سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عابر بی سایه / پارت ۱ رمان عابر بی سایه

پارت ۱ رمان عابر بی سایه

نام رمان : عابر بی سایه
نویسنده : زینب ایلخانی 

خیابان هاى این شهر مرا بى تو نمیخواهند…
خاطره هایم امشب به یقین جنایت کار ترین قاتل زمانه خواهند شد…
به من که نه!
به زنى که زمانى دوستش داشتى رحمى بکن و قدرى از خودت را برایم باقى بگذار
و چه قدر امروز معنى این چند سطر توصیف از جنسیتم را خوب میفهمم
“زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را برداری
و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خودت نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که مهم است برای کسی!
این روزها که بی اجازه و با اختیار می زنم بیرون
انگار بی کَس ترین زن عالمم…”
چه قدر متنفرم از عابران دست در دست هم گره خورده!
از دخترکانى که شانه اى مردانه در کنارشان دارند…
من امروز ،حتى از منى ،که تو را ندارم
متنفرم…
خورشید بى رحمانه به صورتم میتازد
و من در مرداد آتشین تابستان ،شاهد انجماد
یکباره تمام احساست بودم…
در ایستگاه اتوب*و*س نشستم و خیره به مردم این شهر
هنوز تو را جست و جو میکردم!
میبینى هنوز چه قدر دیوانه ام ؟؟ که به یافتن کسى که حتى لباسش شبیه تو باشد و ثانیه اى مرا امیدوار کند که تو هنوز در این شهرى دل بسته ام؟!
این اشک ها آبرو سرشان نمیشود !
نگاه ترحم انگیز منتظران اتوب*و*س خط واحد برایم مهم نیست…
راستى ایستگاه آخر کجاست؟!
ایستگاهى که من اورا پیدا کنم چه نام دارد؟!
سرم را به دیوار شیشه اى ایستگاه تکیه میدهم
چشم هایم را که میبندم؛
گوش هایم کر میشود از صداى بوق ماشین ها و هیاهوى خیابان؛
فقط صداى مردانه پر آوایش در گوشم میپیچد:
_ آرامِ جانم
آرامِ جانت را کجا چنین بى کس رها کردى ؟!
کاش چشم هایم براى همیشه بسته بماند اصلا این شهر و این دنیاى بى تو ارزش دیدن ندارد!
حداقل پشت پلک هایم که میتوانم تو را داشته باشم…
***
مستانه میر*ق*صیدم
اصلا آن روزها معنى ناراحتى و نگرانى براى من فقط در امتحان ها و تصادف ماشینم خلاصه میشد؛
چه میدانستم آینده برایم از درد و نگرانى تعبیر بهترى خواهد داشت؟!
دومین مهمانى بود که سوشا با جمع ما همراه میشد
در این یک ماه آشناییمان همه چیز خوب پیش رفته بود
هرچند که بعضى از رفتارهایش اصلا با مزاج و فرهنگم سازگار نبود
سوشا با تیپ و استایل خاصش مورد توجه دخترهاى مهمانى بود
انصافا خوش هیکل، خوش پوش و قابل بود؛
فرم صورت مردانه اش با چشم هاى قهوه اى روشن و درشتش و پوست گندمگونش ترکیب مقبولى از او ساخته بود.
در حال روشن کردن سیگارش با آن فندک عجیب اژدهایش که با زمرد مزین شده بود نزدیکم شد، زیر لب و با حرص گفتم:
_ امشب ١ پاکت کشیدى فکر کنم
خنده کجى تحویلم داد و دود سیگارش را عمدا روى صورتم گرفت و گفت:
_ پنجمیه دخى
با حرص دود را از جلوى صورتم تکاندم و گفتم:
_ از این حرکتت متنفرم
مچ دستم را گرفت و فشرد:
_ منم از اینکه همش با این پسرها لاس میزنى متنفرم
_ باز شروع کردیا خودت خواستى بیاى
اخم تندى کرد و گفت: نمیومدم راحت تر بودى؟
باید آرامش میکردم مادرم همیشه میگفت:
“غیرت یه مرد بالاترین سرمایشه حالا از هر نژاد و طبقه اى که باشه”
دستش را نوازش کردم
_ سوشا خودت میدونى اینا همه ،هم دانشگاهیامن! چند ساله با هم هستیم ،باور کن صمیمیتمون لطمه اى به رابطه من و تو نمیزنه
پوزخند حرص در آورى زد و گفت:
_ منم یک ترم هم دانشگاهیات شدم که الان اینجاییم از کجا معلوم قبل و بعد من هم دانشگاهى هاى دیگه ات…
نگذاشتم حرفش را تمام کند دستش را با عصبانیت رها کردم و رو بر گرداندم
خواست دل جویى کند
که صنم از راه رسیده مانع شد
تمام لباسش خیس بود
وقتى براى شستن لک کیک از روى لباسش به دست شویى رفت توقع همچین صحنه اى را داشتم
من و سوشا هر دو بى اختیار خندیدیم
لبخند روى لبش ماسید و به لباس خیسش خیره شد ؛با لحن مظلومانه اى گفت:
_ خیلى ضایع است ؟
سوشا بلند تر خندید و دست بین موهاى صنم برد و به حالت دلجویى نوازشش کرد
_ نه خوبه عوضش خاص شدى و مرکز توجه شاید چشم یکى از این پسرها به سبب این خیسى معطوفت شه
مشتى به بازوى سوشا زد و با حرص گفت
_ دارم برات ، اینبار که دل آرام باهات قهر کرد و دست به دامنم شدى جواب این حرفاتو میدم
صنم را دوست داشتم در عین سادگى در رفاقت بى نظیر بود
سالهاى زیادى بود رازها و دخترانه هایمان را با هم شریک میشدیم؛
دست حلقه شده سوشا دور کمرم نشانه یک معذرت خواهى بود
حسادت و سریع واکنش نشان دادن و گاه تند گویى هایش تنها ایرادش بود
اسم حس آن روزهایم را نمیدانستم
سوشا اولین تجربه جدى من با یک مرد بود
روز اول که به دانشگاه آمد
چشم خیلى از هم کلاسى هایم دنبال سوشاى ترم آخر داروسازى بود، شاید من هم از این قائده مستثنى نبودم،
اندام ظریفم در مقابل هیکل مردانه و قد بلندش احساس غرور را در وجودم متبلور میکرد،
از خانواده اش در این یک ماه خیلى کم حرف میزد با وجود اینکه در تمام این مدت کوتاه حتى نشانى خانه همه فامیل هاى
نزدیکم را میدانست،زندگى با وجود او رنگ و بوى متفاوتى داشت ؛
مهمانى که تمام شد سوشا مرا تا اتومبیلم رساند و بعد
طبق روال همیشه تا رسیدن به خانه اسکورتم کرد وقتى خیالش راحت شد داخل پارکینگ شدم
بوق خداحافظ را زد و گازش را گرفت و رفت،
پدرم چند روزى بود با دوستان قدیمى اش در ویلاى لواسان به سر میبرد و من از دیر آمدنم به خانه استرس نداشتم
پدرم سخت گیر نبود ولى آداب و تربیت خانوادگى قانون هاى خاص خودش را داشت
به محض رسیدنم دلسا خواهر کوچکم بساط اعتراضش را پهن کرد
از اینکه مادرم به او اجازه نمیداد به میهمانى دوستانش برود دلخور بود
مادرم طرز فکر مخصوص به خودش را داشت
با وجود تحصیلات دانشگاهى ولى هنوز مقید به سنت هاى هنجار گذشته بود
همیشه پدرم را آقا فراز صدا میزد
به گفته خودش همیشه قبل از همسرش در خانه بوده است و هیچ وقت اجاق گاز خانه بى قابلمه غداى در حال جا افتادن نمانده است،
انصافا با وجود دو دختر با تفاوت سنى کم همیشه خانه اش از شدت پاکیزگى برق میزد
مادرم از آن دسته زن ها بود که لذت زن بودن را وقف شدن خودش براى خانه و همسر و فرزندان میدید و میچشید.
گونه تپل و سفیدش را با جان دل ب*و*سیدم ،مادرانه نوازشم کرد
و گفت:
_ دل آرام باز سوشا خودشو غرق سیگار کرد که اینقدر بوى دود میدى؟
خجالت کشیدم کلافه کیفم را روى کاناپه پرت کردم و گفتم:
_ هى میگه میزارمش کنار اما فرداش یادش میره
_ زن حکم مادر دوم رو داره! تربیت دوم مرد دست زنشه
_ مامان شما کلا دوبار سوشا رو دیدى نمیشناسیش ، قابل تغییر نیست همه چى کامل در وجودش ثبت شده

دلسا بلند خندید و گفت:
_ اوف این پسر عالیه !سیگار که هیچى ،هرویینم بکشه نمیشه ازش گذشت
مامان چشم غره اى رفت و گفت
_ کاش اندازه دل آرام منطقى بودى همه عقلت توى چشمته
حق با مامان بود دلسا با عقل چشمش همیشه و همه جا پیش میرفت ،ترم دوم مامایى به این نتیجه رسید که عاشق هنر است و وارد دانشگاه هنر شد
عوض کردن پسرهاى زندگى اش دقیقا شبیه تعویض لباس شده بود،یک هفته ماتم جدایى و هفته بعد دوستى جدید
من و خواهرم ظاهر و منطق کاملا متفاوتى داشتیم
برعکس من او قد بلند وچهار شانه بود
سبزه و چشم و ابرو مشکى
من با زور کفش پاشنه ده سانتى هم قدش میشدم
پوستم تقریبا روشن و تمام اجزا صورتم مثل اندامم ظریف بود
هرچه قدر مامان از کودکى سعى کرده بود با تغذیه مناسب قد و هیکلم را تقویت کند موفق نشده بود، ولى خودم هیکلم را دوست داشتم سوشا هم از تفاوت قدى مان ناراضى نبود.
چه قدر دغدغه هاى آن روزهایم کوچک بود…
***
با شروع رسمى کارم در بیمارستان بهانه جویى هاى سوشا شروع شد
مدام از اینکه برایش کم وقت میگزارم شکایت میکرد
تقریبا یک شب در میان قهر میکردیم
کارم را دوست داشتم دلم نمیخواست حتى ذره اى از تمرکزم در کارم کم شود،
صنم به تازگى در بیمارستان با مسئول اتاق عمل وارد رابطه عاطفى شده بود که بعد از چند ماه جدا شدند، حال و روز خوبى نداشت؛
فشارش افتاده بود و از فرط گریه چشم هایش باز نمیشد، باورم نمیشد جدایى از یک مرد این دختر را چنین از پاى در آورده باشد! هرچه قدر دلدارى اش میدادم بى نتیجه بود،میان گریه جمله اى را به زبان آورد که مرا ساعت ها درگیر فکر کرد
_ اگه سوشا ولت کنه حال و روزت مثل من نمیشه؟!
واقعا جوابم براى سوالش منفى بود
سوشا را دوست داشتم،جزئى از زندگى ام بود
اما ماندن که زورى نیست!
اگر روزى مرا نخواست و رفت شاید ناراحت شوم ولى قطعا من هى سعى میکنم نخواهم اش و بروم
من حرفهاى صنم را نمیفهمیدم ،چرا که شاید عاشق نبودم،عزت نفسم اجازه نمیداد مثل صنم براى کسى که مرا نخواسته است اشک بریزم
چه میدانستم روزى…
عصر آن روز با وجود اینکه قهر بودیم ،سوشا تماس گرفت سعى کردم جدى تر برخورد کنم این قهرهایش واقعا اذیتم میکرد
_ بله
_ سلام جوجو
( این یعنى آشتى؟!)
_ سلام
_ اِ چرا بهم نگفتى آقا گبره
_ واقعا هم گربه اى
_ گربه نه و گُبره، بعدم عمه ات بى چشم و روئه
_ نه اتفاقا زن قدر دان محبتیه
_ یعنى من نیستم دیگه؟
_ کارتو بگو سوشا، مریض تو بخش هست
_ کارم اینه که با این همه استعدادت چرا پرستارى؟
_ عیبش چیه؟
_ اینهمه درس خوندى آموزش حمالى بوده همش
_ باز شروع کنى قطع میکنم ها خیر سرت تحصیل کرده اى،من عاشق شغلمم ، پرستارى جز روحانى ترین و پاک ترین شغل هاست اینم هزار بار گفتم توى سرت نمیره
_ نه نمیره، به زودى که شرکتم رو تاسیس کنم با هم میریم همونجا کار میکنیم
_ سوشا تو دکتراى داروسازى دارى که برى شرکت وارد کننده دارو بزنى؟!!
واقعا که
_ بهت گفتم که تا زمانى که خودم یه برند داروسازى نزنم واسه هیچ کس کار نمیکنم
_ اینم بدون کار آسونى نیست تاییس یه لابراتوار
_ واسه من نهایت تا ١ سال دیگه آسونترین کاره
_ بله خوب با اکتفا به پول بابات
_ دلى چرا این قدر با طعنه با من حرف میزنى؟
_ از افکارت و زور گوییات خسته ام
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحن مظلومانه اى گفت
_ ی
_یک ساعت دیگه میای بریم دور دور؟
دلم سوخت ولى صنم به من احتیاج داشت
_ با صنم بیام؟
حرصش گرفته بود
_ نمیشه ما یک بار راحت باهم باشیم نه؟
حق داشت خلوت هایمان خیلى کم شده بود
_ باشه پس ۶ میام میدون محسنى
_ ماشین رو بزار پارکینگ بیمارستان بمونه میام همونجا دنبالت
قبول کردم
ولى وقتى خودم را در آینه دیدم به سوشا حق دادم گاهى از این فشار کارى ام شاکى باشد.
کمى به ظاهرم رسیدم دلم پیش صنم بود رفتم به او سر بزنم
در کمال تعجب همکارم گفت نیم ساعت پیش بیمارستان را ترک کرده است
نگرانش شده بودم و وقتى جواب تماسم را نداد نگرانى ام تشدید شد؛
سوشا اینبار به محض دیدنم پیاده شد و در ماشین را چنان ملکه ها برایم باز کرد و تعظیم کرد
خنده ام گرفت و از خنده ام شاد شد و با آن لبخند شیرینش که حفره هاى دو سمت گونه اش را به نمایش میگذاشت دلم خواست بب*و*سمش
تیپش با آن کت و شلوار سفید و پاپیون مشکى معرکه شده بود
موهایش را به سمت بالا آراسته بود و بوى عطر گیراى اَلوره چنلش باز مجذوبم کرد حتى عطرش هم سرشار از انرژى بود…
من را با آن مانتو ساده و شال مشکى چنان با ولع تماشا میکرد که انگار سالها بود همدیگر را ندیده بودیم
_ دلى، موهاتو باز کن
موهایم را دوست داشت روز نخست اولین سوالش این بود
_ موهاى خودته یا مصنوعیه؟
موهایم تا کمرم بود تا به حال رنگش نکرده بودم خرمایى روشن …
سوشا از این که موهایم را جمع کنم خوشش نمى آمد
دستم را زیر شالم بردم و کلیپسم را برداشتم و همه موهایم باز شد
همانطور که با یک دستش فرمان را هدایت میکرد با دست دیگر موهایم را نوازش میکرد
_ حیف این همه خوشگلى نیست خودتو دارى واسه کارت نابود میکنى؟ پوستت دیگه به شادابى گذشته نیست
دلم نمیخواست باز بحث کنیم
_ حالا این آقاى خوشتیپ منو داره کجا میبره؟
آهى کشید و پذیرفت که باید مسیر حرف را عوض کند
_ اول بریم یک شال شاد و خوشرنگ بخریم بعد بهت میگم
دستم را روى دستش که حال روى دنده بود گذاشتم و با بستن محکم چشم هایم تایید کردم.
سلیقه اش حرف نداشت
شال حریر ابریشم فیروزه اى با ترکیب سفید و سبز آبى بسیار به صورتم مى آمد
خودش شال را روى سرم انداخت و وقتى فروشنده گفت : چه قدر برازنده شماست
چنان چشم غره اى به پسرک رفت که کم مانده بود فروشنده از شرم خودش را میان شال و روسرى هاى مغازه اش چال کند
پیشنهادش براى خرید کفش در پاساژ کمى دلخورم کرد
_ من سر کار کالج میپوشم میدونستم میاى کفش پاشنه دارامو میپوشیدم
دستش را دور شانه ام انداخت و مرا کمى فشرد
_ دوست دارم به سلیقه خودم باشه
انتخابش در کفش هم حرف نداشت
یک کفش سبز آبى جلو باز ظریف با یک پاشنه رویایى و بلند و زینتى
روى زمین روى دوپا نشست و خودش کفش را پایم کرد
کمى از فروشنده و سایر مشترى ها خجالت کشیدم ،ولى خوب بیشتر قابل افتخار بود تا خجالت! به ماشین که رسیدیم
رژم را که در آوردم با ذوق خاصى گفت
اون صورتى جیغه که دوست دارم همراته؟
خوش ذوق بود و من با این اخلاقش خیلى خوشحال میشدم
موهایم را دور شانه هایم آشفته کرد
و گونه ام را ب*و*سید
_ بریم؟
_ حالا بگو اینهمه شیتان پیتان کردیم که کجا بریم
با شیطنت خندید و گفت:
_ یک ربع دیگه میفهمى
مقابل یکى از معروف ترین کافه هاى شهر که میدانستم میداند مورد علاقه ترین کافه ام است ترمز کرد؛ در را برای باز کرد و با اشاره متوجهم کرد که دستم را دور بازویش حلقه کنم
وارد که شدیم برایم خیلى عجیب بود که کافه اى که همیشه مملو از آدم بود چرا کاملا خالى و تاریک است
با روشن شدن چراغ ها و ظهور دوستانم که جیغ و کف میزدند و تولد مبارک را میخواندند تازه به خاطر آوردم آنقدر درگیر کارم شده بودم که تولد خودم را هم فراموش کرده بودم،سورپرایز بى نظیرى بود،سوشا کل میزهاى کافه را براى آن شب رزرو کرده بود و جز جمع ما غریبه اى وارد کافه نمیشد،حضور دلسا و مامان و صنم هم خوشحالى ام را تشدید کرد،سرم را به بازوى سوشا فشردم
_ واى عزیزم بى نهایت شگفت زده ام کردى
خندید و چال گونه هایش قدرت آب کردن دل هر دخترى را داشت،مهمانى فوق العاده اى بود
همه چیز بى نظیر بود،هدیه اش سنجاق سر جواهرى بود که خودش به موهایم آویخت
دلسا لحظه اى از سوشا چشم بر نمیداشت و مدام در گوشم نجوا میکرد
_ خیلى خرى اینو از دست بدى
و من با چشم غره ساکتش میکردم،
بعد از فوت کردن شمع ها
سوشا که با استاد ملکوتى مشغول صحبت شد
مامان خیلى آرام گفت:
_ دل آرام پس خانواده سوشا کجان؟ اونا رو چرا دعوت نکرده ؟ توقع داشتم ما هستیم اونا هم باشن
حق با مامان بود سرم را با تاسف تکان دادم
_ اصلا راجب خانوادش حرف نمیزنه
حتى وقتى داریم تلفنى حرف میزنیم و صداى مامانش میاد سریع خداحافظى میکنه و قطع میکنه
مامان که دوست نداشت شب تولدم دلخور شوم دستم را فشرد و گفت:
_ حتما خانوادش سنتى ان و خجالت میکشه
_ نه اتفاقا عکس خواهرش رو دیدم سنتى نیستن خود سوشا هم نیست
با آمدن سوشا حرفم نیمه کاره ماند
اماباید امشب جواب سوالم را میگرفتم بى پروا پرسیدم
_ سوشا جان کاش حداقل خواهرتو دعوت میکردى دوست داشتم باهاش آشنا شم بعد پنج ماه
سرش را پایین انداخت و مشغول بازى با لبه میز شد
_ باید راجب خانوادم حرف بزنیم میدونم حقته بدونى ولى اجازه بده بعد مراسم امشب
قبول کردم ولى از آن لحظه به بعد سوشا دیگر نخندید و متوجه میشدم مدام در فکر فرو میرود
شام را در یک رستوران دنج سنتى خوردیم و پایان مراسم سوشا با عشق دست مامان را ب*و*سید و مودبانه گفت
_ خانوم فروغى میشه اجازه بدین دل آرام رو من برسونم البته با کمى تاخیر؟
مامان هم که عاشق سوشاى عزیزش بود با رغبت موافقت کرد،
بام تهران را دوست داشتم جاى فوق العاده اى بود براى عقده دل خالى کردن
کنارم ایستاد و یک نفس عمیق کشید و چشم هایش را بست و شروع کرد
_ مادرم مریضه
خیلى ساله !
پدرم طلاقش داد
فقط از پدرى پول فرستادن رو بلده ولى من و خواهرم زندگى با مادرم رو انتخاب کردیم.
قلبم به درد آمد
دستم را روى دستش گذاشتم
_ اینا رو چرا زودتر نگفتى ؟
امید وارم مامانت خیلى زود خوب شه
لبخند تلخى زد و گفت
_ ناراحتى اعصاب شدید داره
حال و روزش خوب نیست
بغض کرده بود سرم را روى شانه اش گذاشتم
_ من و تو باید وقت سختى ها و دردها هم کنار هم باشیم
همه چى که فقط خوشى و جشن تولد نیست
هروقت دوست داشتى باهم میریم دیدن مادرت
انگار دلش با حرف هایم قرص شد دستش را دور کمرم حلقه کرد و گونه ام را ب*و*سید
_ مرسى که هستى دلى
قسمت دوم
“هرشب خواب می بینم
سقوط می کنم از یک آسمانخراش
و تو از لبه آن
خم می شوی و
دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون تو قطعا صبحگاه
جنازه ام را
در اعماق دره ها پیدا می کنند …”
پیام قبل از خواب سوشا دلم را براى این همه تنهایى و وابستگى اش لرزاند!
دوستش داشتم ولى از خودم مطمئن نبودم و این بزرگترین ترس آن روزهایم بود…
وابستگى سوشا تا حدى شده بود که با ماشین خودم سر کار نمیرفتم،خودش رفت و برگشت مرا میرساند،شهره دانشگاه شده بودم،هر روز نهارم را با یک شاخه گل میفرستاد،تمام طول روز زنگ میزد و حواسش به من بود،مرا شدید به مهم بودن
عادت داده بود،با سوشا خودم را چنان ملکه ها حس میکردم،هرچند که قهر ها و مشاجره هایمان سر جایش بود ولى حتى به همین قهر و آشتى هایش معتاد شده بودم…
سوشا درگیر تاسیس شرکتش بود و میدانستم اصرار جدى به کار کردن من در کنارش دارد
از صمیم قلب شغلم را با همه سختى هایش دوست داشتم،مخصوصا از وقتى که در بخش کودکان مشغول شده بودم،واقعا نمیدانستم برنامه سوشا براى آینده چیست،تا به حال در مورد ازدواج هیچ صحبتى مطرح نشده بود،مامان هم مدام مرا در فشار قرار میداد که به قضیه جدى نگاه کنم و اصرار داشت ٢۶ سالگى حتى براى ازدواج خیلى دیر شده است و بر عکس من فکر میکرد وقت زیادى ندارم،ولى خوب من نمیتوانستم بحث ازدواج را پیش بکشم،صبح جمعه بعد از مدت ها یک روز تعطیل را تجربه میکردم
که با تماس سوشا از خواب پریدم و جواب تلفن را دادم
_ جان
_ به به صبحت بخیر دلى خودم
خمیازه اى کشیدم و گفتم
_ سوشا دیشب ٣ گذاشتى بخوابم نامرد چرابیدارم کردى ؟
_ پاشو تنبل خانوم با بچه ها داریم میریم کوه من گفتم دلى نیاد نمیام.
با حرص گفتم:
_ باز با رفیقات برنامه ریختى و آخرین نفر به من گفتى؟ من خسته ام
_ تو هم باز لج بازى رو شروع کردى کل هفته که نیستى این یک روز تعطیل هم میخواى بخوابى جاى اینکه با من باشى؟؟
_ ما که هر روز با همیم
_ اون به درد عمه ات میخوره ، دلى تا ١ ربع دیگه دم در نباشى،میام از تو تختت میکشمت بیرون
_ بابام خونه است دیوونه
_ دم درم به خدا ، کتونى آبی ات رو بپوش با ست سورمه اى که با مال من سته منم همونا رو پوشیدم
_ خیلى لوسى
_ موهاتم دم اسبى ببند
_ امر دیگه اى نیست؟
_ نه عشقم
میدانستم نروم یک هفته تمام بد خلقى میکند و بهانه میگیرد از خیر خواب جمعه گذشتم و همراهش شدم
جمع دوستان سوشا خیلى گرم و صمیمى بود
مخصوصا پرهام هم کلاسى اش پسر فوق العاده شوخ و خوش مشربى بود
آنقدر خوش گذشت که اصلا فراموش کردم یک هفته اس استراحت کافى نکرده ام،در یکى از رستوران هاى دربند نشسته بودیم و منتظر سفارشمان بودیم ،دستم درد میکرد و سوشا مشغول ماساژ دستم بود و تند تند روى دستم را میب*و*سید برایش شوخى ها و طعنه هاى دوستانش مهم نبود و خیلى راحت در جمع ابراز علاقه میکرد
سرم را روى شانه اش گذاشته بودم و در حال ماساژ ساق دستم بود ،که چشمانم با دیدن صحنه مرد اخم آلود رو به رویم بدون تحرک و ثابت ماند!
پدرم!
این یک اتفاق تصادفى وحشتناک و شرم آور بود!
واى خدایا تمام رابطه پدر و دخترى ام زیر سوال رفت، پدرم تنها نبود و این بدترین قسمت ماجرا بود همکارهایش همه مرا میشناختند
تمام اعتبار رئیس باز نشسته اداره مالیات فراز فروغى با سبک سرى دختر بزرگش زیر سوال رفت
از جایم چنان برق گرفته ها پریدم سوشا هم ازحرکت من جا خورد
زیر لب گفتم : واى بابام
طفلک بیشتر از من سرخ شده بود
ولى در کمال ادب و احترام جلو رفت و به پدرم دست داد طورى وانمود کرد که پدرم را بارها دیده است و خودش را به همکاران پدرم نامزد من معرفى کرد
در واقع یک نوع آبرو دارى براى پدرم
جناب فروغى با همه خشمى که از چشمانش میبارید با سوشا همکارى کرد
میدانستم نسبت به این مسائل در مقابل دیگران چه قدر حساس است با وجود اینکه میدانست کسى در زندگى ام است اما توقع دیدن آن همه صمیمت و لوس بازى را نداشت
از خودم تا بى نهایت عالم شرم داشتم تمام طول راه بازگشت گریه کردم .
و سوشا مدام سعى میکرد آرامم کند
_ عزیزم اینقدر خودتو ناراحت نکن
_ خیلى خجالت کشیدم سوشا خیلى
_ درستش میکنیم
_ چه طورى هان؟؟ اصلا محاله
_ بابا جنایت که نکردیم اصلا من حقمه با همسرم قبل ازدواج بیشتر آشنا شم
این اولین اشاره اش به جریان ازدواج بود
زودتر از پدر به خانه رسیدم و تمام آن شب از خجالت خودم را در اتاق حبس کردم
ولى از آن شب به بعد تصمیمان براى ازدواج جدى شد،سوشا با کلى استرس و نگرانى مرا آخر هفته براى شامِ معرفى به خانواده اش دعوت کرد
هنوز مشکلات حل نشده و اختلاف نظرهاى بیشمارى بینمان بود ولى راه تازه اى را شروع کرده بودیم.
صنم کمکم میکرد آماده شوم،هرچه میپوشیدم به دلم نمینشست،دلسا نظرات مسخره اى براى ترکیب بندى لباس هایم ارائه میداد کلافه شده بودم ، روى تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم
_واى اعصابم خورد شد الان سوشا میرسه من هیچ کارى نکردم
صنم با مهربانى نوازشم کرد و گفت:
_ عزیزم دارى سخت میگیرى به خدا همین آخرى خیلى بهت میاد
_ نه یکم زیادى مجلسیه
دلسا خنده نه چندان خوشایند کردى و گفت:
_ مامانش که شوت میزنه عقل حسابى نداره نمیفهمه
از طرز حرف زدنش واقعا از این که خواهرم است خجالت میکشیدم با عصبانیت گفتم:
_ تو خجالت نمیکشى در مورد یه آدم اونم یه مادر این مدلى حرف میزنى ؟! خیلى بیشعورى دلسا خیلى
_ برو بابا بیشعور تویى که به خاطر ننه شوهر آیندت با خواهرت این مدلى حرف میزنى
خواستم جوابش را بدهم که مامان از راه رسید و دلسا که هیچ وقت حوصله پند و اندرزهاى مامان را نداشت اتاق را ترک کرد؛ مادر!
بزرگترین اعجاز خدا روى زمین است
مرهم هر هردردى و حلال هر مشکى !
بغلم کرد و با آغوشش همه نگرانى هایم را زدود
انتخابش در لباس حرف نداشت با کت دامن تقریبا اسپرت لیمویى ام فوق العاده شده بودم و این را مدیون فرشته زمینى ام بود؛
سوشا با دیدنم بر خلاف همیشه با ذوق تمجیدم نکرد و به جمه” خیلى خوب شدى عزیزم اکتفا کرد”
ساکت بود و عمیقا در فکر فرو رفته بود تا رسیدنمان فقط چند کلمه صحبت کرد،
خانه بسیار دنج و بزرگى بود
و فکر کردم براى ٣ نفر بیش از اندازه بزرگ است
به محض ورودمان فقط خدمتکارشان براى استقبال جلوى در آمد سوشا مدام این پا و آن پا میکرد.دیزاین خانه فوق العاده سرد و بى روح بود
انرژى در خانه نبود
روح زندگى در این خانه دمیده نشده بود
لبخند سوشا بى نهایت غم زده بود،
با دیدن مادرش واقعا از نظر روحى به هم ریختم
زنى که آنقدر شکسته بودکه گویى ٨٠ ساله است
با موهاى به هم ریخته که تکه هاى بزرگى از طاسى روى سرش مشخص بود
گردنش کاملا کج بود و سرش را روى شانه چپش نگه داشته بود
دستان و پاهایش را حتى روى صندلى چرخدار به سختى نگه میداشت
از جایم برخواستم و نزدیکش شدم
سوشا از خدمتکار خواست صندلى مادرش را رها کند و جمع را ترک کند
جواب سلامم را با چشم هاى پر از نفرت داد
باید اعتراف کنم ترسیده بودم
دلم براى سوشا که خجالت میکشید میسوخت!
دست مادرش را گرفتم:
_ خانوم حشمت از آشنایى با شما خیلى خوشحالم
با نفرت دستش را کشید و غرید
_ حشمت نام خانوادگى سوشا است
تازه یادم افتاد که از همسرش جدا شده است و نباید به این نام صدایش میکردم
سوشا مداخله کرد و گفت:
_ ما همه مادر رو آدا صدا میکنیم
_ چه اسم قشنگى معنیش چى میشه
مادر سوشا سرش را تکان داد و پاسخ داد
_ معنیش بدبخته
سوشا لبش را گاز گرفت و گفت:
_ مادر ِ مامان اصالتا ایرانى نبودن و ترک بودن این اسم هم معنیش فرشته توانگر میشه
_ خیلى خیلى قشنگه
آدا خانوم نیشخندى زد و هر دوى ما ساکت شدیم
شاینا خواهر سوشا بى نهایت عجیب بود شبیه اعضاى گروه هوى متال
رفتار و پوشش خاصى داشت تقریبا هم سن من بود و مشخص بود با اجبار سوشا این میهمانى را پذیرفته است
در کل ساعات خوبى را سپرى نکردیم سوشا با رفتارهاى مادرش شرم زده میشد و من مدام سعى میکردم وانمود کنم ناراحت نشدم،
پدرم روى مراسم خواستگارى حساس بود
و واى از فامیل حرف مفت زن!!!
چه طور با وجود خانواده سوشا این مراسمات انجام میشد؟!
ذهنم بى نهایت در گیر شده بود…
سوشا قرار روز خواستگارى را تایین کرد
از صبح آن روز دقیقا مثل اسفند روى آتش بودن
مخصوصا با وجود عمه فروغ بزرگ خانواده که براى پدرم حکم مادر داشت
میدانستم پیر زن حساس و ریز بینى است
خودم را به خدا سپرده بودم
سوشا آن روز کمتر تماس میگرفت
پیراهن بلند صورتى ساده اى با شال همرنگش انتخاب کرده بودم
موهایم را ببراى خوشحالى سوشا روى شانه هایم پریشان کرده بودم
ساعت از ٩ گذشته بود و خبرى نبود حتى سوشا جواب تلفن را نمیداد
متلک هاى عمه فروغ و مسخره بازى هاى دلسا شروع شده بود
پدرم سکوت کرده و در فکر فرو رفته بود
مادرم مثل همیشه آرام بخش همه اعضاى خانواده بودم،هزار بار کاسه چشمم از اشک پر و خالى میشد، غرور یک دختر در این موقعیت بالاترین سرمایه اش میشود و من در حال ریز به ریز باختن این سرمایه بودم…
با حرص شالم را در آوردم و گل سر هدیه سوشا را از سرم باز کردم و روى زمین انداختم
مادرم لا اله الله گفت و پدر پوف عمیق کشید براى باز شدن بغضم باید به اتاقم پناه میبردم
اما صداى زنگ در خانه مرهمى شد براى غرور زخمى ام
سوشا با یک دسته گل بزرگ با خروارها غم !
تنها بود!
سر پایین و شرمنده!
چشمانش حکایت باران داشت …
معذرت خواست
با تمام صداقتش از پدرم تقاضاى عفو توام با درک داشت
پدر سعى میکرد نگاهش نکند
معصومانه گفت:
١۵ ساله پدر نداشتم جناب فروغى براى این بى پدر امشب پدرى کن و کمکم کن به تنها عشق زندگیم برسم
پدرم ٢٨ سال با عشق مادرم پرورش پیدا کرده بود
اصلا با عشق مخالفت کردن کارِ این مرد نبود!
مردانه پشت سوشا زد
و با جمله:
خوشبخت باشین
بالاخره شکوفه لبخند را بر لبان مرد بارانى آن شب کاشت…
مادرم و عمه فروغ کف زدند
دلسا سوت زد،پدرم میخندید، سوشا را دوست داشتم،اما چرا تا این حد مشوش بودم؟!
ترسیده بودم؟
این یک حس مشترک بین همه دختران زمین است؟! یا شاید من هنوز از انتخابم مطمئن نبودم…
نمیدانم با اینکه همه چیز به سرعت اتفاق مى افتاد زمان براى من کند میگذشت؟!
دنیاى من شبیه ماهى داخل آکواریوم خانه مان شده بود
با دنیاى بیرون آکواریم اگرچه شاهدش بودم غریب بودم
هیاهوى اعضاى خانواده ام برایم گنگ بود…
سوشا با جشن نامزدى على رغم اینکه مخالف بود ولى به خواست پدرم پذیرفت
تنها مدعوین از طرف او دوستانش و اساتیدش بودند و بس…
برایم در خرید همه چیز سنگ تمام گذاشت
روز خرید حلقه
با هم در یک جواهر فروشى قرار گذاشتیم، کارم در بیمارستان طول کشید با دو ساعت تاخیر رسیدم
روى کاناپه جواهر فروشى لم داده بود و با دیدنم سریع به ساعت چشم دوخت که متوجهم کند !!
معذرت خواستم و سعى کردم از او دل جویى کنم
عصبى بود،کیتِ حلقه انتخابى اش را محکم در مقابلم روى میز کوبید
یک لحظه لرزیدم
و از شرم در مقابل فروشنده دلم میخواست بمیرم
با اخم تندى نگاهش کردم!!
به شدت سرخ شده بود،حلقه را پس زدم
و رو به فروشنده گفتم:
_ معذرت میخوام جناب یک روز دیگه مزاحم میشیم
بعد از اتمام جمله ام حالش وخیم تر شد و با صداى خیلى بلند تر گفت:
_ کى؟؟! وقتى که تو کارت رو توى اون بیمارستان لعنتى به من ترجیح ندى کى میشه دل آرام؟؟

وقتى دلى صدایم نمیکرد یعنى واقعا متشنج بود!!!
سعى کردم آرام باشم با متانت گفتم:
_ سوشا زشته اینجا جاى مناسبى واسه این حرفها نیست
توقعش را نداشتم
کیفش را برداشت و از مغازه با عصبانیت خارج شد
فروشنده ها با حیرت به ما خیره شده بودند با شرم معذرت خواستم و دنبالش دویدم!!!
باورش محال تر شد!!!
پایش را روى گاز گذاشت و بى من رفت…
تا رسیدن به خانه هزار باز از خودم پرسیدم:
زود نبود؟!
سوشا زود رنج بود و گاهى عصبى با همه مهربانى و آرامشش طاقت مخالفت شنیدن نداشت و این مرا نگران میکرد!!
به خانه که رسیدم
دلسا و مامان منتظر دیدن حلقه ام بودند، امان از این آبرو دارى هاى دخترانه!
جنس زن محکوم است به نگفتن!
و من نگفتم که چه قدر امروز تحقیر شده ام و چه قدر غم دارم!
حتى به خودم اجازه و جرات گریه نمیدادم
عجیب آن روزها قوى بودم و این روزها…
مثل هر دعوایى این بار هم تنها چند ساعت تحمل قهر را داشت و تماس را آغاز کرد، رد تماس دادم و تلفنم را خاموش کردم
نیم ساعت بعد مامان به اتاقم آمد و گفت سوشا پشت خط است خودم را به خواب زدم و با لحن خواب آلودى گفتم؛
بگو خوابه بیدار شه زنگ میزنه
این قدر خسته بودم که غم هایم موفق به بى خوابى ام نشدند و واقعا خوابیدم…
با نوازش دستى چشمانم را به آرامى گشودم!
با دیدن سوشا از جایم پریدم و نشستم، محال بود مامان سوشا را به اتاق خواب من دعوت کرده باشد!!
ولى همیشه محال ها محال باقى نمیمانند
مادرم عاشق این داماد آینده شده بود و برایش از هیچ کارى دریغ نمیکرد!
دسته گلش و ب*و*سیدن دستم و معذرت خواهى اش هیچکدام دلم را قرص نکرد!!
جایى از دلم عجیب نسبت به او نا مطمئن بود…
قهر و آشتى هاى ما همچنان ادامه داشت
کمتر از یک هفته تا جشن نامزدى باقى مانده بود
سوشا مدام بهانه میگرفت
و بى کسى اش اذیتش میکرد و در تمام مدت پرهام و صنم در کنارمان باعث قوت قلب بودند
خیلى صمیمى شده بودیم
و در دل آرزو داشتم صنم و پرهام در آینده به فکر زوج شدن با هم باشند
شیفت شب بودم و تصمیم داشتم کمى بخوابم که تلفنم زنگ خورد با دیدن اسم پرهام ساعت ٢ بامداد دلم لرزید و گواه بد داد!!!
و حق با این دل بیچاره بود…
پدر سوشا
عصر آن روز فوت کرده بود
تنها ٣ روز به جشن باقى مانده بود و این بدترین اتفاق ممکن بود، سریع خودم را به خانه سوشا رساندم و با او تماس گرفتم، برخلاف تصورم آشفته نبود و از پرهام دلخور بود که چرا به من خبر داده است!
چشمانش غم داشت حتى متوجه سرخى و تورمش شدم ولى شبیه یک داغدار مرگ پدر نبود
و جمله اش مهر تاییدى بود بر تصورم
_ دلى من خیلى ساله واسه مردن پدر و نداشتنش عزادارى کردم مرگش واسم تازگى نداره…
دست تقدیر گاه چنان حرفه اى سرنوشت ها را چنان کلاف هاى در هم گوریده به هم می تند که باز کردن گره هاى کورش ناممکن ترین میشود
قسمت سوم
تا به حال در سکوت نیمه شب با سوشا در پارک هم قدم نشده بودم
باید اعتراف کنم که در کنارش حتى وحشت تاریکى پارک بى اهمیت شده بود،
روى نیمکت نشست و سیگار پشت سیگار دود کرد؛ اینبار اعتراض نکردم ، شاید براى تسکین داغ پدرش آتش این سیگار مرهم بود،
ولى حس و حال سوشا شبیه عزادارها نبود
بیشتر شبیه تاجرى بود که سالها پیش تمام سرمایه اش در دریا غرق شده و است و حال در ساحل به دریا چشم دوخته است به دریایى که…
کنارش نشستم دستم را محکم گرفت:
_ تو ناجى بدترین روزهاى زندگیمى تنهام نزار قول بده
این دیالوگ هرچند تکرارى بود ولى دلم را لرزاند
_ براى چى تنهات بزارم؟ ما تازه داریم از تنهایى در میایم
همیشه با حرف هایم سریع آرام میشد
دستم را بالا آورد و ب*و*سید و روى چشمش گذاشت:
_ باورت میشه جز تو کسى رو ندارم؟

عشقش از سر بى کسى بود؟!
_ الان مهمه که همیشه کنار همیم
_ قول بده غصه نخورى باور کن نمیزارم این جریان تو مراسم نامزدى تاثیر بزاره فردا براى خاکسپارى میرم و بلافاصله بعدش بر میگردم و مراسم سر روزش انجام میشه
_ سوشا جان فکر میکنى واقعا در مقابل ناراحتى و فوت پدرت این مسائل ارزشى داره؟
_ شاینا اصرار داره واسه تدفین بره نمیتونم اجازه بدم تنها بره واگرنه نمیرفتم
_ باید برى هرچى باشه پدرته!! این آخرین باریه که میتونى صورتشو ببینى ، بعدا پشیمون میشى نرى تو تنها پسرشى
تلخ خندید:
_ یک غریبه رو به تنها پسرش ترجیح داد
از اون شهر و آدم هاش متنفرم
_ قرار شد دیدمون رو مثبت کنیم دیگه، منم باهات میام
_ نه حرفشم نزن
دستش را فشردم:
_ میخوام تو روزهاى سخت هم عشقت باشم
_ تو همیشه عشق منى و جاى عشق من اونجا نیست، گل من گلِ مرداب نیست
_ اگه نپذیرى ناراحتم میکنى
کلافه سیگار دیگرى آتش زد و نگاهش را از من برگرفت:
_ دلى من خانواده خوبى ندارى یعنى نمیخوام قبل نامزدى پشیمون شى
_ چى میگى؟؟ من به خود تو بله دادم ، این چیزها چه اهمیت داره؟ تو قرار تنها مرد خونه ام باشى پدر بچه ام باشى حقم نیست کنارت باشم و همه چى رو بدونم؟!
تسلیم شد ، اصلا حکم اول عشق تسلیم است …
با وجود مخالفت هاى مامان، پدر به ما حق داد که به مراسم خاکسپارى پدر سوشا برویم
همراه صنم و پرهام و شاینا راهى این سفر شدیم
از فرودگاه شهر تا شهر مقصد که در مرز ایران واقع شده بود با ماشین ١ ساعتى در جاده سپرى کردیم
شاینا از هدفونش حتى قبل از مراسم پدرش هم نمیتوانست بگذرد
انگار مغزش بدون آهنگ از کار مى افتاد ،در حد یک سلام فقط با من حرف زده بود
با من مشکل خاصى نداشت کلا با دنیاى آدم هاى عادى بیگانه بود؛
به شهر پدرى سوشا که رسیدیم طبیعت زیبا و بکر شهر که بیشتر شبیه یک دهکده بزرگ بود مرا مجذوب کرد،
لباس هاى کردى زن هاى دهکده به نظرم فوق العاده زیبا بود سوشا در سکوت کامل به سر میبرد
_ سوشا چه قدر اینجا قشنگه
صنم هم با من همراه شد
_ فوق العاده است
راننده توقف کرد و سوشا عمیق اطرافش را نگریست
_ این جا شبیه همون گرگ تو لباس میشه
مواظب باشید
پیاده شدیم و تا رسیدن پرهام که در ماشین بعدى بود منتظر ایستادیم
کنارش رفتم و دستش را گرفتم:
_ خوبى عزیزم؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:
_ ٧ سال بود اینجا نیومده بودم دلم نمیخواست دیگه بیام فکر نمیکردم پدر به این زودى از این دنیا و حرص و ولعش دست بکشه
_ پشت سر کسى که دستش از دنیا کوتاه شده این طور حرف نزن عزیزم
سوشا حس و حالش عوض شده بود انگار این شهر برایش از مرگ پدرش غم انگیز تر بود…
خانه پدربزرگ سوشا یک عمارت قدیمى بزرگ بود
به محض ورودمان چند مرد با لباس محلى به استقبالمان آمدند سوشا را در آغوش کشیدند و گریستند جالب بود که سوشا را آقا صدا میزدند ؛متوجه شدم خدمه خانه هستند.
پدر بزرگ سوشا ( سردار خان) پیر مرد واقعا جذابى بود که از نظر چهره و اندام شباهت زیادى به سوشا داشت
پیرمرد لباس محلى مشکى به تن داشت، و با لهجه خاصى صحبت میکرد
سوشا را در آغوش کشید و سر بر شانه اش مردانه گریست
ولى سوشا سکوت کرده بود به یک “غم آخرتون باشه “
گفتن اکتفا کرد
انگار تمام ساکنین آن خانه مرد بودند و خبر از هیچ زنى نبود!
سردار خان استقبال خوبى از ما کرد و بر خلاف تصورم وقتى سوشا مرا نامزدش معرفى کرد برخورد بسیار عالى داشت و انتخاب سوشا را تحسین کرد
متوجه شدم پدر سوشا تنها فرزند سردار خان بوده است و دلم براى پیرمرد قدرى سوخت…
مرا به عمارت خانوم ها دعوت کردند و به ناچار همراه صنم مجبور شدیم پسرها را ترک کنیم سوشا با نگرانى به من اشاره کرد که مواظب خودم باشم،
عزادارى زنان دهکده خیلى سوزناک و در عین حال عجیب بود
همه با شال مشکى وسط سالن بزرگى دور هم نشسته بودند و مرثیه یکصدا میخواندند و بر سر و صورت میزدند و ناگهان به صورت عجیبى کِل میکشیدند،
من و صنم که معلوم بود غریب هستیم گوشه سالن نشستیم و تماشاگر شدیم
مادربزرگ
و عمه سوشا وسط نشسته بودند و بى نهایت گریه میکردند
یکى از خدمت کارها که دختر جوانى بود خوش آمد گفت و از ما پذیرایى کرد، صنم استرس گرفته بود و جو آن جا را دوست نداشت ولى من از آنجایى که راحت خودم را وفق میدادم سعى میکردم از سنت ها و آداب متفاوت لذت ببرم
اصلا مادرم طورى من را بار آورده بود که با هر شرایطى خودم را سازگار کنم،
با دوستانم مدام مسافرت هاى کوتاه سخت مثل جنگل و کوه و کویر میرفتیم و در شرایط سخت چادر میزدیم،
بالاخره کمى دست از عزادارى برداشتند که به محض معرفى من توسط خدمت کار، مادر بزرگ بر صورتش چنگ زد و عمه سوشا کِل کشید و دوباره عزا سر دادند
پیرزن جیغ میکشید
_ سالار کجا رفتى بیا که عروس خوشگلتو آوردن
کمى وضعیت برایم عجیب شده بود اما سعى کردم احترام بگزارم
مخصوصا وقتى که با عشق بغلم کرد و ب*و*سیدم
صورت مهربانى داشت مخصوصا خالکوبى روى چانه اش مرا یاد فیلم هاى خیلى قدیمى مى انداخت،
مادر و دختر شباهت فاحشى به هم داشتند و من مدام از خودم سوال میکردم: سوشا چه طور از همچین خانواده و فامیل خونگرم و مهربانى گذشته است؟!
با ورود شاینا که به محض رسیدنمان خودش را گم و گور کرده بود این عزادارى و شیون سر دادن تشدید شد،
جالب بود شاینا حتى قطره اى اشک براى همراهى آن ها نداشت!
چشمانش غیر طبیعى بود و حالتش عجیب بود
صنم به پهلویم زد و گفت:
_ این خواهر شوهر فضاییت چیزى میزنه؟

خودم بارها شک کرده بودم ولى به خودم اجازه نمیدادم با گمان نادرست موجب تهمت به کسى شوم
من از قضاوت کردن و مورد قضاوت قرار گرفتن متنفر بودم…
پیرزن لحظه اى از من و شاینا دور نمیشد
همه زن هاى فامیل به من چشم دوخته بودند و این نگاه ها اذیتم میکرد؛
پیرزنى از انتهاى اتاق پرسید: سلطان خانوم پسرش هم که آمد منتظر چى هستین؟
زن میانسالى که نگاه زهر آگینى داشت
با لحن تندى گفت:
پسر سالار هنوز نرسیده ایران،
خانِمون نیومده یادتون رفته؟
سوشا برادر دیگرى داشت؟!
مجبور شدم با شاینا که اصلا رغبت به هم صحبتى نداشت وارد بحث شوم
_شاینا ، پدرت پسر دیگه اى داره؟
به صورت وقیحى در جمع عزادارن خندید
این دختر اصلا طبیعى نبود!!
_ نه بابا این حلیمه زن بابامه چون اجاقش کوره دوست داره بگه آراز که هم سنشه پسرشه
آراز؟! چه اسم عجیبى!
توجه همه به رفتار عجیب این دختر جلب شده بود
بعد از چند ساعت به ایوان رفتیم و به جمع مردان پیوستیم
همه جز سوشا مشکى به تن داشتند به محض ورودم بلند شد و دستش را دور کمرم انداخت
_ خوبى دلى؟
_ تو خوب باشى خوبم
صمیمت ما براى مردان و زنان فامیل سوشا عجیب بود و با دید خوبى نگاهمان نمیکردند
مرد قد بلند سفید پوستى تقریبا ٣۵ ساله با سبیل هاى کلفت و بلند توجهم را با صدایش جلب کرد
_ عروس خانوم خوش آمدى
صداى خشن توام با لهجه اى داشت لحن خوش آمد گویى اش دلچسب نبود
سوشا مرا به خودش نزدیک کرد و گفت:
_ دایى بزرگم یاشار
از خوش آمد گویى اش تشکر کردم ؛ از ما پذیرایى شد و زمان خواب فرا رسیده بود، صنم با سادگى تمام در جمع از سوشا پرسید:
_ سوشا شب کجا باید بخوابیم
یاشار با لحن تندى با همان لهجه اش به جاى سوشا جواب دختر بیچاره را داد:
_ اینجا زنها جدا مردها جدا
صنم که سرخ شده بود در گوشم نجوا کرد
_ وا پس اینا چه طور تولید مثل میکنن؟
من هم زیر لب جوابش را دادم:
_ از راه دور و تله پاتى
بى اختیار هر دو خنده ریزى کردیم و با اخم شدید جمع مواجه شدیم؛
سوشا موقع خداحافظى به تلفنم اشاره کرد و متوجه شدم تصمیم دارد تا صبح پیام رد و بدل کند،
من و صنم را به اتاق مهمان راهنمایى کردند که دو تخت کهنه داشت با وسایل قدیمى اما تمیز؛
صنم مدام غر میزد
_ آرام من مطمئنم این خونه زوار در رفته پر جنه
دیوار هاش وحشتناکه اصلا حس خوبى ندارم
شاید هم ارواح سرگردان داره
_ واى چرت و پرت نگو و سعى کن بخوابى ، مگه نشنیدى فردا صبح زود مراسم خاکسپاریه؟
_ تو واقعا آرامى دختر !
آرام بودن و سکون بیش از حد از تو مرداب میسازد
احساسم آن روزها راکد مانده بود و به قول مامان “آب هم اگه یک جا بمونه میگنده”…
نیمه هاى شب بیدار شدم و متوجه شدم باید هرچه سریعتر به دستشویى بروم
قبل از خواب براى مسواک زدن آنجا رفته بودم و میدانستم طبقه پایین است
سکوت و تاریکى محض خانه را فراگرفته بود ، پاورچین پایین رفتم پایین پله ها به محض اینکه خواستم به سمت دستشویى بچرخم با یک حجم بزرگ و سیاه برخورد کردم
عطر تلخى مشامم را هوشیار کرد
سرم را سریع بالا آوردم
یک جفت چشم!
در میان آنهمه سیاهى و تاریکى درخشید…
زبانم بند آمده بود
حق با صنم بود
جن!!!!
احساس میکردم در حال خفه شدن هستم
حتى توان جیغ زدن نداشتم،..
خواستم فرار کنم که پایم به پله اول گرفت و افتادم
دستى بازویم را گرفت! تا مرگ فاصله اى نداشتم
اما صدایش مرهمى شد براى واهمه هایم
_ چته خانوم؟ مگه جن دیدى ؟
چراغ کم سوى کنار دستش را روشن کرد
حالا نه
کاملا واضح ،اما متوجه شدم جن مذکور مرد خوش قد و بالاى جوانى است که سعى بر آرام کردن من دارد، با مردهاى اهل خانه فرق داشت، نه لهجه داشت و نه لباس محلى
قد تقریبا بلند و ۴ شانه …
از جایم با کمکش بلند شدم و خودم را تکاندم
_ معذرت میخوام تاریک بود ترسیدم
جوابى نداد و راهش را گرفت و به انتهاى راهرو رفت…
تا صبح خوابم نبرد
هنوز در فکر جن بودم
واقعى بود؟! توهم بود؟ آدم بود؟
صبح براى مراسم آماده شدیم
متوجه شدم تشییع پیکر تا قبرستان یکى از رسوم مهم این خاندان است
سردار خان به سوشا اشاره کرد که سمت راست جلوى تابوت را بگیرد
سوشا با علامت دست نه گفت
_ نمیتونم پدربزرگ حالم خوب نیست
حس کردم به حمایتم احتیاج دارد
در میان جمعیت بیش از حد خودم را به او نزدیکتر کردم
_ سوشا این یک رسمه تو تنها پسرشى
باز هم همان عطر تلخ !!
و در لحظه دیگر ظهورش!
اینبار در روشنایى روز
پوست گندمى اش با موها و ته ریش مشکى اش هارمونى خاصى داشت
چشم هاى مشکلى که در عین سادگى و بى حالتى دنیا دنیا حرف داشت و نگاهش نافذ بود
سبیلش کمى از ته ریشش پر رنگ تر بود
سینه ستبر و سرش رو به بالا
خوشم نیامد! انگار از نگاه به زمین عار داشت…
بینى اش کاملا مردانه بود و انگار غرورش را در نفس جمع شده در بینى اش بایگانى کرده بود
با اینکه لباس مشکى عزا به تن داشت اما فوق العاده شیک پوش بود
بى تفاوت از مقابل ما رد شد و جلوى تابوت را گرفت
نگاه سوشا سرشار از نفرت شد و زیر لب غرید
_ بساط کیف و عیشش تو اروپا تموم شد
انگار با دیدنش تمام وجودش را لجاجت در بر گرفت
جلوى تابوت رفت و طرف دیگرش را گرفت با نفرت به او که نمیشناختمش چشم دوخته بود
ولى جالب بود که مرد اصلا نگاهش نمیکرد
بالاخره شاهد اشک شاینا براى پدر شدیم
کنارش رفتم و شانه هایش را ماساژ دادم
_ عزیزم خدا صبرت بده
به گفتن یک “ممنونم” اکتفا کرد
جمعیت احترام خاص و ویژه اى براى مرد قائل بودند
حتى سردار خان !
متوجه عشق بى نهایتش شده بودم
_ آراز تو دیگه همه کس مایى سالار امیدش به تو بود
آراز؟!
خودش هم مثل اسمش عجیب بود…
تا پایان مراسم چون طبق رسوم زن و مرد جدا بودند
سوشا و مردان دیگر را ندیدم …
عصر که مهمان ها کم کم رفتند و خانه خلوت تر شد
سوشا پیام داد که به حیاط بروم،
واقعا غمگین بود و این خانه از او آدم دیگرى ساخته بود
دستم را گرفت و سرم را ب*و*سید
_مرسى کنارم بودى ، شب بلیط گرفتم برگردیم
_ سوشا چرا عجله میکنى؟
_ باید به مراسم نامزدى برسیم
_ بابا زنگ زد گفت مراسم رو تاریخشو گذاشته ماه دیگه گفت خوب نیست پدر داماد فوت شده مراسم بگیریم
عصبانى شده بود این را از تن صدایش که از قبل بلندتر بود فهمیدم
_ چرا؟!! چرا بدون اطلاع من؟؟!؟؟
دستش را نوازش کردم و سینه اش را ب*و*سیدم
و خاک کتش را تکاندم
_ عزیزم آروم باش دیر و زود داره سوخت و سوز نداره
نفس عمیق توام با حرصى کشید
باید آرامش میکردم لحنم را کمى لوس کردم
_ نمیخواى منو ببرى بگردونى ؟ دلم گرفت تو این خونه
_ فردا بر میگردیم فقط تا فردا!!!
دوباره ب*و*سیدمش
_ جمعه شب باشه؟ باشه؟ قبول ؟
سوشاى بیچاره توان مخالفت با من را نداشت
دلش را را نداشت
و من اصلا دلیل اصرارم به ماندن را نمیدانستم
فقط حس میکردم سوشا به عنوان تنها پسر مرحوم باید در تمام مراسم شرکت داشته باشد
شاینا هم با شنیدن خبر ماندن ما تصمیم به ماندن گرفت و پرهام و صنم همان شب برگشتند
موقع خداحافظى صنم در گوشم زمزمه کرد:
_ این خونه جن داره مواظب باشه
خنده ام گرفت و محکم بغلش کردم
_ میدونى که عاشق هیجانم !! حتى از نوع جنش
با رفتن صنم خودم را در آن خانه واقعا غریب و تنها حس کردم
همسر پدر سوشا مدام با طعنه هایش آزارم میداد اما سعى میکردم بى تفاوت باشم
همه حرفش تعریف از آراز و تحقیر سوشا بود
متوجه شدم آراز دایى کوچکتر سوشاست که سالار خان او را به عنوان پسرش پذیرفته است و تمام اموال و سلطنتش را به او واگزار کرده است
حالا دلیل نفرت سوشا از این دایى را میدانستم!
جالب بود سالار بعد طلاق همسرش هم ، برادر همسرش را به پسر واقعى اش ترجیح داده بود!
قسمت چهارم
همیشه با خودم فکر میکردم دردناک ترین قسمت یک عزادارى خواندن وصیت نامه عزیز از دست رفته است…
انگار دوباره زنده میشود و یکبار دیگر باید براى مرگش به سوگ بنشینى…
سوشا خبر داد که پدر بزرگش براى خواندن وصیت نامه ، همه از جمله او را احضار کرده است
سوشاى بى من شبیه کودک بى مادرى بود که حتى از سایه خودش هراس داشت،
در راهرو جلوی اتاقم بغلم کرد میدانستم حرفى دارد:
_ سوشا چته؟ چرا یکبار از ته دل گریه نمیکنى خالى شى
_ الان اون پایین منتظراند تا یکبار دیگه به همه یاد آورى شه من پسرش نبودم، مطمئنم همه چى رو به آراز واگذار کرده و دایى کوچیکه نشسته این پیروزیشو مثل همیشه جشن بگیره
_ تو نگران اموال پدرتى؟!
_ نه من عادت دارم که از بچگى همه چى مال آراز باشه به خاطر اینکه فقط چند سال ازم بزرگتره زورى بهش احترام بزارم عادت دارم همیشه اونو به رخم بکشن و منو ترسو خطاب کنن
سعى کردم آتش خشم درونش را با ب*و*سه اى روى گردنش خاموش کنم
نوازشم کرد
نفس هایش تند شد
_ آرام تو نبودى من آدم بدى میشدم
_ حالا که هستم جون دلم
لب هایم را میخواست به من احتیاج داشت داغ شده بود
صورتم را میان دستانش گرفت
گره بغضش با مزه کردن لب هایم باز شد
چشمانش بسته بود
نمیدانم چه قدر طول کشید
حس خاصى داشتم ولى مطمئن بودم این ب*و*سه براى من نه طعم عشق دارد نه ارمغان آرامش
صداى چند سرفه مردانه خط بطلان زد به عاشقانه ساختن سوشا!!
دستش با حالت جذابى جلوى دهانش بود و سرفه کرد اینبار سر پایین بود
مشکى به تن داشت ولى با استایل خاص و جدید
واقعا خوش پوش بود !
سر پایین از کنار ما بى تفاوت رد شد ولى زهر عطر تلخش در راهرو جا ماند
هر دو فهمیدیم سرفه هایش سورى بود براى اینکه ما را متوجه حضور و ترددش کند
شاید شرم داشت از دیدن آن صحنه!!
نمیدانم نمیدانم…
سوشا عصبى مشت به دیوار کوبید
_ این مزاحم رو یه روز میکشم
سرخ شده بودم تازه به خودم آمدم !
چه قدر دیدن من در این وضعیت توسط یک غریبه برایم شرم آور بود…
چند دقیقه بعد من و سوشا به سالن بزرگ خانه رفتیم
همه خانواده زودتر از ما حاضر شده بودند حتى شاینا …
آراز کنار سردار خان بالاى سالن نشسته بود
و یاشار همسرش و حلیمه همسر پدر مرحوم سوشا هم حضور داشتند
مادر بزرگ و عمه سوشا هنوز آرام آرام اشک میریختند
با ورود ما یاشار از جایش بلند شد و دست سوشا را گرفت:
_ بیا شاه پسر سالار بیا بنشین کنارم
تن صدا و لهجه خشنش را دوست نداشتم
هر دو دایى سوشا عجیب بودند و جز سبیل با هم هیچ وجه مشترکى نداشتند
هرچند که سبیل آن روزها در مد و فشن اروپا متداول شده بود ولى کلا به صورت فرم نامهربان و خشنى میداد
که دوستش نداشتم!
بعد از نشستن ما سردار خان به خدمت کار دستور داد که به وکیل خانواده اجازه ورود دهند
وکیل بعد از عرض تسلیت و چند خط سخنرانى شروع به قرائت وصیت کرد
به محض شروع مادر بزرگ و حلیمه خانم و عمه باز شیون سر دادند که با تشر سردار خان سکوت کردند
همه حتى من استرس داشتیم و این در چهره همه مشخص بود
اما اما اما تنها کسى که خیلى ریلکس تکیه داده بود و پایش را روى هم انداخته بود آراز بود
حرکاتش متفاوت بود
نه به آن سر به زیر انداختن در راهرو چند دقیقه پیش
نه به این بینى آکنده از باد غرور حالایش!!!
اصلا سوشا حق داشت از او خوشش نیاید…
متن وصیت همه را دوباره جز آراز شوکه کرد
همه اموال به سوشا واگزار شده بود
البته ارث حلیمه خانوم و شاینا هم مبلغ قابل توجهى بود که رضایتشان را جلب کرده بود
آراز اندازه ذره اى از این وصیت ناراحت نبود و علتش را زمانى فهمیدم که بند آخر وصیت خوانده شد
تمام اموال مذکور با مدیریت و نظارت دائم آراز به سوشا تعلق میگرفت!
و این براى سوشاى مملو از نفرت ضربه بدى بود!!
از جایش بلند شد
رگ هاى گردنش از فرط خشم متورم شده بود
سمت آراز یورش برد و فریاد میکشید
_ مالى که زیر سایه تو مالِ من باشه آتیشش میزنم
یاشار و و وکیل مانعش شدند و گرفتنش
آراز همچنان ساکت و آرام بود
با متانت از جایش برخواست
چند لحظه خیره نگاهش کرد
صدایش در عین زمختى آرامش و جذابیت ویژه اى داشت
_ چرا گرفتینش ؟! ولش کنین
یاشار امتناع کرد
اینبار آراز با لحن محکم و جدى دستور داد
_ ولش کنین
ترسیده بودم
اما جرات دخالت نداشتم
سریع سوشا را رها کردند و به محض رهایى با سر به صورت آراز کوبید
از فرط وحشت جیغ کشیدم و نامش را صدا زدم
برگشت و با صداى من عقب نشینى کرد
خون از بینى آراز جارى شد
جالب بود هنوز همان قدر ریلکس و بى تفاوت بود
خون بینى اش را با دست پاک کرد و حال دست خونى اش را جلوى چشمانش گرفت و لبخند زد، درکش نمیکردم
حرکاتش غیر قابل کنکاش بود…
سمت سوشا رفتم و بازویش را گرفتم
_ این چه کاریه سوشا ،
خوبى؟
حال ،آراز چند قدم به ما نزدیک شد
دستش را روى پیشانى سوشا گزاشت:
_ سرت درد گرفت؟
واقعا در عجب مانده بودم حتى خود سوشا هم متحیر بود
دست آراز را پس ز
زد و با خشم گفت:
_ حالم از این ژست خرس مهربونت از بچگى بهم میخورد، من بابام یا سردار خان نیستم که خام این حرکاتت شم مار چموش
باز هم لبخند زد
و اینبار با مسیر نگاهش مرا مخاطب قرار داد
_ یخ بزار روى پیشونیش و مواظبش باش خانم دکتر
بعد راهش را گرفت و از اتاق خارج شد
خانم دکتر؟!
چرا مرا اینگونه خطاب کرد؟!
با سوشا که به اتاقش رفتیم آن قدر عصبى بود
که از من خواست ساعتى تنها باشد و سیگار بکشد میدانست در محیط بسته تحمل دود سیگار برایم محال است ، پذیرفتم و به باغ خانه رفتم
زوزه باد همیشه از کودکى مرا میترساند
اما دلم قدرى هواى آزاد میخواست،
قطره هاى خون روى سنگ فرش توجهم را جلب کرد مسیر خون را تعقیب کردم و دیرى نپایید که منبعش را پیدا کردم ،در ایوان بزرگى دستانش را روى نرده هاى حیاط تکیه گاه کرده بود و سرش پایین بود، انگار با صداى پایم متوجه حضورم شده بود اما بى آنکه برگردد و نگاهم کند با همان صداش خش دار گفت:
_ چیزى میخواى؟
حس کردم وارد قلمرو شخصى اش شدم و واقعا جوابى براى سوالش نداشتم هول شده بودم
_ بینیتون هنوز خون ریزى داره، میتونم کمکتون کنم؟
_ نه
قاطعانه و کمى گستاخانه جواب منفى داد
شاید شرم داشت ! دقایقى پیش نامزدم در مقابل جمع به او چنین حمله کرده بود
نگران بودم از اینکه از سوشا کینه به دل بگیرد و قصد تلافى داشته باشد میترسیدم
کمى نزدیک تر شدم باز همان عطر تلخ ،مشامم قوى بود، عطرش ترکیبى از عطر چوب سوخته و لوبان و وانیل بود
_ ببخشید سوشا خیلى زود جوشه ولى باور کنید دست خودش نیست بعدا از کارش پشیمون میشه
باز هم نگاهم نکرد
_ احتیاج نیست خواهر زادمو بهم معرفى کنى

شاینا در عدم علاقه به هم صحبتى قطعا به دایى جان ناپلئونش رفته بود
حرصم گرفته بود باید جوابش را میدادم اما
تلفنش زنگ خورد
وجود من هیچ اهمیتى نداشت تلفنش را جواب داد و باز راهش را گرفت و رفت:
_ بله

_ دیر کردى
****
سوشا یک روز تمام از اتاق بیرون نیامد، میدانستم خودش را با آرام بخش و سیگار ساکت نگه داشته است کم کم خانه با همه بزرگى اش برایم کسل کننده شده بود،این جا کسى اهل صمیمیت و هم صحبتى نبود، زن هاى خانه که به من و لباس هایم شبیه یک متهم نگاه میکردند و من اصلا به دل نمیگرفتم چرا که میدانستم همه عمر در فرهنگ این دهکده غرق شده اند و هرکس بر خلاف رسم و رسومشان عمل کند را مرتد میدانند،
تصمیم را گرفته بودم باید کمى از خانم بیرون میرفتم وگشتى در شهر میزدم
سعى کردم لباس پوشیده و سنگین تر بپوشم اما نگاه مردم دهکده دست کمى از نگاه اهل خانه نداشت کمى خرید کردم و با دیدن مغازه لباس محلى تحریک شدم
ترکیب رنگ فوق العاده اى داشت و من را وادار به خرید کرد
عصر که به خانه برگشتم سوشا هنوز از اتاق بیرون نیامده بود
لباس هاى محلى را پوشیدم و سمت اتاقش رفتم وقتش رسیده بود که او را از این وضعیتش بیرون بکشم
چند ضربه به در زدم و صدایش کردم
خودش در را برایم باز کرد،
چند لحظه خیره نگاهم کرد عجیب بود صورتش سرخ شد انگار دوباره خشم در وجودش شعله ور شد
_ این چیه پوشیدى؟
سوالش را با فریاد ادا کرد!!!
در کمال تحیر فقط توانستم با بغض بار دیگر اسمش را صدا کنم
ولى باز فریاد زد و گوشه آستینم را گرفت و طورى کشید که پاره شد
وحشت کرده بودم سوشا گاهى به شدت رنگ عوض میکرد
حقم این رفتار نبود
همه سعی ام را کردم که از خودم دفاع کنم
_ روانى این چه رفتاریه!!
این سوشا نبود!!! یک روح شیطانى در وجودش رسوخ کرده بود
درست در همان مکان که ب*و*سه آتشین از من گرفت اینبار در حال آتش زدن قلبم بود
روسرى محلى ام که روى سرم انداخته بودم را از سرم کشید و من به ناچار هلش دادم
فریاد کشید
_ برو این آشغالها رو از تنت در بیار!!کى یادت داده اینا رو بپوشى ؟
با گریه جوابش را دادم
_ هیچ کى ، تو مریضى مریضى ازت متنفرم
این جمله ،براى دیوانه محض شدن سوشا کافى بود ،طاقت شنیدن تنفر از زبان من را نداشت !!
دستانش دور گردنم حلقه شد
از چشمانش خون میبارید
این قدر در مقابلش ضعیف بودم که حتى توان حرکت نداشتم
چشمانم به سقف خیره مانده بود
دستى ناجى من شد!
سوشا روى زمین پرت شده بود
به سختى نفسم بالا آمد
_ مرتیکه دست روى زن، بلند میکنى ؟
این صداى خشن و خش دار برایم آشنا بود
حال که نفسم بالا آمده بود عطر تلخش معرف حضورش بود
دستش را روى گردنم گذاشت
_ خوبى خانوم؟
لحنش نگران و مهربان بود
سوشا روى زمین نفس نفس میزد
و حال آشکارا گریه میکرد
دلم به حالش سوخت حس میکردم دچار حمله عصبى شده بود
ولى این قدر ناراحت بودم که تحمل هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم
آن جا را سریع ترک کردم و سمت اتاق استراحت خودم دویدم.
در را که بستم همانجا روى زمین نشستم و هاى هاى گریه سر دادم ؛ دلم به حال خودم و تحقیر شدنم در مقابل غریبه اى چون آراز عجیب میسوخت
ولى انصافا اگر به موقع نرسیده بود قطعا مرده بودم!
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که متوجه ش
شدم سوشا پشت در است
در میزد و التماس میکرد
توجه نکردم سمت چمدانم رفتم و مشغول جمع کردن شدم، لباس هایم را هم عوض کردم
سوشا بى وقفه معذرت میخواست و التماس میکرد
چمدان به دست در را باز کردم
صورتش غرق اشک بود با دیدن چمدان وحشت زده شد
_ دلى گوه خوردم به خدا نفهمیدم دست خودم نبود
با خشم نگاهش کردم
دسته چمدان را گرفت
_ وایسا با هم میریم خواهش میکنم
_ تو یک راست باید برى بیمارستان روانى من با تو امنیت ندارم
_ غلط کردم ، من تا حالا بهت دست زده بودم؟! به خدا یهو یاد بدترین خاطرات زندگیم افتادم
دلى تو بزرگى ، ببخش سوشاتو ببخش
دلم برایش میسوخت ولى غرورم آن روزها قوى ترین حس درونم بود
التماس کرد قسمم داد صبر کنم بلیط بگیرد و با هم برگردیم با حرص به اتاق برگشتم و با صداى بلند گفتم
_ تا موقع رفتن نمیخوام ببینمت
***
چند ساعت بعد سوشا پیام داد که اولین پرواز فردا ظهر است و آماده رفتن باشم
جوابش را ندادم و خودم را با گوشى ام سرگرم کردم،ساعت تازه از ١٢ شب گذشته بود ،از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم
مادر بزرگ در ایوان نشسته بود و گریه میکرد،داغ فرزند براى مادر دیر سرد میشود
با وجود اینکه پدر سوشا چند سال از سرطان رنج برده بود و خانوادش آمادگى هر لحظه از دست دادنش را داشتند ولى پیرزن در سوگ فرزند عجیب میسوخت و این خصلت هر مادرى است…
تصمیم گرفتم براى هم صحبتى با او به ایوان بروم،موقع رفتن در اتاق سوشا که باز بود توجهم را جلب کرد،در اتاق نبود!
حدس زدم او هم مثل من از در اتاق ماندن کلافه شده است؛مادر بزرگ از دیدنم خوشحال شد و دعوتم کرد کنارش بنشینم
دستم را با مهربانى در دست گرفت و نوازش میکرد
_ عروس خوشگل مواظب یادگار پسرم باشیا
سوشا خیلى غریبه
آهى کشیدم
_ چشم سعى میکنم
به زمین چشم دوخت و چند بار پیاپى سرش را با تاسف تکان داد
_ این کینه از داییش منو میترسونه
_ پدرش با وصیتش خیلى سوشا رو تحقیر کرد این کینه این طور بیشتر میشه
_ اى مادر تو تازه واردى ،آراز خان رو نمیشناسى
کسى توى این شهر نیست که عاشقانه بنده اش نباشه،خان ماست
سالار خدا بیامرز ١٠ سالى بود خودشو کنار کشید و همه چى رو بهش سپرد
مطمئنم واگزار کردن همه اموال به سوشا هم خواسته آراز بود،این سوشاى طفل معصوم به خاطر آه و ناله هاى آدا که تو گوشش از بچگى خونده از پدرش کینه داره
_ حق داره ، پدرش سوشا رو ول کرد و واسه داییش پدرى کرد
_ این طور نگو ندونسته دختر!
سردار خان و پدر آراز و یاشار دو رفیق و خان اصلى این شهر بودند
بعد ازدواج سالار و آدا
وقتى توى مرز مامورا ایاز پدر آراز خان رو تیر بارون کردند
سالار واسه برادر زنهاش حکم پدر پیدا کرد
ولى آدا بى جهت سردار و سالار رو مسبب مرگ پدرش میدونست،کم کم مریض شد
آراز خان سنى نداشت
ولى همه کار واسه این یکدانه خواهر کرد
حتى نزاشت سوشا اسلحه دست گرفتن رو یاد بگیره ،همه مسئولیت خاندان رو به گردن گرفت تنش پر جاى گوله است
۶ سال به جاى سالار رفت زندان
سوشا باید این سختى ها رو میکشید
از حرفهاى پیرزن بهت زده شده بودم
_ اسلحه؟!!! واسه چى باید سوشا اسلحه دست گرفتن رو اصلا یاد بگیره؟
_ اینجا اسلحه حکم ناموس ما رو داره حتى همه زن ها تیر اندازى بلدن
_ چرا آخه؟! پدربزرگ سوشا چرا تیر بارون شد؟
_ خانواده زنش ترک بودن هم مرز بودیم ١ بار که محموله میبرد واسه طایفه زنش گیر افتاد و درگیر شد
_ محموله؟!!
پیرزن که متوجه شد من کاملا از همه چى بى اطلاع هستم سریع حرفش را خورد
_ ول کن دختر بزار بعد عروسیت همه اینها رو میفهمى
جمله سوشا در ذهنم بار دیگر مرور شد!!
” من خانواده و فامیل خوبى ندارم آرام”
همه چیز مثل یک پازل در ذهنم با هم جور میشد
واردات غیر مجاز دارو براى شرکت خصوصى پدر دوستم که با وساطت سوشا انجام شده بود
اطلاعاتش در مورد قاچاق اسلحه و مرزها…
همه چیز تقریبا روشن شده بود
باید تا آمدن سوشا این خانه را تحمل میکردم
ماندنمان میان این آدم ها جایز نبود حق با سوشا بود این دهکده گرگى بود در لباس میش
حق داشت روانى شود
باید او را هرچه سریعتر از این محیط دور میکردم…
با مادر بزرگ خداحافظى کردم و به سمت اتاق راهى شدم
ذهنم در گیر بود
یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم راهرو ایوان را اشتباه طى کرده ام
( اه لعنت به معمارى عجیب و کهنه این خونه)
خانه تاریک بود و من واقعا گیج شده بودم
کلافه برگشتم ولى باز از یک ایوان دیگر سر در آوردم
دلم میخواست فریاد بزنم
چراغ اتاقى در یکى از ایوان ها روشن بود
این ایوان را میشناختم مربوط به قلمرو آراز یا همان آراز خان بود
خوشحال شدم
چون اتاق او ٣ اتاق بعد از اتاق سوشا بود و قطعا با پیدا کردن اتاقش میتوانستم راه را پیدا کنم
پاورچین پاورچین به ایوان رفتم پرده ها تورى بود نگران شدم مرا ببیند
در پى پیدا کردن راه چاره بودم
که صداى جیغ زنى توجهم را جلب کرد
خدا میداند که همیشه از تجسس و فضولى در حریم شخصى یک
فرد بیش از حد متنفر بودم ولى نمیدانم چرا به دیوار تکیه دادم و از گوشه شیشه به داخل اتاق سرک کشیدم؟!!!!!
از شرم نزدیک بود من هم فریاد بزنم!
زن برهنه بود و روى تخت روى شکم دراز کشیده بود و با عشوه تمام ناله میکرد
صداى آراز را میشنیدم
اما نسبت به او دید نداشتم
سریع به دیوار تکیه دادم و دستم را روى چشمانم گذاشتم
واى خدا جونم منو ببخش
صدایشان را کامل میشنیدم و حس بدى داشتم
زن چنان با عشوه و حالت چندشى نامش را صدا میزد که خنده ام میگرفت
من واقعا یک هزارم او هم لوندى بلد نبودم!!!
صداى آراز توجهم را به خود جلب کرد
انگار کارشان تمام شده بود
باز سرک کشیدم اینبار آراز هم در دیدم بود و خدا را شکر لباس زیرش را پوشیده بود و در حال پوشیدن شلوارش بود
اندام مردانه و بى نهایت قوى داشت
زن هنوز برهنه روى تخت با حرکات زشتى دلبرى میکرد
زن زیبایى بود موهایش را بلوند کرده بود و آرایش غلیظى داشت و معلوم بود دلباخته آراز خان است
ولى دریغ از ذره اى توجه و احساس در این مرد!
کارش تمام شده بود و دیگر زن را نگاه هم نمیکرد
_ پاشو لباستو بپوش گفتم برسوننت هتل فردا هم بلیطت رو اوکى کردم
زن با ناز و ناراحتى گفت
_ تا رفتنم چرا برم هتل؟ اینجا میمونم
_ فعلا یادم نرفته یک روز تاخیر داشتى بیشتر از این رو مخم نرو و مطمئن باش میفهمم این یک روز سرت تو کدوم آخورى گرم بوده
( پس تلفنى با همین زنه حرف میزد که میگفت دیر کردى!!)
زن از جایش بلند شد و هنرمندانه آراز را از پشت بغل کرد
_ جونى من کجا رو دارم آخه تو که آمار ثانیه به ثانیه ام رو بهت میدن
آراز برگشت و انگشتش را به حالت خط و نشان در مقابلش گرفت
_ویدا هرز بپرى میندازمت جلو سگ هام تیکه تیکه ات کنن
_ خیلى نامردى ۴ ساله بى هیچ توقعى هر موقع خواستى واست سنگ تموم گذاشتم هرجاى دنیا که شده ، ۴ ساله من جرات نکردم از کنار یه گربه نر حتى رد بشم ، اینه مزدم؟
_ خفه شو بابا پولشو گرفتى، این قدر پات ریختم که واسه ١ عمر بسِه ولى میدونى تو مدتى که اسم من روته پاتو کج بزارى قلم میکنمشون
واقعا برایم عجیب بود
برایم زنى که خودش را راحت میفروشد قابل درک نبود
رفتار تحقیر آمیز آراز شایسته اش بود ولى از او هم بدم مى آمد
از رئیس و خان طایفه خلافکار قاچاقچى از این بیشتر بعید نبود!!!
دیگر تاب ماندن نداشتم تا همین جا هم اشتباه کرده بودم
کفش هایم را در آوردم و روى انگشت هاى پا آرام آرام از جلوى پنجره رد شدم ، مطمئن بودم پشتشان به من است و قطعا دیده نشدم
به راهرو که رسیدم نفس راحتى کشیدم و سریع سمت اتاق حرکت کردم
که از شانس درِ سمت راهروى اتاق آراز باز شد و او خارج شد دکمه هاى پیراهنش تا پایین باز بود و موهایش روى صورتش ریخته بود
صداى پر عشوه زن از اتاق آمد
_ آقا ماشین آماده است؟
انگار کمى هول شد و شرم کرد در اتاق که نیمه باز بود را محکم بست
من هم که کفش به بغل سر جایم میخکوب شده بودم
تن صدا و کلمات انتخابى اش همیشه حق به جانب بود
_ نصف شب عادت دارى تو خونه گشت و گذر کنى؟
سعى کردم بر خودم مسلط باشم آب دهانم را قورت دادم
_ نخیر داشتم میرفتم دستشویى
_ یک: دستشویى پایینه این ور نیست

همچنین ببینید

پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه

_ ای جون، امروز جای غر غرها شری چه ضیافتى به پا شده امضا کرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *