چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان اسطوره / پارت ۱۱ رمان اسطوره
کانال عاشقي

پارت ۱۱ رمان اسطوره

-ریخت و قیافه خودت رو ندیدی..!

خندید…!

-من مریضم مثلاً…!

ساعد قطورش را فشار دادم و گفتم:

-منم برادر مریضم…

مکث کردم و سپس آهسته گفتم:

-مثلاً…!

پنجه ام را میان انگشتان بی جانش گرفت و گفت:

-خوب میشم…نگران نباش…!

دستش را از آرنج خم کردم و چانه ام را روی مشتش گذاشتم.

-اگه اون کلیه ت رو به من نمی دادی…زودتر خوب می شدی…!

باز خندید…چرا هرگز نفهمیده بودم که خنده هایش اینقدر دلنشین و قشنگند؟

-با همین یه کلیه هم خوب می شم…مطمئن باش..!

مطمئن نبودم…دکتر دم از بحران زده بود…!

با هر دو دست دستش را گرفتم و اینبار از بلندی ساعدش برای پیشانی ام ستون ساختم.

-چرا وقتی می زدمت جلومو نگرفتی؟تو که می دونستی به حال خودم نیستم.چرا از خودت دفاع نکردی؟

دست دیگرش بالا آمد و روی سرم نشست.نفسش خس خس می کرد.

-چون باید این عقده بیست و چهار ساله سر باز می کرد…باید خشمت رو یه جوری خالی می کردی تا یه کم سبک شی…!مگه می تونستم این فرصت رو ازت بگیرم؟

آرواره هایم از شدت فشار درد می کردند!کسی شانه ام را تکان داد.سر بلند کردم.پرستار مرد…خسته و بی حوصله نگاهم کرد و گفت:

-وقت ملاقات تمومه…لطفا مریض رو تنها بذارین.

گردنم را به زور تکان دادم و رو به دیاکو کردم.لبانش هرچند خشک…اما هنوز لبخند داشت…چشمانش هرچند نیمه باز…اما هنوز عشق داشت…!دستش را محکم فشار دادم و گفتم:

-من اینجام…پشت در همین اتاق…یه لحظه هم از اینجا دور نمی شم…حتی اگه این مراقبت ویژه تا قیامتم طول بکشه من اینجا می مونم…پس به خاطر منم که شده زودتر از این اتاق لعنتی رو ول کن و بیا بیرون…باشه؟

انگشتانش را روی صورتم کشید و گفت:

-باشه داداش…!

پرستار باز تذکر داد…اما من نمی خواستم بروم…نمی خواستم تنهایش بگذارم…

-من همین جام…اگه صدا بزنی می شنوم…یه نیمکت هست چسبیده به در ورودی…فقط صدا بزن…من می شنوم…اگه نیومدم..به پرستارا بگو…همه می شناسنم…زود میام…

لبخندش غلیظ تر شد:

-باشه داداش…!

پرستار با عصبانیت تذکرش را تکرار کرد.دستش را رها کردم و چند قدم عقب رفتم…چشمش به من بود…دلش با من بود…چند قدم عقب رفته را برگشتم…خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.شاداب جلویم ظاهر شد و گفت:

-حالش چطوره؟

جوابش را ندادم و به سمت اتاق دکتر پا تند کردم.

==============

-ببین پسرجان..بذار رک و پوست کنده بهت بگم…دردهای مزمن اگه حاد بشن خیلی خطرناکن…مشکل برادر تو هم از این دسته ست…از بین بیماران گوارشی کمتر از ده درصدشون اینقدر اوضاعشون وخیم میشه…خونریزی برادرت خیلی وسیعه…دستگاه گوارش طویل ترین ارگان بدنه…اگه قرار باشه از همه قسمتهاش خون بیرون بزنه یعنی فاجعه…من با این سابقه کاری، تا الان فقط سه مورد اینجوری دیدم که یکیش برادر شماست…متاسفانه از قرار این مشکل از بچگی وجود داشته و کنترل نشده..در نتیجه کار به اینجا کشیده.

حس می کردم پیشانی ام خیس شده..دستم را رویش کشیدم…اما خشک خشک بود…!

-وقتی ده ساله بود عراقیا با قنداق تفنگ زدن تو شکمش…چند بار…محکم…از همون موقع شروع شد…!

دکتر با افسوس سر تکان داد و گفت:

-البته این مشکل بیشتر عصبیه اما شروعش می تونه از همون ضربه ها و آسیب های ناشی از اون باشه…به هر حال در اثر اون ضربه ها یه زخم هایی ایجاد شده که به دلیل فشارهای عصبی بعدش ترمیم نشده و به خاطر عدم درمان کار به اینجا رسیده…!

“چقدر کور بودم…در تمام این سالها…چقدر کور بودم”

-خب الان باید چیکار کرد؟راهی هست؟

دکتر دستانش را به سینه زد و تکیه داد.

-واقعیتش…قبلا همچین بیمارانی رو جراحی می کردیم…اما از بس ریسک جراحیش بالا بود که این شیوه درمانی توی ایران و البته دنیا منسوخ شد…فقط یه کشور هست که با اطمینان بالا اینطور مریضایی رو که به دارو جواب نمی دن عمل می کنه…اونم امریکاست…یه بیمارستان توی دالاس می شناسم که این عمل رو انجام می ده…من خودم اونجا درس خوندم و می تونم معرفیتون کنم…البته اگه به عنوان مجروح جنگی معرفی بشه بیشتر بهش رسیدگی می کنن…می تونی ببریش؟

لبه صندلی نشستم و با اطمینان گفتم:

-شما فقط اون نامه رو بنویسین…!
از اتاق دکتر بیرون آمدم.موبایلم را در آوردم تا کد معروف “۰۰۱” را بگیرم که شاداب را دیدم.دنبال هر دکتر و پرستاری که از I.C.U بیرون می آمدند،می دوید و حال دیاکو را می پرسید.آشفتگی اش دست کمی از من نداشت.در عجب بودم از دیاکو که به خاطر این دختر، روی اینهمه شیفتگی و شیدایی چشم می پوشید و خودش را از نعمت داشتن این گنجینه محروم می کرد.
موبایلم را توی جیبم گذاشتم و نزدیکش شدم.صورتش خیس خیس بود و دستانش می لرزید.آرام گفتم:

-شاداب…بیا بشین…

رنگ لبهایش به سفیدی می زد..قرار از مردمکهایش رفته بود.دلم برایش سوخت.بازویش را گرفتم و تا نیمکت کشاندمش و مجبورش کردم بنشیند.با التماس نگاهم کرد و گفت:

-چیزی شده..درسته؟اتفاقی افتاده که به من نمی گین؟چرا هیچ کس جوابم رو نمی ده؟

برای اینکه کمی آرامش کنم گفتم:

-یادم باشه به محض اینکه دستم خالی شد یه سد واسه این اشکای تو بسازم.

باز مثل بچه ها از آستینم آویزان شد و نگاه پر آبش را به صورتم دوخت:

-تو رو خدا…آقا دانیار..بهم بگین..آقای حاتمی حالش خوبه؟خوب میشه؟

چطور بود که من “آقا دانیار” بودم و دیاکو “آقای حاتمی”؟؟؟

-آره..خوب میشه..الانم خوبه…

-به هوش بود؟باهاش حرف زدین؟می ذارن ببینمش؟

آستینم را از دستش نجات دادم و گفتم:

-به هوش بود…حرف هم زدیم…فردا منتقلش می کنن به بخش..اونوقت می تونی ببینیش.

اشکهایش شدت یافت..اما نفسش کشیدنش آرامتر شد…جالب بود که حرفهایم را بدون حتی یک سوال اضافه یا ذره ای تردید باور می کرد.

-دکتر چی گفت؟

چقدر سوال می پرسید…!دستانم را در هم قلاب کردم و پشت سرم گذاشتم..

-گفت اینجا امکان درمان کاملش نیست…باید بره امریکا…

وحشت به چهره اش بازگشت…با چشمان گشاد شده اش به چشمان من زل زد..اما تا خواست حرف بزند انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و گفتم:

-جیغ و داد و آبغوره گرفتن ممنوع…اگه یه قطره دیگه اشک بریزی هیچی بهت نمی گم…فهمیدی؟

لبش را گاز گرفت و سکوت کرد.زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:

-آفرین..حالا گوش کن…من به کمکت احتیاج دارم..چون به جز تو کسی رو نمی شناسم که اینجوری نگران دیاکو باشه و بتونم بهش اعتماد کنم.می خوام شیفت صبح تا ظهر رو تو اینجا بمونی که من بتونم کارای اعزامش رو درست کنم.نمی خوام تنها بمونه.ممکنه چیزی بخواد یا لازم بشه دارو یا وسیله ای واسش بخری.می تونی بمونی؟

بدون لحظه ای مکث گفت:

-آره..می تونم!

خیالم راحت شد.بودن این دختر در کنار دیاکو…فرقی با بودن من نداشت…شاید حتی دلسوزتر و مسئول تر هم بود.

-خوبه..پس الان برو خونه..فردا صبح بیا…

-اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-نه..شما برین…یه دوش بگیرین و برگردین…وقتی شما اینجوری بهم ریخته باشین، روحیه آقای حاتمی هم خراب می شه.

حق با او بود..بعضی وقتها که پوسته مظلومانه و بچگانه اش می شکست منطقی ترین و قابل اعتمادترین آدم روی زمین می شد.

-باشه..می رم..تو چیزی نمی خوای؟

سرش را تکان داد و گفت:

-نه..برین..نگران اینجا هم نباشین.

تمام موجودی جیبم را درآوردم و توی کیفش گذاشتم..خواست اعتراض کند…انگشتم را روی لبم گذاشتم و گفتم:

-هیس…واسه تو نیست…واسه برادرمه..!

چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت.دستانم را روی زانوانم گذاشتم و برخاستم.از بیمارستان بیرون زدم و به محض نشستن پشت فرمان کد “۰۰۱” را شماره گیری کردم.

باید تماس می گرفتم…با کسی که قبلاً یکبار جانمان را نجات داده بود…!
شاداب:

راس ساعت هشت صبح خودم را به بیمارستان رساندم.دانیار را دم اطلاعات مشغول صحبت با پرستار دیدم.به سمتش رفتم و سلام کردم.چشمانش چقدر سرخ بودند…!

-سلام..بیا…منتقلش کردن به بخش…

قلبم از تصور دیدن دیاکو هم ضربان گرفت و هم مچاله شد.شانه به شانه اش راه افتادم.

-حالش بهتره؟

بی حوصله جواب داد:

-آره…اتاق خصوصی گرفتم واسش که توام راحت باشی.

در را باز کرد و قبل از من داخل شد…! مقنعه ام را مرتب کردم و به خودم نهیب زدم:

-وای به حالت شاداب اگه گریه کنی…وای به حالت…!

اما به محض دیدن حال روزش…با آنهمه سرم و دستگاه های عجیب و غریب…با آن صورت تکیده و لاغر شده…بغض خفه ام کرد…!

دانیار صدایش را پایین آورد و گفت:

-فعلاً خوابه…من زودتر برم که زودترم برگردم.کاری داشتی زنگ بزن…بیا این موبایل دیاکو پیشت باشه تا منم راحت بتونم باهات در تماس باشم.اینم کارت بانکمه.رمزشم رو این کاغذ نوشتم.

آرام گفتم:

-باشه…!

نگاهی به دیاکو انداخت و گفت:

-می مونی تا بیام؟

ای کاش دانیار می دانست که او تنها کسی نیست که با نفسهای دیاکو زنده ست…!

-نگران نباشین…من از اینجا تکون نمی خورم.

کمی گردنش را ماساژ داد و گفت:

-ممنون…هرچی شد زنگ بزن…

و رفت.

کیفم را روی میز گذاشتم و به دستگاهی که قلب دیاکو را مانیتور می کرد نگاه کردم…کاش سر در می آوردم..کاش زبان این خطوط کج و معوج را می فهمیدم…کاش به من از حال اسطوره ام می گفتند…اسطوره ای که روح بزرگش اسیر یک جسم بیمار شده بود و همراه با خودش جان مرا هم قطره قطره به یغما می برد.
آه کشیدم و روی صندلی نشستم.آرزو کردم که ای کاش به جای عمران پزشکی خوانده بودم و یا پرستاری…تا حداقل می توانستم کمی در تسکین دردهایش کمک کنم..اما الان چه از دستم میامد؟نشستن و خیره شدن به ساعتی که کند می گذشت…نشستن و زل زدن به دیوارهای اتاقی که از زندان هم دلگیرتر بودند..نشستن و زل زدن به پیشانی شکسته ای که حتی مجوز لمسش را هم نداشتم…!

سرش که چرخید..من از جا پریدم…چشمان بی فروغش تمام اتاق را جستجو کردند تا به من رسیدند…! باز سر خودم داد زدم…”گریه نه شاداب…گریه نه..”

-شاداب؟؟تویی؟اینجا چیکار می کنی؟

تا حالا کسی توانسته بغضش را کنترل کند؟هرگز شده کسی بتواند اختیار اشک هایش را در دست بگیرد؟؟

گیرم اشکم را در پستوی چشمانم مخفی کنم…لرزش چانه ام را کجا ببرم؟

-حالتون چطوره؟

لبخند زد…این مرد..در بدترین شرایط هم لبخند می زد…

-خوبم…خیلی خوب…

دستش را..دست سیاه و زخمی اش را بلند کرد:

-بیا اینجا..بیا نزدیک تر…

گیرم که اشک نریزم…گیرم که آنقدر فکم را فشار دهم که لرزش چانه ام دیده نشود…با این قدمهای تند و بی اختیار چه کنم؟

-فکر می کردم با من قهر کردی…!

گیرم زانوانم را مجبور کنم به توقف…به ایستادن…به میخ شدن روی زمین…با این قلبی که دیوانه وار می کوبد و صدایش به عرش خدا هم می رسد…چه کنم؟

-فکر کردم دلت رو شکستم…فکر کردم دلخوری…!

گیرم قلبم را هم خفه کردم…توی دهانش زدم و نگذاشتم نطق بزند…مشتش کردم و از ضربان انداختمش..با این نفسی که برای این مرد می رود و دیگر بالا نمی آید چه کنم؟

-بیا شاداب…بیا اینجا…!

اشتباه است؟حماقت است؟دیوانگی ست؟هر چه هست باشد…من این مرد را دوست دارم..!مرا نمی خواهد…نخواهد…من او را می خواهم…!مگر دوست داشتن منطق می پذیرد؟؟مگر با دل می توان از زبان عقل گفت؟اگر می شد یکی سنگ بر تیشه نمی زد و یکی سر به بیابان نمی نهاد…!

-همش نگران بودم که دیگه نتونم ببینمت…

خدا را شکر…بالاخره در یک چیز مشترک شدیم…این همان نگرانی شبها و روزهای من است…

-من یه عذرخواهی بهت بدهکارم…نسنجیده حرف زدم..می دونم…!دلت رو شکستم…می دونم…! اما ناخواسته بود.به جون دانیار…همچین قصدی نداشتم..!

جلو رفتم…چسبیده به تختش ایستادم…چشم دوختم به بازویش…نتوانستم در چشمانش نگاه کنم.

-حالا بگو با من قهری؟

سرم را به چپ و راست تکان دادم…یعنی نه…!

-دلخور نیستی؟

سرم را تکان دادم…یعنی نه…!

-منو بخشیدی؟

دیگر نشد…نتوانستم…اشکم از اختیارم خارج شد…سرم را بالا و پایین کردم…یعنی آره..!

-خب پس چرا نگام نمی کنی؟

انگار کوه دماوند را با آن عظمت و سنگینی روی گردنم گذاشته بودند…منقبض نمی شدند این ماهیچه های لعنتی…!

-شاداب…ببینمت…گریه می کنی؟

به زور سرم را بلند کردم و صورت خسته اش را از نظر گذراندم.دلم می خواست بگویم..”چرا دوستم نداری؟چرا به من فرصت عاشقی کردن نمی دهی؟چرا اینهمه احساس را باور نمی کنی؟”…دلم گفت اما زبانم فرمان مغز را اجرا کرد:

-خیلی خوشحالم که حالتون بهتره…!

آهی کشید و گفت:

-مرسی…بازم اسباب زحمتت شدم…دانیار کجاست؟

هرچه هوا در اتاق بود از طرق بینی ام بالا کشیدم..تا کمی التهابم بخوابد.

-به من چیزی نگفتن…فقط گفتن کار دارن…همین..!

صدایش ضعیف بود..مثل برق نگاهش…!

-شاداب…می دونی که دانیار به جز من کسیو نداره؟

-می دونم.

-اینم می دونی که چه عذابی کشیده…هنوزم میکشه؟

– می دونم…!

آه کشید…نه چندان عمیق…اما جانسوز…!

-منم اینو می دونم که کنار اومدن با دانیار کار هرکسی نیست…اما جز تو کسیو ندارم که برادرمو بهش بسپرم…!

نالیدم…

-نگین..تو رو خدا…

دستش را روی دستم گذاشت و گفت:

-گوش کن…فقط گاهی بهش سر بزن…همین…!چیز بیشتری انتظار ندارم…!به مادرتم بگو..گاهی…همونجور که به من میگه پسرم…به اونم بگه…!نگاه به ظاهر سردش نکن…تو حسرت این کلمه می سوزه…حسرت یه محبت مادرانه…یه نگاه پدرانه…یه عشق خواهرانه…!اگه من نبودم…

با التماس نگاهش کردم…اجازه نداد حرف بزنم…

-اگه من نبودم…واسه دانیار خواهری کن…نذار غصه تنهاتر شدنش..اون دنیام رو هم جهنم کنه…! اگه بدونم یکی هست که گاهی حالش رو بپرسه…گاهی بهش سر بزنه…کسی مثل تو…که اینقدر پاک و مهربون باشه…خیالم راحت میشه…آروم می گیرم…!باشه شاداب؟

تنها…تنها برای آرام شدن خیالش ضجه زدم:

-باشه…!

دستم را بیشتر فشرد:

-سخته…خواسته م منطقی و معقول نیست…اما بذار به حساب بی کسی مردی که از دار دنیا همین یه برادر رو داره…من دانیار رو با چنگ و دندون تا اینجا رسوندم…از خودم بیشتر می خوامش…و تو تنها کسی هستی که می تونم تموم سرمایه زندگیم رو با خیال راحت به دستش بسپرم…درکم می کنی؟

درک می کردم…نه…اینهمه از خودگذشتگی را درک نمی کردم…!

-شاداب…نگام کن…

نتوانستم…

-نگام کن…می ترسم دیگه وقت نشه اینا رو بهت بگم…

ای خدا…مرا چه فرض کرده ای؟

-آها…آفرین…گریه نکن…فقط خوب گوش بده…یه چیز دیگه هم ازت می خوام..یه قول دیگه…!

خون جگرم را همراه با بغضم فرو دادم.

-قول بده خوشبخت شی…خیلی خوشبخت…حق تو بهتریناست…زندگی با یه مرد سالم…چه از نظر روحی…چه از نظر جسمی…!حق تو یه زندگی شاده…اونقدر شاد که تموم سختیهای عمرت رو از خاطرت پاک کنه…!مردی که پا به پات جوونی کنه…پا به پات زندگی کنه…مردی که لیاقت تو رو داشته باشه…لیاقت اینهمه خلوص…اینهمه نجابت…اینهمه یکرنگی…!قدر خودت رو بدون…مثل تو خیلی کمه..کم شده…نایاب شده…همینجوری بمون و همینجوری خوشبخت شو…باشه؟

دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم…نشستم….!

-بگو شاداب…قول بده…!

چقدر بی رحمانه از من قول بودن با کسی به غیر از خودش را می گرفت…چقدر بی رحمانه…!

پیشانی ام را روی ساعدش گذاشتم و همزمان با بغضی که ترکید زمزمه کردم:

-باشه…!

و تمام سهم من از دیاکو…نوازشی بود که نصیب مقنعه ام شد…!
نزدیک غروب بود که آمد.پشت پنجره گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و چشم دوختم به راهی که دانیار را به من می رساند.هیچ کس را بیشتر از او نمی خواستم.باید می آمد و به سوالهایم جواب می داد.چون او تنها کسی بود که دروغ نمی گفت…حتی برای دلخوشی و آرام کردن کسی…فقط به او اعتماد داشتم…اگر می گفت دیاکو نمی میرد…مطمئن می شدم که نمی میرد و اگر…و او تنها کسی بود که به راحتی ازدلم می توانستم برایش بگویم…حتی اگر مسخره ام می کرد…و او تنها کسی بود که می توانست از اینهمه درد راحتم کند حتی اگر تشر می زد…!

نزدیک غروب بود که آمد…از همان راهی که به آن زل زده بودم…خسته و هلاک هم آمد…از چشمانش خون می بارید…به محض ورودش به سمتش رفتم..رفتن که نه دویدم..از دیدن چهره آشفته و حرکات شتابزده ام پلاستیک های خریدش در دستش خشک شد.سریع چشمانش را چرخاند و به دیاکو نگاه کرد.همینکه حرکات منظم قفسه سینه او را دید نفسش را بیرون داد و گفت:

-چی شده باز؟

آستینش را کشیدم.پوفی کرد و گفت:

-شاداب؟

با تمام قدرت کشیدمش بلکه کمی تکان بخورد.پلاستیک ها را روی میز گذاشت و همراهم آمد.بی وقفه تا محوطه رفتم.آنجا صدایش درآمد.

-ول کن این پیرهن لامصبو…حرف بزن ببینم چی شده.

چرخیدم…کاش کمی قدم بلندتر بود تا مجبور نبودم اینقدر سرم را بالا بگیرم.دوباره آستینش را گرفتم.به سختی اش..به سردی اش..به بی خیالی اش..حتی به بی رحمی اش احتیاج داشتم.دست آزادش را توی موهایش فرو برد و گفت:

-از وقتی من رفتم داری گریه می کنی…آره؟

فقط نگاهش کردم…دنبال آن خونسردی همیشگی…آن چاله های سیاه و خالی می گشتم…می خواستم با دیدن آنها بفهمم که دیاکو خوبست…که خوب می شود.

-میشه بی خیال این آستین ما بشی؟

رهایش کردم و سر به زیر انداختم.سیگاری آتش زد و گفت:

-نمی خوای بگی چی شده؟

می خواستم…نمی توانستم…

-نمی ذارین بمیره…مگه نه؟

پوزخندش را به واسطه نور قرمز سیگارش دیدم.

-من دکترم یا خدا؟

انتظار این جواب را نداشتم…با وجود دانیار بودنش باز هم انتظار نداشتم…با استیصال تمام رو به آسمان کردم و گفتم:

-خدایا…پس من چیکار کنم؟

سنگینی نگاهش را حس می کردم…پک محکمی به سیگارش زد و گفت:

-وقتی خیلی حالت بده و هیچ کاری هم از دستت برنمیاد چیکار می کنی؟

لبه جدول میدان گلکاری شده بیمارستان نشستم و گفتم:

-دعا می کنم.

کنارم نشست و گفت:

-خب اگه اینجوری آروم می شی…الانم همین کارو بکن…!

اشک مجالم نمی داد.پرسیدم:

-شما چی؟وقتی حالتون خیلی بده چیکار می کنین؟

خندید…عجیب و بلند…! سیگار را زیر پایش له کرد و گفت:

-من همیشه حالم بده…واسه مشکلی که همیشگیه…راه حلی وجود نداره.

راست می گفت…جوابش دهانم را بست…

-چطور می تونین اینقدر خونسرد باشین؟چطوری؟به منم یاد بدین…به خدا دارم دق می کنم…!

سرش را تکان داد و گفت:

-شنیدی می گن “گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود؟” حکایت زندگی منه…اما نه گاهی…همیشه واسه من نمی شود و نمی شود.انگار دیگه عادت کردم…پذیرفتم که زندگی من همینه…

وحشت کردم…انقدر که بند بند بدنم به لرزه افتاد.آستینش را گرفتم:

-یعنی چی؟چیو پذیرفتین؟یعنی نمی خواین کاری بکنین؟نمی برینش امریکا؟

صورتش را چرخاند…با مردمکهایش مسیر اشکهایم را دنبال کرد و گفت:

-هیچ وقت بهم نگفتی که چطوری اینهمه عاشق دیاکو شدی…!

الان چه وقت این حرفها بود؟نالیدم:

-آقا دانیار…

دستش را توی جیب شلوارش فرو برد و دستمالی بیرون کشید و به دستم داد:

-بیا…اشکات رو پاک کن…!

هق هق کنان دستمال را روی صورتم کشیدم.

-منو ببین شاداب…

با چشمان تارم نگاهش کردم.به جلو خم شد.فاصله مان را به کمتر از واحد سانتیمتر رساند و گفت:

-من همه تلاشم رو واسه نجات جونش می کنم…یه معده و روده که بیشتر ندارم…اگه لازم شه دکترا رو مجبور می کنم که همینا رو پیوند بزنن به دیاکو و نجاتش بدن…!اگه لازم شه کولش می گیرم و تا خود امریکا پیاده می برمش…! می دونم در مورد من چی فکر می کنی…درستم فکر می کنی…اما بحث دیاکو از همه آدما جداست…شک نکن هرچقدر دوستش داشته باشی و به خاطر از دست دادنش بترسی بازم به پای من نمی رسی…ولی اینو هم بدون…که من خدا نیستم…مرگ و زندگی آدما..حتی برادرم…دست من نیست…..من فقط می تونم تلاشم رو بکنم و می کنم…اما اینکه نتیجه ش چی میشه از اراده من خارجه…پس امیدت رو به من نبند.چون منم یه آدمم مثل تو…!فکر می کنم…در شرایط حاضر…دعا کردن..بیشتر از گریه کردن و آویزون شدن به من جواب بده…!

اشکم بند رفت…از صداقت و صراحت و راستی کلامش…!دانیار همین بود…نه حرف بیهوده..نه قول الکی…نه دلداری بیخود…!اما همین چهار کلمه حرفش آرامم کرد…همینکه گفت تلاشش را می کند…همینکه گفت با گریه کار پیش نمی رود..همینکه گفت دعا کنم…! نمی دانم چرا اما پرسیدم:

-شما به دعا کردن اعتقاد دارین؟

عقب کشید و گفت:

-مهم اینه که تو اعتقاد داری…تو به روش خودت پیش برو..منم به روش خودم…شاید ترکیب این مادیات ومعنویات…بتونه دیاکو رو نجات بده…!

و زیر لب زمزمه کرد:

-گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است…گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود…!تو دعا کن…شاید ایندفعه قرعه به نام ما افتاد!

هربار…هربار که می دیدمش شگفت زده ام می کرد…!هربار…به شکلی…تمام تصورات ذهنی ام را بهم می ریخت…!هربار…غیر قابل پیش بینی تر از قبل می شد..!

برخاست و تنهایم گذاشت…از پشت نگاهش کردم…به نگهبان دم در چیزی گفت و بعد به داخل بیمارستان رفت…کمی بعد نگهبان صدایم زد:

-خانوم شما آژانس خواستین؟

به خودم آمدم و از جا پریدم..سریع به اتاق دیاکو برگشتم و کیفم را برداشتم…قرآنی که همیشه همراهم بود کنار سرش گذاشتم و با نگاه هزار بوسه بر پیشانی اش نشاندم…دانیار نبود…تا وقتی که سوار ماشین شدم با چشم دنبالش گشتم و درست لحظه ای که ماشین حرکت کرد دیدمش…

کنار دیواری ایستاده بود و سیگار می کشید…!

دانیار

به جبران تمام فریادهایی که نمی توانستم بکشم،سیگار کشیدم و به جبران اشکهایی که فرو نمی ریختند…دود فرو دادم!کابوس با قدرت بیشتر برگشته بود.هیولای وحشت آور مرگ دوباره دور سرم می چرخید.دوست داشتم از کسی بپرسم چرا من؟اینهمه بلا فقط برای یکنفر آدم؟؟؟به کدامین گناه؟؟؟کدام گناهم چنین عقوبت وحشتناکی را مستحق بود؟؟این دنیا بر چه اساسی استوار است؟چگونه می چرخد؟با کدام عدالت اداره می شود که یکی در همان کودکی می سوزد و یکی حتی دوران جنینی اش را هم در خوشبختی محض می گذراند؟؟؟تا الانم در عذاب از دست دادن خانواده ام سوخته بود و از الان به بعدم در عذاب وجدان کشتن دیاکو..!مگر نه اینکه تمام عصبیت هایش به خاطر من بود؟؟؟مگر نه اینکه هربار خونریزی اندامهای داخلی اش از دردِ درد کشیدن من بود؟مگر نه اینکه با مشتهایی که کیسه بوکس را چندین متر جابجا می کرد روده های بیمارش را نشانه گرفته بودم؟
آخ..مرگ حق من بود…نه دیاکو…!دیاکویی که قهرمان عصر خودش بود باید می رفت و من که خنثی ترین عضو این دنیا بودم باید می ماندم…ههه…مسخره تر از این وجود داشت؟خدا آن بالا چه می کرد؟؟؟کاش فقط یک روز این دنیا را به دست من می داد…!فقط یک روز…!دنیای این آدمها…لایق اینهمه صبوری و مهربانی نبود…این آدمها لایق این خدای مهلت دهنده نبودند…اگر من خدا بودم،”خدایی می شدم ظالم”..بی رحم…از یک خاطی هم نمی گذشتم…از یک قاتل..از یک متجاوز…از یک زورگو…همه را از پا آویزان می کردم…تا با زجر بمیرند…با درد…با درد..با درد…!
اگر خدا می شدم…خواب دیدن را ممنوع می کردم! اجازه می دادم بنده هایم بخوابند…بدون کابوس…بدون وحشت…!
اگر خدا بودم…به انسانها فقط حافظه کوتاه مدت می دادم…آنقدر کوتاه که نتوانند هیچ خاطره بدی را به یاد بیاورند و درد بکشند…!
اگر خدا بودم…اجازه نمی دادم هیچ بنده ای…روح بنده دیگرم را بکُشد طوریکه تمام حواس و احساساتش از دست برود و یخ بزند..!
اگر خدا بودم..ظالم را در همان لحظه ظلم سنگ می کردم…و دست نوازش بر سر مظلوم می کشیدم و اجازه نمی دادم اینهمه احساس تنهایی و بی کسی کند.
اگر خدا بودم…شادیها را به نسبت مساوی تقسیم می کردم…برای همه به یک اندازه…غصه ها را هم همینطور…!برای هرچیزی حد و مرز می گذاشتم و دنیا را اینطور ناعادلانه به حال خود رها نمی کردم…!
اگر خدا بودم…تمام دارایی های یک بنده ام را یک به یک نمی گرفتم…هربار به شکلی دلش را نمی شکستم…ظالم بودم..اما نه در حق مظلوم.ظلم می کردم…در برابر ظلم! اینگونه بیرحمانه تاوان ظلم ظالم را از مظلوم نمی گرفتم…!

آه…حیف…حیف که خدا نشدم و تمام خشمم را با سیاه کردن ریه هایم خالی می کنم…حیف…!

سیگار تا ته سوخته را توی سطل زباله انداختم و به سمت اتاق دیاکو رفتم.هنوز چند قدم برنداشته بودم که چهره آشنایی توجهم را جلب کرد…دقت کردم…به قد بلندش…به راه رفتنی که حتی در اوج شتاب هم پر عشوه به نظر می رسید و به زیبایی اش که از همین فاصله هم چشم را خیره می کرد…کیمیا…!

قدمهایم را تند کردم و درست مقابل پله های ورودی سد راهش شدم…ترسید و جا خورد…دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:

-وای دانیار تویی؟نزدیک بود سکته کنم…!

به سرتاپایش نگاه کردم…هرچند از پنج سال پیش زیباتر به نظر می رسید اما هنوز هم به چشم من هیچ جذابیتی نداشت..!دستش را گرفتم و با خودم به نقطه ای دور از چشم همه بردم و گفتم:

-اینجا چیکار می کنی؟

-رفتم شرکت..گفتن دیاکو اینجاست..چی شده؟

دستانم را توی جیبم فرو بردم و گفتم:

-هر چی که شده…به تو چه؟

سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند..با لبخندی مصنوعی گفت:

-وای دانیار..تو هنوزم پاچه می گیری؟برو کنار دارم از نگرانی می میرم.

توی چشمانش خیره شدم و گفتم:

-سگ خودتی و …

دلم نیامد به پدر و مادرش توهین کنم!

-خودت…حرف دهنت رو بفهم و زود بزن به چاک…!

از خشونتم ترسید…این را در چشمانش دیدم.اما عقب نکشید.

-چرا همچی می کنی؟برو کنار می خوام دیاکو رو ببینم…به تو چه اصلاً؟

او عقب نرفت..من جلو رفتم..سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:

-پنج سال دیر اومدی…برگرد به همون خراب شده ای که بودی…دست از سر برادر من بردار…!

دهانش را باز کرد…کف دستم را بالا بردم و در چند میلیمتری لبهایش نگه داشتم.

-حرف نزن…بخش عمده ای از مشکلات الان دیاکو..به خاطر غلط پنج سال پیش توئه…! اون موقع با وجودی که می دونستم تو واسه دیاکو زن بشو نیستی سکوت کردم..اما دیگه بسه…اجازه نمی دم بازم با احساساتش بازی کنی…!

عدسی روشن چشمانش کدر شد..لبهایش لرزید…

-من…

دستم را بالاتر بردم…طوریکه ترسید و از ترس کتک خوردن سرش را عقب کشید…!

-“تو”…واسه من مهم نیستی…اینکه چی شد و چرا رفتی و چرا برگشتی هم مهم نیست…!دلایلت منطقی بود یا نبود هم مهم نیست…دیاکو رو دوست داری یا نداری هم مهم نیست…واسش نقشه داری یا نداری هم مهم نیست…الان حسی داری یا نداری هم مهم نیست…!پشیمون شدی یا نشدی…تغییر کردی یا نکردی…زن زندگی شدی یا نشدی هم مهم نیست…تو پنج سال پیش…به بدترین شکل ممکن دل برادرم رو…غرور و شخصیت یه مرد کُرد رو شکستی…!راههای بهتری هم واسه پیشرفت کردن وجود داشت…تو بدترینش رو انتخاب کردی…و حالا…!

باز جلو رفتم…دیگر فاصله ای بینمان نبود…!

-و حالا…منم راههای زیادی واسه دور کردن تو از دیاکو بلدم…اما اگه همین الان نری…یا اگه بری و برگردی…بدترینش رو انتخاب می کنم…!

کم آورده بود..ترسیده بود..اما نمی خواست بشکند و فرار کند.

-برو کنار روانی…هیچ غلطی نمی تونی بکنی..فکر کردی کی هستی؟

پوزخند زدم و گفتم:

-کی هستم؟همونی که تو گفتی…روانی…!بترس از یه آدم روانی که هیچی واسه از دست دادن نداره…بترس که یه روز یه جایی خفتت کنه و بلایی که لایقشی سرت بیاره…!

می دانستم..می دیدم..که سیاهی چشمان بی فروغم…وحشت زده اش کرده…ضربه آرامی به پیشانی ام زدم و ادامه دادم:

-منو میشناسی…می دونی که جنتلمن نیستم…ادب و شخصیت و این چیزا هم حالیم نمیشه…حتما شنیدی روشم در مورد زنهایی که زیادی می رن رو اعصابم چیه…اینم می دونی اونقدر معرفت ندارم که بخوام حتی به نامزد سابق برادرم رحم کنم…اینم می دونی که از پلیس و دادگاه و زندان و اعدامم نمی ترسم…اینم می دونی که پای حرفی که زدم می مونم و الکی تهدید نمی کنم…پس به نفعته دست از سر دیاکو برداری…وگرنه بهت قول می دم سری بعد که منو ببینی..مرگت رو از خدا طلب می کنی…!

بالاخره شکست…هم خودش هم بغضش…

-دانیار..دیوونه نشو…چطور می تونی اینقدر بد با من رفتار کنی؟من فقط اومدم ببینمش…به خودشم گفتم…پشیمونم…نمی خواستم اینجوری شه…!به خدا..من دوستش دارم…به خاطر پدرم…

با بی حوصلگی حرفش را قطع کردم و گفتم:

-پای پدرت رو وسط نکش…که تومنی صد هزار با تو فرق می کنه…هرچند اگه لازم شه تو روی اون هم می ایستم…!اون دوست داشتنت رو هم بذار در کوزه…!شرایط دیاکو حاده..یه هیجان یا استرس دیگه می تونه منجر به مرگش بشه…پس تا قبل از اینکه همین یه ذره ادب و احترامم ته بکشه…دمت رو بذار رو کولت و برو…برو و دیگه برنگرد…! اگه راست می گی و دوستش داری دست از سرش بردار…برو..!

دستانش از دو طرف بدنش آویزان شد و گفت:

-تو چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟

با بی تفاوتی گفتم:

-کاری نداره که…تو هم بلدی…یادت رفته؟

چشمان براق و خیسش را به صورتم دوخت و بی هیچ حرفی عقبگرد کرد و رفت…!با رفتنش تمام انرژی منهم ته کشید…فشارها هر لحظه بیشتر می شد و دیوارها هر لحظه تنگ تر…!به اتاق دیاکو رفتم…خواب بود…پاهایم را روی زمین کشیدم…چند شب بود که خواب به چشمم راه نداشت؟پشت پنجره ایستادم و به ظلمت بیرون خیره شدم و زمزمه کردم…

-به کجای این شب تیره…بیاویزم قبای ژنده خود را؟
شاداب:

صبح کمی زودتر از ساعت معمول رسیدم.آرام و بیصدا در را باز کردم.هر دو خواب بودند.دیدن آرامش این دو برادر در کنار هم لبخند بر لبم نشاند.بین دو تخت ایستادم و چهره های نه چندان مشابه شان را نظاره کردم.صورت دیاکو حتی در خواب هم آرام بود و صورت دانیار حتی در خواب هم اخمو.
دانیار پتو نداشت…با کفش روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود…هوای اول صبح نزدیک مهری سرد بود…ترسیدم سرما بخورد…پتو را که گلوله کرده و پایین تختش گذاشته بود برداشتم و آهسته رویش کشیدم که ناگهان مچ دستم را توی هوا قاپید و به سرعت نیم خیز شد..از فشار دستش در آغوشش پرتاب شدم و سرم محکم به استخوان ترقوه اش برخورد کرد.صدای ضربان قلبش آنقدر کوبنده و خشمگین بود که از ترس بر خودم لرزیدم..گیج بودم..اما سعی کردم تکان بخورم..از تکان من پنجه اش را کمی شل کرد و بیهوا پیشانی اش را روی شانه ام گذاشت…نفسش را با شدت به بیرون دمید و گفت:

-اوووف…دختره دیوونه…مگه از جونت سیر شدی؟

و بعد تقریباً به عقب هلم داد…!

به محض رهایی مچ دردناکم را مالیدم و متحیر خیره اش شدم.دستی به موهای بهم ریخته اش کشید…نیم نگاهی به دیاکو کرد و انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت:

-دیگه هیچ وقت..هیچ وقت..هیچ وقت…موقعی که من خوابم دور و برم نیا…فهمیدی؟

تنها جوابی که توانستم بدهم بالا و پایین کردن سرم بود.با غیظ پتو را کنار زد و ازتخت پایین پرید و از اتاق بیرون رفت…هنوز توی شوک بودم…چقدر این آدم عجیب بود…!

-شاداب؟؟؟

از صدای ضعیف و خسته دیاکو به خودم آمدم و نگاه مبهوتم را از در گرفتم.سعی کردم عادی به نظر بیایم.کمی جلو رفتم و گفتم:

-سلام..حالتون چطوره؟

چشمانش را ریز کرد و گفت:

-چی شده؟چرا ماتت برده؟چرا رنگت پریده؟چرا مچت رو می مالی؟

به زور لبخند زدم و گفتم:

-چیزی نیست…خوبین شما؟

صدای شاکی اش بند دل شیدایم را پاره کرد!

-شاداب…!

وقتی اینطور قشنگ و محکم صدایم می زد…وقتی الف شاداب را اینطور خوش آهنگ ادا می کرد..کم می آوردم..تسلیم می شدم..!به تخت دانیار تکیه زدم و گفتم:

-آقا دانیار خواب بودن..خواستم پتو رو بکشم روشون…یه دفعه از خواب پریدن و عصبانی شدن…!

دیاکو خندید…بی جان اما طولانی…خنده اش شاد نبود…از همانهایی بود که می گفتند:از گریه غم انگیز تر است”…کمی خودش را روی تخت جابجا کرد و گفت:

-پس شانس آوردی که سالمی…!

و بعد در کسری از ثانیه خنده اش تبدیل به اخمی غلیظ و درهم پیچیده شد و ادامه داد:

-به دل نگیر…خوشش نمیاد وقتی خوابه کسی نزدیکش باشه یا نزدیکش بشه…این چند وقته همش بیدار بوده…امروزم طرفای پنج و شیش خوابید…همین باعث شده شدیدتر واکنش نشون بده…

آهی کشیدم و گفتم:

-ناراحت نیستم..

دقیق تر نگاهم کرد و گفت:

-ترسیدی؟

راستش را گفتم:

-آره…بعضی وقتا واقعاً ترسناک میشن.

لبخندش پر از محبت و عشق بود:

-قبول دارم..ترسناکه اما خطرناک نیست…با وجود این اخلاقاش هنوز یه نفر رو هم ندیدم که دوستش نداشته باشه…لامصب مهره مار داره…!

حرفش درست بود..عمر کینه و نفرت من از دانیار به چند ساعت هم نرسیده بود..بعد از آن با وجود تمام عذابهایی که از حرفهایش کشیده بودم…هرگز از او بیزار نشده بودم.بحث را عوض کردم:

-نگفتین حالتون چطوره..دردتون کمتر شده؟

با افسوس نگاهی به سرم های آویزان و نصفه و نیمه کرد و گفت:

-اگه ولم کنن و بذارن برم سراغ کار و زندگیم خوب می شم.

یعنی می شد؟می شد من یکبار دیگر او را سالم..در محیط کارش ببینم؟

-اینم می گذره..عجله نکنین..چیزی لازم ندارین واستون بیارم؟

چشمانش را بست و گفت:

– نه..ممنون…واقعا متاسفم که باعث زحمتت شدم…!

زحمت؟؟؟از کدام زحمت حرف می زد؟او که نمی دانست تمام شب ثانیه ها را شمردم و به صبح التماس کردم که بیاید تا زودتر بتوانم ببینمش…او که نمی دانست..همین پرستاری خشک و خالی هم برای من دنیایی ست و با وجود تمام اشتیاقم برای بهبودش…دوست نداشتم تمام شود…!

-نگین این حرفا رو..مامان و شادی هم احوالتون رو مرتب می پرسن…عصر هم واسه ملاقات میان…اگه تا الان نیومدن به خاطر اینه که نمی خوان مزاحم استراحتتون بشن…!

لبخندی زد و تنها گفت:

-لطف دارن…!

گوشه در باز شد و دسته گل کوچک تبسم قبل از خودش داخل آمد.با حجب و حیایی که از او بعید می نمود جلو آمد و سلام کرد..هر دو جوابش را دادیم..دیاکو گفت:

-چرا زحمت کشیدی تبسم خانوم؟

منهم چشم غره ای رفتم و گفتم:

-الان چه وقت ملاقاته کله صبحی؟

گل را روی میز گذاشت و گفت:

-بابا از بس این شاداب وق زد گفتم خودمو زودتر به دیدار آخر برسونم…کلی نقش میگ میگ رو بازی کردم تا از دست نگهبان و پرستار در رفتم…ولی شما که خدا رو شکر حالتون خوبه…!

لبم را گاز گرفتم و با چشم و ابرو برایش خط و نشان کشیدم و گفتم:

-زبونت رو گاز بگیر تبسم..این چه طرز احوال پرسیه؟

با بی خیالی روی صندلی نشست و گفت:

-مگه دروغ می گم؟؟؟مردم از بس تو این چند روز فین فینای تو رو تحمل کردم.

دریغ از ذره ای شعور و ادراک در وجود این دختر…!دیاکو با خنده گفت:

-به هر حال ببخشید..راضی به زحمتتون نبودیم.

تبسم پا روی پا انداخت و گفت:

-حالا که اومدم…اصل حالتون چطوره؟

تا دیاکو خواست جواب بدهد ضربه ای به در خورد و دانیار داخل شد…موهایش خیس خیس بود و نگاهش همچنان خشمگین…تبسم را دید اما بی توجه به او به سمت کمد رفت و حوله را برداشت و به موهایش کشید و در همان حال گفت:

-به به..خوشحال و خندان…!

تبسم نگاهی به دانیار کرد و نگاهی به دیاکو و نگاهی به من و در آخر گفت:

-خوشحال که تویی…خندان کیه؟نکنه با منه؟

نامحسوس سرم را تکان دادم..تبسم تند گردنش را چرخاند و رو به دانیار گفت:

-به من می گین خندان؟

دانیار بدون اینکه کوچکترین انعطافی در چهره اش نشان دهد جواب داد:

-مگه نیستی؟

از حساسیت تبسم روی اسمش خبر داشتم..معتقد بود تنها چیز درست و حسابی ست که در زندگی دارد…!

-معلومه که نه…این چه عادت زشتیه شما دارین؟خوشتون میاد منم به شما بگم خاویار؟؟؟

از یک طرف خنده ام گرفته بود…از یک طرف دلم می خواست گریه کنم…!شوخی با دانیار…آنهم در این صبح شوم…!

خنده قاه قاه دیاکو کمی آرامم کرد.منهم به خنده ام اجازه رها شدن دادم…اما دانیار جلوی آینه موهایش را شانه زد و به سردی گفت:

-می دونستی که خیلی با نمکی؟؟؟

تبسم پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-نه الان که خودمو با شما مقایسه کردم فهمیدم…!

وای…به دانیار گفت بی نمک..با نگاه التماسش کردم که ادامه ندهد…!دانیار گوشی دیاکو و عابربانکش را به دست من داد و گفت:

-حیف که الان حوصله ندارم…به وقتش باهات تسویه می کنم.

خداحافظ آرامی گفت و از در بیرون رفت…تبسم سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

-آخ جون..فکر کنم بساط تجاوز جور شد…!

خیلی تلاش کردم خودم را کنترل کنم…اما قیافه مضحک تبسم اختیار از دستم خارج کرد…دیاکو هم با لبخند نگاهمان کرد و هیچ نگفت…!
دانیار:

بالاخره بعد از ده روز…تاریخی که منتظرش بودم رسید و هواپیمایی که چشم انتظارش بودم نشست.مثل دامادی پشت در آرایشگاه، قدم زدم و چشم دوختم به ترانزیت ورودی.به نظرم باید گل می خریدم…اما نخریدم…! نه آدرس گل فروشی های شهر را می دانستم..نه هرگز به چشمم آمده بودند و نه جدا کردن و سلیقه به خرج دادن را بلد بودم…!گل را از ذهنم بیرون کردم و ذهن همیشه بیدارم را به کنکاش وا داشتم..کنکاش میان خاطره های مردی که گفت:”این کوه را که رد کنید در امانید”…رد کردیم…و دیگر ندیدیمش…سالها بعد دیاکو از طریق یک دوست پیدایش کرد…گفتند از ایران رفته..گفتند بعد از جنگ…نتوانسته کشوری را که برایش جان می داد تحمل کند…گفتند مثل همه آنهایی که خالصانه و برای خاک ایران جنگیدند گوشه گیری را انتخاب کرده و رفته…!
بار اولی که صحبت کردیم…نتوانست حرف بزند…فقط تکرار می کرد..خدا را شکر..خدا را شکر…زنده اید…خدا را شکر…! بعدها بیشتر حرف زدیم…من که نه…با دیاکو مرتب در تماس بود…دختر و پسرش بارها و بارها به ایران آمدند…اما او هرگز…!گفت من جایی در آن کشور ندارم و نیامد…! برای من… او هم نبود…مرده بود…! اما مراد دیاکو بود…الگو و سرمشقش…! نمی دانم چه می گفت که دیاکو فقط سکوت می کرد و با شیفتگی گوش فرا می داد…هیچ وقت نپرسیدم مکالماتشان در چه مورد است…مهم نبود…! مهم فقط ارادت دیاکو بود به این مرد…و عشق این مرد به دیاکو..که بالاخره بعد از اینهمه سال وادارش کرد به ایران بازگردد.

دیدمش…شناختمش…نه از تصاویر مبهم توی سرم…از شباهتی که به زن کابوسهایم داشت…به مادرم…! شناختمش و چشمانم سوخت…یادم آمد که روی دیوار سر خورد و نقش زمین شد…یادم آمد که مرا از دیاکو جدا کرد و در آغوش کشید…یادم آمد و ای کاش که هرگز یادم نمی آمد…!

گلویم را مالیدم و جلو رفتم.او هم شناخت..از بین آن همه آدم…البته عکسم را دیده بود…برخلاف من که هیچ وقت رغبتی به دیدنش نداشتم…چمدانش را رها کرد..ماسک روی صورتش را کنار زد و آغوشش را گشود…بی ادبی بود اگر رد می کردم؟

-چقدر شبیه بابات شدی..!

این اولین جمله نفرت انگیزی بود که بر زبان آورد…!فامیل این بدی را داشت..زنده کردن افرادی که مرده بودند..!

-خوش اومدین..!

محکمتر مرا به خودش فشرد…داشتم نفس کم می آوردم…!

-ولی معرفتت به اون نرفته بچه…!

اه…جمله نفرت انگیز دوم…

خودم را از میان بازوانش بیرون کشیدم و چمدانش را برداشتم.اینطور موقع ها چه می گفتند؟؟احوالپرسی؟تعارف؟خو ش آمد گویی؟اصلا مهم بود؟؟؟

در سکوت نگاهم کرد و کنارم قدم برداشت.تا چمدان را توی صندوق ماشین جا دادم..سوار شده بود.

-وضع دیاکو چطوره؟

استارت زدم و گفتم:

-خوب نیست…!

ماسکش را روی دهانش گذاشت..ادامه دادم…

-فقط شما می تونین از ایران خارجش کنین…لجبازتر از اونه که شرکت و کارش رو ول کنه و بره…!

صدایش از پشت ماسک خفه تر به نظر می رسید:

-نگران نباش…همه چی ردیفه…می بریمش…!

و لب بست و چشم دوخت به خیابانها…حس می کردم گاهی چشمش تر می شود و دور از من خیسی اشک را از مژه های کم پشتش می گیرد…سعی نکردم از حسم مطمئن شوم.مهم بود؟

-چقدر همه چی عوض شده…!

صدایش می لرزید.چه باید جواب می دادم؟

-بله…حتما همینطوره…!

صورتش را چرخاند.

-خوشحالم که می بینمت دانیار…خوشحالم که سالم می بینمت…!

ادب حکم می کرد که حداقل در برابر این مرد از پوزخندهایم فاکتور بگیرم…اما نگرفتم…

-ممنون…!

خندید.

-دیاکو گفته بود ارتباط برقرار کردن باهات سخته…ولی نمی دونستم تا این حد..!

منهم باید می خندیدم؟

-درسته..!

-وقتی تو زنگ زدی…فهمیدم اوضاع خیلی خرابه که خونت به جوش اومده…!

چقدر راحت انگ بی بخاری و بی غیرتی به من می زد…!

-همینطوره…!

باز خندید:

-حرف زدن خیلی سخته؟؟؟یا می ترسی قحطیش بیاد که اینقدر صرفه جویی می کنی؟

لبم را از داخل بین دندانهایم گرفتم و گفتم:

-سخته…!

به نظر می آمد از آن چیزی که در تصوراتش بود خیلی افتضاح تر بودم…چون چندین دقیقه…با چشمهای ثابت..مات و بی حرف نگاهم کرد و تا خود بیمارستان هیچ کلمه دیگری بر زبان نیاورد…!
دیاکو:

این روزها بیشتر از همیشه خواب می دیدم…روحم زودتر و راحت تر جسمم را رها می کرد و از تن بیمارم فاصله می گرفت..!فاصله می گرفت و می رفت به دوردستها…به طبیعت زیبای کردستان…به دامنه سرسبز کوههایش و به ساحل خرم رودها و چشمه های پربارش…!خوابهایم از جنگ نبود…از آتش و خون و بمب و تجاوز نبود…از خانه سوخته و فروریخته نبود…! سراسر رنگ بود..سبز..آبی..صورتی…همرنگ پیراهن های بلند و شاد مادرم…همرنگ نگاه های مردانه و پر غرور پدرم…!
در خوابهایم دانیار هنوز بچه بود…سالم و شاداب…!شیطان و زبل…!سکوت تنها خوابش را در برمی گرفت..نه کل زندگی اش را…!روی سه چرخه کوچک قرمزش می نشست و تند تند رکاب می زد و از ته دل می خندید.مادر قربان صدقه پسر زیبا رو و شیرینش می رفت و پدر با یک لبخند غلیظ…تمام احساسش را نشان می داد…! دایان هم بود…با آن صورت گل انداخته و خندانش…و دستهای کوچکی که بر هم می کوفتشان و صداها قشنگی که تولید می کرد…!
خوابهای این روزهایم سراسر خوشبختی بود…سیاهی و تیرگی معنا نداشت…وحشت جایی نداشت…! می ماندم..فرار نمی کردم…!می خندیدم..گریه نمی کردم…!تکیه می کردم…دیوار نمی شدم..!

اما…اما بیداریهایم زیبا نبودند…درد داشتند..نگرانی داشتند…غم داشتند…!درد جسمم در برابر درد تنها ماندن دانیار هیچ بود…! حاضر بودم تمام مصائب زندگی ام را یکبار دیگر تحمل کنم اما برادرم را اینطور درهم شکسته و خراب و تنها نبینم…! حاضر بودم یکبار دیگر از چهارسالگی تا این سنش را مرور کنم اما دوباره در چهره اش همان بی تفاوتی و خونسردی را ببینم نه این نگرانی و فشار را…!دلم حتی از روزهای جنگ هم کباب تر بود…!وقتی می دیدم همان خواب دو سه ساعته هم از چشمانش فراری شده…وقتی می دیدم چشمانش از همیشه بی نورتر و سیاه تر شده…وقتی می دیدم تمام شب پشت پنجره می ایستد و به تاریکی شب خیره می ماند،آتش می گرفتم…! روحم اسیر شده بود…از یک طرف آرامش خوابهایم را می خواست و از طرف دیگر زنجیر به جان دانیار بود…!

دلم برای شاداب هم هلاک بود…برای اشکهایی که به زعم خودش دور از چشم من می ریخت…برای عشقی که دیوانه وار اما با همان حجب و حیا و غرور قشنگ خودش نثارم می کرد…!دلم می سوخت برای حال بدی که داشت…ترسی که در چشمش دودو می زد و صدایی که لرزان و ملتمس دعا می خواند…دوست داشتم می توانستم در آغوشش بگیرم و کمی آرامش کنم…حسم نه هوسی داشت و نه غریزه ای…! تنها محبت بود و نگرانی برای اینهمه آشفتگی و اضطراب…! دلم می خواست می توانستم سر کوچکش را روی سینه ام بگذرام و بگویم…ببین…هنوز قلبم می زند…اینقدر خودت را عذاب نده..اینطور با خودت بد نکن…!اما نمی شد…می دانستم او هم به این آرامش در آغوش من نیاز دارد…! اما با اینکار تا آخر عمرش را می سوزاندم…دیگر نمی توانست فراموش کند و بگذرد…تا ابد تلخی عشق من در خاطرش حک می شد و نجات پیدا نمی کرد…!نزدیک شدن به من سمی بود که می توانست تا روز آخر زندگی اش را مسموم کند و بسوزاند و من مرد اینکار و یا بهتر بگویم نامرد اینکار نبودم…!

این روزها حتی اگر خواب هم نبودم پلکهایم را روی هم می فشردم..چون طاقت دیدن حال بد دانیار و شاداب را نداشتم…اما با دست ناآشنایی که روی پیشانی ام نشست…چشمم را باز کردم…کمی طول کشید تا تصویر برایم واضح شد…مردی با موههای سپید و کم پشت…صورتی زرد و بیمار…دستهایی لرزان و تبدار..و چشمانی زنده و هوشیار! پلک زدم…ماسک نیمی از صورتش را پوشانده بود…مغز مُسَکِن گرفته ام نمی توانست ارتباطی بین این چشمها و این صورت پیدا کند…اما همینکه گفت…”مرد بزرگ” اثر آرامبخش ها دود شد و نیمخیز شدم…!
اسطوره من برگشته بود…!
آنقدر در آغوشش ماندم تا آرام آرام حواسم به کار افتاد و خشم جای اشتیاق را گرفت.با تغیٌر به سمت دانیار چرخیدم و گفتم:

-چرا اینکارو کردی؟چرا به من نگفتی؟

دایی ماسک را از روی صورتش برداشت…اسپری سیاهرنگی را از جیبش در آورد و گفت:

-آروم پسرجان،آروم…دانیار کار درست رو کرده.

با شرمندگی گفتم:

-شما خودت مریضی…یه روز در میان بستری میشی…سفر و جابجایی واست قدغنه…آخه چطور اینهمه راه رو اومدی؟

اسپری را استنشاق کرد…چند لحظه نفسش را حبس کرد و بعد گفت:

-اومدم ببرمت…باید می اومدم.

ببرد؟؟؟

-منو ببرین؟کجا؟

دایی نگاهی به دانیار کرد…دستان پیر و لرزانش را به صندلی گرفت و نشست:

-آمریکا…اونجا بهتر می تونن درمانت کنن…!با کمک دانیار همه چی رو مرتب کردم…فقط یه بلیط می گیریم و والسلام..!

در اوج ناباوری خندیدم!به دانیار خیره شدم.

-آمریکا؟؟؟دیوونه شدی دانیار؟همه چی رو ول کنیم و بریم اونجا؟کار من..کار تو..چیزایی که واسشون اینقدر زحمت کشیدیم…!زده به سرت؟

دانیار تخت را دور زد و سمت دیگرم ایستاد و گفت:

-نگران اونا نباش…من می مونم و حواسم هست…هم به کار خودم هم به شرکت تو…!به هرحال هزینه های اونجا هم کم نیست و باید تامین بشه.

معده ام تیر کشید…شدیدتر از همیشه…با ناله گفتم:

-دیگه بدتر…مگه من می تونم تو رو اینجا ول کنم و برم؟

صدای دایی با آنهمه مریضی و تکیدگی هنوز مقتدر بود و گیرا…!

-دانیار بچه نیست…نزدیک سی سالشه…در ضمن دو سه سال اینجا تنها بمونه بهتر از اینه که واسه یه عمر از دستت بده…!

دوباره نیمخیز شدم و با فریاد گفتم:

– دو سه سال؟؟؟

اخمهای دایی درهم گره خورد:

-چه خبرته دیاکو؟؟؟چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟بله…دو سه سال…!دکتر می گفت دردهای مزمن زمان زیادی واسه درمان می برن…راستم می گه…دردی که بیست و چهارساله عین جذام درونت رو خورده، با یه روز و دو روز درست نمیشه…!

خودم را روی تخت رها کردم و گفتم:

-من نمی تونم…محاله بیام…حداقل بدون دانیار نه…!

دانیار دستهایش را توی جیبش فرو کرد و گفت:

-هزینه های درمانی آمریکا بالاست…تو که اونجا حتی بیمه هم نداری!می تونیم هرچی داریم رو بفروشیم و بریم…اما باید به آینده هم فکر کنیم…تو می تونی دوباره همه چیز رو از نو شروع کنی؟می تونی باز کارگری کنی؟آمریکا هم می دونم که نمی مونی…بر میگردی همینجا و اونوقت…

کمی جلو آمد:

-منطقی باش دیاکو…فکر نکن واسه من راحته…به هر راهی که می شد فکر کردم تا منم بتونم بیام…اما نشد…نه آدم مطمئنی رو می شناسم که شرکت تو رو بچرخونه…نه اینکه تنها،با درآمد اونجا میشه هزینه ها رو پرداخت کرد…به درآمد منم احتیاجه…حرف یه روز و دو روز نیست…بحث پرداخت هزینه ها…به مدت حداقل دو سال…اونم به دلاره…! شوخی بردار نیست..!

نه…نمی شد…من چطور می توانستم دانیار را با اینهمه فشار تنها رها کنم…!

-نیازی به هیچ کدوم از اینکارا نیست…من همینجا می مونم و خوب میشم…ایران کلی پیشرفت کرده…آمریکا چی داره که اینجا نداره؟اونجا بیام بدتره…همش فکرم اینجاست..بیشتر اذیت می شم…!

دانیار پوفی کرد و نگاه مستاصلش را به دایی دوخت…دایی چند تک سرفه خشن زد و گفت:

-چند دقیقه ما رو تنها بذار پسرم.

دانیار سری تکان داد و بیرون رفت..به محض خروجش گفتم:

-دایی…مگه از شرایط دانیار واست نگفتم؟مگه نمی دونی؟مگه ندیدی؟چطور انتظار داری ولش کنم و بیام اون سر دنیا؟اصلا فکرشم دیوونه م می کنه…چه رسیده به انجامش…!

دایی آهی کشید و گفت:

-آره..می دونم…از اون چیزی که تو تعریف کردی بدتره…

-تازه این روز خوبشه…اینهمه سال به اندازه امروز حرف نزده…اگه من نباشم همین چهارکلمه رو هم نمیگه…اگه من نباشم…

دایی دستش را روی دستم گذاشت و گفت:

-به این فکر کن که یه روز کلاً نباشی…مگه نمی گفتی می ره و ماه به ماه پیداش نمیشه؟حتی تلفناشم جواب نمی ده؟خب…فرض کن به جای چند ماه چند سال ازت دوره…اونجا هم تلفن هست..هم اینترنت..هم می تونه بیاد بهت سر بزنه…!بذار اینبار اون یه کم احساس مسئولیت کنه…بحث مالی نیست…درسته که چیز زیادی ندارم ولی همونی هم که دارم واسه شما و بچه هامه…! اما احساس می کنم دانیار نیاز به یه تلنگر داره…یه عمر به دوش کشیدیش…نذاشتی خار به پاش بره…حالا نوبت اونه…بذار قدر عافیت رو بدونه…قدر تو رو بدونه…بذار احساس مسئولیت نسبت به برادر، به زندگی..به جامعه برش گردونه…!بذار اونقدر خسته بشه که دیگه فرصت کابوس دیدن پیدا نکنه.بذار مفید بودن..مقید بودن…و جبران کردن رو حس کنه…!بهش فرصت بده تا به خودش توانایی هاش رو ثابت کنه…!تو باید قبول کنی که دانیار بزرگ شده..با همه تلخی هاش..با همه غصه هاش یه آدم مستقله…بذار طعم این استقلال رو به معنای واقعی بچشه بلکه بتونه با زندگی آشتی کنه…!تا این سن هرکاری تونستی واسش کردی…به نظرم حالا وقتشه که رهاش کنی…نه اینکه تنهاش بذاری..نه اینکه حواست بهش نباشه…فقط بهش بال و پر بده…تا بپره..تا دنیا رو..آدماش رو از اون بالاها ببینه…داشته هاشو..توانایی هاش رو کشف کنه و اینقدر راحت از کنارشون نگذره…!بذار استرس بکشه…استرس از دست دادن عزیزش…تامین هزینه های زندگی…حفظ کار و سرمایه..!بذار بفهمه که درسته پدر و مادرش مردن..بد هم مردن…اما هنوز کسی هست که باید به خاطرش ادامه بده و مبارزه کنه…!فرصت شناختن سرمایه های زندگیش رو ازش نگیر…

باز هم سرفه…آنقدر خشک که گلوی منهم سوخت…

-یه عمر بهش چسبیدی و نازش رو کشیدی…بذار بدون تو بودن رو تجربه کنه و بفهمه که همیشه یه بدتری هم وجود داره و هر لحظه باید به خاطر داشته هاش شاکر باشه..!دانیار باید از این خواب بیدار بشه..اینو چهار سال پیشم که پیداتون کردم بهت گفتم…گفتم اینجوری درست نمیشه…گفتم نیاز به شوک داره..به تلنگر..گوش ندادی…اما اینبار به خاطر دانیار و خودت باید بپذیری…!

دستم را روی چشمم گذاشتم:

-اگه جواب نداد چی؟اگه بدتر شد چی؟

دایی دستم را فشار داد و گفت:

-خودت به من بگو دیاکو…از این بدتر هم میشه؟؟؟دانیار با یه مرده هیچ فرقی نداره..اینو هر آدمی تو برخورد اول می فهمه…بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..هست؟

زمزمه کردم:

-منم بدون اون طاقت نمیارم…نفسم به نفسش بسته ست دایی…!نمی تونم…دووم نمیارم..!

هنوز قدرت یک مرد کرد…یک رزمنده از جان گذشته در انگشتانش خودنمایی می کرد:

-می تونی…باید بتونی…!

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۶ رمان اسطوره

تبسم هم نشست و گفت: -برو بابا…مهندس مهندس..فکر کردی الان فارغ التحصیل بشی چه خبره؟بهت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *