سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم رمان اسطوره / پارت ۱۳ جلد دوم اسطوره

پارت ۱۳ جلد دوم اسطوره

-چه اشتباهی کردم…چه ریسک بدی کردم…داشتم می کشتمت…نزدیک بود بمیری…

خدایا تو کمک کن…تو یک راهی پیش پایم بگذار…تو به دادم برس…تو به دادش برس…تو انتقامش را بگیر…تو دادخواهی کن…

کمرش را ماساژ دادم…شانه هایش را مالیدم…اما زبان لعنتی نمی چرخید…ذهنم یاری نمی کرد…اصلاً چه می توانستم بگویم؟

کنارم زد و دراز کشید…روی تنش خیمه زدم….نگاه سرخش از گلویم کنده نمی شد…پیشانی اش را بوسیدم…ابروهایش را هم..چشم چپش را هم..چشم راستش را هم..گونه اش را هم…لبهای بهم فشرده اش را هم…

-آب بیارم واست؟

سرش را تکان داد.

-نه…فقط می خوام تنها باشم.

تنهایش نمی گذاشتم…دیگر اجازه نمی دادم این بار را تنهایی به دوش بکشد…محال بود.

-ولی من نمی خوام تنها باشم…می خوام پیشم باشی.

درد حتی از نفس کشیدنش هم پیدا بود.

-من خوبم شاداب…برو راحت بخواب…فردا حرف می زنیم.

باز هم به پوسته سرد و غیر قابل نفوذش بازگشته بود.سرم را روی بازویش گذاشتم.

-نمی رم…اینجا حق منه…نمی تونی حقمو ازم بگیری.

بی حوصله و تند گفت:

-بببین شاداب..مرسی از همدردیت…مرسی از تلاشی که واسه درک من می کنی. ..اما می بینی که این مشکل شوخی بردار نیست…

حرصم گرفت…همدردی؟درک؟ یعنی نمی دید؟اینهمه دوست داشتن را نمی دید؟ دندانهایم را روی هم فشار دادم و میخ نگاهم را توی چشمانش فرو بردم.

-پس میشه در ازای این همدردی و درک. ..تو هم یه کم منو درک کنی؟من نمی خوام از شوهرم جدا بخوابم…هر اتفاقی می خواد بیفته…مهم نیست.. .ولی اجازه نمی دم جامو ازم بگیری…حتی اگه با لگد از این اتاق بیرونم کنی بر می گردم.. .روزی سه بار کتکم بزنی بر می گردم…حتی اگه بدونم تو این تخت می میرم برمی گردم…

اخم کرد.

-که چی بشه؟ سرت به تنت زیادی کرده؟ با این کارت چیو می خوای ثابت کنی؟

موهایم را کنار زدم…محال بود کوتاه بیایم.

-من نمی خوام چیزی بشه.. .نمی خوام چیزی رو ثابت کنم…تو شوهر منی.. .وظیفه داری شب و روز کنارم باشی…می فهمی..وظیفته. .حق نداری به خاطر چند تا کابوس از مسئولیتت شونه خالی کنی…شاید اگه اینجا نخوابم جسمم سالم بمونه. .اما روحم داغون میشه. ..نمی بینی این روزا واسه چند دقیقه بیشتر کنار تو بودن له له می زنم؟نمی بینی به هر بهونه ای..حتی اگه تو نخوای…پا می شم میام اینجا؟نمی بینی اگه یه ساعت ازت بیخبر بمونم عین مرغ سرکنده بال بال می زنم؟نمی بینی چقدر دوستت دارم؟نمی بینی همه زندگیمی؟انتظار داری به خاطر جونم از زندگیم بگذرم؟اسم اینا رو می ذاری همدردی؟درک؟نه عزیزم…

اینبار اشک من بود که روی پوست او می ریخت.چهره مصممش نگرانم می کرد…نمی خواست بپذیرد…می خواست مرا از بهشت آغوشش محروم کند.

-بهم فرصت بده…من این کابوسا رو خوب می کنم…همه خاطرات بد رو از ذهنت پاک می کنم…اجازه نمی دم به چیزای بد فکر کنی…فقط بذار باشم…بذار پیشت باشم…پیشم باش…من تو رو تمام و کمال می خوام..همیشه می خوام…اگه باشی…من همه چیو درست می کنم…

پشت دستش را روی گونه ام کشید.

-چطوری کوچولو؟ چطوری؟

لبش را بوسیدم.. .محکم و طولانی.. .خیلی طولانی…و زمزمه کردم

-اینطوری…!

دستش را دو طرف صورتم گذاشت و چشمانم را کنکاش کرد…دنبال یک نقطه تردید گشت و ندید…

-شاداب …مطمئنی؟

در جواب سوالش…باز هم بوسیدمش و در آغوشش حل شدم.

کجا خوانده بودم “بهشت فضایی ست چند وجبی در میان بازوان کسی که دوستش داری”؟؟؟
دانیار:

با تکان های ریز و کوچک تخت چشم باز کردم…موقعیت زمان و مکان از دستم خارج شده بود…چند بار پلک زدم و بعد با مشت به پیشانی ام کوبیدم “وای دیاکو”!موبایلم را از روی پاتختی برداشتم..ساعت یازده…!چطور اینهمه وقت خوابیده بودم؟

آرام دستم را از زیر سر شاداب بیرون کشیدم و چند ثانیه به صورت غرق خوابش نگاه کردم…دوست داشتم ببوسمش..اما دلم نیامد بیدارش کنم.پتو را کنار زدم و برخاستم…سریع دوش گرفتم ولباس پوشیدم…شاداب همچنان خواب بود…کاغذی برداشتم و برایش یادداشت نوشتم…اما ترسیدم از اینکه اولین صبح بعد از با هم بودنمان را بدون من آغاز کند ناراحت شود.کاغذ را مچاله کردم و توی سطل زباله انداختم و لبه تخت نشستم.موهایش را از روی صورتش کنار زدم و گونه اش را نوازش کردم…اول اخم کرد و سرش را کنار کشید.خم شدم و شانه اش را بوسیدم…بالاخره رضایت داد و چشمانش را گشود.او هم مثل من گیج بود…دستهایش را کشید و کمی به من نگاه کرد.با لبخند گفتم:

-صبح بخیر کوچولو.

نمی دانم خون با چه شدتی به صورتش دوید که آنطور قرمز شد.جیغ زد و پتو را روی سرش کشید و گفت:

-دانیار…برو…

نتوانستم نخندم…حرکتش آنقدر شیرین بود که از شدت خنده نفسم به شماره افتاد.پتو را کمی کنار زدم.

-کجا برم؟

داد زد:

-نمی دونم..فقط برو…تو رو خدا.

دلم باز هم می طلبیدش…با ناامیدی به ساعت نگاه کردم.حیف که وقت نداشتم.

-حداقل بذار گردنت رو ببینم.

-نمی خوااااام…

کمی با پتو کلنجار رفتم…سفت چسبیده بودش.

-آخرش چی؟تا ابد که نمی تونی اون زیر بمونی.

پتو را بیشتر دور خودش پیچید.

-بعداً فکر آخرش رو می کنم…فعلاً برو.

-می خوام برم بیرون…نمیای برسونمت خونه؟

فریادش به ناله تبدیل شد.

-نه..نمیام..مامانم تا منو ببینه همه چی رو می فهمه.همه می فهمن.

شانه ای بالا انداختم و گفتم:

-باشه..پس من رفتم.

از همان زیر پرسید:

-کجا می ری؟من اینجا تنها بمونم؟

عجب بساطی داشتیم…!

-مگه خودت نمی گی برو؟

-نه اینکه کامل بری…یه ذره برو.

دلم مالش رفت…طاقت نیاوردم…به زور پتو را از روی صورتش پایین کشیدم.مقاومت کرد…اما شکست خورد.پتو را توی چنگم نگاه داشتم و گفتم:

-خودت می فهمی چی می گی کوچولو؟میای یا می مونی؟من عجله دارم.

چشمانش را دزدید…از رنگ به رنگ شدنش…احساساتم اوج می گرفت.

-کجا می خوای بری؟زود برمی گردی؟

وقتش بود..باید می گفتم…و در کمال تعجب دیدم که گفتنش به سختی قبل نیست…سخت نبود…اصلاً!

-دیاکو داره میاد…با پرواز قطر اومده…دو سه ساعت دیگه می رسه.

ضربه آرامی توی صورتش زد و گفت:

-خاک به سرم…منم باید بیام واسه استقبال…ولی با این حال و روز تابلو؟با این وضع خونه؟چرا زودتر بهم نگفتی؟

برخوردش…مثل برخورد همه عروسها هنگام مواجه با خانواده شوهر بود…استرس های معمولی…عادی.

-اینجا نمیاد..می ره خونه خودش…تو هم لازم نیست نگران این چیزا باشی…استراحت کن تا من برگردم.

-یعنی اگه من نیام زشت نیست؟

اگر چند دقیقه بیشتر توی آن اتاق می ماندم و آن صورت خوابالوی دوست داشتنی را می دیدم قطعاً پرواز دیاکو را از دست می دادم.

-نه…نیست…بخواب.

برخاستم که بروم..اما دلم به تنها گذاشتنش رضا نبود.

-شاداب نیام ببینم افتادی به جون آشپزخونه…وقتی برگشتم باید تو همین تخت ببینمت.

با لبه پتو بازی کرد و گفت:

-من خوبم…نگران نباش.

نگران بودم…و این دست خودم نبود.

-شاداب؟بگم تبسم بیاد؟

چرخید و پشتش را به من کرد و پتو را تا زیر گلویش بالا کشید.

-نه..اون بیاد چیکار؟می خوام بخوابم.

مگر این دل،دل می کند؟

دستانم را دو طرفش گذاشتم و صورتش را بوسیدم.

-شیر و کره و مربا تو یخچال هست.حتماً بخور تا من برگردم.

با ناز دستش را زیر لپش گذاشت و چشمانش را بست و گفت:

-چشم سرورم…برو تا دیرت نشده.ببخش که واسه بدرقه ت نمیام…انگار ده تا دیازپام با هم دیگه خوردم.

مگر از بوسیدنش سیر می شدم؟زیر گوشش گفتم:

-اگه پای دیاکو وسط نبود عمراً می ذاشتم اینجوری راحت بخوابی.

با آرنجش ضربه ای به سمت سینه ام پرتاب کرد و با حرص گفت:

– می ری یا زنگ بزنم پلیس امنیت اخلاقی؟

موبایلش را کنار سرش گذاشتم و گفتم:

-به جای پلیس زنگ بزن به مامانت…بگو تا شب پیش منی.

اخم کرد و جواب نداد..مثلاً قهر بود…با افسوس نگاهی به قرمزی های انگشتی شکل روی گردنش کردم و برای بار آخر بوسیدمش….اینبار چرخید و پر حرارت و از ته دل،بوسه ام را جواب داد…

از اتاق بیرون رفتم و لبخند زدم به سیاست دختری که همیشه به چشمم بچه و ساده می آمد ولی دیشب با زیرکی و اقدام به موقع آرامش و اعتماد به نفس را به من سرتا پا ادعا بازگردانده بود…!
شاداب:

به محض اینکه صدای بسته شدن در را شنیدم به قلبم اجازه دادم سکته کند.لبه پتو را به دندان گزیدم و نالیدم.

-خدایا…خودت رحم کن.

تن خسته و بی رمقم را از تخت بیرون کشیدم و خودم را به آشپزخانه رساندم.به زور چند قلپ آبجوش خوردم تا صدایم بازشود…حس می کردم گوشت تنم را ریش ریش می کنند…صدای ترسناکی توی سرم جیغ می کشید.

-تموم شد..تموم شد…

چند بار گلویم را صاف کردم…دستانم را مقابل چشمانم گرفتم..می لرزیدند…موبایل چند بار از دستم رها شد تا بالاخره توانستم شماره دایی را بگیرم…تا گفت:

-جان بابا؟

بغضم منفجر شد.

-دایی…

چند لحظه حتی صدای نفسش را هم نشنیدم.

-شاداب؟گریه می کنی بابا؟

گریه؟داشتم می مردم.

-چی شده دخترم؟

باز هم مکث کرد..انگار حتی بر زبان آوردنش هم سخت بود برایش.

-دانیار؟آره بابا؟اذیتت کرده؟

اذیتم نکرده بود…با تمام رنجی که می کشید و دم نمی زد…اما محتاط تر از یک برگ گل با من رفتار کرده بود.

-شما خبر داشتین آقا دیاکو امروز میاد؟

نفسش خس خس می کرد.

-اول جواب منو بده.دانیار حرفی زده؟کاری کرده؟

کف سالن نشستم…روی سنگها…

-نه…هیچی…ولی حالش خوب نبود…حالش افتضاح بود…می دونستم یه اتفاقی افتاده..می دونستم یه چیزی شده…اما نگفت…هیچی نگفت تا همین ده دقیقه پیش…که رفت فرودگاه.

منتظر ماندم که حرف بزند..که یک چیزی بگوید..که درستش کند…اما سکوت بود و سکون.

-دایی…تو روخدا…یه کاری بکنین…دانیار تازه داشت باور می کرد..تازه آروم شده بود..تازه خوش اخلاق شده بود…تازه یه ذره گرم و مهربون شده بود…تازه زندگیمون داشت رنگ آدمیزادی به خودش می گرفت…تازه داشتیم رنگ آرامش رو می دیدیم…تو رو خدا یه کاری بکنین…نذارین دوباره همه چی خراب شه…تو رو خدا…

ضعف داشتم…سرم را به دیوار چسباندم.

-دایی…یه کاری بکنین…توروخدا…

-چیکار کنم دخترم؟آروم باش و بگو از دست من چه کاری ساخته ست.

بی فکر جواب دادم.

-زنگ بزنین و بهش بگین نیاد…حالاحالاها نیاد…دانیار بدون اون آروم تره..خوشبخت تره…اون که باشه دانیار از من فاصله می گیره..سرد می شه..بی محبت میشه…نگاهش همه شک و ناباوری میشه…تو رو خدا دایی.

نفس بیمارش را فوت کرد…گوشم زنگ زد.

-شاداب…بابا جون…چند تا نفس عمیق بکش و یه کم فکر کن…می دونی داری در مورد کی حرف میزنی؟دیاکو…!دلیل زنده بودن و نفس کشیدن دانیار…پشت و پناه و تکیه گاه دانیار…تنها عضو باقیمانده از خانواده دانیار…برادر..پدر..مادر و خواهر دانیار…!من به این آدم بگم نیا؟بگم از دانیار دور بمون؟بگم نیا چون یکی به زنش اعتماد نداره و اون یکی به خودش؟

منظورش به من بود؟مرا گفت؟من به خودم اعتماد نداشتم؟

-دایی؟؟؟؟

-گوش کن دخترم…دیاکو قسمتی از زندگی دانیاره…در واقع مهمترین قسمت زندگیشه…اینو تو بهتر از من می دونی…و البته قسمتی از زندگی توئه…در واقع یه زمانی مهمترین قسمت زندگیت بود…اینو من…بهتراز تو می دونم.

دلم درد می کرد…پاهایم را توی شکمم جمع کردم.

-از دانیار پرسیدم می تونی با عشق همسرت نسبت به برادرت کنار بیای؟ادعا داشت که می تونه…از تو پرسیدم اگه دیاکو مجرد وآزاد برگرده بازم می خوای که همسرش باشی؟ادعا کردی که نه…!هر دوی شما مثل مربی فوتبالین که قبل از ورود به زمین کلی واسه حریف کری می خونن و ژستای روزنامه ای میگیرن…حالا سوت بازی رو زدن…شروع شد..بسم الله…نشون بدین چند مرده حلاجین.

از خودم و ادعایم دفاع کردم.

-من یه تار موی دانیار رو با تموم دنیا عوض نمی کنم…هنوزم می گم…

اجازه نداد ادامه دهم.

-حرف بسه شاداب…الان وقت عمله…الان که عشق اساطیریت جلوی چشمته و همسرت کنارت…دیگه حرف زدن فایده نداره…تو باید بتونی با دیاکو…که همه کس و کار شوهرته…رو به رو بشی…اونم بدون حساس کردن شاخک های دانیار…بدون دامن زدن به شک و شبه های توی ذهنش…

موهایم یکی یکی به تنم راست شدند…چشمهای خشمگین دانیار یک لحظه هم رهایم نمی کردند.

-من…دایی..من بلد نیستم فیلم بازی کنم…

خندید…خنده اش ترس داشت…ترس برای من وامانده…

-اگه بخوای فیلم بازی کنی که فاتحه ت خونده ست دخترم…دانیار خیلی باهوش تر از اون چیزیه که تو فکر می کنی.

اسید معده ام می جوشید و قل می زد وبالا می آمد.

-پس من چیکار کنم؟چیکار کنم که دانیار باور کنه؟چیکار کنم که دوباره زندگیمون بهم نریزه؟چیکار کنم که باور کنه حتی اگه احساسی به دیاکو هست احترامه…یه دوست داشتن بیش از حد..اما از سر احترام؟چیکارکنم که باور کنه من رگ حیات اون عشق رو همون شب عروسیش زدم و گذاشتم اینقدر خونریزی کنه تا بمیره؟چیکار کنم که باور کنه که اگه به دیاکو نگاه نمی کنم از سر دلخوری ودلشکستگی نیست… بزرگی و عظمت روح اون مرده که نمی ذاره مستقیم تو چشماش خیره بشم؟من مطمئنم دانیار هر حرکت منو اونجوری که خودش دلش می خواد تعبیر می کنه…من مطمئنم روزگارم سیاه میشه…مطمئنم دانیار دووم نمیاره و بین من و دیاکو…برادرش رو انتخاب می کنه…زندگیم از هم می پاشه دایی…دانیار منو باور نمی کنه…چون تو لحظه به لحظه روزهای عاشقی من بوده و همه رو به چشم خودش دیده…باور نمی کنه دایی…باور نمی کنه…شما که حال دیشبش رو ندیدین…من دیدم…من می دونم که چقدر بهم ریخته بود…من می دونم…

-شاداب…

حتی نشستن هم برایم سخت شده بود…درازکشیدم…جنین وار و مچاله.

-آروم باش بابا…چرا اینقدر خودت رو باختی؟

اشکهای گرمم روی سنگ سرد میریخت.

-من دانیار رو دوست دارم دایی…می ترسم از دستش بدم…من بدون دانیار می میرم.

صدایش دست شد و روی موهایم نشست و نوازش کرد.

-می دونم بابا..می دونم…اما هرچقدر که تو ترس از دست دادن داشته باشی بازم به پای دانیار نمی رسی…دانیار با این ترس زندگی کرده و بزرگ شده..این ترس همون کابوسهای شبانه شه…پس مطمئن باش…حالا که تو رو به دست آورده..حالا که بعد از اینهمه سال به یه نفر اعتماد کرده و اینقدردوستش داره..به این راحتی از دستش نمی ده…فرق دانیار با خیلی از مردای دیگه همینه…واسه کسی که دوست داشته باشه می جنگه..تا پای جونش…چون دیگه ظرفیت از دست دادنش تکمیله…چون بعد از مردن و زنده شدن دیاکو…قدر داشته هاش رو می دونه…قدرتو رو هم می دونه…پس به جای فکر و خیال…یه کم به اعصابت مسلط باش…دست پاچگی فقط کار رو خراب می کنه…

صورت داغم را به سنگ چسباندم…تا کمی از التهابم کم شود.

-چیکار کنم دایی؟شما بگین چیکارکنم.

-هیچی..فقط خودت باش…اگه قراره بازی کنی..نقش خودت رو بازی کن…اونی که هستی..اونی که تو دلته…شمشیر صداقت شاید به ظاهر کندتر باشه اما همیشه برنده ست.

طاق باز دراز کشیدم…اشک همچنان روان بود.تایپ کردم.

-آقا اجازه؟ما شما رادوست…

چند ثانیه بعد موبایل در دستم لرزید…تصویر دانیار پیش چشمم رقصید.

-دانیاری…

-تو که بیداری کوچولو.

لبم را محکم گاز گرفتم…ارتعاش صدایم باید کنترل می شد..باید..

-آره..خوابم نبرد.

-چرا؟حالت خوبه؟

گلویم را محکم فشار دادم…چه کسی میتوانست اینقدر خواستنی محبت کند؟برای همه زنها محبت همسرشان اینقدر قشنگ بود…یا خاص بودن دانیار…حتی یک احوالپرسی ساده را اینقدر خاص و دلچسب می کرد؟

-نه خوب نیستم.

صدای راهنمایش را شنیدم…ایستاده بود.

-درد داری؟

درد داشتم…خیلی زیاد…از درد کشیدن او..درد داشتم.

-شاداب؟الان برمی گردم…باشه؟یه مسکن بخور…من تا نیم ساعت دیگه خونم.

به زور لب زدم.

-نه دانیاری…حالم خوبه…فقط…

-فقط چی؟

چشمم را بستم و اجازه دادم قلبم به جای من حرف بزند…هرچه که درونش داشت…هر حسی که داشت…

-دلم تنگته…خیلی…

نه خندید..نه ملاطفت نشان داد..همچنان جدی پرسید:

-همین؟مطمئن باشم؟

گوشی را از صورتم جدا کردم و تصویرش را بوسیدم.

-نه..یه چیز دیگه هم هست.

-چی؟بگو.

-اگه بگم دعوام نمی کنی؟

-در چه مورده؟

نگفت نه..دعوا نمی کنم…یعنی تا ندانم قول نمی دهم.

-در مورد دیاکو.

سخت شدن صورتش را دیدم…بدون اینکه ببینم، دیدم.

-بگم؟

-بگو.

صدایش هم سخت شده بود…این یکی را با گوشهای خودم شنیدم.

-میشه بیشتر از من دوستش نداشته باشی؟

-چی می گی شاداب؟یعنی چی؟

بگذار بفهمد که گریه می کنم..بگذار بداند که من طاقت رقیب ندارم..بگذار بداند چقدر از نبودنش می ترسم.

-یعنی دوستش نداشته باش…حداقل نه بیشتر از من…!

بالاخره خندید…اشکم را پاک کردم و به صدای دلنشین خنده اش گوش دادم.

-به نظرم دکتر لازمی…حالت خوش نیست.

تند جواب دادم.

-نه..نیست…قول بده به محض اینکه رسوندیش خونه بیای پیش من…قول بده.

آرام جواب داد.

-همین کارم می کنم…تا تو یه دوش بگیری و یه چیزی بخوری من برمی گردم.

بهانه می گرفتم..مثل بچه ای به دنبال مادرش.

-یعنی چند ساعت دیگه؟

بی حوصله پوف کرد…باز صدای راهنمایش را شنیدم..نگران بود دیر به پرواز برادرش برسد.

-نمی دونم..اما به محض اینکه بتونم میام…الانم دیر شده…کاری نداری؟

عصبی شدم…از اینکه تمام حواسش پی دیاکو بود..!بی منطق شدم…تغییرات هورمونی صبرم را هم تحلیل برده بود…تغییرات هورمونی و حس مالکیت…شاداب را هم عوض کرده بود.

-فکر نمی کنی حداقل امروز رو باید پیش من می موندی؟منو تنها ول کردی تا بری استقبال برادرت؟می ترسی مرد به اون گندگی گم بشه تو تهران؟من اینقدر ضعف دارم که نمی تونم سرپا بایستم..اونوقت تو…

صدایش هم متعجب بود و هم درمانده…

-شاداب؟تو چته؟

خودم هم نمی دانستم.

-نگو که به دیاکو حسودیت میشه!

درست زد وسط خال…همین بود…!

-شاداب؟آره؟

لب برچیدم.

-من بیشتر از دیاکو بهت احتیاج دارم.

باز هم خندید..بلند و بی انقطاع…از آن خنده های هالی وار…هر هزار سال یکبار!مشتم را روی پایم کوبیدم.

-خنده داره؟

میان خنده جواب داد:

-خوش به حال دیاکو که همه بهش حسودی میکنن.

این یعنی او هم حسادت می کرد..به برادرش…این یعنی هنوز هم حسادت می کرد…به برادرش…

حرف دلم را از ته دلم گفتم.

-می خوام تمام و کمال مال من باشی…اسمش رو هرچی دوست داری بذار.

نرم شد و ملایم…مثل تمام لحظات شب گذشته.

-یه لیوان شیرعسل بخور…دوش آب گرم بگیر…لباس خوشگل بپوش..موهاتم باز بذار…من زن هپلی دوست ندارما.

آن تلخی و عذاب را حس نمی کردم…راحت تر حرف می زد..راحت تر می خندید…راحت بود.یعنی می شد؟می شد دانیار سرد نشود؟بد نشود؟می شد زهر نشود و در جانم نریزد؟ می شد این حسادت ها و دست و پا زدنهایی را که دروغ هم نبود ببیند و بفهمد به خاطر او حتی می توانم از دیاکو هم متنفر باشم؟می شد؟

-باشه…منتظرتم.

-از حموم که بیرون اومدی اس ام اس بده.زیادم سرپا نایست.خب؟

بوسه ای برایش فرستادم و گفتم:

-خب..!
دیاکو:

به محض عبور از گیت بازرسی و میان آنهمه جمعیت استقبال گر، دانیار را دیدم…و از همان فاصله، شیشه ضخیم و سرد چشمانش را تشخیص دادم…و وقتی در آغوشش گرفتم فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم و چقدر این پسر کم حرف و بی حوصله را دوست دارم.

برگشتن به ایران خوب بود…بهترین اتفاق بعد از مدتها…یک لبخند که بالاخره بر لبم نشست و ثابت کرد که هنوز هم عضلات صورتم می توانند منقبض و منبسط شوند.
دانیار را بوسیدم…بوییدم.او مثل همیشه از این چسبیدنها بیزار بود…حس می کردم تمایلش را برای دور ایستادن. اما تحمل کرد…صبر کرد و اجازه داد از وجودش نیرو بگیرم و با خودم فکر کردم که آیا می داند همیشه توان جدیدی بوده در پاهای خسته من؟می داند همیشه نقطه آغاز بوده در پایان راه من؟

به صورتش نگاه کردم و دست کشیدم روی ته ریش کوتاهش…نه لبخند داشت و نه پوزخند و چشمانش مثل همیشه هیچ حسی را متساعد نمی کرد…اما می دانستم…از حلقه سفت دستانش می فهمیدم که او هم دلتنگ بوده…که منهم دلیل سرپا بودن او هستم… که هنوز هم مجرای تنفسیمان مشترک است و با هم نفس می کشیم…

حجمی توی گلویم بالا و پایین می شد…و تنها به اندازه پرسیدن یک پرسش به من فرصت داد:

-خوبی داداش؟

نگاهش از موها و پیشانی من گذر کرد و به چشمانم رسید.

-خوبم.

انگار همین حجم توی گلوی او هم بود. ..چون سیب آدمش بالا و پایین می شد…اما بی حرف…بی صدا.

هر دو چمدانم را از دستم گرفت… کنار هم راه افتادیم…برای اختلاف قد چند سانتیمان دلم ضعف رفت…برای گردن برافراشته و نگاه مستقیمش هم…برای قدمهای بلند و پر صلابتش هم…برای فک بهم فشرده و مصممش هم…و برای حلقه توی دست چپش هم…

-شاداب چطوره؟

نفسش را محکم به بیرون دمید.

-خوبه.

“خوبم…خوبه. ..”خندیدم.. .دانیار تک کلمه ای.. .

-اما انگار اونم نتونسته یه ذره این زبون تو رو از تنبلی نجات بده.

چمدانها را توی صندوق عقب گذاشت و ماشین را دور زد و در همان حال گفت:

-نه ..نتونسته.

سوار شدم.. .ماشینش بوی سیگار می داد…مثل همیشه…

-سیگار رو هم نتونسته ترکت بده.

زیرچشمی نگاهم کرد و استارت زد.شیشه را پایین دادم…هوای دیماه تهران سرد بود…اما نه به سرمای تابستان امریکا…

خیابان ها را با ولع سر کشیدم.. .مردم را.. .مکالمه های نامفهوم اما آشنا را.چقدر از زبان انگلیسی متنفر بودم…چقدر از تمدن و آسمانخراش و پیشرفت بیزار بودم…چقدر دلم سادگی می خواست…پیکان هایی که هنوز هم مسافرکشی می کردند. ..یا دستفروش هایی که با همه نداری…شاید از من خوشبخت تر بودند …یا آب میوه فروش هایی که به غیر بهداشتی ترین شکل ممکن به مردم خدمات می دادند.

دلم برای همین بی قانونی توی رانندگی هم پر می کشید.. .لذت می بردم از اینکه همه چیز روی اصول و منطق نیست. ..از بی قانونی شهر لذت می بردم…و حتی راننده هایی که سر بیرون می کشیدند و فحش های رکیک نثار هم می کردند. باید غربت کشیده باشی تا بفهمی چطور همه زشتیهای وطنت پیش چشمت زیبا و خواستنی می شود…باید مثل من تمام عمر غریب باشی تا بفهمی حتی فحش هم می تواند گوشنواز باشد..اگر به زبان خودت گفته شود.

-چی شده؟

با بی میلی سرم را برگرداندم…این روزها و خیلی روزهای قبل به روش او پناه برده بودم…سکوت! و حالا درک می کردم که چقدر سخت است ترک عادت کردن…چقدر سخت است از سکوت دست کشیدن.

-نپرس.

ابرویش را بالا انداخت.

-نپرسم؟ می گی قراره جدا بشیم.زنت رو ول کردی و تنها اومدی اینجا. ..می گی شاید دیگه برنگردم امریکا…بعد…نپرسم؟

ای کاش می شد این روزهایش را زهر نکنم…این روزهای شادمانی و سرخوشی اش را…کاش می توانستم…

-به بن بست رسیدن،پرسیدن نداره .به بن بست رسیدنه.

اینبار ابروهایش در هم گره خورد.

-این چه بن بستیه که دایی نتونسته بازش کنه؟یعنی دایی از پس دخترش بر نمیاد؟اصلاً دایی از مشکلتون خبر داره؟

دایی؟؟؟داییِ کلافه از ما…حتی قید درمانش را زده بود…دایی؟

-خبر داره.

عصبی شد..این را از فشاری که به فرمان و فرمان به رگهای دست او وارد می کرد فهمیدم.

-چرا تلگرافی حرف می زنی..درست بگو ببینم چی شده؟

نه…انگار یک چیزهایی در وجود دانیار تغییر کرده بود..قبل ها اینقدر گیر نمی داد و پیگیر نمی شد.

-بچه دار نمی شیم. ..نه مشکل از منه. ..نه از اون.اما با هم سازگار نیستیم.. .اون با یه نفر دیگه می تونه بچه دار بشه..منم با یه نفر دیگه…اما با هم نه.هزار تا روش آزمایشگاهی و کوفت و زهرمار رو هم امتحان کردیم.حرف آخر همین بود.اسپرم و تخمک شما کنار همدیگه دووم نمیارن..زنده نمی مونن..تشکیل نطفه نمی دن.حالا چرا؟بخت سیاه و پیشونی سیاه تر..علتش اینه.

هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد…به جز ضربان دار شدن عروق گردنش…و نشستن پوزخند روی لبهایش.

-به خاطر بچه می خوای زنت رو طلاق بدی؟

منهم…چه خوب پوزخند زدن را یاد گرفته بودم.

-به نظرت من مردی ام که به خاطر بچه، زن طلاق بدم؟

رویم را برگرداندم.

-زنم.. .به خاطر بچه می خواد ازم جدا شه.

و چقدر گفتنش سخت بود. ..و چقدر غرورم را می شکست این بی مهری هرچند به حق همسرم.

-منم بهش حق می دم.. .خیلی باهاش حرف زدم…دایی هم حرف زد..اما میگه دوست دارم مادر بشم…دلم می خواد مادر بودن رو تجربه کنم.و حق داره.من گذشتم..از پدر شدن..با همه عشقی که به بچه داشتم گذشتم و گفتم زنم واسم مهمتره…اما اون نگذشت…و البته…حق داره!

چهره اش تیره شد…سرخی پیشانی اش در آن تیرگی توی ذوق می زد.

-پس اون همه عاشقتم و می میرم واست کشک بود؟

صدای سایش دندانهایش را شنیدم.

-همینه که می گن وفای سگ از زن بیشتره.

از همین می ترسیدم. .دامن زدن به بدبینی دانیار…و به سرم آمده بود.

-همه مثل هم نیستن.مگه کمن مردایی که به خاطر بچه یا زنشون رو طلاق می دن یا می رن سراغ یکی دیگه؟یا مردایی که چهار تا بچه دارن و بازم خیانت می کنن؟وفا به مردی و زنی نیست داداش.به ذاته.

بی توجه به من به فرمان مشت کوبید.

-باورم نمیشه این زن دختر دایی باشه.هیچیش به باباش نرفته.از روز اول فهمیدم.تعجبه..به خدا تعجبه که تو دامن دایی بزرگ شی و اینقدر بی مرام باشی.

این هم یک تغییر بزرگ دیگر…قبول داشتن یک آدم..تا این حد..آنهم از جانب دانیار.

-نمیشه یه طرفه قضاوت کرد.هر آدمی یه بار فرصت زندگی داره و این طبیعیه که دلش بخواد همه لذتهای دنیا رو تجربه کنه.

با وجود خستگی…با وجود دلشکستگی…هنوز هم نمی توانستم بی احترامی به زنی را که همچنان همسرم بود بپذیرم.

-نشمین داره یه تصمیم منطقی می گیره…اینو محیط امریکا یادش داده…نه دایی.

ناباورانه نگاهم کرد.

-پس تکلیف تو چیه این وسط؟

سعی کردم بخندم. ..مثل همیشه مطمئن و آرام…اما این زندگی خیلی به من سخت گرفته بود…خیلی بیشتر از ظرفیتم…حتی نمی توانستم ظاهرم را حفظ کنم.

-هیچی.

صدایش بالا رفت.

-هیچی؟به همین راحتی؟هیچی؟شما هنوز دو ساله که ازدواج کردین.زوده واسه نا امید شدن.چه عجله ای دارین؟چرا صبر نمی کنین؟

چقدر دانیار عوض شده بود..چقدر این تغییرات چشمگیر بودند.دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:

-تو نمی خواد حرص بخوری..در برابر بلاهایی که به سرم اومده و ازشون جون سالم به در بردم این هیچه…نترس…می گذره…بازم دووم میارم.

ترمز کرد…ایستاد و سرش را روی فرمان گذاشت. ..لبم را گاز گرفتم…معده ام را چنگ زدم و سرم را روی کتفش گذاشتم.
دانیار:

احساس می کردم می توانم دنیا را بر سر تمام آدمهایش خراب کنم…حتی می توانستم بر سر خدا هم فریاد بزنم و بگویم: “صفت تو عدالت است؟و عدالت این است؟”
والله که هیچ کس به اندازه من معنی بی عدالتی را نمی فهمید.معنی چروک های عمیق شده کنار چشم برادرم را نمی فهمید…معنی لبخندهایی که دیگر کش نمی آمد را نمی فهمید…معنی اینهمه بی رنگ شدن موهایی را که سنشان خیلی کمتر از سپیدیشان بود، نمی فهمید.برای هیچ کس به اندازه برادر من درد تعریف نشده بود…حتی برای من…!

به شاداب اس ام اس دادم که دیرتر می آیم…و چرای “پر الفش” را بی جواب گذاشتم.حرف داشتم…با دایی حرف داشتم…با دخترش هم همینطور…حق نداشتند حق برادرم را اینطور ناجوانمردانه بپردازند…حق برادر من اینهمه ناحقی نبود.

دایی دیاکو را در آغوش می کشید…همیشه رفتارش با دیاکو متفاوت بود…محترمانه تر…آرام تر…با محبت تر…!انگار برای من دانیار بود و برای دیاکو…دایی.
چمدانها را توی اتاق گذاشتم و برگشتم…طلبکار و شاکی نشستم و به چهره تکیده دایی خیره شدم…به من نگاه نمی کرد..تمام حواسش پی دیاکو بود…از حال و روز معده اش می پرسید…و من نیازی به شنیدن جواب نداشتم…! اعصابی نمانده بود که معده ای را ترمیم کند.

-به نظرتون با این جهنمی که دخترت واسش درست کرده احوالپرسی معنی داره؟

دیاکو تند نگاهم کرد…و دایی نگاهم نکرد.

-اگه شرایط برعکس بود..اگه دیاکو از دخترت می برید…اگه به خاطر بچه مثل یه تیکه…

دندانهایم را روی هم فشردم.

-اگه به خاطر بچه نشمین رو طلاق می داد..بازم اینقدر خونسرد بودی؟

دیاکو خروشید.

-دانیار…!

دایی نگاهم نکرد.

-خداییش چی یاد این دختر دادی؟چجوری بزرگش کردی که اینقدر بی معرفت و چشم سفید شده؟

دایی نگاهم نکرد…دیاکو بلندتر غرید.

-بسه دانیار…صدات رو بیار پایین.

بس نبود…و تا این آتش توی دلم زبانه می کشید صدایم پایین نمی آمد.

-یعنی از پس دخترت برنمیای؟باور کنم؟تو ذهن من از خودت یه قهرمان ساختی.یه رستم…یه آرش…یه اسطوره…اونوقت می خوای باور کنم که نمی تونی گوش یه الف بچه رو بکشی و سر جاش بنشونیش؟باور کنم دایی؟

می سوختم…سراپا می سوختم…

-اگه نمی تونستی…اگه نمی تونستین…چرا به من نگفتین؟چرا از من مخفی کردین؟من می تونستم ادبش کنم…می تونستم حالیش کنم که چه بی لیاقتیه…می تونستم…

چرا نگاهم نمی کرد؟این سرامیک تیره چه داشت که اینطور محوش شده بود.

-تو که می دونستی دخترت اینقدر بی مرامه چرا به دیاکو پیشنهادش دادی؟

مغزم در حال انفجار بود…محکم روی زانویم کوبیدم.

-چرا زندگیش رو..زندگیمون رو از چیزی که بود داغون تر کردی؟

هیچ کس حرف نمی زد..هیچ کس نگاهم نمی کرد.

-چرا ساکت موندی؟چرا درستش نمی کنی؟نگو که نمی تونی…نگو.

چشم گرداندم…از دایی به دیاکو..از دیاکو به دایی…!نه…از این دو نفر آبی گرم نمی شد…از جا پریدم…مثل گدازه های آتشفشان.بی توجه به دانیار گفتن های دیاکو از خانه بیرون رفتم…به تماس های از دست رفته شاداب اهمیتی ندادم…و شماره ینگه دنیا را گرفتم…مهم نبود آنجا نصفه شب باشد…مهم دل سوخته و غرور له شده برادرم بود..برادری که این حقش نبود.

صدای خوابالود نشمین،پوزخند روی لبم نشاند.

-خوابی؟من جای تو بودم به جای تختخواب یه قبر واسه خودم می کندم.

-شما؟

-آدم بی لیاقتی مثل تو رو چه به زنده بودن؟

صدایش محتاط شد.

-دانیار؟

-آره…خودمم.زنگ زدم بهت بگم…باختی…بد چیزی رو باختی.اصلاً هرچی رو که داشتی باختی.

-دانیار..چی می گی؟

-می گم..دلم واست می سوزه..خیلی بدبختی..چون نمی دونی چی از دست دادی…چون نمی دونی با خودت چه کردی.

-دانیار…

-می دونی خاصیت دیاکو چیه؟تا وقتی هست..تا وقتی داریش..تا وقتی کنارته…قدرش رو نمی دونی…اما وای به روزی که می فهمی دیگه نیست…اون روز دیگه روز نیست…تا ابد شبه…این خاصیت دیاکوئه…از فردا روزگارت سیاهه.

-صبر کن…بذار حرف بزنم.

-وقتت تموم شد دختر خانوم…خدا بهت فرصت داد با مردترین مرد روی زمین زندگی کنی..اما تو لیاقت نداشتی…حالا اگه دیاکو هم حاضر شه تو رو ببخشه…یا حتی اگه بازم خدا بهت فرصت بده…من دیگه نمی ذارم…دیگه حتی سایه دیاکو رو هم باید تو خواب ببینی…

بغض کرد.

-دانیار..بذار حرف بزنم.

-آره دختر دایی…برو بخواب…چون مردی مثل دیاکو رو فقط توی خواب می تونی پیدا کنی…خوب بخوابی.

قطع کردم…در حالیکه تمام تنم رعشه داشت…لگدی به لاستیک ماشینم زدم و سوار شدم…این قصه سر دراز داشت…!

شاداب با ذوق در را برایم گشود…اما از دیدن قیافه من خنده روی لبش ماسید.کنار رفت یا کنارش زدم..نمی دانم!فقط پاکت سیگار را از روی کانتر برداشتم و به اتاق رفتم.کی به اتق آمد…نمی دانم!اما دستهای کوچکش شانه هایم را ماساژ داد…و می دانم که مغناطیس وار…آهن پاره های درد را از تنم بیرون کشید.

-چیزی می خوری واست بیارم؟

صورتم را چرخاندم و صورتش را نظاره کردم…موهای مشکی افشانش را…و آرایش کمرنگش را.

-نه.

و بعد یادم افتاد که او گرسنه است..که او منتظر من مانده…که او تقویت می خواهد…که او…

به خودم لعنت فرستادم و چشمان پر سوزم را بستم و باز کردم.

-تو چیزی خوردی؟

سرش را بالا و پایین کرد.

-یه کم شیر و عسل.

چشمانش غمگین نبود…استرس داشت.

-فقط؟

اما لبخندش مثل همیشه متین و سنگین بود.

-قرار بود ناهار رو با هم بخوریم.

اگر شاداب هم مرا رها می کرد چه؟اصلاً چه تضمینی بود بماند؟نشمین از دیاکو با آنهمه نکات مثبت به راحتی گذشت…دل شاداب به چه چیز من خوش بود؟

-باشه..لباس بپوش بریم بیرون.

دستش را از زیر بازویم رد کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت.

-نمیشه یه چیزی سفارش بدیم بیارن خونه؟

موهایش را بو کشیدم.

-میشه…ولی می خواستم یه کم پسته بخرم واست.

صورتش را میان درز و دروز پیراهنم مخفی کرد.

-همینجا بمونیم…پسته نمی خوام.

دستم را از دستش آزاد کردم و دور تنش پیچیدم.

-نمیشه که…کوچولو بزرگ شده..باید تقویت شه.

گربه وار خودش را توی آغوشم جا کرد و گفت:

-کوچولو فقط تو رو می خواد…

اگر شاداب می خواست مرا ترک کند…می توانستم مثل دیاکو منطقی برخورد کنم و یا….؟
دیاکو:

از برخورد دانیار شرمسار بودم و سر فرو افتاده دایی هم بیشتر خجالت زده ام می کرد..اما گوشه ای در اعماق دلم جشن برپا بود…چسبیده بود…عجیب این فریادهای غیورانه و حمایتگرانه دانیار چسبیده بود.و باید دانیار را می شناختی تا لذت دل نگرانی هایش تمام رگ و پی تنت را غرق سستی و مستی کند.

دستم را روی زانوی دایی گذاشتم.

-ببخشید دایی…من معذرت می خوام…دانیاره دیگه..می شناسیش…اهل تعارف نیست…رک حرف می زنه…دلخور نشو.

چقدر از آخرین باری که دیده بودمش نفسهایش سنگین تر و گرفته تر شده بود.آه بلندی کشید.

-مگه دروغ می گه دایی؟مگه ناحق می گه؟اتفاقاً کاش منم جرات اینهمه روراستی رو داشتم..کاش تو هم داشتی.ما همیشه چوب مصلحت اندیشی و نگرانی واسه آرامش اطرافیانمون رو خوردیم.اگه تو می تونستی رک باشی این حال و روزت نبود..اگه من می توستم تو گوش دخترم بزنم..الان اینطور شرمنده تو نبودم.

زانویش را فشردم.

-این چه حرفیه مرد مومن؟واسه چی تو گوش دخترت بزنی؟نشمین از زن بودن..از مهربونی..از دوستی…واسه من هیچی کم نذاشت…مگه کم بودن شبایی که تا صبح پای من و درد کشیدنام بیدار نشست؟یا روزایی که از این بیمارستان به اون بیمارستان دنبال دوا و دکتر من بود؟من با نشمین خوشبخت بودم…آروم بودم…اما چه میشه کرد؟بچه می خواد.بچه خودش…میشه به زور نگهش دارم؟میشه یه عمر تو حسرت بسوزونمش؟میشه مجبورش کنم با همچین داغی زندگی کنه؟گیرم زندگی کنه..گیرم بمونه…ولی دیگه اون زندگی ارزشی داره؟

دهان باز کرد…دستم را بالا گرفتم.

-نه دایی…نشمین رو سرزنش نکن…من ازش دلخور نیستم..حتی بهش حق می دم…مادر شدن چیزی نیست که یه زن بتونه بی خیالش بشه.بذار اونجوری که دوست داره زندگی کنه.مرام شما زور و قلدری نیست…مرام منم نیست…بذار واسه آینده ش خودش تصمیم بگیره.

باز آه کشید..منقطع…بریده…

-چی بگم پسر جون؟همون موقع هم نذاشتی دخالت کنم…نذاشتی گوشش رو بکشم.چی بگم که این بی مهری رو توجیه کنه؟چطور بهش بفهمونم که یه کرد هیچ وقت رفیق نیمه راه نمیشه؟چطور وقتی تو اجازه نمی دی؟

تکیه دادم..خم نشستن اذیتم می کرد.

-حرف زدن فایده ای نداری…زن باید با دلش بمونه…با احساسش…نه با حرف من و شما…من نیازی به ترحم و دلسوزی ندارم…نشمین منو بخواد می مونه…نخواد…همون بهتر که بره.

فایده نداشت..حرفهایم حتی یک نقطه از آن همه سیاهی و غم چشمانش کم نکرد.

-اینا رو ولش کن دایی..الان از همه چی مهم تر دانیاره.از اون برام بگو…رابطش با شاداب چطوریه؟اذیتش نمی کنه؟خوبن با همدیگه؟

سرش را آرام تکان داد و لبخند کم جانی رو لبهایش نقش بست.

-خوشی این روزای من شده تماشای این دوتا جوون.باورت نمیشه…تا نبینی باورت نمیشه که دانیار بتونه با یکی اینجوری نرم و قشنگ حرف بزنه..باید ببینی چجوری نگاش می کنه..چجوری هواشو داره…خیلی شبیه باباته…خیلی منو یاد اون میندازه…خدا رحمتش کنه.

چیزی توی دلم ریخت..قندهایی که آب می شدند از خوشی…

-یعنی اذیتش نمی کنه؟بهش سخت نمی گیره؟بداخلاقی نمی کنه؟شاداب خیلی صبوره ها…نکنه به شما چیزی نمی گه…

لبخند دایی جان گرفت.

-واسه همینه که می گم باید خودت ببینی…نمی گم اخلاقش عالیه…هنوزم یه صبر و از خودگذشتگی فوق العاده می خواد زندگی کردن با دانیار…اما انگار این دختر عاشق همین اخلاقای گندش شده..طوری با شیفتگی صداش می زنه و قربون صدقش می ره که…

تکیه داد…خنده از لبش رفت…

-معجزه بود دیاکو…اومدن این دختر به زندگی دانیار معجزه بود…کاری که فقط خود خدا می تونست انجامش بده.خدا خواست که دانیار به زندگی برگرده و برگشت…با نیروی عشق و صداقت شاداب برش گردوند.معجزه ست…درست وقتی که امیدم نا امید شده بود…وقتی که قید آدم شدن دانیار رو زده بودم…کلی اتفاق افتاد تا بهم ثابت شه…که خدا هنوزم هست…که فقط کافیه اراده کنه…که حواسش هست…که هوای بنده هاش رو داره…که فراموش نمی کنه…که خوابش نمی بره…که کارش درسته.

دوباره لبخند زد.

-خیالت راحت باشه…حداقل دیگه لازم نیست نگران دانیار باشی.شادابی که من دیدم با همه شکنندگی و مظلومیتش…عین شیر سر زندگیش وایساده و هوای شوهرش رو داره…این دختر فرق داره با دختر قدرنشناس من…

چند لحظه سکوت کرد.

-فرق داره با همه دخترهایی که من می شناسم.

چند لحظه دیگر هم سکوت کرد.

-فرق داره..با تموم آدمایی که می شناسم.

صدایش پایین رفت…زمزمه کرد..انگار برای خودش…!

-شک ندارم هدف خدا از آفرینشش نجات زندگی دانیار بود.
شاداب:

یک چیزی خوب نبود…یک چیزی غلط بود…یک جایی می لنگید.

دانیار سعی می کرد آرام باشد…به روش خودش محبت می کرد…به روش خودش هوایم را داشت..به روش خودش یک لحظه هم مرا از آغوشش دور نمی کرد…اما غمگین بود…چشمانش آن دو گودال سیاه و بی تفاوت نبودند…چشمانش به اندازه تمام سرطانهای دنیا درد داشتند…به اندازه تمام پیرمردهای عالم خسته بودند…به اندازه تمام اعدامی ها…نا امید بودند…!

و دل من به اندازه تمامِ شب هایِ قبل از تمامِ امتحانهایِ دنیا…ترس داشت..دلهره داشت…تشویش داشت…و به اندازه تمام دشت ها و دریاچه های نمک..شور می زد.

به آتش سرخ سیگار دانیار نگاه کردم…به قامت چهار شانه اش که امروز عجیب خمیده به نظر می رسید…و به دست چپی که حتی یک لحظه هم مشت های گره کرده اش گشوده نمی شد.

-یعنی بگم مامان اینا نیان؟زشت نیست به نظرت؟

همانطور رو به پنجره و پشت به من..جواب داد.

-نه…دیاکو خسته ست…باشه یه وقت دیگه.

برگشت…سیگار را توی زیر سیگاری فشرد و به ساعت نگاه کرد.

-لباس بپوش بریم…یکی دو ساعت می شینیم و بعد می رسونمت خونه.

حس گوسفندی را داشتم که بوی خون می شنود.

-چی بپوشم؟

نگاه سرخش با اخم قاطی شد.

-از من می پرسی؟

چه می دانست از وحشت من؟چه می دانستم از عکس العمل های او؟

-آخه می گم یه جوری نباشه که تو دوست نداشته باشی.

حوصله نداشت…قسم می خورم حتی نصف حرفهایم را هم نمی فهمید.

-خب یه جوری بپوش که من دوست داشته باشم.

من امشب می مردم…امشب یا دانیار مرا می کشت…یا خودم نفس آخر را می کشیدم…چطور می توانستم مقابل دیاکو بنشینم و لبخند بزنم؟چطور می توانستم بهانه دست نگاه مچگیر دانیار ندهم؟من خدای گاف دادن بودم…گاف می دادم…شک نداشتم.
ساده ترین بلوز و شلوارم را پوشیدم…موهایم را به ساده ترین شکل بستم…ساده ترین مانتویم را پوشیدم و شالم را ساده دور گردنم انداختم…صورتم میت های چندین ساله را یادآوری می کرد…اما حتی باقیمانده رژم را هم پاک کردم…دانیار شوخی نداشت…با هیچ کس.

-شاداب؟بریم؟

کیفم را برداشتم…چشمم را بستم و با خدایم نجوا کردم.

-خدایا…به خیر بگذرون…

از اتاق بیرون رفتم و لبخندی به مرد منتظر مقابلم زدم.

-من در خدمتم سرورم.

لبخندم بی جواب ماند…شاید هم اصلاً دیده نشد…بیشتر حرفهایم در طول مسیر هم بی جواب ماند…شاید هم اصلاً شنیده نشد.

-دانیاری…کجایی؟دارم حرف می زنما…

-می شنوم.

-می گم یه گل فروشی پیدا کن..نمیشه که دست خالی بریم.

-گل می خواد چیکار؟

از حرص نبود حرفش…حس عجیبی داشت.

-یعنی چی؟مگه میشه؟

مقابل یک قنادی ایستاد و گفت:

-گل واسه دلِ خوشه…نه دل اون…

مبهوت به رفتنش خیره ماندم.منظورش چه بود؟

برخلاف همیشه…کلید ننداخت و زنگ زد…از رفت و آمد و شلوغی کوچه خوشحال بودم…اجازه نمی داد نوای ناهنجار قلبم به گوش دانیار برسد.صدایی گفت:

-خوش اومدین…بفرمایین.

آنالیز کردم…دایی بود..خدا را شکر…

توی آسانسور جعبه شیرینی را از دانیار گرفتم که لرزش دستهای آویزانم کمتر به چشم بیاید…باز هم خدا را شکر..حواسش به من نبود…

لبخند مهربان دایی هم نتوانست دلم را گرم کند…با قدرتی که از خودم بعید می دیدم سلام و احوال پرسی کردم…دایی مثل همیشه سرم را بوسید و زیر گوشم گفت:

-آروم باش…

یعنی اینقدر اضطرابم واضح بود؟یعنی دانیار هم فهمیده بود؟آب دهانم را قورت دادم و مردد نگاهم را توی پذیرایی دور دادم…نبود…!

-دیاکو کجاست؟

به سمت آشپزخانه رفتم اما گوشهایم را پیش آنها جا گذاشتم.

-رفته دوش بگیره..الان میاد.

خدا را برای بار هزارم شکر…کمی وقت برایم خریده بود تا بتوانم قلبم را در مشت بگیرم.مانتویم را در آوردم و شالم را مرتب کردم.

-حالتون چطوره دایی جون؟

-خوبم عزیزم.

زیرچشمی به دانیار نگاه کردم…دستانش را از ساعد روی زانو گذاشته بود و انگشتانش را در هم قفل کرده بود.

-نشمین جون کجاست؟

نگاه گذرای دایی به دانیار را دیدم..اما دانیار سر بلند نکرد…هوایِ فضایِ بینشان سرد بود.

-نشمین کار داشت..نتونست بیاد.

تا خواستم حرف بزنم..شامه ام پر شد از بویی شیرین و گرم…بویی آشنا…بویی متفاوت از دانیار…خدا را شکر کردم..چون قلبم از طپش ایستاد و دیگر نگران صدایش نبودم…نفسم هم در نیامد و دیگر از تند و کند زدنش نمی ترسیدم….اسطوره برگشته بود…اسطوره خانه خراب کن…!

سرم را چرخاندم…نه در مسیر بو…در مسیر کشش احساسم…! ایستاده بود…همان مرد..با همان لبخند لعنتی…با همان چشمان گیرای لعنتی تر…

من و دانیار همزمان بلند شدیم…دانیاری که ساعتها مرا ندیده و نشنیده بود حالا سراپا چشم بود و گوش…و زل زده به فاصله من و برادرش…

دلم یک نفس عمیق می خواست…اکسیژن نداشتم..اما حتی همان نفس عمیق هم می توانست گمان بد شود و به جان دانیار بیفتد.از ته دل…و توی همان دل التماس کردم.

-خدایا…به حق آبرو دارا…نذار لکه به آبروم بیفته.

نمی دانم آبرو دارها..چه کسانی بودند که اینهمه روی خدا نفوذ داشتند و اجابتم کردند.چون بالاخره لبم به لبخند گشوده شد و زبانم به سلام چرخید.

جلو آمد…دانیار کنارم ایستاد…چشم از اسطوره تا ابد ماندنی ام نگرفتم…نمی خواستم محکوم شوم به دزدیدن نگاه…

-خیلی خوش اومدین.

هنوز صدایش را نشنیده بودم..هنوز حرفی نزده بود…هنوز فقط نگاهم می کرد و جلو می آمد…و بی انصاف نمی دانست که کمر من دارد زیر فشار نگاه بهانه جوی دانیار می شکند.

بالاخره ایستاد…در دو قدمی ام…حس می کردم الان است که بیفتم…تمام کهکشانها دور سرم می چرخیدند…و وقتی دست دراز شده دیاکو را دیدم…اشهدم را خواندم که کافر از دنیا نروم.

-شاداب…چقدر خوشحالم که می بینمت…چقدر دلم واست تنگ شده بود.

گردنم خشک شده بود…اما حرکتش ندادم…دیدن صورت دانیار…اراده ام را تکه پاره می کرد.دستم را میان دستانش گذاشتم و سوختم…از درون و برون سوختم.

-منم همینطور…خوشحالم که سلامت می بینمتون.

دستم را فشرد..از حرارت من نمی سوخت؟انگشتانم را جمع کردم تا از این تماس عذاب آور نجات بیابم…اما در خلاف جهت انتظارم کشیده شدم…و محصور ماندم…درست میان جهنمی که روزگاری بهشتم بود.شعله ای موهایم را سوزاند.سرم را بوسیده بود.و نمی دانست که با این کارش سند مرگ مرا امضا کرده.

-حالا دیگه واقعاً دخترمی…یه تیکه از جونم…پاره تنم…

بالاخره از دستش رهایی یافتم…و چون مرده بودم دیگر استرس جایی نداشت…پس بی ترس نگاه کردم..به آن چشمان شفاف و همیشه مهربان…و بی خبر از اطرافم گفتم آن چیزی را که باید…و یا شاید..نباید..!

-اما شما واسه من همیشه مثل یه پدر بودین…و حالا علاوه بر اون پدر شوهر، برادر شوهر و بزرگترمم هستین.

لبخندش تمام اتاق را در برگرفت.

-خوشحالم که اینجایین…دانیار بدون شما همیشه یه چیزی کم داره…با بودنتون زندگیمون کامل میشه.

برق چشم دایی چشمم را زد…دستی که خوب می شناختم روی کمرم نشست…دستی که قصد تنبیه و شکنجه نداشت…دستی که نامحسوس و دور از چشم همه نوازش می کرد.

آبرودارها…آبرویم را خریده بودند…!
دیاکو:

دستگیره در را پایین کشیدم و فضای اتاق را به دنبال دانیار گشتم.کنار میز توالت ایستاده و با قفل کمربندش درگیر بود.گذرا نگاهم کرد و گفت:

-لعنت به من اگه دیگه این کمربند رو ببندم.هربار همین مکافات رو باهاش دارم.

برای یک لحظه صدایش بیست و چند سال کوچک شد…

-من از کمربند متنفرم…!نبند..نمی خوام…

خندیدم و دستش را کنار زدم…خم شدم و زبانه قفل را کشیدم…نه!واقعاً گیر کرده بود…با دقت بیشتر تلاش کردم و بالاخره…

-بفرما…باز شد.

پوفی کرد و گرمکنش را برداشت و به حمام رفت…با وجود تمام بی خیالی ها و بی قیدی هایش هرگز مقابل چشم من لباس عوض نمی کرد و چقدر این حیای ذاتی اش را دوست داشتم.

-دایی خوابید؟

چمدانم را باز کردم و یک دست لباس راحتی درآوردم.

-نه…داره با شاهو حرف می زنه.

صدایش نامفهوم شد…داشت مسواک می زد.

-نمی فهمم چی می گی…

سکوت کرد…مسواکم را برداشتم و به حمام رفتم و کنارش ایستادم.دهانش را شست و به من خیره شد.مسواک را در دهانم چرخاندم و گفتم:

-چیه؟

قصد حرف زدن نداشت..ابرویم را بالا بردم…مشت آرامی به شکمم زد.

-شکم زدی.سفیدی موهات بیشتر شده..پیر شدی.

مشت محکمی به بازویش زدم.

همچنین ببینید

پارت ۷ جلد دوم اسطوره

چشمکی زد و گفت: -تا حالا پیش نیومده بود واسه کسی احترام قائل باشی… بس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *