلایل از آقای هابر و عده ای دیگر از همکاران او دعوت کرد که ساعت شش به خانه ی او آمده و شام را نیز با او صرف کنند،در همین موقع یکی دیگر از منشی های او وارد شده گفت:«خانم کارلایل خواهر شما می خواهند شما را ملاقات کنند.کارلایل خواهر خود را احضار کرد و چون کورنی وارد شد علت آمدن او را به اطاق کار پرسید.»
خانم کورنی بدون مقدمه و با لحنی خشک و خشن اظهار داشت:«عجب! از من می پرسید چکار دارم! به من گفتی که ساعت شش بیرون کار داری و نمی توانی شام را در خانه صرف کنی.وقت مراجعت را هم معین نکردی.آخر من نباید تکلیف خودم را بدانم!»
کارلایل جواب داد کاری پیش امده است که نمی توانم بیرون بروم. امشب قدری زودتر شام خواهیم خورد. من چند نفر را برای شام…
کورنلیا میان حرف برادر خود دویده گفت:«چه گفتی؟ارچیبالد حواست به جا نیست.»
کارلایل گفت: «برعکس حواسم کاملا به جاست ولی چیزی که هست خیلی مشغولم و کار زیاد دارم. چند نفر را برای شام دعوت کرده ام.در موقع شام باهم صحبت خواهیم کرد.»
کارلایل نیز می خواست بدین وسیله گفتگو را کوتاه کند ولی خواهر وی گوشش به این حرفها بدهکار نبود.مادام که سر و ته مطالب را کشف نکرده بود نمیتوانست آرام بنشیند.به علاوه تصور اینکه برادرش بدون مشورت و اجازه او کسی را به شام دعوت کرده برایش ناگوار بود،به این جهت به موضوع دعوت اعتراض کرد و گفت« ممکن نیست.من اجازه نمیدهم کسی امشب به خانه ما بیاید با این سر درد شدید مجبورم که دود سیگار آقایان را در سینه ناتوان خودم جای دهم، خیر، نباید اشخاصی که می گویی به خانه ما بیایند.من نمیتوانم در اطاق پذیرایی حاضر شوم.»
«اگر حضور در اطاق پذیرایی برایت مشکل است می توانی در اطاق خودت بمانی.»
«این آقایان هم که دعوت کرده ای بهتر است در خانه خودشان بمانند.با هزار زحمت و خون دل چند پرده تمیز و قشنگ مهیا شده و انها را به درهای اطاق پذیرایی زده ام، دود سیگار انها را کثیف میکند.»
«اگر پرده ها کثیف شدند باز به جای آنها می خریم.بنا براین خواهش میکنم مرا تنها بگذار»
«تو را تنها بگذارم؟این در صورتی است که بفهمم با بارباراهابر چه کار داشتی که خلوت کرده بودی؟تو خودت را خیلی زرنگ می دانی اما نمیتوانی مرا فریب بدهی من از باربارا پرسیدم کارش با تو چه بوده،جواب داد از طرف مادرش آمده و با تو کاری داشته است.می خواسته است مقداری پول از تو قرض کند ولی این حرف بی معنی و پوچ است.ارچیبالد از تو میپرسم و باید جواب مرا بدهی .بار بارا هابر با تو چه کار داشت؟»
کارلایل خواهر خود را خوب میشناخت،میدانست وقتی این زن تصمیم به دانستن چیزی بگیرد تا از جزئیات ان اگاه نشود دست بردار نیست.از طرف دیگر نیز به متانت و ثبات عزم و اراده او اطمینان داشت.می دانست قلب او مخزن اسرار است.اگر اصل موضوع را با او در میان نهد به هیچ وجه از طرف وی فاش نخواهد شد ولی اگر بخواهد حقیقت را کتمان کند اوهم به سابقه طبع کنجکاو خود درصدد تحقیق از ماجراهای دیگر برآمده و ممکن است در این بین آقای چارلئون هابر از موضوع آگاه گردد و وخامت آن دامنگیر بیچاره باربارا شود. به این جهت موضوع مراجعت ریچارد و اظهارات او را هماهنگونه که از باربارا شنیده بود به خواهر خود بازگفت ور در پایان گفت و گو از وی درخواست کرد او را تنها بگذارد.
فصل ششم
عصر ان روز میهمانان ارچیبالد کارلایل یکی پس از دیگری وارد شدند.چارلئون هابر نیز چنانکه دیدیم جزو مدعوین بود و به مناسبت قرابتی که با کارلایل داشت زودتر از دیگران وارد شد.خواهر کارلایل نیز در اطاق پذیرایی حاضر شد همین که تمام مدعوین امدند و مجلس اندکی گرم شد ناگهان منشی کارلایل طبق دستوری که قبلا به او داده شده بود از در وارد گردیده کاغذی به دست کارلایل داد.کارلایل نظری به آن افکنده و روی به جمع نموده گفت:
«خیلی متأسفم که باید برای سه ربع تا یک ساعت از خدمت شما مرخص شوم،خانه خودتان است.من خیلی زود مراجعت میکنم.»
کارلایل از مجلس به این بهانه خارج شد و به سوی خانه چارلئون هابر روانه گردید.در آنجا باربارا به انتظار او بود.در را به روی او گشود و او را داخل باغ کرده ،گفت:«مادرم خیلی حالش بد است.قرار و آرام ندارد. می دانستم این خبر چه تاثیری در او میکند.»
کارلایل پرسید:«ریچارد آمده است یا خیر؟»
باربارا جواب داد:«قطعا آمده است ولی نمی دانم کجاست.تا کنون خود را نشان نداده است.»
هردو صحبت کنان باهم وارد اطاق خانم هابر شدند.هنگامی که کارلایل و باربارا از در وارد شدند او کوشش کرد به استقبال برود ولی نتوانست. با وجود این دست پیش برد و دست کارلایل را گرفته فشاری داد و با صدایی که به ناله بیشتر شبیه بود گفت:«آه ارچیبالد، پسرم را میخواهم ببینم.»
در همین موقع از زیر درختان باغ سیاهی هیکلی دیده شد.باربارا قبل از همه او را دید کارلایل را متوجه موضوع نمود و از جای برخاست که به استقبال برادر برود ولی کارلایل نگذاشت.گفت اول من باید او را به طور خصوصی ملاقات کنم و زود از اینجا بروم زیرا پدرت و سایر مهمانان منتظر من هستند.
آنگاه پولی را که باربارا خواسته بود به خانم هابر داده از در خارج گردید.
ریچارد مانند شب پیش در لباس مبدل بود چون کارلایل را دید نخستین سوال وی این بود:«می خواهم مادرم را ببینم.برای دیدن من میاید.»کارلایل جواب داد: «خیر.تو باید داخل خانه شوی هیچکس در اینجا نیست،پدرت نیز مهمان است و تا یکی دو ساعت دیگر مراجعت نخواهد کرد.ریچارد به طوری که خواهرت باربارا می گفت بعضی حقایق هست که میخواهی راجع به واقعه قتل به من بگوئی.»
ریچارد جواب داد.«باربارا خودش اصرار داشت که با شما صحبت کنم در صورتی که به نظر من تأثیری ندارد،شماهم مثل دیگران نمیتوانید بار این اتهام را از دوش من بردارید.
کارلایل گفت:«با وجود این مختصرا آنچه را باید بگوئی بگو ممکن است مفید واقع شود.»
ریچارد جواب داد «بسیار خوب من هم می گویم.البته اطلاع داری که قبل از وقوع قتل من غالبا به خانه مایجوان برای دیدن دخترش می رفتم وبه این جهت تمام اهل خانه مرا از خود راندند.
چون روز پیش از قتل،مایجوان از من تقاضا کرد تفنگ شکاری خود را به او امانت بدهم.آن روز عصر که من برای دیدن افی . . . برای دیدن کسی رفتم . . . خوب این قضیه بماند.
کارلایل دست ریچارد را در دست گرفت .گفت:«ریچارد عزیزم.از قدیم گفته اند که باید تمام حقایق را به پزشک و به وکیل بگویید تا انها بتوانند به وظیفه ی خود عمل کنند. تو هم به من اطمینان داشته باش و گفتنی ها را بگو.»
ریچارد را هیجانی سخت فرا گرفت. با حالتی افروخته گفت:«باشد.اکنون که چنین است می گویم من افی دختر ملیجوان را دوست داشتم. او را میپرستیدم. حاضر بودم هرچند سال لازم باشد صبر کنم.زحمت بکشم. کار کنم تا بتوانم با او ازدواج کنم- میدانی پدرم چقدر با من مخالف بود. همیشه مرا سرزنش می کرد .با وجود این من تصمیم داشتم با افی ازدواج کنم.»
کارلایل از شنیدن این حرف یکه خورد. تصور چنین چیزی حتی برای اوهم محال می نمود.این دختر از همان آغاز زندگی شهرت خوبی نداشت.نسبت هایی به او میدادند که نیمی راست و نیمی دروغ بود.به این جهت روی به ریچارد کرده پرسید.
«چه گفتی؟می خواستی با او ازدواج کنی؟»
«بلی،مگر غیر از این کار دیگری می توانستم بکنم.تو باید بدانی من کسی نبودم که بخواهم دختری را فریب دهم و با حیثیت
۲۶-۳۵
فصل پنجم
کورنلیا خواهر کارلایل از آن زنانی بود که در نوع خودنظیر او را کمتر می توان یافت.با اینکه از لحاظ سن بزرگتر از کارلایل بود دعوت هیچ مردی را برای همسری نپذیرفته بود.او زنی بود با اراده.هنگامی که انجام کاری را برعهده می گرفت از پای نمی نشست تا آن را اجرا کند.از طفولیت سرپرستی کارلایل بعهده او افتاده و از همان زمان قدرت و نفوذ خود را در برادر خویش رسوخ داده بود به طوری که کارلایل در تمام امور زندگانی تابع رأی و عقیده وی بود،و در هر مورد با او مشورت می کرد.
خانم کورنلیا که دوستانش او را خانم کورنی مینامیدند زنی بود دقیق،صرفه جو،قضول و بدگمان و حسود،در همه کارها دخالت می کرد،و سنن مذهبی را با نهایت دقت انجام می داد و در این مورد وسواس مخصوصی داشت.
خانه ای که این برادر و خواهر در آن سکونت داشتند دو قسمت بود که دالانی سقف دار آن را از هم جدا می کرد،در سمت شرقی این بنا خانم کورنی سکونت داشت.
صبح روزی که ملاقات باربارا و ریچارد به وقوع پیوست او در اطاق مخصوص خود با عده ای سرگرم رسیدگی به برخی دعاوی بود.در همین هنگام باربارا هاپر با حالی آشفته وارد شده از منشی کارلایل تقاضا کرد که او را به اطاق کارلایل ببرد.
منشی او زنی مسن و خوش اخلاق بود و در عین حال نسبت به کارلایل علاقه خاصی داشت و او را احترام می نمود و دانش و اطلاعات وی را در علم حقوق می ستود.
او چون باربارا را می شناخت و نسبت او را با کارلایل می دانست از جای بلند شد،سری در مقابل وی فرود آورده او را به سوی اطاق کارلایل برد.
کارلایل از دیدن باربارا در اطاق کار خود تعجب کرد ولی باربارا خیلی زود او را از حالت بهت بیرون آورده گفت:”آقای کارلایل من در این جا حالت یکی از موکلین شما را دارم.آمده ام شما را از یک موضوع فوق العاده مهم مطلع سازم.این موضوع کاملا محرمانه است و نباید کسی از آن اطلاع حاصل کند.ریچارد آمده،من دیشب پس از رفتن شما او را دیدم.”
کارلایل با تعجب گفت:”چه گفتی؟ریچارد آمده است؟”
بله دیشب او را دیدم.زیر درختها پنهان بود،لباس مبدلی بر تن داشت،به طوری که می گفت در لندن در یک اصطبل کار می کند.ارچیبالد،ریچارد می گوید هنگام وقوع قتل او در آن محل نبوده و مبادرت به این کار نکرده است.سوگند یاد می کند که قاتل حقیقی یک نفر به نام تورن است و او در این قضیه بی گناه می باشد.می گوید این شخص رفیق “افی” بوده.من یقین دارم که برادر بیچاره من راست گفته و قربانی جنایت و نیرنگ دیگران گردیده است خواهش می کنم خود شما زحمتی کشیده و ریچارد را ببینید.شاید بتواند توضیحاتی به شما بدهد که در کشف حقیقت امر کمک کند.به علاوه تقاضای دیگری نیز داشت.می گفت کار بهتری برایش فراهم شده ولی مشروط بر این است که صد لیره پول داشته باشد مادرم این مبلغ را حاضر نداشت و تقاضا نمود که شما یکصد لیره به ما وام بدهید.”
کارلایل گفت:”راجع به صد لیره اشکالی نیست.ولی در اصل موضوع من تردید دارم.حقیقت این است که نمی دانم این حرف او را باید باور کرد یا خیر.”
باربارا گفت:”من شخصا در صدق گفتار وی تردید دارم.لحن وی به قدری صادقانه بود که جای تردید باقی نمی گذاشت.هنوز من به مادرم اطلاع نداده ام که خود ریچارد آمده است بلکه گفتم شخص دیگری از طرف او آمده است و من نمی دانم باید موضوع را به او بگویم یا از اوکتمان کنم.”
کارلایل اظهار داشت:”چرا باید از او پنهان کنی.پس از مدتی دوری و رنج چه ضرر دارد که از فرزند خود دیدنی کند مخصوصاً که خود ریچارد هممایل به این ملاقات است.”
باربارا گفت:”حق با شماست.خبر اینکه کسی از طرف برادرم آمده تغییری معجزه آسا در او نمود.حال او خیلی بهتر شده است خود او می گوید این خبر جان تازه به او داده است.ولی نمی دانم راجع به پدرم چه باید کرد.اگر او هنگام آمدن ریچارد در منزل باشد فوق العاده خطر دارد.”
کارلایل تأملی نموده جواب داد:”من فکر این کار را هممی کنم.پدرت را با عده ای دیگر به شام دعوت خواهم نمود موقع آمدن ریچارد نیم ساعتی به منزل شما می آیم و فوراً پس از دیدن ریچارد برمی گردم.”
کارلایل باربارا را تا دم در مشایعت نمود.همینکه باربارا از در خارج گردید و وارد دالان شد ناگهان خانم کورنی خواهر کارلایل او را در مقابل خود دید.
خانم کارلایل زنی بود بدگمان و حسود به محض دیدن باربارا با لحنی زننده گفت:”عجب تو در اینجا بودی؟تنها با کارلایل؟برای چه؟کارت چه بود؟”
باربارا که به هیچ وجه انتظار ملاقات وی را نداشت از دیدن او دست و پای خود را گم کرده با ترس و اضطراب محسوسی گفت:”هیچ،مادرمکاری با آقای کارلایل داشت چون خودش نمی توانست بیاید مرا فرستاد.”
خانم کورنی پرسید:”مادرت؟مادرت تو را برای انجام کاری فرستاده است؟هیچ وقت چنین تصوری نمی کردم.مدتی است که می خواهم کارلایل را ببینم،دو مرتبه به اطاق او آمده ام منشی او به من می گوید آقا دستور داده است کسی داخل اطاق او نشود.الان من از منشی احمق او خواهم پرسید که اسراری بین شماست.”
باربارا با نارحتی گفت:”خانم ببخشید،اسراری در بین نیست.مادرم می خواست نظر آقای کارلایل را درباره موضوعی که مربوط به خود اوست بداند چون حال او مساعد نبود مرا فرستاد که این کار را انجام دهم.”
کورنی با کنجکاوی و تأکیدی که به هیچ جه نه مربوط به او بود و نه شایسته او گفت:”چه کاری؟من باید حتماً بدانم.بین من و برادرم موضوع محرمانه نباید وجود داشته باشد.کارلایل حق ندارد چیزی را از خواهر بزرگتر خود پنهان کند.”
باربارا می خواست هر طور شده موضوع را ختم کند تا جریان مبادا به گوش پدرش برسد جواب داد:”خانمباور کنید موضوع مهمی نیست.”
این حرف آتش خشمکورنی را برافروخت و گفت:”عجب!گفتی مهم نیست؟برای یک موضوع غیر مهمو ناچیز در و پنجره را می بندند و اطاق را خلوت میکنند؟”
باربارا در بد دامی بود.نمی توانست این زن را قانع و از سر باز کند.ناگزیر روی به اوکرده گفت:”حقیقت این است که مادرم به مقداری پول احتیاج داشت،مرا فرستاده تا از آقای ارچیبالد قرض کنم.ایشان نیز جرئیات موضوع را از منمی پرسیدند.”
خانم کورنی از آن زنانی نبود که گول بخورد.اطمینان داشت که در اینکار بعضی اسرار وجود دارد.چون دید باربارا در پوشیدن حقیقت اصرار دارد نگاهی غضب آلود به وی افکنده بدون اینکه دیگر کلمه ای بر زبان آورد او را به کناری زده و خود به درون رفت.
در این موقع کارلایل از آقای هاپر و عده ای دیگر از همکاران او دعوت کرد که ساعت شش به خانه او آمده و شام را نیز با او صرف کنند.در همین موقع یکی دیگر از منشی های او وارد شده گفت:”خانم کارلایل خواهر شما می خواهند شما را ملاقات کنند.”کارلایل خواهر خود را احضار کرد و چون کورنی وارد شد علت آمدن او را به اطاق کار پرسید.
خانم کورنی بدون مقدمه و با لحنی خشکو خشن اظهار داشت:”عجب!از من می پرسید چه کار دارم؟به من گفتی که ساعت شش بیرون کار داری و نمی توانی شام را در خانه صرف کنی،وقت مراجعت را هم معین نکردی.آخر نباید من تکلیف خودم را بدانم؟”
کارلایل جواب داد:”کاری پیش آمده است که نمی توانم بیرونبروم.امشب قدری زودتر شام خواهیمخورد.من چند نفر را برای شام…
کورنلیا میان حرف برادر خود دویده گفت:”چه گفتی؟ارچیبالد حواست به جا نیست.”
کارلایل گفت:”برعکس حواسم کاملاً به جاست ولی چیزی که هست خیلی مشغولم و کار زیاد دارم.چند نفر را برای شام دعوت کرده ام،در موقع شام با هم صحبت خواهیم کرد.”
کارلایل نیز می خواست بدین وسیله گفتگو را کوتاه کند ولی خواهر ویگوشش به این حرفها بدهکار نبود.مادام که سر و ته مطالب را درک نکرده بود نمی توانست آرام بنشیند،به علاوه تصور اینکه برادرش بدون مشورت و اجازه او کسی را به شام دعوت کرده برایش ناگوار بود.به این جهت به موضوع دعوت اعتراض کرد و گفت:”ممکن نیست.من اجازه نمی دهم کسی امشب به خانه ما بیاید.با این سردرد شدید مجبورم که دود سیگار آقایان را در سینه ناتوان خود جای دهم،خیر،نباید اشخاصی که می گویی به خانه ما بیایند.من نمی توانم در اطاق پذیرایی حاضر شوم.”
“اگر حضور در اطاق پذیرایی برایت مشکل است می توانی در اطاق خودت بمانی.”
“این آقایان هم که دعوت کرده ای بهتر است در خانه خودشان بمانند.با هزار زحمت و خون دل چند پرده تمیز و قشنگ مهیا شده و انها را به درهای اطاق پذیرایی زده ام،دود سیگار آنها را کثیف می کند.”
“اگر پرده ها کثیف شدند باز به جای آنها می خریم.بنابراین خواهش می کنم مرا تنها بگذار.”
“تو را تنها بگذارم؟این در صورتی است که بفهمم با باربارا هاپر چه کار داشتی که خلوت کرده بودی.توخودت را خیلی زرنگ می دانی اما نمی توانی مرا فریب بدهی من از باربارا پرسیدم کارش با تو چه بوده جواب داد از طرف مادرش آمده و با تو کاری داشته است،می خواسته است مقداری پول از تو قرض کند ولی این حرف بی معنی و پوچ است ارچیبالد.از تو می پرسم و باید جواب مرا بدهی.باربارا هاپر با تو چه کار داشت؟”
کارلایل خواهر خود را خوب می شناخت.می دانست این زن وقتی تصمیم به دانستن چیزی بگیرد تا از جزئیات آن آگاه نشود دست بردار نیست.از طرف دیگر نیز به متانت و ثبات عزم و اراده او اطمینان داشت،می دانست قلب او مخزن اسرار است.اگر اصل موضوع را با او درمیان نهد به هیچ وجه از طرف وی فاش نخواهد شد ولی اگر بخواهد حقیقت را کتمان کند به سابقه طبع کنجکاو خود در صدد تحقیق از ماجراهای دیگر برآمده و ممکن است در این بین آقای چارلتون هاپر از موضوع آگاه گردد و وخامت آن امنگیر بیچاره باربارا شود.به این جهت موضوع مراجعت ریچارد و اظهارات او را همانگونه که از باربارا شنیده بود به خواهر خود بازگفت و در پایان گفتگو از وی درخواست کرد او را تنها بگذارد.
فصل ششم
عصر آن روز میهمانان ارچیبالد یکی پس از دیگری وارد شدند.چارلتون هاپر نیز چنانکه دیدیم جزو مدعوین بود و به مناسبت قرابتی که با کارلایل داشت زودتر از دیگران وارد شد.خواهر کارلایل نیز در اطاق پذیرایی حاضر شد همین که تماممدعوین امدند و مجلس اندکیگرم شد.ناگهان منشی کارلایل طبق دستوری که قبلا به او داده شده بود از در وارد گردیده،کاغذی به دست کارلایل داد.کارلایل نظری به آن افکند و رو به جمع نموده گفت:
“خیلی متأسفم که باید برای سه ربع تا یک ساعت از خدمت شما مرخص شوم.خانه خودتان است،من خیلی زود مراجعت می کنم.”
کارلایل از مجلس به این بهانه خارج شد و به سوی خانه چارلتون هاپر روانه گردید.در ان جا باربارا به انتظار او بود.در را به روی او گشود و او را داخل باغ کرده و گفت:”مادرم حالش خیلی بد است.قرار و آرام ندارد.می دانستم این خبر چه تأثیری در او می کند.:
کارلایل پرسید:”ریچارد آمده است یا خیر؟”
باربارا جواب داد:”قطعا آمده است ولی نمی دانم کجاست تا کنون خود را نشان نداده است.”
هر دو صحبت کنان وارد اطاق خانم هاپر شدند.هنگامی که کارلایل و باربارا از در وارد شدند او کوشش کرد به استقبال برود ولی نتوانست.با وجود این دست پیش برد و دست کارلایل را گرفته فشاری داد و با صدائی که به ناله بیشتر شبیه بود گفت:”آه،ارچیبالد،پسرم،پسرم را می خواهم ببینم.”
در همین موقع از زیر درختان باغ سیاهی هیکلی دیده شد.باربارا قبل از همه او را دید و کارلایل را متوجه موضوع نمود و از جای برخاست که به استقبال برادر برود ولی کارلایل نگذاشت.گفت اول من باید او را به طور خصوصی ملاقات کنم و زود از اینجا بروم زیرا پدرت و سایر میهمانان منتظر من هستند.
آنگاه پولی را که باربارا خواسته بود به خانم هاپر داده از در خارج گردید.
ریچارد مانند شب پیش در لباس مبدل بود چون کارلایل را دید نخستین سئوال وی این بود:”می خواهم مادرم را ببینم.برای دیدن من می آید؟”کارلایل جواب داد:”خیر.تو باید اخل خانه شوی.هیچکسدر اینجا نیست.پدرت نیز میهمان است و تا یکی دو ساعت دیگر مراجعت نخواهد کرد.ریچارد به طوری که خواهرت باربارا می گفت بعضی حقایق هست که میخواهی راجع به واقعه قتل به من بگویی؟”
ریچارد جواب داد:”باربارا خودش اصرار داشت که با شما صحبت کنم در صورتی که به نظر من تأثیری ندارد.شما هم مثل دیگران نمی توانید بار این اتهام را از دوش من بردارید.”
کارلایل گفت:”با وجود این مختصراً آنچه را که باید بگویی بگو،ممکن است مفید واقع شود.”
ریچارد جواب داد:”بسیار خوب من هممیگویم.البته اطلاع داری که قبل از وقوع قتل من غالباً به خانه هلیجوان برای دیدن دخترش می رفتم و به این جهت تمام اهل خانه من را از خود راندند.چون روز قبل از وقوع قتل هلیجوان از من تقاضا کرد تفنگ شکاری خود را به او امانت بدهم آن روز عصر که من برای دیدن افی…برای دیدن کسی رفتم…خوب این قضیه بماند.
کارلایل دست ریچارد را در دست گرفته گفت:”ریچارد عزیزم،از قدیم گفته اند که باید تمام حقایق را به پزشک و به وکیل بگوئید تا آنها بتوانند به وظیفه خود عمل کنند.تو هم به من اطمینان داشته باش و گفتنی ها را بگو.”
ریچارد را هیجانی سخت فراگرفت.با حالتی افروخته گفت:”باشد.اکنون که چنین است می گویم.من افی دختر هیلجوان را دوست داشتم.او را می پرستیدم.حاضر بودم هرچند سال لازم باشد صبر کنم.زحمت بکشم.کار کنم تا بتوانم با او ازدواج کنم.می دانی پدرم چقدر با من مخالف بود.همیشه مرا سرزنش می کرد.با وجود این من تصمیم داشتم با افی ازدواج کنم.”
کارلایل از شنیدن این حرف یکه خورد.تصور چنین چیزی حتی برای او هم محال می نمود.این دختر از همان آغاز زندگی شهرت خوبی نداشت نسبت هایی به او می دادند که نیمی راست و نیمی دروغ بود.به این جهت روی به ریچارد کرده پرسید:
“چه گفتی؟می خواستی با او ازدواج کنی؟”
“بلی،مگر غیر از این کار دیگری می توانستم بکنم.تو باید بدانی من کسی نبودم که بخواهم دختری را فریب دهم و با حیثیت
۳۶-۴۰
و آبروی او بازی کنم. گاهگاهی می دیدم افی از ملاقات من راضی نیست عذر مرا می خواهد. ملاقات مرا به روز دیگر موکول می کند و به این جهت سوءظنی درباره او پیدا کردم. میدانستم در این مواقع آن مرد لعنتی در پیش اوست. کاپیتان تورن: همان کسی که مرتکب قتل شد و مرا به جای او متهم کردند.»
کارلایل باز سؤال کرد «کاپیتان تورن کیست او را میشناسی.»
«خیر نمی شناسم. هیچکس در این حدود او را نمی شناخت. وقت آمدن خیلی دقت می کرد کسی او را نبیند همیشه بعد از غروب آفتاب از یک راه مخصوص پیدایش میشد و من میدانستم که برای معاشقه با افی آمده است معلوم میشد راه دوری را میپیماید زیرا همیشه اسبش خسته و ناتوان به نظر می آمد. در مواقعی می آمد که پدر افی در خانه نبود. گفتم هلیجوان چند روز بود از من تقاضا کرده بود تفنگ شکاری خود را به او عاریه دهم. آنروز را قرار گذاشته بود در خانه باشد تا من تفنگ را برایش ببرم. بعد از ظهر بود که تفنگ را برداشته بیرون رفتم. چدرم پرسید کجا می روی.
جواب دادم با پسر بوشامب به گردش می رویم. وقتی به نزدیک خانه هلیجوان رسیدم دیدم افی با حالتی مشوش بیرون آمد و گفت وقت پذیرایی مرا ندارد. من عصبانی شدم. مناقشه ای بین ما واقع شد. در همین موقع لاکسلی از آنجا عبور کرد و مرا در حال عصبانیت و با تفنگ در دست دید. ولی بعد از آن من تسلیم شدم. می دانی این حالت تسلیم و رضا را پدرم در من به وجود آورده است. بعلاوه من افی را دوست می داشتم نمی توانستم با او مخالفت کنم تفنگ را به او دادم و گفتم تفنگ پر است و باید خیلی احتیاط کند. او هم تفنگ را گرفت و در را به روی من بست. ولی من از آن نقطه دور نشدم. حس می کردم که باز این تورن لعنتی محل آسایش من شده است. به این جهت پشت درختی مخفی شدم. مجددا لاکسلی از آنجا گذشت و باز مرا دید و سؤال کرد چرا مخفی شده ای. بدون اینکه جوابی بدهم از آنجا کمی دورتر و مجددا مخفی شدم میدانی در دادگاه همین موضوع را تذکر داده و آنرا دلیل تقصیر من قرار دادند. در هر حال من مخفی شدم تقریبا بیست دقیقه گذشت. ناگهان صدای تیری به گوشم خورد. ابتدا فکر کردم شاید کسی برای شکار تیر خالی کرده ولی طولی نکشید که دیدم بتل از میان درختها بیرون آمد و به طرف خانه هلیجوان رفت.
هنوز یک دقیقه نگذشته بود که دیدم یک نفر با دست پاچگی و مثل اشخاص مست از خانه بیرون آمد نگاه کردم تورن را شناختم. حالت فوق العاده مخوفی داشت در عمرم کسی را ندیده ام که تا این اندازه وحشت زده باشد ـ صورتش مثل گچ سفید بود چشمانش از حدقه بیرون آمده بود.
اگر من جوان نیرومندی بودم حتما او را گرفتار می کردم ولی در آن دقیقه جز حس حسادت سوزان چیزی در وجود من نبود زیرا بر من محقق شد افی مرا از خود رانده و تورن را پذیرایی کرده. از من که گذشت با کمال عجله و تندی می دوید. پس از دقیقه ای صدای چهار نعل اسب او به گوشم خورد. تازه بعد از رفتن او متوجه اضطراب و تشویش فوق العاده او شدم. تصور کردم با افی مرافعه کرده با کمال تندی وارد خانه شدم هنوز چند قدم نرفته بودم پایم به نعش هلیجوان خورد. نگاه کردم. از شدت ترس بر خود لرزیدم. خون تمام اطراف او را گرفته بود تفنگ من در کنار نعش او دیده می شد. از دیدن این منظره به کلی دست و پای خود را گم کردم. افی را صدا زدم ولی کسی جواب نداد. بر شدت ترس و وحشت من افزوده شد خوب میدانید که از آغاز کودکی همه کس مرا ترسو می خواند و رفتاری که با پست ترین و بی عرضه ترین افراد می کنند با من همانگونه رفتار می کردند.
چون خود را در برابر چنین منظره مخوفی دیدم معلوم است چه حالی پیدا کردم. نمی دانم در آن لحظه چه خیالی به فکرم رسید که فورا تفنگ خود را برداشته از آنجا فرار کردم.»
کارلایل پرسید: تفنگ را چرا با خودت بردی؟
جواب داد: در اینطور مواقع انسان نمی فهمد چه می کند. شاید این فکر به من دست داد که تفنگ من نمی بایستی سر جسد مقتول باشد. وقتی از در بیرون دویدم ناگهان دیدم لاکسلی از میان درختها به میان جاده پرید نمی دانم بگویم چطور شد که بی اختیار تفنگ را بر زمین انداخته فرار کردم.»
کارلایل گفت بزرگترین خیط توهمین بود لاکسلی مدعی است که تو را در حال ترس و وحشت دیده که از خانه هلیجوان بیرون میایی و تفنگ در دست داری. این بزرگترین شهادت است علیه تو
ریچارد بی اختیار آهی کشیده و گفت: میدانم تمام نتیجه همان جبن و ترس لعنتی است که در کودکی به من تلقین کرده اند. از او رد شدم. چند قدم دورتر از آن به بتل رسیدم. تصور کردم چون بتل مستقیما به طرف خانه هلیجوان رفته قطعا تورن را دیده است.
از او پرسیدم: تو تورن آن مرد بدجنس را ندیدی؟ جواب داد کدام بدجنس؟ چه می گویی؟ گفتم تورن را می گویم. الساعه از خانه افی بیرون آمد. بتل جواب داد: من کسی را به اسم تورن نمی شناسم و تصور نمی کنم جز تو کسی بدنبال افی باشد و به خانه او برود.
پرسیدم شما صدای تیری نشنیدید؟ گفت چرا صدایی شنیدم به نظرم لاکسلی برای شکار تیر خالی کرد. ولی من قانع نشده فریاد زدم «وقتیکه تیر خالی شد من خودم شما را دیدم که به طرف خانه هلیجوان دویدید» جواب داد «خیر داخل خانه نشدم. از آنجا گذشتم و به طرف دیگر بیشه رفتم»
دیدم دیگر گفتگو با او فایده ندارد و چون فوق العاده ناراحت بودم و دیگر آنجا نماندم.
کارلایل میان حرف ریچارد دویده گفت «و همان شب از خانه غایب شده فرار کردی چه خطای بزرگی چه کار احمقانه بود.
گفت: میدانم کار کاملا احمقانه ای بود ولی علت داشت. سه یا چهار ساعت بعد از وقوع حادثه به طرف خانه هلیجوان رفتم که افی را ببینم و با او صحبت کنم ولی به محض اینکه مرا دید مانند دیوانه ها به من حمله کرد و مرا متهم به قتل پدر خود نمود و بیهوش شده بر روی علفها درغلتید در همان وقت دیدم چند نفر از خانه های خود بر اثر صدای افی بیرون آمدند. من پیش خودم فکر کردم که اگر افی مرا مقصر می داند تمام دنیا به تقصیر من شهادت خواهند داد به همان جهت از آن محل فرار کردم و در جایی مخفی شدم در غیاب من دادگاه تشکیل شد. افی در دادگاه بودن کسی دیگر را در نزد خود انکار کرد. بار اتهام به دوش من افتاد و به این جهت دیگر جرأت نزدیک شدن به این حدود نداشتم.
کارلایل گفت: از این قرار در آن شب عده کسانی که در نزدیکی خانه هلیجوان دیده شده اند چهار نفر بوده است شما خانه نبوده اید. بلی؟ بطوری گفتید بتل هم مرتکب این قتل نشده چون موقع خالی شدن نیز او را در بیرون خانه دیده اید ولی درباره لاکسلی چه می گویید ممکن نیست که او مرتکب قتل شده و بر علیه تو شهادت داده باشد؟
ریچارد جواب داد ممکن نیست تصور کرد لاکسلی قاتل باشد. در موقعی که صدای تیر شنیده شد من از دور او را میدیدم که به سوی بیشه می رود. این جنایت فقط از تورن سر زده است حکم دادگاه می بایست علیه او صادر شده باشد نه علیه من. کارلایل من سوگند یاد می کنم که دروغ به شما نگفته ام. دلیل آن هم این است که تصور نمی کنم این اظهارات فایده ای داشته باشد. دادگاه مدت ها قبل علیه من حکم صادر کرده. ولی نمی خواهم شما که نزدیکترین خویشاوندان مادر من هستید مرا قاتل بدانید.»
کارلایل سؤال کرد: «این تورن چطور آدمی بود؟»
ریچارد گفت: تورن جوانی بود بسیار خوش قیافه و وضع ظاهریش دلیل بر این بود که منسوب بیک خانواده اش افی می باشد. مانند زنها خودآرائی می کرد و چند انگشتر الماس در انگشتان داشت. سنجاقهای الماس و برلیان به لباس خود می زد. من تصور می کردم این خود آرائی ها برای این است که افی را مجذوب خود کند. بنظرم همین طور هم بود زیرا خوب به یاد دارم روزی که با افی گفتگو می کردم بطور طعنه به من گفت تو زیاد به خودت مغرور نباش من اگر اراده کنم می توانم همسر یکی از اعیان های درجه اول بشوم.» جواب دادم تا چطور باشد می دانستم تورن آدمی نیست که قصد ازدواج با افی را داشته باشد بلکه او را فقط برای تفریح خود می خواهد. اما این دختر احمق بود و این چیزها را نمی فهمید.
کارلایل پرسید: ریچارد آیا می دانی افی الآن کجا است؟
ریچارد پاسخ داد من هیچ نمی دانم می خواستم از شما بپرسم.
کارلایل گفت ولی بعد از پایان مراسم تشییع جنازه و محاکمات اولیه بلافاصله افی ناپدید شد و مردم همه معتقد شدند که پیش تو
۴۱-۶۰
آمده است؟
ریچارد با لحنی که حیرت او را میرسانید گفت: مردم قضاوت های احمقانه ای می کنند. من از آن روز تا کنون نه افی را دیده و نه کلمه ای راجع به او شنیده ام. بعلاوه افی مرا قاتل پدر خود میدانست چطور ممکن است پیش من باشد. کارلایل بیش از این به گفتگوی خود ادامه نداد و چون در منزل مهمان داشت دست ریچارد را فشرد و با عجله از آنجا بیرون آمد.
پس از ورود به خانه همین که شم صرف شد و میهمانان وی هر یک به خانه ی خود بازگشتند کارلایل منشی خود را خواست و طی چند جمله مختصر بدون اینکه ذکری از ملاقات ریچارد بنماید قضایا را برای وی شرح داده گفت من تردید دارم ریچارد مقصر باشد. ظاهرا در این میان نامی از تورن بمبان است. آیا کسی را به نام تورن می شناسی؟
دیل گفت: بلی دو برادر را به نام تورن می شناسم ولی ممکن نیست کوچکترین سوء ظنی درباره ی آنها بتوان برد. این دو برادر هر دو در درستکاری و نجبت معروف می باشند. بعلاوه سن انها هم مقتضی معاشقه با دختری جون افی نیست.
پس از گفتگو، دیل به سوی خانه ی خود رفت. کارلایل بلافاصله و جوبس خدمتکار خود را صدا زد.
جوبس دخترکی بود زیبا با چشمانی میشی و تک و گیسوئی طلائی. رویهم رفته دختری زیبا و حساس به نظر می رسید و از طرف پدر با افی خواهر بود.
چون جوبس داخل شد کارلایل به او گفت:«جوبس، در را ببند. با تو کار محرمانه ای دارم.» جوبس در را بست و رو به روی کارلایل ایستاد. کارلایل بدون مقدمه گفت:
جویس؛ سوالی از تو دارم. میدانم راست خواهی گفت: چون من تاکنون از تو دروغ نشنیده ام. آیا از موقعی که افی خواهرت بعد از قتل پدر غایب شده تا کنون خبری از او به تو رسیده است؟
جویس از این سوال تعجب کرده با لحنی قاطع گفت:« خیر. هیچ خبر ندارم و هیچ تعجبی هم نیست که از حال خود هیچ خبری به من نداده.»
کارلایل پرسید: «چطور تعجبی نیست؟»
جویس جواب داد:«کسی که با قاتل پدر خودش رفته و خودش را در آغوش او انداخته باشد البته نباید از حال خود به دیگران خبر بدهد.»
کارلایل گفت: «جویس علاوه بر ریچارد یک نفر دیگر هم به خانه ی افی میامد، جوان ظریف و زیبایی بود. میدانی این شخص کیست؟»
از شنیدن این سخن خون در عروق دخترک منجمد شد شرم و خجالت از اینکه داستان رسوایی خواهرش به گوش اربابش هم رسیده است او را در حالتی انداخت که منتهای رنج و درد او را می رسانید.
با وجود این جواب داد. خیر آقا؛ او را درست نمی شناسم.
افی خیلی کم راجع به او صحبت می کرد. می دانید من با خواهرم هم عقیده نبودم. بارها به افی گفتم کسی که دارای آن مقام باشد هرگز تن به ازدواج با وی نخواهد داد. ولی هر وقت من راجع به این شخص با افی صحبت می کردم به سختی به من می پرید.
کارلایل سوال کرد:«مگر این شخص چه مقام و منزلتی داشت؟»
جویس پاسخ داد: «افی همیشه می گفت منسوب به یکی از خاندان اشرافی است من خودم اورا فقط یک مرتبه دیدم. انگشت سفیدش غرق جواهر و الماس بود تکمه های معمولی تکمه هایی از طلا داشت.
«آیا از آن موقع به بعد باز او را دیدی؟»
«خیر، دیگر به هیچ وجه او را ندیدم. تصور نمیکنم اگر بار دیگر او را ببینم بشناسم. خواهرم او را سروان خطاب می کرد ولی من لباس نظامی بر تن او ندیدم.»
کارلایل گفت: «جویس آیا هیچ وقت این فکر برای تو دست داده که ممکن است افی با ریچارد نرفته باشد؟»
جویس جواب داد: «چطور ممکن است. همه کس می داند خواهر من با ریچارد قاتل پدر خود رفته و خود را در آغوش قاتل پدر خود انداخته است.»
کارلایل نخواست در این وقت به رفع اشتباه وی بکوشد و قضایا را بر او روشن سازد، به این جهت او را مرخص کرده و خود نیز به بستر رفت.
ملاقات کوتاه ریچارد هابر با مادرش خیلی زود به پایان رسید. هم او و هم مادرش می ترسیدند مبادا کسی به حضور او در خانه پدر پی برده قضایا را به چارلئون اطلاع دهد. ریچارد صد لیره ای را که کارلایل به مادرش داده بود گرفته با همان لباس مبدل مادر و خواهر را وداع کرد و با چشمی اشکبار به راه خود روان شد.
روز بعد اتفاقا کارلایل بتل پسر عموی کلنل بتل معروف را ملاقات کرد بنل از مردم مرموزی بود که کسی از کار او سر در نمیاورد. کارو شغلی نداشت و به این جهت در خانه پسر عموی خود به سر می برد.
هنگامی که کارلایل او را ملاقات کرد لباسی از حریر بر تن داشت؛ تفنگ شکاری قشنگ خود را بر دوش وی گذارده به سوی جنگل روان بود. از شش ماه قبل مسافرتی نموده از «وست لین» غایب شده و تازه دو روز بود مراجعت کرده بود. کارلایل چون او را دید جلو رفته تبسم کنان دستی به او داده گفت: «آقا بتل در این مدت کجا رفته بودید. پیچاره کلنل دائما از شما صحبت می کرد و همیشه مضطرب بود. بنل جواب داد:
«برای سیاحت به فرانسه و المان رفته بودم.»
کارلایل گفت: «بتل می خواهم سوالی از تو بکنم. آن شبی را که ملیجوان کشته شد، به یاد داری؟»
– «مقصود از این یادآوری چیست؟»
– «طوری که من اطلاع پیدا کرده ام چند دقیقه پس از وقوع قتل شما و ریچارد هابر در جنگل گفتگو داشتید و …»
– «چه کسی این خبر را به شما داده؟»
– «کاری به اطلاع دهنده نداریم ولی این خبر صحیح و تردید ناپذیر است.»
– «بسیار خب. پس من هم بگویم. صحیح است که ریچارد هابر پس از وقوع قتل مرا دید ولی همانطور که خود شما اطلاع دارید من در این قسمت ساکت ماندم و نخواستم علیه وی چیزی اظهار کرده باشم.»
– «آنچه من میخواهم بدانم این است که آیا ریچارد راجع به شخصی به اسم تورن با شما صحبتی کرده؟»
– «بلی از من پرسید که آیا چنین شخصی را در آن حوالی دیده ام یا خیر»
– «تو چه جواب دادی؟»
– « چه جوابی میتوانستم بدهم. من که کسی را ندیده بودم.»
– «اطمینان داری که در موقع خالی شدن تیر کسی از خانه ی ملیجوان خارج شد؟»
– «من به جز ریچارد هابر کسی دیگر را ندیدم. سوگند یاد می کنم. به علاوه فایده ی این پرسشها چیست/ من به شما اطمینان می دهم از آنچه که دیدم یک کلمه هم به دادگاه نخواهم گفت ولی چیزی که میخواهم بدانم این است، من راجع به ریچارد هابر و بودن او در حوالی خانه ملیجوان به هنگام وقوع قتل با کسی حرفی نزده ام. شما از کجا پی به این موضوع بردید و دانستید که او را دیده و باهم گفتگویی داشتیم؟»
– «موضوع این نیست که این خبر را چه کسی به من داده مهم این است که فعلا من این قضیه را میدانم و امیدوار بودم تو بتوانی برای روشن شدن موضوع به من کمکی کرده باشی.»
– «متاسفانه می بینید چیز تازه ای ندارم به شما بگویم.»
در لحن گفتار این مرد اثری بود که کارلایل نمی توانست آن را به صداقت وی حمل کند.
فصل هفتم
فروش ایست لین صورت گرفت و سند مالکیت آن به کارلایل واگذار شد. لرد ماونت سه ورن با موافقت کارلایل قرار شد که یک ماه دیگر در آنجا بماند. شبی کارلایل در خانه ی خود مشغول رسیدگی به امور مربوط به خود بود که خبر دادند لرد ماونت سه ورن دچار حمله ی قلبی شده و او را احضار کرده است. کارلایل با عجله به سوی ایست لین روانه شد. لرد در حال احتضار بود. کارلایل دخترش را در بالین محتضر ندید. لرد ماونت سه ورن همین که او را دید دست او را در دست گرفته و تقاضا کرد برای آرودن ایزابل به ایرا رفته او را به بالین وی بیاورد. آن شب ایزابل به اپرائی که به نفع خانواده تهیدست و بینوائی ترتیب داده شده بود رفته بود و وقتی مردم اطلاع پیدا کردند که دختر لرد ماونت سه ورن در نمایش شرکت می کند در خریدن بلیط بر هم سبقت جسته و جای خالی باقی نگذاشته بودند این نیز در اثر قلب حساس و رئوف ایزابل بود که بر حال این خانواده تیره بخت رحمت اورده و خود تصدی نمایش را به عهده گرفته بود.
وقتی ایزابل خبر بیماری پدر خود را شنید به اتفاق کارلایل به سوی خانه روان شد. نوکری که تازه استخدام شده بود در را به روی او باز کرد و ایزابل فورا حال پدرش را پرسید. نوکر جواب داد:
«خانم حال ایشان فوق العاده بد است ولی پزشکان امیدوارند که تا فردا صبح زنده بماند.» این خبر ایزابل را سخت ناراحت کرد او تصور نمی کرد بیماری پدرش به این شدت رسیده باشد. لرزش سختی سراپای او را فرا گرفت و اگر کارلایل را تکیه گاه خود قرار نداده بود زمین می افتاد. کارلایل تسلی وی برآمده با زحمت زیاد او را آرام کرد هر دو باهم به داخل خانه قدم نهادند.
کوشش پزشکان برای مداوای لرد ویلیام مفید نیفتاد. و او در سی و نهمین سال زندگانی و در حالی که پس از مرگ خود حتی دیناری هم برای دختر خود بر جای نگذاشت بدرود زندگانی گفت. مرگ وی بزرگترین ضربه ای بود که به ایزابل وارد آمد. صبح همان روز عده ای زیادی از طلبکارهای او به قصر ایست لین هجوم آورده و تقضای توقیف آن را نمودند و چون معلوم شد که این قصر قبلا به کارلایل فروخته شده تقاضای تأمین از بقیه اموال وی نمودند. لرد ماونت سه ورن جز اسم و عنوان لردی و مقداری اموال غیر قابل انتقال که بعد از وی طبق قانون منحصرا به جانشین وی تعلق می گرفت، چیزی نداشت، هنگامی که ایزابل از میزان فقر پدرش با خبر گردید و دانست که قصر ایست لین نیز متعلق به دیگری بوده و وی از مدتی قبل در خانه دیگری سکونت داشته چنان تحت تءثیر یاس و ناامیدی قرار گرفت که قلبا آرزوی مرگ می کرد، پس از این واقعه ناگوار در کجا منزل خواهد کرد؟ چه کسی از وی نگاهداری خواهد نمود این افکار و احساسات دردناک او را می آزرد و قلب ساده او را ناراحت می کرد.
ایزابل منتظر ورود آقای واین بود که کارها را ترتیبی بدهد. بعد از مرگ لرد، القاب او به آقای واین می رسید.
فصل هشتم
در ان لحظه نامه ای به این مضمون از آقای واین رسید.
«ایزابل عزیزم. خبر مرگ پدرت مرا متأثر نمود، این خبر را در نامه ی آقای کارلایل که یه عنوان شوهرم نوشته شده بود خواندم، چون شوهرم نبود نامه را گشودم، نمیدانم فعلا شوهرم در کجا است ولی وعده داده است که فردا مراجعت کند و قطعا به محض آمدن او را به سوی ایست لین خواهم فرستاد؛ تأثر من نسبت به شما اندازه ندارد به طوری که نمیتوانم پیش از این چیزی بنویسم؛
اما واین ماونت سه ورن
برای این که به روحیات اما واین که بعد ها می بایستی خانم لرد ماونت سه ورن نامیده شود بهتر پی ببریم باید به امضای وی در پایان نامه فوق دقت کنیم. به کار بردن نام و عنوان پدر ایزابل از طرف این زن در حالی که هنوز تشییع جنازه پدرش به عمل نیامده و هنوز صاحب حقیق آن در آغوش خاک مدفون نشده مانند نیش عقرب در او کارگر شد و بی اختیار اشک از دیده گانش جاری گردید.
کارلایل در این موقع انجا حضور داشت. ایزابل نامه را به وی داد. همین که چشم کارلایل به عنوان امضاء اقتاد مانند صاعقه زدگان بر جای خشک شد. اینقدر عجله از طرف اما در به کار بردن عنوان و لقب پدر ایزابل در نامه ای که به عنوان تسلیت به این دختر تیره بخت نوشته بود تنها از آدمی سبک سر و پست طبع انتظار می رفت و این صفات نیز در خانم واین که بعدها می بایستی ایزابل را در حمایت خود نگهداری کند موجود بود. بیچاره ایزابل گوئی از ساعت مرگ پدر تا این دقیقه سالها بر این دختر از دنیا بی خبر گذشته و حوادث ناگواری که در این مدت کوتاه برای او رخ داده وی را با حقایق تلخ و ناگوار زندگانی تا اندازه ای آشنا کرد . فهمید با چه دنیا و با چه مردمی سر و کار دارد ولی باز نمی توانست خط سیر خود را در چنین دنیای آشفته ای تعیین کند بدتر از همه موضوع فقر و تهی دستی آینده او بود.
ایزابل بعد از مرگ پدر از مال دنیا چیزی نداشت که بتواند آن را تصرف کند چون به آینده ی خود نگاه می کرد عفریت فقر و احتیاج را در کمین خود می دید و این تصور بار گران مرگ پدر را بر دوش ناتوان او سنگین تر می کرد.
او روی به کارلایل کرده و با لحنی که حاکی از رنج روحی وی بود پرسید.
«آقای کارلایل چند وقت است که شما صاحب این قصر شده اید؟»
کارلایل پاسخ داد: «معمله ی این قصر در ماه ژوئن انجام گرفت آیا پدر شما در این مورد چیزی به شما نگفت!»
«خیر به هیچ وجه چیزی به من نگفت. آیا شما این قصر را با تمام اثاثیه ی آن خریده اید؟»
«فقط مبل ها را با خانه خریده ام بقیه اثاثیه متعلق به پدر شما میباشد.»
«در اینصورت بقیه اثاثیه هم به بیچارگانی که از پدرم طلباکار می باشند میرسد باید تا آنجا که ممکن است وام پدر بیچاره ام را بپردازم.»
«درست نمی دانم. تصور می کنم اثاثیه و جواهرات جزء میراث غیرقابل انتقالی است که پدر شما میرسد و دیگری حق تصرف آنها را ندارد.»
«آقای کارلایل با این ترتیب من یقین ندارم که لباسهای تن من متعلق به خود من باشد. آیا باید این لباسها را از تن در آورم؟»
این سوال که حاکی از منتهای سادگی و بی تجربگی ایزابل بود کارلایل را فوق العاده متاثر کرد و بوی اطمینان داد که کسی حقی به لباسهای او ندارد.
تمام این مسایل برای دختری چون ایزابل معمای لاینحل بود.
در این لحظه فکر دیگری او را متجه ساخت و بر عذاب و شکنجه روحی و فکری او افزود. میدید اشخاص مختلف از هر سو گرد آمده و علیه پدر متوفیش دعوی طلب اقامه کرده بودند. آیا ممکن نیست کارلایل نیز جزء این طلبکارها باشد؟ اگر این چنین باشد کار به کجا خواهد رسید؟ برای اینکه حقیقت امر را بداند روی بکارلایل کرد و با لحنی که شرمساری از آن نمایان بود پرسید:
« آیا پدرم به شما نیز مقروض است؟»
جواب داد: «خیر لرد ماونت سه ورن در تمام مدت عمرش بدهی به من نداشته است.»
«و با وجود این شما ایست لین را از وی خریداری کردید؟»
« اگر من نمی خریدم دیگری آنرا می خرید من مقداری پول نقد داشتم . می خواستم ملکی بخرم. پدر شما نیز احتیاج داشت و حاضر شد ایست لین را به من بفروشد.»
ایزابل دیگر نتوانست خود را نگه دارد.
سیل اشک از دیده اش جاری شد. و با زاریی گفت
«آقای کارلایل در این صورت من مدتی است که بدون هیچ گونه استحقاقی در خانه شما به سر میبرم.»
«خانم عزیز اگر بدانید اینگونه اظهارات چگونه روح مرا آزار میدهد هیچ گاه از این بابت گفتگویی به میان نخواهید آورد. برعکس من خود را رهین احسان شما می دانم. و بهمین جهت صمیمانه از شما تقاضا میکنم تا هر موقع بخواهید بدون هیچ نگرانی در ایست لین بمانید و آن را خانه خود بدانید.»
«از لطف شما ممنونم. اگر اجازه بدهید فقط چند روزی برای اینکه فکر اساسی و و صحیحی بکنم_ آه آقای کارلایل. آیا وضع مالی پدرم به همان اندازه که دیگران می گویند بد است؟ آیا از دارایی های او چیزی به من تعلق می گیرد بر جای نمانده است؟»
ابتدا به نظر کارلایل رسید که شاد بد نباشد برای تسلی خاطر او اطمینان غیر واقعی به وی داده بر خلاف حقیقت بنماید. ولی او که تا کنون زبان به دروغ نیالوده است چگونه می توانست به کسی چون ایزابل که روحی مانند آیینه صاف و شفاف داشت دروغ بگوید. به علاوه خواهی نخواهی می بایست ایزابل از حقیقت امر مطلع شود به این جهت در پاسخ این پرسش چنین گفت:
«متاسفانه باید بگویم اوضاع چندان رضایت بخش نیست. یعنی تا آنجا که فعلا اطلاع داریم بوی خوشی نمی آید. ولی شاید پدرت در جایی که ما نمی دانیم اندوخته ای بر جا گذاشته باشد.»
«خیر آقای کارلایل به هیچ وجه اندوخته ای از وی بر جا نمانده است. حقیقت امر برایم کاملا روشن است. موجودی هستم بی خانمان، بی پول، بی کس، این عمارت مال شماست. عمارت ماونت سه ورن و سایر اموال غیرمنقول به آقای واین می رسد و من بلاتکلیف می مانم.»
«ولی آقای واین که جانشین پدر شما می شود و عنوان و مقام او را کالک می گردد قطعا شما را بروی چشم خود خواهد گذاشت و در خانه ای که متعلق به پدر شماست خواهد پذیرفت. شما بیش از خانم وایت استحاق استفاده از خانه لرد ماون سه ورن را دارید.»
از شنیدن این حرفها گویی کوههای گران بر سر ایزابل فورد آمد: دنیا در نظرش تیره و تار گردید. با لحنی که غضب، یاس، غم و اندوه از آن نمایان بود گفت:
«چه گفتید؟ چطور ممکن است بتوانم با اما واین در یکجا به سر ببرم؟»
«خیلی معذرت می خواهم خانم نمی دانستم این موضوع شمار ا آزرده خواهد ساخت. البته نمیبایستی در زندگانی خصوصی شما دخالتی کنم. امیدوارم مرا عفو خواهید فرمود.»
«آقای کارلایل من باید از شما معذرت بخواهم. همین قدر که تا این حد علاقه بوضع زندگانی خصوصی من ابراز داریت ممنوم. چیزی که هست زندگی کردن با خانم واین برای من بسیار مشکل و طاقت فرسا می باشد.»
کارلایل قلبا به این دختر حق می داد. با همان نامه ای که از اما واین دیده بود به سبکسری و جلفی این زن پی برده و می دانست بین او و ایزابل کوچکترین صفت مشترکی وجود ندارد. با وجود این دخالت بیشتری در زندگانی دختری که به هیچ وجه با وی ارتباطی نداشت صلاح ندانست. از جای برخاست، با ایزابل وداع نموده و خارج گردید.
فصل نهم
همان روز آقای واین که اینک لرد واین ماونت سه ورن نامیده میشد از قصر مارلینک که محل سکونت او بود وارد ایست لین شد. بلافاصله پس از ورود وی کارلایل نیز به او ملحق شد و واربرتون که تا آن موقع نتوانسته بود در این محل حاضر شود از لندن رسیده به آنها ملحق گردید.
لرد تازه میدانست که سلف او دچار ورشکستگی گردیده ولی از حقیقت قضایا آنگونه که باید مطلع نبود. در زمان حیات ویلیام صمیمت و رفاقتی بین این دو نفر وجود نداشت و ندرتا” باهم روبرو میشدندو همینکه از کیفیت امر و از اسراف های گذشته او و از افلاس کامل وی مطلع شد دانست که بعد از خود برای الیزابت حتی دیناری نیز باقی نگذاشته فوق العاده متأثر و منقلب گردید اما واین از آن جوانمردانی بود که در حفظ آبرو و شرافت تا بسر حد تعصب داشت. رفتارش با تمام اطرافیان مبنی بر صحت عمل، صراحت گفتار بود و از سرچشمه میگرفت. چون بر بیچارگی و فقر ایزابل وقوف یافت کارلایل را مخاطب ساخته گفت:
«هیچ تصور نمی کردم. محققا لرد ویلیام ماونت سه ورن از تمام مردم جهان لاابالی تر و بی فکرتر بوده است.»
کارلایل جواب داد.« از نظر اینکه برای تأمین زندگانی دخترش هیچ فکری نکرده است کاملا به شما حق میدهم.»
«از بی فکری هم گذشته دیوانگی است. دیوانگی کامل. کسی که بقدر یک سر سوزن عقل داشته باشد دختری چون ایزابل را که بکلی با محیط بیگانه است اینگونه بی سرپرست وبیچاره نمی گذارد که سرنوشتش به دست حوادث باشد. این بیچاره حتی یک دینار که متعلق به خودش باشد ندارد. از او پرسیدم هنگام مرگ متوفی چقدر پول برای وی مانده است جواب داد در حدود بیست یا بیست و پنج لیره که آن را هم برای مخارج روزانه به میسون داده بود، اگر این طفلک بیچاره احتیاج به یک نوار سر پیدا کند استطاعت خرید آن را ندارد. از این قرار ایزابل برای رفع احتیاجات شخصی خودش هیچ پول ندارد. در هفت آسمان یک ستاره برایش نمانده و تصور نمیکنم در جایی اندوخته ای برایش ذخیره شده باشد.» روی سخن وی در جمله آخر با واربورتون بود. واربورتون جواب داد.« اگر اندوخته باقی مانده بود من میبایست از آن مطلع باشم ولی با کمال تاسف باید عرض کنم که حتی دیناری هم برای خانم ایزابل نمانده. املاک موقوفه خانوادگی ماونت سه ورن قانونا به شما میرسد اگر مقداری اشیا هم که قابل فروش باشد باقی بماند قطعا طلبکارها دست روی آنها خواهند انداخت.»
ارد جدید ماونت سه ورن روی به کارلایل کرده گفت.
« از قراری که شنیده ام ایست لین هم فعلا متعلق به شما می باشد.»
کارلایل جواب داد.« صحیح است جناب لرد. در ماه ژوئن گذشته آن را خریداری کرده ام. تصور می کنم لرد متوفی این موضوع را به کلی از همه کسی مخفی کرده بود.»
در اینجا واربورتون دخالت کرده گفت:« مجبور بود این موضوع را از دیگران پنهان کند. اگر طلبکارها می فهمیدند حتی یک دینار از پول آن به وی نمی رسید. جز خود او و من و آقای کارلایل کسی از موضوع معامله اطلاع پیدا نکرد.»
لرد ماونتسه ورن به طریق اعتراض اظهار داشت.« آقای واربورتون شما هم به نوبه در این میان تقصیر دارید. شما عامل و محرم اسرار او بودیدو شما از اوضاع او کاملا اطلاع داشتید. میبایست او را متوجه حقایق قضایا کرده و وادار کنید برای آینده ی دخترش فکری کند.»
واربورتون گفت:« آقای لرد بهره ای که لرد متوفا میبایست از بابت وامهایش بپردازد کافی بود ممتول ترین اشخاص را نیست و نابود کند. شما از اخلاق او اطلاع دارید. آدمی نبود که گوش به این حرفها بدهد.»
«این را کاملا می دانم. باید فهمید در بانکها چقدر پپول موجود است.»
«متاسفانه در بانکها یک دینار هم نمانده.»
«در این صورت برای پرداخت مستدخمین، برای مخارج تشییع جنازه برای مخارج پول از کجا بیاوریم.»
«جایی نداریم.»
« آه… ننگ و افتضاح از این بالاتر نمی شود. در تمام مدت حیات جز اسراف و تبذیر های جنون آمیز کاری نداشت. هنگام مرگ در کنار پرتگاه فقر میزیست، بعد از خودش دختر بدبختش بی کس و بی خانمان و بدون معیشت ماند.»
کارلایل گفت« موضوع خانم ایزابل بیش از همه نگران کننده اسن. بیجاره چطور و در کجا باید زندگی کند.»
لرد جواب داد« در این قسمت تکلیف معلوم است باید با ما زندگی کند. تصور نمیکنم در خانه من ناراحت تر از خانه پدرش باشد. بیچاره چگونه توانسته است بار این همه سختی را به دوش بکشد! قطعا در تمام این مدت طلبکارها از او سلب آسایش کرده اند.»
کارلایل گفت:« تصور نمی کنم قبلا از اوضاع و احوال پدر خود اطلاعی داشته است بیچاره تا روز مرگ پدرش خود را در امان میدانسته است.»
ماونت سه ورن نمی توانست این قضیه را باور کند. تصور می کرد ایزبل از آغاز افلاس پدرش اطلاع داشته است ولی واربورتون گفته کارلایل را تایید نموده اظهار داشت.
«صحیح است خانم ایزابل تا بهار امسال به هیچ وجه نمی دانست پدرش مقروض است و در آن موقع هم مرحوم لرد ماونت سه ورن با فروش ایست لیت به آقای کارلایل از علنی شدن افلاسش جلوگیری کرد. ولی در هر صورت او فوت کرده است و دوره ی بی احتیاطیش به پایان رسیده است.»
«متاسفانه اینطور نیست نتیجه ی بی احتیاطی های او از این به بعد بهتر و بیشتر محسوس میشود مخصوصا دختر بیچاره اش باید در آتش این بی احتیاطی ها بسوزد.»
حالت ایزابل در آن هنگام شبیه کسانی بود که به هیچ وجه روزنه امیدی برای آنها باقی نمانده است. لرد جدید با لحنی مهرآمیز و با ملاطفت پدرانه به وی اظهار داشت که میبایست بعد از این در خانه وی سکنی گزیند. ایزابل در جواب وی با زباین الکن اظهار امتنان نمود ولی به محض اینکه لرد از اتاق خارج شد گریه را سر داد. رفتن و با زنی چون خانم واین در یکجا زندگی کردن، مرگ بر چنین زندگانی سخت و طاقت فرسا ترجیح دارد خیر باید رفت. باید کار کرد، و بار منت این زن را به دوش نکشید.
اینها خیالات و تصوارتی بود که در فکر بیچاره ایزابل خطور می کرد.
ضعف روحی ایزابل به قدری بود که روحش در مقابل این پیشنهاد ظغیان و سرکشی میکرد فکرش تحت تاثیر مشکلات آینده قرار گرفته و حس میکرد هر راه دیگری بر روی وی بسته است با این حال چگونه می توانست خیالات واهی خود را از قوه بفعل آورد.
در تشییع جنازه لرد ماونت سه ورن فقط دو نفر از صاحبان عزا حضور داشتند. یکی لرد جدید و دیگری کارلایل بود. شخص آخر به هیچ وجه خویشاوندی و بستگی با لرد متوفی نداشت و مدت زمانی نمیگذشت که در زمره دوستان نزدیک قرار می گرفت ولی لرد جدید چون نمی خواست تنهایی برای تشییع جنازه حضور یابد او را نیز دعوت کرده بود.
روز بعد از تشییع جنازه لرد عازم حرکت شد و به ایزابل نیز سفارش کرد که خود را مهیای حرکت به سوی قصر مارلینک نماید. لرد موقع عزیمت دست کارلایل را در دست گرفت و گفت
«دوست عزیز از زحمات شما بسیار ممنونم امیدوارم مرا فراموش نخواهید مرد.»
«شما را به هیچ وجه نمی توانم فراموش کنم ممکن است بفرمایید حال خانم ایزابل چگونه است؟»
«فوق العاده متاثر و شکسته دل است. به قراری که شنیدم دیشب تا صبح نخوابیده و مشغول گریه بوده است آه که لرد مرحوم چقدر بی مبالات بوده اس و این طفلک را چطور در آتش افکنده است!»
در این موقع زنگ زد و چون پیشخدمت حاضر شد به وی گفت:« به خانم ایزابل اطلاع بدهید که من کی خواهم حرکت بکنم و می خواهم قبل از عزیمت او راببینم.»
ایزابل در حالی که لباس عزا بر تن داشت وارد شد. رنگ به صورتش نمانده و چشمانش گود افتاده بود. لرد به روی به او کرده گفت:« ایزابل من میخواهم حرکت کنم با من کاری ندارید؟
ایزابل دهان باز کرد که ناگهان چشمانش به آقای کارلایل افتاده سر به زیر افکند لرد چون او را ساکت دید به تصور اینکه با او کاری ندارد گفت:« تصور نمی کنم با من کاری داشته باشید. اما عزیزم قبل از حرکت حتما چیزی بخور و گرنه تلف خواهی شد. به خام وایت بگوید به لندن که رسیدم برای او نامه خواهم نوشت.» منتظر بود که ایزابل برود ولی این دختر خجول و ناتوان سر به زیر افکنده بود و هر لحظه از رنگی به رنگی میشد. لرد چون نگرانی و تردید او را دید گفت:« دختر عزیزم اگر حرفی داری بگو.»
مسلما ایزابل می خواست به او چیزی بگوید ولی نمی دانست مطلب را چگونه شروع کند این لحظه برای دختری چون ایزابل
۶۱-۷۰
بسی سخت و اضطراب آور بود بیچاره رنج می کشید. چیزی روح او را شکنجه می کرد که قدرت اظهار آن را در خود نمی دید.
لرد از ظواهر حال او پی به حقیقت مطالب برده بود و با لحنی ملاطفت آمیز گفت:
« دختر عزیزم من بکلی این موضوع را فراموش کرده بودم تقصیر هم ندارم، چون دست به جیب برد کیف خود را بیرون کشید و آن را وارسی کرد و با لحنی تأثیر آمیز به گفته خود افزود.
ایزابل عزیزم: هیچ پول برایم نمانده و بیش از سه لیره در جیب ندارم شاید بتوانی با این پول خود را به قصر مارلینک برسانی.
در آنجا اگر به پول احتیاج داشته باشی خانم ماونت سه ورن بتو خواهد داد ولی البته باید به او بگویی.»
این بگفت و از جیب خود سه لیره طلا بیرون آورده روی میز گذاشت و گفت : « خداحافظ دختر عزیزم. امیدوارم در قصر مارلینک راحت و خوشبخت باشی. منهم بهمین زودی بشما ملحق خواهم شد. سپس دست کارلایل را در دست گرفته از آنجا خارج شد.
کارلایل به اتاق ایزابل مراجعت کرد ایزابل چون کارلایل را دید گفت آقای کارلایل ممکن است از شما تقاضائی کنم؟
« هر امری دارید بفرمائید با کمال میل انجام خواهم داد. »
ایزابل دست به جیب برد، یک لیره طلا از سه لیره ای که لرد به وی داده بود بیرون آورده به کارلایل داده گفت: خواهش می کنم این یک لیره را به آقای کاین بدهید حق الزحمه تعمیر پیانوی من است اگر این پول را به یکی از نوکرها بدهم ممکن است بواسطه کارهائی که دارند فراموش کند.
کارلایل گفت: « خانم عزیزم حق الزحمه کاین برای تعمیر پیانو بیش از پنج شیلینک نیست. »
« ولی آخر برای انجام این کار مدت زیادی زحمت کشیده، تصور نمیکنم یک لیره زیاد باشد آنروزی که پیانوی مرا تعمیر میکرد بواسطه گرفتاری زیاد نتوانستم از او پذیرائی کنم و حقیقتاً از او شرمسار میباشم.» آنگاه با تبسم ملالت باری بگفته خود افزود:
وانگهی این بیچاره از من بدبخت تر و محتاج تر است ولی با وجود همه اینها اگر تنها موضوع قرض من به او بود هیچگاه برای پرداختن این وام از لرد ماونت سه ورن تقاضائی نمی کردم. میدانید در آن صورت چکار میکردم؟
کارلایل باحرارت زیادی پرسید: « خوب، چکار میکردید؟ »
« هیچ؛ از شما تقاضا میکردم از طرف من به آقای کاین یک لیره بپردازید و آنگاه هر موقع پول بدستم می آید قرض شما را ادا میکردم باور کنید برای من خیلی گواراتر بود تا از ماونت سه ورن تقاضائی کنم. »
« از این اظهار لطف فوق العاده متشکرم.
قبل از اینکه ایزابل پاسخی به وی بدهد هیاهوئی از بیرون شنیده شد هر دو را متوجه خود ساخت.
این صدای کالسکه ای بود که برای بردن خانم ایزابل فرستاده شده بود.
ایزابل روی به کارلایل کرده گفت: آقای کارلایل تمام وسایل حرکت من آماده شده است و باید حرکت کنم میخواهم قبل از حرکت خود یک یادگاری که دارائی منحصر به فرد من است بشما تقدیم کنم. یاد دارید دو هفته قبل یک جفت ماهی طلائی رنگ خریدم می خواهم آنها را بشما بسپارم. »
« چرا آنها را با خودتان نمیبرید؟ »
« آنها را خیلی دوست دارم و نمیخواهم در خانه ای که خانم مانت سه ورن هست آنها را ببرم آنها را بشما میسپارم امیدوارم مثل خود من از آنها توجه خواهید کرد.
خانم ایزابل باحرارت و خیلی تند حرف میزد میخواست بدیوسیله هیجان درونی خود را از کارلایل بپوشاند ولی رنگ چهره او و اشکهائی که چون قطرات باران بر چهره اش میریخت از راز درون و از پریشانی و بیچارگی او خبر میداد. کارلایل فوق العاده متأثر شده بود بازوی ایزابل گرفت او را بسوی کالسکه برد. خدمتگذاران همه در سالن صف بسته منتظر عزیمت بانوی خود بودند.
یعنی از آنها در این خاندان متولد شده و موی سیاه خود را در خدمتگذاری سفید کرده بودند. خانم ایزابل از دیدن آنها پریشان تر گردید. دست خود را بسوی آنها دراز کرد. میخواست با آنها وداع کند. میخواست از احساسات مهرآمیز خود نسبت بآنها سخن گوید ولی تمام این خیالات بصورت چند آه سرد از نهاد وی خارج شد.
آنها نیز تاثرات را در پرده خودداری پنهان داشته، دست او را بوسیده از وی دور شدند. چون بنزدیک کالسکه رسیدند ایزابل دست کارلایل را صمیمانه فشار داده گفت: « آقای کارلایل من برای همیشه سپاسگزار شما خواهم بود. تصور میکنم از مراتب حق شناسی من بی اطلاع نباشید. »
کارلایل جواب داد: « متاسفم خدمت قابلی نتوانسته ام انجام دهم فوق العاده آرزومند بودم که وسیله ای داشتم از رفتن شما بجائی که میدانم روح شما را معذب خواهد کرد جلوگیری میکردم.
نمی دانم میتوانم بعدها نیز شما را ملاقات کنم یا خیر؟
باید ما همدیگر را ملاقات کنیم مگر فراموش کرده اید به لرد مانت سه ورن قول دادید که گاهگاهی به دیدار ما بیائید.
« صحیح است شاید بتوانم گاهگاهی همدیگر را ملاقات کنیم . ولی گفتگوی آنها به پایان رسید. کالسکه بحرکت درآمد خانم ایزابل در گوشه آن خزیده بحال ناتوانی خود اشک میریخت.
در بین افکار ملالت بار گوناگون گاهی فکرش متوجه کارلایل شده و خود را مرهون او میدید ولی هنوز نمیدانست این جوان نجیب و نیک فطرت چه خدمت دیگری درباره وی انجام داده که هنوز متوجه آن نشده است. چون اندکی ناراحتی وی فرونشست و اشک از دیدگان بسترد ناگهان متوجه قطعه کاغذی شد که بروی دامن او افتاده بود بدون اینکه بداند چیست آنرا از روی دامن برداشته باز کرد، این قطعه کاغذ عبارت بود از چک بانک به نام حامل بمبلغ یکصد لیره. در همین وقت متوجه شد کارلایل بهنگام وداع این چک را بدست او داده و وی بواسطه هیجان ملتفت آن نشده است.
ایزابل از دیدن آن چک سخت دست خوش هیجانی گردید چشم خود را بر این تکه کاغذ دوخت. از شدت هیجان خون بصورتش جستن کرد حرارتی شدیدتر از تب سراپای او را فرا گرفت از اینکه خود را مورد لطف و احسان جوانی بیگانه میدید بی اندازه ناراحت شد. در وهله اول آنرا توهینی نسبت بخود فرض کرد ولی چون حقایق تلخ زندگانی چند روز اخیر را بیاد آورد یکنوع حس حق شناسی در قبال این مردانگی و مهربانی جانشین حس اولیه او شد.
کارلایل در جریان حوادث چند روزه اخیر از وضع او باخبر شده و به نیازمندی و تهیدستی او پی برده بود و میدانست حتی دیناری که متعلق بخود او باشد در اختیار خویش ندارد، برای اینکه تا مدتی نیازمند خانم ماونت سه ورن نباشد این چک را باو داده بود.
***
چون لرد ماونت سه ورن به لندن رسید و به مهمانخانه ای که معمولا در آنجا اقامت میکرد رفت نخستین چیزی که باعث حیرت او شد روبرو شدن با زنش بود. علت آمدن او را جویا شد ولی خانم ماونت سه ورن پاسخ درستی به او نداد همینقدر گفت: چون میدانستم شما هم به اینجا میائید برای گردش آمده و ویلیام را هم با خود آورده ام.
لرد ماونت سه ورن گفت:
« اما من از آمدن شما به اینجا خیلی متأسفم زیرا امروز ایزابل بقصر مارلینک رفت و در آنجا تنها خواهد ماند.
« ایزابل در قصر مارلینک چکار دارد؟
« آه… اما… چه بگویم. ماونت سه ورن در حال فقر فوت کرده و دخترش بدون خانه، بدون پول و بدون وسیله زندگی مانده، حتی دیروز برای مخارج او مجبور شدم سه لیره به او بدهم.
کنتس ماونت سه ورن مانند کسی که از شنیدن این خبر متأثر شده باشد گفت:
« بیچاره در اینصورت چطور گذران خواهد کرد. کجا خواهد ماند؟
« معلوم است: باید به خانه ما آمده و با ما…
کنتس ماونت سه ورن مهلت نداد شوهرش حرف خود را تمام کند. با روئی ترش و بهم کشیده گفت:
« گفتی با ما در یکجا زندگی کند؛ محال است.
« برعکس؛ لازم است از او نگهداری کنیم جای دیگری ندارد. من تصمیم خود را گرفته ام.
خانم ماونت سه ورن از شدت غضب رنگ و روی خود را باخت؛ از جای برخاست روبروی شوهر خود ایستاده با لحنی قاطع گفت:
« ریموند گوش بده ببین چه میگویم. من اجازه نخواهم داد دختری چون ایزابل در خانه من منزل کند. من از او متنفرم و تعجب می کنم چگونه بدون مشورت با من چنین تصمیمی گرفته ای قطعاً تو را گول زده و فریب داده اند.
« هیچکس مرا فریب نداده است. کسی از من چنین درخواستی نکرده؛ من خودم این پیشنهاد را به او کردم نمیتوانستم او را بگذارم در کنار کوچه ها بماند.
« هرکجا میخواهد بماند. نباید به خانه ما بیاید.
« از این حرفها گذشته، ایزابل اینک در قصر مارلینک است و باید در آنجا بماند. شما هر قدر هم از او متنفر باشید باز او را از خانه خود نخواهید راند. کاری بکار تو ندارد. دختری به زیبائی ایزابل خیلی زود به خانه شوهر خواهد رفت. این دختری که من دیده ام همانطور که صورتاً زیبا است سیرتا نیز نظیر ندارد و تعجب می کنم تو برای چه از او متنفری. نمیخواهم علت تنفر تو را هم بدانم ولی جوانهای برازنده با کمال میل و رغبت خواستار همسری او خواهند شد.
« حال که چنین است اولین کسی که در راه او پیدا شود با او ازدواج خواهد کرد. من خودم در این خصوص نظارت خواهم کرد و نخواهم گذاشت زیاد در خانه ما بماند.
فصل دهم
از ورود ایزابل به خانه تازه تقریباً ده روز می گذشت که لرد ماونت سه ورن و خانم وی در قصر مارلینک به او ملحق شدند. لرد با روی گشاده ورود ایزابل را خوش آمد گفت؛ خانم وی خوش آمدی بر زبان راند ولی رفتار و حرکات وی بقدری تحقیرآمیز و خفت آور بود که از همان لحظه اول روح ایزابل دچار شکنجه و عذاب شدیدی شد و از شدت تأثر و قهر و غضب خون در عروقش منجمد گردید.
لرد جدید از زن خود دو کودک داشت که هر دو آنها پسر بودند. در ماه فوریه پسر کوچک آنها که کودکی رنجور و ناتوان بود بدرود زندگی گفت و مرگ این کودک پدر را به کلی پریشان و دلشکسته کرد. مادر وی چند قطره اشکی بدرقه راه او کرد و پس از آن برای همیشه او را فراموش نمود.
فصل زمستان سپری گردید و بهار در رسید ولی ایزابل حس می کرد بهار امید و جوانی او برای همیشه ناامیدی و بیچارگی شده است. در همین اوقات خانم له ویزون مادربزرگ خانم اِما نامه ای به او نگاشته و اطلاع داد عید پاک را در نزد وی بسر خواهد برد.
خانم ماونت سه ورن میانه خوشی با مادربزرگ خود نداشت و باطناً مایل بود تمام جواهرات خود را از دست بدهد بشرط اینکه مجبور نباشد چند صباحی از مادر بزرگ خویش پذیرائی کند.
چند روز بعد خانم سالورده مزبور با فرانسیس له ویزون بقصر مارلینک وارد شدند جز آنها و ایزابل مهمان دیگری در این خانه نبود. از روز ورود آنها تا چها روز بعد هیچ حادثه تازه ای رخ نداد.
روزی ایزابل با ویلیام پسر بزرگ لرد ماونت سه ورن که علاقه فوق العاده ای به او پیدا کرده بود برای گردش از قصر خارج شدند و فرانسیس اتفاقاً با آنها مصادف شد و گردش آنها تا شب بطول انجامید. خانم ماونت سه ورن چون نمی توانست به آنها ملحق شود از شدت حسد در آتش می سوخت و بیچاره ایزابل را به باد بدگویی گرفته و بدینوسیله شعله حسد خود را فرو نشانید.
هنگامی که ایزابل مراجعت کرد موقع صرف شام بود ایزابل برای تغییر لباس به اطاق خود رفته و با عجله خود را برای حضور درسر میز شام آماده مینمود.
ویلیام روی زانوی او نشسته پیوسته از او پرسشهای مختلفی میکرد. در همین حین ناگهان در باز شده خانم ماونت سه ورن وارد گردیده با لحن زننده ای پرسید:
« از صبح تا بحال کجا بوده ای؟
ایزابل که طوفان را کاملا نزدیک دیده بود برای جلوگیری از وقوع حادثه ناگواری با ملایمت جواب داد: گردش میکردیم.
« چطور گردش میکردی. به چه جهت در خانه من میخواهی باعث ننگ و افتضاح شوی؟
« من منظور شما را هیچ نمیفمم.
« کافی نبود که خانه را مبدل به یتیم خانه کنی و آسایش را از من سلب نمائی که حالا میخواهی با این حرکات زشت و قبیح باعث رسوائی همه ما بشوی؟ سه ساعت است که تو با فرانسیس له ویزون خلوت کرده ای کجا بودید؟ در تمام این سه ساعت سرگرم معاشقه با او بوده ای ننگ و رسوائی از این بدتر!
هزار نوع افکار دردناک از مغز ایزابل خطور کرد. خود را مستحق این ملامت و سرزنش آن هم از طرف زنی چون اِماواین نمیدانست، هیجان و غضب سراپای او را در برگرفت. از جای برخاست، و با لحنی محکم گفت:
« معاشقه ای در کار نبوده است تاکنون با معاشقه سر و کاری نداشته ام. معاشقه را برای زنهائی واگذار میکنم که زشتی اعمال خود را در زیر پرده شوهر داری میپوشانند دراین خانه تنها یکنفر است که از ابتدای ورود له ویزون با او جز معاشقه، کاری نداشته سرکار کنتس! آن یک نفر شما هستید یا من؟
تیری بود که مستقیماً به هدف رسید گوئی ساعقه ای بر سر کنتس فرود آمد، لرزشی چون لرزش مرگ سراپای او را فرا گرفت بی اختیار دست راست خود را بلند کرده محکم بر گونه چپ ایزابل نواخت.
چنین حادثه ای برای ایزابل تازگی داشت در مدت عمر خود از دست کسی بی جهت سیلی نخورده بود. خون بر چهره پریده رنگ او صعود کرد قبل از اینکه بخود آید و بفهمد چه شده است کنتس دستِ چپ را نیز بلند کرده سیلی سخت تری بر چهره راست وی نواخت.
ایزابل بی اختیار فریادی از دل برکشید. ویلیام که تا این دقیقه ساکت ایستاده بود خود را به آغوش ایزابل افکند و صدا به فریاد بلند کرد.
آنشب تا صبح چشم ایزابل بخواب نرفت پیوسته گریه می کرد و بر بخت شوریده خود اشک میریخت.
صبح روز بعد در حالی که ضعف و ناتوانی کاملا او را از پای درآوره بود از جای برخاست. مارول خادمه وی صبحانه او را حاضر کرد ویلیام نیز آهسته در اطاق را باز کرد و نزد او آمد.
دست او را گرفته بر لب نهاد و آهسته گفت: ایزابل مادرم دارد بیرون میرود نگاه کن. ایزابل کنار پنجره آمده به بیرون نظر افکند و مشاهده نمود کنتس ماونت سه ورن در کنار فرانسیس در میان کالسکه نشسته و مهیای رفتن است. طفل مجدداً دست او را گرفت گفت بیا برویم بیرون بگردیم، هیچکس اینجا نیست.
ایزابل دست کودک را که محبتی بی پایان نسبت به او پیدا کرده بود بدست گرفته درصدد حرکت برآمد ولی قبل از اینکه قدمی بردارد یکی از نوکرها وارد شده گفت:
« خانم یکنفر آمده میخواهد شما را ببیند.
ایزابل انتظار کسی را نداشت تصور نمیکرد در این گوشه کسی به سروقت او آید. به این جهت سؤال کرد آیا با من کار دارد یا با خانم ماونت سه ورن. پیشخدمت گفت خیر خانم با شما کار دارد و میگوید میخواهم خانم ایزابل را ببینم و این کارت را هم داد، ایزابل کارت را گرفت نگاهی بعنوان آن افکنده از شادی از جای برجست و گفت : « عجب! کارلایل است، بگو بیاید.
کارلایل برای دیدن یکی از موکلین خود در نزدیکی قصر مارلینک اقامت داشت در بستر بیماری افتاده و بیم مرگ او میرفت آمده بود.
۷۱-۸۰
به این جهت برای اینکه در حضور وکیل قانونی خود وصیت کرده باشد تلگرافاً کارلایل را احضار نموده بود. این حادثه در نظر کارلایل یکی از حوادث عادی و ناچیز میامد ولی در قبال آن حوادثی بوقوع پیوست که تاثیر آن بکلی دوران زندگانی آینده او را تغییر داد.
چون باین حوالی آمد خواست از دوست دیرینه خود ملاقاتی کرده باشد. این ملاقات مصادف بود با صبح همان روزی که حادثه رخ داد.
کارلایل مانند همیشه با قیافه خنداد و دل ساده و بی خبر خود وارد شد. ایزابل برای استقبال او قدمی جلو برداشت. دست بسوی او دراز کرد و گفت : هیچ تصور نمی کردم دیگر بدیدار من بیائید از دیدن شما خوشوقت و خرسندم.
کارلایل جواب داد. دیروز برای انجام کاری باین حدود آمدم،نمی توانستم بدون ملاقات شما از اینجا بروم. از قراری که شنیدم لرد ماونت سه ورن اینجا نیستند
«لرد بفرانسه رفته است من اطمینان داشتم که باز همدیگر را خواهیم دید آقای کارلایل آیا بیاد می آورید که…»
حرف خود را نا تمام گذاشت: خود او نیز بیاد حوادث گذشته و مخصوصاً بیاد جوانمردی کارلایل در آخرین دقایق وداع افتاده بود. با اینکه در آغاز کار نمی خواست از پول کارلایل استفاده کرده باشد ولی احتیاج او را مجبور بخرج مقداری از آن کرده بود. خود را مقروض کارلایل مییدانست ولی چگونه می توانست قرض خود را بوی بپردازد.
کارلایل که متوجه اضطراب و پریشانی خاطر او شده بود برای اینکه خاطر او را مشغول کرده باشد دست بسوی ویلیام پیش برد . گفت: « چه بچه زیبا و مودبی»
ایزابل گفت :« ویلیام واین پسر لرد ماونت سه ورن»
کارلایل نگاه دیگری به کودک افکند، گفت «عیناً شبیه پدرش می باشد قطعاً همان صفات را هم دارد و به همان اندازه نجیب،نیک سیرت و جوانمرد است… آنگاه روی به کودک کرده گفت « کوچولو چند سال دارید؟ بچه جواب داد «شش سال دارم»
ایزابل خم شد، صورت کودک را بوسید، گفت ایشان آقای کارلایل و یکی از دوستان صمیمی من هستند»
طفل چشمان زیبا و گیرنده خود را به کارلایل دوخته و صورت او را خوب برانداز نموده و گفت:
«آقا اگر شما واقعاً دوست صمیمی ایزابل باشید منهم شما را دوست خواهم داشت»
ایزابل گفت فوق العاده نسبت به من لطف دارند آنگاه روی به کارلایل کرده با کلماتی جویده اظهار داشت
« راستی هیچ نمی دانم چه بگویم میبایست از شما تشکر کنم،باور کنید قصد نداشتم چیزی از آن بمصرف برسانم اما…»
کارلایل بدون اینکه بگذارد ایزابل حرف خود را تمام کند برای اینکه گفتگو را تغییر داده باشد گفت:
«آه خانم، من نمی دانم چه می خواهید بگویید. اصلاً فایده این حرفها چیست. می دانید چه خبر بدی برای شما آورده ام. از ماهی هائی که بمن سپردید دوتای آنها مرده اند.»
« عجب چه طور شد.»
« تصور می کنم ار سرما مرده باشند زیرا علت دیگری بنظرم نمی رسد. می دانید در ماه ژانویه چند روزی هوا فوق العاده سرد شد،ماهیها همانوقت مرده اند.»
«با وجود این از شما ممنونم که تا این اندازه مراقب آنها بوده اید. اوضاع ایست لین چطور است.آه ایست لین عزیزم! راستی حالا کسی در آنجا سکونت دارد یا خالی است»
« هنوز خالی است. محتاج بعضی تعمیرات بود ولی پولی را که بمصرف تعمیر آن رسانیده ام چیزی نیست.»
ایزابل که از تحت تاثیر هیجانهای نخستین ملاقات ناگهانی کارلایل خارج شده بود و آرامش خود را باز گرفته بود مانند همیشه پریده رنگ و متاثر و محزون بنظر میآمد. این حالات برکارلایل مخفی نماند و علت اندوه او را پرسید. ایزابل جواب داد:
« در قصر مارلینک من نمی توانم مانند خانه پدرم خوش و راحت باشم. بزرگترین عذاب برای من زندگی در این خانه است نمی توانم پیش از این در اینجا بمانم. شب گذشته تا صبح بیدار و در این فکر بوده ام که کجا بروم هیچ را حلی پیدا نکرده ام در تمام دنیا کسی را ندارم که بسوی او بروم..»
طفل کوچک چون این سخن را شنید سر خود را بلند کرد کارلایل را خیره نگریسته با لحنی که منتهای تأثر او را میرساند گفت:
« امروز صبح خانم ایزابل به من گفته است که از ما جدا خواهد شد. میدانید چرا بگذارید به شما بگویم دیروز مادرم او را سیلی زد. دو سیلی سخت به او زد. ایزابل گریه کرد. و منهم فریاد کردم و مادرم مرا کتک زد. اما من اهمیت ندادم. زیرا دایه ام بمن گفته است پسرها باید به سختی و کتک خوردن عادت کنند. راستی می دانید دایه من چه میگفت. میگفت ایزابل خیلی قشنگ است و به این جهت مادرم…»
ایزابل نمی خواست این موضوع را کارلایل بداند. ولی آنچه نباید بشود شده بود. جمله اخیر طفل تأثیر فوق العاده در او نموده او را سخت منقلب ساخت. با هیجانی زاید الوصف کودک او را وادار به سکوت کرد. زنگ زد و پرستار وارد گردید.طفل را بدست پرستار سپرده و بیرون فرستاد. ولی این حرف تأثیری سخت و شورانگیز در روح کارلایل نمود. این مرد که در تمام عصر جز راستی و محبت و انسانیت درس نخوانده بود از این خبر سخت برآشفت. روی به ایزابل کرده پرسید.
« آیا این صحت دارد. کار شما به اینجا کشیده که از دست اماواین سیلی بخورید.»
ایزابل جواب داد. « سرنوشت من چنین است. باید مقدرات زندگی خود را تحمل کنم باید اقلا تا آمدن خود لرد ماونت سه ون صبر کنم.»
« بعد از آن چه خواهید کرد.»
« راستی نمی دانم. هیچ نمیدانم. ماونت سه ورن جر اینجا خانه دیگری ندارد که من بتوانم آنجا بروم. ولی در عین حال هم ممکن نیست بتوانم با خانم ماونت سه ورن در یکجا زندگی کنم. از قدرت من خارج است. این زن روح و قلب مرا به کلی در هم شکسته است. آقای کارلایل میدانید من استحقاق چنین رفتاری را از طرف او نداشته ام.»
کارلایل با کمال گرمی جواب داد « میدانم صحیح است. این رفتار در خور تو نیست. کاش میتوانستم مساعدتی بشما بکنم. چه راهی بنظر خودتان میرسد.»
«هیچ؛ شما چه کاری میتوانید انجام دهید، هیچ کس نمیتواند دردم را چاره کند. اه چه روزگار خوش و راحتی در ایست لین داشتم. چرا قدر آن روزگار را نمیدانستم، همان روزگار پدرم را از من گرفت. مرا بی خانمان گذاشت و به این روزم مبتلا کرد.»
کارلایل در مقابل این اظهارات چه میتوانست بگوید؟ چه کاری از دستش برمیآمد. هیجانی سختتر و شورانگیزتر سراپای وجود او را مسخر ساخت. خون در عروقش جمع شد. در میان تاریکیهای ابهام ناگهان برقی در نظرش جستن کرد. موضوعی که تا آن دقیقه در خاطرش خطور نکرده بود او را متوجه خود ساخت. راهی برای رهایی ایزایل از این زندگانی جانفرسا به نظرش رسید. شاید اگر مواقع دیگر بود اگر به موضوع سیلی خوردن ایزابل اطلاع پیدا نکرد تا این اندازه اعصابش متشنج نشده بود درست درباره موضوعی که بنظرش مرسید تفکر می کرد. شاید این راه را درپیش نمیگرفت ولی در آن لحظه بیخودی قدرت تفکر و تأمل نداشت. بی اختیار روی به ایزابل کرده گفت:
« تنها یک راه برای مراجعت شما به ایست لین هست. این راه هم عبارت از اینست که… نمیدانم حق آن را دارم چنین راهی را به شما پیشنهاد کنم؟»
ایزابل که نمی توانست منظور او را درس حدس بزند چشم یر دهان او دوخته منتظر توضیحات بیشتری گردید.
کارلایل بسخن خود ادامه داده گفت « خانم ایزابل اگر حرف های من، پیشنهاد من بنظر شما نامطلوب باشد مرا عفو کنید و همین قدر اشاره نمایید من سکوت اختیار خواهم کرد. ممکن است از شما تقاضا کنم که به ایست لین مراجعت کرده و بانوی آن خانه باشید؟»
بازهم ایزابل نمی دانشت مقصود اصلی کارلایل چیست.در تمام مدتی که با کارلایل آشنا شده بود او را دوستی مشفق و مهربان دیده و جز با نظر دوستی ساده به او ننگریسته بود، به این جهت عین جمله اخیر کارلایل را تکرار کرده گفت «به ایست لین مراجعت کنم و بانوی آن باشم؟ چطور؟ یعنی چه؟»
« خانم ایزابل. آیا حاضرید با من ازدواج کنید؟»
دیگر جای تردید و تأمل نبود و منظور کارلایل چون آفتاب روشن شده و ایزابل را سخت متعجب ساخت. از آغاز دوستی و آشنایی خود با کارلایل او را مردی شرافتمند و امین دریافته و آرزو می کرد برادری چون او داشته باشد که در مواقع سختی و مشقت از او حمایت کند. او را به اندازه برادری واقعی دوست میداشت. ولی زناشوئی با وی موضوعی بود که هیچگاه در خیالش خطور نکرده بود. نخستین جمله هیجانی که از شنیدن این پبشنهاد بر وی دست داد خواست جداً با این پیشنهاد مخالفت کند. ولی باز هم تأمل کرد. ناگهان بیاد اوضاع و احوال خود افتاد و ساکت ماند.
کارلایل دست دیگر او را در دست گرفت و شروع به صحبت کرد. راجع به حقیقت و اهمیت زناشوئی، اتحاد قلوب، عشق و محبت چیزها گفت. شاید اگر در اعماق قلب خانم ایزابل، در زوایائی که میتوان گفت بر خود او نیز مکتوب بود نقش جمال کس دیگری تصویر نشده بود در همانجا و در همان وقت با کمال میل و رغبت این پیشنهاد را می پذیرفت ولی مردد مانده نمیتوانست به کارلایل چه جواب بدهد. قبل از اینکه لب به جواب بگشاید ناگهان در باز شد خانم اماواین ماوت سه ورن وارد گردید و با یک نظر آنچه را که نمیبایست بداند دانست نگاه مهر آمیز کارلایل به ایزابل در حالی که دست های او را بر دست داشت، هیجان و اضطراب ایزابل بروی مکشوف ساخت ولی باوجود این حقیقتی مبهم با رنگی که تنها به چشمان اما دیده می شد در نظرش جلوه گر گردید در آستانۀ در ایستاد نگاهی سرد و پر از استهزا و تمسخر به ایزابل افکنده مثل این بود که می خواست بگوید «آیا این است معنی عفت و تقوائی که تو مدعی آن هستی؟»
کارلایل برای اینکه بار ایزابل را سبک کرده باشد روی به او نموده و گفت: « خانم من کارلایل هستم.»
ایزابل نیز که اندکی بخود آمده بود دستهای خود را از دست کارلایل بیرون کشیده گفت:
« ایشان هم خانم لرد ماونت سه ورن هستند.»
کارلایل روی به خانم لرد ماونت سه ورن کرده گفت:
خیلی متأسفم که خود لرد ماونت سه ورن در اینجا تشریف ندارند زیرا من افتخار دوستی با ایشان را دارم.»
اما واین جواب داد:
«بلی اسم شمار ا شنیده ام ولی نمی دانستم بین شما و ایزابل تا این حد رفاقت و صمیمیت وجود دارد که …»
کارلایل نگذاشت حرف او تمام شود صندلی را پیش کشیده گفت:
« خانم صمیمیتی که شما تصور می کنید تا کنون بین ما وجود نداشته ولی همین الساعه من از خانم ایزابل تقاضا کردم که موافقت کند تا چنین صمیمیتی بین ما برقرار گردد تقاضا کردم با من ازدواج کند.»
این حرف گوئی آبی بود بر روی آتش غضب کنتس ماونت سه ورن ریخته شد. می دید برای رهایی از مصاحبت اجباری ایزابل راهی پبدا شده و همین کافی بود که او را راضی و خوشنود کند.
خانم ماونت سه ورن به علتی که خود می دانست و شاید همان گونه که ویلیام پسرش گفته بود بعلت زیبایی ایزابل از وی سخت متنفر بود.
پی فرصت میگشت که او را از خانه خود دور کند. اینک فرصت بدستش آمده و بر آن شد که حتی الامکان از این پیش آمد بنفع خود استفاده کند. باین جهت با یک نوع حق شناسی نسبت به کارلایل که وسیله رهایی او از مصاحبت ایزابل میشد روی به کارلایل کرده گفت:
« ایزابل باید فوق العاده قدر این پیش آمد را بداند. من واضح و آشکار حرف میزنم زیرا خوب میدانم که شما از وضع و حال ایزابل اطلاع دارید و میدانید مرحوم ماونت سه ورن با اسراف کاریهای خود چیزی برای او بجا نگذاشته و باوجود تهیدستی ایزابل حاضر به ازدواج با او شده اید. من شنیده ام ایست لین جای بسیار قشنگی است.»
کارلایل در حالی که از جای برمی خواست گفت « از احاظ وسعت آنقدرها بزرگ نیست ولی حضور ایزابل آن را رونق خواهد داد.»
خانم ماونت که برای رسیدن به نتیجه بیقرار شده بود از کارلایل سؤال کرد:
« خوب خانم ایزابل چه جوابی به تقاضای شما داده است؟»
ایزابل بدون اینکه مستقیماً به خانم ماونت سه ورن جوابی بدهد به سوی کارلایل آمده روی به او کرده گفت: «آقای کارلایل ممکن است چند ساعت به من مهلت بدهید به این موضوع فکر کنم؟»
کارلایل جواب داد « از اینکه پیشنهاد مرا قابل مطالعه تشخیص داده اید فوق العاده خوشوقتم زیرا همین موضوع به من امیدواری میدهد امروز بعدازطهر باز اینجا میایم.»
کارلایل با هر دوی آنها خداحافطی کرده پی کار خود رفت. ایزابل نیز داخل اطاق خود شده می خواست با فکر جمع تصمیمی در این موضوع بگیرد.
ایزابل قلب و روحی فوق العاده ساده و مهربان داشت ولی از لحاظ فکر و تجربه در امور زندگی بیش از کودکی نبود. مانند کودکان فکر می کرد. مانند کودکان تأمل و استدلال مینمود. تأمل و استدلال او نه عمیق بود نه وسیع. در این مورد نیز تنها سطح کوچک و محدود موضوع نظر او را به خود معطوف میداشت. به هیچ وجه متوجه تفاوتی که بین او و کارلایل از لحاظ امتیاز خانوادگی وجود داشت نبود. در نظر وی ایست لین برای زندگی مناسبترین جا و از هر حیث بر قصر مارلینک برتری داشت. نمی دانست که سکونت و در ایست لین به منزله زن کارلایل با زندگانی سابق وی به منزله دختر لرد ماونت سه ورن در آنجا تفاوت دارد. متوجه نبود که در این خانه محیط زندگانی او تغییر مییاید. دیگر تظاهرات سابق و امتیازات سابق و رفت و آمدهای سابق در اینجا وجود نخواهد داشت. او سابقاً کارلایل را همچون برادری دوست می داشت و از مصاحبت او لذت میبرد. از طرف دیگر زندگانی در قصر مارلینک برای او بار گرانی شده بود. بعد از این همه سختی و محنت که در مصاحبت خانم ماونت سه ورن تحمل کرده بود ایست لین را برای خود بهشتی می دید.
چون این مسائل به نظر وی رسید با خود گفت تا اینجا که این پیسنهاد به نفع من است ولی از طرف دیگر قضیه را هم باید در نظر گرفت. تنها موضوع این نیست که من نسبت به کارلایل از نظر زناشوئی عشقی ندارم بلکه اشکال کار اینجا است که حس می کنم قلبم به سوی فرانسیس له ویزون متمایل است. آه چه میشد اگر او چنین تقاضایی از من می کرد کاش اصلاً او را ندیده بودم و در این صورت بدون تردید دعوت کارلایل را می پذیرفتم.»
ایزابل غرق این افکار و خیالات بود که ناگهان خانم له ویزون و خانم ماونت سه ورن از در وارد شده و رشته خیالات او را از هم گسستند. معلوم نیست خانم ماونت سه ورن به خانم له ویزون سالخورده چه گفته و چگونه استدلال کرده بود. همین قدر میدانیم با چرب زبانی او را نیز با خود موافق نموده و نظر وی را هم در این قضیه جلب کرده بود. این دو موجود تا آنجا که در قوه داشتند سعی کردند ایزابل را وادار به پذیرفتن پیشنهاد کارلایل کنند. خانم له ویزون برای اینکه رضایت ایزابل را جلب کند به وی اطمینان داد که شخصی را ببرا زندگی و لیاقت کارلایل ندیده است. از صمیمیت و فداکاری او از شیرینی زندگانی با او چیزها گفت و تأکید کرد که اگر به جای ایزابل میبود او را به هزاران جوانان خیره سر و بی مغزتر تر جیح میداد.
ایزابل با کمال صبر و بردباری به استدلال این دو زن گوش می داد. افکر و خیالات مختلفی او را بحود مشغول می داشت و هر دم به سویی متمایل میشد یگانه مانعی که نمی توانست از آن بگذرد وجود فرانسیس له ویزون بوده.
بلاخره بعدازظهر فرا رسید. کارلایل برای دریافت پاسخ ایزابل مراجعت کرد. هنگامی که ایزابل برای ملاقات او می رفت هنوز تصمیم قاطع نگرفته بود و نمیدانست به وی چه جواب
۸۱-۸۲
دهد در اطاق مهمانخانه بر خلاف انتظار بافرانسیس له و یزون مواجه گردید بمجرد دیدن او قلب وى بطورى بطپش آمد صداى آن از دو قدمى شنیده میشد. حادثه ى اخیر و تقاضاى ناگهانى کارلایل آنچه را براى خود وى هنوز مبهم بود ز پرده ابهام خارج ساخت بر خلاف سابق دیدن فرانسیس تأثیر شدیدترى در او نمود. فرانسیس چون ایزابل را دید با همان تبسم سئوال کرد.
“ایزابل در تمام این مدت کجا بودید؟ چطور امروز نتوانستم شما را ببینم؟ شنیدید چه حادثه اى براى ما رخ داد و نزدیک بود مرا بکشد؟”
ایزابل از جائى اطلاع نداشت و جواب منفى باین سئوال داد. فرانسیس گفت:
“من اما را با کالسکه بگردش بردم یکى از اسب ها اتفاقاً رم کرد و شروع به لگد اندازى نمود و بزاتو در آمد اما خانم ترسید. از کالسکه پیاده شد و همان طور پیاده مراجعت کرد. منهم کاملا تلافى کردم. اسب وحشى را قدرى دواندم که خسته شد و بلاخره برگشتم. در اینجا آقاى کارلایل را دیدم. ایزابل: “مثل اینکه آدم خیلى خوبى است راستى تبریک میگویم.”
“تبریک براى چه؟”
“خوب از من پنهان نکن: ما همه با هم بستگى داریم. خانم له ویزون به من گفت: خاطر جمع باش که من این سر را با کسى در میان نخواهم گذاشت. مادر بزرگم میگوید ایست لین جاى بسیار خوبى است منهم سعادت شما را میخواهم.”
لحن گفتىر له ویزون تأثیر غریبى در او کرد. در حالى که قلبش میطپید و لبانش مرتعش بود با لحن استهزاء آمیزى گفت:
“خیلى ممنونم اقاى له ویزون شما قبل از وقوع امر بمن تبریک میگوئید”
فرانسیس جواب داد: ” راستى اینطور است که شما میگوئید؟ هیچ نمى دانستم در این صورت باید صبر کرد تا شوهر مناسبترى براى شما پیدا شود. من خودم از جر که خارجم و جرأت اقدامى ندارم. البته منهم مثل دیگران این رویاى خوش را همیشه دیده ام ولى اقدام جدى از عهده ام خارج است. ادم تهیدستى مانند من که آینده اش هم نامعلوم است باید با خیال خوش باشد”
جمله ى اخر را در حینى که از اطاق خارج میشد ادا نمود. منظور وى بقدرى سریح و روشن بود که جاى تردید و تأمل باقى نمیکذاشت.
گوئى صاف بر سر ایزابل فرود آمده است. شاید براى نخستین بار سوء ظنى از فرانسیس در دلش راه یافت و تا اندازه اى نسبت به او بد گمان و سرد شد در همین موقع پیشخدمتى کارلایل را به اطاق مهمانخانه هدیات کرد. ایزابل بى اختیار این دو موجود را با هم مقایسه نمود و مشاهده کرد. خسایس و ممیزات اخلاقى کارلایل به هیچ وجه در فرانسیس له ویزون وجود ندارد. در این موقع کارلایل بنظر او مجسمه شراف و درستى و موجودى قابل پرستش رسید.
کارلایل با حالتى هیجان آمیز و قدم هایى لرزان به سوى وى پیش آمد و بدون اینکه سخنى گوید منتظر ماند.
ایزابل نیز مانند وى سکوت کرده بود. بلاخره کارلایل جرئتى به خود داده و گفت: ” خوب خانم آیا تصمیم گرفته اید، آیا به من جواب مثبت خواهید داد؟”
هیجانى سخت بر وجود ایزابل مستولى شد با لکنت زبان و کلماتى شکسته گفت:
۹۵-۷۶
دیده و جز با نظر دوستی ساده باو ننگریسته بود، باین جهت عین جمله اخیر کارلایل را تکرار کرده گفت:« بایست لین مراجعت کنم و بانوی آن باشم؟ یعنی چه؟»
« خانم ایزابل. آیا حاضرید با من ازدواج کنید؟»
دیگر جای تردید و تأمل نبود، منظور کارلایل چون آفتاب روشن شده و ایزابل را سخت متعجب ساخت. از آغاز دوستی و آشنائی خود با کارلایل او را مردی شرافتمند و امین دریافته و آرزو می کرد برادری چون او داشته باشد که در مواقع سختی و مشقت از او حمایت کند. او را باندازه برادری واقعی دوست میداشت. ولی زناشوئی با وی موضوعی بود که هیچگاه در خیالش خطور نکرده بود. در نخستین جمله هیجانی که از شنیدن این پیشنهاد بر وی دست داد خواست جدا باین پیشنهاد مخالفت کند. ولی باز هم تأملی کرد. ناگهان بیاد اوضاع و احوال خود افتاد و ساکت ماند.
کارلایل دست دیگر او را نیز در دست گرفت و شروع بصحبت کرد. راجع بحقیقت و اهمیت زناشوئی، اتحاد قلوب، عشق و محبت چیزها گفت. شاید اگر در اعماق قلب خانم ایزابل، در زوایائی که حتی میتوان گفت بر خود او نیز مکثوم بود نقش جمال کس دیگری تصویر نشده بود در همانجا و در همان وقت با کمال میل و رغبت این پیشنهاد را می پذیرفت ولی مردد مانده نمی توانست بکارلایل چه جواب بدهد. قبل از اینکه لب بجواب بگشاید ناگهان در باز شد خانم اما واین ما ونت سه ورن وارد گردید و با یکنظر آنچه را که نمیبایست بداند دانست نگاه مهرآمیز کارلایل به ایزابل در حالی که دست های او را بر دست داشت، هیجان و اظطراب ایزابل حقایق را بر وی مکشوف ساخت ولی با وجود این حقیقتی مبهم با رنگی که تنها بچشمان اما دیده می شد در نظرش جلوه گر گردید در آستانه ٔ در ایستاد نگاهی سرد و پر از استهزا و تمسخر بایزابل افکنده مثل این بود که می خواست بگویید« آیا اینست معنی عفت و تقوائی که تو مدعی آن هستی!»
کارلایل برای اینکه بار ایزابل را سبک کرده باشد روی باو نموده گفت:
« خانم من کارلایل هستم»
ایزابل نیز که اندکی بخود آمده بود دستهای خود را از دست کارلایل بیرون کشیده گفت:
« ایشان هم خانم لرد ما ونت سه ورن هستند»
کارلایل روی بخانم ما ونت سه ورن کرده گفت:
«خیلی متأسفم که خود لرد ما ونت سه ورن در اینجا تشریف ندارند زیرا من افتخار دوستی ایشان را دارم.»
اما واین جواب داد:
« بلی اسم شما را شنیده ام ولی نمیدانستم بین شما و ایزابل تا این اندازه رفاقت و صمیمیت وجود دارد که…»
کارلایل نگذاشت حرف او تمام شود صندلی را پیش کشیده گفت:
« خانم صمیمیتی که شما تصور می کنید تاکنون بین ما وجود نداشته ولی همین الساعه من از خانم ایزابل تقاضا میکردم که موافقت کند تا چنین صمیمیتی بین ما برقرار گردد تقاضا داشتم با من ازدواج کند.»
این حرف گوئی آبی بود که بر روی آتش غضب کنتس ماونت سه ورن ریخته شد. می دید برای رهائی از مصاحبت اجباری ایزابل راهی پیدا شده و همین کافی بود که او را راضی و خوشنود کند.
خانم ماونت سه ورن بعللی که فقط خود میدانست و شاید همان گونه که ویلیام پسرش گفته بود بعلت زیبائی ایزابل از وی سخت متنفر بود.
پی فرصتی میگشت که او را از خانه خود دور کند. اینک فرصت بدستش آمده و بر آن شد که حتی الامکان از این پیش آمد بنفع خود استفاده کند. باین جهت با یک نوع حق شناسی نسبت به کارلایل که وسیله رهائی او از مصاحبت ایزابل میشد روی به کارلایل کرده گفت:
« ایزابل باید فوق العاده قدر این پیش آمد را بداند. من واضح و آشکار حرف میزنم زیرا خوب میدانم که شما از وضع و حال ایزابل اطلاع دارید و می دانید مرحوم ماونت سه ورن با اسراف کاریهای خود چیزی برای او بجا نگذشت و با وجود تهیدستی ایزابل حاضر بازدواج با او شده اید. من شنیده ام ایست لِن جای بسیار قشنگی است.»
کارلایل در حالی که از جای برمی خاست گفت « از لحاظ وسعت آنقدرها بزرگ نیست ولی حضور ایزابل آن را رونق خواهد داد.»
خانم ماونت سه ورن که برای رسیدن به نتیجه بیقرار شده بود از کارلایل سئوال کرد.
« خوب. خانم ایزابل چه جوابی بتقاضای شما داده است؟»
ایزابل بدان اینکه مستقیماً بخانم ماونت سه ورن جوابی بدهد بسوی کارلایل آمده روی باو کرده گفت:« آقای کارلایل ممکن است چند ساعت بمن مهلت بدهید تا راجع باینموضوع فکر کنم؟»
کارلایل جواب داد« از اینکه پیشنهاد مرا قابل مطالعه تشخیص داده اید فوق العاده خوشوقتم زیرا همین موضوع بمن امیدواری میدهد امروز بعدازظهر باز اینجا میایم.»
کارلایل با هر دو خداحافظی کرده پی کار خود رفت. ایزابل نیز داخل اتاق خود شده می خواست با فکر جمع تصمیمی در این موضوع بگیرد.
ایزابل قلب و روحی فوق العاده ساده و مهربان داشت ولی از لحاظ فکر و تجربه در امور زندگی بیش از کودکی نبود. مانند کودکان فکر میکرد. مانند کودکان تأمل و استدلال مینمود. تأمل و استعداد او نه عمیق بود نه وسیع. در این مورد نیز تنها سطح کوچک و محدود موضوع نظر او را بخود معطوف داشت. بهیچوجه متوجه تباینی که بین او و کارلایل از لحاظ امتیاز خانوادگی وجود داشت نبود. در نظر وی ایست لِن برای زندگی مناسبترین جا و از هر حیث بر قصر مارلینک برتری داشت. نمی دانست که سکونت وی در ایست لِن بمنزله زن کارلابل با زندگانی سابق وی بمنزله دختر لرد ما ونت سه ورن در آنجا تفاوت دارد. متوجه نبود که در این خانه محیط زندگانی او تغییر مییابد. دیگر تظاهرات سابق و امتیازات سابق و رفت و آمدهای سابق در اینجا وجود نخواهد داشت. او سابقاً کارلایل را همچون برادری دوست می داشت و از مصاحبت او لذت میبرد. از طرف دیگر زندگانی در قصر مارلینک برای او بارگرانی شده بود. بعد از این همه سختی و محنت که در مصاحبت خانم ما ونت سه ورن تحمل کرده بود ایست لِن را برای خود بهشتی می دید.
چون این مسائل بنظر وی رسید با خود گفت تا اینجا که این پیشنهاد بنفع من است ولی ظرف دیگر قضیه را هم باید در نظر گرفت. تنها موضوع این نیست که من نسبت به کارلایل از نظر زناشوئی عشقی ندارم بلکه اشکال کار اینجا است که حس میکنم قلبم بسوی فرانسیس له و یزون متمایل است. آه چه میشد اگر او چنین تقاضائی از من می کرد کاش اصلاً او را ندیده بودم و در این صورت بدون تردید دعوت کارلایل را می پذیرفتم.»
ایزابل غرق این افکار و خیالات بود که ناگهان خانم له ویزون و خانم ما ونت سه ورن از در وارد شده رشته خیالات او را از هم گسستند. معلوم نیست خانم ما ونت سه ورن بخانم له ویزون سالخورده چه گفته و چگونه استدلال کرده بود. همین قدر میدانیم با چرب زبانی او را نیز با خود موافق نموده و نظر وی را هم در این قضیه جلب کرده بود. این دو موجود تا آنجا که در قوه داشتند سعی کردند ایزابل را وادار به پذیرفتن پیشنهاد کارلایل کنند.
خانم له ویزون برای اینکه رضایت ایزابل را جلب کند به وی اطمینان داد که شخصی را ببرازندگی و لیاقت کارلایل ندیده است. از صمیمیت او از فداکاری او از شیرینی زندگانی با او چیزها گفت و تأکید کرد که اگر بجای ایزابل میبود او را به هزارها جوانان خیره سر و بی مغز ترجیح میداد.
ایزابل با کمال صبر و بردباری باستدلال این دو زن گوش می داد. افکار و خیالات مختلفی او را بخود مشغول می داشت و هر دم بسوئی متمایل میشد یگانه مانعی که نمیتوانست از آن بگذرد وجود فرانسیس له ویزون بوده.
بالاخره بعدازظهر فرا رسید. کارلایل برای دریافت پاسخ ایزابل مراجعت کرد. هنگامی که ایزابل برای ملاقات او می رفت هنوز تصمیمی قاطع نگرفته بود و نمیدانست بوی چه جواب دهد در اطاق مهمانخانه برخلاف انتظار با فرانسیس له ویزون مواجه گردید بمجرد دیدن او قلب وی بطوری بطپش آمد که صدای آن از دو قدمی شنیده میشد. حادثه اخیر و تقاضای ناگهانی کارلایل آنچه را برای خود وی هنوز مبهم بود از پرده ابهام خارج ساخت و به او فهماند که قلبش از آن دیگری است شاید بهمین جهت بر خلاف سابق دیدن فرانسیس تأثیر شدیدتری در او نمود. فرانسیس چون ایزابل را دید با همان تبسم سُوال کرد.
« ایزابل در تمام این مدت کجا بودید؟ چطور امروز نتوانستم شما را ببینم؟ شنیدید چه حادثه ای برای ما رخ داد و نزدیک بود مرا بکشد؟»
ایزابل از جائی اطلاع نداشت و جواب منفی باین سُوال داد. فرانسیس گفت:
« من اما را با کالسکه بگردش بردم یکی از اسبها اتفاقاً رم کرد و شروع بلگد اندازی نمود و بزانو در آمد اما خانم ترسید. از کالسکه پیاده شد و همان طور پیاده مراجعت کرد. منهم کاملا تلافی کردم. اسب وحشی را قدری دواندم که خسته شد و بالاخره بر گشتم. در اینجا آقای کارلایل را دیدم. ایزابل: مثل اینکه آدم خیلی خوبی است راستی تبریک میگویم.»
« تبریک برایچه؟»
« خوب از من پنهان نکن: ما همه با هم بستگی داریم. خانم له ویزون بمن گفت: خاطر جمع باش که من این سر را با کسی در میان نخواهم گذاشت. مادربزرگم میگوید ایست لین جای بسیار خوبی است منهم سعادت شما را میخواهم.»
لحن گفتار له ویزون تأثیر غریبی در او کرد. در حالی که قلبش میطپید و لبانش مرتعش بود با لحن استهزاء آمیزی گفت:
« خیلی ممنونم آقای له ویزون شما قبل از وقوع امر بمن تبریک میگوئید.»
فرانسیس جواب داد.« راستی اینطور است که شما میگوئید؟ هیچ نمی دانستم در اینصورت باید صبر کرد تا شوهر مناسبتری برای شما پیدا شود. من خودم از جرگه خارجم و جرأت اقدامی ندارم. البته متهم مثل دیگران این رؤیای خوش را همیشه دیده ام ولی اقدام جدی از عهده ام خارج است. آدم تهیدستی مانند من که آینده اش هم نامعلوم است باید با خیال خوش باشد.»
جمله اخیر را در حینی که از اطاق خارج میشد ادا نمود. منظور وی بقدری صریح و روشن بود که جای تردید و تأمل باقی نمیگذاشت.
گوئی صاعقه بر سر ایزابل فرود آمده است. شاید برای نخستین بار سوءظنی از فرانسیس در دلش راه یافت و تا اندازه ای نسبت باو بدگمان و سرد شد در همین موقع پیشخدمتی کارلایل را باطاق مهمانخانه هدایت کرد. ایزابل بی اختیار این دو موجود را با هم مقایسه نمود و مشاهده کرد خصایص و ممیزات اخلاقی کارلایل بهیچوجه در فرانسیس له ویزون وجود ندارد. در این موقع کارلایل بنظر او مجسمه شرافت و درستی و موجودی قابل پرستش رسید.
کارلایل با حالتی هیجان آمیز و قدم هائی لرزان بسوی وی پیش آمد و بدون اینکه سخنی گوید منتظر ماند.
ایزابل نیز مانند وی سکوت کرده بود. بالاخره کارلایل جرئتی بخود داده گفت« خوب خانم آیا تصمیم گرفته اید. آیا بمن جواب مثبت خواهید داد؟»
هیجانی سخت بر وجود ایزابل مستولی شد با لکنت زبان و کلماتی شکسته گفت:
« بلی…. ولی می خواستم بشما بگویم. میخواستم…»
نتوانست جمله خود را ادا کند. اندکی ساکت ماند. چون هیجان اولیه او فرو نشست باز شروع به سخن نمود. باز هم همان هیجان به او دست داد. این بار سخت کوشید برهیجان خود غلبه کند و باین جهت با کلمات بریده گفت:
« گر چه.. من.. بشما جواب مثبت داده ام ولی.. آخر هنوز.. صحیح است. من فوق العاده شما را محترم می شمارم.. لایق میدانم.. ولی هنوز.. از .. نظر زناشوئی عشقی .. بشما پیدا نکرده ام.»
کارلایل بمنظور او کاملا پی برد بدون اینکه خم بابرو آورد گفت:« بسیار خوب اگر شما هنوز نسبت بمن عشق ندارید من اعتراضی بشما ندارم. ولی یک چیز میخواهم بدانم. آیا بمن وقت و فرصت میدهید که عشق شما را نسبت بخود جلب کنم یا اساساً با این موضوع مخالفید؟»
« البته من خودم هم فوق العاده مایلم.آه اگر بتوانید کاری کنید که عشق مرا نسبت بخودتان جلب کنید من خیلی خوشبخت خواهم بود.»
این جواب برای کارلایل کافی بود. دست ایزابل را گرفتو او را بسوی خود کشید. خم شده بوسهٔ از لبان او برداشت. ایزابل امتناع نکرد. بنظر وی کارلایل حق قانونی و مشروع خود را از وی باز میگرفت.
***

همچنین ببینید

دانلود رمان فقط فریاد نزن

معمولا رمان‌هایی با ژانر عاشقانه طرفداران بسیاری در میان دختران و بانوان داشته و بیشتر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *