جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱ رمان هزار چم

 

تاریخ، همیشه بى رحم بوده است…
همیشه تلخ…
همیشه قاتل…

از چنگیز ها و اسکندر ها می گوید؛
از قتل عام بشریت؛
از جنگ ها، از مرگ، از بى عدالتى…
از بذل و بخشش خاک سرزمین ها…
از جنایات بر سر تاج و تخت….

تاریخ مگر چند کوروش،
امیر کبیر،
کریم خان،
دارد؟!
مگر چند کشیش فداکار چون ولنتیاین دارد؟!

براى همین از زنگ تاریخ متنفر بودم…
اما چند سالى است گیر کرده ام زیر سنگینى کتاب قطور تاریخ زندگى ام…
میان برگ هاى کتاب تاریخ، خشکم کردند…

فصل هایش…
آه فصل هایش!

فصل هاى این کتاب، تکرار مهر و آبان و آذر بود….
فروردینش هیچ وقت نرسید…
زرد بود…
برف هم نداشت…

نه اشتباه نکنید!
از مهر و آبان و آذر هاى آن سال ها نمی‌گویم.
از پاییزى که شما می‌شناسید؛ نمی‌گویم…

درست مثل همین پاییز هاى جدید الوقوع!

همین ها که نه باران دارد؛
نه اسمش هوای دو نفره است!
پاییز انفرادى…

پاییزش لعنتی تر از هر پاییزى است…

برگ هایش طلایی نمی‌شوند، زرد می‌شوند.
می‌سوزند؛
خشک می‌شوند؛
و بعد رفتگر یک مشت لاشه برگ،
لاشه زندگى؛
جمع می‌کند و می‌ریزد داخل همین سطل های بزرگ و کریه سیاه سر هر کوچه…

بعد لاشه برگ ها بین استخوان مرغ و ماهی و گاه پوشک کثیف یک بچه، می‌گندند!
سمی می‌شوند!

اصلا شاید این آلاینده هاى پاییز های جدید، زیر سر همین برگ هاى گندیده باشد!

پاییزى که دود دارد…
خورشیدش از تابستانش لجوج تر می‌تابد اما…

اما آه…
آه از سوز پدر کش هواى بی باران و خشکش،
که چنان به پوستت می‌تازد که حس کنى باید برگ شوی؛
زرد شودی؛
بسوزی؛
بگندی؛
بگندی و بعد…
بعد انتقامت را از همه مردم شهر بگیرى…

اما شاید یک قطره از آن پاییزهاى خوش،
هنوز آنجا مانده باشد…

آنجا در یکی از پیچ ها،
قدری عطر تو، با رنگ طلایی پاییز، باید پیدا شود.
باید…

راننده از ماشینش پیاده شده است و فریاد می‌کشد.
_ چالوس!
چالوس!
آقا چالوس؟
خانم چالوس؟

چند لحظه نگاهش می‌کنم.
انگار هنوز خودم هم باورم نشده است چه تصمیمى گرفته ام!

مرد بار دیگر میپرسد.
_ آبجى چالوس؟؟

آبجى؟!

بغض می‌کنم.
این روزها منتظرم کسى حرفی بزند…
عطری شبیهش پیدا شود…
یا حتی از کوچه ای رد شوم و از خانه ای بوی قرمه سبزى بیاید و من بغض کنم و اشک بریزم…

این غذاى مورد علاقه اوست…

این جمله اوست…
این عطر اوست…
این اوست!
آن اوست!

خدایا یک “او”
همه زندگی ام بود، یک دو حرفى ساده…

عادت داشت با هر زن نامحرمى که همکلام می‌شد، آبجى خطابش کند.

اما هیچ وقت هیچ وقت به من آبجى نگفت.

اوایل ریحانه خانوم بودم و بعد تر ها
ریحان گلى اش شدم…

با همان بغض سمج و گلوگیر، از راننده می‌پرسم
_ آقا میشه مسافر دیگه اى نزنی؟

راننده سرى تکام می‌دهد.
_ کرایه ات میره بالاها!

جلو می‌روم. در ماشین را باز می‌کنم.
_ عیب نداره

راننده هنوز مردد است.
_ کجا پیاده میشی؟

_ هزار چَم

خدا می‌داند با گفتنش چه طور بغضم سر باز می‌کند و من براى اینکه راننده اشکهایم را نبیند سریع سوار می‌شوم و در را می‌بندم….

راننده که سوار می‌شود، قبل از بستن در، “یاعلى” می‌گوید.

بی اختیار سرم را بالا می آورم.
صدایش در سرم که نه، در جانم می‌پیچد و من به دنبال خودش در این فضای چند وجبی ماشین می‌گردم.

اما جز من و راننده، کسى اینجا نیست…

کسی نیست به رسم خداحافظ، دستش را که همیشه تسبیح کهربایش میان فاصله انگشت هایش جا خوش کرده را به پیشانی اش بزند و نام مولایش را صدا بزند…

کسی نیست که علی علی قسمش باشد…

چادرم را روی صورتم می‌کشم…
قسمم داده بود.
قسمم داد بود.

_ ریحان! جان من نذاری این دُر و مروارید هاتو نامحرم ببینه…

صورتم را برگرداندم.
_ اشکم رو در نیار که نگران نباشى کسی ببینه.

شیرین اخم کرد و همان دست اسیر تسبحش را به سینه ستبر و مردانه اش به عادت همیشه کشید و گفت:
_ الله اکبر!
دختر من کى اشک تو رو در آوردم؟
یعنى جرم پیازم باید بندازى گردن شکسته من؟!

چاقو را میان پیازهای روی تخته رها می‌کند.

بینی ام را بالا می‌کشم، دنبالش می‌دوم…

فرار نمی‌کند.
مقاومت نمی‌کند.

از پشت به گردنش آویزان می‌شوم.
آنقدر بلند است که پاهایم در هوا تاب می‌خورد. گردنش را می‌بوسم و با خنده می‌گویم:
_ گردنِ گردنت نمیندازم
همه چى گردنِ این شکم قلمبه اته که صبح تا شب گشنه است و هوس یک چیزی میکنه.

با همان خنده مردانه دست می‌کشد روى شکمش.
_ همش یک ذره شکم دارم ها.
تازه اینم شناسنامه و هویت یک مرد ایرانیه.

بعد دست می اندازد از پشت سرش مرا جلو می آورد و در آغوشش آنقدر فشارم می‌دهد که مثل همیشه از صدای جیغ هایم ” عزت خان”
در قفس کوچکش، هزار بار سوت بکشد و با ذوق صدای مرا تقلید کند و پشت سر هم بگوید:
_ آی آی خوردیم….
میان قهقهه، رهایم می‌کند و دستش را چند بار رو به قفس کاسکوى بیچاره تکان می‌دهد

_ آی عزت خان مگه خودت ناموس ندارى؟ سرت رو میکنم با صدای زن من جلو کسى این جملات رو بگى.

صدای خنده هایمان می‌پچید میان هق هق امروزم در سکوت ماشین.

و مردی که مکرر و نگران می‌پرسد:
_ آبجی آبجی؟
چی شده؟
خوبی؟

به خودم می آیم.

زیر چادر اشک هایم را پاک می‌کنم.
سرم را بالا می آورم.
_ من خوبم آقا
ولی ممکنه تا رسیدن به هزارچم بذارید تو حال خودم باشم؟!

از حرفم، خوشش نیامده که فقط سر تکان می‌دهد و بعد با یک لحن دلخور می‌پرسد:
_ کجاى هزارچم پیاده میشی؟

من در حالى که از ترافیک میدان آزادی، حسابی در عذابم؛ جواب می‌دهم:
_ نمیدونم

_ یعنی چی؟
وسط جاده می‌خواى پیاده شی؟

دستم را روى سرم می‌گذارم.
چشم هایم را می‌بندم.
_ فقط منو به هزار چم برسون…
خواهش می‌کنم.

کلافه پوف می‌کشد و بعد، رادیو ماشینش را روشن می‌کند.

لعنت به مشروح همه ى خبرها…

به اینکه حمله تروریستى در دیرالزور، جان چند بى گناه دیگر را گرفته است.

نشست وزیر امور خارجه در ترکیه با همتاى روسى اش، کدام درد مرا دوا می‌کند؟

اصلا به من چه، چند نفر در تظاهرات ضد ترامپ مقابل برج او شرکت کردند؟!

اما…
اما براى تو مهم بود.

برای تو، همه آدم های دنیا جز خودت مهم بودند.

برای همین بود که همه اخبار شبانه روز را دنبال می‌کردی…

برای تو که با شنیدن خبر پلاسکو،
همراه خانواده آتش نشان ها هر لحظه منتظر خبر زنده بودنشان بودى.

برای تو که با دیدن خبر قتل عام کودکان میانمار، با هر دو دست بر سر خودت زدى.

برای تو که خبر کوله بر هاى ایرانى، کمرت را خم کرد.

تو حتی برای خشک شدن دریاچه ارومیه نگران بودی.

تو دلواپس آخرین قلاده هاى یوز ایرانی هم بودی.

راستى تو اصلا کى بودى؟

چرا شبیه بقیه آدم هایى که تا امروز شناختم و دیدم نبودى؟

اهل همین کره زمین خودمان بودى؟!
یا یک تبعیدی از آسمان؟!

براى هر دخترى تا آخر عمر فقط و فقط ” ترین ” به کلمه مرد، وقتى می‌چسبد که حرف از پدرش باشد،
اما تو…

اما تو مردانگی را چه طور برایم تعبیر کردی که هر لحظه با خودم فکر می‌کنم صفت شیر مرد هم در مقابلت از کم بودن خودش شرم میکند؟!!

اول جاده رسیده ایم…
شروع یک پایان مطلق؛
شاید هم…

با آستینم بخار شیشه را پاک می‌کنم، این جاده روح دارد؟
من قسم می‌خورم این جاده زنده است!

زنده و جاوید مانده است بس که شاهد عشق ها،
بوسه ها،
و دلتنگى مسافرهایش بوده است.

همیشه می‌گفت:
_ خدا می‌داند چند نفر در این جاده عاشقی کرده اند؟

و من امروز از خدا می‌پرسم:
_ خدایا چند نفر تا به امروز در این جاده با یاد ایام عاشقی شان مرده اند؟
چند نفر و هر کدام چند بار؟!

سرم را به شیشه تکیه می‌دهم و اشک هایم را به قطرات نم باران تازه متولد شده روی شیشه…

این بار اولى نبود که این جاده را طی که نه، زندگی می‌کردم.
اما اولین بار است که بدون تو…
بدون تو در پیچ و خمش گرفتار شده ام.
بی تو اما با صدایت،
دست هایت،
عطرت،
خاطراتت…

دود منقل جلوی اولین رستوران های کنار جاده می‌شود مثل دود آتش قبیله سرخ پوست ها.

حالا فقط چند طبّال و رقاصه دور آتش لازم است تا خبرى عظیم را به گوش همه اهل قبیله برسانم…

جاده مرا در آغوش کشیده است.
چونان مادری که خیال دارد فرزند داغدارش را در آغوش خود تسکین دهد!

جاده با هر پیچ و گردنه اش، با غمزه برایم لالایى میخواند.

من آمده ام حالم را از گذشته پس بگیرم…

من آمده ام براى آینده ام، اعاده حق کنم!

زل می‌زنم به جاى انگشت هایم که عاجزانه به شیشه کشیده شده بود و تنها دارایی اش یخ زدن سرانگشت ها بود.

بالاخره اخبار تمام می‌شود.

راننده هم نچ نچ کردنش تمام می‌شود.
رادیو را خاموش می‌کند و می‌شنوم زیر لب به زمین و زمان،
از دولت گرفته تا امریکا،
فحش می‌دهد.

بعد با صدای بلندتر می‌پرسد:
_ آبجی آهنگ بذارم بدتون نمیاد؟

تلخ میخندم!
کاش قبل گوش دادن به اخبار هم سوال می‌پرسید.
سرم را تکان می‌دهم.
_ راحت باشید

یک تصنیف قدیمى زیبا، سلیقه راننده است!
خدا را شکر می‌کنم که حداقل حالا دلش جواد یسارى گوش دادن نخواسته است!
که عجیب به حال امروز من بدقواره است…

درخت ها هنوز کاملا زرد نشده اند و کنار جاده روی کوه های بلند، تا چشم کار می‌کند جنگل است…

لبخند می‌زنم.

از او پرسیده بودم:
_ به نظرتون تو این جنگل ها خرس هم وجود داره؟

پشت فرمان وسط بحث با بابا بود که برگشت و چند لحظه با فکر، به سمت چپ جاده چشم دوخت.
_ به نظرم باید داشته باشه.

مامان به پهلویم می‌زند و با حرص در گوشم می‌گوید:
_ این چه سوالیه دختر؟

نگاه جدی بابا از آینه جلو و سرفه اش باعث می‌شود سرم را پایین بیندازم.

دوباره با تاریخ در افتاده ام.
یک نبرد تن به تن!
اما این بار مثل قبل نبود!

لباس رزم پوشیده بودم.
این بار آمده بودم یا زمینش بزنم یا براى همیشه…

تا هزار چم خیلى مانده بود…

خیلى مانده بود براى اصل زندگی ام.

حالا باید در پیچ و خم این جاده با سر فصل کتاب تاریخ، دست و پنجه نرم کنم.
با قصه ای که خوب می‌دانم چه طور، اما اشتباه شروع شد…
***

از رژ لب صورتى کمرنگى که روى لبم مالیده بودم به گونه هایم هم زدم.
روی سفیدی پوستم آنقدر خودش را نشان می‌داد که ترسیدم و سریع شروع به پاک کردنشان کردم.

همان موقع هم مامان در اتاق را باز کرد و وارد شد.
از فرق باز و آستین هاى بالا زده و صورت خیسش فهمیدم وضو گرفته است.

با دیدن من جلوى آینه، سرى تکان داد و با اخم گفت:
_ آفرین ریحانه خانم! ببین می‌تونی صداى باباتو در بیارى!؟

با خجالت لبم را گاز گرفتم.
مامان جلو آمد؛ گونه ام را بوسید و گفت:
_ بذار تو عروسی، وقتی رفتیم قسمت زنونه، اونجا بزن که باباهم غر نزنه!

با نا امیدى رژ را در کیفم گذاشتم و با دستمال کاغذی مشغول پاک کردن لبم شدم.

مامان هم قامت بست.

هنوز نمازش را تمام نکرده بود که با دلخوری، یک گوشه پشت پنجره، نشستم و گفتم:
_ اصلا انگار نه انگار داریم می‌ریم عروسی.
کاش نمیومدم شمال، کاش مونده بودم پیش مادر جون تهران.

مامان، الله اکبرش را غلیظ می‌گوید و چشم غره می‌رود.
هنوز رکوع نرفته است.

بابا و حنانه هم در حیاط ویلای کوچکمان مشغول شستن ماشین جدید بابا هستند.

دلم براى حنانه هم می‌سوخت!
خواهر بیچاره ام که چند سال دیگر وارد دبیرستان می‌شد، تازه مشکلاتش مثل من شروع می‌شد.

حتى حالا که پیش دانشگاهى ام تمام شده بود؛ مشکلات بزرگتر از قبل، جلوى پایم ظاهر می‌شد.

تنها جایی که می‌توانستم قدرى غر غر کنم پیش مامان بود.

_ این از ابروهامه که یک کیلومتره!
خدا رحم کرده حالا صورتم مو نداره؛ وگرنه شبیه چنگیز خان مغول می‌شدم
آرایش و لاک که کار دخترهاى بده!
موبایل که جرمش سنگینه!
دوست و رفیق و گردش که ممنوعه!
کاش بابا یک تابوت بخره واسم اصلا!

بغض کردم.
بابا را دوست داشتم، اما همیشه از همان کودکى از او ناراحت بودم.
از اخلاق تندش با مامان؛
از فریادهایش؛
از سخت گیرى هایش.

بابا آدم بدى نبود. فقط به نظرم خیلى چیزها را بلد نبود.

مامان سلام آخر نمازش را می‌دهد.
تسبیحش را بر می‌دارد؛ رویم را بر می‌گردانم و دوباره با بغض می‌گویم:
_ من هیچى تا الان نخواستم.
این همه سال، یک اردو با دوستام تو مدرسه نرفتم!
هرچى بابا گفت، گفتم چشم.
اما مامان خانوم به خدا اگه قبول بشم نذاره برم دانشگاه، خودمو می‌کشم!

مامان محکم روى پای خودش می‌کوبد.
_ استغفرالله دختر! چرا کفر میگی؟ این حرفها چیه می‌زنی؟ توکلت به خدا باشه مادر.

حنانه که مرا تازه پشت شیشه دیده، با ذوق برایم دست تکان می‌دهد و با خوشحالی می‌گوید:
_ ریحانه بیا پایین با بابا آب بازى کنیم.

بابا هم سرش را بالا می‌گیرد شلنگ را سمتم می‌گیرد و آب روى شیشه می‌پاشد.
_ مادرت کجاست بابا؟ بیاید پایین!

بغضم را قورت می‌دهم.
دوباره دلم می‌لرزد و با خود می‌گویم:
“من بابا را دوست دارم؛ خیلى دوسش دارم”

سعی می‌کنم لبخند بزنم.
جواب می‌دهم:
_ داره نماز می‌خونه. الان میایم.

بعد خوشحال می‌شوم که رژم را پاک کرده ام و حالا راحت می‌توانم پایین بروم و در چشم هاى پدرم نگاه کنم.

حنانه همیشه سعی می‌کرد کارهاى مرا تقلید کند. موهایم تا پایین کمرم بود؛ صاف و مشکی.
برعکس موهای موجدار حنانه.
برای همین اینقدر غر زد تا مامان موهایش را با اتو صاف کند.

سارافون گلبهى و کرمى که بابا از دوبى برایم سوغات آورده بود را پوشیدم و جلوی آینه چرخیدم.

موها و دامنم در هوا رقصید و من حس خوبى داشتم.

یک حس خوب برای همه دختر ها در آن سن!

مامان با افتخار نگاهم کرد.
_ یک شال کرم بردار بنداز رو شونه هات تو عروسی. زشته آستینت حلقه ایه.

اخم کردم و گفتم:
_ وا مامان شال بندازم؟ گل های دور یقه و حلقه آستینش معلوم نمیشه.

در حالی که کمک می‌کرد حنانه ساق شلوارى سفیدش را بپوشد؛ گفت:
_ پایین دامنشم از همون گل داره مادر دیگه!
جوراب که قراره نپوشی. لا اقل شال بنداز!
خانواده جبار زاده خیلی مومنن. زشته! حرف در میاد واسمون.

با حرص شال را بر می‌دارم.
_ مجلس زنونه است! چندین و چند ساله ما هر مراسمی میشه باید نگران جبار زاده ها باشیم
که خدا رو شکر هیچ وقتم نمیان.

مامان نمی‌تواند نخندد!
_ خدا نکشتت دختر. این بار عروسی دخترشونه، میشه نیان؟

حالا من هم می‌خندم.
_ والا از اون “های‌کلاس” ها، اینم بعید نیست. مثلا واسه داماد و خانوادش کلاس بذارن و نیان.

_ غیبت نکن!

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ مامان اسم اون خانمه رییسشون چیه؟

مامان لب گاز می‌گیرد.
_ اِوا!! رییس چیه؟

کنار مامان می‌نشینم و خودم را به او می‌چسبانم.
_ همون پیرزنه خالشون.

_ آهان، عزیزه خانم!

حنانه لب هایش را داخل دهانش فرو می‌برد و طورى که انگار دندان ندارد با صدای پیرزن می‌گوید:
_ جاوان هم جاوان ها گدیم! الانی ها حیا ندارن.

مامان آرام بازوى حنانه را نیشگون می‌گیرد.
من از شدت خنده نمی‌توانم حرف بزنم.

خانواده جبار زاده!
این اسم در همه فامیل ما، شبیه یک تابلوى نفیس قیمتی بود که سر در زندگی همه ما آویزان شده بود.
فامیل دور پدری!

زن عمو همیشه افسوس می‌خورد که قبل از عمو، جبار زاده ها براى پسر بزرگشان به خواستگاری اش آمده بودند و چون خواهر بزرگترش ازدواج نکرده بوده، پدرش مخالفت می‌کند و آنها هم از یک طایفه دیگر عروس می‌گیرند.
اما همین حالا هم خیلى آرزو دارد یکی از دختر عموهایم بتواند عروس این خاندان شود!

پدرم می‌گوید اصلیت پدری شان از باکو است.
اما عمو اعتقاد دارد در اصل روس هستند.
ولی پدر بزرگ همچنان مُصر است که جبار زاده ها نسل در نسل تبریزى خالص هستند.
آقاجان خودش تبریزى اصیل است و همیشه با یک حالت نژاد پرستانه ای به تبریزی و غیر تبریزى نگاه می‌کند و با آن سبیل های کوچک هیتلرى اش، هربار مرا یاد نازی ها می اندازد.

بابا براى بار چندم با عصبانیت از طبقه پایین فریاد می‌زند:
_ نریم سنگین تریم. دیر شد!

مامان بلند می‌شود و آرام می‌گوید:
_ بجنبید دختر ها!

بعد با صدای بلندتر می‌گوید:
_ اومدیم آقا جواد.
اومدیم!

در لحظات آخر خروجمان از خانه، یادم می افتد گل سر روبانی که نفیسه، دختر عمویم، به من قرض داده بود را جا گذاشته ام.

سریع سمت پله ها دویدم و بابا دوباره عصبانی شد.

نمیتوانستم از گل سر بگذرم.

پارسال که نفیسه آن را خرید، هر کار کردم به من نگفت از کجا خریده است.
اما قبل سفر، وقتی ساکم را می‌بستم؛ خودش آن را روی وسایلم گذاشت.
_ بیا ریحانه. این رنگش به لباس هات میاد.

خندیدم و بوسیدمش.
_ کاش شما هم میومدید.

ناراحت بود. شانه هایش را بالا انداخت.
_ قرار اول خواستگاری رو گذاشتن همین شب جمعه، از شانس بد من با عروسی هم زمان شد.

زیپ ساکم را بستم.
_ عوضش خودت عروس میشی.

لپ هایش سرخ شد.
_ معلوم نیست که بشه.
تازشم اونجا دوتا مهره آس جبار زاده، گزینه مناسب تری واسه عروس شدن بودن.

قهقهه می‌زنم.
_ به قول آقاجان، اونا با شاه هم فالوده نمی‌خورن.

نفیسه سرش را بالا می‌گیرد و پشت چشم نازک می‌کند.
_ مگه ما چی‌مون ازشون کمتره؟ آقاجان ماهم تاجر فرشه.
بابام قالی شویی داره.
عمو جوادمم تیمساره تازشم!

_ بابام هنوز تیمسار نشده ها!

_ میشه! بالاخره که میشه!
تازه شب جمعه به پسره خواستگاره می خوام بگم حواستو جمع کن، عموم تیمساره اذیتم کنی، تیر بارونت میکنه!

بغض چنگ می اندازد بین گلویم…

این بی رحمی است.
این که از وسط کودکی ات، یک مرتبه با پس گردنی و اردنگی، محکوم به بزرگ شدن شوی.

این که من و نفیسه و نسیم، هنوز کودکیم.
قد کشیده ایم؛
انداممان زنانه شده است؛
اما هنوز کودکیم…

کودکانه فکر می‌کنیم؛
حرف می‌زنیم؛
نقشه می‌کشیم؛
حتى راجع به ازدواج…

بی رحمانه بود!

بی رحمانه بود که از همان شروع نوجوانى، ما را در مسابقه ای شبیه دو ماراتون می انداختند؛ که سکوی برنده، همان آشپزخانه خانه شوهر بود و کاپ قهرمانی، همان تاج عروس…

راننده روى فرمان می کوبد و با صداى بلند می‌گوید :
” اه اه تو روحت! این چه وضع رانندگیه؟!!”
سر میچرخانم، یک ماشین سفید شبیه یک گربه اشرافی با چشم های کشیده سرخ ، رنگ خون و یک نشان وحشتناک وسط پیشانی اش، خیال دارد سلطان جاده باشد، مهم نیست برای این سلطنتش ممکن است جان چند نفر گرفته شود!
درست شبیه مدل ماشین خودش…
آه این قسمت از گذشته ام را مثل یک پرنده در چینه دان سینه ام حبس کرده ام!
هربار بالا می آورمش و خیال می کنم از آن رها شدم!
اما …
اما، باید ببلعمش باید دوباره و دوباره ببلعمش و هربار گندیده تر و کشنده تر در سینه ام حبسش کنم!
راننده دوباره نچ نچ می کند:
” کرمت رو شکر خدا ببین بنز رو به چه الاغی دادى!
انگار چون پشت بنز نشسته صاحب کل جاده است!”

از همان لحظه نخست که سر گوسفند را جلوى ماشینش سر بریدند و خون حیوان زبان بسته زینتِ سپیدی بنز کلاس اِی شد، فهمیدم بوى خون با این ماشین عجین شده است!

نه ! شهاب! حالا نه! اینجا نه…
با این خاطراتت نه…
رهایم کن!
اما حق با مامان بود؛ باید حواسم به جلوى پایم می بود که اگر نبود و یک سنگ باعث زمین خوردنم می شد، برگشتن و لگد زدن به آن سنگ ، زخم پیشانى ات را درمان نمی کرد!
می دانم این زخم ناسور هیچ وقت خیال بسته شدن ندارد!
آرام می‌پرسم:
_ آقا تا تونل چه قدر مونده؟
_ خیلی آبجی، شما بخواب رسیدیم هزار چم بیدارت می کنم.
همه عمرم را خواب بوده ام…
تازه بیدار شدم، باید در بیداری قدرى زندگى پیدا کنم؛ باید کامم را به بیدارى مبتلا کنم، هرچند تلخ هرچند گس!
باران بیشتر خیال رقاصى دارد؛
می خواند و می بارد!
آهنگ مورد علاقه حنانه پخش شد؛ با آن پیراهن عروسکى اش کنار میز خودمان با ذوق می چرخید و می رقصید ، دستم را گرفت:
_ آجى تو هم بیا.

دستم را کشیدم و لبم را گاز گرفتم،
_ زشته حنانه!

مامان در حال دست زدن براى حنانه با سر اشاره کرد؛
_ پاشو مگه چند تا عروسی داریم پاشو دخترم!

خندیدم و گفتم:
_ پس خودتم بیا!

آرام با سر انگشت هایش به صورتش زد:
_ خاک به سرم تا حالا دیدی من جایی برقصم؟

تماشایش کردم؛
آرایش نداشت ، حتى کلیپس روسرى اش را باز نکرده بود.
مادرم مرده بود!
مادرم خیلى سال بود مرده بود، همان موقع که دیگر دلش نخواست سپیدى موهایش را بپوشاند!
شاید هم قبل تر …
مثلا همان زمان که تازه عروس بود و محکوم به پوشیدن روسرى تیره،
جوراب ضخیم!
مادرم خیلی سال بود برای عزای دل مرده اش مشکی بر سر می‌کشید!
حتى به نظر من زن عمو هم مرده بود، بس که جیغ زده بود و صدایش را کسى نمی‌شنید!
عمه زرى هم زیر سنگینى النگوهایش زنده به گور شده بود، شاید هم چند طبقه گردنبند طلایش ، خفه اش کرده بود!
من نمی خواستم شبیه مامان باشم ؛ من یک آقا جواد دیگر در زندگی ام نمی‌خواستم، چون خیال مرضیه شدن هم نداشتم!
به خاطر همین از جایم بلند شدم ،
به خاطر همین موهایم را در هوا تکان می دهم و همراه موج دامنم سرمست می شوم. حنانه با شور کودکانه تمام حرکات مرا در رقص تقلید می کند.
آهنگ که تمام می‌شود، یک دست زبر از پشت سر بازویم را نوازش میکند ، بر می گردم و با دیدن عزیزه خانم پشت سرم هول می شوم!
_ ماشاالله ماشاالله!
ماهی سفید!

پیرزنی با صورت چروکیده اما مهربان که گویی زیر گذر فصل های زندگی اش خمیده شده است و حالا قدش به کوتاهی حنانه ١٠ ساله است،
سرخ می شوم و زیر لب سلام می دهم.
روبه مامان می‌گوید:
_ مرضیه خانم دخترت رو اسفند دود کن؛
جیرانه جیرانه!

مامان با احترام بلند می شود،
_ کنیزتونه عزیزه خانم!

از این تعارف مامان همیشه متنفر بودم! به نظرم زشت ترین احترام دنیا بود.
عزیزه خانم روی یکی از صندلی هاى خالی میز ما نشست، مجبور شدم کنارش بنشینم، ظرفم را پر از میوه کرد و هم زمان پرسید:
_ تو مگه چند سالته قیز؟
لهجه آذرى همراه با ناز و شیرینى داشت که گاهی فارسی و آذری را برای صحبت با هم ادغام میکرد.
_ رفتم تو ١٩.
مامان با لبخند می‌گوید:
_ ریحانه درشته بیشتر نشون می ده..

عزیزه خانوم با مهربانى دستم را می‌گیرد و نوازش می کند.
_ ماشاالله ، آقا امیررضا خان ما هم همین طوره از ١٣ ١۴ سالگیش مثل مردها قد کشید؛
ماشالله چهار شانه!

بعد دست هایش را برای نشان دادن بزرگی شانه ها بالا می برد؛ حنانه خنده اش می گیرد و یواشکى به من می زند، مامان هم به ما چشم غره می رود و هم زمان در جواب عزیزه خانم می گوید:
_ ماشالله خدا حفظشون کنه انشاالله!
دیدمشون جلوى در اتفاقا.
نگاه هاى عزیزه خانم یک طور خاص است ، یک طور که کمى معذب شده ام…
_ خودم بزرگش کردم از وقتى این بچه مادرش به رحمت حق رفت، تمام زندگى و حواسم شد این بچه و خواهرش،
خواهرم خدا بیامرز هم همه جونش رو پاى بچه هاى احد گذاشت، حالا این زن رو نگاه کن تا دیروز یادش نبود بچه داره ها امروز واسه من مادر شده!
اشاره اش به مادر عروس است؛سرش را با افسوس تکان می دهد و آه میکشد

مامان هم برای دلداری می‌گوید:
_ خدا خیرتون بده!

زن جوانى که مدام کنار عروس بود، خودش را به میز ما می‌رساند. سلام و احوال پرسی می کند، من و حنانه هم با دیدن دختر کوچک مو طلایی اش از خود بیخود می شویم مشغول بازى با دختربچه می شویم.
روبه عزیزه خانم می گوید:
_ عزیزه خاله جان، داداش امیر رضا با شما جلوی در کار دارن.

عزیزه خانم از جایش بلند می شود و هم زمان متوجه می شوم که به من اشاره می کند و می گوید:
_ الناز جان ، مرتبه دومه می فرسته دنبالم…!

از اشاره اش به خودم تعجب میکنم، عزیزه خانم که می رود از الناز می پرسم:
_ اسم دخترتون چیه؟

همین طور که عمیق نگاهم میکند جواب میدهد
_ آلما.

لپ هاى گرد و سفید آلما را محکم می بوسم
_ اسمتم مثل خودت خوشگله!

مادرش در دنباله حرفم می گوید:
_ اسمش انتخاب دایى امیر رضاشه…

امیر رضا؟ چند بار باید در چند دقیقه این اسم را بشنوم؟

الناز که می رود سریع از مامان می پرسم
_ مامان اینا چرا یک جورى بودن؟

مامان با لبخند رضایت لپم را می کشد
_ گمون کنم گلوشون گیر کرده!

حنانه در حال گاز زدن سیبش می پرسد
_ چی تو گلوشون گیر کرده؟

مامان بلند تر می خندد و با اشاره به من می گوید:
_ خواهر خوشگلت!

سرخ می شوم لبم را گاز می گیرم، نمیدانم خوشحالم؟
ناراحتم!
ترسیده ام!
نمیدانم…؟
حنانه زبان من شده است و انگار همه سوال های مرا میداند و می پرسد:
_ مامان عزیزه خانوم کیشون میشه؟

_ بیوک آقا باباى امیر رضا خان و الناز خانومه، عزیزه خانم، خاله بیوک آقاست اونجا زندگی می کنه هیچ وقت ازدواج نکرده!
حنانه با چشم هاى گرد می پرسد:
_ خیلی پیره که!

جرات می کنم من هم سوال بپرسم:
_ همون آقایی که جلو در عصبانى بود آقا امیر رضا است؟

مامان چشم هایش را تنگ می کند؛
_ نه اون رو که گفتم داداش عروسه پسر احد آقاست..
اسمش فکر کنم شاهینه ، نه نه شاهین نه، فکر کنم شهاب آره شهاب….امیر رضا اون قد بلنده بود که با بابات سلام احوالپرسی جلوی در می کرد.

نمیدانم چرا، اما حالا خوب میدانم خوشحال نیستم…!
شهاب همان بود که کراوات داشت…
چه قدر مسخره بود که در آن سن یک چیز کوچک مثل کراوات این قدر براى آدم مهم و خاص می شود!

شاید اگر آقاجان و بابا و عمو اینقدر از کراوات بد نمی گفتن و جرم نمی دانستن، من و نسیم و نفیسه اینقدر شیفته این دراز آویز زینتی نمی شدیم!
یاد عکس هایی که نسیم یواشکى از مجله می‌برید و به دفتر خاطراتش می‌چسباند افتادم، عکس همه هنر پیشه ها و فوتبالیست هاى معروف…!

کسى که قبل وارد شدن به سالن در همان چند ثانیه کوتاه دیده بودم شبیه عکس هاى دفتر خاطرات نفیسه بود!
کمى بعد یک خانم با صداى بلند اعلام میکند:
_ خانم ها آقا داماد دارن تشریف میارن.
در سالن هیاهویى بر پا می شود، مامان چادرش را سرش می کشد و سریع به من و حنانه اشاره می کند شال سر کنیم؛ حالا تقریبا بیشتر خانم های سالن حجاب دارند، با صدای کل کشیدن، متوجه می شویم داماد وارد شده است، اما اینقدر دورش شلوغ است که از میز ما نمی شود چیزى دید، حنانه از مامان اجازه می گیرد:
_ مامان من برم جلو داماد رو ببینم؟

مامان با سر اجازه می دهد، چه قدر دلم می خواست هم سن حنانه بودم ، مثل همان سال ها که با نفیسه و نسیم وقتى سر هر عروس دامادی پول و نقل می پاشیدن می دویدیم و در جمع کردن اسکناس نو رقابت داشتیم!

چند دقیقه بعد داماد که به جایگاه عروس و داماد می رسد کل سالن کف می‌زند، پسر ریزه میزه خجالتی چشم آبى که تمام مدت سرش پایین بود، مثل همیشه با مامان مشغول بحث و تبادل عروس و دامادی شدیم:
_ مامان به نظرم عروس خیلی سره!
_ نه پسره هم معلومه خیلى آقاست.
_ قدش زیاد بلند نیست!
_ مادر قد به چه درد میخوره الهی به حق علی مرد باشه، این روزها مرد پیدا نمیشه!

حق با مامان بود، روزگار بدى بود، روزگار قحطى مرد!
مرددد!!

بار دیگر همان زنی که ورود داماد را اعلام میکند با صداى بلند می‌گوید:
_ به افتخار برادر عروس!!!

همه سر ها سمت در سالن می‌چرخد،
با سینه ستبر و برعکس داماد سر بالا وارد سالن می‌شود…
آب دهانم را قورت میدهم، موهاى مشکى براقش را مدل شلوغ بالا زده است،
کرواتش مشکى براق است!
قلبم یک مرگى اش شده است!
لعنت به قلبم …
لعنت به همه آن لحظات!

عروس روی سن رقص مشغول رقصیدن است ، بر خلاف داماد که یک گوشه ایستاده و فقط دست می‌زند به محض ورود، عروس را در رقصیدن همراهى می‌کند و مدام از جیبش اسکناس و دلار در می آورد و روی سر خواهرش می‌ریزد.

عزیزه خانم جلو می رود و یک پارچه قرمز دستش می‌دهد، میدانم رسم است، که برادر عروس شب عروسی اش کمربند قرمز دور کمر خواهرش ببندد، موزیک قطع شده است، الناز با صدای بلند میگوید:
_ ایشالا دامادی خود آقا شهاب!

کمربند را می‌بندد و بعد پیشانى خواهرش را می بوسد و همدیگر را محکم در آغوش می کشند؛ از شانه هاى لرزان عروس مشخص است در حال گریه است

، مادرش جلو می‌رود و هر دو را محکم بغل می کند،
دلم برادر می‌خواهد!
آقاجان همیشه شاکى بود که چرا عروس هایش دختر زا هستند ، با خودم فکر می کنم من که برادر ندارم، شب عروسی ام کمربند قرمزم را چه کسى ببندد و بگوید:
“پشتت قرص ! برو اما من همیشه حامى ات هستم!”

چه میدانستم که کمربندم را….

با یک صداى زنگ پر از ضرب و ریتم، چشم هایم از جاده دل می‌کند.
نمی‌دانم وقتى قرار است تماس هایمان را این قدر تلخ و تند جواب دهیم؛ چرا یک آهنگ تا این حد شاد انتخاب می‌کنیم؟
راننده معذرت خواهى می‌کند و تلفنش را جواب می‌دهد…
خسته، بى روح…

یاد جمله اش می افتم که می‌گفت:
” مردم این خاک، خیلی وقته بریدن! اما نفسشونو به زندگى هنوز بخیه کردن”

حق داشت.
کارد به استخوان رسیده بود و حتى استخوان را هم شکافته بود.
بودنمان به مویی وصل بود که قطع نمی‌شد.
اما درد می‌کرد.
درد می‌کرد.
هربار بیشتر درد می‌کرد…
خشمگین تر از جملات قبلش، از مخاطب پشت خط می‌پرسد:
_ قبض آب و برق کم بود، کلاس زبان شازده ات هم اضافه کردی؟

دست می‌کشم روى لبخند بی جانی که ناخود آگاه روی کویر لب هایم جوانه زده است…

پوستم کش مى آید و درد می‌گیرد؛ بس که هلال لبخند به خود ندیده است.
صدایش در سرسراى قلبم می‌پیچد.
_ حاج خانم خوشگلم امر دیگه اى ندارن؟ دارم میام خونه.

در آینه به رشته های مسی رنگ بین موهایم که هنر همان روز آرایشگر بود نگاه کردم و دست بین موهایم کشیدم.
حتم داشتم مثل همیشه خوشش مى آید.
دلبرانه گفتم:
_ حاج آقاش رو واسش بیارى کافیه!
_ غلامتم!
_ نور چشممى!

نور چشمم…
آه خدایا بعد او، نور و سوى چشم هایم رفته بود…
دنیا تار بود!
تار و بى رنگ و لرزان…
لرزان و لغزان…

با صداى راننده، صدای او را از دست می‌دهم.
_ ببخشید آبجی صدام بلند شد. این عیال واسم اعصاب نذاشته.

با همان صداى خفه و بى جانم می‌گویم:
_ با زنت بلند حرف نزن!
هیچ وقت بلند حرف نزن!

راننده سر تکان می‌دهد.
از گرانی و جامعه شکایت می‌کند.
ادامه جملاتش را نمی‌شنوم.
تا جایی که می‌شود، خودم را گوشه ماشین مچاله می‌کنم.
می‌پرسم:
_ میشه شیشه رو باز کنم؟

با تعجب بر می‌گردد و نگاهم می‌کند.
_ هر جور راحتی. اما سرده آبجی.

شیشه را با همه قدرتم سریع پایین می‌کشم.
دستم را بیرون می‌برم، چه قدر محتاج اجابتم…
کف دستم پر می‌شود از خدا….

کاملا به خاطر دارم شب عروسى هم، باران یک مرتبه بارید.
مجلس کم کم تمام می‌شد و سالن خالى می‌شد.
زیر سقف راهروى ورودى مجلس زنانه ایستاده بودیم.
هرچه قدر منتظر ماندیم، خبری از بابا نشد.
مامان به حنانه گفت:
_ مادر برو ببین بابات کجا مونده؟ زشته اینجا وایسادیم.

حنانه که می‌رود، الناز، هراسان از سالن در حالی که با گوشی اش مشغول صحبت است بیرون می آید.
قبل قطع کردن می‌شنوم که می‌گوید:
_ اینجان داداش پیداشون کردم…
چشم!
چشم!

به ما که می‌رسد، نفس نفس زنان می‌گوید:
_ خانم ارجمند جان یک دقیقه!

مامان با چشم های متعجب نگاه می‌کند.
الناز جلو می آید و دست مامان را می‌گیرد.
می‌بینم که در گوش مامان چیزی می‌گوید که مامان یک مرتبه دستش را روی سرش می‌گذارد و ناله می‌کند.
_ یا جده سادات!

کم مانده است سقوط کند، که همراه الناز زیر بغلش را می‌گیرم.
وحشت زده می‌پرسم:
_ مامان !! مامان جون چی شده؟

الناز جواب می‌دهد:
_ هیچی خوشگلم! خواهرت رو صدا بزن برگردید داخل سالن. من و مامانت باید جایی بریم.

بیشتر نگران می‌شوم.
_ چی شده؟ بابام، بابام کجاست؟

مامان اشک هایش سرازیر می‌شود.
اما با همان حال، دستم را فشار می‌دهد.
_ برو مامان جان. برو مواظب خواهرت باش.

همه چیز به سرعت و وحشتناک پیش می‌رود. مامان می‌رود.
عزیزه خانم مواظب من و حنانه است و مدام به ما دلداری می‌دهد.
نگاه ها به ما عجیب است.
از پچ پچ ها می‌ترسم.
عزیزه خانم دستم را می‌گیرد.
_ پاشو جیرانم پاشو با ما بریم.

حنانه محکم به من چسبیده است.
با دلهره می‌پرسم:
_ کجا بریم؟

سرم را نوازش می‌کند.
_ اینجا خانه داماده. ما طایفه عروسیم. باید کم کم بریم خانه خودمان، ویلای جبار زاده.

مادر عروس خودش را نزدیک ما می‌رساند و با ترحم لب گاز می‌گیرد و سر تکان می‌دهد.
_ ای بمیرم الهی. طفلک ها!

عزیزه خانم با اعتراض می‌گوید:
_ زبون به دهن بگیر سولماز!

با ناله می‌گویم:
_ بابا مامانم کجان؟

عزیزه خانم چادر مشکی اش را سرش می‌کشد و محکم رو می‌گیرد.
_ میان دخترم. بابات یکم حالش بهم خورده امشب رو بیمارستانن.
قلبم هرى می‌ریزد…
دوباره حال بابا بد شده است..
دوباره ترکش هاى لعنتى خیال آزارش را دارند….

همراه حنانه سوار ماشین می‌شویم.
عزیزه خانم جلو می‌نشیند.
اینقدر گریه می‌کنیم که اصلا متوجه نمی‌شوم مردی که سوار می‌شود و پشت فرمان می‌نشیند و عطرش این قدر عجیب، خواستنی است؛ همان مردی است که کراوات داشت! فقط با سرعت زیاد در باران می‌راند و با صدای عزیزه خانم که می‌گوید:
_ ای وای آراااام! شهاب!

نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد سر بالا بیاورم و ببینمش.
فقط یک نیم رخ…

صورتش در تاریکی ماشین حتی از وقتی که میان نورهای رنگارنگ سالن بود، زیبا تر است.

می‌دانید، بعضی آدم ها در تاریکی زیباترند
مثل دروغ در تاریکی!

وقتی می‌گوید:
_ عزیزه خاله جان، گفتم می‌خوای غر بزنی با راننده برو، گوش ندادی.

می‌فهمم صدایش یک طور پر شیطنت، مردانه است.
حنانه با بغض در گوشم می‌گوید:
_ آبجی بابا مرده؟

از صراحت سوالش، تمام بدنم یک مرتبه منقبض می‌شود.
دست می‌کشم روی صورتش و اشک هایش را پاک می‌کنم.
_ نه عزیزم! بابا خیلی قویه!

عزیزه خانم، ذکر می‌گوید.
مدام شهاب را سرزنش می‌کند.

ویلای جبار زاده، یا بهتر بگویم قصر جبار زاده، حتی در تصوراتم هم نمی‌گنجد!
حنانه آرام می‌گوید:
_ شبیه قصر سیندرلاست!

عزیزه خانم و الناز با مهربانی ما را سمت داخل هدایت می‌کنند.
بین تعداد زیادی زن و مرد غریبه، حسابی معذب شده ایم و بیشتر به هم چسبیده ایم.

مرد مسنى روى ویلچر، یک گوشه نشسته است و سرش را با یک لبخند مهربان برای من و حنانه ای که آرام سلام می‌دهیم؛ تکان می‌دهد.
الناز رو به مرد می‌گوید:
_ بابا بیوک!
نوه هاى حاج آقا ارجمندن، دخترهاى جواد آقا!

می‌بینم که به محض ورود، کراواتش را باز می‌کند و کلافه سمت پله ها می‌رود و می‌گوید:
_ مسخره ترین عروسی های دنیا مال ما جبار زاده هاست. اصلا حوصله آدم سر می‌ره.
شب همه بخیر!

عزیزه خانم زیر لب چیزی می‌گوید.
الناز، دخترش را به همسرش که مرد قد بلندى است؛ می‌سپارد و پیش ما می‌نشیند.
می‌فهمم که خیال دلداری دارد.

_ خوب دخترای خوشگل، اسماتون چی بود؟

حنانه سریع جواب می‌دهد:
_ من حنانه ام. آبجیم هم ریحانه!

الناز، صورت حنانه را می‌بوسد.
_ کلاس چندمی حنانه جون؟

حنانه به من نگاه می‌کند و بعد جواب می‌دهد:
_ می‌رم چهارم!

عزیزه خانم از دور می‌گوید:
“ماشالله ماشالله”

کم کم سالن ویلا خلوت می‌شود.
و هرکس سمتى می‌رود.
بیوک آقا، تمام مدت با مهربانی به ما نگاه می‌کند اما متوجه می‌شوم توان حرف زدن ندارد.

دلم حسابی شور افتاده است.
آرام می‌پرسم:
_ میشه یک زنگ بزنم حال بابامو بپرسم؟

عزیزه خانم دستش را روى پایم می‌گذارد.
_ نگران نباش
آقا امیر رضا خودش زنگ می‌زنه خبر می‌ده‌.

یک ساعت گذشته است.
همان طور که روی کاناپه نشسته ایم، حنانه سرش را روى پایم گذاشته و خوابش برده.
عزیزه خانم مدام با تسبیحش ذکر می‌گوید.
الناز هم برای خواباندن دخترش رفته است.

زل زده ام به ساعت شماته دار قدى سلطنتی گوشه سالن.
چه قدر نگرانم، نگران بابا…
نگران مامان…

به خدا التماس می‌کنم اتفاق بدى نیفتد!

چشم هایم به شدت درد می‌کند.
فقط چند لحظه می‌توانم چشم بر هم بگذارم که با صداى فریاد، من و حنانه و عزیزه خانم، هر دو وحشت می‌کنیم.
کسی در طبقه بالا فریاد می‌کشد.
_ آشغال!
حال بهم زن!
می‌کشمت.
امشب می‌شکمت. گوه خوردی!
تو گوه خوردی!

بیچاره بیوک آقا، دست و پا می‌زند.
اما صدایش در نمی آید.
عزیزه خانم یا ابالفضل گویان، سمت پله ها می‌دود.
حنانه پشت من پناه گرفته است و سایرین هم کم کم از اتاق ها بیرون می آیند.
آلما ترسیده است و با صدای بلند گریه می‌کند.

چند لحظه بعد، هیبتش بالای پله ها ظاهر می‌شود.
دیگر کراوات ندارد.
در عوض رکابی و شلوارک قرمز پوشیده است.
یقه یک پسر خیلی لاغر را گرفته از پله ها پایین می‌کشد.
پسر بیچاره هم روی پله ها کشیده می‌شود و یک طور دردمند ناله میکند.

شوهر الناز وساطت می‌کند.

عزیزه خانم به سینه اش می‌کوبد و نفرین می‌کند.
اما کسی حریفش نمی‌شود.
او را وسط سالن رها می‌کند.

عجیب است یک مرد جوان لاغر با لباس های مردانه اما با صورت بدون مو و ابروهای نازک، در حال گریه است.

عزیزه خانم خودش را روی او می اندازد و ناله می‌کند:
_ ای ضحاک! کشتیش!

بی اعتنا عزیزه خانم را کنار می‌زند.
در دستش چیزی شبیه رژ لب است.
کمی بعد روی سینه جوان بیچاره می‌نشیند و رژ قرمز را با قدرت تمام، روی صورت او می‌کشد.

الناز جیغ می‌کشد.
چند مرد به سختی، شهاب را می‌گیرند و بلند می‌کنند.
عربده می‌زند.
_ که اسم جدیدت شادیه؟!
کثافت مایه ننگ!
حال بهم زن! سرتو می‌برم.

الناز و عزیزه خانم در حال نوازش و دلدارى پسر بی چاره هستند.
عزیزه خانم با گوشه روسری اش صورت او را پاک می‌کند.
_ شهداد بمیرم برای تو… بمیرم برای تو…

بعد محکم به سینه اش می‌کوبد.
_ به زمین گرم بخوری شهاااب.

الناز، میان گریه با حرص می‌گوید:
_ باز چشم آقای این خونه رو دور دیدی
دور برت داشت!؟
به خدا نمی‌ذارم این بارم ازش پنهان کنن.
این بار خودم بهش می‌گم.

نیشخند می‌زند و دستش را به نشانه برو بابا در هوا سمت الناز پرت می‌کند.
_ بگو کلاشو بندازه بالا
مردهای خونش چارقد لازم شدن.

وحشت زده سر می‌چرخانم.
همه اهل خانه حتی بیوک آقا مشغول گریه هستند…
جبار زاده هاى بزرگ!

اسمی به بزرگی جبار زاده ها این قدر عجیب و دردناک بود؟
خدایا ما کجا بودیم؟؟؟

با دست هاى مشت کرده سالن را ترک می‌کند.

می‌شنوم که زیر لب ناسزا می‌گوید.
صداى گریه هاى درد آلود شهداد، دلم را به درد می آورد.
با دستور الناز، خدمتکار برای او آب قند می آورد.
عزیزه خانم سرش را می‌بوسد.
با صداى ضعیف و نازک و کمی عجیب براى یک مرد، می‌گوید:
_ عزیزه خاله جان، چرا این با من این طورى می‌کنه؟
من که هیچ جا نمی‌رم آبروش بره.
چرا هربار به جونم میفته؟ ای خدا کاش منو مرگ بدی.

صدای هق هق بیوک آقا در سالن می‌پیچد.
الناز سمت پدرش می‌رود و شروع به نوازش پاهای پدرش می‌کند.

_ الهی قربونت شم بابا جانم.
غصه نخور. داداشم بیاد همه چی درست می‌شه!

عزیزه خانم اشک هایش را پاک می‌کند.
موهای لخت و تقریبا بلند شهداد را از صورتش کنار می‌زند.
_ کفر نگو بالام، خدا بزرگه!
اون که خودش تو رو این طور آفریده، صلاحت رو بیشتر از من و توى بنده می‌فهمه.

سرش را روی سینه عزیزه خانم می‌گذارد و هق هق سر می‌دهد.
_ خسته ام… به خدا خسته ام!

اشک می‌ریزم.
بی اختیار، برای جوانى که تقریبا هم سن و سال خودم است.
شهدادى که بار اول است او را می‌بینم و حتی نمی‌دانم مشکلش چیست؟
حنانه در گوشم زمزمه می‌کند:
_ آبجی این آقاهه مریضه؟ چرا این جوریه؟

لبم را گاز می‌گیرم و به سکوت تشویقش می‌کنم.
اما حالا خوب می‌دانم، مرد کراواتى، اصلا مهربان نیست! فحش هاى خیلى بد بلد است!

جو که کمی آرام تر می‌شود، الناز من و حنانه را به شهداد معرفی می‌کند.
نگاهش خاص است.
از آن دسته از نگاه ها که چشمت را از تماشایش خسته نمی‌کند…

می‌خواهد دستم را بگیرد که بی اختیار خودم را عقب می‌کشم.
با خودم فکر می‌کنم مگر جبار زاده ها به محرم و نامحرم اعتقاد ندارند؟؟

الناز با لبخند می‌گوید:
_ شهداد ببین چه قدر این دوتا، پنبه و خوشگلن؟

دست هایش را با ذوق به‌هم می‌چسباند و سرش را با یک عشوه خاص تکان می‌دهد.
_ اوهوم پنبه برفى های خوشگل!

حنانه از شهداد چشم بر نمی‌دارد.
می‌دانم در ذهنش کلی سوال لانه کرده است، اما کم کم انگار ترسش می‌ریزد و از پشت من بیرون می آید و حالا دقیقا کنار شهداد نشسته است و با ذوق، از عروسک ها و اسم هایشان برای شهداد می‌گوید.

خدای من! یک روح لطیف در این قامت سخت مردانه که هر لحظه ممکن است بشکند، اسیر است.
یک چیز عجیب، که من آن روزها نمی‌دانستم اسمش چیست؟

ساعتى بعد با شنیدن صدایش، بی اختیار همه به هم می‌چسبیم.
دوباره خیال پایین آمدن از پله ها را دارد، اما مشغول حرف زدن با تلفنش است.
_ بله داداش…
بله…
متوجهم…
شما بفرمایید همونه دیگه….
چه ساعتی….

من بگم یا خودتون؟
عزیزه خاله جان و عمو خوابن…
چشم…
یک لحظه گوشى…
آبجی الناز همین جاست…
چشم، چشم. به رو چشم…

حالا دقیقا رو به روى ما ایستاده است.
گوشی را از گوشش دور می‌کند و دستش را روى گوشی می‌گذارد و با صدای یواش رو به الناز می‌گوید:
_ تموم شد! مهمونم داریم چقولى نکن!

بعد رو به شهدادی که حسابی می‌لرزد، می‌کند و با دست دیگرش روی گردن خودش به نشانه سر بریدن، یک خط فرضی می‌کشد و چشم هایش را به حالت تهدید تنگ می‌کند.
الناز عصبانی نفسش را بیرون می‌دهد و با حرص، گوشی را از دستش می‌کشد.

_ الو داداش…

یک صدای بم و نامفهوم، از پشت گوشی می‌توانم بشنوم.
واضح نیست!
اما می‌توانم همین قدر تشخیص دهم که بیش از حد مردانه است…
الناز ادامه می‌دهد
_ جانم…
..,..
شما خودت خوبى؟
…..
بله بله خوبن هر دو اینجان
…..
چشم…
….
شما میمونى خودت؟
…..
الهى شکر…
….
خیلى نگران بودیم، خوش خبر باشى همیشه

بله همه چی خوب بود. شهرزاد فقط آخر مجلس می‌گفت داداش امیر رضا رو ندیدم موقع خداحافظی دلم تنگ شده…
…..
بله ، بله گفتم.
…..
رو حرف شما کی می‌تونه حرف بزنه آخه داداش؟
….
چشم…
….
خیلی مواظب خودتون باشید
….
گوشی گوشی….

بعد گوشی را سمت من می‌گیرد و می‌گوید
_ ریحانه جان بیا با مامانت صحبت کن.

با ذوق گوشی را می‌گیرم و سریع الو می‌گویم
فقط یک صدای مردانه می‌شنوم که می‌گوید:
_ جا دخترها خوبه خانم ارجمند نگران نباش، بفرمایید خودتون صحبت کنید.

و چند ثانیه بعد، صدای گرفته مادرم را می‌شنوم.
_ خدا خیرتون بده آقای جبار زاده، خدا از آقایی کمت نکنه

بعد مرا صدا می‌زند.
_ الو ریحانه جانم!

با بغض می‌گویم:
_ مامان!
_ خوبى مادر؟
_ بابا کجاست؟ چی شده مامان؟

_ خدا باباتو بهمون دوباره بخشید. نگران نباش عزیزم، همه چی خوبه، صبح بابا رو مرخص می‌کنن، حنانه کجاست؟

سر می‌چرخانم و گوشی را به حنانه ای می‌دهم که با بغض تماشایم می‌کند و به محض حرف زدن با مامان زیر گریه می‌زند.

شهاب یک ابرویش را بالا انداخته و زیر لب غر می‌زند:
_ نصفه شبی مهد کودک شده اینجا!

از تلخی کلامش خوشم نمی آید.
سریع به حنانه اشاره می‌کنم قطع کند.
بعد سریع گوشی را سمت شهاب می‌گیرم.

_ یه کشاورز با اسبش از مزرعه برمی گشت که اسب داخل چاه افتاد.
حیوون بیچاره ساعت ها یه جور ترحم انگیزی ناله می کرد.
بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید . پیش خودش فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شه .
همسایه ها رو صدا زد و ازشون خواست کمکش کنن،
اونا با بیل توی چاه سنگ و گل ریختند.
اسب اول ناله کرد،
اما یکم که گذشت،
ساکت شد و این سکوتش به شدت همه رو متعجب کرد .
باز هم روی اسب گل ریختند .
کشاورز نگاهی داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که به شدت متحیرش کرد.
با هر تیکه گل که روی سر اسب ریخته می شد، اسب تکونی به خودش می داد ، گل رو پایین می ریخت و یه قدم بالا می اومد،
همین طور که روی اون گل می ریختند،
ناگهان اسب لبه چاه رسید و بیرون آمد .
زندگی هم همینه باباجان،
مدام در حال ریختن گل و لای روی آدماست .
تنها راه رهایی اینه که اونا رو کنار بزنی و یه قدم بالا بیای،
هر کدوم از مشکلات ما به منزله سنگیه که می تونیم از اون به عنوان پله ای برای بالا اومدن استفاده کنیم،
این طور می تونیم از درون عمیق ترین چاه ها هم بیرون بیاییم.
انتخاب با خودمونه،
این که زنده به گوری و رنج رو ترجیح بدیم یا تلاش و مبارزه و استقامت و بالا اومدن رو!

حالا بگو ببینم فالوده بستنی یا هویج بستنی؟

با بغض می خندم:

_ می ترسم وزنم اون قدر بره بالا که ته چاه بمونم، نشه بیام بالا آخه!

خندید و گفت:

_ نترس اونوقت خودم جرثقیل میارم، بیرونت می کشم.

با دلخوری و خنده گفتم:

_ یعنی قراره اون قدر گنده شم؟؟؟

بلندتر می خندد:

_ اگه مثل من استعداد چاقی داشته باشی ممکنه،
با احتساب به این که اصلا هم اهل ورزش نیستی…

با حرص می گویم:

_ اصلا حالا که این طوره،
آب کرفس می خورم…

اخم کرد اما با لبخند گفت:

_ هیچ وقت،
طعم هیچ لذتی رو محض ترس و تنبلی از خودت نگیر.
آب هویج بستنی می خوریم،
اما پنج دور کامل،
امشب دور استخر می دوییم.

با وحشت گفتم:

_ پنج دور؟؟؟
من می میرم.

_ خوب پس شد شیش تا.

_ وای ! ابدا!

_ هفت

_ چرا!!!

_ اعتراض کنی به هشتم می رسه.

_ جبر جبارزاده است؟!

لبش را گاز می گیرد:

_ فحاشی به داور ؟!
ده!

دیگر نمی توانم قهقهه نزنم…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *