دوشنبه , مهر ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۳ رمان عزیز جان
کانال عاشقي

پارت ۱۳ رمان عزیز جان

سوزن رو با فشار می کردم توی پارچه و در میاوردم نمی دونم چی می دوختم ..اوس عباس همین طور ساکت نشسته بود و به من نگاه
می کرد …بعد با دو زانو روی زمین خودشو کشید جلوتر …حرص من بیشتر شده بود و سوزن مرتب می رفت توی دستم با خودم گفتم نرگس الان موقعشه که تا می خوره بزنیش ….. ولی بازم خودمو کنترل کردم ، بالاخره با لحن التماس آمیزی گفت : نرگسم بزار برات تعریف کنم چی شد ….. گفتم اگر من نخوام بدونم کی رو باید ببینم ؟ حوصله ندارم ….حرف خودتو بزن از من چی می خوای؟ …..
ناراحت شد و گفت : غلط کردم به خدا غلط کردم ..هر تقاصی هم داشته باشه میدم …اگه می خوای بهم فحش بده بد و بیراه بگو ولی رو ازم برنگرون …. دلتو خالی کن به خدا خیلی برام از این سکوتت بهتره …. جبران می کنم من
نمی خوام تو رو از دست بدم بیا برگرد خونه ی خودت اون خونه بدون تو نمیشه …همه جاش بوی تو رو میده ، اومدم شما هارو با خودم ببرم …… چپ چپ بهش نیگا کردم و پرسیدم اونوقت خانم تو چیکار می کنی …..گفت : تو بیا صبر کن من طلاقش میدم فقط تا وقتی وضعم خوب بشه و مهرشو داشته باشم .بعد همه چیز رو بر می گردونم به حالت اول اونوقت همون نرگس و اوس عباس قبلی میشیم بهت قول شرف می دم ……
گفتم : راستی این کارو می کنی ؟ …..خودشو یه کم تکون داد و با اشتیاق گفت : به جون عزیز خودت قسم می خورم خودت که می دونی چقدر عاشقتم …. منو ول نکن بچه ها به تو احتیاج دارن … بیا سر خونه زندگیت … آخه میگم که نه من می تونم بدون تو زندگی کنم نه اون خونه بدون تو خونه میشه هر جا رو نیگا می کنم تو رو می بینم فدای اون چشمای قشنگت برم بیا بر گرد ……
گفتم : خوب حرفت تموم شد اگر چیزی مونده بگو تا دوباره بلند نشی بیای اینجا که می خوام حرف بزنم ……. گفت : خوب یه چیزی بگو ……. گفتم باشه می خوای بشنوی ؟ ولی یادت باشه تو هیچوقت تحمل حرفای راست منو نداشتی هر وقت اومدم حرف بزنم داد و هوار راه انداختی فکر می کنی من دلم نمی خواد دق دلمو خالی کنم؟ چرا ولی از عاقبتش می ترسم چون تو رو میشناسم تو می خوای من چیزی بگم که مورد پسند تو باشه پس تو حرفتو بزن و برو …….. گفت : نه بگو قربونت برم هر شرطی بزاری قبول می کنم فقط بیا بریم خونه ……. گفتم : باشه یه دفعه ی دیگه امتحان می کنیم ..اولا تو سه ماه قبل از اینکه با هم قهر کنیم دسته گل به آب داده بودی … پس حرفایی که به من می زنی ، دروغ اگرم راست باشه خیلی آدم باید پست باشه که با وجود اون حرفا به زنش بره و یه بچه درست کنه ، دوماً : به جای حقیقت به بدترین وضع کاری کردی که من حتی نتونستم از مردم لاپیشونی کنم(مخفی کنم )آبروی خودتو منو همه جا بردی انگار ما خودمون توی شهر جار زدیم و همه رو خبر کردیم که …. بیان ما بدبخت شدیم و ننگ بالا آوردیم ….. سوما تو منو میشناسی به نظر تو نرگس آدمی که با هوو یک جا زندگی کنه ؟ اونم با این وضع؟ …. کلام آخر دیگه همه ی پل ها رو پشت سرت و خراب کردی و راه برگشتی نمونده …. من اجازه نمی دم جنازمُ تو خونه ی تو بیارن تموم شد و رفت حالا به سلامت ….
با ناراحتی گفت : به خدا تقصیر توام بود من یه خریتی کردم می خواستم خودم درستش کنم ولی تو و کوکب هی از من ایراد می گرفتین و نمی گذاشتین تو خونه ی خودم راحت باشم تقصیر تو بود که به کوکب رو می دادی …حالا من رفتم چرا نیومدی دنبالم خودت بیست روز با من قهر نکردی ؟ من مگه نیومدم در خونه یادته بچه هارو پر کردی انداختی به جون من مگه من یادم میره ….حالا لحنش تند شده بود و داشت عصبانی می شد و هی صداشو می برد بالا…. ولی من از جام تکون نخوردم و دیگه تصمیم گرفتم حرف نزنم ….. چون می دونستم به جای باریک میکشه ….. پس اونم عصبانی تر شد و به من گفت …. از خود راضی تو بودی که زندگی منو بهم زدی…. با کله شقی های تو زن گرفتم،، خوب کردم حقم بوده خلاف شرع که نکردم باید بیای تو خونه ی خودت با من زندگی کنی مردای مردم زن شون می زنن و سیاه و کبود می کنن و چهار تا چهار تا زن میگیرن صداشون در نمیاد اونوقت تو طلب باباتو از من داری …. ول کن بلند شو حالا که حرف حساب سرت نمیشه با کتک می برمت ، بعد طلاقتم نمیدم اگر نیای بچه هامو میگیرم توام هر کجا می خوای بری برو ولی من می گم تو باید چیکار کنی ….. حالا داشت دیگه هوار می زد و من سرم تو گردنم کرده بودم و اشک می ریختم نمی خواستم اونجا جلوی ملوک اون حرفا رو به من بزنه …

بلند شد یه لگد زد به چرخ خیاطی منو گفت : دلتو به اینا خوش کردی فکر کردی این همه سال من اینجوری پول در آوردم ؟ مثل ریگ پول خرج کردی نگفتی از کجا آمده ، بلند شو باید بریم خونه پاشو یالا زود باش ..زود ….
که حیدر اومد تو و جلوش گرفت و گفت چیکار می کنی عباس نکن گناه داره ….
این چه کاریه این که می گفتی بیای حرف بزنی همین بود …..
داد زد حرف حالش نمیشه که بیاد خونه اگر هر چی گفت گوش نکردم نامرد روزگارم ..بابا تو بیا بریم اصلا هر چی تو بگی گوش می کنم غیر از اینه ؟ …..
حیدر گفت : این طوری ؟ به زور نمیشه که….مگه نگفتم نیا نرگس قصد نداره بیاد تو خونه ای که اون زن باشه… برو طلاقش بده بعد بیا …..بازم داد زد و انگشتشو گرفت طرف من .. بپرس …ازش بپرس اگه طلاق بدم میاد ؟ نامرد روزگارم اگه این کارو نکنم ، حیدر گفت اون با من …. اون موقع خودم میارمش قول میدم …. گفت نمیشه باید الان خودش بهم بگه… .بهم بگه ، من میرم طلاقش میدم ولی تو اونو نشناختی من یه عمر باهاش زندگی کردم یه خیره سریه مگه کسی می تونه اونو وادار به کاری بکنه حرف حرف خودشه …..اصلا می دونی چیه من بچه هامو با خودم می برم می خواد بیاد می خواد نیاد …… رفت و دست نیره و ملیحه رو گرفت و بکش بکش برد طرف در بچه ها شیون می کردن که عزیز جان به دادمون برس ….
از جام پریدم کفگیر رو برداشتم و رفتم سراغش و گفتم نمی دونستم تو یه حیوونی گمشو دیگه نمی خوام هرگز ببینمت خوب شد این کارا رو کردی خودتو نشون دادی ….. اون دست بچه ها رو ول کرد و به حیدر گفت: همین یک باره بببین هیچوقت این کارو نکرده با من دعوا نمی کنه که من حرفمو بزنم مثل سگ منو نیگا می کنه انگار من جنایت کارم …. بچه ها فرار کردن رفتن تو….. اکبرم از راه رسید … تا اوضاع رو دید فهمید چی شده براق شد طرف آقاش که من پریدم ، زود بغلش کردم و گرفتمش توی سینه ام و چادرم رو کشیدم دورش که نتونه تکون بخوره و سرمو بردم جلوی گوششو گفتم تو رو به جون خودم قسم میدم برو پیش بچه ها الهی من فدات بشم اگه می خوای من بیشتر حرص و جوش نخورم هیچ کار نکن بدتر میشه تورو خدا به خاطر من ….. و بچه ام در حالیکه خودشو بهم می مالید رفت تو اتاق ….. اوس عباس یه کم آروم شده بود و طبق معمول پشیمون……

گفت : برای آخرین بار ازت می خوام بیا بریم اگر نیای دیگه دنبالت نمیام ……. با صدای بلند گفتم : آهای مردم من نرگس از اوس عباس طلاق گرفتم و ازش جدا شدم نه مهر می خوام نه خرجی بچه ها رو هم نگه می دارم اون دیگه حق نداره دنبال من بیاد و من حق ندارم ازش گله ای داشته باشم تموم شد و رفت ..
و رو به اوس عباس گفتم : خوب شد حرفی که می خواستی بزنم رو گفتم دیگه سراغ ما نیا هیچوقت دلم نمی خواد بینمت هرگز ….
باز شروع کرد به فحش دادن و خودش زدن ولی منم اومدم تو اتاق درو بستم ولی صداش میومد و می تونستم از پنجره ببینمش…. حرفای بی ربط می زد و هی می گفت من عاشق زنم هستم همه ی دنیا اینو می دونن فقط خودش نمی دونه زنی به بی رحمی اون ندیدم ..خوب من یک بار خطا کردم نباید که منو بکشن …..همه ی زن ها دارن با شوهرای چهار زنه زندگی می کنن …….. حیدر گفت اونا زنشون نرگس نیست روزی که اومدی به ما بگی بریم خواستگاری خودت گفتی اون با همه ی زن ها فرق داره نگفتی ؟ خوب اینم فرقش دیگه ………
عاجز و در مونده نشست کنار دیوار اشکهاش سرازیر شد مثل ابر بهار اشک می ریخت و حیدرم کنارش نشست و بهش گفت : داداش ول کن دیگه یه کم صبر کن سختی که کشید, این وضع رو قبول می کنه باشه؟ ببین ناراحت نباش حالا خوب اولشه بزار بیچاره عادت کنه خوب الان براش سخته تو داری بهش زور میگی …. سرشو تکون داد و گفت من اونو میشناسم خر ملاس به مرگ خودشو ضرر صاحبش راضیه باید همین الان با من بیاد به خدا به اون زن کاری ندارم خودت می دونی من نرگس رو دوست دارم فقط یه اشتباه کردم مست بودم حالا تا کی باید تقاص پس بدم ؟
دلم براش سوخته بود …حال خیلی بدی داشت با خودم گفتم نرگس خون که نکرده ول کن، نزار این قدر اون خار و خفیف بشه تا حالا این کارو نکرده …. یک دفعه به خودم اومدم که نه اینا فیلمش فقط می خواد منو ببره و فردا بره جلوی من پیش اون زنه بخوابه ……نه …نه … هرگز من تاوان اشتباه اون نمیدم ….
اون یک ساعتی توی حیاط با حیدر حرف زد ملوک براش چایی برد و اونم بدون قند یک جا اونو سر کشید …بالاخره بلند شد و در حالیکه معلوم بود دلش نمی خواد بره با حیدر رفتن بیرون ……
شاید اگر می دونست که من حالم از اون بدتره اونقدر ناراحت نمی شد کاش گریه می کردم و اونطوری که اون می خواست جلوش عجز نشون می دادم .ولی نه این خواسته ی من نبود …
دیگه به فکر خونه افتادم نمی خواستم اون منظره ها دوباره تکرار بشه هر روز دنبال جا بودم تا یک هفته بعد اکبر که از مدرسه اومد. گفت: عزیز جان یه خونه نزدیک مدرسه پیدا کردم خیلی خوبه من توشو دیدم تازه ساخته شده و خالیه یه مرده اونجا بود ازش پرسیدم گفت اجاره میدیم می خوای بریم ببینیم الان اونجاس ؟ … معطل نکردم و نهار نخورده با هم راه افتادیم وقتی رسیدیم صاحب خونه داشت درو قفل می کرد که بره …..
رنگ در آبی بود و من خیلی این رنگ رو دوست داشتم به فال نیک گرفتم و رفتم جلو …. پرسیدم : آقا خونه رو اجاره میدی ؟ گفت : آقاتون بیاد چرا که نه …… گفتم آقاتون جلوت وایساده شوهرم مرده تو خیابون بمونم؟ منم و سه تا بچه ام میدی که نشونم بده… اگرم نمیدی خدا حافظت باشه : پرسید آبجی خرجت از کجاس اگه فردا کرایه رو ندادی با زن که نمیشه طرف شد.

گفتم اولا از مرد بیشتر در میارم چون خودم کار می کنم و خیاطم ، دوما اگه مرد واقعی باشی زن و مرد برات فرقی نمی کنه …چیکار کنم میدی یا نه ؟ یه فکری کرد و گفت :ضامن داری ؟ گفتم آره که دارم بزار اول من خونه رو ببینم شاید نپسندیدم . برگشت و کلید انداخت و دو باره درو باز کرد. رفتم تو همونی بود که من می خواستم یه حیاط قشنگ و بزرگ ، رو بروی در یک باغچه ی بزرگ گل کاری شده و یک حوض کوچیک آبی وسط حیاط، دست راست یک ایوون خیلی بزرگ با دو تا ستون …که خودش مثل حیاط بود دو تا اتاق بزرگ و جا دار و تو در تو و دو تا دیگه اتاق که هر کدوم در مجزا به ایوون داشت درا و پنجره ها چوبی و آبی رنگ بود که بالای همه یا اونا هلالی شکل درست شده بود، کنار هر پنجره به طرف بیرون طاقچه داشت.. سمت چپ یک انباری که جلوش آب انبار قرار داشت و یک مطبخ کنار اون بود که خیلی تمیز و خوب در آورده بود ….دلم باز شد بر خلاف روزی که رفتم توی خونه ای که اوس عباس برام ساخته بود احساس خیلی خوبی داشتم و یه ذوق عجیب به دلم افتاد…. با خودم گفتم کاش اینجا رو می خریدم بعد فکر کردم نرگس به اونجام میرسی صبر داشته باش …..
با صاب خونه به توافق رسیدم… اون زمان خونه خیلی گرون نبود ولی بازم من می ترسیدم اگه یه وقت کارم نگیره و مشتری نداشته باشم چیکار کنم ؟
ولی بازم به خودم مسلط شدم و اونو قانع کردم که کرایه ش رو به موقع میدم … و حالا اون به چه دلیل به من اعتماد کرد و ازم ضامن هم نخواست ، فقط خدا می دونه و بس …. آره به همین راحتی خونه رو به من اجاره داد من همون جا باهش قرداد بستم و دو ماه کرایه خونه رو هم دادم تا خیالم راحت باشه … و کلید رو گرفتم … من به صاحب خونه گفتم فردا اثاث میارم ..
چیزی که نداشتم و نمی خواستم اون بفهمه که من آه ندارم با ناله ام سودا کنم . تا فکر کنه من نمی تونم کرایه شو بدم ….هم اینکه خجالت می کشیدم و باید برای این هم یه فکری می کردم …….
یک چیز دیگه ای نگرانم می کرد و اون این بود که صاحب خونه به طور مشکوکی زود راضی شد و هم در کرایه به من تخفیف داد و هم اسمی از ضامن نبرد و خیلی ساده به من اعتماد کرد… این برام عجیب بود ….
راستش ترسیده بودم ، چون من به اون گفته بودم تنها هستم شاید با خودش فکرایی کرده که به این آسونی خونه رو در اختیار من گذاشته بود… من هنوز سی و شش سال بیشتر نداشتم و جوون بودم پس باید احتیاط می کردم که مشکلی پیش نیاد و باعث درد سرم بشه ….. وقتی برمی گشتیم اکبر هم به من گفت : عزیز جان یارو چقدر زود راضی شد انگار معطل ما بود نکنه ریگی تو کفشش باشه .
گفتم : نه بابا خوب خونه رو اجاره داد خیالش راحت شد دو ماه هم که پیش گرفته …خوب شاید کار خدا بوده …….
تو راه بازم فکر کردم کلید تو دستم بود و باورم نمی شد این کار به این خوبی انجام شده باشه. می ترسیدم خواب باشم و بیدار بشم و ببینم خبری نیست …. احساس کردم همون شبونه برم توی خونه خیالم راحت تره و تصمیم خودمو گرفتم ….
حیدر دم در وایساده بود پیدا بود می دونست ما کجا رفتیم ….خوب کار ما طول کشیده بود و اونا نگران شدن …حیدر وقتی عصبانی میشد درست شکل اوس عباس بالا و پایین می پرید من از حالتش فهمیدم … ما رو که دید اومد جلو و دستشو زد به کمرش که دست شما درد نکنه زن داداش همین جور بی خبر میری سراغ خونه اینه رسمش؟
گفتم چی شده ؟ من کار بدی کردم داداش جون ؟
گفت : مگه قرار نبود همین جا بمونین ؟ پس چی شد ؟ گفتم : نه والله از اول هم قرار بود من برم خونه بگیرم چون پول نداشتم موندم….حالا یک کم دست و بالم باز شده ، چرا مزاحم زندگی شما بشم ؟ این جوری منم راحت ترم ولی شما باید بیان و بالای سر ما باشین تا مردم فکر نکنن که مرد نداریم شما باید مرتب خودتو نشون بدی…… آقا حیدر اگه ببینی چه خونه ای پیدا کردم شما هم راضی میشی …. خیلی دل باز و راحته می خوام امشب اثاث ببرم ولی شما فردا اون جا باش که با صاب خونه آشنا بشین ،که بدونه ما بی کس و کار نیستیم ..
از این حرفای من بادی به غبغب انداخت و کمی آروم شد و عصبانیتش فرو کش کرد و گفت: معلومه که میام من که تنها تون نمی زارم .. ولی حالا چه اصرای داشتین خونه اجاره کنین ؟ از دست ما ناراحتی ؟ ملوک کاری کرده …..گفتم این حرفا چیه به اندازه ی کافی به من محبت کردین…. هر چی زودتر سر و سامون بگیریم بهتره …. گفت : حالا چرا امشب ؟ این قدر بهتون بد گذشته … باشه صبح اول وقت میبریم دیگه …..
گفتم به دو دلیل ….یکی اینکه می ترسم اوس عباس بیاد دوم اینکه اثاث که ندارم صبح روز روشن همه می ببینن…. نمی خوام صاب خونه بدونه ما چی بردیم تو خونه و فکر کنه نمی تونم کرایه شو بدم همین شبی بهتره من که چیزِ زیادی ندارم زود جمع میشه ..

حالا یواش یواش تهیه می کنم ، تا نرم درست نمیشه ….
زیر لب گفت : لعنت به تو عباس چقدر گفتم اگه پات تو خونه ی ما باز بشه از این جام آواره میشن گوش نکرد ……
من و اکبر نهار نخورده بودیم نیره سفره رو انداخت نهار خوردیم….. و بعد همه با هم مشغول جمع کردن اثاثمون شدیم …خوب چیز زیادی که نداشتم بقچه ها رو پهن کردم و دو باره همه رو گذاشتم کنار در مثل کسی بودم که می خواد از چیزی فرار کنه …..همه چیز که حاضر شد اکبر و فرستادم دنبال درشکه …………
همه ی اون چه که داشتم توی یک درشکه جا شد و اکبرم کنار درشکه چی نشست و کلید رو دادم بهشو اونو راهی کردم ، منو بچه ها از ملوک و حیدر خداحافظی کردیم ملوک طفلت مثل ابر بهار اشک می ریخت ….اون دختر مهربونی بود ولی من هم زبونش نبودم .. آیینه قران رو دادم دست نیره و پیاده راه افتادیم ….. به دنبال سرنوشتی نا معلوم .. اونجا دیگه دلیر نبودم خیلی ترسیدم از این که نتونم از عهده ی کاری که دارم می کنم بربیام و مسخره ی خاص و عام بشم……فکر کردم همینه که زن ها دوست دارن به یکی متکی باشن چون دلیر نیستن …یه دفعه دیدم حیدر م با اصغر و محمود دارن دنبال ما میان ….. از اینکه اونام اومدن حالم بهتر شد و با خودم گفتم نرگس نترس با خدا …هر چی می خواد بشه ,بشه ………
من حتی یک تیکه فرش هم نداشتم که توی یک اتاق بندازم .. رختخواب هم نداشتم تازه وقتی اثاثم رو بردم توی اون خونه عمق فاجعه رو فهمیدم……و متوجه شدم که عجله کردم و این وضع برای بچه ها خیلی سخته و ممکنه دیگه فراموش نکنن……
حیدر خیلی زود رفت و من موندم و سه تا بچه و یک خونه ی خالی…..حالا دیروقت بود و کاری نمی شد کرد دو تا پتو داشتم و باید یکی رو می انداختیم رو مون و یکی زیر و چهار تایی می خوابیدیم …..وسط حیاط مونده بودم با خودم گفتم نرگس چیکار کردی؟ حالا چی میشه؟ بچه ها سرما می خورن سر سیاهی زمستون ؟ این چه کاری بود ؟من خیلی هنر کنم کرایه ی خونه رو بدم و شکم بچه ها رو سیر کنم …پس چه جوری این خونه رو پر کنم … چشمم افتاد به بچه ها که اونام هاج و واج منو نیگا می کردن …. گفتم چرا وایسادین بریم اول مطبخ رو درست کنیم اتاق ها هم که خوبه همه چیز مرتبه بچه ها یادتون باشه وقتی خواستیم وسیله برای خونه بخریم اول یک گرامافون بخریم که خیلی واجبه ، کوکبم که نیست هی ایراد بگیره …. هر سه تایی با این حرف من به خنده افتادن و رفتیم تا همون وسایل کم رو جا به جا کنیم اکبر رو فرستادم تا تخم مرغ بخره و نون و گوجه فرنگی تا املت درست کنم …..به نیره هم گفتم تلمبه بزن تا حوض پر بشه …..یه دستمالم دادم به ملیحه و گفتم این اتاق رو دستمال بکش تا توش بخوابیم ….. اکبر برگشت و منم سه فیتیله رو روشن کردم و املت رو حاضر کردم .
خیلی زود کارامون تموم شد…. توی اتاق کوچیکه پتو رو پهن کردم و سفره انداختم و صدا کردم بچه ها شام حاضره بیاین ….
که صدای در اومد یک لحظه فکر کردم صاب خونه اومده و موندم چیکار کنم به اکبر گفتم برو ببین کیه اگر صاب خونه بود راش نده بیاد تو برو بیرون باهاش حرف بزن بدونه نباید بیاد تو خونه…. ولی در که باز شد سر و صدای زیادی بلند شد …..
حیدر و ملوک با یک فرش و دو دست رختخواب و مقداری غذا و میوه اومده بودن , کوکب و حبیب هم دوتا پتو آورده بودن ولی زهرا قابلمه لوبیا پلویی که برای خودشون درست کرده بود با سبزی خوردن و ترشی برای ما آورده بودن و یه دفعه خونه شلوغ شد و بچه ها خوشحال شدن …. من که سعی می کردم اونا رو بخندونم و موفق نمی شدم حالا به راحتی می خندیدن و با هم شوخی می کردن دخترا بعد از مدت ها لبشون به خنده باز شده بود و من اینو به فال نیک گرفتم …… اولین شب بود و من تو این چیزا خرافاتی بودم و چون بچه هام خوش بودن و خنده های کوکب رو می دیدم خیلی خوشحال می شدم اونا بیشتر از این خوشحالی می کردن که می تونستن از این به بعد بدون ملاحظه بیان پیش من…….

سفره رو بزرگ کردیم و همه ی غذا ها رو توش گذاشتیم و دور هم شام خوردیم و آخر شب که اونا رفتن دو دست رختخوابی که حیدر آورده بود پهلوی هم انداختم و از پتو ها هم برای اکبر جا درست کردم و دراز کشیدیم …. با خودم گفتم نرگس دیدی ؟ حالا بازم شک کن ……
نمی دونم چرا اونشب برای من خیلی خاص بود شاید برای اینکه اولین خونه ای بود که من
بی واسطه ی مردی تو زندگیم داشتم و این بهم احساس خوبی می داد … یا اینکه از موندن تو خونه ی حیدر راحت شدم …..اکبر یک طرفم خوابید و ملیحه تو بغلم و نیره هم اون طرف هیچ کدوم خوابمون نمی برد …..
کمی ساکت بودیم و نگاهمون به سقف …. بالاخره نیره گفت : عزیز جان حالا چی میشه ؟ گفتم چی داره بشه؟ داریم زندگی می کنیم دیگه، تو نگران نباش ، خودم همه چیز رو درست می کنم ….. اکبر گفت : من دیگه مدرسه نمیرم تا همین جا بسه حالا من دیپلم نگیرم چی میشه می خوام برم سر کار باید بهتون کمک کنم …. گفتم: نه نمیشه من همه ی این کارا و می کنم که شماها درس بخونین این کارو نکن دوست دارم تو تحصیل کرده باشی یه آقا بشی اونوقت که به من کمک می کنی …. ملیحه هم خودشو داخل کرد و گفت منم برات خیاطی می کنم عزیز جان . دلشو قلقلک دادم و گفتم تو هیچ کاری نکن قربونت برم تو ته تاقاری منی یعنی باید نازتو بکشم عزیزم…. گفت عزیز جان یه قصه بگو …
گفتم خوب چی بگم ؟ گفت خاله سوسکه رو بگو .. گفتم نه دیگه از خاله سوسکه حالم بهم می خوره ..خوب قصه ی کدو قلقله زن رو می گم ….یکی بود یکی نبود…………
بچه ها که خوابیدن ولی من از بس نگران اونا بودم تا نزدیک صبح خوابم نبرد ….
اونسال پاییز خیلی سرد بود و سوز بدی داشت ولی من نتونستم بخاری بخرم و فقط یه کرسی تهیه کردم و یک لحاف کرسی سفارش دادم و چند تا تشک و بالش و مقداری گوله ی خاکه ذغال برای کرسی…. ذغال سنگ گرون بود و من دیگه می ترسیدم پولام خرج کنم نکنه بچه ها گرسنه بمون پس روز و شب خیاطی می کردم کار گلدوزی زیاد سود نداشت برای همین قبول
نمی کردم …بازم با اینکه خونه ی بزرگی گرفته بودم فقط از یک اتاق کوچیک استفاده می کردیم و من حتی چرخ خیاطی رو هم روی کرسی گذاشته بودم و همون جا کار می کردم از اقبال بد من زمستون سرد و بدی هم شد ، شاید مثل سالهای قبل بود ولی ما چون سرما می خوردیم و اتاق گرم نداشتیم ، اونقدر بهمون سخت می گذشت…. هیچ کس دلش نمی خواست از زیر کرسی در بیاد منم که خیلی بچه ها مو دوست داشتم خودم همه ی کارارو می کردم …
بچه ها تا گردن می رفتن زیر کرسی و درس می خوندن و من می دوختم و می دوختم هیچ چیز نمی تونست جلوی منو بگیره چون می دونستم که شکم این بچه ها به دستهای من بستگی داره ….حالا نیره هم نمی تونست به من کمک کنه در حالیکه کار اون تو دست دوزی از منم بهتر بود دستهای خودم اغلب از سرما حرکت نمی کرد و درد می گرفت و مجبور بودم ببرم زیر کرسی تا گرم بشه …..بعضی وقت ها به اکبر نمی گفتم که چیزی لازم داریم خودم که میرفتم سفارش ها رو تحویل بدم همه چیز می خریدم ..
بهمن ماه بود برف تا زانو بالا اومده بود و همین جور هم میومد … دوشنبه بود …بچه ها که رفتن مدرسه چند دست لباس دوخته بودم بر داشتم وراهی خونه ی عزیز خانم شدم …چند قدم که رفتم پشیمون شدم چون نه درشکه ای بود نه ماشینی …خواستم برگردم ولی یادم افتاد که به پول احتیاج دارم… اگر نرم باید تا جمعه صبر کنم …..نمیشد، باید هر طوری شده خودم برسونم به خونه ی عزیز خانم …این بود که به راهم ادامه دادم راهی که آینده ی من توی اون بود و نمی دونستم ……

به زحمت تا سر کوچه رفتم هیچ درشکه ای نبود …. ولی یک کالسکه از راه رسید با اینکه برای من گرون بود چاره نداشتم و سوار شدم …. در خونه ی عزیز خانم که رسیدم ، فکر کردم خوب حالا تو این هوا من با چی برگردم؟ به کالسکه چی گفتم: صبر کن تا برگردم ..در زدم کارگرشون در باز کرد و عزیز خانم اومد به استقبالم و با اعتراض گفت : آخه دختر تو این هوا برای چی اومدی بیرون ؟ هیچ کس نیومده ……
نمی دونی چه حالی شدم مثل یخ وا رفتم….. خودمو جمع و جور کردم و گفتم : والله منم نمی خواستم بیام از بس شما از خوش قولی من تعریف کردین ترسیدم نیام اونا معطل بشن و شما بد قول …چه می دونستم …خوب حالام کاری نشده می زارم پیش شما …..
آخه من چقدر بی عقل بودم، باید حدس می زدم که تو این برف کسی از خونه اش به خاطر لباس بیرون نمیاد… حالا با این بی پولی کالسکه هم گرفته بودم ….. دیگه جونی تو تنم نمونده بود … .نه کسی برای سفارش اومده بود ، نه اونایی که لباسهاشونُ دوخته بودم … دیگه چاره ای نبود لباسها رو دادم به عزیز خانم…و گفتم باشه اینجا اگه اومدن بهشون بدین جمعه میام …. عزیز خانم در حالیکه که داشت از اتاق میرفت بیرون ، گفت :نرگس جون یه کم صبر کن کارت دارم گفتم : ببخشید میشه زود تر بیان؟سرشو تکون داد و رفت … طولی نکشید که برگشت و یه پاکت داد به من و گفت : اینم دستمزدت من از اونا میگیرم… آخه دختر چرا تو این هوا اومدی بیرون خیلی سرد برفم میاد….. گفتم : نه بابا عجله ندارم فکر کردم نکنه ، بد قولی کنم (و پولو نگرفتم )….. کالسکه دم در، با اون اومدم و برمی گردم (اینو گفتم تا نگران نشه ) گفت پس با کالسکه اومدی؟ تو رو خدا اینو بگیر حقته…. زحمت کشیدی منم از اونا میگیرم کارِ دیگه ممکنه جمعه هم نتونی بیای اقلاً پولتُ گرفته باشی، اونا میان و به من می دن پیش من بمونه ناراحت میشم … یه خواهش ازت داشتم .. میشه سر راهت یه بسته رو ببری یه جایی که بهت میگم و بدی؟ کار خیره سیسمونی برای یه نفره می ترسم بزاد و اینا پیش من باشه خیلی وضعش خرابه گفتم البته که میبرم ….
گفت : خونه اش سر راهت نزدیک شماس یک دقیقه بده و برو ….
یه بقچه ی بزرگ داد به من و پول منم توی پاکت روش بود …خداحافظی کردم و برگشتم تو کالسکه و گفتم اول برو به این آدرس …. من اینو بدم بعد میرم خونه … گفت آبجی چقدر کارت طول میکشه ؟ من باید زود برم خونه اسب تو برف راه نمیره ، گفتم معطل نمی کنم زود برمی گردم….وقتی کالسکه راه افتاد پاکت رو در آوردم وبعد پولایی که عزیز خانم داده بود شمردم …… خیلی خوشحال شدم اون پول خیلی خوبی برام گذاشته بود خیالم راحت شد روی قلبم فشارش دادم و نفس عمیقی کشیدم … پولو گذاشتم تو جیبم و گفتم خدا بده برکت …..
جایی که عزیز خانم نشونی داده بود نزدیک خونه ی ما بود ولی خیلی جای بدی بود توی یک کوچه باریک و پر از چاله و چوله کالسکه به زحمت رفت و کالسکه چی سردش بود … بلند داد می زد که من بشنوم که راه بَده و دیرم شده اگه امشب منو به کشتن ندی خوبه ….. دیگه عصبانی شده بود و از همون جا می شنیدم داره به خودش فحش میده …… بالاخره به خونه ای که آدرس گرفتم بودم رسیدیم ، پیاده شدم دیدم تمام صورت کالسکه چی پر از یخه ..حق رو بهش دادم و گفتم : خدا منو بکشه می دونم چقدر اذیت شدی ولی به خدا کار خیره ….حالا ملائک تا چهل روز دور سرت می چرخن و هر آرزویی بکنی خدا بهت میده میگی نه امتحان کن …..
می دونی چیه اونوقت ها مردم خیلی بیشتر از حالا خرافاتی بودن و هر کس هر چی می گفت گوش می کردن و به درستی و غلطی اون کار نداشتن …… در چوبی کوتاهی بود یه مرد خیلی کثیف در و باز کرد من یک راست وارد تنها اتاق اونا شدم و چی دیدم؟…. وای که چه وضعی داشتن تو فقر و فلاکت دست و پا می زدن خونه ی سرد و کثیف و دو تا بچه ی قد و نیم قد زیر کرسی…. یک زن و شوهر جوون…. که همشون داشتن از لاغری میمردن زن داشت درد می برد و وقتی من وارد شدم مرد گفت : خانم خدا تو رو رسوند بیا کمک کن داره میزاد.
گفتم: چی داره می زاد ؟ پس چرا قابله خبر نکردی من الان چیکار کنم بقچه تو دستم مونده بود و هاج واج نگاه می کردم زن بیچاره داشت بشدت درد می کشید و فریاد می زد به مرد گفتم خوب برو دنبال قابله من نمی تونم بمونم بچه هام میان پشت در می مونن …گفت : الان تو این برف من برم دنبال کی؟ …. گفتم ای بابا اگه من نیومده بودم چیکار می کردی ؟ مگه میشه ؟ بدون قابله !….
گفت فکر نمی کردم به این زودی باشه یه دفعه این طوری شده تازه دردش شروع شده….

گفتم: کالسکه دم در باهاش برو قابله رو بیار….. که فریاد اون بلند شد ، خدا دارم میمیرم به دادم برسین داره میاد …. دیگه نفهمیدم چیکار می کنم فقط می خواستم کمکش کنم این بود که دست بکار شدم ….
اول از مرد پرسیدم : اسمت چیه؟
گفت علی آقا …. گفتم هر چی گفتم مثل برق و باد برام حاضر کن علی آقا …زوداااا ….. یک تشک از زیر کرسی کشیدم و یک بالش گذاشتم و گفتم تو اسمت چیه به جای اون علی گفت: اکرم ….
گفتم اکرم بیا بخواب اینجا، توام علی آقا آب گرم بیار و لگن, یک چاقوی تیز یا یک تیغ بیار یک پارچ هم می خوام اون چراغ فیتله ای رو هم بیار روشن کن تا خونه هوا بگیره بعد پرسیدم وسایل بچه رو بیارین…. اکرم اشاره کرد به کنار اتاق و علی یه بقچه ی کثیف رو آورد گذاشت جلوی من باز کردم وای تصور ش هم غیر ممکن بود شاید اگر من بگم باور نکنی کهنه هایی که گذاشته بود از پارچه های لباسهای کهنه بود که هنوز دکمه هاش بهش بود و بعضی هاش با آستین بود گفتم با اینا بچه رو ببندم ؟ هر دو بِر و بِر به من نگاه کردن ….
یاد فرستاده ی عزیز خانم افتادم و اونو آوردم و باز کردم دیدم همه چیز هایی که یک نوزاد لازم داره عزیز خانم گذاشته … بعد فهمیدم اون مدتی که فکر می کردم برای عزیز خانم دارم مجانی کار می کنم داشتم چیکار می کردم …. و نفس بلندی کشیدم خیلی از خودم راضی شدم …. پرسیدم الکل داری ؟
بیچاره یه نگاهی به من کرد که فهمیدم نداره پس فوراً تیغ رو انداختم توی یک کاسه و گذاشتم روی چراغ فیتیله ای تا تمیز بشه و رفتم سراغ اکرم و کمکش کردم تا بچه به دنیا بیاد ….خیلی سخت نزائید و اون بیچاره زود راحت شد…… خوب منم، خیلی زیاد دیده بودم حتی کوکب رو هم خودم به دنیا آورده بودم ….. در عین حال من از چیزی نمی ترسیدم ، فورا بند ناف رو جدا کردم بستم سریع بچه رو تمیز کردم و لباس پوشوندم و قنداق کردم و یک پتو پیچیدم دورش و جفت رو گرفتم و اکرم رو مرتب کردم و کارم تموم شد …..
حالا من اینارو برای تو تند تند گفتم ولی دیگه ساعت شده بود سه بعد از ظهر …. باید زود برمی گشتم ، اکبر کلید داشت ولی می دونستم تو اون سرما نمی تونن از پس خودشون بر بیان…. این بود که در میون نق و نوق کالسکه چی سوار شدم و برگشتم خونه تمام راه به وضع اونا فکر می کردم و این که چیزی برای خوردن ندارن … نمی تونستم از کنار این مسئله بی تفاوت بگذرم این بود که وقتی با هزار زحمت به خونه رسیدم بازم کالسکه رو نگه داشتم اول بچه ها رو رو براه کردم وبعد به کمک نیره یه کم کاچی درست کردم به بچه ها گفتم در رو باز نکنین و درس بخونین تا من بیام…….. آتیش کرسی رو رو براه کنین سرد نشه ….و رفتم دوباره سوار کالسکه شدم ، کالسکه چی می گفت پولم بده من می خوام برم گفتم اون وقت یک زن زائو گرسنه میمونه تو این می خوای ؟ …. یه کم به غیرتش بر خورد وبا نارضایتی منو دوباره برد در خونه ی علی آقا….. چیزایی که برده بودم دادم بهش و خودم رفتم سراغ اکرم بهش گفتم اول این کاچی رو بخور بعد به بچه شیر بده . کاچی رو بهش دادم و خودم کره و بارهنگی که آورده بودم به بچه دادم ….. یه کم تر و خشکش کردم دور نافش الکل زدم و اونو بستم یک کم پول گذاشتم زیر بند قنداق بچه و راهی شدم …..
تا اومدم سوار بشم صدای اعتراض کالسکه چی در اومد ه بود و می گفت من تا اونجا برنمی گردم برف سنگین شده و اسب راه نمیره …. گفتم خوب حالا میگی من چیکار کنم پیاده برم ؟
گفت نه تا نزدیک خونه می رسونمت ولی باید برم خونه ی خودم …..گفتم حالا برو اگر برات سخت بود پیاده میشم ولی تو رو خدا اگر می تونی برو برای تو کاری نداره منو برسون خدا بهت کمک کنه منم دست مزد تو رو خوب میدم …

چیزی نگفت ولی به سرخیابون خوش که رسید، به من گفت پیاده شو دیگه نمی تونم دارم از سرما میمیرم اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم …. دیدم دیگه یک قدم حاضر نیست بیاد … پولشو دادم و با خودم گفتم چند تا خیابون که بیشتر نیست میرم دیگه …. هوا داشت تاریک می شد ….
اولش می رفتم و مشکلی نبود ولی خیلی زود دست و پام یخ کرد پاهام تا زانو توی برف بود و خودم به سختی می کشیدم ، مخصوصا که رفت و آمد کم بود برف ها روی هم مونده بود و راه عبوری نداشت کم کم حرکت کردن هم سخت شد سوز برف می خورد تو صورتم و چادر و لباسم که برف روی اون نشسته بود یخ زد…
از میون برفا خودمو می کشیدم جلو ولی مثل اینکه اون راه تا ابد ادامه داشت و هنوز خیلی مونده بود تا خونه ….توی کوچه هیچ جنبده ای نبود یکی که بتونه کمکم کنه فکر کردم در یه خونه رو بزنم ولی حالم خیلی بد بود و دو زانو نشستم روی زمین دیگه قدرت حرکت نداشتم باز یاد بچه ها بهم قدرت داد و بلند شدم و خودم تا سر کوچه رسوندم و چند قدم رفتم ولی بشدت خوردم زمین خیلی به سختی بلند شدم و چند قدم دیگه رفتم ولی دیگه نمی تونستم … صورتم بی حس شده بود، افتادم روی برفا حتی دیگه سرما رو حس نمی کردم مغزم داشت یخ می زد و تنها چیزی که جلوی نظرم بود صورت بچه هام بود ….. آهسته خودم به پشت کردم برف می ریخت تو صورتم و چیز دیگه ای
نمی فهمیدم ….. نمی دونستم به چیزی جز بچه هام فکر کنم …. و حتی اینکه ممکنه اونا رو تنها بزارم هم قدرتی بهم نمی داد تا از جا بلند بشم ……
یه دفعه دستی قوی رفت زیر سرم و دست دیگه زیر دو تا پامو منو از زمین بلند کرد ….سست و بی حال بودم ولی هم اینکه توی بغلش قرار گرفتم بوی آشنایی به مشامم خورد …. اون منو به سینه اش نزدیک کرد و شروع به دویدن کرد.
حس می کردم بوی اوس عباس رو میده آروم شدم و احساس امنیت کردم و از حال رفتم….

صدای اکبر رو شنیدم که می گفت چی شده آقا جون عزیز جان رو چیکار کردی ؟
و صدای اوس عباس اومد که گفت : برو کنار زود باشین گرمش کنیم تو کوچه افتاده …
نمی تونستم حرکت کنم فقط صداها رو می شنیدم و فهمیدم که اشتباه نکردم خودش بود که جون منو نجات داد…
اکبر با تعجب گفت آقا جون ؟ چی شده دعوا کردین ؟ گفت نه آقاجون بدو یه کم آب گرم کن بیار…. دارین؟
گفت ؛نه ، الان می زارم گرم بشه..
نمی دونم بیهوش نبودم ولی نه حسی داشتم و نه قدرت حرکت ……
اوس عباس لحاف رو از یک طرف کرسی انداخت بالا و منو همون جا خوابوند و فوراً لباسهای منو که خیس بود در آورد و با یه حوله منو خشک کرد و به بچه ها گفت زود دست و پاشو بمالید زود باشین هر چهار تا افتادن به جون من و .. خودش از همه بیشتر بدن منو گرم می کرد اونوقت یه ژاکت تنم کرد و منو کرد زیر کرسی …
حالا حالم بهتر بود ولی خودم عمداً چشمم باز نکردم …..
اوس عباس رفت و یه چایی درست کرد و از اکبر پرسید بخاری ندارین ؟ اکبر گفت : نه عزیز جان می خواد بخره وقت نکرده …….
کمی نزدیک من نشست و گفت غصه نخورین ، من فردا براتون هم بخاری میارم هم ذغال سنگ ….
پول دارین ؟؟؟….
.نیره گفت : عزیز جان کار می کنه و پول میگیره الانم رفته بود پول بیاره ……
آه عمیقی کشید و گفت اومده بودم در خونه ببینم چیکار می کنین از دور دیدم یکی افتاد رو زمین رفتم کمکش کنم دیدم عزیزمه… صداش بغض آلود و غمگین بود ، دستی روی سر من کشید و مثل قبل نوزاشم کرد و گفت : تو همیشه تو قلب منی همیشه عاشقت می مونم …
گریه ام گرفته بود و دلم می خواست بره تا اشک منو نبینه ……… بچه ها رفتارشون باهاش عوض شده بود انگار دلشون براش سوخته بود یا ازش ممنون بودن که منو نجات داده بود؛؛ شاید هم دلشون تنگ شده بود.
اوس عباس دستشو گذاشت روی سینه ی من و گفت قلبش خوب می زنه پس حالش زود خوب میشه . کمی دیگه نشست و با بچه ها حرف زد از نیره پرسید عزیز جان در مورد من چی میگه ، نیره گفت: هیچی ……..باز پرسید :هیچی نمیگه؟ اصلا ؟
اکبر گفت : خودتون که عزیز و میشناسین اگرم با خودش فکر کنه به ما نمیگه ….
گفت: دل شما ها برای من تنگ نشده ؟ ملیحه گفت : من خیلی دلم تنگ شده چرا ما رو ول کردی ما بی بابا شدیم؟چرا رفتی زن گرفتی؟ مگه ما بچه ها ی تو نبودیم …دست ملیحه رو گرفت و کشید تو بغلش و گفت الهی من بمیرم که این کارو کردم ولی من داشتم برای شما می مردم خیلی دلم تنگ شده بود …..
مخصوصا برای عزیز جان ….بهش بگو من باید برم برف زیاده و سرد میشه ولی صبح میام و براتون بخاری و سوخت میارم ………
وقتی بلند شد ملیحه دستشو گرفت و گفت آقاجون برای من دفتر می خری ؟ پرسید مگه دفتر نداری؟ گفت نه ولی دلم نیومد به عزیز جان بگم آخه اون همش می ترسه بی پول بشه ….
صورت اونو بوسید و گفت :چشم آقاجون الهی من قربونت برم فردا که اومدم برات دفترم میارم …… و رفت …..
حالا من چه حالی هستم فقط خدا می دونه قلبم خوب نمی زد ، اون اشتباه فهمید من حالم خوب نبود اون با اومدنش داغ دلم رو تازه کرده بود بغض کرده بودم خیلی احساس غریبی و
بی کسی کردم وقتی دو باره رفت یک لحظه آرزو کردم کاش می موند و برای همیشه نمی رفت ….
گفتم بهت که من خیلی وقت ها فکرای احمقانه ای می کردم …. از اینکه قرار بود صبح دوباره بیاد احساس خوبی داشتم ….وقتی در آغوشش منو آورد خونه حس خوبی داشتم و وقتی بدن منو گرم می کرد احساس کردم اون همه کس منه ….و احمقانه همه چیز رو فراموش کردم …..
با خودم گفتم بزار بیاره مگه چی میشه لا اقل کمک کنه من بچه ها رو بزرگ کنم…. مگه من مجبورم اینقدر سختی بکشم … اصلا اگه گاهی به ما سر بزنه که اشکالی نداره دیگه خوب شوهر من نباشه ولی بالای سرمون باشه خوبه, اینقدر بی کس و کار نمیشیم …….
وقتی رفت من بلند شدم بچه ها فکر می کردن من بیهوشم ریختن دور من می خواستن تعریف کنن ولی من خیلی گرسنه بودم و گفتم نیره شام چی داریم …. گفت عزیز جان خیلی سرد بود نتونستم درست کنم …
گفتم : چایی که داریم سر شیر هم داریم برو بریز و بیار تا دور هم چایی شیرین بخوریم…… تمام شب رو لرز داشتم و فکر می کردم فردا مریض بشم…..

فردا خوب بودم و فقط یه کم سر و کله ام گرفته بود ولی حالم خوب بود………..
بچه ها رو نزاشتم برن مدرسه اولا برف زیاد بود و دوما می خواستم اگر اوس عباس اومد باهاش تنها نباشم که زیاد با هم همکلام بشیم…..
بهترین لباسم رو پوشیدم موهامو پشت سرم دم اسبی کردم و خلاصه به سر و وضعم رسیدم .. و غذایی که اون دوست داشت یعنی قورمه سبزی درست کردم ظهر شد من غذا رو آوردم با خودم گفتم: نرگس حتما می خواد سرظهر بیاد نهار خودشو بندازه آره صبح سرد بود خوب تا بره بخاری بخره و ذغال تهیه کنه طول می کشه ….
یه کم برای نهار دست دست کردم ولی بچه ها گرسنه بودن و نمی دونستن برای چی باید صبر کنن …..
نهار خوردیم و چون خیلی سرد بود ، منم خیاطی نداشتم همه زیر کرسی خوابیدیم ….. هوا داشت تاریک می شد که بیدار شدیم ..ولی از اوس عباس خبری نشد ….
فردا من بازم منتطر شدم ، از من بیشتر ملیحه چشم براهش بود واکبر و نیره عصبانی ولی اون بازم نیومد ، نه اون روز و نه روزهای دیگه هیچ کس ازش خبر نداشت و باز منه زن,دلواپس بودم که اونشب براش اتفاقی نیفتاده باشه …. خوب اگر من تو برف اون جوری شدم شاید برای اونم اتفاقی افتاده باشه دیگه نتونستم طاقت بیارم ….
پنجشنبه هوا آفتابی بود ….یک جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه ی حیدر …
ملوک در باز کرد و با هم رفتیم تو حیدر هم خونه بود … یک آن پشیمون شدم و فکر کردم خوب زن حسابی اگه اتفاقی افتاده بود تا الان همه خبر دار می شدن …برای همین گفتم … اومدم برای زحمتی که تو این مدت به شما دادم تشکر کنم همین نزدیکی سفارش داشتم دیدم بهترین موقعست که بیام یه سری به شما بزنم.
حیدر گفت : خیلی کار مهمی نکردیم، ما که بیشتر به شما زحمت دادیم راستی شنیدم چند شب پیش تو برف گیر کرده بودین خدا خیلی رحم کرد که عباس اونجا بود وای …وای وگر نه چی
می شد؟ ………
فهمیدم که بعد از اون شب حیدر عباس رو دیده ….. به جای اینکه خاطرم جمع بشه عصبانی شدم و زود از اونجا زدم بیرون و فهمیدم که من خیلی احمقم از اونجا تا خونه اشک ریختم سرما نمی تونست از عصبانیت من کم کنه تا خونه راهی نبود پیاده رفتم تا توی کوچه دقم رو سر خودم خالی کنم و تصمیم گرفتم دیگه عاقل بشم و هرگز به هیچ عنوان گول اوس عباس رو نخورم .
شاید این ضربه ی آخری بود که اون به من زد حالم داشت ازش بهم می خورد تمام چیزی که از اون تو وجودم ساخته بودم مثل یخ آب شد و توی زمین فرو رفت ….
تا خونه با خودم حرف زدم و خودمو نفرین کردم ….. تف به روت بیاد نرگس تو هنوز به اون اوس عباس لعنتی فکر می کنی ؟ احمق …بی عرضه……..
فردا جمعه بود و آفتابی ، من برای گرفتن سفارش رفتم خونه ی عزیز خانم و چند دست کار گرفتم و از همون جا رفتم و یک بخاری خریدم و ذغال سنگ هم گرفتم بعد از سر کوچه چند تا دفتر و مداد و تراش و پاک کن برای ملیحه خریدم … و آوردم خونه…..
اول بخاری رو کار گذاشتم و با خودم گفتم نرگس دیدی کاری نداشت ؟کاری نیست که تو نتونی بکنی دیگه فکر کسی رو تو زندگیت نکن ….
حالا اتاق گرم شده بود و من راحت تر می تونستم خیاطی کنم و نیره هم به من کمک می کرد قبلا هر وقت می گفتم جواب می داد : وا عزیز جان ؟ خجالت نمی کشی من تو این سرما کار کنم ؟

یک هفته ای طول کشید تا من سفارش ها رو آماده کردم و باید می بردم خونه ی عزیز خانم .
دیگه این کار سختی شده بود ولی تو خونه جایی رو نداشتم و تصمیم داشتم به زودی یک اتاق رو خیاط خونه بکنم تا دیگه از این رفت و آمد ها راحت باشم از عزیز خانم هم خجالت
می کشیدم خیلی براش زحمت بود ولی اون با خوش رویی به روی خودش نمیاورد ….
از در که رفتم تو عزیز خانم مثل اینکه منو سالهاست ندیده بغل کرد و به سینه فشار داد و هی قربون صدقه ی من رفت با تعجب به اون نگاه می کردم و پرسیدم خدا به خیر بگذرونه چی شده عزیز خانم ؟گفت مگه تو قابله گی هم بلدی ؟
عزیز دلم آخه تو چقدر هنرمندی ………
خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم بله که بلدم تا حالا صد تا بچه گرفتتم ….
گفت آفرین آفرین به تو که واقعا از هر انگشتت یه هنر میریزه …
علی آقا می گفت : با چه مهارتی بچه رو به دنیا آوردی و چقدر وارد بودی خدا تو رو واسه ی اونا رسوند بهم گفت تو اون برف چه جوری بهش کمک کردی اونم میگه هر کاری داری بهش بگو دوست داره جبران کنه …..
گفتم نه بابا جبران اونو نمی خوام ول کنین چیزی نبود خوب داشت می زایید و من کمکش کردم …
عزیز خانم گفت : تو که خونه ی ما رو می دونی چه جوریه الان همه با خبر شدن فردا پس فرداس که بیان دنبالت و بری سر زائو ولی به نظر من خونه ی هر کسی نرو فقط آدمای درست و حسابی که اذیت نشی ….
گفتم نه من این کاره نیستم فقط برای کمک بود جایی نمی رم همین خیاطی برای من بسه در آمد ش هم بیشتره …….
من برگشتم خونه …از دورغی که گفته بودم پشیمون شدم ، معمولا من از این کارا نمی کردم ولی تحت تاثیر ذوق و شوق عزیز خانم یه چیزی گفتم حالا می ترسیدم برام مکافات بشه…

دیگه از اوس عباس کسی خبر نداشت …. من وقتی دیدم که اون اینقدر بی مسئولیت شده بطور کلی امیدم رو ازش بریدم و یک ماسک به صورتم زدم تا روح و روانم بیشتر از این صدمه نبینه ……
با خودم گفتم بزار هر چی هست تو دلم باشه و جز خودم کسی ازش خبر نداشته باشه … و برای پنهون کردن این غم چاره ای نداشتم جز اینکه صورتم رو خندون نگه دارم .
تا اینکه یه شب شام حیدر و و ملوک و بچه هاش اومدن خونه ی ما ، بعد از شام حیدر سر حرف رو باز کرد و گفت : از داداشم خبر ندارین؟ خنده ی بلندی کردم و گفتم : چرا آقا حیدر هر شب میاد و مایحتاج ما رو میزاره پشت در و میره … چه حرفا می زنی ؟ چه خبری ؟بیچاره نمی دونست چی بگه سرشو انداخت پایین و گفت : به خدا جای عباس من خجالت می کشم از شما … ولی آخه اصلا ازش خبری نیست … اون به من گفت که می خواد بخاری بخره و بیاره برای شما نصب کنه بعد رفت و دیگه ندیدمش گفتم شاید اومده باشه … چون بخاری رو دیدم ….
نیره با اعتراض گفت : نه عمو تشریف نیاوردن عزیزجانم خودش رفته خریده……. حیدر گفت : هیچ کس ازش خبر نداره…. تازه خونه رو فروخته و از اون جا رفته و به کسی هم نگفته کجا میره …. با خودم گفتم خدا رو شکر دیگه گم و گور شد ، از دستش راحت شدم ……بعد از اون شب تا فکر اوس عباس به مغزم می رسید زود خودمو جمع و جور می کردم و سعی می کردم سر خودمو به خیاطی بند کنم و با خیال راحت به کارم برسم قبلا هر وقت که می نشستم چون حرف نمی زدم تمام مدت به اون و کاراش فکر می کردم و غصه می خوردم … ولی حالا بی خودی می خندیدم و گاهی بی خودی حرف می زدم کارایی که تا اون موقع زیاد انجام نمی دادم می خواستم پشت این چهره جدید قایم بشم ….. سر به سر بچه ها می گذاشتم و گاهی با اونا بازی می کردم و می خندیدم ….. و اونا نمی دونستن که در پس هر خنده ی بلند من یک بغض دائمی گلومو فشار می ده …
بیشتر کار خونه به عهده ی دخترا بود و من می دوختم و می دوختم اما به جایی نمی رسیدم و همش خرج می شد و نمی تونستم یه کم از اون پولو پس انداز کنم تا برای خونه وسیله بخریم..
ماه اسفند رسید ولی هنوز خونه خالی بود و ما توی یک اتاق زندگی می کردیم …
هوا داشت کم کم گرم میشد من فقط کار
می کردم و شبها کابوس اوس عباس و اون زن رو می دیدم ، مثل اینکه خدا نمی خواست من اونا رو فراموش کنم…. شب ساعتها سر سجاده به خدا التماس می کردم که عشق اونو از دلم بیرون کنه … و باز صبح روز از نو و روزی از نو … واقعا از خودم بیزار بودم که هنوز به اون فکر می کردم و از اینکه با زن دیگه ای زندگی می کنه آتیش می گرفتم …..دلم نمی خواست این طوری باشم ولی روز به روز بدتر می شدم ..
یک روز که نزدیک ظهر از خونه ی عزیز خانم برگشتم خونه ، رقیه و بانو خانم و قاسم رو تو حیاط دیدم نیره کنار باغچه فرش انداخته بود و تو آفتاب نشسته بودن خیلی از دیدن اونا خوشحال شدم ، مخصوصا قاسم که خیلی دوستش داشتم … فکر کنم بچه ام خجالت کشیده بود اونا رو ببره تو اتاق ….
نیره تا تونسته بود از اونا پذایریی کرده بود چون پای قاسم در میون بود ، هر چی داشتیم آورده بود آخه دل اونم پیش قاسم گیر بود … گفتم چرا تو حیاط نشستین سرده: آبجیم گفت : نه بابا خیلی هم خوبه آفتابش گرمه می چسبه خسته نباشی خواهرت بمیره برات …..گفتم رقیه دوباره شروع نکن که این دفعه منم باهات دم می گیرم که خیلی دلم پره…. پس ساکت…. ولی خودم بلند بلند خندیدم و اونام فکر کردن من حرف خنده داری زدم و با من خندیدن چادرمو برداشتم و چهار تا کردم و گذاشتم زیرم و نشستم روش گفتم من از شما ها ناز ترم می ترسم سرما بخورم زمین سرده…… نیره یه چایی برام آورد و داد دستم و پارچه ها رو بر داشت برد تو اتاق …….
گفتم چه عجب از این ورا خیلی وقته نیومده بودین ….رقیه گفت : آقا جان سخت مریضه همش باید اونو تر و خشک کنم مثل بچه ها شده تازه همش سراغ تو رو می گیره و نگرانته …تو چرا نمیای ما رو سر بزنی ؟ گفتم: رفتی همه چیز رو بهش گفتی ؟ آره حتما مگه تو می تونی خودتو نگه داری چه چیزایی من از تو می پرسم (با خنده می گفتم و اونام می خندیدن ……(و بی اختیار آه عمیقی کشیدم ) می ببینی که از صبح تا شب خیاطی می کنم به خدا وقت نمیشه …. باید به عیادت آقاجان بیام ,حتما تو این هفته سر می زنم .

بانو خانم گفت : من برای سمنو گندم نذر کردم آوردم تا اضافه کنی …
خندیدم و گفتم : کدوم سمنو ؟ فکر نکنم با این وضع بشه سمنو بپزم ، نمی دونم والله می دونین دیگه مردم رو میشناسین ، حرف می زنن و منم واقعا حالشو ندارم تحمل کنم.
رقیه همین طور که سر و گردن میومد گفت : بلا نسبت شما غلط می کنن ، امسال غربیه رو که نمیگیم فامیل .. فقط فامیل … نذرتو که باید بدی… نباید بدی ؟
گفتم :خوب نمی دونم چیکار کنم حالا یه فکری می کنم …
بانو خانم گفت نترس تو گندم رو خیس کن ، برو جلو خاطر جمع صاحب این دیگ خودش کمک می کنه… در ضمن ما برای یه چیز دیگه هم اومدیم …. بگو دیگه خان جان شما خودت بگو دیر وقته باید بریم ، گفتم یعنی چی تازه اومدین رقیه گفت : نه بابا آبجی ما دو ساعتی هست که اینجایم خودت که می دونی آقاجان بدون من آب نمی خوره…. تو یه قولی به قاسم دادی اَل وعده وفا اگه می خوای که حالا وقتشه …..
خودمو زدم به اون راه و گفتم چه قولی ؟ قاسم پرید وسط که خاله ؟ قول ندادی؟ به من قول ندادی ؟
گفتم آهان نمی دونم به خدا چی بگم … الان شما ها دارین نیره رو خواستگاری می کنین؟ چون به قاسم قول دادم؟ ….نه پشیمون شدم این طوری نمی دم ….. (البته با لحن شوخی )
رقیه گفت : چه جوری بگم که اون پنچه ی آفتاب تو بدی به من خانم …… نرگس خانم ما اومدیم دختر تو رو خواستگاری کنیم ما خلاصه نیره رو می خوایم آیا میدی ؟…
.بانو خانم گفت : واقعا خیلی خوشگله به خدا نرگس ، از خودتم خوشگل تره ….می دونی وقتی اومدی خونه ی آقاجان راه می رفتی آدم کیف می کرد من که خیلی دوستت داشتم حالا نیره رو دست تو بلند شده …نمی دونم وقتی تو قنداق بود قاسم از کجا می دونست این اینقدر ماشالله خوشگل میشه ……
گفتم : ممنون …..راستشو میگم من از خدا
می خوام قاسم دامادم بشه چون خودم خیلی دوستش دارم ولی به خودش گفتم یه کم صبر کن تا اوضاع من رو براه بشه …
رقیه گفت ای خواهر تو رو براهی چیزت نیست که بعدم تو خواهر منی ما که با هم این حرفا رو نداریم خودم نوکرشم مگه خاله اش مرده ؟… پس کار تمومه نیره مال من شد ؟
گفتم : حالا صبر کن بزار نیره بیاد یه کم بخندیم . صدا کردم نیره بیا …بیا دخترم ببین خاله ات چی میگه. اونم که داشت به حرفای ما گوش می داد… در حالیکه صورت سفیدش قرمز شده بود اومد و وایساد جلوی ما، قاسم سرش پایین بود گفتم : خاله ات تو رو خواستگاری کرده منم گفتم تو می خوای درس بخونی و شوهر نمی کنی …حالام اونا می خوان برن برای قاسم یه جای دیگه …گفتم تو جریان باشی ، خوب گفتم ؟
یه دفعه زد زیر گریه و گفت : هر چی شما بگین عزیز جان ، ولی من نمی خوام درس بخونم…..و اشک تو چشمش جمع شد و خواست معرکه رو ترک کنه که همه زدیم زیر خنده و من رفتم که بغلش کنم گفتم مثل اینکه با این جور چیزا نمیشه شوخی کرد بچه ام داشت پس میفتاد… گرفتمش تو بغلم و گفتم:.. آخه به کس کسونت نمیدم, به همه کسونت نمیدم, به راه دورت نمی دم ,به مرد کورت نمیدم , به کسی میدم که کس باشه قبای نتش اطلس باشه …شاه بیاد با لشکرش کنیزکا دور و ورش آیا بدم …آیا ندم……

رقیه و بانو خانم هم با من دم گرفتن و دست
می زدن و نیره متوجه شد که داریم شوخی می کنیم هی می گفت عزیز جان خیلی بدی …به خدا ترسیدم …
گفتم دختره ی پر رو از چی ترسیدی ؟ قاسمم نیشش تا بنا گوش باز شده بود ….. و من دوباره خوندم و همه دست می زدن و قاسم که انگار با دستش طبل می زد از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید …. و بالاخره با شادی و خوشحالی خواستگاری نیره هم انجام شد . بدون آقاجان چون هم اون مریض بود هم اینکه رقیه نمی خواست آقاجان وضع زندگی منو ببینه ….ولی از اینکه می دیدم قاسم و نیره اینقدر خوشحال هستن راضی بودم اونا از بچه گی بهم علاقه داشتن و هیچ کس نمی تونست این عشق رو از اونا بگیره ….
اما شادی اون روز من خیلی طول نکشید …. بعد از شام بود … ملیحه و اکبر خواب بودن و من و نیره داشتیم خیاطی می کردیم البته نیره ظاهرا خیاطی می کرد چون تو رویا بود و وانمود می کرد داره به من کمک می کنه …. ولی کاملا معلوم بود که اصلا اونجا نبود …..که صدای در اومد … یک لحظه قلبم وایساد فکر کردم اوس عباسه …..
خدای من حالا چیکار کنم ؟ رفتم پشت در و پرسیدم کیه ؟ صدای لرزون و گریون کوکب رو شنیدم ..عزیز جان در و باز کن منم ….با عجله در باز کردم و اون خودشو انداخت تو بغل من و گفت عزیز جان به دادم برس دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده دارم دیوونه میشم تو رو خدا عزیز جان کمکم کن …
نیگا کردم دیدم کسی نیست…..تنها بود …خونه ی اون از اینجا خیلی دور بود و نمی دونم چرا و چطور اون موقع شب اومده بود …… همون طور که اون به من التماس می کرد دستشو گرفتم و بردم تو به نیره گفتم براش آب بیار ….
بعد به کوکب گفتم : دیگه حرف نزن تا آروم بشی بعد برام تعریف کن چی شده ، شلوغ نکن فقط حرف بزن تا من بفهمم چی میگی …..
یک پیاله آب رو تا ته سر کشید …بعد شروع کرد به نفس نفس زدن معلوم بود که قلبش داره بشدت می زنه …..من داشتم پس میفتادم ولی بازم می خواستم اونو آروم کنم تا اون موقع هزار فکر به سرم رسید ……..
وقتی آروم تر شد گفتم حالا بگو وسط حرفتم گریه نکن بزار آخرش من بهت میگم که گریه داره یا نداره ..آخه تو سرهنگ خیالی ممکنه اشتباه کرده باشی …..
گفت : آره عزیز من اشتباه کردم زن حبیب شدم بدبختانه از وقتی ما عروسی کردیم شما اینقدر خودتون داشتین که من دلم نمی خواست شما رو ناراحت کنم می گفتم درست میشه ولی نشد روز به روز بد تر شد …..گفتم بگو چی شده اینو بگو ؟
راستش یادته سر رفتن حبیب با آقا جون این ماجرا پیش اومد من نخواستم که دیگه بگم….تا شما ناراحت بشی…. بیشتر شبا اون با آقاجون میره و عرق می خوره مثل آقا جون نیست یواشی میاد خونه که مادر پدرش نفهمن ولی مست مست میاد من هر چی گریه و زاری می کنم فایده نداره قول میده و بازم میره …
گفتم خوب نزار بره …..گفت نمیشه مثل آقا جون از سر کار میره……. نه پول درستی در میاره که بتونیم خونه رو بسازیم نه جواب درستی به من میده…. نصف پولی رو هم که در میاره میده ب مادرش … گفتم خوب وقتی میاد نزار بره بیرون …..گفت چی میگی عزیز جان خوب از سر کار میره و من نمی تونم جلوشو بگیرم …. عزیز جان دارم دیوونه میشم امشب سر شب اومد خونه ولی یه کم بعد آقا جون اومد دنبالش و رفت و گفت آقات بامن کار داره…. ولی می دونم که کجا رفته….
پرسیدم آقات ؟ گفت :آره عزیز جان با آقام میره گفتم : پس اینجوری هم که ما فکر می کردیم گم نشده دنبال خوش گذرونی خودشه …….کوکب گفت : آره به خدا، وقتی دیر کرد فهمیدم بازم مست میاد …… منم دیگه طاقت نیاوردم به خدا دیگه نمی تونم تحمل کنم عزیز جان یه فکری بکن تو رو قران ……..

 

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *