چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان اسطوره / پارت آخر رمان اسطوره
کانال عاشقي

پارت آخر رمان اسطوره

با عصبانیت گفت:

-یعنی منو فقط واسه همین می خوای؟

شقیقه ام را مالیدم و گفتم:

-من کی گفتم تو رو می خوام که واسه این باشه یا هر چیز دیگه؟

چشمانش مثل گربه کمین کرده می درخشید..از خشم…از حرص…

-بهتر از من سراغ داری؟

برای لحظه ای گذار شاداب و چشمهای همیشه خیس و مظلومش پیش چشمم آمد.

-بهتر؟؟آره سراغ دارم…

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.بلند شد و گفت:

-کیه؟کجاست؟خوشگل تره؟پولدارتره؟تحصیل کرده تره؟اصل و نصب دار تره؟

ظرف سالاد را برداشتم و توی یخچال گذاشتم و با خونسردی گفتم:

-هیچ کدوم.

داد زد:

-پس چی؟چی داره که منو با اینهمه خاطرخواه نمی بینی و نمی خوای؟اون چی داره که من ندارم؟

مقابلش ایستادم و موهایش را پشت گوشش زدم و با لبخند گفتم:

-نجابت…!

داغ کرد..آتش گرفت…صورتش مثل رنگ لبهایش سرخ شد.

-جداً؟؟به حق چیزای نشنیده!از کی تا حالا نجابت واست مهم شده؟؟؟تو رو چه به این حرفا؟

چقدر سرم درد می کرد…!

-مهم؟؟من اسمی از اهمیت نبردم.گفتی چی داره که من ندارم…جوابت رو دادم..!

داد زد:

-من نانجیبم؟من خرابم؟منظورت اینه؟به من با این سطح تحصیلات..با این خانواده…می گی نانجیب؟

نشستم.

-صدات رو بیار پایین…دیاکو آبرو داره.

باز داد زد:

-اون داره..تو که نداری…دم از نجابت می زنی در حالیکه خودت از همه بی آبرو تری..چطور اون موقع که منو کشوندی تو رختخواب نجابت و این حرفا امل بازی بود؟نجابت فقط واسه زنه؟مردا هر غلطی کنن آزاده؟خبر داری پشت سرت چی می گن؟می دونی تو چشم همه چه حیوونی هستی؟حالا نشستی اینجا واسه من نجابت نجابت می کنی؟یه چیزی بگو که بهت بیاد…یه چیزی بگو که بهت نخندن…!

چقدر سعی کردم آرامشم را حفظ کنم..چقدر سعی کردم..اما نگذاشت! دستش را گرفتم و از آشپزخانه بیرون کشیدم و روی مبل پرتش کردم و با غریدم:

-گفتم صدات رو بیار پایین و خفه خون بگیر…! تف به ذات اون مردی که تو رو به زور کشونده باشه تو رختخواب…! تو که زودتر از من آماده بودی…بعدشم…مگه من اولیش بودم که اینقدر جوش آوردی؟؟چرا مثل دخترای آفتاب مهتاب ندیده که اغفالشون کردن حرف می زنی؟می خوای منو سیاه کنی؟به قول خودت من ختم روزگارم..یکی بی آبروتر از تو..جنس امثال خودم و تو رو خوب می شناسم…پس واسه من ادا نیا…نقش دخترای فریب خورده رو بازی نکن…از اول گفتم واسه چی می خوامت…اگه اینقدر اون غرور و شخصیت نداشته ت واست مهم بود هفته ای هفت شب تو تخت من نبودی! خوشگلی و تحصیلات و اصل و نصب به چه درد می خوره وقتی اینقدر راحت حراجشون می کنی؟

برخاست و هلم داد و گفت:

-توی دهاتی رو چه به کلاس شهر نشینی؟توی بی بته و بی پدر و مادر رو چه به درک اصل و نصب؟لیاقت تو همون بقچه پیچای بو گندوی عهد عتیقه نه یکی مثل من…!

خون جلوی چشمانم را گرفت…بد هم گرفت…خطرناک شدم…آنقدر که خودم هم ترسیدم…گلویش را گرفتم و به دیوار کوبیدمش..پاهایش از زمین جدا شد…رنگش پرید و بعد کبود شد…از میان دندانهای کلید شده ام گفتم:

-اسم پدر و مادر من رو نیار آشغال عوضی…یه تار موی اون دهاتیا می ارزه به صدتا لجن متعفن مثل تو…هنر پدر تو چیه؟کلاه اینو برداره بذاره رو سر اون یکی…اونم از صدقه سر آبکش شدن یه با غیرت مثل پدر من…!هنر مادرت چیه؟هر شب پارتی رفتن و پارتی دادن…اونم به قیمت قربونی شدن یه شیر زنی مثل مادر من…!اونا مردن و جون دادن که امثال بی چشم و روهایی مثل تو و پدر و مادرت خوش باشین…!اسم این چیزا رو می ذاری اصل و نصب؟مرده شور خودت و اصل و نصبت…!

چشمانش از حدقه بیرون زده بود…فشار دستش روی دستم کم و کمتر می شد و فشار دست من روی گلویش بیشتر و بیشتر..!

-تو بته داری؟تویی که به اندازه موهای سرت دوست پسر عوض کردی؟این یعنی بته؟یعنی کلاس؟اینکه به لطف پول بابات مدرکت رو از کشورای اروپایی گرفتی و تمام هنرت عشوه گریه یعنی شهر نشینی؟اونوقت یکی که تو این جامعه داره مثه یه مرد درس می خونه و کار می کنه و پاک می مونه می شه بقچه پیچِ بو گندو؟بو گندو تویی که بوی کثافت کاریات کل این شهر رو برداشته…!

سفیدی چشمانش که نمایان شد رهایش کردم…!روی زمین غلطید و حریصانه نفس کشید و سرفه زد.انگشتم را به سمتش نشانه گرفتم:

-برخلاف تصورت…اونی که نا لایقه…منم،نه اون دختر…!کسی که کل عمرش با امثال تو طی شده باشه لیاقت اون جسم و روح پاک و بکر رو نداره…لیاقت من دخترایی مثل توئه…که بعد از اینکه کارم تموم شد از اتاقم بندازمتون بیرون…! الانم پاشو تا اون روی حیوونیم بالا نیومده از این خونه گورت رو گم کن…و گرنه حرمت این خونه و صاحبش رو می شکنم و همینجا تیکه پاره ت می کنم…

مانتو و شلوارش را که روی مبل بود برداشتم و به طرفش پرت کردم و داد زدم:

-گمشو…یالا…نعشت رو ببر بیرون…

خودش را روی زمین کشید و مانتویش را در آغوش گرفت.می دانستم آنقدر ترسناکم که نیازی به تکرار مجدد حرفهایم نیست.به اتاق رفتم و در را به هم کوبیدم و چند دقیقه بعد هم صدای بسته شدن در ورودی را شنیدم…!
دیاکو:

به زور…بی حال و خسته به روی دایی لبخند زدم.به رویی که رو ز به روز بی رنگ تر و ملول تر می شد.

-چه خوب شد که اومدی مرد بزرگ.

خندید و نشست.

-زیاد ازت دور نیستم پسر…منم ساکن چند تا اتاق اونور ترم..!

می دانستم.تمام دردم را با یک آه بیرون دادم و گفتم:

-دلم خیلی گرفته دایی!

ماسکش را پایین داد و گفت:

-می دونم…اما به فردا این موقع فکر کن که از شر این درد خلاص شدی.

به فضای بیرون از شیشه های تمیز و شفاف نگاه کردم و گفتم:

-اتفاقاً فکر کردن به فردا دلگیرترم می کنه…!

دستش را روی دستم حس کردم.

– می ترسی؟

خندیدم..پر تمسخر…ترس؟؟؟من؟؟؟

-ای کاش می ترسیدم.

-پس چی؟

چقدر سوز آه های امشبم متفاوت بود.

-بیمارستان بیمارستانه دایی…چه تو پیشرفته ترین کشور دنیا باشه چه توی جهان سوم…هرچی رنگ و لعاب بهش بزنن و اتاقاش رو بزرگ درست کنن و تلویزیون و ویدئو داخلش بذارن و پرسنلش خوش اخلاق و صبورانه برخورد کنن،بازم فرقی نمی کنه…بیمارستان بیمارستانه…دیواراش به قلب آدم فشار میاره…حداقل ایران وطنم بود…پرستارا و پزشکا..با همه بداخلاقیاشون..فارسی حرف می زدن…اینجوری احساس غربت نمی کردم…اینجوری دلم نمی گرفت!

فقط دستم را فشار داد.

-چه زندگی مزخرفیه دایی…موندم آدما به خاطر چیِ این دنیا اینجوری حرص می زنن و جون می کنن؟آخرش که همینه…مردن..! از صبح تا شب دوندگی…خستگی…زیرآب این یکی رو زدن…دروغ به اون یکی گفتن…دولا شدن تا کمر جلو کارفرما…پاچه خواری و تملق گویی آدم بالاتر..پولدارتر…گردن کلفت تر…جیب جماعت رو خالی کردن…کلاه گذاشتن سر آدمای بدبخت…واسه چی دایی؟واسه اون یه متر قبری که آیا بهمون برسه یا نه؟؟؟زندگی اینه دایی؟؟؟

راه گلویم تنگ بود.

-کاش حداقل قدرت انتخاب داشتیم…کاش فقط اونایی که زمین رو دوست داشتن به دنیا می اومدن…کاش قبل از اینکه نطفه ما بسته می شد یه سوال از خودمون می پرسیدن…می گفتن می خوای بری؟می خوای تجربه کنی؟می خوای زندگی کنی؟بعد اگه جوابمون مثبت بود اینجوری مینداختنمون تو این جهنم…ظلمه دایی…نخوای و اینهمه عذاب بکشی…ظلمه…!

کمک کرد که بنشینم..بالش را پشت سرم گذاشت و گفت:

-بگو پسر…نذار بغض خفه ت کنه.

چشمانم را مالیدم و پوزخند زدم..به روش دانیار…!

-بغض خیلی وقته که خفه م کرده…!بیست و چهار پنج ساله که خفه شدم…! خیلی وقته که راه نفسم بسته شده…اما حتی یه سنگم نبود که صبور باشه و من واسش حرف بزنم…تنها بودم دایی…حتی تنهاتر از دانیار…!دانیار منو داشت…اما من هیچ کس رو نداشتم.تنهایی درد بدیه دایی…بد دردیه دایی..!

سرفه هایش بوی خون می داد..بوی تکه تکه شدن ریه هایش را…!

-اینم از آخرش…اون همه سگ دو زدن…اون همه مصیبت..فرار…خونه به دوشی..بی پولی…کتک خوردن و توهین شنیدن از هرکی که زور داشت..پول داشت…کار بیست و چهار ساعته…گرسنگی و در به دری…همش هیچ بود دایی..هیچ شد…!

معده ام قلبم با هم زوزه کشیدند…چهره ام در هم شد.دایی روی تخت نشست و گفت:

-استرس واست خوب نیست پسر جان…می دونم کوهی از غصه رو دلته…اما بذار این عمل تموم شه…بذار یه امشب بگذره…حرف می زنیم…بذار یه امشب بگذره.

در چشمانش نگاه کردم…چقدر شبیه چشمان دانیار بود…عمیق و نافذ و …بی روح…!

-نه دایی…اینهمه سال مثل موریانه درون خودم رو جویدم..خودخوری کردم…که دانیار نبینه…نفهمه…ندونه که تکیه گاهش از پایه پوسیده…کوه نیست…پوشاله…! که مبادا بترسه…باوراش بیشتر از این بشکنه…بیشتر از این احساس بی پناهی کنه…یه عمر به خاطر دانیار گفتم زندگی قشنگه…هنوز شقایق هست داداش…هنوز زندگی باید کرد…!اما الان..حداقل الان که می تونم بذار بگم…زندگی قشنگ نیست دایی…قشنگ نیست…!بهش نگو …اما حق با دانیاره…ما هم باید می مردیم…!ای کاش نرسیده بودی دایی…ای کاش نجاتمون نداده بودی..!

تر شدن مژه هایم را حس می کردم.

-الان مردنم از موندنم بدتره…چون اگه بمیرم روحم آرامش نداره..سرگردون میشه…سرگردون دانیار…سرگردون تنهاییش…سرگردون مظلومیش…سرگردون بی خوابیش…!

اشکم چکید.

-همه فکر می کنن دانیار سنگه…وحشیه…بی عاطفه ست…بی احساسه…اما فقط من می دونم که دانیار یه کرد واقعیه…با همون غیرت..با همون باورا…با همون شجاعت و جسارت…با همون رشادت…! اما با خودش..با من..با همه لج کرده…!آخه تو که می دونی دایی…عراقیا به کنار…ما از دست مردم خودمون دل خونتریم…! تو که می دونی..تو که کشیدی…تو بگو…تجاوز عراقیا درد داشت یا بی تفاوتی ایرانیا؟کدومش؟

دایی جلو آمد و پیشانی ام را بوسید و گفت:

– فقط تو نیستی که خفه شدی…ببین…منم خفه شدم…هم خفه شدم..هم رونده شدم…روزی هزار بار می گم ایران…سرم روی تن من…نباشد گر که بیگانه شود هموطن من…! اما سرم روی تنمه و بیگانه هموطنمه…می بینم اینا چطور با مجروحین جنگیشون برخورد می کنن…حتی با مایی که امریکایی نیستیم…و وقتی مقایسه می کنم با کشور خودمون جیگرم آتیش می گیره…می سوزم…!نه اینجا طاقت دارم…نه اونجا…!اینجا دلم تنگه…اونجا دلم خونه…! منم آرزو می کردم که با خانواده م…با همرزمام می مردم و رنج این بودن رو تحمل نمی کردم…اما ما باید بمونیم…نه به خاطر خودمون…به خاطر کسانی که بهمون وابسته ن…به خاطر کسانی که دوستمون دارن..دوستشون داریم…! می دونم خسته ای…می دونم بریدی…اما حق نداری با این روحیه بری تو اتاق عمل…منو ببین…همه وجودم از سرفه هام می لرزه.درد دارم..اما چشمم که به بچه هام می افته انگیزه پیدا می کنم…ما جنگ دیده ها…خیلی وقته که از خودمون گذشتیم…و چون از خودگذشتگی رو بلدیم…باید به خاطر اونایی که به ما تکیه کردن بمونیم..بجنگیم..ادامه بدیم…!کار تو هنوز تموم نشده…خودت تموم شدی…باشه…اما سعی کن دانیار رو ببری به نقطه آغاز…نمی تونی تنهاش بذاری..حق نداری…تو کردی…بچه جنگی…تسلیم شدن تو مرامت نیست…!فکر کن..به روزهای قشنگ..به عروسی دانیار…به بچه دار شدنش…به خنده های از ته دلش…به خوشبختیش…الان وقتش نیست که تنها بمونه…الان حق نداری تنهاش بذاری…دانیار بیشتر از این تاب نمیاره…نمی کشه…باید مقاومت کنی…باید بمونی…نباید بری…!منم هستم…ببین…تا وقتی که تو خوب شی…دووم میارم..اصلا به عشق خوب شدن توئه که سر پام…مریضی تو انگیزه ای شده واسه چهار روز بیشتر نفس کشیدن…این انگیزه رو از دایی پیرت نگیر…نفس خیلیا به تو بنده…حق نداری چشم ببندی و نفس همه رو قطع کنی…تو باید تحمل کنی…هنوز جوونی…هنوز زندگی می تونه واست قشنگ بشه…هنوز خیلی زوده واسه نا امیدی…بهت قول می دم…اگه تو بجنگی…منم می جنگم…با هم خوب می شیم…با هم برمی گردیم…با هم دانیار رو به زندگی برمی گردونیم…چشمت رو ببند و دانیار رو تصور کن و بگو باشه.

چشمم را بستم…دانیار را دیدم…همانکه دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و می گفت:
“مدرسه نمی رم….بچه ها مسخره م می کنن.”
“پیشم بخواب…خوابم نمی بره”
“می ترسم…می خوان منو بکشن”
“گشنمه…غذا نداریم”
“سردمه…دستام یخ کردن”
“اذیتم می کنن…دعوام می کنن…”
“باهام بیا مدرسه…تنهام نذار…”
“نرو..اینجا بمون…نرو…”

-باشه…!
شاداب:

تبسم داد زد:

-خره..حذفت می کنه ها…آخه مگه دیوونه شدی که درس سه واحدی رو دو در می کنی؟این نی قلیون شوخی حالیش نیستا..!

کولی ام را کشیدم و از دستش نجات دادم..قدم هایم را تند کردم و گفتم:

-قراره قبل از عمل با وب کم ببینیمش…باید خودمو برسونم.

با حرص گفت:

-می خواد داداشش رو ببینه..تو سر پیازی یا ته پیاز؟

جوابش را ندادم و با عجله از دانشگاه بیرون زدم و با نهایت سرعتی که از مترو و اتوبوس انتظار می رفت خودم را به شرکت رساندم.همه رفته بودند و صدا از هیچ نقطه ای به گوش نمی رسید.کمی صبر کردم تا نفسم به حال عادی برگشت.مقنعه ام را مرتب کردم و در زدم.صدای دانیار پیچید.

-در ورودی رو ببند.

در را بستم و دوباره برگشتم.اینبار بی اجازه وارد شدم.اتاق در حجم وحشتناکی از دود فرو رفته بود.کمی طول کشید تا پیدایش کنم.رو به پنجره ایستاده بود.با خودم فکر کردم”چقدر سیگار کشیده که اینجوری همه جا رو مه گرفته؟” اما جرات نکردم سوالم را به زبان بیاورم.

-سلام.

جواب نداد…. و این یعنی آن روی ترسناک و بداخلاقش …

نفسم تنگ شد و سینه ام به خس خس افتاد.کنارش رفتم و با احتیاط گفتم:

-چجوری اینجا نفس می کشین…پر دوده…

در حالیکه زیر چشمی می پاییدمش پنجره را گشودم.دست چپش را به سینه اش زده و آرنج دست راستش را روی آن گذاشته بود و سیگار می کشید.سرخی چشمانش حتی از نیم رخ هم توی ذوق می زد و ریش دو سه روزه،خبر از اوج کسالت و بی حوصلگی اش می داد.یقه پیراهنش تا سینه باز بود و آستینهایش را تا آنجایی که پیراهنش تا می خورد بالا زده بود.دلم برای آشفتگی درون و بیرونش سوخت.دیاکو سفارش کرده بود مراقبش باشم و من حتی حالش را هم نمی پرسیدم…یعنی دژ محکم و خار داری که دورش بود جسارت نزدیک شدن و مهربانی کردن را از من می گرفت. در دل بسم اللهی گفتم و دستم را جلو بردم.مردمکش تکان خورد.حرکاتم را زیر نظر داشت اما سرش را حرکت نمی داد.دستم نرسید.یک قدم جلو رفتم و دوباره دست دراز کردم و کمر سیگار بین دو لبش را گرفتم.در کمال ناباوری مقاومت نکرد.نفس حبس شده ام را بیرون دادم و گفتم:

-واسه سلامتیتون بده به خدا…چرا به خودتون رحم نمی کنین.

جواب نداد.سطل زباله ی زیر میز دیاکو را بیرون کشیدم که ناگهان از پشت دستم را قاپید.سنگینی وزن و فشار دست و حرکت یکباره اش قلبم را از جا کند و توی دهانم فرستاد.حتی نتوانستم اعتراض کنم.بداخلاق بود..اما آثار کمرنگی از خنده در صورتش دیده می شد.

-می خوای آتیشمون بزنی؟سیگار روشن رو میندازی تو سطل پر از کاغذ خانم مهنــــــدس!!!؟

طوری مهندس را کشیده و پر تمسخر گفت که آرزو کردم چاهی زیر پایم پدیدار شود و مرا ببلعد.با خجالت عقب کشیدم و گفتم:

-ببخشید..حواسم پرته…!

تند نبود..خشن نبود..مهربان و آرام هم نه..هیچ حسی نبود…

-جمع کن اون حواس لامصب رو…

سیگار را روی میز شیشه ای خاموش کرد وتوی سطل انداخت و بعد نگاهی به فاصله بینمان کرد و گفت:

-با هیچ کس به اندازه تو،احساس هیولا بودن بهم دست نمی ده.

منظورش را گرفتم.در کمال صداقت گفتم:

-آدمو می ترسونین خب…!

روی صندلی نشست.هر دو دستش را پشت گردنش قلاب کرد، سرش را به عقب برد و چشمانش را بست و گفت:

-صد بار گفتم کاریت ندارم..از چی می ترسی آخه؟

برای رفع و رجوع حرفم گفتم:

-نه از اون لحاظ نترسیدم…

یک چشمش را باز کرد و گفت:

-از کدوم لحاظ نترسیدی؟

هرچه پوست و گوشت درون دهانم بود و زیر دندانم آمد..با هم گاز گرفتم…چرا یاد نمی گرفتم در مقابل این مرد زبانم را قفل و بند کنم؟

خودم را از تیررس نگاه شیطانش دور کردم و صندلی ای را پیش کشیدم و گفتم:

-هنوز نیومدن رو خط؟

نگاه کوتاه اما پر معنی و تیزی به صورتم کرد و گفت:

-نه…!

انگشتش را روی مانیتور کشید و دوباره اخمهایش در هم رفت…سیگار دیگری از جیبش بیرون آورد…مثل هوای بهار متغیر بود.با جراتی که از نرمش سری قبلش پیدا کرده بودم گفتم:

-قرار شد سیگار نکشین دیگه.

کاور فندک نقره ایش را بلند کرد و دکمه آتشش را فشرد و محکم به سیگار پک زد و دودش را حلقه حلقه بیرون داد.

-به خدا بده…خطرناکه…یه بلایی سر خودتون میارین…

سرش را به پشتی صندلی اش زد و گفت:

– تو به جز وراجی و گریه کردن، هنر دیگه ای هم داری؟

جا خوردم.چقدر بی ادب و گستاخ بود.با ناراحتی گفتم:

-شما چطور؟به جز تو ذوق مردم زدن سرگرمی دیگه ای دارین آقای مهنــــــــــدس؟

مهندس را مثل خودش کشیده ادا کردم.

لبخندی زد و گفت:

-آره..ترسوندن تو…

چشمانش بود یا آتش سیگار ؟نمی دانم…! اما چیزی آن وسط برق زد…!
دانیار:

به محض برقرار شدن ارتباط…دلم..قلبم…خونسردی و کنترلم…آرامش ظاهری و پوسته سردم…شکست و فرو ریخت.مثل همیشه لبخند بر لب داشت.مثل همیشه ترس از نگاهش ،از چشمانش فراری بود.مثل همیشه محکم…مثل همیشه…کوه..مثل همیشه دیاکو…گفت سلام…جواب ندادم…نتوانستم که جواب بدهم…اما شاداب سرش را جلو برد و گفت:

-سلام…حالتون چطوره؟

این دختر با همه بی ادعاییش..از من مدعی…منطقی تر رفتار کرد.

لبخند روی لبهای برادرم…جان گرفت.

-خوبی شاداب؟

نگاهم پی دستان کوچکش رفت.مانتویش را در مشت مچاله کرده بود.

-بله..خوبم…شما چطورین؟

از ضربه ای که به پایم زد…پریدم…!

-منم خوبم…

چشمان خسته و بی رمقش پی من بود..پی دهانم…پی یک کلمه از دهان من…!

-داداش…دانیار…خوبی؟

می ترسیدم حرف بزنم…می ترسیدم بین استخوانهای فکم فاصله بندازم…بعد از بازگشت به کردستان…بغض میهمان همیشگی گلویم شده بود و اشک باران بی وقفه آسمان چشمانم…!

-حرف نمی زنی؟نمی ذاری صدات رو بشنوم؟

باز ضربه ای را روی پایم احساس کردم.چطور جرات می کرد؟چشم غره ای به چشم و ابرو آمدنش رفتم و گفتم:

-خوبی؟

خندید…چقدر قشنگ می خندید…

-معلومه که خوبم…امریکای جهانخوار در کنار یه دایی خوشتیپ و یه عالمه دکتر و پرستار ژیگول…محشره پسر…جات خالیه…!

فایده ای نداشت…شوخی هایش بوی شوخی نمی داد…فقط محض دلداری بود…محض عقب راندن سنگی که در مسیر گلویم نشسته بود.آب دهانم را جمع کردم و همه را با هم قورت دادم..مگر سیلابی درست شود و این صخره را از راه تنفسم جابجا کند.

-تو خوبی داداش؟اوضاعت ردیفه؟همه چی مرتبه؟

بهتر از این هم مگر می شد؟؟؟بهتر از این مگر معنی داشت؟؟؟

-خوبم…همه چی خوبه…نگران نباش.

لبخندش قشنگ بود…خندیدنش قشنگ بود…شاداب حق داشت که بی دلیل عاشقش شود.انگشتش را روی شیشه دوربین کشید…انگار می خواست لمسم کند…و بعد گلویش را مالید…انگار او هم صخره داشت…

-دیگه باید برم…فقط…

اگر عمل نمی کرد چند روز بیشتر زنده می ماند…اگر عمل می کرد شاید این دیدار…!نه…کاش عمل نکند…!دهان باز کردم…که نرو…اما مغزم فرمان نداد و زبانم نچرخید…روش شاداب را امتحان کردم…شلوارم را با تمام قدرت فشردم…لبهایم را که نه…قلبم را گاز گرفتم…!

-دانیار…داداش…من دارم می رم…نمی دونم چی میشه..اما هرچی که بشه…فراموش نکن که تو مقصر هیچ اتفاقی نیستی…!می فهمی چی می گم؟

چه اتفاقی؟؟؟مگر قرار بود چه بشود؟چه می گفت دیاکو؟؟

-هر اتفاقی که بیفته…مسببش تو نیستی…!گوش می دی چی می گم؟حال و روز من خیلی وقته که بحرانی شده…خودم سهل انگاری کردم…خودم مقصرم…

شلوار جوابگو نبود…موهایم را چنگ زدم.

-دانیار…گوش می دی به حرفام؟

انگار با چنگک درونم را ریش ریش می کردند!

-هر اتفاقی بیفته…تنهات نمی ذارم…چه تو این دنیا باشم…چه نباشم…من باهاتم…باشه؟

چه می گفت؟واقعاً فکر می کرد من به روح اعتقاد دارم؟آنهم روحی که برگردد و با زنده ها زندگی کند؟

-هرجا باشم..حواسم بهت هست داداش…هرجا باشم…دلم پیشته…قول بده که اگه…

مو هم فایده نداشت…چنگ و مشت هم جواب نمی داد…دستم را با ضرب روی میز کوبیدم…آنقدر شدید که شاداب و هرچیزی که روی میز بود از جایشان پریدند.

-نمی خوام…!

سکوت کرد..به زور راه باریک از کنار صخره باز کردم و ادامه دادم:

-یه عمر تو گوشم خوندی که مامان بابا…همه ی مامان باباها…حتی اگه مرده باشن…بازم حواسشون به بچه هاشون هست…هی گفتی مامان تو رو می بینه…پسر خوبی باشه…بابا حواسش هست…نگران نباش…دایان مراقبته…نترس…! اولاش باورم می شد…می گفتم هرچی دیاکو بگه راسته…اما یواش یواش فهمیدم دروغه…این حرفا همش کشکه…!مردن یعنی تموم شدن…کسیکه مرده دیگه مرده…حتی اگه روح و جهنم و بهشت و برزخم راست باشه…اونقدر سر مرده ها شلوغه که دیگه وقتی واسه ما زنده ها ندارن…!

صخره جا به جا شد…نفسم رفت…سرسختانه مبارزه کردم…!

-پس اگه نگرانمی…اگه واست مهمم…باید بمونی…باید برگردی…تو همین دنیا…اون دنیا و مخلفاتش پیشکش اونایی که معتقدن…من فقط همین زندگی مزخرف رو قبول دارم…می فهمی؟

دانه های اشک برادرم به درشتی مروارید بود…واضح…حتی از طریق دوربین…با اینهمه فاصله…!

-من منتظرتم…می دونم هیچ وقت برادر خوبی واست نبودم…اما…

صدایم شکست…نتوانستم در چشمانش نگاه کنم….سرم را پایین انداختم…

-اما…خودت خوب می دونی…

خواستم بگویم…می دانی…که همه زندگی منی…که تنها امید بودنمی…که دوستت دارم…اما نشد…نتوانستم…

-تو باید برگردی…به رفتن فکر نکن…چون هرجا بری دنبالت میام…پس برگرد…

صدای او هم شکست.

-دانیار…

سرم پایین بود…اما دستم را بالا گرفتم.

-متاسفم که بازم توی شرایط بحرانی زندگیت کنارت نیستم…اما قسم می خورم تا وقتی که از عمل برگردی…پای همین کامپیوتر…همینجا منتظرتم…قول می دم…مرد و مردونه…!

هق هق شاداب روی اعصابم بود…دلم می خواست تنها باشم و بی پروا…های های..به حال خودم و روزگارم گریه کنم.

-شاداب؟

صندلی اش را پیش کشید و در حالیکه اشکهایش را پاک می کرد گفت:

-بله؟

-فقط به تو اعتماد دارم…دانیار دستت امانته…!مراقب جفتتون باش..!

گریه اش تبدیل به ضجه شد.

-دانیار…

-….
-سرت رو بالا بگیر پسر…

چقدر سخت بود…بالا گرفتن سری…که از سبکسری هایش…سرافکنده بود…!
به چشمانش زل زدم…هرچند غیرمستقیم…لبخندش قشنگ بود…همزمانی اش با اشک…قشنگ ترش هم کرده بود…دوباره انگشتش را روی لنز کشید و گفت:

-به داشتنت افتخار می کنم…

این جمله مسخره را گفت…و…رفت…!
شاداب:

اینکه دیاکو را فراموش کنم و استرس سلامتی برادرش بیشتر جانم را بگیرد عجیب بود…اما اتفاق افتاد.همان شب…درست در لحظه ای که عشق و روح و نفسم، زیر تیغ جراحی با مرگ گلاویز بود…من فراموشش کردم و تمام همت و اعتقاداتم را برای نجات برادرش به کار بردم.دانیار سرپا بود…گریه و بی تابی نمی کرد…حرف هم نمی زد…اما حالش خراب بود…حتی خراب تر از دیاکو..خطرناک تر از دیاکو…! سفیدی چشمانش را نمی دیدم…عروق مویرگی درون چشمش همه متورم و پرخون بودند.رگهای دستانش..گردنش و هر نقطه ای از بدنش که من می دیدم بیرون زده و نبض دار بودند…مثل وقتهایی که پدرم اور دوز می کرد..مثل وقتهایی که مرگ در اطرافش پرسه می زد…! آن شب مرگ را در نزدیکی دانیار دیدم…حضورش را حس کردم و ترسیدم…دیاکو کسانی را داشت که مراقبش باشند…دکترها..پرستارها…دا یی اش…بیمارستانی با تمام تجهیزات و امکانات…کشوری با نهایت حساسیت نسبت به جان آدمها…اما..دانیار چه؟دانیار تنها بود…بی کس…خسته…پریشان…!اگر من تنهایش می گذاشتم و همین جا از شدت اینهمه فشار سکته می کرد هیچ کس نمی فهمید…هیچ کس با خبر نمی شد…هیچ کس اهمیت نمی داد…! دانیار زجر کشیده تر از دیاکو بود..آسیب دیده تر…دانیار از خیلی وقت پیش از زندگی بریده بود…و امشب…حس می کردم آماده است برای رفتن…برای بریدن یک نخ باریک و رها شدن..معلق شدن…!
بی تجربه بودم…بچه سال…ترسو…از مرگ می ترسیدم..از مرده هم همین طور…و این جسم متحرک هیچ فرقی با یک مرده ای که سالها در گور خوابیده بود نداشت.
چند نفس عمیق کشیدم…که مسلط شوم بر خودم و ترسم و فضای وحشتناکی که اطرافم را گرفته بود.موهایم را به زیر مقنعه ام سُر دادم و نزدیکش شدم.هیچ وقت دلداری دهنده ی خوبی نبودم..اما باید حرفی می زدم..حرفی که سکوتش را و یا حتی بغضش را بشکند و از خطر سنکوپ نجاتش دهد.آرام گفتم:

-به جای سیگار کشیدن واسش دعا کنین.

پوزخند نزد…از گوشه چشم نگاهم نکرد…و همین نگرانی ام را بیشتر کرد.پیراهنش را کشیدم:

-آقا دانیار…دارین خودتون رو نابود می کنین…یه کم آروم باشین.

چه سیگاری می کشید که دودش اینقدر غلیظ و سوزاننده بود؟

-مگه خودتون نگفتین مرگ و زندگی دست خداست؟پس چرا دست به دامن خدا نمی شین؟ در حال حاضر اون تنها کسیه که می تونه کمکش کنه.

خدا را شکر..پوزخند زد…!

-بابا مامانت رو خیلی دوست داری؟

با تعجب دستم را از بازویش رها کردم…این چه سوالی بود؟

-خب معلومه که دوستشون دارم.

-خواهرت رو چطور؟

-همه زندگیمه…!

چرخید…چقدر شکسته و پیر به نظر می رسید.

-پس بهشون بگو…بگو که چقدر دوستشون داری…بگو که چقدر واست مهمن…بگو که چقدر با ارزش و عزیزن…فکر نکن که اونا خودشون می دونن و نیازی به تکرارش نیست…نه..آدما احتیاج دارن که بشنون…این مهم بودن رو..عزیز بودن رو با گوششون بشنون..با تموم وجودشون حس کنن…اگه نگی…اگه نگی و از دستت برن…اگه نگی و ندونسته یا از اون بدتر با دلخوری و دلشکستگی بمیرن…اون وقت تو می مونی و یه دنیا افسوس…یه دنیا حسرت…یه زندگی پر از کابوس و پر از درد…یه بغضی می شینه تو گلوت…که با سالها اشک هم درمون نمیشه…کنده نمیشه…نابود نمیشه…

چانه اش می لرزید..اما چششمانش خشک و خالی بود..مثل همیشه…!

-حسرت..افسوس..عذاب وجدان…آخ…وحشتناکن شاداب…همیشه طوری زندگی کن که هرگز طعم اینا رو نچشی…چون نمی دونی با چه قدرتی روح و روان و طرواتت رو می دزدن و تو یه قبر سیاه دفن می کنن…دیگه نمی ذارن زنده باشی…نمی ذارن زندگی کنی..نمی ذارن معمولی باشی…

عقب عقب رفت…تا به سه کنج دیوار رسید…کمرش را روی دیوار لغزاند و نشست…شکل فرود آمدنش اوج ناتوانی پاهایش را نشان می داد.

-خوش به حالت که پدر داری..درسته معتاده…اما پدره…اون روز که می خواستیم ببرشیم واسه ترک…بهت گفت شادابِ بابا…نمی دونی چقدر حسودیم شد…که تو بابا داری…مهم نیست چجوریه…مهم اینه که هست…که هنوز می گی بابا دارم..که هنوز گاهی می گی بابا…خوش به حالت…خوش به حالت که مادر داری…کسی که چه مریض جسمی باشی…چه مریض روحی…با دستاش..با نوازشاش…با محبتای کلامی و عمیقش…شفات می ده…آرومت می کنه…چون داری،نمی دونی…قدر نمی دونی…نمی فهمی گفتن کلمه مامان چه لذتی داره…بگی مامان…مادر…مامان…!تو نمی دونی چه ثروتی داری…فقر مادی قابل تحمله..قابل حله…اما فقر عاطفی…آخ…

سرش را به دیوار زد و چشمش را بست…سیگار می سوخت..خاکسترش روی زمین می ریخت.

-خیلی کم سن و سال بودم که اون دو نفر رو از دست دادم…اگه می دونستم تو همون چهار سال به اندازه تموم سالای عمرم می گفتم..مامان..بابا…مامان…با با…اگه فرصت داشتم…اگه می دونستم اینقدر زود از دستشون می دم…روزی هزار بار..با همون زبون نصفه و نیمه و بچگانه م می گفتم دوستتون دارم..دوستتون دارم..دوستتون دارم…اما مهلت ندادن…تو می گی اجل…تو می گی خدا…من می گم آدما…حیوونا… مهلتشون ندادن…مهلتم ندادن…و یه عمر حسرت رو تو جونم تلنبار کردن.

رنگش لحظه به لحظه سفیدتر می شد.

-فکر کردم جنگ تموم شده…فکر کردم دیگه خطری دیاکو رو تهدید نمی کنه…فکر کردم حداقل اون واسه همیشه می مونه…پیشم می مونه…حتی به از دست دادنش فکر نمی کردم…باورم نمی شد دیاکو هم…

سرش را به آرامی به دیوار کوبید.

-فرصت داشتم به دیاکو بگم چقدر واسم مهم و عزیزه…بگم چقدر دوستش دارم..بگم چقدر بهش وابسته م…ایندفعه آدما مقصر نبودن..حیوونا گناهی نداشتن…ایندفعه من کم گذاشتم..من قدر ندونستم…من حماقت کردم…شایدم واقعاً نمی دونستم که نبودنش چه ضایعه ی وحشتناکیه…چون به نبودنش فکر نمی کردم..نمی دونستم…!

چشمش را باز کرد…چشمهای تبدار و بی رمقش را…

-اما تو بدون…تو قدر بدون…مرگ هر لحظه ممکنه سراغ عزیزات بیاد…هر لحظه..بی خبر…بی مقدمه..بی علامت…بهت زنگ نمی زنه که آماده شی…میاد و در اوج ناباوری عزیزت رو با خودش می بره…درد از دست دادن کسی که دوست داری یه چیزه…عذاب وجدان از کم کاری هات..از بداخلاقی هات…از بدرفتاری هات…از بی محبتیات…یه چیز دیگه ست…! اولی یه مسئله طبیعیه و واسه همه پیش میاد…بهش عادت می کنی…فراموش نه…عادت می کنی…تحملش راحت میشه.اما وای از دومی…امان از دومی…امان از عذاب وجدان که حتی توان گریه کردن رو هم ازت می گیره!

دوباره چشمش را بست…دلم آتش بود..کباب بود..خون بود…روی زمین نشستم..کنارش…دستم را بالا بردم…می خواستم دست یخ زده اش را لمس کنم…اما نشد…هیچ حرکتی نمی توانست زخمهای عفونی و عمیقش را التیام دهد. با بغض گفتم:

-من چیکار کنم که حالتون بهتر شه؟چیکار کنم؟

سیگار را بین لبهایش گذاشت و گفت:

-دعا کن…

برخاستم…به آبدارخانه رفتم..وضو گرفتم و برگشتم و وسط اتاق..روی خاک…به نماز ایستادم…!
دانیار:

زنگ موبایل دلم را آشوب کرد.وحشت زده و افتان و خیزان خودم را به میز رساندم و بلافاصله تماس را برقرار کردم.صدای ضعیف دایی با تاخیر به گوشم رسید.

-دانیار جان؟

لبه میز را فشردم.

-دایی…

لعنت به این صخره…

-اجازه دادن به دوربین مرکزی وصل شیم.الان اگه کامپیوترت رو روشن کنی می تونی ما رو ببینی.

دکمه وبکم را زدم.راهرویی مثل راهروی تمام بیمارستانها..با صندلیهایی که دایی و خانواده اش را میهمان کرده بود و در بزرگ و سبز و سفیدی که با رنگ قرمز نوشته بود”Operating room”

-هنوز خبری نشده…حرفی نزدن؟

-نه هنوز..کسی از اتاق عمل بیرون نیومده.چون می دونستم نگرانی دوربین رو وصل کردیم که در جریان لحظه به لحظه باشی.

شاهو…پسر دایی ام…دستش را تکان داد و سرش را نزدیک گوشی پدرش برد و گفت:

-نگران نباش بداخلاق…ما اینجاییم…هواشو داریم…

نشمین…دختر دایی ام…لبخند زد و گفت:

-نترس دانیار…دکترا به عملش خوشبین بودن…خوب میشه…

برآمدگی گلویم را ماساژ دادم و گفتم:

-صدای لپ تاپ رو بالا ببرین…می خوام همه چی رو بشنوم.

شاهو گفت:

-اطاعت میشه…تماس رو قطع کنین تا از این طریق حرف بزنیم…

گوشی را روی میز پرت کردم و گفتم:

-چرا اینقدر طول کشید؟دارن چیکار می کنن؟

شاهو خندید و گفت:

-سزارین که نیست نیم ساعته تموم شه.تا اون دل و روده داغون رو راست و ریس کنن طول میکشه.

-چرا هیچ خبری نمی دن؟مگه نمی گفتی اونجا همراه مریض رو در جریان روند عمل می ذارن.پس کو؟نکنه اتفاقی افتاده؟

نگاه شتاب زده اش را به دایی دیدم.

-نه بابا…چه اتفاقی؟گفتم خبر می دن..ولی نه دقیقه به دقیقه…گزارش فوتبال که نیست پسر…

سکته مغزی چه علائمی داشت؟داغ شدن مغز؟گر گرفتن پیشانی؟احساس پارگی تمام عروق؟فلجی اندامها؟…من همه علائمش را داشتم.

-نمیشه خودتون یه خبری بگیرین؟

قبل از پاسخ او…در اتاق باز شد و زنی سبزپوش بیرون آمد…همزمان با هجوم دایی و فرزندانش به سمت پرستار..منهم از جا پریدم…پیچ اسپیکر را تا آخر پیچاندم و همه تنم را چشم کردم و به مانیتور دوختم.

شاهو: Whats up

زن عجله داشت..ماسکش را انداخت و ضربه ای به بازوی شاهو زد و گفت:

-cool down

و با قدمهای تند از معرض دید من خارج شد.داد زدم…

-منظورش از آروم باشین چی بود؟چرا گذاشتی بره؟چرا نپرسیدی؟

اما شاهو هندزفری اش را از گوش بیرون آورده بود و صدای من را نمی شنید.اما من صدای دایی را می شنیدم.

-یا امام غریب…

امام غریب دیگر چه کسی بود؟این حرفها یعنی چه؟چرا شاهو مات مانده؟چرا نشمین دستش را روی دهانش گذاشته؟فقط گفت آرام باشید…همین را گفت…آرام بودن که معنی بدی نمی داد…

زن برگشت.دایی راهش را بست…من با آن فاصله التماس را در چشمانش می دیدم.کف دستانش را بهم چسباند و گفت:

-Please…

زن نگاهش را بین آنها چرخاند و گفت:

-SO sorry…We are missing him

دایی زانو زد و نالید:

-یا علی…

شاهو مشتش را به دیوار کوبید و فریاد زد:

-نه…

نشمین جیغ کشید:

-خدا…

دستم را بالا آوردم…چه شد؟sorry که همیشه معنای تاسف نمی دهد…گاهی یعنی ببخشید…شاید منظورش این بود که ببخشید برو کنار…ببخشید…وقت ندارم…ها…یا missing…همیشه که معنای از دست دادن نمی دهد..شاید منظورش این بوده که دلش تنگ شده…دلش تنگ شده حتما…سرم را چرخاندم…شاداب با صورت سفید و دهان باز به مانیتور نگاه می کرد…صخره را قورت دادم و گفتم:

-شاداب…sorry به فارسی چی میشه؟

با چرخاندن مردمکش هزاران قطره اشک با هم چکید.

نه…اینها ترجمه بلد نبودند…

-نشنیدی می گن I miss you؟ یعنی دلم تنگ شده…معنیش این میشه…مطمئنم…

با دستانش صورتش را پوشید و همانجا کنار میز نشست…!

شاهو را صدا زدم…اما هیچ کس صدایم را نمی شنید…

دستم را جلو بردم و اتاق سبز را لمس کردم…چرا نفسم منقطع شده بود؟انگار تمام پله های برج میلاد را تا آخرین طبقه دویده باشم…

-دیاکو…

جواب نداد…هیچ کس جواب نداد…

-داداش…

مانیتور را بغل کردم….به جای دیاکو…

-می بینی؟حواست هست؟من اینجام…منتظرم…منم دلم تنگ شده…بیا بیرون دیگه…بیا همه دلشون واسه خنده هات تنگه…حتی این پرستار خارجیه…اونم دلش تنگته…زود باش داداش…یالا…همه منتظریم…بسه هرچی اون تو بودی…بیا بیرون مرد…بیا بیرون و بخند…بیا بیرون و داد و بیداد کن..بیا بیرون و بزن تو گوشم…فقط بیا…اونجا جای تو نیست…اونجا حق تو نیست…بیا بیرون…من دیگه غلط بکنم عذابت بدم…غلط کنم تنهات بذارم…غلط کنم باعث نگرانیت بشم…بیا بیرون…خودم نوکرتم…تا ابد..دربست…دیگه نمی ذارم اذیت شی…هرچی تو بگی..هرجور تو بخوای…فقط بیا…

کسی بازویم را کشید…با خشونت هلش دادم:

-من این حرفها حالیم نیست…sorry و missing نمی فهمم…تو نمردی…اینا تو رو نمی شناسن…مگه عزرائیل می تونه جون تو رو بگیره؟مگه خدا می تونه اینقدر ظالم باشه…اینهمه آدم بیخود و به درد نخور…چرا باید تو رو از من بگیره؟چرا؟

صدای ظریف و گریانی در کنار گوشم التماس می کرد و دستم را می کشید.مانیتور را رها کردم و راست ایستادم…باز که این دختر گریه می کرد…انگشتم را روی اشکهایش کشیدم و گفتم:

-چیه شاداب؟چرا گریه می کنی؟دیاکو حالش خوب میشه…برمیگرده خونه…پیش من…پیش تو…اصلا شاید وقتی که خوب شه..وقتی که مطمئن شه مریض نیست..بیاد خواستگاریت…آخه..همه نگرانیش این بود تو جوونی بیوه شی…حالا که دیگه خوبه…دیگه مریض نیست..دیگه درد نداره…توام که دوستش داری…همه چی درست میشه..فقط باید زود واسش یه بچه بیاری..آخه داداشم عاشق بچه ست…یکی و دو تا هم نه…زیاد…آخه داداشم خونواده شلوغ دوست داره…نگران درستم نباش..من کمکت می کنم…واسشون پرستار می گیریم که تو هم به درست برسی…فکر کن…تو مامان شی..داداشم بابا..من عمو…منم با شماها زندگی می کنم…آخه داداشم طاقت دوری منو نداره..ازم بی خبر بمونه نگران میشه…وقتی برگرده دیگه تنهاش نمی ذارم…حتی یه دقیقه…از نظر تو که اشکالی نداره؟ها؟..منم با شما زندگی کنم..نزدیک داداشم؟

سیلی سختی توی صورتم نشست…آنقدر سنگین که سرم به سمت مخالف پرت شد…قلبم نزد…آنقدر نزد تا مردم و دوباره زنده شدم…و وقتی به این دنیا برگشتم…نشستم…کف دستانم را روی موزاییک سرد گذاشتم…شانه هایم فروافتادند و مصیبت با قدرت هرچه تمام تر…صخره به صخره افزود و ته مانده نفسم را قطع کرد…!

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم؟

پایان فصل اول

ادامه دارد …

ادامه رمان را در فایل بعدی بخوانید

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۶ رمان اسطوره

تبسم هم نشست و گفت: -برو بابا…مهندس مهندس..فکر کردی الان فارغ التحصیل بشی چه خبره؟بهت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *