چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم رمان اسطوره / پارت آخر جلد دوم اسطوره
کانال عاشقي

پارت آخر جلد دوم اسطوره

لرزیدم…تمام تنم می لرزید.

-آخه خدا…نسل دایناسورا رو منقرض کردی که به جاشون آدم بیاری؟حیف نبود؟

زندایی جیغ کشید.

-نه..نریزین…خاک نریزین…

پوزخند زدم.

-بذار بریزن زندایی…خاک قدرشناس تره…می دونه کی به مهمونیش رفته..این خاک…می دونه چقدر مدیون این مرده…می دونه این مرد واسه هر سنگریزه ش چقدر عرق ریخته و خون دل خورده…بذار دایی رو خاک کنن…این خاک با این مرد بد تا نمی کنه…زیر این خاک دنیای بهتریه…امان از روی این خاک…!

برخاستم…دیگر آنجا کاری نداشتم…کاغذ را توی مشت فشردم و رفتم…رفتم تا اسطوره کش ها را به خاک و خون بمالم…رفتم تا منهم دینم را به این خاک ادا کنم…!
دیاکو:

-سلام دایی…!

آب و گلاب را روی سنگهای سفید ریختم و گل را روی اسمش گذاشتم.

-خوبی دایی؟اوضاع رو به راهه؟

آه کشیدم.

-حتماً هست…درسته که حرف نمی زنی…اما مطمئنم که خوبی…خیلی بهتر از اینجا…خیلی آروم تر از اینجا.

دستم را روی سنگ کشیدم.

-می دونم که می شنوی…می دونم که می بینی…اما اومدم خودم واست تعریف کنم…مثل همه روزایی که از دنیا می بریدم و به تو پناه می آوردم…نمی خوام اذیت شی..غصه بخوری…اما من به جز تو کیو دارم که بشه باهاش حرف زد؟

کنارش نشستم و زانوهایم را بغل کردم.

-اول خبرای خوب رو بدم…زندایی حالش بهتره…نگرانش نباش…بچه ها یه لحظه هم تنهاش نمی ذارن…بالاخره داغ از دست دادنت کم چیزی نیست…زمان می بره تا هممون عادت کنیم…خیلی هم زمان می بره.

چقدر آه توی این سینه جمع شده بود.

-نشمینم خوبه…می گه این دو سه ماهی که از هم دور بودیم بهش ثابت کرده که منو بیشتر از بچه می خواد…ترفندت چاره ساز بود دایی…اینکه می گفتی آدما باید از هم دور شن تا قدر همدیگه رو بدونن..! اما در کنار اینا یه جورایی ترسیده…بین حرفاش فهمیدم…تا وقتی تو بودی بدون هر آدمی می تونسته سر کنه…چون دلش به تو قرص بوده…اما حالا حس می کنه پشتش خالی شده…می دونم مقایسه ش غلطه..اما می گه بعد از بابام تو تنها مردی هستی که می تونم همه جوره بهت اعتماد کنم.تو چی فکر می کنی دایی؟من می تونم جای تو رو واسه زن و بچه ت پر کنم؟هی…نمی دونم…!فقط می خوام خیالت راحت باشه…نشمین به هر دلیلی که برگشته…تا وقتی که خودش بخواد رو چشم من جا داره…مطمئن باش من قصد انتقام گرفتن از امانتی تو رو ندارم…چون دوستش دارم…نه به خاطر اینکه دختر توئه…به خاطر اینکه زنمه…پس هیچ منتی سر هیچ کس نیست…

هنوز هم…حتی همین الان هم…حرف زدن در مورد چیزی که می دانستم منتظرش است سخت بود…

-می دونم سکوت کردی و منتظری که از دانیار بشنوی…می دونم چشم به راهشی و اون اینجا نمیاد…می دونم نگرانشی و هیچ کس هیچ خبری بهت نمی ده…اما آخه چی بگیم؟چی بگم؟

پشت سرم را به تنه درختی که بر قبر دایی سایه افکنده بود فشار دادم.

-نبودی دایی…موقعی که عراقیا ریختن تو خونه و اون بلاها رو سرمون آوردن نبودی…موقعی که می خواستن بهش تجاوز کنن نبودی…موقع فرارمون…موقع در به دریمون…موقع مردن دایان…موقع خاک کردنش…موقع گوشه خیابونا خوابیدنمون…موقع کفش و لباس پاره پوشیدنمون نبودی دایی…!موقعی که به زور غذا رو می ریختم تو حلقش…موقعی که به زور می فرستادمش مدرسه…موقعی که با التماس می بردمش دکتر…موقع بلوغش…بزرگ شدنش…شکل گرفتنش نبودی…!اما من بودم…توی لحظه به لحظه زندگیش…و الان خوب می دونم که دانیار حالش از همیشه خرابتره.

این بغض های کهنه کی سر باز می کردند؟کی اشک می شدند؟

-بهت خیلی وابسته شده بود…خب تو هم مثل خودش مهره مار داشتی…همه آدما رو شیفته خودت می کردی…حتی دانیار رو..با تموم بدبینی هاش…با تموم نفرتی که به آدما داشت…با همه علاقه ای که به پیله تنهاییش داشت.تو دانیار رو شناختی…حتی بهتر از من…دستش رو گرفتی…حتی بیشتر از من…کمکش کردی…حتی موثرتر از من…!بهش یاد دادی عاشق بشه…یه غیرممکن رو واسش ممکن کردی…بهش یاد دادی که احساسش رو بپذیره…بهش یاد دادی مسئولیتاش رو بپذیره…بهش یاد دادی با ترساش رو به رو بشه…کنارش خوابیدی تا…

چشمم را بستم…اشکی سر خورد و میان ریشهای نامرتبم گم شد.

-بعد از سالها به یکی دل بسته بود…به حمایت یکی دلخوش شده بود…واسه دانیار پدر ندیده…پدر شدی و پدری کردی…و باز…درست وقتی که کابوساش داشت ته می کشید…خاطرات بدش داشت کمرنگ می شد…شیرینای زندگیش بیشتر از تلخیاش می شد…یه نفر اومد و جلوی چشمش پدرش رو کشت..!یه نفر اومد و تاریخ رو واسش تکرار کرد..!یه نفر اومد و تنها نقطه سفید و سالم روحش رو سیاه کرد..!تحت همچین شرایطی انتظار داری بگم نگران دانیار نباش؟حالش خوبه؟

دستانم را روی شقیقه هایم گذاشتم.

-همون موقع هم که بچه بود…در برابر تموم اتفاقایی که افتاد سکوت کرد و یه قطره اشک هم نریخت…الانم سکوت کرده و یک قطره اشک هم نمی ریزه…فکر کن قبلاً طی روز چقدر حرف می زد…حالا همونم نیست…سر کارش می ره…باشگاه می ره…به موقع برمی گرده خونه…غذاشو می خوره…دوشش رو می گیره…اما داغونه.از بس رفته پاسگاه و کلانتری و دادگاه که…آخ دایی…دلم واسه داداشم کبابه…کاش اینجوری نمی رفتی…کاش تو رو هم با نامردی ازمون نمی گرفتن…کاش من به جای دانیار بودم…دانیار دیگه فوله…دیگه تکمیله…دیگه نمیکشه.

غصه در دلم بیداد می کرد…فغان می کرد…فریاد می کرد.

-ببخش دایی…تو رو هم ناراحت کردم…اما این روزا اینقدر همه بدحال و خرابن که جرات هیچ شکایتی ندارم..انگار همه چشمشون به منه تا یه ذره خم بشم و اونا هم بشکنن…هیچ جایی به جز اینجا واسه حرف زدن و سبک شدن ندارم…هنوزم که هنوزه بعضی روزا که از خواب بیدار میشم فکر می کنم هستی…با خیال راحت بلند می شم…می گم خوبه دایی هست…اون درستش می کنه…بعد یادم می افته که نه…یادم می افته که دیگه تنهام…دیگه پشتیبان ندارم…

ناگهان میان آنهمه بغض و اندوه لبخند روی لبم نشست.

-البته به جز شاداب…

شاخه ای گل در دست گرفتم و گلبرگهایش را پرپر کردم.

-از اون بگم واست تا یه کم سرحال بیای…باورت نمیشه دایی…اما اگه شاداب نبود ستونهای اون خونه تا الان هزار بار ریخته بود…نمی دونی این یه ذره بچه با چه قدرتی داره اوضاع رو مدیریت می کنه…پرستاری از نشمین و زندایی…مراقبت از دانیار…سنگ صبوری شاهو…و قوت دل من…!یه تنه مهمون داری می کنه..خونه داری می کنه…به اعضای خونه رسیدگی می کنه…صبحا زودتر از همه بیداره…شبا دیرتر از همه می خوابه…!یه لحظه هم خم به ابرو نمیاره…!نمی دونی چطوری دانیار رو پابند کرده…هرجا باشه واسه شام خودش رو می رسونه…چون می دونه شاداب بدون اون هیچی نمی خوره…میاد که شادابش گشنه نمونه…درسته زود می ره تو اتاقش..اما گاهی صداشون رو می شنوم…منتظر می مونه تا شاداب بره پیشش و بعد می خوابه…خوشحالم که حداقل اینبار..دانیار یه انگیزه ای واسه زندگی کردن و ادامه دادن داره.شاید خودش اونقدر گرفته باشه که ندونه…اما من می بینم که داره به کمک شاداب نفس می کشه…شاداب نفس دانیاره…قلبشه…چشمشه…و تنها امید منه.نظر تو چیه دایی؟شاداب می تونه بازم خنده بیاره رو لب دانیار؟فکر می کنی بتونه به بچه دار شدن راضیش کنه؟فکر می کنی اگه بابا شه حالش بهتر میشه؟نمی دونم…به نشمین گفتم بحثش رو با شاداب پیش بکشه تا ببینم مزه دهنش چیه…گفته بود من عاشق بچه م ولی دانیار نه…!اما من اونقدر چیزای عجیب غریب از این دختر دیدم که فکر می کنم بالاخره دانیار رو رام می کنه.ها دایی؟چی می گی؟

خورشید کم کم رو به غروب می رفت…برخاستم و خاک لباسم را تکاندم…آبی به صورتم زدم و موهایم را شانه کردم.باید از این فضای خاموش به هیاهوی شهر برمی گشتم.میان آدمهایی که هنوز به ایستادگی من محتاج بودند.جنگ هنوز هم برای من ادامه داشت…و من سربازی بودم که برای حراست از خانواده اش، همچنان مجبور بود بجنگد.
شاداب:

-سلام دایی…!

دستمال را روی قاب عکس کشیدم…دریغ از ذره ای گردوغبار.

-جاتون خیلی خالیه…خیلی.

به جای خالی دانیار نگاه کردم…ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و ….

-می دونم راحت شدین از اون همه دردی که می کشیدین…می دونم زندگی تو این دنیا در حد شما نبود…می دونم باید می رفتین به اونجایی که لیاقتش رو داشتین…

آنقدر این روزها گریه کرده ام که طبیعتاً نباید اشکی توی چشمه ام مانده باشد…اما هنوز هست…

-ولی کاش نمی رفتین…

کیف پولم را درآوردم و به عکس دانیار خیره شدم.

-چون رفتین و دانیار رو هم با خودتون بردین…

قاب عکس را روی پاتختی گذاشتم.دستانم گِز گِز می کرد.ملافه را کنار زدم و بلند شدم.در قوطی کرم مرطوب کننده را برداشتم و مقدار زیادی روی پوستم مالیدم..این روزها اینقدر دستم توی آب بود که…

-نمی دونم باید چیکار کنم دایی…هیچ کس نمی دونه.همیشه تو اینطور شرایطی شما به داد دانیار می رسیدین.شما باهاش حرف می زدین.شما آرومش می کردین.ولی الان امیدم به کی باشه؟

سوزش دستم بیشتر شد…کرم را روی ساعدم پخش کردم.

-یه ماهه که باهام حرف نزده…هیچی…یه سلام و خداحافظ…همین!درست مثل وقتی که فکر می کرد دیاکو مرده…یا شایدم بدتر…!دارم دق می کنم دایی.دارم دق می کنم.

بازویم را هم چرب کردم.تمام بدنم کم آب و خشک شده بود.

-چشماش رو یادتونه؟عین سیاهچال…خالی…الان بدتره.مثل ذغال گداخته شده…سرخ و سیاه قاطی…می ترسم نگاشون کنم.یه حال عجیبی دارن.ترسناکن…خیلی…

دستهای چربم را به صورتم مالیدم…چربی با خیسی پوستم کنار نیامد و پسم زد.

-نمی ذاره نزدیکش بشم…یه بالش برمی داره میندازه رو زمین…هرچی التماسش می کنم قبول نمی کنه…هیچی نمی گه..ولی من می دونم..نگرانه تو خواب بلایی سرم بیاره…

لبهای ترک خورده ام از شوری اشک آتش گرفتند.

-ولی مگه می خوابه که کابوس ببینه؟هربار نگاش می کنم چشماش بازه و زل زده به سقف.به نظر شما با این روند چقدر دووم میاره؟چقدر زنده می مونه؟حواستون هست دایی؟به دانیاری که اونقدر دوستش داشتین..حواستون هست؟

صدای در را شنیدم…سریع قوطی استوانه ای را سرجایش گذاشتم و به تخت برگشتم.نمی خواستم اشکهایم را ببیند..نمی خواستم منهم باری شوم روی دوشش.
آهسته دستگیره در را پایین کشید…بوی عطر تلخش دلم را بیقرارتر کرد…من دلتنگ شوهرم بودم…من دلتنگ آغوشش بودم…من دلتنگ محبتش بودم…یعنی نمی دید؟

چند لحظه ایستاد و حرکت نکرد…حتماً تعجب کرده بود از اینکه خوابم…!می دانست تا نباشد نه لب به غذا می زنم و نه پلک به خواب..!بدون اینکه چراغ را روشن کند لباسهایش را عوض کرد و به حمام رفت.مسواک زدنش هم از همیشه آهسته تر بود.شیر آب را هم زیاد باز نکرد.برایش مهم بود که بیدار نشوم؟؟؟یعنی هنوز مرا می دید؟
نزدیک تخت که شد قلبم ضربان گرفت…منتظر بودم بالش را بردارد و برود…برایش تشک انداخته بودم که کمرش اذیت نشود..اما همیشه از عمد بالش نمی گذاشتم..همان چند لحظه که برای برداشتنش نزدیک من می شد و حسش می کردم دنیای این روزهای مرا می ساخت.
انتظارم طول کشید…نزدیکی اش را حس می کردم…اما دور شدنش را نه.پلک هایم می پریدند…نکند بفهمد بیدارم.
تخت سنگین شد و پایین رفت…نشسته بود؟نفسش به صورتم خورد…دراز کشیده بود؟دستش را روی گونه ام گذاشت…دانیار بود؟

-تو که بیداری.چرا چشمات رو باز نمی کنی؟قهری؟

توی دوران کارشناسی..بعضی درسها بود که ده قبولیشان از صدتا بیست بیشتر مزه می داد.آنقدر که سخت بودند و پاس کردنشان غیر ممکن به نظر می رسید…این سه جمله دانیار حکم همان ده را داشت برایم…همانها که وقتی رو برد می دیدمشان از خوشحالی بغض می کردم.

چشم باز نکردم…اما به محض اینکه انگشتانش به نزدیکی لبهایم رسید بوسیدمشان.

-گریه کردی؟

حتی تن صدایش هم یادم رفته بود…

-شاداب؟نگام نمی کنی؟

می ترسیدم…جرات نداشتم چشم باز کنم..اگر همه اینها خواب بود چه؟بی حرف سرم را به سینه اش چسباندم…نه این گرما نمی توانست خواب باشد.توی خواب که گرما و سرما حس نمی شد؟می شد؟
فکر کنم عمق دلتنگی ام را فهمید که او هم بی حرف دستش را از زیر گردنم عبور داد و موهایم را بوسید.

-خسته شدی؟

خسته؟بودم.خیلی زیاد.دلم خانه مان را می خواست.خلوتمان را.اما بیشتر از آن دلتنگ بودم.اگر فقط حرف می زد تا ابد تحمل می کردم.

-من که همون روزای اول گفتم برگردیم.خودت قبول نکردی.گفتی نمیشه تنهاشون گذاشت.

نوازشش به بازوهایم رسید…و با دست دیگرش دستم را گرفت.

-دستات خراب شدن.همش روسری سرته.همش تو آشپزخونه ای.

دلم نمی خواست حرف بزنم…فقط می خواستم صدایش را بشنوم.

-الانم که قهر کردی و حرف نمی زنی.

نمی دانست که سکوتم از قهر نیست…جایی خوانده بودم که مردها هیچگاه معنی سکوت یک زن را نمی فهمند.

-از من دلخوری؟

برای این سوالش منتظر جواب نشد.آه کشید.

-حق داری.اسم این کوفتی هرچی که باشه…زندگی نیست.

نیمه راست صورتم را محکم به سینه اش چسباندم…دلم تنگ بود..نمی فهمید؟

-اسم منم هرچی باشه…شوهر نیست…!

این یکی را تاب نیاوردم.با صدایی زخم خورده از بغض گفتم:

-دانیاری؟

سرم را بالا گرفت…اشکهایم سرازیر شد.

-بگو.

دستم را روی گونه زبرش گذاشتم.

-شام خوردی؟

لبخندش نا نداشت…همان پوزخندها را هم نمی زد دیگر.

-گرسنه نیستم.تو چی؟

باورم نمی شد بعد از یک ماه باز مرا به آغوشش راه داده.گرسنه بودم…اما نمی خواستم این فضا را ترک کنم.

-منم.

اشکهایم را پاک کرد.

-فردا برمی گردیم خونه.اینا دیگه از پس خودشون برمیان.

دلم را ریسه بستند و چراغانی کردند.

-دانیاری؟

-هوم؟

-چرا اینقدر دیر اومدی امشب؟

سینه اش با یک دم و بازدم عمیق بالا و پایین شد.

-کلانتری بودم.

-تا این وقت شب؟

دستش را از زیر سرم بیرون کشید و نیم خیز شد.هول کردم.

-کجا؟

زیرلب گفت.

-قاتلای دایی رو گرفتن.

دستم را روی دهانم گذاشتم که جیغ نزنم.بعد از یک ماه،اولین بار بود که اسم دایی را می آورد.

-منو خواستن واسه شناسایی.

هر دو دستش را روی گردنش گذاشت.

-خب؟

موهایش را چنگ زد.

-خودشون بودن.

پس دلیل باز شدن زبانش این بود….شانه اش را ماساژ دادم.

-اینکه خیلی خوبه.خدا رو شکر.

برخاست و بالش را زیر بغلش زد.

-آره…

بالش را روی تشک انداخت..خودش را هم…

-شاید امشب بتونم راحت بخوابم.

با حسرت به پتویی که گلوله کرد و بغل گرفت نگاه کردم.همین؟تمام سهم من بعد از یک ماه همین بود؟خواستم اعتراض کنم..اما لجم گرفت…تا کی می خواست دوری کند؟تا کی می خواست به جای من تصمیم بگیرد؟با حرص تخت را ترک کردم و کنارش دراز کشیدم.پشتش به من بود…صدایش خواب و خستگی داشت اما هنوز هوشیار بود.

-برو سر جات دختر خوب.

به پهلو خوابیدم و دستم را دور شکمش انداختم.

-جام اینجاست.

نچ بی حوصله ای گفت.

-شاداب خانوم..اذیت نکن.

از حقم کوتاه نمی آمدم…من جایگاهم را می خواستم و باید پسش می گرفتم…حالا که می دانستم او هم دلتنگ من است…باید این حصار را می شکستم.

-چیکارت دارم؟می خوام پیش شوهرم بخوابم. گناهه؟

چرخید…ذغالهای گداخته…اخمهای درهم..پیشانی خط افتاده.

-می ذاری بعد از یه ماه کپه مرگمو بذارم یا پاشم برم تو هال بخوابم.

ناباور و بهت زده به صورت جدی اش نگاه کردم..دانیار واقعاً میلی به من نداشت..وگرنه…
سعی کردم درک کنم..سعی کردم دلم نشکند..اما فایده ای نداشت.دلم شکست..بد هم شکست.نشستم و آهسته گفتم:

-باشه..ببخشید.

پوف بلندی کرد.

-شاداب…

توجیه نمی خواستم..حرفش را قطع کردم.

-حق با توئه…نه اسم این کوفتی زندگیه…نه اسم تو شوهر…!

بازویم را گرفت…با خشم دستش را پس زدم…کوتاه نیامد.

-گوش کن.

چانه ام می لرزید.

-به چی گوش کنم؟این گوش پره از بهونه هات…که می ترسی بهم آسیب بزنی…که نگرانی اتفاقی واسم بیفته..که می ترسی بفرستیم گوشه قبرستون…

با مشت به سینه اش کوبیدم.

-دروغه..همش دروغه…چون خودت می بینی که قبر من اون تخته…می بینی که مرگ من دوری از توئه…می بینی که عزرائیلم سکوتته…می بینی و هیچ کاری نمی کنی.اسم این رو می ذاری دوست داشتن؟

دستانش شل شد.بلند شدم.

-باشه…تنها بخواب…تا هر وقت که دوست داری…من آدم گدایی کردن نیستم…فکر می کردم اینو می دونی…حالا هم دیر نشده…مطمئن باش تو هم بخوای من دیگه نمیام.

صدای ملایمش را شنیدم.

-تو غلط می کنی.

پا برداشتم…پیراهنم را گرفت و بعد مچ پایم را…آنقدر محکم کشید که افتادم…میان بازوانش زندانی شدم…غرور شکسته ام نمی خواست آنجا باشم…اما دلم شل بود و دلتنگ.

-ولم کن…می خوام برم.

انگار یک گنجشک را توی مشت گرفته بود..خونسرد به تقلایم نگاه می کرد.

-مگه دست خودته؟

غرورم سرکشی می کرد…اما دلم می گفت..نکن…بیشتر از این عذاب نده این مرد را.گلویم را بوسید…انبساط عضلاتم را فهمید..چون فشار پنجه اش را کم کرد…لاله گوشم را بوسید و همانجا زمزمه کرد.

-من طاقت ندارم یه نفر دیگه جلوی چشمام آسیب ببینه.می فهمی؟نمی تونم.می فهمی؟می ترسم.

توی چشمانم نگاه کرد.

-سالم بودن تو…مهمتر از خواسته های منه…نمی خوام باهات باشم و بعد مجبور شم تنهات بذارم…باور کن حس بدی بهت می ده…باور کن.

سرم را پایین انداختم.

-خب تنهام نذار.

موهایم را پشت گوشم زد.

-من حال و روز خوبی ندارم شاداب…اگه..

انگشتم را روی لبش گذاشتم.

-من رو اون تخت..تنهایی…شبی صدبار می میرم…اینجوری داری بیشتر بهم آسیب می زنی…خیلی بیشتر.

با افسوس سرش را تکان داد و از جا بلندم کرد و روی تخت گذاشت…با چشمان دریده حرکاتش را قورت می دادم…و وقتی دیدم بالش را برداشت و روی تخت انداخت..خودم را به آغوشش پرتاب کردم…!
دانیار:

-سلام دایی…!

دستهایم را توی جیب کتم فرو بردم…هنوز هوا کامل روشن نشده بود. باد نیمه شب زمستانی به شدت سرما داشت.

-اومدم دایی…

ننشستم…دایی که توی آن قبر نبود…رو به رویم ایستاده بود…مثل همیشه پر قدرت و با صلابت…!

-می دونم که می دونی…اما اومدم خودم بهت خبر بدم…امروز قاتلت رو اعدام کردن…همین دو ساعت پیش…!

سرم را رو به آسمان گرفتم…دایی… شاید هم آنجا بود.

-نمی دونم از این تصمیم راضی هستی یا نه…دیاکو می گفت اگه خودت بودی ازش می گذشتی…می بخشیدیش…اما من گفتم نه…دایی به دزد ناموس رحم نمی کنه…همونطور که قاتلای مامان و بابا رو به رگبار گرفت…همونطور که هشت سال به هیچ عراقیی رحم نکرد…اینا که از عراقیا هم بدتر بودن…خودت گفتی…ایرانی که به ناموسش رحم نکنه از کفتار هم کثیف تره…

به سنگریزه جلوی پایم ضربه زدم.

-از خونت نگذشتم دایی…نه من…نه شاهو…نگذشتیم…!فیلم هندی که نبود…منم جهان پهلوان تختی نیستم…من یه مرد زخم خورده م…یکی که از اول عمرش از آدما کشیده…از خودی و نخودی و بیخودی…بذار یه بار منم طعم انتقام رو بچشم…یه بار انتقام خونهای ریخته شده خانواده م رو بگیرم…بذار حس کنم حداقل خون یکیتون پایمال نشده…حداقل یکیتون…!

روی زانوهایم نشستم…

-تو هم راضی باش دایی…به این فکر کن که حداقل شر یه اسطوره کش از سر این کشور کم شد…حداقل یه نفر کمتر مزاحم دخترای این کشور میشه….حداقل یه نفر کمتر تو این شهر چاقو می کشه و نا امنی ایجاد می کنه…یه معتاد بنگی کمتر…مگه چی میشه؟

با تمام وجود…از ته دل آه کشیدم.

-اما یه اعتراف…درسته که جلوی چشمام جون داد و پاهام نلرزید…درسته که تا لحظه آخر نفرت از وجودم نرفت…درسته که به درستی کارم معتقدم و پشیمون نیستم…درسته که دیاکو و شاهو روشون رو برگردوندن و طاقت نیاوردن اما من ایستادم و نگاه کردم…ولی…

چشمانم را روی هم فشردم..

-ولی حالم خوب نشد دایی…چه فایده؟تو که دیگه برنمی گردی.تو که دیگه نیستی…چه فایده دایی؟چه فایده از اینهمه دوندگی؟چه فایده از اینهمه جنگ اعصاب؟

هی…

-دلم تنگته دایی…دنیا که از اولشم رنگی نداشت…بدون تو که کلا دیگه سیاه شده…انگار خودت می دونستی چی می شه که شاداب رو آوردی تو زندگیم…چون اگه اون نبود…

سرم را چرخاندم..دیاکو کنار ماشین ایستاده و دستانش را بغل زده بود.با من نیامد..گفت”برو..می دونم کلی حرف داری…تنها باشین بهتره…”

-دیاکو هم اونجاست دایی…می بینیش؟سپردیش به من…اما مثل همیشه اون بود که منو سرپا نگه داشت…هممون رو سرپا نگه داشت…خودش از همه داغون تر بود اما مثل همیشه خم به ابرو نیاورد..فکر می کنم خون تو بیشتر توی رگای اون جریان داره تا من…!یه فکرایی هم داره…می خواد یه بچه از پرورشگاه بیاره…یکی عین خودم و خودش…یکی که هیچ کس رو نداشته باشه…نشمین هم فعلاً مخالفتی نکرده…خوبن با هم دایی…نگران نباش…

چشمک زدم.

-البته خوبی از داداش منه…اگه من بودم عمراً نشمین رو نمی بخشیدم.

گلویم گرفته بود…درد داشت…سنگ سرد را لمس کردم…دایی سردش نمی شد؟

-شاهو آخر این ماه برمی گرده امریکا…اما زندایی گفته که می مونه…می خواد نزدیک تو باشه…شاید شاهو رو هم راضی کردیم بیاد همینجا…مگه کلاً چند نفریم که هر کدوممون یه پر دنیا باشیم؟

باز به دیاکو نگاه کردم…چرا توی ماشین نمی نشست؟نگران بودم سرما بخورد.

-خلاصه که دایی حق با تو بود…زندگی همچنان ادامه داره…نبض زندگی همچنان داره می زنه…مثل همون شعری که توی دفترت نوشته بودی…راستی…گفتم دفترچه خاطراتت رو پیدا کردم؟هیچ کس به جز شاداب نمی دونه…شبا کنار همدیگه می شینیم و چند صفحه ازش می خونیم…ناراحت که نمی شی؟آخه یه جورایی بهم آرامش می ده…انگار هنوز هستی و واسم حرف می زنی…حتی دستخطت هم آرومم می کنه…

اگر تا ابد آه می کشیدم تمام نمی شد.

-حیف دایی…چقدر دیر شناختمت…چقدر دیر پیدات کردم…چقدر زود از دستت دادم…حیف دایی…حیف که تا بودی قدرت رو ندونستم…حیف که نمی دونستم کی هستی و چی هستی…الان که نوشته هات رو می خونم بیشتر حسرت می خورم…چون بیشتر می شناسمت…اما دیاکو می گه این خاصیت آدماست…تا از دست ندن نمی فهمن…راست می گه دایی…راست می گه…

خورشید کم کم بالا می آمد…خندیدم…در این طلوع سبکبال تر از همیشه بودم.

-چقدر حرف زدم دایی…فکم درد گرفت…خب می دونی چند وقت بود با هم حرف نزده بودیم؟من اعتقادی به اینجا اومدن ندارم…مطمئنم تو،توی این قبرستون ساکت و دخمه نیستی…من حست می کنم…پیش خودم…هر روز و هرشب…اما انگار بازم حق با دیاکو بود…اینجا راحت تر میشه حرف زد…اینجا قفل زبون رو باز می کنه…ولی دیگه برم..شاداب تنهاست…

برخاستم…

-می دونی دایی…تو بهترین اتفاق زندگیم بودی…چون بزرگترین نعمت رو به زندگیم دادی..شاداب رو می گم…تا خود قیامت بهت مدیونم…باهاش خوشبختم دایی…نمی دونم خوشبختی از نظر بقیه آدما با چی معنی میشه…اما واسه من تو وجود شاداب خلاصه شده…ممنونم ازت دایی…ممنونم که مجبورم کردی به خاطرش حتی با خودمم بجنگم…ارزشش رو داشت دایی…ممنونم…

تنه بی برگ و بار درخت را نوازش کردم.

-بازم میام…مراقب داییم باش…!

شالی که شاداب برایم بافته بود دور گردنم پیچیدم و به سمت دیاکو رفتم.

-چرا اینجا ایستادی؟هوا سرده.

سرش را توی یقه اش فرو برد.

-خیلی خلوته.نگران بودم.

برادر بزرگتر،همیشه برادر بزرگتر بود و می ماند.

-تو نمی ری اونجا؟

نگاهش را به دور دوخت.

-نه…من از همینجا حرفامو زدم.بریم؟

پشت فرمان نشست…منهم کنارش.

-سبک شدی؟

هوای وارونه و آلوده را فرو دادم.

-اوهوم.

نگاهش کردم.

-تو خوبی؟

لبخند زد.

-آره…اما طول می کشه تا اون صحنه چوبه دار از ذهنم خارج شه.

پوزخند زدم…دستش را روی پایم گذاشت.

-می دونم به چی فکر می کنی.تو از چهارسالگی داری با این صحنه ها زندگی می کنی.می دونم داداش.

خواستم بگویم”اینکه طناب بود…سر بریدن ندیده ای”…اما چه فایده از تکرار گذشته مزخرفم؟

-یه جا پیدا کن یه خورده حلیم بگیرم.شاداب دوست داره.

سرش را تکان داد.

-باشه.

خریدم..هم برای خودمان..هم برای آنها…مقابل خانه توقف کرد.

-دانیار؟

بچه که بودم…دستانش به نظرم بسیار بزرگ می آمد…فکر می کردم چنین دستان بزرگی آنقدر قدرتمندند که می توانند هر مانعی را خم کنند و هر صخره ای را بشکنند…امروز این دستانی که دستم را گرفته بودند خیلی هم بزرگ نبودند…اما همان قدرت را میان رگ و پی اش می دیدم.

-عزاداری دیگه بسه…تو هرکاری می تونستی واسه دایی کردی…دیگه بعد از اینهمه وقت باید به زندگی عادی برگردیم…ما مصیبتای زیادی از سر گذروندیم..اما هنوز سر پاییم…هنوز همدیگه رو داریم…من تو رو…تو منو…!هرچی که پشت سرمونه بذار همونجا بمونه…ما هنوز وقت داریم واسه خوشبخت بودن…خصوصاً تو..با وجود زنی مثل شاداب.مامان…بابا..دایان و دایی تا ابد توی قلبمون می مونن…اما زنده ها واجب ترن…من و تو وظیفه داریم خونوادمون رو سرپا نگه داریم…بیشتر به شاداب برس…تو این یازده ماه خیلی اذیت شده…خیلی بهش فشار اومده…خیلی صبوری کرده…یه کم شادی..یه کم تفریح…یه کم خلوت حقشه..حقتونه…

می دانستم…شادابم…اسطوره صبر و گذشتم…لایق بیش از اینها بود…

-باشه.

لبخند زد.. از آن لبخندهای دلگرم کننده و مختص خودش.

-منم هستم…تا ابد اولویت زندگی من تویی…هرجا بخوای..هر وقت بخوای…می دونی که؟

سفیدی موهای شقیقه اش ناشی از نزدیک شدن به چهل سالگی نبود…برادر من را روزگار پیر کرده بود…برادر من را برادرش پیر کرده بود.

-می دونم.

ظرف حلیم را توی دست گرفتم و پیاده شدم…بوق کوتاهی زد و دست تکان داد.جلویش را گرفتم.شیشه را پایین زد.

-جانم؟

دیر بود؟نه…!دایی می گفت..دیر برای مرده هاست.

-مرسی.

ابروهایش بالا رفت.

-بابت؟

می پرسید بابت؟بابت جوانی اش که به پای من سوخت..بابت رنجی که اینهمه سال به خاطر من تحمل کرد…بابت کارگریهایی که با پای برهنه به خاطر من کرد..بابت گرسنگی هایی که به خاطر من کشید…بابت کلیه ای که سخاوتمندانه به من بخشید…بابت هزینه های تحصیلم…بابت حضور مداوم و بی دریغش…بابت چیزی که امروز بودم…بابت زندگی ای که امروز داشتم…

-بابت همه چی.

برق توی چشمش ناشی از اشک بود.

-تشکر لازم نیست…تو جون منی داداش.

لبه پنجره را فشردم.

-تو هم…!

خندید…حس کردم سفیدی موهایش کمتر شد…!

کلید انداختم و در را باز کردم.چراغها روشن بود و صدای آب می آمد.شاداب توی آشپزخانه بود…پشت به من و در حال ظرف شستن…پاورچین نزدیکش شدم و دستم را دورش حلقه کردم.تمام تنش تکان خورد و جیغ کشید.فشارش دادم و موهایش را بو کشیدم.

-نترس..منم.

قلبش مثل یک نوزاد تازه متولد شده..زیر دستم می زد.

-کُشتی منو دانیار.

گونه ام را به گونه اش چسباندم.

-دلم می خواد.

چرخید و کمرش را به سینک تکیه داد…هنوز نفسهایش تند بود.

-چرا بیداری؟

دستکشش را در آورد و دستهایش را روی سینه ام گذاشت.

-تموم شد؟

گردنم تیر کشید…چشمم را باز و بسته کردم.

-خوبی؟

نگرانی در نگاهش بیداد می کرد..نمی دانست صحنه جان دادن آدمها چقدر برای من تکراری شده.

-خوبم کوچولو.

دست بردم و گیر موهایش را باز کردم.

-می خوای یه دوش بگیری؟لباس آماده کنم واست؟

پشت دستم را روی پوست صورتش کشیدم.

-نه.

-پس بشین یه چیزی بیارم بخوری.

خم شدم و نوک بینی اش را بوسیدم.

-حلیم خریدم.

روی پنجه ایستاد و چانه ام را بوسید.

-آخ جون.

مثل ماهی از زیر دستم لیز خورد.شکر و دارچین را از توی کمد بیرون آورد و گفت:

-لباسات رو عوض کن تا از دهن نیفتاده.

کتم را در آوردم و دست و صورتم را شستم…چه خوب بود که وارد جزییات نمی شد و سوال نمی پرسید..حرف زدن در مورد آن اعدام آخرین چیزی بود که در دنیا می خواستم.

-بفرمایید سرورم…شکر بریزم؟

به اندام باریک و صورت قشنگش نگاه کردم..چرا اعتراض نمی کرد؟چرا شاکی نبود؟چرا غر نمی زد؟مگر او هم مثل همه تازه عروسها انتظار یک زندگی رویایی، حداقل برای سال اول را نداشت؟

-بریز مرسی.

زیر چشمی حلیم خوردن با لذتش را پاییدم و دلم برایش ضعف رفت.

-امروز می ری دانشگاه؟

شانه اش را بالا انداخت.

-شاید..البته کار خاصی ندارم…فقط یه سر می رم پیش استاد راهنمام.

-نرو.

قاشق را از دهانش بیرون آورد و گفت:

-چشم.هرچی دانیاری بگه.

می شد این دختر را دوست نداشت؟می شد؟

-نمی پرسی چرا؟

کاسه را کنار زد.

-نچ…تو این خونه امر، امرِ سروره.

بلند شدم…دستش را گرفتم و با خودم به اتاق خواب بردم.مطیع و بی حرف آمد.

-چمدون کجاست؟

خندید.

-می خوای بفرستیم خونه بابام؟

لپش را کشیدم.

-شیطونی نکن وروجک.بگو کجاست بیارمش.

به قسمت بالایی کمد اشاره کرد…چمدان را پایین آوردم.دست به کمر نگاهم می کرد.

-اونجا نایست…بدو وسایلت رو جمع کن.

-نمی گی چرا؟

اخمهایش درهم رفته بود..چشمهایش دو دو می زد…جا خوردم.چه فکری کرده بود؟یعنی اینقدر توی زندگی با من احساس ناامنی می کرد؟

چمدان را کف اتاق رها کردم.

-واسه ماه عسل خیلی دیر شده که اینجوری اخم کردی؟

نفس راحتش بیشتر شرمنده ام کرد…

-وای…راست می گی؟

بوسه ای که به گونه ام زد از خجالت آبم کرد.

-کجا می ریم؟چند روز می ریم؟چقدر می مونیم؟چند دست لباس بردارم؟

شاداب به پای چه چیز من خودخواه مانده بود؟بغلش کردم و روی پایم نشاندمش.

-شاداب؟

دستانش را درو گردنم انداخت.

-جون شاداب؟

به چشمان پاک و روشنش خیره شدم.

-تو با من خوشبختی؟

چه سوال چرتی..!

-این چه سوالیه؟

-می خوام بدونم.

با دستهایش صورتم را قاب گرفت.

-تو نفس منی…مگه میشه آدم با نفسش خوشبخت نباشه؟

جان دیاکو بودم و نفس شاداب…!خوشبختی از این بیشتر؟

فرورفتگی گلویش را بوسیدم.

-تو این یه سال خیلی اذیت شدی…خیلی ازت غافل بودم…می دونم…این زندگی اون چیزی نبود که می خواستم واست بسازم.

موهایم را نوازش کرد.

-ممنون که تحمل کردی…

صورتش را بوسیدم.

-ممنون که موندی…

دست کوچکش را بالا بردم و به لبم رساندم.

-ممنون که تنهام نگذاشتی…

سرم را به سینه گرفت و شقیقه ام را بوسید.

-اینجوری نگو..تو رو خدا اینجوری حرف نزن.

عطر تنش را قورت دادم.

-منو می بخشی؟

کف دستم راروی قلبش گذاشت.

-ببخشم؟ مگه چیکار کردی که ببخشمت؟این قلب رو ببین.هنوز بعد از یکسال…وقتی می بینمت…وقتی پیشتم…هیجان زده می شه…طپشش رو ببین…

انگشتم را روی قطره های اشکش کشیدم…چقدر گریه کردن برایش راحت بود…

-من آدم جا زدن نیستم دانیار…آدم تنها گذاشتن نیستم…مثل مادرم…مثل پدرم…اونا هم سالها با مشکلات همدیگه کنار اومدن ولی جا نزدن…بعدشم..تو که گناهی نداشتی..با اون اتفاق وحشتناکی که افتاد..هرکی به جای تو بود…

با انگشت خط بین دو ابرویم را صاف کرد.

-من درکت می کنم عزیزم…

دایی معتقد بود شاداب پاداش سختی های گذشته من است…اگر می دانستم شبهای سیاهم به شاداب ختم می شوند…بی شک تحمل همه چیز راحت تر بود.

-حالا چرا گریه می کنی خوشحال خانوم؟

لبخند زد.

-دست خودم نیست…اشکام همیشه آماده به خدمتن.

بوسه ای به لبهای لرزانش زدم.

-دوست داری کجا بریم؟

اشکهایش را پاک کرد.

-هر جا تو بگی…فرقی نمی کنه.

دلم از اینهمه مظلومیت آتش می گرفت..کاش کمی گستاخی می کرد…کمی لجبازی…کمی قهر…کمی مخالفت…

-نمیشه…ماه عسله…تو باید تصمیم بگیری.

غنچه لبهایش شکفت.

-دلم یه جای گرم می خواد…از این سرما خسته شدم…

سرم را به علامت تایید تکان دادم.

-باشه…ولی فبلش یه چند ساعتی بخوابیم…ها؟

از روی پایم بلند شد.

-آره…دیشب نخوابیدی..خسته ای…

دستش را کشیدم و کنار خودم نشاندمش.

-بدون تو که نمیشه…

و چقدر قشنگ بود که هنوز هم شیطنت نگاه من…سرخ و سفیدش می کرد…و این شرم قشنگ و خواستنی اش…اختیار از کفِ دل و عقلم می ربود …!

شاداب خوابید…اما من علی رغم خستگی زیاد پلک روی هم نگذاشتم…دلم دایی را می خواست…سر شاداب روی سینه ام بود…زیاد قدرت مانور نداشتم…دستم را دراز کردم و دفتر خاطراتش را برداشتم…تنها یک صفحه تا پایان مانده بود…به تاریخ یک شب قبل از مرگش…

دایی:

-می دونم که بالاخره یه روز…یکی این دفتر رو پیدا می کنه…روزی که من دیگه نیستم…و عجیب خودم رو به اون روز نزدیک حس می کنم…پدرم می گفت…چند روز قبل از مردن…خدا به بنده ش الهام می کنه…نشانه های رفتنش رو نشون می ده…به دلش میندازه.دیگه بستگی داره به اون بنده…که چقدر با دلش..با خودش..با خداش… صادق باشه و واقعیت رو بپذیره…این روزا..من اون نشانه ها رو می بینم و اونقدر خسته م که هیچ دلیلی واسه فرار از مرگ ندارم.خیلی وقته که دلم یه خواب راحت می خواد…یه خواب آروم..یه خواب بدون بیداری…!اما دروغ چرا؟دلم گرفته…بابت همه کارایی که ناتموم می مونن…حرفایی که ناگفته می مونن…آدمایی که نادیده می مونن…!ای کاش هنوز فرصت بود تا همه چیز رو سرجاش بذارم…دلم نوه می خواد…بچه شاهو..نشمین..دیاکو..دانیار…! دلم یه زندگی می خواد مثل همه پیرمردهای همسن و سالم…یه بازنشستگی قشنگ…کنار بچه هام…نوه هام…!پارک برم…نوه هامو رو زانوم بذارم و واسشون بستنی باز کنم…اما حیف…روزگار از اول با ما سر سازگاری نداشت…اما شکر…قسمت منهم همین بوده…اعتراضی نیست…

آزاد و رها…از چون و چرا…
به داده ی حق…همیشه رضا…

می دونم دفتر زندگیم داره به آخر می رسه….داره بسته میشه…درست مثل همین دفتر خاطرات پونصد برگی…ناراحت نیستم…نگرانم…نگران بچه ها…می ترسم رفتن من اذیتشون کنه…می ترسم روزای نبودن من واسشون سخت بگذره…اما اینو هم می دونم که سخت یا آسون بالاخره می گذره…بالاخره فراموش می کنن…بالاخره به زندگی برمی گردن…مثل همه اونایی که بعد از مرگ عزیزاشون به زندگی ادامه می دن…این قانون دنیاست…رسم زندگیه…شاید سخت…اما می گذره…زندگی لنگ هیچ آدمی نمی مونه….دنیا راه خودش رو می ره…به قول یه شاعری…

“دیدی که سخت نیست…تنها بدون من؟
دیدی که صبح می شود…شبها بدون من؟

این نبض زندگی…
بی وقفه می زند…!
فرقی نمی کند…
با من….بدون من…!

دیروز گرچه سخت…
امروز هم گذشت…
طوری نمی شود…
فردا بدون من…”!


پایان

امیدوارم از خواندن کتاب لذت برده باشید

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۷ جلد دوم اسطوره

چشمکی زد و گفت: -تا حالا پیش نیومده بود واسه کسی احترام قائل باشی… بس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *