چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت آخر رمان معشوقه اجباری ارباب

پارت آخر رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد نگام کرد و گفت: نترس! اگه چیزی بگه، اولین کسی که می کشم خودشه!
اینو گفت و با سرعت از پله ها رفت بالا. لیوانا رو از میز برمی داشتم. خاتون با پیش دستی که تکه کیکی رو که آراد گذاشته بود، داد دستم و گفت:
– ببر اتاقش.
پیش دستی رو برداشتم. به همه کیک داد، الا من.
از پله ها رفتم بالا. در اتاقش باز بود. خودشم لبه تخت نشسته بود. یه ضربه به در زدم و رفتم تو.
نگام کرد و گفت: سلام ماه خانم! چرا اخمات تو همه؟!
– به من کیک ندادی!
پیش دستی رو ازم گرفت. دستشو گذاشت کنار خودش و گفت:
– بیا اینجا بشین.
کنارش نشستم : من هلنو نبردم به کلبه. تو آلاچیق نشستیم.
– اگه برده باشی هم اشکلی نداره. کلبه ی خودته!
دستشو دراز کرد و گفت: کادوی تولدمو بده!
خندیدم و گفتم: کادویی درکار نیست!
– ناراحت شد و گفت: واقعا چیزی برام نخریدی؟
– نه! چون اگه می خریدم، با پول خودت بود. فکر نکنم کادو محسوب بشه. در.ضمن، اونقدر کادوهای گرون گرون بهت دادن که اگه منم برات می خریدم، تو چشم نمی اومد!
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: خدا بهترین کادو رو بهم داده. اونم آینازه.
خندیدم و گفتم: باشه! پس یه چیزی بهت می دم که برام خیلی عزیزه!
گردنبندی که مادرم برای روز تولدم خریده بود رو از گردنم باز کردم، گذاشتم تو دستش و گفتم:
– این برام خیلی عزیزه… می دمش به تو.
نگاش کرد و گفت: قشنگه..کی بهت داده؟
با بغض گفتم: مامانم؛ قبل از فوتش.
اشکمو پاک کردم. بغلم کرد و گفت:
– گریه نکن… یه روز می برمت پیش مادرت.
دستمو انداختم دور کمرش و گفتم:
– ممنون…خیلی دوست دارم آراد!
– منم دوست دارم… اما دوست داشتن من حد و اندازه نداره.
ازم فاصله گرفت. بلند شد رفت سراغ گاوصندوقش. با یه جعبه برگشت. کنارم نشست و گفت:
– ناقابله… نمی دونستم چی برات بخرم؟
از دستش گرفتم و بازش کردم. یه ساعت طلای سفید که توی نور، درخشش خاصی داشت. آراد به دستم بست. آستینمو بالا زدم و نگاش کردم.
آراد خندید و گفت: ساعت بیچاره! پیش دستای سفید تو شرمنده شد!
– ممنون… خیلی قشنگه!
– خواهش می کنم…کیک بخوریم؟
– آره!
پیش دستی رو گذاشت وسط .دوتامون مشغول خوردن شدیم.
گفت: نمی خوای چیزی در مورد این کیک بپرسی؟!
– نه… مهم اینه که الان دارم می خورم!
خندید و گفت: بی احساس! اینو برای دوتامون بریدم که یه جای خلوتی بخوریم.
از گفتن جای خلوت ترسیدم. نگاش کردم. حالت نگاش تغییر کرده بود.
یهو گفتم: پرهام چرا نیومد؟!
خندید و گفت: ترسیدی؟!
– نه…من کی از تو ترسیدم که این بار دومم باشه؟!
– خداییش اینو راست گفتی… پرهامو فرستادم پیش لیلا.
با صدای نیمه دادی گفتم: آخه چرا؟! شاید لیلا دوست نداشت پرهام اونجا ببیندش.
– عزیزم! این پرده گوشو من تا آخر لازم دارم! چرا داد می زنی؟! محسن با لیلا حرف زده، اونم قبول کرد که با پرهام صحبت کنه. هم درمورد خودش، هم زندگیش… تا کی باید لیلا رو قایم کنم؟!
– اگه پرهام قبول نکنه چی؟
– اگه پرهام قبول نکنه، مطمئن باش لیلا رو بخاطر خودش نمی خواسته.
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه، چنگالشو گذاشت تو پیش دستی و خم شد پایین، یه تابلویی از زیر تختش درآورد. پشت تابلو رو نشونم داد و گفت: می دونی این چیه؟!
– فکر کنم تابلو باشه!
– آره… کی بهم داده؟
– امیرعلی؟
– صحیح است…چی کشیده؟
– نمی دونم!
– چه عجب یکیشو نفهمیدی! تابلو رو چرخوند طرف من.
با تعجب نگاش کردم. من و آراد بودیم که همیدگه رو در آغوش گرفته بودیم. موهای فرم که یه نسیم بلندش کرده بود. دستمو رو تابلو می کشیدم.
گفت: امیر گفت به آیناز بگو این همون تابلوییه که نمی ذاشت ببینیش!
– چرا وقتی ما با هم بد بودیم این نقاشی رو کشید؟
– چون مطمئن بود ما یه روزی لیلی و فرهاد می شیم!
خندیدم و گفتم: لیلی و مجنون … شیرین و فرهاد!
– نه… آراد و آیناز. این دو تا عاشق افسانه ای هم باید از فردا بچه ها تو کتب درسیشون بخونن!
با هم خندیدم .تابلو رو تو اتاق آراد نصب کردیم. وقتی به تابلو نگاه می کردم، انگار تمام احساس امیر رو تابلو کشیده شده بود.
***
دو روز از فروردین گذشت. دو روز عالی و بدون هیچ غم و اشکی. بدون دعوا و تنبیه. اما چه زود گذشت روزای با هم بودن من و آراد. روزایی که هیچ وقت با هیچ کس حسشون نکرده بودم.
– خانم …خانم؟
چشمامو باز کردم. نگرانی از سر و روی رحیمه می بارید. برای گریه کردن، به یه تلنگر احتیاج داشت.
نشستم و گفتم: چی شده رحیمه؟ چرا نگرانی؟
– خانم زودتر لباس بپوشید. باید از اینجا برید.
با ترس گفتم: کجا؟!
بازومو گرفت و آوردم پایین و گفت: خانم سوال نکنید! فقط برید لباس بپوشید!
دستمو کشیدم و گفتم: چی می گی تو؟ رحیمه من کجا برم؟
رفتم اتاق آراد. نگران و رنگ پریده رو صندلیش نشسته بود. محسن هم نگران و کلافه کنار پنجره .
گفتم: چی شده؟ من باید کجا برم؟!
دوتاشون نگام کردن. آراد اومد طرفم وگفت:
– آیناز برو لباساتو بپوش. باید از اینجا بری.
اعصابم خورد شد. داد زدم: کجا برم؟! چرا باید برم؟!
محسن: سیروس فهمیده تو کی هستی… باید همین الان ببرمت یه جای امن. جونت در خطره.
– مگه تو سرگرد نیستی؟! چرا نمی تونی بهم کمک کنی؟ چرا اون مرتیکه رو نمی گیرین؟
آراد: قربونت برم! الان وقت بحث کردن نیست. برو زودتر حاضر شو.
گریم گرفته بود. بغلش کردم و گفتم: کجا برم آراد؟! من فقط تو رو دارم.
محسن رفت بیرون. آراد بوسیدم و گفت: قول می دم زود همدیگه رو ببینیم.
سرمو تکون دادم و اومدم بیرون. به کمک رحیمه و با چشمای گریون لباس پوشیدم. ساکمو برداشتم و اومدم پایین. خاتون و مش رجب با گریه تو حیاط وایساده بودن. خاتون نگام کرد و اومد پیشم. بغلم کرد و گفت:
– الهی قربونت برم!
نتونستم زیاد تو بغل گرم و مادرانه ی خاتون بمونم. از مش رجب خداحافظی کردم. تا اون موقع اشکای مش رجبو ندیده بودم.
اما الان بخاطر من داره زار زار گریه می کنه. از رحیمه خداحافظی کردم. موند آراد. خیلی داشت به خودش فشار می آورد که گریه نکنه. بغض در حال ترکیدنشو تو گلوش خفه کرده بود. می خواستم بغلش کنم و تا جون دارم ببوسمش و بگم دوسش دارم اما نتونستم.
رو به محسن کرد و گفت: جون تو و جون آیناز… تو رو به علی، مواظبش باش! همه زندگیمو دارم دستت می دم.
– خیالت راحت. جاش امنه.
– دست بابام نیفته؟
– آراد جان! نگران نباش! مواظبشم.
به من نگاه کرد: بریم وقت نداریم.
تا وقتی سوار ماشین شدم، چشم از آراد برنداشتم. درو بستم. برگشتم. ماشین حرکت کرد. آراد وایساده بود. اشک از چشماش سرازیر می شد. چقدر دیر عاشقت شدم. ثانیه به ثانیه ازش دور می شدم. خاتون! مش رجب! خداحافظ! آراد بخاطر تمام بدی هام منو ببخش!
از عمارت اومدیم بیرون. دیگه دیدمشون. یکی چنگ زد به قلبم. حس کردم یه تکیه از وجودم جا مونده. بغضی که داشت خفم می کردو شکوندم وگریه کردم.
محسن چیزی بهم نمی گفت. ماشینو جلوی یه خونه پارک کرد و گفت: پیاده شو، رسیدیم. اینجا کجاست؟! شبیه روستا بود. پیاده شدم. با یه سنگ درو زد. یه پیر زن درو باز کرد و با خوشحالی بغلم کرد و گفت: بفرمایید تو!
رفتیم تو.عین عزادارا، یه گوشه غمبرک گرفتم. خانمه پیشم نشست و گفت:
– همه چی درست می شه دخترم. نگران نباش.
با بغض و صدای گرفته از گریه گفتم: تازه می خواستم مزه ی خوشبختی رو بچشم. نذاشتن.
بغلم کرد و گفت: آروم باش!
محسن خداحافظی کرد و رفت.
من یک هفته تمام اونجا بودم. بی خبر از آراد. بدجور دلم هواشو کرده بود.حتی به دیدن اخماشم راضی بودم. یک شب مثل همیشه بعد شام خوابیدم.
هنوز یک ساعت از خوابم نگذشته بود که یه صداهایی شنیدم. بلند شدم، درو باز کردم، دیدم دو تا مر،د با لباس سیاه، یکیشون دهن مرواریدو بسته، یکیشون اومد طرف من. اجازه یک حرکت بهم نداد. سریع گرفتم و از اتاق بیرونم کرد و انداختم تو ماشین و گفت:
– اگه بیهوشی نمی خوای، پس خفه شو!
نگاش کردم و چیزی نگفتم. نمی دونستم اینا کین و منو دارن کجا می برن. پیچید تو یه خونه ی متروکه. منو بردن تو یه اتاق و گفت: فقط یه ربع ساکت باشی، همه چی تموم می شه.
رفت بیرون و درو بست. صدای پارس سگ می اومد . رو زمین نم دار و سرد نشستم. حتی نمی خواستم فکر کنم. بعد از پنج دقیقه در باز شد. سعید و شاهین با یه مرد دیگه.
گفت:همینِه؟
دوتاشون گفتن: آره خودشه.
با تعجب به دوتاشون نگاه کردم. رفتن بیرون، درو بستن. اینا اینجا چیکار می کنن؟ همون پونزده دقیقه که گفت، تموم شد. اومد تو، بازومو گرفت. دستمو کشیدم و گفتم: نکن…خودم میام!
پوزخندی زد و گفت: خیلی خب، بیا!
با هم اومدیم بیرون. از پله های خراب و داغون رفتیم بالا. نگاشون کردم. به سیروس که روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید به آراد که انگار بیست کیلو وزن کم کرده بود. با دیدن من آب دهنشو پایین فرستاد. ترس،نگرانی،خوشحالی… همه رو تو چشماش دیدم …هلم داد. نزدیک بود بیفتم ولی خودمو نگه داشتم. رو به روی سیروس و آراد وایسادم.
سیروس گفت:
– یادت میاد گفتم اگه بدونم این دختر از هموناییه که می خری، جلوی چشمت سرشو می برم؟
آراد با بغض نگام کرد.
سیروس گفت: مگه روز اول که اومدی تو این کار، نگفتم عشق و عاشقی رو بذار کنار؛ چون دخترای زیادی زیر دستت میان؟
– بله…یادمه!
– پس چرا گوش نکردی؟
– گوش کردم…اما بابا من اینو استخدام کردم.
داد زد: دروغ نگو. بهداد می گفت این یکی از اون دختراییه که از منوچهر خریدی.
– دروغ می گه بابا!
– سعید چی؟! شاهین…اونام دروغ می گن؟! منوچهر و زبیده رو گرفتن. پس می مونه یه شاهد. اونم مختار.
خندید.
– آخ ببخشید! جناب سرگرد محسن رضوانی!
با عصبانیت به آراد که نگران شده بود، نگاه کرد.
– نمی دونستم دارم مار تو آستینم پرورش می دم. خیلی بی چشم و رویی …باید همون پنج سال پیش می دونستم چرا می خوای با من کار کنی.
دستشو به طرف یکی از مردا دراز کرد: اسلحتو بده…
اسلحه شو داد. سیروس اسلحه رو گرفت و داد به آراد و گفت: بکشش!
– بابا!
داد زد: گفتم این دختره رو بکش… اگه نکشیش، می دم یکی دیگه این کارو بکنه. می دونی که کارشون اینه…بگیر!
آراد با دست لرزون اسلحه رو گرفت. اشک رو صورتش سر می خورد. منم حالم بهتر از اون نبود. گریه کردم. زندگیم نباید اینجوری تموم بشه. اسلحه رو جلوم گرفت. با گریه همدیگه رو نگاه می کردیم.
با ترس گفتم: آراد… می خوای چیکار کنی؟!
گریش بیشتر شد و اسلحه رو آورد پایین و گفت: نمی تونم… نمی تونم.
– این تقاص خیانتیه که به من کردی!
آراد داد زد: کدوم خیانت؟! این که یکی رو دوست دارم خیانته؟! شد یه بار برام پدری کنی؟ چرا با من عین دشمنات رفتار می کنی؟ مگه من بچت نیستم؟ از خون و گوشت خودت نیستم؟ پسرای مردم اگه عاشق دختری بشن، به پدرشون می گن، اونام برای بچشون سنگ تموم می ذارن. اما من چی؟ از ترس اینکه بابام عشقمو نکشه، چیزی بهتون نمی گفتم.
سیروس بی احساس نگاش کرد و گفت: سه ثانیه وقت داری بکشیش!
آراد با عصبانیت اسلحه رو طرف باباش گرفت. بقیه اسلحه هاشون رو آوردن طرف آراد. سیروس با دست اشاره کرد که اسلحه ها رو پایین بیارن.
سیروس گفت: آراد! من باباتم!
– آینازم تمام هستیمه… اگه می کشی، دوتامونو با هم بکش.
یکی، از پشت به آراد نزدیک می شد.
داد زدم: آراد!
مرده سریع زد به گردن آراد. جیغ زدم. با حالت بیهوش شده، افتاد زمین.
سیروس آروم اسلحه رو از زمین برداشت و گفت: نترس الان نمی کشمش. می ذارم جلوی چشمات با محسن یه جا کارشو تموم می کنم …این دخترو از جلوی چشمم دور کنید.
یکی از مردای گنده دستشو دور بازوم حلقه کرد و از رو زمین بلند شدم. منو کشون کشون با چشم گریون، به همون اتاق نم دار بردن. آرادو صدا می زدم و گریه می کردم. بعد از چند دقیقه، در باز شد و آراد اومد تو. با پای لنگون راه می رفت. سریع رفتم طرفش و بغلش کردم و گفتم: دلم برات تنگ شده بود.
دستاشو دور شونم حلقه کرد و گفت: منم بدون تو شب و روز نداشتم.
ازش جدا شدم و گفتم: خوبی؟… کتکت که نزدن؟!
با لبخند گفت: نه… فقط پام لبه میز خورد… کمی دردم می کنه.
به پاش نگاه کردم و گفتم: پات داره خون میاد. بیا کنار دیوار بشین.
به دیوار تکیه داد. کنار پاش نشستم. شلوارخونیشو بالا زدم. بالای قوزک پاش بریده بود. شالو از سرم برداشتم. از وسط دو تکیه کردم. همین جور که شالمو دور پاش می بستم، براش خوندم.
«اتل متل یه مورچه، قدم می زد توکوچه ،اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد. مورچه پاهاش شکسته، راه نمی ره نشسته، با برگی پاشو بسته، نمی تونه کار کنه، دونه ها رو بار کنه، تو لونه انبار کنه،مورچه جونم تو ماهی، عیب نداره سیاهی!»
یه گره به شال دادم و گفتم: خوب بشه پات الهی!
نگاش کردم.
با لبخند گفت: حالا ما شدیم سیاه؟
– خب سیاهی دیگه؟
– کجام سیاهـه؟
با دیدن آراد، باز کرم ریختنم شروع شد.
با خنده گفتم: اونجات سیاهه!
– کجا؟!
به زیپ شلوارش نگاه کردم و گفتم: اونجات!
به زیپ شلوارش نگاه کرد و با دهن باز و خنده گفت: کثافت!
خواستم در برم که سریع بازومو کشید. افتادم تو بغلش؛ سفت و محکم تو بغلش فشارم می داد.
گفتم: ببخشید خب! تقصیر خودته حرف تو دهنم می ذاری!
– من که چیزی نگفتم؟
– خب ولم کن دیگه؟
– نمی خوام… دلم خیلی برات تنگ شده بود. هر جای خونه نگاه می کردم، تو بودی.صبح می رفتم، شب برمی گشتم. یه شبایی هم تو هتل می موندم. نمی تونستم اون خونه رو بدون تو تحمل کنم. داشتم دیوونه می شدم.
ازش جدا شدم و گفتم: بخاطر همین انقدر لاغر شدی؟!
– آره… دوبارم بخاطر غذا نخوردن تو بیمارستان بستری شدم.
– نباید این کارو می کردی.
– دست خودم نبود. بدون تو غذا کوفتم می شد. اون عمارت با قبرستون دیگه فرقی نکرده بود.
صورتشو بوسیدم و کنارش نشستم. دستشو انداخت دور گردنم. سرمو گذاشتم رو شونش و گفتم:
– تا کی باید اینجا باشیم؟
– نمی دونم. اینجور که بابام می گفت دنبال محسنن. خدا کنه نیاد.
– اصلا اونا از کجا فهمیدن که مختار پلیسه؟
خندید و گفت: مختار نه محسن! بابام آدم زیاد داره. حتما یکیشون فهمیده، به بابام گفته.
تو خودم جمع شدم. گفت: سردته؟
– خیلی.احساس می کنم تو یخچالم.
دستشو از دور گردنم برداشت . رفت طرف در. چند بار با مشت به در زد.
گفتم: چی کار می خوای بکنی؟
با لبخند نگام کرد و چیزی نگفت.در باز شد.
گفت: پتو می خوام.
مرده پوزخندی زد و گفت: کاراتونو بذارید برای بعد از ازدواج!
آراد با عصبانیت چنان مشتی کوبید تو دهن مرده که نقش زمین شد.
آراد گفت: اینو زدم تا دفعه ی بعد، حرفتو تو دهنت مزه کنی، بعد بگی. حالا گمشو برو یه پتو بیار.
مرده بلند شد، با پشت دستش دهن خونیشو پاک کرد و گفت:
– حیف که پسر سیروسی وگرنه می دونستم چیکارت کنم.
– من پسر هیچ خری نیستم… حالا واسه من کری نخون.
مرده دستشو بلند کرد. آراد تو هوا گرفتش. پیچوندش و محکم زد روی زانوش که صداس شکسته شدن مچ دستشو شنیدم. جیغ کشیدم. مرده از درد افتاد رو زمین. با آخ و نالش یکی دیگشون اومد. زیادی گنده بود.
به آراد گفت: این چکاری بود با تیرداد کردی؟
– فقط پتو می خواستم…حرف زیادی زد.
– خیلی خب، برید تو براتون میارم.
آراد داد زد: الان!
مرده خم شد، تیردادو بلند کرد و برد. دو دقیقه بعد با پتو برگشت. آراد گرفت، درو بست و اومد پیشم.
گفتم: لازم نبود این کارو کنی.
پتو رو روی زمین پهن کرد و گفت: تو نگران اون نباش. بخواب.
با تعجب گفتم: کجا؟
– رو پتو دیگه؟
خندیدم و گفتم: پس بالشتم کو؟
کنار پتو، رو زمین خوابید. دست چپشو گذاشت رو پتو و گفت: فکر کنم از بازوم بشه به عنوان بالشت استفاده کرد.
به دستش نگاه کردم. دو دل بودم.
گفت: اگه راحت نیستی، می خوای لباسمو در بیارم، روش بخوابی.
– نه…نه، اینجا خودش سرد هست. ممکنه سرما بخوری.
منتظر نگام می کرد. لبمو گاز گرفتم و آروم خم شدم.سرمو گذاشتم رو بازوی سفتش. باز سرمو بلند کردم و یه نگاهی به چشماش انداختم.خوشحال بود. بلند شد پتوی اضافه رو روم انداخت. دستشو رو پتو دور شونه هام حلقه زد. دستمو گذاشتم رو پهلوش. حرارت گرمای بدنشو حس می کردم سرمو به سینش چسبوندم. صدای آرام بخش ضربان قلبش تو گوشم می پیچید. دوستش داشتم.
– آراد؟
– جونم؟
– می شه ما بدون دردسر به هم برسیم؟
– آره… دوست داری توی جشن عروسیمون کیا رو دعوت کنم؟
– همه دوستام که پیش منوچهر بودن، با نسترن که بوشهره.
– یکی دیگه مونده.
سرمو بلند کردم. نگام کرد.
گفتم: کی؟!
با لبخند گفت: بابات… باید اجازه عقدو بده.
– نمی خوام ببینمش!
– عوض شده. دیگه اون بابای معتاد نیست. الان داره تو کمپ، ترک می کنه
کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم: چرا این کارو کردی؟ اون باعث این همه بدبختی من شده.
– تو که اینجوری نبودی؟! آینازی که من می شناسم، دشمنشم می بخشه، چه برسه به باباش. مادرتو بابات نکشت.
– غیر مستقیم دخالت داشت. اگه با قاچاقچیا کار نمی کرد،بدهکار نمی شد…مادر منم نمی مرد.
– خدا گر زحکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری… باید مادرت می مرد تا تو بیای تهران، من تو رو ببینم و ازت خوشم بیاد… خدا هم می خواست جفتمونو از تنهایی بیرون بیاره.
نفسی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم .خوابیدم.
بین خواب و بیداری بودم که صدای شلیک گلوله شنیدم. یهو از جام پریدم.
آراد: نترس آیناز!
– صدای چیه؟
– شلیک گلوله. فکر کنم محسن اومده.
یهو شیشه با شلیک گلوله شکست. جیغ زدم و پریدم تو بغل آراد. رو زمین دراز کشیدیم.
آراد با نگرانی گفت: چیزیت نشد؟!
با ترس و گریه گفتم: نه… اینا مسلسل دستشونه یا اسلحه؟!
– صدای دو تاش میاد.
صدای محسن که بلند چند بار دستور ایست دادو شنیدم. گوشامو تیز کردم. شلیک گلوله. نمی دونم کیو کشت؟
آراد گفت: محسن بود.
در با یه لگد باز شد. با ترس سیخ نشستم. چراغ رو زد. محسن با بازوی خونی اومد تو. آراد پشتم نشتسه بود.
با لبخند به دوتامون نگاه کرد و گفت: تموم شد!
***
چند سال بعد
آلبوم عکس عروسیمو ورق می زدم. تک تک عکسا رو نگاه کردم. شب عروسیم بهترین شب زندگیم بود. عکس دو نفره از من و آراد.
یکی از عکسا رو از آلبوم کشیدم بیرون. نگاش کردم. رومبل نشسته بودم. نسترن و مهناز و نگار پشتم وایساده بودم. چپ و راستم، کاملیا و لیلا، پایین رو زمین مهسا و یسنا، سپیده، نجوا و ندا نشسته بودن. عکسی از بهترین دوستام. بوسیدمش. به یکی دیگه خیره موندم. من و بابام.
بخشیدمش. سخت بود اما آراد راضیم کرد. الان بابام خیلی فرق کرده. دیگه معتاد نیست. با قاچاقچیا کار نمی کنه. دو تا کوچه پایین تر، تو یه سوپر مارکت کار می کنه. شبا هم میره تو خونه مجردیش.کاش بابای آراد هیچ وقت با قاچاقچیا کار نمی کرد تا مجبور به خودکشی نشه.
عکسایی که با پرهام و آبتین و خاتون و مش رجب گرفته بودم، همه رو نگاه کردم. چه روزگاری داشتم!
یهو در باز شد.
– مامان… خاله فرحناز زنگ زده، گفته سه سوته برو به مامانت بگو بیاد.
آلبومو بستم و بالبخند گفتم:
– دختر گلم! چند دفعه گفتم بدون در زدن وارد نشو؟
موهای لختشو از رو صورتش کنار زد و با تعجب گفت:
– ولی مامان من در زدم! سه بارم در زدم. شما متوجه نشدید!
چقدر غرق در خاطراتم بودم که متوجه آیسان نشدم. بلند شدم جلوش وایسادم. خم شدم و صورتشو بوسیدم و گفتم:
– الهی من قربون این فسقل خانم برم!
با اعتراض گفت: مامان! من شش سالمه، نگو فسقل!
– چشم…خانم بزرگ!
با هم از اتاق اومدیم بیرون. از پله ها می رفتیم پایین. آرشام با سیبی که گاز می زد، اومد بالا و گفت:
– باز معلوم نیست تو غذاش چی ریخته که می خواد بری گند کاریاشو درست کنی؟
با تاکید گفتم: آرشام!
– مگه دروغ می گم مامان؟
همین جور که از پله ها می رفت بالا، موهای آیسانو کشید که جیغش بلند شد و با دو رفت طرف اتاقش.
آیسان گفت: مامان! نگاش کن؟!
اینو گفت و رفت طرف اتاق آرشام. منم رفتم پایین، داد زدم:
– خاتون… رحیمه؟ برید بالا این دو تا وروجک باز دعواشون شده!
گوشی رو برداشتم. دوتاشون طبق معمول همیشه رفتن بالا که آیسان و آرشامو جدا کنن.
جواب دادم: الو؟
فرحناز: آیناز! کجایی یک ساعته منو اینجا کاشتی؟
– ببخشید! این دو تا باز افتادن به جون هم!
– کی؟ آیسان و آرشام؟
– نه، من و آراد!
خندید، یهو گفت: وای! آیناز غذام! خیلی بد مزه شده. نمی دونم چیکارش کنم؟
– فرحناز جان! چرا هر سال می گی نهار سیزده بدر با منه، بعد گند می زنی به غذا؟!
– خب ببخشید…حالا میای؟
– بله… اگه نیام که منو می کشونی، می بری!
داد زد: مرسی… خدا خیرت بده! خداحافظ. زود بیایا؟
– چشم ،خدا حافظ!
گوشی رو قطع کردم.
فرحناز یک سال بعد از عروسی من و آراد ، با من آشتی کرد و با هم خوب شدیم. چیزی که هیچ کس باورش نمی شد.
آرشام اومد و گفت: گند زده بود. نه؟
– بله!
– من یکی که حاضر نیستم همچین زنی بگیرم!
– زن گرفتنت پیش کش … آیسانو اذیت نکن…خیر سر جفتمون چهارده سالته.
لم داد رو مبل و گفت: بابا گفته هنوز برای عاقل شدنم زوده!
– بذار بابات بیاد؟ حساب اونم دارم! می رم پیش فرحناز. میای؟
– نه…بعدا با بابام میام.
– باشه.
داشتم می رفتم بالا که گفت:
– مامان… این آیسان هم با خودت ببر. خیلی ثواب می کنی به خدا!
خندیدم و چیزی بهش نگفتم . قیافه ی آیسان کپی آراد بود و آرشام مثل خودم ولی اندامش شبیه آراد بود. رحیمه آیسانو حاضر کرد. از پله ها اومدیم پایین.
آیسان گفت:خداحافظ خاتونی؛ بای رحیمه!
خاتون گفت:به سلامت … عزیز دلم!
از دوتاییشون خدا حافظی کردم. سوار ماشین سوزوکیم شدم و به طرف خونه ی فرحناز راه افتادیم.
وقتی رسیدیم، آیسان خودشو پرت کرد پایین.
سرش داد زدم: آیسان! صد دفعه گفتم خودتو اینجوری پرت نکن. دست و پات می شکنه.
اون توجهی نکرد و به عشق دختر فرحناز، آوا، دوید سمت خونه. با بپر بپر سعی کرد زنگو بزنه. دستش نرسید. پشتش وایسادم، زنگو زدم.
در باز شد، رفت تو. آوا با داد و جیغ اومد طرف آیسان. همچین همدیگه رو بغل کردن، انگار سی سال همدیگه رو ندیدن.
فرحناز با نگرانی اومد طرفم. بعد از روبوسی و سلام وعلیک، یه راست رفتیم تو آشپزخونه. در قابلمه رو باز کردم.کمی از غذا چشیدم. مزه تلخ و شور و شیرین و تند… خلاصه مزه ی همه چی می داد الا قرمه سبزی!
گفتم: فرحناز! خودت فهمیدی چی پختی؟
– آره… قرار بود قرمه سبزی بشه؛ حالا نمی دونم چی از آب در اومده! تو رو خدا یه کاریش بکن تا زودتر گندش در نیومده!
آوا اومد تو و گفت: مامان بازم غذا رو خراب کردی؛ گفتی خاله آیناز بیاد؟
فرحناز بلند شد و با تشر گفت: برو بیرون ببینم! برو آیسان بازی کن!
با آه و ناله ی فرحناز، قرمه سبزی رو درست می کردم که نگاه سنگین فرحناز رو حس کردم.
نگاش کردم و با لبخند گفتم: به چی زل زدی؟!
دستشو گذاشت زیر چونش و گفت: خیلی خوشگلی!
– چی؟!
– می دونی چرا تا حالا بهت نگفتم خوشگلی؟! چون بهت حسودیم می شد. چشمات رنگی نبود اما گیرایی خاصی داشت . تو موهات فر درشت بود اما من باید فرش می کردم. لبات هم خیلی خوشگله. قدتم با اینکه از من کوتاه تر بودی اما عین مانکن ها خوش اندام بودی. همه ی اینا حرصمو در می آورد. می خواستم سر به تنت نباشه!
خندیدم که صدای آیفون بلند شد.
آوا داد زد: من باز می کنم!
فرحناز داد زد: خودم می دونم. چرا داد می زنی؟…آیناز باور می کنی این دختر انگار منشی این خونست؟! یه دستش تلفنه، یه دستش آیفون!
با جیغ آوا و آیسان، منو فرحناز با ترس پریدیم تو سالن، دیدیم جفتشون افتادن رو سارا، دختر لیلا و پرهام، با جیغ و داد همدیگه رو می بوسن.
پرهام: آیناز دخترت رئیس کل دختر شرای تهرانه ها!
گفتم: نه اینکه دختر خودت خیلی آرومه؟!
با لیلا و پرهام سلام کردیم. پرهام رفت پیش بهنام، شوهر فرحناز نشست. لیلا هم اومد تو آشپزخونه پیش ما.
لیلا به قابلمه نگاه کرد و گفت: فرحناز بازم؟
فرحناز ملتمسانه گفت: تو رو خدا به کسی نگو!
– شرط داره!
– چی؟
– اون سرویس طلا رو که تازه خریدی، بدی به من!
– باشه!
فرحناز برای پذیرایی از پرهام رفت که دوباره زنگ آیفون به صدا دراومد.
آوا داد زد: خودم باز می کنم!
فرحناز از تو سالن داد زد: آوا خواهش می کنم دیگه نگو درو باز می کنم .. .عالم و آدم می فهمن تو مسئول در باز کردنی!
لیلا خندید و گفت: اعصاب نداره ها!
فرحناز با بر افروختگی اومد تو نشست. لیلا با مسخره بازی پشتشو ماساژداد و گفت
– آروم باش عزیزم! هنوز کل مهمونا نیومدن!
فرحناز خندید و گفت: لیلا!
کاملیا و آبتین اومدن تو. بعد سلام و علیک کردن، آبتین رفت پیش مردا و کاملیا هم پیش ما نشست.
فرحناز گفت: مهدی رو چرا نیاوردی؟
– گفت فردا با مامان اینا میان پیشمون.
آیسان اومد تو، داد زد: بابام اومد!
فرحناز: می گم آیناز! دختر تو هم دست کمی از آوای من نداره ها؟!
– جفتشون تو یه سال دنیا اومدن دیگه؟
کاملیا: بیا یه بوس بده به خاله ببینم؟
آیسان کاملیا رو بوسید.
آراد اومد تو آشپزخونه و گفت: بازم که شما خانما جلسه اولیا مربیانو تو آشپزخونه برگزار کردید؟!
فرحناز: خب داریم آشپزی می کنیم.
آراد: می کنید یا می کند؟!
فرحناز با اخم نگاش کرد و بقیه بهش خندیدن.
بعد اینکه آشپزی تموم شد، همه تو سالن نشستیم.
بهنام: خب زن خوبم! نهار فردا که انشاا… سالمه؟
پرهام خندید و گفت: نه قربونت برم! فردا هم مهمون آینازیم!
همه جلوی خنده هاشونو گرفتن.
فرحناز گفت: خب بخندین! چرا خندهاتونو نگه داشتین؟!
اولین کسی که منفجر شد، پرهام بود. صدای آیفون که از آخرین مهمون خبر می داد به صدا دراومد.
آیسان داد زد: شوهرم اومد. خودم درو باز می کنم.
آبتین: آراد جلوی دخترتو بگیر! از همین الان بچه مردمو تصاحب کرده!
آراد: چرا این کارو بکنم؟ از روزی که آیسان دنیا اومد، امیرعلی گفت عروس خودمه!
در باز شد. امیرعلی و مونا، با پسرشون علیرضا اخمو که چهرشو از پدرش به ارث برده، اومدن تو. آیسان در اولین فرصت چنان پرید روش که جفتشون افتادن زمین. همه بهشون خندیدن.
امیرعلی آیسانو بلند کرد و گفت:
– عروس گلم! مواظب خودت باش!
با هم اومدن پیش ما. آیسان رو پای امیر علی نشست و گفت:
– عمو امیر؟ چرا پسرتون اخموئه؟
– خب تو بخندونش!
– باشه … ولی گفته باشم؟ اگه پسرتون بخواد همین جوری اخمو باشه، باید به فکر یه عروس دیگه باشید!
هممون خندیدیم.
مونا گفت: آخه چرا؟ پسرم به این آقایی! اخمشم بزرگ بشه درست می شه.
– از قدیم گفتن، خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج! اگه الان این جوری باشه، بزرگ هم بشه، همینه!
آراد: دختر گلم کوتاه بیا!
– نمیشه بابا… آخه نگاه کن چجوری به باباش چسبیده؟! انگار نه انگار تا چند سال دیگه قراره زندگی مشترکمون رو شروع کنیم!
کاملیا: تو زبونت به کی رفته خوشگل؟!
آرشام: به مامانم! که هیچ وقت جلو بابام کم نمیاره!
آراد با اخم و من با چشم غره نگاش کردیم. بدبخت کپ کرد، نشست.
سارا یهو گفت: فهمیدم چیکار کنی آیسان! بوسش کن، بعدش قلقلکش بده. هر وقت مامانم قهر می کنه، بابام می بوسدش!
هممون با صدای بلند خندیدیم. لیلای بیچاره از خجالت سرخ شده بود.
پرهام گفت: بابا آبرومونو کم و زیاد کردی!
آیسان گفت: فکر خوبیه!
بلند شد، رو به روی علیرضا با پنجول گربه وایساد. علیرضا به باباش چسبید و با اخم و ترس گفت:
– بابا!
امیرعلی: جونم بابا… نترس بابا! لولو نیست آیسانه!
شروع کرد قلقلک دادن علیرضا. اول اخمو بود، بعد خندید.
پرهام گفت: ادامه بده آیسان! داری موفق می شی!
آراد: می گم پرهام! بپا سارا اون کاراتونو نبینه وگرنه آبروتونو می بره!
– کدوم کارا؟
آبتین فهمید و بلند خندید.
آراد گفت: کارای خصوصی زن و شوهرا دیگه؟
پرهام که تازه متوجه شده بود، با چشای گشاد و خنده گفت: می کشمت آراد!
پرهام و آراد دنبال هم می دویدن. ما هم به بچه بازیشون می خندیدیم.
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی.
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
پایان
پری بانو

همچنین ببینید

پارت ۳۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

دستشو برداشت و گفت: بابا دیگه نگو آقا… با این توصیفاتی که تو کردی، من …

۷ دیدگاه

  1. سلام . عالی بود . من چند ماه پیش رمان را خونده بودم از بس قشنگ بود دوباره هوسم شد بخونم و اینکار را کردم . واقعا زیبا بود

  2. واقعاً عالی بود

  3. خیلی عالی بود زود تمام شد
    جلد دومش رو هم از زبان امیرعلی بنویسید
    ممنون

  4. وای خیلی عالی بود از بس خوندم و گریه کردم کوور شدم ولی دمتون گررررررم پایان زیبایی داشت

  5. عاااااااالی بود خیلی خووب بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *