چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان باغ سیب / پارت ۱۶ رمان باغ سیب
کانال عاشقي

پارت ۱۶ رمان باغ سیب

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۸.۱۱.۱۶ ۰۳:۴۹]
نگاه سرگرد مثل خنجر تیز و برنده بود و او در مسخره ترین حالت به همسر او فکر می کرد که چگونه به این چشم ها خیره می شود و برایش دلبری می کند!؟ ،باصدا ی سرگرد بار دیگرحواسش به سمت او برگشت….

« خانوم درخشان منتظر جوابم ….!؟»

لبهایش را تر کرد و سعی کرد محکم جواب دهدتا تاثیر کلامش دو چندان شود:

« اگه بگم من هیچی ندیدم باور می کنید …. !؟من اون شب پنهونی از خانواده ام با آقای فتوحی قرار گذاشته بودم و نگران بودم تا مادر و مادر بزرگم متوجه ی دروغم بشن ! برای همین اونقدر استرس داشتم که حواسم به اطراف نبود ،وقتی هم که با جسد خانوم شاکری مواجه شدیم شوکه و گیج و منگ بودم و از ترس نفسم بالا نمی اومد….بعد هم که با صد وده تماس گرفتیم. »

سرگرد خودکار را روی شانه ی چپش گذاشت و با انتهای آن قدری پشتش خاراند ، رفتارش چنان خونسرد بود که گویی شغلش خواروبار فروشی است و حالا منتظر مشتری تازه خواسته اش را بگوید.!

«خب پس یکم می ریم عقب تر به وقتی که خانوم شاکری زنده بود … توی اولین ملاقاتون که دفترچه خاطراتش رو به شماداد ،از شخص خاصی حرفی نزد؟ یه شخص سوم که برای ما مجهوله یه دوست مرد یا یه زن….!؟ »

از شدت استیصال کف دستش را روی پیشانی اش گذاشت که مثل مغزش داغ کرده و پر حرارت بود…..!

« ملاقات ما فقط یک جلسه بود ،اون هم خیلی کوتاه….. ایشون فقط دفترچه خاطراتش رو به من داد تا بر اساس اون رمانم روبنویسم و حرفی از کسی نزد.»

چشمان سرگرد قدری ریزتر شد و چین و چروک های گوشه ی چشمش هم بیشتر …..خودکار را به روی میز پرتاب کرد و در حالی که به صندلی اش تکیه می داد ، بی مقدمه گفت:

« می تونید تشریف ببرید ….اگه لازم باشه بازم هم صداتون می کنیم ….»

گیسو که منتظر همین لحظه بود تر و فرز از جایش برخاست، با اجازه ای گفت مثل باد از اتاق خارج شد….

با رفتن او در اتاق پس از چند ضربه ی کوتاه باز شد مردی لاغر اندام که قامت میانه ای داشت و موهای سرش چندان پرو پیمان نبود، داخل شد و محکم پاهایش را به کوبید ،گفت:

«قربان امر کرده بودید این دختره رفت بیام خدمتتون….»

سرگرد خودکار را برداشت و این بارآن را داخل گوشش فرو برد :

«مختاری من مثل بقالیم که مشتری خودش رو می شناسه …از این دختره و اون فتوحی قاتل در نمیاد ، چون انگیزه اش رو ندارند …. قاتل رو هم ندیدن ،تنها کسی که انگیزه ی قتل داره خسروسالاریه که اون هم چند تا شاهد کردن کلفت داره …! شاید هم داره دروغ می گه و حقیقت رو وارونه جلوه میده …. قاتل هرکسی هست یقینا این دختره یافتوحی اون رو می شناسن برای همینه که شاکری شب حادثه عجله داشت اون دو تا رو دست به سر کنه ….از امروز روشمون رو عوض می کنیم ، به دوست و آشنا ی مقتوله می گیم یه سر نخ هایی بدست آوردیم این جوری شاید قاتل به هول والا بیفته و خودش رولو بده….»

سرگرد دستی به موهای تنک شده اش کشید و دفتر خاطرات سمیرا را به داخل کشوی میزش پرتاب کرد:

« در ضمن با خسرو سالاری و فتوحی هم تماس بگیر بگو بیان اداره آگاهی… باید ببینم این دوتا چند چند هستن….!؟»

مختاری بله قربانی گفت و بازم پاهایش را محکم بهم کوبید و از اتاق خارج شد.

*
اگر می گفت از اولین روز دانشگاه ،درس و کلاس هیچی نفهمید دروغ نگفته بود ..!

تمام مدت استرس و اضطراب مثل دانه های ذرت که توی قابلمه ی داغ جلز و ولز می کنندو تبدیل به پاپ کرون می شود، اضطراب هایش در دیگ نگرانی مثل پاپ کرون هر دم شکفته تر می شد….!

اصلا هول و ولای غریبی به دلش افتاده بود آن چنان که قید کلاس آخر را که ساعت چهار برگزار می شد را زد و راهی دفتر انتشاراتی فتوحی شد.

دنیای غریبی است و بازی های روزگار غریب تر … به یاد آخرین باری افتاد که تک وتنها به این دفتر انتشاراتی آمده و فرهنگ با چشمانی بُراق شده برایش شاخ و شونه کشید وکاری کرد که بند دلش از ترس پاره شد. ولی حالا دلش بی قرار برای دیدن او لحظه شماری می کرد….! و این بار برعکس دفعه ی پیش که دفتر خلوت و سوت و کور یود ،چند نفری روی صندلی به انتظار نشسته بودند …

چشم از شعمدانی های لبه طاقچه که به استقبال پاییز رفته و رنگ و رخشان زرد و زار شده بود ، گرفت و روبه خانوم سبحانی خوش قلب خودش را معرفی کرد ولی از آنجایی که حافظه ی خانوم سبحانی مثل حافظه ی ماهی بود او را به یاد نیاورد و باز هم مثل یک کارمند وظیفه شناس دستی به گوشه ی روسری که تا بیخ ابروهایش پایین آمده بود کشید ،گفت:

« شرمنده وقت قبلی که نداشتید …. آقای فتوحی الآن مهمان دارن و بعد هم نوبت این خانوم هاست که میخوان در مورد چاپ رمانشون صحبت کنن »

سپس با چشم مرد جوانی را که مشغول مطالعه ی مجله بود نشان داد و اضافه کرد :

« بعد هم آقا رفعتی باید تشریف ببرن داخل که ویستار جدید انتشارات هستن ….»

پوف بلندی کشید…. نیم نگاهی به ساعتش انداخت ، چهل و پنج دقیقه بیشتر

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۸.۱۱.۱۶ ۰۳:۴۹]
وقت نداشت و باید تا ساعت شش خانه می بود …. میان چه کنم هایش بار دیگر درخواستش را تکرار کرد :

« خانوم سبحانی … خواهش می کنم من وقت چندانی ندارم بهشون بگید خانوم درخشان اومدن … حتما می پذیرن ….»

خانوم سبحانی که گویا مرغش یک پا بیشتر نداشت … به محض بیرون آمدن آقای میان سالی با سر به دختر ها اشاره کرد که به داخل بروند …. و رو به گیسو شد:

« خانوم درخشان …. امکان نداره ! فردا تشریف بیارید …. آقای مهندس از این به بعد درگیر دانشگاه هستن و وقتشون محدوده ….ساعت هفت هم قرار دارن و میخوان تشریف ببرن ،من با این خانوم ها و آقای رفعتی از قبل هماهنگ کردم و بهشون وقت دادم….»

نگاهی به در بسته ی اتاق انداخت …. خب فکرش را نمی کرد روزی برای دیدن فرهنگ به در بسته به خورد و انتشارت فتوحی این قدر کیا و بیا داشته باشد…! به ناچار روی صندلی نشست و امیدوار تا گشایشی شود وبتواند در این چهل و پنج دقیقه فرهنگ را ببیند ….

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۱۱.۱۶ ۰۵:۴۶]
برای اینکه خستگی هایش مثل دود پیچ بخورد و به هوا رود همین یک جمله کافی بود که خانوم سبحانی از پشت خط بگوید:

« آقای مهندس خانوم گیسو درخشان نیم ساعته تشریف آوردن اگه فرصت دیدنشون رو ندارید یه وقت ملاقات براشون بذارم…»

برای این مژده باید مشتلق میداد …. وقت نداشتن دیگر چه صیغه ای بود ….!بند دلش از خوشی پاره شد و لبخند ی روی لبهایش نشاند، صدایش را قدری محکم تر کرد تا خوشحالیس پنهان شود :

« ایرادی نداره لطفا بفرستشون داخل….»

در با تقه ی کوتاه باز شد و با دیدن گیسو در آن مانتو شلوارسرمه ای و مقتعه ای سا ده به همان رنگ لبخندش عمیق و جان دار شد،چنان که چشمانش هم می خندید و دندانهای ردیفش می درخشید ، از جایش برخاست و به استقبال او رفت و در یک قدمی اش ایستادو مست عطر یاس او شد:

« به به چه افتخاری ! سلام خانوم دکتر …. خوش اومدی»

خب چهل دقیقه انتظار به این استقبال گرم می ارزید و نگاه مشتاق فرهنگ ته دلش را بدجوری قیلی ویلی می داد.. از عنوان خانوم دکتر که امروز از صبح جوجه دانشجو ها چپ و راست به ریش نداشته ی هم گره میزدند خوشش نیامد و همان گیسو کمند را ترجیح میداد گوشه ی لبش به سمت بالا کج شد وسعی کرد خانومانه برخورد کند و مودبانه گفت:

«سلام آقای مهندس …..عصر شما به خیر ببخشید نباید موقع کار مزاحمتون می شدم!»

دلش می خواست این مزاحم دوستداشتنی را که لپ هایش قدری صورتی و ریمل مژه هایش سایه ای خاکستری زیر پلک هایش به جا گذاشته بود را مثل انار پاییزی می گرفت و میان دستانش می فشرد !

برای غلبه به این حس سرکش قدمی پس رفت ،به لبه ی میز تکیه داد و دست هایش را روی سینه اش گره زد و با چشم و ابرو به صندلی اشاره کرد :

« مزاحمت شما هم روی چشم ما جا داره، بنشین الآن به خانوم سبحانی میگم برامون چای و کیک بیاره….»

خب برای چایی و کیک هم دلش قیلی ویلی می رفت اما ساعت شش می بایست زنگ حضورش را در خانه به صدا در می آورد…..بی درنگ نشست و در حالی که چشمانش به نگاه خندان فرهنگ خیره بود جواب داد:

« آقای فتوحی وقت چایی و کیک ندارم به خاطر اینکه شما رو ببینم مجبور شدم از کلاس آخرم بگذرم ….خیلی وقته اینجام ولی خانوم سبحانی زیادی وظیفه شناسه واجازه نداد زود تر بیام داخل ….حقیقتش باید باهاتون حرف می زدم…. »

با هرجمله ی گیسو نگاه فرهنگ جدی تر می شد ، تکلیف لبخند روی لبش هم معلوم بود همان ابتداد پر زد و رفت ، پلک هم نمی زد:

«صبح از اداره ی آگاهی تماس گرفتن و دایی گرشا گوشی روبرداشت غوغایی به پا کرد اون سرش نا پیدا…..»

کوتاه در یک کلمه سوالی پرسید: « خب….!؟»

گیسو آب دهانش را فرو داد و درحالی که دستهایش را تاب میداد از ترس هایش گفت و دلواپسی های ریز و درشت گوشه ی دلش …! از سرگرد و سوالات تکراریش و از خسرویی که شب حادثه پی خوش گذرانی و یللی و تللی مردانه بوده و چند تا شاهد درست و درمان هم داشت.

فرهنگ بی تاب این همه بی قراری از لبه میز کنده شد و آن را دور زدبطری آب معدنی را برداشت و لیوان را پر کرد کنار پایش زانو زد و نرم نجوا کرد:

« یه کم آب بخور.. بذار تنفست کمی آروم تر بشه..»

حق با فرهنگ بود آب حس های بدش را که ترس لا به لای آن پرسه می زدرا کم رنگ تر کرد و با صدای فرهنگ نگاهش را از لیوان خالی آب گرفت:

« برای چی این قدر نگرانی ! من و تو فقط از بد روزگار چند لحظه بعد از قتل سمیرا بالا ی سرش بودیم …. کاری نکردیم که ترس داشته باشیم ؟این سوال جواب ها هم برای این که پلیس ببینه بعد از دوماه حرفات فرقی کرده یا نه !؟ احتمالا همین امروز فردا من رو هم صدا می کنن»

این همه نزدیکی وصدای نرم و نوازش گونه ی فرهنگ حا ل دلش را چنان خوب کرد که افکار بی حیایی در سرش جان گرفت و دلش می خواست دست روی ته ریش او می گذاشت و طره مویی کوتاه خم شده روی پیشانی اش را پس می زد ،روی نوک بینی تیز و مردانه ی او بوسه ای نرم می کاشت ، اصلا حاضر بود او و فرهنگ را به قتل متهم می شدند! به شرط آن که هر دو را به جزیره ای دور میان اقیانوس تبعید می کردند و آنجا مثل خانواده ی دکتر ارنست برای خودشان خانه ای بالای درخت می ساختند….

افکار ش را که به قول مامان گلاب بوی بی حیایی میداد را بین پلک هایش محکم فشرد و با صدای فرهنگ آنها را باز کردو صورت او را در یک وجبی اش دید:

« حالت خوبه چرا چشمات رو بستی….!؟»

خب اگر قرار بود از علتش می گفت، دست بی حیایی اش رو می شد! سرش راقدری به عقب متمایل کرد در حالی که زل زل به چشمان او خیره بود ،گفت:

« فکر کنم داره دیرم می سه من دیگه باید برم….»

حال و هوای دل فرهنگ هم خندان و بودوآفتابی ……. خنده هایش را میان لبهایش اسیر کرد و هر دو مست حضور هم سمیرا را از یاد برندند، گیسو از جایش برخاست و فرهنگ میزرا دورزد ،خم شد از کشوی آن جعبه ی مستطیل شکل مشکی که پاپیونی قرمز رنگ به دور آن ناشیانه گره شده بود ،بیر

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۱۱.۱۶ ۰۵:۴۶]
ون آورد و فاصله اش را با گیسو به یک قدم رساندروبروی او ایستاد و در حالی که چشمان گیسو حرکات او رادنبال می کرد و قلبش ساز و دهل خودش را می نواخت ،نجوا کنان گفت :

« قابل تو رو نداره این برای معذرت خواهی بابت سو تفاهمی که پیش اومد …. معذرت می خوام ،قضاوتم خیلی عجولانه بود! امروز صبح خریدم ، فکر نمی کردم به این زودی فرصتی برای دیدنت پیدا کنم!؟»

گیسو که خوشی همراه هیجان تا حلقش بالا آمده و طعم دهانش مثل خرمالوی نارس پاییزی گس شده بود …. لبخندی روی لبهایش آمدوحال خوشش را رسوا کرد ،دست برد آن را گرفت و در حالی که نگاهش به زیر بود نرم تر از فرهنگ زمزمه کرد:

« همون عذر خواهی کافی بود چرا زحمت کشیدی….!؟»

« نمی خوای باز کنی …..؟»

نخواستن در بساط حال خوشش جایی نداشت و دل دل می کرد تا بداند داخل جعبه مشکی مخملی چه چیزی لم داده ….!؟

به نرمی گره روبان قرمز رنگ را باز کرد و با دیدن ساعت بند چرمی که صفحه ی گرد و ظریفی داشت و مارک دار بودن از سر رویش می بارید سر برداشت و نگاهش با نگاه خندان فرهنگ تلاقی کرد و باز هم پلک هایش را به زیر سر داد و نجوا کرد:

«خیلی قشنگه … یه هدیه که پشتش یک دنیافرهنگ و ادبه…. این هدیه برام خیلی با ارزشه …..»

فرهنگ سرش را قدری نزدیک تر کرد و فاصله شان به اندازه ی یک وجب دست شد ،نرم و نوازش گونه همانطور که گیسو عاشق این لحن بود نجوا کرد:

« قابل تو رو نداره مبارکت باشه … هوا داره تاریک میشه آماده شو تا نزدیکی خونه می رسونمت بعدش باید برم سر قرارم … با دایی گرشات « آقای سرمدی» قرار دارم تا یه گپ مردونه بزنیم.»

گیسو در جعبه را بست و و متعجب و قدری هم مضطرب پرسید:

« وای نه ….!با دایی گرشا…!؟ یعنی چی کار داره….!؟»

فرهنگ در حالی که کتش را می پوشید لبخندش را جمع کرد و جواب داد:

« فکر کنم می خواد گوشم رو بپیچونه که چرا خواهر زاده ی سفید بلوریش رو توی دردسر انداختم… و یه چند تا حرف مردونه ی دیگه …»

خب بی شک این یک تعریف بود و فرهنگ سفید بلوری را با تاکید ادا کرد .. قبل از اینکه بازهم غرق خیالات شود کیفش را روی شانه اش جا به جا کرد و به سمت در رفت فرهنگ پیش از او دستش را روی دست گیره ی در گذاشت و آهسته و پچ پچ وار جوری که گفتگو هاشان دو نفری باشد ،گفت:

« گیسو کمند دیگه نشنوم که کلاسی رو پیچوندی ها … در ضمن به خانوم سبحانی می سپرم ،هر وقت اومدی سریع بیای داخل ….. تو جلو تر من برو من پشت سرت میام.»

سپس بی آنکه منتظر جواب بماند در را باز کردو خیلی محکم و مردانه جوری که خانون سبحانی بشنود، گفت:

« خانوم درخشان لطف کردید تشریف اوردید …..خدمت خانواده سلام برسونید…»

سمیرا شاکری با تمام دردسر هایش آمد تا باغ سیبی آفریده شود و آدم و حوایی دیگر درزمین به یک دیگر برسند.

*

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۱.۱۶ ۰۲:۵۰]
دو تا قهوه ی تلخ و تکه ای کیک وانیلی و یه گپ و گفت مردانه چنان فضای صمیمی بوجود آورده بود که هیچ کدام گذشت زمان را حس نمی کردند.

گرشا با تامل جرعه ای از قهوه ی تلخش را نوشید،با سر زبانش تلخی لبهایش را گرفت ، گفت:

《 آقای فتوحی ،باید امیدوار باشیم که هرچه زود تر قاتل این خانوم پیدا بشه ،هرچند فکر نمی کنم پلیس به شما دو تا مظنون باشه چون شما و گیسو انگیزه ای برای قتل نداشتید و از اون گذشته پنهون کاری هم نکردید و بلافاصله با پلیس تماس گرفتید ، ولی تا پیدا نشدن قاتل و آزاد نشدن وثیقه ها پای شما دو تا همچنان وسط ماجراست.》

گرشا حرف هایش را همراه قهوه تلخ مزه مزه کرد و در حالی که چنگال را در تکه ای از کیکش فرو می برد ،پرسید:

《 آقای فتوحی ،شرمنده که این قدر رک هستم ، برای اینکه شما و خانوادتون متوجه نشید که داماتون زیر آبی می ره توجیه هست ولی خواهرتون چطور متوجه نشدن !؟خیانت بوی تند و تیزی داره…..!》

رفتار و گفتار معقول گرشاسب فرهنگ را تحت تاثیر قرار داده بود .با احترام خاصی نگاهش می کرد، فنجان قهوه اش را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید ، گفت:

《خواهرم متوجه خیانت همسرش شده ولی اون هم مثل خیلی از زن های دیگه دیده رو ندیده می گیره تا زندگیش رو حفظ کنه….》

گرشا ابرو هایش به سمت بالا پرواز کرد ومتعجب پرسید:

《 یعنی به هر قیمتی ….! جالب شد، خیلی مایلم خسرو خان رو از نزدیک ببینم 》

به این جای جمله اش که رسید ، فنجان نیم خورده ی قهوه را پس زد ، به صندلی تکیه داد و به چهره ی فرهنگ خیره شد ،خوش تیپ بود ولی نه آنقدر که نگاه تمام دختران را به خود جلب کند و همه برایش کف بزنند و به به وچهچه کنند! بچه مثبتی که رفتار و منش اش او را خواستنی می کرد شانه های فراخ و قامت بلندش هم در این خوش تیپی بی تاثیر نبود.

《 خب آقای فتوحی بهتره از قتل و کشت و کشتار یه کم فاصله بگیریم . از خودتون بگید ……؟》

گیسو حق داشت تا از دایی گرشا حساب ببرد !ابهت کلام او فرهنگ را هم اسیر خود کرده بود. نگاهش مثل کلامش محکم بود .

《 من ناشرم …. در واقع این شغل خانوادگی مون که از پدر بزرگم به ارث رسیده ، برادرم به این کار علاقه نداشت و کنار رفت ، و پدرم اختیار تام چاپ خونه و دفتر انتشارات رو به من سپرد همونطور که پدرم از بین عموهام پای میراث خانوادگی موند و اون رو زنده نگه داشت. البته پدرم به خاطر بیماری قلبیش دیگه کار نمی کنه و فقط روزی یه ساعت به چاپ خونه میان که جنبه ی سرگرمی داره . به مکانیک علاقه داشتم واین ترم از پایان نامه ام دفاع می کنم و ارشدم رو می گیرم.》

گرشا سری تکان داد , یک تای ابرویش بالا رفت و بی مقدمه پرسید:

《 نظرتون در مورد خواهر زاده ی من ،گیسو چیه …..؟》

اسم گیسو که می آمد در دلش غوغایی به پا می شد از جنس بهار اصلا.حس های خوب روی بام دلش می نشست . گیسو برایش یه درخت سیب پر از شکوفه بود که دلش می خواست زیر سایه اش بنشیند تانسیم اردیبهشت میوزید و او غرق شکوفه ی سیب می شد!

از حس های نابش هیچ نگفت و به جای آن مردانه محکم جواب داد :

《 ایشون برام خیلی با ارزشن…..»

گرشا در حالی که نگاه خیره اش را از او بر نمی داشت ،گفت:

« برای این حوای ارزشمند چه کار هایی حاضری انجام بدی….!؟»

خب قصه ی عشق فرهاد کوه کن برای قصه ها بود ،که از عشق شیرین کوه را شکافت ! مجنون هم احتمالا رو در روی پدرو مادرش ایستاده بود چرا که لیلی اش خیلی زشت بوده …! قصه عشاق که از عشق یکدیگر سر به کوه وبیابان می گذاشتند و کارهای عجیب می کردند فقط برای قصه ها بودو بس . او عاشق بود خیلی هم عاشق گیسو بود! ولی احترام به پدر و مادر هم سرش می شد. و حرمت ها را هم می شناخت .

« توی عصر حاضر فقط می تونم بگم مردونه پاش می ایستم …..»

جمله آخر به دل گرشا نشست ،لبخندش دندانهای ردیف و مرتبش را که گویی با خط کش آن را صاف کرده بودند نمایان کرد.

«بنابر این ظرف یکی دوماه آینده باید به فکر شیرینی و میوه برای خواستگاری باشیم.»

فرهنگ گفت:

« آقای سرمدی لطفا به من یکم زمان بدید، برادرم هشتصد میلیون چک دست خسرو داره و خیلی واضح من رو با این موضع تهدید کرده.، تا به دل خواهرش راه بیام …! البته خواهرم برام خیلی مهمه ویه سر ماجراست و از همه مهم تر قلب مریض پدرمه که با کوچکترین شوک از تپش می ایسته …. من باید تمام تلاشم رو بکنم تا خانواده ام کمترین آسیب رو ببینه به گیسو هم این مطلب رو گفتم ….»

گپ و گفت با این بچه مثبت که قدری هم خوش تیپ بود و فوت وفن بیان را خوب میدانست خوشش آمد .نرم حرف می زد و جمله هایش هم به جا بود.

صندلی را پس زد و از جایش برخاست ،وقتی فرهنگ روبرویش ایستاد دستش رابه نشان دوستی پیش برد و محکم دست او را فشرد لبخندش نرم بود اما جنس حرفهایش هیچ لطافتی نداشت !

« دلاور برات آرزوی موفقیت می کنم . ولی سعی کن بجنبی و زود تربه گرفتاری هات سر و سامونی بدی..

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۱.۱۶ ۰۲:۵۰]
گیسو جوونه و یقینا فرصت های زیادی در آینده براش بوجود میاد ،آینده ی درخشانی هم داره وچند صبا دیگه می شه خانوم دکتر ،به خواسته ی هر دوی شما که دل هاتون با هم نسبتی پیدا کرده احترام می ذارم ،ولی اگه کوچک ترین صدمه ای به احساس بکر گیسو برسه، کاری می کنم که دیدنش براتون یه رویا بشه…»

ته دلش از ترس مثل چاه عمیقی خالی شد و از آن دلهره سر ریز کرد ….لبخندی هر چند کم جان روی لبش نشاند،تا دلهره هایش پس وپشت آن پنهان بماند.

**
حاج رضا روبروی نمایشگاه اتومبیل سالاری ایستاد، سر برداشت و نگاهش به سقف چسبید ،که غرق نور بود و بازتاب چراغ های هالوژن روی ماشین های چند صد میلیونی چندین برابر می شد . دوتا پسر بچه ی دبیرستانی چسبیده به شیشه ی نمایشگاه یکی از آن ماشین های تر گل و برگل را با دست نشان می دادند واز آرزو هایشان می گفتند….

حاج رضا دستی به لبه ی کت قهوه ایش کشید و موهای تنک شده ی جو گندمی اش را هم بی نصیب نگذاشت و از کنار همان دو پسر بچه و رویاهای دور و درازشان گذشت و داخل شد.

خسرو با دیدنش از پشت میز پر طمطراقش برخاست. تمام قد. با لبهای خندان آن را دور زد و به استقبالش رفت.

«سلام حاجی خوش اومدی …. »

دستش را دراز کرد ومبل های چرم کنج نمایشگاه را نشان داد وبا لحن چابلوسانه ادامه داد:

« بفرما بفرما…. اون جا راحت ترید»

حاج رضا سری جنباند چشمانش به اطراف دوری زد وسلام خسرو را جواب داد . سپس سر کج کرد ،پسرکی خوش برو بازورا که تا به حال ندیده بود ،ایستاده کنار مبل ها دید . با صدای خسرو حواسش به سمت او برگشت.

«نیما ……بپر دوتا آب میوه ی همچین تگری که جیگر رو حال میده بر دار بیا….کیک هم باشه ها ،یادت نره ….»

حاج رضا بی حرف و کلامی روی مبل نشست و خستگی هایش را به بدن چرم و راحت مبل سپرد و در آن فرو رفت . خسرو برایش چشمک ریزی زد و با سر به نیما که دوان دوان به سمت اتنهای نمایشگاه میدوید اشاره کرد..و گفت:

« شاگرد جدیدمه …قبلیه رو رد کردم بره پی کارش ، مشتری پرون بود .عوضش نیما، جوون خوش تیپ و دختر کشیه !روابط عمومیش هم خوبه ….»

حاج رضا که درد خفیفی در سینه اش احساس می کرد و حوصله ی حرفهای صد من یه غاز خسرو را نداشت به میان وراجی هایش آمد .

« بابا ….این همه راه من پیرمرد مریض احوال رو نکشوندی اینجا که از شاگردت برام تعریف کنی…!؟ این چه مطلبیه که وقتی دو سه روز سر سفرت مهمون بودیم نگفتی و من رو تا اینجا کشوندی ..!؟»

خسرو طبق یک عادت قدیمی با انگشتی که یک بند نداشت گوشه ی ابرویش را خاراند و گفت:

« شرمنده باس ببخشید ، یه حرفهای مردونه ای هست که جلوی فرزانه نمی شد بگم چاپ خونه و دفتر انتشارات هم که تحت سلطه ی گل سر سبدتون فرهنگ خان ….واسه ی همین گفتم تشریف بیارید ابن جا….»

نیما با یک سینی و دوتا آب میوه ی خوش آب و برنگ در لیوان هایی کریستال و تکه کیکی کنارش، برگشت خسرو حرفهایش را به دست قیچی سکوت سپرد و تا رفتن نیما هیچ نگفت و به محض دور شدن او حرفهایش را از سر گرفت.

«برای من داشتن پدر زنی خوش نام باعث افتخاره ،زیر سایه ی خوش نامی و اعتبار شما منم کسب و کارم رونق گرفت و این پنج ،شیش ساله که با فرزانه ازدواج کردم بال و پر باز کردم و این دم و دستگاه رو بهم زدم و اون نمایشگاه فکستنی رو تبدیل کردم به همچین جای عروسکی ….»

خسرو مثل یک بازیگر که نقش هایش را یکی پس از دیگری از حفظ بود سری به تاسف به اطراف تکان داد و باعجز و لابه ، گفت:

« ولی حیف که پشت ندارم تا این دم و دستگاه رو براش ارث بذارم.»

حاج رضا ابرو های پرو خاکستری و کوتاهش را در هم جفت کرد . کهنه کار تر آن بود تامتوجه نشود پس و پشت حرفهای او بوی خوبی ندارد.اما سکوت کرد تا جمله ها یش به انتها برسد.

« حاجی ، فکر کنم اخلاق من این چند سال دستت اومده … آدمی نیستم که نمک بخورم و نمکدون بشکونم . گفتم قبل هرچی با خودت هم کلوم بشم و مردونه حرف دلم رو بزنم. فرزانه روی جفت تخم چشمام جا داره این رو که خوب میدونی … خودش هم میدونه. ولی به منم حق بدید من هم یه مردم و یه میراث خور می خوام یه بچه که از خون خودم باشه.می خوام با اجازه ی شما زن بگیرم یکی که برام بچه بیاره خونه زندگیش رو هم جدا می کنم .»

حاج رضا دردی تیز درقفسه ی سینه اش پیچید و چهره اش را در هم کردو هنوز تیزی درد جان دار بود که صدای خسرو در سرش پیچید که نگاهش مثل روباه برق می زدو باریک بود.

« حاجی من فرزانه رو دوست دارم خیلی هم دوست دارم .اصلا به طلاق فکر هم نمی کنم. راستیاتش خودش هم من رو می خواد و راضی به طلاق نیس…مشکل فرزانه هم مادر زادی و با دوا درمون و روشهای جدید جفت و جور نمی شه پس فقط می مونه یه راه اونم این که زن بگیرم .»

خسرو مثل یک روباه نرم و آهسته قدم بر می داشت و گام هایش برای رسیدن به طعمه حساب شده بود.نگاهش به چهره ی رنگ پریده ی حاج رضا داد واضافه کرد.

« ببین حاجی

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۱.۱۶ ۰۲:۵۰]
…..من می تونستم یواشکی و پس و پنهونی این کار رو بکنم ولی رو راست اومدم جلو …حالا اگه بزرگواری کنی تو در و همسایه زن بیوه ای سراغ داری ،برام بزرگی کن و یواشکی جوری که جرز دیوار هم نفهمه برام برو خواستگاری، حرف شما سنده و روی زمین نمی مونه.»

نگفته می دانست منظور ا‌و گلی مستاجر خانه ی حاج خانوم است. درد قلبش تا دست چپ و پشتش هم کش پیدا کرد .از جیب بقلی کتش قرصی بیرون آورد و به دهان گذاشت و با جرعه ای آب میوه آن را فرو داد.خسرو را دیگر نمی شناخت ! دامادی که با دیدن او تا کمر خم می شد و بین دوست و فامیل چنان رفتار می کرد که به به و چهچه ها به دنبالش صف می کشیدند. حالا آب زیر پوستش رفته و حساب بانکی اش چاق و چله شده بود.و دیگر از آن چاکرم نوکرم هایس خبری نبود. نو کیسه ای که رسم مردی نمی دانست.

خسرو گام بعدی را برداشت.

« حاجی مدیونی اگه فکری بشی که بذازم فرزانه غصه بخوره ها ……!براش بلیط می گیرم با مهناز می فرستمشون چند ماه سفر دور اروپا ،آب ها که از آسیاب افتاد اونها هم بر میگردن . جوری که انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته ….آبجی مهنازم به یه سفر نیاز داره راستش از وقتی شازده پسر شما دست رد به سینه اس زده شب روزش شده کنج خونه، خواستگارهاش رو هم رد می کنه … »

حاج رضا طعم دهانش تلخ بود مثل زهر مار. زبانش چنان سنگین که گویی پاره آجری رویش گذاشته باشند و قادر به حرکت نبود و فقط مردمک های چشمش مدام این سو و آن سو می شد.

خسرو پرده ی بعدی نمایشش را اجرا کرد .محکم به پشت دستش زد و گفت:

« ای خدا…… بسوزه پدر عاشقی آدم رو فلج می کنه. مهناز خیلی خاطر فرهنگ رو می خواد دختر مغروری هم هست و محال آویزون کسی بشه ….چه خوب بود فرهنگ پا پیش می ذاشت این جوری پیوند خانواده ها محکم تر می شد و به قول قدیمی ها گوشت عزیز کرده ی ما هم میاد، زیر دندون شما ومن هم دست و پامون رو جمع می کردیم تا هر خبط و نا خبطی نکنیم.»

حاج رضا عاقبت زبان سنگینش را به حرکت در آورد و گفت:

« دیگه حرفی نزن تا ته حرفت رو گرفتم . خیلی عوض شدی خسرو جلدت عوض شده. نمک می خوری نمکدون رو می شکونی، کم اعتبار خرجت کردم !؟ یادمه تاهمین یکی ،دو سال پیش هم تا من رو می دیدی سرت به یقه ات چسبیده بود ! دیدم یه مدتی رنگ عوض کردی خودم رو زدم به کوچه علی چپ! حالا برای من گرو کشی می کنی….!!؟ دخترم رو طلاق بده نمی خوام زیر بار هر خفتی بره …فرهنگ هم مهناز رو نمی خواد و نمی تونم به زور مجابش کنم .»

حاح رضا این راگفت و نیم خیز شد تا بلند شود، اما خسرو زیرکانه برگ آخر را رو کرد. دست روی آرنج او گذاشت و مانع از برخاستش شد و حاج رضا بار دیگر در مبل فرو رفت.

« حاجی من سگه کی باشم که بخوام همچین غلطی بکنم ؟گفتم پیوند خانواده ها محکم تر بشه ، از اون گذشته مهرانگیز خانوم هم دلش با مهنازه و دوست داره که اون عروسش بشه .عروس اولش که باب دندونش نبود ،گفتم بلکه سر دومی به آرزوش برسه . اگه این وصلت سر بگیره دیگه نگران نیستم که ارث و میراثم دست هر کس و ناکس بیفته ….! این جوری چهار گوشه ی دلم قرص می شه و داراییم رو میزنم به نام بچه ی خواهرم . منم سر عقد چک هشتصد میلیونی رو که به فرامرز قرض دادم میذارم توی پاکت و هبه می کنم به آقا دوماد تابره حالش رو ببره .»

حاج رضا قلبش مچاله شد . درست مثل چهره اش. نفس هایش سنگین شد گویی همه در سینه اش گلوله گلوله شده باشند!دست روی قلبش گذاشت و با صدایی خفه ای گفت:

« موضوع چک هشتصد میلیونی چیه ….!؟»

« حاجی یه نگاه به اطرافت بنداز….. این پولها ، پول خرده ی ته جیب منه ….! مدیونی فکری بشی که این پول ها برام اهمیت داره اصلا شکر خوردم که گفتم . این پول ها قابل شما رو نداره….. فرامرز رو انداخت و منم به حرمت موی سفید شما روش رو زمین نذاشتم. وگرنه من رو که می شناسی جونم واسه خانواده در میره و گرو کشی توی کارم نیس.»

خسرو پیروز از نطق غرایش نگاهش را از چشمان مات حاج رضا که و ابرو های در همش گرفت . جرعه ای آب میوه نوشید و نوچی دور لبش را با نوک زبان روفت و گفت:

« حاجی… دیگه هر جور خودتون صلاح می دونید …. اگه ‌برام پدری کنی و یه زنه بیوه تو درو همسایه پیدا کنی و پس و پهنونی ازش برای من خواستگاری کنی و راضیش کنی تا جوابش بله باشه منم چک فرامرز خان رو جای شیرینی میدم خدمتتون. یا اینکه توی عروسی فرهنگ و مهناز هبه می کنم به آقا دوماد.حالا هر جور صلاح شماست.»

حاج رضا نفسش دیگر بالا نمی آمد. خس خس آن را حس می کرد . به سختی از جایش برخاست گویی به پاهایش سیمان بسته باشند.روبرویش ایستاد و گفت:

« خوب کاری کردی پوست گوسفند رو از روی دوشت برداشتی ، لباس روباه بیشتر برازندته…. حالا اگه هیچ کدوم از این کار هایی که گفتی صلاح کارم نباشه چی می شه…!؟»

خسرو پیش پای او بلند شد . یک سروگردن ازحاج رضا بلندقامت تر بود . تناسب اندام خوبی هم داشت. چشمانش را

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۱.۱۶ ۰۳:۰۹]
قدری باریک کرد درست مثل یک روباه و گفت:

«حاجی من سگه کی باشم که بخوام روی حرف شما حرف بزنم و چک رو بدم دست شر خر….فرامرز برام مثل داداش نداشتم می مونه، اصلا شنیده رو نشنیده بگیر گردن ما پیش شما ازمو نازک تره…این حرفهای مردونه هم پیش خودمون بمونه مبادا باد به گوش مهرانگیز خانوم و فرزانه برسونه …..!بالاخره جنس لطیف هستن و ممکن زود جوشی بشن گوشی تلفن رو بردارن و خواهر از همه جا بی خبر من رو ناراحت کنن دختر مغروریه دلم نمی خواد به غرورش لطمه بخوره!》

حاج رضا با نفس هایی که به خس خس افتاده بود ،گفت:

« خوب شد دستت برام رو شد .این تعارفها هم ارزونی خودت . بذار چند روز فکر کنم خبرت می کنم.»

حاج رضا وقتی می رفت دستش روی قلبش بود و شانه های تکیده اش زیر بار سنگین حرفهای خسرو خم شده بود.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۱۱.۱۶ ۰۰:۴۱]
آفتاب کم رنگ پاییزی دامنش را از روی آجر های دیوار برچید و آن را پشت پلک شب پنهان کرد.. عطر قورمه سبزی کولاک کرده بود و سر خوش در خانه می چرخید و زیر مشام اهالی آن می نشست….

مشامش اشتهایش را به بازی گرفت و برای او که ناهار هم نخورده بود صدای قار و قور شکمش را به همراه داشت … کار روی پایان نامه اش را به بعد از ناخنک زدن به قورمه سبزی موکل کرد و عزم رفتن به طبقه ی پایین را داشت که صدای ضربه ای به در پاهای رفتش را سست کرد.

حاج رضا با شانه هایی خمیده و قوز مختصری که روی گرده اش نشسته بود، داخل شد .فرهنگ با شوق به استقبال مهمانان ناخوانده اش رفت که سال به سال به طبقه ی بالا نمی آمد. حاج رضا نفس نفس زنان روی دم دستی ترین مبل نشست و نگاه بی فروغش را به پسر کوچکش داد و با خس خسی که در صدایش موج می زد ،گفت:

« مهمون نمی خوای بابا….»

لبهایش به لبخندی عمیق و جاندار باز شد با پر دست تیشرتش را قدری مرتب کرد ،گفت:

«خوش اومدید ،….حاجی قدمت سر چشم ولی پله برای شما سمه . کاری بود می گفتید می اومدم پایین خدمتتون….»

حاج رضا سری بالا انداخت . دستی به میان موهای تنک شده اش که سیخ سیخ شده و هر کدام ساز و نوای خودش را داشت کشید و با صدایی بم و پر خط و خش جواب داد:

« حرفهام مردونه اس بابا ، نمی خوام مهری چیزی بفهمه ….»

نگاه پرسشگرش قدری باریک شد و ابروهایش را در هم جفت کرد و بی طاقت پرسید:

« حاجی چیزی شده؟دلواپسم کردی…..»

خب برای فتوحی ها که نفس هایشان بنده آبرویشان بود، دلواپسی هم داشت و حاج رضا نمی دانست از کجای قصه شروع کند و زبانش زیر حجم آواری از کلمات سنگین و ناتوان شده بود،عاقبت قفل زبانش را باز کرد.

« خوف نکن بابا …میگم برات ،واو به واوش رو …. پسر کوچکم هستی ولی برام حکم فرزند ارشد رو داری چون عاقلی ،چون گلت با فرامرز زمین تا آسمون فرق می کنه ، حرمت و بزرگ کوچکی سرت می شه ..مثل اون فرامرز چشم سفید و خیره سر نیستی . واسه همین چاپ خونه و دفتر انتشارت رو دادم دستت، الحق که جنمش رو هم داری بهش رونق دادی وانتشارات فتوحی برای خودش اسم و رسمی بهم زد. من حواسم هست خیال نکن که این قلب ناسورم هوش و حواسم رو برده !»

فرهنگ برای دومین بار در طی یک روز ته دلش مثل یک چاه عمیق خالی می شد! لبهایش را قدری تر کرد.چهره ی رنگ پریده ی پدرش به دلشوره هایش دامن زد و بی تاب ،گفت:

«بابا… لطفا حرف آخرتون رو اول بگید …. با این حالتون این همه پله رو بالا نیومدید که ازم تعریف کنید!؟ »

حاج رضا گفت :

《 درسته بابا… برات میگم . من دیگه عقلم به جایی قد نمیده میگم تا بلکه تو راه حلی پیدا کنی وگرنه راه حل من رو بشنو..》

سپس آهسته و شمرده از ب بسم الله تا نون پایانش را گفت و هر جمله ی حاج رضا فرهنگ را در مردابی از چه کنم هایش فرو می برد…. تصور این که روزی خسرو پا روی مرز وقاحت بگذارد چندان دور از ذهن نبود !حس می کرد دستهای نامریی خسرو روی گلویش نشسته و هر دم محکم تر از لحظه ی قبل می فشارد.

عقریه های زن بارگی خسرو حالاگلی خانوم، را نشانه رفته بود! خیالش از شیر زنی مثل او راحت بود ولی از آبرو ریزی که ممکن بود خسرو در کوچه در دار به پا کند واهمه داشت…

چشمانش را روی هم فشار داد و سعی کرد آب دهانش را فرو دهد .طعم تلخ افکارش تا زبانش امتداد پیدا کرد و آن را هم مثل هلاهل تلخ و گس کرد.

« حاجی مبادا این حرف از این دیوار اون طرف تر بره …! اولا که گلی خانوم قراره بعد از محرم و صفر ازدواج کنه ، در ثانی خبر دارید که پسر گلاب خانوم از خارج برگشته ومثل شیر بالای سر خانواده شه و خیلی روی اونها تعصب داره »

چشم های حاج رضا باریک شد . حرف را روی لب و دهانش چرخاند و قدری آن را مزه مزه کرد.

«آره بابا …. هرچند که تا به حالا قسمت نبوده ببینمش . ولی می دونستم که پسر گلاب خانوم از خارج برگشته ، البته تا همین جا رو خبر داشتم ،چون ازدواج گلی خانوم خبری نیست که مامانت بدونه و توی دهنش بمونه….! وگرنه به من می گفت . »

حاج رضا ابروهایش را به سمت بالا پرواز داد وچند تا چین ریزو درشت روی آن نشست و ادامه داد.

« ولی باباجان انگاری ….تو از جیک و پوک خونه ی گلاب خانوم و اهالیش خبر داری….!؟»

دستش رو شد .سوتی به قدری واضح و آشکار بود که جای هیچ ماستمالی کردن نمی گذاشت . سرش خم شد و نگاهش به زیر افتاد . به دنبال جملات تا خودش را از دایره ی خجالت نجات دهد اما زبانش میان خجالت هایش گیر کرده بود. حاج رضا لبخند نرم و کم رنگی روی لبش نشاندو سکوت را شکست و جمله ها را به سمت دیگر کشاند.

« گیرم که فرزانه رو مجاب کنم که این مرد به درد تو نمی خوره….. با چک فرامرز چه باید بکنم.!؟پیش از این که بیام خونه یه سر رفتم شرکت فرامرز ، ماجرا رو بهش گفتم . مثل یخ زیر آفتاب وا رفت. انتظار نداشت که من هم خبر دار باشم !جوشی شد می خواست بره سر وقت خسرو جلوش رو گرفتم و گفتم فعل

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۱۱.۱۶ ۰۰:۴۱]
ا صلاح نیست دادار دادار کنه …. خسرو نوکیسه ای که آبرو نمی شناسه .»

فرهنگ دق و دلی هایش را بر سر ساعت مچی اش خالی کرد. آن را از دور مچش باز کرد و روی میز انداخت و با صدای حاج رضا نگاهش به سمت اومایل شد.

« فرامرز حکایت همون نادونیه که یه سنگ می ندازه ته چاه و صدتا آدم عاقل نمی تونه درش بیاره ! هشتصد میلیون رو حیف و میل کرده ورفته پی کارش. ای کاش یه ملکی خریده بود تا امروز به کارمون میومد. خونه و شرکت که اجاره ایه .. پسره ی احمق ، برای من سینه سپر می کنه و میگه میرم زندان و حساب آبروی من رو نمی کنه که دشمن شاد می شم. »

حرفهایش را مثل آدامس جوید و آن را بالا و پایین کرد و عاقبت گفت:

« حاجی روی فروش چاپ خونه و دفتر انتشارات فکر کردی…..؟»

حاج رضا نفس سنگینی کشید تا درد سینه اش را تاب بیاورد.

« نه بابا روی فروش این دوتا فکر نکردم چون اگه با هر تق و توقی قرار باشه ارث خانوادگی رو به حراج بذاریم که دیگه بهش نمیگن میراث ….! این خونه کلنگی و باغ سیب هم فقط بخشی از پول رو جور می کنه ….»

هول و ولای غریبی در دلش به پا ًشد. و نگران جمله های بعدی بود .تاب نیاورد به میان جمله های پدرش آمد و گفت:

« حاجی …. نکنه می خوای آینده من رو به خاطره فرامرز و فرزانه پیش پیش بفروشید.!؟»

حرفش تیز بود و درست قلبش را نشانه گرفت ودردی میان آن نشست.سری بالا انداخت و نوچ زیر لبی گفت :

« نه بابا خیالت راحت …. همون فرزانه برامون کافی بود …. من از اولش هم اصراری به مهناز نداشتم . دختر آب زیر کاه و مرموزیه ….بعد این همه سال باید کودن باشم که آدم های اطرافم رو نشناسم.
مهرانگیز هم تحت تاثیر فرزانه است که این حرفها رو میزنه . از اون گذشته من آدم باج بده نیستم.باید یه فکر درست ودرمون بکنیم یه آتویی از خسرو گیر بیاریم یه برگ برنده، تا بتونیم زمان بخریم و پولش رو جور کنیم .
اگه چک رو بده دست شر خر دیگه کاری از دستمون بر نمیاد .باید با خنده خنده سرش رو بذاریم لب حوض. در حال حاضر طلاق فرزانه وشکراب شدن رابطه اونها کمکی به ما نمی کنه. تازه اگه فرزانه راضی به طلاق بشه.فقط اوضاع خراب تر می شه ….»

نفس های آسوده اش خوش و خرم دست یک دیگر را گرفتن و به هوای آزاد رسیدند از تصور اینکه مهناز به عنوان همسر کنارش باشد موهای افکارش هم سیخ می شد چه برسد به موی تنش…! حاج رضا به مبل تکیه داد و نگاهش به سمت فرهنگ اوریب شد و گفت:

« باباجان به فرامرز حرفی نزن .می ترسم دهن لقی کنه و کار ها خراب بشه ولی به هومن اطمینان دارم، اون با خسرو حشر و نشر داره شاید یه کمکی بتونه بهمون بکنه برو پیشش و همه چی رو بگو …پدر خدا بیامرزش دوست دوران جوونی من بوده و هومن توی دست وبال خودم بزرگ شده .
حرف که بهش بزنی انگار اون رو گذاشتی توی گاو صندوق ..شاید کاری از دستش بر اومد، بالاخره هر سری فکر و نظری توش می چرخه….»

فرهنگ نگاهش را در چهره ی تکیده وزرد و زار پدرش چرخی داد . گونه های استخوانی اش بر آمده شده بود و چین و چروک ها تا پیشانی اش امتداد پیدا کرده بود.تا همین جا هم بیش از توانش فهمیده بود و همان بهتر که قتل سمیرا برایش ناگفته باقی می ماند که یقنا از تحملش خارج بود .!حاج رضا به دنبال سکوت فرهنگ دستی به زانو گرفت وبرخاست و درحالی که با قدم ها آهسته به سمت در می رفت ،گفت:

« بابا جان ….. من هنوز هم سر حرفم هستم . درسته که گیسو دختر خوبیه، ولی برای ازدواج این مقدارکافی نیست! خانواده ی دختر هم مهمه ……بذار درموردشون بیشتر بدونیم بعد پا پیش بذاریم .وقتی به فرامرز گفتم نه، فکر این روز هاش رومی کردم که نتونه از پس ولخرجی های الهه بر بیاد !خانواده اش آدم های بدی نیستندولی الهه با تمام محاسنش زن زندگی نیست و بریز و بپاشش زیاده … ! خوش گذرونی هاش رو فدای زندگیش نمی کنه این رو توی تحقیقات محلی دست گیرم شد»

به احترام پدر از جایش برخاست .پیش قامت تکیده ی او برای خودش یلی بود لبخندی روی لبش نشاندو گفت:

« خیالتون راحت بدون اجازه ورضایت شما کاری نمی کنم . درمورد خسرو هم نگران نباشید با هومن هماهنگ می کنم . . توکل به خدا خودش یه راهی پیش پامون میذاره.»

حاج رضا دستش روی بازو ی فرهنگ گذاشت و قدری آن را فشار داد .

« پیرشی بابا ….خیر ببینی که حواست به پدر و مادر پیرت هم هست .»

حاج رضا این را گفت و سلانه سلانه از پله ها پایین رفت.

***
هوهوی باد پاییزی میان کوچه پس کوچه شهر می پیچید و کوچه، خیابان هایش را مثل دانه های انار براق کرده بود … چشم های گیسو هم پشت پرده ای از اشک که مدام سعی در حفظ آن داشت براق شده بود .

دلش می خواست با یک جعبه ی دستمال کاغذی به کنج سرویس بهداشتی کافی شاپ شیک و گوگولی پناه می بردودور از چشم فرهنگ های های گریه می کرد فین فین ایش را به دستمال کاغذی می سپرد و چند تافحش آب کشیده و نکشیده ،نثار خسرو و خواهر نکبتش می کرد که جفت پا میان عشق

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۱۱.۱۶ ۰۰:۴۱]
وعاشقی او آمده و خیال رفتن هم نداشتن..! به عمرش یک میلیون تومان یک جا ندیده بود ! هشتصد میلیون که دیگر جای خودش داشت !معذب زیرنگاههای نرم و نوازش گر فرهنگ سرش را به زیر انداخت .سعی کردصدایش لرزان نباشد و باز هم خانومانه رفتار کندو پرسید:

« خب همه ی این هایی که گفتی اگه نشه بازم مجبوری با مهناز از دواج کنی..!؟»

فرهنگ آب میوه اش راپس زد، لبخندش نرم بوده و صدایش مثل همیشه نوازشگر…قدری خم شد و آهسته همان جوری که گیسو دوست داشت و دلش هری به پایین می افتاد ،زمزمه کرد:

« گیسو ….من رو نگاه کن ….»

تاب دیدن چشم های تیره و مژه هایی که دلش میان آن گیر کرده بود نداشت ! اصلا اگر سرش را بالا می آورد چشمان دهن لقش که مدام اشکش دم مشکش بود ،حرف دلش را برملا می کرد…

گیسوی دوم را که شنید چشم هایش پی صدای او بالا آمد و اشک مثل برگ پاییزی که از شاخه جدامی شود از چشمانش رها شد و سرازیری گونه اش را پی گرفت .

فرهنگ دلش می خواست بی ملاحظه قربان صدقه ی چشمان بارانی اش برود . یا اصلا هزاران جمله عاشقانه به پایش بریزد . ولی هیچ کدام را انجام نداد و مردانه ولی پر از نوازش ،گفت:

« چراگریه می کنی دختر ….. به پیر به پیغمبر به تمام مقدسات عالم قسم ، محاله غیر اسم تو که با دلم نسبت پیدا کردی اسم دیگه ای کنار اسمم بنشینه . »

جمله ی کش رفته از دایی گرشا لبخند روی لبش نشاند و بی خیال قیل وقال دنیا شد و با همان لبخند روی لبهایش گفت:

« این جمله .چه قدر آشنا بود ….!فکر کنم از دایی گرشا کش رفته بودی …. !؟آقای ناشر که سرت همش توی کتاب ورمان …. نمی تونی از خودت یه جمله ی شاعرانه بگی که دلم آب بشه ….»

شیرینی لبخند گیسو لبهایش را شیرین کرد …به افکارش نظم داد به صندلی تکیه زدو بعد از تاملی کوتاه گفت:

«سیب سرخ چهار فصلم با خنده هایت شکوفه بارانم کن .بگذار چهار فصلم با نام تو آغازشود.»

گیسوخنده هایش عمیق شد و گریه هایش را کنار عاشقانه های فرهنگ از یاد برد.این قرارهای پنهانی که مابین ساعت های کلاس هایش بود از عسل هم برایش شیرین تر بود …..!

فرهنگ دلش بی تاب شد. بی تاب لمس گونه های او و خنده های نمکینش. برای این که بی تابی هایش را پنهان کند نیم نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که از جایش بر می خاست ،گفت :

« سیب سرخ حوا ،پاشو برسونمت دانشگاه ،مگه نگفتی استادتون به دیر اومدن حسابی گیر میده …. منم با یه نویسنده ی برای چاپ کتاب جدیدش قراردارم.»

لقب سیب سرخ حوا را هم دوست داشت.آخ که چقدر دلش می خواست کنج همین کافی شاپ بنشیند و تا خود غروب با خیال فرهنگ تا انتهای سرزمین رویاهایش سفر کند .

به ناچار از جایش برخاست و با قدری فاصله از فرهنگ کنار او به سمت در خروجی به راه افتاد.جمله ای در سرش جان گرفت اما روی گفتنش را نداشت ..میان دل دل هایش دل به دریا زد وبرایش پیامک زد:

« بهشت را نمی خواهم اگر جفت حوا تو باشی…..»

پیام را ارسال کرد و موبالیش را به داخل کیفش سر داد و گام هایش را قدری آرام تر کرد.فرهنگ با خواندن پیامک لبخندی روی لبش متولد شد و سرش را جایی حوالی گوش او برد و با رعایت فاصله نجوا کرد:

« هلاکتم ،قرار نشد نابودم کنی…..اعتراف قشنگیه به دلم خیلی نشست.»

خنده های هر دو سر خوش به پرواز در آمد . عشق حقیقتی است که خداوند از همان ازل همراه آدم و حوا آفرید…..

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۹.۱۱.۱۶ ۲۳:۳۰]
دوهفته با یک حساب سرانگشتی ، چهارده روز است . اما برای مردان خانواده ی فتوحی که کاسه ی چه کنم هایشان لبریز بود ،به قاعده ی دو قرن گذشت .

فرامرز هر چه خودش را به در و دیوار زد ،نتوانست حتی بخشی از پول را جور کند.اوضاع کارو بارش هم چندان تعریفی نداشت .حاج رضا قلب ناسورش بد قلقی می کرد و این روز ها بیش از گذشته با او سر ناسازگاری گذاشته وبیشتر در خانه استراحت می کرد.

اما فرهنگ کنار حجم وسیع کارهای چاپ خانه و دفتر انتشارات به هر دری می زد تا بلکه از این بن بست نجات پیدا کنند.صدای پی در پی تَق تَق باران پاییزی که روی شیشه ی پنجره ی دفتر کارش می نشست ،اهرمی شد تا از جایش کنده شود .به پشت پنجره رفت و نگاهش را به شهر پاییزی داد .

فصل چتر های رنگی آغاز شده بود و رهگذران زیر سایه ی چتر هایشان دوان دوان به دنبال روز مرگی هایشان می دویدند . برخی هم دل باران داده و می گذاشتند تا قطره هایش مهمان سرو صورت و لباس هایشان شود .

کف دست داغش را روی تن سرد شیشه گذاشت و چشم هایش را بست .حس می کرد افکارش ته چاه چه کنم ها افتاده….! با شنیدن چند ضربه ی کوتاه به در و چرخیدن پاشنه روی لولا و جیر جیر ناکوکش ، کف دستش را از روی شیشه برداشت ،و لی بی آن که بر گردد ملایم و شمرده گفت:

« خانوم سبحانی بفرمایید ،امری دارید…..!؟»

« سلام آقای مهندس مهمون نمی خوای…..!؟»

صدای مامان مهری باعث شد ، به آنی برگردد و نگاهش به روی او که چتر به دست در آستانه ی در ایستاده بود نشست . افکار تلخش را به گوشه ی ذهنش سپرد . لبخندش هر چند کم رنگ اما باز هم لبهایش را بی نصیب نگذاشت….

« سلام مامان خوش اومدی … از این طرفها…!؟»

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۷ رمان باغ سیب

مهرانگیز خانوم چتر آبی رنگش را که خیس بود را قدری تکان داد ،آب از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *