پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عابر بی سایه / پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه
کانال عاشقي

پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه

_ ای جون، امروز جای غر غرها شری چه ضیافتى به پا شده
امضا کرد !
مرا روی پایش نشاند
شعر خواند نوازشم کرد
و من فقط برای همه خوبی هایش افسوس خوردم…
مقابل آینه دستشویی به تصویر خودم و برگه ای که با هزار مکر امضایش را از عشق زندگی ام گرفته بودم خیره شدم
باید هق هق سر میدادم
دستم را جلوی دهانم گرفتم
همه وجودم
سرزنشم میکرد
انگار در حال خفه کردن خودم بودم
دستم را جلوی دهانم بیشتر میفشردم و اشک هایم پی در پی فرو میریختن
نه! خالی نمیشدم
مشت بر سرم میکوبیدم نه یکبار!
بی صدا زجه زدم گریستم،
بدون اینکه کسی بفهمد و بی خبر از شرکت خارج شدم با شارو تماس گرفتم بوق اول تمام نشده جواب داد:
_ شیری یا روباه مادام؟
_ من الان فقط یه شغال عوضی ام که توی گرگ کثافت رو تحمل میکنم
با صدای بلند خندید
_ پس انجام دادی؟
بده به اون موتوری رو به روت کنار دکه روزنامه فروشی
بینی ام را بالا کشیدم
_ ببین آشغال، گورتو از زندگیم گم میکنی به همه قولات عمل میکنی
قسم میخورم باز پاپی ما شی نابودت کنم
چندش آور تر خندید
_ وای وای نگو میترسم،
من دیگه چیزی ازتون نمیخوام،
چیزی ندارید که بخوام
روز خوش
***
از بهترین روزهای زندگی ام با دستان خودم جهنمی ساخته بودم که جز خودم کسی سوختن و نابودی زندگی ام را حس نمیکرد
آن چند روز لعنتی
از شدت فشار عصبی ریزش موی شدید گرفته بودم
صبح که بیدار میشدیم آراز از دیدن آن حجم موی روی بالش سفید به شدت ابراز نگرانی میکرد
فشارم دائم پایین بود
از محبت هایش فرار میکردم شرم داشتم
از آراز از شری حتی از تصویر خودم در آینه
فراری بودم،
بالاخره شد آنچه که نباید میشد
همه چیز در عرض چند ساعت از بین رفت
زندگی ام در مقابل چشمانم تکه تکه میشد
لال شده بودم
مامور ها شرکت را زیر و رو کردند
وحشت همه کارمندها!
آراز سکوت کرده و بهت زده
روی زانو زمین افتادم
سرش را چرخاند
نمیدانست تمام این نابودی توسط امین و شریک زندگی اش صورت گرفته است
سریع سمتم. دوید بلندم کرد
تن صدای خس دارش هنوز قوی بود
_ آرام جانم من هیچ اشتباهی نکردم تهمته پاپوشه
خودتو اذیت نکن

شری تازه از راه رسیده است
هراسان این طرف و آن طرف میدود
اینبار صدای آراز به وضوح میلرزد
_ امضای منه پای اون حکم ترخیص
چی شده شرى؟ فقط تو بگو چی شده
شری بر سرش میزند
دستبند فلزی مقابل چشمانم دستان عشقم را اسیر میکند
سرش را بالا می آورد نگاهم میکند
_ به خدا من کاری نکردم آرام
باید حرف بزنم !
نه گ*ن*ا*ه او نیست!
باید خودم را معرفی کنم
انگار سوار چرخ و فلک با دور تند شده ام
تمام میشود!
دنیا تمام میشود چشمانم سیاه میشود و
پست ترین زن کره خاکی سقوط میکند…
قسمت چهل و چهارم
“هر آدمی بالاخره یه روزی به چیزی یا کسی که ترک کرده برمیگرده !
نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،
نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش
یا اینکه دوباره باهاش باشه،
نه …
اشک هایی هست که باید ریخته بشه،
ممکنه چند روز بعد …
ممکنه سال ها بعد …
ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشک های به تعویق افتادش … “
چه قدر اشک بدهکارم به خاکم !
به کوچه به آجر آجر خانه پدرى
به دلی که در این سرزمین زنده به گورش کردم و رفتم!
این نوای قرآن
پارچه های مشکی که تن کوچه کرده اند
با من چه حرفی دارند؟!

حانا خودش را به من بیشتر میچسباند
_ مامی اینجا رو دوست ندارم
انگار خبر بد را دیوار های کوچه برای قلب دردانه ام قصه کرده اند!
در خانه باز است و جمعیت در حال رفت و آمد پشت یک دیوار پنهان میشوم
قلبم فلج شده است
نه محال است!
خبر بد دیگری در راه نیست!
بس است
من جیره مصیبتم را از روزگار چند برابر حدم دریافت کرده ام…
یک صدای آشنا!
سر میچرخانم پسر عمه ام سیاهپوش مشغول صحبت با تلفنش است
حانا به پایم میزند
_ مامی چرا گایم شدیم؟
بغض کردم
آری دخترکم قایم شده ام
من از همه دردهای دنیا قایم شده ام پناه گرفته ام
چرا چشمانم را روی اعلامیه ترحیم بسته ام!
مراسم هفتم پدری دلسوز و مهربان…
هفت روز دیر کرده ام؟!
فقط هفت روز؟!
مثل کسی که غرق خواب باشد و یکهو یکی محکم تکانش دهد و از خواب بپرد
ناله میزنم
_ بابا….
روی زمین میافتم کف دستانم به آسفالت میخورد و زخمی میشود
یتیم شده ام
و مثل یک یتیم گریه سر میدهم
دخترکم با وحشت میان گریه التماس میکند
_ ماما گریه نکن
ددی که دیگه نیست تو رو بزنه
گریه نکن
مامی پلیز
محکم بغلش میکنم
_ این تاوان بی پدر کردن تو بود منم بی پدر شدم
بی پدر شدم
طفل معصوم فقط گریه میکند و التماسم میکند
دلم میخواست خودم را هرچه سریعتر به آغوش مادر عزادارم برسانم
با چه رویی میرفتم؟
چه داشتم که بگویم؟
پدرم سرطان داشت و من این را میدانستم و رفتم
من چه رویی برای آمدن داشتم؟!
دستم را روی زانوانم گذاشتم و به سختی بلند شدم
عزمم را جزم کردم
میروم!
حتی اگر نصیبم سیلی شود
حتی اگر مرا از خونه بیرون برانند میروم!
همین یک لحظه دیدن مادرم
و گرمای خانه را حس کردن کافی است
دخترم را بغل کردم
چند قدم برداشتم
در خانه باز بود
قامتی سیاه پوش وجودم را لرزاند
مادرم را در آغوش کشیده بود و مادرم سر بر سینه اش
هق هق سر میداد
_ دیدی سایه سرم رفت
دیدی بی کس شدم مادر!
صدایش قلبم را به رعشه می اندازد
زخم صدایش مرا به جنون میرساند
_ قربونت برم نگو مامان جان آرازت مرده مگه بی کس شی
دستم را جلوی دهانم میگیرم که صدای هق هقم
وجودم را فاش نکند
دوباره بر میگردم و پشت دیوار پناه میگیرم
خدایا شکرت!
من در اوج عزا و مصیبت
خدا را برای دیدن این مرد شکر میکنم؟
همه وحشتم مردن و دوباره ندیدنش بود!
به صورت دخترم خیره میشوم
لبش را گاز میگیرد
و این تصویر به من قدرت میدهد که
امانت را باید به صاحبش برگردانم
قدمی محکم بر میدارم
دستان ظریف زنانه ای با لاک های براق دور بازویش حلقه میشود
_عزیزم من برم تو امشب اینجا میمونی؟!
در حالی که کمر مامان را ماساژ میدهد و مامان به او تکیه زده است
بینی اش را بالا میکشد
چه قدر صورتش عوض شده است
مدل ریش و سبیلش فرق کرده است
موهایش چرا تا این حد کوتاه شده است!!
_ برو من اینجام،
آروم برون
زنانه خرج میکند برای مردی که روزگاری از آن من بود و بس
_ چشم فدات شم
فردا بهم زنگ بزن
زن دست مادرم را میفشرد
_ بازم تسلیت میگم حاج خانوم
این پسرت داغون میشه تو رو خدا زیاد بی تابی نکن
دیگه غم نبینی
دست خداحافظی به هم میدهند دستانش در دست آراز قفل شده است و من حتی قدرت پلک زدن ندارم
باید بروم
باید دور شوم
باید فرار کنم
***
خنکی قطرات آب روی صورتم مرا از اعماق سیاهی بیرون میکشد
صدای شری کمی قوت قلب میشود
_ آرام جونم عزیز دلم
چشمانم را که باز میکنم با رویارویی دوباره شرکت بهم ریخته و یاد آوری آنچه چندی پیش بر ما گذشت ناله سر میدهم
_ آرازو بردن؟ آراز منو بردن
صورت شری غرق اشک است
_ تو رو به من سپرده
تو رو خدا سر پا شو بریم سراغش
بیینه خوبی قدرت میگیره واسه نجات خودش
صدای گریه هایم وسعت دردم را فریاد میزند
_ خدا لعنتم کنه
وای خدا
وای خدا
من آرازو نابود کردم
از جایم به سختی بلند شدم
دست شری را گرفتم
_ شری پاشو پاشو منو ببر اونجا
من باید بگم من باید حرف بزنم
شری مبهوت فقط نگاهم میکرد
_ دختر بیا بشین حالت بده
من باید برم سراغ آراز
اهمیت ندادم سمت در رفتم، باید میرفتم
همین که سینه ستبر پدر را در چهار چوب در دیدم مکث کردم از را ه نرسیده شروع کرد
_ دخترمو سپردم به این مرتیکه قاچاقچی
خلافکار
از اولش میدونستم این آدم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه
بابا جون غصه نخور طلاقتو
میگیرم بیچاره اش میکنم
تاب نیاوردم دستم را روی گوشهایم گذاشتم و پی در پی فریاد کشیدم
_ بسسسه
بسهههه
آراز من خلافکار نیست
بسه
شری بغلم کرد
_ آقای فروغی الان چه وقته این حرفاست حال و روز دختر رو نمیبینی
پدر دستش را به علامت تهدید در هوا تکان داد
_ دهنتو ببند
بیچارتون میکنم
همتون رو بیچاره میکنم باید تقاص بدین
تحمل آن جو برایم از مرگ بدتر شده بود
کیفم را برداشتم و از در بیرون دویدم با آخرین سرعت
پدر نفس کم آورد نیمه راه ایستاد اما شری آنقدر دوید تا وسط خیابان اصلی به من رسید
شانه هایم را محکم گرفت
_ آرام چته میخوای خودتو بکشی میخوای آراز بیشتر عذاب بکشه
ضجه زدم
_ کار من بود! من اون حکم ترخیص رو تو کارتابلی که تو بهم دادی گذاشتم
من آرازو به این روز انداختم
وحشت زده یک قدم عقب رفت
_ چی چرت و پرت میگی
خودم را به پیاده رو رساندم
و روی یک پله نفس نفس زنان افتادم
سرم پایین بود اشک هایم بند نمی آمدند
_ شارو تهدیدم کرد همه چی زیر سر اون بود تهدید کرد آراز رو میکشه
گفت فقط یه کانتینر دارو میخواد
محکم بر سرش کوبید
_ وای وای تو چی کار کردی؟؟
میدونی داروها چی بودن؟
میدونی اونا رو به یه سازنده مواد مخدر داده با اسم و رسم آراز و بعد اون لابراتوار رو حتما خودش لو داده
وای شارو نابودش کرد
سرم را چند بار به دیوار زدم
_ ای خدا!
شری من باید برم بگم ، باید من برم زندان
یک ساعت تمام در سکوت روی آن پله گوشه خیابان نشستیم
حتی دیگر قدرت اشک ریختن نداشتیم
شری به خیابان چشم دوخته بود
انگار در حفره مغزش چیزی در حال رسوخ بود
یکهو دستم را گرفت
_ پاشو برو خونه خرابکاری بیشتر از این نکن من درستش میکنم
درمانده نالیدم
_ چه طور؟ اصلا مگه میشه؟
برای اون جرم حداقل ١٠ سال حبس میبرن
از جایش بلند شد به آسمان خیره شد
_ انگار قراره بارون بیاد
_ شری با توام! چی میگی؟
لبخند زد
لبخندی که تا ابد مثل یک قاب زینتی در ذهنم ثبت شد
_ آراز بر میگرده فقط یه امروز صبور باش و مهر سکوت بزن دهنت حرفهایی که به من گفتی هیچ جا نگو
نه به آراز و نه حتی دیگه پیش خودت تکرار کن
با اصرار شری به خانه مادر رفتم
عزای عمومی اعلام شده بود
پدرم مدام مرا به خاطر انتخاب آراز سرزنش میکرد
و من فقط و فقط ابری شده بودم که بارانش تمامی نداشت
مادرم پابه پایم میگرست
دلسا دلداری ام میداد
اما بی فایده بود یک لحظه تصویر صورت مظلومش و دستانش در حصار دستبند رهایم نمیکرد
آرام و قرار نداشتم
تازه هوا تاریک شده بود
به کمک مسکن چشم هایم گرم شد
نمیدانم یک ساعت یا چند ساعت خوابیده بودم
بیدار که شدم روی صفحه گوشی ام پیامی داشتم
که مرا زیر هجوم شرم تا مرز مرگ پیش برد
“دل آرام، عزیزِ دل عزیز ترینم
من امروز بزرگترین قدر دانی زندگیمو باید از تو بکنم
تو به من فرصت دادی
فرصت و موقعیت حتی برای یکبار هم شده
جبران همه مردونگی های آراز در حقم
عاشقش بودم
اینقدر عاشقش بودم که هیچ وقت نتونستم با عشق حقیر خودم کوچیکش کنم
اینقدر عاشقش بودم که تویِ عشقش واسم عزیز باشی
تو این فرصت رو به من دادی که لذت قربانی شدن برای معشوق رو بچشم
خواهش میکنم روی تک تک کلماتم فکر کن و هیچ تصمیم عجولانه ای نگیر
سه دهه از عمرم گذشته
نه گذشته خوبی دارم نه آینده قابل امیدوار بودن!
وقت چند سالی که با آراز بودم زندگی کردم
این دنیایی که آراز بخواد اسیر ۴ دیواری زندان باشه و کنارم نباشه برای من از سلول انفرادی دردناک تره
میدونی دردناک ترش کجاست؟
اونجا که بفهمه عشقش بهش نارو زده و تو بری بیوفتی گوشه زندان و من با چشم هام ذره ذره جون دادنش رو ببینم!
میبینی؟!
در هر دو صورت این آرازه که نابود میشه ! چه بیرون زندان چه آزاد و واقف به ناروی عشقش!
قسمت میدم به حرمت عشقت و جون آرازت
زبون به دهن بگیر و در مقابل اعترافات من و گردن گرفتن ماجرا توسط من فقط سکوت کن
به خاطر آراز
به خاطر مردی که تو آخرین داراییش از همه ناملایمتی دنیاست
فراموش نکن آراز بفهمه من بهش خیانت کردم درد میکشه
اما اگه اینو راجب تو بفهمه میمیره
قاتلش نشو
فقط قول بده مواظبش باشی تا نفس داری هم نفسش باشی
“شری”
***
اما من آراز را کشتم!
از آن مرد جسم بی روحی ساختم که حتی یک کلمه حرف نمیزد ساعات طولانی
خیره به یک نقطه سیگارش را با آتش سیگار قبلی اش آتش میزد وتلخ و عمیق کام میگرفت
باور نکرده بود تنها کلمه ای که از شری پرسید یک “چرا” ىِ کوتاه و تلخ بود و بس که جوابئ نگرفته بود
انگار میدانست باید پرده ها کنار بروند و حقیقت پنهان شده را بازیابد
روزهای طولانی در راهرو دادسرا دویده بود
به وکیل ها اعتماد نداشت
ضجه زده بود فریاد کشیده بود
و این تلخ ترین و وحشتناک ترین قسمت ماجرا بود
حکم حبس
شروین عبدخانی
جنسیت مرد!
کارهای قانونی جنسیت و شناسنامه جدید شرئ انجام نشده بود و تا زمان اثبات کامل شری به عنوان یک مرد به زندان برده شد!
و این موضوع آراز را بیشتر از خیانت شری
عذاب میداد …
چند روزی میشد لب به غذا نزده بود
حال من هم دست کمی از او نداشت
به سختی غذایی ساده درست کردم و برایش بردم
سینی را پس زد انگار حالش از همه خوردنی های عالم بهم میخورد
_ میل ندارم آرام
دستش را گرفتم:
_ داری خودتو میکشی
زهر خندی زد و در حالی که شقیقه هایش را میفشرد گفت:
_من شبیه زنده هام؟
سرم را پایین انداختم
_ شارو منو تهدید میکرد میخواست یه بلایی سرت بیاره
شری واسه نجات تو…
حرفم را نتوانستم کامل کنم
یکهو انگار آتشفشان وجودش فوران کرد چانه ام را محکم گرفت و فشرد
از چشم هایش آتش میبارید
_ چی؟!
شما چی کار کردین؟
وحشت کرده بودم
میلرزیدم و اشک میریختم
_ آراز تقصیر من بود همه چی!
همه این مدت تهدید های شارو رو ازت پنهان کردم
دندان هایش را روی هم میسایید
_ شری از تهدید شارو ترسید و اون کارو با من کرد؟!!!
میخواستم بگویم میخواستم همه چیز را اعتراف کنم!
اما قسم های شری!
یاد آوری زهر چهره سوشا باز لالم کرد
فریاد زد
_ با تو ام!!
تمام این مدت چیزی که ازم قایم میکردی
پارس اون سگ بی عرضه بود؟!
به پایش افتادم حرفی نداشتم
جز اشک و لابه چه در دست داشتم
سرم را به زانویش تکیه زدم
انگار خشکش زده بود
با چکیدن لکه خون روی زمین وحشت زده نگاهش کردم به شدت از بینی اش خون می آمد
آراز از پای در آمد!
چند روز راهی بیمارستان شد
حال عمومی اش مساعد نبود
ابرهای سیاه آفتاب زندگیمان را کور کرده بودند
تلاش های تیم وکلا برای آزادی شری بی فایده بود
١۵ سال حبس! جواب همه خوبی های این موجود دوست داشتنی و ترس من بود!
استیصال و ناچاری همه من را در بر گرفته بود!
میخواستم لب بگشایم و اعتراف کنم
اما میدانستم قطعا اینقدر برای اعتراف دیر کرده ام که آراز را خواهم کشت
راهی برای نجات شری پیدا نمیکردم حتی اگه همه چیز را هم اعتراف میکردم
مدرکی علیه شارو نبود!
از بیمارستان که به خانه آمدیم
از همان روز تمام پرده های خانه محکوم به ایجاد تاریکی محض در خانه مان شدند
آراز هیچ نوری دیگر نمیخواست!
تمام مدت در حال رسیدگی به روح وجسم آسیب دیده آراز بودم
اما میدانستم مرهم و دوایی برای زخم هایش وجود ندارد!

عود معده درد های پدر و تشخیص سرطان معده
درست وسط همه مصیبت های زندگی ام مرا بیشتر از پای در می آورد
شیرازه کار از دست همه رفته بود
پلمب شرکت
دادگاه های پی در پی آراز
و پرداخت جریمه نقدی سنگین
همه و همه تنها ثابت کننده جمله آخر شارو بود!
حق با او بود
ما دیگر چیزى براى باختن نداشتیم!
سوشا از زندگی ام مهار شده بود و هزار مصیبت فرای سوشا بر سرمان آوار شده بود
آن چند ماه لعنتی به بدترین شکل ممکن گذشت
جلسات شیمی درمانی پدر هربار خنجری بر قلب کل خانواده بود
آرازی که سعی میکرد سرپا بماند و ما را حمایت کند
اما فقط من شاهد وخامت حالش بعد از هربار تاریخ ملاقات با شری بودم
شرکت به گل نشسته را به دندان کشیده بود و توانسته بود از منجلاب کمی نجات دهد
تمام اراضی اش در شهرش را به همین جهت فروخت و
امپواطوری اش را تسلیم کرد …
بعد از یک جلسه طولانی شیمی درمانی پدر
وقتی به خانه رسیدم
اینقدر خسته و درمانده بودم که کف زمین نشستم و گریه سر دادم
پشت سرم که وارد خانه شد
سریع زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد
به دستشویی بردم و خودش مشت مشت آب به صورتم پاشید و با حوصله صورتم را شست و خشک کرد
موهایم را از صورتم کنار زد
صدایش خیلی خسته بود
_ برو یکم بخواب، یه چیزی درست میکنم بخوریم
_ نمیخواد تو هم خسته ای زنگ بزن غذا بیارن
_ خسته نیستم برو بخواب
سرد شده بود
قصد رفتن که کرد دستش را گرفتم
_ آراز تو رو خدا بهت احتیاج دارم
عمیق نگاهم کرد و در پس نگاهش کوله بار سرزنش بود
از چشم هایش خواندم” برای یاری گرفتن از من خیلی دیر کرده ای”
سرم را پایین انداختم، نرفت و همراهی ام کرد
دراز که کشیدم طبق روال این چند ماه زل زد به سقف
_ آراز؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت
_ بخواب
_ من میخوام درستش کنم!
تلخ خندید
_ بسه آرام لطفا فقط ساکت باش
حتی دیگه دنبال جواب اینهمه سوال بی جواب نیستم
الان فقط میخوام شری رو از اون خراب شده بکشم بیرون
و حال بابات خوب شه
دیگه هیچی واسم مهم نیست
بهتره تو هم سعی کنی قوی باشی حتی به ظاهر
چون تو شرایط پدرت هر تنش و نگرانی میتونه خطرناک باشه
لبخند بزن و ادای خوشبختی در بیار حتی اگه لازمه با سیلی صورت خودتو سرخ نگه دار
یخ کردم وحشت زده پرسیدم:
_ ادای خوشبختی؟ تو به خاطر شرایط پدرم کنارمی؟
تو ٣ ماهه نمیبینی چه طور همه سعی ام رو برای بهبود حالت و وضعیتت کردم؟
تو هیچی نمیدونی آراز
رو برگرداند
_ نمیخوام دیگه بدونم، خوب بخوابی
چشم هایش را به رویم بست…
انگار اتفاق های بد تمامی نداشت
آوار مصیبت و سختی قصد نابودیمان را داشت!
وکلا موفق به انتقال شری به زندان زنان شدند
اما خیلی دیر شده بود
جسم نیمه جانش با دیدن آراز روی تخت بیمارستان انگار جان دوباره گرفته بود
شکنجه و آزار جنسی در زندان از او چند پاره استخوان ساخته بود
عفونت وارد خونش شده بود
چشم های بی فروغش دل هر بیننده ای را به درد می آورد
لبخند بی جانی زد
دست هردویمان را گرفته بود با صدای بی رمقش آراز را مورد خطاب قرار داد
_ چه طوری قراضه خودم؟
مرد من چشمانش بارانی بود و بغض در گلویش خانه کرده بود
لبخند زد
با لبخندش می شد ساعت ها اشک ریخت
پیشانی شری را با مهربانی نوازش کرد
_ چه کردی با خودت؟
سرم را پایین انداختم خدایا! تو فقط میدانستی در برابر بزرگواری شری چه قدر سر افکنده بودم؟!
دستم را فشرد
_ آرام جونم به این دک و دیوونه نمیرسی شبیه اموات از کفن در رفته شده؟
من و آراز آرام آرام اشک میریختیم
صدای دکتر به گمانم در سر آراز چون من میپیچید
“عفونت تمام خونشو گرفته، زیاد امیدوار نباشید”
زبانمان زیر هجوم غم ها لال شده بود
و شری برایمان میخواند
_ آراز مواظب آرام باش این دختره خیلی دیوونه عشقته اونقدر که ممکنه یک روز از جونشم واست بگذره
آرام تو هم تا من بیام حواست به این شوهر باشه
میدونی که یه دنده لج داره که روش بیوفته عالم و آدم رو سرویس میکنه
گفته باشم اومدم اگه چند تا بچه دورتون نباشه جفتتون رو میبرم مرکز توانبخشی جنسی
بیینم آراز همچین مرکزی اصلا هست؟
نباشه هم محض شفای شما دوتا افتتاحش میکنم
عکس تو رو هم به عنوان اولین معلول جنسی درمان شده میزنم سر درش
آرازم میخندید و هق هق میزد
و این دردناک ترین تصویر باقی مانده از او در ذهنم بود!
بار دیگر شری زندگی را به زندگی ما بخشی
قسمت چهل و پنجم
“شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته میگریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب ِ وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو :تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار”
در دل تاریک اتاق کوچک و کهنه مسافر خانه تن تبدارم چه قدر محتاج یک آشناست!
از شدت تب هر وقت چشم بر هم میگذارم با کاب*و*س های سیاه از خواب میپرم
حتی قدرت قورت دادن آب دهانم را ندارم
گلویم متورم شده است و به سختی نفس میکشم
لحظه ای تصویر و صدای پدرم از خاطرم نمیرود
میدانستم رفتنش حتمی است
اما نماندم
نماندم تا بیشتر عذاب من و غربت و بداقبالی ام را نخورد
رفتم که غصه طفل بی پدرم بیش تر او را از پای در نیاورد
من بدنامی را به جان خریدم خانواده و عزیزانم را زیر سایه بد عهدی و بی وفایی آراز باختم و حالا او راحت خانواده من و زندگی خودش را داشت
مرا بی هیچ توضیحی رها کرد و طلاق را تنها گزینه روبه رویم قرار داد !
به خاطر عشق به خواهر زاده اش از زن و زندگی اش راحت گذشت و مرا بی هیچ پشتوانه ای رها کرد تا ناگزیر سوشا را بپذیرم
و من ساده خوش باور تا آخرین لحظه قبل ازدواجم با سوشا امید داشتم پشیمان تو و دنبالم می آید اما حتی بعد از فرستادن عکس های عروسی هم هیچ واکنشی از او ندیدم
من برای او بی ارزش بودم
و این تنها نتیجه این ۴ سال شبانه روز فکر بود!
امشب مهر تایید به بی ارزشی ام زد
وقتی دستش در دستان آن زن گره خورد
وقتی دلواپسش بود…
صدایش هزاربار در سرم پیچید
آروم برون، آروم برون، آروم برون، آروم…
بی اختیار شیون سر دادم
دخترکم وحشت زده از خواب پرید با دستان کوچکش سعی بر نوازش و آرامشم داشت
_ مامی تو مریضی؟ ببرمت دکتر؟
محکم در آغوشش گرفتم، به چه خیال واهی برگشته بودم!
وقتی خودم تا به اینجا برای آراز بی ارزش بودم دخترم هم همانقدر بی اهمیت بود
حانا را به چه کسی میخواستم بسپرم؟ به معشوقه یا همسر جدید پدرش؟!
یا به پدری که مادرش را زیر پا له کرد و از او راحت گذشت؟!
اشتباه کرده بودم! جهنم زندگی با سوشا به این برزخ تردید شرافت داشت!
حداقل مطمئن بودم عاشق من و حاناست!
فداکاری اش را دیده بودم
تلفن را برداشتم
با گرفتن هر شماره دلم هری فرو میریخت
عجولانه تصمیم گرفته بودم؟!
_ الو سوشا؟!
فریاد زد فحش داد تهدید کرد ضجه زد گریست
سکوت محض شده بودم
صدایش گرفته بود و نای سخن دیگر نداشت
_ بچه ام کجاست؟ حالش خوبه؟
به حانا چشم دوختم بی هیچ حرفی گوشی را به او سپردم و خودم سرم را به دیوار تکیه زدم
با شیرین زبانی مشغول آرام کردن پدرش بود
و من فقط به تصویر مردی که ۴ سال تمام با عشق او صبح را به شب و شب را به صبح وصله زده بودم اندیشیدم
گوشی را مقابلم گرفت
_ ددی میخواد باهات حرف بزنه
دستانم میلرزید و گوشی را با دو دست گرفتم و کنار گوشم گرفتم
به صورت دخترکم چشم دوختم غرق لبخند بود صدای سوشا شادش کرده بود!
_ دلی ؟! دلی گوشت با منه؟
_ بگو
_ صدات چرا این قدر گرفته؟ مریضی؟
_ سوشا تو باید بیای ایران!
سکوت کرد
و بعد یک مکث طولانی گفت:
_ تو به خاطر اون رفتی؟ نخواستت؟
_ اونا نمیدونن من برگشتم، پدرم مرده سوشا
من روی اینکه به دیدن خانواده ام برم رو ندارم
انگار شوکه شده بود
_ تقصیر من بود تقصیر من بود باید زودتر میزاشتم بری پدرتو ببینی من یک روانی ام خدا لعنتم کنه
میدانستم این جور مواقع ممکن است بلایی سر خودش بیاورد سعی کردم آرامش کنم
_ من خودم نخواستم برگردم
مقصر همه چی منم
من چند ساله تو و خودم و این بچه رو عذاب دادم، سوشا ما از کی فرار کردیم و رفتیم کنج غربت؟!
مگه من و تو چه جنایتی کرده بودیم؟
_ تو خواستی بریم عزیزم تو خواستی عشقم
_ الانم میخوام برگردی و کنارم بشی
میخوام بهترین پدر دنیا واسه حانا باشی،
قرصاتو میخوری؟
_ وقتی تو رفتی دو هفته بیمارستان بستری بودم
_ باید خوب شی ! باید رو پا باشی سوشا
باید حقی که ازش گذشتیم رو برگردی تمامشو پس بگیری
_ تو گفتی از همه اون اموال بگذرم من که حاضرم پای تو و حانا عملگی هم بکنم
_ اون سهم و ارث توعه مال و اموال پدرته
برگرد
باید همشو پس بگیری
فقط برگرد
***
بستری شدن شرى در آسایشگاه و انتقالش از زندان
کمی از دل نگرانیهایمان کاست
این که آراز هر روز میتوانست او را ببیند آرامشش را بیشتر میکرد
اما پدرم روزهای سختی را میگذراند
و با دردش تک تک اعضای خانواده درد میکشیدیم
در آن روزها تنها تکیه گاه و امیدم مردی بود که تازه کمر صاف کرده بود
شریک غم های هم بودیم
گاه ساعت ها در بستر همراه هم اشک میریختیم و
عقده دل باز میکردیم
اما او ماهر تر و قهار تر از من بود
استاد تسلی بخشیدن بود
من تنها با او بود که دل آرام بودم و بس…
آن روز در راهروى بیمارستان با صدای ناله ها و التماس های مامان به دکتر و چشم های بهت زده دلسا و پر تشویشش
حس کردم قدرت ادامه دادن ندارم
دستم را عاجزانه به دیوار گرفتم تا مانع سقوطم شوم
پرتو درمانی تاثیری بر روند بهبود بیماری پدرم نداشت و پذیرش این موضوع برای من و خانواده ام شکست بزرگی بود
دستم را محکم گرفت با حالت تشر زیر لب گفت:
_تو دختر بزرگ خانواده ای آرام جانم ! این چه قیافه داغون و شکست خورده ایه؟! قوی باش
بغضم صدایم را دورگه کرده بود
_ بابام میمیره؟
لب بالایش را با همان حالت خاص خودش گاز گرفت و گفت:
_هنوز نفس میکشه ،حس میکنه ،میفهمه
خیلی نامردیه این مدلی واسه آدم زنده عزا گرفتن خانومم
آراز اقامت و طول درمان پدرم را برای چند ماه در آلمان ترتیب داد
وقت رفتن لحظه آخر در فرودگاه من و پدر دیوانه وار همدیگر را در آغوش کشیدیم
انگار هر دو میدانستیم این آخرین آغوش پدر و دختر در این دنیاست
دل تنگش شدم دقیقا از همان لحظه ای که هواپیما برخاست!

تمام شب سر روى پایش گذاشتم و اشک ریختم
پدرانه سرم را نوازش میکرد
_آراز تو چرا امشب به من نمیگی گریه نکنم؟

به سبک خودش خندید از همان مدل خنده های مردانه که دل هر جنس لطیف زنانه را میتوانست بلرزاند
_ بگم یعنی گریه نمیکنی؟
چند ثانیه مکث کرد و بعد از خاموش کردن تلوزیون با کنترل که قصد تمام کردن آهنگ های غمگینش را نداشت
گفت:
_ بعضی وقت ها گریه تنها داروی زخم دله
باید سیر شی ازش نباید تشنه اشکات بمونی
بغضم تشدید شد و گریه ام اوج گرفت بریده بریده گفتم:
_ ما چرا یهو این قدر بدبخت شدیم؟!
صدایش جدی و پر گلایه شده بود
_ ما وقتی بدبخت میشیم که همدیگرو نداشته باشیم
آرام پایش را نیشگون گرفتم
_ دیوونه خدا نکنه
خندید و گفت:
_ چرا خدا؟ بدبختی ها رو خود ما آدم ها انجام میدیم بعد میگیم خدا نکنه
_ اصلا حرفشم نزن زبونتم گاز بگیر
کمی با دو دست محکم ماساژم داد و با خنده گفت:
_ میخوای خودت بیا گاز بگیر
خندید و خندیدم
از جایم بلند شدم انگار روح تازه گرفته بودم
هولش دادم و با صورت روی صورتش فرود آمدم
غرق هم شدیم و دوباره غم ها و مصیبت ها را بیرون اتاقمان چال کردیم…
هربار که مادر یا دلسا تماس میگرفتند با خبرهایشان دلگرممان میکردند
آراز به شدت و شبانه روز کار میکرد
زحمت های بیشمارش و معامله های بزرگ پر ریسک موفقیت آمیزش
شرکت را از پیش بزرگتر و قدرتمند تر میکرد
نهال زمستان زده و خشک زندگیمان کم کم دوباره جوانه میزد،
میز نهار را چیدم و با وسواس تربچه های ریز و سرخ را روی سبد سبزی خوردن گذاشتم
زنگ خانه که به صدا در آمد مثل هر روز از ذوق آمدنش قلبم پر کشید
با اینکه فقط نیم ساعت بود برای خرید نان از خانه بیرون رفته بود دل تنگش شده بودم
اعتقاد داشت نان را حتما مرد خانه باید بخرد
در را که باز کردم به جای نان در دستش یک بچه گربه خاکستری کثیف بی جان بود
خودم را کنار کشیدم
_ آراز این چیه؟
وارد خانه شد و در را پشت سرش بست
در حالی که نگاهش به بچه گربه بود گفت:
_ مریضه داشت از گشنگی میمرد
با اینکه دلم برای زبان بسته سوخته بود با ناراحتی گفتم:
_ خیلی چرکه اینو چرا آوردی خونه؟
گربه را بالا آورد و گفت:
_ میبرمش حموم تمیز میشه
جیغ کشیدم
_ وای اینو میخوای ببری تو حموم خونه من؟
صورت بچه گربه را دقیقا جلوی صورت خوش گرفت و گفت:
_ میبینی مامانت چه بداخلاقه!
دست به کمر زدم و گفتم:
_ من مامان اینم؟!!!!
_ خانوم دکتر بیا ببین این چشه؟
_ من دکتر نیستم به اونم دست نمیزنم
بچه گربه را نزدیکم آورد و گفت:
_ چی شد رسالت پرستاریت پس؟!
یک لحظه در چشم های سبز و نیمه باز بچه گربه که معصومانه نگاهم میکرد خیره شدم دلم به درد آمد
تمام روز را صرف بچه گربه کردیم
حسابی سرگرم شده بودیم
واقعا مثل یک پدر و مادر نگران و مسئول
دقایق طولانی به محبت بی پایانش به یک بچه گربه خیره شدم
انگار آفریده شده بود برای خرج محبت!
***
چند ساعتى میشد که عصبى مدام به تماس هاى مختلف جواب میداد
از استانبولی حرف زدنش متوجه درگیرى اش با شرکت طرف معامله ترکش شدم
در نبود شرى بعضی وقت ها چنان کارهایش گره میخورد که واقعا درمانده میشد
اما اینبار واقعا بهم ریخته بود
آن مرد آرام و منطقی شبیه دریای طوفانی سعی بر نابودی خودش و تمام اطرافش داشت
تلفن همراهش را چنان به دیوار کوبید که چند تکه شد
خم شدم و تکه های تلفن را جمع کردم
عصبی و کلافه لب تخت نشسته بود قولنج انگشتهایش را میشکست
آرام کنارش نشستم و دستش را گرفتم:
_ عزیزم خواهش میکنم با خودت این طور نکن
نباید فشارت باز خیلی بالا بره
عصبی خندید
_ زدن زیر معامله اونم بی دلیل
کمی دستش را فشردم و گفتم:
_ خوب مگه نباید خسارت بدن واسه فسخ معامله؟
_ خیلی ساله باهاشون
کار میکنم اصلا سندی رد و بدل نمیکنیم به هم اعتماد داشتیم همیشه، اینا به درک من نصف سرمایه ام رو برای این معامله گذاشتم
حالا کانتینر ها رو پشت مرز نگه داشتن اجازه برگشتم نمیدن اونور رو دستم بمونه فایده ای نداره
_ آخه چرا؟
کلافه و درمانده سرش را چند بار تکان داد
_ نمیدونم ، نمیدونم، باید خودم برم
_ درست میشه من مطمئنم اینقدر حرص نخور
از جایش بلند شد و سراغ کشوی مدارک رفت
_ آرام به این بهرامی زنگ بزن پاستو تمدید کنه

_ چرا؟
_ با هم میریم
بلند شدم و کشو را بستم
_ من بیمارستانو چی کار کنم؟
با جدیت اخم کرد و گفت:
_ من تو رو به کی بسپارم برم؟
_ آراز مگه بچه ام؟
جواب سوالم را نداد و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت؛
_ همش چند روزه
میریم یه هوایی هم تو عوض میکنی
_ من نمیام
با شنیدن این جمله یک مرتبه ایستاد و بدون اینکه برگردد پرسید
_ لج بازیه؟
بغض کرده بودم
_ میدونم دیگه بهم اعتماد نداری ولی این هفته جشن خیریه محکه تو بیمارستان من به اون بچه ها قول دادم این تابستون تنهاشون نزارم خواهش میکنم آراز
به خدا قول میدم تا برگردی مواظب خودم و همه چی باشم
سرش را میان دستانش گرفت و بعد چند ثانیه سمت من برگشت
رو به رویم ایستاد سرم را که بالا آوردم حلقه اشک در چشمانش دلم را لرزاند
_ بحث اعتماد نیست آرام جانم، میترسم از نامردیه دنیا دلم قرص نیست
میترسم تنها واست اتفاقی بیوفته اصلا نمیدونم دلم چرا این دفعه این طوریه
در آغوشش فشردم
این بار با ولع
انگار میخواست در آغوش داشتنم را در جایى از وجودش برای مبادا ذخیره کند
و نمیدانست این مباداها خیلی نزدیک است خیلی…
قسمت چهل و ششم
“روزِ سه شنبه بود که رفتی
و سال هاست..
بغضِ غروبِ جمعه ی من
این سه شنبه هاست… “
آخرین قطره اشک این سه شنبه را با نفرت از روى گونه ام پاک میکنم
و زیر لب زمزمه میکنم
” دل آرام این آخرین سه شنبه دلتنگى بود”
مردى که آن شب در کوچه در کنار آن زن بود تنها عشق زندگى من نبود! او فقط و فقط آراز خزان بیک بود و بس!
حتی چهره و استایلش عوض شده بود
حتما مطابق سلیقه عشق جدیدش است
تلخ خندیدم!
” بچه شدى دل آرام؟! یک عمری درد و سختی کشیدی که الان به این چیزهای احمقانه حسادت کنی؟”
توقع داشتم مثل همیشه اول سراغ حانا برود
اما به محض ورودش دیوانه وار مرا در آغوش کشید
آنقدر محکم که استخوان هایم درد گرفته بود
ب*و*سه بارانم کرد اشک هایش پی در پی جارى میشدند
یک لحظه فقط یک لحظه بدون عشق به آراز نگاهش کردم!
سوشا همه چیز تمام بود!
لعنت به این قلبم که نمیتوانست دوستش داشته باشد
شبیه روزهای اول آشناییمان شده بود
دلم برایش بیشتر سوخت وقتی دیدم طبق خواسته ام مدل مو و لباسش را تغییر داده است
نمیدانم چرا این ترحم باعث شد محکم بفشارمش
انگار خشکش زده بود
سرم را در سینه اش فشردم و هاى هاى گریستم
تمام دردهایم را باریدم
اما سبک نمیشدم!
سالها بود که عشق و هم آغوشی با شوهرم را برای خودم ممنوع و حرام اعلام کرده بودم چرا که قلبم جای دیگری و برای دیگری مینواخت!
گ*ن*ا*ه سوشا چه بود؟ جز اینکه مغز و روحش به خاطر من آسیب بیشتر دیده بود؟؟
شروع به نوازش موهایم کرد
حانا از پایش آویزان شده بود و مدام صدایش میکرد
خم شد و دخترکم را با یک دست بلند کرد
حالا هر دویمان را در آغوش کشیده بود
دخترم با طنازی گفت:
_ ددی تو نبودی واسه ما خیلی بد بود
با عشق حانا را ب*و*سید و مرا بیشتر در آغوشش فشرد
_ پرنسس بابا،
ددی حالش خوب نبود باید خوب میشد و میومد
لازم بود که برید
ولی از این به بعد هر سه تا محکم و تا همیشه کنار همیم
با همان یک جفت چشم قهوه ای روشنش با عشق نگاهم کرد و طلب تایید حرفش را داشت
هر سه مشت هایمان را به نشانه وحدت به هم کوبیدیم و من باز دوباره برای یک لحظه حسرت خوردم و آرزو کردم که دخترم در آغوش پدر خودش…
***
هرچه اصرار کردم برای بدرقه اش به فرودگاه بروم نپذیرفت
_ آرام جانم راه فرودگاه دوره اذیت میشى مسیر رفت و برگشت
دو سمت یقه کتش در دستانم مشت کردم
و خودم را به او نزدیک تر کردم
عطرش را با تمام وجود وارد ریه هایم کردم
_ فقط ٣ روز! قول؟!
خندید و این نوع خنده اش هر بار مرا دیوانه تر میکرد
_ قربونت برم خودت تنهام گذاشتی و نیومدی حالا خط و نشون میکشی؟
لب هایم را جمع کردم
_ نمیدونم چرا پشیمون شدم ! باید میومدم
پیشانی ام را ب*و*سید و موهایم را با یک نوازش کوتاه به هم ریخت
_ هنوز دیر نشده
کنسل میکنم با هم میریم
_ نه میترسم کارت بیشتر از این گره بخوره
با یاد آوری اش کلافه شد و پوفی کشید
_ خدا لعنتشون کنه،
تو واسم انرژی بفرست دعا کن همه چی درست شه
_ دعا میکنم عزیزم
من همیشه دعا میکنم
_ قول بده مواظب خودت باشی تا بیام؟
خندیدم و گفتم:
_ تا سه روز مواظب خودمم ! بیشتر شه دیگه قولی نمیدم بیای زنتو سالم تحویل بگیری
نخندید و بر عکس اشک در چشمش دوید
_ نگو این طورى ! قلبم درد گرفت بی انصاف
هول شدم و سریع شروع به ب*و*سیدن و نوازش قلبش از روى قفسه سینه اش شدم
من این قلب و این طپش را تا ابد و همه جا تنها برای خودم میخواستم
پشت سرش آب ریختم
دعا کردم
من به برگشتش ایمان داشتم
قلبم دروغ میگفت؟!!
***
١٠ روز گذشته بود
و من جز دو روز اول حتی یک تماس از آراز نداشتم
دیوانه شده بودم
دستم به جایی بند نبود
بلیطم را هم گرفته بودم
باید خودم برای پیدا کردن آراز میرفتم
چرا که کسی جواب قانع کننده ای برایم نداشت!
حشمتى وکیل مورد اعتماد آراز که تماس گرفت
با اینکه اظهار کرد از آراز خبری برایم دارد بیشتر نگرانم کرد!
با ناباوری به برگه های طلاق چشم دوختم
فکم میلرزید
_ اینا چیه؟
اولین بار بود که به من خانم خزان بیک نمیگفت:
_ خانم فروغی بهتره دادخواست طلاق بدون هیچ خواسته ای رو امضا کنید
شما خیانت بزرگی در حق جناب خزان بیک کردین
میتونن ازتون شکایت کنن
شما متهم ردیف اول پرونده هستین
همکاری با یک قاچاقچی بین المللی
اما جناب خزان بیک با وجود احترام و علاقه ویژه ای که برای خواهر زاده اش قائله و میدونه شدیدا به شما دل بستگی داره حاضر شدن از خطاتون بگذرن
باور آنچه که میشنیدم برایم جز محال ترین ها بود!
نه اصلا خود محال بود!
_ آراز میدونه سوشا زنده است؟!
حشمتی با تاسف جواب مثبت داد
زبانم بند آمده بود
_ اینا توطئه بود اونا میخواستن آراز رو بکشن من میخواستم از زندگیم محافظت کنم
_ خانم فروغی بهتره با این حرفها خودتون رو کوچیک نکنید
جناب خزان بیک فقط به این دلیل نیست که روی جدایی پا فشاری میکنن
ایشون اعتقاد دارن شما از اول حق
خواهر زاده اش بودین
نمیتونه وقتی زنده است شما رو به عنوان همسر در کنارش بپذیره
از جایم بلند شدم و محکم روی میز کوبیدم!
_ خودش کجاست؟ چرا قایم شده ؟ چرا ازم فرار میکنه؟
_ ایشون حاضر نیستن حتی یک لحظه شما رو ببینن،
لطفا هرچه سریعتر خونه رو تخلیه کنید
اشک هایم بی غیرت شده بودند و بی توجه به حضور جمع روی گونه هایم میلغزیدند
چه قدر حقیر شده بودم!
_ مگه من عروسک خیمه شب بازی بودم؟
همین قدر راحت از من گذشت؟؟
همین قدر راحت؟!
و این سوالی بود که تمام این سالها مرا رها نکرد…
***
عجیب ترین و در عین حال زیبا ترین حس یک زن را زمانى تجربه میکردم که وحشت از دست دادن این تازه وارد دوست داشتنی ،زندگی ام را تاریک تر کرده بود!
این را میدانستم که از من به عشق خواهر زاده اش گذشت اما قطعا از فرزندش نمیگذرد
و اگر مرا مجبور به جدایی طفلم میکرد دیگر امیدی برای زندگی و زنده ماندن نداشتم
فرار کردم
از شهرم از خانواده ام
از اسم و رسمم فرار کردم
در دل خیابان هاى غربت آنقدر آواره و درمانده شده بودم
که برای نجات خودم و موجود زنده ای که در وجودم نفس میکشید
حتی دست مدد به روى عامل تمام بدبختی های زندگی ام دراز کنم
شارو آژان!
سعی کرد برای سقط جنین مرا مجاب کند
نگه داشتن بچه آراز را دیوانگی و حماقت میدانست
راضی نشدم
من به امید همین موجود کوچک از غم بی وفایی پدرش نمرده بودم!
خیلی زود فهمیدم اعتماد دوباره به او اشتباه محض بود و بس و زیر سایه کمک نیوشا از چنگال بد سرشتش
گریختم
او هم باردار بود و شارو مخالف این بارداری
روزهای سختی را گذراندیم
هیچ وقت نفهمیدم
علت فرار نیوشا و نفرتش از شارو چه بود
میدانستم حرفی برای گفتن دارد و ترس اجازه اعتراف نمیدهد
اما بد سیرتى شارو مجال فاش شدن این سر مگو را به او نداد
دیوید پناه من و نیوشا شده بود
اما آن روز جنازه بی جان مادر و فرزندی در بطنش به من ثابت کرد از چنین موجودی پناهی نمیتوان گرفت جز کسی شبیه به خودش!
شارو منتظر همین در خواست من بود !
و خیلی راحت نشانی سوشا را در اختیارم قرار داد
با خودم لج کرده بودم
با دنیا و آرازى که راحت مرا به سوشا بخشیده بود سر لج افتاده بودم
تصمیمم جدی بود
به خودم نوید میدادم وقتی وضعیت سوشا را بداند هرگز اجازه ازدواج ما را نمیدهد
با این امید پا پیش گذاشتم
این قدر با نفرت به شکمم خیره شده بود که هر لحظه بیم یورشش را داشتم
اما علاوه بر ظاهر آراسته و موجهش معقولانه نیز رفتار میکرد
نگاهش را از شکمم گرفت و به زمین چشم دوخت
_ کی به دنیا میاد؟
مشتم را گره کردم باید قوی میبودم
_ چند هفته دیگه ، پدرش لیاقت پدری کردن نداشت
تو داری؟
سکوت کرد آن روزها حس میکردم اینقدر از من متنفر است که عشقم در دلش از بین رفته است
_ بلافاصله بعد زایمانت ازدواج میکنیم
مصمم تر گفتم:
_ بچه ام؟
زهر خند وحشتناکی زد و گفت:
_ اون قدر که رو اعصابم نباشه میتونم رئوف باشم و توله اون آشغال رو دورم تحمل کنم
خواستم جواب بی احترامی اش را بدهم
اما یک حس احمقانه در دلم میگفت:
“موقت تحمل کن ، آراز اجازه نمیده تو زن این روانی شی
وقتی بفهمه تاب نمیاره و برمیگرده”
برای هرکس که ممکن بود برای آراز خبر ببرد
خبر ازدواجم را فرستادم و همچنان خوش باورانه منتظر ماندم
با وجود اینکه در خانه شارو با هم زندگی میکردیم تما آن چند هفته از من دوری کرد و شاید فقط چند بار دیدمش
از شب قبل درد احساس میکردم
با اینکه یک هفته قبل تاریخ زایمانی بود که دکتر مشخص کرده بود
اما حسش میکردم میدانستم وقتش رسیده است
هراسان در اتاق ها دنبال سوشا میگشتم
مشغول نواختن گیتار بود با دیدنم هراسان از جایش بلند شد و نزدیکم شد
_ چته؟
رمق حرف زدن هم نداشتم به سختی گفتم:
_ سوشا فکر کنم وقتشه
وحشت در چشمانش خانه کرد
_ مطمئنی؟ الان زنگ میزنم دکتر بیاد
بازویش را محکم گرفتم:
_ منو از خونه شارو ببر
نمیخوام بچه ام اینجا به دنیا بیاد
درمانده نگاهم کرد؛
_ من جایی ندارم که ببرمت
باید صبر کنی تمام حقم رو از اون آراز بی همه چیز بگیرم
تمام اموال پدرم رو باید پس بده
یکم دیگه تا رسیدن به اموالم مونده
خم شدم دیگر تاب ایستادن نداشتم
_ از اون پول بگذر
از زیر سایه شارو بیا بیرون
التماست میکنم
پناه من و این بچه باش
نزار بچه منم مثل خودت تو حسرت پدر بزرگ شه
بعد از ادای آخرین جمله
فقط چشم های روشنش غرق اشک آخرین چیزی بود که چشمانم دید و دیگر هیچ نفهمیدم
از فرط درد چشم گشودم
صدای موج دریا و باران
با صدای ناله ها و فریادهایم در هم آمیخت
دخترم در یک کلبه کوچک ماهیگیری به دنیا آمد
پرستار با لبخند قیچی را دست سوشا سپرد
_آقای پدر بیا و بند ناف دختر خوشگلت رو ببر و ورودش به دنیا رو تبریک بگو
دستان سوشا میلرزید
این قدر بی جان بودم که جز چشمانم هیچ یک از اعضای بدنم توان حرکت نداشت
بند ناف را که برید
جسم کوچک و خون آلود نوزاد را به سختی بغل کرد و کنارم آورد
انگار یک بغض
عمیق در سینه اش بعد سال ها شکست
با نوای گریه نوزاد هر دو با صدای بلند گریستیم
میان گریه با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و بریده بریده گفت
_ دلی این چیه؟ خیلی خوشگله
به سختی لبخند زدم و کودکم را بوییدم

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۴ رمان عابر بی سایه

وحشت میکنم “دخترم رو به کسی نمیدم ها فقط مال خودمه” کش سر حانا را …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *