جمعه , فروردین ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / جلد دوم رمان اسطوره / پارت ۱۱ جلد دوم اسطوره

پارت ۱۱ جلد دوم اسطوره

-باشه…نمیشه…خودت رو اذیت نکن.

کیفم را برداشتم…نمی خواستم آنجا باشم.

-فقط اگه بدونی اون راهی که دانیار در موردش حرف می زد همینه و اون دیگه حاضر نیست به این شکل دوستی ادامه بده…بازم همین جواب رو می دی؟

چانه ام لرزید…دانیار بی معرفت…دانیارِ…

-آره.

اینهمه آرامش و خونسردی را می توانستم بپذیرم..اما آن چین گوشه چشمش را نه…به چه می خندید؟

-یعنی به دانیار بگم شاداب نمی خواد با تو ازدواج کنه؟

چقدر شبیه دانیار بود…بی رحم…بی رحم..بی رحم…

-بگین نمی تونه ازدواج کنه…!

کش ماسک را پشت گوشش انداخت و گفت:

-باشه دخترم…برو خدا به همرات…!

متحیر بر جا خشک شدم…حتی اصرار هم نکرد…!
دانیار:

یک هفته گذشت…یک هفته ای که دایی اولتیماتوم داده بود طرف شاداب نروم…یک هفته ای که او هم طرف من نیامد…در بی خبری کامل به سر می بردم…و البته در اضطراب…!دایی می گفت درست می شود…می گفت شوکه شده و برای پذیرشش زمان می خواهد…اما من..تمام مدت…تمام این یک هفته به اشکهایی که برای دیاکو ریخته بود…می اندیشیدم…به حال و روزش بعد از آمدن دیاکو…به جنون رسیدنش در روز عروسی دیاکو…!یک هفته فکر کردم که آیا بعد از دیاکو آن نگاه مشتاق و شیفته و عاشق را در چشمان شاداب دیده ام؟نه ندیده بودم..!شاداب هرگز به هیچ کس مثل دیاکو نگاه نکرد…دیگر نگاه نکرد.
ماشین را مقابل خانه شان پارک کردم…نه به خاطر اینکه دایی گفته بود وقتش رسیده و الان بیشتر از هرکسی به من احتیاج دارد…نه حتی به خاطر به جواب رسیدن خودم….نه حتی به خاطر راضی کردنش…فقط به خاطر خود شاداب…که مادرش می گفت خودش را توی اتاق حبس کرده و از من کمک خواست.
شادی در را باز کرد…سرحال نبود..از رنگ پریده اش فهمیدم…فقط زیرلب سلام کرد…مادرش از او بدتر…پرسید:

-تو می دونی این دختر چشه؟

به در بسته اتاقش نگاه کردم و گفتم:

-آره…فکر می کنم بدونم.

چمانش ملتمس شد.

-خب به منم بگو…یه هفته ست که می ره دانشگاه و شرکت و بعدش مستقیم توی اتاق…هیچی نمی خوره…هیچی نمی گه…با هیچ کس حرف نمی زنه…

دلم برای نگرانی اش سوخت…دلم به نگرانی اش حسادت کرد…

-من باهاش صحبت می کنم…بعد واستون توضیح می دم.خوبه؟

خوب نبود…از پایین افتادن سرش فهمیدم…
در زدم…بفرمایید ضعیفی گفت…وارد شدم…پوشیده و مرتب میان اتاق ایستاده بود…سلام کرد…اما نگاه نه…! در را بستم و گفتم:

-سلام.

لاغر شده بود…ضعیف تر از همیشه.به دیوار تکیه دادم و دستهایم را پشتم گذاشتم.

-خوبی؟

تند شدن حرکات قفسه سینه اش را دیدم.

-مرسی.

دایی با خودش چه فکر می کرد که مرا در چنین موقعیتی قرار داده بود؟

-خب؟فکراتو کردی؟

سرش را بلند کرد.

-نظرت عوض شده یا جوابت همونه؟

بلافاصله اشک توی چشمان دلخورش حلقه زد و با ناراحتی گفت:

-دانیار…!

دستانم را از دو طرف گشودم و گفتم:

-چیه؟چرا یه جوری رفتار می کنی که انگار قتل کردم؟

گوشه های لبش به سمت پایین کشیده شد.

-تو چرا یه جوری رفتار می کنی که که انگار از همه چی بی خبری؟

تیزی یک خنجر زهرآلود را روی قلبم حس کردم.

-اگه منظورت از همه چی دیاکوئه…مطمئن باش چیزی یادم نرفته.

میان دو لبش فاصله افتاد…از ناباوری…

-یعنی…

حرف زدن در این مورد خلقم را تنگ می کرد.

-بله..یعنی یادمه که عاشق برادرم بودی.

عقب رفت…روی دیوار سر خورد و نشست…نباید اجازه می دادم فکر کند…

-علی رغم همه اینا…بازم می خوام همسرم باشی…و می خوام جواب آخر رو به خودم بدی.

زانوانش را بغل کرد و بی روح و دمغ پرسید:

-چرا اینکار رو می کنی؟چرا دوستیمونو خراب می کنی؟چرا من؟اونهمه دختر دور و برت هست…چرا من؟

منهم نشستم…با همان فاصله ی زیاد.

-چرا فکر می کنی می خوام دوستیمونو خراب کنم؟مگه قراره چی عوض بشه؟تو بهترین دوست منی…و می خوام بهترین دوستم بمونی.

نزدیکش شدم…

-مگه نگفتی بهم اعتماد داری و هر جایی که برم باهام میای و هر راهی که باشه امتحان می کنی؟پس چرا جا زدی؟

چشمان مشکی خیس و براقش را به صورتم دوخت.چقدر ناامید و خسته به نظر می رسید.

-می دونم…من آدم خوبی نبودم و نیستم…می دونم چقدر اخلاقم گنده…می دونم تا این سن چقدر کثیف زندگی کردم…می دونم حق تو یه مرد نجیب و
مهربون مثل خودته…می دونم کارم خودخواهیه…می دونم لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفاست…اما اگه می تونی منو ببخشی…اگه می تونی گذشتم رو فراموش کنی…اگه می تونی بهم اعتماد کنی…باهام ازدواج کن…!

لبش را گاز گرفت.

-نمی خوام مجبورت کنم…مجبور نیستی…تو به هیچ کاری مجبور نیستی…جوابت هرچی باشه من می پذیرم…مطمئن باش اگه بگی نه، نمی میرم…خودکشی هم نمی کنم…یه مدت سخت می گذره اما بعد دوباره زندگیم روال عادیش رو در پیش می گیره…ولی…

به قطره اشکی که روی گونه اش افتاد نگاه کردم…گند زده بودم…کدام مردی اینطوری خواستگاری می کرد؟
دیگر نمی دانستم چه باید بگویم…شاید هم می دانستم اما نمی توانستم..!پاهایش را بیشتر درون شکمش جمع کرد و گفت:

-اگه…اگه از منم مثل دخترای دیگه..بعد از یه مدت خسته بشی و ولم کنی..من چیکار کنم؟

حق داشت از بی وفایی آدمی مثل من بترسد.حق داشت…!با نوک انگشت اشکش را پاک کردم و گفتم:

-میشه اینقدر خودت رو با اونا مقایسه نکنی؟

پلکهایش را پایین انداخت.می دانستم از تماس دستهایم خوشش نمی آید..اما چاره ای نداشتم…چانه اش را گرفتم.

-شاداب…تو منو دوست داری؟

توی عمرم این سوال را از هیچ کس نپرسیده بودم.

-فقط همینو بگو و بقیه ش رو بسپر دست من.

به نرمی صورتش را آزاد کرد و گفت:

-دارم…اما…

انگشتم را نزدیک لبش نگاه داشتم و گفتم:

-پس بذار به روش من پیش بریم…!

نگاهش پر از سوال بود..پر از تردید..پر از شک…پر از ترس…

-من…می ترسم دانیار…!

منهم می ترسیدم…نه از او…از خودم…!ضربه آرامی به بینی سرخش زدم و گفتم:

-از چی می ترسی کوچولو؟

تمام صورتم را با وسواس کنکاش کرد.

-من هیچی بلد نیستم.

با وجود حال خرابی که داشتم خنده ام گرفت.

-مگه می خوای چیکار کنی که بلد نیستی؟

دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و گفت:

-آخه…اون دخترا…من حتی آرایشم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-یه بار دیگه اسم اون دخترا رو بیار تا به وسیله همین دستا گردنت رو بشکنم.

اخمهایش در هم رفت…برای اینکه جلوی دست درازی ام را بگیرم برخاستم و گفتم:

-کی با خانواده خدمت برسیم؟
شاداب:

درپوش مخملی جعبه حلقه ها را بستم و روی میز گذاشتم…صفحه دوم شناسنامه ام را که هنوز سفید بود باز کردم و روی قسمت نام همسر دست کشیدم و زمزمه کردم:

-دانیار حاتمی…

باورم نمی شد..آنقدر این روزها به سرعت گذشته بودند…آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که هنوز گیج بودم…درک درستی از اتفاقی که داشت می افتاد نداشتم…دانیار و دایی اش آمدند…قبل از آن انگار با پدرم تلفنی صحبت کرده بودند…حرفها و صحبتهایمان شبیه خواستگاری نبود…انگار تنها در مورد یک نقل مکان ساده حرف می زدند…رفتن من از یک خانه به خانه دیگر…!مادر مرتب اشکهایش را می زدود و خدا را شکر می کرد…لبخند از لبهای پدر نمی رفت…آرامش را در چشمان هردویشان دیدم…مادر گفته بود از خدایش است دانیار دامادش شود…پدر گفته بود چه اتفاقی بهتر از این…چه مردی مردتر از دانیار؟شادی تقریبا از خوشحالی می رقصید…و من تنها فکر می کردم دانیار حاتمی؟
دانیار با نامزدی و صیغه محرمیت مخالفت کرده بود…می گفت فقط عقد محضری…بدون مراسم…ساده و خودمانی..اما هرچه سریعتر…همه پذیرفته بودند..انگار همه عجله داشتند..انگار همه از چیزی می ترسیدند..انگار همه نگران اتفاق بدی بودند…مادر برای جشن عروسی مهلت خواست…به خاطر جهاز…دانیار مهلت را پذیرفته بود…نه به خاطر جهاز…می گفت فکر می کند من به زمان احتیاج دارم…و من هیچی نگفته بودم…کسی چیزی از من نمی پرسید…همه سکوتم را به نشانه رضایت می دانستند…به نشانه شرم…اما نبود..سکوتم از رضایت نبود…از سردرگمی بود..دانیار حاتمی؟
چند روزی طول کشید تا کارها ردیف شود…آزمایش دادیم..حلقه خریدیم…با لباسهایی ساده…دانیار گفت خریدهای اصلی بماند برای بعد از عقد…به من نگفت…به مادر گفت…ما خیلی کم با هم حرف می زدیم…الان که فکر می کنم فقط “سلام…خوبی…مرسی…این قشنگه…خداحافظ…”بینمان رد و بدل می شد…!چند روز تمام..فقط همین…!حتی اس ام اس و زنگهای شبانگاهی هم قطع شده بود…تا مجبور نبودیم دستمان به سمت تلفن نمی رفت…تا مجبور نبودیم همدیگر را صدا نمی زدیم…تا مجبور نبودیم بهم نگاه نمی کردیم….احساس می کردم به اندازه قرنها از هم فاصله گرفته ایم…غریبه شده بودیم…نمی شناختمش…حواسش به من نبود…مرا نمی دید…فراموشم کرده بود…
این چند روز بغض داشتم..هر روز قوی تر از دیروز…مثل یک ربات گوش به فرمان…به فرمان همه بودم…اما تا کمی خلوت می شدم…گوشه ای می نشستم و به تکاپوی عجیب مادر و شادی نگاه می کردم…همه عروسها مثل من افسرده و بلاتکلیفند؟
تبسم فهمید…غریبی حالم را…خوب نبودنم را فهمید…آمد و چندین ساعت حرف زد…گفت مگر دانیار را دوست نداری؟گفتم دارم.گفت مگر مجبوری؟گفتم نیستم.گفت اگر نمی خواهی هنوز دیر نشده…گفتم میخواهم.گفت از انتخابم..از تصمیم شوکه شده…گفتم می دانم.گفت دیاکو را چه می کنی…گفتم نمی دانم.و در آخر گفت این حال و احوال طبیعی ست…استرس قبل از ازدواج است…درست می شود..ومن لبخند زدم..اما فکر کردم اگر درست نشد چه؟
شبها توی خانه قدم می زدم…به در دیوار دست می کشیدم…و دلم می گرفت..تنگ می شد…از اینکه باید با تمام خاطراتم خداحافظی می کردم و به خانه ای می رفتم که هیچ چیزش را نمی شناختم…وحشت می کردم…تصور دور بودن از خانواده می ترساندم…فکر می کردم بودن کنار دانیار چگونه است…و بعد از تصور زن بودن مو بر تنم راست می شد و اشک در چشمم می نشست…و صبحها..صبح همان شبها…وقتی دانیار را می دیدم تا آنجایی که می توانستم از تیررس نگاهش خارج می شدم…شبها..همان شبهای وحشت زا و پر کابوس..به سرم می زد عطای دانیار را به لقایش ببخشم و فرار کنم…اما صبحها..صبح همان شبها…به محض اینکه صدایش توی خانه می پیچید…به محض اینکه تلخی بوی عطرش در مشامم می نشست…به محض اینکه نگاههای گوشه چشمی اش را می دیدم…دستِ دلم می لرزید و پای رفتن قلبم لنگ می شد…!
چندبار مادر خواست برایم حرف بزند…از شوهرداری بگوید…قسمتهایی را تاب می آوردم…و قسمتهایی را بالا می آوردم…مادر می ترسید…می گفت ضعیف شدی…فشارت افتاده…آب قند درست می کرد…کمی هم نمک قاطی اش می ریخت…فشارم بالا می رفت…اما…
مادر می گفت زندگی صبوری می خواهد…تحمل می خواهد…نمی شود همیشه من باشی…نیم من بودن می خواهد…می گفت نباید جا بزنی…نباید از زیر بار مشکلات شانه خالی کنی…نباید خانه ای را که خانمش هستی به هر بهانه ای بگذاری و بروی…باید بمانی و برای سقف خانه ات ستون شوی…
می گفت مردها مثل بچه اند…حتی بدتر…با محبت رامند و با لجبازی چموش…می گفت همیشه طوری رفتار کن که مردت احساس قدرت کند…احساس کند نیروی برتر است…اجازه نده غرورش بشکند…چون مردی که غرورش به باد رود به باد می رود…
گاهی که خیلی به خودم جرات می دادم دهان باز می کردم و می گفتم…”من می ترسم”…!مادر می خندید…سرم را روی پایش می گذاشت و موهایم را نوازش می کرد و می گفت:همه دخترها می ترسند…همه…اما بعدها…وقتی بهترین اتفاقات را با شوهرت تجربه کردی به ترس امروزت می خندی…!و من به بدترین اتفاقات فکر می کردم و می گریستم…!
این شبها من و مادر و شادی کنار هم می خوابیدیم…سه تایی پیش هم..مادر می گفت مگر قرار است کجا بروی…تازه هنوز عقد است..کو تا عروسی؟اما خودم می دیدم که با استینش یواشکی…طوری که ما نبینیم اشکهایش را پاک می کند…اشکهایی که هر کدام وزنه می شدند و روی قلب من جا خوش می کردند.
این روزها از همیشه تنهاتر بودم…قبل ترها با دانیار همه چیز را قسمت می کردم…اما این روزها هیچ حرفی با او نداشتم…او هم حرف نمی زد..از همیشه عنق تر و بی حوصله تر…تمام دامادها سر طول دادن خرید یا وسواس برای انتخاب عصبانی می شدند؟بعد از اینکه برای خرید حلقه تشر خوردم دیگر گیر ندادم…از اولین مغازه ای که می رفتیم…اولین لباس را پرو می کردم و والسلام…و توی اتاق پرو به جای برانداز کردن خودم دستمال به چشمهایم می کشیدم که مبادا اشکی بریزد و چشمی قرمز شود و دانیار بفهمد…دانیار بداخلاق و غریبه این روزها..!
این روزها و این شبها را دوست نداشتم…این گیر کردن میان دو پرتگاه را دوست نداشتم…اینکه همه خوشحال بودند به جز من و دانیار را…دوست نداشتم…اینکه یک چیزی این وسط درست نبود را دوست نداشتم…اینکه حتی نمی توانستم فکر کنم و درست تصمیم بگیرم را دوست نداشتم…هیچ چیز این دوران را دوست نداشتم…و…

و…فردا جشن عقد بود…جشن که نه…بیشتر به یک میهمانی و دور همی شباهت داشت…اما همین دور همی ساده قرار بود آینده مرا تغییر دهد…همه چیزم را تغییر دهد…به نظرم شب قبل از عقد تبسم…تا صبح با هم حرف زده بودند…تلفنی…یادم می آید صبح روز عقدش چشمانش از بی خوابی باز نمی شد..اما خنده یک لحظه هم لبانش را ترک نکرده بود…می گفت پف چشم با آرایش درست می شود…اما شب قبل را دیگر نمی تواند بازسازی کند..دیگر تکرار نمی شود…و با هیچ چیز…حتی زیبا بودن در روز ازدواج..عوضش نمی کند…به صفحه گوشی ام نگاه کردم…دو نیمه شب بود…یک دوی نیمه شب ساکت و بی سر و صدا…
توی آینه نگاه کردم…احتمالاً چشمهای منهم پف می کرد..آرایشگری هم در کار نبود تا ترمیش کند…دانیار گفته بود اگر می خواهی آرایشگاه بروی..برو..اما خودت را شبیه دلقکها نکن…!من اصراری نداشتم..اگر او دوست نداشت..منهم دوست نداشتم..هیچ وقت آرایش را دوست نداشتم…گفته بودم نمی روم…تبسم جیغ زده بود مگر می شود؟و در آخر تهدید کرده بود که هشت صبح خودش می آید و قیافه آویزان مرا قابل تحمل می کند.

صدای بسته شدن در حیاط مرا از میان اوهام و افکار و ترسهایم بیرون کشید…پشت پنجره رفتم و پدرم را دیدم که با قدمهای آهسته و بی رمق به سمت پله ها رفت و نشست…تعجب کردم…کجا بود تا این وقت شب؟کی رفته بود که من نفهمیدم؟از اتاق بیرون رفتم..مادر کنار چرخ خیاطی خوابش برده بود…احتمالاً در انتظار پدر…شنلی دورم پیچیدم و به حیاط رفتم.

-بابا؟

احساس کردم شانه هایش می لرزند..گریه می کرد؟با دلهره جلو رفتم و پیشش نشستم و باز گفتم:

-بابا؟

آرام جواب داد:

-جان بابا؟تو هنوز بیداری؟

گریه نمی کرد…اما رنگ لبهایش پریده بود.

-کجا بودی؟چرا اینجا نشستی؟

سوال اول را جواب نداد.

-می خوام یه کم هوا بخورم.

با سماجت گفتم:

-کجا بودی تا این موقع؟

چرخید و به صورتم خیره شد…نه چند لحظه و چند ثانیه…چندین دقیقه…در سکوت…

-بابا؟خوبی؟

دستش را بالا آورد و روی گونه ام کشید.

-تو کی بزرگ شدی بابا؟چرا من به جز نه سالگیت..به جز بازیای لب حوضت چیز دیگه ای یادم نمیاد؟چطور بزرگ شدنت رو از دست دادم؟چطور روزهای نوجوونی و جوونیت رو سوزوندم؟چطور؟

دستم را روی دستش گذاشتم.

-تو منو بخشیدی شاداب؟می تونی منو بابت اون همه رنجی که بهت دادم..بابت اونهمه سرافکندگی..اونهمه خجالت..اونهمه فقر و فلاکت…ببخشی؟

انگار فقط منتظر همین تلنگر بودم برای منفجر شدن…!

-می دونم…من بدترین پدر روی زمینم…بی لیاقت ترین پدر روی زمین…بی چشم و رو ترین..بی عرضه ترین..احمق ترین…

دستم را روی دهانش گذاشتم..مگر این بغض گلوگیر اجازه حرف زدن می داد؟به نرمی مرا در آغوشش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.

-اما…الان دیگه هواتو دارم…درسته دیره…درسته خیلی چیزا رو باختم…اما الان دیگه پشتتم…دلت قرص باشه…هر موقع بخوای..بابات اینجاست..عین یه کوه…تا الان خونه دانیار بودم…بهش گفتم دختر من عین مادرش مظلومه..صبوره…گفتم اگه روزی هزار بارم شکنجه ش کنی صداش در نمیاد…چون دختر همون زنیه که یازده سال من کثافت رو تحمل کرد و دم نزد…بهش گفتم..حق گردنم داری درست…اما اگه بدونم دخترمو اذیت کردی…اگه بدونم از گل نازک تر بهش گفتی…با من طرفی…بهش گفتم بابا…خیالت راحت باشه…بهش گفتم دخترم جونمه…گفتم دارم جونمو دستت می دم…گفتم جونم عین فرشته معصومه…گفتم اشکش عرش خدا رو می لرزونه…گفتم اگه باهاش تندی کنی خود خدا حالت رو می گیره…

صورتم را میان دو دستش گرفت…اشک، ته ریش سپیدش را خیس کرده بود.

-بهش گفتم مبادا طعنه معتاد بودن منو به دخترم بزنی…مبادا واسه دست تنگیمون مسخره ش کنی…گفتم…مبادا دخترمو با من مقایسه کنی…با پدر معتاد به درد نخورش…گفتم دخترم شیره…باهوشه…نجیبه…هم درس خوند..هم کار کرد هم از مسیر مستقیم یه قدم منحرف نشد…گفتم داره منت می ذاره که زنت میشه..مبادا قدرش رو ندونی…

هق هق هردویمان سکوت شب را شکسته بود…

-گفتم این دختر با نون حلال سوزن زدن مادرش بزرگ شده…با کور شدن مادرش..با فلج شدن مادرش…گفتم مبادا دل اون مادر رو با رنجوندن این دختر بشکنی…مبادا کاری کنی نفرینت کنه..آه بکشه…

او اشک مرا پاک می کرد..من اشک او را…

-الانم به تو می گم بابا جون…در این خونه همیشه به روت بازه…اگه اذیتت کرد تحمل نکنیا…برگرد پیش خودم…جات رو چشمامه..تا عمر دارم نوکری شما سه نفر رو می کنم…غصه خرج و مخارجم نخور…بابات که نمرده…گیرم اون اخراجم کنه…خدا که هست..می رم کارگری..عملگی..باربری…ولی دیگه اجازه نمی دم شماها سختی بکشین…باشه بابا…قول می دی اگه اذیتت کرد برگردی؟قول می دی به اندازه مامانت صبور نباشی؟قول می دی؟

پدرم می لرزید..تمام تنش می لرزید…محکم بغلش کردم…کسی آمد..صدای شل زدنهایش را می شناختم…بوی دستانش را هم..مادر بود…کنارمان نشست…دستانش را باز کرد و ما را در آغوش گرفت و گفت:

-قربونتون برم…دردتون به عمرم…دردتون به جونم…

من میان سینه پدر نالیدم.

-نه..من قربونتون برم..من فداتون شم..عاشقتونم…عاشقتونم…

و پدر…تنها های های گریه کرد…!
صدای بلند مادر ضربان قلبم را از کنترل خارج کرد.

-بچه ها زود باشین…اومدین.

از توی آینه به چشمان خیس تبسم نگاه کردم.

-خیلی خوشگل شدی شاداب.

سینه ام را چنگ زدم.از پشت دستش را دور گردنم انداخت.

-معرکه شدی…محشر…

دستم را روی گونه تبسم گذاشتم و گفتم:

-خیلی زحمت کشیدی.شرمنده.

ضربه آرامی به شانه ام زد و گفت:

-برو بابا…چه لفظ قلمی واسه من حرف می زنه.پاشو یه چرخ بزن ببینمت.

تعادل نداشتم…پاهایم متزلزل بودند.

-چته؟چرا اینقدر هول کردی؟

آب دهانم را قورت دادم.

-یه کم استرس دارم.

دورم چرخید و گفت:

-استرس واسه چی؟استرس اصلی مال شب عروسیه که خاک بر سرت میشه.الان می ری یه امضا می دی و والسلام.

چپ چپ نگاهش کردم..نای اعتراض به بی ادبی اش را نداشتم.

-ها؟چیه چشاتو بابا قوری می کنی؟با این غول بیابونی که تو به عنوان شوهر انتخاب کردی فاتحه ت خونده ست…می گی نه..بشین و تماشا کن.

پالتوی نازکی روی لباسم پوشیدم و شالی روی سرم انداختم و گفتم:

-خیلی بی شعوری تبسم…برو بیرون تا نکشتمت.

کفشای پاشنه دار و تازه اش را به پا کرد و گفت:

-لیاقت نداری که…الان وقتی عکس العمل کردک رو ببینی تازه می فهمی چه خدمتی بهت کردم…اگه من نبودم که قیافت مثل پی پیِ شب مونده، بود ضایع!

با افسوس سری تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم…دایی نشسته بود و با آرامش چای می خورد..دانیار ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد…نگاهش به من فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه طول کشید.از آن برقهایی که توی چشم داماد می درخشد…از آن لبخندهای مرموز و عاشقانه ای که نویسنده ها توی کتابهایشان می نویسند…یا از آن نجواهای زیرگوشی که توی فیلم ها دیده بودم…خبری نبود…!احساس کردم چیزی توی دلم شکست..اما سریع به خودم نهیب زدم:

-دانیاره دیگه…چه انتظاری ازش داری؟جلو چشم همه بغلت کنه و واست شعر بخونه؟

مادر برایم اسپند دود کرد…دایی لبخندی زد و ماشااللهی گفت…پدر آه کشید و آرزوی سفیدبختی کرد…شادی به روش خودش کل کشید و دانیار… گفت:

-داره دیر میشه ها…!

و بعد رو به من کرد و گفت:

-شناسنامه و حلقه ها رو آوردی؟

کیفم را بالا گرفتم و گفتم:

-آره.

انتظار داشتم در ماشین را برایم باز کند…اما دکمه ریموت را فشار داد…دور زد و پشت فرمان نشست…زیر چشمی به تبسم که زیر نظرمان داشت نگاه کردم و دلم را دلداری دادم و سوار شدم…شیشه را پایین کشید..سرش را از پنجره بیرون برد و به افشین گفت:

-آدرس رو که می دونی…ولی پشت سر من بیا…محضره تو کوچه ست ممکنه پیدا نکنی.

شیشه را بالا داد و پرسید:

-سردت نیست؟

از بیرون نه..اما از درون یخ کرده بودم.

-نه..خوبه.

همین تنها مکالمه ما تا محضر بود…!هر دو در سکوت به رو به رو خیره شده بودیم…یکبار هم موبایلش زنگ زد که با چشمانی متفکر به صفحه گوشی نگاه کرد و جواب نداد.
توی محضر کنار هم نشستیم…از شانس من..عاقد هم یک پیرمرد اخمو بود…تا جاگیر شدیم دفترش را باز کرد و خطبه را خواند…بار اول که پرسید وکیلم به مادرم نگاه کردم…با سر اجازه داد…بار دوم که پرسید به پدرم نگاه کردم…با لبخند اجازه داد…و بار سوم که پرسید به دانیار نگاه کردم…سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی می کرد…نیمرخش هیچ حسی را نشان نمی داد…نه اشتیاق نه اضطراب…هیچی…

عاقد با بی حوصلگی تکرار کرد:

-خانوم شاداب نیایش وکیلم؟

صدای آهسته دانیار را شنیدم…بی آنکه سرش را بلند کند..بی آنکه نگاهم کند…

-جواب بده دیگه…یا آره…یا نه…!

نمی دانم چرا خنده ام گرفت…هیچ چیز امروز شبیه روز عقد نبود…هیچ چیز من شبیه یک عروس نبود…هیچ چیز او شبیه یک داماد نبود…

-بله…!

شنیده بودم همه دامادها بعد از گرفتن بله از عروس یک نفس راحت می کشند…اما دانیار هیچ عکس العملی نشان نداد…و فقط در جواب عاقد بله کوتاهی گفت.

باز هم صدای دست و هلهله بود…تبسم حلقه ها را به دستمان داد و گفت:

-عروس دومادو ببوس یالا…

شادی هم با او همنوا شد…حلقه ها را به دست هم انداختیم…مادر و پدر آمدند که تبریک بگویند…تبسم مانعشان شد…

-اول این دو تا باید همدیگه رو ببوسن…شاداب یالا…

از شدت شرم نمی توانستم سرم را بلند کنم…نیشگون کوچکی از دست تبسم گرفتم..یعنی خفه…اما مگر خفه می شد؟

-نیشگون و لگد و جفتک فایده نداره…من تا صحنه بوسیدن شما دو نفر رو نبینم از اینجا تکون نمی خورم.

دهان باز کردم که حرف بزنم…اما ناگهان میان بازوان دانیار محصور شدم…نفسم بند رفت…تمام تنم منقبض شد…کسی کل کشید…دانیار دستش را زیر چانه ام گذاشت…دمای بدنم به هزار رسید…با خودم فکر کردم دانیار اینکار را نمی کند…محال است…اما چشمم را بستم…خم شدنش را حس کردم و بوسه ای که آرام و نرم…بر پیشانی ام نشست و حلقه دستی که شل شد…

تبسم جیغ کشید.

-این قبول نیست…تقلب نکنین.یه دونه درست و حسابی.

دانیار دستش را توی جیبش کرد و گفت:

-درست و حساسبیش شوی عمومی نداره.

تبسم…از جواب قاطع و صریح دانیار…لبش را گزید و کوتاه آمد. دلجویانه نگاهش کردم…زیرگوشم گفت:

-خدا به دادت برسه با این عزرائیل…چشم بازار رو کور کردی با این شوهر کردنت…

بعد از مدتها خندیدم…می دانستم حرکت دانیار به خاطر رگ کردی و متعصبش بود…اما حس خوبی داشتم…آغوشش هیچ فرقی با روز عروسی دیاکو نداشت…همانطور بود…دوستانه…!نه سردتر…نه گرمتر…

بیش از هزارتا امضا دادیم…غرغر دانیار را می شنیدم…خسته شده بود…و من ریز می خندیدم و با خودم فکر می کردم..دانیار را چه به این کارها؟
بالاخره تمام شد…و آن موقع بود که صدای نفس راحت دانیار را شنیدم…به خانه برگشتیم…تبسم و افشین صدای ضبط را تا آخر بالا زدند و با هم رقصیدند…افشین به دانیار اشاره داد…اما دانیار اعتنایی نکرد…می دانستم مردهای کرد به جز رقص محلی خودشان به هیچ نوع رقص دیگری تن نمی دهند…پدر و مادر تبسم هم کمی با خنده و شوخی رقصیدند…شادی هم همینطور…گرمم شد…دکمه های پالتویم را باز کردم…دانیار کنارم ایستاد و گفت:

-برو لباسات رو عوض کن.

با تعجب اول به خودم نگاه کردم..بعد به او…لباس من که پوشیده بود…!

-می خوام از اینجا در برم…برو یه چیزی بپوش که مناسب فرار باشه.

به شادی که ظرفهای میوه را تقسیم می کرد لبخند زدم و گفتم:

-کجا فرار کنیم؟این مهمونی واسه خاطر ماست….زشته…

فشار ملایمی به کمرم داد و گفت:

-دیگه هیچی زشت نیست…بدو…دارم از گشنگی می میرم.

-شام سفارش دادیم..یه کم دیگه صبر کنی می رسه…

گردنش را مالید و گفت:

-خودت لباسات رو عوض می کنی یا من زحمتش رو بکشم؟
بسته های خرید را روی کانتر گذاشت و گفت:

-من عاشق چیزبرگرم.

معذب و مستاصل وسط پذیرایی ایستادم و گفتم:

-فکر کردم قراره بریم رستوران.

کتش را در آورد و جواب داد:

-به اندازه کافی امروز شلوغی و سر و صدا رو تحمل کردم…دلم سکوت می خواد.

وارد آشپزخانه شد…بسته همبرگر را به همراه پنیر و گوجه بیرون آورد و کشوها را یکی یکی باز کرد و در همان حال گفت:

-در خدمت باشیم شاداب خانوم…!

طعنه اش را گرفتم…جلو رفتم و پرسیدم.

-خب چیکار کنم؟

کابینتی را باز کرد..دستهایش را به کمر زد و داخلش را کاوید و گفت:

-کمک…اگه میشه..!

به آشپزخانه رفتم.

-چه کمکی؟داری چیکار می کنی؟

در کابینت را بست و چرخید.

-معلوم نیست؟دارم آپلو هوا می کنم.

به متلکش خندیدم.

-منظورم اینه که دنبال چی می گردی؟

کابینت کناری را باز کرد و گفت:

-ماهیتابه…نمی دونم کجا گذاشتمش.

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

-خب منم نمی دونم.

درد گردنش شدید بود انگار…هرچند ثانیه یک بار عضلاتش را چنگ می زد.

-تو گوجه ها رو خورد کن…چاقو تو همون کشو بالاییه.

آستینم را بالا زدم.

-با این سر و وضع؟

منظورش را فهمیدم اما به روی خودم نیاوردم.

-چشه سر و وضعم؟

صدایش خشک شد…سخت و بی انعطاف…

-اون مانتو و شال جلوی هیچ اتفاقی رو نمی تونه بگیره…برو درشون بیار…اگه خواستم بخورمت قبلش بهت می گم که غافلگیر نشی.

از آلارم لحنش فهمیدم جای هیچ حرف و حدیث و مبارزه ای نیست…به هال رفتم و شال را برداشتم…مانتویم را هم درآوردم…بافت ظریف آستین کوتاهی را که خرید خودش بود بر تن داشتم…چند سنجاق سری را که تبسم به موهایم زده بود بیرون کشیدم و بلند گفتم:

-شونه داری؟موهام گره خورده.

برای دیدنم کنجکاوی نشان نداد.او هم بلند گفت:

-تو اتاق خواب هست…!

سریع موهایم را شانه کردم و با کش ساده ای که در اختیار داشتم..دم اسبی و محکم بستمشان…صورتم را شستم و وقتی همان شاداب ساده همیشگی شدم به آشپزخانه برگشتم…همبرگرها را توی تابه انداخته بود و سرخ می کرد.

-گفتی من چیکار کنم؟

برنگشت..نگاهم نکرد…

-گوجه ها رو خورد کن و میز رو بچین.

اطاعت کردم.

-اون پنیره رو می دی به من؟

پنیر را برداشتم به سمتش رفتم..کنارش ایستادم و دستم را دراز کردم و گفتم:

-بیا…

بالاخره چشمش به من افتاد…اما خیلی عادی و راحت و بدون هیچ گونه خیرگی و زل زدنی گفت:

-مرسی…

انگار یک کیسه سِرُمِ آرامش توی رگهایم ریختند…چقدر خوب بود که اینقدر راحت برخورد می کرد…حس کردم سرخی گونه هایم از بین رفت.

-بشقابا تو اون کابینت بالاییه..قدت می رسه یا بیام.

دیگر استرس نداشتم…انگار توی خانه خودمان بودم…همانقدر در امنیت…!

-بشقاب واسه چی؟مگه باگت نخریدی؟ساندویچ رو که توی بشقاب نمی خورن.

شام همانطور که او خواست صرف شد…در آرامش و سکوت…اشتهایم باز شده بود…همینکه با دانیار حرف می زدم…همینکه او هیچ تغییری نکرده بود…همینکه همه چیز مثل سابق بود…همینکه دانیاری که می شناختم بازگشته بود آرامم می کرد…دیگر دستهایم نمی لرزید..دیگر از نگاهش فرار نمی کردم…انگار حجاب نداشتنم اصلاً به چشمش نیامده بود و من چقدر بابت این موضوع از او ممنون بودم.
اجازه نداد ظرفها را بشویم…شیر آب را بست و گفت:

-اینا رو بذار واسه بعد…دلم چایی می خواد…

-باشه..تو برو…من آماده می کنم.

آنقدر منتظر ماندم تا با سینی چایی از آشپزخانه بیرون رفتم…لباسهایش را با گرمکن سفید و آبی خوشرنگی عوض کرده و پاهایش را روی میز گذاشته بود…به محض دیدن من گفت:

-امیدوارم تو یکی با این قضیه مشکل نداشته باشی.

به هر دو دستش که گردنش را در بر گرفته بودند نگاه کردم و گفتم:

-کدوم قضیه؟

-اینکه من پاهامو روی میز بذارم.

لبخند زدم و گفتم:

-اگه تو خونه خودت راحت نباشی..پس کجا باشی؟نهایتش صبح به صبح میز رو دستمال می کشم.

از حرف خودم..چیزی توی دلم تکان خورد…اینجا خانه من بود…تا کنون به این موضوع فکر نکرده بودم…اما ضمیر ناخودآگاهم آن را پذیرفته بود.

دانیار باز هم به راحتی با این موضوع برخورد کرد و گفت:

-آخیش…یکی از بزگترین دلایلی که ازدواج رو دوست نداشتم همین بود به خدا…!

سینی را روی میز گذاشتم.

-بیا اینجا…

با دست چند ضربه به تشک مبل زد…کمی خجالت می کشیدم…اما ترس؟نه..!نشستم..استکان را به دستش دادم و قندان را مقابلش گرفتم.قند کوچکی برداشت و گفت:

-باورم نمیشه تموم شد.

لبه بلوز یشمی ام را گرفتم و کمی کشیدم.

-منم همینطور.

-در کمال تاسف یه مرحله دیگه هم مونده…تازه اون جشن گرفتن و کارت دعوت بردن و ماشین گل زدن و واسه فیلم بردار فیلم بازی کردن و واسه عکاس فیگور گرفتنم داره…اوف…

می دانستم برای آدمی مثل او…حتی فکر کردن به این چیزها یک مصیبت بزرگ است…

-خب…مگه مجبوریم جشن بگیریم؟

سعی کردم دروغم زیاد واضح نباشد.

-منم از جشن عروسی خوشم نمیاد…خرج الکیه…کلی به روان خودمون فشار بیاریم که چی؟

لبخندی زد و گفت:

-به روان خودمون فشار میاریم تا ببینیم خوشحال خانومی که با یه آرایش ساده اینقدر خوشگل میشه…با لباس عروسی چه شکلی میشه…

مبهوت نگاهش کردم…دانیار از من تعریف کرده بود؟متوجه آرایشم شده بود؟بدش نیامده بود؟توی ذوقش نزده بود؟دانیار که آرایش دوست نداشت…!

آخرین قطره چایش را هم نوشید و تمام بدنش را کشید و گفت:

-آخ…چه خوبه اینجوری.

چقدر خوب بود که حرف می زد…من از حرف نزدنش می مردم.

-راستی شاداب…دستت رو بده ببینم.

باز این بغض لعنتی از کجا پیدایش شد؟دست راستم را بالا بردم…خم شد و دست چپم را گرفت.

-حلقه ت به دستت گشاده؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-یه ذره.

انگشتر را توی انگشتم چرخاند.

-این یه ذره ست؟

-عیبی نداره…می دم درستش کنن.

-چرا همون موقع که خریدیم هیچی نگفتی؟

به انگشت دست چپ او نگاه کردم..خالی بود…

-آخه خیلی بداخلاق بودی…ترسیدم بگم عصبانی بشی.

ابروهایش را بالا برد.

-بداخلاق بودم؟

دست راستم را هم میان دستان بزرگش گرفت و با انگشت شستش پشت دستم را نوازش کرد…از آرامشش..از محبتش..از حرف زدنش..جرات گرفتم…بغض چندین روزه سر باز کرد.

-آره..بداخلاق بودی…همش غر می زدی…می گفتی لفتش می دی…لباسی رو هم که خریدیم دوست نداشتم…ولی جرات نکردم بگم چند جا دیگه رو هم بگردیم…

گوشه چشمش چین خورد…مثل دایی..یا دایی مثل او…

-واسه همین این چند وقته عین برج زهرمار بودی؟

حرصم گرفت..خواستم دستانم را از دستانش بیرون بکشم..اما دلم نیامد..جایشان خوب بود.

-دست پیش می گیری که پس نیفتی؟خودت بگو..این چند روزه سر جمع چقدر با من حرف زدی؟اصلاً محلم نمی دادی..حواست به من نبود…انگار نه انگار که من دارم سخت ترین تصمیم عمرم رو می گیرم…پر استرس ترین روزای عمرم رو می گذرونم…احساس می کردم…

پشیمان شدم…از گفتن حرفهایم پشیمان شدم…دعوا می کردیم و دوباره همه چیز خراب می شد…دوباره حرف نمی زد…دوباره سکوت می کرد…

-احساس می کردی که چی؟

همین را هم می گفتم و دیگر حرف نمی زدم.

-احساس می کردم دوستم نداری..انگار به زور داشتی تحملم می کردی..انگار مجبورت کرده بودن که با من ازدواج کنی…

خندید…بلند..از همان خنده های نادر…

-چه جالب..اونوقت کی منو مجبور کرده بود که با یک عدد خوشحال فسقلی ازدواج کنم؟

جواب ندادم…به دستهای گره خورده مان خیره شدم.

پاهایش را از روی میز جمع کرد و کمی به من نزدیک شد و گفت:

-حالا که دیگه تموم شده…فراموشش کن.

همین؟نمی خواست توضیح دهد؟نمی خواست آنهمه حس منفی را کمی تسکین دهد یا جبران کند؟نتوانستم بروز ندهم…نتوانستم سکوت کنم..چون بیش از حد توانم زجر کشیده بودم.

-همین؟می دونی من چقدر غصه خوردم؟چقدر اذیت شدم؟تو گفته بودی هیچی بینمون عوض نمیشه…اما واسه منم مثل دانیاری شده بودی که مردم می شناسن…کم حرف..بداخلاق..عبوس…مگه من همون شاداب نبودم؟پس تو چرا عوض شدی؟

تکیه داد و دستهای مرا هم محکم کشید…به آغوشش پرت شدم..برای جلوگیری از فرارم دستهایش را دورم پیچید و گفت:

-اتفاقاً اونی که عوض شده تویی…عین جن از بسم الله…ازم فرار می کردی!نمی دونم چی تو کله ت می گذشت که تا می دیدیم هزار تا رنگ عوض می کردی…البته می دونما…اما نمی فهمم چرا…! یه طوری از تنها بودن با من می ترسیدی که انگار…

خوشحال بودم که صورتم را نمی دید…گر گرفته بودم…اما به موقعیتم اعتراضی نداشتم…و مطمئن بودم به محض دیدن صورتم رضایت را از چشمانم می خواند.

-می دونم زمان می خوای تا تغییر شکل رابطمون رو بپذیری…منم اون زمان رو بهت دادم…اونقدرم مرد هستم که سر حرفم بمونم…اما سکوت این مدت من به خاطر این چیزا نبود…من وقتی تحت فشارم..حرف نمی زنم…تو هم اینو می دونی…اما اونقدر مسئله این چندتا امضا رو واسه خودت بزرگ کردی که یادت رفت با کی داری ازدواج می کنی…من عوض نشدم..اگه عوض شده بودم تو این مدت واست بلبلی می خوندم…تو عوض شدی که تحت هر شرایطی حرف می زدی و این مدت رو سکوت کردی!

با احتیاط یک دستش را برداشت و روی گردنش گذاشت…جابه جا شدم…اما فاصله نگرفتم…چرا باید به خاطر یک خجالت غیرمنطقی فرصت بودن در چنین آرامشی را از خودم سلب می کردم؟

سرم را بالا گرفتم…می خواستم حرف بزنم…اما چهره اش درهم بود…آهی کشیدم و ادامه ندادم…آمده بود اینجا که آرامش داشته باشد…و من نمی خواستم با هیاهو آرامشش را بگیرم.

از آغوشش بیرون آمدم..مقاومت نکرد..اما اخمهایش غلیظ شد و به سردی گفت:

-باشه بابا…برو اون سر اتاق بشین که نفسمونم بهم نخوره.

و چشمانش را بست.

جواب ندادم…برخاستم و به آشپزخانه رفتم و با حوله گرم برگشتم.کنارش نشستم..چشمانش را باز نکرد…حوله را روی گردنش گذاشتم و گفتم:

-نگهش دار نیفته.

دستش را بالا آورد…اما چشمانش را باز نکرد…خجالت را کنار گذاشتم و نه به خاطر دل او…بلکه به خاطر خودم..سرم را از زیر بازویش رد کردم و به آغوشش خزیدم.

زمزمه کرد.

-مجبور نیستی.

زمزمه کردم:

-می دونم.

دستش را روی بازویم گذاشت و دیگر چیزی نگفت…منهم ساکت ماندم و به صدای نفسهایش گوش دادم…اما این سکوت کجا و آن سکوت کجا…!
دانیار:

بالاخره تمام شده بود…بالاخره این کابوس هم به انتها رسیده بود و بالاخره بعد از دو سال بلاتکلیفی و فشار و استرس و فکر و خیال، منبع آرامشم را قانونی و شرعی در آغوش داشتم.
روزهای بدی را گذرانده بودم…علاوه بر پیگیری کارهای مربوط به عقد،کارهای خودم و شرکت دیاکو هم قوز بالای قوز شده بود…شبها روی هم دو ساعت هم نمی خوابیدم…فکر آینده..فکر ازدواجی که چند جایش می لنگید…فکر دیاکو…فکر شاداب…همه و همه دست به دست هم دادند و مرا از پا در آوردند.نمی دانم اگر دایی نبود کارم به کجا می رسید…شاید دیوانه می شدم…شاید همه چیز را رها می کردم و می رفتم…شاید الان شاداب را اینطور آرام و رام در کنارم نداشتم…!
هربار که با دیاکو حرف می زدم…هربار که او بی منظور و از سر عادت حال شاداب را می پرسید تمام عروقم به مرز انفجار می رسیدند…و وقتی که گفت تا چند روز دیگر به ایران می آید…تقریباً مردم..!
شبها دایی کنارم می نشست و آرامم می کرد…می گفت اگر شاداب را می خواهم باید منطقی و درست با این قضیه کنار بیایم..چون نمی توانم دیاکو را از زندگی ام حذف کنم…
عکس دیاکو را جلوی چشمم گرفت…گفت ببین…این مرد فقط برادرت نیست…همه زندگی توست…کسی که همه زندگی اش را برای تو گذاشت…نمی توانی اینقدر بی رحمانه از زندگی ات خطش بزنی…نمی توانی به خاطر یک احساس اشتباه او را از خودت برانی…نمی توانی به خاطر تعصباتت او را از جشن عروسی تنها بازمانده خانواده اش محروم کنی…
نزدیک صبح خوابم می برد…کابوسهایم شکل دیگری گرفته بودند…در هم و پر از تنش…وقتی از خواب می پریدم تمام تنم خیس عرق بود..از تختم..از وقت خواب بیزار شده بودم…و بی خوابی دمار از روزگارم در آورده بود.
دایی می گفت..می گذرد…می گفت صبر کن…می گفت صبور باش…و من به خاطر شاداب…به خاطر تنها دختری که دلم را لرزانده بود…به خاطر بهترین دوستم…خون جگرم را قورت می دادم و صدایم در نمی آمد.
شاداب و پژمردگی اش دیوانه ترم می کرد…هربار که می دیدمش با خودم فکر می کردم اگر به جای من دیاکو کنارش نشسته بود باز اینهمه افسرده و مضطرب و دودل بود؟و باز دندان توی جگرم فرو می بردم که مبادا این افکار بر زبانم جاری شود و اتفاقی که نباید،بیفتد.
به پاکی اش ایمان داشتم…دختری که پس از ازدواج دیاکو،حتی حاضر نشده بود عکسش را پیش خودش نگاه دارد…محال بود در آغوش شوهرش به مرد دیگری فکر کند…!
و بعد باز با خودم فکر می کردم محال است؟من برادر دیاکوام..با کلی شباهت ظاهری..با کلی شباهت در تن صدا…یا حتی شباهت هایی در رفتار.کنترل یک ذهن..یک مغز تا چه حد در اختیار خود آدم است؟تا چه حد می تواند جلوی پرواز افکارش را بگیرد؟تا چه حد می تواند با این شباهت ها به خطا نرود؟
آن موقع بود که پاکت های متوالی سیگار را خالی می کردم و مشتم را به دیوار می کوبیدم.
از دایی پرسیدم چه بلایی به سرم آمده؟چرا طی این دو سال اینقدر در عذاب نبودم؟چرا اینهمه وقت این افکار توی سرم نمی چرخید؟چرا الان؟چرا حالا که جواب مثبت را از شاداب گرفته ام؟چرا حالا که می دانم دوستم دارد؟و دایی تنها در سکوت نگاهم می کرد.
یک شب تلفن خانه را به دست دایی دادم و گفتم به پدر شاداب زنگ بزند و بگوید منصرف شدیم..گفتم می دانم غرور شاداب له می شود اما بهتر از این است که در آتش شک و تردید من بسوزد…دایی سری تکان داد و شماره را گرفت..آن چند ثانیه را جان کندم و به محض شنیدن اولین صدای بوق…پریز تلفن را کشیدم و به دایی گفتم:”از من بدبخت تر هم سراغ داری؟”و همانجا گوشه دیوار چمباتمه زدم.
یک شب دیگر از دایی پرسیدم کدام قسمت مغز بی اعتمادی و شک را هدایت می کند؟کدام قسمت خاطرات بچگی را؟می روم جراحی اش می کنم و دورش می اندازم…شاید آرام شوم…شاید باقیمانده زندگی ام اینقدر سیاه نگذرد…شاید این کابوسها تمام شود…شاید تمام شود…

اما امشب…بعد از مدتها…نه…بعد از سالها…آرامم!

شاداب آرام نفس می کشید و تا آنجایی که می توانست تکان نمی خورد…انگار فهمیده بود چقدر به این سکون و سکوت احتیاج دارم و مثل همیشه به احتیاجم احترام گذاشته بود.
می توانستم چشمهایم را ببندم و تا ابد بخوابم…به اندازه بیست و هفت سال نخوابیدن…بخوابم…!اما خوابیدن لذت این آرامش بیداری..آین آرامش واقعی را از من می گرفت.در همان مدت کوتاهی که شاداب به عنوان همسر در خانه ام حضور داشت…به عنوان همسر کنارم غذا خورد…به عنوان همسر برایم چایی آورد…و با تمام خجالتی بودنهایش و تنها به فاصله چند ساعت پس از محرم شدنش به من،همسر بودنش را هرچند کمرنگ پذیرفت و اجازه داد فاصله مان را کم کنم،طی همان چند ساعت کوتاه اما شیرین…مطمئن شدم که اشتباه نکرده ام…که هرگز اجازه نمی دهم کسی او را از چنگم در بیاورد…که حق با دایی بود…و من نباید باز هم، کسی را که دوست دارم از دست بدهم…به هیچ قیمتی!

-دانیار؟

صدای ظریفش مرا به سالن پذیرایی خانه ام برگرداند.

-هوم؟

پاهایش را روی مبل جمع کرد.

-هوم چیه؟بگو جانم.

به توقع اندک اما زنانه اش لبخند زدم و کشدار گفتم:

-جانـــــــــــــــم؟

چانه اش را روی سینه ام گذاشت و گفت:

-مسخره می کنی؟

با پشت انگشت اشاره گونه اش را نوازش کردم و گفتم:

-نه.

سرش را به جایگاه قبلی اش برگرداند و گفت:

-تو حلقه پوشیدن رو دوست نداری؟

فهمیدم حرفش چیست.

-چطور مگه؟

-آخه دیدم به محض اینکه اومدیم خونه درش آوردی.

کش مویش را باز کردم…چقدر این موهای مواج و مشکی را دوست داشتم.

-خب تو خونه که کسی به من نظر بد نداره…فقط تویی که اگه نظری هم داشته باشی در خدمتیم.

مشت نه چندان آرامی به شکمم زد و گفت:

-کلی می گم…واسه محل کار و مهمونی و اینا…

لبخندم وسعت گرفت…حس مالکیت و حسادتش به ذائقه ام خوش آمد…آنهم منی که با محدودیت رابطه خوبی نداشتم…سرم را توی موهایش فرو بردم و گفتم:

-من اینجور چیزا رو دوست ندارم…می بینی که ساعتم نمی بندم…اما از اونجایی که اگه یه روز انگشت تو رو بدون حلقه ببینم قطعاً قطعش می کنم…در نتیجه خودمم مجبورم باهاش کنار بیام.

ریز و بیصدا خندید…یک دفعه مغزم جرقه زد…دستم را توی جیب گرمکنم فرو بردم و گردنبند سفیدی را بیرون کشیدم و گفتم:

-سرت رو بلند کن.

برخاست…موهایش صورت زیبا و معصومش را قاب گرفتند…دسته ای را پشت گوشش زدم و گفتم:

-بیا اینو واست ببندم.

با کنجکاوی به دست مشت شده ام نگاه کرد و گفت:

-چیو؟

دو طرف زنجیر را گرفتم و گفتم:

-این رو.

ذوق زده گفت:

-وای چه خوشگله..بذار ببینم…این حروف انگلیسی…نوشته دانیار؟

داه بودم حروف اسمم را کنار هم بگذارند و “دانیار” بسازند.زنجیر از یک طرف به حرف D و از طرف دیگر به حرف R ختم می شد.

-آره…بیا جلو دیگه.

موهایش را یک طرف ریخت و مشتاقانه سرش را خم کرد.زنجیر را بستم و با شیطنت گفتم:

-خوشحال نباش…این کادو نیست…زنجیر اسارته…

انگشتش را روی حروف انگلیسی کشید و گفت:

-هرچی که هست دوستش دارم.حس خوبی بهم می ده.

دلم چیزی بیشتر از یک در آغوش گرفتن ساده می خواست.

-پس اگه دوستش داری باید تشکر کنی.

دستانش را بهم کوبید و گفت:

-از شما ممنونم سرورم.

اخم کردم و گفتم:

-همینقدر خشک و خالی؟

با دقت، توی چشمانم منظورم را گرفت…صورتش سرخ شد…اما بوسه سریع و کوتاهی روی گونه ام گذاشت و بعد از جا پرید و به سمت اتاق رفت و گفت:

-بریم دیگه مامانم نگران میشه.

داشتم می خندیدم…داشتم فکر می کردم توی اتاق بروم و آنطور که دلم می خواهد ببوسمش…داشتم به حس خوب داشتنش می اندیشیدم…که برای بار هزارم گوشی توی جیبم لرزید…ویبره ای آرام و ضعیف…پیام رسیده را باز کردم:

-دانیار؟چرا جواب نمی دی؟کارت دارم.

حالم گرفته شد..بد هم گرفته شد.گوشی را روی مبل پرت کردم . غریدم:

-لعنتی…!
صدای احوالپرسی نه چندان صمیمی شاداب گوشهایم را تیز کرد…بلند شدم و به سمت اتاق رفتم…به جز ممنون و لطف دارین چیز دیگری از دهان شاداب خارج نمی شد…مغزم داغ کرد…در را باز کردم.پالتویش را توی مشت گرفته و روی تخت نشسته بود…نمی خواستم بدبین باشم..اما پریدگی رنگش آنقدر واضح بود که جای انکار نمی گذاشت.به محض دیدن من برخاست و لبخندی تصنعی زد و به مخاطبش گفت:

-الان اینجاست…گوشی رو می دم بهش.از من خداحافظ.

و موبایل را عین یک تکه زغال گداخته ای که دستش را می سوزاند در آغوش من انداخت.

فک قفل شده ام را به زور گشودم.

-بله؟

-به به سلام شاه داماد…چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم.

نگاهم درگیر شاداب بود که سعی داشت موهایش را ببندد.دستش لرزش داشت..نداشت؟

-سلام.خوبی؟

دیاکو شنگول بود یا سعی می کرد شنگول به نظر برسد.

-بهتر از اینم مگه میشه؟تبریک می گم داداش.ایشالا خوشبخت شین.

-ممنون.

-از دیشب که میشه صبح شما، مرتب در تلاش بودم که باهات تماس بگیرم…اما مثل اینکه کلاً موبایلت رو بی خیال شدی…دلم می خواست حتماً امروز با هر دوتون حرف بزنم…در نتیجه زنگ زدم به گوشی زن داداش…!

فشار خونم هر لحظه بالاتر می رفت..یعنی بستن یک کش مو اینقدر سخت بود؟

-آره…حواسم به گوشیم نبود.

-خب تعریف کن..اوضاع احوال؟خیلی دوست داشتم تو مراسم باشم…اما عجله کردی…

حرفش را قطع کردم.

-مراسمی نبود…واسه عروسی هستی دیگه.

-وای..یعنی میشه من اون روز رو ببینم؟به خدا هنوز باورم نشده دانیار.انگار رو ابرام…از وقتی شنیدم همش دور خودم می چرخم…از خوشحالی…به خدا دیگه هیچ آرزویی ندارم.

این برادرم بود.برادرم،این بود…همیشه او همین بود…و منهم همیشه همین بودم..او دل پاک و دیوانه وار مشتاق آرامش من…و من…دل سیاه و فراری از او…فقط به خاطر آرامش خودم…گردنم را چنگ زدم.

-ممنون.کی میای؟

دیدم که دست شاداب روی دکمه پالتویش خشک شد…درد عروق منبسط شده گردنم خیلی بیشتر از عضلاتش بود.

-فقط بلیط مونده..اونم اوکی شه میام..احتمالاً سه چهار روز دیگه.

چطور باید می گفتم نیا..چطور می توانستم بگویم نیا؟چطور میتوانستم بگویم من خطرناکم؟چطور می توانستم بگویم از من هر کاری بر می آید؟حتی…

-خوبه…منتظرتیم.

چند لحظه مکث کرد.

-دلم می خواد تا صبح باهات حرف بزنم…ولی می دونم الان وقت خوبی نیست…به شاداب سلام برسون…مراقب خودتون باشین.

قطع کردم…نمی دانم شاداب در نگاهم چه دید که چند قدم عقب رفت و گفت:

-اومدم تو اتاق دیدم گوشیم داره زنگ می خوره…فکر کردم مامانمه…ولی ناشناس بود…فقط تبریک گفت…همین…می گفت هرچی به گوشی تو زنگ می زنه جواب نمی دی…می خواست تبریک بگه.

لیست تماسهایش را نگاه کردم…آخرین شماره کد تابلوی ۰۰۱ را نشان می داد.ناشناس بود؟

از خشونت صدایم…خودم هم ترسیدم.

-شماره تو رو از کجا آورده؟

-من نمی دونم…فکر کنم سری قبل که اومده بود ایران خودت بهش داده بودی.

راست می گفت.

-تو این مدت با هم در تماس بودین؟

چشمانش گرد شد.

-نه به خدا…چه تماسی؟

داشتم تند می رفتم…روی تخت نشستم و سعی کردم به خودم مسلط شوم…کنارم نشست و دستم را گرفت.

-من کی چیزی رو ازت مخفی کردم؟همش چند روزه که می دونم می خوای باهام ازدواج کنی…قبلش فکر می کردم فقط دوستیم…نگران حساسیتات نبودم…راحت همه چی رو واست می گفتم.غیر از اینه؟

نبود..غیر از این نبود.

-از این به بعد هم همینه..هر اتفاقی بیفته بهت می گم…حتی اگه بدونم به خاطر اون اتفاق منو می کشی…!

حرفهایش قبول…اما رنگ پریده اش..دستهای لرزانش…خشک شدنش…اینها را با چه توجیه می کرد؟

-اگه با لباس عوض کردن من مشکل داری، برو بیرون تا بیام.

دستش از روی دستم سر خورد..مغموم و گرفته بیرون رفت…آبی به سر و صورتم زدم و لباس پوشیدم…توی آسانسور ساکت بود اما تا ماشین را از پارکینگ خارج کردم کج نشست و گفت:

-می خوای یه خط دیگه بخریم که به جز تو و مامانم و تبسم هیچ کس شماره ش رو نداشته باشه؟

گیرم شماره را هم عوض می کردم…مغزش را چطور پاک می کردم؟

-نه..نیازی نیست.

-باشه…هرچی تو بگی!وای چقدر دیر شد…فردا چطوری برم شرکت؟تازه باید زودتر بیدار شم که شیرینی هم بخرم.

می خواست فضا را عوض کند…ذهن مرا منحرف کند.

-دیگه لازم نیست بری شرکت.

خبر خوبی نبود…ناراحت شد.

-نرم؟چرا؟

-چون خوشم نمیاد کار کنی.

به صندلی تکیه داد..سرش را پایین انداخت و گفت:

-ولی قرارمون..

تند میان کلامش پریدم:

-من قراری نذاشتم…خوشم نمیاد زنم از صبح تا شب با صد تا مرد غریبه سر و کله بزنه…تا الان به خاطر نیاز مالی کار کردی…از این به بعد نیازی نداری.می شینی سر درس و تزت…

آرام گفت:

-فقط به خاطر نیاز مالی نبود.

بلند گفتم:

-به خاطر هرچی که بوده تموم شد…وقت آزادت رو تو خونه پر کن…هر تغییری می خوای بدی بده…هرچی می خوای بخری بخر…راه و رسم شوهر داری رو یاد بگیر…قرار نیست این عقد تا ابد طول بکشه…نهایتش تا یه ماه دیگه باید بیای سر زندگیت.

نمی خواستم خانه نشینش کنم…نمی خواستم از کار و فعالیت محرومش کنم…نیتم این نبود…فقط دوست نداشتم بیش از این هم کار کند و هم درس بخواند…این فشار مضاعف را نمی خواستم..دوست داشتم برای آزمون دکترا آماده اش کنم..برای رسیدن به آرزویش…تدریس…! اما تلخ بودم..تلخ شده بودم…و این دست خودم نبود.

-فردا عصر هم میام دنبالت..اول می ریم حلقه ت رو درست می کنیم…بعدش می ریم خونه…به مامانت بگو ممکنه دیر برگردی یا اصلاً برنگردی…نگران نشه.

اعتراض اینبارش محکم تر بود.

-نمیشه دانیار…خوششون نمیاد…ما هنوز عقدیم…درست نیست…مردم چی می گن؟

خونرسانی به مغزم کاملاً مختل شد…روی ترمز زدم و ایستادم.انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم و گفتم:

-تو زن رسمی و عقدی منی…اینهمه مصیبت رو تحمل نکردم که بازم دیگران واسم تعیین تکلیف کنن…همین چند وقتی هم که بهت فرصت دادم لطف کردم…این لطف هم به خاطر خودته نه حرفای مزخرف مردم…از این به بعدم دلم بخواد برت می گردونم خونه…دلم نخواد برت نمی گردونم…اینو واسه پدر و مادرت هم توضیح بده…یا اگه نمی تونی خودم توضیح می دم….اما دیگه هیچ وقت سر این قضیه با من بحث نکن…اگه هربار که پیش منی هی بخوای بگی وای دیر شد…وای مامانم وای بابام وای حرف مردم…کلاهمون بدجوری تو هم می ره شاداب!

حرکات قفسه سینه اش تند شده بود…از ترس…یا ناراحتی.نگاه هراسانش حتی یک لحظه هم انگشت تهدیدگرم را ترک نکرده بود…از کز کردن و چسبیدنش به در دلم سوخت…دستم را پایین انداختم و بی هیچ حرف دیگری به سمت خانه شان راندم.

“عجب روز عقدی برایش ساخته بودم…!”
مقابل خانه شان ترمز کردم.می خواستم کمی از دلش در بیاورم..اما فرصت نداد.به محض توقف ماشین زیرلب تشکر کرد و پایین پرید.دایی و تبسم و افشین دم در بودند و داشتند با خانواده شاداب خداحافظی می کردند.منهم پیاده شدم.شاداب را ابتدا پدر و مادرش و تبسم در آغوش گرفتند و سپس دایی.دیدم که بازوی دایی را چنگ زد و بیشتر در آغوش او ماند.دیدم که از ترس من به دایی ام پناه برد…دیدم که وقتی از دایی فاصله گرفت چشمانش را پایین انداخت و لبش را گاز گرفت..دیدم که نگاه دایی طوفانی و تیز شد.

تمام طول راه را سکوت کرد…زیرچشمی نگاهش می کردم…شقیقه اش نبض داشت…ندیده بودم اینطور صورتش ملتهب شود…مرتب سرفه می زد…اما دریغ از یک کلمه حرف…به خانه هم که رسیدیم مستقیم به اتاقش رفت…پنجره را باز کردم و سیگارم را درآوردم…داشتم خفه می شدم…سیگار دوم را با اولی روشن کردم..سومی را با دومی…چهارمی را…

-بسه دیگه…چه خبرته؟کل خونه رو دود ورداشته!

بسته سیگار را توی دستانش گلوله کرد و به دیوار کوبید.

-این روشته واسه حل مشکلات؟سیاه کردن ریه هات؟

مات و متحیر به چشمان غضبناکش نگاه کردم.

-هنرت همینه؟یه گوشه بشینی و سیگار دود کنی؟

گلویم را صاف کردم.

-دایی…چی شده؟

نشست و پوزخند زد.

-چی شده؟ههه…تازه می پرسه چی شده؟

چشمانش را ریز کرد.

-فکر کردی چون تو نمی فهمی منم نمی فهمم؟یعنی ندیدی زنت…ناموست..شریک زندگیت…چطوری داشت می لرزید؟ندیدی از ترس تو،چطوری از من آویزون شد؟ندیدی چطوری اشک چشماشو کنترل می کرد؟ندیدی؟

دهان باز کردم…با فریادش خاموش شدم.

-نمی تونستی حداقل همین یه شب رو خون به جیگرش نکنی؟نمی تونستی جلوی اون زبون واموندت رو بگیری و بهترین روز عمرش رو زهرش نکنی؟قرارمون این بود؟

هنگ کرده بودم.

-جواب اون دیاکوی بدبخت رو نمی دی…با شاداب اینطوری تا می کنی…تو چته؟

آب دهانم را قورت دادم.

-دایی..

-زهرمار و دایی…امشب مرگمو از خدا خواستم…وقتی اون طفل معصوم اونجوری به من پناه آورد مردم.باید می زدم تو گوشت و جلوی این ازدواج رو می گرفتم…تو لیاقت این دختر رو نداری.

نفس کشیدن از یادم رفته بود.

-من…

نعره اش ستونهای خانه را لرزاند.برخاست و به سمتم هجوم آورد.سریع بلند شدم.

-تو چی؟ها؟خیلی مردی؟قدت بلنده؟صدات کلفته؟هیکلت ورزشکاریه؟بوکسوری؟فکر کردی اینکه یه ضعیف تر از خودت رو بترسونی و تهدید کنی یعنی خیلی گنده ای؟باد میندازی تو گلوت که چی؟یه زن رو می ترسونی؟این هیکل رو واسه حمایت از خونوادت ساختی یا ترسوندنشون؟

آستین پیراهنش را بالا زد.

-باشه…اگه به زور بازوئه… باشه…ضعیف کشی که هنر نیست..اگه مردی با من در بیفت…یالا..می خوام ببینم چند مرده حلاجی؟صداتو بنداز رو سرت و هوار بکش…می خوام ببینم صدای تو بلندتره یا من…

از درد مشت ناگهانی و بی هوایش به سینه ام…خم شدم.

-ها چی شد؟دردت اومد؟یالا از خودت دفاع کن..می خوام بهت ثابت کنم هیچی نیستی…می خوام ثابت کنم حتی یه پیرمرد فکستنی و مردنی هم می تونه زمینت بزنه…اونوقت شاید تعریف مردونگی واست عوض شه…اونوقت شاید به خودت بیای و واسه یه زن شاخ و شونه نکشی…!

واقعاً این مشت متعلق به یک پیرمرد بود؟این ضربه کاری و نفسگیر را یک پیرمرد به من زد؟

-فکر کردی خیلی با غیرتی؟نه جانم..بی غیرت تر از مردی که اشک زنش رو در میاره پیدا نمی کنی…!بی غیرت تر از مردی که به هوای قدرت بدنیش یه زن رو می ترسونه و بهش زور می گه…پیدا نمی کنی…!

صدایش باز هم بالاتر رفت.

-آخه بی غیرت…اگه به شکه..اگه به بی اعتمادیه…اگه به غیرته…اونی که الان باید مدعی باشه..شادابه…نه تو که هر غلطی که تونستی کردی و با هر کی از راه رسیده خوابیدی و از یه پشه ماده هم نگذشتی…لیاقت تو یکی عین خودته نه اون زبون بسته که تموم گناهش دوست داشتن یه مرده و تا حالا یه قدمم کج نرفته…اونی که باید رگ گردنش قلمبه بشه شادابه که از تموم کثافت کاریای تو خبر داره و با این وجود بازم قبولت کرده…

وقتی نفسم بالا آمد و درد فروکش کرد..نشستم…اما تمام تنم از احتمال هجومش هوشیار و آماده بود..فاصله که گرفت خیالم راحت شد.

-وجدانم خوب چیزیه…فکر کردم یه ذره از مردونگی بابات تو وجودت هست که واسطه این ازدواج شدم…وگرنه صد سال همچین غلطی نمی کردم و جهنم رو واسه اون دنیای خودم نمی خریدم…جواب هر قطره اشکی که اون دختر به خاطر توی بی غیرت می ریزه رو من باید بدم..من..می فهمی؟می فهمی چه مسئولیتی رو دوش من گذاشتی؟می فهمی منو تو چه ورطه ای انداختی؟یا شعورت به اینم نمی رسه؟

دوباره گر گرفت..با قدمهای بلند به سمتم آمد و گفت:

-بلند شو…

برخاستم.

-تو چشمای من نگاه کن.

نگاه کردم…در چشمان برزخی و ترسناکش.

-خوب ببین…خوب نگاه کن…من دیاکو نیستم…شاداب هم نیستم…پاش بیفته یه عوضی ام مثل خودت…یه عوضی که هرکاری از دستش برمیاد…درست مثل خودت!به یگانگی اون خدایی که شاهد این شب و این لحظه ست…اگه ببینم داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی…اگه ببینم داری این دختر رو عذاب می دی…اگه ببینم به خاطر گناه نکرده خونش رو توی شیشه می ریزی…قطره قطره خونت رو می مکم…!طلاقش رو ازت می گیرم و اجازه نمی دم دستت بهش برسه…یا اخلاقت رو درست کن…یا مرد باش و به جای شاداب با من طرف شو…!اونوقت خودم حالیت می کنم که با کی طرفی!
شاداب:

نیمه های شب بود که با نور چشمک زنی که به سقف می تابید به پهلو چرخیدم و موبایلم را چک کردم…شماره ای که به اسم دایی ذخیره اش کرده بودم در حال تماس بود.این وقت شب؟؟نکند بلایی سر دانیار آمده؟
به سرعت پالتویم را پوشیدم و به حیاط رفتم.

-الو؟

-سلام.خوبی بابا؟خواب نبودی؟

از سرما به خودم لرزیدم.

-نه دایی جون.بیدار بودم.چیزی شده؟

صدایش هیچ ردی از نگرانی و دلهره نداشت.

-نه…چیزی نشده.حال دانیارم خوبه.فقط زنگ زدم یه کم باهات حرف بزنم.

به دیواری تکیه دادم.

-بفرمایید.

-می دونم امشب دانیار اذیتت کرده و می تونم حدس بزنم که به خاطر دیاکو بوده..قصد من دخالت تو زندگی و روابط شما نیست…قصدم طرفداری از دانیار هم نیست.چون الان به همون اندازه که دایی اونم دایی تو هم هستم…و جالبه که بدونی…اتفاقاً من طرف توام…پس اگه چیزی می گم به خاطر خودته…به خاطر زندگیت…به خاطر تو و دانیار با هم دیگه.باشه؟

همچنین ببینید

پارت ۷ جلد دوم اسطوره

چشمکی زد و گفت: -تا حالا پیش نیومده بود واسه کسی احترام قائل باشی… بس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *