چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۶ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۶ رمان هزار چم

 

نگاهم را به کودکى می سپارم که فارغ از اینکه بداند، به چه مصیبت دردناکی دچار شده است، با بچه های فامیل دور حوض می چرخد و گرگم به هوا بازى می کند و نمی داند گرگِ مرگ، شب گذشته پدرش را دریده و حالا او فقط برای واژه خوفناک یتیمی، نه سال دارد…

مامان چه قدر مظلوم و نجیب است، حتی در روز فراق شریک همه سال های جوانی اش به خود حق فریاد و شیون نمی دهد؛ چادر سیاهش را روی سرش کشیده و می بینم که سرش را مدام زیر چادر به چپ و راست تکان می دهد…

هنوز بابا را نیاورده اند،
هنوز امید دارم، شایعه باشد…
کذب باشد..!

خانم جان سینه اش را چنگ می زند و مصیبت فرزند می خواند، عمه زری جیغ می کشد و از حال می رود،
زن های فامیل همراهیشان می کنند و گه گاه کسی آن میان تقاضای فاتحه برای آرامش روح بابا می کند، زن عمو مامان را بغل کرده و بر عکس همیشه او از همه ساکت تر است؛
من اما فقط نگاه می کنم،
فقط منتظرم،
منتظرم!
کسی بیاید!
کسی بگوید، توانستند در پزشکی قانونی کاری کنند که بابا برگردد!!

کنار پنجره می روم، زن عمو با وحشت از آن سر اتاق جیغ می کشد:

_ نسیم پاشو بگیرش!
دختره تو حال خودش نیست!

سرم را آرام می چرخانم و زن عمو را با لبخند نگاه می کنم:

_ خوبم زن عمو!

نسیم و نفیسه بازوانم را آرام می گیرند، هر دو هق هق می زنند…

از کنار پنجره حنانه را با صدای بلند صدا می زنم:

_ حنا!
بیا بالا، آب بازی نکن!

متوجه نگاه همه مردها در حیاط خانه می شوم که مرا نگاه می کنند و مردی که اسمش آن روزها شوهر بود، چشم هایش نگران است، چند قدم جلو می آید و با صدای نگران می گوید:

_ نفیسه خانم نذار اونجا وایسه!

صدایش می زنم:

_ شهاب؟!

جواب نمی دهد فقط نگاهم می کند و می بینم که اشک هایش می چکد، انگشت اشاره ام را سمت تاج گل ها می گیرم و می پرسم:

_اینا واسه چیه؟
مگه عروسیه؟؟

صدایش پر از عجز و لابه است،

_ ریحانه جان برو تو!

به حرفش گوش می دهم ، آرام آرام سمت اتاق بابا می روم، چفیه اش را از روی کپسول اکسیژنش بر می دارم و عطر محمدی اش قلبم را صیقل می دهد، مامان دنبالم می آید روی تخت بابا کنارم می نشیند، بغلم می کند سرم را می بوسد و بعد سرش را روی شانه ام می گذارد و های های گریه سر می دهد…

یک مرتبه کسی صدایم می زند که صدایش را در این لحظات اصلا نمی خواهم:

_ ریحانه جوووون!؟

سرم را بالا می آورم، بعضی زن ها حتی در لباس مشکی عزا هم، وقیح و محتاج جلب توجه اند!

سولماز خانم با ترکیب لباس های مشکی، موها و لاک های سرخ و آرایش و خلخال مهره صورتی اش،
از خود یک دلقک مشکی پوش ساخته است!
با آن عطر تندش وقتی بغلم می کند، عطر محمدی بابا را گم می کنم؛ بینی ام می سوزد و حالم بهم می خورد از این عطر!

الناز به زور لیوانی از شربت تقویتی و قرص هایی که دکتر تجویز کرده را به خوردم می دهد، عزیزه خاله جان مدام قرآن می خواند و من چرا درست نمی فهمم
چه شده است…

یک مرتبه صدای هیاهو همراه ” لا اله الی الله”
می شنوم، تمام زن ها سمت حیاط می روند،
گریه ها اوج می گیرد…

نسیم و الناز دست هایم را می گیرند تا کمکم کنند بلند شوم، دستانم را با قدرت و حرص از دستشان بیرون می کشم و می گویم:

_ من می تونم خودم راه بیام!

بابا را آورده اند…
با همان ماشین هایی که من چه قدر دوستشان نداشتم…

بابا را آورده اند…
همه دوست هایش آمده اند…

می خواهم مثل کودکی ام برای استقبالش سمت در بدوم، دست هایش را نگاه کنم و بپرسم ” امروز برام چی آوردی؟؟؟؟”

بابا امروز اما برایم مرگ آورده است
این اولین بار است که بابا دست خالی به خانه می آید!

شهاب و امیر رضا جلوی تابوت را گرفته اند،
بابا را زمین می گذارند، بلند می کنند…
زن عمو به سینه اش می کوبد:

_ بمیرم جواد آقا واست،
پسر نداری تابوتتو بلند کنه…

دلم مچاله می شود، همان طور که چادر سیاهم را دنبال خودم می کشانم جلو می روم، هر کار می کنند نمی توانند
مانعم شوند…

دستم را دراز می کنم ناله می کنم:

_ من دختر بزرگشم!
بابام پسر نداره،
من…
من بیام؟؟

شهاب هق هق می زند و رویش را بر می گرداند…

اما امیر رضا جایش را به یکی دیگر از مردهای فامیل می دهد، جلو می آید ، چادرم را از روی زمین بر می دارد و خاکش را می تکاند و آرام روی شانه ام می اندازد:

_ ریحانه خانم !
ما هستیم ، ببین شهاب جای تو اونجاست!

با بغض نگاهش می کنم:

_ چرا بهم دیگه نمیگی بابا جان؟؟

چشم هایش پر می شود و سر پایین می اندازد و هم زمان با اشک هایش می گوید:

_ آروم باش باباجان…
اونی که مصیبت میده،
صبرشم میده!

دل خوش همین جمله یک گوشه نشستم ، چادرم را روی سرم کشیدم، حنانه کنارم می خزد بدنش می لرزد،
با وحشت می پرسد:

_ آجی چی شده ؟
اینا چرا این طوری می کنند؟؟

 

همان لحظه آقاجان از شدت گریه بیهوش می شود؛
خواهرم را محکم در آغوش می گیرم و دلم می خواهد، مصیبت خان خودم باشم و زیر لب نجوا می کنم:

” پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دستِ اجل!
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من!
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ ِتو شد،
ای یوسف ِکنعانی من
از ندانستن من،
دزد قضا آگه بود
چو تو را برد،
بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین،
داد سر و سامانت
کاش می خورد،
غمِ بی‌سر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم،
خط پاکش خواندم
آه ! از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی!
بی تو در ظلمتم،
ای دیدهٔ نورانی من!
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند..
قدمی رنجه کن از مهر،
به مهمانی من!
صفحهٔ روی ز انظار، نهان می‌دارم
تا نخوانند بر این صفحه،
پریشانی من!
دهر، بسیار چو من، سر به گریبان دیده است،
چه تفاوت کندش،
سر به گریبانی من!
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری،
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من!
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند؟!
که شکستی قفس،
ای مرغ گلستانی من!
من که قدر گهر پاک تو می دانستم
ز چه مفقود شدی،
ای گهر کانی من !
من که آب تو ز سرچشمهٔ دل می‌دادم
آب و رنگت چه شد،
ای لالهٔ نعمانی من!
من یکی مرغ غزل خوان ِتو بودم،
چه فتاد!؟
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من!
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب،
بعد تو با کیست نگهبانی من؟!”

به سینه ام می کوبم و با صدای بلند ضجه می زنم:

_ باباااااااااا….

بغضم می ترکد ، اشک هایم بالاخره غمزه کم می کنند و به کمکم می آیند، به کمکم می آیند ….

به حفره خالی قبر چشم می دوزم و پیکر پدرم در کنارش؛
خم می شوم سرم را روی پایش می گذارم و عاشقانه و از صمیم قلب پاهایش را تند تند می بوسم!
مامان سرش را بغل کرده است و می بوسدش و من تا وقتی که بابا نفس داشت همچین صحنه ای از مادرم و این قدر نزدیکیشان را ، ندیده بودم….!

زن عمو حنانه را سمت بابا هول می دهد و با اصرار می گوید:

_ حنانه جون برو ،
برو با بابا جواد خداحافظی کن!

اما طفل بیچاره وحشت زده مقاومت می کند و مدام جیغ می کشد و گریه می کند:

_ نمی خوام! نمی خوام!

نمی دانم چه طور می شود که آرام می گیرد، می بینم که امیر رضا آرام بغلش کرده و حنانه حالا سر بر شانه او به خواب عمیقی فرو رفته است و چه قدر به او حسودی ام می شود!

شهاب داخل قبر ایستاده است، سر تا پایش حتی موهایش خاکی است…
نگاهش می کنم!
چه قدر امروز او را نمی شناسم…

 

خانه لبالب از آدم هایی است که سالها بود ندیده بودمشان و حالا چه قدر خاطره مشترک با پدرم برای تعریف کردن دارند!!!

سرم را به دیوار تکیه زده ام و همانطور که قرآن روی سرم گذاشتم، دلم می خواهد چشم های ورم کرده ام را قدری ببندم،
نمی گذارند…
یکی آب روی صورتم می پاشد و دیگری با سیلی هوشیارم می کند…

کسی هم فریاد می زند:

_ بابا این تازه عروسه طفلک!
خانم ها جمع و جور کنید خودتونو شوهرش بیاد یکم پیشش.

کمی بعد او اینجاست،در میان جمع ، مقابلم روی دو زانو نشسته، صورتش آشفته و موهایش نامرتب است، دستم را می گیرد،

_ ریحانه ! عزیزم، خانومم

نگاهش می کنم، چه قدر سرشارم از بى تفاوتی!فقط نگاهش می کنم، دست می کشد روی صورتم

_ هیچی نخوردی از دیشب،بگم غذا بیارن خودم بهت بدم؟

رو بر می گردانم…

به یکی از زن های فامیل می گوید:

_ خانم یک ذره غذا لطفا گرم کن بیار.

آه ! می سوزم از نگاه حسرت بار زن های جوان و دخترک های دم بخت فامیل به شوهر خوشگل و خوش هیکل و خوش تیپم و حالا این جمله زن عمو که همیشه در مصداق عمو و زندگی اش استفاده می کرد را چه قدر خوب درک می کنم

” تومون خودمون رو کشته بیرونمون مردم رو”

قاشق را با مهربانی مقابل من می گیرد

_ دهنتو باز کن ریحانه، به خاطر من فقط همین چند تا قاشق

مریم خانم در گوش دختر خاله پرىِ مامان نجوا می کند اما من می شنوم

_ لابد حامله است!

صدای پری خانم بلند تر است

_ چه شانسی آورد پسره همه چی تمومه

بی اختیار تمام حجم معده خالی ام را عوق می زنم، دستم را جلوی دهانم می گذارم ، زیر بشقاب دست شهاب می زنم و سمت دستشویی می دوم و در را از پشت سر قفل می کنم….

بوى گند اینجا را به فضای مسموم بیرون ترجیح می دهم…
کف دستشویی می نشینم هر دو دستم را روی سرم می گذارم،
آخ خدای من…
خدای من…

مسواک و شانه پلاستیکی بابا مقابل آینه جگرم را می سوزاند،
آن ها را بغل می کنم و شیون سر می دهم،

شهاب به در می کوبد،
همه صدایم می کنند،
نمی خواهم بشنوم،
حتی تهدید شهاب به شکستن در را !
که عملی اش می کند…

در را می شکند با اخم و جدی مسواک و شانه را از دستم می گیرد و از کف زمین با یک حرکت بلندم می کند هرچه دست و پا می زنم بی فایده است هرچه پشتش مشت می کوبم ثمره ای ندارد.
روى تخت رهایم می کند، می خواهم بلند شوم که به زور نگهم می دارد و رو به الناز و مادرش فریاد می زند:

_ زنگ بزنید درمانگاه سر خیابون یکیو بفرستن بهش آرام بخش و سرم بزنن
این اینجور می میره ما رو هم می کشه

مامان ناله می کند:

_ آقا شهاب دستشو محکم گرفتی،بچه ام داره عزاداری می کنه

زن عمو مامان را کنار می کشد

_ مرضیه شوهرشه،اختیارشو داره بدشو نمیخواد که…

” یا الله “

کسی با صدا زدن خدایش اذن ورود به قسمت خانم ها را دارد، این صدای خود خداست؟؟؟؟

چند دقیقه بعد در حالی که دانه های تسبیحش را بالا و پایین می کند در چهار چوب اتاق ظاهر می شود، شهاب سلام می دهد و بعد کلافه به مادرش می گوید:

_ دکتر چی شد؟

حاج امیر جواب می دهد:

_ دکتر لازم نیست!

شهاب اعتراض می کند:

_ حاجی داره اذیت می کنه هیچی هم نمی خوره.

با جدیت می گوید:

_ ولش کن!

بعد محکم تر می گوید:

_ میگم ولش کن!

دست هایم را رها می کند.

امیر رضا رو به جمع می گوید:

_ همه بیرون باشید لطفا

اتاق، جز ما سه نفر کاملا خالى می شود.

سر جایم می نشینم و مچ دست هایم را که بر اثر فشار دست های شهاب درد گرفته است را ماساژ می دهم

رو به شهاب با صدای آرام تر می گوید:

_ یکم خود دار باش باباجان

شهاب مظلومانه می گوید:

_ به خاطر خودش میگم حاجی

نگاهم می کند،نگاهش پر از غم است،می بینم که چفیه بابا را از طاقچه بر می دارد و می بوسد و در همان حال می گوید:

_ بذار عزاداری کنه

بغضم باعث می شود همه تنم بلرزد،آرام کنار شهاب می نشیند، دست شهاب را می گیرد و مهربانانه می گوید:

_ بذار تو بغل خودت یک دل سیر هر وقت خواست گریه کنه
رسمش نیست منعش کنیم…
من و تو جفتمون یتیمی کشیدیم شهاب الدینم!
می دونیم دردش رو…
ولی درد این دختر از درد ما خیلی سنگین تره…

حاجى می رود.

شهاب براى آغوش پیش قدم می شود، به سینه اش می کوبم، میان گریه می گویم:

_ چرا ؟؟ چرا نیومدی بابامو بدرقه کنی؟؟
چرا بهم گفتی خانوادم…

دستش را جلوی دهانم می گیرد اشک هایش پشت سر هم می چکد،ناله می کند:

_ گوه خوردم ریحانه
غلط کردم
دارم می میرم،دارم می میرم

همه چیز برعکس می شود،حالا من شانه شده ام برای ضعف ها و اشک های پسر بچه ای که مرد شدن انتخابش نیست….

من از آدم هایى که فقط زمان بیمارى، داغ و مصیبت ،
یادشان می افتد که باید خوب باشند ، باید محبت خرج کنند،
نه که متنفر باشم، می ترسم!

از آدم هایی که برای داشتن محبتشان حتما باید نگونبخت باشى، تا محبت آلوده به ترحمشان نصیبت شود…

حالا در خانه پدرم، یک پسر هست که تمام این چهل روز خدمت کرده است و فکر کنم همه اهل خانه رفتار آن شب که در خانه اش مهمان بودند را به کل فراموش کرده اند ،

جز من …
جز من و چشم های مادرم…

مادری که در عین عزادای و داغداری ، گاهی دقایق طولانی به من زل می زند و حتى چند باری پرسیده است.

_ خوشبختی؟

جوابى ندارم،
من معنى خوشبختی را نمی دانم ،
کسى برایم از معیارهای خوشبختی نگفته است….

چهل شب بى پدری ام در خانه پدرم می گذرد،
شب هایی که تا صبح با عکس بابا صحبت می کنم و تمام آنچه را که نتوانسته بودم در حیاتش به او بگویم را حالا با یک عکس بی جان مطرح می کنم…

دلتنگ هستم و آدم دلتنگ گاهی خیلى بد خلق و تلخ زبان می شود،
آنقدر که چپیه اش را روی سینه ام بفشرم و گلایه کنم.

_ پرواز رو بلد نیستم بابا ! نذاشتى، هیچ وقت نذاشتى حتی راجب بال هام ازت سوال کنم، زمینگیرم…
یک مرغ زمین گیر از همون ها که فقط بلدن تخم بذارن و نهایتش بشن چلو مرغ!
مرغ ها همیشه اسیر مزرعه و آدم هان بابا.
تا حالا یک مرغ آزاد توی دشت و بیشه دیدی؟
من که ندیدم !
فرقشون با بقیه پرنده ها اینه زیادی اهلن و پرواز بلد نیستن،
بال دارن و پرواز بلد نیستن…
آخ بابا چه قدر بدم میاد از این مرغ بودنم…

با شنیدن چند ضربه به در با همان چپیه اشک هایم را پاک می کنم و چند ثانیه بعد شهاب در را باز می کند؛

مثل شب های گذشته به خودش اجازه ورود نمی دهد، از همان جلوی در سوال می کند؛

_ نمیای یه چیزی بخوری خانومم؟

عمیق نگاهش می کنم،
ریش های مشکی اش، صورتش را مسن تر نشان می دهد …

سکوتم را که می بیند کمی داخل می شود،
جلوتر می آید، دستش را مقابلم می گیرد تا دستم را بگیرد،

_ تو نیای منم نمی خورم ها، پاشو مامان بنده خدا چلومرغ ظهر رو گرم کرده که نخوردی، سرد می شه.

با شنیدن چلو مرغ یک مرتبه دیوانه وار شروع به خنده می کنم،
با ترس کمی عقب می رود، از فرط خنده دستم را روی دلم می گیرم و خم می شوم و قهقهه می زنم ، بعد اشک هایم روی صحنه می آیند و یک مرتبه قهقهه به هق هق تبدیل می شود.

شهاب چشم هایش پر از اشک می شود، مقابلم پایین تخت زانو می زند، دست هایم را محکم می گیرد؛

_ نکن بچه ام،
نکن با خودت این طوری، دارم دق می کنم.

انگار مصیبت بابا مرا شجاع کرده است.
آنقدر شجاع که بدانم در دنیا وحشتناک تر از اینکه پدرت دیگر در خانه پدری نباشد، وجود ندارد. با نفرت نگاهش می کنم،

_ چرا؟
چرا من شهاب؟
جرم من چی بود؟
این که عزیزه خاله جانت نیت داشته واسه پسر عموت بیاد خواستگاریم؟
پسر عمویی که مامانت عاشقشه و تو ازش متنفرى و هزارتا فکر کثیف در موردش داری!
جرم من اینقدر سنگین بود که این طور بازیم بدی؟

صورتش غرق شرمندگی می شود و قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد.
ناله می کند،

_ نگو،
تو رو خاک بابا جواد نگو، شرمندم نکن!

شروع می کند به بوسیدن دست هایم!

_ به خدا حالا دوستت دارم،
تو الان زن منی!

دست هایم را با نفرت از میان دست هایش می کشم ، نیشخندی می زنم و با لحن پر از تمسخر می گویم:

_ دوستم داری؟؟؟؟
دوستم داشتی و با یه زن دیگه بودی؟؟
دوستم داشتی و شب عروسیمون به خاطر یه زن دیگه جهنم شد؟
دوستم داشتی و جلوی چشم های من درد عشق رو نمایش می دادی؟؟

می خندم و اشک می ریزم.
بعد می ایستم و با انگشت خودم را نشانه می گیرم.

_ این منم!
این یه دختر گدا گشنه
امّله !
دهاتیه احمقه!
اما نه اونقدر احمق که نفهمه شوهرش عاشقِ…

داد می زند.

_ نگو!!
بسه!
نگو!!!!
تموم شد!
به جان خودم، به هرکی می پرستی تموم شده،
تارا تموم شده.

با بهت نگاهش می کنم ،
دست هایم را روی سرم می گذارم و بعد مثل دیوانه ها دور اتاق می چرخم و می خواهم از درد به خودم بپیچم!
، دردِ جهل و ترسم که حتی از دانستن اسمش هم همیشه فرار کردم،
همانطور که همانقدر ذلیل روی زمین زانو زده است سرش را روی تخت می گذارد و با هق هق پیاپی مشت روی تخت می کوبد و می گوید:

_ ازدواج کرد!!
صبح عروسی ما رفت محضر و از لج من زن یک پیرمرد شد..

شوکه شده ام ،
عقب می روم و به دیوار تکیه می دهم و فقط نگاهش می کنم، نگاهش می کنم که چه طور بى پروا ادامه می دهد؛

_ بهم قول داده بود!
زد زیرش ! زد زیرش!

دست هایم را روی قلبم میگذارم،
مامان هراسان وارد اتاق می شود و در حال نفس نفس زدن می پرسد:

_ یا موسی ابن جعفر! چی شده؟؟
چرا داد زدی آقا شهاب؟؟؟
صداتون تا پایین میاد.

شهاب با شرم سرش را از روی تخت بر می دارد و اشک هایش را سریع پاک می کند و می ایستد و فقط به من نگاه می کند،

 

آب دهانم را قورت می دهم.

صورت رنگ پریده عزادار مادرم جگرم را می سوزاند ، با همان ته مانده جانم می نالم:

_ هیچی مامان، تموم شد، ببخشید…

بعد شهاب را نگاه می کنم که لب هایش هنوز می لرزد ،
جلو می روم دست مامان را می گیرم و سعی می کنم لبخند بزنم،

_ مامان چلومرغ سرد شد؟

***
این چندمین شب است که حنانه بی قرار بابا شده است و از شدت بی قراری تب کرده است.

من و مامان بالای سرش آرام و بی صدا اشک می ریزیم ،
شهاب برای بار چندم دستمال خیس روى پیشانی حنانه را بر می دارد و می چلاند ،
این بار که دست روی پیشانی اش می گذارد رو به مامان می گوید:

_ مامان ! این دکتره به نظرم زیاد بارش نبود ، حاضر شید ببریمش بیمارستان.

مامان مستاصل به من نگاه می کند، دست حنانه را می گیرم و می بوسمش و آرام می گویم:

_ هنوز یه ساعت نشده که دکتر گفت ، اگه پایین نیومد می بریمش.

مامان گوشه روسری اش را مقابل صورتش می گیرد و از تکان خوردن شانه هایش می فهمم که هق هق می زند.
کنارش می روم و بغلش می کنم و خودم هم، هق هق بی صدا را تجربه می کنم و میان گریه می نالم

_ مامان کاش نمی ذاشتی وسایل بابارو ببرن…
لباساشو، کپسول اکسیژنش، کاش بود هنوز…
کاش بود و فکر می کردیم یک روز میاد …

حالا دست های شهاب دورمان حلقه شده است و چه قدر من و مامان به یک سینه مردانه برای باریدن نیازمندیم…

بابا نبود ، هنوز داغش سرد نشده بود.
با همه غم و دردمان، آرام زندگی مان را می کردیم.
لااقل در ظاهر همه چیز آرام بود تا آن روز که سولماز خانم مثلا برای از عزا در آوردن من با چند بسته هدیه به خانه مادرم آمد
تشکر کردم اما دلم رضا نمی داد دوماه بعد داغ پدرم رخت مشکی را از تنم در بیاورم.

اصرار کرد و با همان قهقهه های خاص خودش که اصلا مناسب حال و هوای این روزهایم نبود، گفت:

_ پاشو دختر!
تازه بعدشم باید ببرمت آرایشگاه چیه این قدر سر و صورتت نامرتبه ؟!!!
مثلا تازه عروسی، بچم گناه داره این طور زن جوونشو ببینه، خودشم که شده شبیه طالبان با اون هوا ریش!

مامان با خجالت جواب می دهد.

_ شما زحمتش رو بکش سولماز خانم،
جفتشون رو از عزا در بیار ،
به خاک باباش منم راضی نیستم این دوتا جوون این طور رخت عزا تنشون باشه.

اعتراض می کنم.

_ مامان!
من بابام فوت شده!
باباااام!!!

سولماز خانم آرام و با عشوه روى پایم می زند.

_ خدا رحمتش کنه اما ریحانه جون این طور نمیشه،
اصلا اینجا موندنتونم درست نیست،
دیروز عمارت بودم، والا اونا هم شاکی بودن مخصوصا حاج امیر، می گفتن چرا اینا نمیان سر خونه زندگیشون،
مردم دارن واسمون حرف در میارن.

با بغض می پرسم

_ مگه من ..
مگه من چی کار کردم که مردم حرف در بیارن؟؟

مامان دستم را می گیرد و با غم می گوید:

_ حق دارن مادر جان،
پاشید جمع کنید امروز برید.

سولماز خانم پشت حرف مامان را می گیرد.

_ آره عزیزم بهتره آتو ندی دست این قوم شوهر!
واگرنه همون طور که زندگی منو نابود کردن با تو هم همون کارو می کنن،
مامانتم که خدا رو شکر اینجا تنها نیست،
مادر بزرگت، پدر بزرگت، عموت اینا هم هستن.

همان لحظه حنانه با ذوق پله ها را با یک جعبه بزرگ بازی فکری بالا می آید و در حالی که جعبه را نشانم می دهد، می گوید:

_ داداش شهاب اومد!
ببین واسم چی خریده!

چند لحظه بعد هم شهاب دست پر پشت سرش وارد می شود. سولماز خانم سریع بلند می شود و بغلش می کند و شروع می کند به قربان صدقه رفتنش.

_ الهی دور سرت بگردم، این طوری مرد خونه شدی مادر
چه قدرم لاغر شدی!

متوجه شرم و ناراحتی صورت مادر بیچاره ام می شوم.

شهاب خودش را از آغوش مادرش جدا می کند و
خجالت زده به من نگاه می کند که اشک در چشم هایم می چرخد و می چرخد….

رو به رویم ایستاد ،
چشم هایم را بارها و بارها بوسید ، بعد در همان چشم ها خیره شد.
چشم هایش مظلوم و صادق بود، دست هایم را گرفت و قسم خورد:

_ ریحانه قسم می خورم به اون که بالا سرمونه، قسم می خورم همشو جبران کنم و بهت ثابت کنم می خوام زندگی رو از اول، عاشقانه باهات بسازم.

به ساکم که مامان بسته و گوشه اتاق گذاشته است نگاه می کنم،

” خدایا راه دیگری مقابلم گذاشته ای؟”

ناله می کند.

_ فقط یک فرصت!

من قوی نیستم،
من یک دختر بچه منزوی و در عزلت مانده ام که از کل اجتماع، فقط اندازه هفت جلسه دانشگاه را دیده و تجربه کرده ام و
فوت پدرم باعث شد ترم اول را هنوز نرفته ،
از دست بدهم.

من پدر از دست داده ام،
من قوی نیستم و مدام احساس می کنم یک از دست دادن دیگر قطعا مرا زمین خواهد زد.

من قوی نیستم و فکر می کنم یک زن برای بقای حیات قطعا به یک جنس مخالف نیاز دارد…

بی خبر برگشتیم،
ظهر جمعه بود و اهل خانه طبق روال معمول در سالن اصلی عمارت مشغول صرف نهار بودند.

وارد که شدیم اولین تلاقی چشمانم با چشمان او بود،
همه با مهربانى از من استقبال کردند،
انگار تازه بیدار شده بودم ، تازه به خودم آمدم و شرم همه وجودم را با یک سوال گرفته بود.

” یعنی حرفامو اون شب شنیده؟”

این قدر با احترام و وقار خوش آمد گفت که یقین پیدا کردم آن شب چیزی نشنیده است،
از بعد چهلم بابا، هر وقت که به خانه آقاجان آمده بود
من برای میزبانی پایین نرفته بودم،
با مهربانی می گوید:

_ دلمون واسه عروس یکی یه دونه خونمون تنگ شده بود، خوش اومدی بابا جان.

تشکر می کنم ،
شهاب دستش را دورم حلقه می کند و در حالی که دور خانه سر می چرخاند ، می پرسد

_ شهداد کجاست؟
باز جمعه شد این رفت پی…

حاج امیر با اخم حرف او را قطع می کند و جدی می گوید:

_ شهداد به یه مسافرت و یه مدت فکر کردن نیاز داشت.

شهاب سوت می کشد و می گوید:

_ آهان!
امیر و شهاب کار کنن ، شهداد پولو بذاره تو جیب بره مسافرت فکر کنه؟

عزیزه خاله جان که خشم صورت امیر رضا را می بیند، وساطت می کند و دست شهاب را می گیرد و می گوید:

_ بیا خاله جان،
بیا یه صلوات بفرست مادر ، تازه رسیدی خسته ای.

می بینم که حاج امیر زیر لب استغفرالله می گوید….

یک ساعت بیشتر بود که در آشپزخانه عمارت، روی صندلی نشسته بودم و در سکوت، فقط نگاه می‌کردم.

آیجان با وسواس و دقت، قیمه اش را در قابلمه مسی بار گذاشت و مشغول پاک کردن برنج بود.
منیره هم سالاد درست می‌کرد و هم زمان حواسش به غذای رژیمى بیوک خان بود.

کاهو ها را که روی تخته خرد می‌کرد، به دست هایش چشم دوختم.

منیره سی و چند ساله بود، اما دست هایش خیلی بیشتر از سنش نشان می‌داد و حسابی پینه بسته بود و یک حلقه نازکِ رنگ و رو رفته هم همیشه در دست چپش بود.

دست هایش مرا یاد دست های مامان می انداخت.
همان قدر خسته؛
همان قدر زحمت کشیده؛
همان قدر ساکت اما پر از حرف…

آیجان زیر چشمی نگاهم می‌کرد و وقتی متوجه شد حواسم به نگاهش هست، با مهربانی پرسید:

_ دخترم می‌خوای یک شربت خنک برات درست کنم؟

با سر جواب منفی دادم، دلم خواست صورت مهربانش را تماشا کنم…

همان لحظه، صحرا با ظرف های میوه از سالن وارد آشپزخانه می‌شود و با دیدن من، تعجب می‌کند و می پرسد:

_ خانوم؟ چیزی می‌خواستید؟

با سر دوباره جواب منفی می‌دهم و می‌بینم که آیجان به او اشاره می‌کند که دیگر چیزی نپرسد.

این روزها، همه بیشتر مراعات حالم را می‌کنند.
حتی دیشب متوجه شدم الناز و حاج امیر، بیوک خان را جلوی من، بابا صدا نمی‌زنند!

شهاب هم با من، این روزها مثل یک چینی بند زده رفتار می‌کند که هر لحظه ممکن است بشکند.
صبور و آرام و با محبت…

هرکس به نوعی سعی می‌کند شادم کند.
همین دیشب بود که حاج امیر برای من و شهاب، یک کنسول بازی آخرین مدل هدیه خرید.
حتی خودش چند ساعت کنارمان نشست تا همراهمان بازی کند.
اما این قدر بی حوصله بودم که همان طور که سرم روی پای عزیزه خاله جان بود و صفحه بازی را نگاه می‌کردم تا شهاب نحوه بازی را یادم دهد، خوابم برد…

مثل هر روز، هنگام اذان، تلویزیون خانه روشن شد و با صدای بلند، اذان در خانه پخش شد.

با بغض از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه کردم.
آسمان سرخ اواخر پاییز، شبیه یک قاتل زنجیره ای بود…

بی اختیار یاد اولین روزهای نه سالگی ام افتادم که تازه به سن تکلیف رسیده بودم و همه نماز مغرب ها را پشت بابا به جماعت می‌خواندم.

بغضم تا چشم هایم بالا آمد و دلم می‌خواست حواس خودم را هر طوری شده است از خودم دور کنم‌.

وقتی برگشتم، متوجه شدم که هر سه، با نگرانی به من زل زده اند.
مثل یک بچه بهانه جو از آیجان پرسیدم:

_ یک کار بهم می‌دی؟؟ حوصلم سر رفته.

صحرا لبش را گاز می‌گیرد.

_ ای وای خانوم جون شما چرا؟ می‌خواید حموم ترکی رو آماده کنم برید اونجا یه‌کم حال و هواتون عوض شه؟

با بغض می‌گویم:

_ من از اون حمومه متنفرم.

آیجان که می‌خواهد حرف را عوض کند، می‌گوید:

_ باید یک عالمه سیب زمینی سرخ کنیم.
غذا که قیمه باشه، آقا شهاب یه سینی سیب زمینی کنارش می‌خواد.

منیره که سالادش تمام شده است، مشغول شستن تخته و چاقویش، می‌گوید:

_ بادمجون واسه حاجی هم یادتون نره.

آیجان به تابه کنار قیمه اشاره می‌کند.

_ حواست کجاست؟ اونو اول همه سرخ کردم.

می‌پرسم:

_سیب زمینی ها کجاست؟ من درست می‌کنم.

آیجان دل به دلم می‌دهد و اجازه می‌دهد کمکش کنم.
تمام فکرم را روی خرد کردن سیب زمینی ها می‌گذارم.

صحرا که مشغول جا به جا کردن دبه های ترشی است، از پنجره سرک می‌کشد و بعد می‌گوید:

_ فکر کنم آقام اومدن.
عیاض داره ماشین جا به جا می‌کنه.

همان لحظه تلفن آشپزخانه زنگ می‌خورد و بایرام به آیجان خبر می‌دهد حاج امیر و شهاب با هم برگشته اند.

آیجان رو به من می‌گوید:

_ بده من دخترم، برو دستاتو بشور، شوهرت اومد برو استقبال.

چاقو را عقب می‌کشم و می‌گویم:

_ نه اول اینا رو تموم کنم، بعد می‌رم.
تا شهاب دوشش رو بگیره، کار منم تموم شده.

صحرا اعتراض می‌کند.

_ خانومم بوی روغن می‌گیری.

عصبی جواب می‌دهم:

_ دوست دارم خودم درست کنم.

این بار منیره با مهربانی پشتم را نوازش می‌کند و می‌گوید:

_ آی قربونت برم! خودت درست کن. می‌دونم کیف می‌ده آدم یک چیزی که شوهرش دوست داشته باشه، رو درست کنه.

عمیق تر نگاهش می‌کنم و یک مرتبه دلم می‌خواهد بپرسم:

_ منیره تو ازدواج کردی؟

آه می‌کشد و سر افسوس تکان می‌دهد.

آیجان در حالی که خودش را آماده می‌کند برای استقبال هر روز حاج امیر بیرون برود، می‌گوید:

_ منیره حالا شروع نکنی تعریف کردن و جیگر این دختر رو خون کنی.

آیجان که می‌رود، به آستین منیره آویزان می‌شوم.

_ می‌شه بگی؟

تلخ می‌خندد و دست روی صورتش می‌کشد و خدا را آرام صدا می‌زند و بعد می‌گوید:

_ پنج ماه زندگی کردیم.
بعدم برگشتم اینجا پیش مامان و آقام.

صحرا هم آه می‌کشد و می‌گوید:

_ بمیرم برات دایی قیزی جان.

من می‌دانم هر آدم، یک کتاب داستان پر از حکایت و خاطره است که خیلی از این کتاب ها سال ها خاک خورده اند.

 

رو به صحرا می‌پرسم:

_ تو داستان این دختر داییت رو می‌دونی؟

با بغض به منیر نگاه می‌کند و می‌گوید:

_ زندایی آیجان و دایی بایرامم پیر شدن بعد منیره.
خدا از سر اون داداش بی وجدانم نگذره.

با تعجب نگاهش می‌کنم.

_ داداشت؟ همین عیاض خودمون؟؟

_ نه داداش بزرگم حجت از خدا بی خبر.
ما سه تا بچه یتیم رو داییم بزرگ کرد.
حجت از اول چشمش دنبال این منیر طفلک بود.
داییم رضا نبود.
آخه منیر توی بچه هاش، واسش از همه عزیز تر بود؛ که اونم حجت از خدا بی خبر به این روز انداخت.

دست منیره را می‌گیرم و می‌پرسم:

_ به تو چی گذشته منیره؟

یک قطره اشک از گوشه چشمش سر می‌خورد.
بعد سعی می‌کند بخندد.

_ هیچی عزیزم.
مثل هزار تا زن دیگه توی این عالم، هوو سرم اومد.
یک دختر شهری ترگل و ورگل شوهرم رو برد که برد.

هیم می‌کشم و دستم را جلوی دهانم می‌گذارم.
صحرا هم مشغول نفرین کردن است.
با تعجب می‌پرسم:

_ پس چرا حلقه هنوز دستته؟

آه می‌کشد و جواب می‌دهد:

_ چون طلاق نگرفتم.

با حرص چاقو را بر فرق یک سیب زمینی می‌کوبم.

_ زن گرفت و تو طلاق نگرفتی؟؟

صحرا دستش را در هوا سمت منیره پرتاب می‌کند
و می‌گوید:

_ عقل نداری.
عقل نداری پونزده ساله نیومده بگه زنده ای یا مرده؟

با حرص مشغول خرد کردن سیب زمینی می‌شوم و می‌گویم:

_ من که نمی‌فهمم.
من که اصلا نمی‌فهمم.
اصلا مگه می‌شه!!؟؟

منیره صورتم را با مهربانی نوازش می‌کند و می‌گوید:

_ الهی هیچ وقت این جور دردها رو نه بشنوی، نه بفهمی عزیز دل.

صحرا دست هایش را روبه آسمان می‌گیرد و می‌گوید:

_ الهی آمین به وقت همین اذان!

روغن که داغ شد و سیب زمینی ها را راهی روغن داغ کردم، هم زمان با صدای جلیز و ولیزشان صدای قلب سوخته منیره را هم می شنیدم، دلم می خواست بغلش کنم و یک دل سیر گریه کنم،
بیشتر برای خودم…
برای خودم که اگر تارای کابوس هایم به عقد مرد دیگری در نیامده بود حالا روزگار من با منیره فرقی نداشت، اما …
اما مدام احساس می کنم وضعیت الان من هم چندان بهتر نیست…

اشکم را یواشکی با گوشه آستینم پاک می کنم و زل می زنم به سیب زمینی ها…

آیجان سراسیمه وارد آشپزخانه می شود و هر دو دستش را در هوا تکان می دهد و با صدای آرام می گوید:

_ دخترا! دخترا بجنبید که اوضاع خوب نیست!

با نگرانی نگاهش می کنم و می پرسم؛

_ چی شده آیجان؟؟؟

جلو می آید و کفگیر چوبی را از دستم می گیرد؛

_ دخترم تو برو سریع بالا شوهرت رو آروم کن حال جفتشون ناکوک بود!

بعد رو به صحرا می گوید:

_ تو هم بجنب یک چایی بریز ببر واسه حاجی که برزخه الان سر درد می گیره.

بعد هم منیره را مورد خطاب قرار می دهد؛

_ تو هم زنگ بزن اون عمارت بگو شام رو می فرستیم اون سمت ، اینور اوضاع واسه دور هم جمع شدن مناسب نیست..

دستپاچه سمت طبقه بالا می روم ، وارد اتاق که می شوم شهاب لبه تخت نشسته و دستش را روی سرش گذاشته است، سرش را بالا می آورد و زیر لب سلامم را جواب می دهد،
آرام کنارش می روم، می پرسم؛

_ چیزی شده؟

عصبی پوف می کشد، رگ های گردنش حسابی متورم شده است؛

_ این آدم و تفکراتش رو نمی فهمم!

_ راجب کی حرف می زنى؟؟

مثل بچه اى که خیال چغلى کردن دارد شروع می کند به پشت سر هم اعتراض کردن؛

_ امیر رضا!
داره میره ، ماه دیگه کاراش رو واسه رفتن اوکی کرده..

با اینکه از شنیدن این خبر ناراحت می شوم اما سعی می کنم چیزی بروز ندهم؛

_ خوب اینو که چند ماهه پیش می دونستیم این مدتم به خاطر این جریانات که پیش اومد و تو درگیر من بودی، واسه کارهای حجره و ترانزیت موند،

کف دستش را روى پیشانى اش می زند؛

_ همه قضیه این نیست!
داره با تفکرات کهنه صد سال پیش چوب حراج می زنه به همه چی
حاضر نیست واسه پیشرفتمون یکم فقط یکم از اعتقادات مسخره اش کوتاه بیاد!

با صدای فریاد، ناگهان هر دو مثل فنر از جایمان می پریم، از طبقه پایین فریاد می زند؛

_ شهاب الدین!!!

عصبی و غیر منتظره!
غیر منتظره نسبت به شخصیت او!

از اتاق که بیرون می رویم با دیدن صورت بر افروخته اش پایین پله ها نفسم در سینه حبس می شود ، گوشی تلفن که در دستش است را رو به شهاب تکان می دهد و با همان تن صدای بلند می گوید:

_ تو به چه حقى واسه قرار داد دوبی از جانب من
جواب مثبت دادی؟؟؟؟

شهاب رنگ صورتش به زردی می رود اما سعی می کند خودش را نبازد، می بینم که آب دهانش را قورت می دهد؛

_ حاجی به سرت قسم الکی از صبح داری گنده اش می کنی!

 

چند پله را عصبی بالا می آید و شمرده شمرده می گوید:

_ از صبح داریم راجب چی تو سر و کله هم می زنیم بچه؟؟؟؟
بعد تو سر خود قول همکاری دادی؟؟
قول همکاری دادی وقتی می دونی این قضیه خط قرمز منه؟

حالا صدای شهاب هم قدری بالا رفته است؛

_ خط قرمز کار ما اینه که نذاریم رقیب جلو بزنه!

حاج امیر مشت روی نرده ها می کوبد و من از ترس جیغ می کشم و پشت شهاب پنهان می شوم، کمی مکث می کند، انگار در حال کنترل خشمش است، با لحن آرام تر می گوید:

_ تعصب نداری؟؟؟ واسه چی باید سرمایه رو از کشورم بیرون بکشم ببرم توی شکم عرب ها بریزم؟؟
واسه چی با پول من اونا برن بالا؟؟؟

شهاب با صدای درمانده ای می گوید:

_ به والله همه رقیب هامون دارن اونجا سرمایه گذاری می کنن ! اونوقت ما مثل عهد چپق توی این وضعیت فلج اقتصادی مملکت، حجره داری می کنیم و روز به روز ترانزیتمون عقب مونده تر میشه و سرمایمون بی ارزش تر!

با صدای بلند چند بار پشت سر هم می گوید:

_ من خاک می خورم اما خاک نمیدم شهاب الدین!
اینو توی سرت فرو کن!!!!

بعد همانطور عصبی پله ها را پایین می رود و از عمارت خارج می شود، عزیزه خاله جان که تا آن لحظه ساکت است دنبالش می رود و می شنوم که می گوید:

_ آقا امیر رضا!
سرده! مادر این جوری نرو…

شهاب هم کلافه سمت اتاق می رود و بعد از برداشتن سویی شرتش سمت در دیگر عمارت می رود و هم زمان می گوید:

_ عزیزه ! بهش بگو من میرم امشب از این خونه بیرون که حالش بد نشه
بگو بیاد تو!

بی اختیار دنبالش می دوم، سویی شرتش را می گیرم، مکث می کند، ناله می کنم؛

_ ک.. کجا میری شهاب؟؟

متوجه نگرانی ام می شود، دست روی سرم می کشد؛

_ هیچ جا عزیزم، نگران نباش می رم خونه مامانت اینا خوبه؟
قرار بود تلویزیونشونو تنظیم کنم به بهونه اون میرم، شبم می خوابم، می خوای حاضر شو باهم بریم؟

عزیزه خاله جان از همان فاصله دور که حرفهای ما را شنیده می گوید:

_ شام بخورید حداقل بعد برید،
این دختر نهارم نخورده امروز.

دستم را می گیرد و می بوسد؛

_ فردا جمعه است صبح زود بر می گردم، تو بمون شام بخور ، رسیدم بهت زنگ می زنم،
قول.

تک و تنها پشت میز به ظرف سیب زمینی های سرخ شده ای که سهم شهاب نشد چشم دوخته ام واصلا میل به غذا ندارم،
اما صدایش قبل از اینکه به اتاقش برود در سرم می پیچد ، جدی و با اخم:

_ نهار نخوردی! تا بشقاب غذات تموم نشده، از پشت میز بلند نمی شی!!

کمتر پیش می آمد با من این طور حرف بزند اما امشب حاج امیر برای همه اهل خانه ترسناک شده بود!

سرم را بی حوصله روی میز گذاشتم و یک سیب زمینی داخل کاسه ماستم فرو بردم و بی میل و رغبت داخل دهانم گذاشتم، آیجان برای بار چندم کنار میز آمد و این بار با ناراحتی گفت:

_ دخترم یخ شد از دهن افتاد هیچی نخوردی که!

ناله می کنم؛

_ میل ندارم

صدایش را از پشت سر می شنوم؛

_ جمع کن میز رو
آیجان.

من و آیجان با ترس هر دو هم زمان سمت صدا بر می گردیم ….

دسته به سینه بالای پله ها ایستاده است، با دلهره می گویم:

_ من …
من … خوردم یکم..

اخم هایش از هم باز نمی شود و از پله ها پایین می آید، اعتراض می کنم؛

_ اصلا…
اصلا شما …
شما خودتم شام نخوردی!

آیجان پشت حرفم را می گیرد؛

_ آقا گرم کنم غذاتونو؟؟

کلافه و ناراحت دستش را روی سرش می گذارد ، صدایش سرشار از غم است؛

_ اون بچه گشنه و خسته آواره شد ، من چه طور غذا بخورم؟؟؟؟

از جایم با یک ذوق کودکانه بلند می شوم و می گویم:

_شهاب خونه مامانمه! زنگ زدم داشتن شام خورشت کرفس می خوردن
شهاب خیلی هم دوست داره ، همشونم خوب بودن به خدا!

یک طور خاص نگاهم می کند ، انگار زبان در آورده ام و مرتب امتداد زبانم بیشتر می شود؛

_ خودتون نمی خورید ناراحت شهابید، بعد
منو زور کردین تک و تنها بشینم شام بخورم!

خنده اش را با اخمش خنثی می کند و در حالی که سمت میز می آید رو به آیجان می گوید

_ قیمه ات بادمجونم داره؟؟

معده ام تازه یادش آمده بود که آواز گرسنگى سر دهد!

آیجان که غذا را گرم کرد،
اشتهایم چند برابر شد!

با خوشحالی چند قاشق پیاپی خوردم،
زیر چشمی با یک خنده بامزه نگاهم می کرد،
خودش اما مثل همیشه با اشتها غذا نمی خورد!

دلم می خواست حرف بزنم,
خیلی وقت بود که از حرف زدن با همه آدم ها فراری بودم.

بی مقدمه گفتم:

_ من بادمجون می خورم دور دهنم قرمز می شه!

یک چشمش را تنگ کرد و پرسید؛

_ آلرژى داری ؟

با سر جواب مثبت دادم
و لیوان دوغم را یک نفس بالا کشیدم که گفت:

_ وسط غذا نوشیدنی نخور ضرر داره!

_ آخه گیر می کنه توی گلوم…

با لبخند نگاهم کرد.

_ چون که غذاتو خوب نمی جوی!
این هضم غذا رو هم واست سخت می کنه.

چیزی که تا به حال حتی خودم راجع به خودم کشف نکرده بودم!…

با هیجان گفتم:

_ آره آره!
سریع قورت می دم بعدم دل درد می گیرم.

_ هرچی غذا رو بیشتر بجوی بهتره باباجان

این روزها خیلی محتاج شنیدن این ” باباجان ” گفتن هایش شده ام…

چشم می گویم
و سعی می کنم قاشق بعدی که در دهانم می گذارم را با تمام وجودم بیشتر بجوم.

مشغول خوردن است و زیر چشمی حواسش به من است.

یک مرتبه خنده ام می گیرد،
لقمه را به سختی قورت می دهم و با صدای بلند می خندم.

نگرانی را در صورتش می بینم…

حتما فکر می کند دوباره حالم بد است و دچار حمله عصبی شده ام که یک مرتبه شروع به خنده کرده ام!

دستم را جلوی دهانم می گذارم و میان خنده می گویم:

_ نه نه، دیوونه نشدم!
خنده ام واقعیه.

چشم هایش را تنگ می کند
و بعد خودش را با وسواس نگاه می کند و می پرسد:

_ به چی داری می خندی؟

بیشتر می خندم و
می گویم:

_ وای داشتم با دقت می جویدم، فکم رو اینقدر تکون می دادم یه لحظه احساس کردم شبیه شتر شدم!!

لبش را همراه با اخم گاز گرفت:

_ زشته باباجان!

یک قاشق دیگر پر می کنم
و قبل از اینکه در دهانم بگذارم می گویم:

_ تو رو خدا یک لحظه دقت کنید…
دقیقا شبیه یک شتر بی اعصاب می شه آدم !

بعد قاشق را در دهانم می گذارم و شروع می کنم با
ادا جویدن…

مردانه می خندد و سر تکان می دهد و
می گوید:

_ والا شتر بیچاره دیگه چشماشو چپ نمی کنه!

بعد چشم هایش را چپ می کند.

و من با دیدن این حرکت ، از خنده ریسه می روم و کم مانده بود که غذا در گلویم بپرد و خفه ام کند،
که برایم یک لیوان آب می رریزد و مقابلم می گیرد.
با اخم می گوید:

_ بیا حالا اومدم ابروتو درست کنم زدم چشمتم کور کردم!
هربار بخوای خوب لقمه بجویی و یاد شتر بیفتی و این طور بخندی یا دیوونه می شی یا خفه می شی یا چشات چپ می مونه!

دست می کشم روی چشمم،

_ چشمم که کور نشده!

_ این یه ضرب المثله.

_ من ضرب المثل هاتونو خیلی دوست دارم!
یه چیز بپرسم؟

با سر اذن پرسیدن می دهد و بعد به تکیه گاه صندلی اش، دست به سینه تکیه می زند.

_ شما…
شما امشب گفتید خاک می خورید؟
این یعنی چی؟

چند لحظه مکث می کند و بعد آه می کشد.

_ گفتم خاک می خورم ولی خاک نمی دم.

دستم را به حالت تفکر کنارم می گیرم.

_ خاک مگه خوردنیه؟!
نمی فهمم.

به بشقابم اشاره می کند

_ شامت رو تموم کن تعریف می کنم

لب هایم را جمع می کنم و با بی رغبتی می گویم:

_ سیر شدم !

اخم می کند

_زیاد نبود کلا…
الانم فقط دو قاشق مونده، بشقابت رو تمیز کن که دور ریخته نشه،
خیلی ها روی کره زمین گرسنه اند و اسراف غذا اصلا درست نیست!

اطاعت می کنم و می گویم:

_ پس شما تعریف کنید.

سر تکان می دهد و من با ذوق انتظار می کشم

 

_ توی خاطرات ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت خوندم که نوشته بود:

“من هیچ وقت گریه نمی کنم
چون اگه اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد
و اگه آذربایجان شکست بخوره ایران ، زمین می خوره …

اما در مشروطه دو بار اون هم توی یه روز اشک ریختم ،

قضیه یکبارش این بود که حدود نه ماه تحت فشار بودیم…

بدون غذا…

بدون لباس…

از قرارگاه اومدم بیرون …
چشمم به یک زن افتاد، با یه بچه توی بغلش.

دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف…

علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن!…

با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما رو به این روز انداخته…

اما مادر کودک اومد طرف بچه و بغلش کرد و با صدای بلند طوری که من بشنوم گفت:

_عیبی نداره فرزندم…
خاک می خوریم اما خاک نمی دیم!…

اونجا بود که اشکم در اومد!”

حالا چشم های حاج امیر هم پر شده است…

و من برای اولین بار حس می کنم تا چه حد و تا کجا می توان عاشق وطن بود!

حالا نوبت کمر باریک های داغِ قند پهلو بود که کنار گلخانه،
وقتی بازی طاووس ها را تماشا می‌کنم؛ بنوشم…

اخبار دوازده بامداد پخش می‌شد.
با تمام توجهش به تلویزیون چشم دوخته بود.

دیدم که بعد از خبر شروع جنگ در منطقه ای، مشتش را کف دست دیگرش کوبید و زیر لب گفت:

_ بی مروت ها، معلوم نیست جون چند میلیون آدم، قراره پاى معاملات اسلحه آقایون گرفته شه.

آخرین جرعه از چایم را می‌نوشم و می‌پرسم:

_ شما طرف کدوم ور هستید؟

با تعجب بر می‌گردد و نگاهم می‌کند و بعد نگاهش را به طاووس هایش می‌دوزد و کنترل را بر می‌دارد و تلویزیون را خاموش می‌کند و جواب می‌دهد:

_ من طرف اون انسان های بی گناهم که قراره کشته شن.
طرف اون سربازی که خانواده‌ش چشم انتظارشن.

با تعجب می‌پرسم:

_ خوب همیشه اونا که حمله می‌کنن مقصرن!

_ بله اون حکومت مقصره. اما سرباز ها تاوان این تقصیر رو می‌دن.

با بغض می‌گویم:

_ کاش هیچ وقت هیچ جنگی نباشه.

_ می‌دونی باباجان!
این دولت‌مردای ابرقدرت، هیچ کدوم جرأت اسلحه دست گرفتن و جنگیدن ندارن؛
اما منفعت اصلی جنگ، فقط توی جیب های گشادشون می‌ره.
به بهای خون میلیون ها سرباز بی گناه که من اعتقاد دارم بزرگترین گناهشون، قبول جنگیدنه!

_ یعنی چی؟

آه می‌کشد.

_ اگه هیچ کس از مردم حاضر نشه اسلحه دست بگیره و بجنگه، اون‌وقت دیگه لشکر جنگی وجود نداره،
پس جنگی نیست!

_ یعنی اگه بهمون حمله شد، نریم بجنگیم؟!!

لبخند می‌زند.

_ من قضیه رو از اصل گفتم.
اگه سربازی وجود نداشته باشه حمله کنه،
پس دیگه دفاعی لازم نیست!
ما بازیچه ابر قدرت هاییم.
وگرنه هیتلر،
بدون لشکر، هیچ وقت نمی‌تونست جنگ جهانی به پا کنه!
متوجه شدی؟
مشکل از تفکر عوامه!

_ پس با اصل دفاع مشکل ندارید.

سر تکان می‌دهد.

_ ابدا! به هیچ وجه!
در مقابل ظلم، بی طرفی، جرمش از خود ظالم بیشتره.

کلافه سرم را چند بار تکان می‌دهم و با بغض می‌گویم:

_ حس می‌کنم رشته من سخت ترین رشته دنیاست…
شما هم که دارید می‌رید…

سرش را پایین می اندازد.

_ نمی‌رم که موندگار ابدی شم.
میام و می‌رم.
تو هم یکی دو ترم رو بگذرون،
هرجاش حس کردی با روحیه‌ت سازگار نیست،
اصلا خودت رو مجبور نکن ادامه بدی.
سیاست سخت نیست بابا جان! کثیفه!
هر قدم که بیشتر واردش می‌شی
و متوجهش می‌شی،
حالت بد و بدتر می‌شه.
بعضی ها زده می‌شن،
بعضی ها تصمیم می‌گیرن یک راه چاره پیدا کنن،
این انتخاب خودته که توی این مسیر چگوارا و گاندی باشی،
یا یک انتلکتوئل نمای تو خالی!

چشم هایم از تعجب گرد شده است.

_ این آخری که گفتین، یعنی چی؟؟

قهقهه می‌زند و می‌گوید:

_ صبر کن! آسیاب به نوبت.
کم کم خودت معنی همش رو می‌فهمی.

دوست دارم بیشتر بپرسم،
که صدای زنگ گوشی ام رشته کلام را منقطع می‌کند.

اسم “شهاب” روی گوشی،
همراه عکسش به چشم می‌خورد.

معذرت خواهی می‌کنم و تلفنم را جواب می‌دهم.

همان لحظه بلند می‌شود
و استکان چایش را بر می‌دارد و سمت آشپزخانه می‌رود.

شهاب از پشت خط صدایم می‌زند.

_ الو بچه‌م؟

_ سلام! نخوابیدین؟

_ خودتم نخوابیدی که خانومم!

_ داشتم چایی می‌خوردم.

چند لحظه مکث می‌کند و می‌پرسد:

_ حاجی بیداره؟

_ بله، کارش داری؟

_ نه! بهتره؟

_ خوب بودن،
مامان اینا نخوابیدن هنوز؟

_ حنانه نمی‌خوابه،
دست پنجمه داریم منچ بازی می‌کنیم باهاش.

یک مرتبه همراه صدای حنانه،
صدای نسیم را هم از پشت خط تشخیص می‌دهم.

” آقا شهاب مار پله هم یک دست بازی کنیم.”

حس بدی دارم.

ابروانم در هم گره می‌خورد
و آرام می‌پرسم:

_ نسیم اونجا چی کار داره؟

متوجه حساسیتم می‌شود و او هم آرام جواب می‌دهد:

_ با مامانش اومده.

از خودم بابت همه این حس های جدیدم، این بی اعتمادی ام به شوهرم
و همه زن های اطرافم، دلخورم…
دلخور….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *