سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان زحل / پارت ۱ رمان زحل

پارت ۱ رمان زحل

” به نام خدای توانا “

رمان زحل
نوشته نیلوفر قائمی فر

هدی _ زدی ؟

_ آره، تو چی ؟

هدی _ لعنتی سر رسید .

_ پس گند زدی…

هدی _ نه، ضایع نکردم، نفهمید .

_ اگه بو ببرن که جیبشونو زدیم، به تو شک می کنند .

هدی _ چی کار کنم ؟

_ سه ساله داری جیب می زنی، هنوز عرضه نداری .

هدی _ اَه زحل ، چقدر گند دماغی .

یه سیگار آتیش زدم و چپ چپ نگاهش کردم.

توی پارتی بودیم ، پارتی ِ دوست پسر فرخنده بود. ورپریده چه دوست پسرایی گیر می آورد، یکی از یکی مایه دارتر … ما هم با نقشه ی فرخنده جیب می زدیم . فرخنده پسره رو خر می کرد و اون هم یه مدت خرجمون می کرد و جیبشو خالی می کردیم و… جیم می شدیم…

این نقشه هر سه نفرمون بود. فرخنده از همه مون خوشگل تر بود، برای همین هم می تونست پسرا رو شیفته خودش کنه.

اگه منم چشمای آبی سرمه ای درشت داشتم و اون ابروهای شیطونی و اون بینی _که به خرج دوست پسرش عمل کرده بود و کوچیکش کرده بود _ گرد و کوچولو با نمک ، _یا با خرج یه نفر دیگه گونه کاشته بود_ و با اون گونه های برجسته، و یا اون لبهاش رو با هزار آرایش قلوه ای و خوشگل _ به قول هدی پسر کش _ می کرد … برای این که ذره ای چاق نشه، تقریبا هیچی نمی خورد که هیکل باربی مانند داشته باشه.

صبح تا شب با هدی _که مغز افاده و ناز بود_ تمرین می کرد که دیگه بترکونه. _ به قول هدی ، مخ پسره رو همچین بزنه که هر جور شده بخواد باهاش دوست بشه _ .

اما خود هدی نه اهل دوستی با پسرا بود، نه غلط هایی که فرخنده می کرد، نه جراتش رو داشت.

من خیلی مراقب هدی بودم. الحمدلله پسرای مولتی میلیارد هم میومدن طرفش…

و من،…نه…

اگه بگم مثل یه تیکه سنگ بودم و نمی تونستم مثل دخترا رفتار کنم ، دروغ نگفتم. تا شانزده سالگی مثل یه پسر نوجوون لباس می پوشیدم و کار می کردم. ولی وقتی دیدم نون حلال برام صرف نداره، زدم تو حروم . نه که صرف نداشته باشه،… آدم که بی کس و کار و بی تحصیلات و بیمهارت باشه و مسیر زندگیش مثل من عوض شده باشه، می شه حروم خور. دختر “حاج آقا فرازی” _که تو روستاشون رو اسمش قسم می خوردن_ و دخترشو با هزار امید فرستاد تهران _ پیش نوه ی خاله اش_، تا مثل دخترش ازش مراقبت کنه…

اون موقع هفت سالم بود. هفتمین دختر یع خانواده ی دَه نفره…

” هفت دختر”؟ !؟!؟!.. بله، هفت تا دختر بودیم.

خودم با همون سن کمم اصرار کردم . نوه ی خاله ی بابامو خیلی دوست داشتم. زن و شوهر جوانی بودن. ده سال بود بچه دار نمی شدن. اومدم که برای خودم تو زندگیشون کسی بشم.

اما…

یه روز تو بازار گم شدم…

گم شدن همانا و گیر سه تا نالوتی نامرد افتادن همان… با این که خودم نون حلال می خوردم، ولی مجبورم می کردن دزدی کنم و مواد پخش کنم … درست مثل یه پسر . از ده تا شانزده سالگی مثل پسرا گشتم، مثل اونا رفتار کردم و حالا …

“بیست و چهار ساله ، دزد ، مواد فروش ، سیگاری …” دیگه پرونده ام سیاه سیاهه.

هدی رو چند ساله که می شناسم.از همون موقع که از راه دبیرستانی که می رفت فرار کرد. می گفت زن بابا داره و زندگیش جهنم شده.

اومد با من زندگی کنه ، می گفت از من خوشش اومده ، گفتم:”خونه ندارم” ، گفت :”هرجا که بری باهات میام” …

دوسال توی حلبی آباد ها زندگی کردیم، تا این که دوسال پیش با فرخنده آشنا شدیم. هفت خط روزگار بود. از ما چهار سال بزرگتر بود و خونوادگی کارشون همین بود.

زمانی که با ما آشنا شد، من و هدی هجده ساله بودیم. هیچ وقت یادم نمی ره ، توی هوای سرد زمستون توی پارک نشسته بودیم و مواد می فروختیم. فرخنده اومد طرفمون. تیپ خفنی زده بود. _تیپ اون بالا شهری ها رو_ ، تا ما رو دید ،فهمید چی کاره ایم و گفت :

_ مواد فروشین ؟

قد و بالاش رو نگاه کردم، اون طرفا ندیده بودمش. بدون این که خودمو ببازم ،گفتم :

_ مواد می خوای ؟

در حالی که با سرش بهم اشاره می کرد با یه نگاه مرموز پرسید :

_ چند سالته ؟

اخمی کردم و شاکی گفتم :

_ تو رو سننه.!.. بچه سوسول! مفتشییا کلانتر محل ؟ مواد می خوای؟ که بگو… نه؟… هِری…! وقت ما رو نگیر .

به قیافه ش نمی خورد که مامور باشه، یعنی به هرچی می خورد جز مامور…

پوزخندی زد و گفت :

_ بچه جوش نزن ، منم از خودتونم.

چشمامو ریز کردم ، نشست کنارمون و گفت :

_من فرخنده ام، شما …؟

با تردید به هدی و با اخم به فرخنده نگاه کردم . تموم چشمم پر از سوال بود. با خنده گفت :

_ دِ یالا اسمتونو بگین، از چی می ترسین ؟

_ زحل.

فرخنده _ تو دختری ؟ باید از روی صدات می فهمیدم، ولی این شال گردن تیکه پاره ت رو این قدر دور دهنت پیچوندی، که صدات شنیده نمی شه. چرا مثل پسرا تیپ می زنی ؟

به هدی اشاره کرد و گفت :

_ اسم تو چیه ؟

هدی _ منم هدی هستم .

نگاهی به سر تا پای جفتمون انداخت و گفت :

_ خواهرین ؟… باباتون مجبورتون می کنه ؟

با اخم ، جسور و تند و تهاجمی گفتم :

_ به توچه !… هی سوال ، هی جواب ،… خودت کی هستی ؟ چی کاره ای ؟ اصلاً برای چی می پرسی ؟

_ من یه جا تو تهرون دارم ، می برمتون پیش خودم، به شرط این که کار کنید ، من چند روزه شما رو زیر نظر دارم. فکر می کنم به دردم می خورید .

پوزخندی زدم و گفتم : چاییدی…! ببین دافی ؛ اشتباه گرفتی ، با همه فرقه هستیم، اما اهل رختخواب بازی نیستیم .

_ چی کار بلدی ؟

هدی جای من ساده لوحانه جواب داد :

_ دزدی ، جیب بری ، مواد فروشی ……

با چشمای ریز شده، فرخنده رو نگاه کردم و فرخنده گفت :

_ چته ؟… من دیدم که آواره اید ، … من جا دارم، اما از پس هزینه اش بر نمیام ، چند بار دیدمتون، از دور می شناسمتون . چند روز هم زیر نظر داشتمتون ، من و شما به درد هم می خوریم. من جا می دم، شما هم کار کنید. هر کاری که می تونید… اگه به توافق نرسیدیم، هر کس می ره خودش سی خودش.

هدی با رضایت بهم لبخندی زد که تایید رو ازم بگیره ،که با اخم نگاش کردم و رو به فرخنده گفتم :

_ چی به تو می رسه ؟ الکی که برای ثواب نیومدی دنبالمون ، چی به تو می ماسه ؟… اونو بگو!

فرخنده _ خرج خودتون رو بدین، نصف از پولی که در میارید مال منه، خوب ؟

گوشه لبمو به دندون گرفتم و کمی فکر کردم و دیدم جا نداریم و به نفعمونه، حالا یه چیزی هم به این می دیم دهنشو ببندیم. کی به دوتا دختر جوون جا میده ؟…

قبول کردیم. می دونستم که از چاله درمیایم، می افتیم تو چاه. ولی قبول کردیم.

تو راه فرخنده نقشه ها رو توضیح داد. در حین توضیح فهمیدیم که خیلی استراتژیک اومده جلو. فهمیده که سراغ کی بره که براش خوب باشه. حتی از چند نفر در موردمون پرس و جو و تحقیق هم کرده. دیده اهل هر کاری هستیم _ یعنی جربزه اشو داریم _ ، اومده بود جلو.

فرخنده دانشجو بود ، اونم دانشجوی عمران!!! شاید باور نکردنی باشه ولی، مخی بود برای خودش. دانشجوی سال چهارم بود.

به مرور مچ شدیم ، کم کم اعتماد کردیم و هر روز از روز قبل قالتاق تر شدیم. هر چی بلد نبودیم رو، از هم یاد گرفتیم…

من جیب می زدم ، قرص روانگردان می فروختم ، مواد می دادم ، حتی مشروبات الکلی و… هم رد و بدل می کردم ….

ولی کار هدی فقط جیب زنی بود. زیاد زبر و زرنگ نبود.

فرخنده ام که اصلا بیخیال … تو دنیا فقط حال کردن و پول گرفتن و تیپ زدن رو فهمیده بود. درآمد اون از پسرا می رسید.

وضع زندگیم بد نبود. نقشه فرخنده خیلی ردیف و حساب شده بود. فرخنده ما رو با دنیای بچه های بالا آشنا کرد … لاکچری ها ، پارتی های بزرگ ، مهمونی هایی که با بهونه های مسخره برپا می شد و دختر و پسرای پولدار ، از سر بیکاری شرکت می کردن، با لباسا و جواهرات آنچنانی… با ماشین های نیم میلیاردی…

این میون وظیفهی ما این بود که دزدی کنیم. هرچی که بشه بلند کرد: پول ، گوشواره ، خورده ریزه و …

از هر پارتی حداقل پانصد هزار تومن به جیب می زدیم … تازه مردم تو پارتی پول همراهشون نمی آوردن و این درآمد دله دزدی بود… پانصد تومن جیب می زدیم فقط، این پول نقد بود و البته حداقلش !… همیشه شبای پارتی من تنها می اومدم خونه.

مثل همیشه تو پارتی بر خلاف همه ساکت نشسته بودم و تو افکار خودم بودم و چشمم به جمعیت بود.

بارها پسرا میومدن طرفم، ولی فقط با بی تفاوتی من رو به رو می شدن. همه می دونستن که دختر مغرور و بی تفاوتی _ برعکس « فرخنده خوشگله » و « هدی عشوه »_ هستم… چرا می اومدن ؟ چون همه رو می ساختم… با قرص، با تله تریاک و…

من شبیهیه پکیج مواد محرک و روان گردان بودم برای خوش گذرونی.!

اون شب هدی جیب زده بود ولی کمی کارش لق می زد هنوز آنچنان وارد نبود .

فرخنده با یکی از خر پول ترین پسرای پارتی _و صد البته دوست پسر جدیدش _ “کوروش” اومد جلو و گفت :

_ زحل؛ نمیای برقصی ؟

مثله همیشه _دست به سینه با همون قیافهی جدی _ نگاهش کردم… این رمز ما بود. اگر می رفتم برای رقص، یعنی هنوز کارم تموم نشده، ولی اگر نمی رفتم، یعنی جیبای همه رو زدم.

فرخنده از هدی هم پرسید، اون هم نرفت. همون موقع یکی از پسرا اومد جلو، توی اون رقص نور و تاریکی نمی تونستم ببینمش، فقط صداشو می شنیدم. به ظاهر که با ما کاری نداشت ، داشت با دوستش حرف می زد.

_ مانی ولم کن ببینم،… هی من می گم از پارتی خوشم نمیاد ، به زور منو م کشونی تو این خراب شده ها…

مانی _ اَه ، بردیا؛… تو چرا مثل پیرمردا می مونی؟… تو واقعا حال نمی کنی ؟! احمق جون از موقعیت استفاده کن .

بردیا _ نه! حال نمی کنم ، یه مشت دیوانه می ریزین وسط، هی زهرماری کوفت می کنین، تو هم می لولین… این چه جاذبه ای داره …؟! همه چی رو از حد گذروندین… من مخاالف مهمونی نیستم، اما تو چهار چوبش.

مانی _ داداش من چهار چوب چیه ؟… چرا مثل بابا حرف می زنی ؟ خر خدا !!!!این همه داف این جاست، یکی رو تور بزن ، تو فکر چهار چوبی ؟

بردیا _ مرده شور اون طرز فکرت رو ببره،… فردا امتحان دارم. از نه شب تا الان علافم کردی،…اه!… بزار من برم خونه، تو بمون و دافات .

مانی _ آخه داداش من؛ این قدر درس می خونی، خل می شی ها… بیا الان خودم با یه دختر جیگر آشنات می کنم .

بردیا _ مانی؛… وای، وای، مانی؛… من از این دخترایی که مثل دستمال کاغذی می مونن خوشم نمیاد… چرا هی حرف خودتو می زنی؟…!

مانی _ جمع کن بابا توأم،… دستمال کاغذی ! من موندم تو چرا نرفتی طلبه بشی، همه ش امر به معروف، نهی از منکر… داره سی سالت می شه، پس فردا اینیه ذره شور هم که داری، از بین می ره… حداقل یکم از پس مونده ی جوونیت استفاده کن خر…، خر ؛…! آخه داداش خر من!!!

بردیا _ بیست و شش سالته ، بیست و شش!!! بزرگ شدی. این زندگی کردن نیست… تو چه لذتی از زندگیت می بری ؟… صبح بلند می شی می ری دانشگاه ، عصر یه دختر و پیدا می کنی و باهاش می ری کافی شاپ و گردش و… تا سر ماه چند دفعه پارتی می رین و… بعد از اون دختر خسته می شی و میدری با یکی دیگه… کارت یاpm بازیهیا حرف زدن ِ با دوست دخترات… اصلا نمی ری لای کتابتو باز کنی، این همه تلاش کردی که رشته ای که می خوای قبول شی ، واسه خودت کسی شی ، آدم بشی… آخه ما این جا چی کار می کنیم؟ هی می گم به خودش میاد… ولی انگار نه…، تو زدی به کوچه ی علی چپ !

مانی _ چی کار کنم؟… مثل تو برم تو عهد قلقلک میرزا… یا درس بخونم، یا تو مطب باشم، شب خسته بیام خونه، یه قهوه بخورم و بخوابم… تازه جمعه ها تفریح سالم برم کوه؟… چی بشه، چه طور بشه به زور من با یه دختر دوست بشی، اونم این قدر محل نمی ذاری… که طرف در بره،یا این قدر سخت گیری می کنی که بنده ی خدا دیوونه بشه و… تازه…، ماهییه دفعه هم بلیط اصفهان رو بگیرم برم به مامی و پاپا سر بزنم، تا نوه ی شاخ نباتشون رو ببینند… شاید سالییه دفعه هم برم آمریکا، دیدن ننه بابام، اونم تمام مدت کنج خونه بشینم، نه دیسکویی نه استخری …. این زندگیه…؟

بردیا _ آقا؛ تو راه خودت، من راه خودم. چون زبون همو نمی فهمیم… اما این راه ِ تو به ترکستانه…

مانی _ خاک بر سرت!!! پیرمرد؛… تو از سی سالگی پیر شدی .

بردیا _ این قدر تو همین لجن بازار دست و پا بزن، تا بمی ری ، کلید داری ؟

مانی _ نه ، یادم رفته، نیاوردم .

بردیا _ خیلی خوب_ خیلی خوب، باشه_ پایین رو کاناپه می خوابم، زنگ بزن . بیدار می شم. منو ببین! دختر مختر با خودت بیاری،یه بار دیگه کلاهمون میره تو هم.

یهو صدای عق زدن یکی به گوشم خورد. دیدم هدی دویید طرف دستشویی. با چشمای گرد نگاهش کردم و زیر لب گفتم :

_ د ِ هدی ه، اِ ،چی شد ؟…

بلند شدم و زیر لب گفتم :

_لعنت به تو که هیچ وقت حرف گوش نمی دی. دختره احمق! باز زیاد خورده … صدبار گفتم “با مواد لعنتی ، مشروب نخور، اوردوز می کنی”… مگه می فهمه .

در دستشویی رو باز کردم و چند بار با کف دست وسط پشتش زدم و گفتم :

_ اگه یه الاغ ، یه الاغ رو مقابلم می ذاشتم ، این قدر که برای تو تکرار کردم، برای اون تکرار می کردم ، می فهمید که نباید همزمان بخوره و بکشه… اما تو، نفهمیدی.

صدای اون پسره _بردیا_ اومد، دیدم دم دستشویی ایستاده، گفت :

_ من پزشکم .

سریع گفتم :

_زیاد خورده. « رو به هدی گفتم :» خوبی ؟ آره ؟ خوبی ؟ آبلیمو بیارم ؟

هدی نگام کرد و هول شده گفت :

_ نه .

با حرص گفتم :

_خاک بر سرت! اوردوز می کنی .

بردیا _ اگر دیگه بالا نمیاره، بیارینش بیرون ، یه معاینه ش بکنم .

به نگاه به سر تا پاش کردم ، معقولانه بود و… فقط همین ! هدی با همون حال گفت :

_ همش یه گیلاس خوردم .

با حرص گفتم :

_ غلط کردی خوردی ، مگه تو نمی دونستی که معده ات مشروب قبول نمی کنه ؟… « تو گوشش گفتم :» مگه نزدی ؟

هدی با بی حالی و اعتراض گفت :

_ زحل !

با حرص بیشتر تند تند گفتم :

مرض! درد بابام ! باز جو گرفتت… بازم دیدی فرخنده غلطای زیادی کرد، تو هم کردی . هنوزم بچه ای؟…باید پاییدت ؟… باید برات مرز و حد قائل شد ؟…

زیر بازو شو گرفتم و از جا بلندش کردم. بردیا هنوز جلوی در بود. از دسشویی اومدیم بیرون ، چراغ دستشویی جلوی ورودیشو روشن کرده بود. همونی که اسمش مانی بود گفت :

_ چی شده ؟!

سر بلند کردم صاحب صدا رو ببینم… قد بلندی داشت ، تقریبا تو پر بود. یه کت و شلوار مشکی تنش بود . چشم ابرو مشکی بود و کنارش، اون یکی ایستاده بود ، بردیا… مشخص بود برادرن. میمیک صورتشون مثل هم بود، تنها یکی سنش بالاتر و جا افتاده تر، واون یکی جوون تر و شیطون تر… تن بردیا هم کت و شلوار مشکی بود .

_ مشروب بهش نساخته ، معده اش قبول نمی کنه. از عقل زیادش می خوره ،بهم می ریزه .

بردیا نبض هدی رو گرفت. یه نگاه به مانی کرد و مانی هم زیر چشم هدی رو نگاه کرد.

یکه خورده گفتم :

_ چتونه ؟! حمله کردین ؟

بردیا بدون این که نگام کنه گفت :

_نترس پزشکیم .

مانی _ سرت گیج می ره ؟ « هدی سری تکون داد و مانی دوباره گفت :» هنوز حالت تهوع داری ؟

هدی باز سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.

مانی _ باید بره زیر سرم .

بردیا _ برو ماشین رو روشن کن .

مانی تا اومد این ورتر با نگرانی گفتم :

_ چی شد ؟! خوب حرف بزنید منم بفهمم .

مانی _ باید بره زیر سرم .

_ نمیره ؟

مانی در حالی که تو صداش خنده بود گفت :

_ نترس ، اون قدر هم بد نیست .

بردیا زیر بغل هدی رو گرفته بود ، منم کمک کردم و همین طور غر زدم :

_ هدییعنی باید گذاشت که بمی ری ، چون آدم نشدی.. شاید اگر بمی ری آدم بشی ، تو جنبه پارتی رفتن نداری ، می دونی چرا ؟… چون جوّ زده ای ، چون صلاحتو نمی دونی .

هدی نفس نفس زنان با بی حالی گفت :

_ بشینم ؟…

_ چی می شد؟… باید همه ش وول بخوری ؟ من چه طور فقط یه جا می شینم ، لب به هیچ زهرماری نمی زنم .

هدی _ بسه زحل !

_ این قدر می گم تا آدم شی ، گرچه نمی شی ،… گرچه فک منه که خسته می شه .

رفتیم طبقه پایین تو پارکینگ ، سوار ماشینشون شدیم. بردیا به مانی گفت :

_ برو بیمارستان خودمون ، اونجا سریع رسیدگی می کنن .

هدی _ حالم داره بهم می خوره .

با حرص نگاش کردم و گفتم :

_ یه جا نگه دارید .

تو گوش هدی گفتم :

_ تو واسه جیب زنی و مخ زنی میای، نه واسه خوردن این زهر ماری ها .

هدی _ غلط کردم زحل، غلط کردم… بس کن!

زیر لب گفتم :

_ غلط کردن کمته، تو باید ” چیز خور” بشی .

از کنار آینه دیدم مانی داره می خنده. حالا که استرسم کم شده، می تونم راحت تر دیدشون بزنم، مانی رو از آینهی بغل و بردیا رو از آینه وسط. چیزی که توجهمو جلب کرده بود ، بوی عطری بود که به مشامم می خورد گاهی تلخ و خنک ، گاهی تلخ و ترش… به آرم روی فرمون نگاه کردم ، نسبت به ماشینای توی پارتی خیلی هم گرون نبود ، تویوتا بود ، شاید پره پر هشتاد ، نودتا !

جفتشون قد بلند و چهار شونه بودن و چشم ابرو مشکی . چشمای مانی درشت با مژه های پر، ولی چشمای بردیا معمولی اما جذاب … بینی مانی کمی غضروفی بود ولی متناسب، بینی بردیا بی نقص و معمولی… جفت لب و دهن ها جذاب و خوش فرم . موهای مانی کوپ ایتالیایی بود و موهای بردیا به طرف بالا داده شده بود. خیلی مردونه بود. البته موهای مانی در رده ی جوونای قرتی زبون زد و نمونه بود .

رسیدیم به بیمارستان خصوصی ای که بردیا و مانی در موردش حرف می زدن. تقریبا بیشتر پرستار ها و دکتر ها هر دوشون رو می شناختن، علی الخصوص بردیا رو … تازه اونجا مطمئن شدم که حدسم دست بوده و مانی و بردیا برادر هستن.

بردیا به پرستار یه دستورایی داد و پرستار ها انجام دادن. من همون طور کنار ایستاده بودم ، به تماشای عملیات پزشکی اونا ، مانی فقط لحظات اول بالا سر هدی بود، بعدش مدام SMS بازی می کرد… ولی بردیا تمام مدت پی کارهای هدی بود.

همون موقع یه بیمار اورژانسی آوردن، پرستار دویید به سمت اتاق و با عجله گفت :

_ آقای دکتر یه بیمار اورژانسی داریم، عجله کنید .

بردیا _ مانی اون موبایلتو ول می کنی،یا بیام بشکونمش ؟

مانی موبایلشو تو جیبش گذاشت و دنبال بردیا رفت. من هم رفتم بالا سر هدی نشستم و شروع کردم به سیگار کشیدن._ اونم تو بیمارستان !!!_

صدای دویدن پرستار ها می اومد. بیمارستان خلوت بود، ولی هول شدن پرستارها برای نجات بیمار سر و صدا ایجاد کرده بود.

اومدم جلوی در اتاقی که هدی توش بود و نگاهشون کردم. ناخودآگاه به سمت اتاقی که شلوغ بود ، رفتم .

دیدم بردیا و مانی تلاش زیادی برای زنده نگه داشتن اون مرد می کنن، ولییهو، در حینی که پرستار ها برای انجام کارهایی که دستور داده بودن رفته بودن و مانی هم بالا سر نفر دوم بود _ که ظاهراً تصادف کرده بود_ ، بردیا دست تنها بود، نفس مرد رفت. خونریزی زیادی داشت… بردیا و پرستار داشتن جلوی خونریزی رو می گرفتن . نفس بیمار بالا نمی اومد ، انگار راه نفسش بسته شده بود. دیدم دست تنهان، اگر کمک نکنم بیمار می میره. باید را تنفسشو باز می کردم. بردیا با عصبانیت پرستار رو صدا زد. تا پرستار بیاد، بیمار مرده بود که… تیغ جراحی ای که رو میز بود رو _ تا بردیا بیاد بگه :« نه! نکن! »_ برداشتم و گلوی مرد رو خراش دادم… پرستاری که با صدای بردیا اومده بود، به بردیا نگاه کرد و بردیا گفت:« برو! » لوله ی تنفس رو تو حنجره اش فرو کردم. بردیا اول یکه خورده نگام کرد، در حالی که مثل همیشه بی احساس و بی تفاوت، _یا شاید با غرور همیشه گیم _ بی کلام نگاهش کردم و دستمو که خونی شده بود، با ملافه ی تخت پاک کردم و بازم دستمو تو جیب کاپشنم کردم و از اتاق رفتم بیرون .

رفتم پیش هدی و بالا سرش ایستادم رنگش پریده بود. انگار آروم گرفته بود. دیگه حال تهوع نداشت. آمپولی که براش تزریق کردن، کار خودشو کرده بود .

همین طور که دست به جیب به هدی نگاه می کردم، صداییکی از پشت سرم اومد. برگشتم، دیدم بردیاست. روپوش سفیدش خونی شده بود ، یه قسمت از موهاش بر اثر تحرک زیاد روی شقیقه هاش ریخته بود. پشت سرش مانی اومد. مدل موهاشو بهم زده بود_به خاطر این که وارد محیط کار شده بود _، موهاش مثل جنگل آمازون شده بود. تا دیدمشیه لبخند رو لبم اومد و سرمو انداختم پایین و تکون دادم. از جیبم سیگار در آوردم ولی بردیا ازم گرفتش و گفت :

_ این جا جای سیگار کشیدن نیست ، این جا بیمارستانه.

در حالی که سعی می کردم سیگارمو ازش بگیرم، گفتم :

_ تا حالا سه تا کشیدم، حالا اینیکی جاش نیست ؟

بردیا _ تا حالا هم خیلی اشتباه کردی .

شکست خورده، دست به کمر به هدی نگاه کردم و بی حوصله گفتم :

_ اَه! هدی ِ دردسر ساز، ما رو هم علاف کرد .

از اتاق رفتم بیرون و تو راهرو نشستم. یکی از زانوهامو تو بغلم گرفتم و آرنجمو روش گذاشتم چنگی تو موهام زدم. این قدر ژل بهش زده بودم، که انگشتام با زور بینشون رفت و روسریم از سرم سر خورد. مهم نبود، برای همین بی خیال بودم. یکی اومد کنارم نشست و روسریمو گذاشت رو سرم. فکر کردم یکی از همون پیرزن های فضوله، که دخالت می کنه تو کار جوونا، برای همین با حالت غیض به طرفش برگشتم، دیدم بردیاست. در برابر هیکل ورزشکاری اون کوچیک بودم. نگاه پر غیضم تبدیل شد به یه نگاه متعجب ، نگاهمو جمع کردم و چشم دوختم به زمین.

بردیا گفت :

_ از دوست های کوروش هستید ؟

بدون این که برگردم ادا کردم :

_ نچ!

بردیا _ پس از دوستای « یاشا » هستی ؟

با لحن لاتی که همیشه رو زبونم بود گفتم :

_ یاشا دیگه چه خریه ؟

یکه خورده بود که صداش در نمی اومد …بعد چندی گفت :

_ معتادی ؟

با غیض درحالی که یکی از ابروهام بالا بود و به زمین نگاه می کردم، گفتم :

_ شما فضولین ؟

نگاش کردم. با همون صورت با وقارش نگاهم کرد و آروم گفت :

_ سرم دوستت یه ربع دیگه تموم می شه .

_ پول بیمارستانو از دوستت کوروش بگیر .

_ پس دوست کوروشی؟

_ نه آقای خوشتیپ؛ بنده با پسر جماعت دوست نمی شم ، من دوست دوست دخترشم .

_ آهان…، دوست فرخنده ای ؟

_ اره ، حالا ببینم می ذارید ما از این جا بریم،یا تا جیبمونو خالی نکنید، بی خیال نمی شید ؟

_ کی حرف پولو زد ؟

_ آ باریک اللّه!_بارک الله_ ازت خوشم اومد .

از جا بلند شدم و رفتم تو اتاق هدی. دیدم سرمش داره تموم می شه. صداش زدم :

_ هدی ؛… آی هدی ؛… جا خوش کردی؟… پاشو!

هدی _ چته زحل ؟

_ پاشو سرمت تموم شد .

هدی _ سرمم ؟ من کجام ؟

_ تو مریض خونه ، پاشو باز گند زدی .

هدی با بی حالی گفت :

_بیمارستان چی کار می کنم ؟

_ تا خر خره خوردی، دو برابر پس دادی .

_ آهان، یادم اومد. زحل ببخشید، اذیتت کردم .

آروم تر گفتم :

_ فدا سرت، بی خیال .

پرستار اومد و سرم هدی رو در آورد. بردیا و مانی هم اومدن. در تعجب بودم چرا انرژی مانی تموم نمی شه… باز سرش تو گوشیش بود و مشغول پیام دادن.

بردیا به هدی گفت:

_ سریع بلند نشو! دراز بکش. سرت الآن گیج می ره، چند دقیقه صبر کن .

روی صندلی نشستم و بردیا گفت :

_ خیلی شجاعی…

بهش نگاه کردم و پوزخند زدم. به هدی نگاه کردم که بی حال و خواب آلود نگاهم می کرد.

بردیا پرسشگر دوباره گفت :

_ دخترای کمی هستن که از خون نمی ترسن.

بازمیه پوزخند تحویلش دادم و گوشه لبمو شروع کردم به جویدن. اما دوباره گفت :

_ نمی خوای خودتو معرفی کنی ؟

اگر هر پسری جز بردیا بود، جوابشو نمی دادم. ولی به بردیا جواب دادم… شاید به این دلیل که با همه فرق داشت… یعنی با اونایی که می شناختم. همه ی مردایی که دیده بودم، با نگاه هیز و درنده اشون چشم آدمو از حدقه در می آوردن ولی بردیا این طوری نبود با وقار بود ، نگاهش دور از هر هیزی و شیطنت بود. انگار که داره به خواهرش نگاه می کنه… درست مثل برادری که هیچ احساس شرارتی تو چشماش نیست، نگاهم می کرد… از حرف زدن باهاش_دروغ چرا…؟!_بدم نمی اومد، برای همین جواب دادم:

_ زحل. اونم هدی ه.

زیر لب یه بار اسممو هجی کرد:

_زحل…

بردیا _ با پدر و مادرت زندگی می کنی ؟

بازم پوزخندی زدمو و گفتم :

_ ما مثل شما بچه مایه دار ها ننه بابا بالا سرمون نیست، وگرنه الآن مثل شوما دکتر مهندس بودیم… ما زیر بوته عمل اومدیم، خودمون بابا ننه ی خودمونیم .

با ناراحتی گفت :

_یعنی دختر فراری هستی ؟!

_ چرا فحش می دی؟… دختر فراری چیه ؟… می گم زیر بوته، یعنی تخم و ترکه ییکی بودیم، از بوته جدامون کردن، شدیم این.

شاکی نگاش کردم و بردیا آروم سری تکون داد .

مانی با شنیدن حرفم، خندید و گفت :

_فحش میده ؟

بردیا سر تا پای مانی رو با غضب نگاه کرد و دوباره رو به من کرد و گفت :

_خوب پس چی شده ؟!

_ قسمت نبود پیش ننه بابامون باشیم، هی دور افتادیم… تا رسیدیم این جا .

بردیا _ درس خوندی ؟

با حالت تمسخر گفتم :

_ آره بابا ! « جدی گفتم :» شریف استادم دیگه، معلوم نیست ؟!

بردیا جدی نگام کرد و کفت :

_ یعنی سواد هم نداری ؟!!

_ بلدم اسممو بنویسم و شش خط بخونم، همین بسه دیگه… همین قدر هم درد ما ها می خوره .

_ چند سالته ؟

_ بیست و چهار سال .

_ تا چند کلاس خوندی ؟

_ اَهَـــــــه حوصلمو سر بردی بابا… هدی پاشو بینم .

بردیا مصمم تر گفت :

_ می خوای ادامه تحصیل بدی ؟

مضحک نگاش کردم و پوزخندی زدم و گفتم :

_ حرف خنده داری بود ، پاشو هدی زیادی جا خوش کردی، صبح شد .

دستشو گرفتم و آروم بلند شد. روسریشو سرش کرد و ژاکتشو پوشید. کمکش کردم و راه افتادیم.

مانی گفت :

_ برسونیم .

_ راضی به زحمت نیستیم .

بردیا با یه لحن جدی گفت :

_زحل؛ صبر کن! می رسونیمتون .

مانی از روی تخت پرید پایین. انگار منتظر همین جمله ی داداشش بود. من اما بی توجه به حرفشون در حالی که هدی بهم تکیه داده بود به طرف در خروجی حرکت می کردم.

هدی _ فرخنده نیومد ؟

_ فرخنده الآن سرش گرمه، بیاد این جا ناز تو رو بکشه؟!…

هدی _ چرا چشمات سرخ بود؟… گریه کرده بودی ؟

پوزخندی زدمو گفتم :

_برای تو …؟ تحفه ای…؟ یه روزه نخوابیدم، برای همین چشمام سرخه .

هدی _ اینا کیا بودن ؟

_ بردیا و مانی ، طب طب!

جفتمون از صفتی که براشون گذاشته بودم، ریز خندیدیم…

تا از در خارج شدیم ، اومدن و بهمون رسیدن. مانی دزدگیر ماشین رو زد و گفت :

_ بفرمایید خانم ها .

_ گفتم که خودمون می ریم .

مانی _ بردیا گفت:”ما می رسونیمتون” ، بی خیال نمی شه .

در ماشینو باز کردم و با هدی سوار شدیم. مانی سویچو داد به بردیا و گفت :

_ من میرم خونه کوروش اینا ماشینمو بیارم. یه ساعت دیگه باید برم دانشگاه .

بردیا _ بیا کلید های خونه رو هم بگیر، من برمی گردم بیمارستان .

مانی _ کلاس نمی ری ؟

بردیا _ امروز کلاسم ساعت ده شروع می شه .

استارت زد و ماشین حرکت کرد. نمی دونم کی بود که به خواب رفتم ولییه زمان با صدای هدی بیدار شدم. رسیده بودم دم در خونه.

**********

صدای جیغ فرخنده و هدی تا هفت خونه اون طرف تر می رفت. دو تا هدی می گفت، چهار تا هم فرخنده . منم همون وسط، میونشون رو صندلی نشسته بودم و خونسرد نگاهشون می کردم و سیگار می کشیدم. انگار نه انگار که اگر جلوشونو نگیرم، الآن همدیگر و می کشن .

هدی با عصبانیت گفت :

_ زحل ببین!.. ببین چی می گه…؟! حیف اون همه زحمت و ذلتی که من و این بدبخت، « اشاره کرد به من » به خاطر دستور های جنابعالی به جون خریدیم، اینم دستمزدمون .

هدی منو با عصبانیت نگاه کرد و گفت :

_ چرا این قدر خونسردی زحل؟ نمی شنوی چی می گه؟… تمام پول اون شب رو خرج بیمارستان کردیم.

فرخنده _ از اول هم طی کرده بودیم که ….

از تو کیفمیه تراول صد هزار تومنی درآوردم و دادم به فرخنده، گفتم:

_ همش سیصد هزار تومن پول بود… انگار فهمی دن که تو پارتی ها جیب می زنن.

فرخنده_ شما یه ریگی به کفش دارید.

_ هرجور که می خوای فکر کن، ولی خوب می دونی که ما نامرد نیستیم.

فرخنده_ پول قرصا چی؟

_ قرصا دیگه برای خودمون، اینا رو هدی…

صدای زنگ در اومد. از پنجره نگاه کردم، دیدم کورشه. درو باز کردیم و اومد بالا. عینکشو زد رو موهاش و با فرخنده دست داد و گفت:

_ امشب میاید تو یه اکس پارتی، تو خیابون جردن.

فرخنده_ خونه ی کیه؟

کورش_ خونه ییاشا.

_ اینیاشا کیه؟

کورش_ همون سوسن.

_ بالاخره یاشایا سوسن.

هدی که تزریقش دیر شده بود و کم کم بیحال می شد و رنگ و روش رو به زردی می رفت، گفت:

_ اَه زحل؛ چِتی _ گیجی_ تو هم هااا…، “بینیشو کشید بالا و گفت” یعنی خودشو پسر کرده.

_ یارو دوجنسه بوده؟

کورش_ لامصب دختر که بود یه تیکه ای بود…

فرخنده برای این که لج کورش رو دربیاره گفت:

_ حالا هم که پسر شده، یه تیکه است، اونم چه جورش…

کورش_ تو که بدت نمیاد؟

_ دعواتونو ببرید بیرون، من حوصله ی جیغ و دادو دیگه ندارم. الآن یه ساعت رو اعصابم راه رفتین.

کورض_ زحل؛ اون شب بردیا بردتون بیمارستان؟

«چشمامو ریز کردمو گفتم»:

_ که چی می پرسی؟

«کورش شونه بالا انداخت و گفت»:

کورش_ آخه پرسید: «زحل میاد؟».

«شاکی گفتم»:

_ پس تو رو سننه که سوال می کنی.

«کورش شاکی به فرخنده و هدی _که کم کم داشت می رفت تو خماری_ نگاه کرد و گفت»:

کورش_ اَی بابا شد ما سوال کنیم، تو نزنی تو ذوقمون.

_ کارت تموم شد؟.. خوبرتو دادی دیگه، هری…

فرخنده_ زحل،؛ صدبار گفتم:” با کورش درست حرف بزن.”

پک عمیقی به سیگار زدمو گفتم:

_ جمع کن خودتو فرخنده …«با کورش درست حرف بزن».!.!.!

کورش_ می ری دانشگاه؟

لیوان قهوه ام رو برداشتم. چون بعدازظهر بود و کلاسهای فرخنده صبح بود ،به کورش گفتم:

_ از درد لاعلاجی، به خر می گفتن خان باجی… ساعت شش عصره!

کورش_ زحل؛ پا رو دم من نذار.

«شیشکی حواله اش کردم و دست به کمر گفتم»:

_ بذارم…، چه غلطی می کنی؟

«کورش به سقف نگاه کرد و عاصی شده، گفت»:

کورش_ لااِله الا الّله.

_ برو دهنتو آب بکش، بعد اسم خدا رو بیار.

کورش_ اون کار تو اِ.

_ آهان یادم نبود شما…

فرخنده_ زحل بس کن! برو یه چیزی بیار برای این ، «اشاره به هدی» تا پس نیفتاده.

کورش_ فرخنده این خمارا چیه دور خودت جمع کردی؟

یقهی کورشو گرفتم و گفتم:

_ جوجو می زنم تو دهنت، یادت بره چه طوری حرف بزنی…

فرخنده_ زحل؛ ولش کن.

کورش هولم داد . خوردم به صندلی و پرت شدم رو زمین … سرم خورد به گوشه ی میز تلویزیون و دنیا دور سرم داشت می چرخید… گیج شده بودم،صدای جیغ فرخنده اومد و صدای فحشهای هدی…

فرخنده_ کورش کشتیش.

کورش_ نترس این سگ جون تر از این حرفاست.

هدی_ از دستت شکایت می کنم، زحل؛… زحل؛…. زحل جان؛

کورش_ تو پات برسه به کلانتری، زندانی می شی بدبخت.

هدی_ فرخنده بگو خفه شه.

فرخنده_ کورش کمک کن ببریمش بیمارستان.

کورش_ ولش کن! سرش یه خراش برداشته.

فرخنده داد زد_ زدی ناکارش کردی، حالا هم می گی ولش کنم؟…

هدی تلفن رو برداشت و شماره گرفت…چند لحظه بعد تو منکی صداشو می شنیدم که گفت:

_ الو… مانی؛… منم هدی…. به بردیا بگو بیاد… بگو زحل خورده زمین…خونیه… سرشه… نمی دونم ، نمی دونم… کورش احمق زدش… باشه…

کورشیقهی هدی رو گرفت و با یه دست گردنشو گفت:

_ خفه ات می کنم مفنگی، آمار منو می دی به کی؟

فرخنده آرنج کورشو گرفت و مستأصل گفت:

فرخنده_ کورش ولش کن! اینو که کشتی، می خوای اینم خفه کنی؟…

کورش_ برو بابا تو هم با این دوستای آش و لاشت …

دیدم که کورش رفت بیرون. من به اثر ضربه بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم. سرم درد می کرد. چشمامو به سختی باز کردم. بردیا رو بالاسرم دیدم.

بردیا_ زحل… ،حالت چه طوره؟

_ آخ سرم… صاحب مرده چه دردی می کنه.

بردیا_ آروم باش! دست نزن به سرت! بخیه خورده…

_ چی شده؟!

بردیا_ سرت ضربه دیده.

_ عقلمونم که پرید. همینو کم داشتیم.

«بردیا از حرفم یه لبخند زد و گفت»:

_ کورش زدت؟

عصبانی شدم و خواستم از جا بلند بشم که نذاشت، با عصبانیت گفتم:

_ مرتیکهی مردنی!.. چه زوری داشت… همچین هولم داد،…حال هدی چه طوره؟

_ توی این حالت نگران هدیی؟…

_ سر هدی دعوام شد.

_ هدی هم حالش خوبه، نگران نباش.

_ هدی معتاده، باید تزریق کنه وگرنه از درد می میره. مردنی خدایی که هست.

_ می دونم، الآن پیش مانیه.

_ شما چه طوری خوبردار شدین؟

_ اون روز تو راه شماره ی خودم و شماره ی خونه رو دادم به هدی، خوبه یادش بود.

_ فرخنده کجاست؟

_ تا حالا این جا بود، ولی رفت وقتی فهمید حالت خوبه، رفت. کورش اونجا چی کار می کرد؟

_ اومد خوبر پارتی رو بده، خوبر مرگش… دوست این دختره ی… لعنتی… لعنتی….

__ همیشه میاد اون جا؟

_ خونه ی فرخنده است… دوست پسراش همیشه تلپن.

_دوست پسراش؟!!! مگه چند نفرن؟

_ خونه نیست که بی مسب _لا مذهب_ کاروانسراست… فکر کردی پول دانشگاهشو از کجا میاره؟

بردیا با نگرانی گفت:

_تو هم اهلشی؟

بی حوصله گفتم:

_برو بابا… من تو رو که آدمی دارم با زور تحمل می کنم، بعد اون آشغال ها رو تحمل کنم؟ … حالم بهم می خوره از فرخنده، از زندگیش که گُه گرفته … هر دفعه عاشق جیبیکی می شه.

_ خیلی خوب … استراحت کن! سرت زخم عمیقی برداشته، باید بری سیتی اسکن.

_ ولمون کن بابا ..«سیتی اسکن!»… سالمم که دارم حرف می زنم دیگه، ببینم چند وقت این جا می مونم؟

بردیا_ تا جواب سیتی اسکن نیاد، همین جا می مونی.

_ پس مرخصم دیگه؟

بردیا_ نه! من پزشکتم، مرخصتم نمی کنم.

_ امشب پارتیه، باید برم.

بردیا با خشم گفت:

_پارتی مهمه یا جونت؟

نمی تونستم بگم که برای کرایه خونه به پولش نیاز دارم … برای خرید دوباره ی ویسکی ها و قرصا به پولش نیاز دارم…، برای خرج هدی بدبخت به پولش نیاز دارم… عصبانی نگاهش کردم. در جواب نگاهم همون عصبانیت رو جواب داد .با چشم غره نگاهمو ازش برداشتم و چشمامو بستم. چیزی که نگرانم می کرد کابوسای هرشبم بود. شبا کابوس می دیدم ولی، صبح ها یادم نمی اومد . معمولا در هفته چند بار این طوری می شدم، و هر دفعه که صبح هدی و فرخنده برام تعریف می کردن تو نیمه های شب چه اتفاقی افتاده، یادم نمی اومد که من چنین کاری کردم و درقبال اعمال من دیگران چی کار کردن… معلوم بود که در تمام طول شب من خواب هستم. می ترسیدم… نکنه شب تو بیمارستان همون اتفاق بیافته و من مثل بقیهی شبها جیغ و داد کنم.

با همین افکار به خواب رفتم و صبح فردا با رضایت از خواب بیدار شدم. هدی و بردیا، تو اتاق من خوابیده بودند…!!! ها؟!؟!؟!… بردیا این جا چه کار می کرد؟ نه، انگار مانی هم این جا بود، چرا پس نرفته بود پارتی؟… مانی که مرده ی پارتیه… هدی رو بیدار کردم. کسل بود، هنوز کاملا هوشیار نشده بود، که گفتم:

_ هدی من دیشب کابوس دیدم؟

هدی چشماش در حالی که می مالید گفت:

_ دیوونه… دیشب همه ی ما رو زابه راه کردی.

_ دروغ میگی؟! چی کار کردم؟!!!

هدی_ بذار بخوابم.

یه نیشگون محکم ازش گرفتم تا خواب از سرش بپره، بازم خمار بود. با حرص گفتم:

_ تو کی از خماری خارج می شی؟

هدی کسل و خمار، آرنجشو در بر گرفت و گفت:

هدی_ بذار برم تزریق.

«بازوشو گرفتم و گفتم»:

_ اول تعریف کن، بعد برو.

هدی_ هیچی باباجان، دیشب ساعت سه، یهو دیدم شروع کردی مثل بقیهی شب های کابوسیت، «باباحاجی» گفتن. اونم نه با صدای آروم، بلکه با جیغ … که “نجاتم بده!”، یا داد می زدی:”کورش ولم کن!”، یا داد می زدی:”باباحاجی؛” … دیشب چی می دیدی؟

«متفکر سرمو خاروندم و گفتم»:

_ یادم نمیاد. اتفاقاً این قدر راحت خوابیدم… مثل یه خرس!، بعد چی شد؟

هدی_ بازم بغلت کردم و خواستم آرومت کنم، ولی آروم نمی شدی… مانی گفت بزنیم تو گوشت از خواب بپری…

«با خشم به مانی نگاه کردم که رو مبل راحتی تک نفره به صورت افقی خوابیده بود، انگار نه انگار که یه پسر بیست و شش سالهی دانشجوی پزشکیه، درست مثل بچه ها…موبایل همون طور تو دستش بود…»

هدی ادامه داد:

_ ولی بردیا گفت اگه باهات آروم حرف بزنیم، ساکت می شی. برای همین شروع کرد به حرف زدن.

_ بردیا حرف زد؟ چی گفت؟!!!

«با هیجان به هدی نگاه کردم. شور شنیدن داشتم._ برعکس همیشه_»

هدی_ من دیگه رفته بودم تو خماری،یادم نمیاد.

«با حرص یکی تو سرش زدم و گفتم»:

_ مرده شورتو نبرن، همیشهی خدا خماری، آخ! سرم درد گرفت.

حوالی چهار بعدازظهر بود که جواب سیتی اسکن اومد، نه!.. سالم بود انگار…!!! بالاخره فرداش مرخص شدم. توی راه بردیایه چیزی گفت، که ناخواسته قبول کردم. شاید بازم به خاطر لحن بیانش بود… شایدم به خاطر این بود که، دلم خواست یه پشتیبان برای خودم داشته باشم.

_ زحل؛ می تونم ازت خواهش کنم باز هم دیدار داشته باشیم.

«اخمی کرد و به آینه _که چشماش رو اون تو می دیدم_ نگاه کردم و گفتم»:

_ به چه منظور؟!

«بردیا شونه بالا داد و با یه لحن عادی، که اعتمادمو جلب می کرد، گفت»:

_ به هیچ منظوری،یه اکیپ دوستی.

مانی هم که _در نهایت _ تعجب با ما اومده بود، بالاخره گوشیشو تو جیبش گذاشت، برگشت منو نگاه کرد و گفت:

_ آره، من دوست دارم اوقات فراغتمو تو چنین جمع هایی باشم.

« هدی با ذوق بلند گفت»:

هدی_ چرا که…. « یه سقلمه زدم و آروم گفتم»:

_ پس نیفتی از خوشحالی…

« هدی اخم کوتاهی کرد و روشو طرف راست به سمت پنجره کرد. به آینهی بغل طرف مانی نگاه کردم، دیدم به هدی داره می خنده،… هدی هم نیشش تا بناگوش باز بود. چونه ی هدی رو کشیدم طرف خودم و اخم کردم. می دونست از این کارها خوشم نمیاد. حق نداشت جلوی من با پسری خوش و بش کنه…

تازه متوجه شدم ماشین متوقف شده. سرم رو بلند کردم ، همون لحظه چراغ سبز شد. دیدم بردیا از حرکتم یه لبخندی زد و دنده رو از حالت “پارک”* خارج کرد و حرکت کرد. گفت:

_ نگفتی… مشکلی نیست؟

_ به شرطی که پاتونو از گلیم خودتون درازتر نکنید. «رو به بردیا که از آینه نگام می کرد، گفتم»: ملتفتی که؟ هوم؟

مانی پوزخندی زد و گفتم:

_«هاااااان؟»

بردیا با اخم نگاهش کرد و مانی خودشو جمع کرد.

کمی مونده بود که به چهار راه بعدی برسیم، که ماشین پلیس دیدیم. رنگ هدی پرید و گفت:

_ زحل؟ قیافه ام ضایع است.

« با حرص گفتم»:

_ هدی! آخه من چه خاکی از دست تو، تو سرم بریزم؟… تو ضایع نیستی، تابلویی.

مانی برگشت و گفت:

_خودتو بزن به بیحالی هدی.

بردیا_ شلوغش نکنید طوری نمی شه.

شال گردنمو از دور گرنم برداشتم و مچاله کردم و گذاشتم زیر لباس هدی و گفتم:

_ از اون عشوه ها که میای،یه ذره با ناله بیا.

مانی برگشت و اول شکم هدی رو با تعجب نگاه کرد. هدی سرشو رو شونه ام گذاشت و یه دستشو به کمرش گرفت، منم با حالت نگران اون یکی دستشو میون انگشتام گرفتم. مانی زد زیر خنده و به بردیا گفت:

_ به جون تو منو درس می دن، چقدر بلان!

_ حالا بخند تا گیر بیفتیم… برگرد و نگران نباش.

بردیا پاشو گذاشت رو گاز، پلیس نگهمون داشت. مانی برگشت و گفت:

_ هدی جان حالت خوبه؟

هدی_ آه مانی بچّه ام.

بردیا سرشو خم کرد سمت شیشهی طرف مانی که مأمور ایستاده بود و گفت:

_ سلام. خسته نباشید قربان! اگر مشکلی نیست ما بریم، خانم باردار همراهمونه.

پلیس_ خانمت وضع حمل داره؟

مانی_ جناب بذار بریم، الآن بچّه رو همین وسط به دنیا میاره.

پلیس نگاهی طرف ما کرد و گفت:

_برو! … بذارید برن.

بردیا پاشو گذاشت رو گاز و سریع رد شدیم و تا رد شدیم چنان سه نفری «من و هدی و مانی» خندیدیم که سر نشین ماشین کناری برگشتن و نگاهمون کردن . من از خوشحالی کف می زدم … به عکس العمل بردیا نگاه کردم، سنگین مثل مرد ها یه لبخند از رضایت زد.

بردیا به مانی نگاه کرد و گفت:

_ استعدادت تو هنرپیشگی خیلی خوبه!

مانی_ ما اینیم دیگه…

«برگشت و با هدی کف دستاشونو به هم کوبیدن»

چپ چپ هدی رو نگاه کردم… هدی خودشو جمع کرد شال گردنم رو برداشتم و گفتم:

_ خوشت اومد؟

هدی لبشو گاز گرفت. گفتم:

_ همین امسال شوهرت می دم، طعم لذیذ مادری رو هم بچشی.

این بار بردیا با نفس خندید، امّا آروم و متین.

خلاصه رسیدیم خونه. تا در رو بستم هدی گفت:

_ این مانی هم بچه باحالی…

_ هدی جوری می زنمت، یکی از من بخورییکی از دیوار هاااا… صدبار گفتم به این طور پسرا دل نبند. تو که شب اول منگ بودی، نمی دونی این دوتا به هم چی می گفتن…

«هدی شونه بالا داد و گفت»:

هدی_ من که حرفی نزدم.

«انگشت اشاره امو طرفش گرفتم و شاکی گفتم»:

_ گفتم تو اجازه داری با عشوه و کرشمه پسری رو خر کنی که جیبشو بزنی، نه این که عاشقش بشی… حالا جیب مانی رو زدی؟

هدی_ جیب مانی رو؟!… نه!!! مگه تو جیب بردیا رو زدی؟

«حق به جانب گفتم»:

_ معلومه که زدم.

هدی_ تو چه قدر نامردی!!!

«پوزخندی زدم و گفتم»:

_ زندگی خرج داره. امشب بی خرجی، بدبخت؛

«راهمو گرفتم و رفتم طرف پله ها، هدی دنبالم اومد و گفت»:

هدی_ آخه اونا این همه محبت کردن…

«پوزخندی زدم و گفتم»:

_ محبت مرد هوسه، اینو هنوز نفهمیدی؟

هدی_ اگر اون شب بردیا نبود، تو از خونریزی می مردی، مگه گربه کوره ای؟…

_ مطمئن باش یه جور جبران می کنم براش.

هدی_ با زدن جیبش جبران می کنی؟!

«رویکی از پله ها ایستادم. برگشتم نگاش کردم و گفتم»:

_ تو غصّه ش رو نخور! اون از اون بیمارستان حداقل امشب یه میلیون درآورده… تو نگران خودت باش که امشب چه طور می خوای موادتو جور کنی.

هدی_ مگه تو نداری؟

_ دارم. ولی خرج داره.

هدی_ باز که نامرد شدی!

«بی خیال گفتم»:

_ ترک کن!

«هدی عاصی شده و عصبی گفت»:

هدی_ من نمی تونم.

«شاکی گفتم»:

_ چرا؟… مگه تو تافته ی جدابافته ای؟… چه طور من دوبار ترک کردم، تو نمی تونی؟…

«هدی با بغض و ضعف گفت»:

هدی_ تو همت داری.

« شاکی تر و با لحن محکم گفتم»:

_ تو هم داشته باش! من بهت مواد نمی دم.

«با التماس گفت»:

هدی_ توروخد…

«عصبی و خشن، انگشت اشاره م رو طرفش گرفتم و گفتم»:

_ اگر یه کلمه از خدا حرف بزنی، دهنتو پر از خون می کنم. به مای شیطان تر از شیطان نیومده اسم خدا رو بیاریم. اونم به قسم… فهمیدی؟… باید وضو بگیری، این کلمه ی مقدس رو بگی… تا خرخره تو لجنی، چه طور روت می شه بگی «خدا»؟… اونم قسم بخوری؟… تو اصلاً می دونی خدا یعنی چی؟یعنی از این کارهایی که گفته نکنید، دوری کنیم… بریم به سوی معراج … ما که تا روی زمینیم لیاقت موندن نداریم…

« هدی با بغض و التماس بیشتر گفت»:

هدی_ قبلاً هم گفتی… آخ… زحل امشبه رو بهم مواد برسون.

_ می دونی که نمی رسونم حتی اگر پرپر بشی جلوی روم. چون حق نداشتی معتاد بشی… من اگر حرفی بهت می زنم، چون صلاحتو می خوام. تا حالا شده حرفی بزنم و به ضررت باشه؟… گفتم هرغلطی می خوای بکن، ولی به حرف مرد جماعت گوش نده! اگر زیر گوشت می خونند :”صیغه ات می کنم.” یعنی داره گول می ماله سرت… گفتم مواد بفروش، ولی خودت مصرف نکن!… گفتم قرص پخش کن، ولی خودت نخور!… گفتم یا نه؟

«هدی با گریون و عصبی روی پله های سرد نشست و گفت»:

هدی_ حالا چه غلطی بکنم؟… درد دارم.

_ دیشب کی بهت مواد رسوند؟

هدی_ مانی.

«یکه خورده نگاش کردم. این پسره خیرسرش دکتر ه آخه… این چه کاریه!!!»

همچنین ببینید

پارت ۱۲ رمان زحل

بردیا_چرا امروز این قدر چرت می گی؟ اومدکنارم نشست وباصدای خفه گفت:چیزی زدی؟ تو چشاش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *