چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت ۱۴رمان معشوقه اجباری ارباب
کانال عاشقي

پارت ۱۴رمان معشوقه اجباری ارباب

به امیرعلی نگاه کردم. راحت می تونستم درکش کنم چون درد تنهاییمون مشترک بود. انگار فهمید نگاش می کنم. بهم نگاه کرد و لبخند زد. منم با لبخند جوابشو دادم.
امیر علی جلوی یه رستوران نگه داشت. بقیه هم ماشیناشونو پشت اون پارک کردن. مونا سوتی زد و گفت:
– بابا دم آقا امیر علی دم به دم! ولخرج شده! دست مریزاد! 
– چطور؟ 
– رستوران خارجکیه! همه ی غذاها بالای هشتاده. البته این پولا برای امیر علی پول خرده… بریم تو، همه رفتن. 
مختار تو ماشین نشسته بود .من و مونا پشت بقیه رفتیم تو. عجب جای توپی! گنده و جادار! خیلی هم خلوت بود. آراد سر میز نشست. مرینا و فرحناز چپ و راست آراد نشستن. امیر علی کنار فرحناز . مونا هم کنار مرینا نشست. منم کنار مونا نشستم. دقیقا رو به روی امیر علی.
آراد به من نگاه کرد و گفت: این قراره با ما نهار بخوره؟! 
امیر علی: این اسم داره! اسمش آینازه! آره، اشکالی داره؟ 
آراد: پراز اشکاله! از کی تا حالا من با خدمتکارام غذا می خورم؟ 
به من نگاه کرد: برای چی نشستی؟ برو تو ماشین بشین. میگم نهارتو بیارن. 
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: با من عین گداها حرف نزن!
فرحناز: مگه نیستی؟… گمشو تو ماشین بشین تا غذاتو بدن دستت کوفت کن. 
مونا: بسه فرحناز! چرا عین جُزامیا باهاش رفتار می کنید؟! 
فرحناز: چون ازش خوشم نمیاد. 
امیر علی: چرا؟! 
فرحناز: چون زشته! از آدمای زشت بدم میاد. 
مونا: این کجاش زشته؟! به نظر من از تو هم ناز تره. 
فرحناز با حرص گفت: این کجاش نازه؟! چشای دو میلیمتریش نازش کرده یا لبای قلمبه ش؟! 
امیر علی با لبخند به فرحناز گفت:
– می دونی وقتی حسودی می کنی خیلی ضایع حرف می زنی؟! 
فرحناز با عصبانیت زد به میز و بلند شد و گفت: 
– خیلی مزخرفی امیر علی! 
آراد به فرحناز نگاه کرد و گفت: بشین فرحناز! 
فرحناز با عصبانیت و حالت گریه به آراد نگاه کرد و گفت:
– چه جوری بشینم؟ مگه نمی بینی این آقا به خاطر کلفت تو داره منو تحقیر می کنه؟! 
آراد به من نگاه کرد و گفت: برو بیرون. 
فقط نگاش کردم و چیزی نگفتم.
– مگه با تو نیستم؟ می گم برو تو ماشین بشین. قیافت اشتهامو کور می کنه. 
فرحناز نشست. با مرینا بلند خندیدن. 
مرینا گفت: آراد خیلی باحالی! 
فقط بغض کردم. نتونستم چیزی بگم. دهنم قفل شده بود. دلم می خواست میز رستورانو رو سرشون خراب کنم. 
امیرعلی: رفتارت عین بچه هاست آراد. 
آراد: بره قیافشو درست کنه تا بذارم سر میز بشینه. 
امیر علی: چرا آوردیش؟ مگه نگفتی خوشگلتر از اینم بود؟ خوب اونا رو می آوردی!
آراد: آخه آوردمش هر وقت دلم می گیره بهش نگاه کنم و بخندم! 
فرحناز و مرینا زدن زیر خنده. دیگه تحمل نداشتم. اشکام سرازیر شد. با قدم های بلند و تند راه می رفتم. امیرعلی پشت سرم اومد. صدام می زد:
– آیناز! آیناز صبر کن! 
با سرعت راه می رفتم و اشکامو پاک می کردم. یهو پام لیز خورد. نزدیک بود بیوفتم که امیر علی گرفتم. برگردوندم طرف خودش. سرم نزدیک سینش بود. دستشو رو شونه هام گذشته بود سرمو بلند کردم و با گریه نگاش کردم. سرمو آروم گذاشت رو سینش. دستمو انداختم دور کمرش و به خودم فشارش دادم. تو اون لحظه به یکی احتیاج داشتم. به یه پناهگاه امن. به سینه ای که بدون دغدغه و نگرانی روش گریه کنم. 
همه داشتن نگامون می کردن. اهمیتی ندادم . بذار همه نگاه کنن و بدونن که آیناز خیلی بدبخته. بذار همه دنیا بفهمه آیناز بی کس و تنهاست.
تو بغل امیرعلی آروم بودم. عین بچه ای که تو بغل مادرش آرومه. بعد یک دقیقه امیر علی بردم بیرون، سوار ماشینش شدیم. مختار اومد پیشمون و گفت: کجا تشریف می برید؟! 
امیر علی: به آقات بگو دل شکستن هنر نیست… نترس! شب برش می گردونم! 
ماشین روشن کرد و راه افتاد. من تو ماشین گریه می کردم و امیر علی رانندگی. چیزی نمی گفت؛ گذاشت آروم بشم. چند دقیقه بعد از اینکه آروم شدم، گفت:
– بهتری؟ 
– آره ممنون. 
– من واقعا معذرت می خوام. 
– شما برای چی معذرت خواهی می کنید؟ اونا باید معذرت خواهی کنن. 
نفسی کشید و گفت: چون فرحناز خواهرمه. من باید از طرف اون معذرت خواهی کنم. 
با تعجب گفتم: فرحناز خواهر شماست؟! 
– آره … چرا انقدر تعجب کردید؟ فکر می کردم از رنگ چشمامون فهمیده باشی؟ 
– من اونقدرام باهوش نیستم… پس کاملیا و فرحناز خواهرای شمان؟ ولی کاملیا مهربون تره! 
– صد البته! کاملیا دختر با محبتیه… اما فرحناز اصلا. 
با امیرعلی رفتم به یه رستوران شیک، نهارو با هم خوردیم. بعد از نهار یه گشتی تو شهر زدیم و به چند تا پاساژ رفتیم. چند دست لباس و مانتو و کفش برام خرید. قیمت هیچ کدوم از لباسا رو نمی دونستم. وقتی از اتاق پرو برمی گشتم، می دیدم اولی رو حساب کرده. 
بعد خرید به یه کافی شاپ رفتیم و قهوه خوردیم. چند دقیقه ای تو پارک نشستیم و حرف زدیم. شاممونم بیرون خوردیم. ساعت ده بود که برگشتیم. 
دم خونه که نگه داشت، گفتم: ممنون… خیلی خوش گذشت. 
– خواهش می کنم ! همراهت میام. 
– احتیاجی نیست، خودم میرم. 
– می ترسم آراد دعوات کنه. 
– باشه، فقط به بزن بزن نکشه! 
خندید و گفت: خیالت راحت! اهل این کارا نیستم! 
با هم رفتیم تو. امیر علی سمت عمارت و منم به خونه نقلی مش رجب و خاتون رفتم.تو هال نشسته بودن. 
گفتم :سلام
مش رجب و خاتون جواب سلاممو دادن و خاتون گفت: خوش گذاشت؟
لبخند زدم و گفتم: آره خیلی!
آره! اونم چه خوشی! تا عمر دارم رفتار آراد و فرحنازو یادم نمی ره. رفتم به اتاقم. 
خسته بودم و می خواستم بخوابم که تلفن زنگ خورد. پتو رو رو سرم کشیدم. خاتون اومد تو و گفت:
– آینازی! آقا گفته بری اتاقش.
همین جور که سرم زیر پتو بود، گفتم: میشه خودتون برید؟!
– نه قربونت برم… پاشو برو ببین چیکارت داره؟ 
با حرص پتو رو از رو سرم کشیدم و گفتم: خدا منو بکشه، از دست این راحت شم!
به خاطر سردی هوا خودمو با دو به عمارت رسوندم. داشتم از پله ها می رفتم بالا که دیدم یه دختری با ظرف میوه از پله های آشپزخونه میاد بالا. 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: شما کی هستید؟!
سرشو بلند کرد و گفت: من باید بپرسم شما کی هستید! من خدمتکار آقا آرادم. شما؟
پوزخندی زدم وگفتم: منم خدمتکار آقا آرادتونم! 
سریع از پله ها رفتم بالا. دختره هم پشت سرم اومد. این باید همون خدمتکاری باشه که فرحناز می گفت. کی اومده؟! این که قرار بود امیرعلی بیارتش؟ جلوی در وایسادم. دوتا ضربه به در زدم. 
گفت: بفرمایید!
از تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم. هیچ وقت به من نمی گفت بفرمایید. به دختره نگاه کردم و سینی توی دستش. یقین پیدا کردم با این بوده. درو باز کردم و عقب وایسادم و گفتم: بفرمایید تو!
دختره یه قیافه مغرورانه به خودش گرفت و رفت تو. منم پشت سرش رفتم. تو این سرمای پاییز، من داشتم یخ می کردم این آقا تیشرت پوشیده! درو بستم.
آراد به دختره نگاه کرد و گفت: ممنون دستت درد نکنه.
دستت درد نکنه؟!! نه مثل اینکه تشکرم بلده! خوبه! به ما که می رسه تشکراش به ته دیگ می رسه! دختره با لبخند گفت: خواهش می کنم آقا! اگه چیز دیگه ای خواستید، حتما صدام بزنید.
– باشه مزاحم می شم. 
سرمو انداخته بودم پایین و با لبخند به خودشیرینی های دختره و تعارف های آراد گوش می دادم. 
دختره خواست بره، گفت: ویدا صبر کن!
سرمو بالا کردم و بهش نگاه کردم. ویدا؟!! اون حتی یک بارم اسم منو صدا نزده اما این دختره از راه نرسیده بهش می گه ویدا! از شانس ترشیده ی منه دیگه! همه رو آدم حساب می کنه جز من! عیب نداره آقا آراد!
دختره برگشت: بله آقا؟
یه پاکت سفیدی جلوش گرفت و گفت: بگیر!
– چیه آقا؟
– پول… پونصد تومنه. فکر کنم برای یک ماهی که می خوای اینجا کار کنی کافی باشه.
– اما من که هنوز کار نکردم؟ 
– عیب نداره بگیر لازمت می شه. 
ویدا با خوشحالی گرفت و گفت: دستتون درد نکنه آقا! 
آراد به من نگاه کرد و گفت: تمام کارم با توئه به جز شام و نهارم که ویدا بهم می ده… کار هرکدومتون بهتر بود، همونو نگه می دارم.
پوزخندی زدم و گفتم: تو که می گفتی من اشتهاتو کور می کنم؟ پس چرا می خوای نگهم داری؟! خوب بذار برم. ویدا خانم هم خوشگله، هم اشتها تو باز می کنه!
ویدا: خجالت بکش! این چه طرز حرف زدن با آقاست؟! حقته الان یه کتک ازش بخوری.
تو چشمای عسلی ویدا نگاه کردم وگفتم: برای خودشیرینی زوده ویدا خانم!
آراد: ویدا می تونی بری!
ویدا: چشم آقا!
ویدا رفت و درو بست. آراد یکی از سیبا رو گاز زد و رو تخت خوابید. به تختش اشاره کرد وگفت: بیا بشین! 
– نمی شینم! 
– چی؟
– شنیدی که چی گفتم… بده ویدا برات بخونه! 
خواستم برم که داد زد: کجا؟!
– میرم بخوابم. خستم!
– اِه… از لب گرفتن و بغل کردن امیرعلی خسته شدی؟! خوب می خوای بفرستمت پیش مهرداد! اون بلده چیکار کنه که خسته نشی!
با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: هیچ وقت پیش امیرعلی خسته نمی شم! 
دو قدم رفتم که یهو بازومو کشید و انداختم رو تخت. این کی بلند شد؟! کتابو پرت کرد تو سینم و گفت:
– اینو می خونی، بعد هر جهنمی خواستی میری… بلند شو برو اونور بشین.
من بایه بچه لجباز هشت ساله طرفم نه یه مرد بیست و هشت ساله! پوفی کردم و رفتم جای هرشبم نشستم. کتابو باز کردم و گفتم:
– مطمئن باش یه روزی فرار می کنم!
– اگه تونستی برو! 
سیب توی پیش دستی رو برداشت و گاز زد. چند سطرشو خوندم. 
گفت: تو اجازه نداری کسی رو دوست داشته باشی!
سرمو بلند کردم و گفتم: چی؟!
نگاه کرد و گفت: تو خدمتکار منی و خدمتکارم باقی می مونی؛ پس سعی کن عاشق نشی… این حس دوست داشتنو تو خودت بکش!
– تو اجازه نداری حق طبیعی منو ازم بگیری. 
– چرا می تونم. چون بابتت پول دادم! 
با بغض گفتم: آره پول دادی اما من خدمتکارتم. برده ت که نیستم؟ هر خدمتکاری هم حق ازدواج داره. 
– اما من دوست ندارم خدمتکارم ازدواج کنه… حالا کتابو بخون! 
سیبی که نصفه خورده بود، گذاشت تو پیش دستی. دستشو گذاشت زیر سرش و جلوشو نگاه کرد. منم با نفرت نگاش می کردم. 
نگاه کرد و گفت: مگه با تو نیستم؟ گفتم بخون! 
شروع کردم به خوندن اما بغض نمی ذاشت. آب دهنمو پایین فرستادم. چند قطره اشک از چشمام اومد. با دست پاکشون کردم. دوباره خوندم. صدام در نمی اومد. کتابو بستم و گذاشتم رو تخت و گفتم:
– دیگه نمی تونم بخونم. بذار برم.
– با گریه کردن نمی تونی دلمو به رحم بیاری! 
ازت انتظاریم ندارم. چون می دونم انقدر بی رحم و سنگ دلی که اگه سر آدمم جلوت ببرن، دلت به رحم نمیاد. 
خواستم برم که نیم خیز شد و دستشو حلقه کرد دور بازوهام و خوابندم رو تخت. یقمو گرفت؛ از ترس زل زده بودم تو چشماش. با همون حالت نیم خیز گفت:
– برو خدا رو شکر کن که از اون پسرای هوسباز نیستم که تا با یه دختر خلوت می کنن کارشو می سازن. اگه بودم می دونستم باهات چیکار کنم. یک هفته بهت فرصت میدم رفتارتو با من عوض کنی. اگه تو این یک هفته اخلاقت همین باشه، قسم می خورم می فرستمت جایی که تا آخر عمرت آرزوی مردن کنی.
همین جور که یقمو گرفته بود، تو چشمای سبز عصبیش نگاه کردم و گفتم:
– هرجا می خوای، منو بفرست. دیگه به آخر خط رسیدم. دیگه نه از این دنیا دلخوشی دارم، نه از آدمیی بی رحمش.
صورتش نزدیک صورتم بود و نفس های گرمش که تند تند می کشید، به صورتم می خورد. 
گفتم: دستتو بردار، می خوام برم بخوام.
یقمو ول کرد و گفت: همین جا بخواب! 
خوابید رو بالشتش. 
گفتم: دلم نمی خواد پیش یه روانی بخوابم!
با عصبانیت گفت: چی گفتی؟!
نشستم و گفتم: همونی که شنیدی! 
خواستم برم که دستشو انداخت دور شکمم و انداختم تو بغلش و گفت: 
– گفتم بهت دست نمی زنم اما نگفتم کاریت ندارم.
شونهام به سینش چسیبده بود. با دو تا دستام سعی کردم دستشو از رو شکمم بردارم اما فایده نداشت. 
داد زد: ولم کن! حالم ازت به هم می خوره روانی!
به محض اینکه اینو گفتم،با یه حرکت منو برگردوند طرف خودش. پاشو انداخت رو پاهام. سرشو بلند کرد و گفت:
– یک بار دیگه جمله تو تکرار کن!
تو چشماش نگاه کردم و شمرده گفتم: حالم… ازت… به… هم… می خوره! حالت تهوع می گیرم وقتی می بینمت روانی! 
همین جور که تو چشمام نگاه می کرد، گفت: پس چطوره کارای این روانی رو ببینی، شاید ازش خوشت بیاد!
نشست، همون تیشرت که تنش بود، درآورد. خواستم فرار کنم که بازومو گرفت و کشید طرف خودش. 
با خشمی که تو چشماش نشسته بود، گفت: کجا می خوای بری گربه؟!!
– ولم کن وحشی… مگه همین الان نگفتی از اون پسرای هوسباز نیستی؟ مرد نبودی که این حرفو زدی؟!
– خیلی وقته دیگه حرف مردا خریداری نداره! 
سریع روسری رو از سرم برداشت. خودمو می کشیدم تا ولم کنه اما بی فایده بود. کلیپسو از موهام جدا کرد. موهای فر درشت مشکیم تا شونه هام رسیده بود. باز شد سرمو گرفت بالا و گفت:
– بخاطر موهای فرفریت بود هیچ وقت روسریتو جلوم برنمی داشتی؟ 
تو چشمام نگاه کرد: لباساتو در میاری یا خودم برات درش بیارم؟!
یهو یه فکری زد به سرم و گفتم: خودم درش میارم! 
دستشو برداشت و با تعجب نگام کرد و با اخم همیشگیش گفت: واقعا؟! مثل اینکه تو مشتاق تری!
گفتم: پس بذار اول برم یه آبی به دست و صورتم بزنم، بعد بیام.
با شک نگام کرد و گفت: نمی خواد!
– ولی من اینجوری دوست ندارم. تمام صورتم بخاطر اشکام کثیف شده. 
زیر نگاه ذره بینش که اجزا صورتمو وارسی می کرد، خیلی معذب بودم. 
گفت: خیل خوب؛ پس زود بیا!
بلند شدم رفتم سمت دستشویی. به آینه نگاه کردم. آیناز تو یه آدم بدبختی که دنیا نمی خواد روی خوش بهت نشون بده. کسی دوست نداره. خودتو خلاص کن! یه قدم رفتم عقب یه مشت محکم زدم به آینه. چند تیکه افتاد. یه تکیه از آینه رو برداشتم. آراد اومد داخل؛ با ترس نگام می کرد. چند قدم رفتم عقب و گفتم:
– برو عقب و الا رگمو می زنم.
با قیافه جدی گفت: جراتشو نداری!
حماقت کردم و رگ دستمو زدم که درد و سوزشش تا مغزم رفت. یک قدم اومد جلو، داد زدم:
– جلو نیا!
یه قدم دیگه اومد. شیشه رو جلوش گرفتم و با گریه داد زدم: 
– گفتم جلو نیا. یه قدم دیگه بیای، شیشه رو می زنم به قلبم. 
دستشو برد بالا و گفت: باشه، باشه! اون شیشه رو بده من! 
از ساعد دستم و استخونای پشت دستم که به شیشه زدم خون قطره قطره کف زمین می ریخت. با گریه گفتم:
– برای چی بهت بدم؟ می خوام کارتو راحت کنم. چرا نمی کشیم؟ چرا راحتم نمی کنی؟ آخه از زجر دادن من چی گیرت میاد؟! 
بالای ساعد دستم یه بار دیگه شیشه رو کشیدم که این دفعه خون بیشتری اومد. آراد داد زد:
– چیکار می کنی دیوونه؟!
اومد که شیشه رو از دستم برداره، سریع دستمو کشیدم. کف دستش برید اما اون محل نذاشت. مچ دستمو فشار داد؛ از درد دستم شل شد و شیشه افتاد. آراد پشتم وایساد و بردم سمت شیر. دستمو زیر شیر می شست، منم گریه می کردم. بی حال و بی جون شده بودم. سرم گیج می رفت. یه قدم رفتم عقب سرمو گذاشتم رو سینش و دیگه هیچی نفهمیدم…
***
چشمامو باز کردم خورشید با نورش آروم صورتمو نوازش می داد. دستمو جلو صورتم گرفتم. جام گرم و نرم بود. یه غلتی تو جام خوردم. فهمیدم رو زمین نخوابیدم. تو اتاق خودمم نیستم. پس کجام؟! به دست راستم نگاه کردم. کلش باند پیچی شده بود. نشستم. اینجا کجاست؟! اتاق آراد که نیست؟ از تخت اومدم پایین؛ چشمم سیاهی رفت. کمی باز و بستش کردم و رفتم طرف در و باز کردم. دیدم خاتون داره از پله ها میاد بالا. تا منو دید، گفت:
– چرا از تخت اومدی پایین؟ برو بخواب!
اومد سمتم. دستمو گرفت و کشوند به اتاق و گفت: آقا گفته باید استراحت کنی.
دستمو کشیدم و گفتم: از کی تا حالا آقا نگران من شده؟!
به دستم نگاه کرد و گفت: این چه کاری بود با دستت کردی؟! می خواستی خودکشی کنی؟! آیناز جان آدم بدبخت تر از تو هم هست؛ والا دیگه خودشونو نکشتن.
– خاتون من اگه این بلا رو سر خودم نمی آوردم، باور کن یه بلایی بدتر سرم میومد. 
– خیلی خوب انقدر انرژیتو با حرف زدن هدر نده! برو بشین اینا رو بخور.
گوشت کبابی برام آورده بود. چند تکه شو خوردم. 
خاتون گفت: فردا شب آقا مهمونی داره. سعی کن یه ذره جون بگیری تا بتونی کمکم کنی.
با تنفر گفتم: ایشاا… که مهمونی آخرش باشه و بمیره. 
– دختر نفرین نکن. برمی گرده به خودت! 
– بهتر بذار من بمیرم! 
سری تکون داد؛ خواست بره که گفتم: کی منو برد دکتر؟
– هیچ کس؛ آقای دکتر خودش اومد. 
با تعجب گفتم: امیر علی؟!
– بله… دو ساعتم با آقا دعوا کرد.
وقتی صبحونه گوشتیم رو خوردم، سینی رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. از پله ها که می رفتم پایین، کمی سرم گیج رفت. وقتی به آشپزخونه رسیدم، دیدم ویدا داره قارچ تیکه می کنه. به تیپش نگاه کردم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت سفید پوشیده بود. موهای دم موشیشم بالا بسته بود. تا منو دید، با حرص سرشو برگردوند. انگار ارث باباشو دزدیدم! سینی رو گذاشتم رو میز و خواستم برم که گفت:
– آقا خوب حقتو گذاشت کف دستت! اگه من جاش بودم شاهرگتو می زدم!
پوزخندی زدم و گفتم: ببین اون آقایی که داری براش عین سگ دم می جنبونی، پیش من اندازه یه ارزن ارزش نداره! برای کسی بمیر که برات بمیره! 
با عصبانیت بلند شد و یه سیلی زد تو گوشم و گفت:
– یه کاری می کنم که عین همون سگی که گفتی بندازتت بیرون. 
دستم رو صورتم بود. نگاش کردم وگفتم:
– آدمای ضعیف وقتی کم میارن سیلی می زنن! 
خواستم برم که رویا اومد تو و با پوزخند گفت:
– دو تا کلفت افتادن به جون همدیگه…
به ویدا نگاه کرد: برو لباساتو بپوش، می خوام برم خرید.
ویدا: چشم خانم!
رویا که رفت، ویدا هم یه تنه به من زد و از کنارم رد شد. 
بلند گفتم: فقط بدرد حمالی می خوری!
نگام کرد و چیزی نگفت. چی داشت بگه؟! به قارچا نگاه کردم. این دختره با این قارچا می خواست چیکار کنه؟! چند تاشونو خوردم. 
سرم پایین بود که یکی گفت: سلام! زیبای پنهان!
سرمو آورم بالا. پرهام بود. با لبخند گفتم:
– سلام مرد موزی! کجایی؟! کم پیدایی!
نشست جلوم و گفت: دنبال بدبختیامم. زن و بچه خرج داره. خودتت که در جریانی؟!
خندیدم و گفتم: آره آره! منم خرج یه شوهر و چهار تا بچه قد و نیم قدو می دم!
چشمش افتاد به دستم و گفت: دستت چی شده؟!
– هیچی، بریده. 
– بریدیش یا بریده؟
یه قارچ گذاشتم تو دهنم و گفتم: چه فرقی می کنه؟ بریده.
تو چشمام نگاه کرد و گفت: می خوای ذره ذره خودتو نابود کنی؟
خندیدم و گفتم: آره!
بلند شد و گفت: من برم دیگه، کاری نداری؟
– پس چرا اومدی؟
– اومدم ببینم چه بلای جدیدی سر خودت آوردی؟
خندیدم و گفتم: کی میای؟
– چیه؟ دلت برام تنگ می شه؟ نترس فردا شب اینجام! 
– مگه تو هم می خوای بیایی مهمونی؟
خندید و گفت: اگه بخوای نمیام!
– نه بابا، من چی کارم …بیا.
خندید و گفت: اختیار دارید، شما بانوی اول این قصرید! 
یه قارچ جلوش گرفتم و گفتم: پس تو هم ندیمه منی!
قارچو گرفت و به پایین خم شد و گفت: بله بانوی من! 
بلند خندیدم. پرهام که رفت، منم از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت کتابخونه. خدا رو شکر این دفعه درش باز بود. رفتم تو. دلم می خواست یه کتاب شعر بخونم. کتاب رهی معیری رو برداشتم. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. صفحات آخرو باز کردم و بلند بلند خوندم:
«من از روز ازل دیوانه بودم/دیوانه ی روی تو سرگشته کوی تو/در عشق و مستی افسانه بودم/سر از خوش از باده مستانه بودم/نالان از تو شد چنگ و عود من/تار موی تو تار و پود من/بی باده مدهوشم ساغر نوشم /ز چشمه نوش تو مستی دهد ما را گل رخسارا/بهار آغوش تو…»
– داری برای کی بلند بلند می خونی؟!
سرمو برگردوندم. امیرعلی بود. 
با لبخند گفتم: سلام. خوبید؟
– سلام خانم …ما که خوبیم .
کنارم نشست و به دستم نگاه کرد: شما هر وقت از دست چیزی عصبانی می شید، سر دستتون خالی می کنید؟! 
لبخند زدم و گفتم: نه!
– واسه چی این کارو کردی؟
سرمو پایین گرفتم و گفتم: مجبور شدم.
– ببین آیناز؟ من نمی دونم دیشب بین تو و آراد چه اتفاقی افتاده. اما هر چی بوده، نباید این بلا رو سر خودت می آوردی… حتی اگه مجبور بودی. با این کارت می خواستی چیو به آراد ثابت کنی؟!
نگاش کردم و گفتم: هیچی! فقط می خواستم خودمو راحت کنم. 
– اینجوری؟ فکر می کنی این تنها راه حله؟
– اگه فکر بهتری دارید بگید،خوشحال می شم بشنوم! 
با لبخند نگام کرد و گفت: بد عصبی می شیا! ماشاا… با این زبونت مونده منو قورت بدی! 
خندیدم و سرمو پایین انداختم و گفتم: ببخشید! بعضی وقتا یهویی سیم پیچی مغزم قاطی می کنه! 
– اگه سیم پیچیت بسوزه چی می شه؟! چی می خوندی؟
– کتاب شعر.
– بده ببینم؟
کتابو بهش دادم. یه صفحشو باز کرد و گفت: بخون! 
با تعجب گفتم: چی؟!
– این چند سطرو برام بخون! 
کتابو ازش گرفتم و گفتم: شما هم مثل پسر داییتون هستید! تا منو می بینه میگه کتاب بخون! 
– آخه صدات قشنگه! 
با تعجب نگاش کردم. 
با لبخند گفت: چرا تعجب کردی؟ اولین بار که نیست این حرفو بهت می زنم؟
– نه اولین بارتون نیست ولی فکر نمی کنید دارید با من زیادی صمیمی می شید؟
– اشکالی داره؟
نمی خواستم با هیچ مردی صمیمی بشم. امیر علی هم جزئی از اونا بود. لبمو کج کردم و گفتم:
– اشکالی که نداره ولی دلم نمی خواد به یه رابطه ختم بشه. منظورمو که می فهمید؟! 
لبخندی زد و گفت: بله منم قصد عاشق شدن ندارم! 
– خوبه! 
همون چند سطری که گفت، خوندم. نگاه های سنگین یکی رو حس کردم. سرمو بلند کردم، دیدم آراد با اخم و عصبانیت توی چهار چوب در ایستاده. امیر علی هم پشتشو نگاه کرد.بلند شد و گفت:
– سلام پسر دایی جان! 
آراد سرشو تکون داد و باتمسخر گفت:
– جاتون راحته؟! کم و کسری که ندارید؟! اگه هست بگید می گم خاتون براتون بیاره! تعارف نکنید! 
امیرعلی: از راه نرسیده می خوای دعوا راه بندازی؟
بدون اینکه جوابشو بده با عصبانیت اومد طرف من؛ وایسادم تو چشمام نگاه کرد و گفت:
– مگه بهت نگفتم حق نداری پاتو بذاری تو کتابخونه ی من؟ واسه چی اومدی؟
امیرعلی: چیه می ترسی کتابات کم بشن؟!
آراد داد زد: علی تو دخالت نکن! 
به من نگاه کرد: جواب منو بده! چرا اومدی اینجا؟!
با ترس گفتم: فقط… فقط می خواستم کتاب بخونم ؛حوصلم سر رفته بود.
– شما همیشه وقتی حوصلتون سر میره، تو کتابخونه من قرار ملاقات می ذارید؟! 
امیرعلی: این مزخرفات چیه داری می گی؟!
آرادبا اخم نگاهش کرد و گفت: منتظری من پامو از این خونه بذارم بیرون، بیای به معشوقت برسی؟!
امیرعلی: خجالت بکش آراد! این چه حرفیه می زنی؟!
آراد: من باید خجالت بکشم یا شما دوتا؟! 
با خشم کتابو از دستم کشید: گمشید از کتابخونه ی من برید بیرون! 
امیرعلی: به خاطر همین اخلاقت بود مهتاب اون بلا رو سر خودش آورد.
آراد از عصبانیت قرمز شد. با تن صدای پایین گفت:
– من هر چقدرم اخلاقم بد باشه، از توی عقیم بهترم! من با هرکس دیگه ای که دلم بخواد می تونم ازدواج کنم… اما تو چی؟ یا باید بری با دخترای ترشیده ازدواج کنی یا مثل خودت عقیم باشه؛ شایدم مجبورشدی تا آخر عمرت تنها زندگی کنی.
به امیرعلی که با بغض داشت آرادو نگاه می کرد، نگاه کردم. مچ دست امیرعلی رو گرفتم و گفتم:
– حق نداری باهاش اینجوری حرف بزنی! هر چی که هست، از توی گند دماغ که بهتره؟ 
دستشو کشیدم و اومدیم بیرون. خودم نمی دونم برای چی این کارو کردم؟ اصلا برای چی اون حرفو زدم؟
از پله ها میومدیم پایین که امیرعلی یهو وایساد. مچ دستشو کشید. نگاش کردم. 
با لبخند گفت: این چه کاریه می کنی دختر؟! آخرش با این زبونت سرتو به باد می دیا؟!
– نترس چیزیم نمی شه! اون به چه حقی این حرفا رو بهت می زنه؟ یعنی به اندازه پشه، مغز تو کلش نیست که بدونه این حرفا دل آدمو می شکنه؟!
با لبخند نگام کرد و گفت: عیبی نداره. خودتتو ناراحت نکن. 
تو چشمام نگاه کرد: شام با هم بخوریم؟
با ناراحتی گفتم: تو که می دونی اجازه بیرون رفتن ندارم؟
– بیرون نمی خواد.همین جا! 
– یعنی با مش رجب و خاتون؟
– آره! 
– باشه!
یه پله اومد پایین و گفت: خواهشا تا شب زنده بمون!
خندیدم و گفتم: سعی می کنم! 
– تا شب خداحافظ!
– به سلامت! 
تو راه پله وایسادم و به راه رفتنش نگاه کردم. چقدر آروم و صاف راه می رفتو انگار یه غم سنگینی رو دوشش بودو در و باز کرد و رفت بیرونو از پله ها اومدم پایین که آراد گفت:
– مثل اینکه حرفامو فراموش می کنی!
برگشتم دیدم خشک و جدی، دست به جیب وایساده. 
گفتم: نه فراموش نکردم اما دلم قانون تو رو حالیش نیست! 
با اخم گفت: مشکلی نیست، حالیش می کنم!
اینو گفت و رفت به اتاقش. می خواد چیکار کنه؟ هیچ غلطی نمی تونه بکنه! آخرش کشتنه دیگه؟ که خودمم راضیم. اصلا این موقع روز اینجا چیکار می کنه؟ به من چه! 
از پله ها اومدم پایین و رفتم پیش مش رجب. داشت به گلا آب می داد. کمکش کردم تا کارش زودتر تموم بشه.
ظهر ویدا نهار آرادو برد. چند دقیقه گذشت ولی نیومد.
خاتون گفت: این دختره چرا نیومد؟!
مش رجب: لابد داره با آقا نهار می خوره!
خاتون: خودش بهت گفت؟!
مش رجب: نه، گفتم انقدر طولش داده، لابد داره با آقا نهار می خوره. 
خاتون: وقتی چیزی نمی دونی الکی حرف نزن! 
مش رجب سر شو انداخت پایین و چیزی نگفت. با لبخند نگاش کردم. بیچاره مش رجب چقدر زن ذلیله! داشتم سفره رو جمع می کردیم که ویدا اومد تو. نگاش کردم؛ لبش خندون بود. چیزی نگفت و یه راست رفت به اتاق. 
مش رجب با قیافه ی حق به جانب گفت: دیدی گفتم با آقا نهار می خوره! 
خاتون: خب حالا کارآگاه گجت!
بعد نهار ولگردیم شروع شد! یه سویشرت کلاه دار پوشیدم. روی یه نیمکت زیر درخت نشستم. هوا خیلی سرد بود. سرمو بالا کردم و به شاخه های درخت که خیلی از برگاشو از دست داده بود نگاه می کردم که یکی گفت:
– می تونم بشینم؟
سرمو آوردم پایین و نگاش کردم. ویدا بود. پوزخندی زدم و گفتم: 
– بهت نمیاد اهل اجازه گرفتن باشی؛ یعنی اصلا به تریپت نمیاد مودب باشی!
– حالا که می بینی هستم! بشینم یا نه؟
شونمو انداختم بالا و گفتم: به من چه؟ بشین! 
با فاصله کنارم نشست. جلوشو نگاه کرد و گفت:
– چند تا سوال دارم!
نگاش کردم و گفتم: بپرس!
– آقا آراد از چی خوشش میاد؟ یعنی از چه غذاهایی یا از چه رفتاری باهاش داشته باشیم یا…کلا چی دوست داره؟
– پیشنهاد ازدواج بهت داده که می خوای آمارشو بگیری؟! 
پوفی کرد و گفت:
– ببین نیومدم دعوا! خب؟ پس سوالامو جواب بده! 
– جواب هیچ کدوم از سوالاتو نمی دونم، چون برام مهم نیست چی دوست داره؛ از چی خوشش میاد؛ یا چه غذایی رو بیشتر می خوره… چرا نمی ری از فرحناز بپرسی؟ مطمئن باش اون از جیک و پیک زندگیش خبر داره!
بلند شد و گفت: می دونی چرا آقا آراد از تو بدش میاد؟ چون خیلی بداخلاق و زبون درازی. به خاطر همین مجبور شده به فرحناز بگه بره یه خدمتکار دیگه براش بیاره. 
پوزخندی زدم و گفتم: با آقا نهار خوردی، هوا ورت داشته؟ فکر کردی خبراییه؟! دخترای لوندتر از تو دورش ریخته و محل سگ بهشون نمی ده. تو که دیگه جای خود داری!
خم شد، تو چشمام نگاه کرد و گفت:
– بهت نشون می دم کی به کی محل سگ نمی ذاره! هیچ کس نمی تونه منکر خوشگلی من بشه. یه کاری می کنم بندازتت بیرون.
سرمو بردم جلو، تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ممنونت می شم اگه این کارو بکنی!
صاف وایساد و رفت. هه! منو بندازه بیرون! این پسره تا خون منو نکنه تو شیشه که ولم نمی کنه؟ 
ویدا از خاتون خواست خودش شام درست کنه. من و خاتونم از خدا خواسته! 
تو هال نشسته بودم، داشتم در و دیوارو نگاه می کردم که خاتون با یه پلاستیک کنارم نشست. 
گفتم: این چیه؟! 
دو تا کاموا که از دو رنگ سیاه و قرمز با سفید و خاکستری بود، با دو تا میله داد دستم و گفت:
– دیدم حوصلت زود سر می ره، گفتم برای سرگرمیت یه چیزی ببافی!
– اما من که بلد نیستم؟ 
– خودم یادت می دم. زنجیرو که بلدی؟
– آره. 
– خوبه. پس اول از کلاه شروع می کنیم. 
یکی دو ساعت با خاتون مشغول یادگیری بافتنی بودیم که زنگ آیفون بلند شد.
خاتون گفت: یعنی کیه؟
بلند شد آیفونو جواب داد و گفت: سلام آقای دکتر! بفرمایید تو!
دکمه رو فشار داد و گفت: آیناز جان! اینا رو جمع کن. آقای دکتر اومدن.
با عجله همه رو جمع کردم و بردم به اتاقم. زود لباسمو عوض کردم. تو اتاقم بودم که صدای احوال پرسی امیر علی رو با خاتون شنیدم. یه استرس عجیبی اومد سراغم. جلوی آینه خودمو نگاه کردم. خوب بودم. یه نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم. دقیقا رو به روم نشسته بود. سرش پایین بود و انگشتشو رو گوشی لمسیش می کشید. یه کت اسپرت با شلوار لی و پیراهن خاکستری به رنگ چشماش پوشیده بود. سرشو بلند کرد و با لبخند گفت:
– سلام آیناز خانم. می بینم که هنوز زنده ای؟
با لبخند گفتم: سلام. خیلی ناراحتی؟
– نه! 
خاتون با سینی چایی اومد و با لبخند گفت: خیلی خوش اومدید.
چایی رو برداشت گذاشت جلوش و گفت: ممنون… مش رجب کجاست؟
خاتون: جایی کار داشت، رفت. الان دیگه پیداش می شه. 
به من نگاه کرد: تو چرا سر پایی؟ خب بشین مادر!
با گیجی گفتم: ها؟باشه!
رو مبل رو به روی امیر علی نشستم. خاتونم نزدیک امیر علی نشست. 
امیر گفت: یه مهمون دیگه هم قراره امشب. بیاد عیبی که نداره؟
– نه مادر چه عیبی؟ قدمش روی چشم. حالا کی هست؟
خواست چیزی بگه که یهو در باز شد و ویدا اومد تو.
گفت: شام حاضره. کی بکشم؟
چشمش افتاد به امیر علی. با چشمای گشاد گفت:
– ببخشید نمی دونستم مهمون دارید.سلام! 
امیر علی: سلام ویدا خانم خوبید؟
– مرسی، بد نیستم. 
چند دقیقه بعد کاملیا اومد. با ذوق و شوق پرید تو بغلم و تا تونست بوسم کرد. من نمی دونم این دختر چرا زود با همه جور می شه؟! ساعت نه، ویدا شام آرادو برد. ما هم رو زمین نشسته بودیم و شام می خوردیم. غذا خیلی تند بود. خدا کنه غذای آرادو تند نکرده باشه. 
ویدا با اخم اومد تو، به من نگاه کرد و گفت: پاشو برو آقا کارت داره.
با تعجب گفتم: چیکار؟!
با عصبانیت گفت: من چه می دونم؟ برو ازش بپرس.
اینو گفت و رفت به اتاق. به امیرعلی نگاه کردم. 
گفت: می خوای باهات بیام؟!
با لبخند گفتم: نه؛ حریفش می شم! 
کاملیا: مگه می خوای کشتی بگیری؟!
خاتون خندید و گفت: کار اینا فقط با کشتی کج راه می افته! 
با چشم غره به خاتون نگاه کردم و رفتم به عمارت. خواستم از پله ها برم بالا که گفت:
– کجا داری میری؟
برگشتم. با اخم نگام کرد و گفت: بیا سالن غذا خوری.
وقتی رفت، منم پشت سرش راه افتادم. به میزی که برای دو نفر چیده بودن نگاه کردم. خودش سر میز نشست. منم بلاتکلیف نگاش می کردم که گفت:
– برای چی نگام می کنی؟ 
به صندلی کنار خودش اشاره کرد: بشین! 
با تعجب گفتم: بله؟!! بشینم!!؟ چرا؟
– چون من می گم! 
– بشینم که چی بشه؟
با عصبانیت نفس کشید و گفت: که همه چی بشه .
داد زد: بشین!
ای مرده شورتو ببرن که محبت کردنم بلد نیستی. به همون جایی که اشاره کرد، نشستم. یه بشقاب و قاشق و چنگال جلوم صف کشیده بودن. بشقابشو جلوم گرفت و گفت: بکش!
ازش برداشتم. پلو رو کشیدم وگذاشتم جلوش. نگام کرد و گفت: برای خودتم بکش.
– اما من نمی تونم با شما شام بخورم! 
نگام کرد: چرا؟ اوه بله! فراموش کرده بودم با امیرعلی قرار شام گذاشتی! یه شبم با تو شام نخوره چی می شه؟!
بلند شدم و گفتم: چیزی نمی شه اما من دوست ندارم با شما شام بخورم. 
– چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی تا صبح اینجایی… فقط خودتو از گشنگی تلف می کنی. 
– نمی شینم که بخوام تلف بشم! 
خواستم برم که مچ دستمو گرفت. با اخم دستمو کشیدم اما ولم نکرد. 
گفتم: چرا تکلیفتو با خودت روشن نمی کنی؟ بالاخره از من بدت میاد یا نه؟ مگه نگفتی اشتهامو کور می کنی؟ چرا می خوای باهات شام بخورم؟!
مچ دست مو فشار داد که جیغم رفت هوا.
داد زدم: ولم کن دستم درد گرفت.
چشمامو از درد فشار دادم. دستمو ول کرد. چند قطره اشک از چشمام اومد پایین. مچ دستمو گرفتم و گفتم:
– چرا این کارو کردی؟
فقط نگام کرد و چیزی نگفت. دهنشو باز کرد چیزی بگه که امیرعلی امد تو. نفس نفس می زد. انگار دویده بود. به دوتامون نگاه کرد. اومد طرف من و گفت:
– خوبی؟ چرا جیغ کشیدی؟!
– خوبم، چیزی نیست. 
امیرعلی با عصبانیت به آراد نگاه کرد و گفت: بریم.
چند قدمی راه رفتم که آراد داد زد: کجا؟!
برگشتیم. با همون عصبانیت، به امیرعلی نگاه کرد و گفت: اون جایی نمی ره. این خدمتکار منه؛ بدون اجازه من حق نداره جایی بره. 
– خدمتکارته؛ غلام حلقه به گوشت که نیست؟ 
– اتفاقا هست. چون بابتش پنج میلیون تومن پول دادم. 
امیر علی با عصبانیت رفت طرفش، رو به روی هم وایسادن. هم قد بودن. بدون یک سانت زیاد یا کم. اما شونه ای امیرعلی پهن تر بود و آراد لاغرتر به نظر می رسید. 
تو چشمای آراد نگاه کرد و گفت: چند؟
– چی؟
– قیمت بردت چنده؟ می خوام بخرم آزادش کنم! 
پوزخندی زد و گفت: شرمنده فروشی نیست! چون جز املاکم حساب می شه؛ فقط بی سنده!
امیرعلی با تاسف سرشو تکون داد و گفت: تو مریضی! برو خودتو به یه روانشناس نشون بده! 
اومد سمتم دستمو گرفت و از عمارت برد بیرون. اینقدر محکم دستمو فشار می داد که هر لحظه امکان داشت بشکنه. 
با درد گفتم: می شه دستمو ول کنی؟ داره دردم می گیره.
وایساد، دستمو ول کرد و گفت: ببخشید! 
با هم رفتیم خونه و شاممون رو خوردیم. ساعت یازده بود که می خواستن برن. من و خاتون تا دم در بدرقشون کردیم. کاملیا پرید تو بغلم و گفت: 
– فردا پارچمو بیارم؟
خندیدم و گفتم: خب بیار. احتیاجی به پاچه خواری نیست! 
با اخم همراه لبخند گفت: داشتیم؟!
امیر علی: خاتون بازم از پذیرای ممنون.
خاتون: خواهش می کنم مادر. من که کاری نکردم؟ 
امیرعلی: کاملیا می شه بریم؟
– اومدم. 
لپمو بوسید: تا فردا خداحافظ. 
– به سلامت! 
تو بغل خاتونم پرید و گفت: خداحافظ خاتونی!
خاتونم بوسش کرد و گفت: خیر پیش مادر.
وقتی رفتن، با سرعت می دویدم که خاتون گفت:
– دختر برای چی می دوی؟! آرومتر برو!
همینجور که می دویدم، داد ردم: سردمه خاتون سردمه! 
سریع رفتم به اتاقم. ویدا خوابیده بود. منم تشکمو پهن کردم که تلفن زنگ خورد. این خروسکم یه میلیمتر تکون نخورد! رفتم گوشی رو برداشتم: بله؟
– الو؟ آقا شمایید؟
جواب نداد…
چند ثانیه بعد، صدای قطع شدن تلفن اومد… گوشی رو گذاشتم و رفتم سر جام دراز کشیدم. نکنه آراد بوده؟ به ساعت نگاه کردم. الان باید تو اتاقش باشم و براش کتاب بخونم . منو باش نگران چی هستم! به پهلوی راستم خوابیدم.
یهو دلشوره گرفتم. نتونستم بخوابم. به پهلوی چپم شدم. پتو رو رو سرم کشیدم؛ دلشورم بیشتر شد. نشستم .وای خدا! چم شده؟ بلند شدم رفتم به آشپزخونه یه لیوان آب خوردم و دوباره خوابیدم. کمی آروم شدم اما دوباره دلشوره اومد سراغم. پتو رو از سرم برداشتم. کلافه شدم؛ یه نفس عمیق کشیدم. دلشورم بخاطر چیه؟! یه چیزی تو دلم گفت «آراد!»
آراد ؟! برای چی باید نگران اون باشم؟ خیلی سعی کردم بخوابم اما بی فایده بود. دلشوره لعنتی نمیذاشت بخوابم. بلند شدم. باید برم به آراد سر بزنم. اینجوری خیالم راحت می شه و دلشوره ولم می کنه. سویشرتمو پوشیدم و اومدم بیرون. تند تند راه رفتم. به عمارت که رسیدم، درشو باز کردم و رفتم تو. دلشورم بیشتر شد. سریع از پله ها رفتم بالا. 
دم اتاق آراد وایسادم؛ حالا چیکار کنم؟ برم تو یا نه؟ اگه خواب باشه و بیدار بشه چی؟ اونوقت نمی گه نصف شبی اینجا چی می خوای؟ 
چند قدمی با کلافگی راه رفتم و وایسادم. دلمو زدم به دریا و درو باز کردم و رفتم تو .
صدای آه و ناله شنیدم. کلیدو زدم.یا خدا! آراد عین مار به خودش می پیچید. چشماشو فشار می داد و تشکشو به مشت گرفته بود. رفتم جلو، گفتم:
– آقا؟ آقا حالتون خوبه؟!جایتون درد می کنه؟!
با صدای نامفهوم چیزی گفت؛ متوجه نشدم. با نگرانی گفتم:
– چیکار کنم؟!
با صدای بی جون و نیمه داد گفت: به خاتون بگو بیاد. دارم می میرم.
– چشم ،چشم! 
با تمام سرعتم دویدم. وقتی رسیدم، خودمو پرت کردم تو و رفتم سمت اتاق خاتون. با مشت های پی در پی به در می کوبیدم و خاتونو صدا می زدم:
– خاتون… خاتون! بیا بیرون.خاتون؟
یهو در بازشد. مش رجب و خاتون با حالت شوکه اومدن بیرون. 
خاتون گفت: چی شده؟! چرا درو اینجور می کوبی؟!
با گریه گفتم: آراد..آراد…
خاتون :آراد چی؟ حرف بزن دختر!
با گریه بلند گفتم: داره می میره. برید کمکش کنید.
– یا ابوالفضل! 
مش رجب زودتر رفت. خاتونم رفت تو، روسریشو پوشید و رفت. منم همین جور گریه می کردم. اصلا دلم نمی خواست اینجوری زجر بکشه. سرمو برگردوندم دیدم ویدا با تعجب به من نگاه می کنه. 
گفت: چی شده؟ برای چی نصف شبی داد و بیداد راه انداختی؟!
داد زدم: همش تقصیر توئه… برو نگاه کن ببین برای خودشیرینی خودت چه بلایی سرش آوردی؟
با تعجب گفت: کی؟ بلا سر کی آوردم؟!
– آراد. تو نمی دونی اون زخم معده داره و نباید چیزای تند بخوره؟
با نگرانی گفت: نه… بهم گفت هوس غذای تند کردم، منم براش درست کردم.
– مگه هرچی اون گفت باید براش درست کنی؟ 
– حالا تو چرا داری گریه می کنی؟
راست می گفت! من چرا داشتم گریه می کردم؟! من که حاضر بودم سر به تنش نباشه؟ حتی زنده یا مردش برام فرقی نمی کرد، حالا چی شده که دارم براش گریه می کنم؟ دل رحم بودنم بعضی وقتا کار دستم می ده. 
با دستم اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی.
اومدم بیرون. نمی دونستم چیکار کنم؟ برم یا نه؟ وایسادنم بیشتر از یک دقیقه طول نکشید. دویدم سمت عمارت. دم در اتاقش وایسادم. باورم نمی شد اونی که رو تخته آراد باشه. تشک و بالشت سفیدش از خون قرمز شده بود. انگار یکی به قلبم چنگ زد. خاتون با گریه سعی می کرد آرومش کنه اما اون فقط درد می کشید. مش رجب با سرعت رفت به اتاق خاتون و گفت: 
– پس اورژانس چی شد؟ 
– گفتن الان میاد..
خاتون با عصبانیت داد زد:
– الانشون کیه؟ این بچه داره می میره .
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصبانی بود ولی با آرامش گفت: آراد چرا دیشب مشروب خورد؟ – چرا از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *