سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان زحل / پارت ۱۶ رمان زحل

پارت ۱۶ رمان زحل

همون طور که پیش بینی کردم،حشمت این قدر از لحاظ مالی صالحوضعیف کرد و بهش پول قرض داد تا این طوری یه هو بهش

نیلوفر قائمی فر, [۰۳.۰۹.۱۷ ۲۱:۴۷]
حمله کنه و بشکوندش آخه چرا؟!رفتیم خونه ی حاج محمود تا باهاش مشورت کنیم

حاج محمود_خونه رو پس بدین،بیایین این جا تو اتاق تهی زندگی کنین، تراکتورو به خود حشمت پس بده،هرچه قدر پول مونده تا می تونیم برات قرض می گیریم،چه می دونم همه رو بسیج می کنیم خونه رو پس دادیم و رفتیم خونه ی حاجی،تراکتور رو حاجی با زور به حشمت پس داد ولی حشمت اونو نصفِ نصف برداشت تقریبا،پونزده میلیون دادیم وبقیش موند

حاجی تو قهوه خونه اعلام کرد که همه کمک کنند،سه هاصبر کردیم واین همون زمان نجات بود که باهزار التماس و ریش گرو گذاشتن حاجی ازحشمت گرفته بود.

توی اون سه ماه فرجه همه ش سه میلیون و هفتصد هزار تومن جمع شد،من وصالح داشتیم دیوونه می شدیم،صالح هرروز پژمرده تر می شد ومن از تو خودمو می خوردم که چرا لجبازی کردم وگذاشتم که بدبخت بشیم من که می دونستم صالح داره می افته توی چاه…

سه ماه که تموم شد،مأمورا ریختن توی خونه و صالح روکت بسته بردن.

صالح_حاجی زحلو بعد خدا به شما می سپرم.”حس می کردم زندگیم افتاده توی یه دره ی باز و گیر افتادم!

حاجی_مطمئن باش.”تموم زندگی وخونواده ی من صالح بود که دارن می برنش توی اون لحظه فهمیدم چه قدر برام مهمه!باتموم حماقتش اون همه ی زندگی وخونواده ی منه!

باگریه گفتم:صالح می یارمت بیرون.

صالح که به شدت لاغر شده بود نیم نگاهی انداخت و لبخند زد و گفت:

_زحل…اگر نیومدم اگر برنگشتم…”قلبم از حرفش فروریخت،مرد مظلوم من!”

_وای نگوصالح…به آب وآتیش می زنم می یارمت بیرون نمی ذارم اون جا بمونی

زندگی تلخی داشتم،اما فقط یه زن از پس این همه مشکل برمیاد،اگر موشکافانه به لحظه هام با صالح نگاه کنم هیچی جز حماقت های صالح وسادگی و مظلومیتش یادم نمیاد!اما این آدم باتموم مشکل هاش همون آدمیه که منو پذیرفت و هرکاری کرد برای زندگی با من کرد باید کنارش باشم.

صالح لبخندی مرموز زد و دستش از دستم رها شد و بردن،همین که صالح رو سوار ماشین کرد انگار تازه می فهمیدم که چه قدر بهش وابسته ام چنان به هق هق گریه افتادم که انگار من اون زحل قدیمی نیستم…آره حالا می دونستم که علاوه بر این که دلم براش می سوخت،دوستشم داشتم،شوهرم بود!یکی تو زندگیم مونده بود،اونم این حشمت قالتاق ازم گرفت!

طلعت باغم گفت:

_بسه زحل ازبین می ری!

_خدا لعنتش کنه که زندگیمو پاشید آخه چرا؟ از حماقت صالح استفاده کرد.

حاجی_نمک به حروم نامرد،اون که می دونست این بچه ناتوانه چرا این طوری کرد؟

_حاجی،صالح دووم نمیاره می دونم،اون طاقت زندان رو نداره…اون بدون من می میره

حاجی زیرلب چیزی گفت وچشمای اشک آلودشو پاک کرد و گفت:

_مش جهان _پدرصالح_ خودش کرد من که هر کاری کردم هرچی گفتم گوش نداد مشتی.

سرش رو به آسمون بود انگار همه جووناشونو به حاج محمود سپرده بودن.

_این قدر فرش می بافم این قدر این و اون و در می زنم تا پولش جور بشه.

از فردای اون روز و شب تا صبح پشت دار می شستم این قدر که چشمهام غلطان خون بود،اشک می ریختم و می بافتم ودعا می کردم،گاهی به سرم می زد برم تهران به گناهم برگردم اما من دیگه زحل سابق نبودم!

طلعت با دلسوزی همیشگی گفت:

_زحل،چشمات کم سو شد،بسته،یه کم استراحت کن.”وقت استراحت نداشتم من فقط تو دنیا یکی رو داشتم که رهام نکرد باید از اون زندان بیارمش بیرون به هرنحوی.

صدای جروبحث حاجی بایه نفر دیگه می اومد بلند شدیم از پنجره دیدیم حشمت باحرص گفتم:

_من پدر اینو در میارم “چادر سر کردم وشونه ی قالی رو برداشتم”

طلعت محکم منو گرفت و گفت:زحل خواهش می کنم،یه لحظه صبر کن، چی کار می خوای بکنی؟

_این منو… “بابغض چونه ی لرزان گفتم “بدبخت کرد…

طلعت منو در آغوش کشید و گفت:

_ولش کن،خدا جوابشو می ده،زن که بامرد دهن به دهن نمی شه “باحرص گفتم”:

_چه زن و مردی طلعت،این مردیکه رو من می شورم می ذارم کنار ولم کن ببینم.

طلعت_هیس هیس آروم باش

حاجی_نامرد اون بچه مریضه.

باوحشت سر از آغوش طلعت بیرون کشیدم و گفتم:

_کی مریضه؟! “قلبم هری ریخت و هراسون باوحشت بیشتر و هول گفتم:”صالح؟!صالح مریضه؟؟

طلعت با ترس و تته پته گفت:

_هیچ کی…هیچ…کی…هول نکن هیچی نیست.

حشمت_پولمو خورده

حاجی_خودت دادی،مگر تو نگفتی هروقت داشتی؟

حشمت_نه کی گفته؟من پولمو نیاز دارم.

حاجی_اگر درنیاد از زندان و به درمانش ادامه نده می میره.”محکم زدم به گونه ام وگفتم”:خاک برسرم

حشمت_زن وبچه ی من چی اون ها هم اگرپول نداشته باشم از گشنگی می میرن

اومدم باحرص بلند بشم طلعت نذاشت باحرص گفتم:

_زن وبچه اش می میرن؟کله ی پدربی پدرت می گه مریضه نفهم بی شعور…

طلعت_بشین دختر آقام داره حرف می زنه

حاجی_نالوطی زندان انداختن اون پول برات می شه؟

حشمت_می خوام بزنم به زخمی،پولشو نیاز دارم.

حاجی_حشمت انسانیتت کجا رفته اون پسر اگر تحت درمان نباشه می میره می فهمی؟”دوباره چنگ زدم به گونه ام و گفتم”:خاک برسرم!

حشمت_من الآن

یه چیزو می فهمم اونم پوله.

روی زمین وارفتم،مریضه؟!مریض چیه؟صالح هیچ وقت مشکلی نداشت!دارن در مورد چه دردی حرف می زنن که من ازش خبر ندارم؟

حاجی_خدا ازت نگذره که رحم نداری.

_صالح…”با بغض و گریه گفتم”مریضه؟طلعت!چرا به من نگفتین؟صالح چشه؟

طلعت_هیس…زحل!صبرکن،هول نکن برات توضیح می دیم.

با زار زدن بسیار زیاد گفتم:

_طلعت…صالح مریضه،…آخ اون مریضه ومن نمی دونستم!

طلعت_زحل جان نگران نباش!اجازه بده آقام بیاد.

_چه طوری؟چه طوری نگران نباشم…صالح! من…آخ…آخ…خداچرا این قدر سیاه نوشتی برام…آخ…”می زدم روی پام وزار می زدم می زدم روی پام وآه می کشیدم…وای چه قدرسخت وطاقت فرسابود،چه قدر مشکل بود…وای…شوهر زندانی…مریض…خونه نداری…پول نداری…طلب کارش ازش نمی گذره…از این بلاها بالاتر چی می تونه باشه،تا وقتی آدم گرفتار نباشه نمی دونه،نمی فهمه که ما وجود داریم وقتی آدم گرفتار می شه تازه درد خیلی ها رومی فهمه

حاجی اومد تو و منو که دید فهمید که فهمیدم نگاهم می کنه همون جاجلوی درنشست و بعد چند دقیقه گفت:

_این قدر دوستت داشت که می ترسید اگر بفهمی از این مریضی رنج می بره،ردش کنی،بیشتر پول هایی هم که قرض می گرفت برای این مریضی پرخرج بود…دلیل این همه لاغریش توی این مدت هم،همین مریضی بود چون داروهاش تموم شده بود…زدم روپام زدم…زدم…وای…وای…وای…زدم زیر گریه یه چشمم اشک بود یکی خون…بدتر شد دیگه حال خودمو نمی فهمیدم شب و روز نداشتم…توی مدت یک ماه شدم پوست و استخوون هر وقت ملاقات صالح می رفتم ضعیف ترشده بود،با هزار بدبختی داروهاشو جور می کردیم ولی دیگه تأثیری نداشت هروقت می دیدمش سعی می کردم جلوی خودمو بگیرم وگریه نکنم ولی مگه می شد؟!تا می دیدمش می زدم زیرگریه،صالح سعی می کرد به من امید بده…کارمون به جایی رسیده بود صالح بهم دل داری می داد.

_زحل…گریه نکن…گریه های تو منو داغون می کنه.”دلم فروریخت،چهره ی رنجور و زرد شو که م یدیدم،هنوز به فکر من بود،به خاطر من حرف نزده برای این که به دستم بیاره منو آق زحل…قلبم این فکرا زیر رو می کرد،همه تنهام گذاشتن یه نفر به خاطرم جنگید و اون صالحه!تموم من متعلق به اونه…تنها کسی که دارم،تنها کسیه که مونده،می خوام باتموم وجود نگهش دارم خدایا اینو ازم نگیر از تموم کارای که کردم بگذر این یکیو برام نگه دار می دونم داری تقاص می گیری اما این یه نفر رونگه دار!همین یه نفر.

_صالح…غصه نخوری ها میارمت بیرون.

صالح_تو غصه نخور،توی این یه ماه ونیم آب رفتی.

_صالح داروهاتو بخوری ها

صالح_می خورم…زحل غصه ی منو نخور.

_مگه…می…

هق هق گریه می کردم دستشو چسبوند به شیشه و گفت:

_دوستت دارم.

دستمو مقابل دستش گذاشتمو گفتم:

_منم همین طور.”از زندان اومدم بیرون روی جدول نشستم این قدر گریه کردم تا بغضم خالی بشه توی راه که برمی گشتم ناخواسته به یاد بردیا افتادم. می رم این قدر زار می زنم تا بهم پول قرض بده تا صالح بیاد بیرون.

برگردم چی بگم؟بگم تو نیومدی من رفتم شهرمون شوهرکردم،الآن شوهرم مریضه بدهکاریم پول بده
خودش منو نخواست،اون مستقیم حرفی نزده تو خودتم اینو می دونی،باچه رویی باید برم،مهم نیست مهم الآن صالحه، اونو باید بیارم بیرون،بیماری اونو می کشه،بردیا مهربونه، دلسوزه به خاطر گذشته ش با منم شده کمکم می کنه،می رم به پاش می افتم و دلایلمو براش می گم…باید برم تنها راه نجات اونه طی این سه سال تخصصوگرفته حتما…حتما وضعش خوبه برای اون سی وپنج میلیون پول چیزی نیست…عقلم بهجایی قد نمی ده باید برم تهران..”به خونه حاجی برگشتم به طلعت و حاجی گفتم:

_ یه دوستی تهران دارم وضعش خوبه وقتی ندارم باید سریع تر برم تهران همین امشب،باید صالحوبیارم بیرون”حاجی منو فقط نگاه کرد و گفت:منم میام

_نه نه حاجی!باید خودم برم”طلعت پدرشو صدا کرد به اتاق تا اونا برن اتاق یه ساک کوچیک برداشتم ویه دست لباس برداشتم،شب میرم پیش سها یا خواهرش!”حاجی اومد و گفت”:رسیدی خبر بده”به طلعت نگاه کردم لبخندی زد و راهیم کردن،راهی تهران شدم این بار به خاطر صالح، رفتم سراغ بردیا،رفتم خونه اشون، کسی درو باز نکرد. رفتم خونه ی مانی از اون جا رفته بود. حتی بیمارستان هم نبودند هرجا که رفتم نبودن اثری ازشون نبود.

شاید مخم هنگ کرده بود که نرفتم خونه ی سها اصلا به ذهنم نرسید که برم اون جا…از بی چارگی جلوی خونه ی سابق مانی و هدی، لبه ی جدول نشستم، و های های گریه کردم و بلند بلند گفتم:”خدایا،این یه نفر رو برام بذار،می دونم خیلی از زندگی ها رو گرفتم باید جواب پس بدم،بسه تو روبه خودت بسه…

بردیا کجاست؟کمکم کن…بردیا کجاست من به کمک نیاز دارم”

می دونید وقتی کم میارید وقتی آخر خطو حس می کنید،دیگه مهم نیست کجا داری به خدا فریاد می زنی،اون لحظه از همه جا رونده و مونده ای خدا رو بیشتر حس می کنی وعمیق تر صداش می کنی و خدا خدا می کنی؛من،آق زحل، اون لحظه خدا خدا کردم توبه کردم،نذر کردم، با تک تک سلول های بدنم حس کردم…
انگار خواست خدا بود انگار سرنوشتم باید این طوری می شد…پیدا نکردمشون،درمانده توی ایستگاه نشسته بودم و از گوشه ی چشمام اشک می اومد و در دل راز ونیاز می کردم.
_خدایا…خدا…روسیاه ها رو پس نمی زدی چی شد به من رسید مهرت تموم شد؟ کو اون عشقی که ازش حرف می زدی؟کجاست محبتی که می گی چرا من رونده ومونده روجواب نمی…
هنوز حرفم کامل نشده بود که مکالمه ی دو خانم که تازه نشسته بودن گوش مو تیز کرد.
_وای صحرا،من موندم تو کار خدا، یا روبا اون همه نعمت که داره ولی یه نعمتو که نداره چه قدر بدبخته
_خیلی دلم می سوزه، دکتر مرد خوبیه! قبلا…قبلا بهم لطف کرده که حس دین دارم مینا،دلم می خواد کاری کنم حداقل برای آرامش وجدان خودم،کاش بشه براش کاری کرد،بابا دنیای پزشکی الآن نازایی رو به صفر رسونده،نمی دونم چرا کاری نمی کنند،اما مصنوعی…هان؟چرا امتحان نمی کنند؟
_چی می گی صحرا؟!زنه نمی تونه حتما وگرنه طرف خودش دکتره عقلش نمی رسه؟
_طفلی زنش هم مریض احواله، دلم براش میسوزه.
_می گن ایدز داره!
_وا!خاک برسرم ایدزی میاد زن دکتر می شه؟
_منم شنیدم!برای بی چاره چه قدر شایعه ساختن!
_من فکر کنم چون زنش از خودش بزرگتره حامله نمی شه، چمی دونم این بی صاحاباش کار نمی کنه”هردو خندیدند”
_اا!!بزرگتره چند سال؟ پیره؟
_انگار هشت سال، آقای دکتر که حدود فکر کنم سی وچهارسال رو داره با این حساب زنش می گه حدودا چهل دیگه نمی شه دیگه.”دوستش شاکی نگاش کرد و گفت”:
_چی می گی؟! همین همین نیمکتو الآن ببر آزمایشگاه، حامله می کنند میارن
شنونده باتعجب گفت”:
_این فامیل شوهرم یه حامل گیر آوردن،بچه اینا رفت تو شکم یکی دیگه بزرگ شد،اصطلاح پزشکی داره که من سردر نمیارم، از یکی شنیده بودم دکتر دنبال حامل هستش.
_حامل؟خوب…خوب پیدا می کنیم…کاری نداره که آشنای تو، آشنای من، هان…
هول زده به طرفشون نگاه کردم،حامل یعنی چی؟ چی کار باید کرد؟ دکتر کیه؟
از جا بلند شدم و رفتم طرفشون باتعجب نگام کردن،زحل نترس،نترس آروم باش حرف بزن یه نفسی کشیدم که به خودم مسلط بشم حتما پول،پای پول درمیونه!پولی که من می خوام
بی فکر وتصمیم یه هو گفتم:
_ببخشید،خانوما…من برحسب اتفاق حرفاتونو شنیدم…این حرفی که شما زدین گناه ومعصیت که نداره؟وای…وای ببخشید…من…من اتفاقی شنیدم یعنی نمی خواستم بشنوم ولی شنیدم
برق از چشم جفتشون رد شد باهم گفتن:
_خیلی خوب آروم باش مسئله ای نیست..برام توضیح میدیم…معصیتی نیست به فرض اگه این عمل در رحم شما اتفاق بیفته،رحم شما مثل یه مهد کودک ازجنین محافظت می کنه…این از نظر شرعی و قانونی حلال اعلام شده تازه ما نمی ذاریم طرفین همدیگر و ببینند
یکیشون نگاهی به قدو بالام کرد و گفت:ببینم دخترجون اسمت چیه؟از کجا میای؟ متاهلی؟خونه ات کجاست؟شوهرت راضیه؟
_راستش باید از شوهرم اجازه بگیرم،شوهرم بدهکار شده،اون کشاورزه سرش کلاه گذاشتن سی و پنج میلیون نیاز داریم،من آدرس میدم بیایید از کل روستا بپرسید بابام امام جماعت بوده…
_اول باید آزمایش بدین، ببین دختر جون این حرفای تومهم نیست، باید آزمایش بدی بعد بریم سراغ این حرفا. تازه باید دکتر هم بدونه، بهش بگیم،آزمایش ها که طی شد بعد چند مرحله این عمل انجام می شه، البته باید یه تعهد بدین که حتما بچه روتحویل میدین.
_پول چی؟ پول؟
_نگران نباشید اونو نصف ابتدای بارداری و نصف بعداز وضع حمل بهتون میدن.
_خوب کجا،کی باید بیام،چی کار کنم؟کی به دکتر می گید؟
دوتا زنا به هم نگاه کردن ویکیشون بلند شد یه تماسی گرفت و آدرسو گرفتن وشماره موبایل…تاخبر بدن باذوق به ده برگشتم وموضوعو باحاجی درمیان گذاشتم اول کلی داد و بیداد کرد اما طلعت آرومش کرد و قرار شد تحقیق کنه بعد یکی دو روز پرس و جو کرد و راضی شد وبعدش با من اومد تاصالحو راضی کنیم.
صالح عصبانی گفت:
_محاله! شرفمو دارید گروِ زندانی شدنم می ذارید؟من این جام، زنم از یکی دیگه حامله بشه؟
_باید بیارمت بیرون،باید تحت درمان قرار بگیری،صالح…”با بغض گفتم”:من فقط تو رو دارم، خودتو از من نگی… تو رو خدا صالح…
حاجی دستشو به معنی” سکوت “مقابلم نگه داشت،ساکت شدم وحاجی گفت:
حاجی_این وسط زحل فقط مثل یه پرستاربچه است، بی هیچ ارتباطی. من حسابی درباره ی این موضوع پرس وجو کردم،سید(امام جماعت ده بالا)برای من تمام وکمال توضیح داد حتی از چند پزشک تو شهر هم سوال کردم
صالح دیوونه وار گفت:
_بچه ی یه مرد دیگه تو شکم زحل من…نه نمی خوام…ن

نیلوفر قائمی فر, [۰۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۱]
می تونم تحمل کنم
به پاش افتادم و زار زدم گفتم
_اگر اجازه ندی خودمو می کشم، چون دیگه طاقت دوریتو ندارم،نمی تونم ببینم هر دفعه داری خوردتر وضعیف تر می شی می فهمی صالح؟ به خاطر زندگیمون،من تو روهم از دست بدم، مردم.
صالح_چه طور روی این تعصب لعنتی پا بذارم؟”حاجی دست صالحو گرفت و گفت”:
حاجی_به من اعتماد کن پسر.
صالح مثل پسربچه هایی که مادرشونو دارن می برن نگام کرد،باور کردنی نیست،صالح باگریه رضایت نامه رو امضا کرد می دونستم به خاطر تهدیدم بود که این کار و کرده، مراحل بعد رضایت صالح انجام شد اما…اما…داستان به این جا ختم نشد!جریان کاملا متفاوت با چیزی بود که من فهمیده بودم؛وقتی آزمایشات انجام شد، همه چیز رات و ریست شد، با طلعت منتظربودیم ادامه کارانجام بشه که واسطه ی این عمل که دوتا خانم دکتر و یه پرستار بودند اومدند داخل وخانم دکتر اعظمی گفت:
_خوب زحل جان ماپولوبه شماره حسابی که داده بودی واریز کردیم، سی میلیون
منوطلعت باتعجب بهم نکاه کردیم و با تعجب گفتم:
_ قرار نبود نصف پولو بریزید؟”دکتراعظمی لبخندی کوتاه زد و گفت:
_دکتر این طوری خواستن،البته که از دکتر بعید نیست اما بگذریم از بخش خیرش یه مسئله ای پیش اومده
_چه مسئله ای!من مشکلی دارم”دکتر اعظمی باز لبخندی کوتاه زد و گفت”:نه عزیز شما سالم سالم هستی مسئله اینه که…بذار ساده بگم، همسر دکتر ابدا…ابدا باردار نمی شن،نمی تونند…
گیج به دکترنگاه کردم و طلعت گفت:خوب پس…پس بچه از کجا بیاد؟
دکتر اعظمی به دکتر یزدی نگاهی کرد ودکتر یزدی گفت:خیلی خوب عزیزم ببین قرار نیست تو از شوهرت واقعا جدا بشی،قرارم نیست واقعا همسر دکتر بشی اما…باید از همسرت جدا بشی بعد عده ی قانونی و شرعی بعد یه خطبه محرمیت فقط اسپرم ها رو به بدن تو وارد می کنیم متوجه ای؟ تو همین بیمارستان، توسط ما،یعنی هیچ رابطه ای با دکتر در کار نیست…
شوکه به دکتر اعظمی و یزدی نگاه کرد،سکوت محض تو اتاق بود، آروم گفتم:از صالح جدا بشم؟!”به طلعت نگاه کردم رنگش پریده بود، باترس گفتم:اینو کجای ذلم بذارم؟!پول رو هم ریختن تو حساب اون حشمت نامرد بی خدا پیغمبر…
نگم خون به پاشد بین ما چهارنفر… یعنی من،طلعت،حاجی وصالح،نگم صالح سه هفته نمی اومد که ببینمش، نگم وزنم این قدر اومد پایین از حرص وجوش، که دکترا گفتن توانایی انتقال عمل نیست!
نگم نگم…چی گذشت که حاجی اومد بیمارستان هوار هوار کرد،دکترا جمع شدن،پرستارا اومدن،مدیر بیمارستان اومد…همه اومدن الا دکتر “سقراط ذات”، که من قرار بود از اون حامله بشم وبچه اشوبه دنیا بیارم…
حاج محمود بدتر از صالح بامن درافتاده بود،اون همه باهاش صحبت کردن،قسم و آیه خوردم که برای صالح حالم بد شد، سرآخر اومد تو اتاق گفت:
_من طلاقتو می گیرم، می رم روستا طلاقتو می گیرم،اما اون بچه دق می کنه
_تعهد می دم”با گریه گفتم:پول دادیم به اون حشمت از اول بهم نگفتن، پولو ریختن، بعد گفتن، تو عمل انجام شده ام حاجی…تو روخدا کوتاه بیا،صالح باید بیاد بیرون…”حاجی رفت پشت پنجره ایستاد و گفت:
_پسر کرم علی وکیله تو تهران، الآن می رم دفترش، می گم کارای طلاقو انجام بدن، توافقیه، نمی خواد عده نگه داری، نامه می گیرم”نگام کرد و گفت”:تو کارتو انجام بده
باگریه گفتم:چرا این طوری می گی؟مگه قراره برم با این یارو؟مگه من دلم می خواد؟دارم ازترس سکته می کنم نمی دونم چه کوفتی می خوان بهم بزنند،جای دلداریته حاجی؟
حاجی در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
_ طلعت بمون پیشش
_ می خوام برگردم…
حاجی ایستاده بدون این که نگام کنه گفت:
_ همین جا می مونی،می خواد پسر رو دق بده…نمیای تا طلاقتو بگیرم کاراتو انجام بدی بیای،طلعت هم نمیاد.
_ حاج محمود !
_ همین که گفتم زحل!
“حاج محمود رفت…
من موندم و آشوب و دل و روان …دیگه گریه ام نمی اومد زل می زدم به پنجره، صبحوشب می کردم شب رو صبح، وزنم هم سیر نزولی داشت ،تمام آزمایشاتم بیشتر شبیه برگه ی توبیخی بود تا جواب آزمایش…سه هفته تو بیمارستان بودم تحت نظر بودم تا وضعیتم کمی نرمال بشه، تقریبا بیست و شش روز بود حاجی رفته بود، که زنگ زد و گفت:
_ این دکتر یه وکیل خودش فرستاده، همه ی کارارو کردن، فقط صیغه ی طلاق باید جاری بشه و یه سری امضاء…
اون شب تا صبح، اون اتاق شبیه صحرا ی کربلا بود ..
روزی که از صالح جدا شدم هم، نذاشتن ببینمش، هزارتا حرف بارم کردن و گفتن”رجوع می شه،گناه داره،معصیته….قرار شد ،برنگردیم روستا، تو همون تهران باشیم. چون بعد کاشت اسپرم توی این بدن ضعیف و با روحیه ی داغون ،احتمال بارداری چهل درصد بود ،این به کنار، تازه اگر نطفه تشکیل می شد، احتمال سقط هم وجود داشت..
همراه با من و طلعت، همون پرستار همراه دکتر یزدی و اعظمی هم در محل سکونت ما ساکن شد.
یه سوئیت چهل متری درست خیابون بالای بیمارستان.
استراحت مطلق بودم، در حدی که فقط برای دستشویی بلند می شدم..
سر یه ساعت هایی، پرستار
م که اسمش “بهناز” بود گزارش مداوم به دکتر “سقراط ذات” می داد.
دکتر هم هر شب بار بار خرید می کرد و می ذاشت پشت در و بهناز بر می داشتش.
زمان از دستم در رفته بود، نمی دونم چه قدر گذشته بود که ویارم شروع شد ،بهناز سریع یه بی بی چک بهم داد.
و اولین خبر احتمال بارداری و به دکتر سقراط داد.
مرحله ی بعد آزمایش خونی بود که بهناز گرفت و برد بیمارستان. خبر داد که میزان هورمونا به قدری بالا بوده که احتمال دوقلو شدن هم می دادن…دائم نگران سقط بودن و هزار تا اصطلاح پزشکی ردیف می کردن، اما من اصلا نمی فهمیدم چی می گن، چی شده..
تمام حواسم پیش صالح مظلومم بود که به خاطر خودش ،خودمو ازش گرفتم…
اصلا حاضر نبود باهام حرف بزنه ،بازم حرف منو نمی فهمید ،هیچ وقت نفهمیده بود،حاج محمود می گفت دکتر سقراط حتی زندان اومده، باهاش حرف زده، هیچی نگفته، بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفته بیرون…
هر وقت از حاجی می پرسیدم، می گفت :نگران نباش حواسم بهش هست ،دارو هاشو می خوره خوبه…
اون حشمت از خدا بی خبر هنوز رضایت نداده بود…نگرانی صالح از دلم بیرون نمی رفت، از بی کاری بد فکر و خیالم می کردم،تو ماه سوم بودم که طلعت یه خروار سبزی گرفته بود ،بهناز بی چاره رو هم به کار گرفته بود، پاک می کردن، اونم پایین تخت من. طلعت سر صحبت و باز کرد :
_ بهناز خانم ،شما دکتر سقراطو خیلی وقته میشناسی؟
بهناز _ اره من کار ورزیم همین بیمارستان بود ،دکتر هم استاد برادرم بود به سفارش دکتر اومدم این بیمارستان
طلعت _ دکتر جوونه یا پیر ؟
بهناز _ سی و خرده ای .
طلعت _ چاقه یا لاغرهم؟
_ یا خدا!طلعت !لباس می خوای براش بدوزی؟
طلعت _ نچ،ای بابا ،تو که نمی ذاری !ماکه ندیدیم بذار تصور کنیم.
بهناز با خنده گفت:معمولیه.
طلعت _ چرا ظاهر نمی شه خوب
بهناز _ به شوهر زحل خانم قول داده
طلعت _ قبلش چرا نیومد؟
زدم رو شونه ی طلعت و گفتم:
_ فضولو بردن جهنم گفتن هیزمش تره
طلعت _ پس خدارو شکر تا هیزما تره فضولی کنیم
_ طلعت کوتاه بیا ،سبزی خریدی قد وزن سه تامون، این بنده خدارو به حرف کشیدی ؟
طلعت _ اینارو خورد می کنم بسته بندی می کنم ،سرخ می کنم می برم این خانه ی سبز .
_ خانه سبز کجاست؟
طلعت _ سبزی فروشی .
_ کار پیدا کردی ؟طلعت آروم و قرار نداری ؟
طلعت _ خوب حوصله امون سر می ره ،کار دیگه عار که نیست،دار قالی هم که نداریم ،سبزی پاک می کنیم
_ خوبه والله!دلت ماشالله خجسته است.
طلعت _ خدا هست، روزای خوبم میاد تو کافری که نا امیدی.
_صالح چند ماهه با من قهره؟ می فهمی؟
طلعت _ شش ماه دیگه آشتی می کنه مردا دوزاریشون کجه.
_ ای خدا !من تو دنیا صالحو دارم فقط، اونم ازش طلاق گرفتم ،صالح فکر می کنه دورش زدم
طلعت لبخندی زد و گفت :خدا درستش می کنه ،تو ناامیدی کافری.
_ حرف یاد گرفته بهناز می بینی .
بهناز خندید …اونا غرق حرف شدن ،من غرق دنیای خودم و غصه ی صالح…
زدم به شونه ی طلعت ، شاکی نگام کرد و گفتم:
_ ببخشید وسط غیبتت پریدم خواهر “بهناز خندید و گفتم”:بیا زنگ بزن بگو کار واجب داری با صالح .
طلعت _ مگه خونه ی خاله است ؟
_ خونه ی خاله نیست، اما تو زبونشو داری ،راضی کن برن اونو بیارن پای تلفن، من دلم داره از دهنم بیرون میاد.
طلعت از جا بلند شد و بهناز گفت :
_ نامه بنویس براش، همه چیو توضیح بده.
_ نخوند چی؟
بهناز _ می خونه ،اون ازعشقه که لج کرده، می خونه…
_ به خدا حال خودمو نمی فهمم،من این انتخابو برای صالح کردم ،نه این که برم زن یکی دیگه بشم. خدا خیر بده این دکتره رو .کو؟من دیدمش ؟تموم شد رفت سه ماه هم گذشت ،صالح هنوز گیر کرده ،اصلا بهناز این صالح زبون منو هیچ وقت نفهمید من هر وقت هر چی گفتم پشت و رو شو فهمید ،ما هم زبون نیستیم ،دوستش دارما …دوستش دارما ،دلم الان اون جاست. من کسی و جز صالح ندارم ،تنها کسی بود که منو برای خودم و می خواست ،صالح ساده ترین مرد دنیاست ،همه ی کسیه که من تو دنیا دارم …. بهناز دلم مگه میاد بذارمش برم با یکی دیگه ؟من چوب گذشته امو خیلی خوردم..
بهناز بلند شد اومد دستمو گرفت و گفت:
_ می فهمم چی می گی اما الان حامله ای که احتمال داره دو قلو باشه ،با این حال و اوضاع ،رو ح وروانت بدتر رو بچه ها تأثیر می ذاره،تومسئولی زحل،تو هر حسی می کنی هورمونات تغییر می کنه و روی بچه اثر می ذاره …صالح عاشق تو بعد وضع حمل وقتی ببینتت همه چی برمیگرده به حالت اول .
با بغض گفتم:دلم براش تنگ شده بهی ،دلم…من فکر می کردم دوستش ندارم اصلا به جبر ازدواج کردم از رو بی کسی بی خانمانی، ولی فهمیدم که دوستش دارم ،ساده است ،بی عقله، بی گدار به آب می زد اما منو دوست داشت حسی که همیشه محتاجش بودم ،من هیچ وقت صالح رو مقایسه نکردم ،در صورتی که آدمیم که همه چیزو مقایسه می کنیم ،این،این کار رو کرد پس چرا برای من نکردن چرا من نشدم چرا من ندارم …من با تمام صفر بودن زندگیم، چون صالح دوستم داشت، ندیدم کم
بودارو که مقایسه کنم می فهمی من محتاج محبت بودم و صالح به هم محبت می کرد حتی وقتی من بهش حسش نداشتم.
بهناز نگاهم کرداز اون نگاها که موج اعتماد توش آروم گفت:
_ عاشق بودی؟
سری تکون دادم، به طلعت نگاه کردم ،هنوز داره با تلفن حرف می زنه خوبه فرستادمش زنگ بزنه ….به بهناز نگاه کردم و گفتم :
_من تهران زندگی می کردم ….زندگی بدی داشتم خیلی بد …یکی اومد فکر کردم فرشته ی نجاتمه…عاشق شدم چون فکر کردم بهم اهمیت می ده ….اما همیشه با برادرش مقایسه اش کردم ،عشقش کوفتم می شد بهناز چون برادرش عاشق تر از اون بود، نه نسبت به م، نسبت به صمیمی ترین دوستم. روزای زیادی حسرت خوردم باهاش همخونه بودم ،یه دوستی داشتم که همکارم بود اسمش سها بود ،سها مؤمن بود نه مدل من که به جبر چادر سرمه ،مؤمن واقعی …من که از گناه سر در نمی آوردم، بهم گفت “هم خونگی با یه مرد نامحرم گناهه،معصیته، خودت بد می بینی “…بهناز من بد دیدم…عاشق بودم و اون منو فقط برای منفعت خودش می خواست، تازه منتم سرم بود که من هیچ وقت رابطه ای کامل با هات نداشتم که آینده ت رو نگیرم، نفهمید این حرفش چاقو تو قلب منه، چون اعلام می کرد من تورو نمی خوا، فقط چون زندگیت داغونه، کَس و کار نداری، دارم ازت سوءاستفاده ی مسالمت آمیز می کنم. می دونی چرا کارمو تموم نکرد ؟که هیچ وقت شکایت نکنم ازش ،که نتونم اعاده ی حیثیت بکنم…که اگر درآینده مردی منو برد دکتر ،دکتر گواهی سلامت بده ،حتی برد پزشکی قانونی …وای بهناز تا این جاشو فکر کرده بود …صالح بدبخت من …صالح بدبخت من.. ای خدا …اون کجا، این کجا؟!سها چشمامو باز کرد ،من یه مشکلی داشتم، نمی دونستم از کجا آب می خوره،کابوس های وحشتناک ،فریاد های بی وقفه، همیشه گرفتارش بودم اما با ورود به زندگی اون، نه این که درمان نشدم، حتی تو بیداری هم سراغم اومد .
بهناز با تعجب و مشتاق گفت :
_ چه طوری؟!!!کابوس چه طوری تو بیداری سراغت اومد .
به طلعت نگاه کردم، کلا صالح و یادش رفته !چی می گه به اون مسئولٍ…
_ خواهش می کنم حرفی که می زنم بین خودمون باشه ،بهناز نمی خوام طلعت بفهمه.
بهی سری تکون داد و دستمو گرفت و گفت:
_ حتما ،حتما عزیزم.
_ خیلی از زندگیم باصالح گذشت که یاد این افتادم که مشکل من حل شده .
یعنی بهی …ببین چه قدر…غرق بودم تو غصه های خودم که نفهمیدم صالح درمان کرده منو…من جنون گرفته رو،وقتی رفتم روستا فهمیدم پدرم و خواهرامو از دست دادم، برام خیلی سنگین تموم شد ،خیلی اما تحمل می کردم می دونی چرا ؟می دونی چرا زنده ام ؟چون من تمام عمر اونا رو از دست داده بودم، فقط امیدم از دست رفته بود من برای امیدم اشک می ریختم…
به بهناز نگاه کردم و گفتم :تو این سه ماه فهمیدم …اون سه سال چی شد !اشکای من برای از دست دادن بردیا بود ،بردیا اونی بود که عاشقش بودم .
بهناز با غصه نگام کردو بی صدا گفت :عزیزم!
_ وقتی بردیا رفت از ایران، فهمیدم بر نمی گرده ، گفت منو به داداشش سپرده، مانی یک بار حال منو نپرسید، معلوم بود سپردنی در کار نبوده، دیگه بر نمی گشت…بردیا خونواده دوست بود، باباش حالش بد بود ،رفت…عجله ای …دست پاچه …بهناز من ازش حامله بودم …
بهناز بلندو ناگهانی گفت :بچه ؟!!
طلعت _ چی شده ؟گوشی گوشی ؟چی شده بهناز؟
یکه خورده بهنازو نگاه کردم و بهناز دستشو آروم به معنی “صبر کن”و رو به طلعت گفت:
_ هیچی نیست ،تذکر می دادم.
طلعت به من یه نگاه شاکی کرد وسری تکون داد و باز مشغول تلفن شدو گفتم:
_ من می گم طلعت نفهمه، تو داد می زنی ؟
بهناز _ آخه..آخه انتظار نداشتم !
با غصه بهناز و نگاه کردم و گفت:به بردیا گفتی؟
_ به بردیا؟بردیا رفت، یه زنگ نزد بگه من رسیدم .
بهناز _ خوب پدرش بیمار بود !
_ بهناز!منو بی خبر گذاشت نه یک روز نه دو روز دو هفته !دو هفته یادش نیومد به من زنگ بزنه؟
بهناز دهنش باز شد حرف بزنه اما سکوت می کرد با بغض گفتم:
_ می دونی به من چی گذشت ؟وقتی می رفت می دونستم حامله ام، اما می خواستم ببینم بردیا منو می خواد؟… که بگم بهش، که بردیا ترکم کرد.
بهناز _ شاید ترکت نکرده
_ مطمئن حرف نزن !منو ترک کرد ،ترک کرد …حتی بهم فکر هم نکرد و رفت .
بهناز _ تو فکر نکردی شاید پدرش مرده..
با حرص و صدای خفه و گریه گفتم :
_ اصلا مرده باشه، چه طوری دو هفته منو یادش رفت، اون همه ی زندگی من بود و می دونست .
بهناز با غم و ترحم نگاهم کرد دستمو گرفت و گفتم:
_ منو کشت. من بعد بردیا دیگه زنده نبودم ،اولین شبی که صالح بغلم کرد حس کردم یه غریبه است !و این حس هیچ قت از بین نرفت، چون تنم، روحم بردیا رو می خواست بهناز .
بهناز چشماش پر از اشک شده بود با همون حال گفتم :
_ بردیا منو از اون چیزی که بودم هم، نابودتر کرد ،این قدر شب اول ازدواجم برام بی مفهوم و بی مزه وسرد بود که حتی یادم نمیاد چی شد ،صالح معاشقه کرد ؟مثل بردیا تو گوشم زمزمه ای کرد ؟یادم نیست ..تمام مدت را
بطه با صالح، غرق بردیا بودم ….تموم لحظه های بابردیا بودن رو مرور می کردم، چشمامو می بستم و می خواستم فکر کنم بردیاست اما نشد …نتونستم دلم برای صالح سوخت،دلم برای حقارت خودم سوخت …اما بدتر از همه صالح منو مثل بردیا که کشفم کرد و به خودم و شناسوند، بلد نبود و من هیچ وقت معنی زناشویی رو با صالح نفهمیدم. اون بدبختم ساده و کم توقع فکر کرد مدلم اینه که عین جسد این ور رو اون ورم بکنه، نفهمید که سر پر شور من با یه مرد دیگه به سنگ خورده بود و مردم.
بهناز _ این طوری نگو …تو نمی دونی ،شاید به بردیا هم بد گذشته.
_ به بردیا هیچی بد نگذشته ،بردیا برنگشته ایران.
بهناز با تعجب گفت :کی گفته؟
_ کی گفته ؟!رفتم دم خونه ش هنوز خالیه، کسی درو باز نکرد. بیمارستانش رفتم،نبود.
بهناز _ خوب شاید آدرسش عوض شده .
_ اصلا هر چی، نمی خوام بهش فکر کنم “دستمو جلوی صورتم گرفتم درونم غوغا بود ..غوغا …قلبم می کوبید ،مورمورم شد … چه قدر در تمنای وجودشم هنوز، استغفرالله…استغفرالله …
آخ زحل به کجا رسیدی استغفار می کنی؟”
بهناز _ مشکل چی بود ؟
اشکامو پاک کردم و گفتم :
_من تو نوجوونی بارها در شرایط تعارض بودم … کابوس می دیدم…وقتی با بردیا بودم، آخر رابطه حالم به شدت بد می شد ،حس می کردم بردیا بهم تعارض کرده ،سها می گفت”وقتی بردیا نامحرمه و تو اینو می دونی، ضمیر نا خودآگاهت داره تموم میل های تورو سرکوب می کنه و به جاش ترس و وحشت و اضطراب در انعکاس تقاضای غریزه ام نشون می ده ،این ترس ها و ..برون ریزی می شه ..”من از این که بردیا رو از دست بدم خیلی می ترسیدم ،تو زندگی باهاش آرامش نداشتم، از چیزی هم که می ترسیدم، سرم اومد ..آخرشم منو تو بدترین شرایط ول کرد.
بهناز _ اون که نمی دونست تو حامله ای .
_ بردیا می دونست هم می گفت نباید می شدی، الان پدرم مهمه، سقط کن.
بهناز با غم گفت آره ..شاید..
_ مانی برادر بردیا، وقتی هدی دوست منو خواست، یعنی می خواست، هدی معتاد بود، بعد ترک دیوونه شده بود ..مانی می خواستش بهناز …می خواست …پسری که یکیو بخواد، اونو نمی بره خونه اش، می ره از خونواده ی دختر ،دختره رو می خواد، مثل صالح…مثل صالح که این قدر منوخواست که بیماریشو نگفت ، چون ترسید من قبولش نکنم ،کارشو تأیید نمی کنم اما خواسته بهناز …اون جوری که بردیا نمی خواست…
بهناز با ناراحتی فقط نگاهم کرد و گفتم:
_ من هیچ وقت با صالح کابوس ندیدم ،هیچ وقت بعد از رابطه وحشت زده نشدم …من حتی کوچک ترین استرسی از اون غول ترسناک فکر از دست دادن ،نسبت به صالح نداشتم، می دونی چرا بهناز ؟چون به صالح مطمئن بودم که منو می خواد، اما نوع رابطه ی بردیا با من، همیشه منو حقیر کرد ،خوردم کرد، از من به عنوان دست گرمی استفاده کرد …
بهناز بلند گفت :این طور نیست .
با تعجب گفتم :هست!چرا نیست !!پس چرا عقد نکرد ؟بعد اون همه همخونگی چرا رفت؟
منو ترک کرد ..ترک کرد …تنها کسی بود که دوستش داشتم و می خواستم، منو با ترکش کشت بهناز …
هزار بار گفت خونواده ش مهمن، به خاطرشون از همه می گذره ، آخرم از من و…”با صدای خفه گفتم”
_ بچه امون گذشت
“دستمو رو شکمم گذاشتم با یه حسی،یه حس ترحم یه حسِ …یه حسِ …شاید مادری بود با همون صدای لرزون گفتم”:منم بچه امو کشتم، حتی نتونستم حسش کنم بهناز ….حتی نتونست …منو حس کنه و کشتمش …
بهناز جلوتر اومد سرمو نوازش کرد و گفت :
_ زحل آروم باش ..
_ چه طور ی بهناز ؟این بارم بچه دارم، اما جلوتر فروختم “یه بغض سنگین تو سینه ام ترکید …
این کجا بود دیگه؟!
نفسم بند اومد…بهناز به هول افتاد و طلعت و صدا کرد …
طلعت تلفنو قطع کرد اومد سراغم ،بهناز گوشیشو برداشت شماره گرفت و طلعت گفت:
_ چته؟حواست هست؟حامله ای ها ،این بچه ها امانتند .
_ بچه …بچه…بچه ی منن ،دارم می فروشمشون .
طلعت بغلم کرد بوسم کرد وگفت:
_الهی خواهر بمیره ،تو و صالح جوونید ،صالح از زندان در میاد، با هم بچه دار می شید…
_ من..من… چه طوری بچه امو می فروشم؟
طلعت _ عزیزم ،گلم ….درسته که مادر خونی این بچه ها تویی، ولی صاحبش یکی دیگه است ،یادت رفته برای صالح این کارو کردی؟ …
رفت یه لیوان آب بیار….صدای بهناز و شنیدم که می گفت “:
_ بابا جان من که الان اینو نمی تونم بگم، به خودت مصلط باش …نمی خواد بیای …وااای چه اشتباهی کردم بهت زنگ زدم،زنگ زدم باهات مشورت کنم که آرام.بخش بزنم یا نه…چی؟وااای ..اصلا من برای چی به تو زنگ می زنم؟…الو…سلام…ای بابا ،شماهانوبتی گوشی دستتون می گیرید ..خوبه به بخدا
خوبه ،من اصلا باید به دکتر خودش زنگ می زدم …نه نه نه ،…
طلعت _ بیا آب بخور قربونت برم من ،با آقای سلمانی صحبت کردم گفت “فردا ساعت چهار تماس بگیریم”. حال صالح خوبه ،حواسشونم به داروهاش هست .
بهناز اومد و با نفس های کوتاه گفتم :
_ بهی …بهی نترس…من …خوبم..
بهناز دستمو گرفت و گفت:
_ دکتر اجازه دارو نمی ده زحل …،خودتو کنترل کن ،وگرنه مشکل ایجاد می شه .
سری تکون دادم..
فردای اون روز با صالح با صحبت کردم، اما چه صحبتی، من هر چه می گفتم ، اون جواب سر بالا می داد ..”
قشنگ خون به جگرم کرد ،انگار نه انگار من به خاطر اونه که افتادم به این راه و کار …حالا برای منم طاقچه بالا می ذاره ،غصه کم داشتم ،صالح هم قوز بالا قوز بود ،حداقل نمی گفت دو کلمه درست و حسابی جواب این بدبخت مادر مرده رو بدم، دلش خوش بشه.
دکتر سونوگرافی به بهناز نگاه کرد که با ذوق به مانیتور نگاه می کرد و گفت:
_ دکتر نیومد صدای قلبشونو این بار بشنوه؟
بهناز _ چرا ! دم در بود.
_ دم در بود ؟
به بهناز نگا کردم ،دکتر شبیه بابا لنگ درازه !خوب چرا نمیاد مقابلم ؟حتما چون به صالح قول داده !سکوت کردم سوالی نپرسیدم ،شش ماهه از صالح خبر ندارم، فقط تلفنی حرف می زنیم، بالاخره کمی راه اومده ،طلعت می گفت”:یکی دوبار دکتر با همسرش به ملاقات صالح رفتن …خدا خیرش بده، زنشو برده ،صالح رو شیر فهم که نه واقعا خر فهم کرده ،چهار ماه دیگه صالح آزاده ،این دکتر این قدر خیر خواهه، خوب بدبخت پولدار ، پولو بده این مریضه، بی چاره رو بیاریم بیرون دیگه!
زحل یارو بچه اش تو شکم تواه، اکنم نه یکی، دو تا، معلومه که می ترسه ….یه جور گروگان گیریه،صالح تو زندان، بچه های دکتر تو شکم من، چه هاش ؟… قلبم هری ریخت …دوستشون دارم …به مانیتور نگاه کردم، می تونستم ببینمشون، یه دختر یه پسر ،سالمند ،بغض گلمو گرفت ،دلم می خواد خودم بزرگشون کنم ،خودم شیر بدم ،خودم بغلشون کنم،لالایی بخونم …من دوتا بچه دارم ،خون من هم تو رگ هاشون هست ،بهناز که دستمو گرفته بود فشار کوچکی به دستم داد ،نگاهش کردم و با سر اشاره کرد :
_ چته. “آروم با صدای خفه گفتم “:
_ دوستشون دارم “نگاه بهناز شبیه باغ خزون زده شد. آروم با بغض و با صدای گرفته گفتم:
_ بهناز چه طوری بدم برن ؟!اینا بچه هامن.
بهناز با بغض گفت :الهی بگردم !
با دستمال رو شکممو پاک کردم و دکتر گفت :
_ گزارشو به شما بدم یا دکتر ؟
بهناز _ نه به آقای دکتر بدین .”بهناز کمکم کرد از جا بلند شدم و گفت”:
تو تا لباستو بپوشی من جوابو ببرم براشون.
سری تکون دادم و بهناز رفت،لباسمو درست کردم و دکتر گفت :
_ خانم توکلی ،پرستار خوبیه، سته ؟
یه آن یکه خوردم به دکتر نگاه کردم ،همه می دونند که فامیل هایی مثل توکلی _ نظری _ جعفری خیلی زیاده ،تشابه اسمی خیلی هست …هزار بار فامیلیِ بهنازو شنیدم ،اما امروز یه حالی شدم ،حواسم نیست که فامیلیش مشابه فامیلی بردیاست!سری تکون دادم و گفتم :بله.
چه قدر دلم می خواست ببینمش ،چی کار می کنه ؟زحل ساکت شو …
الان شوهرت زندانه؛ بچه ی یه نفر دیگه تو شکمته ،بازم بردیا ؟!
همه ی ننگ هارو از نظرش داشتم، الان این حالو ببینه چی می گه ؟!پوز خند تلخی زدم.
یاد اون شب خونه ی مانی افتادم، وقتی تو تراس بودیم بغلم کرد و گفت:
_آروم باش، تو وقتی آرومی، منم آرومم، وقتی نا آرومی، حتی از راه دور حس می کنم …
من ناآرومم ،حس می کنی؟
صدای بهناز و از پشت در شنیدم :
_ خیلی خوب..برو…بابا خانم دکتر پیششه “صدای پچ پچ مرد می شنیدم اما نمی تونستم تشخیص بدم ،خانم دکتر پوزخندی از یه خنده ای که به زور نگهش می داشت زد و سری تکون داد وگفتم:
_ دکتر سقراط ذاته؟
خانم دکتر سر بلند کرد یه کم نگام کرد و گفت :می خوای کمکت کنم؟
_ نه می تونم …”بهناز اومد داخل اتاق و خانم دکتر گفت “:کلافه ای ؟
بهناز _ وسواس گرفته،
_ کی دکتر ؟
بهناز یکه خورده نگام کرد و گفت :چی ؟!نه ،داداشم تو بیمارستانه، اونومی گم “ژاکتمو برداشتم و گفتم “:
_ خودم می پوشم بهناز جان .
خانم دکتر _ دکتر اعظمی امروز هست می خوای ببری معانیه؟
بهناز _ دکتر اعظمی فرار کرده خانم دکتر،بس که سفارش کرد …”بهناز به من نگاه کذد و یه هو گفت”:
_ نگران نباش ،دکتر اعظمی گفته استراحت مطلقو ادامه بدی تا ماه نهم، بچه رو صحیح و سالم به دنیا میاری ،بذار طلعتو صدا کنم بیاد تا تو رو ببره طرف ماشین ،منم بیام .
_ کار داری ما آژانس می گیریم می ریم.
بهناز _ نه !منو به درد سر ننداز و دختر خوبی …
صدای تقه ی در اومد و صدای پچ پچ که بلند تر از حد صدای خفه در پچ پچ کردن بود و می شد شنید:
_ برای چی اومدی.
یه زنی گفت:اونا بچه های منم هستند می خوام صدای قلبشونو بشنوم، ببینمشون
_ سونوگرافی تموم شده ،فیلمش پیش منه بیا تو اتاق برات بذارم .
_ خودشو ببینم میام.
_ خودشو برای چی ببینی؟
_ اون حامله است ،..بچه ی تورو …می خوام ببینمش ازش تشکر کنم .
در باز شد،بهناز دقیقا مقابلم ،پشت کرده بهم ایستاد ،با تعجب نگاش کردم ،جرا این طوری کرد ؟!
یه خانمی اومد داخل ،حدوداچهل و پنج شش ساله ،بسیار ظاهر ساده ای داشت ،از کنار شونه ی بهناز سری کشیدم تا بهتر ببینمش ،قد متوسط،پوست گندمی،موهایی که ریشه های سفیدش بیرون زده بود اما روی موها قهو ه

نیلوفر قائمی فر, [۰۴.۰۹.۱۷ ۲۲:۰۱]
ای شکلاتی روشن بود ،یه عینک فرم دار ظریف به چشمش بود ،روسری طرح دار سرش بود ،صورتش لاغر بود ،بدنش همین طور ،یه صدای نازکی داشت که ته صداش یه ناز زنانه نشسته بود ،بی اختیار به دلم نشست، حس کردم از قماش طلعته،بی ریاست،بی نقابه، با خانم دکتر سلام علیک کرد و رو به بهناز ایستاد. از پشت بهناز بیرون اومدم و سلا کردم ،تو چشماش دو حس نشست، اول غم، بعد محبت.
_ سلام عزیزم ،خوبی ؟!…”اومد جلو ،بهناز برگشت نگام کرد با تعجب نگاش کردم خانم دکتر گفت:
_ زحل جان ،ایشون همسر دکتر سقراط هستند.
دستمو جلو بردم ،انتظار داشتم ناخن های کاشته شده و لاک زده و مرتب باشه، اما ناخن ها تنها مرتب بود، بدون لاک یا اندازه ی بیش از حد بلند ،باهام دست داد و گفت :
_ من مهری هستم .
_ زحلم.
_ اجازه هست ؟”می خواست به شکمم دست بزنه ،با سر اشاره کردم و دستشو رو شکمم گذاشت ،بچه ها تکون کوچکی خوردن و لبخندی زد و گفت”:
_ می دونستی خیلی خوشبختی که می تونی حس کنی تکون خوردنشونو؟
سری تکون دادم و گفتم :اونی خوشبخته که این لحظه ها براش خاطره بشه، نه من.
مهری خانم با غم عجیبی نگام کرد ،لبخند تلخی زدم و سر به زیر انداختم و بهناز گفت :
_ مهری خانم ،زحل نباید زیاد وایسه…
مهری _ آ!بله بله بهناز جان من فراموش کردم ،بفرمایید … ببخشید عزیزم..
_ خوش حال شدم دیدمتون.
مهری لبخند مهربون زدو گفت:
_ میام می بینمت.
از دکتر خداحافظی کردیم و با بهناز بیرون رفتیم ،طلعت اومد سمتمون، داشت با گوشیش حرف می زد، نگاه معنا داری به طلعت کردم ، گفت:
_ باشه باشه،پس عصر زنگ می زنم …خوبه خوبه ..باشه بزرگیتو می رسونم خداحافظ.
_ بزرگیتوووو می رسونم؟
طلعت _ وا!
_ وا نه بسته ،خدا صالحو خیر بده ؟
طلعت شاکی تر گفت :وااا!
بهناز خندید و گفتم :رئیس زندانن؟ملت شصت روز تو صفن، تا رئیس روئسا ببین،خدا شانس بده، به موبایلت زنگ می زنه؟
بهناز بلند زد زیر خنده ،طلعت اخمی تصنعی کرد و چادرشو جلو کشید و گفت:
_ درمورد صالح بود به خدا.
_ همین یه خط آخر قبلِ خداحافظی ؟”نگاهم به گوشه ی سالن بیمارستان افتاد ، مانی بود، خود مانی بود، یه عکس رادیو گرافی دستش بود و نگا تسکوپ رو زد و همراه مریض اومد بغلش، ایستاده بودند. تقریبا سه سال و نیمه که ندیدمش ….بردیا کو ….بردیا کو….دورتا دوو هراسون نگاه کردم ،طلعت و بهناز حرف می زدن، اما نمی شنیدم.
بهناز آرنج دستمو گرفتو گفت :زحل !
اومدم بگم “مانی این جاست برادر بردیا ولی طلعت پیشم ایستاده بود و نگران نگاهم می کرد ،دهنمو بستم و بهناز با نگاهش بهم فهموند خودمو کنترل کنم ،رو به طلعت گفت:
_ برو یه شیشه آب معدنی بخر…
طلعت _ باشه این جا بشینید ،چش شد یه هو…
روی نیمکت سالن نشستم و زیر لب گفتم :بهناز … مانی این جاست برادر بردیا …بردیا کو؟!
چشمامو محکم بستم ،بهناز منو به آغوشش گرفت و گفت:
_ آروم باش ،هیس بیا بشینیم…
_ تو رو خدا نگاه کن ببین این جا کسی با این ویژگی نمی بینی ،قدش تقریبا بلنده ،هیکل متوسطی داره ،حدود سی ساله،موهاشو چشم و ابروش …
بهناز _ این جا پر از مرده، شاید اشتباه دیدی.
_ برو بپرس …”نفسم تنگ شده ،شالمو باز کردم ،بهناز بلند شد ،چادرمو از سرم پایین کشیدو گفت”:
_ هیچی نیست، نترس یه کم هیجان زده شدی ،نفس های عمیق ….عمیق ….”گوشیش زنگ خورد ،با حرص رجکت کرد و انداخت تو جیبش ،طلعت با اون هیکل توپولش دویید طرف ما ،توی اون حال بد، خنده ام گرفته بود ،یه چند بار طلعتو بدوئونیم، لاغر می شه ،توی این شش ماهه ترکیده از یک جا نشستن!
یه کم آب خوردم و دوباره گوشی بهناز زنگ خورد …رفت دورتر جواب داد…
طلعت _ چه ت شد ؟خوبی؟
سری تکون دادم، طرف نگاتسکوپ توی راهروی اورژانس نگاه کردم، چشم گردوندم باز، مانی نبود…
بهناز اومد گفت :خیلی خوب بهتری ؟می خوای دکتر صدا کنم؟
_ نه خوبم …شالمو جلو کشیدم و چادر مو جمع و جور کردم و بلند شدم و گفتم :
_ مگه کار نداشتی بهناز برو دیگه .
بهناز _ چی؟آهان ،نه بریم …بریم زودتر خونه
سوار ماشین شدیم و راهی خونه شدیم…
عصر زنگ زدم با صالح حرف بزنم
_ صالح جان!
_ سلام ،خوبی
_ آره خوبم ،تو چه طوری ؟صدات چرا بی حاله ؟داروهاتو خوردی؟
صالح _ آره این جا خیلی سرده ،سرما خوردم.
_ ای وای ،رفتی درمونگاهتون ،دارو بدن؟دکتر ببینه؟
صالح _ آره نگران نباش ،سونوگرافی بودی ؟
با صدای غمگین گفتم: آره.
صالح با صدای غمگین تر گفت :خوبن؟
_ آره ولی استراحت مطلق دادن.
صالح _ زمان زایمان کیه؟
_ سه ماه و دو هفته دیگه، فقط سه ماه دیگه تحمل کن، باشه،بازم برمی گردیم سر خونه زندگیمون .
صالح با غصه گفت :کدوم خونه زندگی ؟تازه از صفر باید شروع کرد،تازه من مریض،…
_ صالح باز که داری با نا امیدی حرف می زنی .
صالح _ چشم چشم …،مراقب خودت باش ،زحل !اگر یه زمانی یه اتفاقی افتاد، تورو به حاج محمود سپردم …
با عصبانیت گفتم :باز اینو گفتی ؟ایشاالله که سر زا
می رم راحت می شی که این مدلی نگرانی.
صالح با بغض گفت :این چه حرفیه زحل ؟تو همه ی امید منی .
_ اون موقع ها که حرف نمی زدی، بعد که زدی، سر بالا جواب دادی، الانم که مثل آدم حرف نمی زنی، این مدلی حرف می زنی ،آخر صالح تو چرا یه کاری نمی کنی دل من خوش بشه؟!!
صالح _ چشم چشم تو حرص نخور ،حالت بد می شه ها ،من که اون جا نیستم مراقبت باشم “این طوری که می گفت :دلم از جا کنده می شد ،الهی بگردم که تنها کسی هستی که منو دوست داری واقعا، اونم از بد روزگار این طوری شد!”
تلفنو تا قطع کردم ،بهناز بایه بار خرید با اخم اومد بالا و گفتم:
_ بهناز !چرا این قدر خرید کردی؟
بهناز _ من نخریدم که این….وااای!وااای !زحل به غلط کردن انداختن منو.
_ کی ؟!
بهناز _ داد…دکتر دیگه.
_ بازم گیر داده؟
بهناز سری تکون دادو گفت :تو چرا گریه کردی !با صالح حرف زدی؟
_ اوهوم ،بهناز الهی بمیرم براش غصه ی بیرون اومدنشو می خوره ،راستم می گه ،می گه بیرون بیام بی خونه و زندگی چی کار باید بکنم؟
بهناز با درگیری فکری رو مبل نشست و گفت :
_ می خوای به دکتر بگم شاید کاری سراغ داشته باشه .
_ مثلا ؟صالح فقط رانندگی بلده و کشاورزی فقط همین.
بهناز _ بذار من دورو بر می پرسم.
_ بهناز شما چه قدر خوبید ،من تو زندگیم زیاد آدمای مهربون نبودن ،همیشه دورم کلی آدم منفعت طلب و منفی وجود داشت.
ماه آخر بودم ،دلم نمی خواست بچه ها رو به دنیا بیارم ،اگر به دنیا می اومدن، از دستشون می دادم ،شبا کلی باهاشون حرف می زدم،لالایی می خوندم ….طلعت دو هفته بود که رفته بود روستا ،انگار حاج محمود مریض شده بود، هر وقت زنگ می زدم، جواب نمی داد، بعدا خودش زنگ می زد ،نمی دو نستم چه خبر شده.
اون شب هم نشسته بودم کنار پنجره و برای بچه ها لالایی می خوندم ،وقتی تو مهد بودم اینو برای بچه ها وقت خواب ظهرشون می خوندم.
لالالا نرگس چه نازه
تو چشمای قشنگ تو یه رازه
تو می خوابی عزیز من، گل من
ولی چشمای نرگس بازِ بازه
لا لا لا خانم گاوه بیداره
نمی دونی چه شیر خوبی داره
لالالا بخواب آروم گل من
مامان صبحونه واست شیر میاره
“مامان!دختر خوشگلم ،پسر نازم ….مامانو ببخشید ،تو دنیا هیچی رو قدر شما نمی خوام، دلم می خواد بغلتون کنم ،شیر بدم،هر شب لالایی بخونم،به من بگین مامان ،من اسم بذارم براتون ،کاش برای همیشه برای خودم بودید!من هیچی رو تو دنیا اندازه ی یه خونواده نخواستم، اما همیشه این آرزو برام آرزو موند ،چه طوری رهاتون کنم عشقای مامان …چه طوری رهاتون کنم؟مامانو ببخشید”
صدای زنگ اومد ،بهناز خواب آلود و هراسون اومد از اتاق بیرون، با تعجب منو نگاه کرد و گفتم :کیه؟!
بهناز _ تو چرابیداری؟
_ درو باز کن “بهناز به آیفون نگاه کرد و گفت:طلعته.
_ وا چرا الان اومده؟ چرا خبر نداده؟
بهناز درو باز کردو طلعت اومد بالا.رنگش پریده بود و گفتم :
_ سلام ،بابات خوبه؟
طلعت _ بابام؟آره خوبه خوب شد…بیدارت کردم؟
بهناز _ ساعت سه صبحه.
طلعت _ آخه تقصییر تواه چرا گوشیتو جواب نمی دی؟!
_ من بیدار بودم بابا ،تو چرا الان رسیدی؟
طلعت _ من باید ده شب می رسیدم ،اتوبوس خراب شد …تو خوبی؟
_ آره ولی تو انگار خوب نیستی ؟
طلعت _ نه نه خوبم ،برم اثاثارو ببرم اتاق…
بهناز دنبالش رفت و گفت :شام خوردی….
به سختی از جام بلند شدم و رفتم دستشویی، وقتی اومدم بیزون شنیدم طلعت گفت:
_ اصلا نمی شه بره روستا ،این قدر حرف ساختن که نگو ….بهناز یعنی تو این دو هفته خاکسپاری و سه و هفت ندیدنش، شایعه بود که ساخته شد!،بی چاره اون بنده خدا که نه از زندگی شانس داشت نه تو مرگ.
بهناز _ حواست باشه نگی ها طلعت ،می کشمت اگر حرف بزنی .
طلعت _ نه بابا می دونم الان نباید حرفی بزنم،آقا جونم داره میاد تهران، منتها بعد چهلم …
جلوتر رفتم و با تردید گفتم :طلعت ؟
طلعت وبهناز بلند گفتند: هییییییع!
_ چِتونه !وا… جن دیدید!می گم کی مرده؟!
جفتشون خیره به من نگاه کردن و گفتم:
_ وا بسم الله !خدا عقل به جفتتون بده ،هااااان؟.. سکته ای ها ،می گم کی مرده ؟…هاج و واج منو نگاه می کنند!
طلعت _ هیچ….هیچ کس بابا…
_ خودم شنیدم گفتی آقا جونت بعد چهل میاد ،ان شاا… حشمت مرده؟
طلعت _ ای کاش اون بود.
به بهناز که خیره نگاه می کردم و وارد اتاق شدم و گفتم :
_ روستا خیلی برف بود نه؟امسال خیلی سرده اصلا …”منو همین طوری نگاه می کردن و گفتم “:
_ زنگ زدم زندان هی می گن کابل کشی داریم می کنیم، تماس نمی شه وصل کرد ،یه روز کلا جواب نمی دن یه روز می گن : باید رئیس زندان بیاد اجازه بده وصل بشه …خود صالح هم که زنگ نمی زنه، طلعت من دلم عین سیرو سرکه داره می جوشه چرا..
طلعت با بغض نگاهم و کرد و گفتم :وا چته؟رئیس زندان ولت کرده .
طلعت _ اه !نه بابا “خندیدم و گفتم “:پس اعتراف کردی با این نه بابا گفتن…”چشمم به گوشه ی ساک طلعت افتاد یه کاغذ شبیه اعلامیه به رو تا شده بود به طلعت نگاه کردم و گفتم:
_ این دو هفته رفتی دیدیش؟
طلعت به بهناز نگاه کرد و گفت:بازداره حرف تو دهن من می ذاره!
بهناز _ خوب الان گفتی نه ولم نکرده!
کنار ساک طلعت به سختی نشستم رو صندلی و طلعت مشغول باز کردن ساکی که مقابلش بود شدو گفت: _ بهناز از روستا عسل آوردم، اصله ،می تونه عسل بخور که هان….
اون کاغذاعلامیه رو ور داشتم و طلعت و بهناز سرشون تو ساک مقابل بود،اعلامیه رو باز کردم
“هو الباقی”آقای صالح ..
.سطل آب یخ روی سرم خالی شد ،حس کردم یه چیزی از تنم بیرون اومد…
_ خاک برسرم …..خاک برسرم…..”زدم زیر گریه گفتم “:صالح مرده ؟خاک برسرم طلعت صالح مرد …”طلعت و بهناز با وحشت نگام می کرد،با کف دستام زدم رو گونه هام گفتم:
_ صالح مرده به من نگفتین …….خدایا…صالح مرده …صالح مرده….
بهاز هراسون اومد طرفم، گریه ام به هق هق تبدیل شد و بهناز مقتدر گفت:
_ خیلی خوب…خیلی خوب….مرد دیگه،الان باید به خودت ….
طلعت _ خاک برسرم … کیسه آبش پاره شد ؟
بهناز _ تو نمیری طلعت که آخه اعلامیه برای چی آوردی ،داداشم منو می کشه…
طلعت _ خدامرگم بده ….بدو ببریمش بیمارستان.
من که داشتم از گریه هلاک می شدم ،صالح دو هفته است مرده، من نفهمیدم !تنها کسی رو که داشتم، مرد !
چرا کسی به من نگفت !اصلا چرا مرد؟ اون که خوب بود، فقط یه کم سرما خورده بود …
این قدر جیغ زدم گریه کردم ،اصلا نمی شنیدم صدای طلعت و بهناز رو. و اعلامیه رو به سینه ام چسبونده بودم و زار می زدم…
صدای زنگ اومد ،طلعت به زور بهم یه لیوان آب داد ،صدای مرد اومد .
_ گفتم نگین شما دوتا منو پیر کردید”صداش! …صداش…صداش… سرم پر از هوا شد صدای خودم تو گوشم پیچید :”به خاطر خونواده ات همه چیزو زیر پا می ذاری ؟”به خاطر خونواده ام همه چیزو زیرو پا می ذارم “اومد تو اتاق سر بلند کردم …قلبم شورش کرد ،یا نمی شد ،خودشو به قفسه ای سینه ام می کوبید تا از سینه ام بیرون بیاد ؛اون بردیاست ،بردیا کجا بود ؟!با گریه گفتم :
_ اومدی بدبختی منو ببینی .
بردیا یکه خورده نگام کرد و گفت :چی ؟!وای خدا تو هنوز همون زحلی عوض نشدی !مانی … اون کجا گیر کرده؟
مانی اومد تو اتاق بهناز داشت برای مانی تند تند توضیح می داد و مانی گفت:
_ سلام ،کیسه آبش پاره شده بردیا!
دردم یه هو شروع شد جیغ اولو زدم ،با وحشت به بردیا نگاه کردم رنگش عین گچ سفید شد .
تمام خاطرات قدیم تو ذهنم فلش بک خورد ،همیشه وقتی درد دارم، ناجی از آسمون میاد ،مثل گذشته
بردیا _ بهناز برو یه چیز بیار تنش کنیم ببریم …گفتم نگید متوجه می شه ، یا نه؟
بهناز _ داداش بخدا من نگفتم
طلعت با گریه با گفت :من این وامونده اعلامیه رو اوردم ؟نمی دونم …
مانی اومد تو اتاق فشار سنج دستش بود ،بردیا نبضمو گرفت به اعلامیه افتاده رو زمین نگاه کردم قیافه ی مظلوم صالح تو ی عکس اعلامیه جگرمو کباب می کرد ..
مانی _ فشارش بالاست بردیا..
بهناز_داداش شما بلند شو من تنش می کنم .
بردیا_ نمی خواد بده به من یه کار گفتم…”به بهناز نگاه کردم و گفتم “:داداش؟!
بهناز _ زحل!
_ خاک بر سر گاگول من کنند !تو هم توکلی بودی دیگه..
بردیا ژاکتمو تنم کرد ،اصلا وا رفته بودم، شالو سرم گذاشت از جفت آرنجام دستمو گرفت و گفت:
_ پاشو می تونی راه بری ،درد نداری الان!
به بردیا نگاه کردم سطل آب یخ دوم با سطلش تو سرم خورد “بچه ها برای بردیاست؟”
دردم دوباره پیچید از درد رو صندلی پیچ می خوردم ،تنم عرق کرده بود …
مانی _ وااای !وااای دِبلند کن بریم!
بردیا داد زد :با درد چه طور راه بره !یعنی من عقلمو دادم دست شما دو اا که کودک استثنایی هستین، زن حامله میاد تو طبقه ی سوم خونه ی بی آسونسور ؟!
مانی _ خوب مهری رو می آوردی این جا، زحلو می بردی اون جا .”مانی و طلعت خندیدند “
بردیا _ ساکت شو تو رو حضرت عباس….
_ زحل !
مانی _ تو چرا اومدی ؟بچه کو ؟
صدای سها بود ،مانی و سها باهم ازدواج کرده بودن؟!
بردیا _ زحل می تونی بلند شی یا زنگ بزنم برانکارد بیارن؟..
مانی _ سها بچه رو گذاشتی تو ماشین ؟
سها _ بابا دلم هزار راه فت…
مانی _ وااای ،بچه روگذاشته تو ماشین اومده!
بردیا _ زحل صدای منو می شنوی !”سرم پر هوا بود ،انگار معلق رو هوا ،درد داشتم ،خیس از آبِ کیسه ی بچه ها بودم ،تنم گر گرفته بود ،سرم درد می کرد ،یه فشار مضاعفی بهم اومده بود ،نمی دونستم گریه کنم یا سوال ؟!..
بردیا از جا بلندم کردو سها گفت:
_ آقابردیا ،بغلش کنید…
بردیا _ با این شکم نمی شه ….به من تکیه کن ..مانی !
مانی اومد از طرف دیگه ام رو در برگرفت و وسها گفت :
_ بهناز جان وسایلش کجاست.
بهناز _ وسایلو جمع نکرد یم زایمان برای دو سه هفته ی دیگه است.
طلعت_الهی بمیرم.. الهی دورت بگردم الان دردت تموم می شه…
وسط راهرو دوباره دردم گرفت ،زیر زانوم خالی می شد از درد …
مانی _ یا خدا !بابا زحل!
سها _ درد داره، درد زایمانه…
مانی _ وسط راهرو ؟
همسایه ها از خونه اومدن بیرون و مارو نگاه می کردن ،مانی گفت:
_ بهناز یه دستمال بیار تو راهرو ریخته
با خجالت گفتم :وای وای !همین مونده بود مردم ببیند… یه کم اگر شرم داشتم همون جا جا شکوفا شده بود”
بردیا _ مانی ولش کن “چشمامو محکم بسته بودم و لبامو رو هم گذاشته بودم، دلم می خواست بمیرم ،بردیا جفت آرنجامو محکم گرفته و نگهم داشته بود ،مانی دویید پایین ،سها رو هم صدا کرد ،زیر لب گفتم :
_ خدایا منو بکش آخه این چه زندگی ایه من دارم
“از غصه ام از دردم از اون حال و روزم زارم می زدم
طلعت _ آقای دکتر برین، چرا ایستادین؟این دختر مرد از درد .
بردیا_درد زایمان دقیقه ای می گیره ول می کنه،می خوام رد کنه بعد حرکت کنیم …خوبی ؟زحل! تموم وزنتو بنداز رو من ،من حواسم هست… گریه نکن …
_ ولم کن… خودم …خودم میام
بردیا زیر لب گفت:باز شروع کرد سه ساله ی لجباز”انگار اصلا از هم دور نبودیم، با همون لحن همیشه حرف می زنه….
شوهرت مرده زحل !خدا منم بکشه با این دلم”
طلعت _ زحل جان کمرت کش میاد،، نرده رو گرفتی، ول کن، منم حواسم هست…
بردیا جاشو عوض کرد ،جا ی دستم ،کمرم ر و در بر گرفت، بوی تنش باعث شد مورمورم بشه،بچه ها… بچه ها انگار بوی باباشونو حس کردن..
قلبم فرو ریخت “بچه ها ی بردیان ؟من بچه ا ی که ازش حامله بودم رو کشتم، که الان بچه دار بشیم برای یه زن دیگه ؟مهری رو بگو!!!وااای بردیا چرا رفته اونو گرفته ؟!بچه هامو به اون می ده ؟!نمی خوام بچه هامو به کسی بدم….
دردم دوباره گرفت ، یردیا با عصبانیت گفت:
_ لعنت به این پله ها .
یکی از همسایه ها گفت :
_ آقای دکتر دکتر نزدیک زایمان خانوم نباید ببری بالا که !مانی اومد بالا گفت:
_ چرا نمیایین؟
بردیا داد زد :مانی درد داره می فهمی ؟
از درد مچ دست بردیا رو گرفتم ،می خواستم جیغ نزنم ولی نمی شد ،انگار دارن جونمو از تنم بیرون می کشن، چشمامو محکم بسته بودم ،بهناز گفت :
_ ای وای دختره مرد داداش .
بردیا _ قطع شد ؟زحل؟!زحل جان…
سرمو بلند کردم نگام به مانی افتاد رنگش پریده بود ،بردیا گفت :
_ چیزی نمونده تموم شد …
رسیدیم دم در، مانی از ماشینی که جلو در داشت پارک می کرد اومد پایین و سویچ رو سمت بردیا گرفت و بعد در ها رو باز کرد. سها اومد طرفمون، مانی با حرص گفت :
_ سها! بچه رو نذار اون طوری تو ماشین!
سها _ مانی خوابه !کسی نسیت تو کوچه برو کنار ببینم ،زحل !
بردیا _ بهناز بشین بریم .
طلعت _ من با کی بیام ؟
سها _ شما با ماشین ما بیا .
بهناز عقب کنار من نشسته بود ، بردیا گفت:
_ نفسا ی عمیق بکش
بهناز _ دردش زیاد شده، هر سی ثانیه
بردیا _ الان می رسیم .
_ خدا…خدا… خداکنه به دنیا نیان “تنم خیس عرق ود رد بود ،بهناز با تعجب وا رفته گفت:”
_ چی می گی …
به بهناز نگاه کردم توتاریکی ماشین و با بغض گفتم:
_ نمی خوام از دستشون…. بدم….
بهناز با همون حالت قبلی با چشمای نگران نگاهم کرد و زیر لب گفت :
_ زحل!
دستم به شکمم بود، با گریه گفتم:
_ نمی خوام از دستشون بدم …
بردیا بلند گفت :چی شده بهناز ؟
بهناز نگاهشو ازم گرفت و به بردیا نگاه کرد …
دردم این قدر زیاد شده بود که زور زایمان داشتم …
تا رسیدم بیمارستان ،همه چی اورژانسی آماده بود وسریع منتقلم کردن به اتاق، لحظه ی آخر که داشتم به اتاقِ مخصوص زایمان سزارین می رفتم ،چشم تو چشم بردیا شدم …حس کردم یه چیزی از درونم فرو ریخت …شاید
از بی هوشی در اومدم. هوشیار این امر بودم که برای زایمان اومدم، هم صالح رو از دست داده بودم هم بچه هامو، دیگه هیچ کسو ندارم …هیچ کس….
با گریه به هوش اومدم، صدای طلعتو شنیدم .
_ زحل …زحل…یا زهرایازهرا…زحل …درد داری …”دویید صدای پاشو شنیدم ،چشام بسته بو. دویید و صدا کرد:
_ خانم پرستار …خانم پرستار…زحل فرازی، مریض من حالش بده…
با طعت یکی اومد داخل و گفت:
_ خانم …خانم…
چشامو باز کردم داشت،سِرممو چک می کرد ،طلعت گفت:
_ زحل خوبی ؟
پرستار فشارمو گرفت با گریه کفتم :
_ طلعت هم صالح و از دست دادم هم بچه هامو …
طلعت _ الهی من دورت بگردم ،الان چه
وقت این فکرو خیال هاست .
پرستار_ فشارش بالاست ،خانم حرکت نکن، من یه بار دیگه فشارتو بگیرم …خانم شما برو دکتر اعظمی رو صدا بزن بیاد …
در اتاق باز شد ،از کنار پرستار دیدم که بردیا تو چهار چوب در ایستاده، قلبم هری ریخت ،ای لعنت به تو قلب که حیا نداری ،عزادار صالحم و برای بردیا هنوز فرو می ریزی ؟!خدایا من دیگه چطور آدمیم ؟اصلا آدمم؟چرا اومده؟ اومده که بگه: خداحافظ، بچه هارو به دنیا آوردی، یه پنج تومن دست من داری، می ریزم به حسابت ،برو پی بدبختیت؟…
بردیا _ خانم !”پرستار نگاهی کرد و گفت”:
_ دکتر سقراط فشارش خیلی بالاست “
آخه مگه فامیلیش توکلی نیست ،سقراط از کجا اومد؟!
من نمی دونستم بچه های بردیاست .. بچه هامون … بچه ی اولمو سقط کردم .. سرم گیج می رفت درد می کرد ،بخیه هام هم درد می کرد ،حالت تهوع داشتم …
چشمامو بستم، صالح مرد …دلم آتیش گرفت …ساده تر و مظلوم تر از این مرد نبود ،هیچ وقت بهش از ته دل نگفتم دوست دارم ،روی خوشش نشون ندادم ،یادم نمیاد چه طوری روز هارو باهاش گذروندم .
لعنتی یه خاطره یادت بیاد ،یه خاطره …اولین شبی که باهاش بودی..این قوی ترین خاطره ی یک زنه…
اون حتی بلد نبود معاشقه کنه!من معاشقه های بردیا رو می خواستم ،سکوتش عذاب آور بود، انگار فقط می خواست کارشو انجام بده و بره ،برام منزجر کننده و نفرت آور بود، طی اون سال ها ی باهم بودن، هر وقت سمتم می اومد، انگار قرار بود کسل کننده ترین و منفورترین کارو انجام وبدم !از اون حرفا کارای بردیا خبری نبود ،از نوازش های بردیا هم خبری نبود ،بردیا زنو بلد بود که من عاشق شدم …من با صالح از خودم هم دور شدم ،بیجاره بلد نبود ،مگه با چندتا زن بود ؟مگه چندتا آناتومی پاس کرده بود ؟ مگه چه قدر با این و اون بود و اطلاعات داشت ،دم خورش همین حاج محمود بود … مدلش اون طوری بود، فرق داشت … اما مهربون بود، منو برای خودم می خواست، همه کس من بود ….همه همه همه کس من !
حالم خوب نبود ،چشمامو باز کردم ،بردیا رو تار می دیدم ،با یکی حرف می زد، اما صداشو بم می شنیدم …
بارها و بارها این اتفاق افتاد، یه بار چشم باز کردم دیدم تو آی سی یو هستم ،حس کردم دارم می میرم، خوشحال بودم، اما یه امید تو دلم بود ،بچه هامو می خواستم …برای یه بارم شده بود می خواستم بغلشون کنم، نمی دونم روز چندم بود که به بخش آورده بودنم، حس می کردم حالم بهتره ،توی اتاق تنها دلم می گرفت ، طلعت هم رفته؟! دلم بچه هامو می خواست ،بی منطق و احساسی فقط اونارو می خواستم ببینم ،از جا بلند شدم اتاق یه دور دور سرم چرخید ،دمپایی هامو پوشیدم ،زیر شکمم درد می کرد ،از اتاق رفتم بیرون ،سالن بیمارستان خلوت بود ،و پام می لرزید یه ضعف شدید داشتم، به پذیرش رسیدم و پرستارو صدا کردم
_ خانم ..خانم…
_ ا شما چرا بلند شدی ؟
_ خانم بچه هامو بردن ؟دکتر …دکتر توکلی برده بچه هارو ؟
پرستار _ دکتر توکلی ؟دکتر بردیا یا مانی توکلی ؟
_ بردیا دیگه بردیا ،دکتر سقراط .
یکی دیگه از پرستا رو گفت :
_آخه ما دکتر بردیارو با فامیلی سقراط می شناسیم که بردارا رو از هم تشخیص بدیم ،زیر دلم رو گرفتم و گفتم:
_ خانم بچه هارو بردن یا هستند ؟
پرستار اولی گفت :بچه ها تو دستگاهن، چون زود به دنیا اومدن .
_ دستگاه !دستگاه چرا ؟مریضن….
زیر زانوم خالی شد ،اما یکی از پشت نگهم داشت ،سرمو برگردوندم دیدم مانیِه، تو سرم فلش بک خورد ،
یاد اون روز تو پارک افتادم که با هم فرار کردیم کمکم کرد ،با بغض گفتم :مانی !
_ زحل چرا از جات بلند شدی ؟تو رو تازه آوردن تو بخش .
_ بچه ها …بچه ها…
_ مانی “سر جفتمون طرف صدا برگشت ،قفسه ای سینه ام می سوخت ،صداش تو سرم پیچید :
باید برم ..باید برم …من حامله بودم ..الان الان بچه هامونو به دنیا آوردم بازم از بردیا …اون ..من … بچه های مشترک داریم اما…اما….
مانی _اِه خانم …”چشمام سیاهی رفت ،ضعف شدید داشتم ،مانی بلندم کرد ،صدای بردیارو خفیف می شنیدم “:بذارش رو تخت ….نباید بلند بشه.
مانی _ دنبال بچه ها اومده بود.
بردیا _ بچه ها !
چشامو باز کردم ،پلکام از ضعف سنگین و بسته می شد. دستمو دراز کردم …یکی دستمو گرفت با التماس گفتم :
_ بچه…بچه…بچه ها..توروخدا …تروخدا….
_ هیس…هیس…”متوجه نمی شدم کیه فقط التماس می کردم …التماس ….”
همون روز با صدای نجوای دعا گونه ی طلعت بیدار شدم …
طلعت _ جان؟بیدار شدی؟
_ طلعت …بچه هارو بردن؟
طلعت _ کی ؟! دکتر؟! نه بچه ها این جان نترس
_ من بچه هامو می خوام ….اشکم انگار به کلمه ی بچه وصل بود تا می گفتم” بچه ها “بغض می کردم . آماده ی زار زدن بودم “
طلعت _ چی؟! “ا اون “چی” که طلعت گفت من وا رفتم و با گریه گفتم :
_ این طور نگو اینا بچه های منند ،نمی خوام بدمشون …
طلعت_ خدا منو مرگ بده ،پولتوگرفتی نمی خوای بدی ؟”با گریه بلندتر گفتم “
_ نه نه نمی خوام بدم ….بچه هامن..
.نمی فروشم ..می رم کلفتی مردمو می کنم پولشونو پس می دم بچه هامو نمی فروشم….
طلعت _ هیس هیس …دختر !تو جات کجا بود ،خرج بچه هارو می خوای از کجا بیاری ،آ!عقلم خوب چیزیه
_ مگه می تونم بدون اونا زندگی کنم ؟
سرمو از دستم کندم و طلعت هول زده گفت :
_ نکن نکن … ای وای چرا این طوری کردی .
_ می خوام برم ببینمشون ….
طلعت _ مگه الکیه؟ باید اجازه بدن ،تو دیگه مسئولیتی در قبال بچه ها نداری ،تو قرار داد امضاء کردی یادته؟
_ نه من هیچی یادم نمیاد ، اون قرار داد هم هیچ سندیتی داره .
طلعت _ وای زد به سرش…
بیرون رفتم ، تو راهرو، طلعتم دنبالم همین طور ی غر می زد و به طرف بخش نوزاد رفتم …
طلعت _ میان میندازنت بیرون .
من باید بچه هامو ببینم …”به ایستگاه پرستاری رسیدم و گفتم “:
_ من مادر دوقلوهام ،زحل فرازی.
پرستار نگاهی به من کرد و گفت :بچه های دکتر سقراط؟
دهنم باز شد حرف بزنم :اما انگار صدام از گلوم در اومد :دکتر سقراط؟ بچه ی من ،بچه های بردیان !کسی که عاشقش بودم ….حالا دیگه بچه هامو به اسم اون می شناسند…
پرستاری _ فقط می تونم الان اجازه بدم ببینیدشون، از دستگاه نمی تونم بیرونشون بیارم .
سری تکون دادم ،اشکامو پس زدم ،طلعت شالمو روسرم کشید و گفت:
_ الان دکتر میاد ناراحت می شه ؟
_ چرا ناراحت بشه ، من مادرشونم.
طلعت _ تو مادرشون نیستی ،مهری مادرشونه .
_ مهری زاییده ؟
طلعت _ تو برای مهری زاییدی.
_ من گه بخورم برای کسی بزام.
طلعت _ خاک برسرم دیوونه شدی نه!
با بغض و صدای لرزون گفتم :حس مادری به زحل رسید شد دیوونگی ! یعنی من تو دنیا از اینم سهمی ندارم؟…
طلعت با غصه نگام کرد ،سر بلند کرد و به پشت سرم نگاه کرد ،نمی خواستم رد نگاشو بگیرم و بفهمم کی پشت سرم ایستاده ،توی اون لحظه از همه ی موانع می گذشتم تا بچه ها رو ببینم ….
رفتم تو یه اتاق و بعد پوشیدن گان رفتم تو بخش نوزادا. پرستار دو تا دستگاهو نشونم داد و یکیشون دور دستش یه دستبند صورتی بود یکیشون لیمویی ،کوچولو بودن ،ظریف ،پوست سرخ ،موهای کم پشت ….
مقابلشون ایستاده بودم ،دستمو جلوی دهنم گرفتم که صدام در نیاد ،خواب بودن ،عین معجزه است ،من به دنیا آوردم ؟! بالاخره یه کار درست انجام دادم …اینا بچه های منن …منو… منو … بردیا .. ..منو بردیا …این چه زندگیه که باید دوتا بچه از عشق قدیمم داشته باشم اما… اما…..
رفتم جلوتر، مقابل دستگاها، دستمو رو دستگاه گذاشتم و گفتم:
_ دخترم ،پسرم ..سلام… “صدام می لرزید ، آخ زحل ، مادر شده !کی باورش می شه ؟!”من …من…. مامانتونم ….تورو خدا بگید یادتون نمی ره …تو رو خدا بگید یه روز یه جا منو می بینید …مامانو می بخشید ؟!…
مامانو می بخشید ؟مامان فروختتون، ما یه کم داستانمون عجیبه ، باباتون آدم خوبیه ، درس خونده ، آقاست …عاشق خونواده است ، هیچ وقت ولتون نمی کنه ، یه بار .. یه بار …قبلا منو ول کرد و رفت، اما من چون عضو خونواده ش نبودم رفت ، اما شما رو خیلی دوست داره ،فکر نکنید مامان خودش می خواد بره ها ! … دارم می میرم که نمی تونم پیشتون باشم….
“جلو دهنمو گرفتم ،اشکام بی وقفه از چشمام می بارید با بغض گفتم”:دارم می میرم مامان ، شاید قبل این که از بیمارستان مرخص بشم از غصه ای ندیدنتون دق کنم ، منم مامانمو بعد تولدم دیگه ندیدم …بچه ها می دونید ، من آدم زیاد خوبی نیستم “از گریه نفسم قطع شد، هق قق می کردم …دلم می خواست از تو دستگاه در بیارمشون و در برم … اما… اما زحل بدبخت برای خودش جا نداره ، معلوم نیست بعد ترخیص اگه حاج محمود اجازه نده برم خونه اش، کارم به کجا می کشه ، این دوتا طفل معصومو کجا ببرم ؟صالح هم که نیست ، پولم که ندارم ….
_بچه ها مامان یه کم اشتباه کرده ،باید بره یه وقت اشتباهاش دامن گیر شما ها نشه ،بابا بردیا براتون یه مامان دیگه آورده، این قدر خوبه،این قدر خانومه…مثل مامان اشتباه نداشته ، به قول باباتون ننگ نداره …”با غصه گفتم “:برای مامانتون دعا کنید ،عمرش به سر بر سه بچه ها …چون “با هق هق گفتم “:نمی تونم ازتون جدا بمونم ….فکر این که هر روز تو بغل یه زن دیگه بزرگ می شید و می گید مامان و منو نمی شناسید منو می کشه …بچه ها ، نمی دونم چرا دردای من تموم نمی شن، من مدت هاست آدم خوبی بودم … کاش … کاش خدا منو می بخشید و شما رو ازم نمی گرفت …
اشکامو پس زدم ،دستا مو از حفره دستگاه داخل کردم و دست دخترم و پسرمو گرفتم و گفتم:
_ چه قدر دلم می خواد … هر شب براتون لالایی بخونم …از گریه اتون از خواب بیدار شم بهتون شیر بدم با ضجه گفتم:ببوسمتون…
با حسرت نگاشون کردم و گفتم:شاهد راه رفتنتون باشم ،بشنوم می گید مامان ….
سرمو بلند کردم با هق هق گفتم :خدا !این جایی ؟!دلم از این شکسته تر نمی شه ،مگه نگفتی صدای دل های شکسته رو می شنوم … من یه مادرم … یه دل خوش بهم بده …عهد می بندم باهات .

.. سر بچه هام … عهد می بندم …..
آروم لالایی خوندم …
دختر خوبم ،ناز و عزیزم
پسر ریزو تر و تمیزم
آفتاب سر اومد ،مهتاب می تابه
بچه ی کوچیک ،آروم می خوابه
لالا لا لایی ،لالا لالا یی ….
به دخترم نگاه کردم و گفتم :دوست داشتم اسمتو بذارم “آوا”به پسرم نگاه کردم و گفتم :اسم تو هم “آوات”که صدای امید و آرزو معنای اسمتون بشه .
نمی دونم چی صداتون می کنند ، اما برای مامان همیشه آواو آوات هستید .
دلم می خواد بغلتون کنم ،بوتون کنم …
مامانو ببخشید …ببخشید که آدم خوبی نبودم تا بابا عاشقم بشه …که ترکم نکنه … که… که مجبور نشم خواهر یا برادر قبل شما رو از بین ببرم ….
صدای در اومد و شونه ام پرید ،با ترس برگشتم به پشتم نگاه کردم،همه جا رو به واسطه ی اشکام تا می دیدم، نفهمیدم کی بود،در اتاق نیمه باز مونده بود !کسی پشت سر من داخل بود ، مهری خانم بود ؟! پرستار بود؟!….
پرستا اومد گفت:خانم…خواهش می کنم بیاید بیرون.
_ خانم نمی شه یه کم دیگه بمونم؟
_ نه خانمم بیا بیرون ،خودتم باید بری استراحت کنی، مگه تازه از آی سی یو نیومدی ؟…بلند شو عزیزم
از جا بلند شدم با بغض نگاشون کردم و با همون حال داغون برگشتم …رفتم داخل اتاق دیدم طلعت اون جا هم نیست ،لب پنجره نشستم ،هوا گرم بود،به بیرون نگاه کردم،پس چرا منو آفریدی؟ من که چیزی نفهمیدم جز بدبختی، من باهات عهد بستم ،عهدمو قبول کن….بذار آدم بهتری باشم…چه طوری ممکن بچه هامو باز ببینم ؟شاید بردیا اجازه بده هر از گاهی بیام دیدنشون … آخ بردیا …آخ …دستمو رو قلبم گذاشتم …بی چاره صالح… الهی بگردم برای غربت و تنهاییت که مثل من تنها بودی و تو تنها یی مردی …دلم آتیش شد….
تا حالا هفت بار تونسته بودم به بچه ها شیر بدم ،از ذوق گریه می کردم هر بار ….شیر دادم…تونسته بودم یه کاری بکنم که درسته ،که گناه نیست، که خطا نیست ،بدبخت کردن مردم نیست….
سها از همون روزی که حالم جا اومد هر روز اومده بود دیدنم ،فهمیده بودم از مانی یه پسر یک ساله داره به اسم “سپنتا”،فهمیدم بعد رفتن من با مانی ازدواج کرده، می گفت خیلی عجله ای یه هویی شد.
من نفهمیدم مدل مانی چه طوریه…که عاشق می شه و سر ضرب ازدواج می کنه، خوب چی می شد از ژنش تو تن بردیا هم بود؟…
بعد ها بهناز تعریف کرد ، همون روز رفتن بردیا پدرش فوت کرده بود و اصلا پای مانی به اون ور باز نشده. مادرش موقع فوت پدرشون فشارش بالا می ره و بستری می شه، پزشکا احتمال حمله ی قلبی می دادن، با هزار ضرب و زور مراقبت و توصیه های پزشکی بعد بیست روز می تونن مادرش رو مرخص کنن و جنازه ی پدرش رو برای خاکسپاری بیارن ایران. این قدر اوضاع خانواده شون اون ور پیچیده شده که بردیا شب و روزش رو گم کرده بوده. و مانی هم این ور به خاطر پاسپورتش نمی تونسته بره.
بردیا وقتی برگشته ایران آشوب بوده، این کل حرفای بهناز بود و من…
من جرات نکردم بپرسم از من چیزی گفت؟ حتی از سها هم نپرسیدم که بردیا از من خبری گرفت؟… ترسیدم بگن “نه”من قلبم بایسته !بایسته!به خدا که می ایستاد !اینو وقتی فهمیدم که سها گفت “بردیا یه ساله با مهری ازدواج کرده، مهری دختر صاحب بیمارستان بود ،به خاطر سرطان رحم ،رحمشو در آوردن، بردیا آگاهانه ازدواج کرد.
چرا؟چرا مهری با این تفاوت سنی و این مشکل باید…باید….عشق بردیا باشه… آتیش به قلبم افتاد ،می سوختم ..الکی گریه می کردم از سوزش دلم بود که اشک می ریختم ….این قدر جای جای دلمو جگرم سوخته بود که پلک می زدم، اشکم می ریخت .
اون وقتا که “آق زحل” بودم یه درد داشتم اونم بابام بود، ولی وقتی زحل فرازی شدم هزار ،هزار هزار درد به جونم افتاد.
به قول سها می گفت :خدا که درد نمی ده ،درمون می ده ،تو با راه گذشته ات ،درد برای خودت ساختی، سها هم که طبق معمول همیشه ، جای دل داری ،دلو می کند می ذاشت کف دستم .
در اتاق باز شد ،سریع اشکامو پاک کردم دیدم بهنازه، با ذوق گفتم:
_ بهناز !
بهناز _ ای وااای !ای واای !ببخشید
بغلش کردم و گفتم :بی معرفت من ده روزه این جام، کجایی؟
بهناز _ روم نمی شد بیام .
_روت نشد؟!…
بهناز _ چون …چون بهت نگفته بودم من خواهر بردیا و مانی ام…
لبخند تلخی زدم و گفتم:من این قدر درد دارم که به این چیزا فکر نمی کنم بهناز …
بهناز _ مهری خانم اومده بچه ها رو ببینه .
قلبم هری ریخت ،حس کردم روح از تنم جدا شد،بهنازو پس زدم ،از تخت اومدم پایین ،بهناز دنبالم افتاد و با هول می پرسید:زحل کجا ؟زحل صبر کن…
دوییدم طرف بخش نوزادا… جلو در ورودی دیدم بردیا ایستاده داره، داخل اتاقو نگاه می کنه ،زانوهام سست شد ،بردیا برگشت نگام کرد ،تو چشماش شورش التماس بود ،تموم من فریاد می زدن “بچه هامو نده بهش، تورو خدا نده….”دیوارو گرفتم نیوفتم اما نشد… رو زمین وا رفتم بهناز با هول گفت :
_ ای وای زحل !…
بردیا فقط نگام می کرد …،انگار با چشمامون حرف
می زدیم ،من التماس می کردم، اون سکوت می کرد ….
با تنگی نفس و بغض گفتم :بهی …بهی ….بهی بچه هامو دارن می برن…
بهناز _ الهی بمیرم ..الهی بمیرم ..”شونه هامو در برگرفته بود جلوتر از من زد زیر گریه ،تو تمام لحظه هام بهناز با هام بود می دونست دل من عزاداره…
باز با گریه گفتم:بهی بچه هامو اومده ببره ….”بهناز محکمتر بغلم کرد …با گریه گفتم :”بهناز منو بکشین، من این طوری نمی تونم ادامه بدم منو بکشین …بهناز بردیا ….بردیا داره منو زنده زنده می سورونه …
_ زحل !”صدای مانی بود بهناز گفت”:
_ مانی بلندش کن ببریمش ،مهری خانم میاد می بینه ….
سر بلند کردم دیدم بردیا نیست..
به اتاقم رسیدم ضجه می زدم،صدام دو رگه شده بود ،موهامو می کشیدم ،اتاقو به هم ریختم ، جنون گرفته بودم ،آخر بهم آرامبخش زدن و خوابوندن…
زمان از دستم در رفته بود ،چشمامو باز کردم دیدم خودش بالای سرمه !خود بردیا !پلک زدم ،صورتم خیس شده ،داشت نگام می کرد ،موهامو دورم ریخته بود ،هوای گرم و اون موهای پریشون تنمو تب دار کرده بود ،با بغض گفتم :
_ بردشون ؟
با سکوت، با یه خشم خفته توی چشماش نگام می کرد، با بغض گفتم:
_ بگو …اگر بچه هامو یه وقت بزنه …”این قدر شدت بغضم شدید بود که نمی تونستم حرف بزنم”
بگو…بگو…بزنه…بزنه….به خدا ….به خدا واگذارش می کنم …
بردیا _ خدا پرست شدی !
ملحفه ی رو روی سرم کشیدم، بلند بلند گریه می کردم ،بچه هامو می خواستم،سینه ام درد می کرد، وقت شیرشون بود…
بردیا بلند بلند گفت:
_ کی تورو خدا پرست کرده که مهریو می خوای به خدا واگذار کنی ؟
حرفاش مثل خنجر تیز توی جیگرم فرو می رفت…
_ بچه دوست شدی ؟تو از کی تا حالا بچه می فهمی ؟مهر مادری می فهمی ؟
ملحفه رو پس زدم ،بلند شدم نشستم و با صدای دو رگه گفتم:
_ تو می فهمی من چه دردی دارم می کشم؟”زدم رو سینه ام گفتم “:می سوزه ….دارم آتیش می گیرم عصیان کرده ،عصیان .
بردیا _ چرا مگه تو محبتی به بچه ات داری؟
موهامو کشیدم و جیغ زدم :بچه های منند.
بردیا با حرص گفت:کدوم بچه ها؟!
با هق هق و نا باوری نگاش کردم با بغض گفتم :من…من مامانشونم ،من به دنیا آوردمشون .
بردیا _ اگه بالای سر اینا هم نبودم می کشتیشون .
وا رفته نگاش کردم گفت:
_ چه مادری !جلو کی داری هق هق می کنی ؟جلو ی من؟من نمی شناسمت ؟من نمی دونم چی کار کردی ؟تو مادری ؟تو زحل فقط یه جلادی یه قاتلی همین….
_ من…من….به دنیا آوردمشون ،خون من تو رگاشونه ….”با حرص و غضب گفت”:
بردیا _ مگه فقط زاییدن مهمه ؟
_ من نمی دونستم دکتر سقراط تویی.
داد زد :چه فرقی داره ،مهم اینه تو مادر نیستی .
جیغ زدم با صدای خفه، موهامو کشیدم گفتم:هستم…هستم من مادرشونم….
در حالی که در جا جست زد و رخ تو رخم شد تو صورتم داد زد :
_ پس چه طور بچه اتو کشتی؟
انگار تنمو فریز کردن ،تنم یخ کرد داره در مورد بچه اولمون حرف می زنه ،اشکم از چشمم چکید، تو چشمم عصبی نگاه می کرد، دهنمو باز کردم حرف بزنم اما خفه خون_خفقان_ می گرفتم، به زور نالیدم :
_ ترکم کردی .
نعره زد :بابام داشت می مرد “آروم گفتم”
_ ترکم کردی با حرص گفت :گفتم صبر کن بیام.
_ من ترسیده بودم، تو منو گذاشتی رفتی .
با حرص و صدای پایین گفت:حق نداشتی بچه ی منو بکشی .”هولش دادم ،چشمام تار می دید پلک محکمی زدم و پرده ی اشک چکید و جیغ زدم:ولم کردی، من ترسیدم نیای ،من یه دختر بودم هنوز ،تو رفتی پی خونواده ات .
داد زد تو هم خونواده ام بودی .
_ من دوست دخترت بودم
داد زد:احمق،احمق!همیشه احمقی زحل !تو زندگیم بودی !
اشکم داغ و گداخته از چشمم چکید و گفت :
_ به حضرت عباس (ع)،به خداوندی خدا یه روز نشد از خواب بیدار بشم نگم خدا لعنتت کنه زحل!
“دلم از جا کنده شد ،با چشمایی که از اشک می لرزید و می چکید نگاش می کردم با حرص و خفه گفت:
_ چه طور یه آدم بچه اشو می کشه؟ چه طوری؟مگه می شه؟یکی مادر باشه بتونه بچه اشو بکشه !وقتی عمل لقاح انجام شد و حامله شدی بهنازو گذاشتم کنارت ،ترسیدم بفهمی… اگر بفهمی بچه ی منه بازم بکشیش ،داشتم بچه امو باز از قاتلشون می گرفتم ،بین این همه آدم تو اومدی ،تو شدی مادر بچه هام ،من بچه هامو باز از یه قاتل خواستم …
با بغض آروم گفتم:من قاتل نیستم
_ هستی
_ نیستم
“تاکیدی و عصبی با حرص و صدای آروم گفت”:
_ زحل هستی هستی
جیغ زدم :نیستم ،نیستم ،نیستم یه سال خونه ات بودم ،تو تختت بودم ،غمخوارت بودم عاشق…عاشقت بودم …ازت پرسیدم برای خونواده ات چی کار می کنی؟ گفتی همه کار ، گفتم از همه چیزو همه کس می گذری؟ گفتی “می گذرم”
با حرص و دندونای رو هم اومد جلوتر و گفت “:
بردیا _ آخه بزنم تو سرت که این قدر بی عقلی ،خونواده پس یعنی چی اگر تو جزو اونا نیستی ؟…
با حرص هولش دادم و با گریه گفتم :
_ تقصیر تواه ،تو منو نمی خواستی ،اگر می خواستی مثل مانی عقدم می کردی ،من از هدی بدتر نبودم ،من معتاد نبودم ،پسر ب
از نبودم ،مثل هدی فقط ساقی بودم ،من عاشقت بودم دنیام بودی همه کسم بودی اما تو فقط منو آلت دستت می دونستی و هوست.
داد زد :این طور نبود .
_ پس چرا باهام ازدواج نکردی ؟
بردیا نفس زنان نگام کرد ،سری تکون داد و بلندو با عجله گفت :
_ چون مانی با هدی ازدواج کرد ، پدر و مادرم ناراحت بودن، باید آروم می شدن بعد اقدام می کردم وقت ممی خواستم، بعد مرگ هدی می خواستم علام کنم، پدرم مریض شد
جیغ زدم، گوشامو گرفتم گفتم:
_ برام بهونه نیار ،حتی یه بار نگفتی زحل تو همسر منی .
بردیا داد زد:گفتم زندگیمی،گفتم آرامش منی ،گفتم تنها کسی هستی که از محبتم سوءاستفاده نکردی ،زحل تو منو قطع کردی از زندگی، از عشق از امید قطع کردی با رفتنت با کشتن بچه امون .
_ اون بچه نبود یه نطفه ی کوچیک بود .
داد زد :اون بچه امون بود نفهم
قلبم هری ریخت با دردی متفاوت از ،از دست دادن بچه امون گریه کردم ،مثل مثل بچه هایی که پدرشون طردشون می کنه ،دعواشون می کنه و دختر بی واهمه با دهن باز مقابل پدرش اشک می ریزه تا شاید پدرش دلش بسوزه …”
بردیا _ مانی که زنگ زد گفت ،زخل رفت”…
سکوت کرد …سکوت ،شبیه خط صاف ضربان قلب رو مانیتور نمایشگر بود…
از جابلند شد ،با وحشت نگاش کردم و اشکامو پس زدم و از تخت اومدم پایین ،لباس بلند سفید بارداری تنم بود ،پا برهنه روی سنگ سرد اتاق قدم برداشتم رفتم طرفش با وحشت گفتم:
_ بچه هامو ازم دور می کنی ؟
“با صدای دو رگه گفت”:
بردیا _ اونارو فروختی .
نزدیک بود سکته کنم، به لکنت افتادم از هول با لکنت گفتم :
_ نَ ….نهَ….تو ….با…با….با….مَ….مَ…..من…..ای…..ایییی…..اییییی….این……ک……کا……کا…..ررر….”موج ترحم ودلسوزی و دلسوزی تو چشمای بردیا شعله می کشید ،اومدم دستامو بیارم بالا دیدم دستام شبیه پارکینسونی ها چه لرزه ای داره !
نگاه بردیا خیره به دستم افتاد ،از هول این که نره و منو بی خبر از بچه ها بذاره، از گریه به سکته افتاده بودم …
دیدم نمی تونم حرف بزنم ،عقب عقب رفتم پشت در نشستم ،با اون بخیه و شکم درد نشستم، با ترس نگاش کردم ،وسط اتاق ایستاده بود ،نگاهم می کرد ،آروم گفت:
_ زحل !
_ نمی ذارم ….بری …..
یردیا _ ما معامله کردیم …”موهامو کشیدم، جیغ زدم “:گور…گور…گور بابای …معا…معامله ….بچ….بچه هام…
باز با سکوت نگام کرد، اومد جلو، خودمو محکم به در چسبوندم گفتم:
_ نمی ذارم بری ،من بچه هامو می خوام .
بردیا اونا بچه های من و مهری ان.
با حرص گفتم : من به دنیا آوردم ،من مادرشونم ،مهری اصلا مادر نمی شه ،منم ،منم….
بردیا _ توفقط مادر بیولوژیک اونایی .
جیغ زدم :من مادر همه چیزشونم …خودمو می کشم …
اخم کرد و تکرا رکردم :خودمو می کشم بردیا،من هیچ کس و هیچ چیز دیگه ندارم ،فقط اون دوتا بچه ان ازم بگیری می کشم خودمو … جلو چشمت خودمو می سوزنم بردیا …به روح بابا م قسم به روح بابام
بردیا _ پاشو مسخره باز در نیار
_ نمی دی؟نمی دی…
از جا بلند شدم به اطراف نگاه کردم ،نگاهمو دنبال می کرد ،چشمم افتاد به پنجره تا اومدم حرکت کنم ،محکم بازو مو گرفت، هولم داد طرف دیوار ،پشتم محکم خورد به دیوار و نگهم داشت و گفت:
_ تو چرا آدم نمی شی زحل!خسته ام کردی چرا آدم نمی شی ؟چرا با حماقتات زندگی منو همیشه داغون می کنی، با ساقی بودنت با تصمیم های بچه گونه ات، با بی عقلیلیات …چرا بزرگ نمی شی ؟همیشه سه سالته، لجباز و بی منطق…
_ بچه هامو می خوام، من منطق سرم نمی شه…
بردیا _ می خوای که بکشیشون .
میون دستاش تقلا کردم جیغ زدم :من مادرشونم ،بهشون آسیب نمی زنم ،من قاتل نیستم ،تو باعث شدی که سقط کنم ،تو هیچ وقت واسه دوست دخترت برنمی گشتی ایران.
_ به خاطر خدا ساکت شو زحل ،به خاطر خدا …
آروم با التماس گفتم :بچه هامو می خوام …”جواب نداد چشماشو همین طور عصبی رو هم گذاشته بود با لحن التماس بیشتر گفتم:
_بردیا…بردیا…بچه هامو می خوام. بچه هامو بیار … من می میرم … سینه ام درد می کنه، وقت شیر شونه بردیا …تورو خدا جون مامانت برو بیارشون آقا، توروخدا …چشماشو باز کرد و شونه امو رها کرد و گفت :
_ برو دراز بکش، دکتر اعظمی بیاد …
_ دکتر …بردیا ….،بردیا من بچه هامو می خوام …
_ برو دراز بکش، بیاد معاینه ات کنه، عفونت داشتی
با گریه گفتم :گور بابای من ،بچه هام گشنه ان.
بردیا _ چرا نمی فهمی !”به سقف نگاه کرد و گفت “:چرا این طوری آفریدیش …
با هول وولا نگاش می کرم ،شمرده گفت :
_ برو ،رو تخت ،دراز بکش ،بیاد معاینه ات کنه، اگر مرخصت کرد ببرمت …
با شوق و ذوق کودکانه گفتم :
_ پیش بچه هام ..آره ؟ .. تو روخدا بگو آره …آره؟
_ آره می برمت …”نمی دونستم از ذوق از چی کار کنم، ببوسمش ،دستشو ببوسم ، بغلش کنم ،به پاش بیافتم ،نمی دونستم ….دیگه خودم نبودم ….خم شدم دستشو ببوسم، دستشو کشید عصبی بود اما آروم گفت :
-بروبخواب
_ چشم چشم “با ترحم و غم نگام کرد و رفت بیرون با دکتر اعظمی اومد و دکتر گفت:
_ بردیا بیارش مطب .
بردیا _ می خوام ببرمش خونه ،بچه ها خونه ان الان یه تایم شیر شونم رفته .
دکتر _ آزمایش جدیدش اینه ؟
“بردیا برگه هارو داد ،جلو ی بردیا معاینه ام می کنه ؟!حالا نه که تو عار و ناموس دار ی جلو بردیا؟… نداشتم، ولی الان دارم، الان سه چهار سال گذشته !…یعنی دکتر اعظمی هم کلا تو باغ نیست؟… معانیه ام رو همون طوری جلو بردیا انجام داد ،لباسموداد بالا … یه خجالت و شرمی تو وجودم گذشت، که آب شدم .
دستمو جلوی دهنم گرفتم، رو مو برگردوندوم ،یه آن یاد صالح افتادم …دست دیگه ام رو قلبم گذاشتم ،ببخشید اگر زنده بودی …مگه من می تونستم برگردم به تو صالح … من دارم از دوری بچه هام می میرم، دستمو از رو قلبم برداشتم، گوشه ی لباسمو تو چنگم گرفتم و دکتر اعظمی گفت:
_ نوچ بردیا! بیار مطب رو این تخت نمی شه که ،بخیه هاش جوش نخورده ها…
سر برگردوندم ،داشت با دکتر حرف می زد …داره منو می بره ؟!برم پیش بردیا …
قلبم هری ریخت …واویلا …واویلا ….چی می شه ؟برم ببینم دور زنش می گرده قربون صدقه اش می ره؟قلبم تیر تیزی کشید ،عاشق مهریه؟… تمام من سکوت کرد .
یه حسی با صدای ضعیفی درونم گفت :زحل ،اشکال نداره، بری پیش بچه ها…
دکتر اعظمی _ پنج شنبه بیاین مطب، داروهارو سرساعت مصرف کنه
بردیا _ شیرش خشک نشه
دکتر اعظمی _ بردیا تو هم شیر می خوای هم خرما رو ، .آب زیاد بخوره ،مایعات فراوون…
بردیا _ آخه دوتان ،الان هم اینا که نوشتی خیلی قویه…
دکر اعظمی _ مشکل اینه عفونت کرده به شدت ، تازه اینه ،عملکرد بدنه، نمی شه حدس زد بدن فرد چه اتفاقی براش می افته. البته خودشم مراعات نمی کنه ها، الان چرا باید وضع بخیه اش این باشه ؟داره فشار میاره دیگه !
بردیا سری تکون دادو به من نیم نگاهی کرد و با خجالت لباسمو پایین آوردم ،خوبه قبل وبعد و الان با هم مقایسه می کنه !خاک بر سر ذهن منحرفت زحل !
بردیا تا جلوی در اتاق با دکتر اعظمی رفت ،پاشدم ،کفشمو پیدا کنم بپوشم ،کفشم زیر تخت بود ،این شکمم رو هم عین سفره بازکردن ،یه دردی داشتم که خدا می دونه، تا خم شدم بردیا داد زد ، از ترس یه “وای “گفتم
و گفتم :وای !زهره ام ترکید !خوب چیه؟!
بردیا _ الان اعظمی گفت مراعات نمی کنی ،خم شدی زیر تخت چی می خوای ؟
_ کفشامو ،طلعت گذاشته اون زیر ،می خوام بپوشم بریم ….طلعت هم یه سر داره هزار سودا نیست که بیاد ….”خم شد کفشامو از زیر تخت داد و گفت “: _ بشین رو تخت بپوش ،طلعت با بهناز خونه ی ماست ،پیش بچه ها .
کفشم بند داشت، بدنم هنوز ورم داشت ،دردم داشتم، نمی تونستم خم بشم …”بهش نگا کردم، کمک می خواستم، خم شد جلو پام، کفشمو پام کرد ، آروم گفتم:
_ بردیا ببخشید .
بردیا _ هیچی نگو، که حرف بزنی خون به پا می کنم ،پای بچه هام وسط نبود، تو روت نگاه نمی کردم .
با بغض گفتم :می دونم خوب.
نگاهشو خواست بلند کنه ، اما دوباره به سمت کفشا برگردوند ،الهی بگردم، موهاش چرا این قدرسفید شده؟… زحل!خاک بر سرت، شوهرت پنجاه روزه مرده !می دونم! خوب؟… دردِ می دونم!مگه دست خودمه!دست این دل درد گرفته امه، مگه می خوام که این طوری بگم ؟!دست خودم نیست !بابا این بردیاست …
بردیا _ برو لباستو بپوش تا برگه ترخیصو بدم حسابداری .
_ نه وایسا منم بیام
بردیا _ تو کجا بیای ؟می خوای حساب کنی ؟
_ چی ؟نه می گم نری …بردیا به سقف نگاه کرد و شاکی گفتم:
_ هنوز جوابا رو سقفه؟
بی حوصله گفت: بمون تا بیام، البته اگر معنی این جمله رو متوجه می شی .
_ می شه تیکه نندازی؟… انگار من از خدام بوده ازش جدا بشم برم…برم…
بردیا راهشو کشید به طرف در ،در حالی که زیر لب گفت :
_ از خدات نبود، سها این قدر زیر پات نشست، که آخر گذاشتی رفتی .
بردیا راهشو کشید به طرف در،در حالی که زیر لب گفت:
_از خدات نبود، سها این قدر زیر پات نشست که گذاشتی رفتی.
_واا…
رفت بیرون،سها رو چی کار داره دیگه…
رفتم در کمدو باز کردم، دیدم طلعت فقط یه چادر عربی گذاشته،خوب یه مانتو می ذاشتی!حالا چادر چی منه سرم کنم تو این گرما!زحل!خوب طلعت که نمی دونه تو عقبه ی زندگیت چیه؟بدبخت فکر می کنه چادری هستی دیگه.
یه کم تو اتاق موندم، اما دلم شور افتاد نکنه الکی گفته!
راه افتادم به طرف پذیرش که بپرسم حسابداری کجاست…
_خانم…
_بله؟
_سلام،شما چرا باز راه افتادی؟
ای بابا! منم شدم انگار گاو پیشونی سفید تو این بیمارستان، تا منو می بینن می گن چرا راه افتادی؟ چرا بیرونی؟
_زحل!
چند قدم اون ورتر دیدم بردیا ایستاده، رفتم طرفش و شاکی با صدای آروم گفت:
_بمون بیام یعنی چی؟چرا فهمیدن این جمله این قدر برات سخته؟!…
_خوب طول کشید…
_طول نکشید، تو بلد نیستی منتظر باشی، مشکل این جاست…
بهش با تردید نگاه کردم چرا این قدر کنایه می زنه خوب؟!به قد و بالام نگاه کرد و گفتم:
_حساب کردی؟
بردیا _راه بیافت.
“وا خوب جواب بده دیگه!.”
_باید بریم خونه ی مهری؟
بردیا_مهری خانم.
_مهری خاااانوووم؟
بردیا برگشت شاکی بهم نگاه کرد و گفت:
_زحل پامون نرسیده شروع کردی؟
“یه جور حرف زد انگار چهار سال بینمون فاصله نبوده،انگار تموم این مدت با هم بودیم وزیرو بم منو حفظه، با اخم گفتم:اون که این جا نیست بگم مهری خانم.
بردیا_هر جا خواستی اسمشو ببری باید بگی”مهری خانم “
“با حرص گفتم”
_خیلی خوب مهری خانم،خانم خانمها “بردیا سر تکون داد و با اخم نگاش کردم و یکی از پشت سر صدا کرد “:دکتر سقراط…”بردیا برگشت و همون پسره که صدا کرده بود گفت:”
_امضاءنکردید که!”بردیا خودکار و گرفت قد علم کردم و سر کشیدم دیدم جا مدیر بیمارستان امضاء کرد. ابروهامو بالا دادم و پسره رفت و بردیا نگام کرد و گفت:”چیه!
_مدیر؟! صاحب بیمارستانی؟
بردیا _مدیر با رئیس وصاحب و فرق داره.
_هرچی!قبل ایه طب طب خالی بودی “پوزخندی شیرین و کمرنگ گوشه ی لبش اومد. راه افتاد و دنبالش راه افتادم،چادرو جمع کردم و گفتم:
_باید بریم خونه ی مهری خانم؟یعنی همون خونه ای که تو با مهری خانم زندگی می کنی، یعنی…
بردیا یه نگاه به پایین پام انداخت و گفت:
_این لامصبو ول کن تا دم زانوت بالا بردی!کی به تو گفته چادر سرت کنی.
_چادر به پام گیر می کنه.
بردیا از دستم کشید پایین وبا حرص و صدای آروم گفت:لباستم جمع کردی!وای!
به پایین لباسم نگاه کردم و گفتم:اِ!نفهمیدم.هان بردیا؟…
بردیا_چی می گی زحل؟نه پس! برای تو خونه جدا گرفتم با بچه ها زندگی کنی،مهری هم جدا!یه کم فکر کن،مهری اصرار به بچه دار شدنمون کرد وگرنه من که بچه نمی خواستم،الان دوتا شدن باید پرستار بگیرم،مهری نمی تونه به بچه ها برسه، بچه ها هم ضعیفن شیر مادر می خوان، جای پرستار تو باشی به نفع بچه هاست، هم این که مطمئنیم مادر بچه، حواسش جمع بچه هاست، سر به هوایی نداره، البته این نظر مهریه، که از گذشته هیچی نمی دونه، وگرنه من که اعتمادی به مراقبت تو ندارم.
وایستادم و شاکی بردیا رو نگاه کردم. دو قدم جلو تر تو پارکینگ ایستادو گفت:
_چرا وایستادی؟
_می خوای چهارتا متلک بندازم تا فی خالدونت بسوزه؟!راه می ری متلک میندازی که چی؟خوشت اومده ؟ حال می کنی با سوزوندن دل من؟من دلم و جگرم این قدر سوخته که این تو “به خودم اشاره کردم”شبیه خود جهنم شده، حالا زیرشو کم و زیاد می کنی دو تا قل بیشتر می زنه، ولی آتیش بگیره بردیا دودش تو چشم خودت هم می ره ها.
بردیا_بیا! نرفته تهدیدا شروع شد.
_تهدید نیست،التیمالتومه!کزت بودم ترکم کردی،شبیه مرغ جوجه کشی شدم،الان “مادری” داری پرستار پرستار تو گوشم فرو می کنی و مهری خانم،خانم،خانم،باشه فهمیدم اون خانم من کلفت بچه هات، ولی حق نداری مادری منو زیر سوال ببری، نه ماه زحمت کشیدم،سال ها از عمرم کم کردم و بچه به دنیا آوردم، همین امروز از بیمارستان مرخص شدم، صدبار مردم و زنده شدم، خودتم شاهدی، حالا برای مادر بودن من تو درجه تعیین می کنی.؟!
بردیا در ماشینو باز کرد گفت:
_بیا بشین.”
چادرمو جمع کردم و بلند گفت:
_نوچ
با حرص گفتم:کی این جاست نوچ نوچ می کنی، کاسه ی داغ تر از آش؟!…
بردیا _دوربین هست آخه…لااِله الا الله.
چادرمو صاف کردم، زیر لب غر می زد،چپ چپ نگاش کرد م و گفتم:

همچنین ببینید

پارت ۱۱ رمان زحل

_معلمی؟… خوش به حالت، کاش منم سواد مواد داشتم، می اومدم یه خاکی تو سرم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *