سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۲ رمان عزیز جان

پارت ۱۲ رمان عزیز جان

تا در باز شد اوس عباس خودشُ انداخت تو خونه من ملیحه رو گذاشتم زمین و خودمُ رسوندم به اکبر که داشت آقاش تهدید می کرد که با چاقو بزنه دستشو گرفتم و چاقو رو ازش گرفتم و بهش گفتم : بی شعور این چه کاریه می کنی ؟ می خوای کار دستم بدی اون چاقو رو داد به من
ولی حمله کرد به اوس عباس حالا هر کاری می کردم نمی تونستم جلوش بگیرم اوس عباس هم نامردی نکرد و یک کشیده ی محکم زد تو گوش بچه ام ملیحه و نیره از دیدن این وضع ناراحت شدن و ریختن سر اوس عباس و سه تایی از خونه بیرونش کردن ….
اکبر همین طور هوار می زد و فحش می داد و می زد تو سینه اش وهولش می داد به طرف در و می گفت : زنیکه شکمش قد طبل شده تو اومدی برای ما تعریف کنی ؟ برو دیگه تو بابای ما نیستی …ماشین گذاشتی زیر پای اون عجوزه …..
دم در که رسید و دید نمی تونه بچه ها رو آروم کنه گفت : خاک تو سر همتون کنن بی چشم رو ها یه عمر دادم خوردین حالا با من این کارو
می کنین ؟ پست فطرت ها حالا وایسین تماشا کنین چه بلایی سرتون بیارم تماشا کنین پدر تون در میارم تا غلط بکنین این کارا رو بکنین…….. و رو به من کرد و انگشتشو گرفت بالا و هی اون تکون داد که خوب بچه ها رو پر کردی انداختی به جون من باشه که ببینی سزای این کارت چیه …. زن گرفتم خلاف شرع که نکردم خوب کاری کردم شما ها لیاقت نداشتین …. و همین طور که برای ما خط و گرو می کشید رفت …..
وقتی اون رفت انگار یک سطل آب سرد ریخته بودن روی تن من همه بدنم خیس آب بود و هنوز تنم می لرزید همه همون طوری مدتی وایستادیم بالاخره به اکبر گفتم:حالا کار خودت کردی ؟ همه چی درست شد ؟ آقات برگشت ؟ ول کن دیگه اگه سرلج بیفته من حوصله ندارم باهاش کَل وکَل کنم …… اگه دق و دلیت رو خالی کردی لطفا دیگه کاری بهش نداشته باش دردش برای خودش بسه برا اونم سخته که با زن و بچه اش این جوری روبرو بشه برین تو دیگه کارتون بکنین اتاقم تمیز کنین تا من بیام …..
رفتم پایین و حالا بغضم ترکید و به حال خودم گریه کردم تا دلم خالی بشه …نمی دونم خالی شد یا نه ولی چاره ای نداشتم جز اینکه با زندگی بسازم سه جفت چشم دائما به من نگاه می کردن و من نمی تونستم غم و غصه ی اونا رو ببینم باید خودم به خاطر اونا سر پا نیگر می داشتم…
تا اون موقع من اونجور رفتار کردم حاصلش این بود اگر واویلا راه مینداختم که خدا می دونه چی می شد و این بچه ها چقدر صدمه می دیدن .
فردا وقتی صدای در خونه اومد بند دلم پاره شد ….ترس و وحشتی که حالا از اومدن اوس عباس به دلم افتاده بود امانم بریده بود ….در حالیکه بدنم می لرزید رفتم پشت در گفتم کیه ؟
گفت وا کن …اول فکر کردم اوس عباس…گفتم مگه نگفتم اینجا نیا ….باز صداش اومد و گفت : حیدرم زن داداش …… نفسم که تو سینه حبس شده بود رها کردم و در و باز کردم و اومد تو ….
رفتیم تو اتاق و نشست ….یه چایی براش ریختم….. دهنم خشک شده بود نمی دونستم که حیدر برای دلجویی از من اومده یا اوس عباس اون فرستاده پس برگشتم برای خودمم چایی ریختم و بدون قند یه کم خوردم …حیدر متوجه حالت عصبی من شده بود سری تکون داد و ناچ و نوچی کرد و گفت حق داری زن داداش هر چی بگی حق داری وای ..وای ..چی بگم به خدا بهش گفتم حیف زندگیت نبود که به آتیش کشیدی ؟ می دونی چی گفت ؟ ….راستش زن داداش دیشب اومده پیش من خیلی ناراحت پشیمونه میگه به خاطر بچه عقد رسمی کردم و مهرشم خیلی زیاده ندارم بدم …میگه هنوز عاشق شماس و می خواد برگرده …الان نمی تونه کار کنه خونه رو خیلی وقته فروخته ماشین رو هم فروخت پول کارگر هاش داد ریخته بودن در خونه اش الانم خونه ی اجاره ای میشینه خوب چیکار کنه شما بگو ….
گفتم آقا حیدر دقیقا بگو از من چی می خوای من باید چیکار کنم ؟ …..گفت : بزار بیاد تو همین خونه اون زنم تو یک اتاق می شینه و اوس عباسم میگه …….
داد زدم : بسه دیگه… هیچ وقت …. هرگز …من هیچوقت این کارو نمی کنم ….حیدر با لحن مهربون تری گفت …. همه می دونن که شما چقدر مهربونی و چقدر با گذشتی و چه کارایی که برای اوس عباس نکردی ولی این دفعه رو هم خانمی کن و بزار این بچه ها بی پدر نشن ……..

گفتم : آقا حیدر خودت می دونی که مثل برادر دوستت دارم ولی اگر یک بار دیگه در این مورد حرف بزنی خواهر برادریمون بهم می خوره…. من اوس عباس که هیچی اگر اون حاجی گور به گور شده هم این کارو می کرد من اهل این کار نبودم و نیستم ..شما می دونی مهریه ی من چیه ؟ بهش گفتم مهر من وفا داری توس اگر پای کس دیگه ای بیاد وسط انگار منو طلاق دادی بهش بگین نگفتم ؟ خوبه که من طی کرده بودم باهاش …. پس دیگه چه حرفی ؟ …از قول من بهش بگو نرگس گفت : زن گرفتی؟ بچه دارشدی ؟ مبارکت باشه من نه این که
نمی بخشمش دیگه شوهر خودم نمی دونمش تموم شد و رفت ….
حتی اگر الان اون زن رو هم طلاق بده و بخواد برگرده من دیگه نیستم هرگز ….

حیدر گفت : زن داداش یه کم گذشت هم خوب چیزیه …می خوای از این به بعد چه جوری زندگی کنی ؟
گفتم : روزی منو بچه هام دست خداس دست اوس عباس که نیست دیدی که وقتی به ما خرجی نداد روزی اون بریده شد خدا رو شکر من هنوز نموندم ….حالا هر چی خدا بخواد …….
باز یک سری جنبوند و گفت وقتی همه میگن شیر زنی والله راس میگن ….نمی دونم زن داداش از من به دل نگیر راستش به من که گفت بیام اینارو بگم التماس کرد ….والله بهش گفتم شما قبول نمی کنی ولی خوب برادرم نمی شد روش زمین بندازم …ولی هر وقت کاری داشتین روی من حساب کنین خوشحال میشم براتون انجام بدم …..در ضمن زن زاییده دخترم داره….. صاب خونه ای که توش نشسته جوابش کرده پولم نداره خونه اجاره کنه ….والله نمی دونم یک گره ی کور شد خوب من زحمت رو کم می کنم… یادتون نره هر کاری باشه خوشحال میشم براتون انجام بدم …حالا خودمم سر می زنم …. راستی زن داداش یه روز بیاین خونه ی ما بچه ها از این حال و هوا بیان بیرون ……..

آخرای فروردین بود از اوس عباس خبری نبود و من فکر کردم دیگه رفته و تموم شده ….خیلی سعی می کردم زندگی من بچه ها به حال طبیعی بر گرده برای همین وقتی دیدم ملیحه و نیره دارن کنار حوض بازی می کنن هوس کردم و فرش پهن کردم کنار حوض و سماور و بساط چایی و شام رو آوردم تو حیاط و منتطر زهرا و کوکب بودم تا برای شام بیان خونه ی ما …در زدن……

اکبر رفت درو باز کرد …یهو دیدم اوس عباس خودش انداخت تو خونه …. من از جام تکون نخوردم ….
یه نگاهی به ما انداخت و گفت : چه بخوای چه نخوای من اومدم تو خونه ی خودم زندگی کنم بعد روش کرد به در و گفت بیا تو کبری ..بیا تو اینجا دیگه خونه ی توست هرکس دوست داره بمونه هرکس دوست نداره هرررری …..یه زن همسن و سال من با چشماهای پف آلو و ریز در حالیکه یه بچه تو بغلش بود اومد تو سرش پایین بود و از من بیشتر می لرزید کنار دیوار وایستاد و اوس عباس تند تند می رفت بیرون و وسایلشون میاورد تو ….

نمی دونستم باید چیکار کنم اکبر داشت از عصبانیت می ترکید دستشو گرفتم و گفتم هیچ کاری نکن فایده نداره ، فقط نیره بچه ام به گریه افتاده بود و سخت زار می زد ….اونم صدا کردم و کنارم نشوندم .
به اکبر گفتم بدو …بدو به زهرا و کوکب بگو نیان …اگر تو راهم دیدی برشون گردون بدو … اوس عباس وسایلش برد تو اتاق بزرگه و معلوم بود از قبل فکراشو کرده بود منم تا تونستم اون زن رو ورانداز کردم اشکهاش صورتشو خیس کرده بود و اونقدر می لرزید که حال ترحم آمیزی به خودش گرفته بود ……

اوس عباس آخرین تیکه رو که برد از همون جا صدا زد بیا کبری خانم ….ولشون کن تا فردا اونجا وایسی اونجور خیره خیره به تو نگاه
می کنه …… زن راه افتاد و همون طور که می لرزید زیر لبی گفت ببخشید و رفت بالا ……

هیچ قدرتی نداشتم ضربه اینقدر برام سنگین بود تا هنوز باور نکرده بودم …با خودم فکر کردم خوابم باز دارم کابوس می ببینم ……
دوباره اوس عباس اومد پایین و رفت زیر زمین و یک سینی پر کرد و برد بالا روشو کرده بود اونور و به ما نیگا نکرد …من یه چایی برای خودم ریختم و شروع کردم به خوردن …در حالیکه داشتم از نفس میفتادم سعی می کردم رو پا باشم و فکر کنم چه جوری اونا رو از خونه بیرون کنم … هیچ چی به عقلم نرسید حقم داشتم چون اصلا نمی تونستم فکر کنم تپش قلب و لرز بدنم امانم بُریده بود ……
عزیز جان اینجا که رسید اشکهاش از گوشه ی چشمش سرازیر شد آه عمیقی کشید….گلو و لبهاش با به یاد آوردن اون خاطره مثل همون شب خشک شده بود و به زحمت حرف می زد …
یک لیوان آب براش آوردم تا ته سر کشید و گفت خدا پدر و مادرت بیامرزه …… پرسیدم عزیز جان احساس شما رو می فهمم ولی اینکه هیچی نمی گفتی رو نمی فهمم چرا اقلاً یه کم بهشون بد و بیراه نگفتی تا دلت خنک بشه …..
گفت: مادر از من به تو نصیحت کاری رو که می دونی فایده نداره نکن … چه فایده داشت ؟ من دلم خنک می شد ؟ نه والله آتیشی که توی دل من بود با هیچ آبی خنک نمی شد اوس عباسم اهل فهمیدنش نبود …نمی دونم اون می فهمید که آوردن اون زن توی خونه ی من برای من یعنی چی ؟کسی که تا دیروز بدون من نفس نمی کشید حالا توی یک اتاق دیگه می خواست پهلوی یه زن دیگه بخوابه برای من یعنی چی ؟ ولش کن …بزار برات بگم که اینم کار خدا بود و گرنه من تو زندگی هیچی نمی شدم و همین کار اون باعث شد که من راهم پیدا کنم از این بابت خوشحالم …..

همون جا نشستم …..یعنی دلم نمی خواست از جام تکون بخورم مثل کوه سنگین بودم نیره و ملیحه دو طرف من نشسته بودن و هر دو گریه می کردن. نیره گفت : عزیز جان حالا چیکار کنیم ..از بس ناراحت بودم غیضم رو سر اون خالی کردم و گفتم: بسه دیگه زِر نزن …..
چم چاره….. چه می دونم چیکار کنم .
اکبر برگشت و اومد روی دو زانو جلوی من نشست و گفت: داشتن میومدن بهشون گفتم .
آقا سید حبیب گفت ما بیایم که دعوا نشه گفتم عزیزجان میگه هیچکس نیاد …..حالا چیکار کنیم عزیزجان ؟ می خوای برم بیرونشون کنم …..گفتم نه تو هیچ کاری نکن صبر کن فکر کنم بعد با هم تصمیم می گیریم اکبر به خدا شیرم حلالت نمی کنم اگر یک کلمه با آقات حرف بزنی یا دعوا راه بندازی … من میرم بالا تو و نیره وسایل رو از تو حیاط جمع کنین بیاین بالا بعد بهتون میگم چیکار کنیم چشمم افتاد به نیره که داشت مثل ابر بهار اشک میریخت ..سرشو گرفتم تو بغلم و بوسیدمش و گفتم منو نیگا کن ( چونه شو گرفتم و بلند کردم ) من هستم
نمی زارم شما ها خاری بکشین به من اعتماد داری ؟
سرشو تکون داد… گفتم: پس آروم بگیر و گریه نکن کمکم کن، می کنی ؟ …..
اول رفتم غذای بچه هارو بکشم که دیدم دست خورده و مقداری شو اوس عباس برده تو اتاق برای خودشون ….داشتم منفجر می شدم اونقدر به گلوم فشار آوردم که فریاد نزنم و هوار نکشم که گلوم درد گرفته بود ….من برای بچه هام شام درست کرده بودم یعنی اون اینقدر عوض شده بود ؟ کثافت عوضی بی شرف .. باورم نمی شد بقیه غذا رو با قابلمه پرت کردم سینه ی دیوار و پخش زیرزمین شد همون جا فهمیدم که دیگه از این به بعد هر کاری از اوس عباس بر میاد و ممکنه خیلی اتفاق ها بیفته …مثلا از لجش و برای اینکه اون زن خوشحال بشه منو بچه هام رو بزنه …
این فقط یک فکر بود ولی شعله های آتشی بزرگ در دلم بر پا کرد و سریع مقداری قورمه و نون و سبزی برای بچه ها گذاشتم تو یک سینی و آهسته اومدم بالا بچه ها هم کارشون تموم شد و اومدن ….هر سه تا رو نشوندم و گفتم : خوب به من گوش کنین …شما ها می تونین با اونا اینجا زندگی کنین؟ شما تصمیم بگیرین فردا معترض من نشین …
گفتن نه …..گفتم: نه اول با خودتون فکر کنین بعد جواب بدین ..اکبر و نیره گفتن نه نمی خوایم یا جای اونا …. یا جای ما …
گفتم: خوب پس یه کاری می کنیم,,, ما میریم… چون فکر نکنم بشه آقا تو از اینجا دیگه بیرون کرد ، همه ی اون کاراشم برای همین بود ….که خودشو تو این خونه جا گیر واگیر کنه …..آره ما میریم ولی سخته …خیلی سخت …..شاید اولش سخت تر هم باشه که هست ولی زندگی شما رو من درست می کنم …. بهتون قول میدم …حالا باید شما به من قول بدین کمکم کنین و پشت هم وایسیم و از هم حمایت کنیم قبول ؟ اگر الان در خونه ی هر کس رو بزنیم و بریم سر بار بشیم کمتر خاری می کشیم از اینکه از بدبختی این جا زندگی کنیم ..هر کس موافقه دستشو بزاره تو دست من …طفل معصوم ها اصلا نمی دونستن برای چی دارن بامن بیعت می کنن …..هرسه دستشون گذاشتن روی دست من …گفتم پس یادتون باشه نه گریه ای نه ناله ای پشت هم می مونیم و دو باره یه زندگی درست می کنیم که کسی نتونه ازمون بگیره تکرار کنین قوی و محکم …
اونام در حالیکه اصلا قوی نبودن گفتن قوی و محکم….پس زود باشین آهسته و آروم هر کسی وسایل خودشو جمع کنه …. خوب به من گوش کنین کتاباتون وسایل مدرسه… و لباسها از اونام هر کدوم رو دوست دارین بر دارین بقیه مال اونا به گردین وسایل اضافه بر ندارین ولی چیزی نمونه که افسوس بخورین چون دیگه اگه بریم بر نمی گردیم… یالا ببینم بلند شدین؟؟….. بقچه ها رو آوردم سه تا پهن کردم و گفتم هر کدوم بزارین تو یکی مرتب باشه که جا زیاد نگیره …. خودمم رفتم سراغ چیزایی که باید بر می داشتم اول از همه چرخ خیاطی و وسایل خیاطی رو توی یک بقچه پیچیدم و همه ی چیزایی که مربوط به خودم بود برداشتم و ساعتی بعد شش یا هفت تا بقچه دو تا صندوق کوچیک و چند تا ساک پارچه ای کنار دیوار بود دو تا پتو هم گذاشتم روش …. حالا شام بچه ها رو دادم و ظرفا روبا همون سینی گذاشتم کنار اتاق و لباس پوشیدیم و حاضر وایسادیم تا اونا بخوابن ….
نمی خواستم اوس عباس ما رو ببینه سر و صدا راه بندازه …….به اکبر گفتم میتونی یواشی بری خونه ی زهرا خانم؟ اون جریان زندگی منو می دونست یعنی همه می دونستن…. گفتم بهش اصل جریان رو بگو بزار بدونه و بگو عزیزم می خواد امشب وسایل ما رو نگه دارین ولی دیر وقت میایم…. نخوابه تا من صداش کنم ….اکبر رفت و برگشت .
من چراغ رو خاموش کردم و تو تاریکی نشستیم …

اوس عباس وقتی دید چراغ خاموش شده اومد بیرون و دم اتاق وایساد قلب هر چهار تامون مثل شصت تیر می زد اگه میومد تو اتاق چی
می شد …. چون همه با لباس نشسته بودیم
می فهمید ولی اون یه کم پا ,پا کرد و قدم زد و رفت پایین ….
اون تا رفت پریدم و رختخواب هارو انداختم و همه رفتیم زیر لحاف… یه کم بعد باز یه چیزایی دستش بود و برگشت رفت تو اتاق و در بست .. و یک ساعتی طول کشید تا چراغ خاموش شد ……
باز من مدتی صبر کردم بعد آهسته من و اکبر تواون دل سیاه شب یکی یکی بقچه ها رو تا دم در بردیم بعد برگشتم … اونوقت دست ملیحه و نیره گرفتم و بردم … یواشی در باز کردم و ملیحه رو بردم بیرون …. و سه تایی اونا رو بردیم دم در خونه ی زهرا خانم ….به بچه ها گفتم صبر کنین تا من بیام ….برگشتم تو زیرزمین هی چی قورمه و خوراکی که می تونستم با خودم ببرم توی یک پارچه ی بزرگ بستم و اونم با خودم بردم …و آهسته در و بستم …و سرمو زود برگردوندم چون جیگرم داشت آتیش می گرفت و بدون اختیار بدون اینکه حالت گریه داشته باشم اشکهام میومد پایین.
بعد در خونه ی آقای مصدق رو زدم …زهرا خانم انگار پشت در بود …چون با اولین ضربه در و باز کرد و گفت : الهی من بمیرم خدا ازش بگذره … چه گناهی ؟ این موقع شب نرگس جون بیا تو بیا همین جا بمون …..من چیزی نگفتم چون از شدت بغض نمی تونستم حرف بزنم گلوم می سوخت …… اون خودش به من کمک کرد تا همه ی اثاث رو بردیم تو خونه …….
گفت: بیان همین جا بخوابین ……گفتم نه جا داریم الان نمی تونم وسیله ها رو ببرم فردا یا پس فردا یکی رو می فرستم بیاد ببره یه کم خوراکی برای بچه ها برداشتم و یه پتو و از زهرا خانم خداحافظی کردم …منو بغل کرده بود و التماس می کرد بیا همین جا بخواب گفتم می ترسم صبح بیام بیرون با اون مواجه بشم بزار برم بهت خبر میدم هر چی دور تر بشم بهتره …. در میون چشم های مهربون و نگران زهرا خانم با بچه ها از اونجا راه افتادیم ، بدون اینکه پشت سرمم نیگا کنم رفتم دل از اون خونه و اوس عباس و هر چی که توی اون خونه بود کندم و رفتم ……
ولی کجا؟ واقعا اون موقع شب کجا رو داشتم برم نه ماشینی بود نه درشکه ای….. تا اونجایی که می شد از اون خونه دور شدیم وقتی بچه ها خسته شدن کنار یک جوی آب نشستم و به دیوار تکیه دادم و گفتم : اولین مرحله ی سخت که بهتون گفتم الانه کی با منه ؟ بچه ها هاج و اج منو نیگا می کردن ..اکبر گفت یعنی چی ؟ عزیز جان اینجا نمیشه بده پاشو بریم …
گفتم: امشب باید اینجا بخوابین ….نیره گفت عزیز جان می ترسم ,اینجا نه… تو رو خدا اینجا نه … بریم خونه ی خاله رقیه ….گفتم الان نمیشه صبح یه کاری می کنم ملیحه بیا تو بغلم .. و به دیوار تکیه دادم و چادرمو باز کردم و گفتم تو بشین این ور سرتو بزار روی پای من توام اون ور همین کارو بکن ….طفلک ها نشستن بعد پتو رو کشیدم روشون در حالیکه داشتیم از ترس می مُردیم….. شروع کردم براشون قصه گفتن قصه ای که بارها و بارها شنیده بودن …. ولی هر بار بازم دوست داشتن گوش کنن ….

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه خاله سوسکه بود خیلی توقعش از زندگی زیاد بود برای همین به هیچ چیزی راضی نمی شد و هیچ خواستگاری رو قبول نمی کرد یعنی زن هیچ کس نمی شد تا اینکه یک روز باباش از دستش ناراحت شد و گفت برو تا شوهر نکردی برنگرد …. خاله سوسکه رفت و رفت و رفت تا رسید به یک قصاب …قصابه گفت : خاله سوسکه پوست پیازی , چادریزی, تنبون قرمزی کجا میری ؟ گفت میرم در همدون شو کنم بر رمضون نون و حلوا بخورم منت بابام نکشم … قصابه گفت :خاله سوسکه زنم میشی؟ وصله ی این تنم میشی؟ خاله سوسکه گفت: چه پر رو .. اگه من زنت بشم وصله ی اون تنت بشم تو من و با چی می زنی ؟
گفت با این ساتوره دستم …گفت برو برو برو زنت نمیشم اگر بشم کشته میشم ………
کم کم خوابشون گرفت و سرشون کج شد و خوابیدن ….. اکبر از همه دیر تر خوابید ولی یک کلمه حرف نزد …..(این قصه رو اوس عباس می گفت و همیشه به من می گفت تو خاله سوسکه ای و منم آقا موشه که با دم نرم و نازکم تورو می زنم ) منم قصه رو برای اونا می گفتم و اشکهام مثل سیل از صورتم رون شده بود
صدای سگ های ولگرد از دور میومد و من امیدوار بودم که به ما حمله نکنن اونوقت ها سگِ هار هم زیاد بود ، خودم رو روی اونا انداخته بودم که هم سردشون نشه هم اگه سگ حمله کرد اونا رو پاره نکنه …..حالا دیگه بچه ها خواب بودن و من می تونستم بغض گلومو بیرون بریزم و تا صبح زار زار به حال خودم گریه کردم ولی یه تصمیم مهم گرفتم و اون این بود که برای همیشه اوس عباس رو از زندگی خودم بیرون کنم نمی دونم اگر طور دیگه ای رفتار می کرد من چیکار می کردم ولی خیلی بد کرد. طوری که دیگه قابل بخشش نبود ….حالا من نباید از پا می افتادم بچه هایم از اوس عباس مهمتر بودن ….
به محض اینکه هوا روشن شد بچه ها رو بیدار کردم و دوباره راه افتادیم مردم از خونه هاشون میومدن بیرون و صورت خوشی نداشت ما اونجا باشیم ….. اونا خوابشون میومد و نق می زدن به زور دنبال من راه می رفتن … برای همین تا یک درشکه دیدم صداش کردم و سوار شدم هر سه تا زود توی درشکه خوابیدن… به دورشکه چی گفتم میشه یک کم ما رو دور بدی تا صبح بشه بچه ها خسته شدن اون مرد جوونی بود نگاهی به چشمهای ورم کرده و صورت قرمز و گریون من کرد و گفت : چی بگم والله …چشم آبجی …جایی نداری بری ؟
گفتم : اییی………گفت: می خوای بیای خونه ی ما بچه ها بخوابن این جوری که نمیشه گناه دارن…. مادرم زن خوبیه .. ……گفتم نه منتظرم داداشم از خواب بیدار بشه برم خونه ی اون فقط خیلی زوده ……میشه دیگه سئوال نکنی ؟ خیلی حالم بده می بخشی ها ….
همین طور که درشکه راه می رفت آفتاب در اومد و چشم منم گرم شد ولی یک باره مثل اینکه کسی یک جووال دوز(سوزن بزرگ برای دوختن لحاف ) به من فرو کرده باشه از جا پریدم و یک جیغ بلند کشیدم …بیچاره درشکه چی دهنه ی اسب رو کشید درشکه وایساد و بچه ها همه بیدار شدن ….تازه یادم افتاد اصلا فکر نکردم کجا برم ؟ راستی کجا برم ؟ خونه ی رقیه ؟ نه …ربابه ؟نه ….خان باجی ؟نه زهرا ؟ کوکب ؟نه ..عزیز خانم ؟ نه…. حیدر ؟ آره چرا نه یک روز ما مهمون اونا باشیم…. امروز بریم اونجا بعد میرم یه جا رو اجاره می کنم … زود آدرس دادم و رفتیم بطرف خونه ی حیدر …..اون یه خونه توی آ شیخ هادی خریده بود
با هزار خجالت در زدم و با خودم گفتم نرگس نیستم اگه کاری نکنم که همه به من احتیاج پیدا کنن..
ملوک در و باز کرد با تعجب به من نیگا می کرد روبوسی کردیم و رفتیم تو می ترسید از من بپرسه این وقت صبح اینجا چیکار می کنی ؟ حیدرم کنجکاو اومد ….هر دو با روی خوش از ما استقبال کردن…گفتم برای امروز مهمون
نمی خواین ….
حیدر گفت : بیا تو زن داداش بگو باز عباس چه دسته گلی به آب داده که شما ها رو آواره کرده …….
اون می دونست که من سال تا سال خونه ی کسی نمیرم حالا با دو تا ساک و یک پتو صبح زود منو دم در خونه اش می دید خیلی روشن بود که منم به اونا پناه آوردم …

گفتم بزارین بچه ها یه کم دیگه بخوابن دیشب بد خوابیدن آخه تو کوچه موندیم …..

حیدر زد پشت دستش و گفت تف بر روت بیاد عباس بیرونتون کرد ؟ زنیکه رو آورد تو خونه !!!!؟
ای بر پدرت صلوات مرتیکه ی بی همه چیز
بی عاطفه اس زن داداش به خدا یه جو معرفت نداره ……
بچه ها رو خوابوندم و خودمم کنارشون دراز کشیدم بدنم خرد و خمیر شده بود و خیلی زود خوابم برد .

از بوی چای و نون تازه بیدار شدم ملوک سفره ی ناشتایی رو پهن کرده بود و خوب تو خونه ی اونا همه جور لبنیات مرغوب هم پیدا می شد بعد از مدت ها احساس گرسنگی کردم بلند شدم و بچه ها رو صدا زدم و جات خالی نشستم و یک ناشتایی کامل خوردم در حالیکه فکر می کردم حالا حالاها اشتها نداشته باشم….. ولی خوب من نرگس بودم وقتی این جوری گرسنه می شدم دیگه همه چیز یادم میرفت ….
حیدر سر کار نرفته بود اون که هیچی اصغر و محمود هم نرفته بودن …..اومد و ازم خواست براش تعریف کنم چی شده …..
منم گفتم….. . بعد ادامه دادم الان می خوام برم دنبال خونه بگردم دو تا اتاق پیدا می کنم و میرم اونجا انشالله همین امروز پیدا می کنم …..ملوک گفت به جون اصغرم اگه بزارم جایی بری همین جا کم یا زیاد با هم می خوریم چه کاریه ؟ حیدر حرفشو ادامه داد راست میگه زن داداش امکان نداره بزارم برین …گفتم امروز اکبر می فرستم پیش اوس عباس یه کم پول بده من رو براه میشم و خونه اجاره می کنم باید بده با لج و لج بازی این بچه ها اذیت میشن …..

حیدر گفت باشه زن داداش برو پول بگیر ولی بیا همین جا …بیا و اتاق رو از من اجاره کن اصلا واسه خودت زندگی کن ما هیچ کاری به کار شما نداریم… خوبه ؟ این طوری خوبه ؟
گفتم : نه نمی خوام اینجا بمونم چون ممکنه اوس عباس بیاد اینجا مکافات میشه ، من که نمی تونم به اون بگم خونه ی داداشت نیا …. حالا بزار ببینم چقدر می تونم ازش بگیرم بعد یه کاری می کنم …..

حیدر رفت سر کارش تو گاو داری ….. . طرفای عصر منم با بچه ها رفتم تا اثاثم رو بیارم و هم اینکه بتونم برای اجاره ی خونه از اوس عباس پول بگیرم ……

اول در خونه ی زهرا خانم رو زدم از دیدن من به گریه افتاد یه کم تو حیاط نشستیم و حرف زدیم اون فهمیده بود که نمی خوام زیاد در این مورد حرف بزنم کارگرشون برامون شربت آورد و میوه …… گفتم بچه ها تو درشکه نشستن باید برم ….. در حالیکه که نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره منو بغل کرد و بوسید یه کم منو نصیحت کرد …. ولی واقعا نمی فهمیدم چی میگه تمام حواسم به برخورد اوس عباس بود … آیا اگه ازش پول بخوایم میده؟ ممکنه چقدر بده؟ نکنه بیاد دنبالم و نزاره برم !!! شاید بخواد ما رو برگردونه!!….همه ی این احتمال ها رو می دادم که بتونم برخورد درستی با اون انجام بدم بیشترین حدسم این بود که وقتی صبح دیده ما نیستیم خیلی ناراحت شده, شاید بخواد ما رو برگرونه اونوقت باید چیکار کنم؟ !!!!…….. بالاخره اثاث رو گذاشتم تو درشکه و خودمم سوار شدم به اکبر یاد دادم بگه …. آقاجون حالا که شما اومدین تو خونه پس پول بدین ما یک جا رو اجاره کنیم ……
خودمم از همون جا گوش وایستادم. نیره دستشو گذاشت تو دست من … دستشو محکم گرفتم و هر دو اونقدر عصبی بودیم که دست همدیگر رو فشار می دادیم……….
اوس عباس ملیحه رو چون خیلی دوست داشت با اکبر فرستادم تا به خاطر اون بر خورد بدی نکنه ….
خودش در باز کرد مثل اینکه اصلا بچه ها رو نمیشناخت پرسید اینجا چیکار می کنین ؟ اکبر ترسید و به پت و پت افتاد گفت اومدیم پول بدی ما خونه اجاره کنیم ……
با لحن خیلی بدی گفت : برین گمشین,, من نه زن داشتم نه بچه یک زن دارم کبری ست یه دخترم دارم تازه به دنیا اومده …. همین برین دیگم این طرفا پیداتون نشه …(…)خوردین رفتین .. حقتون همینه …..و در زد بهم…. ..
فوراً از درشکه پریدم پایین و دویدم اکبر و بغل کردم ومحکم به سینه ام فشار دادم و گفتم الهی من فدات بشم ناراحت نشو اون به من لج کرده اصلا من غلط کردم نباید تو رو می فرستادم و دست ملیحه رو گرفتم و بردمشون تو درشکه و بهشون گفتم: ببخشید من اشتباه کردم باید می دونستم چی میشه .. شماها به دل نگیرین خودتون که می دونین از رو لج حرف می زنه فکر عاقبت کارو نمی کنه …. تو رو خدا ازش دلگیر نشین با من لج کرده ….و درشکه چی راه افتاد …..

حالا یک نفس بلند کشیدم وبا خودم گفتم : خدا رو شکر نرگس که پول نداد این چه کاری بود که کردی ؟ خدا رو شکر که از دست چنین آدم بی اعتباری خلاص شدم قبل از اینکه پیر بشم…. چون اون موقع دیگه از دستش خلاصی نداشتم … خدا رو شکر….بعد با خودم گفتم ای به درک نرگس, اوس عباس که اول و آخر دنیا نیست تموم شد دیگه باید تموم بشه …. عزا داری هم کردی هفتم و چهلم هم تموم شد و حالا از عزا در میام و برای بچه هام هم پدر میشم هم مادر حالا وایسا تماشا کن …….. یک روز اگه به پام نیفتی نرگس نیستم اوس عباس…..

من خیال می کردم ، اون از رفتن ما خیلی ناراحت شده …. ولی مثل اینکه بدش هم نیومده بود و به همین قصد اومده بود تو خونه که ما رو بیرون کنه ….. وگرنه دلیلی نداشت با اینکه گناه کار بود با من اون رفتار زشت رو جلوی زنی که با خودش آورده بود بکنه پس می خواست به اون بفهمونه که برای اینا ارزشی قائل نیستم …. و با صدای بلند گفتم: آره همین بود فهمیدم .
برگشتیم خونه ی حیدر احساس می کردم گُر گرفتم و دیگه طاقتم داره تموم میشه روی پام نمی تونستم وایستم می لرزیدم و باورم نمیشد …..

بهت بگم واقعا دلم می خواست خودم تیکه تیکه کنم….. جیغ بزنم و هوار بکشم ولی نگاه نگران و قلب کوچیک بچه هام نمی گذاشت … و باز طاقت آوردم چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می کرد کار احمقانه ای بود که کردم آخه من چرا باید میرفتم در اون خونه و ازش پول می خواستم ؟….. کاش نمی رفتم…. از ذهنم خارج نمی شد و مرتب این تکرار می کردم … جسم و روحم هر دو در عذاب بود …. در زدم و بچه ها رو فرستادم تو ودر و بستم و خودم رفتم …..
پیاده راه افتادم نمی خواستم با اون حال منو ببینن .. جالب این جا بود که گناه رو اون کرده بود و من خجالت می کشیدم رو نداشتم با کسی مواجه بشم شاید هم نگاه ترحم آمیز دیگران رنجم می داد …. رفتم تا شاید یه جایی پیدا کنم و بچه ها رو ببرم توش … پس با همون حال دنبال خونه گشتم ….چند جا رو دیدم ولی مناسب ما نبود …… جاهایی رو نشونم می دادن که با دیدنش تمام بدبختی هام یادم میرفت یک اتاق توی یک خونه ای که بیست تا مستاجر داشت …..
یه جای دیگه تو خونه ای منو بردن که یه مرد معتاد در و باز کرد که اصلا از شکلش ترسیدم … ولی بازم گشتم و گشتم….. با خودم فکر می کردم یه جایی هست می دونم که هست باید پیداش کنم …… هر جا رو که می دیدم با خودم می گفتم نه باید جای بهتری باشه لیاقت بچه های من این نیست …دیگه شب بود در حالیکه که دیگه زانوهام قدرت راه رفتن نداشت خودم رسوندم به خونه ی حیدر …….
حیدر دم در منتظرم بود …با نگرانی پرسید کجا بودی زن داداش ؟ گفتم : خوب من که گفته بودم میرم دنبال خونه …
گفت : به امام رضا اگه بزارم این کارو بکنی ..

یک کلام به صد کلام همین جا می مونی …آخه نمی فهمم برای چی می خوای بری مگه من مُردم؟ … به خدا نمیگم نرو صبر کن سر فرصت یه فکری بکنیم … یعنی ما از غریبه ها بدتریم ..خوب اتاق ما رو اجاره کن …..
من هیچی نگفتم اصلا نای حرف زدن نداشتم ….. رفتم توی اتاق…. هوا گرم بود ولی من یخ کرده بودم و بدنم می لرزید نمی تونستم خودم کنترل کنم یه پتو کشیدم دور خودمو نشستم ولی بازم می لرزیدم ملوک همین طور که گریه می کرد گفت: الهی خیر نبینی اوس عباس الهی به زمین گرم بخوری …الهی تقاص کارات پس بدی …. و رفت و یک لحاف آورد و یک بالش گذاشت زیر سرم و دراز کشیدم ولی بازم فایده نداشت سردم بود خیلی سرد …..ملوک باز هم یک لحاف دیگه روم انداخت و گفت …
الهی من بمیرم زن به این مهربونی ببین به چه حال و روزی افتاده منو بگو که همیشه به تو و اوس عباس حسودی می کردم …وای… خدا برای هیچ کس نیاره ….

تا صبح همون طور لرزیدم .. سرم رو زیر لحاف برده بودم و اشک میریختم ….استخوون هام یخ زده بود و به هیچ وجه گرم نمیشدم بچه ها دورم نشسته بودن و عذاب می کشیدن ……
می خواستم قوی باشم ولی نبودم …..با خودم می گفتم که آیا زنی هست که مثل من باشه و عذاب نکشه ؟ آیا زنی هست که بتونه با این مسئله درست بر خورد کنه ….زنی که یک مرتبه تمام آروز هاش نقش بر آب شده و مردی که عاشقش بوده حالا کنار یک زن دیگه داره عشق می کنه باید چه حالی داشته باشه …
صبح تب شدیدی کردم و به حالت اغما افتادم و ملوک و حیدر برای من و بچه هام سنگ تموم گذاشتن و مراقب ما بودن سه روز تو تب سوختم تب بالا و کابوسهای بد … ….می دیدم اوس عباس جلوی من داره با اون زن معاشقه می کنه, فریاد می زدم و با وحشت از خواب می پریدم و می لرزیدم ولی از محیط اطرافم چیزی نمی فهمیدم….

اصلا گاهی یادم می رفت کجام …….
بالاخره بهتر شدم دوباره راه افتادم که برای پیدا کردن خونه برم حیدر فهمید و گفت : نمی زارم به خدا نمی زارم … اگه شما اینجا ناراحتی ما میریم خونه ی خان بابا همون جا که بودیم …اگر نه با هم یه مدتی زندگی می کنیم فکر کن من برادرتون هستم تو رو خدا زن داداش رومو زمین نزار ……
من خودم می دونستم که خونه ای که مناسب من و بچه ها باشه پیدا نمی کنم خودمم نمی خواستم بچه ها رو به جای بدی ببرم که اون جور زندگی رو یاد بگیرن و عادت کنن ….. این بود که گفتم : نمی خوام مزاحم شما باشم ….. ملوک گفت : مگه ما نیومدیم خونه ی شما چقدر از ما پذیرایی کردی و بهمون رسیدی ما این حرفا رو نزدیم… حالا چرا اینجا نمی مونی هر وقت تونستی خونه ی خوب بگیری برو ولی الان ما نمی زاریم ……..گفتم: آخه می ترسم اوس عباس بیاد اینجا ……..
حیدر گفت : به قران به جون اصغرم اگه مرتیکه رو راه بدم ،غلط می کنه بیاد اینجا می زنم دک و دهنشو داغون می کنم منو اینجوری نبین اون به غیرت هر چی مرده تف کرده ……..
گفتم پس به شرط اینکه یه اتاق به من اجاره بدین و من برای خودم زندگی کنم …داشتم و نداشتم خودم می دونم نمی خوام سربار شما باشم خواهش می کنم .
حیدر گفت : قبول شما بمون هر کاری دل تون خواست بکنین …. خان باجی به من گفته بود شما این شرط رو می زاری پس شما رو میشناخت .. اونم هنوز با ملوک قهره و گرنه میومد همش هم داره گریه می کنه کاری که تا حالا نکرده .. خیلی برای شما و بچه ها ناراحته ….. پس به خاطر خان باجی خرجتون با خودتون ولی اجاره نمی خواد بدین یه اتاق مال شما دیگه هیچی نگو زن داداش به خدا دارم دیوونه میشم از دست اوس عباس ….. دیگه اسم اجاره و نیار ولی هر کار می خوای بکن ولی فردای اون روز خان باجی اومد دلش طاقت نیاورد …. ملوک فوراً رفت و دستش بوسید اونم صورت ملوک روبوسید و آشتی کردن و بعد اومد پیش من نشست ..و گفت : خیره سری نکن بیا با من بریم خونه ی خودمون زندگی کن من قلم پای عباس رو میشکنم اگه بیاد و بخواد مزاحم تو بشه اونجا هیچ احتیاجی به کسی نداری خوب برای اینکه مال شما هاس ……
گفتم : قربونت برم خان باجی اینو ازم نخواه اگه بیام اونجا که خیلی هم دلم می خواد هیچوقت نمی تونم رو پای خودم وایسم همیشه محتاج می مونم من دو سال خونه ی آبجیم کار کردم خیاطی کردم از گلدوزی گرفته تا جهاز دخترا تا لباس عروس دوختم شاید یک دقیقه هم بی کار نبودم ولی همش احساس می کردم سر بارم …اگه همون موقع برای خودم خونه گرفته بودم حالا وضعم این نبود ….من احساس بدی پیدا می کنم و دلم نمی خواد دوباره تجربه اش کنم ….اجازه بدین امتحان کنم اگر نشد نمی زارم بچه ها سختی بکشن میام پیش شما قول میدم ولی دیگه نمیگم اگر سعی کرده بودم میشد ……بچه های من باید خوب زندگی کنن و برای این کار من باید دستم تو جیب خودم بره ……
یه مقدار پول تو دستمال بسته بود اونو داد به من و گفت : یک کلام حرف بزنی می زنم تو گوش ات تا از دهنت خون بیاد می گیری و صدات در نمیاد …..و اونو با فشار فرو کرد تو دامن من.

گفتم پس قرض باشه وقتی داشتم پس بدم … خندید و گفت پس بده مادر هر وقت داشتی پس بده پس می خواستی پس ندی ؟ چه حرفا ؟ ولی مثل عباس نباشه که پول منو خورد و یک آبم روش………… و به عادت خودش بلند خندید … شام خوردیم و شب پیش من خوابید توی خواب نگاهش می کردم خیلی پیر شده بود و صورتش پر از چین و چروک بود شکسته و خسته به نظرم رسید گوشتهای صورتش آویزون بود … حالا که خواب بود می شد فهمید که چقدر پیر شده …. چون موقعی که بیدار بود و حرف می زد سنِ اون احساس نمی کردی از بس با مزه و خنده رو بود .
وقتی دیدم اون خوابه بلند شدم و پولها رو نگاه کردم خیلی بود من همون موقع می تونستم با اون پول خونه بگیرم ولی فکر کردم تا کار پیدا نکنم باید صبر کنم … دستم رو روی لبهام گذاشتم و بوسیدم و گذاشتم روی گونه ی اون و آهسته گفتم خیلی ازت ممنونم این پول خیلی به دردم می خوره احتیاج داشتم …..
صبح با حیدر راه افتاد موقع خداحافظی به من گفت : نرگس جان یه چیزی بهت بگم تو هر کاری بکنی درسته به عقلت شک نکن… حالا به نظر من این طوریه, , مرده شور هر کس این طوری فکر نمی کنه ببرن …( و باز خندید …) شاید توام اشتباه کنی ولی خوبیش اینه که خودت
متوجه ی اشتباهت میشی برای همین میگم عاقلی …. اگه برای من کس بودی می تونی برای بچه هات هم کس باشی …می دونم برات سخته ولی تو میتونی از عهده اش بر میای …. من
می دونم موفق میشی و پول منم پس میدی و باز قاه قاه خندید و دوباره منو بغل کرد و گرم بوسید و دنبال حیدر سوار کالسکه شد و رفت ….. و متاسفانه این آخرین باری بود که اونو می دیدم و …سه روزبعد حیدر سراسیمه اومد خونه و خبر داد که خان باجی سکته کرده و کار تموم شده …..

زانوم سست شد و نشستم رو زمین تنها کسی که واقعا قبولش داشتم و تکیه گاهم بود رفت ….با رفتن اون انگار هیچ کس رو نداشتم که هر وقت زندگی بهم فشار میاورد تسکین دردم باشه ……. یک ساعتی زانو بغل گرفتم و زار زار گریه کردم حالا که از همیشه بیشتر بهش احتیاج داشتم تنهام گذاشته بود … رفتن اون مثل آخرین تیر خلاص برای من شد ….دیگه قلبم یاری نمی کرد این درد رو تو این موقعیت تحمل کنم ……

حاضر شدم و همراه حیدر و ملوک و بچه ها برای ختم اون عزیز جونم رفتم …. حتی اگر اوس عباس هم میومد باید می رفتم می دونستم که خان باجی منتظرم میشه اونم همون قدر که من دوستش داشتم منو دوست داشت….
وقتی رسیدیم دلم داشت می ترکید اون همیشه میومد به استقبال من و این بار نبود ….. زیر لب گفتم خان باجی الان موقعش بود؟ منو تنها بزاری ؟ نگفتی جز تو کسی رو ندارم ؟ چرا باید من هر کس رو زیاد دوست دارم از دست بدم …………………
وقتی هم وارد اتاق شدم صدای شیون و گریه به آسمون رفت ….. هر کسی یک جوری زبون گرفته بود …… نرگس بیا که مادرت رفت …یا نرگس بیا که همیشه چشم براه تو بود و میون اون همه شیون فهمیدم که من تنها کسی نبودم که می دونستم اون به من علاقه ی زیادی داره … همه می دونستن …. و این دل پاره پاره ی منو به آتیش می کشید ..
همه کارای خان باجی رو خودم کردم تمام مراسم رو به نحو احسن اون طوری که اون دوست داشت و دلش می خواست همه چیز مرتب باشه و شیک …..حلوا های منو هم خیلی دوست داشت و هر وقت می خورد می گفت باید حلوای منم تو درست کنی ….این بود که من هفت یا هشت بار مقدار زیادی برای شادی روحش حلوا درست کردم ….
تو این مدت اوس عباس یک بار اومده بود تو مردونه خودشو نشون داده بود ولی هیچ کس بهش محل نگذاشته بود این ور اون ور می شنیدم که همه از دستش عصبانی هستن و طرف منو دارن ….
شاید باور نکنی دلم براش سوخت می گفتن
خان بابا به روش نگاه نکرده … و اون هم رفت و پشت سرشم نیگا نکرد… و خدا رو شکر که من و بچه ها اون ندیدیم …. خان بابا هم خیلی حال خوبی نداشت و من یک هفته ای رو هم موندم تا از اون مراقبت کنم تا وقتی بهتر شد به خونه ی حیدر برگشتم …. تو این مدت بچه ها مدرسه نرفته بودن و من باید مدرسه ی اونا رو عوض می کردم تا نزدیک باشه…
اصغر و محمود خیلی درس خون و سر براه بودن مثل خود حیدر وقتی هم که من اسم اکبر رو تو مدرسه ی اونا نوشتم اونم به درس خوندن افتاد و خیالم راحت شد ….مدرسه نیره هم یک کوچه پایین تر بود و سه تا پسرا می رفتن دنبالش و با هم میومدن خونه …

یک روز صبح ملیحه رو بر داشتم و رفتم تا برم پیش عزیز خانم …..دم در قاسم رو دیدم …گفت خاله کجا میری من با کالسکه اومدم می برمتون.. خوشحال شدم و سوار شدیم …قاسم سر حرفو باز کرد و گفت : خاله چرا این جا موندین خان جان منو فرستاده دنبال شما همه بیان خونه ی ما ..
خونه ی ما که راحت تری تو رو خدا خاله بهانه در نیار من اومدم که شما رو ببرم ولت نمی کنم باید بیای نه نگو ….گفتم : نه فدات بشم موضوع اینه که من اینجا نمی مونم…باید یه جایی برای خودم پیدا کنم …باید رو پای خودم وایسم خونه ی شما رو قبلا امتحان کردم خیلی لوسم می کنن و دیگه با چند تا بچه نمیشه من الان دو تا داماد دارم رفت و آمد دارم نمیشه از قول من به مامانت بگو ممنونم ولی نگران نباشه درست میشه ….
گفت:.خاله یه چیز دیگه ……گفتم بگو چی خاله جون ؟ گفت یادته قول نیره رو به من دادین ؟ … زدم رو پاشو گفتم …خوب حالا فهمیدم دردت چیه خوب از اول بگو ….آخه من باید چند بار قول بدم پسر کم صبر نیره حالا زوده یه کم دیگه باید منتظر بمونی …..
با اعتراض گفت : خاله ؟ شما از اول هم همش همین میگفتی پس کی ؟ خندیدم و گفتم بابا به تو اگه بود که نیره تو قنداق بود می گفتی بدینش به من بغلت دادم یه کم نیگرش داری دیگه پس نمی دادی …. به حرف تو که نیست باید بزرگ بشه و عقل رس ؟ …..باز گفت خاله تو رو خدا اذیت نکن .. بگم بیان ازتون خواستگاری کنن خندیدم و گفتم : مثل اینکه تو داری از آب گل آلود ماهی میگیری …. گفتم حالا نه بزار خودم خبرت می کنم وقتشو خودم بهت میگم به شرط اینکه قول بدی صبر کنی …آخه نیره هنوز بچه اس ..ولی میدمش به تو آقا قاسم از تو بهتر پیدا نمی کنم دیگه حرفشو نزن ……
قاسم با لب و لوچه ی آویزن منو گذاشت در خونه ی عزیز خانم …. گفتم تو برو گفت نه خاله صبر می کنم تا برگردی ….. بازم اون جلسه داشت و خونه شلوغ بود یه کم صبر کردم تا بیاد …اون زن ها رو می شناختم می دونستم که همه چیز رو در مورد من می دونن دلم
نمی خواست با کسی مواجه بشم برای همین بیرون سر سرا منتظر شدم ….ولی وقت استراحت که عزیز خانم اومد بیرون ….خیلی ها هم به هوای دستشویی و وضو گرفتن اومدن بیرون یک مرتبه چشمم افتاد به همون دو تا زن که پشت سرم حرف می زدن تازه حالا یادم اومد که اون روز چی به من گفتن…و داغ دلم تازه شد بهم ریختم وعصبی شدم ….
رفتم جلو و گفتم فهمیدین چی شد؟ میخم رو سفت نکوبیده بودم, شما اشتباه کردین دیگه غصه نخورین نرگس و اوس عباسی وجود نداره دقتون خوابید ؟حالا برین زندگیتون بکنین …… زن ها ی بیچاره ها مونده بودن به من چی بگن هاج و واج به من نیگا می کردن ….یکی شون گفت : به خدا ما وقتی شنیدیم خیلی ناراحت شدیم … ولی من گوش نکردم و رفتم پیش عزیز خانم … اون پرسید چی گفتی نرگس جون ؟؟؟؟ نفس بلندی کشیدم و گفتم نمی دونم والله انگار دق اوس عباس رو سر اونا خالی کردم یه کار احمقانه این روزا من از این کارا زیاد می کنم… ولش کنین ….
می خواستم سر بسته به عزیز خانم بگم که باید کار کنم و پول در بیارم ولی چون عصبی شده بودم خیلی رک و پوست کنده حرفم زدم…. گفتم :اومدم به شما بگم من دیگه مجانی کار نمی کنم باید خرجیم در بیارم بی رو درواسی شما می تونی برای من کار بگیری ؟ …عزیز خانم دستشو گذاشت روی شونه ی من و گفت:
خیلی هم خوشحال میشم از خدا هم می خوام نه من هر کس تو رو میشناسه آرزو داره تو براش لباس بدوزی خودت تا حالا قبول نمی کردی همین الان یه مشتری جلوت وایساده .. ببخشید نرگس خانم برای من دو دست کت و دامن می دوزی ؟ از نوع حرف زدنم خجالت کشیدم و لبخندی زدم و گفتم شما که مشتری نیستی هر وقت بخواین براتون می دوزم ….. گفت دیدی ؟ دیدی حالا ؟ این حرفا نیست رو درواسی رو بزار کنار کار کن پول در بیار….من الان باید برم صبر کن من باهات کار دارم بعد دست منو گرفت با خودش برد و یه در و نشونم داد و گفت : این اتاق منه برو تو کسی اونجا نیست بیرون نیا ممکنه بازم ناراحت بشی … من سر بقیه رو گرم کنم زود میام …و رفت …….

رفتم تو اتاق شخصی عزیز خانم …نگاهی به اطراف انداختم همه چیز عالی و شیک بود… خوب اون خانم قوام السلطنه بود و یه تهرون روش حساب می کردن با خودم گفتم نرگس نباشم اگه همچین اتاقی برای خودم درست نکنم …. به هر چیزی نگاه می کردم شیک و زیبا بود ….
عزیز خانم اومد و به من گفت : نرگس جون
می خوام بهت یه پیشنهاد بدم …. بیای همین جا من بهت اتاق میدم یکی شو خیاط خونه بکن و پهلوی من بمون ..خیلی خوب می شه …… گفتم نه ممنونم فقط برام کار بگیرید دیگه چیزی از شما نمی خوام من جا دارم …. عزیز خانم کی به شما گفت من جا ندارم؟ …..
آه عمیقی کشید و گفت : والله مردم بیکارن دیگه … فکر کنم مادر شوهر کوکب خبر رو پخش کرده ، ببخشید نرگس جون ولی کوکب همش گریه می کنه ..
و شما قدغن کردی بیاد پیشت ولی دیگه همه از جریان با خبر شدن خودتو آماده کن چند روزه همه ی مردم حرف شون شما ها هستین ….دیگه در دروازه رو میشه بست در دهن مردم رو نمیشه ……حالا تو به من بگو می خوای کجا بری و چیکار کنی ؟
گفتم نه بابا این طوری هم نیست من خودم خیلی پول و طلا دارم آدم که یک شبه بی پول نمیشه تازه اوس عباس هم که ما رو نمی زاره مرتب پول می فرسته ولی من ترجیح میدم خودم رو پای خودم وایسم ودر آمد داشته باشم..
الانم توی خونه ی برادر شوهرم اتاق اجاره کردم و مشکلی ندارم ……..
شاید اون دروغ های منو باور نکرد ولی به روی خودش نیاورد و گفت خدا رو شکر پس همه چیز رو براهه با من بیا که اولین مشتریت من باشم و منم دستم خوبه برکتت زیاد بشه انشالله ….
اندازه هاشو گرفتم و اون دو قواره پارچه کت و دامنی آورد تا براش بدوزم .. پرسیدم چه مدلی باشه ..گفت این دو تا رو می زارم به سلیقه ی خودت.. هر وقت می خواستی اندازم کنی( پُرو ) بگو من بیام …
گفتم چشم… ولی من خودم میارم شما زحمت نکشین …. میشه یه خواهش ازتون بکنم ….. چون … چون .. خودتون گفتین ….. میشه مشتری ها همین جا بیان و شما برام کار بگیرین (اینو که می گفتم داشتم از خجالت میمردم )
گفت : آره چرا نمیشه تو یک کار کن هفته ای دو روز من جلسه ندارم تو همون روزا بیا و به همه میگم تو اینجایی هر کس خواست همون دو روز بیاد اینجا …… با هزار خجالت خداحافظی کردم و رفتم ……. قاسم هنوز منتظر بود سوار شدم و گفتم ببخشید خاله ….تو امروز کار داری ؟ گفت نه هر کاری دارین انجام میدم گفتم نه می خوام با هم بریم یه جایی …الان منو ببر خونه ….
بچه ها تازه از مدرسه اومده بودن اونا رو بر داشتم و با هم رفتیم به چهار راه استانبول و از اون جا پیاده رفتیم به کافه نادری ….اوس عباس منو چند بار اونجا آورده بود ولی بچه هام نیومده بودن …و دور یک میز نشستیم و سفارش غذا دادیم …
اونا باورشون نمیشد و هی قربون صدقه ی من می رفتن و ذوق می کردن ……. مخصوصا نیره و قاسم …و نهار مفصلی خوردیم و رفتیم خرید ….

همه با هم رفتیم خرید چیزی که بیشتر از همه لازم داشتم وسایل آشپزی بود مثل چراغِ سه فیتیله .. و چند تا بشقاب و قاشق دو تا قابلمه و آبکش پیاله, کوزه,لیوان …. دیگه یادم نیست چیزایی که وادارم نکنه هی از ملوک بخوام و خودم خجالت بکشم ، خلاصه تا غروب ما تو خیابون ها گشتیم … بعد قاسم مارو گذاشت در خونه و خیلی از منم تشکر کرد و رفت ….خوب اون خوشحال بود که با من و نیره رفته بیرون و این اولین بار بود …….ملیحه هم ذوق می کرد و خوشحال بود، از اینکه اونارو با خودم آورده بودم بیرون احساس خوبی داشتم ..آخه خودم مسئول غم و شادی اونا می دونستم و هر اشک چشمشون خنجری بر دل من بود ……
قسمتی از مطبخ رو برای خودم چیدم و وسایلم رو مرتب کردم ……ملوک ناراحت شده بود و
می گفت : حالا اگر از اجاق من استفاده
می کردی سابیده می شد ؟ چه اخلاقی داری نرگس جون ..گفتم نکنه یه وقت هر دو با هم لازم داشته باشیم من مزاحم تو بشم حالا اینطوری بهتره …..
ملوک به من کمک کرد تا اثاث رو جا بجا کردیم ….بعد با هم اومدیم تو اتاق و یه ملافه پهن کردم روی زمین و کارم رو با یک بسم الله شروع کردم ….ملوک گفت : نرگس جون حالا
می فهمم چرا خان باجی این قدر تو رو دوست داشت …..گفتم چه حرفا می زنی تو رو هم دوست داشت ولی شرایط من با تو فرق می کنه تو مادر داری شوهر خوب داری بچه های سر براه داری خوب خان باجی نگران من بود می دونست که چیزایی که دارم ظاهری و موقتیه …….
طفلک باور کرد و گفت واقعا تو و خان باجی
می دونستین این جوری میشه ؟ نگاهی بهش کردم و گفتم حدس می زدیم ..خواهر …..
کت دامن هایی که اوس عباس برام خریده بود رو گذاشتم جلوم و تصمیم گرفتم شکل اونا برای عزیز خانم بدوزم …..
قرار ما با عزیز خانم روزهای دوشنبه و جمعه بود حالا سه شنبه بود و من می خواستم هر چی
زودتر ببینم آیا می تونم برای مردم خیاطی کنم و پول در بیارم برای همین شب تا صبح و صبح تا شب کار کردم تا تونستم تا جمعه هر دو دست رو بدوزم بعد اونا رو اطو کردم و بستم تو یه پارچه سفید و رفتم پیش عزیز خانم ببینم چند تا مشتری برام داره …..
در زدم کارگرش اومد در و باز کرد …تا عزیز خانم چشمش افتاد به من رو کرد به چند تا خانم که خیلی هم شیک و مرتب بودن گفت آهان اومد نگفتم میاد، نرگس حرفش حرفه ….. اون روز از همیشه بیشتر به من عزت و احترام گذاشت….. شاید فکر می کرد این کارو بکنه تا بقیه حساب کار خودشون بکنن ….اون می دونست که من زیر بار بعضی چیزا نمیرم …. پرسید نرگس جون اومدی اندازه کنی ؟ گفتم نه اومدم تحویل بدم دوختم…. تموم شد شما بپوشین اگر ایراد داشت میبرم درست می کنم …..
گفت : الهی من فدات شم دختر واقعا تموم کردی ؟ بده ..بده ..بپوشم ببینم چطوری شده … اول با خانم ها آشنا بشو بقچه رو هم بده به من …….وقتی اونا رو معرفی می کرد فهمیدم … یکی زن وکیل مجلسه … یکی زن یه صاحب منصب تو نظمیه اس , یکی هم زن یه شازده ی قاجاره …. همون جا با خودم گفتم دیگه باید همیشه مرتب و با لباس خوب بیام اینجا عزیز خانم ذوق زده لباس ها رو در آورد و باور کن هر چهار تا خیره مونده بودن مخصوصا که وقتی پوشید اونقدر اندازه ی تنش بود که انگار صد دفعه اندازه شده بود و چون مدل روز بود خیلی خوششون اومده بود ….. عزیز خانم از خوشحالی بالا و پایین می پرید.. .من تا اون موقع اون اینجوری ندیده بودم ..همون روز هر سه تای اون خانما به من پارچه دادن و اندازه شونو گرفتم و شدن مشتری دائمی من …..
اون روز عزیز خانم دستمزد خیلی خوبی به من داد ….. و مشتری پشت مشتری برای من پیدا شد دیگه همه می دونستن که روزای دوشنبه و جمعه من خونه ی عزیز خانم هستم و سفارش قبول می کنم ….برام فرق نمی کرد که مشتری کی باشه اصلا به صورت کسی نیگا نمی کردم راستش می ترسیدم با کسی حرف بزنم ….تا جایی که همه فکر می کردن من آدم بد اخلاقی هستم ….مهم نبود …چون می دونستم اگر با اون مردم سر حرف رو باز کنم آخرش به ناراحتی کشیده میشه ……آخه برای همه حتی عزیز خانم معما بود که آخه چی شد که منو اوس عباس از هم جدا شدیم …. از کنجکاوی اونا می ترسیدم و خودم کنار می کشیدم ….
خیلی طول نکشید که طلعت خانم اومد دیدن دخترش و خوب حالا کی می خواست بره خدا عالم بود و بس فقط دعا کردم به کار من کاری نداشته باشه که تحمل هیچ کس رو نداشتم ملوک ازش استقبال کرد ….ولی من از اتاقم در نیومدم و سرم رو به خیاطی گرم کردم ….. ولی متاسفانه یک راست اومد تو اتاق من که …. نرگس جون خدا بهت صبر بده …فقط خدا از دلت خبر داره که الان چه حالی داری که شوهرت که می گفتن اونقدر دوستت داره پهلوی یه زن دیگه خوابیده …خدا برای هیچ مسلمونی نخواد …دیگه ننگی از این بدتر نیست …

گفتم بفرمایید طلعت خانم بفرمایید بشینین ….. فورا نشست و گفتم چایی حاضره می خواین ؟ ولی ملوک با یک سینی چایی و میوه اومد تو ….. طلعت یه نگاهی به بساط خیاطی من انداخت و سرشو تکون داد و گفت : تف به ذات این مردا نمی شه به اونا اعتماد کرد ولی خدا رو شکر این قدر زن بودیم که شوهرمون ما رو یک عمر رو چشمش گذاشته … ولی به خدا اوس عباس خیلی بی شرفه هم رفته زن گرفته هم بیرونت کرده خیلی حرفه به خدا … حالا زن بگیرن و آدم نیگر دارن یه حرفی اینو که آدم رو با اردنگی بندازن بیرون خیلی بده ……
ملوک هی میزد به پاش ولی اون انگار نه انگار و هی حرف می زد حرفایی که روی سنگ می گذاشتی آب می شد داشتم دیوونه می شدم و نمی دونستم چه عکس العملی انجام بدم ….. و چون مادر ملوک بود و منم مهمون ترجیح می دادم ساکت بمونم و خودمو بخورم …. فقط بهش نیگا کنم اونم دقیقه ای یک بار می گفت … هان بد میگم نرگس جون ؟ سر تو درد نیارم از این بدترها هم به من می گفت و من صدام در نمی اومد …طلعت خانم یک هفته ای موند ولی ملوک و حیدر سعی می کردن اونو تو اتاق خودشون نگه دارن … من می دونستم تا اون جا باشه متلک های اون ادامه داره و دلشم خنک نمیشه تا دست و روشو مثل خان باجی بشورم و بزارم کنار ….. و حالا تمام فکرم این بود که تا سمنو پزونم نرسیده یه جای خوب برای خودم پیدا کنم و هم برای اینکه دیگه چشمم به طلعت خانم نیفته …… قصدم این بود که تا آخرای زمستون پول جمع کنم و بعد از اونجا برم چون واقعا کاری به کار ملوک نداشتم و حتی بهش کمک هم می کردم …. خیلی سعی می کردم که ملاحظه کنم و حتی به کوکب و زهرا گفته بودم به خونه ی من نیاین صبر کنن تا خونه بگیرم … هر چند اونجا خونه ی عموی اونا بود بازم من رعایت می کردم ……..
اول مهر ملیحه رو هم توی کلاس اول اسم نوشتم حالا هر سه تاشون می رفتن مدرسه و خرج زیادی داشتن و من هر چی کار می کردم به جایی نمیرسیدم از هر کار یک مقدار برای اجاره ی خونه کنار میگذاشتم و با حساب من چند ماه دیگه می تونستم جایی رو اجاره کنم …. ولی یک روز بعد از ظهر اوایل مهر بود هوا داشت کم کم سرد میشد …. تو اتاقم بودم و داشتم خیاطی می کردم …. نیره که تو خیاطی دست منو از پشت می بست حالا تمام دست دوزی های منو انجام می داد و کار منو راحت می کرد…. در حین کار هم با هم درد و دل می کردیم اکبرم رفته بود خرید ….که صدای در اومد …..خوب باید یا حیدر باشه یا اکبر چون بقیه همه خونه بودن اصغر رفت و درو باز کرد …. با صدای بلند گفت سلام عمو …..دلم فرو ریخت چون نه فتح الله نه ماشالله هیچ کدوم اهل اومدن به خونه ی حیدر نبودن ….گوشم تیز شد از همون جا که نشسته بودم در حیاط معلوم بود ولی در که باز می شد رو به اتاق من بود و هنوز نمی دونستم کی اومده …. ولی دیگه تپش قلبم گواهی می داد که خودشه اوس عباس و وقتی اومد تو دیدم اشتباه نکردم.
اوس عباس اومد تو یه کم با اصغر حرف زد و با نگاه دور حیاط رو نیگا کرد و چشمش افتاد به من ….. بی حس و حال منم بهش نیگا کردم راه افتاد اومد توی اتاق من ….. یه کم دم در وایساد و حرفی نزد ما سه تا حالا چه حالی داشتیم خدا می دونه ….. بعد کفششو در آورد و دو زانو همون جا نشست سرشو انداخت پایین و بغض کرد و اشکهاش ریخت …..
با آرنج دستش صورتش رو پاک کرد و به ملیحه گفت : بیا آقاجون دلم برات خیلی تنگ شده …. ملیحه رفت و خودشو انداخت تو بغلش و اون بشدت اون در آغوش گرفت و گریه کرد و بعد اونو کنار خودش نشوند ولی دستشو ول نکرد و به نیره گفت : تو نمیای آقاجون ؟ بیا دیگه ….. نیره بلند شد یک نگاه به من کرد و آهسته و بی میل رفت جلو و باهاش رو بوسی کرد و برگشت….. بعد دو تا خروس قندی(آبنبات هایی بود که تازه اومده بود دسته ی کوچیک چوبی داشت و آبنباتی به شکل خروس انتهای چوب قرار داشت ) از جیبش درآورد و داد به ملیحه و گفت یکی هم بده به نیره …..شماها میرین اتاق زن عموت آقا… من با عزیزت حرف بزنم ؟ بچه ها به من نگاه کردن گفتم:برین خودم صداتون می کنم …. چشمم افتاد به پشت پنجره دیدم ملوک و بچه هاش اونجا وایسادن ….. یه اشاره به اونم کردم که چیزی نیست نگران نباش با صدای بلند گفتم ملوک جان بچه ها بیان اتاق شما ؟ اون چیزی نگفت و همشون با هم رفتن و در و بستن … من موندم و اوس عباس ….خیلی دلم می خواست اول ازش بپرسم تو این مدت کجا بودی؟ شش ماه بود ازت خبری نیست یه دفعه یادت افتاده؟ ولی بازم طبق معمول که می دونستم داد و هوار راه میندازه حرفی نزدم گفتم نرگس ساکت باش تا حرفشو بزنه و بره ….

همچنین ببینید

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *