یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۲ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۲ رمان هزار چم

 

در راه برگشت به خانه،
تمام مدت دستم را گرفت و همان طور که روى پایش گذاشته بود، نوازشش می‌کرد.

حس می‌کردم قرار است طبق گفته حافظ، امشب از آن زندان سکندر نجات پیدا کنم.

شهداد هم در کنار سپهری سوار همین ماشین بود و وقتی شهاب دستم را بالا آورد و شروع کرد به یک طور خاص انگشتم را میک زدن،
فقط هزار بار خدا را شکر کردم شهداد خواب است و سپهری تمام حواسش به رانندگی.

خودم را کمى عقب کشیدم و با شرم ، آرام گفتم:

_ شهاب! نکن.

چشم هایش برق می‌زند.

_ کاری نکردم هنوز خانمم.

بعد یک مرتبه با عجله و صدای بلند به سپهری می‌گوید:

_ هوی سپهری!
نگه دار، نگه دار.

مرد بیچاره بلافاصله ترمز می‌کند و شهاب با هیجان می‌گوید:

_ جیک ثانیه میام.

تابلوى داروخانه شبانه روزی توجه همه را جلب می‌کند.

سپهری محترمانه می‌گوید:

_ آقا چیزی لازم دارید من برم بخرم؟

به من نگاه می‌کند و نوچ می‌گوید و خودش سریع پیاده می‌شود.

شهداد که از شدت ترمز بیدار شده است با تعجب می‌پرسد:

_ کجا رفت؟! جاییش درد می‌کرد؟

شانه بالا می اندازم.

_ نمی‌دونم به خدا!

چند دقیقه بعد خوشحال و خندان بر می‌گردد.

چشمک می‌زند، دستش را دورم حلقه می‌کند و با یک لحن خاص می‌گوید:

_ امشب می‌ریم رو ابرها!

باید بترسم؟

باید خوشحال باشم؟

باید…

چرا آن روزها نفهمیدن تنها چیزی بود که می‌فهمیدم؟!!

سایر اهل خانه زودتر رسیده بودند و وقتى ما وارد شدیم همه در سالن بودند.
حاج امیر با دقت به حرف هاى الناز گوش می‌داد.

_ والا خان داداش به من پیام داد، همینا رو گفت که خدمتت عرض کردم. منم گفتم باید به شما بگم.

دست می‌کشد روى سینه اش و کلافه می‌گوید:

_ لا اله اله الله!

شهرزاد با تردید می‌پرسد:

_ یعنی با شوهرش مشکل داره که می‌خواد برگرده؟

شهاب طاقتش تمام می‌شود و می‌پرسد:

_ کی؟؟

حاج امیر از جایش بلند می‌شود و مقتدرانه می‌گوید:

_ دیر وقته، فردا راجبش حرف می‌زنیم.

عزیزه خاله جان هم نگران حال،
از جایش، پشت سر او بلند می‌شود.

_ شهلا عاشق وحیده!
محاله مشکل دار شده باشن.

امیر رضا بر می‌گردد و با دلخوری عزیزه خاله جان را نگاه می‌کند.

او هم سریع تسلیم می‌شود.

_ چشم! چشم! حرف نمی‌زنیم.

شهاب دست مرا محکم می‌گیرد و سمت اتاقش می‌کشد و رو به جمع می‌گوید:

_ مشکل شهلا فقط پوله، از من که داداششم بپرسید.
حاجی واسش چند هزار تا بفرست، تمام مشکلاتش حل می‌شه.

لحنش به حدی عصبانی است که من به جای شهاب می‌ترسم.

_ بس کنید!

شهاب دست هایش را به نشانه تسلیم بالا می‌برد
_ ببخشید،
ببخشید…
اصلا به من چه؟!

ما رفتیم بخوابیم شب همه بخیر!

متوجه نگاه متعجب و پرسشگر همه به من،
که امشب قرار است کنار او صبح کنم، می‌شوم….

هرچه بیشتر می گذرد،
تو را بیشتر ندارم…

در بیدارى ندارمت و از خواب هایم هم پر کشیده اى و من حتى دیگر به قرص هاى خواب هم امیدى ندارم…

اما من…
من تو را نداشتن را بلد نیستم!

من هوا را به امید حضور تو در همین هوا ، راهى ریه هایم می کنم، باران که می آید مثل دیوانه ها سمت جاده می دوم، صداى رودخانه ى باران زده را به عشق تو گوش می دهم و دلم می خواهد کنار این جاده بیشتر منتظرت باشم تا بیشتر باور کنم کسى که رفته است، جایی برای امید به برگشت هم، گذاشته است…

راستى باور کنم که اصلا رفتن در مسلک تو بوده است لوتى؟؟
در مرامت “نبودن”
جا داشته است؟

چه قدر به تو نمی آید!
به تو نمی آید تنهایی من….

کنار جاده نشسته ام ، زیر سایه بان پسر بچه اى که کنار رستوران بلال زغالى درست می کند، زن و مرد جوانی ماشینشان را گوشه جاده پارک می کنند و زیر باران با خنده زیر چادر پسرک پناه می گیرند، زن جوان از سرما دست هایش را بهم می ساید و مرد حامیانه بغلش می کند، با هم بلال می خورند چاى زغالى می نوشند،
می خندند…
زندگی می کنند…

سردم شده است، آفتاب رفته است اما آفتاب من، بالاخره یک روز می آید و این غروب لعنتی زندگی ام تمام می شود…
خودم را روی دوش خودم می گیرم و بر می خیزم صدایت در تنهایی ام موج می اندازد:
_ ریحان!
جون امیرت مواظب خودت باش…

اشک می ریزم و با لبخند به جای بخیه کوچک روى انگشتم خیره می شوم،
اسکاچ را داخل لیوان فرو بردم و هم زمان با صدای ترق شکستن لیوان، خون قرمز روى سفیدی کف مایع ظرفشویی ظاهر شد!!!
تازه خوابش برده بود، می دانستم تمام روز چه قدر در دادگاه خسته شده است، انگشتم می سوخت اما بی صدا آن را شستم و یک مشت دستمال دورش پیچیدم، اما خونش بند نمی آمد، به شدت ضعف گرفته بودم و حس می کردم تمام خون بدنم را قرار است از همین زخم کوچک از دست بدهم؛ چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یک مرتبه سراسیمه از خواب پریده به آشپزخانه آمد!
مثل همیشه حسش قوی بود و خودش همه چیز را فهمیده بود،

با همه اقتدار و جبروتش آن روز به خاطر همان یک بخیه روی انگشتم اشکش را دیدم …
در مسیر برگشت همان طور که رانندگی می کرد، سرم را روى سینه اش گذاشتم و همان انگشتم را حتی یک لحظه هم رها نکرد،
سرم را بوسید،
_ درد ندارى خانمم؟

درد نداشتم،
من با او درد نداشتم…
هیچ وقت!
هیچ جا!

من مطمئنم با او حتى می توانستم درد شکستن همه استخوان هایم را تاب بیاورم …

سرم را به نشانه منفی تکان دادم، نفس عمیق کشید و من حرکت سینه ستبرش را حین نفس کشیدن دوست داشتم،
دست کشیدم روى گردنش سرش را خم کرد و دستم را بوسید؛
_ دستات چیزیش بشه
دستای کی، غم و درد امیر رو نوازش کنه؟؟؟

بغض کردم
_ امیر رضا …

دستش را روى نیمی از صورتم می گذارد و بیشتر به سینه اش می چسباندم،
_ جان دلم
_ همه چیز درست میشه؟
ترانزیت…

دستش را آرام روى دهانم می گذارد؛
_ خدا بزرگه باباجان

بغض می کنم،
_ من دق میکنم امیر اگه تو در مقابل اونا زمین بخورى!

آه می کشد،
_ زمین خوردن به مال دنیا نیست ریحان…
جون امیر قول بده مواظب خودت باشی،
تو هر شرایطی…
تو هرجا…

قول دادم به تو قول دادم
مگه میشه به یکى مثل تو قول داد و عمل نکرد؟

چشم هایم را بستم،
_ یکم واسم می خونى

_ آره قربونت بشم

نوازشم می کردی و می خواندی و نمی دانستم یک روز…

“برقرار باشی و سبز!
گل من تازه بمون!
نفسم پیشکش تو! جاى من زنده بمون!
باغ دل بی تو خزون!
موندنى باش مهربون!
تو که از خود منی، منو از خودت بدون!
غزل و قافیه بی تو همه رنگ انتظاره!
این همه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره!
موندنى باشی همیشه!
لب پاییز رو نبوسی،
نشه، پرپر شی عزیزم !
مهربون گلم نپوسی”

بی انصاف کدام گلى بدون خاکش…
بدون آب!
بدون آفتاب!
نمی پوسد؟؟؟

میان راه روى سراشیبی می نشینم، باران روی صورتم می تازد!
نکند باران شده ای؟
نکند ابر شده ای؟
نکند…

نفست را پیشکشم کرده ای؟
نخواه…
نخواه…
جای تو زنده بمانم
نخواه…

 

شهاب!
شهاب در همه موارد
در همه ثانیه ها شهاب است!

همانطور ناگهانی و صاعقه وار بر زمین حاصل خیز وجودت می تازد و می سوزاند!
تو می مانی و یک برهوت بایر …

می ترسیدم!
از این همه تجربه اش!
و آن حجم از بى تجربگی ام!

هراس داشتم از هراس نداشتنش!
شرم داشتم از عادی بودن و بى هیجانى اش…

چشمانم را بستم با خودم فکر کردم
همه زن ها حتما این دقایق را تجربه کرده اند، احساس می کردم دور تا دور بدنم قل و زنجیر پیچیده اند و بدترین قسمت این دقایق آن بود که محکوم به حفظ آبرو و سکوت بودم، تا مبادا صدایم از چهار دیواری این اتاق غریبه بیرون برود…

بار چندم بود که سعى کرد و با واکنش بی اراده من ناموفق، عصبی خودش را کنار کشید،
حسابی عرق کرده بود و کلافه بود، موهایش را بالا زد و بعد هر دو بازویم را محکم گرفت و آرام اما با خشم گفت:

_ چرا نمی ذاری ریحانه؟؟

بغض کرده بودم لب هایم می لرزید؛

_ به خدا دست خودم نیست
انگاری نمیشه!

فشار دست هایش روى بازویم هزار برابر می شود، طوری که نمی توانم ذره ای تکان بخورم، نفسم به شماره افتاده، سنگینی اندامش روی سینه ام آنقدر است که حس می کنم در حال خفه شدن هستم، ناله می کنم:

_ دارم خفه میشم!

با حرص می گوید:
_ یک دقیقه ساکت شو ببینم دارم چه گوهی می خورم!!

دوباره بی اراده طورى قفل می شوم که انگار همه استخوان هایم به هم گره می خورد،
اینبار صبوری نمی کند و محکم چند بار پشت سر هم به پاهایم می کوبد، آنقدر جای ضرباتش درد دارد
که نمی توانم جیغ نکشم حس می کنم آن قسمت از پوستم را سوزانده اند ، عصبی بلند می شود و بعد پیراهنم را سمتم پرت می کند، با بغض خودم را روی تخت کشان کشان به دیوار می رسانم و کز می کنم، پیراهن را در آغوشم مچاله می کنم ، چند بار نفس عمیق می کشد، اشک هایم پشت سر هم می چکد ، انگار دلش سوخته است!
بر می گردد و نگاهم می کند،
با ترس سریع سرم را پایین می اندازم،

دوباره که کنارم می آید هراس همه وجودم را می گیرد اما در کمال ناباوری بغلم می کند؛

_ من با تو چی کار کنم آخه؟

بینی ام را بالا می کشم،
_ تقصیر منه؟
من بلد نیستم…

می خندد و می گوید:

_ نه فقط یکم باید ریلکس شى؟

_ چه طورى؟

با انگشتش عدد یک را نشان می دهد؛
_ یه دقیقه صبر کن

از جایش بلند شد و شروع کرد داخل کمدش را گشتن ، چند دقیقه بعد یک بطرى کوچک دستش بود، سمت یخچال اتاقش رفت و پاکت آب میوه را بیرون آورد،
نگاهم روى قرمزی شدید ران پایم بود که رد انگشت هایش را نشان می داد، سرم را که بالا آوردم دو لیوان آب آلبالو مقابلم بود، یکی از لیوان ها را برداشت و خودش یک نفس بالا کشید و به من اشاره کرد بنوشم،

پرسیدم:
_ آب آلبالو ریلکسم میکنه؟

دور دهانش را با دست پاک کرد و خندید،
_ به تنهایی نه!
اما با فرمول شهاب بله
بخور….

به تقلید از خودش یک نفس لیوان را بالا می کشم، کنارم می نشیند و می خواهد سرم را روی پایش بگذارم و بعد شروع می کند به نوازش همان قسمت که رد انگشت هایش روى آن مانده است،
این قسمت از آن دقایق را درست به خاطر ندارم،
جز صحنه های گنگ و صداهای محدود،
صورت عرق کرده و عصبی دوباره شهاب…

درد استخوان هایم…
ضربه هاى پی در پی اش…

فحش هایش در حالی که حال او هم طبیعی نبود!
گریه هایم…
التماس هایم…

زنگ تلفنش!
حرف تى…
شلوارکش را می پوشد!
لیوان خالی را به دیوار می کوبد:
_ گمشو بابا

با من است!؟؟
گم شوم؟
چرا احساس می کنم زمین زیر پایم نیست ؟؟

چرا می ترسم هر لحظه سقوط کنم؟

چرا حس می کنم در حال بازی عمو زنجیر باف هستم؟!

مشغول حرف زدن با تلفنش از اتاق خارج می شود، اما تعادل ندارد به چهار چوب می خورد!
دوباره فحش می دهد و می رود!

باید دنبالش بروم!
نباید بگذارم برود!
نباید…
اما من…
من که که لباس بر تن ندارم!!

سخت ترین کار ممکن در این لحظه برایم،
پوشیدن پیراهن ساتن بنفش دو بنده ام است!

یکی از حلقه آستین ها را پیدا نمی کنم و به همان یک طرف اکتفا می کنم…

موهای خیسم به بدنم چسبیده است، پا برهنه و تلو تلو خوران از اتاق بیرون می روم، چند بار می افتم و به در و دیوار می خورم و بلند می شوم، چه قدر مسیر طولانی شده است؟؟

شهاب کجاست؟
کدام طرف رفته است؟
چرا همه چیز را دو تا می بینم؟

معده ام آخ معده ام چرا می خواهد طغیان کند؟
سرم گیج می رود و باید هرچه سریع تر یک دستشویی پیدا کنم….

 

اما تعادل و ذهنم مرا یارى نمی دهد، وقتى به خودم می آیم که وسط باغ
کنار استخر زانو زده ام و تمام معده ام را بالا می آورم!
اما حالم خوب نمی شود…
داغ شده ام احساس می کنم سرم در حال سوختن است آتش را در کاسه سرم حس می کنم و هوای داغ از بینی ام خارج می شود ، دیگر طاقت ندارم دلم می خواهد خودم را داخل استخر بیندازم بلند می شوم و اولین قدم را تلو تلو خوران سمت استخر بر می دارم…

_ ریحانه خانوم!

تمام اجزا بدنم حکم توقف را اجرا می کنند، بر می گردم ، خودش است! هراسان در چند قدمی ام به سمتم می آید…

اما او کیست!؟؟
می شناسمش؟
می شناسم اما،
اسمش را به خاطر ندارم!!
عطرش صدایش..
همه آشناست..
آه خدایا!!
او کیست؟

احساس می کنم زیر پایم خالی شده است و در یک لحظه که در حال سقوط در استخر هستم ، دو دست محکم بازوانم را می گیرد از استخر دورم می کند اما من همچنان سرم گیج می رود،

نگاهش می کنم در دل تاریکی شب
دو چشم معصومانه کوچک کهربایی می درخشد…

صورتش محو می شود و صورت شهاب را خیلی تار جای او می بینم، ناله می کنم؛

_ شهاب!!

بعد دوباره حالت تهوعم شدید می شود و احساس می کنم باید بالا بیاورم خودم را از او دور می کنم، یک گوشه روی دو زانویم زمین می خورم، چه قدر در آن دقایق حقیر شده ام….

کنارم می نشیند شیر آب را باز می کند و مقابلم می گیرد،
صدایش هم نگران است هم عصبی…

_ بشور صورتتو

دستم را جلو می برم؛
اما انگار جریان آب از من دور می شود، شاید هم این قدر منگ هستم که پیدایش نمی کنم!
خودش مشت مشت آب روی صورتم می پاچد!

سر خوردن بند دیگر پیراهنم روی بازویم را حس می کنم ، می بینم سرش را پایین می اندازد، یادم می آید اسمش را یادم می آید؛
_ حاج امیر!

حالا او ناله می کند:

_ چی کار کردی با خودت

دیگر توان بیشتر باز نگه داشتن چشم هایم را ندارم، می بینم پیراهن مردانه چهار خانه اش را از تنش بیرون می آورد و دورم می پیچد و این اولین بار است با یک تی شرت آستین کوتاه جذب سفید پهلوان هزار چم را می بینم…

پیراهن را دورم بیشتر می پیچد
کاش در یکی از چهار خانه هاى پیراهنش همانجا برای همیشه اسیرم می کرد…

با همان صدای رنجیده و عصبی می گوید:
_ بلند شو

خودم را به بازویش می آویزم، مقاومت نمی کند فقط می شنوم که زیر لب می گوید:
_ لا اله الی الله

او هم گوشه پیراهن چهار خانه را می گیرد و کمکم می کند راه بروم، تلو تلو خوران بی اختیار زیر خنده می زنم و صدایش می کنم؛
_ امیر رضا !!!!

بر می گردد و با تعجب نگاهم می کند،
_ من و شهاب…

دوباره قهقهه می زنم و ادای شهاب را در می آورم؛
_ اون می خواست…

دست می کشد روی صورتش دوباره زیر لب ” الله اکبر”
می گوید…

من بیشتر می گویم ، ناله می کند:

_ هیچی نگو
تو رو قرآن هیچی نگو…

می بینم سر می چرخاند دور تا دور باغ و با خشم زیر لب می پرسد:

_ کجاست این بی غیرت؟؟؟

یک مرتبه می ایستم بغضم بالا آمده است، می خواهم مثل یک اسب تیر خورده روی سم هایم بایستم و شیهه بکشم، با صدای بلند گریه می کنم خم می شوم دامنم را بالا می زنم
_ ببین!
ببین منو زد!!
اینجام زد!!
آخه من…

دستش را مقابل دهانم می گذارد…
شانه هایش می لرزد و جلوی اشک هایش را می گیرد و من اسارت این اشک ها را در کاسه چشمانش می بینم…

 

چشم که باز کردم دوباره او بود که بالاى سرم بود.
سایه سار حضورش بر همه بى کسى ام می تابید.

پشتش به من بود.
همین که صدایش را می‌شنیدم کافی بود. تازه متوجه سوزن سرم متصل به دستم شدم.

مشغول صحبت با تلفنش بود و متوجه نشد بیدار شده ام.
صدای عصبی و نگرانش باعث شد شب گذشته را به خاطر بیاورم…

بر من چه گذشته بود؟؟
حال عجیب دیشبم ناشى از چه بود؟
شهاب کجا بود؟؟

امیررضا از مخاطب پشت خط هم این سوال را پرسید.

_ شهاب کجاست؟؟
….
_آب نشده بره تو زمین که!
….

_اینقدر بی‌عرضه اید که از دیشب تا حالا نتونستید پیداش کنید؟!

…..
_می‌فهمى؟
می‌فهمی می‌گم حالش نرمال نبوده!

به سختى سر جایم می نشینم و او بلافاصله متوجه می‌شود و بر می‌گردد و نگاهم می‌کند.

چرا نگاهش مهربان نیست؟

تلفن را که قطع می‌کند هنوز سنگینی نگاهش مرا چوب می‌زند.

با شرم سلام می‌دهم، در قاموس حاج امیر مگر جواب سلام واجب نیست؟!
چرا این طور سلامم را یتیم می‌گذارد؟!

_ چی خوردید دیشب؟

با بهت نگاهش می‌کنم.
سوالش را نمی‌فهمم.
با صدای بلندتر تکرار می‌کند.

_ چی خوردید؟؟

یک مرتبه می‌لرزم. عادت به شنیدن صدای بلندش ندارم اما سوالش را نمی‌فهمم و نمی‌دانم چه جوابى باید بدهم.

ابروانش بیشتر در هم گره می‌خورد.

_ از شما دارم سوال می‌پرسم!

با بغض می‌گویم:

_ نمیدونم!

دست هایش را پشتش گره کرده و با پایش روی زمین ضرب گرفته است.
چه قدر حس ناخوشایندى دارم…

_ نمی‌دونی چی خوردی مست شدی؟

چشم هایم گرد می‌شود.
تازه سر دردم را حس می‌کنم که لحظه به لحظه هم شدیدتر می‌شود.

_ من؟!

نگاهش قدرى مهربان تر می‌شود. سوالش را طور دیگری می‌پرسد.

_ شهاب بهت توى اون لیوان که شکسته، چی داد خوردى؟

کمی فکر می‌کنم و بعد مثل کسی که جواب سخت ترین سوال المپیاد شیمی را پیدا کرده باشد با هیجان می‌گویم:

_ آهان!
آب آلبالو

چشم هایش را تنگ می‌کند.

_ آب آلبالوی خالی؟

کمی فکر می‌کنم، می‌گویم:

_ نه یخم داشت!

می‌بینم که کف دستش را محکم به پیشانی اش می‌کوبد و عصبی چند بار پشت سر هم می‌گوید:

_ الله اکبر!
الله اکبر!
الله اکبر!

با بغض و نگرانی
می‌پرسم.

_ شهاب کجاست؟

عصبی جواب می‌دهد.

_ جهن…

میم جهنمش را قورت می‌دهد و می‌دانم در حال کظم الغیظ است.

با ترس کمی روی تختم عقب می‌روم و من من کنان می‌پرسم.

_ ش… شما…
شما عصبانى هستید؟
من کار بدى کردم؟!

نگاهش درد می‌شود،
حسرت می‌شود…

سرش را با افسوس و اندوه چند بار تکان می‌دهد و باز جواب سوالم را نمی‌دهد و خیال ترک اتاق را دارد، در همان حال می‌گوید:

_ برو یه دوش بگیر.
می‌گم صبحانه رو بیارن واست همین جا.

هنوز از اتاق خارج نشده است که هراسان صدایش می‌زنم.

_ حاج امیر!

می ایستد اما بر نمی‌گردد

_ بله؟

دستم را که سوزن سرم به آن وصل است را بالا می آورم و می‌گویم:

_ این آخه به دستم وصله.

تازه سرش را بر می‌گرداند و یک طور با ترحم نگاهم می‌کند.

کمی نزدیکم می آید، و مایع داخل سرم را که تقریبا به انتها رسیده است را کنترل می‌کند، بعد با دست سمت پنجره اشاره می‌کند و می‌گوید:

_ اونورو نگاه کن.

با تعجب می‌پرسم.

_ چرا؟!

جدی تر می‌گوید:

_ می‌گم اونور رو نگاه کن.

سریع اطاعت می‌کنم و نگاهم را به پنجره می‌سپارم که در یک لحظه سوزش خفیفی روی دستم حس می‌کنم و آخ می‌گویم.

چسب را با سر انگشتش روی جای سوزن می‌زند و می‌گوید:

_ تموم شد.

دستم را روی چسب می‌گذارم و تشکر می‌کنم .

وقتی که میرود انگار اتاق و سرزمینم خالی می‌شود از مردانگى….

شهاب که برگشت، تازه فهمیدم شب گذشته چه بلایی سرم آمده است.

امیر رضا مثل یک آتشفشان فعال در سرسرای اصلی خانه قدم می‌زند.

خبر آمدن شهاب را تازه داده اند. همه اهل خانه، با وحشت در سالن جمع شده اند و کسی جرات ندارد کلامی حرف بزند.

عزیزه خاله جان مدام زیر لب ذکر می‌گوید.

الناز و شهرزاد دست های هم را محکم گرفته اند و شهداد با استرس ناخن می‌جود.

شهاب با سر و وضع بهم ریخته از در اصلی که رو به باغ است وارد خانه می‌شود،

گویا خبر ندارد چه چیز در انتظارش است!

عزیزه خاله جان تاب نمی آورد و با التماس لحظه آخر می‌گوید:

_ آقا امیررضام!
تو رو ارواح…

دستش را بالا می آورد به نشانه سکوت و با خشم می‌گوید:

_ قسم نده حاج خانوم، قسم نده.

شهداد آرام روی صورتش می‌زند و لبش را گاز می‌گیرد.
می‌شنوم که زیر لب می‌گوید:

_ بدبخت شدیم!

 

شهاب که با همه اهل خانه در سالن مواجه می‌شود جا می‌خورد و وقتى که سلام می‌دهد و سکوت تحویل می‌گیرد، متوجه می‌شود اوضاع از چه قرار است!

امیررضا دست هایش را که پشت سرش قلاب کرده است رها می‌کند.
می‌بینم که حالا دست هایش مشت شده ، برمی‌گردد و رو به جمع می‌گوید:

_ همه برید تو اتاقاتون!

اینبار الناز خواهش می‌کند؛

_ داداش تو رو خدا!

جدى و مصمم می‌گوید:
_ تا ده ثانیه دیگه کسى جز من و این شازده اینجا نباشه!

سر که می‌چرخانم متوجه می‌شوم همه اطاعت کرده اند.

شهاب با نگرانی نگاهم می‌کند.

رد نگاه شهاب را می‌گیرد تا به من برسد.
بعد با یک لحن دستوری و تشر وار می‌گوید:

_ مگه نگفتم همه؟!!

سریع سمت اتاق کنار دستی ام می‌شتابم…

اما دلم طاقت نمی آورد.
پشت در اتاق روی زمین می‌نشینم و به سوراخ کلید پناه می‌برم که فقط به یک چشمم یارای دیدن می‌دهد.

شهاب با هر قدم حاج امیر یک قدم عقب تر می‌رود.

می‌بینم که حالا سینه به سینه اش ایستاده است …

شهاب پیش دستى می‌کند.

_ حاجی بذار توضیح بدم!

دستش که به نیت سیلی بالا می‌رود هر دو دستم را روی دهانم می‌گذارم تا جیغ نکشم.

می‌بینم که شهاب هم چشم هایش را می‌بندد.

اما دستش سیلی شدن بلد نیست…
قدرت این دست های مردانه شکوهش بالاتر از این حرفهاست !

دستش را مشت می‌کند و پایین می آورد و ” استغفرالله”
می‌گوید.

و بعد با صدایی که رعبش از هزار سیلی بدتر است، می‌گوید:

_ بی غیرت!
به زنت مشروب می‌دی
ولش می‌کنی می‌ری؟؟!

شهاب عقب می‌رود و هر دو دستش را روی سرش می‌گذارد.

_ نه! نه حاجی!
اشتباه نکن.
قضیه این نبود!

فریاد می‌زند.

_ کل قضیه رو از دیشب تا حالا جلوی چشمام دیدم!
اون دختر حتی نفهمیده زهر ماری خورده!
با خودت فکر نکردی دفعه اولشه بلایی سرش میاد بی فکر؟!
بی شعور!!!!

شهاب سکوت کرده است.
حاج امیر با تشر به شانه اش می‌زند.

_ تو مردی؟!
تو خون من تو رگاته؟!
تو اصلا آدمی؟؟!
چه مرگته؟؟!
بس کن پسر سولماز بودنو…
بس کن!

شهاب مثل یک پسربچه به هق هق افتاده است و هیچ نمی‌گوید.

_ تا کى شهاب الدین؟!
تا کی؟!
تا کجاش می‌خوای برى؟!
تا کی بگم جوونه؟
تا کی بگم بذار خودش بفهمه ؟!!!
دیگه ده پونزده سالت نیست گوشت رو بپیچونم از خلاف و اشتباه بکشمت بیرون!

میان هق هق می‌گوید:

_ ببخش حاجی!

فریاد می‌زند.

_ هرچیو ببخشم بی غیرتی رو نمی‌بخشم!
بسه بخشیدن!
جمع کن وسایلت رو.
یک راست میری تهران،
ترانزیت می‌مونی!
ثابت کردی آمادگى ازدواج و خوشبخت کردن جیگر گوشه مردمم ندارى.

همان اندازه که شهاب بهت زده است، من هم وحشت کرده ام از شنیدن این تصمیم.

_ نکن حاجی، نکن دور سرت بگردم!

برای بغل کردن امیررضا جلو می آید اما مانع می‌شود و پسش می‌زند،

_ جواب خانوادش رو چی بدم؟!
بگم تو خونه من دخترتون رو مست کردن ؟!!
شهاب الدین بیا برو،
به نفعته چند روزى جلو چشمم نباشی!

یک گوشه نشسته ام و هق هق می‌زنم.
می‌خواهم در را باز کنم و
نگذارم شهاب را مجبور به رفتن کند و از سوی دیگر دلم از بلایی که شب گذشته بر سرم آمده از شهاب خون است…

قبل از اینکه شهاب براى جمع کردن وسایلش از اتاق بیاید،
حاج امیر مرا صدا زد؛ از اتاق بیرون رفتم، نگاه شهاب سوزاندم اما سعی کردم نگاه به نگاهش ندهم، امیر رضا که متوجه حالم شد با اشاره به طبقه بالا گفت:

_ برو پیش عزیزه خاله جان!

پاهایم به رفتن رضا نمی داد شاید هم این قلبم بود که به این پاها اذن حرکت نمی داد!

صدایش جدى تر شد:

_ چرا نمی ری پس؟!

بی اختیار انگشتم را مثل یک بچه دبستانی که خیال اجازه گرفتن دارد بالا می آورم و من من کنان تمرین شجاعت می کنم:

_ آقا من یک چیز بگم؟

بغضم گلویم را بد می سوزاند و نمی خواهم مردَم ، همسرم، عشقم این طور اشک بریزد و مقصر همه چیز باشد!

امیر رضا چشم هایش را تنگ می کند، این یعنی اذن گفتن!
یعنی منتظرم آن یک چیز را بگو..

شهاب را نگاه می کنم،
چرا شبیه حنانه شده است!؟

شبیه همان روز که برای پیدا کردن آجیل بالای ویترین خانم جان رفت و همراه ویترین و تمام کریستال های داخلش سقوط کرد ، خانم جان و مامان از اینکه حنانه در این حادثه سالم بود خوشحال نبودند و فقط عزادار کریستال هاى شکسته بودند.
نگاهم می کرد ، بغض کرده بود و می لرزید.
بغلش کردم ،
بغلش کردم و گفتم:

_ من فرستادمش اون بالا آجیل پیدا کنه!

حالا رو به روى شیرشاه ایستاده ام و به خیال خودم در حال نجات یک بچه آهوی دست و پا شکسته ام!

_ من!
من خودم بهش گفتم!
یعنی،
من خودم خواستم..

چشم هایش از یک خشم توام با تحیر گشاد می شود،
هیچ نمی گوید؛ شهاب هم همان قدر تعجب کرده است،
یک قدم به شهاب نزدیک تر می شوم، دستم را مشت می کنم، نفسم را در سینه حبس می کنم؛
چشم هایم را می بندم و همراه آزاد کردن نفسم جملاتی پشت سر هم ردیف می کنم که
خودم بیشتر از سایرین، از آن ها شگفت زده ام!

_ اگه شهاب قراره بره منم می رم
چون جای زن پیش شوهرشه!
اگه اون اشتباهی کرده منم همراهش بودم..
در ضمن ما یک زندگی مستقل داریم،
و هر طور که دلمون بخواد حق داریم زندگی کنیم!

قصهء زندگى همه ما، یک نسخه چرک نویس دارد که باید در ذهنمان بنویسیم و در لحظات، پاک نویسش کنیم؛

اما واى از آن روزى که برگه هاى چرک نویسِ خط خطى و اشتباه را باد در میان دقایق و ثانیه هایمان پخش کند، بعد باران بیاید جوهر های روی کاغذها، کولاک کنند و حتی دیگر همین نسخه چرک نویس هم قابل خواندن نباشد!

چشم هایت را ببندی و برای آینده و روزهایت تاس بریزی و هیچ وقت جفت شش نیاید و تو در سنگ کاغذ قیچی زندگی هیچ نباشى و شیر خط هم که می اندازی به جایش یک خر ِخط دار بیاید که….

تمام طول مسیر برگشت حرف نزدیم،
نه که قهر باشیم،
نه!
انگار خودمان هم باورمان نمی شد در این بیست و چهار ساعت چه کرده ایم و این حجم از حماقت را برای خودمان به طرز فاجعه بارى توجیه کرده ایم.
شاید خجالت می کشیدیم…!

آب را که در حمام بستم و حوله را برداشتم نمی دانم چرا بی اختیار دست کشیدم روی کبودی پایم…

بغض داشتم و به حال روزگارم خندیدم، روزگارى که اولین تجربه زناشویی ام را نه تنها ناموفق بلکه دردناک رقم زده بود.

در دردهایم غوطه ور بودم که صدای مامان و خانم جان از بیرون حمام درد جدیدی روی دردهایم شد …

خانم جان با دلخوری می گفت:

_ یعنی شعور نداشتن این دختر رو دست خالی نفرستن؟
اولین سفر بود مثلا!

مامان هم با یک لحن شرمزده می گوید:

_ چی بگم والا حاج خانم بندگان خدا خسیس نیستن که،
شاید یادشون رفته!

_ ماهم محتاج سوغات نیستیم!
اما به این دخترت یاد بده که به شوهرش حالی کنه واسه خانوادش ارزش قائل باشه!

در حمام را که باز می کنم هر دو ساکت می شوند، مامان لیوان آبی که در دست دارد مقابلم می گیرد:

_ عافیت باشه مادر،
خسته راه بودیا!

خسته روزگارم مادرم…
خسته….

خانم جان یک نگاه موشکافانه به سرتاپایم می اندازد و همان طور که از بالای عینکش نگاهم می کند،
می پرسد:

_ تو با شوهرت تنها برگشتی؟
بقیه نیومدن؟

جرعه ای آب می نوشم،

_ ما یکم زودتر برگشتیم..

مامان با نگرانی می پرسد:

_ اتفاقى نیوفتاده که؟

دستپاچه راه اتاقم را می گیرم و در همان حال جواب می دهم:

_ وا !
نه چه اتفاقى؟!

دوباره من و گوشه تختم و زیر پتو زانو بغل زدن و در خود مچاله شدن!

پیامش را هزار بار می خوانم باید آرام شوم اما نمی دانم چرا اینبار…

” ریحانه خیلى مردونگی کردی
جبران میکنم عشقم”

اما من این پیام را نمی خواهم!
من خودش، حضورش، آغوشش را می خواهم…
حتی نمی دانم کجاست که اندازه یک تماس برایم وقت ندارد!

مدام از خودم می پرسم:
” کارم درست بود؟!”

روز به روز حال بابا وخیم تر می شد، مامان با اینکه ثانیه ای از گریه دست بر نمی داشت اما چشمه اشکش خشک نمی شد!

این قدر وضعیت بابا حاد شد که در بیمارستان بستری شد؛
بیرون اتاق در راهروی بیمارستان کنار نسیم نشسته بودم و به همه دل نگرانی هایم باهم فکر می کردم ، اما او سرخوش و مسرور گوشی ام را گرفته بود و از اینکه می توانست برای بار اول با نیما پیام کوتاه رد و بدل کند در پوست خودش نمی گنجید ، با ذوق پیام عاشقانه نیما را نشانم داد و گفت:

_ ریحانه ببین میگه میتونه واسم یک گوشی بگیره
به نظرت شر نمیشه؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

_ نمی دونم اما عمو جلال بفهمه خونتو حلال اعلام میکنه!

با ناراحتی می گوید:

_ نفیسه بیشعور رو هرچی بهش التماس می کنم حتی گوشیشو نمیده یک پیام بدم!
بازم دست تو درد نکنه!
راستى پول تلفنت زیاد نشه..

تمام حواسم به اتاق باباست و بی توجه می گویم:

_ نه نه!
نمیشه…
یعنی مهم نیست!

همان لحظه زن عمو از اتاق خارج می شود قبل از هرچیز با تشر به نسیم می گوید:

_ چی میخوای از اون گوشی کله ات رو کردی اون تو فقط…!؟

نسیم دستپاچه می شود و من من کنان می گوید:

_ هیچی، هیچی !
حوصلم سر رفته،
دارم بازی می کنم!

گوشه چادر زن عمو را می گیرم و با لحن متضرعانه می پرسم:

_ زن عمو دکتر چی میگه؟

سر تکان می دهد و بی رحمانه می گوید:

_ فقط همینو بدون،
بجنب عروسی بگیر
تا حسرت دیدن لباس عروس تو تن دخترش به دلش نمونه!

بهت زده نگاهش می کنم، مامان که با گریه از اتاق خارج می شود محکم بغلش می کنم و هر دو با صدای بلند گریه می کنیم…

” یا الله”

صدایش را می شناسم خودم را از آغوش مامان جدا می کنم،
دست پر برای ملاقات بابا آمده است، هنوز بابت جملات آن شب از او حسابی شرم دارم سرافکنده سلام می دهم و جوابم را که میدهد بلافاصله از مامان حال بابا را می پرسد؛
جواب مامان هم فقط اشک هایش می شود و او بعد از یک آه می گوید:

_ ان الله مع العسر یسرا!

از خودم می پرسم حرف این آیه چیست؟؟
چرا نمی فهممش؟
چرا نمی فهمم خدا براى چه با تاکید گفته است همراه هر سختی آسانی است؟؟
آسانی برای من کجا بود؟
چرا نمی‌دیدمش؟

 

زن عمو با چرب زبانی شروع به احوالپرسی می کند و بعد یک مرتبه می پرسد:

_ شنیدم عزیزه خانم هم ناخوش احوالن
خدا بد نده!

سرش پایین است،
اما با اقتدار جواب می دهد:

_ خدا که بد نمیده سرکار خانم!

بعد کیسه های در دستش را مقابلم می گیرد؛

_ تو خوبی بابا؟

این یعنی آشتی کرده است؟!

با خوشحالی میان همه غم هایم کیسه ها را می گیرم و تشکر می کنم..

زن عمو که حسابی از جواب امیر رضا شاکی است با یک لحن پر از کنایه می پرسد:

_ شما از این آقا شهاب داماد خانواده خبر ندارید؟
این بندگان خدا که پسر ندارن
دامادشونم که…

مامان میان حرف زن عمو می آید، لبش را گاز می گیرد و روبه حاج امیر می گوید:

_ بفرمایید بفرمایید داخل
آقا جواد بیداره،
همین الان دکتر بالا سرش بود.

وقتی که داخل می روند رو به نسیم می گویم:

_ یک دقیقه گوشیمو بده به شهاب زنگ بزنم.

از گوشی دل نمی کند و با سختی از آن می گذرد، بعد از چند بوق متوالی بالاخره جواب می دهد؛

_ جان؟

_ الو شهاب، سلام!

_ سلام خانم، زود بگو تماس مهم دارم!

با دلخوری می پرسم:

_ اصلا کجایی؟
نمیای یک سر اینجا؟

کلافه جواب می دهد:

_ داره بار میاد واسمون
بابات خوبه؟

بغضم تشدید می شود،

_ نه شهاب!
بابام اصلا خوب نیست!

_ الهی قربونت برم غصه نخور، خودم شب میام یک سر می زنم..

دل خوش وعده اش می شوم و حالا با خیال راحت گوشی را به نسیم دوباره می بخشم.
چند دقیقه بعد با ذوق می گوید:

_ وای وای ریحانه !

نگاهش می کنم:

_ چیه؟

از جایش بلند می شود:

_ نیما!
نیما اومده دم بیمارستان!

با تعجب می گویم:

_ خوب؟
یعنی چی؟

دستم را می گیرد:

_ جون من !
پاشو باهم بریم!

_ وای!
کجا بریم؟

_ پایین!
یک دقیقه ببینمش!
ریحانه اگه نیای مامانم نمی ذاره برم!
بیا بگو شهاب اومده دنبالت برسونتت خونه!
بعد با نیما می ریم!

دستم را از دستش بیرون می کشم،

_ نخیر!
من اینکارو نمی کنم!

التماس می کند:

_ تو رو خدا جون شهاب!

با حرص می گویم:

_ نسیم قسم نده!
ما این آدم رو نمی شناسیم!
اصلا من بیام که چی؟
من شوهر دارم زشته!

_ من که میشناسمش!
نامرد تو خودت تعریف کردی قبل ازدواج با شهاب می رفتی بیرون!

_ اون فرق داشت!

_ چه فرقی؟!

_ شهاب فامیل بود،
دیده شناخته.
قابل اعتماد!

با دلخوری می گوید:

_ اینا همه بهانه است ریحانه!
خیلی نامردی!
تو که معنیه عشقو خوب میدونی،
نمی فهمی دلم داره پر میزنه واسه یک لحظه دیدنش؟
نمی فهمی این محدودیت هامون چه قدر سخته!!

دلم برایش می سوزد،
اینبار من دستش را می گیرم:

_ بریم اما فقط ۵ دقیقه!
اونم همین دور بیمارستان..
بعد بر می گردیم!

از شدت خوشحالی در پوست خودش نمی گنجد، روسری اش را با شال من عوض می کند ، هزار بار در آینه سرویس بهداشتی خودش را نظاره می کند و برای بار چندم می پرسد:

_ جدی جدی رژ نداشتی تو کیفت؟

کلافه می گویم:

_ وای دختر بیا بریم دیر شد!
میگم ندارم!
دروغ نمیگم که..

وقتى نسیم آن طور بی پروا و سرمست سمت پسرک، که به پژوى کهنه اش تکیه زده بود، دوید؛
من بی اختیار ایستادم و چشم هایم رفت سمت آن روزها که خیلی دور نبود اما شهابش از من دور شده بود…

نسیم با ذوق سمتم برگشت.
دستش را برایم در هوا تکان داد و از همان فاصله با ذوق گفت:

_ ریحانه بیا.

معذب بودم و حس خوبی نداشتم اما به ناچار جلو رفتم.
نیما کم سن و سال تر از آنچه که در تصوراتم بود، نشان میداد.

حق با نسیم بود از نظر ورزیدگی اندام و رنگ پوست و طرح تى شرت، شباهت زیادی به شهابِ من داشت…

بیشتر از همیشه دل تنگش شدم. نیما سلام داد و دستش را سمتم دراز کرد.

با چشم های گرد شده به نسیم نگاه کردم و او بلافاصله خودش دست نیما را گرفت و با خنده گفت:

_ تو دست خودم رو بگیر فقط عشقم!

نسیم بیشتر از آنچه که در مغزم بگنجد بی پروا شده بود و این مرا می ترساند…

نیما پیشنهاد داد حالا که قرار نیست ما را برساند یک بستنی مهمانش باشیم.

هرچه تعارفش را رد می کردم، همراه نسیم بیشتر اصرار می کردند.
بالاخره تسلیم شدم و با اکراه سوار شدم .

نسیم جلو نشست و در پوست خودش نمی گنجید.
دستش را دور بازوی نیما حلقه کرده بود و چشم از او بر نمی داشت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دچار یک عذاب وجدان بد و یک ترس وحشتناک شدم.

قلبم را نزدیک دهانم حس می کردم، آنقدر که حس می کردم اگر محکم ترمز کند قلب من از دهانم بیرون می افتد…

با صدای لرزان گفتم:

_ لطفا زیاد دور نشید.

نیما با خنده گفت:

_ هنوز تو پارکینگ بیمارستانیم ریحانه!

از راحتى کلامش اصلا خوشم نیامد!

ضبط ماشینش را تا آخرین درجه زیاد کرد و به نظرم این سیستم صوتی برای سالن عروسی بیشتر مناسب بود.

نگهبان پارکینگ با اعتراض سرش را در ماشین کرد.

_ کم کن پسر!
اینجا بیمارستانه.

نیشخندی زد و بی اهمیت گفت:

_ بذار مریض ها هم حالشو ببرن!

دو جوان از ماشین کناری که پیراهن مشکی به تن داشتند، نسبت به حرف نیما واکنش نشان دادند و اصلا نفهمیدم چه طور
همین دو جمله کوتاه منجر به درگیری شد ؟!

من و نسیم وحشت زده در ماشین کز کرده بودیم و نیما انگار خیال جنگیدن با همه را داشت.

هر چه قدر با دستگیره در تقلا کردم در باز نشد با وحشت به نسیم گفتم:

_ در ماشینش چرا باز نمیشه؟

با بغض جواب داد.

_ یه کاری کرده فقط از اون ور باز می شه.

التماس کردم.

_ نسیم از اون شیشه سمت خودش که بازه برو بیرون در رو باز کن،
وای همه دارن نگامون می کنن، آبرو واسمون نموند!

گریه می کرد، فقط گریه می کرد!

_ نه ریحانه، من از شیشه بپرم همه بهم می خندن.

با حرص از جایم بلند شدم تا خودم جلو بروم و از شیشه بیرون بروم که همان لحظه در ماشین باز شد و یک صدا التیام وحشت هایم شد.

_ پیاده شو…

تشر و خشمش با همه مردانى که تا به امروز در زندگی ام دیده بودم فرق داشت،
یک طور عمیق شرمنده ات می کرد و در عین حال حاضر بودی تا ابد زیر سایه سار حضورش پناه بگیری …

من و نسیم هر دو شرمنده آب میوه هایمان را فقط نگاه می کردیم و سرمان پایین بود، دست به سینه رو به رویمان نشسته بود و تا آن لحظه کلامی در این مورد حرف نزده بود ، با آرامش اما جدى گفت:

_ آب میوه هاتونو بخورید.

نسیم بغض کرد و مرا نگاه کرد و من به جای بغض او باران شدم و باریدم…

اخم هایش حسابی در هم بود ، رویش را بر گرداند با انگشت هایش روی میز پلاستیکی کافی شاپ بیمارستان ضرب گرفته بود ، همان موقع سپهری نفس نفس زنان رسید، امیر رضا پرسید:
_ چی شد؟

سپهری شرمنده جواب داد:

_ آقا پیچید تو فرعی گمش کردم!
اما پلاکش رو دادم بچه ها پیگیری کنن!

نسیم با وحشت هر دو دستش را جلوی دهانش می گذارد و امیر رضا در حالی که یک چشمش را تنگ کرده است می پرسد:

_ این بابا کی بود؟

من فقط به نسیم نگاه می کنم ، آرام روی میز می زند و جدی تر می پرسد؛

_ سوال پرسیدم!!

سریع جواب می دهم؛
_ نیما

شدت اخمش دو چندان می شود،
_ کی هست؟
چرا صبر نکرد؟
چرا فرار کرد؟

دوباره به نسیم نگاه می کنم و امیر رضا متوجه می شود، بقیه سوال ها را باید از نسیم بپرسد؛

_ می شناختیش یا همین جا…

از ادامه جمله اش منصرف می شود و کلافه ” لا اله الی الله” می گوید.

نسیم آرام آرام گریه می کند و انگار دل امیر رضا خیلی به رحم آمده است که مهربانانه می پرسد؛

_ می شناختیش بابا؟

نسیم خجالت زده میان گریه سرش را به نشانه مثبت تکان می دهد، امیر رضا پوف می کشد و اینبار رو به من می پرسد؛

_ کجا داشت می بردتون؟؟

حسابی دست و پایم را گم کرده ام
_ ما..
ما داشتیم…
داشتیم می رفتیم…
یعنی نسیم یک چیز جا گذاشته بود
می رفتیم برش داریم!

این قدر دروغم مسخره است که خودم بلافاصله شرمنده می شوم و سرم را پایین می اندازم، مکث می کند و بعد از چند دقیقه سکوت با اشاره به من می گوید:

_ پاشو برو بالا
مادرت تنهاست‌،

نسیم زودتر از من بلند می شود،
اما امیر رضا به صندلی اشاره می کند؛

_ شما بمون حرف دارم!

نسیم با چشم هایش به من التماس می کند، اما می دانم از من کاری بر نمی آید، به ناچار بلند می شوم و زیر لب خداحافظی می کنم اما جوابم را نمی دهد، می فهمم که تا چه حد از دروغم دلخور است…

تمام دقایقی که منتظر نسیم می مانم در دلم آشوبى بر پاست، وقتى که می آید فقط دستش را می گیرم و می پرسم؛

_ چی شد؟ چی گفت؟؟

سریع سرش را روی شانه ام می گذارد و دوباره گریه می کند؛

_ خیلی آدم خوبیه
خیلی…
آبروم رفت،
ریحانه!!

نوازشش می کنم سعی بر تسکینش دارم؛

_ به خیر گذشت دختر دیگه نگران نباش،
فقط موندم این پسره دیوونه چرا این مدلی یهو فرار کرد؟؟

نسیم سرش را از شانه ام بر می دارد و نگران می گوید:

_ خوب حق داشت منم بودم از اون هیکل و هیبت می ترسیدم!
ندیدی چه طور ازش سوال کرد و می خواست نگهش داره؟؟
وای ریحانه گوشیتو بده یک زنگ بزنم،
از نگرانی درش بیارم!!

با حرص گفتم:

_ نگران بود زنگ میزد!

_ بیچاره حتما می ترسه اوضاع بدتر شه که زنگ نمی زنه!!!

با اولین تماس نسیم بعد از آن ماجرا دوباره
همه چیز از اول شروع می شود…

خانه بدون بابا هم غمناک است
هم ترسناک،
حتی ترسناک تر از وقتی که عصبانی می شود!
حنانه مدام بهانه بابا را می گیرد؛ این روزها بیشتر زندگی ما در بیمارستان سپری می شود…

شام حنانه را که دادم چند قصه برایش تعریف کردم تا بالاخره خوابش برد، شهاب که زنگ زد و گفت پشت در است این قدر خوشحال بودم که فراموش کردم این مدت بستری شدن بابا فقط چند بار کوتاه مدت مثل غریبه ها برای ملاقات آمده است!!

تمام طعنه های اهل خانه را فراموش کردم!

چای دم کردم و بعد مدت ها دستی به سر و صورتم کشیدم، صورتش خسته بود روی پایش زد و با مهربانی گفت:

_ بچه ام بیا اینجا بشین!

با خوشحالی از دعوتش استقبال کردم ، نوبت به نوبت روی صورت هم بوسه می گذاشتیم،

دلم نمی آید از غصه نبودنش
بگویم!!

از نگرانی ام برای بابا حرف بزنم
و از طعنه ها گلایه کنم…

دستش که به دامنم شبیخون می زند
اعتراض می کنم؛

_ شهاب! نکن!

 

بعد با ترس، به اتاق حنانه نگاه می کنم!

می خندد و می گوید:

_ اون الان داره هفت پادشاهو خواب می بینه!
آقات خسته است،
بهت احتیاج داره!
نمی خوای خستگیمو در کنی؟

می خواستم به خدا که می خواستم، حتی
در آن لحظات جانم را فدایش کنم اما…
اما بی اختیار و خیلی غیر ارادی
واکنش همان شب را تکرار کردم،
و او بدون ذره ای تغییر در حرکاتش، دوباره کلافه و عصبی بدون خداحافظی تنهایم گذاشت و
خانه را ترک کرد …

من و ماندم و یک کوه
حقارت!
یک کوه اعتماد به نفس پایمال شده،
بغض و هق هق شبانه،
و در آخر پناه بردن
به مموری کوچک سیاه که برایم…
می خواند؛

“تو نبودی وقتی رو سقف شبم
دستِ هیچ کسی چراغی نگرفت،

وقتی هیچ
کسی به غیر از بی کسی، بعد تو از من
سراغی نگرفت تو ندیدی وقتی چترت
رو سر هر کی وا شد،
سیلِ بارون
می شدم!

تو قدم که می زدی هر جای
شهر من زمینِ اون خیابون می شدم!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام، بهش
حسی که داری تویِ دلت جوونه !

عشق یعنی همه بفهمن برای اون
چه کردی؛ولی خودش ندونه!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام ،
بهش حسی که داری توىِ دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن،
برای اون چه کردی ولی خودش
ندونه !

تو نمی تونی بفهمی حالمو!
به جنون بد دارم عادت می کنم؛

من به هر کسی که می بینه تو رو
با همه جونم حسادت می کنم!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام
بهش حسی که داری توىِ دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن
برای اون چه کردی، ولی خودش
ندونه!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام
بهش حسی که داری، توی دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن
برای اون چه کردی ولی خودش
ندونه…”

قلبم را میان مشتم گرفته بودم و تکه های خونینش را با چشم هایم می دیدم، که از بین انگشت هایم بیرون میزد….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *