پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۰ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۰ رمان هزار چم

هربار که در اتاق را قفل میکرد وخشت در جانم رسوخ می‌کرد. نفس هایم تند و عصبى می‌شد،
روی تختش محکم بغلم کرده بود ، حتى نمی‌توانستم کوچکترین حرکتی کنم و از تمام واکنش هایش به شدت می ترسیدم.
بوسه هایش و دست هایش، به همه اندامم شبیخون می‌زد.
یک مرتبه مرا پس زد و با یک حالت عجیب گفت:
_ این طوری نمیشه!
بلوزم را سریع پوشیدم و با خجالت پرسیدم:
_ پس چه طوری می‌شه؟
لب تابش را از کنار تختش برداشت و روشن کرد.
_ وایسا یک فیلم بذارم
یکم یاد بگیر!
با هیجان زل زده بودم به مانیتور؛ چند دقیقه بعد با دیدن چند ثانیه از یک فیلم مستهجن، مثل کسی که فیلم ترسناک دیده باشد، صورتم را محکم به سینه برهنه شهاب چسباندم.
صداى پر از عشوه و شرم آور زن بازیگر، بدنم را به لرزه انداخت. نالیدم:
_ شهاب خاموشش کن!
زشته نبین.
قهقهه می‌زند.
_ عقب افتاده بیا نگاه کن بلکه یکم تحریک شی!
آرام سرم را می‌چرخانم و چشم هایم را کمی باز می‌کنم ، با دیدن مرد سیاه‌پوستِ کاملا برهنه، وحشت زده جیغ می‌کشم:
_ تو رو خدا! جون من! من می‌ترسم.
آرام آرام پشتم را نوازش می‌کند
_ تنها نگاه کنم؟
حسادت می‌کنم به زنى که خوش هیکل است؛
لباس زیرش فوق العاده زیباست؛ موهایش بلوند است و
از همه بالاتر اینکه بلد است….
آه می‌کشم و می‌ترسم از اینکه نکند به قول شهاب واقعا دهاتی و عقب افتاده باشم،
با بغض و وحشت ادامه فیلم را همراهش تماشا می‌کنم اما
یک مرتبه یک پیغام بالاى صفحه لب تابش می آید که همه حواسش سمت آن می‌رود من هم از فرصت استفاده می‌کنم و
دکمه شلوارم را می‌بندم و کمی از او فاصله می‌گیرم.
کم کم رنگ صورتش کبود می‌شود.
رگ های پیشانی اش متورم می‌شود.
لب تابش را روى هوا پرتاب می‌کند و نعره زنان از اتاق خارج می‌شود.
در حالی که فقط یک شورت کوتاه به پا دارد…
هول می‌شوم و دنبالش راه می افتم.
سمت اتاق شهداد می‌رود و اسم او را عربده می‌زند.
شهداد وحشت زده از اتاق بیرون می آید.
همه اهل خانه هم دوان دوان خود را به طبقه بالا می‌رسانند…
شهداد را به دیوار می چسباند و با یک دست ، گردنش را می‌فشرد و با دست دیگر پیاپی سیلی به صورت نحیفش می‌زند و فریاد می‌کشد:
_ آشغال!
لجن!
عکس از خودت آپلود می‌کنی هرزه؟!
می‌خوای آبروم رو ببری؟؟
عزیزه خاله جان نفس نفس زنان التماس می‌کند.
_ شهاب! شهاب کشتیش، تو رو قرآن ولش کن.
شهاب اهمیت نمی‌دهد‌،
من هم وساطت می‌کنم.
_ شهاب خواهش می‌کنم.
عربده می‌کشد.
_ تو خفه شو
شرمزده در مقابل خدمت کار ها کمی عقب می‌روم.
عزیزه خاله جان به منیره می‌گوید
_ وای! وای!
برو الناز و حبیب آقا رو صدا کن از اون عمارت.
منیره می‌دود.
شدت سیلی آخر آن قدر زیاد است که از بینی شهداد خون فواره می‌زند.
شهاب عربده می‌زند:
_ آیجان چاقو!
چاقو بیار.
آیجان با دو دست روی سرش می‌کوبد.
شهاب بیخیال نمی‌شود.
_ سرخاب سفیداب می‌کنی عکس می‌ذاری اینستا شادی خانم؟؟؟!
توله حروم؟ آبرو منو به فاک میدی آشغالِ…..
فحش هایش هر لحظه رکیک تر می‌شود.
_ سرت رو می‌برم،
خونت رو حلال می‌کنم !
بعد با دو دست شروع به فشار دادن گردن شهداد بیچاره می‌کند.
صورتش از شدت فشار کبود می‌شود.
همراه عزیزه خانم و آیجان تلاش می‌کنیم تا دستش را از دور گردن شهداد باز کنیم.
بیچاره بیوک آقا از طبقه پایین با بی زبانی بال بال می‌زند.
منیره به سر زنان از همان طبقه پایین با صدای بلند می‌گوید:
_ نیستن! الناز خانم اینا نیستن.
عزیزه خاله جان به تمام مقدسات عالم شهاب را قسم می‌دهد.
خودش را به پای شهاب می اندازد و گویی پیرزن هم در حال جان دادن است.
دست خودم نیست؛ بی اختیار ناخن هایم را روی بازوی شهاب می‌کشم تا دست هایش را از دور گردن شهداد باز کند اما با عصبانیت یقه ام را می‌گیرد و می‌کشد.
یقه ام پاره می‌شود ، شرم زده دستم را روى پارگی یقه می‌گذارم ، شهداد هم کم کم دنفس های آخر را می کشد ، که در شیر شاه در قلمرو خود ظهور می‌کند و نعره سر می‌دهد:
_ شهاب الدین!!!
دست هایش از دور گردن شهداد شل می‌شود و طفلک بی حال نقش زمین می‌شود!
امیر رضا تنها با چند قدم سریع و بلند تمام پله ها را بالا می‌دود.
عزیزه خاله جان خودش را روی شهداد می اندازد و های های گریه می‌کند و به زبان آذری برایش می خواند.
حالا این شهاب است که به دیوار چسبیده شده است و زبانش بند آمده است.
صداى حاج امیر به شدت می لرزد و فریاد می‌کشد.
_ شهاب الدین!
شهاب الدین!
شهاب الدین تو چرا درست نمی‌شی؟!!!!!!!!
احساس می‌کنم به شدت در حال کنترل خشم و مراعات حضور من است.
صدای ناله بی جان شهداد دل همه را خون می‌کند.
شهاب را رها می‌کند و کنار شهداد زانو می‌زند.
دیگر حتی صورت شهاب را هم نگاه نمی‌کند،
با حالتی که مشخص است حتی از اسم و صورت شهاب هم منزجر است می‌گوید:
_ بیا برو لباس بپوش مرتیکه
شهاب بی صدا راه اتاقش را میگیرد و دور میشود

من هم شرمزده به دیوار چسبیده ام.
انگار بابت رفتار شهاب خودم را مسبب می‌دانم.
سر شهداد را به سینه اش می‌چسباند و فریاد می‌زند:

_ آب!
یه چیکه آب واسه این بچه بیارید.

شهداد در آغوشش یک نفس عمیق و دردناک می‌کشد.
سرش را نوازش می‌کند با صدای درد آلود می‌گوید:

_ هیچی نیست عزیزم!
من اینجام.

دست بی جانش را روی صورت حاج امیر می‌کشد و ناله سر می‌دهد.

_ اومدی داداش؟

سرش را می‌بوسد.

_ اومدم!
ببخش منو شهداد،
ببخش منِ بی غیرت رو!

عزیزه خاله جان و آیجان هق هق می‌زنند.

لیوان آبى که صحرا می آورد را آرام جلوی دهان شهداد می‌گیرد و مدام صورتش را نوازش می‌کند.

فقط یک لحظه، یک لحظه سرش را بالا می آورد و نگاهش به من می افتد.
وحشت را در چشمانش می‌بینم.

_ تو رو هم زده؟!

خجالت زده یقه پاره ام را در مشتم می‌فشارم و عقب می‌روم.

همه تنم می‌لرزد.
سرش را پایین می اندازد.
صحرا به کمکم می آید و حاج امیر با تشر رو به جمع می‌پرسد:

_ این بچه رو هم زده؟

می‌خواهم ناله کنم
” این بچه حالا همسر قانونى پسر عمویت است”
اما فقط می‌توانم گریه کنم و بگویم:

_ نه! نه!

رو به صحرا دستور می‌دهد.

_ برس بهش.

همین که صحرا کمکم می‌کند به اتاق بروم؛
شهاب را می‌بینم که لباس پوشیده و از راه پله فرعی طبقه دوم در حال ترک خانه است.

می‌خواهم صدایش کنم ، می‌خواهم التماس کنم تنها نرود،
اما زبانم بند آمده است.
روی تختش می‌نشینم و هق هق می‌زنم.

یک مرتبه با لرزش مختصری روی تخت حواسم متوجه گوشی شهاب می‌شود.
با تعجب گوشی را بر می‌دارم.

یک پیام کوتاه…

یک حرف بزرگ تی…

و یک پیام:

” منتظرتم اونجا نمون حالت بده بیا خونه خودم”

نمی دانم چرا؟
واقعا نمی دانم چرا در آن لحظات تمام “عقل” و “هویت” و “شخصیتم” به من این دستور را داد که با همان دستان لرزان و شخصیت لگد مال شده، گوشی را بردارم و با شماره حرف ” تی ” تماس بگیرم:

_ الو شهاب ؟!

شهاب جان آرومی؟

الو؟
چرا حرف نمی زنی؟

زدی بیرون از خونه عزیزم؟

ته مانده غرورم را در صدایم جمع می کنم:

_ تو کى هستى؟

چند ثانیه مکث و بعد صداى بوق های گوشخراش پشت سر هم و نوزده ساله اى که پیش خودش حسابى شرمنده است و تنها به خودش باخته است…

هق هقم بند نمی آید، خانه ام را می خواهم!
مادرم…
پدرم…
حنانه ام…
خانواده ام…
چند دقیقه بعد لباس پوشیده ام و در سالن اصلى خانه ایستاده ام ولى نمی دانم از این دژ چه طور باید خارج شوم، آیجان با تعجب نگاهم می کند و می پرسد
_ خانم؟ جایی می رید؟

_ میشه بگید یکی منو برسونه یا زنگ بزنید آژانس بیاد؟

می بینم که با اشاره چشم به صحرا چیزى می گوید، که جلو می آید و دستم را می گیرد؛
_میشه چند دقیقه صبر کنید، آقا یا عزیزه خانم تشریف بیارن؟ رنگتون خیلی پریده؛ حالتون خوب نیست؟

با بغض می پرسم
_ کجان؟

آیجان جواب می دهد
_ تو اتاق شهداد جان هستن یکم صبر کنی ….

با باز شدن درب اتاق شهداد حرفش نیمه کاره می ماند، امیر رضا با صورت سرخ در حالی که دست روی صورتش می کشد از اتاق خارج می شود، عزیزه خاله جان هم پشت سرش سر تکان می دهد و آرام خارج می شود و در را پشت سرش می بندد، آیجان جلو می رود و با نگرانی می پرسد
_ عزیزه خانم چی شد این بچه؟

عزیزه خاله جان از پشت سر امیر رضا طوری که او نبیند، آیجان را با اشاره دعوت به سکوت می کند و می گوید
_ خوبه الحمدالله!
خوابید.

امیر رضا کلافه پوف می کشد و قصد دارد پله ها را سمت پایین طی کند که چشمش به من می افتد و مکث می کند و می پرسد
_ کجا؟

_ می خوام برم خونمون

سر می چرخاند در همان حال می گوید:
_ شوهرت کجاست؟

این سوال برای ترکیدن بغضم کافیست!

صحرا بلافاصله جواب می دهد
_ آقا شهاب همون موقع از در پشت عمارت تشریف بردن آقا!

زیر لب با خشم ” استغفر الله” می گوید و بعد رو به من با یک لحن نگران می پرسد
_ حالت خوبه؟

قبل این که جواب بدهم، عزیزه خاله جان خودش را پایین رسانده و بغلم می کندو با نوازش سعی دارد آرامم کند میان گریه می گویم:
_ تو رو خدا من می خوام برم خونمون.

می بینم که با صلابت تنها با یک اشاره از صحرا می خواهد که راننده را خبر کند؛ بعد در حالی که سمت راهروی آخر سالن می رود می گوید:
_ نمی تونم پشت فرمون بشینم
ببخشید…
ببخشید…

از وقتى رسیدم خودم را در اتاق حبس کردم، مامان مدام پشت در می آید هر بار یک سوال تازه دارد
_ ریحانه چی شده؟
_ واسه شهاب اتفاقی افتاده؟
_ دعواتون شده؟

در آخر هم به تهدید متوسل می شود
_ به خدا در رو باز نکنی نگی چی شده،
زنگ می زنم به بابات!
دختر نصف جونم کردی
دلم داره هزار راه میره!

زل می زنم به قاب عکس عقدمان که کنار تختم هر شب می بوسمش، گریه ام شدت می گیرد، می ترسم، حتی از خودم هم می ترسم درباره صدای خانم “تى”سوال کنم!
کسى که نام شوهرم را با صفت عزیزم کنار هم می چسباند و صدایش عجب زنانه و پر از عشوه و غمزه بود…

صداى خواهر دردانه ام را می شنوم:
_ آجی ! تو رو خدا در رو باز کن

بغض صدایش جانم را به درد می آورد، نمی توانم تحمل کنم از جایم بلند می شوم و بلافاصله در را باز می کنم و در آغوشم می فشارمش و همه دردهایم را می بارم، مامان با نگرانی کنارم می نشیند، دست می کشد روی سرم،
_ چی شده به تو آخه جیگر گوشه ام؟
چی کارت کردن؟
چرا با راننده برگشتی؟

سرم را پایین می اندازم، از خودم شرمنده ام ، حنانه را نوازش می کنم و می گویم:
_ حنا یک لیوان آب واسه آجی میاری؟

مامان که متوجه می شود نمی توانم جلوی حنانه حرف بزنم بلافاصله می گوید:
_آب قند درست کن مادر، قندم نداریم، خانم جان خونه نیست برو از آقاجان اجازه بگیر، یکی از قندون هاشون رو بیار بالا
نه نه همون جا آب قند درست کن!

حنانه که می رود؛ بغضم دومرتبه کولاک می کند و در حالى که مثل کودکی ام، آب بینی ام را بالا می کشم می گویم:
_ مامان !
شهاب…
شهاب…
با یه خانمه!

مامان با دو دست روی دو طرف صورتش می زند
_ خاک به سرم!
این اراجیف چیه میگی دختر؟

_ به خدا مامان
خودم دیدم
به گوشیش زنگ زد جواب دادم یک خانم بود
بهش گفت عزیزم!

مامان چشم هایش از فرط تعجب باز مانده است
_ریحانه اشتباه می کنی!
شاید اون خواهرش بوده که تو فرنگه

_ نه مامام بهش گفت بیا پیشم!

_ مامانش نبود؟

مامان سعی دارد خودش و بیشتر مرا قانع کند که شهاب بی تقصیر است و این مرا بیشتر عصبی می کرد
_ من صدای سولماز خانم رو می شناسم!

در فکر فرو رفته و همان طور که چشم هایش به گل قالى دوخته شده است زیر لب می گوید:

_ یعنی …
یعنی با کسیه؟

این سوالش هق هقم رهها بیشتر می کند و میان همان هق هق می نالم:
_ نمی خوامش مامان،
دیگه دوستش ندارم!
اون خیلی بده!
با همه بده…
امروز داشت داداشش رو می کشت!

یک مرتبه صورت مامان مانند شراره های آتش سرخ می شود ، حرفم را نیمه کاره قطع می کند و با خشم می گوید:
_ نمی خوایش؟!!!
مگه شهر هرته دختر؟
مگه ازدواج خاله بازیه امروز بگی می خوام فردا تا تقی به توقی بخوره بگی نمی خوام؟؟
شوهرته!
اسمش تو شناسنامته!
رسوای عالم می شیم!
آبرومون چی؟؟

با دردمندی دستش را می گیرم
_ مامان آبرومون نمیره دامادمون دوست دختر داشته باشه؟؟؟؟

دستم را پس می زند
_ از کجا معلوم؟ ما که مطمئن نیستیم شاید اشتباه کردی

تلفن خانه که زنگ می خورد در حالی که سمت تلفن می رود، با یک حالت عجیب و عصبی مدام زیر لب می گوید:
_ حتما اشتباه کردیم
پسره این کاره نیست
نمیشه که….

گوشی را که جواب می دهد رنگ صورتش عوض می شود و از گفت و گویش متوجه می شوم حاج امیر پشت خط است
_ بله حاج آقا الحمدالله بهتره اما….

با هر دو دست اشاره می کنم حرفی نزند اما اهمیت نمی دهد و رو بر می گرداند!
_ والا چه طور بگم…
این بچه از وقتی اومده داره زار می زنه
این بود رسمش؟؟؟

روی صورتم می زنم ناله می کنم
_ مامان تو رو خدا….

حالا مامان هم گریه می کند
_ ما دختر به امید شما دادیم ، بچه عین دسته گلم…
….
_ چی باید بشه دیگه حاج امیر؟
….
_ ریحانه شماره یه خانوم و تو گوشی آقا شهاب دیده!

با هر دو دستم روی سرم می زنم، دیگر آب از سرم گذشته و حالا در قعر دریا منتظر یک نهنگم که بیاید و مرا یک طور ببلعد که دیگر از خشکی و آدم هایش حتى اثرى نبینم….

_ خودش دیده! حتی شنیده بهش گفته عزیزم بیا پیشم!
….
_ نمی دونم والا اجازه بدید بپرسم

بعد رو به من می پرسد:

_ ریحانه ! حاجی می پرسن مطمئنى؟
شماره اون خانم رو داری؟

با بغض می گویم
_ نه مطمئن نیستم
شماره ندارم…

تمام آن هفت شماره ى رُند در ذهنم حک شده و رژه می رود …

یک ساعت بعد رو به رویم نشسته است و عصبى دانه هاى تسبیحش را بالا و پایین می کند و من فقط دعا می کنم بابا نرسد،

مامان مدام اشاره می کند
_ خوب ریحانه مادر بگو بگو دیگه

لال شده ام…
خشکم زده است…
زبانم هم، مثل غرورم از کار افتاده است!
سرش را بالا آورد، ابهت نگاهش تنم را می لرزاند ، خودش می پرسد:

_ نمی خواى بگی درسته؟

با بغض سر تکان می دهم، یا على می گوید و از جایش بلند می شود
_ من منتظر می مونم هر وقت هر ساعتى تصمیم گرفتی حرف بزنى بدون، بی هیچ قضاوتى می شنوم.

با ترس از جایم بلند می شوم
_ شما…
شما شهاب رو…

حرفم را قورت می دهم و اما خودش خوب ادامه حرفم را می خواند که می گوید:
_ من با شهاب کاری ندارم!
فقط می خوام به هر دوتون کمک کنم…

ناله می کنم
_ شماره اش رو دارم…

اما یک مرتبه صدای زنگ، آژیر می شود در کل خانه…

مامان در حالى که به صفحه آیفون خانه زل زده است با بهت می گوید:

_ آقا شهابه!

دستم را روی قلبم می گذارم و چند قدم عقب می روم، مامان هم جرات نمی کند در را باز کند، حتی گوشی را بردارد، امیر رضا نگاه مختصرى به من می اندازد و بعد با اشاره می گوید:
_ آروم باش لطفا

بعد خودش دکمه باز شدن درب خانه را می زند، دست و پایم را گم کرده ام، محترمانه رو به مامان می گوید:
_ مرضیه خانم میشه من با شما توى آشپزخونه دو کلوم حرف بزنم؟

بعد با گفتن کلمه ” با اجازه”
خودش راهى آشپزخانه می شود و مامان هم به ناچار دنبالش راه می افتد، با ترس سریع بی آنکه بخواهم صدایش می کنم،
_ حاج امیر

خدا می داند این دو کلمه کوتاه در کنار هم چه” جبروت و چه آرامشی” دارد ، می ایستد و نگاهم می کند، نگاهی که در هزار چم از من دریغ کرد و شاید اگر آن روز این نگاه را بیشتر و عمیق تر لمس می کردم، معنی مردانگی را اینقدر غلط یاد نمی گرفتم…

با ناله نگاهش می کنم، دستش را به نشانه دعوت به آرامش بالا می آورد و بعد روی سینه اش می کشد؛
_ من همین جام بابا جان
نترس..

نمی ترسم…
دیگر از مادر هفت ها ! همان عفریته زشت!
که مادر هفت غول بود و در کودکی ام در قصه هاى مادربزرگ بیش از هرچیز از او می ترسیدم هم نمی ترسم چه برسد دیگر به شهاب!!!

با قدرت دستگیره را پایین می کشم، در باز می شود و در نیمه راه پله با دیدنم مکث می کند، نگاهم میکند ، صورتش حسابى پریشان است، حتی موهایش مثل همیشه مرتب نیست، تیغه بینی ام تیر می کشد و ته گلویم می سوزد و کاسه چشم هایم پر می شود از اشکى که نمی دانم از حسادت است؛ یا عشق یا ذلالت و خوارى ام…
صدایم می زند
_ ریحانه!

دستم را مشت می کنم
_ واسه چی اومدی؟

مظلومانه می گوید:
_ نباید میومدم؟

اشکم دانه دانه می چکد و بیچاره من که اشک هایم همیشه دستم را براى او که نباید، رو کرده است…

_ نه برو پیش همون که گفت منتظرته!

دست می شکد روى سرش
_ بذار توضیح بدم

به نشانه منفى سر تکان می دهم
_ نمی خوام برو

_ بذار بیام داخل ریحانه
اینجا زشته
زن عموت اینا می شنون!

تلخ می خندم
_ خونه نیستن.

چشم هایش یک برق عجیب دارد
_ تنهایی؟

_ از اینجا برو

پله ها را بالا می آید، لعنت به این عطرش که این قدر خواستنی است…
با چشم هایش تمنا می کند
_ بذار بیام تو

بعد بدون اینکه منتظر بماند ، در را آرام هل می دهد و داخل می شود؛
دور تا دور خانه سر می چرخاند، می خواهد دستم را بگیرد که خودم را عقب می کشم

_ ریحانه اون خانم دوست مامانمه هم سن مامانم
اصلا من بهش میگم خاله!

اشک هایم را پاک می کنم و مثل دیوانه ها می خندم
_ اسمش واسه همین “تی”ذخیره شده؟ واسه همین همش بهت زنگ می زنه؟
واسه همین همیشه دروغ می گفتی از ترانزیته؟؟؟

دست می کشد روی سرش ، دست و پایش را گم کرده است،
_ نه نه!!!
اون یه “تی” دیگه است،

دوباره می خندم و اشک می ریزم
_ چه قدر ” تى”

جلو می آید ، من عقب تر می روم
_ من امروز خیلی داغونم عزیزم!
عشقم
قربونت برم
دیدی که اون بی وجدان باهم امروز چی کار کرد؟
دیدی جلو برادر کوچیکم سنگ رو یخم کرد
تو دیگه تنهام نذار ریحانه! دشمن شادم نکن!
اون همینو می خواد،
من و تو جدا شیم!
همه جا جار می زنه شهاب عرضه زن نگه داشتن نداشت!
آزار روحى روانیم بده!

با ترس آب دهانم را قورت می دهم، حسابی خجالت زده ام !
نمی دانم چرا؟!
اما بی اختیار سمت آشپزخانه اشاره می کنم، دوست ندارم بیشتر بگوید، اما متوجه اشاره ام نمی شود در عوض جلو تر می آید؛ با دو دستش شانه هایم را محکم می گیرد، لب هایش را که به صورتم نزدیک میکند وحشت زده و بی اختیار جیغ می کشم
_ ولم کن!

اما کوتاه نمی آید تا اینکه صدای او از پشت سر میخکوبش می کند

_ ولش کن شهاب الدین

رنگ از صورتش پر می کشد!
خشکش زده و فقط می تواند سر بچرخاند،از حرکت گلویش می فهمم که آب دهانش را قورت می دهد ،

زبانش بند آمده است
_ حاجی؟
ش …
شما…

دستش را از شانه هایم بر می دارد و من سریع سمت مامان می دوم و پشت او پناه می گیرم، مامان هم با دلخوری شهاب را نگاه می کند، اما امیر رضا آرام است، یک آرامش عجیب که حس می کنم اصلا حرف های شهاب در مورد خودش را نشنیده است…

_ زنت دلخوره!
چى شده؟
واسش توضیح دادی؟

مثل یک پسر بچه که پیک شادی اش را بعد سیزده به در خالى تحویل معلمش داده است؛ مظلومانه نگاه می کند
_ ماشینتون؟
یعنی شما

با آرامش می گوید:
_ با راننده اومدم،
بعدم کار داشت باید می رفت،
خوب آقا شهاب الدین می شنویم؟

_ چیو حاجى؟

مامان جواب می دهد
_ این خانومه کی بوده که ریحانه میگه؟

من من کنان می گوید
_ من …
من گفتم که دوست مامانمه

حاج امیر جلو می رود آرام با تسبیحش به شانه شهاب می زند
_ زنت رو ببر این دوست مامانت رو نشونش بده

سرش را پایین می اندازد
_ چشم حاجی می برم فردا

جدی می گوید:
_ فردا نه پسرم!
همین الان

بعد بر می گردد و به من اشاره می کند

_ حاضر شو باباجان.

بعد مدت ها جرات کرده ام سوار توت فرنگی شوم…
توف فرنگی خوشگل قرمز کوچکم، همان که هر بار با خنده می گفتى:
_ ریحان !
سر جدت با این ماشینت نیا دنبال من !
من جا نمیشم حس گوریل انگوری دارم هر بار سوارش میشم!

بعد دلم می رفت برای شانه هاى پهنت که مجبور بودی با سر خمیده سوار توت فرنگی شوی!
توت فرنگی که روز تولدم از تو هدیه گرفتم و وقتى با ذوق اسمش را گفتم ، چه عاشقانه در آغوشم کشیدی و گفتی:
_ امیر فدات شه
خانم خوش ذوقم…

درب پارکینگ باز می شود، ممورى کوچک سیاه را از جیبم بیرون می آورم و می خواهم که اینبار تا خود هزار چم برایم بخواند، نور در چشمم می تابد و پای لرزانم روى پدال خود نمایی می کند

“به تو می‌گم که نشو دیوونه ای دل

به تو می‌گم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

به تو می‌گم عاشقی ثمر نداره

واسه تو جز غم و دردسر نداره

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

عقلم رو زیر پا گذاشتی رفتی

تو من رو مبتلا گذاشتی رفتی

به غم زمونه ای دل

من رو جا گذاشتی رفتی

به خدا من رو رسوا کردی ای دل

همه‌جا مشتم رو وا کردی ای دل

فتنه بر پا کردی ای دل

من رو رسوا کردی ای دل

می‌دونم تو دیگه عاقل نمی‌شی

تو دیگه برای من دل نمی‌شی

می‌دونم تو دیگه عاقل نمی‌شی

تو دیگه برای من دل نمی‌شی

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

به تو می‌گم که نشو دیوونه ای دل

به تو می‌گم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

به تو می‌گم عاشقی ثمر نداره

واسه تو جز غم و دردسر نداره

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم

من دیگه بچه نمی‌شم آه

دیگه بازیچه نمی‌شم”

بیش از ده بار آهنگ را از اول تکرار می کنم و حالا نیمی از جاده را طى کرده ام…

من حالا جایى در یک نقطه کره زمین هستم که هرگز انصاف نبود این جا تنها باشم.
وقتى که حتى نمی دانستم تنها همسفر واقعى زندگى ام حالا کجا نفس می کشد…

مقابل رستوران همسفر در جاده ساعاتى می شود، توقف کرده ام و زل می زنم به ورود و خروج زوج هایی که همسفر دارند و من این روزها حتى عطرت را هر روز بیشتر از دست می دهم…!

یک ساعتى می شد که خیابان هاى تهران را سر در گم بالا و پایین می کرد؛
بالاخره کم آورد و یک گوشه از خیابان ولیعصر توقف کرد،
با هر دو دست محکم فرمان را گرفته بود و انگار همه زور و دق دلی اش را سر فرمان خالى می کرد!

نگاهش نمی کردم!
از او که نه از خودم بیشتر می ترسیدم، می ترسیدم برق مشکى چشم هایش که مثل یک پسر بچه سرشار از شیطنت توام با مظلومیت است،
یک بار دیگر مرا بگیرد بعد خشکم بزند و تمام شعورم پر بکشد!
می ترسیدم دلم برود برای رنگ برنز بازوان و گردنش
و آن رد بخیه ابرویش مرا گرفتار تر کند!

_ ریحانه….

نگاهش نمی کنم:

_ خانوم تی قراره اینجا بیاد ببینمش؟

صدایش می لرزد:

_ این رسمشه؟
رسمشه شوهرت رو جلوی دشمنش این طور سر افکنده کنی؟!

با بهت و حیرت سر می چرخانم و نگاهش می کنم:

_ من؟؟؟
من شرمندت کردم شهاب؟!

_ تو نمی دونی اون دنبال آتوئه از من؟!
چرا باز شکایت منو پیشش بردی؟

پوزخند می زنم و رو بر می گردانم:

_ میشه این بحث ها رو بعد دیدن دوست مامانت انجام بدیم؟

روی فرمان مشت می کوبد،
صدایش قدری عصبی است:

_ می برمت ببینیش نگران نباش!
بهت ثابت می کنم چه تهمتی بهم زدی و به خاطر این تهمت منو جلو مامانت و حاج امیر چه طور کوچیک کردى!
می برمت تا جلوی مامانم و دوستشم خارم کنى !
اما خواستم قبلش بگم بعد اون لحظه ای که دیدیش دیگه هیچ چیز مثل الان نمیشه!
اون لحظه بهم ثابت کردی دو زار باورم نداشتی!

با نگرانی می پرسم:

_ یعنى چى؟
چی میشه بعدش؟؟

یک خنده تمسخر انگیز نثارم می کند:

_ یعنی تو رو به خیر و ما رو به سلامت!

چند ثانیه فقط نگاهش می کنم
و بی اختیار دوباره اشک هایم می چکد؛

_ همین شهاب؟؟
به همین راحتی؟!

رویش را بر می گرداند:

_ نه راحت نیست ریحانه!
غرورم و شخصیتم لگد مال شده،
بهم ثابت شده زنم باورم نداره!
زنم اون پسر عموی قالتاقم رو از من بیشتر قبول داره!

نمی دانم
چرا همه وجودم به من حکم می دهند بگویم:

_ اون آدم بدی نیست!

با خشم سمتم بر می گردد،
صورتش کاملا خیس است،
دلم مچاله می شود با دیدن اشک هایش!

فقط نگاهم می کند بعد یک مرتبه در را باز می کند و با خشم پیاده می شود ، هول می کنم و من هم پشت سرش پیاده می شوم.

تازه متوجه می شوم رو به روى پارک ملت هستیم، با سرعت سمت پارک می رود، دنبالش می دوم ، صدایش می کنم:
_ شهاب!
شهاب!

بر نمی گردد، فقط دست هایش را بالا می آورد و فریاد می زند:

_ من میرم بمیرم
که زنم زل نزنه تو چشمم به دشمن خونیم بگه آدم خوب!!

ترس وجودم را می گیرد ،
هر چه دور تر می شود، هراسان تر دنبالش می روم ،
التماس می کنم،
خواهش می کنم،
حس می کنم از شدت استرس ماهیچه های پشت ساق پایم هم زمان دچار گرفتگی می شوند؛
او دور تر می شود،
من فلج تر!
او پله ها را بالا می رود و من در قعر زمین می نشینم!

همان طور که ناله می کنم تند تند به ماهیچه هایم ضربه می زنم تا یکم بهتر شوند و بتوانم راه بروم..

_ خوشگله کمک کنم بهتون؟

خوشتیب و زیباست اما ترسناک است،
اما این بوی عطر و دودی که با خودش آورده مرا وحشت زده می کند!

همان طور که نشسته ام عقب عقب می روم،
زبانم بند می آید؛ کنارم می نشیند، دستش را سمتم دراز می کند:

_ میشه ببینم پات چی شده؟
اوخ شدی؟
زمین خوردی؟

سرم را نمی توانم بچرخانم اما در گوشه چشم هایم کتانی های سبز چریکی اش را که می بینم،
دلم قرص می شود و یک ثانیه بعد یقه مرد جوان را از پشت گرفته و بلندش می کند و بدون اینکه مجال دهد دو مشت محکم به صورتش می کوبد!

جیغ می کشم:

_ وای شهاب !

در گیری شدت پیدا می کند؛
معرکه به پا می شود،
مردم هم انگار تماشای جنگ و بازی خروس جنگی ها آمده اند!

شهاب را زمین می زند، خودم را وسط می اندازم؛
شهاب با لگد به شکمش می کوبد،
عقب عقب می رود و از شدت درد که روی زمین می نشیند، شهاب از موقعیت سو استفاده می کند و شیشه نوشابه خالی را از کنار سطل زباله بر می دارد و سمتش می رود،
وحشت زده دستم را جلوى صورتم می گذارم و جیغ می کشم!

کاش کور شوم!
کاش چشمانم را باز نکنم…

صورت خونی مرد جوان رگه های خون روی صورتش برای من حکم میله های زندانى را دارد که می دانم باید از این به بعد شهاب را از پشت آن ببینم…

جیغ می کشم:

_ مرد؟؟
مرد؟؟؟؟؟

اما همین که تکان می خورد و با سر و صورت خونی بلند می شود،
دلم قدرى آرام می گیرد…

 

دست و پاهایم می لرزید،
کز کرده بودم گوشه نیمکت کلانترى؛

از وقتى دستبند را روی دست هاى شهاب دیده بودم ،
حس می کردم دنیا دیگر برای من تمام شده است!
این قدر گریه کرده بودم که نفسم به سختی بالا می آمد.

هر مجرم و متهمی را که دستبند به دست همراه یک سرباز در راهرو می دیدم، وحشتم بیشتر می شد.

دست هایم را روی صورتم گذاشتم و با سوز باریدم،
فقط خدا را قسم می دادم به شهاب کمک کند، خدا این روزها در زمین برو و بیایش زیاد شده است و صداى قدم هایش انگار در این راهرو ناجى همه دردمند ها می شود.

خودش است!
با اینکه صورتش حسابى نگران است اما هنوز صلابت و آرامش از جز جز وجودش می بارد؛
تسبیحش را در جیبش می گذارد دو مرد هم پشت سرش با احترام حرکت می کنند.

کی اینقدر پیر و شکسته شده بود؟
مرد جوان هزار چم من که با شرم صورتش سرخ می شد و نگاه از من بر می گرفت، کى اینقدر پدر شد؟!!

با دیدنش سریع می ایستم هر دو دستم را روى قلبم می گذارم و این سومین بار است این دو کلمه ای اسمش،
رعشه به جانم می شود و بعد آرامش محض…

_ حاج امیر!

دستش را بالا می آورد

یعنی:

آرام باش!

یعنی:

با من آرام باش!

اشک هایم را پاک می کنم،
کنارش می ایستم؛

_ شهاب…
شهاب مقصر نبود!
اون مرد بدی بود!

با اشاره به یکی از آدم هایش می گوید:

_ خانم رو ببر داخل ماشین ، یک آب میوه ای چیزی ام واسش بگیر ..

با ناله می گویم:

_ نه تو رو خدا!
من می مونم!

اولین بار است که اخم هایش را در مقابل خودم می بینم:

_ میری داخل ماشین!

این قدر تحکم در جمله اش است که نمی توانم تسلیم نشوم!
ناچار همراه مرد راه می افتم.

تمام مدت انتظارم در ماشین ، هرچه قدر که ذکر بلدم می گویم و با بند بند انگشتم مدام صلوات می فرستم.

یک ساعت بعد که متوجه حضورش مقابل درب کلانترى می شوم بی اختیار از ماشین بیرون می پرم و با استرس می پرسم:

_ چی شد؟ شهاب کوش؟

سمت ماشین اشاره می کند:

_ سوار شو!

با چشمان منتظر پشت سرش را نگاه می کنم و منتظرم هر لحظه شهاب بیرون بیاید، اما اثری از او نیست و در عوض مردى که همراه امیر رضا بود بیرون می آید و عاجزانه می گوید:

_ حاجی فقط یک سند میخوان!

بی توجه درب جلوی ماشین را باز می کند و با یک لحن خسته اما جدی می گوید:

_ امشب رو اونجا می مونه!

قلبم از جا کنده می شود؛
نمی گذارم در را ببندد
در را محکم می گیرم،
ناله می کنم:
_ نه !
نه تو رو قرآن!

با خشم می گوید:

_ کلام الله رو قسم نده دختر!

روی زانوانم زمین می افتم و هق هق می کنم:

_ خیلی بدید!
خیلی !
حق با شهابه!
شما ازش متنفرید
شما اصلا از خداتونه تو زندان بمونه!
شما ازش متنفرید همش می خواید اذیتش کنید!

لعنت به من که خالق اشک در چشمان شیرشاه بودم….

یک نفر به شیشه می زند،
سر می چرخانم، پارکبان رستوران است، شیشه را پایین می دهم:

_ خانم! بدجا پارک کردید..

عاجزانه می گویم:

_ منتظرم!

_ تشریف بیارید داخل رستوران!

_ نه! نه!
باید همین جا منتظر بمونم!

_ پس اینجا پارک کنید.

بعد زل میزنم به جای خای بین دو ماشین که نگهبان به آن اشاره می کند.

بغض می کنم؛
تو نیستی ، کسی جز خواننده ملودى که در حال پخش است،
نمی داند من بدون تو از پس هیچ پارک دوبلی بر نمی آیم

” ای که بی تو خودم و تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم تورو اونجا می بینم ،

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه ى غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمره منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد!
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست ؟
اون دوتا دستهاى خوب؟
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟!

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یاد تو هرجا که هستم ، با منه !
داره عمره منو آتیش میزنه…”

سرم را از شیشه بیرون می برم،
نم نم باران روی صورتم می چکد ناله می کنم:

” خدا خواب نیست !
خدا داره با من اشک می ریزه!
امیر رضا!
کاش بودی !
کاش بودی گونه های من و گونه های زمینِ خدا رو با دستات مرهم می شدی…”

من با تو به دنیا آمده ام،
با تو حیات را لمس کرده ام،
با تو زنده شدم،
با تو بزرگ شدم،
با تو بود که من، من شدم!
با تو لحظه ها را زندگى کردم؛
با تو …
با تو…
با تو…
تنهایى و بدون تو مردن انصاف است؟؟؟

دست می کشم روى تسبیح فیروزه ات که حالا مقابل آینه ماشینم، آویزان کرده ام و در هر پیچ و دست انداز تکان که خورد،
دلم قرص شد!
دلى که این روزها شبیه پاندول ساعت
آرام و قرار ندارد،
دلى که شبیه مادرى است، که طفلش دیر کرده است و چادر سفیدش را سر کرده و ساعت ها هراسان سر کوچه به انتهاى خیابان چشم دوخته…

آرامم و نا آرام!
میان این دو حس چنان دست و پا می زنم که احساس می کنم، جای قلب و معده و ریه ام عوض شده و شاید همه در هم پیچیده اند!

ماشین را گوشه جاده متوقف می کنم، یک گوشه خم می شوم و معده ام بد ادا شده است و آن چند جرعه آبى را هم که خورده ام، پس می زند!

از بطرى کوچکی که دارم مشتى آب بر صورتم می زنم و سر می چرخانم و شروع هزار چم را یک بار دیگر بدون تو تماشا می کنم!

یادت می آید آخرین بار همین جا بود،
درست همین جا!
که یک مرتبه ترمز کردی و از ماشین پیاده شدى، با تعجب نگاهت می کردم، در سمت من را باز کردی و گفتى :

_ پیاده شید لطفا خانم، یکم جامون رو عوض کنیم!

با بهت نگاهت می کردم:

_ امیر رضا!!
من ؟!
این جاده پیچ در پیچ!
با این ماشین تانکت؟

خندیدى ، اخم هم داشتى:

_ خانم من باید از پس همه چى بر بیاد!

دستم را روى قلبم گذاشتم؛

_ من می ترسم!

تو هم دستت را روى همان دستم گذاشتى و با دست دیگر سمت آسمان اشاره کردی:

_ یکى اون بالا بدجور حواسش بهمونه!

پاهام می لرزید اما دلم قرص شده بود، دستم را گرفتی و براى پیاده شدن کمکم کردى،
خودت کمربندم را بستى.

بسم الله گفتى ،
و یا علی گفتنت آن قدر محکم و جانانه بود که دیگر نترسیدم!

قبل اینکه حرکت کنم گفتم:

_شرط داره حاجى

دستت را روى چشمت گذاشتى:

_ روى جفت چشم هام!

با خنده و دلبرى گفتم:

_ لبتو ببوسم قبل حرکت که دلم قرص شه!

اخم کردی ، لب هایت را یک طور شیرین گاز گرفتی:

_ لا اله الی الله!
دختر وسط جاده ایم،
زشته!

بچه شدم و با همان صدای کودکانه پا می کوبیدم و می خندیدم:

_ یالا!
یالا!
من ماچ می خوام!
یالا!

قهقهه می زدی و اطرافت را نگاه می کردى:

_ برسیم چشم!

جیغ کشیدم!

_ برسیم نه!!!
الان الان!!
اصلا به شما چه
شوهر خودمه
حاجی خودمه،
می خوام ماچش کنم!

از آینه نگاه کردى و خیالت راحت شد که کسى آن اطراف نیست، دستت را دور گردنم حلقه کردى و منم سرت را روى سینه ام گذاشتم و بعد لب هایت را به من تسلیم کردى و فقط خود خدا می دانست
سراب بیابان زندگی ام با چشمه لب هاى تو بود که عطش را باخت!!

با دقت رانندگى می کردم،
نمی ترسیدم، اما حالا فقط به این فکر می کنم که نکند آن روز هم مبادایی بود که مبادا!
نکند فکر امروز را کرده بودى که من شاید یک روز این قدر تنها و غریبانه در جاده مجبور به راندن شده باشم؟!

آخرین بسته چیپس را هم باز کردى،
غر زدم:

_ پیرمرد!
من دارم رانندگی می کنم، حواسم هستا!
زیاده روى نکن!

قهقهه زدی،

_ زیاد رانندگى کردم ریحان گلی!
ضعف دارم!

دلم برایت می رفت،

_ قربونت برم دو ساعته ضعفت بر طرف نشده؟
یه جا واسه شامم بذار!

دست کشیدی روی شکمت،

_ نگران نباش!
ایشون جا واسه همه چى داره..

با حرص گفتم:

_ تقصیره منه رژیم گرفتم!
منم پا به پات می خورم از این به بعد!

دستت را روى شکمم گذاشتى:

_ اینجا فقط واسه “دختر من”باید جا داشته باشه!

به خودم می آیم ، کنار جاده ایستاده ام و دستم روى شکمم است، یک مرتبه می ترسم و کمى عقب می روم!
تاریخ را بالا پایین می کنم،
” نه! نه خداى من اشتباه میکنم! نه”

یک ماشین در حال گرفتن سبقت بود، یکم هول شده بودم با آرامش دستت را روى فرمان گذاشتی گفتی:

_ یکم راست خانومم،
بذار ایشون خیلی عجله داره،
برن.

با حرص گفتم:

_ هی داره چراغ می زنه!
انگار داره سر می بره!
اصلا نمی ذارم بره!

اخم کردى،
اخمت هم مهربان بود؛

_ بابا جان!
تو مگه می دونى تو ماشین اون بنده خدا،
توى فکرش
توى زندگیش
چی هست؟

بى اختیار اطاعت کردم و ماشین را به سمت راست هدایت کردم و اجازه عبور به راننده ماشین پشت سرم دادم،
اما یک مرتبه ترسیدم!
ترسیدم از اینکه همیشه راست گرفتى و هر کس و ناکس را اجازه دادی از کنارت خودش را جلوتر و بالاتر برساند!

با نگرانى صدایت کردم:

_ امیر رضا؟

_ جان دل!

تردید داشتم براى پرسیدنش؛
یکم مکث کردم ، دستت را روى دستم درست روى دنده گذاشتی،

_ بپرس خانمم!

_ تکلیف ترانزیت چى میشه؟
من …
من خیلى نگرانم،
اونا همه علیه تو شدن!
اونا خیلى قوی ان..!

با آرامش زل زده بودى به جاده،

_ بذار واست یک حکایت بگم بابا جان،

زمانی که آقامحمدخان قاجار لشکر به “قراباغ ” کشیده بود،

خان قراباغ تو یک جا به نام “شیشه” تحصن گرفت،

اونجا شروع کرد به کندن سنگر و آدم هاشو دور اون سنگر واسه دفاع گماشته کرد،

شاه قاجار براش پیغام فرستاد که با اون سک عده قلیل توانایی مبارزه با مارو نداری و حتی تهدیدش کرد با سنگپاره‌های منجنیق بهش حمله می کنه،
“منجنیق” می دونى چیه بابا جان؟ همون وسیله که قدیم باهاش سنگ یا گلوله آتیش سمت لشکر دشمن و قلعه ها پرتاب می کردن!

خلاصه آخر کارم واسه خان قراباغ پیغام فرستاد که با این همه چه طور می‌ تونى شهری که مثل شیشه است رو در مقابل من و قدرت و لشکرم نگه داری؟

“ملا پناه واقف” هم شاعرِ خان قراباغ بود این شعر رو در جواب شاه قاجار نوشت:

“گر نگهدار من آن است که من می‌دانم ..

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد”

حالا هر دو بغض کرده بودیم، و من یک بار دیگر مبهوت این حد از
“توکل”
و “باور”
و “ایمان”
تو شدم…..

***
خوب به خاطر دارم…

با همه ابهتت وقتى زمین خوردنم را دیدى تو هم از ماشین پیاده شدی و کنارم طورى نشستى که یک زانویت زمین خورد، صدایت عجز داشت:

_ ریحانه خانوم!

به همون قرآن سینه محمد قسم
من ذره اى ولو ذره اى نسبت به دشمنم کینه و بغض ندارم؛

چه برسه به پاره تنم؟!!!
می فهمى چی میگی بابا جان؟؟

اون که اون توئه قبل اینکه شوهر تو بشه،
جگر گوشه من بوده و هست…

اگه چند ماهه با توئه،

تمام بچگیش کنار من توى بغل من بوده…

دوستش داری؟؟
قبول!

طاقت سختی و غمش رو نداری؟؟
اینم قبول!

اما خوش مرام به منم حق بده!

حق بده یک جای کار به خودم بگم : امیر!!
راهو با این بچه بد رفتی!

بد رفتى که حالا پای ناموسش رو به اسم دفاع از ناموس،باز کرده توى پاسگاه!

بهم حق بده بخوام عزیز کرده ام

یک شب !
حداقل یک شب!

با “خودش و وجدانش”یک جا دور از رفاه اون عمارت و داشته هاش تنها باشه!

یه چند ساعت جاى روی تختش موزیک گوش دادن،
کف زمین خشک بازداشتگاه بیوفته!
به جون وجدان و غیرتش!!!

که دیگه با هم خونش کاری که دیروز با “شهداد” کردو با هیچ بنئ بشری نکنه!

حق بده بهم نگران تو باشم،
نگران آیندتون!
بذار فکر کنه،
بذار به خودش بیاد.

هق هق می کنم،

و دانه های اشک هایم

روى زانوانم می چکد،

با بغض می گویم:
_ من…
من طاقتشو ندارم!

دستش را جلو می آورد
نمی دانم چرا؟؟

اما سریع پشیمان می شود و همان دست را مشت می کند و عقب می کشد و زیر لب استغفار می گوید، بعد از جایش بلند می شود

_ پاشو برسونمت خونه ات ، فردا صبح علی الطلوع هم قول میدم شوهرت جلو درتون باشه، خوبه؟ راضى شدى؟

از جایم بلند می شوم؛
با بغض به کلانترى خیره می شوم،

_ اونجا..
اونجا می زنشش؟

لبش را گاز می گیرد؛

_ مگه زندان ساواکه دختر؟؟

نمی دانم چرا خنده ام می گیرد ، اشک می ریزم و می خندم،
حالا یک لبخند خوشگل هم گوشه لبش نشسته است….

قبل سوار شدن می پرسد:

_ راستی! قضیه اون تلفن و اون خانم حل شد؟

هول می شوم،
می ترسم !!!

برای شهابی که امشب را باید در بازداشتگاه سپری کند،
سریع می گویم:
_ بله بله
دوست سولماز خانم
همون که آرایشگره
همون بودن!!!

سر تاسف تکان می دهد و می گوید:

_ ببین بابا جان از قدیم گفتن مرد دوبار تربیت میشه…
تا یک سنى توسط مادرش ، از اون به بعدش این زنشه که می تونه رزایل اخلاقیش رو به سمت مثبت سوق بده!

کمکش کن!
من اون خانم رو نمی شناسم گناه خلق خدا رو هم نمی شورم!

اما می دونم این جور راحتى روابط واسه مردى که حالا باید مونس و همراز و شریک غمش فقط و فقط زنش باشه…

والله و الانصاف که نه رضایت خدا توشه نه بنده خدا…

زیر لب چشم می گویم و هر دو سوار می شویم.

در طول مسیر می بینم که چشم هایش را بسته و دستش که تسبیح بین انگشت هایش محصور شده را روی چشم هایش گذاشته و راننده هم کمال سعى را براى آرام راندن و بیدار نشدن آقایش دارد،

نمی دانم چرا دلم سیر نمی شود از تماشای این تصویر مردانه اما شکسته و خسته در آینه…..

به قولش عمل کرد! مثل همیشه!

صبح که شد شهاب کنارم بود، اما قهرمان هزار چم این بار را اشتباه گمان داشته بود که آن یک شب درمان خیلى از مشکلات فکرى عموزاده اش خواهد شد!!!

شهاب نسبت به قبل جریح تر و پر کینه تر از آن بازداشتگاه بیرون آمد ،

وقتى تماس گرفت و خواست که کنارش باشم به محض سوار شدنم در اتومیبلش سرش را مثل یک کودک روى پایم گذاشت و در حالى که شانه هایش به شدت می لرزید با صدای بلند گریست،
ترسیده بودم …
اشک میریختم
و نوازش می کردم،

سرش را بلند کرد چشم هایش غرق خون بود و صورتش کاملا خیس ، دندان هایش را روى هم می فشرد و مدام می گفت:

_ بیچاره اش می کنم!
کاری می کنم که از ننه اش شاکی شه واسه به دنیا آوردنش…

بیشتر از قبل ترسیدم،
هر دو دستش را محکم گرفتم؛

_ شهاب جان ! عزیزم چرا این قدر خودت رو با کینه عذاب میدی؟

نفس های کوتاه و عصبى می کشید،

_ اون یک آشغاله کثافته!

تو نمی دونی چه قدر کثافته!
بیچاره اش می کنم!

_ مشکل تو چیه؟

فریاد می کشد:

_ مشکل من؟؟؟
مشکل من اینه که یه بی ناموس دم از ناموس می زنه!

ریش می ذاره تا ریشه مردم رو بزنه
جا نماز آب می کشه تا بشاشه تو هویت یک مرد!!!

دولا راست میشه روزى چند وعده تا ناموس مردم رو با اسم و کنیه حاجی حاجی حاجیش وسیله لذتش کنه!

_ شهاب!
من نمی فهمم!
من اینا رو نمی فهمم !
تو رو خدا بگو چی شده؟؟؟

دستانش را از دستم بیرون می کشد و اشک هایش را عصبى پاک می کند؛

_ لازم نیست تو بدونی

همین که خودم و خودش و اون خداش، اگه البته وجود داشته باشه بدونه کافیه!

رسواش می کنم
حاج امیر جبار زاده رو!

کوس بدنامیش رو از راسته بازار یک جور می زنم که به گوش کل شهر برسه!

با ترس دستم را جلوى دهانم می گذارم؛

_ شهاب نگو،
نگو من دارم می ترسم به خدا!

اما او همچنان دست هایش را مشت کرده و به دور دست زل زده است…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *