پنج شنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۳ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۳ رمان هزار چم

 

از خواب که بیدار شدم، احساس کردم چشم هایم در صورتم، تبدیل به دو توپ پینگ پونگ شده است و یک خط باریک، تنها از دریچه چشمانم، برای دیدن باقی مانده است…

معنی عشقی که در دبیرستان بارها و بارها با همکلاسی هایم در موردش خیال پردازی و داستان سرایی کرده بودیم، همین بود؟!

درد عشق که می‌گفتند شیرین است، همین است؟

چرا فکر می‌کردم باید درد بکشم؟

چرا درد عشق را با بی غروری اشتباه گرفته بودم؟

فکر می‌کردم هرچه بیشتر باعث اشک ها و تحقیرم شود و من بیشتر دوستش داشته باشم،
بیشتر فداکاری کنم،
یعنی حق عشق را درست به جای آورده ام…

من آن روزها خیلی مسخره در پوسته دروغین یک عاشق سینه چاک احمق فرو رفته بودم.

و جالب این‌جا بود که به درد کشیدن،
به منتظر بودن،
به چشم های ورم کرده،
به خواسته نشدن،
معتاد شده بودم…

هربار از سر دل تنگی برای او،
غذا نمی‌خوردم؛
یا گریه می‌کردم؛
در آینه تصویر یک زن قهرمان را می‌دیدم و غافل از آن‌که من هر روز که می‌گذرد، یک تکه از جوانی و هویتم را می‌بازم…

بابا که از بیمارستان برگشت، احساس می‌کردم بیست سال پیرتر شده است.
زندگی اش خلاصه شد در رختخوابش مقابل تلوزیون، وسط سالن پذیرایی، همراه یک کپسول اکسیژن…

پدرم برای زمین گیری، خیلی جوان بود.
اما حالا برای دستشویی و حمام رفتن هم به شانه مادرم می آویزد و مادرم مردانه و پر قدرت، با همان اندام نحیفش، برایش یک کوه تکیه گاه پر عزت می‌شود…

مشغول جمع کردن آشپزخانه بودم که با صدای تلفن، دست هایم را آب کشیدم تا تلفن را جواب دهم.
در کمال تعجب، صدای الناز را شنیدم.

_ به به! سلام عروس خوشگلمون!

کمتر پیش می آمد که الناز با من تماس بگیرد.
بعد از احوالپرسی، با یک لحن دلخور گفت:

_ درسته عروس خانوم دوست نداره زیاد پیش ما باشه.
اما ما دوست داریم تو مراسم آخر هفته، عروسمونم باشه.

با تعجب پرسیدم:

_ من دوست ندارم؟؟

_ والا هر بار از شهاب می‌پرسیم دل‌تنگیم، چرا ریحانه جونو نمیاری؟
جوابش اینه که خودت دوست نداری و معذبی
این‌جا!

از دروغ شهاب متحیر می‌شوم.
اما مثل همیشه نمی‌دانم باید چه بگویم.
به خاطر همین، مسیر بحث را عوض می‌کنم.

_ راستی چه مراسمیه الناز جون؟

یک طور مرموز می‌خندد و جواب می‌دهد:

_ خان داداشم علت جشن رو به کسى نگفتن.
فقط دستور دادن همه اهل خانواده، حتما حضور داشته باشن!
گویا سورپرایز دارن!

تمام آن هفته، تا رسیدن به پنج شنبه‌اش، فقط به این فکر می‌کنم امیر رضا قرار است چه کسی را برای تولدش سورپرایز کند؟

تاریخ تولد خودم و شهاب هم، اصلا با آن روز نمی‌خواند…

نزدیک غروب بود که با شهاب براى بار چندم تماس گرفتم و بالاخره پاسخ داد ، گلایه کردم؛

_ شهاب جان دیر شد که!

کلافه پاسخ داد:

_ مرتیکه واسه من مهمونی می گیره، بعد کرور کرور کار می ریزه سرم!

صدایش خیلی خسته بود و از آن سوی خط صدای چند مرد را شنیدم، شهاب هم زمان بامن که صحبت می کرد، جواب آن ها را هم در زمینه کاری می داد،
دلم برایش سوخته بود!

_ بمیرم برات خیلی خسته ای!

صدای خنده پر از کنایه اش قلبم را به درد می آورد؛

_ نباید خسته باشم؟
صبح تا شب وسط یک مشت راننده تریلی،
حمالی می کنم و غر و لند حضرت امیر جبار زاده رو تحمل می کنم ، اونم از زنمه که به من می رسه شبیه جن زده ها خشک میشه!!!!

خجالت زده سکوت می کنم ، دوباره بغضم گرفته و دلم صدا زدن نامش را می خواهد؛
_ شهاب …
_ بله؟

_ من…
من فکر می کنم
ما باید تاعروسیمون صبر کنیم،
شاید من اون موقع خوب شم
به خدا قول میدم تلاشمم بکنم!

دوباره تلخ می خندد؛
_ قراره بعد عروسیمون معجزه شه شفا بگیری؟؟

با ناراحتی می گویم:
_ من مریض نیستم!

_ پ ن پ من مریضم مشکل از منه!

متوجه گریه ام که می شود انگار دلش به رحم می آید
و می گوید:
_ بسه حالا فرت فرت نکن زشت میشی
امشب !!

همین یک جمله اش آرامم می کند…

پیراهن دامن کلوش یقه ایستاده سبز صدری ام که لبه آستین و یقه اش با تور شیری و مروارید تزیین شده است را تنم می کنم، این پیراهن یکی از هدایایی بود که روز پاگشا گرفته بودم و الناز با ذوق می گفت:
” سلیقه داداشمه”

شال شیری رنگم را هم همان مدلی که از اینترنت یاد گرفته ام دور سرم جمع می کنم و امتدادش را پشت گردنم شبیه یک گل گره می زنم ،
گوشواره هاى آویز مرواریدی ام هم به نحوه پیچیدن شالم جلوه خاصی داده بود،
کمی آرایش کردم و با عطر هدیه شهاب دوش گرفتم…

مامان که وارد اتاق شد چند لحظه مکث کرد و بعد؛
” لا حول ولا قوه الا بالله”
خواند ، چرخی زدم و پرسیدم؛

_ خوب شدم مامان؟

با تحسین نگاهم می کند؛
_ عجب پیرهنیه!
پوشیده اما شیک!
چه قدر این رنگ بهت میاد!
چرا تا الان نمی دونستیم این رنگ بهت میاد؟؟؟

خودم را یک بار دیگر در آینه تماشا می کنم و شانه بالا می اندازم؛

_ واقعا نمی دونم مامان!!

شهاب که دنبالم می آید ظاهرش حسابی آشفته و خسته است با دیدنم سوت می کشد و می گوید:

_ اوه اوه چه چسان فیسانی کردی!

صورت زبر، اصلاح نشده اش را می بوسم و می گویم:

_ چه طور شدم؟

لب هایش را آویزان می کند؛
_ بیشتر شبیه بازیگرای تله تئاتر های شبکه چهار شدی!!!
این چه پیرهنیه؟!

با تعجب سرم را خم می کنم و خودم را نگاه می کنم؛

_ زشت شدم؟!

می خندد و می گوید:
_ نه پنبه برفی فقط می دونی که من رنگ جیغ و لباس اسپرت بیشتر دوست دارم!!

_ آخه
آخه.. من گفتم جشنه ، نمیشد لباس اسپورت پوشید،
راستی تو می دونی قضیه چیه؟ جشن چیه؟

سر تکان می دهد؛
_ هر چند وقت یکبار عمو جغد شاخدار یک مسخره بازی راه می ندازه، مثلا بگه فکر تفریح خانواده ست!!!

با تردید می پرسم؛

_ نکنه تولد کسی باشه، زشت نشه ما کادو نداریم؟؟

توجه نمی کند و با سرعت تمام سمت عمارت می راند ،
به محض ورودمان وقتى شهاب متوجه اتومبیل مادرش می شود با تعجب می گوید:

_ این چرا اینجاست؟

_ نکنه تولد شهرزاده؟

_ نه بابا اون که برگشت شمال

مثل کسی که چیز مهمی را کشف کرده باشد ، جیغ می کشم؛
_ آهان فهمیدم!
خواهرت!
شهلا!
شهلا اومده ایران!

شانه بالا می اندازد و با تردید از ماشین پیاده می شود، قبل از اینکه وارد سالن اصلی شویم، صحرا که برای استقبالمان آمده است سریع می گوید:

_ همه داخل سالن آینه هستند، حاج امیر فرمودن دوش بگیرید و بهشون ملحق شید،

شهاب ادا در می آورد و می گوید:

_ عروسی باباشه نکنه؟

لبم را گاز می گیرم و صحرا شرمنده سر پایین می اندازد، بی اهمیت از راه پله فرعی عمارت بالا می رود و هم زمان از من می پرسد؛

_ میای بالا تا من آماده شم؟ یا میری تو سالن؟

بلافاصله دنبالش می دوم و می گویم:
_ نه نه میام!

مشغول اصلاح ریش هایش است و من دست به سینه روی تختش نشسته ام و پاهایم را روی تخت تاب می دهم ، از همانجا صدایش می زنم؛

_ شهاب؟

سرش را از حمام بیرون می آورد و نگاهم می کند،
یعنی بگو؛

 

_میشه ریشاتو از ته نزنی؟؟
من ته ریش دوست!!!

لب هایش را به نشانه بوسه برایم غنچه می کند و می گوید:

_ منم تو رو دوست!

قند در دلم آب می شود و با ذوق دور اتاقش راه می افتم، او در حالی که اصلاح می کند آواز می خواند و من دور اتاق تاب می خوردم؛

” دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم

می دونم تو انتخابت اشتباه نکردم،

دوست دارم همینجوری بگم برات می میرم!

بگم عاشقت منم تویی عزیزترینم!

واسه ی من شیرینه حرفات..

کاش تو دستام بمونه دستات…

واسه ی من، تو بهترینی …

کاش همیشه توی قلب من بشینی…

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

تویی یکدونه سرزمین قلب تنهام!

تو همون هستی که بودی توی آرزوهام!

وقتی چشماتو می بینم دل من می لرزه!

بیا خانومی بکن نذار دلم رو تنها،نذار دلم رو تنها!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی”

سرش را که از حمام بیرون آورد و مرا دید بیشتر شور گرفت،
حالا خودش هم بیرون آمده بود و یک حالتی که مرا بخنداند می رقصید و می خواند…

از شدت خنده اشکم جاری شده بود،
دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و زیر گلویم را می بوسید و مرا در آغوشش تاب می داد میان قهقهه گفتم:

_ شهاب ! فقط یه آتیش کم داریم…

خندید و گفت:
_ آتیش چرا؟

_ که تو این طوری لخت دورش بچرخی و برقصی مثل سرخ پوست ها!!!

سینه اش را جلو داد و بعد شروع کرد با دو دست به سینه مشت کوبیدن و سر و صدای عجیب در آوردن ، دیوانه اش شدم به گردنش آویختم و بوسه بارانش کردم…

همه چیز خوب بود و این خوب بودن گاهى عجب پوسته بی رحمی است،
بر ناخوشایندهای پنهان روزگارمان…

شهاب که آماده شد، در راهرو سمت سالن می رفتیم، که مشغول بستن کراواتش شد.

این قدر با ولع نگاهش کردم که متوجه نگاه پر از خواستنم شد،
چشمک زد و پرسید.

_ دوست داری ببندیش؟

مظلومانه گفتم:

_ دوست دارم ولی بلد نیستم.

ایستاد و اشاره کرد جلو بروم، اطاعت کردم.
خودش روى نرده هاى راهروى مشرف به طبقه پایین نشست و یک دستش را دور کمرم حلقه می کند و مرا حسابی به خودش می چسباند و شروع می کند به آموزش بستن کراوات به من.

همانطور هم آرام و پر حس در حالی که چشم هایش را خمار کرده است می گوید:

_ امشب قول می دى دوباره اذیتم نکنى؟

آخرین گره کراواتش را می زنم.
روى پایش می نشینم، در آغوشش تابم می دهد.

_ خودت کمکم کن،
قول می دم منم همه کار کنم.

لاله گوشم را گاز می گیرد.

_ عاشقتم.

بلند می گویم:

_ منم می میرم واست

زبانش را روی گردنم می کشد.

_ دیوونتم.

مستانه قهقهه زدم و خودم را بیشتر در آغوشش رها کردم.

_ دیوونه جون جذاب من، قول بده همیشه واسم می مونی، قول بده.

سرم روی شانه اش است و
حالا نگاهم به یک جفت چشم مردانه کهربایی پایین پله ها گره خورده است،
که با شرم سر به زیر می اندازد…

یک جا در زندگی باید ایستاد، ایستاد و آینه را خوب تماشا کرد،
خاکش را گرفت و بعد خوب به دوست در آینه ات خیره شد و دست کشید روى گونه های نم دارش.
حتی خم شد و صورتش را بوسید .

یک جاهایی باید به داد این دوست در آینه رسید.
باید نوازشش کرد…
التیامش بخشید…

آینه مان را روزنامه پیچ کردم و با احتیاط تا هزار چم طورى راندم که هیچ دست اندازى من و زندگی ام را دست نیندازد…

نظافت کلبه کوچک تمام شده است.

ساجد مشغول وصل کردن لامپ است و گل بهار با ذوق کودکانه دور چهار پایه می چرخد و بابا بابا می کند.
رخساره با سینی عصرانه در حالی که دستش را به کمرش زده است وارد کلبه می شود و صلوات می فرستد و می گوید:

_ ماشالا ماشالا، مبارکه ریحانه خانم جونم.

بعد رو به همسرش می گوید:

_ ساجد جان چه خوب شد صاحبشو راضی کردی اینجا رو به ریحانه خانم بفروشه.
هم نزدیک ماست هم دیدش عالیه.

آینه ام را از بین روزنامه ها بیرون می آورم و روی طاقچه چوبی می گذارم.

رخساره با شعف و تعجب جلو می آید و در حالی که زل زده است به آینه، می گوید:

_ اوووووو این چه خوشگله!
عکس آقاتون رو چه طور زدن روش؟

دست می کشم روى صورتش…

از یک هفته قبل تولدش، مدام سراغ آینه عروسی مان را می گرفت.

_ ریحان ؟! بابا؟!
این آینه رو چه کردی آخه تو؟

می خندیدم و جواب نمی دادم.
با تعجب دست روی ریش هایش می کشید و چشم هایش را برایم تنگ می کرد.

_ وروجک بیا بگو چی تو سرته؟

قهقهه زنان رفتم داخل آشپزخانه و گفتم:

_ چند روز دیگه صبر کنی می فهمی امیر خان.

تصویر خودش را که روى آینه حک شده دید ، با اعتراض گفت:

_ یعنی چی ؟
خانم من دوبار خودم رو توی آینه ببینم؟

به گردنش آویختم

_ نه! می خوام هر وقت خودم رو توی آینه بختمون تماشا می کنم تو رو کنارم ببینم.

حالا با بغض دست می کشم روی تصویر چشمانت.
هم زمان برق کلبه وصل می شود و لامپ بالاخره روشن می شود و ساجد با سر افرازی می گوید:

_ بفرمایید اینم از نور.

کسی نمیداند تو هر جا که باشی هم نور هست و هم روشنایی…

صدایمان زدی و گفتی:

_ بچه ها می شه زودتر بیاید، همه منتظر شما هستن.

شهاب از جایش بلند شد و به حالت احترام خم شد و سلام داد.

_ چشم حاجی الساعه میایم.

چند پله بالا آمد و گفت.

_ باید یک چیزی از اتاقم بردارم،
چند لحظه صبر کنید با هم می ریم.

وارد اتاقش که شد شهاب آرام در گوشم گفت:
_ همیشه بد موقع ظهور می کنه.

با دلهره لبم را گاز می گیرم.

_ یعنی خیلی وقت بود اینجا بود؟
همه چیو دید؟!

با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و بعد دوباه محکم لبم را می بوسد و می گوید:

_ببینه، خبط نکردیم که.

از اتاق که خارج می شود دوباره هر دو مثل دو سرباز صاف می ایستیم.
متوجه می شوم چیزی در جیبش می گذارد و بعد به راهرو اشاره می کند.

_ بریم.

شهاب می گوید:

_ بفرمایید، ما پشتتون میایم.

جلو می آید دست شهاب را می گیرد و آرام در گوشش چیزی می گوید و چهره شهاب کمی در هم می شود
بعد با صدای بلند می گوید:

_ عروس! بیوفت جلو.

با خجالت می گویم:

_ نه شما بفرمایید.

اخم شیرینی می کند.

_ می گم برو.

جلو تر می روم و متوجه سکوت سنگین شهاب می شوم.

مقابل در بزرگ سالن آینه دستور توقف می دهد.

_ صبر کن.

اطاعت می کنم .
می بینم که شهاب را کمی هول می دهد و می گوید:

_ در رو واسه خانومت باز کن باباجان.

چند لحظه بعد میان تاریکی فرو می روم و بعد جشن نور میان تالار آینه چشم هایم را آنچنان میزند که به سختی آن ها را باز نگه می دارم…

صدای کف و جیغ حضار ،
فشفشه های رقصان،
رقص نور بی نظیر و بازی آینه ها…

باور کردنی نیست!

نفیسه و سعید و نسیم هم اینجا هستند!

باور نکردنی تر چرخیدن حنانه فشفشه به دست، دور کیک بزرگی که شبیه یک کتاب است !

کمی که جلو تر می روم، تازه متوجه نقش کیک می شوم که دیوان حافظ است.

من هنوز گیج و مستاصل فقط دور تا دورم را نگاه می کنم.

سولماز خانم با لباس دکلته صورتی شبرنگش، در جمع می درخشد.
موهایش را که صورتی کرده است تابی می دهد و با صدی بلند می گوید:

_ مبارکه ریحانه جان.

با تعجب به شهاب که دست در جیب زده است و تماشا می کند، چشم دوخته ام.

سر و چشمش را تکان می دهد و من معنی اش را نمی فهمم!

حاج امیر را نگاه می کنم که همچنان با مهربانی در حال کف زدن است.
لبخند می زند و می گوید:

_ آفرین عروس!
رتبه ات خیلی خوب شده.

با تعجب فقط نگاه می کنم.

نسیم کف می زند و با ذوق می گوید:

_ دختر عمو یکم بیشتر می خوندی دو رقمی می شدی.

با خنده می پرسم.

_ دارید مسخره ام می کنید؟

حاج امیر اخم می کند و می گوید:

_ تهران دولتی صد در صد قبول می شی.

سولماز خانم با کنایه می پرسد.

_ وا…
هنوز معلوم نشده چی قبول شده مگه؟؟

من هم پشت سرش با تعجب می پرسم.

_ اصلا مگه جواب ها اومده؟؟

 

الناز با مهربانی می گوید:

_ هنوز رسمی اعلام نشده ، خان داداشم یک طور زودتر پیگیر شده.

با ذوق به شهاب نگاه می کنم که در صورتش فقط یک لبخند سرد دیده می شود.

_ شهاب! قبول شدم.

به مادرش نگاه می کند و می گوید:

_ آفرین عزیزم ، تبریک می گم.

همه چیز به باشکوه ترین نحو ممکن می گذرد و من آن شب در ابرها سیر می کنم.

هدیه شهاب یک جا کلیدی مینا کاری است که اسمم روی آن طراحی شده است و من دیوانه این هدیه بی نظیر می شوم.

بی اختیار بغلش می کنم و بدون اینکه حس کنم در جمعم، چند بار پیاپی می بوسمش و تشکر می کنم.

_ عزیزم خیلی سورپرایز شدم ازت ممنونم.

بر می گردد و حاج امیر را نگاه می کند.

_ از حاجی باید تشکر کنیم.

حاج امیری که سرش پایین است…
که مناعت طبعش عجیب بالاست…

اواسط مهمانی، شهاب همه را به سکوت دعوت می کند و بالای صندلی می رود و با صدای بلند می گوید:

_ لیدیز اند جنتلمن!
سورپرایز دوم هم داریم.

همه مشتاقانه نگاهش می کنند که به امیر رضا چشم دوخته است.

کف می زند و با شور می گوید:

_ اکسفورد داداشم رو پذیرش کرده !

همه دهان ها از فرط تعجب باز مانده است!

الناز جیغ می کشد.

_ وای خدای من!!!

عزیزه خاله جان اشک شوق می ریزد و اعضای خانواده یک به یک بغلش می کنند .

متوجه اشاره سولماز خانم به شهاب می شوم که بلافاصله می پرسد.

_ حاجی؟
میری؟
بازار چی؟
ما چی؟

انگار یک نگرانی همه گیر به جان همه اهل خانه می افتد و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم.

صدایش غم دارد.

_ یک شیرمرد عین تو داریم ، غصه چیو بخوریم؟

سولماز خانم پوزخند می زند و می گوید:

_ قراره بدون سند رسمی، دوجا دوجا سرویس بده پس؟

همه از شدت وقاحت کلامش جا می خورند.
عزیزه خاله جان اعتراض می کند.

_ میهمان داریم سولماز!

با عشوه می گوید:

_ خوب جایی که به اسمت نباشه کار کنی و فقط حقوق بگیری، می شه کار کردن خر و خوردن یابو.

بعد با یک نگاه خاص به امیر رضا نگاه می کند و دلبرانه می پرسد.

_ ناحق می گم مستر حقوق؟

امیر رضا استغفرالله می گوید و سرش را پایین می اندازد.
الناز که میخواهد قائله را ختم کند می گوید:

_ همش دو ساله،
بعدم داداشم توی این دوسال تند تند میاد ایران سر می زنه،
مگه نه داداش؟

حاج امیر که ابروهایش قدری در هم گره خورده است، جواب می دهد.

_ راجب رفتنم بعدا تصمیم می گیرم.

نمی دانم چرا دلم کمی قرص می شود.
به خودم وعده می دهم

” نمی ره! نمی تونه بره! ما و باباشو ول نمی کنه! نمی ره”

گروه موسیقی سنتی که دعوت شده اند، آن شب برایمان سنگ تمام می گذارند و قطعه آخری که اجرا می کنند
با همراهی صدای دل نشین پهلوان هزار چم
مرا از دنیای کودکی ام یک مرتبه
وارد رویای بزرگسالی می کند…

این اولین بار است که این قطعه را می شنوم اما چند دقیقه بعد همه کلماتش را از حفظم و من هم بی اختیار شروع به هم خوانی کرده ام…

“من بر آن سرم که سر برآورم برون
به من بگو که چون

عاشقی به رفتن است بگو که ره کجاست؟!

گریزم از سکون
بی تو خان آخرین چگونه بگذرد؟!

با تو دل ، مرا به شهر تازه می‌برد

روزی دگر در آتشی

سالی دگر به خامشی

بار دگر فرامشی

آه ..

واگو نهان کینه ات

بشکن سکوت سینه ات

بغض غم دیرینه ات

پایان را

من بر آن سرم که سر برآورم برون

به من بگو که چون

سر به دامنت نهم

به اشک دیده ام

بگو ره جنون

این سکوت کوچه ها پُر از صدا شده

زین ندا و آن ندا شرر به پا شده

سازی نوای عاشقی سوزم به پای عاشقی

جانم فدای عاشقی آه..

روزی دگر در آتشی سالی دگر به خامشی

بار دگر فرامشی ای جانا”

آن شب اما سولماز خانم برای روشن کردن خیلی از مسائل آمده بود که حتی موقع خداحافظی هم دست بر نداشت و با صدای بلند گفت:

_ حاج حقوقدان؟!
می گم تکلیف عروسی این دوتا جوون چی می شه پس؟

من و شهاب با نگرانی به هم نگاه می کنیم.
نگاه حاج امیرمان نگران تر است و صدایش کمی می لرزد.

_ ریحانه خانم باید درس بخونه، نظر من اینه این دوتا فرصت زیاد دارن ، هر دو کم سن هستن،
این مدت شهابم می تونه ارشدش رو تموم کنه .
وقت زیاد دارن حالا که عقدن بعدم عروسی می گیرن.

اینبار نفیسه مثل خانم بزرگ ها مداخله می کند و می گوید:

_ همه تو خونه ما منتظر عروسی ریحانه ان!
مخصوصا عمو جوادم!

خودم هم که حسابی ترسیده ام عروسی عقب بیفتد، به شهاب می آویزم،
به سست ترین ستون زندگی ام و می گویم:

_ نه! نه ما تصمیم گرفتیم اول عروسی بگیریم..
درسمون هم می خونیم.

هیچ نمی گوید.
سکوت کرده و با یک نفس عمیق به سنگفرش ها چشم دوخته است….

گاهى بی آنکه بدانى، قلاب و کلاف، به دست می‌گیری و به خیال بافتن ریسمانی که در خیالاتت قرار است با آن یک تاب، بر شاخه های درخت زندگی بیاویزی و با شوری وافر، تاب بخوری و سرمست لحظات شوى،
می‌بافی و می‌بافی…

ریسمان را می بافى…
می آویزی…
تاب هم می‌خورى…

می آویزی، اما به سقف اتاق تاریک انزواى شور بختى‌ات…

تاب می‌خورى اما با یک گردن شکسته و حنجره‌ای خفقان گرفته، با رد همان ریسمان، دقیق دور گلویت..‌.

تاب می‌خوری…

پیکرت در فضاى غبار آلود، تاب می‌خورد، مُردی!

اما چشم هایت باز است.
وسط صورت کبودت، از حدقه بیرون زده است و خوب می‌بینی…

مُردی! نفس نداری..‌‌

زندگی را کم آورده ای، اما…

اما محکومی به تاب خوردن،
آویزان بودن!
معلق بودن!

بین مرگ و زندگی تاب می‌خوری…

تبعید شده ای به دیدن…

دستى نیست.
کسی نیست طناب را از دور گردنت باز کند.
دستی حتی برای تدفینت بلند نمی شود.

اما…

اما همین بین یک شیار باریک از نور، از تیغه پنجره خاک گرفته اتاق خودش را زیر پاهایت رسانده…

مرده ای که به تماشای نور،
دلخوش مرگ است…

نمی‌دانم چرا هر بار مادرش کنارش است، در مقابل حاج امیرش آدم دیگری می‌شود.

مثل همین حالا که کنار مادرش لم داده و بدون این‌که نظر مرا بپرسد، در مقابل پیشنهاد حاجی برای گرفتن مراسم عروسی در عمارت، می‌گوید:

_ دوست ندارم عروسیم اینجا باشه.
با هزینه های هتل هم مشکل ندارم.
خودم متقبل می‌شم.

چشم های امیر رضا از فرط یک تعجب توام با خشم، باز مانده است و با یک لحن جدی می‌گوید:

_ کی حرف هزینه زد بچه؟

سولماز خانم با یک حالت نمایشی که انگار گرمش شده و کلافه است، یقه تاپ نازک خودش را می‌گیرد و تکان می‌دهد.
طوری که سفیدی سینه اش بیشتر به چشم می‌خورد…

می‌بینم که امیر رضا مسیر نگاهش را هزار فرسخ از این زن دور می‌کند و او با یک عشوه نامتعارف، از سن و سالش می‌گوید.

_ دریا دلی و دست دلبازی حاج امیر که زبونزد خاص و عامه شهابم.

نمی‌دانم چرا همه وجودم، این‌بار به من دستور می‌دهد که حرفى بزنم.

_من دوست دارم این‌جا عروسی بگیریم.
این‌جا خیلی قشنگه.

شهاب و مادرش، هر دو با چشم غره نگاهم می‌کنند و عزیزه خاله جان که متوجه این امر می‌شود، به جانب‌داری ام می شتابد.

_ چیه طفل معصوم رو اون‌طوری نگاه می‌کنید؟
خوب دوست داره!

سولماز خانم با طعنه می‌خندد و می‌گوید:

_ حق داره چون عروسی توی هتل ندیده، نمی‌دونه چیه!

شهاب و امیر رضا، این بار هر دو و هم زمان با خشم این زن را نگاه می‌کنند.

شهاب با تشر می‌گوید:

_ مامان!!

اما امیر رضا دستش را به نشانه حکم سکوت، سمت شهاب بالا می‌برد و می‌گوید:

_ بسه بابا جان، این زندگی شما دو نفره.
به من و مادرت هم هیچ ربطی نداره.
برید با هم معقولانه و در آرامش صحبت کنید و تصمیم بگیرید.
هرچی ام تصمیمتون باشه، چشم!
الانم بهتره مادرت رو برسونی.

بعد “یا علی” گویان از جایش بلند می‌شود که سولماز خانم بلافاصله می‌گوید:

_ شهاب، باید با ریحانه برن دنبال کارا و خریداشون.
بچه‌ام نمی‌دونست ماشین من، امروز تعمیر گاهه.

حاج امیر بدون آنکه نگاهش کند، می‌گوید:

_عیاض و سپهری امروز بیکارن.
می‌تونید باهاشون برید.
یا حق!

از این سبک خداحافظی اش که لوتى وار دستش را کنار پیشانی اش می زند، خوشم می آید.

حنانه هم به تقلید از او، مدتی است این طور با همه خداحافظی می‌کند.

سولماز خانم که می‌رود، شهاب در حال نوشیدن لیوان چندم شربت، طوری که عزیزه خاله جان متوجه نشود، با دلخوری در گوشم می‌گوید:

_ دفعه آخره ها تو جمع ضد من حرف می‌زنی.

با تعجب نگاهش می‌کنم و با صدی قدری بلند تر از او می‌گویم:

_ وااا!!! من فقط نظرمو گفتم.

بدون هیچ شرمی لبم را محکم بین دندان هایش می‌گیرد.

عزیزه خاله جان استغفرالله گویان عصایش را بر می‌دارد و آن جا را ترک می‌کند.

رهایم که می‌کند، با حرص به سینه اش می‌کوبم.

لبم واقعا درد گرفته است و او بی خیال می‌گوید:

_ هر دفعه نظرت خلاف من باشه، نتیجه اش همین می‌شه.

چند دقیقه بعد، همان طور که روی کاناپه لم داده است، خوابش می‌برد.

با حرص به ساعتم نگاه می‌کنم که قرار بود عصر این جمعه برای انتخاب لباس عروس برویم و حالا او راحت خواب است…

بی حوصله، در عمارت شروع به قدم زدن می‌کنم.

از پشت پنجره بلند سالن، بیرون را تماشا می‌کنم.

شهداد در استخر وسط باغ، مشغول شنا کردن است و حاج امیر کنار استخر، آلما را با آن مایوى چین دار گل گلی اش در استخر کوچک رنگارنش آب تنی می‌دهد.

دلم برای دست و پای تپلش که در آب، با شور و هیجان تکانشان می‌دهد ، می‌رود و تصمیم می‌گیرم به آن ها ملحق شوم.

امیر رضا با دیدنم لبخند می‌زند و می‌پرسد:

_ حرف زدید؟ تصمیم چی شد عروس؟

 

با خنده می‌گویم:

_داماد خوابش برد وسط بحث و الان هفت پادشاه رو خواب ندیده باشه، پنج تا رو دیده.

با یک دلسوزی پدرانه می‌گوید:

_ این هفته ترانزیت خیلى شلوغ بود.
خسته است بچه.

کودک می‌شوم.
درست هم سن و سال آلما و دوست دارم شکایت کنم.

_ در طول هفته وقت نداره یک امروز بود فقط. می‌شد بریم واسه لباس.

چشم هایش را با دلسوزی تنگ می‌کند و می‌گوید:

_ می‌رید بابا جان. وقت هست، دیر نمی‌شه.

آلما جیغ بامزه ای می‌کشد و بعد، همانطور که دست و پا می‌زند، مرا به سبک خودش صدا می‌زند.

_ آنه!

شهداد از درون استخر، با شور جیغ می‌کشد:

_ الهی قربون آنه گفتنش بشم.

امیر رضا گردن آلما را محکم می‌بوسد و می‌گوید:

_ دایی چرا نصفه کاره همه رو صدا می‌زنی تنبل خانوم؟

آلما را محکم بغل می‌کنم و به این توجه نمی‌کنم که دست و پا زدنش خیسم می‌کند و می‌گویم:

_ شهداد و شهاب و شهرزاد رو “شه” می‌گه.

حاج امیر قهقهه می‌زند‌.

_ ریاضی دان خوبی می‌شه.
از اشتراکات فاکتور می‌گیره این قلقلی خانم.

صورتم کاملا خیس شده است.

آلما را می‌بوسم و بعد، با انگشت، امیر رضا را نشانش می‌دهم و می‌گویم:

_ بگو دایی!
دایی رو صدا کن.

آلما دوباره می‌خندد و دست و پا می‌زند و بعد یک مرتبه می‌گوید:

_ اَمى!

شهداد دیگر طاقت نمی آورد.
از استخر بیرون می آید و حالا هر سه به جان طفلک افتاده ایم و فشارش می‌دهیم و می‌بوسیمش و او هم مدام تکرار می‌کند:

_اَمى..
اَمی…

می‌بینم که با عشق، می‌بوسدش و می‌گوید:

_ امیر قربونت شه!

دقایق به سرعت و شیرین می‌گذرد.
الناز با سینی هندوانه قاچ کرده، به جمع ما اضافه شده و همانطور که با حوله، آلما را خشک می‌کند، می‌گوید:

_ ای کاش همه جمعه ها همین طور باشه داداش.

امیر رضا که روی صندلی نشسته و مشغول خواندن کتاب است، از بالای عینکش، خواهرش را نگاه می‌کند.

_ چه طور باشه آباجی؟

_ شما بیخیال کار باشی و یک جمعه مال ما باشی.

شیرین می‌خندد و می‌گوید:

_ چشم! به روی چشم!

شهداد یک قاچ هندوانه بر می‌دارد و همه را یک‌جا در دهانش می‌گذارد.
امیر رضا اعتراض می‌کند.

_ یواش بابا جان! الان خفه می‌شی!

همه می‌خندیم و این خنده باعث می‌شود تکه کوچکی از هندوانه داخل گلویم بپرد و به شدت به سرفه بیفتم.

می‌بینم که چه قدر نگران و با دلهره از الناز می‌خواهد پشتم بزند و خودش برایم یک لیوان آب می‌ریزد و بعد می‌گوید:

_ یک عروس بیشتر نداریم ها!
هواشو داشته باش!

الناز آه می‌کشد و با حسرت می‌گوید:

_ ایشالا عروس بعدی زود زود بیاد داداش!

نگاهش را به کتابش می‌دوزد و ترجیحش این است جوابی ندهد.
سکوتش را تاب نمی آورم و می‌پرسم:

_ درس می‌خونید؟

بدون این‌که نگاه کند، سرش را به نشانه منفی تکان می‌دهد و می‌گوید:

_ نه نذره!

با تعجب می‌پرسم:

_ قرآنه؟

دوباره به نشانه منفی سر تکان می‌دهد.

متفکرانه باز می‌پرشم:

_ مفاتیح؟

لبخند می‌زند.

_ نه!

کلافه می‌گویم:

_ پس چه نذریه؟

حالا چشمانش از بالای عینک، سهم من می‌شود و جواب می‌دهد:

_ نذر مطالعه!

_ چی هست؟

_ برای شعور و روح، گاهی باید کتاب نذر کرد.
از واجباته!

مشتاقانه سرم را سمت کتابش می‌برم.

_ چه خوب!
موضوعش چیه؟؟

شهداد دنباله حرفم را می‌گیرد.

_ داداش! می‌شه یه‌کمش رو بخونی؟

عینکش را بالا می‌زند.
من هم هر دو دستم را زیر چانه ام زده ام و منتظرم.
با آرامش و خیلی زیبا، کتاب می‌خواند.
آرامش صدای مردانه اش، شبیه گوینده های رادیو است.

“جوان ثروتمندی نزد عالمى رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عالم او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟
جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.

سپس عالم آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟
جواب داد: خودم را می‌بینم.

عالم به او نگریست و گفت:
دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه!

اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند.
بدان که تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری”

 

می‌خواهم با ذوق کف بزنم و تشکر کنم که چشم های پف آلود شهاب از مقابل، مرا منصرف می‌کند.
که بی حوصله، ادامه خوابش را کنار استخر آورده.

خودش را به زور در صندلی حاج امیر جای می‌دهد و سرش را روی شانه او می‌گذارد و مثل یک بچه کوچک، چشم هایش را می‌بندد و غر غر کنان و خواب آلود، می‌گوید:

_ من اونجا تنها بودم، واسه اینا داری نقره و شیشه می‌خونی حاجی؟

با خنده و آرامش، صورت شهاب که حسابی لوس شده است را نوازش می‌کند.

_ بخواب باباجان! شما بخواب.

الناز با خنده می‌گوید:

_ نگاش کن تو روخدا! مرد گنده انگار نه انگار زن گرفته!
داداش لوسش نکن.

شهاب با حرص، به الناز ادا در می آورد و زبانش را بیرون می آورد و می‌گوید:

_ حسود هرگز نیاسود!

الناز هم با حرص و شوخى، از جایش بلند می‌شود و روی پای برادرش می نشنید و محکم بغلش می‌کند و می‌گوید:

_ آره حسودم! داداش خودمه!

شهداد هم دوان دوان، سمت آنهل می‌رود و از پشت صندلی حاج امیر، دست هایش را دور گردن او حلقه می‌کند و صورتش را به صورت او می چسباند.

_ مال منم هست!!

دست هایش را باز کرده و آغوشش سهم آن ها شده است و من چه قدر فقیرم…

من دیگر خودم را به قدرى از اعضاى آن خانواده و متعلق به آن خانه می‌دیدم، که زمان خداحافظی، حس کسی را داشتم که قرار است از تمام متعلقاتش جدا شود.

با همه خداحافظی کردم و شهاب هم مشغول پوشیدن کتانی اش بود که تلفنش زنگ خورد.

هم زمان مشغول صحبت با یکی از کارمندهای ترانزیت بود.

چشم دوختم به شهداد و امیر رضا که مشغول شطرنج بازی کردن بودند.

چه قدر دلم می‌خواست بیشتر بمانم و امشب هم برنگردم.
از جهاتی هم دل تنگ خانواده ام بودم.

کفشش را که پوشید، هنوز مشغول حرف زدن با تلفنش بود که با دست، اشاره کرد بیرون بروم.

همین بین حاج امیر صدایش زد.

_ شهاب الدین!

گوشی را از کنار گوشش کمی دور کرد.

_ بله حاجی؟

با تاکید می‌گوید:

_ یادت نره بابا.

نمی‌دانم از چه حرف می‌زند؟
اما هرچه هست، شهاب با اطاعت می‌گوید:

_ نه خیالتون راحت. به روی چشم.

برای بار آخر برمی‌گردم و نگاهشان می‌کنم و آرام خداحافظ می‌گویم.

شهداد برایم دست تکان می‌دهد و امیر رضا با لبخند می‌گوید:

_ در پناه حق!

عیاض ماشین شهاب را روشن کرده و جلوی عمارت، تحویلش می‌دهد.

زودتر از من سوار می‌شود و قبل سوار شدنم، بیرون می آید و همراه اشاره می‌گوید:

_ گوشیتو بده.

بعد می‌بینم که چند شماره که مخاطب پشت خط می‌گوید را داخل گوشی من ذخیره می‌کند.

تماسش که تمام می‌شود، می‌گوید:

_ بشین تو ماشین.
باید به اینا زنگ بزنم، بعد بریم.

بعد خودش هم کنارم می نشیند و مشغول تماس کاری می‌شود.

حوصله ام سر رفته و یک مرتبه یادم می افتد عروسک خمیری جدیدی که شهداد برای حنانه ساخته است را در اتاق شهاب جا گذاشته ام.

آرام می‌گویم:

_ عروسک رو توی اتاقت جا گذاشتم.
برم بیارم؟

با سر اشاره می‌کند و زیر لب می‌گوید:

_ برو.

وقتی بر می‌گردم، همه با تعجب نگاهم می‌کنند.
با خجالت می‌گویم:

_ عروسک حنانه رو جا گذاشتم.

حاج امیر مهربان نگاهم می‌کند و می‌گوید:

_ به منیره می‌گم بیاره.

گوشه صندلی می‌نشینم و تشکر می‌کنم و بعد دلم می‌خواهد حرفی زده باشم.

_ شهاب…
شهاب داره تو ماشین چند تا تلفن کاری می‌زنه.

سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد.

شهداد ریز می‌خندد و می‌گوید:

_ داداشم کاری شده ها!

عزیزه خاله جان هم می‌خندد و حین خنده می‌گوید:

_ شهاب بالام بزرگ شده، مرد شده!

در همان لحظه حاج امیر با صدای بلند می‌گوید:

_ کیش و مات!

شهداد با چشم های گشاد شده، دستش را جلوی دهانش می‌گذارد.

_ وای داداش!!

قهقهه شیرینی می‌زند و از جایش بلند می‌شود.

_ همه حواست حین بازی باید این‌جا باشه.

شهداد دلخورانه می‌گوید:

_ کاش هنوز بچه بودم که به خاطرم از عمد می‌باختی.

دست می‌کشد روی سر شهداد و بعد خم می‌شود و سرش را می‌بوسد.

_ آدمی که مزه شکست رو نچشه، یک لوس و ننره که هیچ وقت بردن واقعی سهمش نمی‌شه.

نمی‌دانم چرا شهداد بغض کرده است!

عزیزه خاله جان مشغول ذکر گفتن است و امیر رضا سمت کنترل تلوزیون می‌رود و همان طور که مقابل تلوزیون ایستاده است، آن را روشن می‌کند و همان‌جا مشغول تماشای اخبار می‌شود.

چند دقیقه بعد که منیره عروسک را می آورد، دوباره دل کندن و رفتن برایم سخت تر می‌شود‌.

می‌خواهم خداحافظی کنم که صدای نعره شهاب از در اصلی عمارت همه تنم را می‌لرزاند.

_ ریحانهه!!

وحشت زده چند قدم نزدیک عزیزه خاله جان می‌شوم.

عصبی و آتشین وارد عمارت می شود.
صورتش کاملا سرخ شده است.
همه با تعجب نگاهش می‌کنند و نگاه او به من سرشار از نفرت است.

جلو می آید و من عقب تر می‌روم.

امیر رضا جلو می آید و مقابلش می ایستد و با آرامش می‌پرسد:

_ چی شده؟

گوشی من در دستش است.
آن را بالا می آورد و نشانم می‌دهد و با نفرت می‌گوید:

_ خودش می‌دونه چی شده!

با ترس جواب می‌دهم:

_ نه…
نه به خدا نمی‌دونم.

می‌خواهد سمتم یورش بیاورد که حاج امیر با یک حرکت به سینه اش می‌کوبد و عقبش می‌راند.

صدایش تحکم خاصی دارد…

_ دِ حرف بزن پسر!!

در کمال تعجب می‌بینم از میان چشم های سرخ و وحشتناکش، حالا اشک جاری شده است.

گوشی را مقابل حاج امیر می‌گیرد و می‌گوید:

_ بیا حاجی! بیا خودت بخون.

امیر رضا گوشی را نمی‌گیرد و در عوض می‌گوید:

_ چیو بخونم؟
مگه این گوشی مال منه؟؟

شهاب عصبی در حین گریه می‌گوید:

_ اس ام اساشو بخون!
بخون بفهمی…

حاج امیر دستش را مقابل دهان شهاب می‌گیرد و قاطعانه می‌گوید:

_ حق نداشتی بی اجازه دست به گوشیش بزنی. این حریم شخصیشه.

شهاب عصبی مثل یک کودک، پا به زمین می‌کوبد و من پشت عزیزه خاله جان سنگر گرفته ام.
فریاد می‌زند:

_ چی می‌گی حاجی؟؟
حرف از حریم شخصی می‌زنی وقتی زنم با یک مرد اس ام اس عاشقانه رد و بدل می‌کنه؟!

 

صدایش نعره شیری می‌ماند که برای حفظ قوانین قلمروش، ضروری است فریاد بزند.

_ ببند دهنتو!
مگه غیرت نداری!!!
راجع‌ به زنت این طور نگو.

شهاب می‌ترسد و سر افکنده سر به زیر می اندازد.
هق هق می‌زنم و بریده بریده می‌گویم:

_ به خدا…
به خدا اونا مال من نیست…
من فقط…
گوشیمو دادم به…

حاج امیر با تشر دستش را بالا می آورد.

_ اسم نیار دختر!
آبروی مردم رو توی جمع نبر.
بیا برو تو اتاق، آروم به شوهرت توضیح بده.

شهاب با خشم نگاهم می‌کند و من بیشتر می‌ترسم و می‌گویم:

_ من نمی‌رم.
می‌ترسم! اون عصبانیه.

امیر رضا همان قدر جدی و خشمگین می‌گوید:

_ قبل قرض دادن گوشیت واسه پیام رد و بدل کردن دیگری، باید می‌ترسیدی و به شوهرت می‌گفتی.

از این که مورد سرزنش قرار داده شده ام، بغض کرده ام و حسابی شرمنده ام.

رو به شهاب می‌گوید:

_ بیا مثل بچه آدم برو با زنت حرف بزن.
صداتم بالا رفته، نرفته ها!
یالا!

بعد با اشاره، اتاق گوشه سالن را نشان می‌دهد.

شهاب سمت اتاق راه می افتد و منتظر من مقابل در می ایستد.

با ترس چند قدم می‌روم و بعد بر می‌گردم و حاج امیر را نگاه می‌کنم.

آرام تر از قبل می‌گوید:

_ برو باباجان.

دلم قرص می‌شود و وارد اتاق می‌شوم.

چشم های شهاب هنوز پر خشم است.
گوشی را به سینه ام می‌کوبد.
حسابی دردم می‌گیرد.

با صدای آرام، اما پر خشمی می‌گوید:

_ زر بزن این… کیه؟

با بغض جواب می دهم:

_ شهاب ببخشید!

با نفرت نگاهم می‌کند.

_ تو هم زیر آبی می‌ری پس؟
قیافه ات فقط مظلومه.

وحشت زده می‌گویم:

_ نه به خدا من…
من فقط گوشیمو بعضی وقت ها می‌دم دست نسیم.

با خشم می‌پرسد:

_ پسره کیه؟

_ ن… نیما!
دوستش!
به خدا راست می‌گم! حاج امیرم دیدتش،
می‌دونه.
به جون تو راست می‌گم.

بعد دوباره های های گریه سر می‌دهم.
در فکر فرو رفته می پرسد:

_ پسر عموم باید قبل من بدونه ریحانه؟ آره؟

تاب نمی آورم.
جلو می‌روم و به سینه اش می‌چسبم.
بغلش می‌کنم و ناله می‌کنم:

_ ببخشید!
شهاب منو ببخش!

قائله آن شب هم با درایت یک مرد ختم به خیر شد، اما شهاب هنوز از دستم دلخور بود ، تمام طول مسیر تا رسیدن به خانه سکوت کرد، فقط مقابل یک گل فروشی توقف کرد و چند دقیقه بعد با یک دسته گل بزرگ برگشت، با تعجب و صدایی مسرور پرسیدم:
_ واسه منه؟!

اخم کرد و ماشین را روشن کرد؛
_ نخیر!
با گندی که زدی توقع گل و جایزه هم داری!!!

لب هایم را جمع کردم و خجالت زده گفتم:
_ من که معذرت خواستم!

با حرص نگاهم می کند؛
_ با معذرت خواهی حل نمیشه باید اون مرتیکه رو پیدا کنم چپ و راستش کنم.

دستم را روی دستش می گذارم؛
_ جون من این طوری نگو می ترسم!

با خنده پر از تمسخرى گفت:
_یعنی اندازه اون دختر عموی یه وجبیتم نشدی خنگ خدا!!!

با ناراحتی پرسیدم؛

_ چرا؟؟ هان؟؟؟؟؟

دوباره می خندد؛

_ ندیدی چه طور همه فن حریفه حتی تو اس ام اس هم می تونه…

از شنیدن ادامه جمله اش شرم می کنم ، هر دو دستم را روی گوش هایم می گذارم؛
_ خیلی بی ادبی شهاب!

می خندد و می خندد؛
_ خنگ ترین ارجمند ها قسمت من شد!

اصلا از اول باید میرفتم سراغ نسیم کوچولچى…

تاب نمی آورم و جیغ می کشم؛
_ بسه دیگه!

اما بس نمی شود،
هیچ وقت،
هیچ وقت….

چند دقیقه ای بالا می آید و پیش بابا می ماند، مامان مدام بابت دسته گل تشکر می کند، اما من هنوز از شوخی های شهاب حسابی دلگیرم، بابا که کمی حالش انگار این روزها بهتر شده است مدام از عروسی می پرسد و از اینکه به علت مریضی اش نمی تواند در کارها کمک کند معذرت می خواهد، مامان و بابا با شهاب مثل کسی رفتار می کنند که انگار لطف بزرگی در حقشان انجام داده است….

دوباره یک شب دیگر از شب هاى جوانی ام دقیقا نزدیک به شب عروسی ام
با تنهایی…
با بغض…
دلشوره سپری می شود، من هستم و یک مموری کوچک سیاه که نمی دانم چه در سر و قلب صاحب اصلی اش می گذشته که در انتخاب آهنگ هایش به جنون این دل بیچاره من فکر نکرده است…
شاید خودش از من بیشتر مبتلا بوده است…
شاید…

“با تو نگفته بودم از گریه های هر شب…

عشقت نشسته بر دل ، جانم رسیده بر لب…

جانم رسیده بر لب…

من بی تو سرگردان …

من بی تو حیرانم…

شرحی ز گیسویت حالِ پریشانم..

بی تابم این شب ها …

بی خوابم ای رویا…

از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را
پیدایم کن …

شیدایم کن…

آزادم کن از این سکوتِ بی پروا”

کاش کسی بیاید ، کاش بتوانم از گریه ها و بغض هر شبم با او بگویم…
کاش مرحمى باشد…
کاش…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *