پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۱ رمان عزیز جان

پارت ۱۱ رمان عزیز جان

ناله ای کردم و روی پله نشستم صدا کردم کوکب بیا مادر بیا …..ولی اون نیومد ……

حالا اوس عباس به اون حال روز و کوکب هم که قهر کرده منم رو پله داشتم می زاییدم ………..
چند تا درد بردم و نفسی کشیدم قد راست کردم دیدم وقت رو نباید تلف کنم …با عجله رفتم تو زیر زمین اون مثل یه جوجه ی زخمی کنار دیوار گز کرده بود و گریه می کرد دلم به حالش سوخت ….گفتم مادر به کمکت احتیاج دارم
می تونی خودتو جمع و جور کنی ؟ گفت :ول کن عزیز جان منو به حال خودم بزار گفتم : ولی تو منو به حال خودم نزار چون دارم میزام …
می تونی بری زهرا و رضا رو بگی بیان ….چون درد نداشتم باورش نشد …شونه هاشو به عادت خودش بالا انداخت و گفت :من نمی تونم برم می ترسم …گفتم نترس هوا داره روشن میشه اگر صبر کنیم تا قابله بیاد دیر میشه من تا وسایل رو حاضر کنم تو برو به زهرا بگو و رضا رو بفرست تا قابله رو بیاره …..
گریه اش شدید تر شد و گفت ولم کن حوصله ی شوخی ندارم …..دیدم نه مثل اینکه باور نمی کنه بدون اینکه درد داشته باشم داد زدم آخ مُردم خدااااا بدو داره به دنیا میاد بدو کوکب به دادم برس …..
یه دفعه از جاش پرید و زیر بغل منو گرفت و گفت راست گفتی شوخی نمی کنی ؟ گفتم آره مادر بدو تا من کارامو بکنم اومدی…. بدو…….

زهرا و کوکب با هم اومدن و تا قابله اومد تو اتاق فقط دوید و بچه رو گرفت و کارای اونو کرد و به من گفت: آفرین به تو صد مرحبا معلومه که خیلی دانایی…. هنوز من بچه ی دهم یکی رو به دنیا میارم که میرم تازه باید بگم چیکار کنن تو همه چیز رو حاضر کرده بودی کیف کردم ….
بچه ام دختر بود صورتش کوچیک بود و ظریف و معصوم خوشگل سفیدو آروم ….اون موقع ها اول به نوزاد کره و بارهنگ می دادن تا چیزایی که توی شکمش مونده بیاد بیرون ، قابله داشت به بچه می داد که صدای اوس عباس اومد اون هنوز خواب بود و تازه بیدار شده بود و از این که بی خبر مونده بود با وحشت خودشو به من رسوند و گفت : الهی من بمیرم که تو این جور غریب زاییدی مگه خواب مرگ رفته بودم که منو بیدار نکردی ؟ چرا این کارو با من کردی عزیز ِجانم فدای اون همهه خانمی و فهمت بشم …..
قابله چشماش گرد شده بود و خیره به من اوس عباس نگاه می کرد …اون حق داشت مردای اون روزا اینقدر که اون روزا خیلی از این کارا نمی کردن که جلوی یکی قربون صدقه ی زنشون برن اصلا به زن ها رو نمی دادن………همچین به ما نیگا می کرد که داشت چشمش میومد بیرون …از نگاه اون ترسیدم و بهش گفتم نیگا به این حرفاش نکن شب یه فس منو می زنه صبح قربون صدقه ام میره دیشب منو زده فکر می کنی برا چی صداش نکردم ؟ حالا اومده از دلم در بیاره اونقدر زده تو سرم که منگه منگم …….
اوس عباس یه نیگا به من کرد و چشمک زد و صداشو کلفت کرد و گفت : خوب می خواستی غلط زیادی نکنی تا نخوری ….بازم می زنم اگه دست از پا خطا کنی پدرتو در میارم …زن بیچاره هی به من نیگا می کرد و هی به اوس عباس نمی فهمید این زن که همین الان زاییده داره شوخی می کنه یا جدی میگه برای همین فکر می کنم حدس زد ما خل باشیم و پاشد از اتاق رفت بیرون
ولی واقعا گیج گیج می خورد …اون که رفت هر دو زدیم زیر خنده و بعد اوس عباس منو بوسید و نوازش کرد و بچه رو بغل کرد و گفت زهرا داره برات کاچی میاره خودم بهت میدم گفتم تو رو خدا اوس عباس جلوی این خانم این کارو نکن این خونه اون خونه میره و خبر می بره اونوقت میگن من تو رو گرفتم تو مشتم, چشممون می کنن چه لزومی داره جلوی بقیه می گی …
گفت : من همیشه میگم چه کسی باشه چه نباشه تو عزیزجان منی ول کن اسپند دود می کنیم …تا چشمشون کور بشه ….همینطور که به بچه نیگا می کرد گفت : ببین نرگس چقدر ملیحه ….گفتم آره دیدم ….گفت اسمشو بزاریم ملیحه؟ ….
گفتم بزاریم …….بچه رو گذاشت زمین و دولا شد و منو بغل کرد و گفت : اونوقت میگم قربونت برم میگی نگو همین جور که روی من افتاده بود قابله و زهرا اومدن تو ….قابله که داشت پس میفتاد صورتشو برگردوند ولی زهرا عادت داشت …..
از بوی خوش کاچی که تو اتاق پیچیده بود دلم ضعف رفت یواشکی به اوس عباس گفتم حساب خانم رو بکن بره من خوبم خودم به بچه میرسم زهرا و کوکب هم که هستن ……..
بعد جات خالی یک کاسه کاچی خوردم خیلی گرسنه بودم و اون کاچی چنان به من چسبید که تا آخر عمرم یادم نمی ره ……

دو سال گذشت و ملیحه دو ساله شده بود………
من صبح زود کارامو کردم تا برم وسایلی برای کار خیاطی بخرم ….کوکب پیش خانم حسینی بود..اکبر و نیره رفته بودن مدرسه منم ملیحه رو گذاشتم پیش زهرا و رفتم برای خرید ….دقیقا سه چهار روز بود که رضا شاه دستور کشف حجاب داده بود و ما خیلی تحویلش نگرفته بودیم …
درشکه گرفتم و رفتم خیابون لاله زار نرسیده به چهار راه دو تا دکان بود که هر چیزی که من لازم داشتم اون جا پیدا می شد جلوی دکان سایه بون زده بودن ….من رفتم تو و خرید کردم کیف پارچه ای داشتم که خودم دوخته بودم همه رو گذاشتم توی اون…….
تا پامو از دکون گذاشتم بیرون دو تا آژان اومدن جلو و سرم داد زدن اون چیه سرت ؟ ور دار زود, چادر قدغن شده
نمی دونی آبجی؟ …..
گفتم تو نره خر با آبجی خودتم همین طور حرف می زنی یا به کسی اجازه می دی چادر از سر آبجیت در بیاره پس خیلی بی غیرتی ….
اون عصبانی شد و گفت یا با زبون خوش چادرت ور دار یا از سرت ور می داریم …و باتوم شو بلند کرد که منو بزنه …من صبر نکردم سریع چوبی که سایه بون رو نگه می داشت رو گرفتم و کشیدم سایه بون اومد پایین و حائل بین ما شد ساکمو گذاشتم چادرم رو محکم کردم و سریع اومدم بیرون و گفتم حالا می خوام ببینم کی جرات داره به من دست بزنه ؟…. آژانه باتومشو نشون داد و گفت : یکی با این بهت بزنم رفتی اون دنیا …گفتم بیا بزن ببینم تو میری اون دنیا یا من …
اون یکی دیگه گفت : آبجی دستور شاهِ ما ماموریم و معذورشر درست نکن ….تو که چار قد داری ور دار تا بزاریم بری وگرنه باید بری امنیه……..
گفتم یا میزارین من میرم یا هر دوتون لت و پار می کنم ..یه دفعه به من حمله کردن منم چوب رو بلند کردم و اونا منو بزن من اونا رو…. ولی چادرم رو ندادم …..البته اونا ملاحظه ی منو می کردن ولی من تا خوردن زدمشون ولی نمی دونم چی شد که خون از سرم سرازیر شد و صورتم پر شد از خون ولی چادرم رو ول نکردم چشمام سیاهی می رفت مردم که صورت منو اون جوری دیدن ریختن سر اون دو نفر و منو نجات دادن ….
وقتی آژان ها فراری شدن من تازه فهمیدم می تونم غش کنم چون دیگه چیزی نفهمیدم …چشم که باز کردم توی شفا خونه بودم هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم تمام بدنم خرد شده بود سرم به شدت درد می کرد یه دکتر خیلی جوون اومد بالای سرم و گفت :خوبی ؟ می دونی چه اتفاقی واست افتاده ؟ گفتم بله همه چیز یادمه …..گفت : اینم می دونی که سرت بخیه خورده ……پرسیدم : چه موقع از روزه ؟ من بچه هام پشت در موندن …..گفت : الان ساعت ده شبه تو خیلی وقت بی هوشی ….خواستم بلند شم و گفتم من باید برم الان دل نا گرون من میشن باید برم …
ولی از جام نتونستم تکون بخورم …..گفت وضع خوبی نداری تازه فکر می کنیم با ضربه ی باتوم پاتم شکسته باید صبح بشه دکتر بیاد معاینه کنه …من الان موقتا برات بستیم تا فردا ببینیم چی میشه … گفتم تو رو خدا شوهر منُ خبر کنین الان شهر رو زیر رو می کنه .. وای خدا چیکار کنم ؟ گفت :اگه این جور شوهریه که تو رو پیدا می کنه … والله به خدا کسی نیست ، شاید … یک کسی خیر خواه پیدا شد… نشونی بده خبر بدم اگر نه چاره ای نیست باید صبر کنیم حالت بهتر بشه… خوب خواهر وقتی میگن با چادر نیاین بیرون خوب نیاین ببین چی شدی ….
تازه می خواستن بازداشتت کنن ما نگذاشتم البته فعلا ….و لبخندی زد و گفت ولی یه چیزی بهت بگم تو یه شیر زنی همه ی زن ها می ترسن و جیغ می کشن و فرار می کنن آخرشم چادرشون میفته دست مامورا ولی تو خیلی شجاعی بالاخره هم چادرتو ندادی ..هم یه دست هر دو رو زدی خوب شد تا باشه مزاحم ناموس مردم نشن ……

همین طور که دلواپس بچه ها و اوس عباس بودم خوابم برد و تا صبح بیدار نشدم تا صدای اوس عباس به گوشم خورد چشمامو باز کردم یک آن فکر کردم تو خونه هستم از جام پریدم که کارم مونده ولی دیدم او خم شده تو صورت منو داره گریه می کنه …
همه بودن ربابه و رقیه ,عباس آقا جمشیدی و بچه ها همه رو آورده بود خودش می گفت : شب قبل تا صبح همه تو خیابون ها و شفا خونه هارو گشتن فقط فکر نمی کردن من اونقدر از خونه دور شده باشم و اونجا آخرین جایی بود که گشتن و منو پیدا کردن ….
خوشبختانه پام فقط صدمه دیده بود …پس اوس عباس منو بغل کرد و گذاشت تو ماشین بردن خونه …..

و همون روز یک گوسفند گرفت و قربونی کرد ….و گوشتشو بین در و همسایه تقسیم کرد.
فردا اوس عباس دو دست کت و دامن برای من خریده بود یکی سبزه تیره و اون یکی آجری رنگ بود با دو تا کلاه از اون لباسهایی که خانم می پوشید و یک جفت کفش پاشنه بلند و یک کیف … خیلی قشنگ بود ….لباسها رو پوشیدم و اون ذوق کرد …

چند روز بعد که حالم بهتر شده بود یکشب اومد خونه و به من گفت : گفتم زهرا بیاد اینجا پیش بچه ها ….می خوایم با هم بریم جایی ,حاضر شو اون لباس سبزه رو بپوش با کلاه….
گفتم وا خاک بر سرم اوس عباس ؟ چی میگی ؟ واقعا من اون جوری برم بیرون ؟ نه …نه نمیشه …من خجالت میکشم… نه… مگه میشه بدون چادر رفت بیرون …..محکم گفت : بهت میگم بپوش حاضر شو اگه با چادر بیای باز گیر آژان ها میفتیم بعدم با ماشین میریم کسی تو رو نمی بینه …..
خلاصه درد سرت ندم من اون لباسها رو پوشیدم و دستی به سر و روم کشیدم و کلاه رو گذاشتم سرم وقتی از در اتاق اومدم بیرون همه دهنشون باز مونده بود ….خجالت کشیدم ، مخصوصا جلوی رضا ولی اوس عباس دوید و دست منو گرفت و جلوم خم شد و گفت: به خدا شکل ملکه ها شدی ……
بچه ها ذوق می کردن و همه از این که من اینقدر فرق کرده بودم به وجد اومده بودن ….من چادرم رو کردم تو کیفم که اگه جایی رفتم که ناراحت باشم سرم کنم بدون اون نمی تونستم جایی که نا محرم باشه برم ….یه دفعه اوس عباس چشمش به کفشم افتاد و پرسید چرا اونایی که برات خریدم پات نکردی برو برو کفشتم پات کن بعد بیا خلاصه کفش پاشنه بلند رو هم پام کردم و رفتیم .
اوس عباس برای شوخی در ماشین رو باز کرد و دستشو گذاشت رو سینه شو خم شد و گفت : بفرمایید ملکه ……منم ادای ملکه ها رو در آوردم و سوار شدم و گفتم زود باش پسر منو ببر به کاخ ……..
اونم چند تا هندل زد و ماشین روشن شد ……
سوار که شد به من گفت : ملکه افتخار میدین با من بیاین گردش ؟ من خندم گرفت و گفتم : وا اوس عباس بسه دیگه برو ببینم می خوای منو کجا ببری …
تو تمام راه مثل دو تا جوون تازه بهم رسیده بهم نگاه می کردیم و حرفای عاشقانه می زدیم……
من که از خودم بی خود شده بودم دیدم جلوی سینما تو لاله زار وایستاده….خیلی چیزا در مورد اون شنیده بودم ولی تا حالا ندیده بودم ……..محو تماشا بودم که اوس عباس گفت پیاده شو ملکه می خوایم بریم سینما ….تازه به خودم اومدم و گفتم : خاک عالم تو سرم اوس عباس نکن این کارو با من نکن …من بی چادر بیام سینما نه نمیشه اصلا حرفشم نزن ….از اون اصرار و از من انکار …..
بالاخره اون موفق شد و پیاده شدم مثل کسی که لخت باشه پشت اوس عباس قایم شده بودم و دستش رو گرفته بودم کلاهم رو کشیده بودم پایین تا کسی رو نبینم و اون رفت و مقداری خوراکی خرید و رفتیم توی سالن سینما …..

همه چیز برام تازگی داشت و دوست داشتنی ولی فقط به خاطر چادرم خیلی عذاب می کشیدم … کنار هم نشستیم و خوشبختانه چراغ ها خاموش شد و فیلم شروع شد ….
و فیلم دختر لُر رو اون زمان من دیدم……
و باز به همون شکل برگشتم توماشین …اوس عباس هندل زد روشن نشد بازم زد و بازم زد نه به هیچ عنوان روشن نمی شد بعد فهمید گازوئیل نزده ….گفت می خوای پیاده بریم ؟ یا درشکه بگیرم صبح میام ماشین رو میبرم …..
گفتم پیاده میام ولی به شرط اینکه چادرم رو سرم کنم ….پرسید اگه آژان جلومو گرفت چیکار کنیم ؟ گفتم چند تا بخیه هم سر تو بخوره که مثل هم بشیم. با هم خندیدم و من چادرم رو سرم کردم و راه افتادیم …..
غافل از اینکه کفش من برای راه رفتن روی سنگ فرش اون خیابون ها مناسب نبود …کمی که رفتیم من اونا رو در آوردم و پا برهنه راه رفتم ولی اول یه شیشه رفت تو پام و بعدم ریگ های کف خیابون پامو زخم کرد دیگه قدرت نداشتم راه برم کفشمم نمی تونستم پام کنم هیچ وسیله ای هم نبود اوس عباس خم شد و منو رو کولش گرفت تمام راه همون طور منو آورد اولش می گفتیم و می خندیم ، بعد خسته شد و آخرای کار بریده بود که دم خونه منو پرت کرد . دم در به خودش فحش داد و رفت تو ……. ولی وقتی من برای بچه ها تعریف کردم همه کلی خندیدیم ……
اما ماجرای زندگی من تازه از این جا شروع میشه….
سال ۱۳۱۶ بود اکبر دوازه سال و نیره ده ساله و خوب ملیحه هم چهار ساله بودن حالا زهرا هم یک دختر کوچولو سفید و بور با موهای طلایی و چشمان آبی به اسم زهره داشت و این اولین نوه ی من بود که خیلی دوستش داشتم علاقه ای که بین منو واوس عباس بود روز به روز بیشتر می شد و تقریبا بدون هم نمی تونستیم نفس بکشیم و می تونم بگم که واقعا همه به ما حسادت می کردن و ما اغلب سعی می کردیم جلوی دیگران کاری بهم نداشته باشیم …..
تا اینکه یک خانمی کوکب رو توی یکی از جلسات دیده بود و برای پسرش پسندیده بود از من خواست بیاد خواستگاری ..ولی چون شناس نبودن قبول نکردم . ولی شوهرش اوس عباس رو می شناخت و رفت پیش اون و از این طریق اومدن به خواستگاری کوکب ….به نظر خانواده ی خوبی میومدن محترم و آروم و سید حبیب جوان برازنده ای بود ولی با حرفایی که همون جلسه ی اول شنیدم فهمیدم وضع مالی خوبی ندارن …..من مخالفت کردم و نمی خواستم کوکب سختی بکشه …. اول اوس عباس هم مخالف بود و کوکب هم چیزی نگفت …ولی حبیب که دلش پیش کوکب گیر کرده بود اونقدر رفت پیش اوس عباس و اومد و التماس کرد تا اونو راضی کرد ولی بازم من نمی خواستم این کارو بکنم ….دوباره اومدن و خیلی حرفا زدیم و کوکب چون فکر می کرد اونا خانواده ی مذهبی هستن و میتونه از دست کارای آقاش راحت بشه قبول کرد …
اوس عباس هم به من گفت :من خودم کمکش می کنم که وضع مالیش خوب بشه نمی زارم به حال خودشون…… این بود که با اصرار زیاد بچه ی من با یک روح لطیف و حساس به خونه ی بخت رفت …

من و اوس عباس خودمون تقریبا همه ی کارای عروسی رو کردیم خودم برای کوکب لباس دوختم و سفره ی عقد انداختم……..
عروسی رو هم توی خونه ی خودمون گرفتیم و طبق خواسته ی خود کوکب سر و صدای زیادی نداشتیم ….
آقاجان که بعد از مدتها اومده بود ، خونه ی ما به کوکب یه قطعه زمین صد متری تو لولاگر داد (بیشتر زمین های لولا گر مال آقاجان بود ) خانم دو تا ده اشرفی فرستاد و خان بابا هم مقدار زیادی پول نقد…….
و کلا همه ی پیشکش ها خوب و عالی بودن ولی همون طور که همه پیش بینی می کردیم چیزی از اون طرف نگرفت……نمی خوام سرتو درد بیارم و میرم سر اصل مطلب……
چون اوس عباس قول داده بود برای اونا خونه ای تهیه بکنه….قرار شد موقتا توی یک اتاق توی خونه ی کوچیک پدر سید حبیب زندگی کنه, پس جهازش رو نبرد فقط یک دست رختخواب و یک فرش و کمی وسایل دیگه اون به خونه ی بخت رفت …
با اینکه قرار بود زهرا و رقیه با اون برن و شب رو پیشش بمونن ولی من طاقت نیاوردم و خودم همراهیش کردم ….یه جوری دلم نمی خواست ازش جدا بشم …
از اینکه اونو تنها بزارم می ترسیدم و قلبم پاره می شد و هیچ دلیلی هم برای اضطرابم پیدا نمی کردم نمی دونستم چرا هیچ چیزی اون طوری که باید باشه نیست …….
چرا اینقدر دلم برای اون می سوخت و همش بغض داشتم با خودم می گفتم ….نرگس چون پول ندارن ناراحتی ؟ نه…این نبود برای اینکه خیلی مذهبی هستن دلگیری ؟نه…اینم نبود ازشون خوشت نمیاد ؟ نه… اونوقت سر خودم داد می زدم پس چه مرگته …….. واقعا دلیل شو پیدا نمی کردم فقط دلم خیلی برای بچه ام می سوخت …..

صبح کوکب اومد پیشم و بغلش کردم و هر دو زار زار گریه کردیم اشکم بند نیومد تا ازش خدا حافظی کردم و در واقع از اون خونه فرار کردم .
اوس عباس اومده بود دنبالم اولین شبی بود که بدون هم می خوابیدیم پس از صبح زود دم خونه ی اونا منتظر من بود .. چشمای منو که گریون دید فکر کرد دلم برای اون تنگ شده ….
گفت : عزیزجان چی شده؟ توام مثل من بودی؟ تا صبح نخوابیدی؟وای نمی دونی چی کشیدم مگه اون خونه بدون تو میشه نتونستم بمونم ….بیا قربونت برم بریم خونه …..از سحر اینجا وایسادم می دونستم طاقت نمیاری و زود میای ……..
یکماه گذشت کوکب برخلاف اینکه فکر می کرد بره و از دست آقاش راحت بشه هر شب خونه ی ما بود و تو اون خونه بند نمی شد ، سید حبیب خیلی کم سن و سال نبود و از رضا چند سال بزرگتر بود پس به اوس عباس بیشتر نزدیک می شد و با هم خیلی جور بودن …
یکشب منُ و کوکب پایین آشپزی می کردیم ….. از بالا صدای گرامافون بلند شد و یکی از اون آهنگ های شاد و قر دار با صدای بلند به گوشمون خورد ….کوکب بر افروخته شد و گفت : ببین عزیز جان آقام چیکار می کنه الان حبیب چی میگه وای خدا جون حالا چیکار کنم …گفتم چیزی نشده هر کس یک قرون داده بیاد دو قرون پس بگیره همین که هست ننگ که نکرده دوست داره هر وقت از دیوار کسی رفت بالا خجالت بکش اگه دوست نداره گوش نکنه تو هیچی نگو من میرم به آقات میگم ….
و دویدم بالا و کوکب هم پشت سر من اومد و دیدیم سید حبیب و اکبر دنبال اوس عباس دارن می دن و می رقصن و تو عالم خودشون دارن عشق می کنن …دست کوکب رو گرفتم و گفتم به روی خودت نیار الهی قربونت برم ببین اونم دلش خواسته که داره قر میده بریم پایین اصلا شتر دیدی ندیدی ……..
گفت:آخه عزیز جان ؟ گفتم :آخه بی آخه برو همین که گفتم به روی خودت نیار روشون که باز بشه کارمون هر شب در میاد …من که می دونی بدم نمیاد تو غصه می خوری ……و بردمش پایین تا اونا خودشون ما رو صدا کردن و رفتیم دیدم کرامافون رو هم جمع کردن و انگار نه انگار ……
ولی این وسط من فهمیدم که کار کوکب در اومده و سید حبیب اونی که تظاهر می کرد نیست و مثل اوس عباس فکر می کنه و شاید اون دلشوره ی من برای همین بود چون کوکب مثل من تحملش زیاد نبود ولی اون خودش عمق فاجعه رو نفهمید…..
شب عید قدیر خانم قوام السلطنه مولودی گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود ، زهرا اومد خونه ی ما و منو و کوکب رفتیم که زود برگردیم ….
ساعت هفت نشده بود دلم شور می زد ، تا آخر نشستیم و بلند شدیم برگشتیم خونه ….که دیدم اوس عباس سید حبیب رفتن بیرون ……
دلم فرو ریخت با خودم گفتم نه بابا اوس عباس این کارو نمی کنه امکان نداره الان میان …….
یه جوری سر بچه ها رو گرم کردم پاییز بود و هوا کاملا تاریک شده بود ….شام رو آوردم و بدون اونا خوردیم و بعد از شام کوکب به در کوچه خیره مونده بود هر دو می ترسیدیم ولی حرفی نمی زدیم …….بچه ها با زهرا بازی می کردن و سرشون گرم بود ولی کوکب مثل اسپند روی آتیش بالا و پایین می پرید ….

اونشب هر کاری کردیم رضا نرفت ساعت جلو می رفت و من واقعا در مونده شده بودم که این بار با اوس عباس چیکار کنم چطور به فکر بچه ی خودش نبود اگه حبیب هم مست باشه بیان چه خاکی تو سرم بریزم ….
ساعت دو بود که ماشین در خونه نگه داشت( اون وقت ها وقتی ماشین رو نگه می داشتن باید دو تا گاز بهش می دادن تا بعداً زود روشن بشه ولی وقتی اوس عباس مست بود این گاز ها به طور وحشتناکی زیاد می شد و صدای بدی ایجاد می کرد)ومن از صدای گاز های هرز ماشین فهمیدم چه بلایی سرم اومده …..

نشستم روی پله و قدرت حرکت نداشتم کوکب بی قرار دوید در و باز کرد شاید امید داشت که اونی که فکر می کنه اتفاق نیفتاده باشه ……….
ولی اونا همدیگر رو مستِ مست بغل کرده بودن و قربون صدقه ی هم می رفتن و اومدن تو….کوکب عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد اشکهاش صورتش رو خیس کرده بود ولی صدایی از گلوش بیرون نمی اومد …اوس عباس خوشحال و خندون اومد پیش من و گفت : سلام عزیز جان نبینم از من استقبال نمی کنی من به امید تو میام تو این خونه ……دلم می خواست کله شو از تنش جدا کنم ولی می دونستم با کوچکترین حرف من آبروریزی بیشتری پیش میاد و رضا بیدار میشه و اونم می فهمه ، ولی کوکب اینو نمی فهمید و گفت :می خواستی به استقبالتون هم بیام خجالت بکشین حبیب رو هم نجسی خور کردین؟ خیالتون راحت شد ؟ و شروع کرد به زَجه مویه کردن و اوس عباس هم گفت : به تو مربوط نیست دختره ی پر رو……بعد کوکب پرید به حبیب …. که خودتو نشون دادی؟
خلاصه این بگو, اون داد بزن…. من که گوشمو گرفتم و چشمامو بستم …… توی حیاط داد و هواری راه افتاد که نگو و نپرس رضا که هیچی همسایه هام بیدار شدن ترسیده بودن و زهرا ، کوکب رو ساکت می کرد من به رضا گفتم برو اوس عباس و ببر بالا ، تا به رختخواب برسه خوابش برده….. ولی جلوی سید حبیب رو
نمی دونستم چه جوری بگیرم دعوای اون و کوکب بالا گرفته بود و منو زهرا به زور بردیمش تو زیر زمین و حبیب رو بردیم بالا و خوابوندیم ……
کوکب هم بچه ام همون جا تو زیر زمین تو سرما تا صبح گریه کرد راستش دیگه نفس نداشتم که اونو دلداری بدم آخه چی می خواستم بهش بگم رضا همین جور بهت زده پهلوی من نشسته بود و منو دلداری می داد و می گفت عزیز جان از وقتی رضا خان شاه شده تو تهرون همه این کاره شدن یه عالمه جاها باز شده ….خوب خیلی ها این کارو می کنن شما چرا ناراحت هستید؟ یه وقت پیش میاد دیگه ول کنین چیزی نشده که ….
ولی اون نمی دونست که من فقط غصه ی کوکب رو می خوردم چون می دونستم اون هرگز با این مسئله کنار نمیاد و می دونستم که دیگه اون طعم خوشبختی رو نمی بینه و اینو از چشم اوس عباس می دیدم …

فردا اول از همه اوس عباس بیدار شد و از خونه زد بیرون و بعد کوکب بیدار شد و حبیب رو صدا کرد و بدون ناشتایی رفتن و رضا هم رفت سر کار اصلاً به هیچ کدوم اهمیتی ندادم …حوصله نداشتم ….

اکبر می دید که ناراحتم دور ور من می چرخید ….از ناراحتی من غصه می خورد ولی چیزی که از پدر یاد گرفته بود فقط خوش گذرونی بود و بس, عاشق ماشین و رقصیدن و صفحه گوش دادن بود و من به او نگاه می کردم و دلم براش می لرزید که نکنه ………
عصر اوس عباس اومد ولی من این بار تصمیم گرفتم به هر قیمت شده این مسئله رو توی خونه ام تموم کنم و فکر کردم از عشق اون نسبت به خودم استفاده کنم و تا هر جا که ممکنه بترسونمش این بود که باهاش سفت و سخت قهر کردم …..
اون اول اومد تا حرف بزنیم ولی زیر بار نرفتم داد و قال راه انداخت نشد قهر کرد و رفت صبح اومد بازم آشتی نکردم چند روز پشت سر هم تو خونه موند و کاره تعمیرات خونه رو انجام داد بازم باهاش حرف نزدم …..تا یک هفته گذشت یکشب باز مست اومد خونه و من خودم به خواب زدم … اومد بالای سرم و سر و صدا راه انداخت و فحش داد وسایل خونه رو شکست من از جام تکون نخوردم کلافه شد و نشست کناری و به غلط کردن افتاد …بازم حرفی نزدم …فکر می کردم هر چی سخت تر بگیرم بهتره و اون تنبه میشه و دیگه تموم میشه …..یک دفعه از جاش پرید که از خونه بره بیرون حالا نصف شبی کجا رو داشت بره باز احمقانه دلواپسش شدم و جلوشو گرفتم .

گفتم چند بار قسم خوردی؟ چند بار قول دادی؟ پس چی شد اگه الانم قول بدی واقعا عمل می کنی؟ چرا تو فقط به فکر خودتی مگه کوکب بچه ی تو نیست مگه تو نمی دونی چقدر ناراحت میشه که تو مشروب می خوری بعد تو شوهر اونو میبری مستش می کنی …من آخه چی بهت بگم …..
حالا دیگه اون گوش می داد و یک کلمه حرف نمی زد…..فقط صورتشو بهم می مالید و چند تا ناچ و نوچ کرد و رفت خوابید …….
صبح سلام کرد و من جواب دادم و خیلی عادی با هم حرف زدیم ….ناشتایی خورد و خدا حافظی کرد و رفت باز نمی دونم چرا اونقدر از رفتنش دلم گرفت ، چشمم به در خیره مونده بود …از این حسی که داشتم متنفر بودم وقتی این طوری میشد دلم گواهی بد می داد …..

شب اوس عباس نیومد و من تا صبح چشم به در گریه کردم فردا هم نیومد و پس فردا هم…. روز سوم اکبر رو برداشتم و رفتم سر کارش….خوب اونجا رو هم که بلد نبودم … پرسون پرسون خودمو رسوندم به محل کارش …..
کارگر هاش گفتن امروز نیومده سر کار, دست از پا دراز تر برگشتیم و باز من چشم به در موندم و اون نیومد.. از این که حالش خوب بود مطمئن شدم ولی چرا نمیومد و کجا می رفت پریشونم کرده بود…….
انقدر بدون غذا غصه خورده بودم که از لاغری شکمم به پشتم چسبیده بود ، خواستم برم پیش خان باجی ولی بازم پشیمون شدم فردا باز اکبر رو فرستادم سر کارش تا باهاش حرف بزنه ببینه دردش چیه ؟ اکبر رفت و خوشحال برگشت …. مقداری پول داده بود بهش و گفته بود به عزیز جان بگو یه کاری دارم باید تموم بشه نگران نباش….خودم چند روز دیگه میام …..
اون که یک شب بدون من نمی خوابید چطور این حرف رو زده بود نمی فهمیدم .
وقتی این پیغام رو فرستاد من دیگه دنبالش نرفتم دیگه حرفی هم نمی زدم فقط مثل مجنون ها منتظرش بودم با همه ی کارایی که کرده بود من دوست داشت و منم بی اندازه بهش علاقه داشتم …..و با خودم می گفتم:حتما برای اینکه باهاش قهر کردم داره منو تنبیه می کنه صبر می کنم بالاخره که میاد بعد می فهمم که چی شده ……..

یک ماه گذشت اوس عباس نیومد دیگه چشمم به در خشک شده بود کوکب و زهرا میومدن ولی حوصله ی اونا رو نداشتم و ازشون خواستم تنهام بزارن…..

یک روز رضا از پیش خودش رفت سر کارش تا ازش یه خبری بگیره … ولی بازم نبود… یکی از کارگر هاش گفته بود اوس عباس این نزدیکی ها خونه اجاره کرده و نشونی خونه رو داده بود ….رضا اومد به من گفت : عزیز جان چی صلاح می کنی ؟ برم در خونه اش؟؟؟ دعواش کردم کی به تو گفت بری؟ اصلا کسی دخالت نکنه خودم می دونم با اون …..
من اینو گفتم ولی واقعا دلم می خواست بدونم اون چرا این کارو می کنه؟….دلم می خواست یکی ازش بهم خبر بده آخه روح و قلب من پیش اون بود ولی به خاطر غرورم باید این کارو می کردم …. با خودم گفتم بالاخره که میاد اونوقت من می دونم و اون ……..
یک هفته ی دیگه گذشت ..غروب بود و هوا داشت تاریک می شد و این زمانی بود که اوس عباس میومد من چایی رو حاضر کردم کوزه ی آب رو دم دستش گذاشتم و شامی که اون دوست داشت درست کردم گوشم رو به صدای در سپردم ….ولی هیچ خبری نبود ….دامنم رو روی پام کشیدم و روی پله نشستم هیچ صدایی به گوش نمی رسید …
گویا بچه ها هم گوشه ای گز کرده بودن و فقط غم بود و سکوت …..با خودم گفتم نرگس غرورت رو بزار کنار برو برش گردون …. شاید یه دلیلی برای این کارش داره منتظر نشو ، ببخشش بزار بیاد سر خونه و زندگیش ……ولی دلم رضا نشد باز فکر کردم به درک که نیومد من چرا برم دنبالش خودش رفتِ خودشم بیاد ……..
صدای در من به خودم آورد …مثل باد پریدم که درو باز کنم می ترسیدم اوس عباس باشه و من دیر برسم و اون از خجالتش دوباره بره ….درو که باز کردم کوکب و زهرا رو با چشم گریون دیدم مثل جوجه می لرزیدن و اشک می ریختن …. من که از جریان خبر نداشتم با دستپاچگی پرسیدم چیزی شده کسی مرده …. زهره چیزیش شده ؟ ….خوب حرف بزنین دارم سکته می کنم ….
زهرا گفت عزیز جان رفتیم در خونه ی آقاجون …. همین گفت من فهمیدم باید بلایی سر زندگیم اومده باشه …خوب بی عقل که نبودم اون گریه ها و اون حال زار و در خونه ی آقاجون …… با صدای بلند داد زدم بگین چی دیدن چی شده حرف بزنین
کوکب همین طور که هق و هق به گریه افتاده بود گفت : وقتی آقاجون اومد که بره تو خونه یه عالمه خوراکی خریده بود و در زد یه زنِ در و براش باز کرد و بهم خندیدن و آقاجون درو بست … حالا چیکار کنیم عزیزجان دنیا روی سرم خراب شد باور نکردم امکان نداشت مگه می شد اوس عباس من, این کارو بکنه نه, نه, نمیشه, اشتباه کردن ….گریه نکردم فقط به بچه ها گفتم آقاتون این کارو نمی کنه شاید زن صاب خونه بوده نه همچین چیزی محاله ، میشه برین زندگی خودتون بکنین؟ کاری به من نداشته باشین؟ …

زهرا گفت : آخه عزیز نباید بفهمیم که چرا نمیاد خونه ، ای بابا این که نمیشه همش میگی کاری نداشته باشین خودت که شدی پوست و استخون ما هم که روی آتشیم خوب, ناله یک بار, شیونم یک بار بزار ببینیم چه خاکی تو سرمون شده… یعنی چی؟ کار نداشته باشین نزدیک دو ماهه رفته من که دیگه به حرفت گوش نمی کنم باید از قضیه سر در بیارم ….کوکبم دنبال حرفشو گرفت و گفت : راست میگه چقدر بشینیم و فکر کنیم چی شده بهت بگم عزیز جان حبیب یه چیزایی می دونه ولی بروز نمیده اولا هر وقت میگم بریم خونه ی عزیز یه بهانه در میاره دوما اصلا دلش نمی خواد از آقام حرف بزنم ….
زهرا گفت در صورتیکه رضا میگه مرتب میره پیش آقاجون …..

گفتم تو رو خدا هی این گند رو زیر و رو نکنین …. بزارین به حال خودش بالاخره معلوم میشه دیگه ماه که زیر ابر نمیمونه …هر جور بود اونا آروم کردم و فرستادم خونشون …..
ولی متوجه شدم اکبر نیره و ملیحه هم داشتن به حرفای ما گوش می کردن …..
ولی دیگه خیال خودم راحت نبود و این فکر داشت من داغون می کرد اگر با زن دیگه ای باشه من باید چیکار کنم؟ حالا فقط نماز می خوندم و از خدا می خواستم مهر اون از دلم بیرون کنه ….می دونستم که دوای درد من همینه …. حاضر نبودم خودم کوچیک کنم و دنبالش راه بیفتم ….
تا فردا بعد از ظهر چی به من گذشت خدا
می دونه و بس که بچه ها جمع شدن و من از حال روز اونا فهمیدم که خبر خوبی برای من ندارن …
خودم آماده کردم چون غیر از اون خبری که من ازش می ترسیدم چیزی نمی تونست اوس عباس رو از خونه دور کنه ..

زهرا گفت عزیز جان می خوایم یه چیزی بهت بگیم در مورد آقا جون ……من فقط نگاه می کردم کوکب گفت : حبیب رفته باهاش حرف زده خودش به حبیب گفته, تازه اکبر هم چند بار رفته و اونا رو دیده داشتن با هم می رفتن سوار ماشین بشن و برن بیرون ……
اونا منظورم اینه که آقاجون رفته ….رضا دیگه آب پاکی رو ریخت رو دست من گفت :عزیز جان منم باهاش حرف زدم دیگه کار از کار گذشته عقد رسمی کرده …

بچه ها حرف می زدن و من سرم پایین بود و هیچ حرکتی نمی کردم بدنم به گز گز افتاده بود اونقدر حالم بد بود که دلم می خواست غش کنم و چیزی نفهمم …..ولی دلم نمی خواست حبیب و رضا حتی بچه ها بفهمن که چه حالی دارم … احساس می کردم استخون هام داره خرد میشه بلند گفتم :حرفاتون زدین؟ حالا برین خونه ی خودتون چی می خواین دم به دقیقه اینجاین ؟ زود خلوت کنین …خیلی خوب زن گرفته دیگه تموم شده راحت شدیم دیگه منتظرش نمیشیم… راحت شدیم ….
گفتین منم شنیدم حالا خودم میگم چیکار باید بکنیم تا من نگفتم کسی حق نداره کاری بکنه شنیدین؟باز بلند نشین برین سراغش که با من طرفین……..
بچه ها نمی خواستن برن ولی من تقریبا بیرونشون کردم بعد خودم چادر سرم کردم ….. اکبر نگران من التماس می کرد منم بیام فکر می کرد می خوام برم سراغ اوس عباس خاطرش جمع کردم و رفتم….

تو کوچه و خیابون بدون هدف راه می رفتم …و راه می رفتم …به هیچ چیز فکر نمی کردم جز خونه ای ویرون شده …همه چیز خراب شده بود و آواری روی سرم ریخته بود که هیچ چیز نمی تونست اون از روی من بر داره فکر می کردم زیر خروارها خاک خوابیدم …..نه سرما روم اثر می کرد نه نگاه مردم که به زنی زار و نزار خیره می شدن که مثل ابر بهار توی اون سرما گریه می کرد و راه میرفت .

تلخ بود و سنگین فقط با خودم تکرار می کردم حالا چیکار کنم ؟ روی پله ی یه خونه نشستم چادرم رو کشیدم روی صورتم و زار زدم…. صاحب خونه اومده بیرون و هراسون می پرسیدن چی شده آبجی ؟ کمک می خوای ؟ بلند شدم و همون جور که گریه می کردم گفتم ، آره کمک می خوام خیلی هم کمک می خوام یکی به دادم برسه و راه افتادم و از اون جا دور شدم . یه دفعه دیدم جلوی در خونه ام …خودمو به زیر زمین رسوندم در رو بستم و افتادم روی پشتی و چند ساعت هم اونجا به حال خودم گریستم …بعد نشستم اشکهام پاک کردم … به فکر بچه ها افتاده بودم چند ساعت بود از اونا خبر نداشتم وضو گرفتم رفتم بالا ، هر سه گوشه ای گز کرده بودن و اشک می ریختن …
به نیره گفتم شام امشب با تو بلند شو برامون یه چیزی درست کن که خیلی خوشمزه باشه ، مگه آخر دنیا شده ؟ چقدر بشینم اون بره صبح بیاد؟ حالا خبرش یک دل یک جهت رفت و خیال ما رو راحت کرد ، من که نمُردم ..بعد به نماز وایسادم حالا چقدر طول کشید نمی دونم …اصلا چند رکعت خوندم هم نمی دونم … سلام نمی دادم و هی می نشستم و بلند می شدم…تا خسته شدم … بعد گلدوزیم رو آوردم و نشستم به دوختن…. به اکبر هم گفتم مگه نگفتی مرد شدی ، بدو تو بخاری ذغال سنگ بزار دیگه مرد این خونه تویی یادت باشه فردا کرسی رو هم تو باید بزاری ….
بچه های معصوم من نمی دونستن صورت قرمز و چشما های ورم کرده ی منو باور کنن یا حرفام همه شون وضعیت رو درک می کردن و غصه می خوردن … نیره با چشم گریون رفت و اکبر عصبانی از دست آقاش کاری رو که گفته بودم انجام داد ملیحه اومد رو پام نشست و با چشم های غمگین به صورت من نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد …
بچه ها که خوابیدن باز احساس تنهایی و غربت کردم جگرم آتیشی گرفته بود که با هیچ آبی خاموش نمیشد ولی حالا دیگه می دونستم که نباید منتظر باشم و اوس عباس دیگه نمیاد و ناباورانه به در خیره شدم …. یاد اون روزی افتادم که حاجی منو کتک زده بود حالا فکر می کردم حالم از اون موقع هم بدتر اعضای بدنم داشت از هم می پاشید…. و تنها فکری که داشتم این بود چیکار کنم ؟چرا این کارو کرد ؟مگه منو دوست نداشت ؟ مگه نمی گفت عاشق منه ؟ پس چی شد عشق که یک شبه از بین نمیره شاید دورغ گفته تا منو آزار بده ….این افکار مثل خوره افتاده بود به جونم و راحتم نمی گذاشت…
پولی که با اکبر فرستاده بود تموم شده بود پس اندازم هم خرج شد حالا مجبور بودم برم سراغ طلا هام …
چند تا اشرفی داشتم تصمیم گرفتم اونا رو بفروشم تا بچه ها احساس بدی نداشته باشن وقتی برگشتم رقیه اونجا بود خودش تو بغلم انداخت و هق و هق گریه کرد گفت پس چی شد؟ نرگس اون همه علاقه چی شد؟ گفتم آبجی بیا حرف خودمون بزنیم …اون رفت تموم شد حالا باید ببینم چیکار باید بکنم … زد پشت دستش که : خاک عالم بر سرم چی داری میگی ؟ برو بزن زنیکه رو جر و واجر بده منم میام .. گفتم یک بار دیگه در این مورد حرف بزنی باهات می بُرم دیگه خواهر من نیستی …. شنیدی گفتم اسمش نبر ….خوب بگو قاسم با من چیکار داشت اومده بود من نبودم …
گفت : وا؟ قاسم ؟ اومده بود اینجا ؟ نمی دونم والله .. ولی نرگس تو رو خدا بیا یه کم حرف بزنیم غم باد میگیری ها ..
گفتم نترس اوس عباس که اول و آخر دنیا نیست تا حالا منو می خواست حالا نمی خواد زور که نیست ، عزت و محبت رو به زور آدم از کسی نمی خواد که…. ول کن من باید یه فکری برای خودم بکنم …نگاه مشکوکی به من کرد و سرش جنبوند و گفت :خدا کنه این طوری باشه ….که ربابه هم از راه رسید … عزا گرفتم حالا با اینکه دلم خون بود باید اونو آروم می کردم . ربابه لاغر و باریک بود از دم در زد تو صورتشو زد روی پاش و اومد بالا و رو به من دو دستی زد تو سر خودش و گفت : واویلا …واویلا …خاک بر سرمون شد بیچاره نرگس ..بدبخت نرگس …سیاه بخت نرگس … و رقیه هم پا به پاش گریه می کرد … هر دو شون ول کردم رفتم زیر زمین حوصله ی حرفای اونا رو نداشتم ..که دیدم ملیحه تو زیر زمین داره گریه می کنه پرسیدم چی شده ؟ گفت : خاله رقیه میگه آقات گور به گور شده .عصبانی رفتم بالا , همین طور که می لرزیدم گفتم: ببینین یک کلمه ..فقط یک کلمه تو این خونه دیگه در این این مورد حرف بزنین هر چی دیدین از چشم خودتون دیدن بسه دیگه تموم شد ..نمی خوام بچه هام ناراحت بشن …من بدبخت نیستم اوس عباس بدبخت چرا من ؟ مگه من گناهی کردم که بدبختم ؟ اون بیچاره اس که نه راه به خونه اش داره نه راهی برای بچه هاش که دیگه پدری کنه …من کجام بدبخته اوس عباس نیومد به جهنم که نیومد فدای سرم خودم که نمردم تا حالام من اون اداره می کردم که خودشو بدبخت نکنه وگرنه تا حالا صد دفعه کارش به جای باریک کشیده بود , ول کن خواهر مگه از خونه ی حاجی با دو تا بچه بیرونم کردن…

…مردم ؟ سخته می دونم سخته ولی برای من غصه نخورین تو رو خدا کمک بکنین به درد دلم گوش کنین ولی این کارا رو نکنین دوست ندارم خواهش می کنم ….
چند دقیقه بعد هر دو تا شون با لب و لوچه ی آویزن رفتن و من موندم با یک خونه ی پر از غصه ….
با خودم گفتم : نرگس خودت که نمُردی کار کن و پول در بیار دیگه شبها منتظر کسی نمیشی دیگه فردا سر پیری یه بچه تو بغلت نیست .. دیگه کسی نیست که حرف حرف اون باشه و دائم نگاه کنی اون چی می خواد … حالا خودتی و خودت و بچه هات ، شاید هم خدا دعای خودت مستجاب کرده که اون این جوری از این خونه دور کرد ….باز فکر کردم نرگس اگر خان باجی بود چیکار می کرد ؟ نمی تونستم تصور کنم…خان باجی رو تو حال روز خودم….نه امکان نداشت آخه نمی شد…. فکر نمی کنم اصلا خان بابا جرات چنین کاری رو داشته باشه ….
بچه ها که از مدرسه اومدن بوی غذا به اونا گفت که مادرتون حالش بهتره … اکبر تا من دید پرید و منو بغل کرد و هی من ماچ کرد گفتم: خدا به خیر کنه چی شده من عزیز شدم … گفت شما همیشه عزیزی من خودم یک روز حساب اون مرتیکه رو می زارم کف دستش صبر کن ….. داد زدم سرش تو غلط می کنی کار من و آقات به شماها مربوط نیست حق ندارید هیچ کدوم بهش بی احترامی کنین دیگه تو روتون نیگا نمی کنم……
این به خاطر اوس عباس نبود ..نه به فکر اون نبودم از این می ترسیدم اکبر کاری دست خودش بده و دلم نمی خواست بچه هام با کینه از پدرشون بزرگ بشن ….
هنوز نمی دونستم واقعا چه بلایی سرم اومده هنوز گیج بودم ….انگار دنیام رفته بود توی یک دود غلیظ …حتی نمی تونستم ببینم اطرافم چی می گذره ……هیچ کس رو نمی خواستم ولی وقتی یک روز صبح خان باجی اومد فهمیدم که چقدر بهش نیاز داشتم …..
من و ملیحه تو خونه تنها بودیم که صدای در بلند شد…. دلم فرو ریخت باز هم احمقانه منتظرش بودم من کولون در رو مینداختم که نکنه اوس عباس با کلید بیاد تو برای همین خودم باید در و باز می کردم …
با احتیاط گفتم کیه ؟ صدای خان باجی که شنیدم قلبم آروم گرفت و با عجله درو باز کردم … سعی کردم مثل قبل باهاش بر خورد کنم که چیزی نفهمه و ناراحت بشه.. اونم منو بوسید و گفت: اینا رو بزار تو… مقدار زیادی شیر و ماست و تخم مرغ و مرغ و گوشت و خلاصه هر چی که دم دستش بود آورده بود برای ما ……و گفت : اینا خراب نمیشه حالا بریم زود تر تو که خیلی سردمه….. کرسی داری ؟
منتظر جواب من نشد و خودش گفت : آره می دونم داری تو با عرضه تر از اونی هستی که تنه لشی مثل عباس که از زندگیت بره لنگ بمونی ….. من فهمیدم که اون از همه چیز خبر داره و برای همین اومده ..
همین طور که حرف می زد تند تند خودش رسوند به کرسی و رفت زیر اون و بعد ملیحه رو بغل کرد و بوسید و از کیفش یک نون شیر مال در آورد و داد به اون و گفت برو اون اتاق بازی کن تا من نگفتم نیا …من داشتم چایی رو روبراه می کردم صدام کرد … بیا اینجا که دلم داره می ترکه.. آب روی بخاری جوش بود ریختم تو قوری و چایی رو دم کردم و سماورم روشن کردم و رفتم پیشش زیر کرسی نشستم … تو فکر بود باز پرسید خوب تا حالا چیکار کردی ؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم چیکار می خواستم بکنم ؟ وقتی فهمیدم که گفتن کار تموم خودشم دیگه نیومد … پرسید اصلا ماجرا رو بگو ببینم خوب چی شد این کارو کرد؟ ….
براش ماجرا رو تعریف کردم …..با ناراحتی گفت : نرگس حلالت نمی کنم اگر باز خودت مقصر بدونی تا حالا هم هر گنده کاری کرد تو گفتی اگه من فلان و بیسار نمی کردم…. غلط کرده رفته همچین (….) خورده تف بروش بیاد مرتیکه ی جواللق …رفتم سر کارش رو پنهون کرد و نیومد جلو و گرنه چنان می زدم تو فکش دندوناش بریزه و دهنش پر از خون بشه…. خوب تو چیکار کردی بگو ببینم ؟ گفتم : وا چیکار کنم خان باجی ؟ با تعجب پرسید یعنی چی چیکار کنم ؟ نرفتی بزنی تو صورتش و تف کنی بهش …؟ گفتم نه هیچ کاری نکردم رغبت ندارم اصلا بهش فکر کنم حالم بهم می خوره. گفت: باید می رفتی گیس اون زنیکه رو می گرفتی و می کشیدی رو زمین … گفتم نه خان باجی من اهل همچین کاری نیستم …اون زن بدبخت هم حتما گول چرب زبونی های اون خورده اونم یه زنه دیگه نمی خوام از این کارا بکنم تن خودم بیشتر می لرزه الان که شما می گین تمام تنم بی حس شده چه برسه به این که بخوام این کارا رو هم بکنم ….ولش کن تا حالا خواسته حالا نمی خواد زوری که نیست …تازه آبرو ریزیش از همه بدتر تمام مردم فکر می کردن ما عاشق و معشوقیم (بغض گلومو گرفت ) حالا دلشون خنک میشه مخصوصا اگه بشنون من این کارو کردم خیلی بد میشه, نه من این مستمسک رو دست مردم نمیدم ….به درد سرش نمی ارزه…..

خان باجی با عصبانیت گفت : غلط کرده … هر کس هر کاری دلش بخواد باید بکنه؟ امروز می خوام پنج تا بچه پس میندازم فردا نمی خوام ولشون می کنم به امون خدا ؟ مگه شهر هرته …به خدا اگه دستم بهش برسه دمار از روزگارش در میارم..
آخه این طفل معصوم ها چه گناهی دارن ؟ تو از حق خودت میگذری از حق بچه ها که نباید بگذری …… دیگه این حرفا رو برای خودتم تکرار نکن ….
گفتم خان باجی بزار با این حرفا خودم آروم کنم اگر نه دیوونه میشم با تکرار این حرفا خودم قانع می کنم ….
ولی من حقمو میشناسم ….باید بگیرم ولی از کی؟ باید راه داشته باشه ؟ راه نداره که ….. شما نگران من نباش……..
بلند شدم تا چایی بریزم و گفتم منو بگو خان باجی همش فکر می کردم اگه دور از جون شما جای من بودین چیکار می کردین ولی مثل اینکه …….

حرف منو قطع کرد و گفت : از من نپرس ننه .. که شاید مثل تو به هیچ کجام حسابشون نمی کردم و می ذاشتم برن گم بشن ….همین کاری که تو کردی راستش نرگس ,مادر… این بدترین تنبیه برای اوس عباسه باشه که غیضش بگیره… من اونو میشناسم ….حالا فکر می کرد تو دنبالش میری و التماس می کنی ولی تو رو نشناخته بود ……
به خدا من عباس رو می شناسم اگه نری سراغش تلافی می کنه و بد از بدتر میشه ……باید یه فکری بکنیم …….

گفتم خان باجی اگه قراره من تا آخر عمر بترسم که این کارو نکنم اون تلافی می کنه اون کارو نکنم برام بد نشه همون بهتر که یک دل یک جهت وایسم جلوش دیگه می خواد چیکار کنه برای اینکه من قهر کردم این کارو کرد حالا بیاد من بکشه به خدا کَکَم نمی گزه ….. هر کاری می خواد بکنه ,بکنه ….

خان باجی سری تکون داد و گفت :من همیشه تو رو تحسین می کردم خان بابا هم همینطور از وقتی حیدر اومد و گفت که عباس چه دسته گلی به آب داده مثل مرغ پر کنده شد آروم و قرار نداره …می خواست خودش بره و اونو بزنه من نگذاشتم ترسیدم سکته کنه .. …..
گفتم: نه بابا چه کاریه پیر مرد گناه داره حالا گیریم رفت و اونو زد بعدش چی ؟ چه اتفاقی میفتاد؟ فایده نداره که کاریه که نباید میشد شد….

خان باجی گفت : آخه بیشعور زندگی خودش خراب کرد همه ی تهرون به حال شما غبطه می خوردن … هر کی منو می دید تعریف می کرد, اِ..اِ ..اِ چه طوری آتیش زد به زندگیش آخه نمی دونم والله شاید اگر باهاش حرف می زدم اینقدر بی قرار نبودم …
خان باجی اونشب رو پیش من موند و تونست کمی منُ آروم کنه بالشتم رو گذاشتم نزدیک اونو کنارش خوابیدم از دیدن اون همیشه احساس خوبی پیدا می کردم و اون زمان بیشتر از پیش بهش نیاز داشتم.
اوایل اسفند بود در کمال ناباوری هیچ خبری از اوس عباس نداشتم اگرم کسی خبر داشت جرات نمی کرد به من بگه تو خونه ی ما اصلاً حرفی از اون زده نمی شد ….ولی نگاهمون غم اونو داشت و جای خالی اون یه جورایی نمی گذاشت که هیچ کدوم رنگ شادی رو ببینیم هر کاری می کردیم نمی شد اون خونه ماتمکده بود ….
از همه بیشتر اکبر عصبانی و پرخاش گر شده بود و به خاطر هر چیزی داد و هوار راه مینداخت …. می خواست برای دخترا پدری کنه و مسئولیت اونا رو به شونه های کوچیکش بگیره ….خوب معلوم بود که سختش بود و اذیت می شد یک بار بهش گفتم من اشتباه کردم به تو گفتم که حالا مرد خونه ای لازم نیست بزرگتری کنی بازم عصبانی شد و بعدم با بغض خوابید ….
دلم براش می سوخت …..اون الان در حال رشد بود و احتیاج به پدری داشت که تحسینش می کرد و این ضربه برای روح کوچیک اون خیلی زیاد بود نه تنها اکبر بقیه ی بچه ها هم همین احساس رو داشتن …..
تا اینکه کسانی که برای دیگ سمنوی من نذر داشتن اومدن و منو یاد نذرم انداختن زود گندم گرفتم و خیس کردم ….و تونستم به موقع اونا رو برسونم ……
باز مثل هر سال عباس آقا جمشیدی و آقاجان خرج شام رو دادن و منم با فروش گردنبدی که اوس عباس برام خریده بود بساط سمنو پزون رو راه انداختم …..
عباس آقا شوهر ربابه ، حبیب شوهر کوکب و رضا شوهر زهرا و قاسم پسر رقیه و اکبر و حیدر که از شب قبل برای کمک اومده بود به خوبی به همه ی کارا رسیدن ……..
همه چیز مثل سالهای قبل بود رفت و آمد ها مهمون ها دعاها و نذری ها….
هیچ چیز فرقی نکرده بود فقط یک نفر نبود … و همون باعث می شد شور و حال هر سال رو نداشته باشه ……مگه می شد ؟ فراموش کردن اوس عباس و ندیده گرفتن اون … خیلی برام سخت بود از حرف مردم هم می ترسیدم اگه بیان و بخوان منو ناراحت کنن ؟
اگه بخوان دق و دلی اون کارایی که اوس عباس با من می کرد و مورد حسادت اونا می شد حالا به روم بیارن باید چیکار می کردم ….ولی هیچ کس حتی یک نفر سراغ اوس عباس رو نگرفت و ازم در موردش نپرسید انگار اصلا نبوده ….
من اون سال بیشتر از همه خودم دیگ رو هم می زدم چون اولاً می خواستم با کسی رو برو نشم دوماً می تونستم اونجا گریه کنم و کسی به من ایرادی نمی گرفت… اگر این کارو نمی کردم دلم می ترکید … و از فاطمه ی زهرا می خواستم که مهر اوس عباس رو از دلم ببره و به روح و جسمم قرار بده ….
یک بار قاسم اومد جلوی من وایساد و گفت خاله بده به من خسته شدی …حسوم رو دادم به اون ، اومدم که برم گفت :خاله جون منم آخه حاجت دارم …گفتم قربونت برم حاجتت چیه ؟گفت : یادته یه قولی به من دادی ؟ گفتم نه خاله جون چه قولی ؟ گفت بَه خاله ؟ یادت نیست قول دادی من دامادت بشم ؟ گفتم آره یادمه کی از تو بهتر ولی اگه نیره رو می خوای صبر کن هنوز خیلی کوچیکه توام هنوز وقت زن گرفتنت نیست صبر کن اگر دو سه سال دیگه بازم خواستی می دمش به تو من که خودم خیلی تو رو دوست دارم ولی هنوز زوده گفت : پس همین جا قسم بخور که فقط نیره رو بدی به من ….گفتم : باشه قربونت برم ولی توام قول بده که اصرار نکنی و صبر کنی …..
وقتی که همه مشغول خوردن شام بودن حبیب و رضا قابلمه ها رو از دم در می گرفتن و می دادن به اکبر و قاسم و اونا می دادن به آشپز و عباس آقا جمشیدی ظرفا رو پر می کردن و همین طور اونا رو برگردونند دم در و به دست مردم می دادن ….
ملیحه داشت با دختر رقیه و چند تا بچه ی دیگه بازی می کرد ….من دیگه ندیدمش و داشتم پذیرایی می کردم که یه دفعه دیدم داره یه گوشه گریه می کنه دیس پلو دستم بود فوراً دادم به زهرا و رفتم ببینم چی شده …..بچه ام دو تا دستشو گذاشت دم گوش منو سرشو آورد جلو و آهسته گفت : آقاجون اون ور خیابون داشت سیگار می کشید و ما رو نیگا می کرد و گریه اش شدید تر شد و خودشو انداخت تو بغل من …..

نمی دونم چه حالی داشتم واقعا نمی دونم از اینکه اوس عباس اونجا بود چه احساسی داشتم ….. ولی یک جوری قلبم آروم گرفت .. قلبی که مدتها بود تند می زد به یک باره ساکت شد …..
بازم میگم نمی دونم از چی بود …شاید برای اینکه دلم خنک شد که اون
نمی تونست بیاد توی خونه ی خودش!!! یا اینکه بالاخره اومده بود !!! یا اینکه فهمیدم اون طوری که فکر می کردم ما رو فراموش نکرده !!!! به هر حال رفتم سر دیگ سمنو و اشکهام ریخت و گفتم: ممنونم خانم خیلی ممنونم…
آخر شب شنیدم که رضا داشت به زهرا می گفت دلم برای آقاجون سوخت سعی می کرد ما اونو نبینیم هنوزم وایساده اونجا صد تا سیگار کشید هر وقت دیدمش سیگار دستش بود … ما وانمود کردیم اصلا ندیدمش ….
ولی همه داشتن از اومدن اون حرف
می زدن … من خیلی خودداری کردم و به روی خودم نیاوردم …
رقیه منو صدا کرد و گفت : می دونی ؟ گفتم نمی خوام بدونم و رفتم دوباره کنار دیگ…
اونشب اونقدر دیگ رو هم زده بودم که تا یک هفته بدنم درد می کرد و کف دستم تاول زده بود ……
صبح وقتی بچه ها سمنو ها رو تو در و همسایه بخش می کردن بازم اونو دیدن که همون جا وایساده …رضا و حبیب رفته بودن و باهاش حرف زده بودن…… اون گفته بود همین الان اومدم سمنو ببرم آخه امسال تازه من حاجت دارم … عزیز جان فهمید من اومدم ؟ بهش نگین نمی خوام ناراحت بشه ……..
رضا اومد پیش من و همه چیز رو گفت و ادامه داد : عزیز اجازه میدی حالا یک کاسه بدم به آقاجون ؟ گفتم نذریه بده شاید به خاطر سمنو این همه اونجا سیگار کشیده ….
گفت : نه عزیزجان میگه حاجت داره …… گفتم برو بده بچه یه چیزی گفتم جدی نگیر .. فقط بگو من نمی دونم ……..اونم سمنو رو گرفت و رفت .
عید شد و من خودم سور وسات بچه ها رو فراهم کردم اون وقت ها مثل حالا نبود که مردم مرتب لباس بخرن بیشتر آدما عید به عید و یا موقع عروسی لباس می خریدن ……
این کارو هر سال اوس عباس انجام می دادو خودشم خیلی ذوق می کرد ……
اونسال من خودم بهترین لباس و کفش رو براشون خریدم و از میوه و شیرینی و آجیل گرفته تا سفره ی هفت سین همه کار کردم نخواستم با زانوی غم بغل گرفتن عیش بچه ها کور کنم …..
ولی نشد همه چیز بود دل خوش نبود هر کدوم یک طرف کز کرده بودیم دیگه حتی نمی تونستیم بهم هم دلداری بدیم ، تا اینکه رضا و زهرا اومدن بچه ها با دیدن زهره که خیلی هم شیرین شده بود, همه چیز رو فراموش کردن و با اون که تازه راه افتاده بود مشغول بازی شدن …..
برای همه شام مفصلی تدراک دیده بودم سبزی پلو ماهی با کوکو ….همه چیز حاضر بود ، رفتم پایین تا آماده کنم تا کوکب بیاد …. دیدم رضا پشت سر من اومد پایین ….کمی پت و پت کرد و گفت : عزیز جان تو رو خدا ناراحت نشین ….ولی باید بهتون می گفتم……… من داشتم کوکو رو پشت رو می کردم و اصلا عکس العملی نشون ندادم …خودش ادامه داد …آقاجون باز در خونه بود مارو که دید رفت قایم شد ولی سیگارش معلوم بود فهمیدم خودشه …..یه کم سکوت کرد و دید که من هیچ حرفی نمی زنم بازم ادامه داد ….یه چیزایی هست که بهتره شما بدونین …..اولا حبیب مرتب میره و اونو می ببینه …دوما که زنِ حامله اس و شکمش اومده جلو و معلومه که خیلی وقته این موضوع پیش اومده مال این سه چهار ماهه نیست ….. کفگیر رو گرفتم بالا و گفتم : رضا ؟!!! من به شما ها چی گفتم ؟ نگفتم این حرفا تو این خونه نباشه تو کار و زندگی نداری؟ افتادی دنبال زندگی من ؟ برو به کار خودت برس بچه… من چی گفتم؟ نگفتم دوست ندارم کسی در این مورد حرف بزنه حبیب اختیار خودشو داره به من چه اون چیکار می کنه؟ ….. توام اختیار داری برو هر کار که دلت می خواد بکن از اون عقب نمونی …. ولی خبر این ور و اونور نکنین اگر نمی تونین دیگه اینجا نیاین فهمیدی ؟ ……..
با بلند شدن صدای در رضا از دست من به هوای باز کردن در فرار کرد و با عجله گفت چشم و دوید رفت در و باز کرد ….
من نگاه نکردم ولی صدای اونا رو می شنیدم و فهمیدم کوکب و حبیب اومدن …… کوکب تا وارد شد به رضا گفت : توام دیدی ؟ آقاجون اونجا بود فکر کرد ما اونو ندیدم ….و حبیب گفت به خدا گناه داره بریم بگیم بیاد تو ببینیم حرف حسابش چیه ؟ رضا گفت نه نه حرفشو نزن که همین الان عزیز جان همه رو بیرون می کنه….. کوکب پرسید عزیز کو ؟ رضا اشاره کرد به پایین …من زود رفتم سر غذا …..کوکب دستشو به در گرفت و دو لا شد : عزیز جان؟ سلام قربونت برم کمک می خوای ؟ بعد اومد پایین و منو بوسید . گفت : عید تون مبارک عزیز خوشگله ….گفتم : خوش اومدی با زهرا بیاین سفره رو پهن کنین …..
گفت الان میام بزار برم بچه ها رو ببینم ….

صدای در اومد نفسم تو سینه حبس شد و قلبم به تپش افتاد حتما خودش بود ما کس دیگه ای رو نداشتیم که اون وقت شب بیاد خونه ی ما بچه ها هم همه ریختن تو حیاط منم زود اومدم بالا…. همه بهم نگاه می کردیم و نمی تونستم تصمیم بگیرم چیکار کنم …….همین طور توی حیاط وایساده بودیم بچه ها منتظر من بودن …خوب تصمیم گرفتن خیلی سخت بود و با صدای دو باره در من فهمیدیم باید یه کاری بکنم….. به همه گفتم برین بالا و کار نداشته باشین همه برن بالا در اتاق رو هم ببندید هیچ کس حق نداره بیاد بیرون شنیدین ؟ نیره به گریه افتاد که عزیز تو نرو بزار آقا سید حبیب بره ….گفتم نه خودم هستم چرا حبیب بره توام برو بالا و بی خودی گریه نکن ……به حبیب گفتم مواظب باش اکبر به هیچ وجه نیاد بیرون…
آخه اکبر داشت شاخ و شونه می کشید رضا و حبیب اون به زور بردن بالا ….وقتی خاطرم جمع شد و در اتاق بسته شد …. رفتم و از پشت در گفتم کیه ….گفت : منم خاله قاسم…. در و بازکن…. همه با هم نفس بلندی کشیدیم و من خدا رو شکر کردم گفتم : آخه تو اینجا چیکار می کنی ؟ در باز کردم و دور از انتظارِ قاسم همه ازش استقبالی کردن که خودشم باور نمی کرد طفلک ذوق زده شده بود ..بچه ها بی خودی می خندیدن انگار منتظر یه حادثه بد بودن و از سرشون رد شده بود … قاسم هم مثل خُل ها با ما می خندید و نمی دونست جریان چیه می گفت اومدم تا خاله تنها نباشه ولی همه می دونستن که چرا اومده …..
بعد از شام بچه ها دور هم جمع شدن و مثل اینکه همه چیز رو فراموش کرده بودن به گفتن و خندیدن افتادن و منم آهسته رفتم توی اتاق عقبی و یه بالش گذاشتم و چادرم روتا بالای سرم کشیدم روم … من اصلا حوصله نداشتم ولی صدای خنده ی اونا خیلی بلند بود و و من نگران اوس عباس بودم می ترسیدم هنوز اونجا باشه …. دلم نمی خواست صدای شادی و خنده ی بچه ها به گوشش برسه و غصه بخوره شاید بگی من خیلی احمق بودم ولی راستش همین طور بود بازم می ترسیدم اون فکر کنه من خوشحالم و ناراحت بشه …خوب دیگه اگر این طوری دوستش نداشتم که دیگه مشکلی نبود …. هنوز عاشقش بودم و نمی تونستم ناراحتی شو ببینم …. یه دفعه کوکب گفت عزیز جان کو ؟ و اکبر هراسون اومد دنبال من و رفت و گفت خوابه خسته شده یواش تر حرف بزنن عزیز جان بیدار نشه ….. نیره اومد و یک پتو کشید روی من …با خودم گفتم نرگس اوس عباس نیست که دیگه روی تو رو بندازه ولی بچه ها هستن اونا رو در یاب که از دست میرن ….و نفس بلندی کشیدم و قطره های اشک از کنار صورتم رفت پایین …………
پنجم عید شد هوا خیلی خوب بود به اکبر و نیره گفتم بیان کرسی رو جمع کنیم ….هر سه تایی مشغول بودیم که صدای در اومد ……گفتم شما کار تون بکنین خودم درو باز می کنم فکر کردم یا زهراست یا کوکب ….پشت در پرسیدم کیه ؟
صدای اوس عباس اومد گفت : عزیز جان منم در و وا کن ….یک آن بغض گلومو گرفت قلبم چنان به تپش افتاد که سراپای بدنم نبض شد …..خودمو جمع و جور کردم …
نمی خواستم اون بفهمه که چه حالی دارم …. آب دهنم رو قورت دادم و نفس بلندی کشیدم و گفتم : چی می خوای ؟ …. گفت: نرگسم درو وا کن باهات حرف بزنم برات تعریف می کنم بزار بیام تو میگم برات …
گفتم نمیشه من نمی خوام چیزی بشنوم برو راحتم بزار ….دو باره در زد ….گفتم : تو رو خدا شر راه ننداز برو دیگم نیا …برو …..
چشمم به حیاط افتاد بچه ها متوجه شده بودن هر سه جلوی من وایساده بودن ….فوراً ملیحه رو بغل زدم و گفتم بیان بریم تو هیچ حرفی نزنین و خودم رفتم بالا هنوز به اتاق نرسیده بودم که اکبر رفته بود و یک کارد از زیر زمین بر داشته بود و رفت در و باز کرد……..

 

همچنین ببینید

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *