پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عابر بی سایه / پارت ۱۶ رمان عابر بی سایه
کانال عاشقي

پارت ۱۶ رمان عابر بی سایه

_ این همه زندگی منه
دخترمه
دستم را محکم گرفت
_ دخترمون؟
ترسیدم یک لحظه آراز را کنارم حس کردم
حانایش به دنیا آمده بود و نبود
حانایش را باید به دیگری میبخشیدم؟
چه قدر محتاج وجودش بودم اما نبود
نخواست که باشد
با سر تایید کردم
_ آره حانا دخترمونه
و از آن ثانیه حس مالکیتش به حانا شکل گرفت و روز به روز بیشتر و واقعی تر شد…
روزها و ماه ها و سال ها از پس هم براى ما گذشت اما آسان نگذشت
سوشا به سختى برای تامین مایحتاج زندگى تلاش میکرد
بیمارى افسردگی من دقیقا از همان ابتدا دامن گیرمان شد
احساس شکست
طرد شدن و حقارت لحظه ای رهایم نمیکرد
همه عشق و توجهم را صرف حاناى کوچکم میکردم و از طریق او بیشتر از سوشا فاصله میگرفتم و این بود که بیمارى اش بیشتر و بیشتر شد
هر شب تا صبح در کارگاه کار میکرد و جان میکند از این طریق سعى میکرد
با خودش مبارزه کند و الحق که موفق بود
هرچند که جنونش روزى نبود که جنونش با مشت و لگد و ناسزا بر سرم آوار نشود
اما همین که حصار تنم را نمیشکست برایم کافی بود…
چهار سال تمام نخوابیده بودم و هر زمان که به سختى چشم بر هم نهاده بودم خوابش را میدیدم
و حسرت نداشتنش تمام روزم را جهنم میکرد
چهار سال هر وقت کتک خوردم و دل تنگ خانواده ام شدم
مروارید روى سینه ام را در مشت فشردم و خدا را شکر کردم سوشا نمیداند این گردنبند هدیه اوست…
حال که فکر میکنم من اصلا تمام این چهار سال را جز وقتی که خواب او را میدیدم زندگی نکرده بودم!
***
میدانستم همان اندک سرمایه اش را هم صرف بازگشت به ایران کرده است
تعلل جایز نبود
اما براى رویارویی با مردی که همه عمر او را غاصب دارایی و عزیزانش میدانست آماده نبود
میترسیدم کم بیاورد و بیمارى اش با دیدن آراز او را از پای در آید
این اولین شبی بود که در یک اتاق کوچک هر سه کنار هم روى یک تخت میخوابیدیم
حانا که خوابش برد با سر انگشت گونه ام را نوازش کرد برق نگاهش در دل تاریک شب بر صورتم سنگینی میکرد
_ دل آرام؟!
هر وقت اسمم را کامل هجی میکرد میترسیدم
و بی اختیار نگران میشدم
غلتی زدم و در حالی که پشتم به او بود جوابش را دادم
_ هوم؟
_ رفتى دیدنش؟ تو رو پس زد؟
از این آرامش و جسارت این سوالش تعجب کردم سعی کردم خودم را بی تفاوت جلوه دهم
_ هیچ کی نمیدونه من برگشتم
_ اگه ببینیش باز هم…
مابقى حرفش را قورت داد و چند ثانیه بعد با یک صداى لرزان گفت
_ با اون چه طورى میگذشت که با من هیچ وقت نگذشت؟
قلبم مچاله شد مگر با او گذر زمان را توصیف کردن برای چون سوشایی ممکن بود؟!
_ بخواب سوشا ، صبح کلی کار داریم
_ من مجرمم دلی فردا ممکنه هر اتفاقی بیوفته، وانمود کردن اینکه مردم و اون قبر و اون جنازه قلابى جرم بزرگیه با چند سال هویت جعلى که دارم
ممکنه خیلی راحت منو گیر بندازه با این مدارک و یه عمر گوشه زندان باشم
نمیدانم چرا یکهو و بی فکر سریع گفتم
_ اون با تو اینکارو نمیکنه
با یک خنده تلخ پرسید:
_ چرا چون آرازه؟
_ نه چون تو سوشایی
چون به خاطر تو از جونشم میگذره
اینبار عصبی خندید
_ اینو از اونجا فهمیدی که به خاطر من از تو گذشت؟
نکنه فکر کردی جونش بودی؟
الاغ! ۴ ساله بهت میگم تو زندگى اون عمر هر زنی نهایت یک ساله تازه تو رو بیشتر از کوپنت نگه داشته بود
منو بهونه کرد واسه تجدید فراش
اون آشغال اگه من واسش مهم بودم که با زن من نمیخوابید و شکم زن منو…
نمیدانم چرا همیشه نسبت به این جمله آخرش واکنش نشان میدادم
از جایم پریدم
_ من زن تو نبودم! اینو تو کله ات فرو کن! من اون موقع زن تو نبودم
من زن تو نبوم
من..
بر عکس همیشه که بعد شنیدن این جمله ها به من حمله میکرد و دست آخر یک بدن دردمند و زخمی برایم باقی میگذاشت اینبار سریع بغلم کرد
_ قربونت بشم عشقم آروم باش، به درک گذشته
الان مهمه که تو فقط زن منی تاج سر سوشایی
تقلا کردم که خودم را از آغوشش بکنم اما زورش را بیشتر اعمال کرد
از صداى طپش قلبش میترسیدم
_ آروم باش دیگه بچه میترسه بیدار میشه
گوه خوردم خوبه؟
اصلا دیگه لال میشم
نه! این سوشا نبود!
اینکه این چنین مرا محکم در بر گرفته بود
واقعا براى رویارویى با آراز خودش را از همه لحاظ ساخته بود!
قسمت چهل و هفتم
هر قدمى که در خیابان هاى شهرم بر میدارم انگار
تمام این شهر بر سرم هجوم مى آورند و یک صدا شعار
مرگ بر من سر میدهند
وجدانم مرا از آنچه انتخاب کرده ام منع میکند یا که هنوز قلبم؟
آه کاش میشد این تکه ماهیچه سیصد گرمى را از سینه ام بیرون بکشم و قبل از اینکه بار دیگر زیر پاى عابرى دیگر له شود
از بالاترین پل هوایی شهر بیندازمش درست وسط یک اتوبان شلوغ
جهنم حفره خالى به جا مانده! میتوانم با کاه پرش کنم
به صفحه کهنه ساعت مچی ام خیره شدم
نیم ساعت گذشته بود و سوشا برنگشته بود
نگران بودم و از اینکه حانا را به او سپرده بودم پشیمان شدم
اما هنوز نگرانی ام اوج نگرفته بود
که بوق بی ام دبلیو سفید آن سمت خیابان، رشته افکارم را گسست
توجه نکردم
اما صداى
مامى گفتن دخترم
مجبورم کرد که آن چه را میدیدم، باور کنم
با ناباورى سمت ماشین رفتم
سوشا زودتر پیاده شد
و درب را برایم با لبخند گشود
_ اینو از کجا آوردى؟
حانا کودکانه در صندلی عقب بالا و پایین میپرید
با چشم اشاره کرد که اول سوار شوم
قبول کردم
پشت فرمان که نشست، باز عمیق نگاهم کرد
_ اول بریم دکتر، تو سرما خوردگیت خیلی حاده
دستم را روى دنده ماشین گذاشتم و خیلی جدی گفتم:
_ سوشا با تو بودم، این چیه؟
اخم در هم کشید
_ این دو مدل از اونى که تازه نامزد کرده بودیم
داشتم پایین تره
متوجه منظور کلامش شدم سعی کردم آرام تر سوالم را مطرح کنم
_ ما پول اینو…
با صدای محکم تر و جدی تر گفت:
_بسه اینو جلو بچه ام بار آخریه که میگى،
هنوز دوست و رفیق تو این شهر زیاد دارم
فردا شب با گارى میتونیم ظاهر شیم؟
ماشین را روشن کرد، برگشتم و به حانا که از صدای بلند سوشا ترسیده بود لبخند زدم
_ حانا خانوم کجا رفته بودی با بابا؟
اخم کرده بود
_ تو که نیستی حال ددی خوبه ، تو فقط عصبانیش میکنی
بغضم گرفت حتی حانا هم مرا سرزنش میکرد
سوشا از آینه نگاهش کرد
_ با مامانت این طوری حرف نزن
ما فقط جدی صحبت میکردیم
برای آرامش حانا بود که دستم را گرفت تا نزدیکی لبش بالا آورد و ب*و*سید
سکوت کردم ولی در دلم انقلابی برپا بود
از زمانی که سوشا خبر جشن افتتاحیه خط تولید اولین داروى آنتی کنسر در ایران توسط کمپانی شرکت آراز آورده بود
تمام حواسم هم زمان با هم بیدار شده بودند
خوشحال بودم و این عجیب بود ! من برای موفقیت آراز تا این حد خوشحال بودم
ناراحت بودم برای خودم برای همه سال هایی که برای من و دخترم و حتی سوشا به سختی گذشت
حسادت میکردم به آرامش آراز به زنی که در کنارش دیده بودم…
جلوى یک درمانگاه توقف کرد و مجبورم کرد همراهش داخل بروم
دکتر از تورم و عفونت گلو و تمام سینوس هایم که به نوعی کهنه شده بودند تعجب کرد
در واقع از مقاومت و بی تفاوتی ام نسبت به درد متعجب بود
او نمیدانست این درد ها تسکین است برای فراموشی درد های بزرگ قلبم!
با اصرار سوشا پذیرفتم پنی سیلین بزنم
ولی واقعا تحمل سرم را نداشتم
دستش را گرفتم
_ از بوی الکل و درمانگاه حالم بهم میخوره
منو از اینجا ببر
چشم هایش را محکم روی هم فشرد
_ چرا خانم دکتر من؟
یکهو گارد گرفتم دست خودم نبود محکم با دو دست به سینه اش کوبیدم و از جایم بلند شدم
انگشت تهدید در هوا تکان دادم
_ هیچ وقت منو این مدلی صدا نکن هیچ وقت!
تلخ خندید و خندید و نزدیکم شد شانه هایم را آرام ماساژ داد
_ هرچی تو بگی
این آرامش و خود داری سوشا مرا میترساند
من از این سوشای جدید واهمه داشتم اما پناهی جز خودش نداشتم آنقدر که سر مزار پدرم دقایق طولانی در آغوشش گریستم و شیون سر دادم
پا به پایم اشک ریخت و نوازشم کرد
سردم شده بود همه بدنم میلرزید
خودم را روی خاک تر قبر تازه پدر انداختم
صدایش کردم
_ بابا!!!
نمیدانم چرا حس کردم جوابم را داد
انگار از همیشه به من نزدیک تر بود میان گریه نالیدم
_ منو ببخش بابا
من اونی که شماها فکر میکردین نبودم
بابا من مجبور بودم، مجبور بودم
سوشا از پشت بغلم کرد و با قدرتش توانست مرا از قبر جدا کند
_ دلى بچه تو ماشین تنهاست الان میترسه
بسه خانومم بسه خودتو داغون کردی
ناتوان و درمانده سرم را روی سینه اش چسباندم
_ دلم براش تنگ شده دلم برای مامانمم تنگ شده اونا منو نمیبخشن اونا هیچ وقت منو نمیبخشن
سرش را به پیشانی ام چسباند بازویم را نوازش کرد و پیشانی ام را ب*و*سید
_ مگه میشه کسی نتونه تو رو ببخشه
فرشته من؟
سوشا همان سوشای روزهای اول آشناییمان شده بود …
حانا مرتب در رستوران بهانه میگرفت و غذا نمیخورد
و سوشا غذای جدید سفارش میداد و با حوصله یک قاشق غذا به خورد من میداد و قاشقی دیگر برای حانا
کلافه زیر قاشق زد و با پرت شدن قاشق کف زمین توجه همه به ما جلب شد عصبی سرش فریاد زدم
_ بچه بی تربیت
سریع بغض کرد خودش را به سوشا چسباند
بازوی کوچکش را گرفتم و فشردم
سوشا با اخم حانا را به خودش فشرد و گفت:
_ بچه است دیگه چرا سرش داد میزنی؟
یکهو به خودم آمدم
انگار تلافی همه بدبختی های عالم را سر این طفل بی گ*ن*ا*ه میخواستم خالی کنم
دستی روی صورتم کشیدم
_ واسه چی اینهمه غذا سفارش میدی؟ تو پول قرض کردی، واسه این بریز بپاش ها؟
کلافه چند تراول چک روی صورت حساب گذاشت و حانا را بغل کرد و بلند شد
_ پاشو بریم استراحت کن حالت خوب نیست
کیفم را برداشتم و زودتر از او رستوران را ترک کردم
وقتی در مقابل یک خانه مجلل در بهترین نقطه تهران توقف کرد و با ریموت درب خانه را باز کرد واقعا شوکه شدم
_ اینجا کجاست؟ اینم دوست و رفیقات قرض دادن؟
سوشا تو داری چه غلطی میکنی؟
خیلی بی تفاوت لبخند زد و گفت:
_ فعلا قرضیه حقم رو که گرفتم میخرمش
بی فایده بود هرچه برای دانستن اصل ماجرا پافشاری میکردم بیشتر از پاسخ دادن فرار میکرد
_ عزیزم فعلا استراحت کن فردا شب سختی داریم
نباید با این روحیه و قیافه داغون بعد اینهمه سال ظاهر شیم، باید جوری که دهن ها قفل بشه از سنگینی بودنمون، جلوشون بایستیم خواهش میکنم فردا بیدار شدی برو آرایشگاه واسه لباستم میریم باهم یک کاری میکنیم
تو باید مثل همیشه تک باشی
دلی یادته باهم میرفتیم پاساژ نارون همیشه خرید؟
فردا مثل اون وقت ها بریم
بی حوصله سمت اتاق خواب رفتم
_ یادت رفته من عزادارم؟
لطفا نذار حانا بی مسواک بخوابه خسته ام شب بخیر
هنوز وارد اتاق نشده بودم که گفت:
_ عزا رو توی دلت نگه دار
اشکات واسه من
اخمات مال خودم
غم و دردت به جون خودم
جلوی اون کثافت قرص واسا!
قرص و قوی، نه شکسته و عزادار!
حق داشت اینبار حق داشت
کسى که مرا شکسته بود نباید مرا شکسته میدید
حداقل باید وانمود میکردم من هم مثل او تمام این ۴ سال زندگی کرده ام، پیشرفت کرده ام
مشتم را گره کردم
در اتاق را که بستم همانجا کف زمین فرود آمد
هنوز یک سوال در مجرای تنفسم درست شبیه یک بغض مانده بود
_ چرا؟! چرا آراز؟؟
کاش میتوانستم همین الان گوشى را بردارم و این سوالم را فریاد بزنم
مهم نبود حتی اگر میگفت دوستت نداشتم
مهم نبود حتی اگر میگفت به خاطر سوشا
فقط دلم میخواست خودش بگوید
حسرت خداحافظى اش مانده بود به دلی که هر لحظه با یادش می تپید
به سینه ام چنگ زدم
قفسه سینه ام را ناخن هایم خراشید
این گردنبند هنوز در گردن من چه کار میکرد؟!
در مشتم فشردمش سعی کردم نفرت خرجش کنم
میخواستم پاره اش کنم
اما نتوانستم
نتوانستم…
و براى این نتوانستن از خودم بیزار شدم
مشت بر سر و صورتم میکوبیدم و جیغ میکشیدم
نفهمیدم کی خودش را رساند و مچ دست هایم را محکم گرفت، رنگش پریده بود
صدایش چون بدن من میلرزید
اشک هایش خیال سیل شدن داشت
_ هیس! هیس ! آروم !
من بی توجه جیغ میکشیدم
_ ازش متنفرم
از خودم متنفرممممم
سرم را به سینه اش فشرد
_ نکن قربونت برم نکن همه کس سوشا با خودت این طور نکن کشتی خودتو امروز
به صورتش خیره شدم هنوز آثار سوختگی بعد از چند جراحی در صورتش مشهود بود
_ سوشا تو میدونی درد سوختنو تو میدونی؟ مگه نه؟
_ میدونم میدونم خانومم
به قلبم مشت کوبیدم
_ اینجام میسوزه این لعنتی آتیش گرفته و روزی هزار بار میسوزه، میسوزم میسوزم
حال بى محابا او هم همراه من زار میزد
_ میسوزونمش اون که تو رو این طور سوزونده
_ بابامو به خاطر آبرویی که اون از من برد ول کردم
بابام مرد ! خانوادمو از دست دادم اونوقت اون… اون واسه موفقیتش جشن میگیره
اون…
دستش را آرام جلوی دهانم گذاشت
_ لعنت به روزی که تو رو بردم به اون جهنم، دلی
ما که داشتیم عروسى میکردیم
تقصیر من بود من مواظبت نبودم من اشتباه کردم تو رو به اون دایی حیوونم سپردم
تقاص همه رو پس میده مطمئن باش
مرا به آرامی بلند کرد و روی تخت خواباند کفش ها و جوراب هایم را در آورد و روی هر دو پایم ب*و*سه گذاشت
دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت
حتی این که کنارم بخوابد
و تا خود صبح نوازشم کند و به تماشایم بنشیند…
***
وقتى به خودم آمدم که جلوى آینه سالن زیبایی به خرمن بلوند شده موهای خودم خیره شده بودم
چرا برای انتقام از آراز و زمانه به جان موهایم افتاده بودم؟!
معصومیت با تغییر رنگ موهایم از چهره ام رفت
اما هنوز دل آرام بودم
موهایم را دور مچم پیچیدم با نفرت به آن خیره شدم
_ میخوام موهامو کوتاه کنم
صداى پچ پچ دو زن آرایشگر کمی مرا بیدار کرد
_ انگار حالش خوب نیست
_ آره چون یه زن وقتی از موهاش میگذره که حالش خوب نباشه اونم از همچین مویی
پشیمان شدم!
موهایم را هنوز لازم داشتم باید یک چیز را حفظ میکردم
مدل کاملا لخت و پریشان را انتخاب کردم
آرایشم که کامل شد
به آینه خیره شدم
سنگینی مژه هایم حالت چشمانم را عوض کرده بود دستی به لبم کشیدم و گفتم
_ رژم رو قرمز خونى بزن
خیلی تیره
نوبت کفش هایم بود
نوک تیز و براق با ١٠ سانت پاشنه باریک بلند
پیراهن دکلته مشکی که لمه نقره ای با آن دنباله کوتاهش،
دقیقا مرا همان چیزی کرد که توقعش را داشتم
همه چیز کامل بود؟
نه هنوز انگشتانم همان ناخن هاى کشیده و رنگی معشوقه اش را
کم داشت
و یک حلقه براق در انگشت دست چپم! بعد از سال ها راضی شدم حلقه دست کنم
و این لبخند سوشا را به همراه داشت
با یک نگاه تحسین آمیز سر تا پایم را نظاره کرد
_ بی نظیر شدى! نشون دادی که واقعا میخوای محکم باشی
خم شد و ب*و*سه ای روی گردنم گذاشت
خواستم خودم را کنار بکشم اما با یک حرکت محکم نگهم داشت و چنان یک موجود درنده و منتقم شروع به مکیدن گردنم کرد
آنقدر شدید که حس کردم خون از شاهرگم هر لحظه ممکن است فوران کند
به سینه اش محکم کوبیدم و جیغ کشیدم
رهایم کرد و فاصله گرفت
دستم را روی گردنم گذاشتم
دهانش را مثل یک خون آشام پاک کرد و به جای کبودی چشم دوخت و با یک خنده وحشتناک گفت:
_ باید اون دردی که من کشیدم رو اونم حس کنه
ترسیدم ! نمیفهمیدمش، نگران بودم دوباره حال روحی اش وخیم شود و برنامه امشب خراب شود برای همین سکوت را ترجیح دادم
١ ساعت بعد خودش هم آماده شده بود
کت و شلوار آرمانى نوک مدادى اش رنگ چشم هایش را هم تیره کرده بود
هنوز زیبا بود!
اولین بار بود که وقتی به راه رفتنش دقت کردم دلم برای لنگ زدنش سوخت
حیف این اندام و این تیپ بود…
باید حانا را تنها میگذاشتیم
با پرستارش راحت نبود و تا لحظات آخر گریست و بهانه گرفت
محکم در آغوشش گرفتم چشمانش سرخ شده بود
لب بالایش را گاز گرفت:
_ من میترسم مامی! قول بده زود بیاین
خیلی آرام لبش را گرفتم و جدی گفتم:
_ لبتو گاز نگیر کار بدیه
بد نبود فقط…
***
در مقابل عمارت بزرگ مرمر
دستم را روى دست سوشا گذاشتم
_ صبر کن لطفا
ترمز کرد و او هم چون من به رو به رو خیره شد
پوزخندى زد و گفت:
_ چه کاخى واسه خودش بهم زده کثافت
اینقدر سخت و عصبى نفس میکشیدم که بالا و پایین رفتن قفسه سینه ام مرا شبیه کسى که در حال جان دادن است، نشان میداد
عمارت نورانى با صداى موسیقى شاد مرا چرا تا این حد تاریک و غمزده میکرد
دلم برای آپارتمان کوچکم تنگ شده بود
آراز آن روزهاى من محال بود همچین کاخى را براى زندگی انتخاب کند اما شاید این ساخت و سلیقه همراه جدیدش بود…
هر دو دستم را روى بغض ورم کرده ام گذاشتم و فشردم
اشک در کاسه چشمانم دوید
حس میکردم آنقدر ضعیف شده ام که توان ادامه دادن ندارم
فاصله من و او حالا تنها یک در بود
شاید باید برمیگشتم
اما جمله سوشا این را به من فهماند که راه برگشتی برای هیچ کداممان ساخته نشده است
_ دل آرام ، اینجا جز حق و من و تو، حق اون طفل معصوم هم هست
حق بچمونو باید پس بگیریم
به خاطر حانا
به خاطر حانا
سرم را پایین انداختم و نالیدم
_ به خاطر حانا!
وارد عمارت شدیم
خدمه درب ماشین را باز
کردند
سوشا نزدیکم شد دستش را دور کمرم حلقه کرد
هر قدمی که به سمت ساختمان اصلی بر میداشتیم، ضربانم ضعیف تر و تنفسم سخت تر میشد
تمام طول مسیر سنگفرش سفید بود و اطراف را گل بوته های فانتزى مزین کرده بود
“آراز! پدر حاناى من اینجا قدم برداشته بود؟!”
مکث کردم
دستم را محکم گرفت
_ تو رو خدا دلى قوی باش
التماست میکنم من رو اینجا زمین نزن
آب دهانم را قورت دادم پاهایم از کنترلم خارج شده بود و به شدت میلرزید
“لعنت به مخترع کفش پاشنه بلند”
چند نفس تا رویارویی با آراز مانده بود؟
چرا شبیه گوسفند قبل از ورود به مسلخ که با زور طناب میکشانندش، شده بودم؟!
چرا من بودم که باید بترسم و فرار کنم؟
گ*ن*ا*ه من چه بود جز اینکه شوهرم ، عشقم ، پدر فرزندم مرا به خاطر خواهر زاده اش مثل یک دستمال دور انداخت و برایم جایگزین بهتر پیدا کرد
یکهو قدم بلند ترى برداشتم محکم تر مصمم تر
خودم در را گشودم…
قسمت چهل و هشتم
تمام شب نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند…!
فروغ فرخزاد
از اینکه این قلب هنوز کار میکند و زنده ام در عجب مانده ام…
تن یخ زده ام زیر هجوم گرماى آتشین حضورش اینبار منجمد میشود
رو به جمع و پشت به من مشغول صحبت است
همه عمر با اینکه به من پشت کرد ولی من هنوز خودش، عطرش، وجودش را از چند فرسخى میشناسم
مثل همیشه خاص و شیک …
فک لرزانم نوید یک بغض مهار نشدنی و اشک هاى یاغی را میدهند
مردى که همراهی ام میکند دستم را محکم میفشارد و زیر لب نجوا میکند
_ خردم نکن امشب
التماس میکند! اما کاش میدانست اختیار از کف و جانم میرود، آن جا که عطرش در هوا جاری باشد
و خدا را شکر میکنم با تغییر دادن مدل مو و ریش
عطرش را عوض نکرده است…

سوشا یک قدم بر میدارد و من مجبور به پیشروی میشوم
اولین کسی که متوجه حضورمان میشود
خواهرم است
شکم بر آمده اش
دستان حلقه شده دور بازوى فرزاد…
چه قدر از او دور شده بودم
چشم هایش گشاد میشود و با تعجب به ما خیره میشود
قدم هاى بعدى سوشا مصمم تر است
عطرش مرا مست کرده است!
نزدیک تر میشویم
صنم دست در دست مهران
شروین روى ویلچر
همه را میبینم
عطرش مرا مست کرده است
نزدیک تر شده ایم
شاینا دستش را جلوی دهانش میگذارد و جیغ کوتاهی میکشد
مرکز توجه میشویم
بالاخره بر میگردد
ثابت و بی حرکت
چشم در چشم
همه تن چشم شدن را حالا درک میکنم
کر میشوم، لال میشوم، فلج میشوم
چشم میشوم
چشم میشوم!
عطرش مرا مست کرده است
نه مرا کشته است
من یک جسم بی روحم
روحم کجا مانده است؟
از دریچه چشم هایم روحم فرار کرده است و سمت او پر کشیده است
در آغوشش کشیده و میب*و*سدش و هزاربار عشقش را فریاد میزند
روحم آنجاست به شانه اش آویزان شده دستش را گرفته و ملتمسانه مینالد
تو هم جلو بیا و این جسم دردمندم را مرهمی شو
روحم مرا چون تو چه آسان ترک کرده است…
دلسا در حال سقوط است فرزاد محکم نگهش میدارد
صنم سمتم می آید
شاینا پشت دایی پنهان میشود
دستم چرا تا این حد درد میکند؟
فشار دستانش چند برابر شده است
او هم چون من زمستانى شده است
تکان صنم
نگاه های بهم گره خورده مان را میگسلد
اما میبینم که دستش را محکم به لبه میز تکیه میدهد و دست دیگرش را بر شقیقه اش میفشرد
در آغوش صنم هیچ حسی ندارم
حتی با دیدن گریه هایش..
_ دل آرام تو اومدی ؟ بی معرفت کجا بودی؟
جوابی ندارم
سوشا دستش را دور کمرم حلقه میکند
با صدای بلند میگوید
_ مهم نیست کجا بودیم ، مهم اینه که برگشتیم
هنوز ثابت ایستاده است
باز دستان مزین به ناخن های سرخ و بلند دور بازویش خنجر میشود بر قلبم
_ آراز ؟ خوبی؟
صدایش نکن این طور اسمش را به زبان نران لعنتی
این نگاه ها دست بردار نیستند دنبال فرصتند برای بهم پیوستن
اصلا سوشا را نگاه نمیکند
معشوقه اش زیباست کنارش ایستاده دستش را گرفته است!
روحم را پس بده
این عشق بی معنی است
یقه این روح طغیانگر را میگیرم و سر جایش مینشانم
” احمق نمیبینی چه قدر بی ارزشى”
بی اختیار دستم دور بازوی سوشا حلقه میشود
زن با یک لبخند پیروزمندانه و یک ابروی بالا رانده با تحقیر به من خیره شده است
اینبار من یک قدم نزدیک تر بر میدارم
دلسا با حرص و نفرت سمتم میاید کیف دستی کوچکش را به سینه ام میکوبد
_ اینجا چه غلطی میکنی؟
دلم برای شکم گرد و بر آمده اش ضعف میرود
دلم آغوش خواهری میخواهد
اما چشمانش پر از نفرت است
_ لال شدی؟ با تو هم؟ چرا اومدی ؟ بابا رو کشتی حالا بزک دوزک کردی اومدی اینجا که چی بشه؟
اینقدر دلتنگشم که فقط نگاهش میکنم
بار دیگر که به سینه ام میکوبد سوشا تاب نمی آورد و هولش میدهد
_ هوى زنیکه چته جفتک میندازى؟
فرزاد سمت سوشا یورش می آورد و یک مشت سوشا برای نقش زمین کردنش کافی است
موسیقی قطع شده است و کل میهمانان به ما چشم دوخته اند
انگار دق و دلی اش از همه عالم را میخواهد سر فرزادی که نمیشناستش خالی کند
مچ دستش قفل میشود درمشت دایی اش…
صدایش امان از صدایش
_ خوش اومدی دایی!
دستش را با نفرت از مشت او بیرون کشید
و لعنت به این نگاه بى حیاى امشبم، که هر لحظه دنبال بهانه است تا رد چشمانش را بگیرد و سمتش بدود،
یک نگاه کوتاه اما عمیق خرجم کرد
واى خداى من از این نگاه کوتاه میشود چند کتاب نوشت
دست فرزاد را گرفت و کمکش کرد بلند شود
سوشا عصبی با پایش روی زمین ضرب گرفته بود
دلسا هنوز بانفرت نگاهم میکرد آراز اخم کوتاهی خرجش کرد
_ مگه دکتر به شما نگفته واسه اون بچه استرس و عصبانیت سمه؟
دلسا با خشم مرا نشان داد
_ نمیبینی با چه ریختی پاشده اومده که…
اجازه نداد حرفش را تمام کند
_ به خواهرت نمیخوای احترام بذاری حرفی نیست ولی تو خونه من و مهمونی من به همسر خواهر زاده ام لطفا بی احترامی نکن
شکست!
قلبم متلاشی شد
از بلندترین ارتفاع جهان سقوط کرد
به سوشا آویختم تا زمین نخورم
سوشا پوزخند بلندی زد و گفت:
_ هنوز خرس مهربونی!
جواب پوزخندش را با یک لبخند دل نشین داد
_ ذات آدم ها هیچ وقت عوض نمیشه دایی،
هرچه قدر هم هنر پیشه خوبی باشی و یه رل رو خوب بلد باشی بازی کنی بالاخره اون ذاتت یکجا خودشو نشون میده
خرس مهربون تو ذاتمه
فیلم نیست
رل نیست
منفعت نداره واسم
برگشت و باز یک نیم نگاه خرجم کرد
دندان هایم را روى هم میفشردم
به خدمه اشاره کرد از ما پذیرایی کنند
خیلی ریلکس لیوان نوشیدنی اش را برداشت و در حالی که جمع را ترک میکرد
گفت:
_ خوشحالم که برگشتی ، پسر!
از خودت پذیرایی کن
مرا میدید و نمیدید؟!
و این بدترین نوع شکنجه انتخابی اش بود
سوشا مرا بیشتر به خودش چسباند و گفت:
_ خوبی؟
خواستم جوابش را بدهم که چشمم به موجود ضعیف و دردمندی گوشه سالن روی ویلچر افتاد
وای خدای من چرا تا این حد شکسته و نحیف شده بود؟
فرشته من! شری من!
چشمانش درد را فریاد میزد
تاب نیاوردم
طعنه های دلسا
گریه های صنم و شاینا را کنار گذاشتم و هراسان سمتش قدم برداشتم
رو به رویش روی زمین افتادم
و دسته های صندلی چرخدارش را گرفتم
_ شری؟؟
لبخند کمرنگ و دردمندی روی لب هایش نشست
سوشا سریع خودش را به من رساند
چرا شری جواب نمیداد؟
نالیدم
_ با من قهرى؟
چشم هایش پر از اشک شد
صدایش کردم اما صدای لرزان شاینا به جای او پاسخ داد
_ نمیتونه حرف بزنه
اصلا هیچ کاری نمیتونه بکنه
عفونت نخاعشو فلج کرد
دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدای هق هقم را خفه کنم
سرم را روی پاهای لاغر و بی جانش گذاشتم
_ شری من، شری عزیزم این حقت نبود
سوشا شانه هایم را گرفت و بلندم کرد
دیدم که سوشا و شاینا لحظات طولانی بهم خیره شدند
دیدم که شاینا مردد به دایی چشم دوخته بود تا اذن آغوش بگیرد
خودش را در آغوش سوشا انداخت
لحظات سخت و غیر قابل توصیفی بود
مشت به سینه اش میکوبید
_ نامرد تو بدترین برادر دنیایی، تو بدترینی
سوشا عاشقانه و عطش وار نوازشش میکرد و سرش را میب*و*سید
خوش به حال سوشا خواهرش با همه بدی هایش آغوش از او دریغ نکرد
و خواهر من در حال ترک میهمانی بود
طاقت حضورم را نداشت!
بعد از اینکه از آغوش هم دل کندند صورت خواهرش را نوازش کرد
_ تو چه قدر عوض شدی دختر

بینی اش را بالا کشید و گفت:
_ همه عوض شدند
حق داشت دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود جز این قلب لعنتى من
همه حواسم آن سمت بود
زن یک لحظه ام از حوالى آراز فاصله نمیگرفت
تیر آخر وقتی به قلبم خورد که پایش پیچ خورد و تعادلش را از دست داد و دست های آراز ناجی اش شد
نفسم بند آمد وقتی نامش را به زبان راند
_میترا!! خوبى؟ گفتم از این پاشنه های مزخرف درد سر ساز بدم میاد
خشم و تشر در جمله اش مرا به آن روزها برد که نگرانى اش را تنها براى من خرج میکرد
آن روزها که نوازشش
نگاهش همه چیزش تنها برای من بود
واى خدای من چه طور تا این حد دور و غریب شدم؟؟
خم شده است و پاى میترا را معاینه میکند
خواستم فریاد بزنم
لعنتی این سمت ،قلب یک نفر هم در حال جان دادن است!!
سوشا و شاینا از هم سیر نمیشدند و خدا رو شکر که حواسش به من نبود
یک لحظه رو بر گرداندم و آتش نگاهش روی گردنم تمام سلول هایم را سوزاند
نگاهش نفرت و تاسف نداشت
خدایا! حتما به جاى کبودى چندش آور گردنم چشم دوخته است
اما من که تا توانسته بودم موهایم را مانع نمایان شدنش کرده بودم!
رد نگاهش را گرفتم و در آخر درست به گردنبندم خوردم!
وقتی متوجه شد رد نگاهش راگرفتم هول شد و سریع سمت دیگر را نگاه کرد،
از خودم ناراحت بودم چرا این گردنبند را یک امشب فقط از خودم جدا نکردم؟
نکند دست دلم را خوانده باشد؟؟!
متوجه حضور صنم در کنارم شدم
_ دل آرام
برگشتم و سرد نگاهش کردم
_ با مهران ازدواج کردی؟
سرخ شد و با لبخند گفت:
_ آره ، طفلی اون سمت ایستاده گفت تو مسائل خانوادگی دخالت نکنیم
لبخند زدم و گفتم:
_ مهران مرد لایق و قویه ، امیدوارم خوشبخت شی
سرش را پایین انداخت
_ تو چرا بیخبر رفتی؟
خیلی دنبالت گشتم
_ کسى که گم شده رو میشه پیدا کرد ولی کسی رو که خودش گم شدن رو انتخاب کرده، هرگز
_ چرا آخه؟
دوباره نگاهم را دوختم به همان سو
_ به خاطر اون، چون نابودم کرد
_ آراز بعد تو…
هنوز حرفش تمام نشده بود که سوشا مهر سکوت شد بر لبش
_ واسه همسر من آرازى دیگه وجود نداره
اون فقط دایی مفت خور و نمک به حروم منه
صنم مستقیم نگاهش کرد:
_ تو پرهامم نابود کردی
اونم یکی شبیه خودت کردی
سوشا پوزخندی زد و گفت:
_ مگه واست بد شد؟ زن آقا پلیسه شدی
حالا شب ها که ما میخوابیم شوهر تو بیداره
از لحن تمسخر آمیز سوشا با صنم رنجیدم و بلافاصله گفتم
_ تمومش کن سوشا
مثل یک طفل اطاعت کرد و دوباره خودش را به من چسباند
و بعد چند لحظه زیر گوشم زمزمه کرد
_ وقتشه؟ بریم سراغ اصل مطلب
با تعجب پرسیدم
_ چی؟
_ ما واسه کارهای بزرگتری اینجا اومدیم وایسا و تماشا کن
ترسیدم
دلشوره نه تنها در دلم، بلکه در همه وجودم خانه کرد
خدای من سوشا تنها نبود!
این را وقتی فهمیدم که چند تن از خدمه برای رسیدن به میکروفن و سن همراهى اش کردند
خشکم زده بود
وقتی خودش را به عنوان وارث اصلى و تنها صاحب شرکت معرفی کرد من بیشتر از همه جا خوردم
جملاتش سنگین وحساب شده بود
انگار از قبل از جایی به او دیکته شده بود
این خودِ سوشا نبود
طورى وانمود کرد که آراز این جشن را برای معرفی او به شرکا و رقبایش ترتیب داده است
کل سالن را سکوت فرا گرفته بود صداى بهت و ناباورى همه جا جریان داشت و جملات آخرش مثل پتک بر سرم فرود آمد
_ در آخر دوست دارم از همسرم، عشقم، شریک همه این سالهای رنج و دورى از وطنم
دل آرام عزیزم، که عاشقانه منو هیچ وقت تنها نگذاشت و حمایتم کرد، تشکر کنم
ب*و*سه ای از دور برایم فرستاد و همه نگاه ها روى من ماند
اما سوشا قرار نبود حالا حالاها بیخیال شود
_ اما یک تشکر دیگه از آراز عزیز و همیشه فداکار،
دایی خوب قصه ها که اینبار بر خلاف همیشه رسم امانت داری رو خوب بلد بود و این یکی امانتم رو که ارث پدرمه دست نخورده بهم برگردوند
چشمک و ب*و*سه اش برای آراز درست همان خنجر از پشت بود و بس!
سکوت کرد و این سکوتش شاید بزرگترین تو دهنى براى سوشا بود
دیدم که از فرط خشم سرخ شد
دیدم که نوک کفشش را عمود به کف زمین میسایید
دیدم که لب بالایش را طولانی مدت گاز گرفت
من او را بهتر از هرکسى بلد بودم و میدانستم این یعنى در درونش آشوب بزرگى برپاست…
سوشا از سن پایین آمد در میان جمع بی پروا بغلم کرد و پیشانى ام را ب*و*سید
به شدت افت فشار داشتم
زبانم قاصر بود از به زبان راندن هر گونه اعتراضى به اعمال سوشا
دستش دور کمرم حلقه بود و مرا هر لحظه محکم تر به خودش میفشرد
قدم اول را سمتمان برداشت
سست شدم
قدم بعدى، قلبم را از شدت هیجان در دهانم حس میکردم
تاب نیاوردم چشمانم را بستم…
اما کاش میشد گوش ها را چون چشم ها بست
امان از صدایش
_ خوب ، رئیس الان میخواى حساب کتاب بکنیم یا میتونی تا فردا صبر کنی؟
حالا شاینا هم خودش را به ما رسانده بود
در حال نفس نفس زدن گفت:
_ این چه کاریه سوشا؟
دایی از اول همه سهم حق بابا رو از وقتی فکر کردیم تو مردى، به حساب من گذاشت
همه چی سرجاشه
سرم را بالا آوردم باز نگاهم روى صورتش جا خوش کرد
سر تاسف تکان داد و از من رو برگرداند
با صدائ نسبتا آرام ترى گفت:
_ فردا ساعت ١٠ جلسه هیئت مدیره است
برای روشن شدن این حساب کتاب لطفا شرکت کن
صبر نکرد و خیلی سریع فاصله گرفت
میترا نزدیکش شد و با نگرانی عذاب آورى مشغول صحبت با او شد…
حتى خود من هم فکر نمیکردم آراز همه این سالها بعد از مرگ پدر سوشا اینچنین در حفظ اموالشان امانت دارى کرده باشد
اما اشتباه از من بود کسى که ذره ای آراز خزان بیک را بشناسد حدس این موضوع کار چندان مشکلی نخواهد بود
حیف که غرور و کینه آن روزها، چشم هاى من و سوشا را بسته بود
میهمانی تمام شد
یا حداقل براى ما تمام شد
سالن را که ترک میکردیم صنم در لحظات آخر به من آویخت
_ دل آرام کجا ساکنى؟ یه شماره از خودت بهم بده
سوشا دستم را گرفت و با جدیت گفت
_ ما رشته ارتباط رو با همه آدم هایی که دور آرازن قطع کردیم
از دست سوشا عصبى بودم با اخم نگاهش کردم
_ سوشا یک لحظه اجازه بده
اما انگار بی فایده بود با خشم مرا کشید
_ اجازه نمیدم، سریع خداحافظى کن
همین که گفتم
از رگ های برجسته پیشانی و گردنش حس کردم ممکن است دچار حمله عصبی شود از لحن تشر آمیزش با من در مقابل صنم خجالت زده شدم اما چاره ای جز اطاعت نداشتم
صنم دستم را گرفت و مهربانانه گفت:
_ من به امید روزی که تو زنگ بزنی هیچ وقت شماره ام رو عوض نکردم
بغضم گرفت و با یک لبخند تلخ از او خداحافظى کردم
برگشتم و برای بار آخر نگاهم را روانه سالن کردم
نگاهم میکرد عمیق شاید هم غمگین…
اینقدر عصبى و سریع رانندگی میکرد که هر لحظه منتظر یک تصادف وحشتناک بودم
و وقتی سالم رسیدیم خدا را شکر کردم
حانا هنوز نخوابیده بود، سریع خودش را در آغوش سوشا جای داد
نوازشش کرد
_ دختر من چرا بیداره تا این موقع شب؟
خودش را لوس کرد و سرش را روی شانه سوشا گذاشت
_ منتظر بودم بیایید
_ دیگه باید یاد بگیری بدون ما هم بخوابی
بدو برو مسواک بزن
حانا برگشت و ملتمسانه نگاهم کرد، بغلش کردم
پرستار از سوشا خواست که اجازه بدهد برود، اما سوشا خیلی جدی گفت:
_ امشب رو بمون
نمیدانستم در سرش چه میگذرد اما وقتی با جدیت حانا را از آغوشم کند و بی توجه به گریه هایش او را به پرستار سپرد فهمیدم امشب شب خوبی نخواهد بود
اعتراض کردم
_ این بچه عادت داره شب پیش من بخوابه
پوزخندی زد و گفت:
_ دیشب مرد تنها خوابید ؟
با حرص گفتم:
_ قبل خواب حداقل تو پیشش بودی تا خوابش ببره
خواستم سمت اتاق حانا بروم که بازویم را محکم گرفت و طورى فشرد که درد نفسم را بند آورد
این سوشا رو بهتر از همه نوعش میشناختم
سمت اتاق مرا کشید و وقتی داخل شدیم در را از پشت سر قفل کرد
رنگ صورتش کبود شده بود و همه رگ هایش بیرون زده بود
فکش را عجیب روى هم میفشرد
_ چرا اینقدر نگاهش میکردى؟
ترسیده بودم و به نوعى شوکه شده بودم اما سعی کردم خودم را حفظ کنم
_ مسخره بازی در نیار سوشا!
خوابم میاد خسته ام
بلند خندید
_ حتى لحظه آخرم سیر نشده بودی و نگاهش میکردی،
چیه ؟ دلت لرزید فهمیدی حاتم طاعیه و به اموال من دست نزده
یادت رفته مثل آشغال انداختت کف خیابون من جمعت کردم؟ اون زنیکه کنارشو ندیدی؟
با نفرت نگاهش کردم
_ حق با آرازه ! ذات آدم ها هیچ وقت عوض نمیشه
ضرب سیلی اش مثل همیشه پر قدرت بود
طعم خون در دهانم این سال ها برایم آشنا بود
روی تخت افتادم
صدایش میلرزید
_ اسم اون کثافت رو یکبار دیگه تو دهنت بیاری گل میگیرم دهنتو
نمیدانم چرا ؟! اما خندیدم از فرط درد با صدای بلند میخندیدم و این عصبی ترش میکرد
انگار میخواستم به خودم ثابت کنم اشتباه کردم !
تکیه بر چون سوشایی اشتباه محض است
_ چیه سوشا خان؟ به اسمشم حسادت میکنی؟
دستش که سمت سگک کمربندش رفت و از کمر بیرون کشیدش بر عکس همیشه جیغ نزدم و پناه نگرفتم مستقیم به چشم هایش خیره شدم
کمر بند چرمی را دور دستش پیچید بالا بردش
فقط نگاهش کردم
اما نمیدانم چه شد که یکهو کمربند را گوشه اتاق پرت کرد و فریاد کشید؟!
میان فریاد گفت:
_گمشو برو حموم همه تنت رو بشور
همه تنت با نگاه اون نجس شده
آن شب شکنجه بدتر از کمر بند برایم تعبیه دیده بود
مرا به آغوش و در یک بستر خوابیدن از آن شب محکوم کرده بود
محکم بغلم کرد
_ همیشه عاشقت بودم
_ بخواب سوشا لطفا
_ نترس کاریت ندارم من هیچ وقت نمیتونم با زنی که با داییم رابطه داشته…
حرفش را خورد و به سقف خیره شد و با یک شب بخیر غمناک پرونده آن شب سیاه را بست
قسمت چهل و نهم
غمگین ترین زن جهان را میشناسی؟!
زنی که در مقابل آینه درد هایش را یک به یک رفو میکند
کرم پودر را با بغضِ لبخند آلود روى پوست تب زده اش میزند
سرخى چشمانش را با سیاهى سرمه میپوشاند
نقش یک تبسم بر دهانش وصله میزند!
خوشبختى را نقش میزند
و تنها آینه میداند
اشک هاى این زن تمام شب چقدر بالینش را شرمنده کرده اند…
پشت سرم در مقابل آینه ظاهر شد و مشغول مرتب کردن یقه پیراهنش بود
با دیدنش از آینه سیر شدم و رو برگرداندم
چانه ام را با دست راستش قفل کرد
همین که خواست دست به زخم گوشه لبم بزند با تمام قدرت سرم را پس کشیدم
_ خیلی درد دارى؟
به وقاحتش خندیدم و این عصبی اش کرد و با صدای خشمگین و نسبتا بلندى گفت:
_ تقصیر خودت بود
بی اهمیت اتاق را ترک کردم و ترجیح دادم در سالن منتظرش بمانم
حانا تازه بیدار شده بود و خواب آلود به بغلم پناه آورد
عمیق تنش را بو کشیدم
این طفل عجیب بوى پدرش را میداد
اصلا شاید راز حیات همه این سال ها استشمام و داشتن این عطر بود
محکم تر بغلش کردم
دست های کوچکش را در دست گرفتم و نوازش کردم
ناخود آگاه از گوشه چشمم یک قطره اشک روى گونه دخترم سقوط کرد
سوشا از اتاق بیرون آمد و بلافاصله آغوشش را برای حانا باز کرد
_ بیا بغلم پرنسس بابا
حانا خودش را محکم به من چسباند و با دلخورى گفت
_ با تو قهرم
تو دوباره ددیه اخم دار شدى
مامی و منو ناراحت میکنی
سوشا کنارم نشست و دستش را دور گردنم حلقه کرد و شروع به تند تند ب*و*سیدنم کرد
_ من آخه عاشق این مامیتم
من الهی فدای شما و مامیت بشم
رو بر گرداندم
اما محکم تر بغلم کرد
پیشانی اش را به سرم چسباند و نالید
_ بگم غلط کردم میبخشیم؟
دلی من عقل حسابی ندارم دست خودم نیست
با اکراه گفتم:
_ بسه جلو بچه، داره دیر میشه پاشو بریم
خیال رها کردنم را نداشت
_ قول بده مثل دیشب نگاهش نکنی!
_ بسه سوشا تمومش کن
منه احمق خودم به تو زنگ زدم که بیاى
اینو تو کله ات فرو کن
بغض کرده بود صدایش میلرزید
_اون زیادی بلده اداى خوبى در بیاره، میترسم دلی از اینکه همه رو بنده ى خودش میکنه میترسم
میترسم دوباره از دستت بدم
در دلم نالیدم
” هیچ وقت مرا بدست نیاوردى که حال براى از دست دادنم نگرانی”
***
شکوه و عظمت ساختمان جدید شرکت آراز مرا به این باور رساند که آرازى که میشناختم با آراز این روزها زمین تا آسمان فرق میکند
نیم ساعت از زمان مقرر گذشته بود
و چند قدم تا اتاق جلسه فاصله داشتیم
دوباره همان رعشه لعنتى به سراغم آمد
هرجا که او را نزدیک خودم حس میکردم
ضعف وجودم را در بر میگرفت
سوشا کراواتش را مرتب کرد و بدون در زدن با راهنمایی منشی وارد اتاق شد
صدر میز نشسته بود و در کنارش زنى بود که تمام حسرت من را با هر بار دیدنش به یکباره زنده میکرد
از جایش محترمانه بلند شد به صندلی های سمت چپ سالن اشاره کرد
_ سلام خوش اومدین بفرمایین اینجا
سوشا بدون اینکه کلمه ای حرف بزند به سلیقه خودش دو صندلی را بیرون کشید و با اشاره از من خواست روی همان صندلی بنشینم و بلافاصله خودش کنارم نشست
حضار در جلسه از این برخورد اولیه سوشا یکه خورده بودند
هنوز جرات نکرده بودم نگاهش کنم کمی صندلی ام را عقب کشیدم و سرم را بالا آوردم
مشغول نشستن بودم که او هم همزمان نگاهش را به من سپرد
اما انگار یکهو تمام درد و بدبختی عالم با یک بهت عجیبی در چشم هایش خانه کرد
خشکش زد و بعد انگار فرو ریخت
این را وقتی فهمیدم که دستش را به لبه میز تکیه گاه کرد
نگاهش عمیق شده بود
و من از ترس سوشا سرم را پایین انداختم
زیر چشمی دیدم که میترا نگران دستش را گرفت و کمکش کرد بنشیند
دیدم که در گوشش نجوا میکرد
دیدم که شقیقه اش را میفشرد و سپس با دو انگشت شصت و اشاره گوشه دو چشمش را فشرد و برای اولین بار نگاه توام با نفرت خشمش را که خرج سوشا کرد
دیدم…
نمیدانم چرا تا آن حد منقلب و آشوب شده بود طوری که سکوت کرد و از وکیل هایش خواست به جای او صحبت کنند
همه چیز سرجایش بود همه این سالها آراز از حق سوشا و شاینا حفاظت کرده بود و حال پیشنهادش
خرید سهام سوشا که تقریبا نیمی از سهام اصلی شرکت شده بود را مطرح کرد
جالب بود آراز سرمایه پدر سوشا را در این چند سال به سه برابر رسانده بود
سوشا پوزخندى زد و گفت:
_ نمیفروشم
همه با تعجب به او خیره شده بودند
شروع به کف زدن و خندیدن کرد و میان خنده گفت
_ نه آفرین خان دایی
خوشم اومد
هنوز مار خوبى هستی!
من چرا باید حق پدریم رو به تو واگزار کنم؟
آراز حتى دیگر نگاهش هم نمیکرد
در حالى که به سقف خیره شده بود گفت:
_ تو سهم منو بخر پس!
وکیل ارشدش تاب نیاورد و مداخله کرد
_ جناب خزان بیک شما دارید نتیجه و دست رنج اینهمه سالتون رو به حراج میذارید؟
آراز با چشم غره او را مجبور به سکوت کرد
و گفت:
_ اینجا حق اصلی تو و خواهرته
این امتیاز رو بهت میدم که
حق منو بخرى
و این
واست یک موفقیت بزرگ محسوب میشه چرا که
حالا این شرکت و لابراتورش
بزرگترین خط تولید اولین داروهاى کنسره کشور رو در دست داره
سوشا به جای اینکه جواب بدهد با تلفن همراهش مشغول بود
نمیفهمیدم در حال رد و بدل کردن پیام با چه کسی است
تلفنش زنگ خورد و بدون عذر خواهی از جمع در حالی که اتاق را ترک میکرد رو به من گفت:
_ عشقم چند دقیقه دیگه بر میگردم
و من چه قدر محتاج بالا آوردن عشقش بودم!!!
همه اعضا جلسه و هیئت مدیره در حال اعتراض به آراز بودند
خیلی جدى و قاطع همه را وادار به سکوت کرد
_ مال خودمه دوست دارم آتیشش بزنم
واسه من تعیین تکلیف ممنوع
همه دلخور و ناراحت سکوت کردند
با استرس سر به زیر مشغول کندن گوشه های ناخنم بودم
سنگینی نگاهش روى صورتم قلبم را به طنش انداخته بود
و فقط خدا میداند صدایش چگونه مرا یکبار کشت و زنده کرد
_ آرام!!
انگار یکهو منجمد شدم و بعد روى شعله سوختم
حرارت بدنم بالا رفت جرات نمیکردم حرف بزنم
به سختی سرم را بالا آوردم
در سرم صداى آن روزهایش هزار بار چرخید
“آرام جانم
آرام جانم
آرام جانم
آرامِ…”
اشک لعنتى پی بهانه بود تا چشم هایم را تر و دیدم را تار کند حال تصویر صورتش در چشمانم محو شد و میلرزید
زخم صدایش عمیق شده بود
و فهمیدم همین یک کلمه را با چه زجر و دردی هجی کرد
_ خوشبختى؟
یکهو به خودم آمدم
با چه جراتی این سوال را از من میکرد؟!
عذاب وجدان داشت؟!
کسی که مرا قربانی خواهر زاده روانی اش کرده بود
نگران خوشبختی ام بود؟؟
برای خلاصی از عذاب وجدانش این را میپرسید
دستم را طوری مشت کردم که ناخن هایم کف دستم را سوراخ کرد
نفرت را روانه چشم هایم کردم
به تلخی
زهر مرگ آور
نیشخند زدم
_ خوشبختم !
چرا یکهو در عرض همین ١ ساعت جلسه اینقدر ضعیف و دردمند شده بود
انگشتش را گوشه لبش همانجا که زخم لب من خود نمایی میکرد گذاشت و نالید
_ لبت…
میترا اجازه نداد جمله اش را تمام کند دستش را محکم گرفت
_ آراز لطفا خودتو کنترل کن آروم باش
و من تا چه حد از این تازه واردِ ماهر متنفر بودم!
از جایش طوری بلند شد که صندلی که رویش نشسته بود بعد از بلند شدنش به شدت نقش زمین شد
با سرعت اتاق را ترک کرد و قبل از ترک اتاق رو به حضار گفت
_ این بچه هر تصمیمی گرفت مخالفت نکنید
جلسه تموم شد روز خوش
میترا خیلی سریع بلند شد و دنبالش دوید
***
سوشا با یک اعتماد به نفس لجوجانه، وارد اتاق شد اما از جای خالی آراز متعجب شد
تصمیمش جدی بود
و خیلی خونسرد آن را اعلام کرد
_با وکیلم صحبت کردم فعلا استطاعت خرید سهام رو ندارم
قصد کناره گیری و واگذاری حق خودم هم ندارم
همکاری خوبی واسه هممون آرزو میکنم و البته اینکه رییس جدید نوع ریاست جدید هم داره که به زودی اعلام میکنم
خسته نباشید و روز بر همگی خوش
آشوبی در اتاق به پا شد
دستم را گرفت و مشتم را باز کرد و آرام در گوشم گفت:
_چه مرگته به جون خودت افتادی؟
لحن حرف زدن و بی احترامی هایش اصلا برایم مهم نبود
_ وکیلت کیه سوشا؟ کی داره بهت خط میده؟ تو داری چه غلطی میکنی؟
لبخند وحشتناکی زد و گفت:
_تو از من خواستی حقم رو بگیرم پس بیش از این دخالت نکن
_ چی تو سرته؟ سهامتو بهش بفروش و جمع کن از اینجا بریم دیگه
_ چرا باید از این امپراطوری بگذرم؟
_تو خودت تحصیلات این رشته رو داری با این سرمایه عالی هم میتونی خودت ۱ شرکت بزنی
در چشم هایش برق کینه و انتقام میدرخشید
_من این شرکتو میخوام، تمام و کمال و نابودی اون بی همه چیز
کم کم آوار اشتباهم بر سرم خراب می شد
_سوشا ما اومدیم حقتو بگیریم نه انتقام
دستم را گرفت و با تمام قدرتش پیچاند طوری که یه لحظه مرگ را از شدت درد درک کردم
از میان دندان های روی هم فشرده اش غرید
_ مال و اموال پدرم رو پس بگیرم، عشقم رو چه طور میتونم از حلقومش بیرون بکشم
اون باید تقاص هر شبی که با تو خوابیده رو با جون دادنش پس بده
عرق سرد بر همه پیکرم نشست
دستم را که رها کرد حس کردم
برای همیشه این دست فلج خواهد ماند
حکومت مستبدانه سوشا از همان ساعات اول حضورش شروع شد
انتخاب بهترین اتاق برای میز ریاستش خودخواهی بزرگی بود
آراز شرکت را ترک کرد و حق داشت چرا که آن روز تحمل رفتارهای سوشا برای من هم مشکل شده بود….
تمام شب از درد مچ دستم که حال، متورم و کبود شده بود به خودم پیچیدم
و وقتی خوابم برد درخواب از صدای ناله هایم متوجه دردم شده بود
بیدارم کرد و صورتم را نوازش کرد
چشم هایش غرق اشک بود
_ دلى پاشو پماد آوردم دستتو ماساژ بدم
با نفرت چشم هایم را بستم و گفتم:
_ اگه میخوای درد نکشم برو یه اتاق دیگه بخواب
به حرفم توجه نکرد و دستم را محکم گرفت و همراه پماد مشغول ماساژ دستم شد
دردم بیشتر میشد
اما همه سعی و تلاشم این بود که حتی آخ هم نگویم
در آخر با مچ بند دستم را بست
و یک ب*و*سه روی همانجا گذاشت:
_ دست خودم نیست وقتی اونو میبینم
یاد اون روزها میوفتم
اون روزها که همه تنم زخم بود و میسوختم و از دور شاهد عشق بازیتون بودم
_ بسه سوشا باز نرو تو اون گذشته لعنتی
_ هنوز دوسش دارى؟؟
یکه خوردم
خودم هم از جواب این سوال در ضمیرم وحشت داشتم!
کسی که مرا راحت به سوشای روانی سپرد را میشد هنوز دوست داشت؟!
دراز کشیدم و چشم هایم را بستم
_ من دیگه خودمم دوست ندارم
لطفا بذار بخوابم لطفا!
_ ولی اون زنیکه که همراشه رو اینبار انتخاب کرده واسه دوست داشتن
بغض کردم و سکوت تنها چاره این بغض بود و بس
او هم چنان یک طفل بی قرار کنارم خزید و مجبورم کرد سرم را روی بازویش بگذارم و چه دردی داشت بالینت همان دستی باشد که هر روز خالق زخم هایت میشود…
***
روز دوم که به شرکت رفتیم مطمئن شدم آراز به هیچ عنوان قصد جنگ ندارد
اتاق کوچکتری در همان طبقه شرکت برای خودش انتخاب کرده بود و نسبت به هیچ کدام از تصمیم های سوشا اعتراضی نداشت
در یک ساختمان بودیم حسش میکردم
عطرش کل شرکت را در برگرفته بود و یا فقط من حسش میکردم؟!
تا حوالی عصر از اتاقش بیرون نیامده بود
سوشا حکم تعدیل نیرو را صادر کرد خیلی از کارمندها شاکی در سالن جمع شده بودند
بالاخره مجبور شد از اتاق بیرون بیاید
صورت و چشمانش فوق العاده خسته بود
کلافه به سوشا چشم دوخت:
_ باید حرف بزنیم
سوشا بی اهمیت رو بر گرداند و گفت:
_ حرفی باهات ندارم اینا یه مشت جیره خور مفت خورن که تو استخدام کردی
منم اخراجشون میکنم

دلم برای نگاه مضطرب کارمندها عجیب میسوخت به همین خاطر مداخله کردم
_ واسه این تصمیم ها خیلی زوده
با خشم برگشت و نگاهم کرد
_ عشقم من به خاطر دل تنگیت راضی شدم همراهم هر روز بیای شرکت
نه اینکه ذهن عزیز دلم، درگیر مسائل کاری شه
برو تو اتاق استراحت کن
از تک تک کلماتش حالم بهم میخورد آراز با آرامش رو به کارمندانش گفت:
_ لطفا برگردید سر کارتون من این مشکل رو حل میکنم
کارمندان که اطاعت کردند خشم سوشا حسابی بر انگیخته شد و فریاد سر داد
_ هوی یارو! کرى؟ گفتم اخراجن
متوجه شدم که آراز عجیب خودش را در مقابل سوشا کنترل میکرد
_ نون زن و بچه مردم رو قطع کردن تو مرامت نیست دایی جان
بیشتر عربده کشید
_ دایی جان دایی جان! حالم بهم میخوره از این کلمه
تو چرا حالیت نیست خیلی واسم حال بهم زنى
دستش را ناچارا گرفتم و با درماندگی و التماس گفتم:
_ سوشا آروم باش
زشته این طرز حرف زدن جلوی کارمندها
نتوانست خودش را کنترل کند و به سینه ام کوبید
_ تو خفه شو زنیکه نمک به حروم
با همه وخامت حالم ، دیدم که با این حرکت سوشا، نگران سمتم خیز برداشت
دلم میخواست زمین مرا در جا ببلعد
خدایا حقارت تا کجا؟!
سوشا کتفم را محکم گرفته بود
دست های آراز چرا تا به این حد میلرزید؟!
_ سوشا چته؟!
لحنش کاملا جدی بود
انگار سوشا تازه نقطه ضعفش را یافته بود
_ چیزیم نیست دایی جون فقط خیلی بهم حال میده شکنجه زنی که عاشقمه
بد عاشقمه
جوری که هرکاری بخوام واسم میکنه حتی دستکاری مدارک شرکت
از درد و شکنجه منم لذت میبره
با نفرت نگاهش کرد
_ تو حالت خوب نیست
سوشا عصبی شیهه کشید
_ خوبم
خوبم
من این روزها بیشتر از همیشه خوبم
ناگهان زمین افتاد
وحشتناک بود دوباه دچار حمله شده بود
همه تنش میلرزید و فکش روی هم قفل شده بود
آراز وحشت زده و درمانده کنارش زانو زد
_یا خدا! زنگ بزنین آمبولانس
اشک گوشه چشمم را پاک کردم و کنارش نشستم
دلم نمیخواست اینبار به سوشا کمک کنم
آراز فریاد کشید:
_ یک کاری کن این چشه؟!
به جسم در حال رعشه اش چشم دوختم
_ محکم نگهش دار
الان دارو هاشو میارم
سوشا بعد از تزریق آرام بخش
بی حرکت از حال رفت
آراز سرش را روى پایش گذاشته بود
خرد شده بودم در مقابل آراز و کل کارمندان شکسته بودم
و انگار دلش بدجور به حالم میسوخت
کارمندانش را مرخص کرد حالا فقط ما ٣ نفر در شرکت بودیم
سوشا را با غم و افسوس نگاه میکرد
_ همیشه این طوری میشه؟
خواستم بگویم بازهم نگرانشی؟
اینبار چه چیز را میخواهی فدای سرش کنی؟!
اما به یک بله کوتاه اکتفا کردم
_ دکتر میره؟
سرم را تکان دادم
_ وقتی این طوری میشه اذیتت میکنه؟
نمیدانم چرا باز برای عذاب وجدانش
ناخودآگاه پوزخند زدم
صدایش جدی و با خشم شد
_ زبون نداری ؟!
سرم را بالا آوردم و با خشم
نگاهش کردم
انگار دلخوری همه این ۴ سال عذاب و سختی ام در این یک نگاه خلاصه شد
_ تنها چیزی که منو اذیت میکنه حضور توئه
_ کاش ۶ سال پیش اینقدر صادق و شجاع بودی و اینو بهم میگفتی
یکه خوردم
معنی جمله اش را نفهمیدم
از جایش بلند شد و با نگهبان شرکت تماس گرفت و با کمک هم سوشا را داخل ماشین بردند
مجبور شدم سوار ماشینش بشم عقب نشستم و سر سوشا را روی پایم گذاشتم
عمیق نگاهم کرد
جنس این نگاهش را تازگی ها نمیفهمیدم…
در تمام طول مسیر سرم پایین بود
آدرس را که پرسید به آرامی جوابش را دادم
چند باری سنگینی نگاهش را از آینه حس کردم اما جرات هم نگاهی نداشتم
رنگ سوشا کاملا سفید شده بود و بدنش مثل یخ سرد بود
میدانستم بعد هر حمله عصبی چه قدر زجر میکشد
باز این ترحم لعنتی به سراغم آمد
ولی دلم به حال خودم بیشتر میسوخت
غرور و شخصیت مچاله شدم دیگر قابل احیا نبود
گوشه خیابان توقف کرد وبدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد
چند دقیقه بعد با یک لیوان آب میوه برگشت
خشکم زده بود وقتی نشست و برگشت و لیوان را جلویم گرفت
باورم نمیشد اینهمه نگرانی و مهر در وجود مردی باشد که مرا چنان گوشت قربانی فدای خواهر زاده اش کرد
این روزها زخم صدایش عمیق تر شده بود
_ بگیر بخور حالت خوب نیست
حتی از مخالفت و امتناع در مقابلش عاجز بودم و این ضعف در حضورش آزارم میداد
برگشت و از داشبورد اتومبیلش بسته ای قرص در آورد و بدون آب یک قرص بلعید
بی اختیار لیوان را جلو بردم
_ بیا با این بخور
بلافاصله در همان حالت بدون اینکه لیوان را از دستم بگیرد جرعه ای نوشید
اما یکهو به خودمان آمدیم انگار هر دو از خودمان از نادیده گرفتن شوهری که سرش در آغوشم بود و نادیده گرفته شده بود جا خورده بودیم
از اینکه برای حتی چند لحظه چنان گذشته با هم برخورد کرده بودیم
از اینکه نمی توانستیم برای هم غریبه باشیم
سریع ماشین را روشن کرد و سعی کرد حتی دیگر نگاهم نکند
چه کسی جز خودم و خدای خودم میفهمید که من دقیقا از همان سمت لیوان همانجا که لبش به لیوان اصابت کرده بود دیوانه وار همه آب میوه ام را یکجا نوشیدم؟؟
وقتی که رسیدیم هرچه کیف خودم و جیب های سوشا را گشتم کلید پیدا نکردم
به ناچار زنگ خانه را فشردم و پرستار در را باز کرد
به کمک آراز شتافتم و برای پیاده کردن سوشا کمکش کردم
ناله ای کرد و اسمم را صدا زد
_ دلی..
نمیخواستم ادامه دهد
_ آروم باش الان میریم رو تختت استراحت میکنی
اما در این حالت نیمه بیهوش هم خیال سکوت نداشت
_ قول بده باز فرار نکنی
نزدیک در ورودی ساختمان رسیده بودیم سعی کردم با بی توجهی سوشا را ساکت کنم
در را که گشودم
فرشته کوچکم با آن موهای بافته شده زیبایش از پله ها هراسان در حالی که صدایم میزد پایین آمد
-مامی مامی
ایست کرد انگار حالا خودش بیشتر از سوشا به کمک و تکیه گاه نیاز داشت
تازه به خودم آمدم! نباید اجازه رو در رویی این دو موجود عزیز کرده زندگی گذشته و حالم را باهم میدادم
هول شدم قدمی برداشتم و سریع گفتم
_ ببریمش تو همین اتاق که نزدیکه
نمیشنید فقط مدهوش عروسک کوچکی بود که با بغض گوشه پله ها به ما مینگریست
_ حال ددی بد شده؟ داروهاش همراهت بود؟
مامی باز چند روز تو تخت خواب باید بمونه؟
حتی یک لحظه از حانای من چشم بر نمیداشت
حاضرم قسم بخورم که پلک زدن هم برای خودش ممنوع کرده بود
سنگینی سوشا بر دوشم شدت گرفته بود
_ خسته شدم میشه حرکت کنی
برگشت و دوباره عمیق نگاهم کرد
خواست دهن باز کند اما حرفش را خورد
سوشا را روی تخت خواباندیم خودش کفش های سوشا را در آورد و رویش را کشید
حانا کنار تخت نشست با دست های کوچکش مشغول نوازش صورت سوشا بود
_ عزیز دلم، ددی جونم زود زود خوب شو
خودم ازت مراقبت میکنم
نگران نباش از هیچی نترس پرنسس حانا همین جا پیشته
این اسم زخم شد بر قلبش
ناله درونش را حس کردم
عقب نشینی کردم و فقط به تصویر پدری که با حسرت لب گاز میگرفت و به دخترش خیره شده بود چشم دوختم
دستش را جلو برد با سر انگشت و خیلی کوتاه و با استرس موهای حانا را نوازش کرد
بغض در صدای مردانه زجر آورترین ملودی دنیاست
_ تو چرا این قدر خوشگلی؟
حانا مستانه سرش را چرخاند
_ مرسی ، شما هم همین طور
یکهو لب خند زد
انگار شوق و غم با هم آمیخته بود
حانا با حالت سوال به من نگاه کرد و گفت:
_ این دکتره ددیه؟!
هول شدم
سرم را تند تند به علامت منفی تکون دادم
نگاه عمیق تری به آراز کرد و انگشتش را به حالت تعجب نزدیک دهانش برد
_ پس کیه؟
آه کشیدم و نالیدم
_ داییشه
یکهو برگشت و با تعجب و عجز به من چشم دوخت
حانا خنده کوتاهی کرد و گفت :
این که پیر نیست ، مثل خود ددیه، چه داییه پس؟
تاب نیاورد شانه های کوچک حانا را گرفت و به خودش نزدیک کرد انگار در حال استشمام و شناسایی عطر فرزندش بود
کم مانده بود بغض خفه ام کند
یک لحظه به خودم گفتم
” انتقام ظلم آراز محرومیت از داشتن دخترش بود”
بی اختیار سمت حانا رفتم و بغلش کردم
سریع بلند شد
چشم هایش دریایی شده بود
_ چرا اسمش حاناست؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_ چون از شانس گند من باباش اصرار کرد اسمشو این بذاریم
دروغ نگفتم! بابای حانا همیشه این اسم را دوست داشت…
برگشت و با غم به سوشای بیهوش چشم دوخت و سرش را پایین انداخت
_ من میرم بهوش بیاد منو ببینه حالش بدتر میشه
اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن خودمو میرسونم
باز هم فقط نگران سوشایش بود؟!
_ تا همین جاشم لطف بیجا و اضافه کردی
ممنون
جوابی نداد فقط به حانا که در آغوشم مشغول بازی با دکمه هایم بود چشم دوخت
بعد چند ثانیه سر به زیر انداخت و بی هیچ حرفی خانه را ترک کرد
حانا را محکم به سینه ام فشردم و بغض فرو خورده ام را فریاد کردم
طفلک ترسیده بود
و اشکهایم را با استرس پاک میکرد
تنش را بوییدم، ب*و*سیدم
خدایا حانا جگر گوشه ام بود اگر کسی او را از من جدا میکرد قطعا میمردم
چه طور توانسته بودم آراز را از جگر گوشه اش دریغ کنم؟؟!
سوشا نیمه های شب باز دچار حمله عصبی شد
تلفنش مدام زنگ میخورد و هر وقت من جواب میدادم جز سکوت چیزی نمیشنیدم
سه روز تمام در تخت خواب به سر برد
هنوز کاملا بهبود نیافته بود
که باز برای رفتن به شرکت آماده شده بود
هرچه اصرار کردم نرود بی فایده بود
هنوز هنگام راه رفتن تعادل نداشت
حانا گوشه شلوارش را گرفته بود و با بغض گفت:
_ خواهش میکنم نرو
خم شد و در آغوشش کشید
_ میخوای تو رو هم ببرم؟؟
میدانستم از وقتی فهمیده است آراز ، حانا را دیده است اینبار تصمیم دارد از این طریق او را آزار دهد
تاب نیاوردم
_ بچه رو دست مایه کینه ات نکن
چشم هایش پر از خشم بود
_ به تو مربوط نیست
دخترمه حقمه هرکار بخوام میکنم
میخواستم حانا را از آغوشش بکنم که هولم داد و نقش زمین شدم
حانا از فرط وحشت بلند میگریست
به سختی از جایم بلند شدم
_ سوشا خواهش میکنم این بازی رو تموم کن
جلو آمد و دستم را گرفت
_ نمیخوام ببرمش شرکت
واسه دیدن مادرت باید دخترمون رو هم ببریم
عزیزم چرا منو عصبی میکنی؟
دستم را کشیدم
با شنیدن اسم مادرم روحم تازه شد
اما رویارویی بعد این همه سال و اتفاقات زیاد برایم مشکل بود
سوشا در ماشین منتظرم ماند همراه حانا سمت خانه پدری حرکت کردم
زنگ را فشردم
مادرم بود که صدایش تا این حد شکسته و گرفته بود؟
مکث کردم؟ چه طور خودم را معرفی میکردم
_ مامان، منم آرام، باز کن لطفا
هیچ نگفت او هم بعد لحظات طولانی دکمه گشوده شدن در را فشرد
حانا را بغل کردم تا قوت قلب بگیرم
بالا رفتن از پله ها برایم آنچنان دشوار شده بود
که دستم را به نرده ها تکیه کردم
چند ضربه به در زدم
منتظر صورت مادرم بودم و وقتی آراز به جای او در را گشود
زبانم بند آمده بود به سختی سلام دادم
آرام جوابم را داد و با دست اشاره کرد وارد شوم
حانا را زمین گذاشتم
پشتم قایم شده بود اما همه نگاه آراز به او معطوف بود
قاب عکس پدر با روبان سیاه اولین تصویر دلخراش در مقابل چشمانم بود
این خانه بدون پدر اصلا خانه نبود
روبه روی قاب عکس ایستادم فکم از شدت بغض لرزید
اشک هایم این روزها عجیب همراهمی ام میکردند
_ بالاخره اومدى سنگدل؟

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۴ رمان عابر بی سایه

وحشت میکنم “دخترم رو به کسی نمیدم ها فقط مال خودمه” کش سر حانا را …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *