پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان سنگ قلب مغرور / سنگ قلب مغرور پارت ۱۸
کانال عاشقي

سنگ قلب مغرور پارت ۱۸

لعنت به خودم….

لعنت به منی که معلوم نیست چه مرگمه؟…

لیوان پر از مشروب خورد شد تا ضرباهنگ ریز شدنش ریتمی بشه برای منظم شدن افکارم…

از سالن بیرون اومدم و به طرف اتاقم رفتم…

به محض باز شدن در اتاق آرامشی که الان محتاجش بودم از سر و روم سرازیر شد…

این دختر…..

عکسش که یکی از دیواره های اتاقم رو تصاحب کرده بود منبع آرامشم توی این خونه بود…نه توی این دنیا بود….!

جلوتر رفتم….دستامو بالا بردم و روی چشماش کشیدم….

روی لبهاش….لبهایی که پر بود از خنده…..

روی گردنش……مشت شد دستم…..

فعلا اون تنها منبع آرامشم محسوب میشد…همین و همین…..نه بیشتر..!

نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم….

امروز بهترین روز مذخرف زندگیم بود…!….

صدای پیامی که به گوشیم فرستاده شد منو از فکر بیرون کشید….

مظاهر بود …سال نو رو تبریک گفته بود…..

گوشی رو بی حوصله یه گوشه پرت کردم….

بلند شدمو از کمد یه بطری مشروب کشیدم بیرون….

جام رو پر کردم وروبروی عکس مهرا روی تخت نشستم…..

سال نو……

عید…..

تحویل سال…..

جز کلمه برای من چیز دیگه ای نبودن…

برای منی که همه ی روزهام تکراری و مذخرفن اینا ناشناخته بودن….

یک قلوب از مشروبم رو خوردم و به تصویر چشمای دختر روبروم نگاه کردم….

هفت سین هر سالم با سکوت شروع میشد….

سکوت و سکوت…

سکوت و تنهایی

سکوت و عذاب…

سکوت و انتقام….

نه!

یه سین از هفت سین امسالم از بین رفته…

دیگه انتقام نیست…

دیگه بهشم فکر نمی کنم….

خیلی وقته که همچین حسی رو درونم ندارم….

یه حس جدید…..

یه سین جدید….

سکوت و ….اون حس فعلا اسم نداره…ولی زیباست…به همه ی هفت سین هام میارزه….

یه جرعه ی دیگه از مشروب…..

مطمئن نیستم….از خودم….

هنوز از اون حس هم مطمئن نیستم….

شاید هنوز باید با تنهایی سر کنم….

فعلا تنهایی به دردم میخوره……

همه ی این حرفا رو عقل و منطقم میگفت اما دلم مدام بعد از هر کلمه فریاد میزد: نـــــــــــه…..

دلم خواهان هر چه زودتر دیدن مهرا بود…

مهرا…………

مهرا……………..

یه دختر کله شق ……

یه دختر دیوونه و لجباز و صد البته بچه…………

ای کاش این هشت روز لعنتی و مذخرف بگذره……..

بالا خره تموم شد……………

روزای لعنتی و تکراری بای من تموم شد….

تمام اون هشت روز رو توی خونه بودم…

حتی از درو دیوار خونه هم حالم بهم میخورد…

تنها یه قسمت از خونه میتونست آرومم کنه…

میتونست تنهاییمو پر کنه………

با صدای گوشیم از روی تخت بلند شدم…ساعت ۷٫۳۰ بود…

مظاهر بود…..

جواب دادم…

ـ سلام بر حسان خان صحبت بخیر برادر….

ـ صبح بخیر….چی شده از اول صببح این قدر سرحالی….

صدای خندش به گوشم خورد………..

ای بیخیال و فارغ از دنیای تیره….

ـ بده…خوبه عنق مثل تو جواب بدم؟….

ـ بس کن….

ـ چشم…هشت و نیم تمام کسایی که قراره باهامون بیان توی شرکت منتظرت هستن…تمام بیلط هارو تقریبا رزو کردم که تا ظهر به دستم میرسه….

پرواز هم امشب ساعت ۲٫۳۰ نیمه شبه…

فک نکنم بتونی تا اون موقع دوباره برگردی خونه…پس همین حالا چمدوناتو ببند و با خودت بیار…..

به طرف سرویس رفتم و گفتم: باشه…پس تا یکساعت دیگه اونجام…میبینمت…

گوشیرو قطع کردم…

بعد از یه دوش سبک لباس پوشیدم….

جلوی آیینه ایستادم….

امروز میدیدمش…

بالاخره بعد از این همه بی قراری این حس امروز آروم میگرفت…

پیرهنم رو تنم کردم…

همون پیرهنی که شب مهمونی تنش بود….

هنوز هم بوی تنش رو میتونستم احساس کنم….

چمدونا و توی صدنوق عقب ماشین گذاشتم و به طرف شرکت حرکت کردم…

راس ساعت ۸٫۳۰ رسیدم…

به محض پیاده شدنم مظاهرو دیدم که داره به سمتم میاد…

تنها کسی که بعد از تحویل سال پا به خونم گذاشت…

تنها کسی که بعد از مهرا عید رو بهم تبریک گفت…

ـ چطوری؟

ـ خوبم…حاضری؟

ـ بله حسان خان…..بریم که ان شالله این پروژه هم با موفقیت تموم بشه….

به سمت سالن کنفرانس رفتیم….

نمیدونم چرا با هر قدم تپش قلبم بیشتر میشد…

احساس خنکی رو توی کف دستام حس میکردم….

یه کلافگی که از ندونستن دلیلش سردرگم شده بودم….

وارد سالن شدم..

۸ نفر جلوی روم ایستادن…اما من به دنبال یک نفر میگشتم…

دیدمش…آروم شدم…

آرومم کرد….

با لبخند همیشگیش بهم نگاه میکرد…

به طرف صندلی که در اول میز قرار داشت رفتم و نشستم…

نه از کلافگی خبری نبود نه از سردرگمی خنکایی که تا چند ثانیه ی پیش نزدیک بود لرزه بندازه به تنم حالا جاشو به گرمای مطبوعی داده بود…

میدونم همش زیر سر اون یه جفت چشم شیطون و لبخند دختر سرتق روبروم بود…!

با توضیحات مظاهر راجب به سفر و شرایطی که اونجا داریم جلسه شروع شد…

همه ی کارای این سفر رو مظاهر به عهده داشت….یه جورایی تقسیم وظایف کرده بودیم…

پروژه ی صدف و سه تا پروژه داخل ایران با من بود و پروژه ی ترکیه دست مظاهر …

شاید کارم به شدت سنگین شده بود اما پروژه ی ترکیه تقریبا یه پروژه ی بین المللی برام به حساب میومد و نمیتونستم روش ریسک کنم…بهتر بود به مظاهر تمام وقت حواسش رو

رو اون متمرکز کنه…

۸نفری که قرار بود باهام همراه شن بهترین های شرکت بودن…۶

نفر مهندس و ۲ نفر هم از منشی های شرکت که برای ترجمه و کارهای مربوط به شرکت به اونها نیاز داشتم….

با صدای مظاهر به خودم اومدم…

مثل اینکه نوبت من بود که حرف بزنم…

به تک تکشون نگاه کردمو شروع کردم به حرف زدم…جدی و محکم…

ـ به همتون سال جدید رو تبریک میگم….و آرزوی موفقیت براتون دارم….میدونید که این پروژه چقدر برای ما مهم و پر اهمیت ِ…شاید از نظر مادی به پروژه های داخلی که در دست داریم نرسه اما برای من اعتبار بین المللی به همراه داره.پس میخوام تمام سعیتون رو برای هرچه بهتر شدن کار پروژه انجام بدین…

آقای آراد مسئول همه ی مهندسین هستن….بعد از من ایشون به کار شما مستقیم نظارت دارن…آقای صالحی و خانم سیامکی و خانم عظیمی روز نقشه های داخلیه ساختمان و آقای زربافت و آقای نوروزی روی نقشه های داخلی ساختمان…

خانوم افخمی آقای سماوات هم به عنوان مترجم برای زبان ترکی و آقای سماوات بعنوان منشی همراهمون خواهند بود…..

هر کدوم از شما در اونجا دو مهندس زیر دستتون دارید که برای آسونتر شدن کارها ازشون میتونید استفاده کنید….حجم کاری زیادی بر دوش شماست پس باید حواستون رو حسابی جمع کنید…

به مدت سه هفته در اونجا اقامت داریم که باید طبق برنامه جلو بریم

امیدوارم که در کارتون موفق باشید….خسته نباشید…

بعد از من مظاهر ساعت پرواز رو به همه اطلاع داد و همه مشغول ترک سالن شدن ،تا شب بتونن نقشه هایی رو که آماده کردن و چک کنن…

خودمو مشغول نشون دادم…

از این همه دوری در عین حال نزدیکی حالم بهم میخورد….

ای کاش مثل همیشه اون میومد جلو….

چشمام رو بستم تا نبودنو نیومدنش رو نبینم….

اما مثل همیشه بر خلاف چیزی که فکر میکنم اون عمل میکنه….

ـ سلام آقا مظاهر….

چشمام باز شد و ناخودآگاه به سمت صدا سرم برگشت….

با دیدنم به من هم سلام کرد….

مظاهر با خوشرویی باهاش احوالپرسی کرد….

ـ به سلام به مهرا خانوم…..حال و احوال به عیدتون مبارک…سال خوبی داشته باشین….

خنده ی قشنگی روی لبهاش اومد……

برای یک لحظه تمام وجودم پر شد از حسادت….

حسادتی که چرا من جای مظاهر نیستم…..

جواب داد:

ـ خوبم….عید شما هم مبارک…برای شما هم سال خوبی باشه…..

مظاهر بی درنگ با همون لحن خنده دار گفت:

ـ ای بابا….برای من از خوبی گذشته….عال عالیه….میدونید که؟…..

باز هم از ته دل خندید……

ای کاش میشد بگم نخنده….این طور نخنده….!

ـ بله …میدونم…امیدوارم برای عروس خانومتون هم سال عالی باشه….

مظاهر تا خواست جواب بده امیر (آقای سماوات منشی مخصوص حسان) صداش زد و اون رفت….

اون لحظه میخواستم سر تا پای امیر رو طلا بگیرم…

به طرفم برگشت و نگام کرد….

یه نگاه خواستنی و گرم….

ـ خوبید؟…

یه کلمه بود!….

اما برای من یه دنیا حرف معنی شد….

بلند شدم و روبروش ایتادم و گفتم:

ـ عالیم…توهم اینطور که نشون میده سرحالی؟

چشماشو بست و سرشو تکون داد….

شده بود یه دختربچه ی ۳ ساله…

نمیدونم اما حس کردم که از درون احساس ضعف میکنم….اما چرا؟..

ـ بله…چون میخوام به عنوان مهندس پاشم برم ممکلت خارجه….

قیافش خیلی بامزه شده بود و با اون لحن حرف زدنش بامزه تر شده بود…

دوست داشتم محکم میکشیدمش توی بغلم….

یه لبخند ملیح روی لبهام اومد….

تا اومدم حرفی بزنم صدای منشی شرکت رو شنیدم….

از این دختر متنفر بودم…

حیف اگه به خاطر ترک بودنش نبود حاضر نبودم که همراه تیم ببرمش ترکیه..

ـ ببخشید جناب فرداد میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم…؟

ناخودآگاه اخمام توی هم گروه خورد…

از صدای نکرش حالم بهم خورد…..

اما تا چشمام به صورت مهرا افتاد با تعجب یه ابرومو بالا دادم…

گونه هاش قرمز شده بود و چشماش ریز شده بود….

انگار خیلی خودشو کنترل کرده بود تا نخنده اما چرا..؟

برگشتم سمت منشی….

برای شاید ۵ ثانیه شوک زده نگاهش کردم..این دختر واقعا فکر کرده سر و صورتش بوم نقاشیه؟……

موهایی که صورتی رنگ شده بود و با دست و دلبازی بیرون ریخته بود….صورتـــی؟!

آرایشم صورتش هم صورتی جیغ!…

مانتوی صورتی جیغ…!

دوست داشتم بالا بیارم……

چقدر خوشحال بودم که یکی از بندهای استخدامی توی قرارداد های کارمندا داشتن فرم لباس یکدست بود واگرنه با این وضع مطمئن نبودم که بلایی سرش نیارم…

با حالت جدی و صدالبته خشمگین گفتم:

ـ کارتو بگو…؟

یه ذره جا خورد ولی خودشو نباخت شروع کرد به حرف زدن….

تمام حرفایی که میزد مذخرف و بی ارزش بودن….

من نمیدونم چرا فکر میکرد الان باید اطلاعاتی درباره ی مردم و کشور ترکیه به من بده؟…

بعد از ده دقیقه یه بند حرف زدن بی هوا توی حرفش اومدمو گفتم:

ـ بهتره ادامش برای بعد بمونه….

قیافش سرخ شد ..اما برام اهمیتی نداشت….

راهشو گرفت و از سالن خارج شد…

برگشتم…

مظاهر و مهرا هردو سرخ شده بودن….

میدونستم چرا به این حالت دراومدن….

به محض رفتن اون دختره ی جلف و بسته شدن در هردوشون زدن زیر خند….

مهرا اونقدر خندید که اشک از چشماش میریخت…

هرکاری کردم نتونستم در مقابلش همونجور سرد و خشک باشم….

جلو رفتم و با اخمی که سعی داشتم حفظش کنم رو به هردوتاشون گفتم:

ـ چه خبرتونه؟ چی دیدین که اینجوری زدین زیر خنده؟….

مظاهر که حتی نای حرف زدن نداشت و یه لیوان آب برای خودش ریختو و شروع کرد به خوردنش….

مهرا با همون حالت دلنشین بهم گفت:

ـ آخه دیدین با پلنگ صورتی مو نمیزد….فک کنم نسبتی باهاش داشت…..خواهری ؟ فک و فامیلی؟…

مظاهر بلند شدو همونجور سعی میکرد به خودش مسلط باشه به مهرا گفت:

ـ بلند شو دختر….بلند شو که حسابی امروز رو برامون مفرح کردی!

بعد رو به من کرد و گفت:

ـ پسر لااقل میذاشتی بنده خدا حرفش تموم شه بعد میزدی تو پرش…

بعد کمی مکث باز گفت:

ـ من باید برم دنبال بلیطا…تا ظهر معطل اونام…خداحافظ…

از هردومون خداحافظی کرد و رفت…

مهرا هم از روی صندلیش بلند شد اومد طرفم تا خداحافظی کنه….

اما دلم نمی خواست از پیشم بره…

زودتر از اون گفتم:

ـ خندیدن به دیگران و مسخره کردنشون کار خوبی نیست خانوم کوچولو؟

برای لحظهای جا خورد اما کم نیاورد و گفت:

ـ به من چه…مگه دست خودم بود….دختره سرتا پاشو صورتی کرده ،خوب لابد خودش دوست داره دیگران بهش بخندن دیگه…

این دختر از چیزهای کوچیک هم میتونه برام بهترین لحظات رو بیافرینه….

در حالیکه یکی از دستامو توی جیبم فرو میکردم بهش خیره شدم و گفت:

ـ هر جوری هم که خودشو درست کنه آزاده….نباید مسخرش کرد…

کلافه یه قدم اومد جلو و گفت:

ـ اِ شما هم همیشه از من ایراد بگیرید؟..خوب خندار خنداه دارِ دیگه….تازه ببینین چقدر وضعیتش داغون بود که مظاهرم از خنده داشت منفجر میشد….

از کلافگیش….از حاضر جوابیش لذت میبردم….

یه لذت وصف ناشدنی….زیبا و منحصر بفرد……

یه ابرومو بالا انداختم و با حالت تحکم ولی آروم گفتم:

ـ ایراد میگیرم تا یاد بگیری چطوری رفتار کنی….شاید خنده دار بود ولی نه اینقدر که اینجوری بخوای از خنده ریسه بری و اشک بریزی…مظاهرم مثل تو….

وسط حرفم پرید و گفت:

ـ بله..چشم…حرف شما متین و درست…اجاز میدین من مرخص شم؟…

با اینکه دوست داشتم بیشتر بمونه اما پا روی خواسته ی دلم گذاشتم و شیطنت بار گفتم:

ـ مرخصید….

یه چشم غره بهم رفت و راهش کج کردو سمت در خورجی قدم برداشت…..

حالتش خیلی با مزه بود….خنده دار و خواستنی….

چقدر دلم میخواست با تمام تخسیش محکم توی بغلم بکشمش تا جیغش دربیاد……

از این فکر خندم گرفت…..

خوشم میاد آزارش بدم…

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از این فکرا بیرون بیام…..

تا غروب حسابی سرم مشغول بود….

نقشه هارو با دقت بررسی میکردم تا یه وقت مشکلی اونجا پیش نیاد….

ساعت ۱۲ شب بود که همه تقریبا آماده توی سالن ورودی منتظر بودن تا به سمت فرودگاه حرکت کنیم….

جلوی در شرکت همه ایستاده بودیم مظاهر با صدای بلند رو به آقای صالحی گفت:

ـ آقای صالحی جان…بی زحمت شما باید یه سری از بچه هارو تا فرودگاه ببرین. مشکلی که نداره؟…

آقای صالحی همین جور که با ریموت در ماشینشو باز میکرد گفت:

ـ نه جناب حمیدی جان. چه زحمتی ؟ در خدمتم قربان….

سر برگردوندم تا مهرا رو پیدا کنم ..

کنار خانم سیامکی ایستاده بود مثل همیشه لبخند به لب داشت باهاش حرف میزد و اصلا حواسش به اطرافش نبود…

مظاهر اومد نزدیکم و گفت:

ـ حسان من ماشین نیاوردم….تو با ماشین میای فرودگاه دیگه؟..

بهش نگاه کردم و گفتم: آره…

یه نگاهی به بچه ها انداخت و ادامه داد…

ـ خوب پس اگه میشه چند تا از بچه ها همراه خودمون ببریم…

به محض تموم شدنش با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:

ـ معلوم هست چی داری میگی؟ کی کارمندای شرکتم رو سوار ماشینم کردم که این بار دومش باشه؟…

دست خودم نبود عکس العملی که نشون دادم….

مظاهر با یه ابروی بالا پریده گفت:

ـ خوب برادر جان چرا میزنی؟ خواستم دیگه به آزانس زنگ نرنم…

با تندی جوابشو دادم…

ـ بهترین کار زنگ زدن به آژانسِ….

مظاهر رو به آقای صالحی کرد و گفت:

ـ خوب کیا با شما میان؟

آقای صالحی یه نگاهی به ماشینش انداخت و گفت:

ـ راستش آقای سماوات و زربافت و نوروزی فعلا نشسن…

مظاهر یه نگاهی به خانم ها که بیرون ایستاده بودن کرد و گفت:

ـ خب خانم ها فکر کنم با یه ماشین دیگه مسئله حله….

گوشیمو سریع از جیبم درآوردم و به مهرا اس زدم…

” بیا همراه مظاهر توی ماشین من بشین”

زود فرستادمش….بعد از چند ثانیه sms بهش رسید…

بازش کرد و بعد از خوندنش یه نگاه بهم انداخت و سریع بهم جواب داد..

“ممنون.من با خانوم سیامکی و افخمی میام…در ضمن نمیتونید مودبانه تر درخواست کنین..باورتون شده زورگویید؟”

دختره سرتق و لجباز!….

حالا که خودت میخوای باشه……

بزور میارمت…

رفتم طرفشون……

دختره سرتق و لجباز!….

حالا که خودت میخوای باشه……

بزور میارمت…

رفتم طرفشون، مظاهر داشت به سمت اونها میرفت…صداش زدم…

به سمتم برگشتو گفت:

ـ چیه؟

با بی تفاوتی که مختص خودم بود گفتم:

ـ اگه برای آژانس متنظر بمونیم ممکنه دیر برسیم….با اینکه از این وضع به هیچ وجه خوشم نمیاد ولی اون دختره ی جلف رو با صالحی بفرست بره….مهرا و خانوم سیامکی با ماشین من…

ادامه ندادم ..

خوش فهمید….

خندید و یه دستش رو به نشانه ی تایید نظامی رو سرش گذاشت و گفت:

ـ امر، امر شماست والا حضرت….

برگشت و رفت سمت اونها…

منم راهمو کج کردم و سمت ماشینم رفتم….

به محض نشستن توی ماشین یه لبخند خبیثانه زدم…

یه sms به مهرا زدم…

” اونی که باید باور کنه من زورگو هستم من نیستم..متوجهی که خانوم کوچولو؟”

میتونستم دقیقا قیافشو مجسم کنم که از حرص گونه هاش سرخ شدن….

در ماشین باز شد…

مظاهر بود…

ـ داداش صندوق عقبو باز کن…

صندوق رو باز کردم..

مظاهر چمدون مهرا و خانوم سیامکی رو گذاشت و درشو بست….

درای پشت باز شدن…

مهرا با اخم و خانوم سیامکی با نیش باز توی ماشین نشستن…

دقیقا همونجور که میخواستم مهرا پشت سرم نشسته بود….

آیینه ی جلو رو قبلا طوری تنظیم کرده بودم که بتونم صورتشو کامل ببینم….

اخماش حسابی توهم بود…

تا نشست نگاهش از توی آیینه با نگاهم یکی شد؛ با همون اخم و حالت تخسی که به خودش گرفته بود لب زنی کرد و گفت: زورگو…..

به محض دیدن اون قیافش و حرکت لب زنیش حسابی خندم گرفت…

سریع ازش چشم برداشتم و ماشین رو روشن کردم…

لبهام رو محکم روی هم فشار میاوردم تا مبادا خندم نمایان شه..

از درون شده بودم منبع لذت و خوشی….

یه جورایی با حرص خوردنش وجودم پر از لذت میشد….

دوباره نگاهی بهش انداختم….

هنوزم اخم داشت….

توی دلم به این حالت بچگونش خندیدم….

با صدای مظاهر به طرفش برگشتم و نگاه سریعی بهش انداختم…

ـ حسان با احمد توی ترکیه هماهنگ کردم…قراره اونجا که رسیدیم بیاد دنبالمون…

ـ خوبه…

صدای خانم سیامکی از پشت نظرو جلب کرد…

ـ آقای حمیدی، این احمد آقا میتونه اونجا برای ما سیم کارتم بگیره..؟

مظاهر عقب برگشت و گفت:

ـ بله. چطور؟

خانم سیامکی گفت:

ـ اگه بتونه من و چند تا از همکارای دیگه میخوایم سیمکارت بگیریم…

مهرا که تا اون لحظه ساکت نشسته بود به حرف اومد…

شش دونگ حواسم رفت پیشش…!

ـمنم میخوام….فکر کنم هزینش خیلی کمتر از استفاده از سیم کارتای خودمون باشه..

مظاهر خندید باز رفت توی فاز شوخ بودنش…

ـ بابا سه هفته نمی تونید بدون گوشی دووم بیارین؟ این قدر سخته دوری؟

مهرا که حالا اخماش باز شده بود سریع جواب داد

ـ اِ……اینطوریاس؟ بعد اونوقت شما هم قراره سه هفته گوشیتون خاموش باشه دیگه؟

مظاهر با حالت خنده گفت:

ـ نخیر..بنده اجازه ی دو ساعت خاموش کردنم ندارم چه برسه به سه هفته!….بعدشم شرایط بنده با بقیه فرق میکنه…

اینبار خانوم سیامکی جوابشو داد…

ـ خوب آقای حمیدی بقیه هم مثل شما…بالاخره یکی بهشون اجازه دو ساعت خاموش بودن گوشی رو نمیده…

مظاهر سرشو تکون داد و خندید…

صدای گوشی مهرا بلند شد….

نگاه سریعی به ساعت انداختم…

۱٫۱۰ دقیقه بود!….

این موقع شب کیه که بهش زنگ زده…؟!

ناخودآگاه تمام حواسم رفت به مکالمش با اون ور خط…

ـ سلام…

ـ……..

نمیدونم چی شنید که کلا صورتش از حالت اخمویی دراومد و خندون شد…

ـ بله..چشم امر دیگه ای؟

خیلی دوست داشتم بدونم کیه…..

اونقدر غرق حرفای فرد پشت خط بود که کلا فراموش کرده بود توی ماشین نشسته و چون نفرم کنارشن….!

ـ ای بابا..چشم..من مگه میتونم رو حرفای شما حرف بزنم؟…

ـ……

ـ بله…قول میدم…به آرین و زنعمو سلام برسون…اونجا قراره یه سیمکارت جدید بگیرم. به محض گرفتن بهتون زنگ میزنم. در ضمن به اون خواهر زاده ی عتیقتون هم بگین دست از این بچه بازیا برداره..این زنم گرفت ولی آدم نشد…..

ـ….

یهو زد زیر خنده…قرمز شده بود…..

چقدر خواستنی میخندید….!

ـ باشه باشه…..خوشم میاد میشناسینش….خوب کاری ندارین عمو جونم؟

پس عموش بود….انگار خیلی باهاش صمیمیه….

بعد از قطع کردن گوشی خانم سیامکی بهش نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت. اونم دوباره خندید….

تا خود فرودگاه توی سکوت روندم….

عادت نداشتم در حضور کسی توی ماشینم آهنگ بزارم البته به جز دختری که پشت سرم نشسته بود…

کلا این دختر همیشه استثنا بود….

****

بعد از چک کردن بلیط ها و گذر نامه ها از قسمت انتظار رد شدیم…

با وارد شدن داخل هواپیما به دنبال صندلیم گشتم…

مظاهر دوتا بلیط رو با فاصله ی زمانی از بقیه ی بلیط ها گرفته بود……..

بقیه ی بلیطها پشت سرهم بود به غیر از اون دوتا…

بالاخره صندلی رو پیدا کردیم ونشستیم یه نفس عمیق کشدیم تا چشمامو باز کردم از فردی که روبروم اخمو استاده بود متعجب شدم…

حتی یک درصدم احتمال نمیدادم که مظاهر بلیط دوم رو به نام مهرا گرفته باشه…

چی بهتر از این که در کنارم میخواد باشه….

یه لبخند خبیث توی دلم براش زدم…..

بی هیچ حرفی اومد نشست کنارم…

یه نگاه به پنجره ی کنارش انداخت….

با یه لحن خیلی بی تفاوت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

ـ اگه کنار پنجره اذیت میشی میتونم جامو باهات عوض کنم….

سریع به طرفم برگشت و گفت:

ـ نخیر راحتم….

تخس!….

حالیت میکنم…..!

بعد از دو دقیقه مظاهر اومد و روبه مهرا گفت:

ـ مهرا خانوم راحتین؟ اگه بخواین میتونین جاتون رو با من که کنار خانوم سیامکی هست عوض کنین؟

برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم…..

مطمئن بودم که قبول میکنه….

کورخوندی خانوم کوچولو….

حالا حالاها باهات کار دارم سرتق …

سریع پیش دستی کردمو رو به مظاهر خیلی جدی و سرد گفتم:

ـ لازم نیست مظاهر…بهشون گفتم…ظاهرا راحتن..میتونی بری….

مظاهرم دمش گرم اصلا یه نگاه به مهرا که قیافش الان شده بود عین لبو سرخ و عصبی نینداختو بی هیچ حرفی رفت و سر جاش نشست….

نگاهش کردم….

حاضر بودم هر کاری کنم که توی همون حالت بمونه….

از حرص و خودخوریه زیاد گونه هاش سرخ شده بود…

چشماش از حالت تعجب گرد شده بود و لبهاشم نیمه باز بودن….

یه ابرومو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:

ـ مشکلی پیش اومده که این جوری زل زدین به من؟

مطمئن بودم اگه فقط به اندازه ی یه درصد پررو و وقیح بود الان مو روی سرم نبود و با مشتاش صورتمو مزین میکرد…

با همون حالت حرصی و عصبانیت ولی آروم گفت:

ـ مشکلم شمایید…از کی تاحالا وکیل وصی مردم شدین جناب رییس؟

ـ لزومی به وکیل وصی نیست…اینقدر زبون دراز هستی که از پس همه بربیای…

دیگه کارد میزدی خونش درنمیومد…..

دستاش روی پاش مشت شد و کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ پس چرا نذاشتین خودِ زبون درازم اعلام حضور کنم؟

بی تفاوت تر از قبل پامو روی پای دیگم انداختم و در حالیکه به سمت جلو نگاهمو تغییر دادم گفتم:

ـ منم جواب خود زبون درازت رو تحویل مظاهر دادم…همون جوابی که بابت ناراحتی از جات ازت پرسیدم…

دیگه بهش نگاه نکردم اما سنگینی نگاش رو روی خودم کاملا حس میکردم…

باید یاد بگیری پطور رفتار کنی؟ زیادی بچه ای؟

وقتی مهمان دار گفت که هواپیما داره اوج میگیره ناگهان یه چیز سرد رو روی دستم احساس کردم…

برگشتم…..

مهرا دستشو روی دستم گذاشته بودو با تمام وجود فشار میداد…

رنگش کمی پریده بود و چشماش رو با فشار زیادی روی هم گذاشته بود…

معلوم بود که حالش اصلا خوب نیست….

.دست دیگم رو ری دستش گذاشتم و آروم صداش زدم

ـ مهرا، دختر ؟حالت خوب نیست؟

بدون اینکه چشماشو باز کنه سرشو تکن دادو گفت:

ـ همیشه این موقع این حالت رو دارم….ببخشید نمیتونم زیاد حرف بزنم…

سریع لبهاشو به هم فشار داد…

مهماندارو صدا زدم و ازش خواستم یه لیمو ترش ، به همراه یه شربت آب انار با یه تیکه کیک برام بیاره….

بعد از چنددقیقه مهماندار با چیزهایی که خواسته بودم کنارم ایستاد…

ازش گرفتم و با جمله ی ” اگه کمکی از دستم برمیاد در خدمتم” مرخصش کردم…

برگشتم سمت مهرا…

ـ چشماتو باز کن…

سرشو به شدت تکون داد….

کلافه نفسمو بیرون دادم گفتم:

ـ مهرا باز کن چشماتو…اوج گرفتن هواپیما تموم شد…باز کن…

آروم چشماشو باز کرد…

حلقه ی اشک توی چشماش جمع شده بود…

این دختر چقدر معصوم و سادس….

لیوان شربتو به طرفش گرفتم و با اشاره به لیوان گفتم:

ـ بخورش…حالتو بهتر میکنه….

بعد از چند ثانیه دست از زل زدن بهم برداشتو لیوان رو از دستم گرفت و جرعه ای ازش خورد..

بعد از خوردن شربت با دستی که زیر دستش اسیر بود، لیوان رو گرفتم اما تا دستمو دید با لیوان به دست میخ دستم شد….(این همون جملس!)

چش شده باز؟…

دستمو دراز کردم تا لیوان رو خودم ازش بگیرم اما ناگهان اون با دست دیگش پشت دستمو گرفت….

خشک شدم….

این کار از مهرا بعید بود!

با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم…..

در کمال تعجب من میخ پشت دست من شده بود….

یه قطره اشک از چشماش چکید….

دیگه به مرز جنون رسیده بودم….

آروم صداش زدم:

ـ مهرا؟

سرشو بالا آورد و به صورتم نگاه کرد….

مطمئن بودم اسم این حالتی رو که در درونم رخنه کرده بود ؛ خالی شدن قلبم بود..

دوباره احساس ضعف کردم….

ـ چته لعنتی؟….

خفه گفت:

ـ من…..من….بخدا منظوری نداشتم…

گیج و کلافه گفتم:

ـ معلوم هست چته؟ واضح تر بگو بفهمم ؟

سرشو انداخت پایین و در حالیکه اشکاش پشت سرهم میریختن گفت:

ـ دستتون….

نگاهی به دستم انداختم….

یه خراش سطحی و رد ناخن های مهرا روی پشت دستم افتاده بود…

دختره ی احمق!…

چنان اشک میریزه که انگار …..

با عصبانیت و لی با تن آروم بهش توپیدم..

ـ دیوونه ای..به خاطر این داری این جوری اشک میریزی؟ نگام کن …

سریع سرشو بالا آرود و خواست حرفی بزنه که..

دوباره ادامه دادم…

ـ کارت از عمد نبود…اونقدر حالت بد بود که اصلا متوجه نشدی دستم زیر دستته…پس دیگه ادامه نده…

بلافاصله سرشو انداخت پایین و گفت:

ـ بازم معذرت میخوام من…

ـ گفتم ادامه نده….

تیکه ی کیکو جلوی صورتش گرفتم و یه اشاره بهش کردم…

اونم بی حرف ازم گرفتتش و تا ته خورد…

نذاشتم حرف اضافه ای بزنه….

سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم…

خودم زدم به خواب…این جوری کمتر عذاب میکشید…

دختره ی دیوونه….آدم چقدر میتونه دل نازک باشه؟۱…

با وجود این همه نزدیکی بهش اما هنوز برام به اندازه ی معما ناشناخته و غریبه….

ترجیح دادم تا فرود چشمامو بسته نگه دارم….

بعد از اینکه مهماندار گفت هواپیما در حال فرودِ احساس کردم که مهرا تکون خورد….

حتما دوباره حالش بد میشه….

بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو روی دستش که رو پاش بد گذاشتم…

سنگینی نگاهش برام لذت بخش بود…

.

بعد از نشستن هواپیما و باز شدن درهای هواپیما چشمامو باز کردم دستمو از روی دست مهرا برداشتم….

یه نگاه سریعی بهش انداختم و گفتم:

ـ بهتری؟

اینبار نه خبری از حرص بود و نه از عصبانیت….

سرخی گونه هاش از خجالت و شرم بود…

سرشو تکون دادو بلند شد….

***

بعد از خروج از فرودگاه استامبول دیگه باهاش هم کلام نشدم….

در واقع از همون داخل هواپیما که فهمیدم خوبه دیگه حرفی نزدم….

خستگی رو میشد از تک تک صورت بچه ها دید…

احمد دوست دورگه ایرانی _ترک منو مظاهر بود….

همه ی کارامون رو تقریبا احمد انجام داده بود…پسر با معرفتی بود…

سه تا ماشین لوکس اجاره کرده بود برای بردن ما به هتل…

هتلی که احمد برامون درنظر گرفته بود یکی از بهترین هتل های استامبول بود…

پنج ستاره و مدرن…

**

با گرفتن کارت کلید اتاق به سمت آسانسور رفتیم…

اتاق من و مظاهر کنار هم بود وبقیه ی بچه ها هم توی طبقه ی ما بودن اما اتاقاشون با اتاقای ما فاصله داشت…

ـ حسان فردا صبح توبی لابی هتل میبینمت…خداحافظ داداش…

خسته خندید و رفت وارد اتاقش شد..

حال منم دست کمی از اون نداشت بعد از یه دوش سبک روی تخت افتادم…..

“مهرا”

اونقدر از کاری که بی اراده انجام داده بودم شرمزده بودم که حتی روی دیدن دوباره ی حسان رو نداشتم…

نمیدونم چرا وقتی دستشو به اون وضع دیدم دلم ریش شد….

دوست داشتم خودم،خودمو حلق آویز کنم…

طاقت نداشتم و اشکام سرزیر شد….

نمیدونم اون پیش خودش اشکامو پای چی گذاشت…

اما اشکای من از سر عشقم بهش بود…

از سر عاشقی….

اشکام برای زخم هایی بود که خودم روی دستش جا گذاشتم…

.از اشکام گذشت…

مثل همه ی اون اشکایی دیگم…..

بایدم بگذره…

چه میدونه از حال من…

از دل من…..

تا موقع فرود چشماش بسته بود . اما مطمئن بودم بیداره..

نمیدونم چرا توی این مدت چشماشو بسته بود؟…

شایدم داشت به پروژه فکر میکرد…

اما مطمئنا خواب نبود چون حواسش جمع بود و موقع فرود دستای مردونش رو به دستای لرزون من هدیه داد….

دیگه نه حرفی زد و نه نگاهی بهم کرد…

.سرد شدو به دنبالش ازم دور شد…

خستگی توی صورتش بیداد میکرداما هنوز با تحکم و استوار قدم بر میداشت….

دلم لبریز بود از تمنای بودن در کنارش….

اونقدر خسته بودم که بدون هیچ تعللی روی تخت خواب افتادم و به خواب رفتم…

با ضربه به در اتاق مجبوری چشمام باز کردم…

.بدنم خیلی درد میکرد…

دوست داشتم یکی منو با کیسه بوکس اشتباه بگیره تا میتونه مشت و لگد بهم بزنه تا حالم جا بیاد….

با بی میلی از روی تخت بلند شدمو درو باز کردم…

زهره بود…

ـ سلام خانوم خوشخواب…ولت کنن میخوای تا لنگ ظهر بخوابی نه؟

با بی حالی برگشتم توی اتاق و گفتم:

ـ سلام…نه به جون خودم…ولی اینقدر بی حال و کسلم که ی اراده خوابم میاد…

زهره خندید و گفت:

ـ با یه دوش ساده اینا همش حله….زود باش بپر تو حموم و آماده شو بریم…نیم ساعت دیگه قراره همه صبحونه رو باهم بخوریم….

ـ میمونی با هم ببریم پایین؟

زهره تکیشو از دیوار برداشت و رفت روی مبل نشست و گفت:

ـ آره دختر تنبل…نگا هنوز چمدوناتو که باز نکردی؟

نشستم روی زمین و چمدونو به سمت خودم کشیدم…

بازش کردم و مشغول جمع کردن وسایل حموم و لباسایی که قرار بود بپوشم ، شدم…

ـ نه بابا….خسته بودم دیگه…باشه بعد از صبحونه میام درستش میکنم…

بعد از یه ربع دل از حموم کندم…

اومدم بیرون…

زهره مشغول بالا و پایین کردن کانالعلی تلویزیون بود…

با حوله نشستم روبروی میز آرایشی….

از توی آیینه زهره نگام کرد و خندید…

ـ نگاش کن…چطوری لبو؟

یه اخم شدید فرستادم روی ابروهامو گفتم:

ـ عمه جان شما چطورن؟ خوبن الحمدالله؟

پوکید از خنده….

موهامو سشوار کردمو بعد با کش مو محکم بالای سرم بستم…

خیلی ناز شده بودم…

موهامو سشوار کردمو بعد با کش مو محکم بالای سرم بستم…

بلند شدمو یه شلوار جین سفید جذب پوشیدم با یه تونیک توری که از زیر تور آستر میخورد و تمام بدنمو میپوشوند….

طرح روی پارچه ی توری گلای ریز صورتی و نارنجی بود..

.لبه ی آستین و بالای یقه ی سه سانتی کش دوزی شده بود…

بلندیشم خوب بود و تمام باسنم رو میپوشوند…

آزاد بودم اما خوب لباس زیاد بازم نمی پوشیدم و دوست نداشتم…

در آخر هم گردنبند رو روی لباسم انداختم….

یکبار پنهونش کرده بودم واسه هفت پشتم بس بود….

اصلا وقتی عاشق حسان شدم..

چرا نباید مهریه ای رو که خودش بهم داده رو ازش پنهون کنم؟

یه ریمل و یه رژ لب صورتی هم زدم و بعد دوش عطر گرفتم…!

صندل های سفید فلتم رو هم پام کردم و به سمت زهره چرخیدم و فیگور مدلینگ گرفتم و گفتم:

ـ خب چند چندم لیدی؟

زهره ایستاد و گفت:

ـ دختر تو گونی بپوشی میشی بیست حالا حساب کن با این تیپ باید بهت چند داد؟ چقدر دلبری شدی مهرا….

یه چشمک بهش زدم و گفتم:

ـ ای بابا قابل تو رو ندارم…

با خنده به سمتم اومد…

منم با برداشتن کیف کوچیک دستی سفیدم از اتاق بیرون اومدیم…

به محض ورود به راهرو…

مظاهر و حسان هم از اتاقاشون بیرون اومدن…

برای یه لحظه محوش شدم….

یه شلوار خاکستری جذب کتان با یه پیراهن جذب سفید که یه جلیقه ی همرنگ شلوارش روش میومد، تن کرده بود…

کمی از موهاش رو شلخته روی پیشونیه بلندش ریخته بود…

اونقدر جذاب شده بودکه حتی اگه میخواستم چشم ازش بردارم بازم نمیشد…

اب دهنم رو بزور قورت دادم…

به ما رسیدن…

تازه مظاهرو دیدم!…

یه شلوار مشکی با یه بلوز چهار خونه ی سبز آبی…بهش میومد…

به هر بدبختی بود تونستم خودمو کنترل کنمو چشماموبفرستم کف راهروتا دید نزنن…

حالا روبروم بود..

.با صدای زهره سرمو بالا گرقتم..

ـ سلام آقای فرداد….سلام آقای حمیدی… صبح بخیر…

یه نفس عمیق کشیدم سریع پشت سر زهره گفتم:

ـ سلام صبحتون بخیر…

جالب بود که با صدای من حسان سرشو بالا آورد…

تمام این مدت اصلا متوجه ی حضور ما توی راهرو نشده بود و سرش پایین بود…

حتی با صدای زهره هم سرشو بالا نیاورد…

بعد میگه خودپرست نیستم…..!

توی چشمام مستقیم نگاه کرد….

همزمان که مظاهر جواب زهره رو میداد یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت و نگاش روی گردنبند ثابت موند…

اما نگاهش زیاد طولانی نشد چون به محض تموم شدن احوالپرسی مظاهر با زهره ، صبح بخیر خشک و جدی گفت…

مظاهر رو به من گفت:

ـ صبح شما هم بخیر مهرا خانوم…سرحالید یا نه؟

یه لبخند زدمو گفتم:

ـ سرحال و قبراق که نه ولی به محض خوردن صبحونه مطمئنم میشم…

مظاهر خندید …

اما حسان بی هیچ حرفی به سمت آسانسور ته راهرو حرکت کرد..ما هم به دنبال اون…

تا وارد آسانسور شدیم من بدون اینکه به راهرو نگاهی بندازم دستمو بردم تا دکمه ی هم کف رو بزنم که با صدای یه زن که گفت ” وایسین” نگاهم به راهرو کشیده شد…

دستم همونجور توی هوا موند…

مطمئنم نه تنها من بلکه زهره و مظاهرم حال منو داشتن…

ساناز بود…

اما چه سانازی؟…

تمام موهای صورتیشو فر ریز کرده بودو یه تل بچگونه ی صورتی که روش پاپیون بود به سرش زده بود…

تیپشم که بهتر بود چیزی نمی پوشید…

یه شلوارک خیلی خیلی کوتاهآبی با یه تاپ دوبند صورتی با کفشای ده سانت که نه شاید ۱۵ سانتی صورتی..

آرایش صورتشو که نگم خیلی بهتره…

وارد آسانسور شدو یه سلام کش دار به همه گفت..

من هنوز تو حالت هنگی به سر میبردم که صدای حسان رو نزدیکم شنیدم…

نزدیکم شده بود و دکمه ی هم کف رو فشار داد و رو به من گفت:

ـ من زدم…

با اخم و حالت جدی گفت….

فهمیدم منظورش از این حالت چیه؟!

این یعنی اگه بخندی با من سروکار داری…

خندمو که تا پشت لبام اومده بود رو برگردوندم عقبو خودمو کنار زهره و ساناز جا دادم….

یه نگاه به مظاهر انداختم با اخم سرش پایین بود…

حسانم با اخم مشغول گوشیش بود…

زیر چشمی به زهره نگاه کردم تیپش ساده بود اما خوب یه ذره لباسش باز بود…

یه پشت گردنی سبز رنگ بلند با یه صندل فلت سبز رنگ….

موهاشم که فر خدایی بود رو باز گذاشته بود…

با صدای سانازنگاهم رفت سمتش…

در حالیکه داشت سعی میکرد موهاش رو بفرسته پشت گوشش گفت:

ـ آقای حمیدی راستی منم سیم کارت میخوام…لطف کنین برای منم بگیرین…

مظاهر بدون اینکه نگاهش کنه خیلی سرد و جدی گفت:

ـ بله خانم…تا ظهر به دستتون میرسه.

با اون اخم و لحن سرد مظاهر من که من بودم حساب کار دستم اومد که نباید دیگه حرف بزنم اما این ساناز از رو نرفت که نرفت…

یه نگاه به من و زهره کرد و بعد سریع یه حرفی زد که برای دو ثانیه زبونم قفل شد برای جواب دادنش…

ـ وای مهرا جون چه گردنبند نازی داری…چقدر خوشگله..میشه چند لحظه بهم قرض بدی امتحانش کنم؟

چشمام دیگه گرد تر از این نمیشد…

چه قدر وقیح و بی شرم بود…

چقدر پررو بود این بشر…

جملش نه تنها به من شوک وارد نکرد همزمان مظاهرو حسان هردوشون سراشون رو بالا آوردن و به ما نگاه کردن…

زهره با دهن باز و باروهای بالا پریده به منو ساناز خیره مونده بود…

دست ساناز اومد جلو تا گردنبند رو لمس کنه…

نمیدونم چرا اما ناخودآگاه نگام به سمت حسان رفت…

جا خوردم….

صورتش به قرمزی میزد و اخمش شدیدتر شده بود….

نگام به دستاش کشیده شد.مشت شده بودن اونقدر محکم که رنگ دستش به سفیدی میزد…

همه ی این دید زدن ها به ۵ ثانیه هم نشد…

مغزم فعال شد و سریع خودمو کشیدم عقب….

ساناز با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ مهرا جون فقط خواستم از نزدیک ببینمش…

از پررویی این دختر جدا دهنم باز مونده بود..

صاف توی چشمام زل زدو گفت:

ـمیشه امتحانش کنم؟

من از ترس قیافه ی حسان نمیتونستم نفس بکشم اون وقت این دختره…

یه لبخند مصنوعی زدمو گفتم:

ـ امم…ساناز جون راستش ناراحت نشو ولی من این گردنبندو از زمانی که گردنم کردم دیگه درش نیاوردم…ببخشید نمیتونم…..

حتی نذاشت جملم رو تموم کنم. یه کم اومد جلو و گفت:

ـ ای بابا چند ثانیه که به جایی بر نمیخوره…

دیگه واقعا کم آورده بودم

تا دهنمو باز کردم یه چیزی بگم که حسان با صدای عصبانیش گفت:

ـ خانوم افخمی…بهتره دست از این کارهای ناشایست بردارین….

ساناز برگشت تا جواب حسان رو بده با دیدن قیافش فهمید اوضاع از چه قراره…

بی حرف کشید کنار و سرش رو انداخت پایین….

مطمئنم اگه مظاهر و زهره نبودن حداقل یه سیلی از حسان میخورد…

بالاخره از اون آسانسور لعنتی اومدیم بیرون…

دور میز صبحونه که برای ما چیده بودن همگی نشسته بودیم…

اخمای حسان هنوز جمع بود…

با صدای مظاهر همه حواساشون رو جمع کردن…

ـ بچه ها امروز رو خوب استراحت کنین تا شب….قراره امشب به مناسبت اولین دیدارمون با طرف قرارداد، یه مهمونی از طرف آقای تابور بیگ صاحب این پروژه است.که توی همین هتل گرفته میشه.برگزار بشه..پس تا شب میتونین خستگی که توی تنتون مونده رو از بین ببرین…

آقای صالحی با خنده رو به مظاهر گفت:

ـ آقای حمیدی این آقای تابور بیگ ماشاالله خدا عمرش بده برای معارفه جشن میگیره..چه آدم سرخوشیه..

همه خندیدیم..

آقای نوروزی در جواب آقای صالحی در حالیکه لقمه ی پنیر و گردو میگرفت گفت:

ـ ای بابا…جماعت سرخوش مگه شاخ و دم دارن.طرف پول از سرو روش میباره میخواد برای معارفش جشن به پا کنه…

مظاهر در حالیکه چاییشو میخورد گفت:

ـ بابا چقدر سرخوش سرخوش میبندین به ریش این بابا…بیچاره اگه فکر میکرد با مهمونی امشب سرخوش عالم معرفی میشد به روح خاندانش میخندید….یه ذره کلاس داشته باشین…

از لحن خندون مظاهر همه به خنده افتادن….

زهره رو به مظاهر کرد و گفت:

ـ آقای حمیدی حالا میشه یه آماری از این آدم که سرخوشش کردیم رفت به به ما بدین…؟

مظاهر به خنده گفت:

ـ اوه…اوه…خانوم سیامکی بهتون نمیخوره بخواین اهل آمار گیری باشین…

زهره قرمز شد….

.مظاهر به شوخی گفت….

منم برای اینکه از زهره طرفداری کنم گفتم:

ـ ذهن شما منحرفه جناب حمیدی…واگرنه یه آمارگیری ساده که حق ماست…بالاخره باید یه چیزهایی از طرف قراردادمون بودنیم یا نه؟

مظاهر دستاشو آورد بالا و گفت:

ـ آقا ما تسلیم…چشم حق با شماست…خانوم سیامکی من معذرت میخوام من باب شوخی و خنده عرض کردم…

زهره خندید و گفت:

ـ خواهش میکنم…

مظاهر رو به احمد که توی این مدت ساکت نشسته بود و کرد و گفت:

ـ خوب احمد آقا شما شروع کن…

احمد صداشو صاف کردو گفت:

ـ آقای تابور بیگ یکی از غولهای تجاریو اقتصادیه ترکیه به شمار میره…ثروتش زبان زده..هوش سرشاری در زمینه ی تجارت داره…بیشتر سرمایه گذاری های بزرگ خصوصی و دولتی با مشورت اون انجام میشه…خلاصه بگم یه آدم که به استثنا ظاهر جذاب و جنتلمنی که داره ؛ خونگرم و منصف و منطقی هست….خوی ایرانی بودن درش بیشتر از ترک بودن نشان میده…

با حرفاش بیشتر کنجکاو شدم این آقای تابور بیگ رو ببینیم.

جالب بود همش منتظر بودم که احمد آقا بگه تابور بیگ شخصیت جدی و خشن و مغروری داره ما اون از خونگرمی و خوش اخلاق بودنش حرف زد…

شایدچون پیش زمینه ای داشتم که هرچی آدم موفق تر و پولدار تر خشک تر و مغرورترِ …

به خاطر همین منتظر چنین حرفایی بودم….

بعد از صبحونه همگی دوباره برگشتیم به اتاقامون…

قرار بود یه نیم ساعت استراحت کنیم…

با اصرار ساناز منو زهره تصمیم گرفتیم که از فروشگاه های اطراف هتل دیدن کنیم شاید بتونیم لباسی برای مهمونی امشب بگیریم..

با اینکه از برخورد ساناز توی آسانسور ناراحت بودم اما خوب نمیخواستم همین روز اول رابطم رو باهاش خراب کنم….

زهره هم بدش نمی اومد یکیم گردش کنه…

توی نیم ساعتی که توی اتاق بودم سعی کردم تمام لباسام و وسایلم رو جابه جا کنم…

لباسایی رو که تنم بود با یه ساپورت مشکی نیمه ضخیم و یه پیراهن راسته ی تنگ که بلندیش تا روی زانوهام بود عوض کردم….

بالاتنه ی پیراهن کمی گشاد بود و آستین هاش تقریبا سه ربع بود….

موهامو باز کردم و همرو به سمت راست شونه زدم و یه بافت کلفت و شل زدم و با یه رمان سفید تزیینی انتها شو بستم…

رژم که پاک شده بود رو با یه رژ مایع گلبهی کمرنگ تجدید کردم…

با مداد مشکی چشمامو سیاه کردم…

با یه کیف دستی تقریبا بزرگ مشکی و کفشای ورنی مشکی فلت تیپم تشکیل شد…

از اتاق بیرون اومدم تا به اتاق زهره برم اما به محض رد شدن از اتاق ۲۰۲ در اتاق باز شد…

سریع سرمو انداختم پایین و رد شدم اما صدای حسان از پشت سرم منو مجبور به ایستادن کرد…

ـ جایی میخواین تشریف ببرین؟

برگشتم…اونم لباساشو عوض کرده بود….

یه شلوار لی که فیت پاش بود و به همراه یه بلوز کرم رنگ یقه هفت بازی داشت و سینه ی مردونش رو نشون میداد پوشیده بود…

همه ی آنالیزم چند ثانیه هم نشد..

آروم گفتم:

ـ بله…قراره با زهره و ساناز بریم فروشگاه های اطراف رو ببینینم…

دیدم صدایی از ش در نمیاد…

نگاهش کردم…

خیره به من زل زده بود….

از اخم صبح هم خبری نبود…

در اتاق رو بست و یه قدم بهم نزدیک شد…

با نزدیک شدنش سرم کمی بالاتر رفت تا بتونم صورتش کامل ببینم…

ضربان قلبم واسه خودشون بندری میزدن…

دستش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت:

ـ خوبه….اما بهتر نبود میموندین و استراحت میکردین؟

باز من یه ذره در مقابلش آروم شدم این پررو شد…

باز شد بابابزرگ و واسه ی خودش امر و نهی کرد…

سریع البته با ناز همین طور که یه قدم به عقب برمیداشتم گفتم:

ـ نخیرم…نه من نه بقیه اونقدر خسته نیستیم که بخوایم استراحت کنیم اما اگه شما خسته اید میتونید برید توی اتاقتون و استراحت کنین بابابزرگ….

یه اروشو انداخت بالا و شیطون نگاهم کردو آروم گت:

ـ بابابزرگ؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

بله…بابابزرگ با اجازه….

برگشتم و دیدم زهره و ساناز باهم دارن به سمتم میان..

هنوز منو ندیده بودن…

صدای آروم حسان رو از پشت و کنار گوشم شنیدم

ـ بهت نشون میدم سرتق کوچولو…

یه لحظه لبخند روی لبهام اومد…

آخ که چقدر این تهدید کردناش رو دوست دارم….

زهره و ساناز بهم رسیدن و باهام سلام علیک کردن…

برگشتم که دیدم حسان رفته…

بچه پررو….مغرور!….

ساناز تقریبا همه جارو بلد بود…

مادرش اها ترکیه بود و خودش ده سالی رواینجا زندگی کرده بود…

هم زبونش هم مردومش رو خوب میشناخت…

یه مجتمع خرید چشمم رو گرفت…

ـ ساناز؟

ـ بله مهرا جون

ـ این مجتمع خرید چقدر شیکِ…

ـ بله..این مجتمع تو کل ترکیه فقط دوتا شعبه بیشتر نداره یکی اینجا یکی هم انتالیا…همه ی وسایلش مارک دار و از برندهای معروفیه…

یعنی محاله بری داخلش و یکی از افراد مشهور و معروف رو در حال خرید نبینی…

زهره با تعجب چرخید سمت ساناز و گفت:

ـ واقعا/؟ پس چرا اینجا وایستادیم..بریم داخلش دیگه…

الحق جای شیک و با کلاسی بود…

توی عمرم همچین مجتم خریدی ندیده بودم….

هر طبقه مختص یه چیزی بود…

یه طبقه مخصوص وسایل خونه…

یه طبقه مخصوص بچه و خانمها …

یه طبقه مخصوص /اقایون…

عالی بود…همه جنس هایمارک دار و زیبا بودن….

قیمت هاشون خیلی بالا بود ولی می ارزید…

اونقدر غرق دیدن اجناس شده بودم که از زهره و ساناز فراموشم شده بود…

از یه غرفه که پر بود از عروسک های باربی رد شدم از بچگیم عاشق عروسک بودم…

همیشه بابت این دوست داشتنممورد تمسخر صدرا قرار میگرفتم..

حتی الانم با وجود۲۳ سال سن تا یه عروسک خوشگل میدیم بی اختیار سمتش کشیده میشدم…

رفتم سمت غرفه و محو عروسکای نازش که با دکور زیبایی توی ویترین چیده شدن، شدم..

توی حال خودم بودم که دستم کشیده شد…

یه دختر بچه ی خیلی ناز داشت دستمو میکشید..

وای خدا این دختر چقدر خوشگل بود…

یه لحظه از واقعی بودنش شک کردم…

موهای بلند طلایی که تا روی کمرش میرسیدو بازشون گذاشته بود…

جلوی موهاشو چتری زده بود…

پوست سفید مثل برف و چشمای درشت آبی….

از صورتش معلوم بود که دختر شرو تخسیه….

نمیدونم چقدر توی کفش بودم که یهو دستمو ول کردو با اخم دست به سینه نگام کرد و یه چیزی به ترکی گفت.

وای خدا چقدر شیرین بود…

اخماشو دوست داشتم بخورم…

چقدر جذبه دار اخم میکرد…

خم شدم و روی دو زانو روی پا نشستم جلوش…

یه ذره ترکی هم بلد نیستم تا باهاش دو کلمه حرف بزنم…

دختر خشگل داشت همین جور نگام میکرد…

یهو بلند گفتم :

ـ اخی خشگله با این اخمکه دلمو بردی…

یهو اخماش باز شدو با تعجب گفت:

ـ تو فارسی بلدی حرف بزنی؟

چشمام اندازه ی توپ تنیس شد…

یه لحظه شک کردم به چیزی که شنیدم..

دوباره به حرف اومد:

ـ تو به من گفتی خشگله؟

دیگه مطمئن شدم درست شنیدم…

با نیش باز گفتم:

ـ آره…تو ایرانی هستی؟

خندید…دلم ضعف رفت برای این همه زیبایی…

ـ بله …اما نصفم..

با تعجب گفتم:

ـ نصفت؟ یعنی چی؟

اونم دستشو توی هوا چرخوند و با مزه گفت:

ـ آخه میدونی آنِم ترک بود…بعنی مامانم ترک بود…بابام هم نصفش ترکِ..خوب بچه ها نصفشون برای بابا هاست و نصفشونم از مامانا…

دیگه تحمل نداشتم…

محکم کشیدمش توی بغلم و یه بوس محکم روی لپش گذاشتم….

ـخدا تو چقدر شیرینی خانوم کوچولو…

یهو با اخم از بغلم اومد بیرونو گفت:

ـ من خانوم کوچولو نیستم..

با خنده گفتم:

کانال عاشقي

همچنین ببینید

سنگ قلب مغرور پارت ۱۶

رفتم دستشویی… دستامو شستم و رژمو تجدید کردم و اومدم بیرون…. توی راهرو بودم که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *