یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت ۱۲رمان معشوقه اجباری ارباب
کانال عاشقي

پارت ۱۲رمان معشوقه اجباری ارباب

گفتم: هیچی به خد!ا
نشست، داد زد: قسم نخور!
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. خودش دو ساعت با دخترای زیبا رو می رقصید و لب می داد، اونوقت با من بدبخت که فقط دو کلام حرف زدم دعوا می کنه. 
گفت: از بحثی که با حمید داشتی گذشتم اما نمی تونم از این یکی بگذرم … برو صبحونمو بیار تا بعد حسابتو برسم.
از پله ها سریع اومدم پایین. به خدا فرار می کنم! فقط منتظرم یه فرصت خوب به دست بیارم. حتما میرم. حالا ببین آقا آراد! 
بعد از اینکه دوش گرفت، صبحونه رو براش بردم. کنار وایسادم. 
گفت: برو اون کفشی رو که اونجا گذاشتم واکس بزن.
به کفش هایی که رو زمین بود نگاه کردم، برداشتمشون که برم پایین گفت: همین جا! 
با حرص نشستم رو زمین و شروع کردم به واکس زدن. 
گفت: تمیز واکس بزن! 
– چشم آقا! 
خاتون اومد تو و گفت: ببخشید آقا؟ پرویزخان اومدن، با شما کار دارن.
– بفرستش بیاد… راستی مختار اومده؟ 
– بله؛ پایین منتظر شماست. 
– خوبه.
به من نگاه کرد و گفت: مانتو داری؟
با تعجب گفتم: چی؟!
– آره یا نه؟ 
سری تکون دادم و گفتم: بله!
– خوبه. پس برو آماده شو؛ می خوایم بریم جایی. 
به خاتون نگاه کردم. اونم از روی بی اطلاعی شونشو انداخت بالا.
بعد اینکه مانتومو پوشیدم، به همراه مختار و یه مرد سیبل کلفت سوار ماشین شدیم. من و آراد عقب نشستیم، اون دوتا هم جلو .
مختار از تو آینه به آراد نگاه کرد و گفت: اینو می خوای کجا ببری؟
– همون جایی که قراره خودمون بریم. 
– مگه زده به سرت؟! این چه کاریه می خوای بکنی؟! 
– آره؛ زده به سرم .حسابی هم زده! 
– تو که می دونی قراره اونجا چه اتفاقی بیفته؟ پس چرا داری میاریش؟
– می خوام تنبیهش کنم. 
ماشینو نگه داشت و با عصبانیت به آراد نگاه کرد و گفت:
– اینجوری؟ این یه دختره! 
آراد حرفشو قطع کرد و گفت: می ری یا بگم پرویز برونه؟ فکر نکنم این جزو وظایف کاریت باشه.
با حرص گفت: ولی کارت اشتباهه!
ماشین راه افتاد. یعنی داشتن منو کجا می بردن؟ 
رفتیم به جایی که پر بود از انواع و اقسام ماشین های اوراقی. پیاده شدیم؛ مختار رفت سمت یه در بزرگ و بازش کرد. رفتیم تو. وحشت کردم. یه مرد دست بسته رو زمین نشسته بود. یه نفرم بالای سرش وایساده بود. وقتی رفتیم تو، پرویز درو بست. یه جوب رو زمین بود، برداشت. دستمو جلو دهنم گرفته بودم. مردی که رو زمین نشسته بود، با ترس به آراد نگاه می کرد. 
آراد جلوش وایساد و گفت: یک سوال؛ و یک بار ازت می پرسم. دوست دارم یه جواب ازت بشنوم. باشه؟ عبدا… کجاست؟
مرده با ترس و لرز گفت: آقا…به جون…
آراد با خونسردی همراه عصبانیت گفت: نه، نه! مثل اینکه متوجه نشدی… اسم شهر یا مکانی که عبدا… هست رو بگو!
مرده با گریه گفت: آقا به خدا… به جون بچه هام نمی دونم. به مرگ خودم نمی دونم… اگه می دونستم حتما جاشو بهتون می گفتم. 
بلند شد و گفت: بزندیش!
پرویز و اون مرد، با مشت و لگد افتادن به جونش. پشتمو بهش کرده بودم و فقط جیغ می کشیدم تا صدای آه و نالشو نشنوم. 
آراد داد زد: بسه .
ولش کردن. باز پرسید:
– عبدا… کجاست؟!
با حال بی جونی گفت: نمی دونم… نمی دونم. به پیر، به پیغمبر نمی دونم.
آراد: انقدر بزنیدش تا مقر بیاد!
دوباره شروع کردن به زدنش. من به جای مرده گریه می کردم. حاضر بودم منو بزنه ولی شکنجه ی روحیم نده.
آراد: می گی عبدا… کجاست یا مادرتو به عزات بشونم؟!
برگشتم نگاش کردم. تمام صورتش خونی شده بود. دیگه جون حرف زدن نداشت ولی با همون حال گفت: نمی دونم!
آراد داد زد : داری سنگ کیو به سینه می زنی؟ آخه بدبخت! فکر کردی اگه بره پیش پلیس و به همه چی اعتراف کنه، به نفع تو می شه؟ یا فکر کردی با قایم کردن اون، پلیسا بهت لوح تقدیر می دن؟ بگو عبدا… کجاست؟
– نمی دونم کجاست. 
آراد دستشو به طرف پرویز دراز کرد و گفت: اسلحه!
پرویز بهش داد. دستشو به طرف مختارم دراز کرد و گفت: اسلحتو بده!
مختار: می خوای چیکار کنی؟ فکر نمی کنی داری زیاده روی می کنی؟ اون اگه چیزی می دونست تا الان می گفت.
آراد شمرده گفت: گفتم….اسلحتو …بده!
مختار اسلحشو بهش داد. به پرویز و اون مرده که چوب دستش بود، گفت:
– شماها برید بیرون!
پرویز: اما آقا سیروس گفته اینجا بمونیم تا مُقر بیاد.
آراد: اگه نرید بیرون، یه کاری می کنم خودتون مقر بیاید!
به همدیگه نگاه کردن. انگار دل کندن براشون سخت بود ولی بالاخره رفتن. آراد با همون عصبانیت اومد طرف من، بازومو گرفت و کشید، روبه روی مرده وایسادم. ترسیدم؛ دست و پاهام می لرزید. می خواست چیکار کنه؟ 
یکی از اسلحه ها رو جلوم گرفت و گفت: بگیرش! 
با ترس نگاش کردم و گفتم: چیکارش کنم؟
– بگیرش! 
با دست لرزون اسلحه رو برداشتم و بهش نگاه کردم. 
گفت: بُکشش!
– چی؟ 
دادزد: نشنیدی؟ گفتم بکشش!
با گریه گفتم: من…من …نمی تونم!
اسلحه که دستش بودو گذاشت رو شقیقم و گفت: می زنی یا بزنم؟!
ترسیده بودم. در حال مردن بودم. اسلحه رو آروم آروم آوردم بالا. دستم می لرزید. ثابت نمی شد. اشکام مانع دیدم بودن. 
آراد داد زد: شلیک کن!
با گریه داد زدم: نمی تونم… نمی تونم!
اسحلشو داد دست مختار. پشتم وایساد. دستشو گذاشت رو دستم، آورد بالا، دم گوشم گفت:
– می خوام بی رحم بودنو یادت بدم…. حالا اگه نزنی با هم می زنیمش. 
مرده چیزی نمی گفت. با ترس نگامون می کرد. 
من گریه می کردم و اون می شمرد:
– یک…دو …سه!
شلیک کرد. من جیغ زدم. یکی داد زد:
– می گم… می گم… پیش اردشیر.
با گریه گقت: پیش اردشیره!
سرمو آوردم بالا، نگاش کردم. هنوز زنده بود. پس اون کجا شلیک کرد؟
به آراد نگاه کردم. نفس نفس می زد. کنار مرده زانو زد. چونه پر خونشو به دست گرفت و گفت:
– گوش کن! اگه بابام بویی ببره که جای عبدا… رو می دونم سرتو از تنت جدا می کنم… هیچ کس دیگه حق نداره بدونه عبدا… کجاست. فهمیدی؟
سرشو با تعجب تکون داد و گفت: بله آقا!
آراد بلند شد و گفت: مختار! با ماشین پرویز ببرش بیمارستان.
– باشه. 
سوئیجو از دست مختار برداشت. من هنوز گیج و منگ به مرده نگاه می کردم. 
آراد بلند گفت: نترس زندست! داره نفس می کشه! راه بیفت بریم!
چشمامو آروم چرخوندم و نگاش کردم. حرکتی نکردم. اومد طرفم بازومو گرفت و کشید. رفتیم سمت ماشین؛ درو بازکرد و گفت: 
– سوار شو!
سوار شدم؛ حالم خوب نبود؛ تنبیه بدی برام انتخاب کرده بود؛ سرمو گذاشته بودم رو شیشه و بیرونو نگاه می کردم. هیچی نمی گفتم.
چند دقیقه ماشین وایساد. کجا بودیم؟ ترافیک.ضبط ماشینشو روشن کرد. یه آهنگ ملایم از یانی گذاشته بود. عاشق آهنگاش بودم و همیشه گوش می دادم. 
یهو بی هوا گفتم: این آهنگ یانیه! وقتی هومن ازم جدا شد، همیشه گوشش می دادم!
– چی؟ هومن کیه؟
جوابشو ندادم. سرمو رو شیشه گذاشته بودم. بازومو کشید طرف خودش و با عصبانیت گفت: 
– نشنیدی؟ گفتم هومن کیه؟!
– عشقمه… چیه می خوای بکشیش؟ فقط برات زحمت می شه! چون باید بری بوشهر… می دونی که چقدر راهش طولانیه؟ باید با هواپیما بری…
بازومو ول کرد و گفت: تو تهرانی نیستی؟! 
پوزخندی زدم و گفتم: حالا به جرم تهرانی نبودنم می خوای بکشیم؟ 
اشک از چشمام چکید: چرا انقدر بی رحمی؟ تا حالا کسی رو هم دوست داشتی؟ اصلا تا حالا مزه دوست داشتنو چشیدی؟ تو عمرم از کسی انقدر متنفر نشده بودم که از تو شدم. 
پوزخندی زد و گفت: متنفر باش! فکر کردی با تنفر تو کارم پیش نمی ره؟ اگه به حرف گوش نکردنات ادامه بدی، بدتر از این سرت میارم! 
نگاش کردم و چیزی نگفتم. تا وقتی خونه رسیدیم، هیچ حرف دیگه ای نزدیم. از ماشین پیاده شدم. رویا با ماشینش از کنارمون رد شد. 
آراد با تعجب گفت: این آشغال اینجا چیکار می کنه؟
رفت به آشپزخونه. منم رفتم به خونه لباسامو درآوردم و انداختم یه گوشه. حال روحیم اصلا خوب نبود. اگه واقعا با دست من، اونو می کشت تا آخر عمرم عذاب می کشیدم. واقعا دلیل کاراشو نمی دونستم. وقتی رفتم پیش خاتون ، حال و روزمو فهمید. منم براش گفتم چه اتفاقی افتاده. روز بدی رو گذرندم.
***
تلفن آشپزخونه زنگ خورد. خاتون گوشی رو برداشت و گفت: بله خانم؟
– آخه… ایشون خدمتکار شخصی آقاست. 
چشم خانم … الان می فرستمش. 
گوشی رو گذاشت و گفت: برو بالا، ببین خانم چیکارت داره؟
– برای چی باید برم؟ من که خدمتکار اون نیستم؟ 
– می دونم. اگه آقا هم بدونه، دعوا راه می اندازه. حالا فعلا برو ببین چیکارت داره؟ 
خاتون آدرس اتاقشو بهم داد، منم رفتم. دوتا ضربه به در زدم. 
گفت: بیا تو!
درو باز کردم و گفتم: سلام با من کاری داشتید؟
شلوار کتون مشکی با تیشرت آبی روشن پوشیده بود. موهای کوتاهشو آجری رنگ کرده بود. حوله کلاه دارشو طرفم پرت کرد و گفت: راه بیفت! 
مثل اینکه حوله پرت کردن تو صورت من، بیماری ارثی این خونوادست! نمی دونستم داره کجا میره؟ پشت سرش راه افتادم. به سمت استخر رفت. وقتی رسیدیم، لباساشو درآورد. حوله رو جلو صورتم گرفتم و گفت:
– برو برام یه چیز خنک بیار!
پشتمو بهش کردم و گفتم: چشم!
حوله رو گذاشتم رو صندلی. آخه این هوای سرد، موقع چیز خنک خوردنه؟ 
رفتم به آشپزخونه، دیدم خاتون داره آب سیب می گیره. 
گفتم: آب سیب برای کیه؟
– می دونستم الان بهت می گه یه چیز خنک بیار! 
آب میوه رو برداشتم. 
گفت: یه چیزی باید بهت بگم… رویا خانم مادر آقا نیست؛ زن باباشه… آقا پرهامم داداشش نیست. اینو گفتم که دست گل به آب ندی! 
با تعجب گفتم: چی؟!!
خاتون شونه هامو گرفت و چرخوند طرف در و گفت:
– می دونم الان سوالات شروع می شه! کارت که تموم شد، بیا برات تعریف می کنم!
رفتم به استخر. فقط به صندلی رو به روم نگاه می کردم. وقتی لیوانو گذاشتم رو میز، عین خدمتکارای خوب همون جا وایسادم.
سرمو انداختم پایین. بعد یک ساعت، خانم رضایت نامه امضاء کردن که بیان بیرون. تااون موقع من آرتروز گردن گرفته بودم. 
گفت: حوله رو بده! 
حوله رو برداشتم، بدون اینکه نگاش کنم، دادم دستش. وقتی پوشید، 
گفت: چند وقته اینجا کار می کنی؟
– یک هفته. 
– خدمتکار آرادی؟ 
– بله. 
– فکر نمی کردم انقدر بد سلیقه باشه! 
شیطونه می گه با جفت پا برم تو شکمش، بیفته تو استخر! رو صندلی نشست، آب میوه شو که خورد، گفت:
– این لباس هایی که رو زمین افتاده ببر بشور. اتو کرده می ذاری تو کمدم.
– من نمی تونم این کارو بکنم. 
– چی؟ 
– ببخشید ولی من خدمتکار شما نیستم! 
با عصبانیت لیوانشو زد به میز و بلند شد و گفت:
– کلفت به این پرویی ندیده بودم! کاری که بهت گفتمو همین الان انجامش می دی.
با لبخند گفتم: معذرت می خوام! نمی تونم!
چرخیدم و اومدم بیرون که داد زد: به سیروس می گم آدمت کنه… زشت بدترکیب! 
انگار قلبم به این حرفا عادت کرده بود. دیگه با این حرفا درد نمی گرفت.اما چشمام عادت نکرده بود. با شنیدنش بارونی می شد. با چشمای خیس رفتم به آشپزخونه. خاتون بهم نگاه کرد و گفت:
– گریه کردی؟
با بغض گفتم: آره… کمی دلم شکسته. 
– از کی؟
– نمی دونم؛ از خودم، از خدا…از… از… هیچی ولش کن! 
به کمک خاتون نهارو درست کردم. ساعت یک، تلفن خونه زنگ خورد. 
جواب دادم: بله!
آراد: مهمون دارم، نهارو زودتر بیار. 
– چشم آقا. 
– تو دفتر کارم هستم. 
غذا رو گذاشتم تو سینی و براش بردم. دو تا تقه به در زم. 
گفت: بیا تو.
رفتم تو. چپ و راست اتاق کتابخونه بود. جلوم یه میز کوچیک با مبل چرم سیاه گذاشته بودن. روبه روم پشت میز خودش نشسته بود. پشتش پنجره بزرگی با پرده کرمی بود. یه عینک رو چشمش گذاشته بود و با ابروهای جمع شده کتاب می خوند. پس مهمونش کجاست؟ تک سرفه ای کردم و گفتم:
– سلام.
نگام نکرد. فقط سرشو تکون داد. بی تربیت! میزو براش چیدم و گفتم:
– با من کاری ندارید؟
سرش پایین بود. 
گفت: امری نیست؛ برو! 
دلم می خواست برم خرخره شو بجوم! خواستم برم که یکی اومد تو؛ فرحناز؟! 
فرحناز با چندش نگام کرد؛ انگار سوسک دیده! نشست رو مبل گفت:
– عزیزم یه خدمتکار خوشگل برات پیدا کردم، فردا میارمش ببین چقدر خوشگله! چند روز پیش، ملوک ؛خدمتکارم، برای خواهر زادش دنبال کار می گشت، منم یاد تو افتادم… خیلی نازه! حتما باید ببینیش!
– من خدمتکار دارم. 
پوزخندی زد و با تحقیر نگام کرد وگفت:
– این؟! این حتی به درد دستشویی شستن تو هم نمی خوره! 
با حرص نگاش کردم و گفتم:
– اگه فکر می کنی خوشگل خانما باید توالت آقا آرادتونو بشورن، چرا خودت این کارو نمی کنی؟! به قیافه لوندت خیلی میاد!
فرحناز با حرص نگام کرد و داد زد: آراد….چرا اینو نمی زنیش آدم شه؟ 
آراد بدون توجه به حرف فرحناز، عینکو از چشماش برداشت و گفت:
– کارای رویا با تو نیست… اگه دیدم داری دستوراتشو اجرا می کنی، تنبیه دیروز رو برات انتخاب می کنم.
از حرفش تعجب کردم. فکر می.کردم الان دعوام کنه. سرمو تکون دادم وگفتم:
– چشم آقا!
فرحناز با حرص و عصبانیت داد زد: آراد! چرا دعواش نمی کنی؟
دیگه واینستادم به مشاجره قبل از ازدواج گوش کنم! از پله ها که اومدم پایین، دیدم خاتون داره میزو می چینه. بهش کمک کردم که زودتر تموم بشه. وقتی کارمون تموم شد، پشت سرم یکی گفت: احسنت به این حسن سلیقتون!
برگشتم دیدم پرهامه. یه تعظیمی کرد و گفت:
– سلام خواهر! ظهر عالی بخیر!
لبخند مسخره ای زدم و گفتم: بعد از ظهر جنابعالی هم به خیر! 
داشتم می رفتم که گفت: من هنوز نفهمیدم تو اینجا چیکار می کنی؟
خاتون با لبخند گفت: خدمتکار شخصی آقاست.
با تعجب گفت: آقا؟!! کدوم آقا؟! اگه منو آقا حساب نکنید، می مونه سیروس با آراد. حالا کدومش؟!
خاتون: آراد!
– آها! بچه خوشگله رو می گین! 
رویا هم اومد و گفت: چقدر حرف می زنی؟ بشین نهارتو بخور! 
– چشم ارباب! 
من و خاتون رفتیم به آشپزخونه. بهش گفتم:
– اینا چرا عین آدم نمی شینن سر یه میز نهارشونو بخورن؟!
– خاتون خندید و گفت: فقط کافیه رویا خانم و آقا چشم تو چشم بشن، اونوقته که یه دعوای گنده راه میفته!
– عجب! 
بعد از اینکه نهارشونو خوردن، من رفتم بالا که میز آقا رو جمع کنم. در زدم. گفت:
– بیا تو!
رفتم داخل به میز نگاه کردم. بشقاب خودش که بیشتر از سه قاشق نخورده بود ولی فرحناز عین قحطی زده ها فقط مونده بود بشقابشو بخوره! همه رو گذاشتم تو سینی. 
گفت: برام چایی بیار.
نگاش کردم و گفتم: اما چایی بدردتون نمی خوره! 
– به تو مربوط نیست! کاری رو که بهت گفتمو انجام بده! 
سینی رو که برداشتم، فرحناز همین جور که با دستمال کاغذی دستشو تمیز می کرد، گفت: برای من قهوه بیار.
– بله. 
سینی رو بردم به آشپزخونه. همین جور به ظرف غذا نگاه می کردم. 
خاتون گفت: تو فکر چی هستی؟!
– هیچی نخورده؛ نمیره یه وقت؟! 
خاتون خندید و گفت: چیه نگرانشی؟!
– من غلط بکنم نگران این باشم! 
چایی با قهوه گذاشتم تو سینی و بردم بالا که یهو پرهام جلوم سبز شد و گفت:
– به به! خدمتکار آقا! برای منم چایی میاری؟!
با انگشت اشارم به اشپزخونه اشاره کردم و گفتم:
– قهوه خونه پایینه! می تونی از اونجا برای خودت چایی برداری!
– آها! سپاسگزارم خواهر جغجغه! 
داد زدم و گفتم: دیگه به من نگو جغجغه!
– خوب پس چی بگم؟! آخه به صدای جیغت خیلی میاد!
با حرص گفتم: من اسم دارم. اسمم آینازه!
دستشو گذاشت رو سینه و گفت:
– چشم! چشم حتما آیناز جغجغه!
اینو که گفت، با خنده و دو از پله ها رفت پایین. 
داد زدم: دیوونــه!
رفتم به اتاق، دیدم فرحناز داره می خنده ولی دریغ از یه لبخند روی لبای آراد. چایی رو گذاشتم جلوی آراد که گفت:
– دیگه نبینم با پرهام حرف بزنی!
احسنت به راداراش! نمی دونم از شرم و حیاش بود یا واقعا من اینقدر زشت بودم که نمی تونست نگام کنه؟! 
گفتم: چرا نباید حرف بزنم؟ زندانی ها هم با هم بندشون حرف می زنن!
با عصبانیت نگام کرد و گفت: کی می خوای یاد بگیری رو حرف من حرف نزنی؟
– هیچ وقت! چون تمام حرفات زوره! 
فرحناز: می شه قهوه به منم بدی؟ 
خواستم فنجونو بردارم، گفت: خودم برمی دارم.
سینی رو گرفتم جلوش، فنجونو برداشت؛ یهو کل قهو ه رو ریخت رو شکمم. سینی از دستم افتاد. جیغ بلندی کشیدم؛ خیلی داغ بود. لباسو از بدنم جدا کردم تا به پوستم نچسبه. 
فرحناز: ببین عزیزم؟ اینجوری کلفتو آدم می کنن نه عین تو که نازشونو می کشی… تنبیه انباری جواب نمی ده! 
شکمم می سوخت. اشک از چشمام میومد. آراد فقط نگام کرد و هیچی نگفت. فرحناز فنجونو کوبید رو میز و گفت:
– بار آخرت باشه با آراد و من اینجوری حرف می زنی؛ فهمیدی؟ حالا گمشو برو یه فنجون دیگه بیار.
با نفرت به هردوشون نگاه کردم. فنجونو برداشتم بردم به آشپزخونه. خاتون تا منو دید زد به صورتش و گفت: خدا منو مرگ بده! کی این بلا رو سرت آورده؟!
با گریه گفتم: فرحناز.
– خدا خیرش نده آخه چه دشمنی با تو داره؟ یه لحظه وایسا تا پماد سوختگی بیارم. 
بعد اینکه پماد سوختگی زد، دوباره قهوه براش بردم و سریع اومدم پایین. خیلی می سوخت؛ انگار شکممو روی آتیش گذاشته بودن. 
دو روز طول کشید تا خوب بشه. توی این دو روز آراد حتی یک بارم حالمو نپرسید. عجب انتظاراتی هم دارم! 
ظهر بعد از اینکه ظرفای نهارو شستیم، رفتم به حیاط. مش رجب به گلا آب می داد. رفتم پیشش و گفتم: 
– کمک نمی خواید؟
نگام کرد و گفت: اگه کمک کنی که خوبه!
– حتما! چرا که نه؟ بگید چیکار کنم؟ 
– برو به اونجایی که وسایل با غبونی می ذارم؛ از اونجا شیلنگ بردار، گلای پشت عمارتو آب بده. 
– چشم! از این کلاه باغبونیا هم دارید؟! 
– آره همون جاست. 
شیلنگو برداشتم و رفتم پشت عمارت. داشتم به گلها آب می دادم که یه چیزی افتاد رو کلام. با ترس دستمو روش گذاشتم دیدم پوست موزه. برگشتم و بالا رو نگاه کردم. دیدم پرهام کنار پنجره وایساده بود. اندازه یک کیلو موز دستشه و با دهن پر می خورد. 
با عصبانیت داد زدم: هوی میمون! مگه نمی بینی آدم اینجا وایساده؟!
اونم که کم نیاورد، گفت: من فقط هم جنس خودمو می بینم میمون ماده! 
بلند خندید.
با عصبانیت و حرص موزو طرفش پرت کردم که محکم چسبید به پنجره پایینی. با یه حساب و کتاب جزئی فهمیدم اتاق آقامونه!
با عصبانیت پنجره رو باز و گفت: این چه کاری بود کردی؟!
پرهام دیگه از خندیدن درحال غش بود. 
با ترس گفتم: ب…بخشید آقا! می خواستم … 
بالا رو نگاه کردم: به پرهام بزنم.
سرشو بالاکرد و پرهامو دید. 
همین جور که می خندید، گفت: معذرت می خوام آقا. تقصیر من بود! 
آرادم هم با عصبانیت و خشم نگام کرد و گفت: زود صمیمی شدین! 
رفت تو و پنجره رو محکم بست. پرهام هم همین جور می خندید. 
گفتم: خیلی بیمزه ای!
– کارتو بکن ضعیفه باغبون! 
حیف که شیلنگ نمی رسید و الا آب روش می ریختم!
*** 
با مش رجب و خاتون شام می خوردیم که تلفن زنگ خورد. مش رجب جواب داد:
– بله خانم؟
– چشم الان میام.
تلفنو گذاشت. 
خاتون گفت: چی شده؟
– خانم بود. گفت فردا شب می خوان مهمونی بگیرن. یه لیست نوشته که فردا برم خرید. 
خاتون با تعجب گفت: مهمونی؟!! مگه آقا آراد بهش نگفته بود حق نداره تو این خونه مهمونی بگیره؟ اونم بعد چند روز که اومده؟
رجب: والا من نمی دونم؟
رجب که رفت، گفتم: چرا اجازه نداره؟
– بهت گفتم که رویا مادر آقا نیست؟ از روزی که این زن با باباش ازدواج کرده، یه روز نشد که دعوا نکنن. باباشم مجبور می شه رویا رو بفرسته فرانسه تا شاید آقا آروم بشن. بعد یک سال که برمی گرده. بازم می شه همون آش و همون کاسه …خانم هر وقت تو این عمارت مهونی می گرفت، آقا مهمونیشو به هم می ریخت. چند دفعه بهش تذکر داد که دیگه اجازه مهمونی گرفتن نداره… اما با دخالت و حمایتی که سیروس، بابای آقا، از زنش می کرد، مهمونی رو می گرفت… یه روز دعوای آقا با رویا خانم بالا می گیره که آقا روی رویا خانم دست بلند می کنه. اونم میره پیش شوهرش و شکایت آقا رو بهش می کنه. یادم نمی ره اون شب که آقا سیروس با چند نفر گندده لات ریختن سر آقا و تا تونستن، زدنش. بدبخت تا دو هفته تو تخت خوابیده بود. من ازش پرستاری می کردم. همون روزا رویا خانم دوباره می ره فرانسه الان، که بعد سه سال دوباره برگشته.
نمی دونم چرا دلم به حال آراد سوخت؟ چقدر باباش بیرحم بوده!
گفتم: پس مامانش کجاست؟
– اون بدبختم بخاطر کتک هایی که از دست آقا سیروس می خورد، ازش طلاق گرفت. بعد یه مدت، ازدواج می کنه. وقتی آقا سیروس می فهمه، می ره خونشون و جلوی چشمش شوهرشو می کشه. اون بیچاره هم بیماری روانی می گیره و تو تیمارستان بستریش می کنن… آقا اراد هر دفعه می خواد بره مامانشو ببینه، آقا سیروس بهش اجازه نمی ده… تا اینکه بهش خبر می دن مادرش خودشو از پشت بوم تیمارستان پرده کرده پایین… خدا رحمتش کنه. دو سال بیشتر ندیدمش. زن خوبی بود.
با حرف هایی که خاتون زد، اشتهام به کل کور شد. 
خاتون گفت: پاشو سفره رو زودتر جمع کنیم، فردا هزار تا کار داریم. 
سری تکون دادم و گفتم: باشه.
صبح با خاتون داشتیم مبلا رو جا به جا می کردیم که یهو آراد داد زد:
– دارین چیکار می کنید؟!
برگشتیم؛ رو پله ها با اخم وایساده بود. 
خاتون با دستپاچگی گفت: هیچی آقا… خانم شب مهمونی دارن؛ داریم اینجا رو تمیز می کنیم.
آراد داد زد: مگه صد دفعه بهت نگفتم اون خانم این خونه نیست؟ من به اون زنیکه عفریته گفتم حق مهمونی گرفتن رو نداره.
مختار اومد تو، گفت: چه خبره؟ برای چی انقدر صدا می دید؟
رویا همین جور که از پله میومد پایین، گفت: 
– چه خبرته صداتو انداختی تو گلوت؟! مثل اینکه کتک های اون شب یادت رفته، نه؟! اینجا همون قدر که تو حق زندگی داری، منم دارم… به خاطر جنابعالی من سه سال تو غربت زندگی کردم.
آراد پوزخندی زد و گفت: نه اینکه خیلی بهت بد گذشته!؟ یادم نرفته همون روز اولی که رفتی و برگشتی عین ندید بدیدا تا یک ماه تعریف می کردی! هر چند نبایدم از یه گدا گشنه که تمام دنیاش یه زیر زمین خرابه بوده، انتظاری داشت!
رویا و آراد با عصبانیت به هم نگاه می کردن. 
رویا گفت: من امشب مهمونی می گیرم، می خوام بدونم کی می خواد جلومو بگیره! 
– شوهرت که خونه داره؟ برو اونجا هر غلطی خواستین با دوستای گداتر از خودت بکن .
با چشمای پر از خشم به خاتون نگاه کرد: اگه برگردم ببینم این اینجا مهمونی گرفته، تو و مش رجبو می ندازم بیرون. 
اینو گفت و سریع رفت بیرون. مختارم پشت سرش رفت. خاتون بیچاره مونده بود چیکار کنه. با درموندگی وایساده بود که رویا گفت: چرا وایسادید کارتونو بکنید!
خاتون نگام کرد. نمی دونست چیکار کنه. 
گفتم: مگه نشنیدید آقا چی گفت؟ اگه اینجا مهمونی بگیرید، خاتونو اخراج می کنه.
– به جهنم! فکر کردی این پیرزن چقدر برام مهمه؟! اصلا از اولم باید سیروس اینو اخراج می کرد. 
با عصبانیت گفتم: معلومه کی پیره! صورتتو کشیدی فکرکردی جوون شدی؟! ما دست به این خونه نمی زنیم .خواستی یا خودت کار می کنی یا می ری خدمتکار میاری!
دست خاتونو کشیدم و آوردمش بیرون. خاتون وایساد و گفت:
– وای دختر! من از دست تو و زبونت چیکار کنم؟ چرا برای خودت دردسر درست می کنی؟!
وایسادم و گفتم: دیگه بدتر از اخراج شدن شما که نیست؟ 
– نترس بابا! آقا آراد تا حالا بیست دفعه گفته می خوام اخراجت کنم. تا الان هم فقط در حد حرف بوده، نه بیشتر! می ترسم رویا خانم بره به سیروس بگه، دوباره آقا آرادو به باد کتک بگیره.
تو حیاط وایساده بودیم که دیدم رویا با عصبانیت اومد بیرون، به من و خاتون نگاهی انداخت و رفت. 
خاتون گفت: خدا به خیر بگذرونه!
با لبخند گفتم: چیزی نمی شه! بریم برای آقامون نهار درست کنیم! 
یه سه ساعتی تو آشپزخونه گرفتار آشپزی بودیم که تلفن زنگ خورد. خاتون جواب داد. رنگ صورتش پرید؛ تو چشماش ترس بود. تلفنو گذاشت و آب دهنشو قورت دادو با این کاراش منم ترسیدم. 
با همون حالت گفت:
– آقا سیروس اومده. با تو کار داره.
ترسیدم. حتی یه بار هم ندیده بودمش اما با تعریف هایی که خاتون می کرد باید ترسناک باشه.
با پاهای لرزون رفتم بالا. روی مبل نشسته بود. موهای بلند جوگندمیشو دم اسبی بسته بود. سیگار برگ تو دستش بود؛ حالت صورتش عین آراد بود. رویا رو به روش نشسته بود. منو که دید،گفت: خودشه؛ همینه!
سر شو چرخوند طرف من. کنارش وایسادم و گفتم: سلام!
سر تا پامو نگاه کرد و گفت: خاک تو سر آراد با این خدمتکار آوردنش! خوشگل ترشو پیدا نکرد؟!
رویا خندید و گفت: همینو بگو! معلوم نیست سلیقه کجش به کی رفته؟
سیروس به رویا نگاه کرد و گفت: به من که نرفته عزیزم!
ضربان قلبم رفت بالا. سیروس همین جور که بلند می خندید، یهو با پاش زد به زانوم. افتادم رو زمین. از درد به خودم پیچیدم. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار می دادم. خواستم بلند شم اما اون پیش دستی کرد. بلند شد و با پاش روی زانوی دردناکم فشار داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و جیغ زدم. رویا از روی رضایت لبخند زد. 
همین جور که زانومو فشار می داد گفت: بار آخرت باشه که برای زن من زبون درازی می کنی، فهمیدی؟ دفعه بعد زبونتو می برم .
روی زانوم بیشتر فشار داد که از درد جیغ کشیدم: از این به بعد، هر چی زنم گفت، می گی چشم خانم…فهمیدی الاغ؟!
با گریه گفتم: بله آقا …بله! 
پاشو برداشت و گفت: خوبه! از حیوون هایی که زبون می فهمن خوشم میاد! گمشو برو! 
خواستم بلند شم که پاشو محکم زد به دهنمو دوباره افتادم؛ لبم پر خون شد. 
داد زد: مگه نگفتم گمشو؟ چرا هنوز نشستی؟!
با گریه و دهن پر خون، بلند شدم، لنگون لنگون رفتم بیرون. روی پله ها نشستم و گریه کردم. به آسمون نگاه کردم و داد زدم:
– رحمتت همینه؟! مگه من کجای زمینتو گرفتم که این بلاها رو سرم میاری؟ اگه از دستم خسته ای بکشم و راحتم کن …چرا دنیا رو برام جهنم کردی؟ 
زار زار گریه می کردم که دست یکی رو شونه هام نشست. خاتون بود؛ اونم گریه کرده بود. بغلش کردم و گفتم: 
– خاتون چرا خدا با من اینجوری می کنه؟ چرا اینقدر زجرم می ده؟ به خدا به مردنم راضیم. چرا منو نمی کشه؟ چرا؟ کم آوردم … به خدا دیگه طاقت ندارم. 
خاتون با گریه گفت: گریه نکن قربونت برم. انقدر کفر نگو! خدا تو رو می بینه. فراموشت نکرده. صبر داشته باش. همیشه دنیا اینجور نمی مونه .
به صورتم نگاه کرد و گفت: بلند شو دهنتو بشور؛ بد جور داره خون میاد.
به کمک خاتون بلند شدم. با گریه و درد دهنمو شستم و رفتم به اتاقم. شلوارمو زدم بالا؛ زانوم کبود شده بود. خاتون برام چسب آورد، زدم روی لبم. 
از درد فقط رو زمین خوابیده بودم و با دستم زانومو فشار می دادم. خاتون بیچاره هم چند دفعه با آب گرم ماساژ داد. یه مدت آروم می شد اما دوباره درد شروع می شد. مجبور شد نهار آرادو خودش ببره.
خاتون اومد تو اتاقم و گفت: آیناز جان! آقای دکتر اومدن پاتو ببینن.
سریع روسریمو پوشیدم و گفتم: دکتر کیه؟!
خودش اومد تو. انقدر تعجب کردم که درد پام فراموشم شد. امیر علی ؟!!
لبخندی زد و گفت: سلام آیناز خانوم!
روسریمو کمی کشیدم جلو و گفتم: سلام. 
کنارم نشست. بازم عطر اونشبو زده بود.
با لبخند گفت: دوباره همدیگه رو دیدیم! کاش تو یه شرایط دیگه بود. اجازه هست زانوتو ببینم؟
مهربون بود. زیادی هم مهربون بود. نباید بهش اعتماد می کردم. اینم یکی عین بقیه مردا. سرم پایین بود؛ گفتم:
– خودم نگاه کردم، چیزی نیست؛ کبود شده. 
با خنده گفت: شاید تشخیصتون اشتباه باشه خانم دکتر؟
بهش نگاه کردم. چشمای خاکستریش داشت بهم می خندید.
منم خندیدم. 
گفت: به چی می خندی؟
خندمو جمع کردم و گفتم: هیچی.
– باید زانو هاتو ببینم. 
به زانوم نگاه کردم و با خجالت گفتم: نمی شه!
بدون توجه به حرف من، شلوارمو کشید بالا. منم سریع کشیدم پایین و گفتم:
– تو که دکتر قلبی؟ نه… مغز و اعصاب!
دوباره کشید بالا؛ منم کشیدم پایین! 
گفت: چرا اینجوری می کنی؟!
با حالتی که دست خودم نبود، داد زدم: خب خجالت می کشم!
با خنده نگام کرد. سرمو انداختم پایین و گفتم: باشه… فقط دست نزن!
با اینکه خیلی خجالت کشیدم ولی شلوارمو زدم بالا. به زانوم نگاه کرد. دستشو دراز کرد. شلوارمو کشیدم پایین. نگام کرد. 
گفتم: گفتم که نباید دست بزنی!
– می تونم بپرسم اونوقت چه جوری باید تشخیص بدم؟! 
– تو دکتری! من چه می دونم؟! 
– یه کاری نکن دست و پاتو ببندم و معاینت کنم! دستتو بردار ببینم! 
دستمو کشید عقب و شلوارمو زد بالا و بعد از معاینه گفت: 
– چیزی نیست زود خوب می شه.
تو چشمام نگاه کرد و گفت: باید استراحت کنی. زیاد روش راه نمی ری. خب؟
دوباره چشماش خندید. نتونستم جلوی خندمو بگیرم. همین جور که می خندیدم، گفت:
– خیلی خوش خنده ایا! تو چشمای من چی هست که هی نگاه می کنی و می خندی؟!
اگه بهش بگم چشماش بهم می خندن، حتما فکر می کنه عقلمو از دست دادم و مسخرم می کنه.
چیزی نگفتم. وقتی بلند شد، منم بلند شدم اما نتونستم خودمو نگه دارم. نزدیک بود بیفتم که امیر علی دستشو انداخت دور کمرم و کشید طرف خودش. بی اراده دستم رو سینش خورد. سریع خودمو از دستش آزاد کردم. 
گفت: ببخشید می خواستم کمکتون کنم.
هل شده بودم .گفتم: نه نه! ببخشید… ممنون؛ خودم… می تونم بیام.
با تعجب گفت: کجا می خوای بری؟! مگه نگفتم باید استراحت کنی؟!
تو این جور مواقع آدم باید پررو باشه! 
گفتم: می خوام برم دستشویی!
خندید و گفت: ببخشید! 
خاتون شامو آورد تو اتاقم.
بهش گفتم: صدام می زدید خودم می اومدم.
– چه جوری می خواستی بیایی؟! مگه آقای دکتر نگفت باید استراحت کنی؟ 
یک ساعت بعد از اینکه شاممو خوردم، خاتون با نگرانی اومد به اتاقم و گفت: آقا سیروس گفت بری پیشش.
اگه اون دفعه ندیده ازش می ترسیدم، این دفعه دیگه با مزه کردن شکنجه هاش، واقعا ازش می ترسیدم. با ترسی که تو نگام بود، گفتم:خاتون می ترسم!
کنارم نشست و گفت: نترس آراد هم پیششه… پاشو اگه دیر بری عصبی می شه. 
– نمی تونم راه برم. 
– خودم کمکت می کنم.
با کمک خاتون رفتیم به عمارت. وقتی به سالن پذیرایی رسیدیم، دیدم آراد نشسته و مختار کنارش ایستاده. رویا و سیروسم کنار هم نشستن. 
آراد با دیدن قیافه داغونم تعجب کرد. وایسادم و سلام کردم. فقط مختار جوابمو داد. بازم گلی به جمال مختار! به خاطر زانوم نمی تونستم وایسم. خاتون فهمید، خودشو بهم نزدیک کرد. بهش تکیه دادم. سیروس سیگار برگشو روشن کرد و به آراد گفت:
– این دختره رو از کجا آوردی؟
آراد با نگرانی گفت: دنبال کار می گشت، منم استخدامش کردم.
سیروس خندید و گفت: سلیقه گندت به مامانت رفته! اون آشغالم از من طلاق گرفت که بره با یکی کولی تر از خودش ازدواج کنه!
آراد از روی عصبانیت دسته مبلو فشار می داد و گفت: 
– آخه از شوهر آدمش خیری ندیده بود!
سیروس سیگارشو تو جا سیگار خاموش کرد و گفت: بحث امشب من و تو، این نیست. پس می مونه برای بعد .
به مبلش تکیه داد و به مختار گفت: این دختره رو از کجا آورده؟!
مختار به من نگاه کرد و گفت: آقا که گفت؟
وسط حرفش پرید و گفت: من به حرف آقات کاری ندارم؛ گفتم این دختره رو از کجا آورده؟ 
به آراد نگاه کرد و گفت: بهروز می گفت از منوچهر هشت تا دختر خریدی. سعید که لب مرز بوده گفته فقط شیش تا دستش رسیده…دو تای دیگش کجاست؟!
تو چشمای سیروس نگاه کرد و گفت: نمی دونم بابا… وظیفه من خریدن و تحویل دادن به آدمای شماست… شاید از دستشون فرار کرده.
سیروس چونشو خاروند و به من نگاه کرد و گفت:
– شاید!
بلند شد اومد طرف من. منم عین گربه ای که از ترس یه گوشه گز می کنه، به خاتون چسبیدم و باترس نگاش می کردم. 
نگام کرد و گفت: زانونت خوب شد؟
سرمو تکون دادم و گفتم: بله آقا!
یک دفعه با یه دستش پشت گردنمو گرفت و کشید و از خاتون جدام کرد. گردنمو فشار می داد. از درد سرمو پایین گرفتم. 
گفت: آراد! اگه بفهمم این گربه یکی از اونا بوده، جلوی چشمت سرشو می برم. می دونی که این کارو می کنم.
پرتم کرد. سرم محکم خورد لبه میز و خون بود که از سرم می اومد. از درد گریه می کردم. خاتون اومد کنارم، کمکم کرد بلند شدم. 
سیروس به آراد گفت: تو از دختره استفاده هم می کنی یا فقط بلدی بهش بگی چایی و شیرینی برات بیاره؟! 
رویا بلند خندید و گفت: اگه ازش استفاده هم می کرد، تو زدی آش و لاشش کردی!
من و خاتون از عمارت می اومدیم بیرون که صدای خنده دو تاشونو شنیدم. قلبمو شکوندن.
دیگه چیزی از وجودم نمونده بود که خردش نکرده باشن. وسط حیاط بودیم که دستمو از شونه خاتون برداشتم و با گریه رو زمین افتادم. به زمین چنگ می زدم و گریه می کردم. 
خاتونم کنارم نشست و با گریه گفت: 
– این کارا رو نکن. بلند شو دختر! سرت داره خون میاد. 
با گریه داد زدم: بذار بیاد… بذار انقدر خون بیاد تا بمیرم… دیگه نمی خوام نزده بمونم. خسته شدم؛ از همه چی خسته شدم .
با داد بلند گفتم: خدا! دیگه دوست ندارم… دیگه…
یهو یکی از رو زمین بلندم کرد. 
نگاش کردم؛ تو بغل مختار بودم. از دست همه عصبانی بودم. با مشت می زدم تو سینش. 
گفتم: بذارم زمین… ازت بدم میاد…حالم ازت بهم می خوره…گفتم بذارم زمین… چرا منو با دوستام نفرستادی برم؟ چرا منو مثل لیلا نکشتی؟ چرا؟… چرا؟ 
از درد نمی تونستم پاهامو تکون بدم. فقط با مشت به مختار می زدم. اونم چیزی بهم نمی گفت و فقط راه می رفت. دیگه از زدنش خسته شدم و ولش کردم. 
بردم به اتاق و به خاتون گفت:
– میرم دنبال امیر علی.
خاتون: باشه مادر.
مختار رفت. خاتونم با یه ظرف دستمال اومد به اتاقم. پیشونیمو تمیز کرد و با دستمال بستش. 
با نگرانی گفت: خیلی داره خون میاد. چه خاکی تو سرم کنم خدا؟! 
کم کم بی حس شدم. حس سرگیجه داشتم. خواب آلود شدم؛ بعدش همه جا تاریک شد…
***
چشمامو همراه سردرد باز کردم. هنوز تو اتاق خودم بودم. به پنجره نگاه کردم. هوا کمی تاریک بود. نمی دونستم مغربه یا صبح؟ دستمو گذاشتم سمت چپ پیشونیم. باند پیچی شده بود. نشستم؛ سرم گیج رفت. حالا دیگه درد زانوم هم بهش اضافه شده بود. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار دادم.
در باز شد و مش رجب تا منو دید، با خوشحالی اومد کنارم نشست و گفت:
– بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ سرت درد نمی کنه؟ 
سرمو تکون دادم و گفتم: چرا درد می کنه.
با نگرانی گفت: الان به دکتر زنگ می زنم. 
خواست بره که گفتم: مش رجب کمی آب برام میاری؟
– باشه الان میارم. گشنت نیست؟
– چرا، کم. 
وقتی رفت، چند دقیقه بعد خاتون با یه سینی برگشت. تا منو دید، زد زیر گریه. با التماس، خاتونو آروم کردم. همین جور که شاممو می خوردم، خاتون گفت:
– دیشب رفتم آب برات بیارم، دیدم عین جسد افتادی و صورتت پر خونه. با عجله به امیر علی زنگ زدم، گفتم زود بیا که آیناز مرده. اون بدبختم با مختار به ده دقیقه نکشید که خودشونو رسوندن. خواستیم ببریمت بیمارستان ولی آقا آراد نذاشت؛ گفت یا همین جا دوا درمونش می کنید یا می ذارید بمیره… نزدیک بود دعواشون بشه ولی امیر علی کوتاه اومد. وقتی سرتو بخیه زد، چند ساعتی نشست تا شاید بهوش بیایی. وقتی دید بهوش نمیایی رفت… از صبح تا حالا هم ده دفعه زنگ زده، ببینه بهوش اومدی یا نه؟… گفت اگه تا شب بهوش نیومد می بریمش بیمارستان.
چنگال تو دهنم بود. با گریه بغلم کرد که چنگال رفت تو حلقم: خدا رو شکر که بهوش اومدی… خدا بهت رحم کرد. یک روز کامل بیهوش بودی.
ازم که جدا شد، گفتم: این گوشت کبابی رو خریدی؟
– نه آقای دکترخرید. گفت خیلی خون ازت رفته… این گوشت کبابیا خون سازن. 
اون چرا باید نگران حال من باشه؟ اصلا به اون چه که خون از من رفته؟! اگه زنش بدونه که شوهرش داره به یکی دیگه می رسه، حتما دمار از روزگارش درمیاره!
یکی دو ساعت بعد، خاتون اومد و گفت: آقای دکتر اومدن.
خاتون رفت کنار و امیر علی اومد تو. با دیدنم لبخندی روی لب آورد و گفت:
– سلام، خوبی؟
– سلام … ممنون، بهترم. 
کنارم نشست و گفت: خاتون چیزی بهش دادی؟
– بله آقا همون گوشتایی که آوردیدکباب کردم، دادم بهش. 
– دستت درد نکنه. 
خاتون که رفت، گفتم: بابت گوشتا ممنون!
با لبخند گفت: احتیاجی به تشکر نیست… سرت دردم می کنه یا گیج می ره؟
– نه فقط جای بخیه ها درد می کنه. 
– اون که زیاد مهم نیست؛ باید باند سرتو عوض کنم. 
با چشای گشاد، گفتم: نه! نمی شه!
– چرا؟! می ترسی موهاتو ببینم؟ اونو که دیشب دیدم! 
با تعجب گفتم: چی؟! دیدی؟! 
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصبانی بود ولی با آرامش گفت: آراد چرا دیشب مشروب خورد؟ – چرا از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *