چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عود / پارت ۱ رمان عود
کانال عاشقي

پارت ۱ رمان عود

رمان عود|نوشته شیداشفق
نه
صدای “نه” ای که از گلویش خارج نشده خفه شده بود را هنوز هم میتوانست در آن سکوت
وحشتناک اتاق تاریکی که زندانی بود، بشنود. در تمام مدتی که به تخمین خودش سه روزی
میشد تمام زندگی اش را از آن زمانی که به خاطر داشت تا لحظه ای که دزدیده شده بود مرور
کرده و به جایی نرسیده بود!
او که با کسی دشمنی نداشت، او که هیچ کاره خطایی انجام نداده بود، حتی دوست پسر یا
معشوقۀ سابقی نداشت که با وی مشکل داشته باشد و بخواهد او را اختطاف کند.
چیزی که بیشتر گیچش میکرد این بود که نمیدانست دذدیده شده یا اختطاف اش کردند!؟
او یک مهاجر فارسی زبان بود که مدت پنج سال یک زندگی آرام و بسیار بی دردسری را دراروپا سپری کرده بود و بنابر استعدادی که در یاد گرفتن زبان های جدید داشت معلم زبان انگلیسی و اسپانیایی برای مهاجرین جدید شده بود. در آمد آنچنانی نداشت ولی در رفاه زندگی میکرد و دوستان نه زیاد و نه کمی نیز داشت ولی با هیچ کسی آنچنان صمیمی نبود که بخواهد از گذشته اش برایش بگوید، هرچند با آن چندین بار حلاجی که از گذشته ای نموده بود باز هم چیزی نیافته بود که باعث چنین اتفاقی شود.
او از طرف خانواده اش رانده شده بود و با یک پرواز مستقیم خودش را به اروپا رسانده و
پناهنده شده بود و پنچ سال بود هیچ خبری از خانواده اش نداشت و احساس می نمود که
همین حالت درمورد خانواده اش صدق میکند!
تمام مدت در اتاقک آهنی متحرکی بود که احتمال میداد واگن یک وسیله مسافر کشی باشد و
طول و عرض اتاقک را توانسته بود از نور کمی که بعضی وقت ها از سوراخ های آن وارد میشد
تشخیص دهد. دست و پاهایش بسته بود و فقط زمانی که برایش غذا میدادند که هیچ
نمیدانست حلالست یا حرام ولی از مجبوریت اینکه روزی یک وعده همان غذایش بود برای
زنده ماندن به آن احتیاج داشت؛ میخوردش، دست هایش برای مدتی تقریبا ده دقیقه باز
میشدند و دوباره بسته بودند.
زمانیکه بازم صدای صحبت و البته بیشتر به مشاجرۀ چندین مرد را از نزدیکی اش شنید آهی از ته دل کشید و به شانس بدش لعنت فرستاد، دیگر کاملا مطمئن بود که به دست عرب ها
افتاده است و حدس هایی میزد که با باز شدن ناگهانی پارچۀ دور چشمش مطمئن شد.
به زور میتوانست روی پاهایش به ایستد و هنوز کمی حالت خمیده گی داشت و چشمانش
پایین بود و اولین چیزی که دید شن زرد رنگ و سوختۀ صحرا بود، سرش را با ترس بلند نمودو پلک زد تا لایۀ ضخیم اشکی که دیدش را تار میکرد، دور نماید و با دیدن کاروان بزرگ ومردانی که عبا های بلندی به تن داشتن و سر و روی شان را با پارچه های به رنگ عبا های شان پوشانیده بودند احساس کرد چشمانش از ترس سیاهی کردند!
فکر های گوناگون به ذهنش میرسید و تمرکز کردنش را هر لحظه سخت تر میکرد، او رادذدیده و فروخته بودن به عرب ها و این چیزی بود که با تمام ضعف جسمی روحی که درخود احساس میکرد میتوانست درک کند!
در آن لحظات به خود لعنت فرستاد که چرا عربی یاد نگرفته بود تا بتواند بفهمد آن مردان عباپوش درمورد چی بحث میکنند و طولی نکشید که متوجه شد بحث شان درمورد خودش است چرا که چندین بار با دست نشانش دادند.همین ترسش را بیشتر میکرد!وقتی بلاخره توانست ضعف پاهایش را برطرف کند و راست به ایستد نگاهی دوباره به کاروان کرد و واگن های آهنی متعددی را دید که به شتر ها بسته بودند، کناره هر واگن آهنی یک مرد با لباس های مشابه ایستاده بود که وانیا احتمال میداد نگهبانان واگن ها باشند.
وقتی دوباره سرش چرخید تا به مرد هایی که با هم بحث میکردند نگاه کند یکی از آنها را دریک قدمی اش دید و وحشت زده به عقب جست به دلیل بسته بودن دست و پاهایش به زمین خورد. از روی شلوار و لباس زیرهایش هم میتوانست گرمای شن های صحرا را حس کند وآنقدر از آن لذت میبرد که دلش نمیخواست برخیزد!
زمانیکه بازم صدای صحبت و البته بیشتر به مشاجرۀ چندین مرد را از نزدیکی اش شنید آهی از ته دل کشید و به شانس بدش لعنت فرستاد، دیگر کاملا مطمئن بود که به دست عرب هاافتاده است و حدس هایی میزد که با باز شدن ناگهانی پارچۀ دور چشمش مطمئن شد.به زور میتوانست روی پاهایش به ایستد و هنوز کمی حالت خمیده گی داشت و چشمانش پایین بود و اولین چیزی که دید شن زرد رنگ و سوختۀ صحرا بود، سرش را با ترس بلند نمود
و پلک زد تا لایۀ ضخیم اشکی که دیدش را تار میکرد، دور نماید و با دیدن کاروان بزرگ و
مردانی که عبا های بلندی به تن داشتن و سر و روی شان را با پارچه های به رنگ عبا های
شان پوشانیده بودند احساس کرد چشمانش از ترس سیاهی کردند!
فکر های گوناگون به ذهنش میرسید و تمرکز کردنش را هر لحظه سخت تر میکرد، او را
دذدیده و فروخته بودن به عرب ها و این چیزی بود که با تمام ضعف جسمی روحی که در
خود احساس میکرد میتوانست درک کند!
در آن لحظات به خود لعنت فرستاد که چرا عربی یاد نگرفته بود تا بتواند بفهمد آن مردان عباپوش درمورد چی بحث میکنند و طولی نکشید که متوجه شد بحث شان درمورد خودش است چرا که چندین بار با دست نشانش دادند.همین ترسش را بیشتر میکرد!
وقتی بلاخره توانست ضعف پاهایش را برطرف کند و راست به ایستد نگاهی دوباره به کاروان کرد و واگن های آهنی متعددی را دید که به شتر ها بسته بودند، کناره هر واگن آهنی یک مرد با لباس های مشابه ایستاده بود که وانیا احتمال میداد نگهبانان واگن ها باشند.وقتی دوباره سرش چرخید تا به مرد هایی که با هم بحث میکردند نگاه کند یکی از آنها را دریک قدمی اش دید و وحشت زده به عقب جست به دلیل بسته بودن دست و پاهایش به زمین خورد. از روی شلوار و لباس زیرهایش هم میتوانست گرمای شن های صحرا را حس کند وآنقدر از آن لذت میبرد که دلش نمیخواست برخیزد!
اما همان مردی که باعث ترسیدن اش شده بود شانه اش را گرفت و بلندش کرد و با همان
لهجه غلیظ و سرعت بالای حرف زدنش چیزهایی به او گفت که وانیا فقط توانست صورتش راکج و کوله نماید و با تعجب به وی بنگرد.
مرد بعداز چند دقیقه حرف زدن پی در پی خسته شد و او را به حال خودش رها کرد و چنددقیقه بعد دوباره او را داخل واگن انداختن و باز هم کاروان حرکت کرد.
وانیا احساس می نمود اینبار سرعت شان کمی بیشتر است، ازین گیچی و سردرگمی به شدت کلافه بود، نمیدانست وقتی آن مرد ها با او کاری ندارند باید بترسد یا خوشحال باشد!
هیچ پس زمینه ای از اینکه روزی چنین اتفاقی برایش بیوفتد نداشت، او زادگاهش را رها کرده بود و در مکانی به مراتب امن تر زندگی میکرد و هرگز نمیتوانست فکر کند که روزی از داخل مترو دذدیده شده و به جایی میان اعراب و صحراها آورده شود.
دو روز کامل را بدون وقفه درحال حرکت کردن و درین دو روز چیزی حدوده چهار ساعتی بیشتر کل کاروان استراحت نکرد، فکر رسیدن به مقصد این کاروان که مطمئن بود دختران دیگری نیز با خود خواهد داشت خواب را کامل از سر وانیا پرانده بود.
با اینکه از فرهنگ مردم عرب اطلاع چندانی نداشت ولی از عیاشی ها و خلاف های پنهانی که انجام میدادند دورا دور خبر بود و حدس هایی که در آن واگن آهنی میزد به طولی نیانجامید که واقعیت پیدا کرد!
کاروان در یک شهر که درست در وسط بیابان بنا شده بود و به نظر نقطه تقاطع تمام کاروان ها بود ایستاد و اینبار همراه وانیا از دیگر واگن ها نیز دخترانی خارج شدند که ماننده اوچشمان و دست و پاهای شان بسته بود. با اینکه چشمانش بسته بود ولی باز هم میتوانست احساس کند که بر روی سکویی کشیده شد است و میتوانست صدای مردان زیادی که رو به رویش ایستاده بودن را احساس کن، حدس اینکه درحال فروش شان به عنوان برده هستندکاره سختی نبودقلب وانیا از آن همه تحقیری که نمیدانست به خاطر کدامین گناه نکرده دارد نصیبش میشودبه درد آمده بود و اشک هایش درحال ریختن بود، صدای هق هق و گریه های بلند دختران دیگری که همراهش بالا آن سکو ایستاده بودند را میشنید ولی هیچ کدام شان صحبت نمیکردند تا بفهمد آیا همزبانی میتواند یافت کند یا خیر..؟!صدای مردی که از نزدیکی می شنید درحال اوج گرفتن و نزدیک شدن بود و چندی بعدخرمن گسیوان پرپشت و آشوفتۀ وانیا که بیشتر از یک هفته بود شانه نخورده بودند در دستان همان مرد قرار گرفت و او مجبور شد چند قدم بردارد و از جایگاه اولش کمی دور شد.صدای مردانی که در پایین سکو ایستاده بودند دوباره اوج گرفت و به نظر میرسید سر او درحال مزایده هستند و این مسئله دوباره اشک هایش را جاری کرد.
به نظر می آمد که مزایده بر سر او دارد به اوج خود میرسد چرا که هم همه دایم درحال زیادشدن بودو هر حرفی که یکی از تاجران میزد همان مردی که همچنان موهای او را در دست داشت دوباره بلند تکرار میکرد، تا اینکه بلاخره جمله ” ألف الذهب عملۀ ” )هزار دینار طلا(ناگهان همه را ساکت نمود و مرد فروشنده بعداز مکثی طولانی همان جمله را تکرار نمود وزمانی که کسی چیزی نگفت و فقط صدای پیچ پیچ آمد، گیسوان وانیا رها شدن و کلمۀ ” لقد بیعت بالف عملۀ من الذهب ” )به قیمت هزاردینار طلا فروش رفت ( در گوشش زنگ زد !همان مرد بازویش را گرفت و دم گوشش گفت:”توقفی عن البکاء” )گریه نکن(” انت محظوظۀ جدا” )توخیلی خوش شانسی(دست ظریف زنانه ای اینبار بازویش را گرفت و با خود از سکو پایین کشید و با اینکه نمیتوانست ببیند که به کدام سمت میروند ولی میدانست از آن میدان خرید و فروش دورمیشوند و زمانیکه از نور شدید آفتاب دور شد فهمید داخل چادری شده اند.
چندی بعد پارچۀ دور چشمانش باز شد، مژه های بهم چسبیده اش درد میکردند ولی این
باعث نمی شد دوباره چشمانش را ببند!
به دو زن عبا پوشی که هم چون مرد ها کامل سر و صورت شان را پوشیده بودند نگاه کرد،
تنها چشمان شان و دست های شان دیده میشد و شاید از جسۀ ظریف شان بود که می شدفهمید زن هستند. یکی به سمت صندوق چوبی که درگوشۀ چادر گذاشته بود رفت و دیگری دست و پاهایش را باز کرد، همین که وانیا احساس کرد رها شده است زن را هول داد و به سمت بیرون از چادر فرار کرد اما با چیزی که برخورد روح از تنش جدا نمود!
دو مرد شمشیر به دست جلوی ورودی چادر ایستاده بودند که با دیدن او شمشیر های شان رابهم زدند تا راه او را سد کنند!
وانیا مسخ شده و با تعجب به آنها می نگریست که دوباره بازویش کشیده شد، آنقدر در این
مدت بازوهایش را کشیده بودند که احساس میکرد چندین سانت بلندتر شده اند..!!
همان زنی بود که هولش داده بود، وی با صدای عصبانی و جیغ مانندی به وانیا غرید: إذا اردت الموت إهربی )اگه میخوای بمیری فرار کن(
اما وانیا نمیدانست او چه میگوید و فقط با چشمان اشکی به او خیره شده بود، زن او را به انتهای چادر برد و دست لباسی به او داد تا بپوشد ولی زمانی که ضعف و لرزش وانیا را دیدخودش به وی کمک نمود تا آنها را بپوشد.لباس هایی درست شبیه مال خودش و آن دیگری!
همچون خودشان دستاری را دو سرش بستن و موهایش را کامل در آن جای دادن که این
وانیا را اذیت میکرد ولی نمیدانست با چه زبانی به آنها این را بگوید، سوالهای بیشماری داشت وحرف های زیادی در سرش چرخ میزد ولی نمیدانست چگونه باید حرف بزند تا آنها زبانش رابفهمند و برعکس!
زمانیکه کفش های مخصوص را نیز پوشید همراه آن دو زن از چادر خارج شد و مردان شمشیربه دست نیز در پشت شان با فاصله کمی به راه افتادند، حالا که چشمانش باز بود میتوانست آن شهر بیابانی را ببیند، جایی نبود که آرزو کند در آن بماند، چون جایی برای ماندن نبود،انگار آن شهر را از باقی مانده کاروان های تاجران ساخته بودند، پر از چادر های خورد و بزرگ مسافرتی قدیمی بود که با چوب های خشک بر پا شده بودند.
افراد داخل آن بیشتر مردان به چشم میخوردند و اگر زنی هم بود حتما از برده هایی بود که برای فروش بودند و تعداد انگشت شماری دیگر که مانند آن دو زنی که با وانیا راه میرفتند ازهمراهان کاروان تجاری به حساب می آمدند.
موضوع جالب دیگری که در آن لحظات ذهن وانیا را به خود مشغول کرده بود، جسۀ کوچک زنانی بود که در آن شهر به چشم میخورد، تمام مردان همچون غول هایی بی شاخ و دم به نظرمیرسیدند و به شکل عجیبی همۀ زنان کوچک و ریزه میزه بودند که تا شانه مردان نمی رسیدند.
در بین آنها قد ۱۷۱ سانتیه وانیا از همه بیشتر به چشم می آمد و او حدس میزد به خاطر قد وهیکلش بوده است که بر سرش مزایده راه انداخته بودند!
هرچند که لباس هایی که بر تنش کردند کمی گشاد بود و اندام باریک و بر آمده گی نه بزرگ و نه کوچک بدن او را نشان نمیداد ولی باز هم زن بودن او چیزی نبود که بشود از چشمان دقیق بین مردان آن شهر قایم نمود.
کاروانی که او را خریده بود به نظر میرسید از همه کاروان های دیگر بزرگتر بود و تعداد شترهایش اصلا قابل شمارش نبود، وانیا فکر میکرد دوباره او را در واگنی خواهند گذاشت ولی زمانیکه یکی از مردان آن کاروان از کمرش گرفته و او را بلند نمود متوجه شد که قرار است برای اولین بار در عمرش شتر سواری کند.
زمانیکه پنج دختر دیگر نیز هم ماننده او خریداری شده و لباس های مخصوص صحرانوردی راپوشیدند کاروان حرکت کرد و همین که شتر وانیا بلند شد او پشت های روی کوهانش راگرفت و جیغ خفه ای کشید و طولی نکشید که کج شد و نزدیک بود بیافتند اما مردی که افسار شتر را در دست داشت به کمکش شتافت و دوباره به حالت اول برش گرداند، از همان بالا هم میتوانست صدای خنده های ریز مرده را بشنود و در دل هر فحشی که بلد بود را نثاره روح و روان وی نمود.
ده دقیقه ای نمیشد که حرکت کرده بودند ولی در همان مدت کم وانیا چندین بار دیگر نیز ازروی شتر کج شد و نزدیک بود بیوفتد و هر بارم مرد به کمکش شتافته بود و باز هم به اوخندیده بود.اما دفعۀ آخری که وانیا در سمت مخالف کج شد مرد نتوانست سر وقت بجنبد و وانیا با سر برروی شن های گرم صحرا سقوط نمود صدمه ای ندیده بود ولی از ترس و هیجان افتادن ناخوداگاه اشک هایش جاری شده بودند!
دوباره او را سوار شتر نمودند و این بار دو نفر را برای محافظت از وی مقرر کردند. سه روز و سه شب کامل در حرکت بودند، هرچند استراحت هایی نیز داشتند ولی این همه سفر و شترسواری کردن برای وانیا که پنج سال بود هیچ سفری کوتاه یا طولانی مدتی انجام نداده بود ودر بین آن کاروان بزرگ، زبان هیچ کدام از آنها را نمی فهمید و برعکس هیچ کسی زبان او رانیز را نمی فهمید واقعا سخت و طاقت فرسا بود.
نزدیک دو هفته بود که حمام نکرده بود و حال خودش هم از خودش بهم میخورد و احساس یکرد یک لایه کثیفی روی پوست تمام بدنش جا خوش کرده است.
موهایش کاملا درهم گره خورده بود و از همان وقت هم برای زمانی که باید شانۀ شان میزدعزا گرفته بود.
کنار همان دو زنی که اولین بار دیده بود و کمکش نموده بودند نشسته بود و هرچند اکثریت به سخنان مرد میان سالی که به نظر ریس یا صاحب آن کاروان می آمد گوش میدادند؛ اوخیره مانده بود به آتش و به آیندۀ نامعلومی که برایش رقم خورده بود فکر میکرد!
زمانیکه زادگاهش را ترک میکرد تنها یک هدف داشت و آن هم یک زندگی بهتر بود، اما حالادست عرب های افتاده بود که در قرن ۱۱ هنوز هم ماننده اجداد شان زندگی میکردند ودرحالیکه سهولت های زیادی برای تجارت بوجود آمده بود آنها هنوز همان روش های قدیمی را بکار میگرفتند و هنوز بین شان خرید و فروش زنان ماننده اجناس رواج داشت.دلش از آن همه بیچاره گی که به یکباره نصیبش گشته بود گرفت و سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد.
به جرات میتوانست بگوید که زیبا ترین شبی که در عمرش دیده بود ماه کامل و ستاره های بی شماری که دور تا دورش را گرفته بودند از همیشه بهتر در چشمان وانیا جلو میکردند،همانطور سرش به سمت آسمان بود زیر لب زمزمه کرد: خدایا تو از گذشتۀ من با خبری..خدایا دیدی که در مقابل هر ظلمی که در حقم شد سکوت کردم و دم نزدیم، خدایا جواب اون همه از خود گذشتگی من اینه؟! خدایا به کدام گناه نکرده مجازاتم میکنی؟! خدایا؛ وقتی ترد شدم، تنها شدم، بی کس شدم، به تو پناه بردم اما انگارمدت اقامت من در پناه تو هم تنها پنج سال بود، منو از خودت روندی خدایا؟!! با اون همه
سختی که کشیدم یکبارم اینو نگفتم ولی الان دیگه از تحملم داره تموم میشه…خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم؟!!!
قطره اشکی که مصرانه در چشمانش مانده بود آرام پایین لغزید و او درحالیکه دوباره به
کاروانی که حالا جزیی جدا نشدنی از زندگی و زنده ماندنش به حساب می آمدند نگاه کرد وبازم زیر لب زمزمه کرد خدایا بهم رحم کن!درست در روز چهارم بود که بلاخره برگ های پهن درختان نخل سر به فلک کشیدۀ نخلستان صحرایی نمایان شدند و صدای ساز و آواز کاروان بلند شد، ظاهرا برای پایان یافتن آن سفرطولانی شادی میکردند!
وانیا با اینکه از آینده نا معلومش میترسید ولی باز هم برای راحت شدن از آن شتر سواری که بارها به زمین افتاده بود خوشحال بود.
و نور امیدی را میتوانست احساس کند که حداقل بعدازمدت ها میتواند حمام کند.
اما طولی نکشید که آن کور سوی امید هم از بین رفت چرا تمام چیزی که در آن نخلستان به چشم می خورد چادر بود و چادر بود!
هیچ نشانه ای از تکنولوژی یا تمدن های جدید در آن نخلستان عظیم به نظر نمیرسید، وانیاهرچقدر بیشتر دقت میکرد بیشتر به اینکه شاید تمام آن سالهایی که فکر میکرد در عصرمدرن زندگی میکند چیزی جز خواب نبوده اند شک میکرد!
وقتی کاروان وارد نخلستان شد صدای ساز و آواز بلندتر شد و افراد زیادی برای خوش آمدگویی و کمک به خالی کردن بارها شتر ها شتافتند ولی زمانی که دختران خریداری شده را باهم داخل یک چادر بردند و چندین زن به کمک شان آمدند تا لباس های شان را عوض کنند،با دیدن لباس های که باید می پوشیدند ترس چون ماری دوره گردن وانیا حلقه زد.
بارها آن مدل لباس ها را تن رقاصان عرب دیده بود، ولی از داخل تلویزیون نه از نزدیک!
هرگز با خود فکر نمیکرد روزی اگر در ویترینی از آن لباس ها ببیند حتی ثانیه ای نظرش راجلب کند چه برسد به روزی که مجبور باشد یک دست از آنها را که شاید برای دوختن شان یک متر پارچه هم بکار نرفته بود مجبور باشد بپوشد.وقتی زن ها تقلا کردن های او را دیدند سعی کردن به از در زور وارد شوند و وانیا درحالیکه گریه می نمود و سعی داشت لباس هایش را در تنش نگهدارد زجه میزد:
من مسلمانم..
با هر زبانی که بلد بود سعی داشت این جمله را بیان کند ولی هیچ فایده ای نداشت، چرا که یکی از زن ها از چادر خارج شد و چندی بعد با دو مرد به سراغش آمدند و مجبورش کردند آن لباس طلایی رنگ را بپوشید.لباسی که متشکل از یک بولیز نیم تنۀ مونجوق دوزی شده و شلواری با پارچه های گشاد وچاک های بلند در دو طرفش بود.بر روی زیبایی لباس بسیار کار شده بود و در اندام باریک و کشیدۀ وانیا به زیبایی خود نمایی میکرد، اما وانیا همچنان که اشک میریخت سعی داشت آن قسمت هایی از بدنش که معلوم بودند را بپوشاند!در آن چادر که مخصوص آماده کردن دختران خریداری شده بود، زنان قبیله صحرایی آنها راچیزی مشابه به حمام کردند، لباس های تمیز بر تن شان کرده و موها و صورت شان را هرچندهمه با بی میلی دختران مواجه میشد آراستند!
چشمان درشت و مژه های بلند وانیا بخاطر گریۀ زیاد، ورم کرده و سرخ به نظر میرسیدند اماباز هم این نمیتوانست از زیبایی او، وقتی وارد چادر گرد و بزرگی که بوی غلیظ قلیان از آن به مشام میرسید بکاهد.
در نگاه اول تنها دختری که با آن قد بلند و گیسوان پر پشت و آشوفته اش به چشم می آمدوانیا بود که هنوز هم سعی داشت بدن سفید و عریانش را بپوشاند!
هرچند بقیه دختران اکثریت، چشمانی رنگی و موهایی بور یا بلوند داشتند ولی هیچ کدام نمیتوانستند زیبایی شرقی اصیل وانیا را کم کنند.
او با آن چشمان درشت سرخ از همه سرتر بود و این را ریئس تمام قبیلۀ صحرایی که در راس مجلس نشسته بود با زمزمه : فتبارک الله الحسن الخالقین..)درود باد برخداوندی که بهترین وبرترین آفریننده است(به همه بیان داشت!
زمانیکه وانیا این جمله را شنید احساس کرد وزنه ای را به قلبش آویخته اند و چشمانش از آن حجم زیادی دردی که به یکبار وارد روحش گشت سیاهی نمود و مجبور شد آنها را ببندد امابی خبر بود که او با این کار دری جدید از سرنوشت نا معلومش را بر روی خود باز نموده است.
هم همۀ داخل چادر بالا گرفت و زنان عرب حاضر در آن دست های شان را جلوی دهان شان گرفتن و صدای هله هلۀ مختص به خودشان را در آوردند و چندین نفر حتی از جاهای شان بلند شدند و به سمت خان قبیله رفتند و دست وی را بوسیده و جمله ای مشابه به “لکم التهنیۀ والتبریک” )درود وتبریک برشما باد( را زمزمه کردند.
وانیا وقتی آن هم همۀ ناگهانی را دید دردی که ناگهان به دلش ریخته بود و خاطراتی که ازگذشته در چشمش جان گرفته بودند را کامل فراموش کرد و با تعجب به آن جمعیتی که دست مرد را دائم می بوسیدند نگاه کرد!ناگهان همان خان قبیله بلند گفت: الافضل ان نستعجل فی امر النکاح )بهتراست برای ازدواج شتاب کنیم(آن همچون ناقوس کلیسایی » نکاح « از بین آن جمله ای که بسیار هم تند از زبان مرد بیان شددر سرش صدا داد..
ثانیه ای با خود اندیشید که چرا این روزها اینقدر سریع تمام حدس هایش به واقعیت تبدیل میشوند؟! چگونه است که تمام چیزهایی که برایش مبهم است واضع میگردد..
چشمانش از ترس نی نی میزد و با تعجب به مردی که جلویش نشسته بود و جملۀ “من هومحامیکی؟” )وکیل تو کیست(
وقتی مرد داشت آرام آرام عصبی میشد وانیا با عجز آرام گفت: اصلا نمی فهمم چی میگی!!
همین جمله را به انگلیسی و اسپانیایی نیز تکرار کرد و سعی داشت اندکی روسی که از یکی ازمهاجرین یاد گرفته بود را نیز بکار بگیرد که مرد گفت: “کرری بعدی: أنت محامیّ”)بعد از من تکرار کن: تو وکیل من هستی(
وانیا هنوز هم داشت با تعجب به او می نگریست و دلیل آن عبای سبز رنگ و شال بلند زیبایی که ناگهان بر سر و تنش شده بود را میتوانست حدس بزند ولی عاجز مانده بود و همچون کسانی که زبان شان بریده است یا لال مادر زاد هستند نمیدانست چه بگوید!
جمعیتی که در آن چادر جمع بودند دیگر داشتند کلافه میشدند، هیچ کس زبان وانیا را نمی فهمید و برعکس وانیا هیچ از زبان آنها نمی فهمید تا اینکه یک مرد دیگر جای اولی را گرفت وبا ایما و اشاره به وانیا فهماند باید حرف های او را تکرار کند و وانیا با اینکه اصلا مطمئن نبوداما سرش را به نشانۀ تفهیم تکان داد و مرد کلمه کلمه گفت: ” ماهو اسمکی؟ “)اسم توچیست؟(وانیا به طور معجزه آسایی فقط همین جمله را میدانست پاسخ داد: وانیامرد سری تکان داد و گفت: قولی بعدی) و با اشاره فهماند که تکرار کن بعداز من( أنا وانیا أقبل وکالۀ الشیخ محمد اسماعیل للنکاح )بعد از من بگو: من وانیا شیخ محمد اسماعیل را به عنوان وکیل برای امر ازدواج می پذیرم(وانیا با صدای دو رگه و لرزان درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود کلمه کلمه را بعدازمرد تکرار کرد و اتفاقات بعداز آن همچون تصاویر یک فیلم تکراری از جلوی چشمانش گذشت!
همان مرد اولی که سعی داشت با وانیا صحبت کند و خان قبیلۀ شان رو به روی هم قرار
گرفتند و یک روحانی با محاسن بلند بین آن دو نشست و شروع کرد به خواندن خطبۀ نکاحی که هرکلمه اش باعث میشد شدت گریه وانیا بیشتر شود و زمانیکه همه چیز تمام شد زن هادوباره کر کشیدند و مرد ها دستان شان را برای دعا بلند کردند درین بین کسی مجلس راختم کرد و باز هم تبریک گفتن و ها دست بوسی ها شروع شد و یک زن شانۀ وانیا گرفت وگفت: “لا تبکی، تعالی معی، یجب أن تقبّلی ید والد زوجک” )گریه نکن،همرام بیا، باید دست پدر شوهرتو ببوسی(
وانیا اشک هایش را پاک کرد ولی دوباره آنها راه شان را بر روی گونه اش پیدا کردند و بین
گریه اش گفت: چی!!؟
زن سر تکان داد و شانۀ او را گرفت و همرا خود به سمت خان قبیله برد، همۀ حضار داخل
چادر ساکت به وانیا نگاه میکردند.
زمانیکه آن دو نفر به یک قدیمی آن مرد رسیدند، وانیا تازه توانست هیبت بزرگ و ریش های بلند و سفیدش را تشخیص بدهد و دلش از فکره اینکه شاید به نکاح این مرد در آمده باشدهوری پایین ریخت اما زمانیکه مرد دستش را به سمت وی گرفت و او همچون گذشته
ناخوداگاه دست او را گرفته و بوسیده و بر پیشانیش چسپانده بود و در عوض بوسۀ مرد را برروی موهایش از روی شال سبز رنگ سرش احساس کرده بود.او یک مسلمان بود که با تمام آداب اسلامی آشنا بود، ولی تضاد های زیادی که در بین آن
قبیله به چشم میخورد گیچش کرده بود، آنها اول او را مجبور به پوشیدن لباس های بدن نماکرده بودند ولی بعد با پسندیدنش سریع بدنش را پوشانده و او را به عقد نکاح کسی که نبودش در مجلس کاملا هویدا می نمود در آورده بودند.
وانیا هنوز جلوی مرد ایستاد بود که چندین زن، با سینی هایی که روی شان پوشانیده بود به سمت آنها آمدند و با برداشته شدن رو پوش های روی سینی ها چشمان سرخ از اشک وانیاگشاد شده و برق زدند!
او هم از همۀ چیز اگر استثنا بود باز هم زن بود و همچون اکثریت زن ها از چیزهایی طلایی رنگ خوشش می آمد و با دیدن طلا های داخل سینی ها برای چند دقیقه کامل تمام اتفاقاتی که بر سرش آمده بود را فراموش کرد.
مرد دست دراز کرد و اولین چیزی که به دستش آمد را برداشت به سمت زنی که کنار وانیاایستاده بود گرفت و زن سریع چوری کلف طلایی رنگ را گرفت و در دست چپ وانیا نمود.به ادامۀ آن هر چیزی که مرد بر میداشت را زن توسط آنها وانیا را می آراست..
اول دیدن آن طلا های با هم تمام دخترانه های وانیا را بر انگیخت ولی زمانیکه دوباره موقعیت خود را در یافت قطرات اشک دوباره در چشمانش جمع شدند، سرش را پایین انداخت وچشمانش بر روی چوری بزرگی که بند باریک دستش را احاطه کرده بود ثابت ماند.
“اسعدی ولدی”)پسرم را خوشیخت کن(این جمله ای نبود که وانیا بتواند معنی آن را درک کند اما مطمئن بود چیزه بدی نمیتواندباشد!
همان زنی که سر و رویش را با پارچه ای بلند پوشانیده بود همچنان که بازویش را گرفته بودگفت: “تعال معی” )همراهم بیا(او را از چادر بزرگ بیرون برد اما بقیه دختران در چادر بودند، وانیا با اینکه به سمت مخالف حرکت میکرد اما باز هم چشمانش دنبال آن پنج دختر دیگر بود که در چادر بودند و باچشمانی اشک بار رفتن او را می نگریستند.سرش از آن همه گریه پی در پی درد گرفته بود و احساس خواب آلوده گی شدیدی داشت اماهمچنان در پیچ و خم چادر های خورد و بزرگ نخلستان حرکت میکرد و نمیدانست مقصدش کجاست و آن زن ها به کجا می برندش!
وقتی وارد چادر بزرگ دیگری شد که دارای سنگ آب های متعددی بود حدس اینکه آنجا
حمام است کاره سختی نبود، به کمک آن زن ها حمام کرد، هرچند از خجالت دائم سرخ و
سفید می شد ولی انگار مجبور بود به اینکه آن زن ها شاید تا زمان دستشویی کردن هم
همراهی اش کنند عادت کند.
او اندامی متوازن داشت که درین پنج سالی که اروپا بود به بهترین شکل در انواع باشگاه های زنانه ساخته بود شان، چندین اپیلاسیون دایمی پیاپی تمام موهای زاید وجودش را پاک کرده و او در نگاه اول از نظر ظاهری یک شخصیت کامل بود و بی نقص بود!
زنان این بار لباسی به مراتب پوشیده تر و بهتر را تن او کردند، این همه تجملات که در لحظه برای او فراهم میشد جای تعجب داشت واقعا، هرچند همه چیز جای تعجب داشت ولی سرعت عمل آن زن ها قضیه ای کامل متفاوت بود.هرچند هنوز وضع روحی چندان خوبی نداشت اما آن حمام واقعا جسمش را راضی کرده بوداحساس میکرد حالا سوراخ های پوست بدنش نفس کشیده میتوانند.همراه آن سه زن این بار کمی طولانی تر حرکت کرد و بلاخره رسید به مقصدی که حدس میزد.
یک چادر حنایی و طلایی رنگ؛ همه چیزش متفاوت تر از دیگر چادر ها بود..
همه چیز زیادی زیبا و رویایی بود، فانوس هایی که با روغن خوش بویی که نمی شناخت میسوختند، فرش های نرم زیر پایش خبر از دست باف بودن و اصلی بودن کاوا هایش را میداد،پرده های حریر متعدد و ابریشمی، تمام وسایل تزییناتی عتیقه بودند و این را میشد در نگاه اول فهمید!
اما هر چقدرم که آن چادر زیبا و شیک بود و انگار مخلوطی از دنیای مدرن و قدیمی باهم راجلو میداد، باز هم شباهتی به حجلۀ یک نو عروس نداشت و این خیال وانیا را راحت میکرد .
زن ها برایش غذا آوردند، غذاهایی که با اینکه شکل متفاوتی داشت ولی مطمئن بود حلال اند،دختری نبود که خوراک برایش زیاد مهم باشد و صد البته که او کم خوراک بود و آن اتفاقات عجیب و غریب آخری که برایش افتاده بود دال بر بی اشتهایی بیشترش میشد .
زمانیکه احساس کرد دیگر نمیتواند بخورد از جایش برخواست و به سمت تخت خواب دو نفره ای رفت که در انتهای چادر قرار داشت، ملافه های سفید آن از تمیزی برق میزدند اما کاملامشخص بود که نو نیستند .
وقتی آرام روی تخت نشست ناگهان احساس کرد زیر پایش خالی شده است و برای چند ثانت تخت که متکای بسیار نرمی داشت پایین رفت، سعی کرد از جایش برخیزد اما بدتر شد !احساس کلافه گی میکرد و فکر میکرد همچون مردابی در آن تخت گیر کرده است و هرچقدردست و پا میزند بدتر میشود. تا اینکه بلاخره با هر جان کندنی بود از جایش برخواست و به عادت همیشه گی لباسش را دست کشید .یکی از زن ها به وی نزدیک شد و ظرف میوه ای را بر روی میز کنسول تخت گذاشت و قصدرفتن داشت که وانیا در یک تصمیم آنی گفت: ماإسمکی؟) نام تو چیست؟ )
زن ایستاد و درحالیکه سعی داشت تعجبیش را مخفی کند ولی چشمان از حدقه خارج شده اش گویای همه چیز بود جواب داد: معصومه
وانیا درحالیکه به من من افتاده بود و نمیدانست چگونه منظورش را بیان کند و با ایما و اشاره و گفتن: انا… انا…الزوج…)من.. من.. شوهر…(سعی کرد درمورد آن همسر کذایی اش چیزی بپرسد که معصومه سریع فهمید او چه میخواهد بپرسد و درحالیکه لبخند محوی در صورت داشت که اصلا از پشت آن پارچۀ دور صورتش قابل دید نبود گفت :
” ان کنت تسألین عن سیدی..من المفترض أن یعود مساء الغد “
)اگر در مورد سرورم میپرسی..احتمالا فردا غروب باز میگردد(
وانیا حتی یک کلمه هم از حرف های معصومه را نفهیده بود ولی به ناچار برای نجات یافتن ازآن حس گنگ بی زبانی سر تکان داد و اینگونه بود که هر سه زن دقایقی بعد او را ترک کرده وپرد های ورودی چادر را رها کردند تا اینگونه اعلان کنند کسی حق دوخل ندارد.
وانیا طلاهایی که بر سر و گردنش بود را در آورد و روی میز کناره ظرف پر از میوه گذاشت و بااینکه وسواس شدیدی در این چنین موضوعات داشت، باز هم زیر ملافۀ تخت موجود در چادرخزید و چشمانش را بست تا فکر و خیال های متعددی که در ذهنش جولان میدادند راه پیش روی پیدا نکنند.
صبح وقتی از خواب بیدار شد که نور خورشید حتی از پارچۀ زخیم چادر هم رد شده بود ودرحال بازی با پوشت صورتش بود. هنوز چند دقیقه هم از بیدار شدنش نگذشته بود که معصومه و دو زن دیگر با پوششی کاملا مشابه به دیروز شان سراغ او آمدند، مسیر حمام رادوباره رفتند و بعداز یک حمام کوتاه دوباره به سمت همان چادر بسیار بزرگ دیشب که حکم یا دادگاه را برای وانیا پیدا کرده بود حرکت کردند.
این بار وانیا سعی میکرد با دقت بیشتری به اطرافش بنگرد، تا جایی که چشم کار میکرد نخل بود و چادر و البته بعداز آنها تا چشم کار میکرد کوه و تپه های شنی که به خاطر گرمای زیاد در سراب شناور بودند. هر چقدر بیشتر تمرکز میکرد همان اندازه بیشتر نا امید میشد، هیچ راه فراری نبود!
رفت و آمد های بدون توقف در آن چادر وانیا را یاد کاروانسرا ها می انداخت، بیشتر مرد هابودند که یا داخل یا بیرون میشدند، زنانی که در آنجا حضور داشتند انگشت شمار بودند وچیزی که در بین آنها بسیار به چشم می آمد انبوه زیورآلاتی بود که بر سر و گردن داشتند.
برای وانیا واقعا جای تعجب داشت که آنها از تحمل آن همه زیور خسته نمیشدند؟!!
هرچند خودش هم ماننده هر جنس مونث دیگری علاقۀ وافری به اشیایی طلایی داشت ولی هرگز نمیتوانست تصور کند که تمام روز بتواند یکی از آن گردنبند های دراز یا سینه ریز های عریض را بیشتر از یک ساعت تحمل کند!
وانیا میتوانست حدس بزند که برای چی دوباره به آن چادر آمده است، و حدسش هم درست بود. تمام مردم قبیله برای صبح بخیر گفتن به خان شان و البته دست بوسی وی به آنجا می آمدند.
زمانیکه وانیا وارد شد؛ همه آرام آرام راه را برایش باز کردند و همین استرس او را بیشتر کرد،طوری که او لرزش دست هایش را به راحتی میتوانست احساس کند و هرکاری میکردنمیتوانست جلوی این اتفاق را بگیرد. خدا را شکر میکرد که استرس اش فقط در لرزش ختم میشود و همچون بعضی دیگر عادت عرق کردن یا زیاد شدن بزاق دهن نداشت!!رو به روی آن مرد که قرار گرفتند، دوباره با دیدن هیبت بزرگ او ته دلش خالی شد، این رامیدانست که بی شک عروس او شده است ولی اینکه شاید پسر؛ و همسر مفقود الاثر خودش هم، چون پدرش باشد قلبش را دیوانه وار به تپش می انداخت.
از لحظه ای که وارد چادر شد میتوانست حضورش را احساس کند، همانطور حس، همان بو،همان انرژی مثبت خودش بود، عروس جدید اش دختری از خاورمیانه!
میتوانست قدم های شمرده شمرده و لرزان او را حس کند، خدمتکارانش او را برای دست
بوسی خان قبیله آورده بودند. اینکه چقدر دلش میخواست تمام آن تشریفات را رها کرده و بااو بنشیند و با یک گپ دوستانه هر مسئله ای که این دخترک زیبا را گیچ نموده و ترسانده بود، حل کند را فقط خدا میدانست!
زمانیکه نو عروسش مقابلش قرار گرفت و دست دراز کرد تا دست او را گرفته و ببوسد، لرزش کاملا مشهود دستان استخوانی او را به راحتی میتوانست ببیند. النگوی زخیم طلایی که دردیشب به او هدیه کرده بود به شدت برای دستان او بزرگ بود و مطمئننا اذیتش هم میکرد امابه همان اندازه هم دست وی را زینت بخشیده بود.
تعلل بیشتر را جایز ندانست و دستش را دراز کرد و بوسۀ آرام وانیا را بر روی پوست دستش حس کرد و در مقابل دستی بر سر وی کشیده و سرش را بوسیده بود.
با لبخندی که بی شک در پس آن ریش و سیبل های بلندش قایم بود گفت: صباح الخیرصدای آرام و لرزان وانیا را شنید که جواب داد: عاقبت بخیر..
هرچند که درست نفهمید ولی باز هم با همان لحن گفت: هل نمت جیدا اللیلۀ الماضیۀ؟ هل أنت راضیۀ من الخادمات؟ لا تقلقی سوف یعود خلیل الرحمن هذه اللیلۀ )دیشب خوب خوابیدی؟ ازخدمتکارا راضی هستی؟ نگران نباش خلیل الرحمن امشب باز میگردد(
وانیا فقط نگاهش میکرد و هیچ چیزی از سخنان وی نمیدانست، و این دوباره داشت کلافه اش میکرد!وقتی هیچ جوابی از وانیا نگرفت دیگر جایز ندانست چیزی بگوید چون فهمید که نو عروسش چیزی از زبان آنها نمی فهمد!
با اینکه کاملا مطمئن بود که با این نکاح کار درست را انجام داده است و این دختر همان کسی است که زندگی پسرش را از سیاهی و تیره گی بعداز ازدواج نا موفق پنج سال پیش اش نجات میدهد ولی باز هم از عکس العمل خلیل با دیدن این دختر شرقی کمی استرس داشت.
علاقۀ پسرش را به نژاد اصل عرب و فربۀ بودن دختران خبر داشت ولی باز هم دختری را به نکاح او در آورده بود که از نژاد اش تنها میتوانست بگوید که شرقی است و از نظر ظاهر او هیچ شباهتی به دختران مورد علاقۀ پسرش نداشت، او لاغر و بلند قامت بود.فقط در دل دعا میکرد که عکس العمل خلیل طوری نباشد که این دختر ترسیده را وحشت زده تر نیز بکند!زمانیکه عروس و خدمتکارانش رفتند مشاوره مخصوصش به وی نزدیک شده و گفت: أظن ان هذه الیلۀ سیکون عندنا النزاع والسعادۀ معاً. ) گمان کنم امشب شادی ودرگیری راهمزمان باهم داشته باشیم )
من دون أدنى شک، خلیل الرحمن لن یکون راضیا لکننی أعرف أن هذه الفتاۀ هی التی کان ینبغی أن تکون فی حیاۀ ولدی من البدایۀ…هذا تقدیرهما )بدون شک، خلیل الرحمن راضی نخواهد بود ولی من میدانم که این دختر ازهمان اول باید در زنگی پسرم میبود…این سرنوشت آنهاست )
وإذا رفض خلیل الرحمن..؟!)واگرخلیل الرحمن نپذیرفت؟ )
عبدالرحمان تنها عکسی که از کودکی های پسرش داشت را بیرون آورده و درحالیکه به
چشمان سبز وی که بی شباهت به مادرش نبود می نگریست جواب داد : فی هذه الحاله.. لن یکون منا)دراینصورت… ازمانخواهد بود(حرکت آرام دو شتر سواری که محافظانش به حساب می آمدند، به شدت کم بود این حالت درآن گرمای وحشتناک صحرا با اینکه چیزه جدیدی برایش به حساب نمی آمد اما باز هم غیرقابل تحمل بود برای همین بلند گفت: أسرعو فی العودۀ )در بازگشت شتاب کنید(سرعت شان کمی بیشتر شد اما هنوز هم آن گرمای سوزان قابل تحمل نبود.دلش جایی را هوس میکرد که به راحتی میتوانست در آن بیارامد، جایی که از نظر خیلی هاخطابش می نمود. نخلستانی پر از چادر با مردمانی که از » خانه « شباهتی به آن نداشت ولی اوتمدن مدرن فرار کرده و به شکل بدوی زندگی میکردند و برعکس بسیاری از دوستانش برای خلیل همه چیز در آنجا عالی بود!او پنج سال بیشتر نمی شد که به این سبک زندگی کردن رو آورده بود درحالیکه پدرش و پدرکلانش و تمام اجدادش آن روش را برای زندگی پیش میبردند و وروده هر گونه تمدن خارجی یا مدرن را به محدودۀ زندگی خود قبول نمیکردند.
با اینکه در بهترین دانشگاه درس خوانده بود و البته در تجارت بسیار موفق و از نامداران انواع بازار های تجاری و بورس به حساب می آمد چندین خانه ویلایی و اپارتمان در خوش آب و هواترین مناطق دنیا داشت اما باز هم شیفتۀ زندگی در صحرا و نخلستان، در زیر پناه چادر هاگشته بود.بدترین دوران زندگی اش را در آنجا سپری کرده و زخم های عمیق روحی روانی اش در آنجاالتیام بخشیده بود و او به هیچ قیمتی نمیخواست آنجا را ترک کند.خبر ها بسیار زود پخش شده و به او میرسیدند، از اینکه پدرش کسی را به نکاح او در آورده بود جا خورده ولی عصبانی نشده بود. او وکالت تمام و کمالش را به پدرش بخشیده بود و ازنظر شرعی پدرش اجازۀ چنین کاری را داشت. مدت ها بود که پدر اش از هر طریقی بر او فشارمی آورد تا ازدواج کند و برای او هرچه سریعتر وارثی بیاورد.تک فرزند بودن و ۵۱ سال عمر داشتند یکی از دلایلی بود که این فشار ها روز به روز بر سرخلیل بیشتر میشد ولی یک حقیقت تلخ در زندگی او وجود داشت که با اینکه پدرش از آن باخبر بود باز هم قبول اش نمیکرد و مصرانه در صدده بخشیده شدن یک وارث به قبیله اش بود.
زمانیکه خلیل در ۱۷ سالگی با یکی از دختران قبیله های مجاور ازدواج نمود به نظر میرسیدکه زندگی خوبی دارد، او در کناره همسرش که دختره کوچک خان قبیلۀ خود نیز بود در اروپازندگی میگرد و گاهی هم به همراه همسر یا تنها به دیدن پدرش میرفت.از همان ماه های اول ازدواج تا سال سوم که کاره آن دو به جدایی رسید، هر دو قبیله و حتی همسرش هم چشم به راه بچه ای از آن دو بودند ولی هیچ خبری از بچه نبود!سال سوم بود که همسر خلیل او را ترک کرده و از وی درخواست طلاق کرد، دلیلش هم عقیم
بودن خلیل بود. عقیم بودن تک فرزند خان قبیله خبری نبود که با پخش شدنش دل کسی به حال آنها بسوزد و برعکس باعث کشمکش های داخلی برای جانشینی میشد.
طلاق آن دو بی سر و صدا و با پرداخت مهریۀ سنگین که بیشتر جنبۀ حق السکوت داشت
گرفته و سه ماه بعد همسر سابق خلیل ازدواج کرده و در همان ماه اول خبر بارداری اش تمام قبایل را پر کرده.این موضوع مهر تایید بر عقیم بودن خلیل میزد!بعداز آن اتفاق او به صحرا و نزد پدر کوچ کرده و تجارت خانواده گی و اجدادی اش را در دست گرفته بود. موضوع مهم دیگری که فکر ها را مشغول میکرد زده شدن خلیل از هر چی جنس مونثِ بود!او هیچ واکنشی به هیچ زنی نشان نمیداد، دختران جوانی که پیشکش اش میشدند همانطورکه داخل حریم او میگشتند همانطور هم پس بیرون می شدند، انگار که حس های مردانۀ اوکاملا بعداز آن اتفاق مرده باشند.اصرار های پدرش برای ازدواج مجدد و وارث نه تنها بیخود حتی بعضی وقت ها احمقانه نیز به نظرش میرسیدند!چرا ازدواج کرده و زندگی یک نفر دیگر را نیز با خود خراب میکرد وقتی نمیتوانست هرگزصاحب فرزندی شده و وارثی به پدرش بدهد! او بیشتر سرش را با کار گرم میکرد و اصلا به خسته گی که ازین شدت کار به وی دست میداد توجهی نداشت.
زمانیکه خبر نکاح به گوشش رسید برای لحظاتی باز خیال نمود که پدرش کلاه شرعی برسرش گذاشته و کسی را صیغه اش نموده ولی وقتی فهمید که این یک نکاح واقعی در حضوربزرگان قبیله بوده است جا خورد. گاهی پیش می آمد که تصوری از همسر مجهولش درذهنش جوانه زند اما با پیش آمدن تصویر همسر سابقش در مقابل چشمانش جوانه های تصوراتش را از ته میچید!او مدت ها بود که همسر سابقش را فراموش کرده بود، گاهی به اینکه چگونه آن همه شیفتۀ آن دختر از خود راضی گشته بود فکر کرده و به احمق بودن خود پوزخند میزد.
با خود فکر میکرد پدرش دوباره حتما دختر یکی از خان های قبایل مجاور یا هم دختر یکی ازخانوادۀ های سرشناس قبیلۀ خودشان را به عقد او در آورده است و تصوری که ناخود اگاه ازهمسرش به ذهنش میرسید یک دختر فربۀ قد کوتاه با صورتی گوشتی و موهایی خرمایی رنگ بود و چشمانی میشی بود که در انبوه زیور الات آراسته شده و با حیایی دورغین سر بر زیرانداخته و منتظر اوست!
در دل به همسر سابق خود _ سمیه که باعث شده بود همۀ زن ها را به یک چشم ببیند لعنت فرستاد.
دور دوران مجردی و تحصیل او کسی بود که شطنت های زیر پوستی زیادی داشت و در عین حال به زن ها احترام میگذاشت با اینکه خواهری نداشت و مادرش را هم در زمان تولد از دست داده بود ولی باز هم طوری بزرگ شده بود که ارزش های اخلاقی را درک کرده و به آنها پای بند باشد. ولی بعداز ازدواج ناموفقش دیگر هیچ چیزی برایش مهم نبود و با همه یک جوربرخورد میکرد؛ خشک و جدی!
نخل ها از دور نمایان شدند و صدای ساز و آواز از همان دور هم شنیده میشد، بدون شک
امشب بزمی بزرگ در راه خواهد بود برگشت پسر خان قبیله و شب زفاف وی قطعا دو مسئله بودند که نمی شد به ساده گی از آن گذشت.
خلیل خسته بود، خستۀ سفر و تنها چیزی که دلش میخواست یک خواب طولانی بود بعداز آن می توانست به بزمی که در پیش بود برسد!زمانیکه کاروانش وارد محدودۀ محافظت شدۀ نخلستان گشت اکثریت برای استقبال از آنها جلوآمدند. در نزدیکی چادر ها خلیل از شتر اش پایین آمده و پیاده به سمت مقصد حرکت کرد ودر جواب احوال پرسی های که با وی میشد تنها سر تکان داد و لبخند های الکی تحویل داد،که چشم مردم به آن عادت کرده بود و خیال میکردند واقعیست.
خلیل سعی کرد خستگی را از خود دور کند زمانیکه رو به روی پدر قرار گرفت، اول دست پدرش را بوسید و در جواب مردانه و محکم در آغوش امن پدرش قرار گرفت.
نرحب بک یا ولدی )بازگشتت راخوش آمد میگوییم پسرم )
شکرا جزیلا لک یا أبی، ولکنی متعب جداً ..!
( بسیار سپاسگذارم پدر.. ولی من به شدت خسته ام )
انگار که پدر با یک نگاه در صورت پسرش تمام خواستۀ او را فهمید و درک کرد برای همین بالبخند ضربه ای بر شانه وی زد و گفت :
حسنا..سنقیم الحلفۀ فی الیل…اذهب لترتاح )بسیار خوب.. مراسم راشب برگذار
میکنیم…برواستراحت کن )
شکرا جزیلا یا ابی..)خیلی ممنونم پدر(
چادر پدر خلیل
شکرا جزیلا یا ابی..
)بسیار ممنونم، پدر..(
بعداز مکالمۀ کوتاه پدر و پسر؛ عبدالرحمان رو به مردم منتظر قبیله کرد و از آنها خواست آماده گی یک جشن با شکوه را برای شب بگیرند و این گونه حواس همه را از پسر خسته و از راه رسیده اش پرت کرد و خلیل آرام به سمت چادر خودش حرکت کرد تا اندکی را در آرامش باشد.
خدمتکارانش را اجازۀ وارد شدن نداد و خودش آرام آرام عبای مخصوص سفرش را در آورد،دستارش را باز کرده و دستی در موهای پر پشت خوش حالتش کشید به شکل دایره وار بازوهایش را می چرخواند که ناگهان در جا خشکش زد…کسی در تختش خوابیده بود!
لحظاتی همه چیز را فراموش و احساس کرد که کسی بی اجازه وارد حریم خصوصی اش شده است برای همین با عصبانیت به سمت تخت رفت و بازوی شخص را از روی ملافۀ نازک روی تنش گرفت و خواست پایین پرتش کند که با صدای جیغ زنانۀ دستانش شل شد و از حرکت ایستاد.
یک دختر در تختش خوابیده بود که با حرکت خشن او از خواب پریده و با چشمان اشکی ووحشتی آشکارا به او می نگریست!
بازوی دختر هنوز در دستش بود، ولی او محوه چهره ای شد بود که شک داشت هرگز نظیرش را در جایی دیده باشد…یک دختر شرقی!
چشمان درشت و عسلی رنگ، ابرو هایی پرپشت و سیاه، لبانی گوشتی و موهایی بلند و مجعدکه آزادانه دورش پریشان بودند، او جز یک حلقه که بی شک حلقۀ ازدواج به حساب می آمددیگر هیچ زیوری نداشت و اگر رنگ پریده گی پوستش را به پای ترسش می گذاشت بدون شک حتی یک قلم آرایش ساده هم نداشت!لباس خواب بلندی بر تن داشت که آستین های بلند داشت ولی یقۀ باز هفت شکلش چیزی نبود که از چشم خلیلی که ۱ سال کامل از زن های دوری کرده بود قایم بماند. دختر از ترس نفس نفس میزد و قفسۀ سینه اش به شدت بالا و پایین میشد، لایۀ زخیم اشک موجود درچشمان اش عسلی عنبیۀ هایش را دو برابر میکرد طوری انگار کوزه ای عسل در حال لبریزشدن است.
وقتی قطرۀ اشکی روی دست خلیل ریخت او تازه به خود آمد و بازوی دخترک را رها کرد وگفت: من أنتی؟
)تو کی هستی؟(
اما با کمال تعجب دید که دخترک زجه زد: خدایا..من نمیفهمم تو چی میگی..کی هستی؟
چی از جونم میخوای؟!
یک دختر فارسی زبان همسرش شده بود!!!
کمی خودش را جمع و جور نمود و گفت: فارسی زبان هستی؟
از شدت گریۀ دختر به ناگهان کاسته شد و او درحالیکه بینی اش را بالا میکشید با حالتی که انگار بعداز مدت های نا بینایی نور امیدی دیده باشد جواب داد: بله..شما هم فارسی زبان هستید؟!
نخیر..
دختر انگار که دوباره یاد چیزی افتاده باشد گریه اش را از سر گرفت و درحالیکه همچون ابربهاری گریه میکرد التماس کرد: آقا تو رو خدا کمکم کنید، منو دزدیدن، بدون اینکه متوجه بشم درست، منو به نکاح یک نفر که نمی شناسم در آوردن..آقا جون هر کی دوست داریدکمکم کنید ازاینجا فرار کنم..قول میدم هر چی طلا دارم بهتون بدم..فقط منو نجات بدید، من نمیدونم اصلا چی شد که سر ازاینجا در آوردم ولی لطفا کمکم کنید..آقا التماس تون میکنم!
با هر کلمه ای که از دهان دختر بیرون میشد شگفتی و تعجب خلیل هم بیشتر میشد، یک
بردۀ زر خرید؟! این دیگر از تحملش خارج بود!
درحالیکه نفس های عمیق میگرفت رو گرداند تا نزد پدرش برود که دختر سریع به خود آمده و از روی تخت پایین پرید و پشت لباس او را گرفت و گفت: آقا لطفا نرید، شما تنها کسی هستید که زبان منو می فهمید، لطفا کمکم کنید..خلیل سرش را بالا کرد و چندین نفس عمیق گرفت تا بتواند بر خود مسلط گردد و برخورد ناشایستی با آن دخترک ترسیده نکند. به سمت وی برگشت شانه هایش را گرفت و به تقلا های دخترک برای رهایی توجهی نکرد و گفت: من سید خلیل الرحمان هستم، شوهرت!!کلمه شوهر را با قاطعیت بیشتری بیان کرد که همین باعث ساکت شدن و دست از تقلابرداشتن دخترک شد، خلیل درحالیکه به چشمان او خیره می نگریست گفت: تو زن من هستی، و قرار است که تا آخر عمر همینجا زندگی کنی، راه فراری نیست، هیچ راه فراری نیست پس سعی نکن فرار کنی، چون فرار از اینجا برابر با مرگ ات است! فهمیدی؟
وقتی دختر جوابی نداد دوباره و با صدای بلندتری گفت: فهمیدی؟!!و زمانیکه تایید دخترک را در حالیکه اشک هایش دوباره جاری شده بودن با تکان سر گرفت اورا رها کرد و گفت: قصد داشتم همین الان نزد پدرم رفته و بخاطر این موضوع با او بحث کنم ولی حالا منصرف شدم، من یک سفر طولانی و پر مشغله داشتم، خسته هستم و میخواهم استراحت کنم.بدون گفتن حرف دیگری به سمت تخت رفته و در سمت مخالف قسمتی که دخترک تادقایقی پیش خوابیده بود دراز کشید و چشمانش را بست!
اما فکر و خیال های بی پایان داخل سرش قصد رها کردنش را نداشتند برای همین دقایقی بعد چشم باز کرد با هیبت مچاله شدۀ دختر بر روی راحتی ها رو به رو شده بود، با اینکه چشمانش بسته بود ولی هنوز آرام آرام اشک میریخت. رو برگرداند و تاق باز خوابید و به سقف زد. » زندگی اش چقدر یکنواخت شده است « چادر خیره شد، پوزخندی به اینکه او حالا یک همسری داشت که مطمئن بود به مراتب از سمیه بدتر است چرا که هیچ علاقه ای به او و زندگی کردن با او نداشت و به تنها چیزی که حتما فکر میکرد فرار بود!چشمانش را بست اما تصویر چهرۀ اشک آلود دختر در چشمانش نمایان شد، دوباره چشم بازکرد و به سمت دختر چرخید، خوابیده بود این را از نفس های منظم شدۀ او می توانست حس کند، در یک تصمیم آنی از جا برخواست و به سمت وی رفت، دست در زیر پا و شانه اش انداخت و از جا بلند اش کرد و بر روی تخت درست در همان قسمتی که قبل از آمدن وی درآن خوابیده بود گذاشت و ملافه را بر روی تنش کشید.اگر در زمانی دیگر می بود راهش را گرفته و از چادر خارج میشد ولی خسته تر از این بود که بخواهد پایبند به چنین اصولی باشد پس خودش هم دراز کشید و خوابید…با اینکه خسته و کوفتۀ سفر بود اما دو ساعت بیشتر نخوابیده بود درحالیکه وانیا هنوز درآرامش چشم برهم داشت، بعداز بیدار شدن اولین چیزی که دید چهرۀ غرق در خواب دختری بود که حالا لقب همسرش را داشت، ناخوداگاه یاد سمیه افتاد که حتی در خواب هم چهره اش لوند و تحریک کننده می نمود درحالیکه تنها چیزی که ازین دختر میتوانست ببیندمعصومیتی بود گرداگرد صورتش را احاطه کرده بود.موهای بلند مجعدش درهم گره خورده بودند، دست خلیل کاملا خودکار بلند شده و به سمت موهای وی رفتند و درحالیکه سعی میکرد وانیا را بیدار نکند آرام و با دقت شروع به باز نمودن گره های متعدد موهایش شد. زمان را کامل فراموش کرده بود و احساس می نمود درحال خنثی کردن بمبی ویرانگر است، با آرامش درحالیکه یک لبخند محو بسیار نادر بر لبانش جای
داشت درحال گشودن حلقه های پیچ در پیچ گیسوان دخترک بود.
بی خبر ازینکه با اولین تماس دست هایش همراه آن خرمن گیسوان، صاحب شان را بیدار
کرده است!هرچقدر گره های بیشتری را میگشود بیشتر مشتاق این کار میگشت و فاصله بین خود ودخترک مو مجعد را کمتر میکرد، طوری که در ثانیه های آخر فقط چند اینچ صورت های شان با هم فاصله داشت.
وقتی بازویش خسته شد خواست دست از کار بکشد که با دو چشم عسلی برخورد که خیره به او مانده بود. چند لحظه غرق آن دو گوی عسلی بود که کلمات شعر فارسی به ذهنش رسیدندو او ناخوداگاه زمزمه اش کرد:
گر زلف پریشانت، در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد، در دام بلا افتد!
چشمانش کاوش گرانه در جز جزه صورت دخترک می چرخید و هر چقدر بیشتر میگذشت
لذت تماشای او بیشتر میشد!
دست چپ اش را از موهای او در آورد و آرام بر کمند ابرویش کشید و آرام آرام پایین آمد،
شیار گونه و چانۀ او را لمس کرد و انگشت شستش را نوازش وار روی لب پایین وی حرکت دادکه با این کار انگار چیزی در درونش پایین ریخت و تمام بدنش گرم شد…
نفس های تند شدۀ دخترک را که بر صورت اش میخورد احساس میکرد اما نمیدانست این
احساس قوی از کجا نشات گرفته است که نمی گذارد جلوی حرکات خود را بگیرد، چشمان خلیل بین لبان و چشمان درشت دخترک در نوسان بود صورتش آرام آرام به وی نزدیکترمیشد.پلک هایش خود به خود برهم افتاد و چیزی نمانده بود از نو عروسش کام بگیرد که ندایی به او»! این کار درست نیست « نهیب زداو محرم و همسر من « میخواست عقب گرد کند که دوباره ندایی در درونش به او حس اینکه را داد و در کثری از ثانیه لب هایش روی لب های همسرش قرار گرفت… » است
همان یک تماس کافی بود تا خلیل را وارد چنان خلسۀ شیرینی نماید که آرزو کند هرگز دیگرچشمانش را نگشاید و تمام عمر در این حالت بماند، او هرگز چنین چیزی را با سمیه تجربه نکرده بود همچون نوجوان های بی تجربه ای شده بود که برای اولین بار از دختری کام میگیرند!
نمیدانست بعداز آن تماس چه کند؟!! لب هایش کاملا بی حرکت مانده بودند..
او زمانی به خود آمد که دستان لرزان وانیا صورتش را لمس کرد، سریع پلک زده و چشم گشودو سریعتر از آن به خود آمده و از تخت خارج شد و درحالیکه دست در موهایش میکشید پشت به او گفت: امشب جشن است..
و از چادر خارج شد بود، خدمتکارانش به سمت او آمده و در حمام کردن و پوشیدن لباس تمیزکمک کردند.
از بین هیاهویی که بی شک برای برپایی جشن بود به سمت چادر خصوصی پدر اش حرکت کرد و زمانیکه رسید، بعداز دست بوسی و احوالپرسی رو به روی پر نشست و به خدمتکارانی که درحال چیدن چای و میوه و چاق کردن قلیان بودند نگاه کرد که صدای پدرش او را به خودآورد: ما رأیک؟)نظرت چیست؟ )
منظور پدر اش کاملا واضع بود، شاید قبل از اتفاقات نیم ساعت پیش میخواست یک بحث
حسابی با پدر اش و تصمیمی که برای او گرفته لماذا هی؟)چرا او؟( انجام دهد اما حالا مرددبود برای همین تنها گفت :
لأ نها الاختیار الافضل بالنسبۀ لک )چون اوبهترین گزینه برای توست )
_ إخترت لی أمۀ؟؟؟؟ )یک برده برایم برگزیدی؟ )
_ لک القرار لتکون أمۀً أو ملکه بعد هذا )از این به بعد به اختیار توست که یک برده باشدیایک ملکه )
_ هی خایفۀ منا وربما لن تقبل العیش هنا أبدً
( اون ازما ترسیده وشاید هرگز زندگی کردن در اینجا را نپذیرد )
_ أنت سوف تساعدها )تو به او کمک خواهی کرد(سکوت خلیل دال بر رضایت اش پنداشته شد و مکالمۀ بعدی درمورد کار و بار بین آن دو،صورت گرفت!
لباس بلند سفیدی که با کمک خدمتکاران همیشه حاضر در صحنه اش می پوشید، هیچ حسی جز ترس را در او زنده نمیکرد!
لباس از پارچه ای کاملا سفید و یک دست بود، هیچ گل یا طرحی نداشت، آستین های بلند ویقه ای پوشیده..این را میدانست که حکم لباس عروس اش را دارد ولی قطرات اشکی که میریخت اصلا برای اینکه این لباس آن چیزی که همیشه در رویا می پروراند نیست، نبود.
پوشیدن لباس عروس اش میتوانست یک انتخاب باشد، او به اروپا رفته بود تا خود انتخاب کندنه خانواده اش و حالا نه تنها خود بلکه خانواده اش هم انتخابی نکرده بودند، همه چیز اجباربود!همه چیز سفید بود، حتی شالی که دور سرش پیچیده شد و تمام موهایش را در برگرفت نیزسفید بود، وقتی جلوی آیینه ایستاده بود حالش از آن همه رنگ سفیدی که در برش گرفته بود بهم خورد؛ حتی رنگ کفش هایش هم سفید بود.
معصومه با صندوقی که لوازم آرایش را در خود جای داده بود به سمت او آمد ولی با مخالفت شدید وانیا و گریه های مداوم اش برخورد و در آخر کوتاه آمد و اجازه گرفت که حداقل چشمان او را سیاه کند و این بار وانیا نیز مخالفتی نکرد چون دیگر توانی نداشت.
این را میدانست که معصومه درحال انجام کاری بیشتر از یک چشم سیاه نمودن ساده است ولی فکر و خیال نمی گذاشت عکس العملی نشان دهد.
دائم یاد پنج سال پیش می افتاد؛ یاد روزی که به اصرار خانواده مجبور به پوشیدن لباس سبزنکاح شد و به عقد پسر کاکایش در آمد و بعداز همان شب اولی که مجبور به تحمل وی گشت عزای این را داشت که چگونه لباس سفید عروس را به تن کند و با شخصی که هیچ علاقه ای نسبت به او در خود حس نمیکند و برعکس هر روزی که میگذرد از او بیشتر بدش می آید زیریک سقف زندگی کند!!!یاد آوری گذشته، یاد آوری مهر طلاقی که در ۱۱ سالگی در شناسنامه اش خورد، یاد آوری ترد شدن از خانواده، یاد آوری زجه هایی که برای اثبات نجابت اش زد ولی هیچ کس نخواست تا بشنود، یاد آوری سختی هایی که کشیده بود هیچ کدام چیزی نبود که باز هم بتواند ترس های او را کم کند.او از هر جنس مذکری در هراس بود، چرا که جسم و روحش مورد آزار و اذیت نزدیک ترین شخص به خودش قرار گرفته بود…قرار گرفتن چیزی شبیه تور روی کلاه بر روی شال دور سرش که کاملا از طلا بود و به شدت برق میزد او را از گذشته خارج و به حال آورد.
گردنبندی که اولین هدیۀ پدر شوهر اش بود در گردنش قرار گرفت و آن النگو زخیم دردستش و حلقه ای که نشان ازدواج او بود نیز در انگشتش قرار داشت، با مخلوط گشتن کمی رنگ طلایی در آن همه سفیدی که دور تا دورش را احاطه کرده بود حالا کمی بهتر به نظرمیرسید و قابل تحمل می نمود!
همان لحظه متوجه چشمانش شد که با یک خط چشم دودی رنگ آراسته شد بود، چشمان درشت اش حالا شکل وحشی به خود گرفته بودند اما وانیا در دل گفت: چشمان من کجا و مال او کجا!
بی شک چشمان آن تازه شوهر گشته وحشی ترین چمنزاری بود که در عمر خود میدید..
یاد هیبت او افتاد که در لباس های راحتی و گشاد هم بزرگ جلوی می نمود، بی شک او این ژن را از پدر اش به ارث برده بود.با آمدن کلمۀ پدر در ذهنش، انگار غم دو عالم خالی شد در دلش، اگر پدر مذهبی و بی مهراش او را مجبور به نامزدی با پسر کاکایش نمیکرد، شرایط این دختر رنج دیده کاملا متفاوت میبود.
« با اینکه شدید احساس عجز و ناتوانی میکرد ولی باز هم چیزی در درونش به او نهیب زد که » تو در این دو روز همچون ملکه ای زندگی کرده ای
اشک هایی که در صدد خارج شدن بودن را با قورت دادن ناگهانی آب دهنش و چندین نفس عمیق دوباره داخل فرستاد و همراه معصومه و دیگر خدمتکاران که گاهی دو و گاهی بیشتر ازدو نفر می شدند از چادر خارج شد، جمعیتی از زنان که به شدت با آرایش و زیور آراسته شده بودند اما در حجاب های بلند و مختص به قبیلۀ شان قایم می گشتند، به سمت محلی که جشن را در آنجا تهیه دید بودند حرکت کرد.
صدای ساز و سرود مخصوص اعراب بلندتر از همیشه به گوش میرسید، جمعیتی که با او بودندنیز سرودی را با خود می خواندن که وانیا را در آن حالت تنش وار نیز به خنده می انداخت..چادری بزرگتر از دیگر چادر ها که بیشتر شبیه یک سایبان بود تا چادر، چون فقط بعضی ازقسمت های آن دیوار هایی نیز داشت و دیگر قسمت ها کاملا آزاد بود، در خارج از ناحیه نخلستان مورد سکونت بر پا کرده بودند.
برعلاوۀ صداهایی که می آمد بوهایی نیز به مشام میرسید که دهان هر زنده جانی را به آب می انداخت!
وقتی نزدیک چادر شدند، وانیا متوجه شد همۀ زنان با او همراه هستند و مردان قبیله در چادرحضور دارند، اگر پوششی غیر از آن میداشت قطعا فرار را به قرار ترجیع میداد او در خانواده ای مذهبی بزرگ شد بود و خوا ناخواه عقاید آنها بر روی دختر شان تاثیر گذاشته بود.او حجابی کامل داشت و تمام آراسته گی اش همان سیاهی دور چشمانش بود که با پایین انداختن آنها دیگر برای هر کسی قابل دید نبود!
در روی سکویی نه چندان بلند تختی با شکوه برای او و خلیل آماده کرد بودند که پدر و پسرکنار هم بر روی آن نشسته بودند، وقتی وانیا بر روی سکو رسید پدر شوهر اش از جا برخواست و جلوی او آمد و وانیا باز هم با دستانی لرزان دست وی را گرفته و بوسیده بود و باز هم نوازشی نصیب سرش شده بود.
خلیل نیز از جای برخواسته بود و زمانیکه وانیا با رهنمایی دست پدر وی به سمت خلیل رفت،نمیدانست چرا چنین کاری کرد ولی ناخوداگاه دست خلیل را گرفته و پشتش بوسه ای زده بود که باعث لبخند مهربان پدر شوهر اش و لبخند امیدوارانۀ دیگران به خود گشته بود وتعجب و شگفتی خلیل که با صاف شدن عمدی گلوی پدر اش به خود آمده و سریع محکم وطولانی پیشانی وانیا را بوسیده بود.
دست در دست هم بر روی تختی که برای شان آماده شد بود نشستند و جشن شروع شد…
صندوقی که بر روی میز گرد شکل در گوشه ای از چادر قرار داشت مخصوص زیورالاتی بود که به او هدیه میگشت، درحالیکه از خستگی چشمانش دائم بر هم می افتاد سعی میکرد گیرۀ حداقل یکی از گردنبند های متعددی که دور گردنش بود را پیدا کرده و باز کند ولی نا موفق بود!
برای همین مشغول در آوردن النگوهایی شد که در هر دو دستش به شدت خود نمایی میکردن، همه را تند تند بدون توجه به اینکه شاید خراب شوند در آورد و در صندوق انداخت،حضور اش را در پشت اش احساس میکرد ماننده اکثریت مردان او نیز عطری مخصوص به خودداشت، چیزی نگذشت که دست هایش برای کمک به او بلند شدند گردنبند ها از دور گردن وانیا باز شدند جز یکی.
صدای خلیل را در چند سانتیِ گوش چپ خود شنید: این گردنبند را هرگز از خود دور نکن!جملۀ کوتاهی بود ولی برای وانیا هزاران مفهوم داشت که در ذهن خسته اش به جولان درآمدند. گردنبند را که بیشتر به یک پلاک و زنجیر می ماند در دست گرفت و درحالیکه چشمانش نیز همچون دستانش در حالی نی نی کردن و لرزیدن بودند به آن خیر شد، برعکس تمام زیورلات دیگری که به او هدیه گشته بود نگین های بیشتر و طلا کاری کمتری داشت،تنها کلمه ای که برای وصف آن میتوانست به کار ببرد زیبا و ظریف بود و بس!
در یک حرکت آنی وانیا دست پشت گردنش برد تا گیره ی آن پلاک را نیز باز کند آرام زمزمه کرد: من طلا نمیخوام!
اما با قرار گرفتن دستان خلیل بر روی دستانش همچون مجسه ای خشک شد و کاملا ازحرکت ایستاد، خلیل آرام زمزمه کرد: این کار رو نکن…
بازم صدای خلیل او را به خود آورد و وانیا دستانش را از زیر دستان خلیل آزاد و کرد و پلاک راگرفته از گردنش کشید و با پاره شدن زنجیر اش برگشت و آن را بر سینه خلیل کوفت ودرحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: نمیخوام..هیچی نمیخوام..بزارید من برم..چی
از جونم می خواید آخه..این نکاح قبول نیست، از نظر شرعی قبول نیست چون من در دل به آن راضی نبودم!!
خلیل گردنبند را که به لباس اش گیر مانده بود، آزاد و در دست گرفت و با خونسردی که
همیشه در او به چشم می آمد جواب داد: مهم شاهدین هستند که دیدند تو قبول نمودی!
وانیا درحالیکه با درمانده گی گریه می نمود گفت: ولی من..من هیچی نمی فهمیدم! اینها همه فقط یک سو تفاهم بزرگه و بس..بخدا من راضی نبودم، من حتی یک کلمه هم از حرفهای شمانمیدانستم..همین حالا هم هیچی نمیفهمم!خلیل همانطور که هنوزم خونسردانه به وی می نگریست جواب داد: خوب بهتر است زودترزبان قبیله ای که حالا عروس پسر خان شان شده ای را یاد بگیری، چون باید تا آخر عمرهمینجا زندگی کنی…
قطرات اشک پی در پی از گونه وانیا روان بودند و او درحالیکه نفس های کش دار بلند میکشیدفقط به خلیل نگاه میکرد، کاری که خلیل نیز در حال انجام آن بود ولی با این تفاوت که هیچ گریه ای نمیکرد، تقریبا هیچ تغییری درحالت او به وجود نیامده بود.
وانیا با خود اندیشید که چرا هیچ چیزی این مرد را حتی کمی هم شده به فکر نمی اندازد تادرمورد اتفاقی که افتاده است از دیده او بنگرد و بنداند که خیلی از جاهای این کار اشکال دارد..!
خلیل دست بلند نمود تا اشک های وانیا را پاک کند و همانطور گفت: بهتر است با این موضوع زودتر کنار بیایی و خودت را اینقدر آزار ندهی..خسته نشدی از این همه گریه؟ چشمانت به خون نشسته اند..وانیا دست او را با خشم پس زد و گفت: به من دست نزن!!!به نظر میرسید بغض راه گلویش را دم به دم بیشتر سد میکند برای همین دست برد به سمت گلویش و درحالیکه سعی داشت نفس کشیدن اش را منظم کند زجه زد: از یک ایستگاه مترومرا دذدیده و به اینجا آورده اید، به زور لباس هایی که تمام بدنم را نمایان می نمود بر تنم کردید، وقتی مورد پسند خان تان قرار گرفتم بدون آنکه از رضایت من مطمئن باشید، بدون اینکه من بدانم چی به چی شده است مرا به نکاح کسی که هیچ ازو نمی دانم در آورده اید، ازمن انتظار دارید که تمام عمر درین دشت بی آب و علف زندگی کنم، رسما زندانی شده ام اینجا و تو انتظار داری که من با این موضوع کنار آمده و سعی کنم آرام باشم؟!! بس کن، تو فقط داری خودت را آزار میدهی..همه چیزهایی که گفتی درست ولی تو باید بااین موضوع چه بخواهی چه نخواهی بسازی!این همه آرامش و خونسردی خلیل، وانیا را هر لحظه بیشتر و بیشتر می افروخت طوری که اوبه ناگهان کنترل از دست داد و شروع نمود به جیغ کشیدن و گفتن: لعنت به تو، لعنت به تو،لعنت به همۀ شما، لعنت به شما و قبیلۀ تان، لعنت به پول حرامی که در می آورید، لعنت به این روش زندگی تان، لعنت به آن شیخی که درحالیکه میدانست و میدید من راضی نیستم مرابه عقد تو در آورد، لع…..با افتادن بر زمین و کج شدن سرش به سمت راست، حرف ها و لعنت فرستادن هایش کاملاساکت شد. برای اولین بار بعداز ۱ سال بود که این چنین عصبانی شده و برای اولین بار درعمرش بود که دست بر جنس مونثی بلند میکرد.به دستش نگاه کرد، بسیار محکم فرود آورده بود آن سیلی را بر صورت استخوانی وانیا و همان
ثانیه بعداز این کار احساس پشیمانی میکرد. در چادر شان سکوت بدی پیچید و حتی صدای نفس کشیدن هم به گوش نمیرسید.
وانیا به اندازه ای ساکت بود که خلیل یک لحظه به شک افتاد نکند او را با یک سیلی کشته باشد!!!
سریع به سمت او رفت شانه اش را گرفت با دیدن چشمان باز اما متعجب او نفس راحتی کشیدکه نه او زنده است، وانیا با چشمانش اش دائم در صورت خلیل کاوش میکرد و هیچ چیزی
از خلیل می پرسید. »!!؟ تو واقعا مرا زدی « نمی گفت انگار با چشمانش دائم این سوال را که خلیل شانه او را کشید و خواست از جا بلند اش کند که صدای آخ وانیا بلند شد. خلیل بازوی دیگر او را نیز گرفت و برخلاف میل باطنی وی او را از جا بلند نمود و گفت: دفعۀ آخرت باشدکه لعنت میفرستی..
وانیا همانطور که هنوز با همان چشمان متعجب به او می نگریست آرام ولی طوری که کاملاقابل شنیدن بود گفت: لعنت به تو!بازو هایش را از چنگال خلیل در آورد و درحالیکه یک ناحیه از بازویش را می مالید چند قدم از او دور شد، هنوز هم خیره به وی می نگریست و تعجب در چشمانش موج میزد و همین حال خراب خلیل را خرابتر میکرد او انتظار یک دعوا و جیغ و داد دیگر را داشت ولی این نگاه خیره و متعجب و صد البته دلخور وانیا از همۀ انتظاراتی که میکشید بدتر بود!!!دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: من….اما وانیا پشت اش را به او کرد و دیگر حرف هایش را گوش نداد، آرام شال دور سرش را بازنمود و با این کار خرمن موهای سیاه رنگش که در زیر شال مخفی بودند، دورش رها شدند ونفس خلیل را در سینه حبس کردند.چقدر دلش میخواست دوباره دست در جعد آن موها فرو کند و ساعت ها از تمام این دنیاخودش را دور کرده و فقط روی گره های موجود در آنها تمرکز کند اما با آن کاری که کرده
بود بعید میدانست دیگر هرگز چنین موقعیتی نصیب اش شود.
وانیا لباس بلند و آستین داری که حالا دیگر حکم همان لباس عزا را داشت از تنش اش خارج و بر زمین انداخت، زیر آن یک پیراهن بلند و بی آستین داشت که حکم همان زیر پوش راداشت، وانیا با پارچه ای محکم محکم روی چشمانش کشید تا سیاهی دور شان را پاک کند.
آنقدر محکم این کار را انجام میداد که خلیل نیز میتوانست درد آن را حس کند برای همین دیگر ایستادن را ادامه نداد و به سمت او رفت مچ دست اش را گرفت و پارچه را از لای انگشتان او در آورد و خودش آرام شروع نمود به پاک کردن آرایش اندکی که بر چشمان وی بود اما با دیدن رد پنج انگشت اش که بر روی گونۀ رنگ پریدۀ وانیا به شکل بدی به او دهن کجی میکردند ته دلش خالی شد!
آهی کشید و مشغول پاک کردن چشم دیگر وانیا شد و گفت: من تا به حال دست روی هیچ زنی بلند نکرده بودم…تو باع….
وانیا خود را عقب کشید و میان حرف او پرید: تبریک میگم، پس من اولین نفر بودم! از زمانیکه وارد اینجا شده ام چیزای زیادی است که نصیبم می شوند و من اولین شخص هستم..!به سمت تخت رفت و آرام زیر ملافه خزید و فانوس روی میز کنسول را خاموش نمود وچشمان اش را بست، خلیل دستی در موهایش کشید و زیر لب گفت: اینطوری میخواستی کمک اش کنی زودتر با همه چیز کنار بیاید؟!!بعداز تعویض لباس خودش هم رفت و کنار وانیا دراز کشید، کج و به سمت او دراز کشیده بودو موهای وانیا در نور کم یکی از فانوس ها که حکم چراغ خواب را داشت می درخشید، دست
دراز کرد آرام قسمت انتهایی آنها را لمس نمود به امید اینکه وانیا متوجه نشود..
اما موهای وانیا انگار که حجرات حسی داشته باشند سریع او را متوجه نمودند که کسی به
موهایش دست میزند و با یک حساب سر انگشتی می شد فهمید که وقتی جز خودش و خلیل کسی در چادر نیست پس کاره کسی جز خلیل نمی تواند باشد!
وانیا با یاد آوری اتفاق نزدیک غروب، سریع خودش را کمی به لبۀ تخت نزدیک نمود و اینگونه از خلیل دور شد.
اما خلیل خیلی بی پروا لب زد: کاری با تو ندارم..برگرد سر جایت، از تخت خواهی افتاد!
اما وانیا هیچ عکس العملی به حرف خلیل نشان نداد، در واقع حرف او را کاملا نشنیده گرفت وکمی دیگر نیز به لبۀ تخت خودش را نزدیک نمود، حالا موقعیتی داشت که اگر اندکی هل داده میشد مستقیم پخش زمین میگشت.
خلیل آهی کشید و با گرفتن دست وانیا و یک حرکت سریع او را به حالت اول و حتی کمی نزدیکتر به خودش برگرداند و گفت: از دختر های خیره سر خوشم نمی آید!
وانیا همانطور که با صورتی بر آفروخته به وی می نگریست جملاتی بدور از شخصیت خود وناسزا هایی که تا نوک زبانش می آمدند را قورت میداد و در آخر دستش را از دست خلیل خطاداده و گفته بود: روی زمین میخوابم، تمام تخت مال خودت!خودش را بالا کشیده بود تا برخیزد که خلیل دوباره دست اش را گرفته و کشید و درحالیکه سعی میکرد همچنان خونسرد باشد گفت: همین جا میخوابی..کنار شوهرت..
دلش میخواست پوزخندی بزند به این حرف ولی او هرگز تمسخر کردن را نه دوست داشت ونه یاد داشت!پس فقط به خلیل خیره ماند و گذاشت باز هم وی سکوت را بشکند: فقط سعی کن آرامش خودت را حفظ کنی، بعد خواهی دید که همه چیز خوب میشود..
آه..دست خودش نبود آن پوزخندی که بر لبانش آمد که ازبس نادر می نمود شباهتی به پوزخند نداشت و بیشتر به یک تلخ خند می مانست!
خود را کمی بالا کشید و با شگفتی لب زد: خوب میشود؟!! چی خوب میشود؟ چی خوب میشود!!! همه چیز، تو فقط عصبانی هستی و هضم این مسئله برایت سخت شده است، درک میکنم ولی با جبهه گیری کردن هیچ چیزی درست نمیشود..
وانیا با یاد آوری اتفاق نزدیک غروب، سریع خودش را کمی به لبۀ تخت نزدیک نمود و اینگونه از خلیل دور شد.
اما خلیل خیلی بی پروا لب زد: کاری با تو ندارم..برگرد سر جایت، از تخت خواهی افتاد!
اما وانیا هیچ عکس العملی به حرف خلیل نشان نداد، در واقع حرف او را کاملا نشنیده گرفت وکمی دیگر نیز به لبۀ تخت خودش را نزدیک نمود، حالا موقعیتی داشت که اگر اندکی هل داده میشد مستقیم پخش زمین میگشت.
خلیل آهی کشید و با گرفتن دست وانیا و یک حرکت سریع او را به حالت اول و حتی کمی نزدیکتر به خودش برگرداند و گفت: از دختر های خیره سر خوشم نمی آید!
وانیا همانطور که با صورتی بر آفروخته به وی می نگریست جملاتی بدور از شخصیت خود وناسزا هایی که تا نوک زبانش می آمدند را قورت میداد و در آخر دستش را از دست خلیل خطاداده و گفته بود: روی زمین میخوابم، تمام تخت مال خودت!خودش را بالا کشیده بود تا برخیزد که خلیل دوباره دست اش را گرفته و کشید و درحالیکه سعی میکرد همچنان خونسرد باشد گفت: همین جا میخوابی..کنار شوهرت..
دلش میخواست پوزخندی بزند به این حرف ولی او هرگز تمسخر کردن را نه دوست داشت ونه یاد داشت!
پس فقط به خلیل خیره ماند و گذاشت باز هم وی سکوت را بشکند: فقط سعی کن آرامش خودت را حفظ کنی، بعد خواهی دید که همه چیز خوب میشود..
آه..دست خودش نبود آن پوزخندی که بر لبانش آمد که ازبس نادر می نمود شباهتی به پوزخند نداشت و بیشتر به یک تلخ خند می مانست!
خود را کمی بالا کشید و با شگفتی لب زد: خوب میشود؟!! چی خوب میشود؟ چی خوب میشود!!!
همه چیز، تو فقط عصبانی هستی و هضم این مسئله برایت سخت شده است، درک میکنم ولی با جبهه گیری کردن هیچ چیزی درست نمیشود..
وانیا سرش را تکان داد و صدایی “اوهوم” از گلویش خارج نمود..
خلیل سر او را پایین آورد و بوسه ای نرم بر پیشانی اش کاشت و گفت: آفرین دختر خوب…آه..زیاد بود، این همه آرامش و محبت برای جسم و روح رنج دیدۀ وانیا زیاد بود، اما شیرین هم بود؛ شیرین تر از هر شیرینی که تا به آن روز چشیده بود و همان شیرینی باعث شد لبخندی خود به خود بر روی لبانش جا خوش کند.
لبخندی که با همۀ ملوس بودنش همچون گربه ای وحشی چنگ می انداخت بر دیواره قلب خلیل و باعث بی تابی قلب همیشه آرام اش می گشت!
خلیل محو آن لبخند کوچکِ سبز گشته بر لبان وانیا بود که ناگهان رد انگشتان دستش برروی گونۀ وی او را به خود آورد. همانطور که آرام جای آن را لمس می نمود گفت:
نمیخواستم چنین اتفاقی بی افتد ولی انگار از خود بی خود شده بودی و میخواستم هرچی
زودتر به حالت اول برگردی!
وانیا درحالیکه سر بر بالشت میگذاشت جواب داد: شاید مستحق اش بودم..داشتم خودت و
قبیله ات را لعنت می کردم..!
یکی از ابرو های خلیل بالا پرید و تعجب اش آشکار شد. قطعا او انتظار چنین برخورد آرام والبته منطقی را از وانیا نداشت.
شب بخیری که وانیا به زبان آورد خیلی آرام بود و بیشتر به یک زمزمۀ زیر لبی می مانست
ولی گوش های همیشه آمادۀ خلیل راحت توانست آن را بشنود.
وانیا روی برگرداند و بازم پشت به او خوابید، لبخندی روی لب های خلیل جای گرفت..بدون شک این تازه همسر گشته چیزی از راه و رسم همسر داری نمی فهمید…
باز هم موهای آشفته و رهای وانیا برایش چشمک میزدند تا نوازش شان نماید ولی خلیل تنها خودش نیز سر بر » شب تو هم بخیر « به یک نوازش و بوسه ای بر آنها بسنده کرد و با زمزمۀ بالشت گذاشت و چند دقیقه بعد هر دو کنار هم به خواب عمیقی فرو رفته بودند…
باز هم پرتوه نور از پارچۀ ضخیم چادر عبور و بر روی صورت وانیا میرقصید و او را که هنوز هم میخواست بخوابد اذیت میکرد.
خلیل مدت ها بود که بیدار و بعداز ادای نماز جماعت بالا سر وانیا ایستاده و به تماشای او درموقع خواب پرداخته بود، گاهی هم ملافه ای که از روی شانه اش پایین می آمد و درست کرده و گاهی تره ای از موهایش که روی صورتش می آمد را پس میزد و فقط نگاهش میکرد.
گاهی فکر میکرد این دختری که دو روز بیشتر نبود مال او گشته بود، معمایی عظیمیست که باید از هفت خوان رستم بگذرد تا حلش کند ولی کمی بعد به این نتیجه می رسید که این معصومیت نهفته در چهرۀ او چیزی جز ساده گی و بی آلایه ای بودن او نیست!
قطعا میدانست که عاشق او نشده است، اگر درین یک شب و نصف روز عاشق میشد جای
تعجب داشت!!
ولی میدانست که جذب او شده و بیشتر میشود، شاید احساسات مردانه اش بعداز ۱ سال برآنگیخته شده بودند، و شاید هم احساس واقعی تر و فرا تر از چند حس مردانه به او داشت ولی میدانست که پای اندکی احساس حتما در میان است، همین را به فال نیک میگرفت و به آینده کمی امیدوار میشد.
لبۀ تخت نشست و همانطور که آرام موهای وانیا را دست میکشید زمزمه نمود:
کارم چو زلف یار آشوفته و درهم است…
هرچند نوازش هایش وانیا را بیدار نموده بود و اما زمزمه این شعر سپید باعث شد وانیا کاملاهوشیار گردد و چشمانش را باز کند و با یک جفت چشم سبز وحشی برابر شود که با آرامش به وی خیره شده بودند!
خلیل با دیدن چشمان باز او گفت: صبح بخیر..
هنوز خوابش می آمد ولی باید بلند میشد چون خلیل بیدار بود، خمیازه ای آرام کشید ودستش را جلوی دهنش گرفت و گفت: صبح بخیر..
خودش را بالا کشید درست همان جایی که چند دقیقه قبل دراز کشیده بود نشست و گفت:
ساعت چنده؟
خلیل نگاهی به ساعت رولکس گران قیمتش که در مچ دست اش بسته بود انداخت و گفت:
هفت!
نمازم قضا شد؟
باز هم تعجب!
این دختر هربار بیشتر از قبل شگفت زده اش می نمود..درحالیکه از روی لبۀ تخت بلند میشد
جواب داد: بله
متاسفانه، ولی میتوانی قضایی اش را بخوانی..
وانیا نیز از تخت پایین آمد و آرام سر تکان داد و گفت: اوهوم..
بوی خوش انواع صبحانه های مقوی که برای آن دو آماده کرده بودند، مشام اش را شدید
نوازش می نمود اما او منتظر وانیا بود تا از حمام برگردد و با هم صبحانه بخورند و شاید کمی هم حرف بزنند، همانطور که دیشب گفته بود این کار را انجام خواهند داد.
سعی داشت تا در این فرصت اندکی که با نبودن وانیا به دست آورده بود افکارش را کمی مرتب کند تا بداند که چه بگوید و بیشتر باعث ابهام نگردد!
اگر در زمان و مکان و موقعیتی دیگر میبود؛ قطعا قید این صبحانه تحریک کننده را نیز میزد وخودش را بر روی کارهایی که با جشن دیشب به تاخیر افتاده بود می انداخت تا حتما تحت نظارت خودش انجام بگیرند ولی حالا او مسولیت دیگری نیز داشت و باید کمی وقت برای آن نیز میگذاشت.
سعی میکرد به یاد بیاورد که زمانیکه کنار سمیه زندگی میکرد چگونه به کارهایش و زندگی اش با هم میرسید ولی هیچ چیزی به یادش نمی آمد، جز اینکه سمیه هرگز کاری به کاره اونداشت و خیلی کم پیش می آمد آنها صحبتی طولانی یا جدی داشته باشند. دست بر پیشانی اش کشید و همانطور انگشت هایش را در موهای خوش حالتش نمود با خود اندیشید که چگونه سه سال را کنار سمیه زندگی کرده است؟!!
خوشبختانه ورود وانیا اجازۀ بیشتر فکر کردن درمورد گذشته اش را به وی نداد و او را به زمان حال برگرداند. وانیا حمام کرده و معطر می نمود، گیسوانش باز هم دورش رها بودند و کمی نم داشتند ولی جای نگرانی نداشت چون بدون شک او درین گرما سرما نمیخورد..!
خلیل از جایش برخواست و دستش را به سمت وانیا که یک لباس بلند طلایی و سفید به تن داشت دراز نمود و اینکه پشت دستش بر رو بود باعث سو تعبیر شد و وانیا باز هم دست او راگرفته و بوسه ای بر روی آن نشانده بود.
برای وانیا بوسیدن دست چیزی نبود که از آن بشرمد یا آن را چیزه بدی بداند و موضوع دیگراینکه او نمیدانست آیا اینکه دست شوهر اش را ببوسد کاره خوبی است یا نه؟!
شوهر..؟؟ چقدر راحت خلیل را به شوهری اش پذیرفته بود!
خلیل بازم هم تعجب کرد ولی نه زیاد، او حالا دیگر احتمال هر چیزی را به وانیا میداد پس دست دراز کرد و تقریبا او را در آغوش گرفت و آرام و بسیار طولانی پیشانی اش را بوسید،
همین لمس ساده هم بدنش را گرم می نمود.
وقتی لب هایش را از پیشانی وانیا جدا نمود، التهاب درونش به مراتب بیشتر شد؛ چرا که باگونه های گل انداخته و صورتی رنگ وی رو به رو گشت.
نفسش را که حبس نموده بود آرام رها نمود و گفت: بیا بشین.. و به جایی در چند سانتی خودش اشاره نمود، اما وانیا بیشتر از آن چیزی که تصور اش را می نمود شرم زده بود و درحداکثر فاصله با وی جایی اختیار نموده و نشست!
همانطور که خودش شروع می نمود به وانیا نیز تعارف نمود.
وانیا بر طبق عادت چند لقمه بیشتر نخورد ولی خلیل….بعداز صبحانه بر روی راحتی ها نشسته بودند و وانیا باز هم سرش پایین و اینبار با سر موهایش بازی می نمود و نمی دانست با همین عمل ساده که سعی داشت استرسش را کم کند چه آشوبی در دل خلیل به پا میکند.
خلیل آرنج هایش را بر روی ران هایش گذاشته و بر آنها تکیه داد و گفت: خوب..
وانیا سرش را بلند نمود و با نگاه کوتاهی به خلیل گفت: خوب..؟!
نظرت چیه که شروع کنی به پرسیدن هر چیزی که گیچ ات کرده..!
این جمله ماننده کلیدی بود که در انبار سوالات متعددی که در ذهن وانیا انباشته شده بودندرا گشود و او با کمی کلافه گی سرش را تکان داد و گفت: خوب…اینجا، در این صحرا، یک قبیلۀ صحرایی..مردمی که از تمدن کامل دور هستند، انگار که هیچ تمدنی وجود نداشته ونداره.. اجداد ما، از سه نسل قبل به این روش زندگی روی آوردند، دلیل اصلی که باعث شد از تمدن و دنیای مدرن دوری کنند دقیق معلوم نیست، پدرم اندکی ازین موضوع با خبر هست ولی من همان اندک را هم نمیدانم، در پی دانستن آن هم نیستم، فقط میدانم که باید پیروه پدرم باشم.
یعنی میخواهی اگر روزی خان این قبیله شدی دقیقا همین زندگی و راه و روش پدرت راادامه دهی؟
بله..مشکلی هست؟!
البته که مشکل است، سرتاسر مشکل است! این کار اشتباست… این راهیست که خودم انتخاب کردم!
نبود. او نفسش را صدا دار خارج » به تو مربوط نمی شود « این جمله برای وانیا چیزی بیشتر ازنموده و گفت: من کاری به انتخاب تو ندارم، میخواهم بدانم که من کجای این انتخابم؟!سکوت خلیل برای جواب دادن به این سوال وانیا بیش از اندازه طولانی شد، دلش نمیخواست حالا که در دو راهی و سردرگمی پذیرفتن یا نپذیرفتن وانیا است جوابی به این سوال بدهد؛ درواقع اصلا جوابی نداشت که بدهد.
وانیا آهی کشید و ادامه داد: درست است که تو اینجا، و اینگونه زندگی کردن را دوست داری وپذیرفتی که چنین زندگی کنی ولی من نمیخواهم!!
نگاه خیرۀ خلیل کلافه اش می نمود، برای همین دوباره سر به زیر انداخت و گفت: من نمیخواهم در اینجا، در این هوای گرم و در این دوری از تمدن و دنیای مدرن زندگی کنم، من اصلا اینجا دوام آورده نمیتوانم، به آن عادت ندارم..هرگز در چنین موقعیت ها و چنین مکان هایی نبودم..!عادت نداشت، البته که عادت نداشت..
این دختر فارسی زبان بی شک از مکانی بود که زمستان و تابستان و بهار و پائیز داشت؛ شایداز کشوری در شرق میانه!
خلیل با کنجکاوی پرسید: از کجا دزدیده شدی؟
سوالش باعث تعجب وانیا گشت، بدیهی بود که خلیل منظورش را اشتباه رسانیده ولی دیگربرای اصلاح جمله اش دیر شده بود و وانیا جواب داد: ایستگاه مترو شهر )…….(اروپا..!!!؟
اینبار خلیل بود که تعجب نمود، مگر اینکه به چشمانش شک داشته باشد و نتواند این چهرۀ شرقی را درست بشناسد! او مطمئن بود که این دختر شرقی است، اصلا در اروپا کشور فارسی زبانی وجود نداشت!!!
تو در اورپا….
۱ سال پیش پناهنده شدم، همان سال اول درخواستم پذیرفته و قبول شدم!
باز هم تعجب که هی دم به دم روی هم انباشته میشدند..خلیل کنجکاو تر پرسید: برای چی پناهنده شدی؟!
در قوم ما، مخصوصا در خانوادۀ مذهبی ما به اشخاص مطلقه، چه زن و چه مرد به چشم خوبی نمی بینند، ترد شده بودم و تنها راهی که به نظرم رسید و امکانش را داشتم پناهنده شدن بود.نفس در سینه خلیل حبس شد!
وانیا درهم برهم پاسخ داده بود سوال خلیل را اما درک اینکه او یک مطلقه بود کاره سختی آن هم برای خلیل؛ نبود.
هنوز سعی داشت چهره اش را آرام نشان دهد هرچند در چشمانش شعله های آشتی که نمیدانست از چیست بر آفروخته شده بودند و چشمان وحشی اش از همیشه وحشی تر به نظرمیرسیدند و وانیا کاملا بر این موضوع واقف بود برای همین آرام گفت: حالت خوبه؟خلیل از جایش برخواست و چند قدم دور شد، پشت به او ایستاد و نفسش را بیرون فرستاد،انگشتانش را لای موهایش کشید و سعی کرد تا ۱۲ بشمرد و اینگونه اعصابش را آرام کند. ازچی عصبانی بود؟! خودش هم نمیدانست!
یک زن مطلقه همسرش شده بود، این بود آن چیزی که او از زندگی میخواست؟!
صبح او خون دورغین به آنهایی که بی صبرانه انتظار پارچۀ سفید رنگ را داشتند نشان داده بود و حالا..!!
بخشی از ذهنش سعی می نمود منطقش را به یادش بیاورد و سعی کند با این موضوع عادی برخورد کند، به هر حال آن دختر نیز گذشته ای داشت، زندگی داشت، باید از همان اول که فهمیده بود او یک بردۀ زر خرید است احتمال هر چیزی را میداد!
اما بخش دیگر از ذهنش که به شکل عجیبی موفق تر بود، دایم به او یاد آوری میکرد که لیاقت پسر خان قبیله بیشتر از یک دختر دست خورده و مطلقه است.
احساس حالت تهوع میکرد و نمیدانست بخاطر خوردن بیش از اندازۀ صبحانه است یا فشاره عصبی موضوعی که تازه فهمیده بود.
صدای وانیا او را به خود آورد: خلیل؟
انگار به ۱۲ سالگی اش برگشته باشد، همچون کودکی تخس رو برگرداند و به وانیا توپید: برای تو همیشه خلیل الرحمان هستم، نه خلیل..فهمیدی؟
باز هم تعجب و سردرگمی بود که از چشمان عسلی رنگ وانیا بیرون میزد ولی اینبار خلیل خام معصومیت چشم های وانیا نشد و بلند گفت: فهیمدی؟!!
و وانیا با صدای لرزانی جوابش را داد: ب..بله..
خوبه..!
حرف زدن ما تمام شد، امیدوارم هر چیزی که میخواستی بفهمی رو فهمیده باشی، دوباره نمیخوام هرگز این بحث از سر گرفته بشه!
اما…
روی حرف من حرف نزن!
صدایش زیادی بلند بود و البته زیادی آشنا بود به گوش های رنج کشیده وانیا..! او از شر همین داد و فریاد ها، همین زور گویی ها به اروپا پناهنده شده بود و حالا…!!!
وانیا با بغض سرش را به نشانه تایید تکان داد، هرچقدر بیشتر میگذشت احساسات خلیل بیشتردوگانه میگشت و همین آزارش میداد و باعث بیشتر برآفروخته شدنش میشد.
دوباره دستی در موهایش کشید، باز هم از وانیا دور شد و بلاخره خشم اش بر منطق اش غلبه نمود، همانطور که پشت به او بود گفت: ظهر دوباره میروم..اینبار که برگشتم شب زفاف واقعی مان را برگزار خواهیم نمود..!
و رفت و توان ایستادن از پاهای وانیا را نیز با خود برد، او همانطور که اشک میریخت روی زانوهایش نشست، دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای هق هق گریه هایش بیرون نرود.کنار خدمتکارانش ایستاده بود و از فاصله چند متری شوهر و پدر شوهرش را تماشا می نمودکه در حال حرف زدن هستند، بیشتر به نظر میرسید در حال بحث اند، فاصلۀ شان زیاد بود وصد البته وانیا هیچ از زبان عربی که آنها به آن سخن میگفتند چیزی نمی فهمید!بلاخره آن دو از هم دل کندند و خلیل با یک حرکت زیبا سوار شتر شد و با کاروانی که نسبت به زمانیکه آمد بود کوچکتر می نمود حرکت کرد.وانیا همانطور که چشمانش دوباره پر اشک می شدند به این می اندیشید که خلیل حتی نگفت کجا میرود، یا با او خداحافظی هم نکرد، دلش میخواست حداقل با او نشسته و صحبت میکرد
که چی شد؟ چرا ناگهان آن گونه آشفت و این رفتن ناگهانی…..
هرچند که زمان بسیار کمی از بودن در کناره خلیل می گذشت ولی او حداقل یک هم زبان بود، او میفهمید وانیا چه میگوید، اما دیگران، حتی یک نفر هم در آن قبیلۀ بزرگ متوجه صحبت کردن وانیا نمیشدند!دلش گرفته بود، ۱۱ سال داشت ولی تا آن روز یک لحظه هم برای دقایقی چند احساس آرامش نکرده بود.تعجب می نمود که چرا زیر این همه فشار، خورد نمی شود.زیر لب درحالیکه قطره اشکی از گوشۀ چشمش پایین می چکید و پارچۀ دور صورتش را خیس می نمود؛ زمزمه کرد: چرا نمی میرم؟!سر چرخواند تا برود و همان لحظه متوجه معصومه شد، زنی که برای او سر پیش خدمتکارانش به حساب می آمد، لباسی که او به تن داشت به نظر همانی می آمد که در اولین روز وقتی چشمانش را بعداز خریداری کردنش باز کردند در تن او دیده بود، چندین بار وقتی معصومه بازویش را کشیده بود آن پارچۀ زخیم را با پوست تنش لمس نمود بود.درین گرمای سوزان به نظر پارچۀ بسیار سنگین و گرمی به نظر میرسید..!ذهنش یک لحظه او را به جای معصومه قرار داد، اگر او نیز مجبور میشد به هر دلیلی خدمتکارزن یکی از خان ها یا پسران خان ها یا دیگر متمولین این قبیله شود، درحالیکه هیچ از زبان ارباب اش نمی فهمد و می بایستی با ایما و اشاره هر منظورش را به وی بفهماند، هرجایی که ارباب اش میرود او نیز ماننده سایه تعقیبش کند و از داشتن یک زندگی معمولی همچون دیگرزن ها محروم باشد، آه چقدر سخت بود!!!از فکر این موضوع هم تنش لرز نا محسوسی کرد، او درحالیکه اشک اش را پاک می نمود نفسعمیقی نیز کشید و در دل شکر کرد که در موقعیتی همچون معصومه نیست.روی برگرداند تا برود که با پدر شوهرش و چند نفر دیگر که همیشه همراه وی بودند و حدس اینکه آنها کی هستند برای وانیا کاره سختی نبود؛ رو به رو شد..
سعی نکرد چهرۀ ناراحتش را تغییر حالتی بدهد چرا که مطمئن بود آنها از پشت آن پارچۀ پیچیده دور صورتش متوجۀ چیزی نخواهند شد.
اما او در اشتباه بود چرا که عبدالرحمان چشمانی دقیق تر و ریزبین تر از آن داشت که نتواندناراحتی تازه عروسش را نبیند!او همانطور که پشت ابنوه ریش و سیبلش لبخند میزد و امیدوار بود که وانیا آن را ببیند وی راخطاب قراره داد و گفت: أنا أفهم أنک مستاء من هذا الحادث بالتأکید،اعلم انکی تریدین قضاء بعض الوقت مع زوجک فی الیوم الأول بعد لیلۀ زفافکی لکن خلیل سفیر التجارۀ لقبیلتنا، إن رحلته کانت فجأۀ هذه المرۀ لکن حاولی أن تتأقلمی مع هذا الموضوع ( من میدونم که بابت این اتفاق ناراحتی، میدونم که دوست داری روز بعدازشب عروسیت باشوهرت وقت بگذرونی ولی خلیل سفیر تجاری قبیله ماست،این بار سفر او ناگهانی بود ولی سعی کن با این موضوع کنار بیای(وانیا بعضی از کلماتی که در فارسی نیز موارد استعمال زیادی داشتند را از بین حرف های پدرشوهرش می توانست بفهمد، و در ذهن همچون پازلی سعی می نمود آنها را کنار هم قرار دهدتا یک معنی احتمالی برای خویش درست کند و چیزی که در آخر به آن رسید این بود که حتما پدر شوهرش دارد درمورد رفتن خلیل به او توضیح میدهد!
تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که با دو تردید کمی سرش را تکان داد که باعث لبخند پت و پهن پدر شوهرش گشت، اما وانیا با یاد آوری اینکه او برای تمرکز اعصاب چشمانش را برهم گذاشته بود و این کارش جواب مثبت برای آن عقد نکاح کذایی پنداشته شده و او حالا در این موقعیت است، ته دلش خالی شد، کف دست هایش حرف کرد و درهمان گرما هم موی بدنش سیخ شد..نکند باز هم برای کاری دیگر موافقتش را ناخواداگاه اعلام نموده باشد..؟!!زیر لب همانطور که خودش و این بی فکری های لحظه ای اش را لعنت میفرستاد به پدرشوهرش که هنوز رو به روی او ایستاده بود ولی با افرادی که دور و برش ایستاده بودند تند تندصحبت می نمود نگریست، به نظر نمیرسید نقشه ای تازه ای برای وانیا در سر داشته باشد.
وانیا مستاصل همانجا ایستاده بود و نمیدانست که برود به چادرش یا بماند..؟
اگر میرفت این کارش به پدر شوهر و خان قبیلۀ شان بی احترامی نبود..؟!!
لنگ ظهر و هوا شجری گرم، واقعا غیر قابل تحمل بود، دانه های عرق را که از مهرۀ کمرش پایین میریختند؛ احساس میکرد ولی او به گونه ای بزرگ شده بود که احترام گذاشتن به بزرگان از اولویت های اخلاقیش قرار داشت، پس همانجا ماند تا اینکه نزدیک ده دقیقه بعدعبدالرحمان حرکت کرد به سمت چادرش و وانیا نیز اینگونه به خود و خدمتکارانش اجازه حرکت داد و سریع به چادرش پناه برد.
برای وانیا این اتفاق، این منتظر ماندن زیر آفتاب بخاطره احترام به بزرگتران یک موضوع سطحی بود، یعنی اصلا چیزی نبود که به آن بیاندیشد و تنها فکره بدن گرم شده و عرق کرده اش بود که حالش را بد میکرد و دلش حمام میخواست، ولی برای عبدالرحمان دیدن اینکه عروسش به احترام او زیر آن گرما سرجایش مانده بود یک خوشیه شدید زیر پوستی بود که سعی داشت آن را پنهان کند ولی واقعا کار سختی بود.
هرچقدر میگذشت او بیشتر از اینکه انتخاب درستی برای پسرش نموده است مطمئن میشد،برعکس عروس قبلی اش که توسط یک ازدواج بیشتر سیاستی وارد زندگی پسرش گشته بود وبنابر راه و روشی که بزرگ شده بود اصلا به این چیزها توجه نمی کرد این بار عروسش موردتایید خیلی از اصول گرا های قبیله واقع گشته بود.
سر وقت حاضر گشتن برای دست بوسی، حجاب بی نظیر و حجت و حیایی که در او به چشم همه پیدا بود، پاکی و نجابتش که شب گذشته ثابت گشته بود، آرامی و کم توقع بودنش، کنارآمدن سریع با قضایا، چیزهایی بودند که این تازه عروس گشته را بیشتر عزیز میکرد.وانیا همانطور که از داخل آیینه به معصومه که با دقت فراوان درحال خشک نمودن موهای پر پشتش بود می نگریست، حرفایی که از همان اول با خلیل ردو بدل نموده بود را سعی در مرور و پیدا نمودن دلیل آشفتگی وی نماید!
بزرگترین مشکلش همیشه همین بود، خیلی چیزها را سریع متوجه میشد ولی حرفهای خودش..اصلا!
یعنی میتوانست دلیل برافروختن ناگهان خلیل این باشد که دیشب حجلۀ شان برپا نشده بود؟!
با این فکر دوباره مو به تن وانیا سیخ شد، اگر واقعا چنین چیزی میبود او چه خاکی باید برسرش میکرد…؟!
وانیا دختری نبود که ازین مسائل بی خبر باشد، البته که میدانست، خیلی هم میدانست حتی مواقعی بود که به دوستان و نزدیکانش او پیشنهاد هایی میداد و راهنمایی شان نیز می نمود،اما به اینکه وقتی پا به پلۀ راستی می رسید بدجور لنگ میزد.
هیچ نمیتوانست در واقعیت به همان خوبی باشد که در ذهنش است!
همان بوسه ای که خلیل از وی گرفته بود، حتی اگر کاملا عاشقانه و دو طرف نیز می بود، بی شک باز هم وانیا همانطور بی حرکت می ماند، او معنی همراهی کردن را نمیدانست،
نمیدانست که باید چیکار کند. مادری نداشت که در مورد چنین مسائلی آمده و با او صحبت کند یا نصیحتش کند، برعکس همیشه از طرف همگان ترسانیده شده بود.
گاهی فکر میکرد تیره و تار شدن روابطش با پسر عمو عیاشش به خاطر همان ترسانده شدن های قبل از نکاح و هم اتاق شدن شان بود است ولی بعدا با یاد آوری اینکه مشکل کاملا چیزی غیر از ترس وانیا بوده، خودش را سرزنش می نمود.
نمیدانست خلیل کی بر میگردد و امیدوار بود که به این زودی ها برنگردد و حتی گاهی باسنگ دلی آروز میکرد هرگز برنگردد!شاید زمان زیاد یا برعکس زمان زیادی برای آماده شدن و کنار آمدن با این موضوع داشت، امامشکل اصلا زمان نبود…
مشکل این بود که او نمیدانست چگونه باید آماده شود؟ چگونه کنار بیاید؟!!
گاهی بخاطر ترس و استرسی که سرتاسر وجودش را در بر میگرفت احساس میکرد ذهنش کاملا خالی است و هیچ نمیداند، ماننده یک دختر ۱۲ ساله که به تازه گی جوان شده است ودرگیر احساسات و هورمون هایش است و دائم گیچ میزند.
به دانسته ها و دانشی که در این زمینه داشت شک میکرد و می اندیشید که شاید واقعیت امرچیزی غیر از تفکرات او باشد، اگر این چنین میبود….آه..او بسیار درمانده بود!
دلش برای مادرش پر میکشید، نمیدانست چرا؟ مگر او با مادرش رابطۀ صمیمی داشت؟ مگر اوبا مادرش درمورد چنین چیزهایی اصلا صحبت یا درد دل میکرد؟! اصلا مگر آنها جز مواقع ضروری با هم صحبت نیز میکردند؟!! شاید چون در چنین مواقعی اکثریت دخترها به مادران شان پناه میبردند، او نیز ناخوداگاه به سمت این حس کشیده شده است.
اکثر مواقع میدید و متوجه میشد که مامان گفتن های دوستان و اطرافیانش در مواقع ناراحتی یا گریه از روی حس نزدیکی و محبتی که نسبت به مادر شان داشتند بود، ولی زمانیکه او گریه میکرد، تنها چیزی که به ذهنش میرسید حسرت نداشتن یک مادر بود که بتوانند صمیمانه مامان خطابش کند و اگر شده حتی یک خاطره خوش از وی داشته باشد تا در مواقع ناراحتی به همان خاطره پناه برده و گریه کرده و آرام گردد..اما نبود..نداشت!
او خیلی چیزها داشت و برعکس از خیلی چیزها نیز محروم بود، با این حال او هرگز بخاطرنداشته هایش شکایتی جز به خدا نکرده بود.
کار خشک کردن موهای وانیا خلاص شد ولی وانیا نه تنها نتوانست جوابی یا راه حلی برای این وحشت و استرسی که دم به دم بیشتر میشد پیدا کند بلکه افکارش را بیشتر آشفته و درهم وبرهم نمود..!!
پیراهنی بلند بر تن داشت که آستین ها و دامنش نیلوفری بودند، یقۀ هفت بازی داشت ولی برای وانیا مهم نبود، هیچ مردی اجازه ورود به چادر او را نداشت!
خدمتکارانش هم که زن بودند، اگرم میخواست بیرون برود باید لباس و عبای مخصوص میپوشید که جز چشمانش هیچ چیزی را بیرون نمی گذاشت.
با آشفته شروع نمود به قدم زدن که چشمش به تخت افتاد، با تصور اینکه شاید چند روزدیگر چه اتفاقاتی در آن تخت بیوفتد ته دلش باز خالی شد..چشم از تخت گرفت و زیر لب زمزمه کرد: لعنتی لعنتی لعنتی..
باز هم قدم میزد ولی هربار چشمش به تخت می افتاد و هربار ته دلش خالی میگشت، کف دستانش دم به دم عرق میکردند.
حدود نیم ساعت به همان حالت گذشت ولی اصلا به نتیجه ای نرسید، پس دست در موهای رها شده دورش فرو برد وآنها را با دو دست از پشت بالا برد و سرش را به سمت سقف گرفت وگفت: خدایا بهم رحم کن!
بیخیال فکر درین مورد شد و سعی کرد با گشتن سوراخ سمبه های چادر کمی خودش راسرگرم کند تا از آن افکار که انگار قصد رها کردنش را نداشتند راحت شود.
صندوق چوبی بزرگی توجه اش را جلب نمود، به سمت آن رفت میخواست سر صندوق را بازکند که چیز دیگر نظرش را جلب نمود، یک تابلو ی نه چندان بزرگ پشت صندوق قرار داشت،کنجکاو شد آن را ببیند، دست دراز نمود برش داشت و با دیدن تصویر داخل آن هزار و هزاران بار خودش را لعنت کرد که چرا جلوی کنجکاوی اش را نگرفته است.
بادی که میوزید سرد نبود ولی برای وجود عادت کرده به گرمای سوزان خلیل همان میزان سرما هم زیاد بود!
اگر احساس مضحکه شدن برایش دست نمیداد قطعا شال و کلا می نمود و در آن جلسه ای که در هوای آزاد کنار بنادر ترکیه تشکیل گردیده بود شرکت میکرد، اما با پوشیدن یک پولیورسیاه یقه ایسکی در زیر کوت و شلوار گران قیمتش بسنده نموده بود.
در هرحال او به هر سر و شکلی که ظاهر میشد جذبۀ ذاتی خود را داشت و کسی جرات نمیکرد به آن همیشه موفق مغرور چیزی بگوید!
خلیل آرام نشسته بود و با دقت به حرف های شرکای کاری اش گوش میداد، ترکی را اندکی بلد بود ولی نه در آن حدی که درمورد مسائل کاری نیز به آن زبان صحبت کند.
بنابرین همه به انگلیسی صحبت میکردند..
او کسی نبود که مسائل خصوصی اش را بگذارد وارد کار و بارش شود ولی در آن لحظه هردقیقه چندین بار ذهنش به سمت خانه و وانیا کشیده میشد.
خلیل کسی نبود که احتمال داشته باشد از او چنین رفتاری سر بزند، ولی در آن لحظات که باید روی جلسه تمرکز میداشت دائم به این فکر میکرد که چگونه آنقدر از کنترل خارج شده بود؟!
اول سیلی که بر صورتش زد و بعدا ترسانده بودش با حرف هایش!
ترس ناگهانی که با درمیان کشیده شدن شب زفاف در چشمان وانیا آشکار شد متعجبش می نمود و اصلا نمیتوانست بفهمد چرا وانیا ترسید؟!مگر نه اینکه خودش گفته بود یک زن مطلقه است!!دوباره یک لحظه یاد سمیه افتاد، او در همان بار اول هم هیچ ترسی نداشت، بلکه برعکس مشتاق هم بود!سرش را برای رهایی ازین افکار چندین بار تکان داد که برای یکی از شرکایش که درحال صحبت بود سو تعبیر شد و او درحالیکه کمی دست و پایش را جلوی این شریک همیشه موفقش از دست میداد پرسید:
مشکلی وجود دارد جناب المانع؟
خلیل سریع خودش را جمع و جور نمود و با همان جدیت و خونسردی که همه همیشه از وی میدیدند جواب داد: میتوانید ادامه بدهید!
اما ذهن درگیرش تنها چند لحظه در جلسه حضور داشت و باز هم به سمت وانیا کشیده شد!وقتی جلسه خلاص شد و همه با یک دست دادن و اعلام موافقت شان برای آن شراکت جدیدبه سمت ماشین های شان رفتند، به محض اینکه در ماشین احمر سیاه رنگ خلیل بسته شد اوسرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
پیش خود اعتراف می نمود که هیچ از آن جلسه نفهمیده است!
نیم ساعت در راه بودند تا به هتل رسیدند، دلگیر ترین غروبی بود که خلیل در زندگی احساس میکرد، پشت دیواره سرتا سر شیشۀ هتل ایستاده و یک دستش را در جیب شلوارش کرده بود
و به بیرون می نگریست، منظرۀ زیبایی از ساحل داشت این هتل فوق العاده گران قیمت.به غروب آفتاب و ساحل می نگریست که ناگهان صدای آشنایی در گوشش چون ناقوس کلیسایی به صدا در آمد: خلیل..خلیل..
به سختی پلک زد و ناباروانه به تجسمی از خود و وانیا در کنار ساحل خیر شد!
وانیا تاب و شورتک سرخ رنگی بر تن داشت و اندام باریک و بلندش در آنها بیشتر از همیشه به چشم می آمد، موهایش مانند هر بار که خلیل دیده بود دورش رها بودند و در ورزش نسیم آرام لب ساحل آزادانه دورش میرقصیدند، او صندل های مونجوق دوزی شدۀ جالبی را دردست داشت و پاهایش در حصار امواج آرام ساحل قرار داشتند، لبخندی دندان نما بر لب داشت و با هیجان نام خلیل را میخواند..
تصویر وانیا و موهای رقصانش آنقدر واقعی به نظر میرسیدند که خلیل دست دراز نموده تالمس شان کند ولی با تماس دستش به شیشۀ دیوار از آن رویایی شیرین خارج شد، نا امیدانه یک بار دیگر شیشه را لمس نمود ولی نبود..وانیا نبود!
دستی که بر روی شیشه قرار داشت خود به خود مشت شد و او درحالیکه دندان هایش را برروی هم فشار میداد از صحنۀ غروب به پایان رسیدۀ دریا چشم گرفت و به سمت حمام رفت،لباس هایش را با همان عصبانیت از تن کند و مستقیم به زیر دوش آب گرم رفت.
ظرف چند دقیقه بخار آب گرم تمام حمام را گرفت و خلیل همانطور که دست هایش را به دیوار تکیه داده بود مصرانه در زیر دوش آب ایستاده بود و هیچ حرکتی نمیکرد تا اینکه بازهمان صدا همچون جن دیده گان از جا تکانش داد، درحالیکه سعی می نمود با پلک زدن قطرات آب را از روی مژه هایش بزوداید به دنبال منبع صدا گشت و با دیدن وانیا که در انبوه بخار داخل حمام به ایستاده و به او لبخند میزند چشمانش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند!
وانیا آرام آرام به او نزدیک میشد، لبخندی بر لب داشت که خلیل مطمئن نبود در آن یک ونیم روزی که کنار وی سپری نموده بود دیده باشد، سر شانه های برهنه اش برق میزدند،موهای پر پشتش خیس و به پشت شانه شده بودند، هر چقدر که به خلیل نزدیکتر میشدضربان قلب وی نیز بالا میرفت، طوری که وقتی رو به رویش قرار گرفت میشد صدای تپش های وحشیانۀ قلب خلیل را به راحتی شنید..
خلیل این بار به جای دست دراز کردن برای لمس وانیا دست برد و دکمه تصفیه هوای حمام رافشرد تا از واقعی یا خیالی بودن وی مطمئن شود ولی متاسفانه دید که هیبت وانیا در بخارهایی که تند تند از دریچه تصفیه هوا خارج میشدند، گم شد!خلیل آهی کشید و سریع حمامش را پایان داد و از حمام خارج شد.حوله اش را بر تن نموده و بندش را محکم گره زد و درحال رفتن به سمت کمد لباس هایش بود که دوباره هیبت وانیا را در حولۀ تن پوش سرخ رنگ و موهای خیس که بازیگوشانه دور تادورش رها بودند دید، باز هم همان لبخند زیبا بر لبانش جای خوش نمود بود.
خلیل..
خلیل به یاد نداشت که وانیا زمانی اسم او را چنین کشیده ادا کرده باشد، اصلا به یاد نداشت بیشتر از یک بار وانیا او را صدا زده باشد..!
با یاد آوری اینکه همان یکبار هم چقدر بد با او رفتار کرده است عذاب وجدان گرفت و در جاخواست برای وانیا توضیح بدهد که با جای خالی وی رو به رو شد..سرش را کلافگی تکان داد وزیر لب زمزمه کرد: دیوانه شدی مرد..
درون چادر بوی های گوناگون در هم می پیچیدند و نور فانوس ها کم و زیاد می شدند.
خلیل بر روی راحتی مخصوص اش لم داده بود و شیلنگ قلیان در دستش بود و خیره و بدون وقفه به حرکات زیبای وانیا که شباهتی به رقص نداشت ولی به مراتب زیباتر از هر رقصندۀ ماهری ادای شان می منمود، می نگریست!
با هر حرکتی که وانیا به بدنش میداد، تپش تند قلب خلیل تندتر میگشت، اما انگار برعکس تپش های قلب توان را از دست و پای خلیل می گرفتند، دم به دم سست تر میشد.
لباس حریری که در تن وانیا با حرکات آرامش آزادانه به هر سو حرکت میکرد، او را ماننده حوری بهشتی در چشمان خمار خلیل نشان میداد…
وانیا همانطور که موهایش را با دست بالا گرفته بود و سرش را به سمت چپ چرخانده ولی چشمانش روی خلیل بودند، آرام به او نزدیک شد..
وقتی در یک قدمی اش رسید پای چپش را بلند کرده و روی ران خلیل گذاشت و با این کارتوجۀ او را به پایزیب ظریف و پولک دارش جلب نمود.
خلیل دست دراز نمود تا پایزیب را لمس کند ولی منصرف شد و به جای آن زانوی خوشتراش وانیا را در دست گرفت و فشاره خفیفی به آن وارد نمود که باعث شد وانیا نفسش را آه مانند وصدا دار رها کند!
وانیا پایش را پایین آورد و موهایش را رها کرد، دست آزاد خلیل را گرفت و خم شد و بوسه ای نرم و طولانی پشت آن کاشت..
جای لب هایش تا چند لحظۀ بعد هم داغ بود..
اینبار دست انداخت دور کمر وانیا و او را روی پاهایش نشاند!
وانیا درحالیکه خندۀ مستانه ای سر داد بود و به شکل زیبایی خفه ولی صدا دار از ته گلویش میخندید، دستانش را دور گردن خلیل حلقه نمود و بین خنده هایش گفت: خلیل..
او شاید نمیدانست که اینگونه صدا زدن چه بر سر احساسات خفتۀ خلیل می آرود..!
سرش را به خلیل نزدیک نمود و دوباره و دوباره صدایش نمود، ولی با لحنی آرام تر و فریبنده تر..خلیل یک دستش را پشت کمر او گذاشته بود، انگار که میترسید این حوریه زمینی هر لحظه از دستانش همچون آهوی گریز پا فرار کند و با دست آزاد دیگرش موهای او را که روی صورتش ریخته بودند کنار میزد. وانیا با یک حرکت ناگهانی دست خلیل را که جلوی دهانش قرار داشت گاز آرامی گرفت و باز هم مستانه خندید، اینبار به چشمان گشاد شده و متعجب خلیل که به او می نگریستند..
ابرو در هم کشید و با اخم به وانیا نگریست که آرام آرام خنده اش از بین میرفت، اما با این حال او انگار قرار نبود آن شب دست از دلبری بردارد..به جای لبخند، حالا آرام لب های لرزانش را روی هم فشار میداد..
خلیل خودش را بیشتر به وانیا نزدیک نمود، طوری که نفس هایشان با هم یکی شده بود..همانطور که موهای او را نوازش میکرد چشمانش را روی تک تک اعضای صورت اومیچرخاند تا اینکه باز هم صدا و لهن دیوانه کنندۀ وانیا را از کنار گوشش شنید..خلیل..خلیل..
با اینکه فقط دو بار نامش را بر لب خوانده بود ولی صدایش در سر خلیل پیوسته زنگ میزد ورفته رفته همچون نزدیک شدن به منبع صورت بلند و بلندتر میشد…..چشمانش را با شدت باز نمود!
اولین چیزی که دید سقف کاذب اتاق هتل بود، به خاطره خوابی که دیده بود و رخوتی که به تمام وجودش در خواب رخ داده بود به سختی توانست افکارش را مرتب کند تا بفهمد همه چیز خواب بوده..
عرق نکرده بود ولی تمام بدنش گرم بود، با اینکه اتاق هتل سیستم تنظیم هوای اتومات داشت ولی باز هم انگار از جایی به شدت باد سرد وارد میشد و تمام بدن خلیل درحال سرد شدن بودو این آزارش میداد.
حتی لحظاتی احساس میکرد مفصل هایش درد میکنند اما با این حال خودش را بالا کشید وبه تاج تخت تکیه داد و دستی به موها و صورتش کشید و نفسش را محکم رها نمود و زیر لب گفت: خیالت داره منو دیوونه میکنه، وای به حال اینکه نزد خودت باشم..!
یک هفته و دو روز بود که از خانه و وانیا به تعبیری فرار نموده بود کار کاملا بهانه بود.
چرا که واقعا همه چیز دست به دست هم داد بود تا او در آن روزهای اول ازدواجش زمان آزادزیادی داشته برای وقت گذرانی با همسرش ولی او از تمام اینها گذشته و سر یک غرور بیجاناخواسته همه چیز را خراب نموده بود!
درحالیکه برای محمد، مورد اعتماد ترین و با سابقه ترین کارمندش پیام میفرستاد تا برای فردابلیط جورکند از تخت خارج شد، چرا که مطمئن بود دیگر خوابش نخواهد برد..
تمام شب را قدم زده بود بعداز آن خواب کذایی دیگر خواب به چشمانش برنگشته بود.
هربار سعی می نمود چشمانش را ببندد چهرۀ وانیا با آن لبخند زیبایش جلوی چشمانش نقش میبست و تا میخواست او را لمس کند متوجه میشد که چیزی جز توهم نیست!
چندین بار به خود تشر زده بود که ماننده نوجوان هایی که تازه جذب جنس مخالفی شده اندعکس العمل نشان ندهد، او حالا دیگر ۵۱ سال داشت، یک ازدواج ناموفق را پشت سر گذاشته بود و حقیقت های وحشتناکی درمورد خودش وجود داشت غیر قابل انکار بود ولی باز هم چندی نمی گذشت که با فکر کردن به وانیا دوباره همه چیز از نو شروع میشد…
گاهی از خود عصبانی میشد، واقعا چی باعث شده بود که در یک و نیم روز آنقدر جذب یک دختر غریبه شود!؟ وقتی هیچ جوابی نمی گرفت، یا جواب هایی ماننده دوری کردن به مدت پنج سال از هر گونه رابطه ای اهم از جنسی و روحی، بیشتر و بیشتر عصبانی میشد..!
یعنی تنها بخاطر میل و نیاز وجودش جذب وانیا شده بود؟!
نه..نه..او چنین آدمی نبود، بارها به شیطان لعنت فرستاده و به خود یاد آوری کرد جز خودش خدایی نیز وجود دارد که از افکار او با خبر است..و این یاد آوری هربار ته دلش را خالی نمود،خدایش دیده بود که چگونه روح و روان وانیا را به رنجانیده بود….!به محض طلوع اولین پرتو های نور خورشید، خلیل لباس پوشیده و آماده حرکت به سمت فرودگاه و رسیدن به پرواز ساعت هشتی که محمد توانسته بود به زحمت یک بلیط برایش پیداکند بود.در مسیر راه از پشت شیشۀ ماشین به فروشگاها نگاه میکرد و نمیدانست چرا در آن روز ذهنش به سمت اجناس داخل ویترین ها در گردش بود..
چیزی که اصلا به یاد نداشت در تمام عمرش اتفاق افتاده باشد!وقتی ماشین در یک تقاطع شلوغ پشت چراغ قرمز ایستاد تا عابرین پیاده عبور نمایند، ناگهان خلیل چیزی در ویترین فروشگاه سمت ماشین دید که باعث تعجب شدیدش شد.سریع و بدون توجه به محمد و سوال هایش از ماشین پیاده و به سمت مغازه رفت.هنوزم میتوانست صدای محمد را بشنود ولی اصلا به آن توجه نکرد و به راهش ادامه داد، یک فروشگاه نه چندان بزرگ با یترین ها و مانکن های متعدد که انواع لباس ها را به تن داشتند،سمت چپ آن یک ویترین کوچکتر تر ولی عریض قرار داشت که لوازم آرایشی و بعضی وسایل تزیینی دیگر در آن قرار داشت و فروشندۀ آن یک زن جوان بود که با حالت چندش آوری درحال جویدن آدامسش به خلیل می نگریست.اما چیزی که خلیل را به سمت خود کشیده و وارد آن فروشگاه نموده بود نیرویی قوی تر از آن داشت که نگاه و رفتار زنندۀ آن دختر جوان باعث شود از آن دست بکشد…یک مانکن در ویترینی که دید به بیرون داشت، دقیقا همان تاپ و شورتک سرخ رنگ و همان صندل های مونجوق دوزی شده ای که خلیل در توهماتش غروب روز گذشته دیده بود، به تن داشت و خلیل مصمم بود آن لباس ها را در واقعیت هم بر تن و بدن وانیا ببیند.جز آن تاپ و شورتک چندین لباس دیگر نیز بود که وقتی خلیل به آنها می نگریست خود به خود در تن وانیا تصور شان می نمود و با حس اینکه وانیا در آنها چقدر برازنده و زیبا به نظرخواهد رسید، بدون درنگ و فهمیدن قیمت شان از فروشنده میخواست رنگ و سایز موردنظرش را برای او در مشمایی قرار دهد.
سایز وانیا را درست نمیدانست ولی به حدسیاتش همیشه اعتماد داشت و مطمئن بود که لباس ها اندازۀ او خواهند بود.
تقریبا ده دست لباسی میشد که خریده بود، ولی هنوز احساس میکرد چیزهایی در آن فروشگاه است که باید کشف شان نماید پس به سمت آن ویترین کوتاه و عریض رفت و بادیدن پایزیب پولک داری که در دور یک موچ پای مصنوعی بود، چشمانش برق زدند ولبخندی محو در صورتش جای خوش نمود!
رسیدن به خانه، جایی که حالا دیگر برای خلیل جز یک مکان امن و پر آرامش، تبدیل به یک مکان دوست داشتنی نیز شده بود چراکه وانیا آنجا قرار داشت دو روز کامل طول میکشیداین سفر دو روزه در مواقع دیگر برای خلیل همیشه فوق العاده خسته کن و طاقت فرسا به نظرمی آمد ولی اینبار..با همۀ موارد فرق داشت..
خبر حرکت کردن او به سمت خانه، زودتر از آن چیزی که خلیل بتواند تصورش کند به وانیارسید و باعث شد او که در حال قدم زدن در جوار عبدالرحمان بود، از حال رفته و غش کند.چقدر حیف بود که انسان ها از حال درون همدیگر نمیتوانستند با خبر شوند، وقتی این اتفاق افتاد عبدالرحمان با لبخند به وانیا می نگریست و با خود فکر می نمود که از خوشحالی وهیجان زیاد این اتفاق برای او افتاده است درحالیکه وانیا تنها به جملۀ آخری که خلیل قبل ازرفتن گفته بود می اندیشید و نفسش به سختی از سینه اش خارج میگشت!زمانیکه در چادر مشترک خود و خلیل بر روی تخت دراز کشیده بود تا کمی حالش خوب شود، تنهایی خود اشک می ریختاند و ناامیدانه فکر می نمود اگر دزدیده نبودنش، زمانیکه درچنین بحران روحی قرار میگرفت، هرچند مادر یا خواهر مهربانی در کنار خود نداشت، حداقل دوستانی داشت که مطمئننا تجاربی داشتند و میتوانستند با رهنمایی های خود او را آرام کنند.آنقدر گریه نموده بود که احساس میکرد، سرش ورم نموده و ماننده باد کنکی اگر به آن سوزن بزند خواهد ترکید.تمام دو روز را در چادرش مانده و جز برای کارهای ضروری اصلا از آن خارج نشده بود، بیشتروقت را قدم زده و گیسوانش را کشیده بود، طوری که احساس میکرد از حجم شان کاسته شده!
هر چقدر بیشتر فکر میکرد، کمتر به نتیجه ای میرسید!
چندین بار گردنبندی که خلیل در شب اول برگردنش بسته بود و از او خواسته هرگز آن را ازخود دور نکند و وانیا آن چنان عکس العمل تندی انجام داده بود و بعدا پشیمان و با درست نمود زنجیر آن دوباره بر گردنش آویخته بودش را؛ درآورده و به گوشه ای پرت کرده بود امادوباره و دوباره پشیمان گشته و درکمال تعجب دیده بود که گردنبند سالم است.
بلاخره روزی که خلیل به خانه برمیگشت رسید، وانیا تمام روز ماننده ماهی در روغن جلز و ولزکرد!
رسیدن خلیل ماننده همیشه شور و شعفی در تمام قبیله آفریده بود، هر کسی به طرفی می دوید و همه در صدد یک استقبال عالی از وی بودند، معصومه زیباترین لباسی که میتوانست رابر تن وانیا نمود و عبای زیباتری را بر تنش کرد و ماننده همیشه صورتش را با پارچه ای ازجنس همان عبا مخفی کرد و تنها چشمان او را باز گذاشت.
خلیل بی صبرانه انتظار رسیدن به نخلستان را داشت، برعکس همیشه دلش میخواست حتمابرای استقبالش بیایند و او در زودترین فرصت بتواند وانیا را ببند و وقتی او دستش را میبوسد،به بهانه بوسیدن پیشانی اش او را لحظاتی در آغوش بگیرد.
اما انگار همانطور که از اول همه چیز برعکس همیشه بود، این استقبال نیز برعکس همیشه به نظر میرسید.
بعداز گذراندن دست بوسی و حال و احوال همیشه گی، عبدالرحمان با لبخند به خلیل گفته بود او در یک چالش قرار دارد و باید از بین ده دختری که دور صورت شان پوشیده است همسرش را شناخته و پیدا نماید.
هرچند خلیل اول جا خورده بود، ولی بعدا او نیز با لبخند به پدر گفته بود که اگر بتواند درست حدس بزند باید او را آزاد بگذارند تا تمام روز را نزد همسرش باشد و پدرش نیز قبول کرده بود!
قطعا اگر این صحبت کوتاه پدر و پسر را وانیایی که دایم احساس ضعف میکرد، می شنید..همان جا دوباره در جلوی همه نقش بر زمین میگشت!!
دختران همه با هم به صف شده بودند، وانیا در وسط آنها قرار داشت، هرچند که سعی شده بوددخترانی مشابه به وانیا پیدا کنند ولی باز هم پیدا کردن او برای خلیل یک چشم برهم زدن کار داشت.
چشمان عسلی وانیا در تمام آن نخلستان تک بود.زمانیکه خلیل رو به روی وانیا قرار گرفت، لبخندی بر لب داشت که هرچند کاملا خالصانه وبدون هیچ منظوری بود ولی وانیا را تا مرز سکته رساند!آرام دست بلند نمود و پارچۀ دور صورت او را باز نمود و وقتی چهرۀ کامل وانیا را دید لحظه دلش میخواست تمام آن را غرق بوسه نماید، حتی ترس و استرس او هم خلیل را جذب خودمی نمود!
وانیا دستان لرزانش را دراز نمود و دست خلیل را گرفته و آرام بوسه ای بر آن زد، و خلیل باهمان لبخند که دم به دم عریض تر هم میشد، شانۀ او را گرفته و او را تقریبا در آغوش کشید،و برعکس وی بوسه ای طولانی بر پیشانی اش کاشت.
وانیا احساس پرنده ای که در قفس گیر مانده باشد را داشت و دلش میخواست هرچه سریعتراز دستان خلیل رها گردد، نفسش را حبس نموده بود ولی برعکس تمام انتظاراتش، خلیل نتوانست جلوی جمع خود دار باشد و او را کامل در آغوش گرفت!!!نفس حبس شدۀ وانیا درست در دو سانتی گردن خلیل رها گشت و عطر تنش به ریه های وانیا داخل گردید.
درک حال خراب هر دوی شان چیزی بود که جمع به هیچ وجه نمیتوانست انجام دهد، چیزی که جمعیت استقبال کننده میدید، یک بغل کشیدن ساده بخاطر دلتنگی بود ولی درون آن دواتفاقات بسا بیشتر از یک آغوش ساده در حال اتفاق افتادن بود.
تمام آن اتفاقات در یک دقیقه رخ داد ولی برای وانیا همان یک دقیقه هم ماننده ده سال گذشت درحالیکه برای خلیل اصلا کافی نبود و هنوزم میخواست وانیا را در آغوش داشته باشدتا بتواند احساسش کند که واقعی است و ماننده خواب و رویاهایش دوباره محو نمیشود!
عبدالرحمان که نظاره گر پسر و عروسش بود، با لبخندی که باز هم پشت ریش و پشمش مخفی بود از همه خواست باز هم جشن و شادی را برای شب بگذارند و آن دو را راحت بگذارند.
وانیا رو به روی خلیل ایستاده بود ولی سرش پایین بود و اصلا نمیتوانست سرش را بلند کند وبه خلیل بنگرد، او از خیره شدن به تصویر خلیل شرم داشت ولی حالا رو به روی خودش بود…!
دستاش سرد بودند و لرزش شان کاملا مشهود بود و او هرچقدر آنها را به هم می فشرد باز هم نمی توانست جلوی ویبرۀ محسوس شان را بگیرد..
خلیل آرام لب زد: سلام..
همین یک کلمه کافی بود تا یک دوره دیگر وانیا تا مرز سکته برود و برگردد، انگار که خلیل دوباره از آن حرف ها زده باشد!
سر بلند نمود و با چشمان گشاد شده به وی نگریست و این باعث شد خلیل خندۀ خفیفی سردهد و درحالیکه سعی میکرد هرچه سریعتر جمعش کند گفت:
چشمانت را نبند، نگاهت بوی بوسه میدهد..!
تا زمانیکه داخل چادر شان شدند و خلیل خدمتکاران را فرستاد تا بروند و آنها را تنها بگذارند،وانیا پیوسته به آن جملۀ فکر میکرد و سعی میکرد بفهمد منظور آن یا ربطه آن به خودش چیست..؟!!
او که اصلا چشمانش را نبسته بود…!!!
وانیا هر کاری هم میکرد، باز هم نمیتوانست جلوی آن لبخند دندان نمایی که مصرانه درصورتش جای خوش نموده بود را بگیرد!
دیدن آن همه سوغاتی باهم، اصلا چیزی نبود که بتواند جلوی خوشحالی اش را بگیرد.
او از کودکی عاشق سوغاتی بود فرقی نمیکرد که چی باشد، یک سیخک موی سیاه هم او راخوشحال میکرد چه برسد به آن همه لباس ها و وسایل گوناگون زنانه..
خلیل بر روی راحتی ها نشسته بود و چای خوش طعمی که برای رفع خستگی اش آماده دیده بودند می نوشید و به وانیا نگاه میکرد که درست در وسط چادر بین پلاستیک های متعدد سوغاتی هایش نشسته و با خوشحالی دانه دانه آنها را باز میکند و حتی با دیدن بعضی از آنها ماننده اطفال ذوق کرده و صدا های خفیفی از گلویش خارج میشود.
خستگی خلیل همان اول با دیدن وانیا، بوسیدن و در آغوش کشیدنش رفع شده بود و آن چای چیزی جز معده پر کنی نبود.یک لحظه که خلیل سر برگرداند تا گیلاس بلورین را بر روی میز کنار دستش بگذارد صدایی جیغ خفیفی از وانیا شنید..سریع رو برگرداند و او را درحالی دید که همچون کودکان شوخ وخرابکار چیزی را پشت سرش قایم نموده است، لبخند محوی زد و پرسید: چه اتفاقی افتاد؟
هیچی..
چه چیزی پشت سرت قایم نمودی؟
هیچی..
پس دست هایت را نشانم بده..!
وانیا بعداز مکثی کاملا مشهود دست هایش را جلوی آورد که خالی بودند، خلیل از جایش برخواست درست کنارش در چند وجبی از او بر روی زمین نشست و گفت: اصلا دروغگوی خوبی نیستی؟ رنگت عینه روح سفید شده..!
وقتی خلیل این را گفت وانیا نا خواسته یک دستش را به گونه اش کشید، انگار که به این طریق میتوانست بفهمد وی راست میگوید یا نه اما این کارش باعث خندۀ بلند و سرخوشانۀ خلیل شد.
وقتی وانیا محو آن لبخند کاملا بعید از خلیل بود متوجه نشد که او لباسی که پشت سرش قایم نموده است را برداشته..
خندۀ خلیل که بند آمد او از جایش برخواست و دوباره بر روی عسلی ها قرار گرفت آرام وتاپ و شورتک سرخ رنگی که برای وانیا خریده بود را بالا آورد و گفت: چرا اینها را پشت سرت قایم نمودی..؟
چشمان وانیا از تعجب گرد شدن، ولی سریع آن تعجب جای خود را به شرم داد و او درحالیکه سرش را به زیر می انداخت گفت: قایم نکرده بودم..
واقعا؟
اوهوم..
پس بلند شو بپوشش..
نه!!
وانیا خیلی سریع و بلند و البته وحشت زده جواب داد، اما خلیل بعداز مکثی دوباره از جایش برخواست و گفت: با من بیا..
وانیا آرام از جایش برخواست و پرسید: کجا..؟
جلیل دست انداخت و با فشار آرامی که به پشت کمر وانیا وارد نمود او را وادار به حرکت کرد وگفت: بیا…
زمانیکه وانیا سرش را بلند نمود و مسیره شان که به سمت تخت میرفت را تشخیص داد،دوباره احساس اُفت فشار کرد، تمام بدنش مانند چوپ خشک شد و سر جایش ایستاد و زیر لب گفت: نه..
خلیل نمیخواست او را به سمت تخت ببرد، مقصدش جایی نزدیک تخت بود اما آن عکس العمل ناگهانی وانیا را کاملا فهمید و به سمت او چرخید و پرسید: وانیا..؟وانیا با چشمان به اشک گشته اش به او نگریست و آرام با صدایی که انگار از ته چاه خارج میشد لب زد: لطفا..لطفا..
وانیا…
باز هم حرف خلیل را قطع کرد و گفت: نمیتونم..لطفا..آماده گی شو ندارم..یک ابرو خلیل از تعجب بالا رفت..آماده گی اش را نداشت؟!!
خلیل نمیدانست که آن ابروی بالا رفته اش بنده دل وانیا را پاره کرد است!به نظر میرسید اکسیژن داخل چادر درحال تمام شدن است چرا که وانیا به شدت نفس نفس میزد و از خلیلی که به سمت او می آمد تا شانه هایش را بگیرد به سمت عقب فرار میکرد.
حالا دیگر اشک هایش راه شان را باز کرده بودند و همچون قطرات باران بر گونه هایش پایین می آمدند، خلیل درحالیکه از آن گریه وانیا دلش ریش شده بود با یک حرکت سریع او را دربرگرفت و درحالیکه سرش را با یک دست و کمرش را با دست دیگرش گرفته بود زیر گوشش گفت: آرام باش..فقط آرام باش..من نمیخوام اذیتت کنم..
برعکس چیزی که خلیل حدس میزد، وانیا ماننده مرغ بال کنده ای در آغوشش شروع نمود به بال بال زدن و درحالیکه زجه میزد گفت: نه..لطفا..خلیل الرحمان..نه..آماده گی شو ندارممم..
کاریت ندارم دختر..
وقتی با این حرف بالاخره هق هق وانیا بند آمد و دقایقی بعد کمی آرامتر شد، خلیل او را کمی از خود دور نمود با نگاه کردن به صورتش گفت: این همه ترس برای چیه..؟!!
وانیا درحالیکه دوباره سرش را پایین می انداخت جواب داد: هیچ اطلاعی در مورد این موضوع ندارم، یعنی دارم ولی برای خودم همه چیز تازه گی داره، میترسم..همیشه می ترسیدم..
سرش را بلند نمود با چشمان اشک آلودش به خلیل خیره شد و ادامه داد: همین موضوع باعث خیلی از بدبختی هام شد..
خلیل با حالت گیچی به او خیره شد و لب زد: تو گفتی طلاق گرفتی..!
وانیا مکثی کرد و ناگهان انگار که چراغی بالای سرش روشن شده باشد سریع متوجه همه چیزشد، بالاخره درک کرد چرا خلیل به یک باره میان آن حرف دوستانۀ شان بهم ریخت و عصبی شد..
خلیل فکر میکرد او یک زن مطلقه ست…!
یک لحظه احساس کرد صدای شرینگ شرینگ شکستن چیزی در درونش را می شنود، تمام انرژی اش ته کشید و ناامیدی شدید در صورتش نمایان شد که از چشمان دقیق بین خلیل دور نماند. درحالیکه اشک هایش را پاک می نمود با احساس کرختی که در همان چند ثانیه تمام وجودش را در بر گرفته بود گفت: من به نکاح پسر عموم در آمده بودم، قرار بود ازدواج کنیم، ولی بر سر چندین موضوع مشکل داشتیم، ازدواج مان بهم خورد و طلاق گرفتم..!
سر چه موضوعاتی..؟؟
نفس وانیا به سختی بالا می آمد، نمیتوانست حرف بزند..نمیتوانست جواب بدهد..از خود، از وجود خود، از ماهیت خود، ازاینکه یک زن بود، ازاینکه دایم به همان مشکل همیشگی بر میخورد، ازینکه همیشه برای یک چیز خواسته میشد و تنها به درد یک کارمیخورد..متنفر بود..!
قفسۀ سینه اش خس خس کنان بالا و پایین میشد، چشمانش به خاطر لایۀ اشکی که باز هم مصرانه در آنها جمع شده بودند تار میدید، دستانش می لرزیدند و پاهایش به نظر میرسید که دیگر توان نگه داشتن وزن او را ندارند.
درست در همان لحظه که داشت می افتاد، خلیل گرفتش و گفت: وانیا..آرام باش دختر..وانیا درحالیکه به نا منظم و طولانی نفس می کشید با صدای خفه ای گفت: تو هم منو فقط برای..فقط برای..
خلیل دست انداخت زیر پایش و درحالیکه بلندش نموده و به سمت تخت می بردش تشر زد:نه..نه!او را بر روی تخت گذاشت و ادامه داد: اشتباه میکنی..من نمیخوام اذیتت کنم..نمیخوام به چیزی که دوست نداری زورت کنم..سوتفاهم شده..بعدا در این مورد حرف میزنیم..
وانیا چشمانش را بست و از گوشۀ های هر دو چشمش اشک روان شدند، خلیل دست درموهایش کشید و عصبی گفت: بسه دیگه..خسته نشدی از این همه گریه!!؟
خلیل از جایش برخواست و شروع نمود به قدم زدن، با کلافگی هر چند دقیقه دستی درموهایش فرو میبرد..
در یک تصمیم آنی برگشت سمت وانیا تا همه چیز را کامل برایش توضیح دهد ولی با چشمان بسته و نفس های منظم و آروم او مواجه شد که نشان از خواب بودن وی داشتند.
آهی کشید و دوباره کناره تخت نشست و موهای همیشه آشفتۀ او را از روی صورتش کنار زدو گفت: نمیخواستم بترسی ترسو خانم خودم..!
با گفتن این حرف خود به خود لبخندی دوباره بر روی لبانش سبز شد، آن میم مالکیتی که به ضمیر خود چسپانده بود چقدر برایش شیرین می نمود..
هرچند فقط از نظر شرعی مال او بود و از نظر عرف هنوز مال او نشده بود اما باز هم به هرحال مال او بود.
همانطور که موهای او را نوازش می نمود زمزمه کرد: حبیبتی )عزیزم(دوباره لبخندی زد، احساس می نمود دیوانه شده است!با خود حرف میزد، با خود می خندید..این دختر زیادی متفاوت بود با آن کسی که خلیل همیشه جفت خود تصورش می نمود..
همین تفاوت های ریز و درشت خلیل را جذب خود می نمود.
از نظر جسمی بسیار خسته بود، تمام دو روز مسیر برگشت به خانه را نخوابیده، به همراهانش هم اجازه خواب نداده بود، همه به احتمال قوی در آن لحظات خواب بودند، ولی او مصرانه بیدار و به وانیایی درحال خواب نگاه میکرد.قرمز نشسته در چشمانش خبر از بیدار خوابی ها پیوسته او نیز میداد.
قلب خلیل با یاد آوری اینکه او باعث آن همه آشفتگی در حال وانیا گشته لحظه ای در خودفشرده میشد!
او تنها یک جملۀ کوتاه گفته بود؛ ولی همان جمله مطمئننا وانیا را در طول یک هفته ای که خلیل در سفر به سر میبرد بارها کشته و دوباره زنده نموده بود.
به صورت معصوم وانیا که حالا بخاطر گریه ها و رد اشک هایش کمی کثیف به نظر میرسیدنگاه کرد، همین نگاه کردن ها بود که بالاخره باعث شد اختیار از دست بدهد و او را در یک تصمیم آنی در آغوش بگیرد..به محض انجام این کار از کرده خود پشیمان شد!
دلش نمیخواست حالا که وانیا خوابیده است او را بیدار کند و خوابش را برهم بزند، اما با حس نفس های منظم وانیا که به گردنش میخورد فهمید که او هنوز خواب است. آرام روی تخت کمی جا به جا شد و دستانش را دور تا دور وانیا حلقه نمود، دلش میخواست او را آنقدر به خودبفشارد تا با وجودش یکی شود اما نمیخواست خواب وانیا را برهم بزند…!!به همان در آغوش کشیدن، حس حرم نفس هایش زیر گلویش، بوسیدن روی موهایش بسنده نمود و طولی نکشید که خودش هم به خوابی عمیق و راحت فرو رفت.وانیا مدت ها بود که بیدار شده بود، ولی نمیتوانست چیزی بگوید، به شدت از خلیل خجالت میکشید، بعداز آن کولی بازی های سر صبحی که راه انداخته بود، واقعا نمیدانست حالا چگونه به صورتش نگاه کند. این دومین باری بود که جلوی خلیل اینگونه رفتار میکرد و اصلا دست خودش نبود..زمانی که عصبی میشد خیلی بد افسار از دست میداد.دایم خود را سرزنش می نمود که چرا اندکی به رفتارهای آرام خلیل توجه نکرده بود، اگر می فهمید که خلیل مانند زمانی که رفت عصبی و مصمم به انجام کاری برخلاف میل او نیست مطمئننا خودش هم آرامتر برخورد می نمود..
اما…..
آهی کشید..حالا در حصار دستان خلیل گیر مانده و آنقدر به صورت وی نگاه کرده بود که دیگر جای جای شیار های صورتش را حفظ بود، بارها خواسته بود تا صورتش را لمس نماید امانه تنها خجالت میکشید ازینکار بلکه دستانش هم در اختیارش نبودند، او کاملا زندانی بود!
نمیدانست ساعت چند است، ولی غر غر های معده اش نشان از طولانی بودن آن استراحت ناگهانی داشت.
گاهی آنقدر احساس گرسنگی میکرد که دست و پاهایش برای لحظاتی کاملا بی حس میگشتند، اما باز هم نمیتوانست خلیل را بیدار کند.
آهی کشید، این بیدار بودن و بی حرکتی دیگر داشت طولانی میشد، در یک تصمیم آنی دل رابه دریا زد و یکی از دستانش را آزاد نمود، با اینکه دستش را بالا گرفته بود اما با چشمان گشادشده به خلیل نگاه میکرد و هر لحظه انتظار داشت او چشمان سبز وحشی اش را باز نماید ولی خوشبختانه خبری از بیداریِ خلیل نبود.
به همین ترتیب آرام دست دیگر و پاها و در نهایت خود را کامل از بدن خلیل جدا نمود و ازتخت خارج شد که همان لحظه خلیل غلتی زد و وانیا از ترس چشمانش را برهم فشرد ولی خوشبختانه خلیل هنوز هم خواب بود.وانیا بی خبر از بیخوابی های مکرر خلیل زمزمه کرد: خوش خواب!و دوباره به سمت سوغاتی هایش که هنوز در همان جای قبلی ولو بودند رفت، کنار شان نشست و صندلی موره دار شستی را برداشت، پیش خود اعتراف کرد خلیل واقعا خوش سلیقه است.حتی آن تاپ و شورتک سرخ رنگ هم بسیار زیبا بود.دوباره برداشته و نگاه شان کرد و تمام خاطرات ساعاتی پیش در نظرش زنده شد و همین باعث خجالت بیشترش گردید، حس بدی از آن نوع برخورد داشت.
صدای در سرش گفت: آخرش که چی؟! تو محکوم به این زندگی هستی..
سرگردان و بی هدف چشم چرخاند، سوغاتی ها همه پخش و پلا بودند ولی یک بسته همچنان دست نخورده در گوشه ای نزدیک تخت گذاشته بود.
به سمت آن رفت و برش داشت و با کنجکاوی محتویات داخل آن را بیرون کشید و با لمس پارچۀ حریر نرم و لطیف آن احساس کرد نوک انگشتانش به مور مور افتاده است.
لبخندی نا خوداگاه بر لبانش نشست و لباس ابریشمین را بالا گرفت، مدل آن شبیه همان عباهایی بود ک داشت ولی با تفاوت اینکه جنسش به شدت نرم و نازک بود و جلویش چاک بزرگی داشت، زیبا به نظر میرسید.
بسته هنوز سنگی محسوسی در خود داشت که وانیا دست داخل آن کرد و با دو عبای دیگرمواجه شد، سفید، طلایی و حنایی.. بپوش!
وانیا سرش را ناگهانی بلند نمود که گیسوان آشفته اش بر روی صورتش ریخت و زمانیکه بادست اش ناشیانه آنها را از روی صورتش کنار زد نفهمید که چه بر سر دل بی قرار خلیل آورد!عبا را آرام بالا آورد و گفت: لباس جشن که نیست؟!
خلیل دستانش را زیر سرش در هم حلقه نمود و لبخند جذابی زد و گفت: برای زمانی است که احساس گرمای شدید کردی..
وانیا سری به مفهوم متوجه شدن تکان داد که موهایش دوباره تکان خوردند و خلیل نفس عمیقی گرفت و برای رهایی از آن حس کلافگی از تخت خارج شد و به سمت وانیا رفت که روی زمین چمبره زده بود و با چشمان درشت شده او را می نگریست، در آن حالت درست شبیه بچه آهوی مظلوم به نظر میرسید که برای شیر گرسنه ای چون خلیل غیر قابل دست کشیدن بود!
خلیل آرام کنار او جای گرفت و گفت: گرسنه نیستی؟
وانیا باز هم سرش را تکان داد که موهای زیبایش هم تکان خوردند و اینبار دیگر خلیل نتوانست تحمل کند و بنچه ای از آنها را گرفت و درحالیکه دور انگشتش می پیچید گفت:بعداز خوردن غذا صحبت میکنیم..
وانیا آهی کشید که هزاران معنی داشت و شاید یکی از آن دلایل برای خلیل از همه بیشترروشن بود، مطمئننا خاطرات آن صحبت بی نتیجۀ ۱۱ روز پیش شان برای وانیا زنده شده بود.
این بار عاقلانه تر با همه چیز برخورد میکنم..به چشمان وانیا خیره شد و ادامه داد: درست مثل تو که همیشه با عقل خود با موضوعات پیش آمده برخورد میکنی!
چشمان وانیا سردرگمی او را نشان میداد، وانیای زیبا اعتماد به نفسی شاید کمتر از یک خدمتکار ساده داشت، او هرگز خود را شخص عاقلی نمیدانست، در واقع این چنین که زنان ناقص العقل هستند او را بزرگ کرده بودند و از همان کودکی اعتماد به نفس او را از بین برده بودند.
وانیا در تمام زندگی فکر میکرد با احساساتش هست که تصمیم میگیرد و با هر موضوعی برخورد میکند، حتی بارها شده بود که در سال های اول پناهنده شدنش از این کار پیشمان شده و فکر میکرد اگر میماند و به آن زندگی خفت بار ادامه میداد شرایط بهتری داشت.سردرگمی وانیا کاملا مشهود و خلیل میتوانست حدس بزند این سردرگمی به خاطر چی است پس از جایش برخواست و دستش را به سمت او گرفت و گفت: بلند شد، گرسنه هستی،هرچقدر بیشتر فکر کنی کمتر به نتیجه ای خواهی رسید.
وانیا با تصدیق این حرف آرام دستش را در دست خلیل گذاشت، دست ظریف و استخوانی اش میان دست خلیل تضاد جالبی ایجاد میکرد که برای خلیل دوست داشتنی و برای وانیاهمچنان باعث خجالت بود..!
با هم بر روی راحتی های گوشۀ چادر نشستند که دقایقی بعد معصومه و چندین خدمتکاردیگر با ظروف غذا داخل شدند، بوی گوشت کباب شده به محض پیچیدن در چادر باعث زیادشدن آب دهان هر دوی شان شد و زمانیکه خدمتکاران بعداز گذاشتن غذاها چادر را ترک کردند خلیل رو به وانیا گفت:
گوشت آهوی کبابی را می پسندی؟
و وانیا درحالیکه با کنجکاوی به گوشت های کبابی می نگریست تا تفاوتی میان گوشت آهو وگوشت حیوانات دیگری که خورده بود بیابد جواب داد: البته!
و خلیل لبخندی زد، این دختر اصلا از اینکه با خوردن گوشت کبابی شاید فربه شود نداشت،هرچند خلیل در دنیای مردانه اش همیشه زنان فربه را ترجیح میداد ولی به هیچ عنوان نمیخواست وانیای زیبایش به خاطر او تغییری کند.
او همین موجود لاغر استخوانی را هم دوست داشت!سرش را تکان داد و در دل برای خود افسوس خورد، به معنی واقعی کلمه دیوانه شده بود.اصلا سابقه نداشت که او درمورد چنین مسائلی به این شدت فکر کند!!!وقتی غذا خوردن شان تمام شد خلیل به عادت همیشگی اش در راحتی لم داد به وانیانگریست و گفت: اگر میل داری میتوانم بگویم باز هم بیاروند..وانیا هم به عادت همیشگی اش که تشکر را به اسپانیایی میگفت خطاب به خلیل گفت:agradecer )تشکر(
خلیل با تعجب ابرویی بالا انداخت گفت: Usted sabe cómo hablar español ?)تو بلد هستی اسپانیایی صحبت کنی؟(و وانیا شگفت زده از اینکه خلیل هم میتوانست اسپانیایی صحبت کند جواب داد: sí ) بله(
از کجا یاد گرفته ای؟
یکی از همکارانم!
باز هم سکوت بین شان برقرار شد تا اینکه دوباره وانیا حس کرد باید این سکوت را بشکند وسر صحبت را باز کند چرا که به نظر نمیرسید خلیل سعی در لب گشودن داشته باشد، او فقط با آن نگاه وحشی اش دائم وانیای معذب را معذب تر می نمود.
مطمئن نیستم که این کارم درست هست یا نه! ولی میخوام که برات از اون گذشته ای بگم ۱۲ روز از فشار و استرس بارها غش کنم و از حال بروم. _ که باعث شد این ۱۱خلیل سری تکان داد و شرمنده گی اش را پشت نقاب خونسردی اش ظاهری اش قایم نمود،پسر خان بود و نمیتوانست به همین راحتی اینکه احساس ندامت میکند را به زبان آورد،مخصوصا در مقابل این تازه همسر گشتۀ زیبا..!
وقتی که ۱۲ سالم بود عمویم بدون پرسیدن نظر پسرش مرا از پدرم برای وی خواستگاری نمود و پدر منم بدون پرسیدن نظر من جواب مثبت داد، در دل اصلا راضی به این نکاح نبودم ولی از همان کودکی جوری بزرگ شده بودم که روی حرف بزرگترم حرف نزنم، مراسم نکاح بدون هیچ ساز و سرود یا جشنی خیلی سریع انجام شد، تا قبل از اون من و احمد هیچ وقت باهم صحبتی نداشتیم شاید کمی با شخصیت های هم آشنایی داشته باشیم و اولین شبی که پدرم اجازه داد او پیش نامزد اش بماند فهمیدم که..فهمیدم که..
بغض داخل صدای وانیا داشت خفه اش میکرد و یک حس مثل حسادت، غیرت، شاید هم علاقه..داشت خلیل را از فکر اینکه شخص دیگری با وانیای دوست داشتنی اش شب را به صبح رسانده است میکشت!
وانیا لرز محسوسی کرد و با همان بغض و صدای گرفته خواست ادامه دهد که خلیل گفت: بس است!
وانیا سرش را بلند کرد، چشمان عسلی رنگش با جمع شدن قطرات اشک در آن دوباره چون دو کوزۀ لبریزان شده بود و همین داشت بیشتر خلیل را از پای در می آورد.
حس های مختلف دم به دم بر جسم و روحش فشار می آوردند..چطور کسی توانسته بود این موجود زیبای استخوانی را آنقدر برنجاند که او با یاد آوری آن خاطرات گذشته هم اینچنین بغض کند و چشمان جادویی اش پر از اشک گردد..!!!
بی شک اگر آن شخص در دسترس خلیل بود جان زنده از دسترس اش خارج نمیگشت..خلیل از آن حالت لم داده کمی خود را بالا کشید و گفت: لازم نیست ادامه بدهی..وانیا لب باز کرد و با مظلوم ترین و دوست داشتنی ترین و خود دار شکنی ترین لحنی که خلیل در عمرش شنیده بود گفت: احمد خیلی آدم بدی بود!
کوزه های عسل وانیا لبریز شده و تند تند پر و خالی می شدند و در این میان صدای هق هق نازکی هم از گلویش خارج میشد که هر موج صوتی اش چون تیری با شدت در قلب خلیل فرومیرفت!!
او دست دراز کرد و بدون تعلل وانیا را در برگرفت و درحالیکه موهایش را نوازش میکرد زمزمه کرد: گریه نکن..آروم باش..
دندان هایش را از خشم ناگهانی که در وجودش رخنه کرده بود بر هم فشرد، اینبار از خودعصبانی بود..
چرا تجارت عود را با تاجران فارسی زبان بیشتر نکرد که حالا آنقدر درمانده نمی بودمیتوانست دو کلمه حرف محبت انگیز برای آرام کردن هق هق های جیگر سوز این تازه عزیزگشته به زبان آورد!!!
مجبورا به زبان مادری خودش شروع نمود به دلداری دادن..
حبیبتی..حبیبتی..لا تبکی )عزیزم..عزیزم گریه نکن(
حرف های خلیل را نمی فهمید ولی عجیب این این آغوش و این نجواهای نامفهوم برایش آرامش بخش بود و انگار بغض های گره خورده در گلویش آرام آرام باز می شدند که به جای ساکت شدن هق هق دیوانه کننده اش را ادامه داد و خلیل همچنان زمزمه میکرد:
لاشی فی هذه الدنیایستاهل دموع عیناکی )هیچ چیزی توی این دنیا ارزش اشک های تو رونداره!(
وانیا گله کرد: احمد خیلی آدم بدی بود اون منو..منو..
به اینجا که رسید هق هق اش به شکل کشنده ای سوزناک شد طوریکه خلیل دوباره به فارسی گفت: گریه نکن..آروم باش..
اما وانیا ادامه داد: اون منو زد..
خلیل لب زد: لن اسمح بعدهذا…سأقطع یداه ان تجرأ علی ان یلمسکی )دیگه نمیگذارم..دستشوقلم میکنم اگه بهت دست بزنه..(سرش را بلند کرد و با چشمان اشک بارش درحالیکه دنبال اندکی درک و دلسوزی بود به خلیل خیره شد و گفت: اون منو میزد..دندان هایش را از خشم برهم فشرد و پلک زد که چندین قطره اشک پی در پی بر روی گونه هایش روان شدن و در همان حال ادامه داد: از من درخواستهای بی شرمانه میکرد..پیراهن خلیل را در مشتش فشرد و زجه زد: هرچقدر بهش میگفتم صبر کن ازدواج کنیم..بازهم..بازهم..نفس لرزان و صدا داری گرفت که خلیل دیگر طاقت نیاورد و دستش را دو طرف صورت اوگذاشت و همانطور که خیره به چشمانش بود گفت: هیسسسس.. حبیبتی خلیلکی هنا..اکون میتا,کی یستطیع ان یؤذیکی )عزیزم خلیل اینجاست، مگه اینکه خلیل مرده باشه که اون بتونه اذیتت کنه!(
وانیا درحالیکه هنوز چشمانش درحال پر و خالی شدن بود اشک های داغش را بر روی دستان خلیل رها کرد و آرام طوری که حرم نفس هایش صورت خلیل را میسوزاند لب زد: باکارهاش..با حرف هاش..خیلی اذیتم کرد..من دختر هوس رانی نیستم، من دختر سبک سری نیستم..ولی دیگه نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم..
خلیل در همان حال کلافه و درمانده گفت: ادری..حبیبتی )میدونم..عزیزم(وانیا آرام نمیگرفت، انگار که سر زخم های چرکین اش تازه باز شده بود، او دائم گله میکرد ودر میان هق هق اش از آزار و اذیت هایی که تحمل کرده بود میگفت و خلیل تنها نگاهش میکرد، در آن لحظات درمانده تر از وانیای رنج دیده خلیلی بود که از گریۀ دلبرش ناراحت می شد ولی نمیدانست که او چه میگوید..!سرش را بر سینۀ خلیل گذاشته بود، دلش نمیخواست سر بلند کند و توانایی این کار را هم درخود نمی دید..آنقدر گریه کرده بود و از گذشته و خانواده و ظلم هایی که ناحق متحمل شده بود گلایه سرداده بود که دیگر نای نشستن هم نداشت.تقریبا در آغوش خلیل بی حال افتاده بود..اما برای خلیل که بد نشده بود!!او مشتاقانه درحال بازی با موهای پیچ در پیچ وانیا بود و از این کار دو برابر لذتی که به وی میداد خودش میبرد. وانیا هنوزم گاهی هق هقی ریز میکرد ولی دیگر از آن سیل اشکی که راه انداخته بود خبری نبود، ذهنش آشفته بود، پرندۀ فکر ش دائم از شاخه ای به شاخه ای دیگرمیپرید و گذشته و حال و آینده را قاطی نموده بود.نفس عمیقی گرفت تا از آن حالت گیچی خارج شود که با این کار عطر وجود خلیل را به ریه هایش کشید و چشمانش خود به خود بسته شد..خلیل همیشه این چنین بوی مست کننده ای داشت یا فقط همین امروز و همین لحظه این چنین می نمود؟!وانیا آرام و با رخوتی عجیب خود را از آغوش خلیل خارج کرد ولی نه آنقدر که باید، مژه های بلند اش به خاطر گریۀ بسیار مرطوب و به هم چسپیده بودند و همین موضوع زمانیکه آرام چشمانش را باز نمود و به خلیل نگاه کرد باعث انتقال همان حس رخوت و سستی به خلیل گشت..
هیچ کدام چیزی نمیگفتند، دستان خلیل دو طرف وانیا قرار داشت و با این کار همچنان آن حس آرامش خاطر را به وی انتقال میداد.
وانیا حس میکرد از پشت پلک ها و گردنش بخار بلند می شود!
فاصلۀ صورت های شان به شدت کم بود و به شکل نامحسوسی درحال کمتر شدن هم بود،نفس های وانیا گرم و مطبوع بودند و قلب خلیل دردناک تر از هر زمان دیگری خود را به دیواره های سینه اش می کوبید طوری که انگار میخواست بیرون آمده و این حس خواستن رافریاد بزند.
و در نهایت..
فاصله ها برداشته شد….
زمانی که لب های خلیل گرمای لب های وانیا را حس کرد قلبش به طوری ناگهانی ارام گرفت.لحظاتی لبهایشان بدون حرکت روی هم قرار داشت اما همینکه وانیا سرش را عقب گشیدخلیل دست برد وپشت سرش را گرفت و اجازه ی عقب نشینی به او نداد..
حسش مانند تشنه ای بود که به آب رسیده است!
حسی ناب که هرگز با سمیه تجربه نکرده بود و وانیا با اینکه به باطن به دلایل مختلف هیچ ازموقعیتی که داشت خوشش نمی آمد ولی در آن لحظات شدید خواهان ادامه دار شدن این بوسه بود.خودش هم از این احساس دوگانه ی خود متعجب بود!!!شاید بیشتر از این حس خواستن شدید و لذتی که از این نزدیکی میبرد شگفتش می آمد..زمانی که وانیا خواست برای نفس گرفتن خودش را عقب بکشد خلیل دستش را پشت کمروانیا گذاشت و از روی لباس خواب ساتن بلندی که بر تن او بود و آستین هم داشت ولی ازشدت نازکی به انگار که هیچ جایی را نپوشانده بود و شروع به نوازش پشت او کرد.
لب های شان همچنان مشغول هم بود و هر دو تند تند از بینی نفس میگرفتند.
خلیل کم کم و محتاطانه دست خود را بالا و پایین میکشید و در نهایت آرام با دست چپ وبالا تنه ی کوچک وانیا را لمس کرد.
و با اولین برخورد دستش لبخندی از روی تعجب زد..
تمام مردانه هایش برای لحظاتی در تعجب بودند..
چقدر کوچک بود!!
فشار آرامی به آن وارد کرد که وانیا آهی در دهانش رها کرد، غرق لذت شده بود از اینکه میدید اینگونه باعث لذت این تازه عزیز شده، می شود.جرات بیشتر بخرج داد و اینبار با هر دو دستش فشاری به آنها وارد کرد که وانیا طاقت نیاورد ولب هایش را برخلاف خواسته ی خلیل از وی جدا نمود و درحال نفس نفس میزد گفت:ن..کن..!شاید لحن شهوت آلود و شاید لبان سرخ شده شاید هم بالا تنه ی عکس العمل نشانه ی دادی او زیر دستان خلیل که باعث شد خلیل بی تاب و شتابان همانطور او را بغل زده و به سمت تخت ببرد.بر روی تخت گذاشتش ولی نه از او جدا شد و نگذاشت وانیا حرکتی بکند..کاملا در برش داشت و دوباره فشاری به بالا تنه ی وی وارد کرد که وانیا نفس گرمش را در دهان او رها کرد.بوسه ی عمیق شان پایان یافته بود ولی حالا بوسه های کوچک خلیل شروع شده بودند..گوش و گردن وانیا را با بوسه هایش قدم میزد.وانیا چشمانش را بسته و از ناله های خفه شده در راه گلویش مشخص بود که چقدر دارد ازاین معاشقه لذت میبرد.دستان خلیل حریص تر شده بودند و دیگر لمس از روی لباس کافی نبود، در همین حال درآوردن لباس بلند و آستین نیلوفری او هم مقدور نبود پس خلیل بدون فوت وقت یقه ی هفت لباس را گرفت و در یک حرکت لاکچری قسمت زیاده آن را پاره کرد.
اما در این میان جیغ وانیا و دستانش که سعی داشت بدن خود، مخصوصا بالا تنه ی کوچکش را بپوشاند باعث شد خلیل برای یک لحظه سردش شود!
اما اوهم کسی نبود که بتواند در چنین شرایطی کنار بکشد.
دست جنباند و در یک حرکت جالب تمام فانوس های داخل چادر را خاموش نمود و خود راکامل بر روی وانیا انداخت.
از روی لباس خود را بر بدن استخوانی و در عین حال نرم وانیا کشید تا بلاخره وانیا آنقدر
تحریک شد که دستانش را از روی بدنش برداشت و دو طرف صورت خلیل گذاشت و او را به سمت خود کشید و دوباره لب های شان را در هم قفل نمود.
اینبار بوسۀ شان به حدی عمیق بود که وانیا اصلا نفهمید خلیل در همان حال چگونه لخت شدو چگونه بقایای لباس او را از تنش در آورد..!
همین که دستان خلیل از بالا تنه اش رها شده و روی ران های سردش نشست چشمان وانیاباز شد، در تاریکی شب چشمان خلیل از هر زمان بیشتر برق میزد..
خلیل دست هایش را نوازش وار بر روی ران های او کشید و آرام آنها را از هم باز کرد و دوباره خود را بر بدن او کشید که وانیا با احساس وجود خلیل به خود لرزید و گفت: نه!
همان نه برای خلیل کافی بود تا بداند که این دخترک استخوانی هنوز آماده گی ندارد، پس دوباره لبان وانیا را شکار کرد ..احساسات خلیل از هر زمان دیگری بیشتر به غلیان افتاده بود، او دلش یک رابطۀ کامل میخواست، وقتی که احساس کرد توانسته وانیا را دوباره به اندازۀ کافی تحریک کند آرام خودرا به او فشرد که وانیا جیغ خفه ای..از همان ها که خلیل عاشق شان بود کشید و گله کرد:
خلیل الرحمااااان!!!
خلیل خنده ای کرد و سرش را در گردن او فرود برد و آرام زمزمه کرد: لاتخافی حبیبتی..)نترس عزیزم…(
و به ادامۀ این حرفش دوباره خودش را به وانیا فشرد ولی اینبار وانیا کتف او را جنگ انداخت وپاهایش را چف نمود و خواست خود را از آغوش او بیرون بکشد که خلیل متوجه شد و سریع دستانش را روی دو پهلوی او گذاشت و شروع نمود به بوسه باران کردن گردن و پشت گوش اوو لحظاتی بعد دوباره صدای آه و ناله های خفیف وانیا بلند شد بود.
و اینبار خلیل آرام آرام شروع کرد به حرکت دادن بدن خود بر روی بدن وانیا..درست مماس باهم..
خشکش زده بود، نفسش برای گفتن چیزی بالا نمی آمد تنها نفس های مقطع و بلند بلند می گرفت و صدا دار رها میکرد، وانیا دست کمی از او نداشت و دائم دستش را درون موهایش میرقصاند.
وقتی داشت به اوج میرسید دوباره دستانش را به زحمت تکان داد و بر روی بالا تنۀ کوچک وانیا گذاشت و همین که ار*ض*ا شد فشاری به آن وارد کرد که این کار برابر شد با جیغ وانیاو نفس گرم و بریده بریدۀ او و حس رهایی که همزمان به هر دوی شان رخ داده بود.پلک هایش سنگین بودند و انگار کوه کنده باشد تمام عضلات بدنش گرفته بود، هنوزمیتونست بدن گرم وانیا را زیر بد خود حس کند، کوفتگی بدنش دقایقی بعد از بین رفت و سربرگرداند تا چیزی بگوید که با چشمان بسته و نفس های منظم وانیا مواجه شد.
لبخندی زد، دلبرک استخوانی اش خوابیده بود..!هرچند اصلا حرکتی نکرده بود، ولی احتمالا به خاطر اینکه این اولین تجربه اش بود…اینقدربیحال شد و در جا خوابید..
بازهم لبخندی زد و آرام و برخلاف میلش از روی وانیا کنار رفت، دلش میخواست همینطوربماند، درحالیکه بدن های شدن مماس با هم بود، ولی مطمئننا همین الان هم وانیا آن زیر له شده بود وای که اگر خلیل خواب میرفت و تمام وزنش بر روی این موجود استخوانی می افتاد..!!!

کانال عاشقي

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *