چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان پارلا / پارت آخر رمان پارلا
کانال عاشقي

پارت آخر رمان پارلا

من بدون فکر حرف نمی زنم.
سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخندی که داشت با اصرار و بی اختیار بر لبم می نشست را سرکوب کنم. سیاوش گفت:
راستش… هیچ وقت انتظار نداشته باش که من مثل امثال علیرضا بتونم رک و بی پرده صحبت کنم… من یاد نگرفتم که راحت در مورد احساساتم حرف بزنم… راستش… من یاد گرفتم که همه چیز رو بریزم تو خودم ولی تو… تو همه چیز و بی اختیار عوض می کنی… منی که توی زندگیم هیچ چیزی برام به جز شغلم مهم نیست و مجبور می کنی در مورد مهم ترین پرونده ی زندگیم سکوت کنم… مجبورم می کنی از دستورات مافوقم سرپیچی کنم… الانم باور کن نمی دونم چرا دارم این قدر حرف می زنم ولی… داری مجبورم می کنی که برای اولین بار احساسم و توی خودم خفه نکنم و ازش حرف بزنم.
نگاهش کردم… مثل همیشه بود… ولی کمی مهربان تر و کمی دوست داشتنی تر… صورتش را اصلاح کرده بود ولی موهای مشکی رنگش را کوتاه نکرده بود. ابروهایش را با اخم پایین نینداخته بود. گونه اش هنوز ورم داشت و پایین چشم هایش کبود بود… ولی من احساس می کردم که او از همیشه خوش قیافه تر است… دلم برایش پر می کشید… احساس می کردم آن قدر به شنیدن این حرف ها محتاج هستم که اگر تا ابد هم این ها را بشنوم سیر نمی شوم. او مستقیما حرفی نزده بود ولی من با همان اشاره ی غیر مستقیم داشتم بال در می آوردم.
سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت:
تو نمی خوای چیزی بگی؟ من باید از زبون علیرضا اون حرف ها رو بشنوم؟
قلبم در سینه فرو ریخت. یاد آن روزی افتادم که علیرضا توی گاراژ کلمه ی عشق را در توصیف احساس من به سیاوش به کار برده بود… یادم افتاد که سیاوش با ناباوری به ما زل زده بود و منتظر بودم که من منکر بشوم… خواستم با خنده سرم را بلند کنم و به او بگویم که او هم برای من با همه فرق می کند… خواستم بگویم که توی ذهنم هم نمی توانم به او نفوذ کنم… ولی… یک لحظه به خودم گفتم:
شاید داره دروغ می گه… آخه از چیه من خوشش اومده؟ من که چیزی ندارم که برای اون خاص باشه.
سرم را بلند کردم و با صداقت و با مظلومیت گفتم:
سیاوش… مسئله ای نیست اگه که… اگه احساس می کنی که این حس متقابل نیست… من انتظار ندارم که… .
نمی دانستم چطوری باید حرفم را بزنم. دست هایم یخ کرده بود… انگار می خواستم کوه بکنم. بی اختیار آن چه به ذهنم رسیده بود را گفتم:
من… راستش… می دونم من و تو خیلی باهم فرق می کنیم… من چیزی ندارم که بتونم نظر تو رو جلب کنم.
سیاوش لبخندی زد و گفت:
این همون چیزی بود که من در مورد تو فکر می کردم… فکر می کردم من چیزی ندارم که بتونم نظرت و جلب کنم… فکر می کردم پسرهایی مثل علیرضا رو ترجیه می دی… آدم های پولدار و … کسایی که بلد باشن چه جوری ابراز احساسات کنند… ولی اون روز که با علیرضا اومدی توی گاراژ فهمیدم که… ظاهرا اشتباه می کردم.
با شک و تردید نگاهم کرد. انگار منتظر بود که حرفش را تایید یا تکذیب کنم. چه قدر خوب بود که حرف های سیاوش برای اولین بار دلنشین شده بود… لحن کلامش مثل همان شب زیر باران شده بود. من از شنیدن حرف های غیرمنتظره ی او دچار شک شده بودم و نمی توانستم حرف هایی که می شنیدم را باور کنم. احساس می کردم که هر لحظه ممکن است او من را ضایع کند. با شک و تردید گفتم:
آخه… من خیلی… معمولیم… من… بیرون این خونه من دختر یه زن سبزی فروشم… .
سرم را با خجالت پایین انداختم. سیاوش بهم نزدیک شد و گفت:
منم بیرون این خونه یه بچه یتیمم… ظاهرا علیرضا برات گفته… یادت که نرفته!
سرم را بالا آوردم. هنوز باورم نشده بود که او داشت این حرف ها را می زد. چطور ممکن بود؟ رک و بی پرده حرف نمی زد ولی حرف هایش شبیه همان چیزهایی بود که می خواستم بشنوم… .
او گفت:
از کی؟
آهی کشیدم. باورم نمی شد که روزی رسیده بود که داشتم با او از احساساتم حرف می زدم. قلبم محکم در سینه می زد و هیجان زده بودم. تا قبل از آن هیچ وقت پیش هیچ پسری این احساس بهم دست نداده بود.
گفتم:
نمی دونم… انگار از همون اول… راستش یه زمانی بود که من از دوست داشتن می ترسیدم… عشق و دوست داشتن رویاهام و هدفام رو خراب می کرد. یه جورهایی ناخودآگاه از تو هم می ترسیدم… ولی اون شب که رفتم خونه ی علیرضا و شب تو اومدی تو کوچه مون و … .
با خنده ادامه دادم:
کنار تیر چراغ برق وایستادی یه آن احساس کردم که دلم برایت تنگ شده… همون روز فهمیدم که یه چیزهایی داره اتفاق می افته. از همون اول فهمیده بودم که تو با بقیه برام فرق می کنی. می دیدم که پیش تو نمی تونم اون جوری باشم که پیش بقیه بودم.
ساکت شدم… دیگر چی باید می گفتم؟ بیشتر دوست داشتم شنونده باشم. کمی من من کردم و گفتم:
تو چی؟
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم… یه چیزی نبود که یه دفعه ای شروع بشه… راستش… اوایل ازت اصلا خوشم نمی یومد… بهت برنخوره ولی ازت بدم هم می یومد… خصوصا اون روز توی بازداشتگاه… ولی همون شب به ذهنم رسید که می تونم از یه دختری که تیپ تو باشه استفاده کنم. برای همین فرداش اومدم دم بازداشتگاه… می خواستم ببینمت و پیش خودم رفتارت رو بررسی کنم… اون موقع ها دقیقا شبیه اون دخترهایی بودی که ازشون خوشم نمی یومد ولی بعدش دیگه نمی تونستم ازت متنفر باشم… یه جورایی به نظرم بانمک می یومدی… اون روز توی کوه اون قدر ضایع نگاهت می کردم که شهرام هم فهمید… بعدش احساس کردم که بدم نمی یاد بیشتر ازت بدونم… خودمم نمی دونم چرا این قدر نسبت به زندگی تو که واقعا معمولی و عادی بود کنجکاو بودم. بعد یه مدت یه اتفاق عجیب افتاد… اون روز توی میلاد نور یادته؟ یه بحث فلسفی کردیم و تو هم کلی ابراز تنفر کردی؟
خندیدم و گفتم:
از گشت ارشاد بدم می یومد نه تو.
سیاوش ادامه داد:
اون روز دنبال علیرض بودم… شاخ در اوردم وقتی دیدمت… ولی یه جورایی قضیه برام جالب شده بود. دختری که فکر می کردم به درد ماموریتمون می خوره آشنای علیرضا در اومده بود. با سرهنگ حرف زدم و قرار شد از اون به بعد من دنبالت باشم و تحت نظر بگیرمت… برای همین با نقشه کشوندمت خونه ی خانوم صدیقی تا شهرزاد و ببینی و تحت تاثیر قرار بگیری. راستش اون موقع هیچ حسی بهت نداشتم… فقط دوست داشتم بیشتر ببینمت و این فقط مربوط به کارم می شد… ولی اون روز که اون موتوریه خواست کیفت و بزنه فهمیدم که برام مثل بقیه نیستی. نمی تونستم نسبت بهت بی تفاوت باشم… برای همین با این که می دونستم دارم اشتباه می کنم و ممکنه علیرضا ما رو ببینه اومدم کمکت… اون شب وقتی رسوندمت خواستم برم سمت خونه ولی وسط راه بی اختیار برگشتم… نگران تو بودم. لجبازی کرده بودی و حاضر نشده بودی که بری بیمارستان. به نظرم ممکن بود نصفه شبی دردت شروع شه… به خودم که اومدم دیدم که دور زدم و سر کوچه تون وایستادم. برای همین کنار چراغ برق وایستادم و همین طوری ناخودآگاه زل زدم به شیشه ی پنجره ت… وقتی نقشه ت رو در مورد علیرضا اجرا کردی و شب اومدم پیشت بهت گفتم برام مهم نیست… .
سیاوش آهسته خندید و گفت:
اون موقع تکلیفم با خودم مشخص نبود… وقتی دیدم تو بهت برخورد جا خوردم. خیلی ازت خوشم اومد که خودت از در بالا رفتی و اجازه ندادی که کمکت کنم. تازه تو ماشین بود که متوجه شدم چی گفتم و تو برای چی ناراحت شدی… یه جورایی از ناراحتی تو خوشحال شدم… فکر کردم حداقلش اینه که نسبت بهم بی تفاوت نیستی… ولی… همون موقع ها دستور گرفتم که عقب بکشم و دیگه دور و برت نیام… راستش به نظرم تصمیم خوبی بود. می دیدم که داره یه چیزهایی بین من و تو اتفاق می افته. خودمم راضی بودم که این ارتباط قطع بشه… می بینی شغل من و که! می دونستم این احساس آخر و عاقبت نداره. اون شب دم آرایشگاه منتظرت شدم. دیدم که اون مرد از ماشین پیاده شد و یه حرف هایی بهت زد که بهمت ریخت. هیچ وقت تو رو اون شکلی ندیده بودم. خواستم بمونم و جلو نیام… ولی… همون موقع متوجه شدم که داری گریه می کنی… متوجه شدم خیلی بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو بکنم تحقیر شدی… برای همین جلو اومدم… دوست نداشتم ببینم که کسی این طوری باهات رفتار می کنه… هنوز هم دوست ندارم… پارلا… من سر حرفم هستم… هنوزم اجازه نمی دم کسی بهت بی احترامی کنه… اون شب تنها شبی بود که دیگه یه مامور پلیس نبودم… اون شب اجازه داشتم خودم باشم… می خواستم اعتراف کنم که… هیچ شبی برای من اون شب نمی شه… .
در دل گفتم:
چه حس تفاهم قشنگی!
سیاوش لبخندزنان ادامه داد:
البته بعدش پشیمون شدم و احساس می کردم که اون شب زیاده روی کردم ولی واقعا دست خودم نبود… اون شب خیلی چیزها برایم مشخص شد… دیگه می دونستم که ازت خوشم اومده… نمی دونی چه قدر دلم می خواست وقتی سوار ماشین آژانس که شدی، قبل رفتن ماشین پیاده شی و بیای سمتم… .
قلبم در سینه فرو ریخت. این همان حسی بود که آن شب داشتم… توی رویاهایم به سمتش رفته بودم… .
سیاوش نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
وقتی خبر دزدیده شدنت بهم رسید یه حسی بین عصبانیت و ناراحتی عمیق بهم دست داد… اومدم سراغ مارال و تا جایی که می تونستم در مورد تو ازش پرسیدم… قبل از این که حرف بزنه فکر می کردم حرفاش باعث می شه که ازت متنفر بشم ولی وقتی حرفاش رو شنیدم متوجه شدم که هنوزم ازت خوشم می یاد و نمی تونم نسبت به تو بی تفاوت باشم… نمی تونستم به خاطر یه حرف همه ی اون چیزی که ازت دیده بودم رو تغییر بدم… با سرهنگ هماهنگ کردم و رفتم سراغ همون سر نخی که از تیم فرخ داشتیم… قرار نبود که تو رو نجات بدم ولی… نمی دونم چه جوری بگم… نمی تونستم تحمل کنم که تو پیش علیرضا گرفتار باشی… بهم ثابت شده بود که علیرضا تو رو دوست داره و حسابی که روی تو باز کرده با شهرزاد فرق داره ولی… از همون مسائلی می ترسیدم که وقتی زیر تخت بودم علیرضا داشت در موردش باهات حرف می زد… همین ها بود که حالم و بد می کرد. می دونم بعد از این که فراری دادمت خیلی بدخلاقی کردم ولی… خب به هر حال منم آدمم! می ترسیدم هیچ وقت از این ماموریت جون سالم به در نبرم… خیلی خوشحال بودم که حداقل برای آخرین بار می تونم ببینمت و در واقع خودم هستم که باعث آزادیت شدم… وقتی مطمئن شدم که به اون خونه رسیدی و جات امنه با خیال راحت تری رفتم سراغ ماموریتم ولی… برگشتنت خیلی عصبانیم کرد… خیلی… ولی واقعا دستم به جایی بند نبود… اون جا دست بسته افتاده بودم… راستش… فکر می کنم یه توضیح بهت بدهکارم… در مورد بی تفاوتی اولیم نسبت به کار سعید… .
سر تکان دادم و گفتم:
نگاه تو بیشتر حالم و بد می کرد تا کار سعید… .
سیاوش سرش را پایین انداخت و گفت:
نمی خواستم حساسیت نشون بدم… اونا داشتن من و می بردن پیش فرخ تا ازم حرف بکشن… پیش خودم احتمال می دادم که سرهنگ نتونته آخرین لحظه من و نجات بده… نمی خواستم نقطه ضعف دستشون بدم و در اون صورت از تو استفاده کنند تا از من حرف بکشن… بی تفاوتیم دلیل بی علاقگیم نبود… دلیل علاقه ای بود که بهت داشتم… .
احساس می کردم که اشک توی چشم هایم جمع شده است. سیاوش نگاهش را دوباره به آتش دوخت و گفت:
می خوای راستش و بدونی؟ زندگی من همیشه خیلی خالی و بی حاشیه بود… سکوت کردن و سرکوب کردن احساساتم و به حساب عجیب و غریب بودنم نذار… من هیچ وقت کسی رو نداشتم که براش حرف بزنم… می دونی که خانواده م و زود از دست دادم… مادربزرگم هم زن پیر و مریضی بود… تمام تلاشم این بود که اون حس کنه که من راحت و بی دردم… سکوت کردنم از اون جا شروع شد… نمی خواستم بفهمه که مرگ اعضای خانواده م روم تاثیر گذاشته… بعد از مرگ مادربزرگم هم پیش سرهنگ یوسفی رفتم… مردی که خیلی بهم لطف کرد و الگوی زندگیم بود… ولی من کنار سرهنگ بیشتر یاد گرفتم که سکوت کنم و خوددار باشم… بعدم که همکارش شدم… شغلمم باعث می شه که همه ی این چیزها تقویت بشه… همه ی این چیزها… این جدیت و این خودداری توی کار شد برام مثل یه حسن… چیزی که در مورد تو بیشتر از همه دوست دارم اینه که پیش تو می تونم عادی باشم… یکی اون شبی که قرار بود آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم… یکی امشب… من خیلی وقته که زندگی عادی رو از دست دادم… شاید از لحظه ای که وارد خونه ی سرهنگ شدم… همیشه شرایط باعث می شد که خشک و خوددار باشم… اینا دیگه شده جزو خصوصیت های جدایی ناپذیرم… ولی… امشب دومین شبی بود که سروان افلاکی نبودم… دومین شبی بود که احساس کردم یه آدم عادی هستم… .
سیاوش به طرفم چرخید و گفت:
اگه می بینی امشب دارم حرف می زنم… یعنی… .
لبخندی زد و ادامه داد:
می بینی که دارم بیش از حد حرف می زنم… به خاطر اینه که می خوام بهت بگم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم یه آدم عادی باشم… تو هم تنها کسی هستی که این حس رو توی من به وجود اوردی که می تونم عادی باشم… .
آهسته گفتم:
من… یه لحظه فکر کردم برای این داری این حرف می زنی که داری می ری ماموریت… و … .
سیاوش متوجه شد. گفت:
فکر می کنم که ممکنه برنگردم؟ شاید…. شایدم به خاطر اینه که تو امروز بهم احساست و گفتی… البته یه مقدار خشونت به خرج دادی… و منم احساس کردم بی انصافیه اگه سکوت کنم… حس کردم تو هم حق داری بدونی که من چه احساسی دارم و در غیر این صورت عذاب می کشی… می دونی که دوست ندارم ناراحت بشی.
فرصتی برای ابراز خوشحالی بهم نداد. بهم نزدیک شد و آهسته دستم را گرفت. در دل گفتم:
خدایا! می شه امشب یه مقدار ادامه پیدا کنه؟ می شه هر ثانیه ش به اندازه ی دو ساعت طول بکشه؟
سیاوش گفت:
ولی یه چیزی هست که باید بهت بگم… تو فرق عشق و دوست داشتن و علاقه مند بودن و می دونی مگه نه؟ شاید ناراحت بشی ولی… روی احساس من حساب عشق و عاشقی باز نکن… احساس من در حد اینه که ازت خوشم می یاد و بهت علاقه دارم… خواهش می کنم یه کاری نکن که این حس از بین بره.
او با انگشت شستش پشت دستم را آهسته نوازش کرد و گفت:
نذار تا ابد محکوم بشم که یه زندگی بی روح و خشک داشته باشم… منم احتیاج دارم که بعضی وقت ها به جای سروان افلاکی سیاوش باشم.
دستش را آهسته فشار دادم و گفتم:
سعیم و می کنم ولی… تو که می دونی من خیلی خراب کارم… .
سیاوش یکی از همان خنده های جذاب و نادرش را تحویلم داد و من حس کردم که دارم ضعف می کنم… او با خنده گفت:
یعنی بازم باید مراقبت باشم؟
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و با سر جواب مثبت دادم. در همین موقع موبایلم زنگ زد. در دل گفتم:
کیه سر ظهری؟ عیشمون منقض شد!
سیاوش دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:
جواب بده.
به سمت موبایلم رفتم. به صفحه ی بزرگ گوشی نگاه کردم. شماره ای نیفتاده بود. اخم کردم… یعنی کی بود؟ بدون توجه به سیمی که گوشی موبایلم را به دم و دستگاه آن جا وصل می کرد آن را برداشتم و جواب دادم:
بله؟
صدای ضعیفی توی گوشی پیچید:
پارلا… .
نفسم بند آمد. قلبم در سینه فرو ریخت. بی اختیار بلند گفتم:
علی… .
سیاوش از جا پرید. بی سیم زد و چیزی گفت که نشنیدم. ثانیه ای بعد سه نفر از مامورها توی خانه ریختند و به سمت دستگاه ها دودیدند. سیاوش به سمت یکی از دستگاه ها رفت. بهم اشاره کرد که مکالمه را ادامه بدهم. من با دیدن این حرکت یک دفعه ای شکه شده بودم… با صدای لرزانی گفت
با م:
الو؟… .
علیرضا با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:
پارلا… تهرانی؟… .
کیفیت صدایش خیلی هم پایین نبود ولی انگار خودش بود که نایی برای حرف زدن نداشت. سریع گفتم:
تو کجایی؟ اون طرف مرزی؟
علیرضا بریده بریده گفت:
آره… یه جایی تو دهاتای این ور… .
سیاوش دوباره داشت اشاره می کرد که مکالمه ام را ادامه بدهم. داشتند تماس او را ردیابی می کردند. من احساس می کردم که مغزم خالی است و هیچ چیزی به فکرم نمی رسد. علیرضا گفت:
زنگ زدم… که… خداحافظی کنم… .
قلبم در سینه فرو ریخت. صدای علیرضا ضعیف و ضعیف تر می شد… یک آن احساس کردم که زمان برایم ایستاد… علیرضا ادامه داد:
داشتم از مرگ فرار می کردم… ولی… انگار اینجا سراغم اومده… .
گفتم:
به خاطر زخمته؟ چرا پیش دکتر نرفتی؟
احساس کردم که علیرضا آهسته می خندد. او گفت:
اینجا فقط یه مشت بهیار زبون نفهم پیدا می شن…. زخمم عفونت کرده… می گن روده هام آسیب دیده… عزت داره می ره دنبال دکتر… فایده ای نداره… حسش می کنم… دارم می میرم.
بغضم را فرو دادم. به سیاوش نگاه کردم… گوشی توی گوشش بود… داشت همه چیز را می شنید. علیرضا ادامه داد:
دیگه مهم نیست… مهم بود… ولی دیگه نیست… نتونستم این دم آخر… از شنیدن صدایت صرف نظر کنم… برام… دیگه… مهم … نیست… که دارم می میرم… دارم به درک واصل می شم…. دارم می افتم توی… دام همون چیزی که ازش داشتم در می رفتم… پارلا… می خوام راستش رو بدونی… من… به سه نفر تجاوز کردم… سعید رو کشتم… می خواستم سیاوش رو هم… بکشم… ولی… هنوز… هنوز آدمم… می تونم… می تونم مثل یه آدم عاشق بشم… و دوست داشته باشم… نتونستم… نتونستم… به خاطر تو عوض… بشم… .
صدای ناله اش بلند شد. پشتم را به سیاوش کردم… لب هایم را گزیدم… به اشک هایم التماس کردم که نریزند… به قلبم التماس کردم که برای همچین آدمی این طور نتپد… علیرضا بریده بریده گفت:
می دونم… خطت کنترل می شه… بهشون بگو… بگو وقتشون و تلف نکنند… بگو برای آدمی وقت نذارن که داره… می میره… این و به سیاوش بگو… بگو که بیشتر از… قبل مراقبت باشه… فرخ دنبال جفتتون می یاد… اگه بفهمه من مردم… به خاطر تو چاقو خوردم… هر کاری می کنه تا… بکشتت… نمی خوام… نمی خوام دست بابام بهت برسه… .
نمی توانستم حرف بزنم… می ترسیدم… می ترسیدم اگر دهانم را باز کنم بغضم بترکد… یک قطره اشک روی صورتم چکید… سریع آن را پاک کردم. دست هایم یخ زده بودم… دوباره داشتم صدای علیرضا را می شنیدم… دوباره داشتم دچار آن احساسات متضاد می شدم… همان حس کم پشیمانی هم از وجودم پر کشید و رفت… .
به سمت سیاوش چرخیدم. اشاره کرد که صحبت کنم… با نگرانی به تصویر مانیتور نگاه می کرد… نقشه ها با سرعت عوض می شدند… واضح تر می شدند… عددها با سرعت عوض می شدند… هنوز جای او را پیدا نکرده بودند. علیرضا با صدایی ضعیف و بریده بریده گفت:
می خوام… می خوام قبل از مرگم صداتو بشنوم… خواهش می کنم… خواهش می کنم … یه چیزی… بگو… فقط یه کلمه… برای آخرین بار… .
با صدایی که می لرزید گفتم:
نمی دونم… نمی دونم… باید چی بگم… با بابات تماس بگیر… بذار کمکت کنه… .
علیرضا گفت:
دیر شده… دارم تموم می کنم… .
نفسش بند آمد… باورم نمی شد… داشتم می لرزیدم… او داشت جان می داد… گفت:
دوست داشتم یه بار دیگه…. برای آخرین… صدایت رو بشنوم… دوست داشتم…. با آخرین نفسی که برام مونده بهت بگه که چه قدر دوستت دارم… فراموشم نکن.
دست هایم را مشت کردم… قلبم داشت از جا کنده می شد. دست کسی را روی همان دستم که گوشی را کنار گوشم نگه داشته بود احساس کردم. سیاوش بود. اشاره کرد که گوشی را به دستش بدهم… دستم سست شد و گوشی دست سیاوش افتاد. صدای سیاوش برعکس صدای من محکم بود. او گفت:
علیرضا… صدام و می شنوی؟… منم سیاوش… تماس و قطع نکن… خواهش می کنم بذار موبایلت روشن بمونه… این کار رو به خاطر پارلا بکن… می دونی که فرخ دست از سرش بر نمی داره… می دونی که تا نکشتش ول نمی کنه… بذار تماس ادامه پیدا کنه… .
سیاوش با اضطراب به صفحه ی مانیتور نگاه کرد… بعد اخم کرد… گفت:
می دونم… بهم گفت… تو نگران نباش… من هستم… مراقبشم… فقط قطع نکن… می شنوی؟… علیرضا… الو؟… می شنوی؟… علیرضا؟… .
قلبم توی دهانم بود… نگاه سیاوش به صفحه ی مانیتور بود… عددها هنوز داشتند به سرعت جا به جا می شدند ولی سیاوش گوشی را پایین آورد… قلبم در سینه فرو ریخت… یعنی تمام شده بود؟… علیرضا مرده بود؟ خش خش ضعیفی از موبایلم پخش می شد… اگر علی هنوز زنده بود چرا سیاوش گوشی را پایین آورده بود؟ ناخودآگاه به سمت گوشی موبایلم رفتم تا آن را از دست سیاوش بگیرم ولی سیاوش دستش را جلو آورد و مانع شد… با ناراحتی سر تکان داد و گفت:
چیزی برای شنیدن نیست… .
ولی احساس می کردم از گوشی موبایل هنوز صداهایی پخش می شود… و بعد… یک آن حالت تهوع بهم دست داد. دستم را جلوی دهانم گرفتم… نمی دانم چرا ولی تصویر عماد در برابر چشم هایم جان گرفت… یادم آمد که مردنش را دیده بودم. هنوز هم صدای چکیدن قطره های خونش را روی سقف ماشین می توانستم به یاد بیاورم… حس می کردم صدایی که از گوشی موبایلم می آید هم مثل آن صدا ندای مرگ را می دهد… شاید صدای ناله ی علیرضا بود… داشت آن ور خط جان می داد… می دانستم… حس می کردم که کار علیرضا دیگر تمام شده است… خودش هم ناامید شده بود… سرانجام تسلیم شده بود. چشم هایم را بستم… دست هایم را مشت کردم و سعی کردم که آرام باشم… چشم هایم را دوباره باز کردم. از پرده ی اشکی که جلوی چشم هایم را گرفته بود متنفر بودم. دوست داشتم مثل سیاوش با منطق با علیرضا برخورد کنم… ولی نمی توانستم… نمی توانستم بی تفاوت باشم… صدایش توی مغزم بود… زنگ زده بود تا برای آخرین لحظات زندگیش صدایم را بشنود… مگر من از سنگ بودم که بتوانم بی تفاوت باشم؟… ولی دیگر همه چیز تمام شده بود… ماجرای مرد دیوانه ای که به سه نفر تجاوز کرد و از دست پلیس گریخت تمام شد… حس بدی داشتم… زخمی که او را به کشتن داده بود به خاطر من بود… یادم آمد که زخم چه قدر عمیق بود… چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفته بود… .
عددها بالاخره ثابت شدند. یکی از مامورها با خوشحالی از جا بلند شد و گفت:
مختصاتش و در اوردیم… گرفتیمش… .
با دیدن صورت سیاوش خشکش زد. با تعجب به سیاوش نگاه کرد که با نگاهی ناراحتی سر تکان داد. گوشی من را خاموش کرد و تحویل پلیس داد. سیاوش که یک دفعه بداخلاق شده بود به مامور گفت:
با سرهنگ تماس می گیرم… مختصات و بفرست مرکز… باید برم… بگو دو نفر مامور دیگه هم بفرستن… می ترسم اینجا اون قدری که مد نظرمونه امن نباشه… .
مامور با سر جواب مثبت داد… فکر من پیش علیرضا بود… به حرف سیاوش گوش کرده بود…تماس را به به خاطر من قطع نکرده بود… و من هیچ ایده ای نداشتم که نقشه ی سیاوش چه چیزی می تواند باشد… مامورها از جایشان بلند شدند. دو نفرشان از خانه بیرون رفتند. یک نفرشان هم مشغول صحبت کردن با تلفن شده بود. سیاوش به سمت من آمد که سر جایم خشک شده بودم. نگاهم نمی کرد. سرش را پایین انداخته بود. من داشتم با خودم مبارزه می کردم… داشتم سعی می کردم تماس علیرضا را فراموش کنم… داشتم با خودم می جنگیدم… .
سیاوش گفت:
من باید برم… دوباره یه ماموریت دیگه شروع شده… ازت می خوام توی این مدت که نیستم به این موضوع فکر کنی. به همین اتفاقی که افتاد… می خوام خوب به این که من کیم فکر کنی… ممکنه هر باری که قراره خودمون باشیم و حس کنیم که اون شب داره برامون یه شب استثنایی می شه، این طوری خراب بشه… .
من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
هیچی خراب نشده… .
سیاوش با ناباوری سرش را بلند کرد. تا به آن حال آن طور با اراده در درون خودم با احساساتم نجنگیده بودم… مصمم بودم تمام قلبم را به سیاوش بدهم… به خاطر او حاضر بودم هرکاری بکنم.
وقتی احساس کرد که با خودم کنار آمده ام لبخند زد و آهسته گفت:
خواهش می کنم دوباره خودت و توی دردسر ننداز… .
بهش لبخند زدم. لبخند جذاب او هم عمیق تر شد. نگاهش را ازم گرفت و گفت:
خداحافظ… .
آهسته گفتم:
مراقب خودت باش… .
پشتش را بهم کرد و به سمت در رفت. رویم را برگرداندم و به سمت اتاقم رفتم. مارال توی اتاق بود. با نگرانی به سمتم آمد و گفت:
چی شد؟
نمی دانستم برایش بگویم که علیرضا مرده بود یا بگویم که سیاوش بهم بی علاقه نبود. خیلی چیزها برای گفتن بود… و برای گفتن همه ی آن ها به اندازه ی ماموریت سیاوش وقت بود. در عوض با صدایی گرفته گفتم:
بعدا حرف می زنیم باشه؟
به سمت تخت رفتم. خودم را رویش انداختم. سرم را توی بالشت فرو کردم. دست هایم هنوز مشت شده بود… می لرزیدم… دو حس متضاد از دو طرف داشتند خوردم می کردند… از یک طرف تصویر شهرزاد پیش چشمم بود از یک طرف صحنه ای که علیرضا چاقو خورد… باورم نمی شد… او رفته بود… همه چیز تمام شده بود… اشک در چشم هایم حلقه زد… به خودم التماس کردم و گفتم:
خواهش می کنم… خواهش می کنم باز گریه نکن… .
ولی نمی توانستم… بغضم هر لحظه توی گلویم بزرگ تر می شد… صدای علیرضا زمزمه وار توی گوشم تکرار می شد… صورتش پیش چشمم بود… توی ذهنم به حرف های سیاوش چنگ زدم… سعی کردم صدای علیرضا را توی مغزم خاموش کنم ولی حرف دل گرم کننده ای از طرف سیاوش به نظرم نمی رسید که با حرف های عمیق و پر احساس علیرضا برابری کنه… ای کاش خود سیاوش آن جا بود… حضورش می توانست هر جنگی را درونم خاموش کند. ای کاش بود… چشم هایم را بستم… توی خیالم صدای در را شنیدم که آهسته باز شد… بوی سرد عطر سیاوش را حس کردم… به سمتش چرخیدم و به آغوشش پناه بردم… توی ذهنم به حس امنیت آغوش او پناه بردم… سعی کردم به علیرضا فکر نکنم… .
ولی تصویر خیالیم قوی نبود… خیلی زود شکست… و من شکست خوردم… آهسته اشک ریختم… ای کاش علیرضا زنگ نمی زد… .
******
یک هفته بود که از هیچ جا هیچ خبری نداشتم. نگران بودم… می ترسیدم از شانس بد من توی این ماموریت بلایی سر سیاوش بیاید. مارال می گفت اگر همه چیز خوب پیش برود و با سیاوش ازدواج بکنم تا آخر عمر باید همین طور نگران باشم و یک عمر با اضطراب و دلشوره را بگذرانم… ولی من راضی بودم… سیاوش را دوست داشتم و برایم مهم نبود که او عاشق من نیست… برایم مهم بود که او بهم علاقه دارد و مثل خود من به ادامه و پیشرفت این رابطه بی میل نیست… .
هیچ وقت انتظار نداشتم که سیاوش مثل علیرضا سفره ی دلش را باز کند و رک و پوست کنده بهم بگوید که عاشقم است… اگر او را با خودش مقایسه می کردم می توانستم بگویم که آن شب واقعا سروان افلاکی نبود… آن شب یک آدم عادی بود… و من حاضر بودم هر کاری بکنم تا این شب های معمولی و عادی ادامه پیدا کند.
تنها چیزی که به شدت آزارم می داد مرگ علیرضا بود… مارال خیلی راحت گفته بود که از نظر او علیرضا مستحق خیلی بدتر از این ها بود ولی با وجود این که من با تمام وجودم با احساساتم می جنگیدم و سعی می کردم به علیرضا فکر نکنم، گاهی شب ها خوابش را می دیدم… صدایش را می شنیدم و صبح با حال و احوال خرابی از خواب بلند می شدم… صدایش… جملات پر احساسش یک دفعه به مغزم هجوم می آورد و دیوانه ام می کرد…. از فکر کردن به او فرار می کردم… حتی یک لحظه هم به خودم اجازه نمی دادم که به او فکر کنم… دوست داشتم تماس تلفنیش را فراموش کنم… صدای خش خش موبایل زمانی که توی دست سیاوش بود را به خاطر می آوردم و بعد حالم بد می شد… توی ذهنم حرف های سیاوش را پیش خودم مرور می کردم و آرام تر می شدم… کارهای سیاوش را توی یک کفه و حرف های علیرضا را توی یک کفه می گذاشتم. خوشبختانه آن قدر کفه ی کارهای سیاوش سنگین بود که حرف های علیرضا در برابرش مثل پر کاه به نظر می رسید. این فکرها باعث می شد که تعادلم را حفظ کنم… با خودم فکر می کردم اگر همان شب سیاوش احساساتش را رو نکرده بود دیوانه می شدم. حداقل مطمئن شده بودم که او بی تفاوت نیست… جمله ی خاصی ازش نشنیده بودم ولی همین که حس می کردم تنها دختری بودم که به این صورت توی زندگیش وجود داشتم خوشحال می شدم.
یک هفته از آن شب گذشته بود. توی اتاق نشسته بودم و داشتم ناخن هایم را سوهان می کشیدم که زنگ در به صدا در آمد. من که هر ثانیه برای برگشتن سیاوش دعا می کردم جست و خیزکنان به سمت در رفتم و در را باز کردم و دعا کردم که این بار هم مثل هزار دفعه ی قبلی ضایع نشوم… .
با دیدن کسی که پشت در بود شکه شدم و از فکر سیاوش بیرون آمدم. با تعجب و خوشحالی گفتم:
سرهنگی یوسفی!
او بهم لبخند زد. من از جلوی در کنار رفتم. سرهنگ وارد خانه شد و با خوش رویی سلام کرد. با امیدواری گفتم:
از ماموریت برگشتید؟
سرهنگ لبخندی زد و من احساس کردم هیچ وقت او را این طور خوشحال ندیده ام. قلبم در سینه فرو ریخت. با خوشحالی گفتم:
گرفتینش؟
سرهنگ گفت:
با کمک کسی که باورمون نمی شد همکاری کنه… علیرضا!
خنده روی لبم ماسید… یاد خاطره ی آن شب… شبی که سیاوش در مورد احساسش با من حرف زد و بعد علیرضا مرد… برایم زنده شد. سر تکان دادم و به گفتن اوهوم اکتفا کردم.
سرهنگ گفت:
خانوم شما دیگه می تونید وسایلتون و جمع کنید و برید.
با تعجب گفتم:
دیگه خطری تهدیدم نمی کنه؟
سرهنگ گفت:
نه… فرخ دستگیر شده… .
با شک و تردید گفتم:
مطمئنید؟ کسی و مامور نذاشته که… .
حرفم را نصفه گذاشتم. سرهنگ گفت:
یه سری از همکارها و زیر دستاش آزادن… ولی الان که رئیسشون دستگیر شده مسلما همچین کاری نمی کنند که خودشون رو توی دردسر بندازن… با این حال ما براتون ماموری می ذاریم که خونه تون رو زیر نظر داشته باشه.
با خوشحالی سرم را تکان دادم. دوست داشتم سراغ سیاوش را بگیرم ولی رویم نمی شد. در عوض پرسیدم:
چه طوری دستگیرش کردید؟
دوست داشتم از بین صحبت هایش متوجه وضعیت سیاوش بشوم. سرهنگ گفت:
می دونید که تونستیم محلی که علیرضا اون جا پنهان شده بود رو ردیابی کنیم… خشایار رو هم که چند وقت پیش دستگیر کرده بودیم… فرخ روز قبل از دستگیری خشایار باهاش حرف زده بود و دستور کشتن شما رو داده بود… در نتیجه خشایار رو تحت فشار گذاشتیم تا با فرخ تماس بگیره و بهش بگه که جون پسرش توی خطره و توی اون محل هم پنهان شده… فرخم با چند تا تماس و پیگیری متوجه شد که اطلاعات درستی از خشایار گرفته… او نزدیک های مرز ایران بود و می خواست که از مرز رد بشه و بره پیش پسرش… با پیش بینی مسیرهایی که شناسایی کرده بودیم و مسیرهایی که حدس می زدیم توی اون محدوده باشه و فرخ از اونا استفاده کنه تا از ایران خارج بشه و به شهری که علیرضا بوده بره، گروه های ضربت و مستقر کردیم… توی یه عملیات طولانی و پر از تعقیب و گریز تونستیم دستگیرش کنیم… هرچند که ماموریت ما ظاهرا طولانی تر از این حرفاست… توی مسیر بازگشت یه درگیری مختصر با اعضای یه باند دیگه پیدا کردیم… فرخ آدم با ارزشیه… اطلاعات زیادی در مورد بقیه ی باندها داره… خیلی ها از امروز به بعد تلاش می کنند که قبل از این که پای فرخ به دادگاه باز بشه از بینش ببرن.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم… پس بالاخره دستگیرش کرده بودند… سوال های زیادی در مورد نحوه ی دستگیری فرخ توی ذهنم بود. برای همین پرسیدم:
چرا از ایران خارج نشد و بعد به شهری که علیرضا بود نرفت؟
سرهنگ گفت:
شهری که علیرضا توش بود خیلی دورتر از جایی نبود که شما رو پیدا کردیم… اون اطراف کوهستانی بود و توی اون برف نمی شد از هرجایی به اونجا راه باز کرد… چند تا راه مشخص توی مسیر بود که مسلما از همونا باید استفاده می شد… هرچند که اعتراف می کنم لحظه ی آخر داشتیم باز هم شکست می خوردیم… فرخ داشت از یه مسیر عجیب که حتی فکرش رو هم نمی کردیم می رفت… خدایی شد که یکی از مامورها دیدتش و بهمون گزارش داد… به خاطر همین اونا موضع بهتری نسبت به ما تونستن بگیرن و متاسفانه تعداد زیادی از مامورهامون رو زخمی کردن… چند نفر رو هم متاسفانه توی این راه از دست دادیم… خانوم شما نتیجه ش رو می بینی… فقط دستگیری فرخ رو می بینی ولی من به این فکر می کنم که بهای خیلی سنگینی برای این موضوع دادیم… قرار نبود به قیمت جون تعداد زیادی از مامورهامون دستگیرش کنیم… عملیات از چشم من اون طوری که می خواستیم پیش نرفت… و بدیش به اینه که هنوزم ادامه داره… هنوزم خیلی ها هستن که تلاش می کنند فرخ رو نجات بدن یا بکشن… تازه شروع ماجراهای دیگه ست… ظاهرا هیچ چیزی تموم نشده… .
آهسته پرسیدم:
علیرضا… مرده؟
نمی دانم برای چی این را پرسیدم و اصلا هم مطمئن نبودم که می خوام جوابش را بدانم یا نه. سرهنگ سر تکان داد و گفت:
همون شب که با شما تماس گرفت… ظاهرا توی برف نتونستن اون قدر که برنامه داشتن پیش برن و مجبور شدن توی یکی از روستاها که امکانات کمی داشته بمونن… این طور به نظر می رسه… به هر حال عزت رو نتونستیم دستگیر کنیم… کی می دونه؟ شایدم عزت آخرین لحظه تنهاش گذاشته… .
خواستم سوال دیگری را در ذهنم مرتب کنم و بپرسم که سرهنگ گفت:
خانوم حقی… راستش… من می خواستم باهاتون صحبت کنم… یه صحبت خصوصی… مربوط به سیاوشه.
قلبم در سینه فرو ریخت. نکند بلایی سر او آمده بود؟ سرهنگ گفته بود که چند نفر زخمی و کشته داشتند… .
سرهنگ من را به نشستن دعوت کرد. بعد از این که نشستم سرهنگ دست هایش را در هم قلاب کرد و گفت:
راستش… شاید شما ندونید ولی… من از نوجونی سرپرست سیاوش شدم.
منتظر بودم که سرهنگ اشاره ای به وضعیت سیاوش بکند. به خودم دلداری دادم و در دل گفتم:
اگه مرده بود یا وضعش خراب بود سرهنگ اون قدر خوشحال از در نمی یومد تو!
سر تکان دادم و گفتم:
می دونم… علیرضا در مورد زندگی سیاوش … یعنی… سروان افلاکی… بهم گفته بود.
سرهنگ نگاه دقیق و تیزش را بهم دوخت و من در دل گفتم:
یعنی من روزم روز نمی شه اگه خراب کاری نکنم!
سرهنگ ادامه داد:
راستش… سیاوش پسر بی دردسری بود… خیلی حرف گوش کن و منطقی بود… شخصیتی خیلی قوی داشت. من به خاطر شغلم خیلی از روزها رو دور از اون گذروندم… بعضی وقت ها فکر می کنم در حق اون… به عنوان بچه ای که خانواده ش رو از دست داده بود و خیلی زود یتیم شده بود… کوتاهی کردم. من بودم که با دیدن خودداری ها و جدیت سیاوش بهش پیشنهاد دادم که وارد این کار بشه… اون مامور وظیفه شناس و فوق العاده ایه… ولی… وقتی به این سن رسیدم احساس کردم که من ناخواسته اونو به این سمت کشیدم و از زندگی عادی و معمولی محرومش کردم… زندگی سیاوش خیلی خشک و بی حاشیه ست… انگار همیشه در حال انجام وظیفه ست… حتی توی خونه… حتی وقع خواب… دوستای خیلی کمی داره و اهل تفریح نیست… می بینم که یه زندگی طبیعی و عادی نداره… و این چیزیه که برای من به عنوان کسی که سرپرست اون بوده آزاردهنده ست… اون هرچه قدر که توی کارش به واسطه ی اخلاقش موفق بوده توی زندگی عادی به خاطر همین اخلاقش ناموفق بوده. فکر می کنم خودش هم متوجه شده باشه که در کنار کارش به یه زندگی معمولی هم نیاز داره… .
سرهنگ لبخندی زد و با همان لحن پدرانه و دلنشینش گفت:
این چند وقت… توی این ماموریت خیلی چیزها دیدم… می تونم حس کنم که چیزی بیشتر از تعهد و وظیفه شناسی و دین بین شما و سیاوشه… شما به خاطر یه چیز دیگه حاضر شدید که دوباره پیش علیرضا برگردید… به خاطر یه چیز دیگه ردیاب رو از کار انداختید و در عوض جون خودتون و به خطر انداختید… سیاوش هم به خاطر یه چیز دیگه از دستورات من سرپیچی کرد و شما رو زودتر از زمان تعیین شده نجات داد… چیزی که بین شماست بالاتر از تعهد و دین و وظیفه ست… مهم نیست که سیاوش یا شما از این حس حرف بزنید… مهم اینه که مشخصه این موضوع وجود داره و اون قدر واضحه که منم می تونم حسش کنم… راستش به خاطر موقعیت پیش اومده نتونستم در این مورد با سیاوش حرف بزنم… ولی فکر می کنم شما دو نفر باید این شانس رو بهم بدید که بیشتر همدیگه رو بشناسید… باور کنید هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی خوام که سیاوش در این مورد به من اشاره کنه و منم با مادر شما صحبت کنم.
قلبم در سینه فرو ریخت… یعنی می شد؟ سرهنگ ادامه داد:
باور کنید واقعا منتظرم سیاوش در این زمینه صحبت کنه… اگه نه احساس می کنم به پدر و مادر خدا بیامرزش مدیون می شم…. بابت این موضوع که پسرشون… امانیتشون… رو از بخش بزرگی از زندگیش محروم کردم… سیاوش هم پسر هفده هجده ساله نیست که احساساتش متغیر باشه… سی سالشه… آدم توی سی سالگی راحت دلش رو به هر کسی نمی ده و راحت هم احساسش رو از دست نمی ده… بعید می دونم اگه این احساس به جایی نرسه کس دیگه ای توی زندگیش پیدا بشه… .
من سر تکان دادم و گفتم:
شما از احساس صحبت می کنید و درست می گید ولی… چیزهایی دیگه ای هم به جز احساس هست که مهمه… من با اون خیلی فرق می کنم… .
در دل گفتم:
د آخه سرهنگ تو اگه بفهمی که من چند تا دوست پسر قبل علیرضا داشتم که دیگه نمی یای با مامانم صحبت کنی! صد در صد می گی گور بابای احساس سیاوش! مگه این که به سیاوش و انتخابش ایمان داشته باشی!
سرهنگ گفت:
درسته… فرق دارید… بینتون یه سری فرق ها وجود داره ولی از طرفی خصوصیت هایی دارید که مکمل همدیگه ست… برای مثال می گم… شما برادر و پدر ندارید… درست می گم؟ علی رغم خود ساختگیتون مسلما احتیاج دارید که کسی حمایتتون کنه… پشتیبانی کردن و حمایت کردن توی خون سیاوشه… شما خودتون بهتر از من می دونید که به این اخلاق خاص سیاوش احتیاج دارید… از طرفی شما همیشه یه زندگی عادی داشتید و در عین خاص بودن اخلاق سیاوش کاملا معمولی هستید و به دید یک انسان عادی به زندگی نگاه می کنید… سیاوش به شما برای رسیدن به یه زندگی معمولی احتیاج داره… می دونم خیلی دخترهای دیگه هم هستن که ممکنه این شرایط رو داشته باشن ولی… مهم اینه که سیاوش شما رو انتخاب کرده… .
در دل گفتم:
اینا رو خود سیاوشم می دونه… خودشم بهم گفته… فقط این شغل دوست داشتنی! شما دو نفر اجازه نمی ده که آدم تکلیفش رو روشن کنه.
سرهنگ از جایش بلند شد و گفت:
من دیگه باید برم… به حرف هایی که زدم فکر کنید… شاید بد نباشه که یه سری هم به سیاوش بزنید… الان جزو معدود لحظه هاییه که سیاوش سر کار نیست و ماموریتی نداره… هرچند که الان خیلی بداخلاق و بی حوصله ست… .
انگار خود سرهنگ هم دو دل بود و نمی دانست منظورش را چطوری به من بگوید… وقتی دید من هم گیج شده ام گفت:
راستش سیاوش توی ماموریت زخمی شده… یعنی تیر خورده و منتقل شد به بیمارستان.
نفسم بند آمد و رنگم پرید… احساس کردم یک لحظه معده ای تیر کشید و قلبم ایستاد. تیر خورده بود؟ چرا این دو نفر این قدر بد به آدم خبر می دادند؟
سرهنگ که دید رنگم عین گچ شده است سریع گفت:
حالش خوبه خانوم… مسئله ی مهمی نیست… الانم خونه ست… راستش… خیلی لجبازه و رابطه ی خوبی هم با بیمارستان نداره… مسئله ی برادرش که مدت طولانی توی کما بود و یادش می یاره. من فکر می کنم اگر حرف نگفته ای دارید بهتره الان با هم بزنید چون بعد از این که سیاوش خوب بشه دوباره باید برگرده سر کار و سرمون هم واقعا شلوغه.
کاغذی را از روی میز برداشت و آدرسی را نوشت و گفت:
ستوان نجفی بیرون منتظر می مونن تا با هم برید… راستش خودشون هم می خواستن سیاوش و ببین. شما هم با ایشون تشریف ببرید.
در دل گفتم:
اِه؟ سرهنگ زرنگیا! داری سرخر برامون می ذاری؟ عمرا بذارم!
با حالتی عادی گفتم:
با مارال می رم… مشکلی که نداره؟
سرهنگ لبخند زد و گفت:
هیچ عیبی نداره… پس ستوان نجفی بیرون منتظرتون هستن.
در دل ناسزایی گفتم و با خودم فکر کردم:
به جای این که اون یکی دک بشه شدن دو تا سرخر!
سرهنگ خداحافظی کرد و به سمت در رفت. در دل گفتم:
خدا رو شکر که نمی دونست من و سیاوش کلی حرف زدیم…اگه نه این پیشنهاد رو نمی داد.
با هیجان به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشوم. همان طور که تند تند لباس می پوشیدم ماجرا را به مارال گفتم. مارال پوفی کرد و گفت:
من دیگه برای چی بیام؟ بیام به زور اون خوش اخلاق رو مجبور کنم که بهت ابراز علاقه کنه؟
همان طور که دکمه های مانتویم را می بستم گفتم:
سرهنگ که نمی ذاره من و اون توی خونه تنها باشیم… گفتم تو رو ببرم که کس دیگه ای رو باهامون نفرسته.
مارال چانه اش را خاراند و گفت:
اگه شما دو تا بهم برسید مشکل من با گشت ارشاد حل می شه… نیست؟ دیگه هر وقت من و گرفتن زنگ می زنم به تو که به سیاوش بگی یه کاری برای من بکنه.
با عصبانیت گفتم:
این چه چرتیه که تو داری این وسط می گی؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
دارم دنبال نفع خودم توی این قضیه می گردم… آخه به خدا دلم برای مامانم اینا تنگ شده. من و ول کن بذار برم پیششون. خودت برو.
با صدای بلندی گفتم:
اَه! می ری پیش مامانت اینا و تا ابدم ور دلشون می شینی… حالا یه ساعت دیرتر چه عیبی داره؟
مارال مانتویش را پوشید و با ناراحتی گفت:
اگه احتمال می دادم که بخاری از سیاوش بلند شه حیفم نمی یومد که وقتم و اونجا تلف کنم.
با ناراحتی گفتم:
تو رو خدا اذیت نکن… سرهنگ می گه تیر خورده.
مارال پوزخندی زد و گفت:
تیر که خورده… صورتش که کبوده… گوشش که داغون شده… جای سالمم توی بدنش مونده؟ یه کم پشتکار بیشتری توی کارش به خرج بده قیافه ش می شه مثل سعید.
چشم غره ای به مارال رفتم. آن روز از دنده ی چپ بلند شده بود. دوست داشتم زودتر به سمت خانه ی سیاوش بروم… دلم برای دیدنش پر می کشید… هیچ حرفی به نظرم نمی رسید که بهش بزنم. دعا می کردم که او باز پرحرف بشود و یک بار دیگر حرف های دلنشین بزند.
******
***************************************
ستوان نجفی جلو نشسته بود و یک سرباز رانندگی می کرد. من پشت نشسته بودم و دست هایم که از هیجان یخ کرده بود را در هم قلاب کرده بودم. مارال که تازه موبایلش را از ستوان تحویل گرفته بود داشت اس ام اس بازی می کرد. من هم دوست داشتم گوشی موبایلم را پس بگیرم و به ساقی زنگ بزنم ولی امکانش نبود.
رو به روی یک خانه ی کوچک و قدیمی متوقف شدیم. من، مارال و ستوان نجفی به سمت خانه رفتیم. ستوان زنگ زد و من محو تماشای خانه ای شدم که سیاوش در آن بزرگ شده بودم. ناخواسته داشتم لبخند می زدم. در خانه شیری رنگ بود و شاخه های انبوه درخت ها از بالای در بیرون زده بود. در باز شد و داخل شدیم. به محض ورود چشمم به زانتیای سیاوش افتاد و لبخند زدم. سمت چپمان یک باغچه ی بزرگ بود. کنار باغچه میله هایی داشت که روی آن سقفی توری از جنس فلز سوار شده بود. شاخه های درخت روی تور را کاملا پوشانده بودند و سقفی برای حیاط ساخته بودند. از کنار ماشین رد شدیم و از دو پله بالا رفتیم و وارد خانه شدیم. ظاهرا خانه دو طبقه بود. ما به سمت طبقه ی بالا رفتیم. مارال آهسته در گوشم زمزمه کرد:
اینجا می شه خونه ی بختت!
چنان سقلمه ی محکمی به مارال زدم که محکم به نرده ی راه پله خورد و آخ بلندی گفت. ستوان با تعجب به سمت ما برگشت و نگاهش روی صورت مارال که از درد در هم رفته بود و من که لبخندی ملیح به چهره داشتم ثابت شد. دوباره برگشت و از پله ها بالا رفت. مارال بازویم را نیشگون گرفت و ناسزایی بهم داد. پشت سر ستوان وارد خانه شدیم. برخلاف نمای بیرون خانه داخل آن چندان قدیمی به نظر نمی رسید. یک آشپزخانه ی اپن و جمع و جور سمت چپ بود. هال و پذیرایی خانه کوچک بود و ظاهرا خانه ای دو اتاق خوابه بود. مبل ها و سیستم صوتی تصویری تقریبا به روز بود. همان طور که انتظار می رفت تقریبا همه چیز به رنگ مشکی یا خاکستری بود.
نگاهم را دور خانه چرخاندم و لبخند زدم. همه جای خانه بوی سیاوش را می داد. مارال به صورت خوشحال و خندان من پوزخند می زد. در نگاه اول به نظرم آمد که چه قدر آن خانه مرتب است و به نظرم نسبت به خانه ی یک پسر مجرد آن جا خیلی خوب بود ولی با نگاهی دقیق تر به این نتیجه رسیدم که آن جا بیشتر شبیه خانه ی مرده هاست… حتی یک لایه ی خاک روی اکثر اشیاء خانه نشسته بود. به قول مارال مشخص بود که آن جا خانه ی یک آدم بداخلاق است که با زندگی عادی میانه ای ندارد.
ستوان یک راست به سمت یکی از اتاق ها رفت. من و مارال توی هال منتظر ماندیم. من چشم غره ای به جای خالی ستوان رفتم و آهسته به مارال گفتم:
ایش! این یارو چرا نمی ره؟
مارال که داشت با موبایلش ور می رفت گفت:
بره یا نره چه فرقی می کنه؟ این سیاوش ماست که هیچ حرکتی انجام نمی ده.
مارال با بدجنسی خندید و آهسته گفت:
امیدوارم خیلی درد داشته باشه!
خندیدم و گفتم:
تو چرا این قدر ازش کینه داری؟
مارال شکلکی در آورد و گفت:
حرصم می گیره که این قدر توداره!
در گوشش گفتم:
همه ی احساساتش رو اون روز برام آنالیز کرد… دیگه چی بگه؟ مثل علیرضا نیست که از پنج تا کلمه اش ده تاش دوست دارم باشه… از هر کسی باید به اندازه ی خودش انتظار داشت.
یک لحظه از فکر کردن به علیرضا دلم گرفت. آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم. باز زمزمه ها به ذهنم هجوم آورد. در همین موقع ستوان از اتاق خارج شد و گفت:
خانوم حقی!
با سر به اتاق اشاره کرد. من به سمت اتاق رفتم. ستوان به مارال گفت:
بهتره ما دو نفر پایین منتظر باشیم.
در دل گفتم:
ایول به ستوان!
مارال با شیطنت به من چشمک زد و دنبال ستوان رفت. من که از هیجان قلبم محکم در سینه می زد آهسته وارد اتاق شدم. یک تخت زیر پنجره ی اتاق بود که به حیاط زیبای خانه باز می شد. یک کتابخانه و یک میز تحریر توی اتاق بود. سیاوش روی صندلی میز تحریر نشسته بود. به تخت نامرتبش نگاه کردم. احتمالا دراز کشیده بود و به خاطر آمدن من از جایش بلند شده بود. همه ی وسایل اتاق به طرز آزاردهنده ای خاکستری و مشکی بود. در دل گفتم:
سیاوش با چیزی به اسم رنگ توی زندگیش آشنا نشده؟
احساس می کردم ناخن های صورتی و شال سرخابی من آن جا یک چیز عجیب و غریب و اغراق آمیز به نظر می رسد.
با دیدن سیاوش قلبم در سینه فرو ریخت… سرهنگ چرا می گفت حال او خوب است؟ رنگش کاملا پریده بود و خیلی لاغر شده بود. زیر چشم هایش گود افتاده بود ولی ورم گونه اش خوابیده بود. در عوض بازوی دست چپ و مچ دست راستش باندپیچی شده بود. او با دیدن من خواست از جایش بلند شود که من سریع گفتم:
نه نه! بشین.
صورتش درهم بود و به وضوح می شد تشخیص داد که مریض است. گفتم:
ببخشید که مزاحم شدم… راستش… سرهنگ پیشنهاد کردن که بیام.
سیاوش سر تکان داد و گفت:
خوب کردی!
به بازویش اشاره کردم و گفتم:
دستت چطوره؟ درد داری؟
سیاوش اخم کرد و گفت:
نه درد نداره… .
نگاهی به لباس هایش کردم. مثل همیشه تیره بود. روی میز تحریر اتاقش کاغذ ساندویچ آماده بود. لبخند زدم و در دل گفتم:
آشپزی بلد نیست!
سیاوش گفت:
شنیدی که! فرخ رو گرفتن.
لبخند زدم و گفتم:
آره… خیلی خوب شد… بالاخره گرفتینش… از وقتی این خبر رو شنیدم احساس سبکی می کنم… ولی ظاهرا تو خیلی خوش شانس نبودی!
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
خیلی بدشانس تر از اونی که فکرش رو بکنی… دومین نفری بودم که تیر خورد.
مشخص بود که توان صحبت کردن ندارد و من هم حرفی برای گفتن نداشتم. وقتی دیدم سکوت که بینمان طولانی شد گفتم:
راستش سرهنگ یه کم باهام صحبت کرد… البته به نظر می رسید که اون حرف ها رو تو باید می شنیدی نه من.
سیاوش گفت:
زیاد این روزها همدیگه رو نمی بینیم… حدس می زنم چی گفته باشه… همون نگرانی های همیشگی… خب! تو رو چرا بهش نگفتی که نگران نباشه؟ چرا نگفتی که باهم حرف زدیم؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
برای این که این چیزیه که تو باید بهش بگی… تازه… ما تصمیمی نگرفتیم… اگه می گفتم چه فرقی می کرد؟
برای این که تحریکش کنم که حرف بزند گفتم:
من احساس می کنم تو پیش خودت هیچ تصمیمی نگرفتی… منم که ناخواسته دستم رو شده… به لطف علیرضا!
با گفتن اسمش احساس کردم که معده ام تیر کشید. صورتم در هم رفت. ظاهرا کلکم گرفت. سیاوش از جایش بلند شد و به سمتم آمد. در دل گفتم:
ای کاش توی صحنه های اکشن هم این قدر استعداد داشتم!
سیاوش رو به رویم ایستاد و گفت:
تصمیم برای این که بهم برسیم یا نرسیم؟
با سر جواب مثبت دادم. سیاوش چشم در چشمم دوخت و گفت:
پارلا به هم رسیدن آخر یه داستان نیست… شروع یه داستان دیگه ست… داستانی که شاید به خاطر علاقه قشنگ شروع شده باشه ولی ممکنه به خاطر اختلافات اون دو نفر خیلی تلخ تموم شه… چیزی که فعلا بین من و تو اِ یه احساسه… شاید از بعضی لحاظ من و تو بتونیم خوب با هم کنار بیایم و از بعضی از جهات نه. می دونی که من اهل دوستی نیستم و برای بهم رسیدن و ازدواج کردن یه سری چیزها بیشتر از علاقه لازمه… ولی من دوست دارم این شانس رو به خودمون بدیم تا ببینیم تا کجا می تونیم با هم پیش بریم.
لبخندی بر لبم نشست. او هم با دیدن لبخند من لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت و من احساس کردم گر گرفتم… او گفت:
تو فکر می کنی باید چیز خاصی داشته باشی که توجه م رو جلب کنی ولی به نظر من همین معمولی بودنت برام خاص شده… دور و بر من هر خانومی که هست یه ویژگی خاص داره… یا مجرم اند یا پلیس… در نوع خودشون استثنا هستن… ولی من فکر می کنم معمولی بودن تو خیلی بهتر از خاص بودن های دیگرونه… مثل یه دختر معمولی همون موقع که ازت انتظار می ره عصبانی می شی و مثل یه آدم معمولی رفتار می کنی… برای کسی که دور و برش فقط آدم های خاص پیدا می شن یه آدم معمولی یه استثنا می شه… ولی در عین حال تو کاملا هم معمولی نیستی… بعضی وقت ها به طرز غیرمنتظره ای با سیاست می شی… بعضی وقت ها یه دفعه شجاع می شی… من فکر می کنم تو خیلی بهتر از اون کسی هستی که سعی می کنی نقشش رو بازی کنی… .
آهسته گفتم:
متوجه منظورت نمی شم.
او گفت:
می دونی پارلا یعنی چی؟
با سر جواب منفی دادم. او گفت:
یعنی درخشان… تا حالا دقت کردی که چیزهایی که خیلی زرق و برق دارن و می درخشن داخلشون معلوم نمی شه؟ می دونستی همه ی دخترهایی که زیبایی یا جذابیت ظاهری خاصی دارن می گن که کسی پیدا نمی شه که اونا رو به خاطر خودشون بخواد؟… من فقط اون روز توی بازداشتگاه پارلا رو دیدم… ولی از اول که ماموریت رو بهت دادم فقط جمیله رو دیدم… تو هیچ وقت سعی نکردی پیش من پارلا باشی… مارال برام گفته که پارلا چطور آدمی بوده… پارلا هم مثل معنیش خیلی زرق و برق داشت ولی توش پوچ بود… اگه پیش من پارلا بودی هیچ وقت برایت این کارها رو نمی کردم… جمیله به اندازه ی کافی خوبه… چرا اصرار داری که خرابش کنی؟ خیلی آدم ها هستن که برای شریک زندگیشون شرط می ذارن که به خاطر من این کار رو بکن و این طوری باش و اون طوری نباش… این شرط ها از هرجایی که می یاد از احساس و علاقه نمی یاد… ولی من از تو می خوام که خودت باشی… اگه سعی نکنی هیچ وقت فیلم بازی کنی و به چیزی که نیستی وانمود کنی… علاقه ی من به تو خیلی بیشتر از اینی که هست می شه… اون وقت دیگه اصلا اختلافی بین من و تو نمی مونه… .
قلبم داشت از دهانم بیرون می جهید. نمی توانستم چشم از دهان سیاوش برداردم… یعنی راست بود؟ شاید خواب می دیدم… سیاوش ادامه داد:
ولی اگر برگردم و دوباره پارلا رو ببینم می دونم که هرچیزی که الان بینمون به وجود اومده از بین می ره. من تحمل اون تیپ دخترها رو ندارم… دلیل این که این جا وایستادم و دارم این حرف ها رو می زنم اینه که باورم نمی شه تو قبلا اون شکلی بودی… خودم اون طوری ندیدمت… عادت هم ندارم به خاطر حرف دیگرون قضاوت کنم… دوست دارم تو رو اون شکلی که خودم شناختم ببینم… خواهش می کنم پارلا رو فراموش کن… حیف تو اِ… قول می دی که خرابش نکنی؟
احساس کردم اشک خوشحالی در چشم هایم حلقه زده است… با صداقت سر تکان دادم و گفتم:
قول می دم… .
دستم را محکم تر در دستش فشرد. لبخند زدم و احساس کردم رنگ و رویش کمی بازتر شد. گفت:
منم به طرز خیلی عجیبی پیش تو می شم همون آدمی که شرایط باعث شد فراموشش کنم… دوست دارم اگه قراره به همون آدم برگردم کنار تو این اتفاق بیفته.
دستم را بیشتر به سمت خودش کشید… یک حس خیلی قوی وسوسه ام می کرد که او را در آغوش بکشم… دستم را روی بازویش گذاشتم… او مخالفتی نکرد… خودم را بیشتر به سمتش کشیدم… هم زمان به سمت همدیگر آمدیم و … .
یک دفعه صدای وحشتناک شکستن شیشه آمد. سیاوش سریع من را به سمت دیوار هل داد و گفت:
از پنجره فاصله بگیر!
او من را به دیوار کوباند. تازه چشمم به فرورفتگی کوچک روی دیوار افتاد. جیغ کوتاهی زدم… کی تیراندازی کرده بود؟ سیاوش به سمت کتابخانه رفت و گفت:
بچسب به دیوار!
از توی کشوی کتابخانه اسلحه اش را در آورد . به سمت من آمد. بازویم را گرفت و از اتاق خارج شدیم. سیاوش دوباره تکرار کرد و گفت:
از پنجره های توی خونه فاصله بگیر!
قلبم توی دهانم بود… اگر گلوله به یکی از ما دو نفر می خورد چه؟ از ترس می لرزیدم. در همان موقع صدای گام هایی شتابان آمد و بعد ستوان نجفی و به دنبالش مارال وارد خانه شدند. مارال که رنگش پریده بود به سمتم دوید و من را در آغوش کشید… از ترس داشتم قبضه روح می شدم. ستوان گفت:
از رو به رو زد… تک تیر انداز بود؟… .
سیاوش گفت:
آره… نمی دونم کدوممون و می خواست بزنه.
دستم را جلوی دهانم گذاشتم. ستوان گفت:
کار تیم فرخ بود؟
سیاوش تلفن را برداشت و گفت:
فرخ؟ تک تیرانداز وسط تهران؟ بعید می دونم! … زنگ می زنم یه گروه بفرستن… باید سریع برگردیم خونه ی امن!
ستوان سر تکان داد. من و مارال لال شده بودیم. هر دو ترسیده بودیم… دست همدیگر را گرفته بودیم و مرتب آب دهانمان را قورت می دادیم… در دل گفتم:
انگار این بازی مسخره هیچ وقت قرار نیست تموم شه!
بعد از پنج دقیقه تلفن زنگ زد و سیاوش جواب داد. به ستوان گفت:
رسیدن!
هر چهار نفر از خانه خارج شدیم… با عجله از پله ها پایین رفتم. مارال که جلوتر از من بود با دیدن گروهی که توی حیاط بودند آهسته گفت:
یا خدا!
با تعجب به مامورهایی نگاه کردم که لباس های تیره پوشیده بودند و قد بلندشان به دو متر می رسید. هیکلی بودند و جلیقه ی ضد گلوله تنشان بود. سریع از حیاط گذشتیم و وارد کوچه شدیم. سیاوش سریع من را سوار یکی از ماشین های پلیس کرد. خودش و ستوان سوار ماشین دیگری شدند. نگاهم را دور و بر کوچه چرخاندم. همسایه از پنجره با تعجب به ماشین های پلیس نگاه می کردند. چند نفر از مامورها سعی می کردند نظم آن جا را برقرار کنند و همسایه ها را به خانه هایشان بفرستند.
آژیرکشان از آن جا دور شدیم. با سرعت وارد اتوبان شدیم. در آن لحظه هیچ چیزی را بیشتر از این نمی خواستم که به آن خانه ی امن برسم… با تصور این که اگر تیر به من یا سیاوش می خورد چه می شد بدنم یخ می کرد. یادم آمد در آخرین لحظه بعد از مکثی چند ثانیه ای خودم را به سمت سیاوش کشیده بودم… هم زمان به سمت هم آمده بودیم… اگر آن وسوسه نبود الان یکی از ما دو نفر مرده بود… .
با سرعت از خیابان های گذشتیم و به خانه ی امن رسیدیم. مارال پوفی کرد و گفت:
دوباره رسیدیم اینجا!
سریع وارد خانه شدیم و بعد آن هیجان تا حدی فروکش کرد و توانستیم نفس راحتی بکشیم. ستوان و سیاوش سخت مشغول بحث کردن بودند. ستوان گفت:
ممکنه کار گروه مالک باشه… می دونی که! اولین گروهی که با گرفتن فرخ می افته به خطر اونان… می دونی که! توی کار قاچاق اسلحه ن… بعید نیست که کار خودشون باشه… سرهنگ رستمی رو یادته؟ اونم توی خونه ش زده بودند.
سیاوش که دوباره اخم هایش در هم رفته بود گفت:
هنوز نمی دونیم کی رو اصلا می خواستند بزنند.
ستوان با تعجب گفت:
چطور نمی دونی؟ خب کی سمت پنجره بود؟
سیاوش چیزی نگفت. نمی توانست به ستوان بگوید که چون داشتیم همدیگر را بغل می کردیم مشخص نشد که کی هدف بوده است.
در عوض رو به یکی از مامورهای زن کرد و گفت:
سرهنگ یوسفی رو برام می گیرید؟
زن به سمت دم و دستگاه آن جا رفت تا با سرهنگ تماس بگیره.
مارال گفت:
بیا بریم… الان این وسط تو دست و پاشونیم.
دلم نمی آمد به حرف مارال گوش بدهم. دوست نداشتم از سیاوش جدا بشوم. رنگش پریده بود و مشخص بود که به خاطر وضیعتش کشش ندارد که بیشتر از این سرو پا باشد.
من به سمت اتاقم رفتم و مارال با ناراحتی موبایلش را پس داد. وارد اتاق شدم و با ناراحتی روی تخت نشستم. مارال دم در ایستاد و گفت:
دوباره بدبختی شروع شد.
بهش گفتم:
چراغ و خاموش می کنی؟
چراغ را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت. سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم… دلم شور افتاده بود… ای کاش سیاوش نمی رفت… .
روی صندلی نشستم…. چشم هایم را بستم… دلم گرفت… از همان لحظه دلم برای سیاوش تنگ شده بود… بی صدا گریه کردم… نگران بودم… اگر او تیر می خورد من باید چی کار می کردم؟ اگر یک وقت می مرد من باید به چه امیدی زندگی می کردم؟ دیگر چطور می توانستم با خاطراتی که از عماد و سعید و خشایار داشتم زندگی کنم؟ اشک هایم روی گونه هایم ریخت. در باز شد… چراغ روشن شد. با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:
خاموشش کن مارال!
چراغ خاموش شد. یک دفعه بوی عطری سرد در مشامم پیچید… قلبم به تپش افتاد. سریع سر جایم چرخیدم… در آن تاریکی سیاوش را تشخیص دادم که دم در ایستاده بود. او گفت:
هنوز اصرار داری که توی تاریکی بشینی؟
من من کنان گفتم:
نه!
سریع اشک هایم را پاک کردم. سیاوش چراغ را روشن کرد و گفت:
می تونم بیام تو؟
با سر جواب مثبت دادم. او جلوتر آمد. رو به رویم زانو زد و به چشم هایم نگاه کرد… با تعجب گفت:
گریه کردی؟
سر تکان دادم و چیزی نگفتم… ای کاش دوباره فرصتی پیدا می شد که او را در آغوش بگیریم و آرامش پیدا کنم… ولی… نمی شد… فرصت از دست رفته بود… خواستم حواس را خودم را پرت کنم و گفتم:
باهاشون نرفتی؟
سیاوش لبخند زد و گفت:
دارم می رم… .
خواستم دوباره گریه کنم ولی آخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم. سیاوش دستش را جلو آورد و گفت:
دستت و بده بهم… .
دستم را توی دستش گذاشتم… دستم را فشار داد و گفت:
درک می کنم خیلی بهت فشار اومده… می رم که بتونم ازت مراقبت کنم… مثل همیشه… .
اشک هایم را پاک کردم و گفتم:
خودم می شم… خودم و پیدا می کنم… می دونم ارزشش و داره… .
سیاوش بهم لبخند زد… از بیرون صدایش کردند. از جایش بلند شد. آهسته گفت:
باید برم.
من هم آهسته گفتم:
مواظب باش… .
سیاوش با لحن اطمینان بخشی گفت:
برمی گردم… .
حرفش را اصلاح کردم:
سالم برگردد!
بهم لبخند زدیم… و بعد… او رفت… می دانستم این اولین بار است ولی اگر ازدواج کنیم تکرار صحنه هایی می شود که هر روز شاهدش خواهم بود… با این حال لبخند زدم… هیچ کس در دنیا به من آن آرامش و امنیت را نمی داد… .
چند دقیقه ی بعد حس کردم آرامش دوباره از بین رفت… دوباره همه جا سرد شد… دیگر صدایی از هال نمی آمد… همه رفته بودند… دوباره ترس داشت برمی گشت… باز داشتم ناآرام می شدم… .
ناگهان… حس کردم زمزمه ها اطرافم شدت گرفت… ترسیدم… این صدا از کجا می آمد. به آن زمزمه ها دقیق شدم… ((یادت نره که عاشقتم عروسک )) … ((دوست داشتم…. با آخرین نفسی که برام مونده بهت بگه که چه قدر دوستت دارم… فراموشم نکن.))… .
حس کردم که دستی از پشت موهای فرم را به بازی گرفت… نوازش هایش… بوسه هایش را روی پوستم احساس کردم… نجوایش را می شنیدم که با تمام عشق و محبتی که یک عمر ازش دریغ شده بود در گوشم می گفت (( یادت نره که عاشقتم عروسک )) علیرضا به مغزم هجوم آورده بود… عقل اجازه نمی داد به او فکر کنم… خطابم به توست… عقل! بگذار برای یک بار هم که شده به او فکر کنم… .
می خواهم به مردی فکر کنم که با جنون و دیوانگی اش خیلی ها را به کشتن داد… زندگی خیلی ها را به هم زد… به مردی که تمام قوانین را برای دنیای من به هم زد… عمری را به فکر کردن و سنجیدن گذرانده ام، بگذار یک لحظه را به احساس بگذرانم که هیچ منطقی در آن راه ندارد… به احساس بی قانون! به مردی که آخرین بازدمش اسم من بود… بگذار برای آخرین بار برایش اشک بریزم… برای آخرین بار بهش فکر کنم… فقط برای یک لحظه… فقط برای یک روز… به قطره اشکی فکر می کنم که او برای من ریخت… بگذار من هم فقط یک بار… فقط یک بار برایش اشک بریزم… بگذار فقط یک بار دیگر نوازش هایش را پیش خودم تکرار کنم… می خواهم این بار به ذهنم اجازه بدهم که صدای گیرایش را به یاد آورد… بگذار به تنها کسی فکر کنم که در این دنیا برایم می مرد… بگذار فقط برای یک روز… برای آخرین بار به مردی فکر کنم که پشت تخته سنگ ها برای همیشه ناپدید شد… بعد از آن می توانی تا ابد حکمرانی کنی… .
بگذار برای آخرین بار به مرد دیوانه ای فکر کنم که در آخرین لحظات زندگیش… در هیاهوی آدم هایی که تنها به خودشان فکر می کنند… فقط به من فکر می کرد… .
از جایم بلند شدم… با بغض گفتم:
آخرین بار بود… .
نفس عمیقی کشیدم… زمزمه ها قطع شد… دست هایم را مشت کردم. از همان لحظه تصمیم گرفتم باری دیگر جمیله باشم و خودم را پیدا کنم… اشک هایم را با دست پاک کردم و زیرلب گفتم:
خداحافظ پارلا… .
پایان

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۸ رمان پارلا

ممنون… واقعا خوشحالم کردی. او دوباره لبخند زد و من دهانم را باز کردم که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *