جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۱ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۱ رمان هزار چم

 

من همه زندگی ام به تو اقتدا کردم.
پشت تو بود قد قامت نمازم…

من در ربناى قنوتم، فقط صورت تو را می‌دیدم.
صورت همان بنده خدایی که جزء معدود بنده هایش هست که هنوز “خدا” باقى مانده اند.

کفر نمی‌گویم.

معتقدم خدا از زمان خلقت سه حرفى آدمِ پرحرف، با تولد هر نوزاد، یک قسمت از خودش را روى زمین فرستاد…

ما همه خدا بودیم و خدا کُش شدیم.
هر روز که گذشت، یک قسمت از خداى خودمان را کشتیم.
هر بار که خدا، “آخ” گفت،
درد کشید،
نه دیدیم و نه شنیدیم…

اما تو با همه جبروت و هیبتت، هنوز همان نوزاد معصوم خدایی‌ات را پشت کهربایی کوچک چشم هایت، دور از جماعت خدا کُش نگه داشته اى و محافظت می‌کنى…

نمازم تمام شده، رو به آسمان هزارچم که می‌رود تا خود کعبه، دو زانو روى سجاده نشسته ام.

دست هایم را بالا بردم.
گل بهار با ذوق کودکانه مشغول بازى با تسبیح فیروزه ات دور مهر است.
نوازشش می‌کنم و بی اختیار یک قطره اشکم فرو می‌چکد…

***

مراسم سالگرد جبار زاده بزرگ، پدربزرگ شهاب، طبق هر سال قرار بود در تبریز صورت بگیرد.
بابا چند روزی بود که دوباره حالش خوب نبود.
نگرانش بودم و دلم به رفتن همراه خانواده همسرم رضا نبود.
دوست داشتم بیشتر کنارش بمانم.
اما مامان مدام اصرار داشت نرفتنم دال بر بى احترامی است.

چمدانم را بسته بودم و با بغض، گوشه دیوار ایستاده بودم و سرفه هاى پدرم را که هر روز خشک تر و شدید تر می‌شد را تماشا می‌کردم.

شهاب پیام فرستاده بود در صورت تمایل، می‌توانم همراه عزیزه خاله جان و الناز، با هواپیما بروم.
اما مخالفت کردم.
دوست داشتم همه مسیر، کنارش باشم…

براى بردن چمدان هایم بالا آمد و چند پاکت آب میوه را به مامان سپرد.
چند دقیقه کنار بستر بابا نشست و بعد، محترمانه گفت:

_ بابا با اجازتون این سه روز، ریحانه دست ما امانت باشه.

این نوع رفتار و گویش، از شهاب کاملا بعید و عجیب بود.
دلم می‌خواست ساعت ها در این حالتش تماشایش کنم.

بابا با رضایت سر تکان داد و با صداى بی حالش گفت:

_ فقط شهاب جان من با حاجى هم صحبت کردم.
عمر دست خداست اما حال و روز من خوش نیست.
زودتر تکلیف روشن شه، ان‌شاالله برید سر خونه زندگیتون.

دلم هری ریخت.
بغض کرده بودم و مامان برای بار هزارم، آرام، در گوشم گفت:

_ ریحانه مادر!
حواست جمع باشه ها!
شب پیش عزیزه خانم بخواب.
مادر یک وقت شیطون توی جلدتون نره.
اون مرده و دست خودش نیست اختیارش.
تو زنى باید محکم باشى.

با حرص فاصله گرفتم و آرام جواب دادم:

_ باشه ماماان!
هربار می‌گی، آب می‌شم از خجالت!
به خدا فهمیدم.

بعد کل اهل خانه با کاسه آب و قرآن براى بدرقه‌مان آمدند.

دو ماشین جلوی در منتظر بودند.
ماشین شهاب و ماشین حاج امیر که همراه خودش و راننده‌اش بیوک آقا و شهداد در آن بودند.
نگاه های خانم جان و زن عمو به شهداد طفلک هنوز مثل همان مرتبه اول، در مراسم پاگشا در عمارت جبار زاده ها بود!
همانقدر متعجب و شرم آور!

حاج امیر با احترام پیاده می‌شود و با همه سلام و احوالپرسی می‌کند.

زن عمو دوباره با دلبرى خاص خودش مشغول شیرین زبانی می‌شود.

_ حاجى یک توک پا منزل ما هم بیا‌.
به خدا همین چند روز پیش که اومدى به جواد آقا سرزدی، بلافاصله از بانک زنگ زدن که برنده شدن.
حالا که قدم داری، بیا خونه ما رو هم منور کن.

امیر رضا دستش را روى سینه اش می‌گذارد و محترمانه سرش را خم می‌کند.

_ خونه امیدمونه اینجا.
شما بیش از حد لطف دارید به ما!

بعد که مشغول صحبت با آقاجان می‌شود، می‌شنوم که زن عمو با ذوق و آرام، در گوش نسیم می‌گوید:

_ وای!
وای گفت خونه امیدمونه!
غلط نکنم تو گلوش گیر کردی دختر جلال خان!

نمی‌دانم چرا آن لحظه، بى دلیل به زن عمو با خشم نگاه کردم.
اصلا نمی‌دانم چرا بغض کرده بودم…

قبل از سوار شدن، شهاب رو به امیر رضا گفت:

_ حاجی حال داری برونی؟

با مهربانی نگاهش کرد.

_ آره چه طور؟

_ من یکم خسته ام.
می‌شه من و ریحانه با راننده بریم؟
شما و شهداد و عمو با ماشین من؟

با نگرانی دستش را روى شانه شهاب گذاشت.

_ ناخوشی باباجان؟

مثل یک پسر بچه لوس می‌گوید:

_ نه فقط خسته ام.
حوصله رانندگى جاده ندارم.

_ من که گفتم با هواپیما برید!

_ ماشین لازم داشتم تو تبریز.

_ ماشین اونجا بود که پسر.

با پا فشارى کودکانه می‌گوید:

_ ماشین خودم رو می‌خواستم.

پدرانه لبخند می‌زند.
_ قربون خودت و ماشینت.
برو باباجان بشین اون ماشین.
رخشتم خودم واست صحیح و سالم تا تبریز میارم، قول!

_ حاجی نمی‌دونی چه کیفی داره ماشینت مازراتى باشه.
اون‌وقت اونو رخش صدا کنی.

اخم می‌کند و شیرین می‌خندد و آرام پشت شهاب میزند.

_ برو پدر صلواتی! ان‌شاالله مازراتی هم می‌خری.

 

شهاب دست هایش را رو به آسمان، بالا می‌برد و با خنده می‌گوید:

_خدایا خودت به دل این بنده خوبه بنداز، این جریان مازراتى ما رو اوکی کنه.
ما که جزء بنده بَداتیم!

حاج امیر لبش را گاز می‌گیرد.

_ نگو این طور باباجان! خدا عاشق یک به یک بنده‌هاشه! یکم از دنیا و هیاهو و حرصش که دور شی، لحظه به لحظه بوسه هاش رو حس می‌کنی…

سرم را روی مهر می‌گذارم.
هق هقم اوج می‌گیرد.
گل بهار ترسیده و بغلم کرده است.

ناله می‌کنم:

” خدا جون!
قلبم!
این‌جای قلبم خیلی درد می‌کنه.
می‌شه قلبم رو ببوسی؟
می‌شه منو ببوسی؟”

گل بهار به هق هق افتاده است‌.
بلند می‌شوم و برای آرام کردنش بغلش می‌کنم.
سرش را روی سینه ام می‌فشرم.

_ چیزی نیست خاله جون.
چیزی نیست.

چند بار پشت سر هم، با لب های کوچکش، محکم سینه ام، درست روى قلبم را می‌بوسد…

یک ساعتى می‌شد که خوابش برده بود و من در سکوت، فقط به جاده خیره شده بودم و نمی‌دانستم آخر جاده ى خودم، بالاخره کجا ختم می‌شود و فقط خدا خدا می‌کردم ختم به خیر شود که از شرارت شَرَّش تا سر حد مرگ، وحشت داشتم…

با صداى ریتم زنگ گوشی سپهرى، چشم های شهاب باز شد و قبل از این‌که او به تماسش پاسخ دهد، با خشم و اعتراض گفت:

_ شعور ندارى من خوابم، ماس ماسکت رو بذاری سایلنت؟؟

سپهری شرمنده، اما مودبانه می‌گوید:

_ ببخشید آقا،
حاجى تماس گرفته.

شهاب پوف می‌کشد و سپهرى دکمه وصله تماس را می‌زند و آرامش صدایش، در کل ماشین می‌پیچد.

_ سپهری جان!
لطف کن سه یا چهار کیلومتر جلوتر، باغچه رستوران راد متوقف شید تا ما برسیم.

_ چشم به روی چشمم آقا، فقط جسارتا یهو خیلی فاصله گرفتیم.
جایی نگه داشتید؟
سرعت رو کم کنم.

_ نه قربونت، شهاب سرعت کم باشه کلافه می‌شه .
شما ادامه بده، من به هوا پدر آروم تر میام.

سپهری با نگرانی می پرسد:

_ آقا حال خودتون خوبه؟

_ خوبم رفیق، خوبم.

شهاب بی صدا ادا در می آورد و من فقط با خودم فکر می‌کنم”این آدم اصلا نمی‌تواند آدم بدی باشد.”

رستورانى که امیررضا در نظر گرفته بود، فضاى بی نظیری داشت.
یک باغ دنج، که تخت ها بین درخت هاى سرسبزش چیده شده بود و از کنار تخت ها، جوی کوچکی رد می‌شد.

با شهاب روی یکی از تخت ها نشستیم.
بلافاصله قلیان سفارش داد.
اعتراض کردم.

_ بذار اول نهار بخوریم، بعدش.

بی توجه جواب داد:

_ الان دلم می‌خواد.

بعد هم دقایق طولانی را با قلیان و گوشی اش سپری کرد.
با دیدن شهداد از دور، ذوق زده بلند شدم و دست تکان دادم.

_ ما اینجاییم!!

شهاب دستم را محکم گرفت و کشید.

_ بشین باو!!
کور که نیستن، میان.

شهداد با لبخند برایم دست تکان داد.

کمی بعد، حاج امیر با یک هندوانه بزرگ خندان ظاهر شد.
سپهری هم صندلی چرخدار بیوک خان را هُل می‌داد.
شهداد یک تی شرت صورتی گلدار به تن داشت و موهایش را بالای سرش دم اسبی بسته بود.
قبل از این‌که برسند، شهاب با حرص و نفرت زیر لب گفت:

_ شبیه زنیکه هاى خراب شده.

آرام روی صورتم زدم و التماس کردم.

_ شهاب تو رو خدا شروع نکن!

حاج امیر در حالی که هندوانه را در جوی آب رها می‌کرد، با خوشرویی گفت:

_ راحت رسیدید بچه ها؟

شهاب جواب داد:

_ من خواب بودم.
شما زنگ زدی، تازه بیدار شدم.

مهربانانه دست روى سر شهاب می‌کشد و بعد می‌نشیند.

_ سرت که درد نگرفت بابا جان؟

لب هایش را آویزان می‌کند.

_ یه‌کم.

اخم شیرینی می‌کند.

_ قلیون سفارش نمی‌دادی با سر درد دیگه!

شهداد با ذوق کنار شهاب می نشیند و می‌گوید:

_ واسه من سفارش داده.

با اخم، شهداد را نگاه می‌کند و کمى فاصله می‌گیرد و طوری که کسى نشنود، می‌گوید:

_ النگوهات می‌شکنه.

اما حاج امیر که مشخص است حسابى گوش هایش تیز است؛ با لحن خاص خودش صدایش می‌زند تا ادامه ندهد.

_ شهاب الدین!!!

به ناچار آرام می‌گیرد.
گارسون که منو را براى سفارش می آورد، حاج امیر، سپهری را صدا می‌زند.

او دست به سینه جلو می آید.

امیر رضا با مهربانی کنار خودش روی زمین می‌زند و با اشاره می‌گوید:

_ بیا برادر! بیا اینجا بشین.

سپهری با احترام می‌گوید:

_ نه حاجی ممنون. من همون تخت، یک چیزی می‌خورم.

دست سپهری را می‌گیرد و با یک لحن مصمم و مهربان می‌گوید:

_ همسفر!
من کی بدون تو غذا تو جاده از گلوم پایین رفته؟
بیا ببینم!
بیا.

بعد با مهربانى، وقتى که از یک به یک ما براى غذا می‌پرسد و سفارش تمام می‌شود، آرام روی شانه پیش خدمت می‌زند.

_ قربون دستت! کباب بره اش فقط خشک باشه.

شهداد بلافاصله می‌گوید:

_ داداش همیشه این دیالوگ رو توی هر رستورانی رفتیم، از بچگی تا الان از شما شنیدم.

با خنده و یک طور بامزه به شهاب اشاره می‌کند و می‌گوید:

_ یک پسر بد غذا داریم که کبابش باید برشته باشه وگرنه تا خود تبریز بهونه می‌گیره.
البته زنش دادیم خوشحال باشه، اشتهاش خوب بشه.

شهاب با یک اخم کودکانه می‌گوید:

_ زنش از خودش بد غذا تره!

حاج امیر با تعجب و لبخند نگاهم می‌کند.

_ آره دختر؟؟؟
این‌جوری نمیشه ها.

شهداد هم با اشاره می‌گوید:

_ من یک عالمه برادر زاده تپل خوشگل می‌خوام.
باید جفتتون خوب غذا بخورید.

صورت مردانه پهلوان هزار چم کاملا سرخ شده است و انگار آینه صورت من است.
چون از حرارت و شرم بدنم می‌توانم حدس بزنم من هم همین حد سرخ شده ام…

 

وقتی تمام مدت صرف غذا، نگران شهاب است و این قدر پدرانه، حتى از غذاى خودش برای او لقمه می‌گیرد؛ باورم نمی‌شود این حجم وسیع از مردانگی و محبت، حتی ذره ای شبیه حرف های شهاب باشد.
اما بعد دلم براى شهاب می‌سوزد.

شهابى که با این افکار، اشک می‌ریزد و خروار خروار نفرت و کینه در سینه اش جمع می‌کند.

بعد غذا، حاج امیر سرویس چاى سفارش داد و بعد، با دیدن استکان هاى کمر باریک، با یک خنده شیرین به من اشاره کرد.

_بفرما ریحانه خانم! اینم کمر باریک لب طلایی.

با ذوق دست هایم را به‌هم می‌زنم.

_ خوشگلترین استکان های دنیا.

شهاب با بى رغبتی می‌گوید:

_ چیه همش دو قورت چایی توش جا می‌شه.
تا میای حال کنی، تموم می‌شه.

امیر رضا قهقهه ای مردانه می‌زند و بعد آرام روی پای شهاب می‌زند.

_ اصالت آذری تو قوی تره باباجان! چای فقط لیوانى.

با مهر و صبر، همان طور که نهار را هم لقمه لقمه دهان پدرش گذاشت، برای خوردن چای هم کمکش می‌کند.

زوج جوانی از یک ماشین بسیار لوکس پیاده شدند که هم زمان شهداد و شهاب سوت کشیدند و گفتند:

_ مازراتی کواترو پورته!!

شهاب با دهان کاملا باز می‌گوید:

_ اووووف عجب رخشى.

شهداد دست هایش را بهم می‌ساید.

_ خدای من چه قدر گوگول و جیگره این ناناز.

با نزدیک شدن زوج صاحب ماشین به تخت مجاور، شهاب دهانش را کج می‌کند و با حالت تمسخر می‌گوید:

_ اوه اوه اینا تیپاشون چه قدر خزه!

شهداد هم ریز می‌خندد و آرام می‌گوید:

_ کتونی سبز با شلوار کلاسیک طوسی!

شهاب بلند تر می‌خندد.

_ خدایا کرمت رو شکر.
ببین مازراتی باید زیر پای این یابو سوارا باشه.

شهداد با همان لحن آرام، ادامه می‌دهد:

_ خانومه هم تیپش دست کمی از شوهرش نداره.

حاج امیر، شهاب و شهداد را با چشم غره نگاه می‌کند و همین نگاه کافی‌ست تا هردو، حساب کار دستشان بیاید و ساکت شوند.
بعد همان طور که نگاهشان می‌کند، شمرده شمرده شعر سعدی را می‌خواند و به عادت همیشه‌اش، دست روی سینه اش می‌کشد.

“تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت،
حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طَیَران مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت “

شگفت زده نگاهش می‌کنم و بعد با یک لحن سرشار از تحسین می‌گویم:

_ این شعر سعدی رو کامل حفظ بودید!

شهداد که حسابی شرمنده است، می‌خواهد کمی جبران کند و می‌گوید:

_ داداش یک شعرهای خفنی بلده.
تازه کجاشو دیدی! باید مولانا بخونه!

با ذوق می‌گویم:

_ من خیلی شعر دوست دارم!

حاج امیر با مهربانى می‌پرسد:

_ جواب کنکورت نیومد بابا جان؟ شعر دوست داری، می‌تونستی ادبیات بخونی.

با هیجان می‌پرسم:

_ شما ادبیات خوندى؟

شهداد به جای امیر رضا جواب می‌دهد:

_ داداش دارن واسه دکترای حقوق بین الملل می‌خونن.

چه قدر به صورتش،
اندامش،
مردانگی و معرفتش،
حقداری می آمد…

نمیدانم اقتضاى نوزده سالگى است یا زن بودن!
جنس لطیف بودن!
همین که عاشق می شوى ،
آن هم نه عاشق واقعیت های وجود یک نفر، عاشق رویاهایت ، خیالاتت عاشق واقعیت هاى مجازى که هیچ وقت واقع نمیشوند،
عشق من از یک کروات شروع شد و به مدل مو و عضله و سیکس پک رسید، راستش وقت نشد کسى برایم تعریف کند مثلا میتوان با یک جرئه شعر هم عاشق شد، میشود وقتی یک گوشه ایستاده ای و دقایق طولانى تماشایش میکنی که با مهر به یک سگ ولگرد غذا میدهد و محبت میکند ، عاشق شوی، میشود حتی به خودت بیایی و بفهمى دیر شده است و باید عاشق خودت را به سبک و روش احمقانه خودت ادامه دهی ،
شهاب اصرار داشت بعد نهار یک ساعت روى همان تخت رستوران بخوابد، بیوک آقا هم خوابش برده بود،
شهداد که سراغ هدفونش رفت، حسابی حوصله ام سر رفته بود، کمى دور باغ چرخیدم، یکى از پیش خدمت ها با احترام کنارم آمد و پرسید:
_ خانم ؟ چیزی لازم ندارید؟

تشکر کردم، خودم هم نمیدانستم دور این باغ دنبال چه چیزى یا بهتر بگویم چه کسى میگردم؟!
تا اینکه جلوى درب رستوران پیدایش کردم،
کنار یک سگ لاغر زانو زده بود و در حالى که سیگارش گوشه لبش بود سر سگ را نوازش میکرد، سگ هم با خوشحالى از ظرفى که پر از گوشت بود غذا میخورد،
مرا ندید و من از آن فرصت استفاده کردم تا یک دل سیر تماشایش کنم، این تصویر از او برایم تازگى داشت، حتی طرز سیگار کشیدنش را دوست داشتم، وقتى چشم هایش را جمع میکرد و عمیق کام میگرفت حس میکردم در حال دود کردن خیلى از درد هایش است…
یک مرتبه برگشت ، نگاهش که به من افتاد لبخند زد، سیگارش را زیر پایش له کرد و پرسید
_ حوصلت سر رفت باباجان؟

هول شدم، مثل همیشه
مثل خودم
مثل ریحانه…
_ من..
من؟!
نه
یعنی یکم

_ یکم دیگه راه می افتیم، خسته هم هستى، تو راه سعی کن بخوابى تا برسیم

سگ دور پایش چرخى زد و وقتى به من کمی نزدیک شد خودم را عقب کشیدم،متوجه ترسم که شد رو به او گفت
_ همین جا بمون حیوون خانم رو نترسون

به چشم هاى گرد و روشن سگ که نگاه کردم دلم برایش سوخت نمیدانم چرا دلم خواست بگویم
_ چه قدر چشم هاش مظلومه

امیر رضا هم به چشم های سگ چشم دوخته است،
_ و خوشگل

_ شما نمیترسید؟

تلخ میخندد
_ از آدم ها ؟

با تعجب نگاهش میکنم
_ منظورم از سگ بود

دوباره خم میشود و سر حیوان را نوازش میکند
_ باید فقط از آدم ها ترسید

حرفهایش را میفهمم اما دلم میخواهد نفهمم تا بیشتر بگوید، بیشتر بشنوم بیشتر بفهممش…

_ از چیه آدم ها؟

_ از اینکه بخوان آدم نباشن

_ اونوقت چى میشه؟

بر میگردد و نگاهم میکند و یک طور دلخراشى آه میکشد،
_ اونوقت یک چیزى میشن که خیلى وحشتناکه

با همان ادبیات بچگانه ام میگویم
_ همون هیولا؟

قهقهه مردانه اش را رها میکند و سمت داخل باغ میرود و در همان حالت میگوید
_ بدتر از هیولا

دنبالش میدوم و با خنده میگویم

_ صبر کنید من میترسم

خنده روى لب هاى هردویمان هنوز جان دارد که به محض ورودمان بانگاه نگران و خشمگین شهاب در جا تبر میشود و سر لبخندمان را میزند، چند قدم جلو می آید صدایش می لرزد
_ کجا بودی؟

دستپاچه فقط نگاهش میکنم
_ همین جا!
جلوی در

بعد با حالتى مظلومانه به حاج امیر نگاه میکنم
توقع دارم حمایتم کند و مثل همیشه چتر این بارانِ سنگریزه باشد…
اما با متانت در حالى که از کنارمان رد میشود میگوید
_ پسر ما رو نگران نکن
عروس خانم

از اینکه میرود میترسم، از خشم شهاب که هنوز کم نشده است
_ یک ساعته دارم دنبالت میگردم بعد میام میبینم خانم نیشش بازه

با بغض میگویم
_ همش چند دقیقه بود شهاب

دستش را سمتم در هوا پرت میکند یعنی ساکت شو!

و من ” ساکت شدن “
تنها میراثى بود که از رابطه ام با او داشتم…

کم کم راه می افتادیم که متوجه شدم با سپهرى مشغول یک بحث جدى هستند، سپهرى صورتش سرخ شده بود و مشخص بود حسابى ناراحت است و حاج امیر با طمانینه دست روی شانه اش گذاشته بود و آرام آرام صحبت میکرد شهاب هم سریع از موقعیت استفاده کرد و خودش را به آن ها رساند، سینه اش را جلو داد و پرسید
_ چیزی شده حاجى؟

سپهرى سراسیمه جواب داد
_ نه آقا هیچی!
الان را می افتیم

حاج امیر با اشاره به شهاب گفت
_ شهاب الدین لطفا با شهداد کمک کنید بابا رو ببرید داخل ماشین

ناچار اطاعت کرد ، اما من دلم میخواست همانجا یک گوشه بایستم و بیشتر از او بشنوم…
خیالش که از رفتن شهاب راحت شد دوباره رو به سپهرى ادامه داد
_ ببین برادر من اون بنده خدا همه باورش اینه!
اشتباه کرده درست!
ولى بیا دزد باوراش نباشیم
بگذر سپهرى

با ناراحتى و بغض سر تکان میدهد
_ حاجى حرفت میدونى واسم عین آیه قرآنه!
ولى لوتی!
این دیگه زیادیش میشه !
اینبار…

حرف سپهری را قطع میکند
_ رفته مشهد !
رفته نذر کرده اخراج نشه !
من قیچی طناب امید یک بنده از خداش نمیشم

_ من نمیفهمم حاجى

 

شهداد با ذوق پشت فرمان ماشین حاج امیر نشسته و شهاب هم کنار ماشین خودش منتظر سپهری است تا پشت فرمان بنشیند ،
امیر رضا با روى گشاده به شهداد میگوید :
_ خوشحال باشم قراره بخوابم بابا جان شما زحمت میکشی؟

همین که یک قدم سمت ماشین بر میدارد ، شهاب مثل یک بچه دستش را محکم میگیرد

_ با من بیا حاجى

می ایستد و نگاهش میکند و مهربان میگوید
_ با تو میام

برایم عجیب است این طور دست حاج امیر را گرفته است و با بغض و یک ترس خاص به شهداد چشم دوخته است ،
متوجه اشاره حاج امیر به سپهری میشوم او هم اطاعت میکند و سمت شهداد میرود، در همین بین آرام طوری که شهداد متوجه نشود به سپهری میگوید:

_ یکى دو ساعت دیگه خودت بشین بچه خسته نشه

به محض سوار شدن ، شهاب پشت فرمان که می نشیند صداى موسیقی اش را تا حد ممکن بالا میبرد،
حاج امیر کنارش مینشیند و کمر بندش را میبندد و چون از شدت صدای موسیقی صداى یکدیگر را نمیشنویم خودش خم میشود و کمربند شهاب را هم میبندد، از صندلى عقب هر دو را زیر نظر دارم
، حتی یک لحظه هم چشم هایش را روی هم نمیگذارد و مدام توجه و حواسش به شهاب است، با اینکه توقع دارم به سرعت زیاد شهاب اعتراض کند اما هیچ نمیگوید، وقتی یک اتومبیل با بوق و سرعت از او سبقت میگیرد، عصبی هر دو دستش را روى بوق وسط فرمان کوبید و فریاد زد
_ بیا یابو کل جاده مال تو
کود و پهن کنار جاده هم اشانتیون نوش جان

حاج امیر لبش را گاز میگیرد
_ شهاب الدین بابا جان اعصاب خودتو بی جهت خورد نکن، خسته اى من بشینم

میبینم که پدرانه
مقتدرانه
مهربانانه دستش را روى دست شهاب روی دنده میگذارد و من مسخ سرخى عقیق انگشتر کوچکترین انگشتش میشوم.
عجیب است شهاب با آرامش دستش را تکان نمیدهد، حتى متوجه نگاه غم آلودش به حاج امیر میشوم، همه چیز خوب است یک آرامش خالص حکم فرما شده است، انگار سیستم صوتیِ جانىِ ماشین شهاب هم قدر التیام گرفته و سر سازگاری بنا نهاده…
خواننده از هویدای قلب میخواند

“عجب سروی ! عجب ماهی !عجب یاقوت و مرجانى!

عجب جسمی ! عجب عقلی !
عجب عشقی ! عجب جانی!”

شهاب هم خوانى میکند و به حاج امیرش چشم دوخته، قدری صدایش را بالا تر میبرد:

“عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو
درآن غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟
عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

سر تا سر نگاه حاج امیر عشق است و او هم انگار این شعر را کامل در حافظه دارد

“تو ای کامل ! منم ناقص ، توئی خالص منم مخلص
تویی صور و منم راقص من اسفل تو معلی ای
عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

حالا در چشم هاى شهاب یک زلال شفاف میدرخشد و صورتش را مردانه و معصومانه ساخته …

“به هرچیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد
چونان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی”

شهاب با آخرین توانش و با یک ذوق خاص همراهی میکند:

“عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

هر دو با لبخند همراه خواننده اوج گرفته اند که صداى زنگ گوشی شهاب سقوط این اوج میشود، اسم سولماز روى صفحه نمایش ماشین روشن و خاموش میشود ، شهاب دکمه وصل را میزند

_ الو شهاب !
_ پشت فرمونم بگو سولی

صدای سولماز خانم سرشار از نفرت است
_ با اون همه مال و مکنت واسه مراسم اون گور به گوریشون نمیتونستن با هواپیما برن؟
تو رو کرده حتما راننده باباش چون باباى علیلش از هواپیما میترسه!
حقا که جباره!

شهاب سرخ میشود و دست پاچه دکمه پخش را قطع میکند، حاج امیر پوف میکشد و میشنوم که زیر لب
” الله اکبر”
میگوید …

و خدا چه قدر بزرگ است، بزرگترین است این قدر بزرگ که آرامش محض در وجود پهلوان هزار چم را در برابر بدترین توهین ها می نشاند…

بعد از اتمام آن تماس جهنمى، دستش را از زیر دست شیرشاه بیرون کشید و انگار یک مرتبه تمام آن نور ساطع شده از دست هاى بهم گره خورده تبدیل شد به یک دود غلیظ خفه کننده تاریک و سیاه…

شهاب کلافه سرش را سمت صندلی می آورد و می‌گوید:

_ ریحانه یه لیوان آب بریز
یه قرص بخورم ، سرم درد میکنه.

امیررضا با نگرانی می‌پرسد:

_ می‌شه اجازه بدی من بشینم باباجان؟؟

نمی‌دانم چرا صدای شهاب این قدر بغض زده و غم‌ناک و کلافه است؟!

_قرار شد شما بخوابید من برونم،
اما اصلا نخوابیدید.

_ خواب همیشه هست، می‌خواستم از در جوارت بودن بهره ببرم دادا!

شهاب آه می‌کشد و انگار دلش می‌خواهد حرف را کامل عوض کند،
همان طور که لیوان آب را از دستم می‌گیرد، می‌گوید:

_ میگما حاجى؟

با مهربانی نگاهش می‌کند.

_ جان؟

_ این عیوض زاده شاخ شده ها،
باید شاخش رو بشکنم!

دست می‌کشد روى سینه اش

_ چه طور بابا جان؟

_مشکل اینه شما فکر میکنی من چون عقل و اعصاب ندارم نباید در جریان باشم!
می‌دونم گندکاریای جدیدشونو.

_ ما چی کار به کار مردم داریم؟

با حرص می‌گوید:

_ مردم؟!!
حاجى مردم؟!!!
عیوض زاده بزرگترین رقیب ماست !
رقیب که نه!
دشمن!
حاجى اون از جریان تریلى ها،
اونم جریان مرز بازرگان،
الانم که گند مسعود در اومده از من پنهان می‌کنید.

لا اله اله الله می‌گوید و
شیشه ماشین را کمى پایین می‌کشد.

_ درست میشه پسر…
درست میشه.

عصبانیتش بیشتر شده است.

_ حاجى چه طور درست می‌شه ؟
وقتى ریشه‌مون رو با تبر زد؟
می‌گن با اتاق بازرگانی
زد و بند داره!
رشوه داده!
معلومه ما زمین می‌خوریم.

_ اونى که رشوه می‌ده زمین خورده اول و آخره باباجان.

شهاب ناله می‌کند.

_ حاجى چرا این قدر آرومی؟؟
بابا مالمون، زحمتمون داره تلف می‌شه.

با لبخند می‌گوید:

_ می‌گی چه کنیم ؟
رشوه بدیم؟!

شهاب با یک لحنى که مشخص است حسابى تردید دارد می‌گوید:

_ رشوه که نه!
اما شما این همه آشنا و رفیق تو سیاسیون داری،
کافیه یک اشاره کنی.

حاج امیر انگشت اشاره اش را سمت آسمان می‌گیرد و می‌گوید:

_ کار خوبه که خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه؟!

بی اختیار می‌خندم و شهاب بر می‌گردد و مرا نگاه می‌کند و با تعجب می‌پرسد:

_ سلطان محمود کیه دیگه؟

امیر رضا با لبخند سر تکان می‌دهد.

_ داستانش مفصله.

با یک ذوق شبیه کودکی که تشنه قصه قبل از خواب باشد و به دامان مادر آویخته باشد،
اصرار می‌کنم.

_ می‌شه تعریف کنید؟
می‌شه؟؟؟

شهاب یک ابرویش را بالا می‌برد.

_ منم مشتاق شدم بدونم.

هر دویمان را نگاه می‌کند و بعد یک نفس عمیق، با یک لحن آرام شروع به تعریف می‌کند:

_ جلوى دروازه کاخ سلطان محمود، دو تا مرد فقیر می نشستن برا گدایی.
یکیشون خیلی چاپلوس بوده ، سلطان محمود یا هر کدوم از بزرگ ها که می‌خواستن رد بشن،
این بنده خدا شروع می‌کرده به تمجید و تعریف و چاپلوسی و یه سکه ای می‌گرفته.

اما اون یکی خیلی ساکت می‌نشسته و هیچ چی نمی‌گفته ، بعد وقتی گدای چاپلوس بهش می‌گفته:

تو چرا هیچی نمی‌گی ؟! مگه خدا بهت زبون نداده ؟!

یه چیزی بگو تا سکه بگیری!

جواب اون یکى این بوده:

کار خوبه که خدا درست کنه ، سلطان محمود خر کیه.

یه روز خبر می‌رسه داخل کاخ به سلطان محمود، که سلطان این دو تا گدا رو دیدید جلوی درِ کاخ نشستن و گدایی می‌کنن؟

سلطان می‌گه آره دیدم یکیشون خیلی چاپلوسه و اون یکی خیلی ساکت و هیچی نمی‌گه!

به سلطان می‌گن:

اتفاقا گدا ساکته هر وقت شما به اون یکی کمک می‌کنید مدام تکرار می‌کنه
” کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه”

سلطان محمود عصبانی می‌شه و می‌گه حالا حالیش می‌کنم سلطان محمود خر کیه.

دستور میده یه مرغی سر ببرن، کباب کنن و یکی از زمردهای با ارزش قصر رو بذارن داخلش و ببرن صله بدن به اون گدای چاپلوس تا اون یکی شیرفهم شه سلطان محمود کیه.

مرغ رو آماده می‌کنن و می‌برن برا گدای چاپلوس.
از قضا قبل از آوردن مرغ یکی از وزرا برای این گدا تکه ای بوقلمون کباب شده برده بوده و اونم خورده و سیر از غذای خورده بی خیال نشسته بوده.
وقتی مرغ رو بهش میدن رو می‌کنه به اون یکی گدا و می‌گه از صبح چقدر گدایی کردی؟
گدا جواب میده سه سکه.

میگه سه سکه خودتو بده به من تا این مرغ رو بدم به تو.

مرد فقیر میگه نه نمیخوام، تو سیر شدی و نمیتونی این مرغ رو بخوری تا فردا هم که نمی‌تونی نگهش داری،
پس آخرش مجبور می‌شی بدی به کسی.
اون وقت اگه دوست داشتی بده به من .

گدای چاپلوس می‌گه
باشه یه سکه بده ، مرغ رو بدم به تو.

و باز جواب منفی میشنوه،

آخرش میگه باشه بابا نمی‌خوام سکه ای بدی،
بیا بگیر مرغ رو بخور.

مرد فقیر اولین تیکه از مرغ رو که توی دهانش میذاره زمرد رو می‌بینه.

سریع زمرد رو توی جیبش می‌ذاره و از خوشحالی بلند می‌شه به گدای چاپلوس می‌گه:

 

رفیق من میرم
از فردا ممکنه همدیگرو نبینیم،

اما یادت باشه کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!

فردا صبح سلطان محمود میاد می‌بینه باز این گدا دم درب نشسته.

سرش فریاد می‌زنه تو چرا هنوز اینجایی؟
مگه هدیه ما برای تو بس نبود یه عمر آسوده زندگی کنی؟

گدا جواب می‌ده کدوم هدیه؟

سلطان محمود می‌گه:
همون زمرد داخل مرغ !

گدا جواب می‌ده

من سیر بودم مرغ رو دادم به مرد فقیری که اینجا می نشست.

سلطان محمود عصبانی فریاد می‌زنه این مرد رو بیارین داخل کاخ روزی صد تا شلاق بهش بزنید تا صد بار در روز تکرار کنه

” کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه”

بعد دوباره یک قهقهه شیرین مردانه می‌زند و دست می‌کشد پشت شهاب و می‌پرسد:

_ سلطان محمود خر کیه باباجان؟

شهاب لب هایش را بامزه و بچگانه جمع کرده است.

_ حاجی این حکایات واسه عصر چپقه!

با همان خنده و آرامش جواب می‌دهد.

_ اما خدا هنوز همون خداست…

از لحظه ورودمان به تبریز،
تمام زیبایى هاى این شهر، و عمارت با قدمت و پر شکوه جبار زاده در آنجا یک طور عجیب در مقابل چشم هایم محو شد!

هنوز نمی دانم کارم درست بود یا نه!
این که به توصیه مامان اتاقم را از نامزدم جدا کردم؟!

اما درست یا غلط، باعث بروز رفتار سرد و ناخوشایند شهاب شد..

شوخى هاى بیش از حدش با خانم هاى جوان و دختر های مجرد فامیل ،
کم توجهى اش به من و حتى نادیده گرفتن طعنه هاى مدام خواهرش شهرزاد به من باعث شد،
تمام آن سه روز اقامتم در آن شهر تا مدت ها برایم شبیه یک کابوس کشدار تمام ناشدنى باشد!

هر سه شب زیر پتو با دل تنگى برای خانه ام،
مادرم ،
خانوادم و شوهرى که به عمد طردم می کرد اشک می ریختم؛
از شرکت در مراسم و نگاه پرسشگر فامیل که ذره بین به دست عروس جدید جبار زاده را نقد و بررسى می کردند ، وحشت داشتم.

بدترین قسمت این سه روز هم عدم حضور کافى امیر رضا در خانه و بین اهل خانه بود ، مشغله و فشردگى کارش اجازه نمی داد،
مقتدرانه مثل همیشه در خانه به حق و عدالت حکومت کند!

تا اینکه شب آخر، در خانه یکى از عمه زاده هایشان که از طایفه هاى مشهور و قدیمی تبریز بودند ، دعوت شدیم.

درست به خاطر دارم عباى طوسى روشنم که با پروانه هاى صورتی برجسته تزیین شده بود همراه شالش به تن داشتم؛
هنوز از پله ها پایین نیامده بودم که نگاه پر کنایه شهرزاد اینبار همراه زبانش روى تمام وجودم تاخت:

_ تو که چاقى چرا لباس روشن و این قدر گشاد می پوشی دو برابر شی؟
سه روزه کل فامیل میگن، نه به هیکل تیکه تیکه شهاب نه به زن شل و ولش!!

با تحیر نگاهش کردم ، دیگر صبرم تمام شده بود می خواستم جواب بدهم که شهداد قبل از من جواب داد:

_ آجى اتفاقا چون قدش بلنده، مدل مانتوش بیشتر بهش میاد.

پشت چشم نازک می کند:

_ نه بابا؟؟
خوب شد گفتی یادم نبود تو از مسائل زنونه بیشتر از من تخصص دارى!

شهاب در حال بستن کراواتش همان موقع از اتاق خارج می شود نگاه او هم به سر تا پای من همانند نگاه خواهرش است.
جلو می رود تا شهرزاد کراواتش را ببندد و هم زمان می گوید:

_ کت و شلوار راه دار که خریدم رو بپوش،
این چیه شبیه عرب ها شدی!؟

بغضم گرفته است، از اینکه هر کس، هر چه دوست داشته و سلیقه خودش بوده پوشیده است و اما همه در مورد نوع لباس پوشیدن من خود را محق نظر دادن می دانند!!

با ناراحتى می گویم:

_ هم تنگه هم شلوارش کوتاهه!

خنده تمسخر آمیزش مثل اتوی داغ روى یک تکه از پوستم می چسبد و می سوزاند!

_ دهاتى اون مدل شلوارشه که باید بالای قوزک باشه!

شهرزاد هم ادامه خنده برادرش را می گیرد و بلند تر می خندد؛

دیگر تاب نمی آورم،
کیفم را محکم روى پله ها زمین می کوبم و با بغض سمت اتاق بر می گردم، متوجه می شوم شهداد دنبالم می دود اما سریع خودم را به اتاق می رسانم و در را پشت سرم قفل می کنم.

پشت در خواهش می کند:

_ ریحانه جونم؟
عزیزم؟
تو رو خدا در رو باز کن!
ناراحت نشو،
اینا شوخی میکنن!

بینی ام را بالا می کشم اما نمی توانم مانع سقوط اشک هایم شوم،
با دیدن چشم های اشک آلودم در آینه که باعث پخش شدن ریمل شده است و بینی قرمز و متورم یک مرتبه دلم آنقدر براى خودم می سوزد که با صداى بلند گریه می کنم.

از بیرون صداى عزیزه خاله جان را می شنوم که با تشر به زبان آذری شهاب و شهرزاد را سرزنش می کند و کمی بعد وقتی او از پشت در خواهش می کند که در را باز کنم نمی توانم مخالفت کنم، بلافاصله بعد از حضورش بغلم می کند و یک دل سیر در آغوشش اشک می ریزم و چند دقیقه بعد تازه متوجه حضور شهاب در چهار چوب در می شوم،
عزیزه خاله جان با اخم می گوید:

_ ببین اشک زن خوشگلت رو چه طور در آوردی اوغلان!

شهاب که کمی صورتش غمزده می نماید با یک لبخند تلخ وارد اتاق می شود کنارم روی تخت می نشیند،
با ناراحتی خودم را عقب می کشم اما دستم را محکم می گیرد و مجبورم می کند سرم را روی شانه اش بگذارم، انگار یک مرتبه تمام غم هایم می سوزد!

دست می کشد روی سرم؛

_ دیوونه لوس، باهات شوخى کردم!

صدای شهرزاد از پشت سر تیز می شود روی همه زخم هایم و دوباره آن ها را تازه تر می کند:

_ یک ذره عشوه باید بیام پیشت یاد بگیرم ریحانه !
والا منم تازه عروسم،
این قدر واسه شوهرم غمزه و ادا و اصول در نمیارم!

با دلخوری سرم را از شانه شهاب بر می دارم

_ مگه من چی کار می کنم؟

نیشخند می زند:

_ دست تو نیست!
از قدیم گفتن، آخه
عروسِ گدا،
این همه ادا!

از فرط تعجب و ناراحتی،
نه می توانم حرف بزنم نه حتى پلک…

 

شهاب با تشر می گوید:

_ بسه دیگه شهرزاد!

عزیزه خاله جان هم با صدای بلند می گوید:

_ خجالت بکش دختر!
جا پای مادرت نذار توی این خونه!!

شهرزاد تقریبا جیغ می کشد:

_ باز پای مامان منو وسط نکش خاله!

با ترس به شهاب می چسبم، که همراه اشاره به شهرزاد می گوید:

_ بیا برو حاضر شو،
این قدر حرف نزن!

اما شهرزاد مشخص است که برای اتمام بحث نیامده است،
رو به من جیغ می کشد:

_ خوب شد؟
خیالت راحت شد اشک تمساح ریختی توجه و ترحم همه رو واسه خودت بخری
بلکه هم شوهرت یکم بهت توجه کنه؟

همان لحظه الناز در حالی که آلما را در آغوش دارد،
هراسان و نفس نفس زنان خودش را می رساند و می گوید:

_ چی شده؟؟
باز قبل مهمونی شماها جنجال به پا کردید؟
داداشم رسیده رفته دوش بگیره حاضر بشه،
تمومش کنید،
تا نفهمیده و برزخ نشده!

شهرزاد با بغض از کنار الناز رد می شود و در همان حال می گوید:

_ هرچی میشه پای مادر بدبخت منو وسط می کشند!
اون داداش بی غیرتم هم که چشمش به اشک زنش افتاده یادش رفته همه چیو!
تقصیره منه که اومدم !
میرم به شوهرم زنگ بزنم شاید غیرت اون بعضِ داداشم باشه بیاد منو برداره ببره!

یک مرتبه شهاب رهایم می کند و با استرس دنبال شهرزاد می دود صدای شهرزاد اوج گرفته است،

_ از الان به خاطر زنت ،به مادر و خواهرت توهین میشه و هیچی نمیگی وای به حال فردا!

صدایش کلافه است:

_ بس کن شهرزاد!
حاجی میاد شر میشه
بذار این مهمونی ملوک العتیقه رو هم بریم و بریم سى خودمون..!

عزیزه خاله جان لبش را گاز می گیرد؛

_ مسخره نکن اسم مردم رو !

همان قدر که احمقانه بود،
رقت انگیز هم بود، تصویر تازه عروسى که در مقابل آینه، رد اشک را با کرم پودر روى صورتش محو می‌کند و هم زمان قطرات گرد و درشت اشک دوباره و دوباره از چشم هایش متولد می‌شود…

آرام و بی صدا در راه پله به دیوار تکیه زده بودم و منتظر بودم بقیه اهل خانه که هر کدام در اتاقى سنگر گرفته بودند بالاخره بیرون بیایند و برویم.

چشمم به اتاق شهاب خشک شده بود.
دلم می‌خواست زودتر بیرون بیاید و دوباره بغلم کند.
یک قدم سمت اتاقش برداشتم و هم زمان با باز شدن درب اتاق امیررضا در جایم توقف کردم.

حوله روی سرش بود و مشغول خشک کردن موهایش.
سلام که دادم حوله را کمی بالا کشید.
موهای خیسش به پیشانی اش چسبیده است، با لبخند می‌گوید:

_ به ! ریحانه خانم! باریکلا اول همه حاضر شدى!

بغض دارم، مثل دختر بچه ای که زمین خورده و زانوانش زخمی است و حالا پدرش را دیده و می‌خواهد زخم های زانوانش را نشان دهد.

_ عافیت باشه.

انگار بغضم را از صدایم خوانده است.
با تمرکز و سوال نگاهم می‌کند.

_ خوبی بابا؟

می‌دانم اگر یک کلمه حرف بزنم خودم را لو می‌دهم.

با حرکت سر جواب مثبت می‌دهم و بعد سریع سمت اتاق شهاب می‌روم.

در میزنم و متوجه می‌شوم مشغول حرف زدن با تلفنش است.
سریع خداحافظی می‌کند و بعد می‌گوید:

_ بیا تو

داخل که می‌شوم با دیدن من کمی تعجب می‌کند و من بدون درنگ خودم را به آغوشش می‌رسانم.

همانطور که روی تختش نشسته است دراز می‌کشد و من هم روى سینه اش می‌خوابم.

دست می‌کشد روى صورتم.

_ توله‌ی لوس، باز اشک داری که!

لبم را گاز می‌گیرم و بغضم را قورت می‌دهم.

_ دلم تنگ شده شهاب!

اخم کرده است.

_ واسه همین اتاقتو جدا کردی؟

لب هایم می‌لرزد.

_ مامانم گفت واسم حرف در میاد.

مرا بیشتر به خودش می چسباند

_ مگه قرار نبود به حرف مردم و این اراجیف توجه نکنیم تو زندگیمون؟

صورتم را روى ته ریش گلویش می‌سایم.

_ اشتباه کردم

دستش کمرم را یک طور خاص و ماهرانه نوازش می‌کند.

صدایش هم مثل چشمانش یک خمارى خاص دارد.

_ جبران می‌کنى؟

عضلاتم منقبض شده است.

_ چه طورى؟

دست هایش پیشروى کرده است.

_ امشب همین جا می‌خوابی، پیش خودم…
پیش شوهرت…

دوستش دارم،

شوهرم است،

اولین مرد زندگی ام،

نیاز دارم بگویم:

_ دوستت دارم شهاب!

لب هایم را ماهرانه می‌بوسد.

_ عاشقتم، هلو برو تو گلوی خودمی!

مهمانی خانه ملوک خانم سرشار از تجملات است.
اما بهترین قسمتش دست های شهاب است که آن شب مدام سهم دست های من است،
چشمک هایش…

و من اینقدر بیچاره ام که وقتى از خیارى که پوست کنده است یک تکه به چنگال می‌زند و مقابلم می‌گیرد، حس می‌کنم چه قدر خوشبختم!

ملوک خانم همانطور که عصا به دست بالای مجلس نشسته با همان فخر مشهود در کلامش امیررضا را صدا می‌زند.

_ آقا امیررضا!

با احترام بعد از نوشیدن چایش جواب می‌دهد.

_ بله امر بفرمایید.

ملوک خانم چانه اش را بالا می‌دهد و سرفه می‌کند.

شهاب آرام و با تمسخر در گوشم می‌گوید:

_ ملوک العتیقه، خواهر آغا محمد خان قاجاره ها.

با تعجب می‌پرسم:

_ راست میگی؟!

قهقهه می‌زند و توجه همه به او جلب می‌شود.

حاج امیر با اخم ساکتش می‌کند و ملوک خانم در حالى که پشت چشم نازک می‌کند ادامه می‌دهد.

_ وقتش نرسیده ما صاحب عروس بزرگ خاندان شیم؟!

امیررضا درحالى که به من اشاره می‌کند، با ادب و احترام می‌گوید:

_ ایشون عروس بزرگ خاندان!

در نگاه ملوک خانم به من، اثرى از رضایت دیده نمی‌ شود.

_ شما پسر بزرگ جبارزاده هایی.

در همان حال ، ساناز نوه پسری ملوک خانم با سینی چای وارد می‌شود.

شهرزاد نیشخند می‌زند و با یک لحن پر طعنه می‌گوید:

_ ساناز جون شما چرا زحمت کشیدی؟!
این خونه این همه مستخدم داره، نکنه خبریه!

برای اولین بار ساناز را با دقت نگاه می‌کنم.
خیلی معمولی است…
خیلى…

ملوک خانم به جای ساناز جواب می‌دهد.

_ این مربوط به بزرگتر هاست.

اینبار الناز هم که مشخص است چندان از این قضیه خوشش نیامده است با دلخوری و نگرانی برادرش را نگاه می‌کند که کاملا آرام نشسته است و می‌خواهد دهان باز کند که با اشاره حاج امیر خاموش می‌شود.

حاج امیر به بهترین نحو بحث را هدایت می‌کند.

_ من خاک پای این بزرگتر ها هم هستم عمه ملوک جان،
اما فعلا به تنها مسئله ای که نمی‌تونم و نمی‌خوام که فکر کنم ازدواجه،
ممنون می‌شم اوقات خودتون و جمع رو بی جهت مکدر نکنید.

حشمت خان، پسر بزرگ ملوک خانم هم دنبال حرف امیر رضا را می‌گیرد.

_ به نظر منم بعد یک سال دور هم جمع شدیم حیفه بزم شعر نداشته باشیم.

الناز هم با شوق و خیال راحت می‌گوید:

_ وای یادش بخیر چه دورانی داشتیم

ساناز در حالی که زل زده است به من می‌گوید:

_ ریحانه خانم نبودن ببینن شهاب جان فقط باز باران می‌خوند واسمون!

 

شهاب در حالی که با اجزای صورتش ادا درمی آورد جوابش را می‌دهد.

_ اونایی که پسر و دخترهای فامیل رو نشون کرده بودن، مجبور بودن اشعار قلمبه سلمبه حفظ کنن.

شهرزاد با صدای بلند می‌خندد و ساناز با حرص رو بر می‌گرداند و رو به پدرش می‌گوید:

_ پدر جان می‌شه شما شروع کنید؟

حشمت خان بلند می‌شود و گرامافون قدیمی گوشه سالن را روشن می‌کند و این قطعه ویالون قدیمی بی کلام، دل هر شنونده ای را می‌برد.

بعد با اشاره به امیررضا می‌گوید:

_ دیوان بیارم؟

شهداد با افتخار می‌گوید:

_ حشمت خان کل دیوان تو مغز داداشمه!

امیررضا با اخم نگاهش می‌کند و بعد رو به حشمت خان می‌گوید:

_ شما واسمون فال بگیر.

حشمت خان رد می‌کند و می‌گوید:

_شما بگیر به نیت جمع.

بعد ساناز با ذوق دیوان را مقابل امیررضا می‌گیرد.

_ خواهش میکنم لطفا!

دیوان را می‌گیرد و شروع به خواندن ذکرى زیر لب می‌کند.

عزیزه خاله جان می‌گوید:

_ واسه همه ما حافظ باز کردی،
این بار رو به نیت عروس تازه وارد باز کن.

نگاهش سمت من می آید و بعد چشم هایش را می‌بندد و
دیوان را مقابل صورتش می‌گیرد.

بعد که باز می‌کند ،
آه می‌کشد و چند لحظه به همان صفحه چشم می‌دوزد و
بعد صدایش طنین می اندازد بین تمام رگ ها و مویرگ های قلبم.

“خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم”

حافظ از کدام اسکندر و زندانش می‌گفت؟!

ملک سلیمان کجا بود ؟

می‌رسید آن روز که….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *