جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۷ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۷ رمان هزار چم

نقطه هاى کوچکِ سفید،
میان انبوه سیاهی مانیتور و
این آواز تاپ تاپ دلنشین در اتاق کوچک سونوگرافى،
به من می گوید در سیاهی زندگی،
هنوز نقاط سپید بی شماری وجود دارد.
و این صدای تپیدن قلب موجودِ شانزده هفته اى من ،
می گوید حیات ادامه دارد،
باید ادامه داشته باشد…

راستى امیر رضا!
تو همیشه براى روزهای سخت،
برای مشکلات یک راه چاره داشتی…
تسکین داشتی…

حالا این طفل بند انگشتی در وجودم چاره و تسکین درد دوری و انتظارت است!

خانم دکتر با لبخند به مانیتور نگاه می کند و می گوید:

_ از اون دختر شیطوناست ها!

بغض می کنم.
چشم هایم را می بندم و تو می آیی و در خاطرم کنار بی کسی ام می نشینی.

با ذوق عکس یک بچه تپل که همکلاسی ام برایم فرستاده بود را نشانت دادم،
سرت در کامپیوترت بود و مشغول حساب کتاب بودی ، گوشى را مقابلت گرفتم.

_ این گوجه خوشمزه منو ببین امیر!

عینکت را برداشتی و با تنگ کردن چشمهایت،
دقیق صفحه گوشی را نگاه کردی،
بعد خندیدى.

_ این چرا این قدر کپله؟؟؟

از پشت سرت هر دو دستم را دور گردنت حلقه کردم و
شروع کردم بوسیدن گردنت.

_ به باباش رفته!

سرت را چرخاندى و نوک بینی ام را آرام بوسیدی

_ باباش رو که رژیم دادی.

دستهایم را تا نزدیک شکمت پیش می برم.

_ بده دیگه شکم نداری؟

قهقهه می زنى.

_ حاجی و شکمش!!!

می خندم و مثل بچه ها پا می کوبم.

_ من نی نی می خوام!

لبت را گاز می گیری و با تقلید صدای عزیزه خاله جان می گویی:

_ حیا کن قیز!

دوباره محکم دست هایم را دور گردنت حلقه می کنم و با تمام وجودم عطر همیشگی ات را در ریه ام فرو می برم.

زیر لب آهنگ ترکى که همیشه برایت می خوانم را زمزمه می کنم و تو آرام آرام تکانم می دهی و در گوشم آرام می گویی:

_ یک بارم به زبون فارسیشو بخون!

چشم هایم را می بندم و با همه جانم تک تک ابیاتی که بارها، ترجمه اش را با خودم تمرین کرده ام را،
برایت می خوانم:

“دعالار، ادر اینسان

انسان دعاها می کند
****
موتلو بیر عمور ایچین

برای یک زندگی شاد
****
سن وارسان هر ییر حوضور

همه جا آرامشه، وقتی تو باشی
****
حوضورلا یانار ایچیم

نباشی، می سوزد درونم
****
چوک شوکور، بین شوکور،سنی بانا و ر نه

خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد
****
یازماسین تک گونو سنسیز کا دره

ننویسد یک روز را بدون تو, توى سرنوشتم
****
اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر

دست هامان یکی ، قلبمان یکی
****
نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه

نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند
****
بو شارکی کالبیمین تک صاحبینه

این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم
****
عمورلوک یاریمه گونول اشیمه

یار همیشگی ام ، واسه همسرم
****
باهار سن سین، بانا گولوشون جننت

بهار تویی، برام لبخندِ تو بهشته
****
ملک لر نور ساچمیش عاشکیم ییوزونه

فرشتگان بر صورتت نور تابانده اند، عشقم”

با صدای دکتر به خودم می آیم.

_ خوش به حال جناب جبار زاده! چه صدای قشنگی داره خانونش،
چه شعر قشنگی بود!

زیر لب ناله می کنم.

” فرشتگان بر صورتت نور تابانده اند عشقم…”

 

در باغ پشت عمارت رو به روی حوضی که قوهای زیبا در آن شنا می کردند سوار تاب شده بودم ، تاب هدیه آخر حاج امیر بود .
وقتی که بی علاقگی ام به کنسول بازی را دید این تاب را برایم سفارش داد.
یادم آمد که با ذوق وافر کودکانه بعد از اینکه با دست های خودش اجزاء تاب را وصل کرده بود، سوارش شدم و وقتی که اوج گرفتم در همان اوج ، مستانه پرسیدم:

_ سرسره!
سرسره هم میشه داشته باشم؟؟؟

شهاب محکم تر هولم داد و جواب داد:

_ بیا، زن ما رو باش! تازه هوس تاب و سرسره کرده توی این سن.

امیر رضا خندید و همانطور که پیچ گوشتی را داخل جعبه ابزار می گذاشت گفت:

_ بذار بازیاشو کنه ماه دیگه باید بره دانشگاه و خوب درس بخونه.

در همان ارتفاع جیغ می کشم؛

_ وای یادم نندازین.

شهاب محکم تر هولم می دهد و هم زمان می گوید:

_ تنبل! شبیه خودمی صبح ها با فحش و هوار باید برى دانشگاه.

سرعت تاب که کمتر می شود، می بینم حاج امیر با اخم نگاهش می کند و می گوید:

_ من فحش می دادم بچه؟؟

شهاب می خندد و جواب می دهد:

_ کلاس هشت صبح بود، از شیش صبح بیدار باش می زدی حاجی، انصافا این طور نبود؟ صد بار داد می زدی شهاب الدین! شهاب الدین!
الله اکبر! استغفرالله!
خوب ای سرم به فدات، بگو چرا استغفار می کردی؟ واسه این بود که توی دلت داشتی فحش می دادی.

سر شهاب را با خنده می گیرد و روی سینه اش چند لحظه کوتاه می فشرد و می بوسد و می گوید:

_ سرت سلامت باشه باباجان .

شهاب با شرمندگی می گوید:

_ چاکرتم.

در حالی که به سمت خانه می رود آرام می گوید:

_ آقا باش و آقایی کن.

بی اختیار بغض کرده ام، دورتر که می شود، می بینم که چشم های شهاب هم پر شده است، اشکم را آرام پاک می کنم و می پرسم:

_ بره دلت واسش تنگ میشه؟

سرش را به نشانه مثبت تکان می دهد،
هنوز نگاهش پشت سر مردی است که مردانه و جعبه آچار به دست در راه خانه است.

_ باید ازش متنفر باشم.

از تاب پیاده می شوم، دستش را می گیرم؛

-باید؟؟
شهاب تنفر از عزیز ترین آدم زندگیت باید داره؟؟؟

بینی اش را بالا می کشد و می گوید:

_ زیادی خوبه!
زیادی خوب بودنش کارم رو سخت می کنه!
زیادی خوبه لعنتی…

اعتراض میکنم؛

_ و اصلا شبیه اون چیزی که تو و مامانت مدام میگید نیست!
شهاب! حاجی خیلی دوستت داره.

دست هایش را مشت می کند و با حرص می گوید:

_ دوستم داره! آره دوستم داره!
ولی دوست داشتنش مانع خیلی از اتفاق هایی که افتاده نمیشه.

_ چی تو رو این قدر عذاب میده آخه عزیزم؟!
چی تو رو مجبور به تا این حد بدی می کنه؟؟؟

با چشم های سرخش نگاهم می کند.

_ میخوای بدونی؟

با بغض سرم را به نشانه مثبت تکان می دهم و او دستش را روی سرش می گذارد و می گوید:

_ این که اینقدر خوبه که همیشه در مقابلش بدی و کمی من پر رنگ میشه!
این که از بچگى حسرتشو خوردم!
این که می دونم چشم ننه ام دنبالشه!
این که می دونم یک روز چشمش پی زنم بوده!
این که باعث شد سر لجبازی باهاش زندگیمو…

بغض می کند و نمی تواند جمله اش را تمام کند،
تمام دنیا روی سرم آوار می شود،
چه قدر از اشک هایش حالا بیزارم…

تلخ می خندم؛

_ زندگیتو ازت گرفت؟ تاراتو منظورته؟
اون باعث نشد! غرور و حماقت خودت باعث شد.

انگار که تازه به خودش آمده است، می خواهم بروم که دستم را می گیرد و التماس می کند؛

_ ریحانه اشتباه فهمیدی!
وایسا…

اشک هایم پشت سر هم صورتم را می شویند و بیخیال هم نمی شوند.

دستم را با حرص از دستش بیرون می کشم؛

_ میخوام منم از حاج امیر متنفر باشم!
می دونی چرا؟؟
چون اونقدر مرد نبود که زودتر از تو بیاد خواستگاریم و محض دل تو فداکاری کرد، وگرنه من الان زن پسرعموی ترسو و عوضیش نبودم.

شدت سیلی اش آن قدر محکم است که سرم گیج می رود و چند قدم عقب می روم،
سمت چپ صورتم کاملا بی حس شده است،اما گرمای خون را از سوراخ بینی ام که تیر می کشد به خوبی احساس می کنم.
با نفرت نگاهش می کنم، صورتش سراسر خشم است،
دستم را روی جای سیلی می گذارم و دیوانه وار می خندم،
گریه نمی کنم !
می خندم.

_ چیه! چیه شهاب الدین جبارزاده! غرورت بیدار شده یا غیرتت؟؟
درد داشت؟ آره می دونم حتی از این سیلی ات هم دردش بیشتره،
حالا بفهم من صبح تا شب چی می کشم وقتی می دونم شوهرم یک شال و یک عطر توی کیف سامسونت رمز دارش قایم کرده که خیلی شب ها یواشکی توی تراس بازش می کنه، سیگار می کشه و گریه می کنه!
اما یک راه حل دارم واست!
حماقت!
آره حماقت!
خودت رو بزن به حماقت!
نقش بازی کن واسه خودت و خانوادت واسه خدا هم حتی نقش خوشبختی بازی کن!
مثل من مثل من…

سرم گیج می رود ، متوجه می شود و می خواهد کمکم کند که زمین نخورم،
محکم روی ساق دستش می کوبم.
همه قدرتم را جمع می کنم که سر پا بمانم، بعد با گوشه شالم خون بینی ام را پاک می کنم و سمت ماشینم در پارکینگ می روم…

 

چند بار تا سر کوچه خانه پدری ام آمدم …

اما هربار که به دمپایی های صورتی پروانه ای ام نگاه می کنم پشیمان می شوم…

در آینه ماشین، خودم را با تمام حجم بدبختی ام تماشا می کنم…

صورت ورم کرده و چشم های سرخ و بینی ام که…

به خودم که می آیم مقابل امامزاده چیذر در ماشینم نشسته ام…
و چه قدر غربت را در شهرم و چند قدمی خانه پدری ام به وضوح لمس می کنم!

خودم را در پیچ و تاب زندگی گم کرده ام،
راه و بیراهه های وجودم را دیگر نمی شناسم…

من یک جاده مسدودم که خیلى وقت است بهمن، راه هایم را بسته و کور کرده است…

نه مسافرى،

نه انتظاری،

نه حیاتى،

در من هیچ چیز دیده نمی شود،

من یک جاده زنده به گورم…

تلفنم زنگ می خورد،
فقط چند بار می توانم دکمه قرمز را بفشرم و رد تماس دهم،

بعد در اعماق افکارم به این می رسم که گاهی راه گریز از سرنوشت فقط با سر، سمت انتهای این سرنوشت رفتن است.

دستم به دکمه سبز می رود،
صدایش، جنونش را نشان می دهد؛

_ ریحاااااانه!!!!!
کجاییییی؟

اشک هایم را پاک می کنم؛

_ چی کارم داری؟

کلافه تر می گوید:

_ تا نیم ساعت دیگه گورتو گم می کنی میای خونه،
وگرنه امشب اول، اون ماشینت رو آتیش می زنم،
بعدم پاهاتو قلم می کنم!!

باید شیفته این نوع دلجویی و معذرت خواهی اش شوم؟؟؟

گوشی را قطع می کنم و پیاده می شوم و سمت امامزاده می روم.

چادر سفید گلداری از جلوی در امامزاده بر می دارم و می دانم قرار است زیر این چادر
قبل از آن نیم ساعت جهنمی تمام بی کسی ام را ببارم…

وسط یک روستاى متروکه با خانه هاى کاهگلى نیمه مخروبه ایستاده ام…

باد می وزد و تلی از خاک را در هوا به رقص در می آورد، آسمان رنگ عجیبی دارد؛
یک سرخِ چرک!

خورشید را نمی بینم ، از این حد تنهایی می ترسم!
چشم هایم را می بندم و شروع به دویدن می کنم؛ باد شدت پیدا کرده است، چشم که باز می کنم رو به رویم یک خانه بزرگ است، که وسطش یک چاه می بینم ، چه قدر تشنه ام!

سمت درِ باز ِخانه می دوم اما به فاصله چشم بر هم زدنی، هر دو در محکم بسته می شوند، وحشت زده می ایستم سر می چرخانم، چند خانه دیگر هم اطرافم هستند که یک به یک درهایشان به رویم بسته می شوند!

از دور تر میان همان طوفان خاک یک دسته حیوان وحشتناک سمتم می دوند، به در بسته خانه ی رو به رو می آویزم و التماس می کنم در را باز کنند، بی فایده است ،کسی صدایم را نمی شنود…
سر دسته حیوان ها که شبیه شغال است، تقریبا در یک قدمی من است ، ناله می کنم ، صورت وحشتناک و چشم های پر خونش می گوید کارم تمام است!

روی سینه ام می پرد و یک تکه از بازویم را در میان دندان هایش می گیرد و همه تنم می سوزد و جیغ می کشم، تکه گوشت بازویم را در دهانش می بینم که از آن خون می چکد…!

جیغ می زنم!
با همه وجودم جیغ می زنم!

وحشت زده چشم هایم را باز می کنم و می نشینم، دستم روى بازویم است، نفسم به شماره افتاده و هنوز باورم نمی شود فقط یک خواب بوده است…

شهاب از تراس سریع سمتم می آید و آباژور کنار تخت را روشن می کند، کنارم می نشیند او هم کمتر از من نترسیده است، دستم را می گیرد:

_ چی شده ریحانه؟؟
خواب دیدی!

بعد یک مرتبه با وحشت به دستم نگاه می کند، من هم مسیر نگاهش را می گیرم.

ناخون هایم را طوری در بازویم فرو کرده ام که تمام سر انگشتانم خونی است و از بازویم خون می چکد…

دستش را محکم روی زخمم می گذارد:

_ چی کار کردی با خودت؟؟

هق هق می زنم و میان گریه ناله می کنم:

_ من…
من… من کاری نکردم!
یک سگ بود،نه! یک شغال وحشی!
اون گازم گرفت!

می بینم که لب هایش را محکم گاز می گیرد و بعد سرم را در سینه اش می فشرد و می گوید:

_ خواب بوده بچم!
فقط یک خواب بوده…

از شدت عرق تمام موهایم خیس شده است و هر لحظه در این هوای سرد بیشتر گُر می گیرم، متوجه حالم می شود دستم را می گیرد و بلندم می کند؛

_ پاشو یک دوش بگیر منم برم از آشپزخونه یک چیزی بیارم بخوری رنگت پریده!

من از نگاه پر ترحمش برای دل بیچاره ام مجلس ترحیم می گیرم…

از حمام که بیرون می آیم ، در اتاق نیست ، هنوز بر نگشته است، یک مشت دستمال روی زخم بازویم می گذارم و به سختی لباس می پوشم و موهایم را همانطور خیس دورم رها می کنم، هنوز درجه حرارت بدنم بالاست ، احساس می کنم کف پاهایم از حرارت آتش گرفته اند، پا برهنه راهی تراس می شوم، مثل هر شب یک جا سیگارى پر روی میز و یک شیشه عطر نیمه …
یک ” میدنایت رز” قاتل که عجب خوش بوست…
که چه قدر بی رحمانه همان عطری است که اولین هدیه شهاب به من بوده است…

در اتاق باز می شود ، می بینم که با یک سینی پر وارد می شود ، هوای تراس و آن عطر خوش حالم را بدتر کرده است ، خودم را به نفهمى مجدد و
مجدد و
مجدد می زنم و سمت اتاق بر می گردم!

سینی را روی تخت می گذارد و با لبخند می گوید:

_ همینو بلد بودم!

به تابه نیمرویش که تمام زرده هایش متلاشی شده است چشم می دوزم و بعد یک ظرف که سعی کرده است گوجه و خیار و پنیر را با دقت در آن بچیند و کج و معوجی خیارها و گوجه های چلانده شده اش لبخند روی لب هایم می نشاند، جلو می آید و دستمال ها را از روی بازویم بر می دارد و می گوید:

_ بشین بخور، شامم نخوردی ، منم یک باند بیارم شاهکار ناخوناتو دوا درمون کنم!

می نشینم و هر لقمه را با یک بغض جدید و جدید تر قورت می دهم!

 

کابوس هایم هم حتی مدتى است تکرارى شده اند و من حتی میان وحشت هایم تنوعى ندارم…

فقط هر روز با بغض، رفتن کسی را تماشا می کنم که بعد از او می دانم این خانه قطعا جای امنی نخواهد بود…

عزیزه خاله جان و آیجان هر روز در تدارک یک چیز جدید براى چمدان حاج امیرمان هستند و من حتی دیروز براى بسته بندى شکر پنیرهای مورد علاقه اش به آیجان کمک کردم…

همان موقع بود که یک مرتبه در قابلمه را باز کرد و بوى گوشت پخته شده حال معده ام را بهم ریخت ، سرم گیج رفت و به سختی روی صندلی نشستم و دستم را روی دهانم گذاشتم، آیجان با ترس دستم را گرفت؛

_ ای خاک به سرم دخترم! چرا این قدر یخ کردی؟

دستم را به نشانه این که چیزی نیست تکان می دهم.

شروع می کند ماساژ دادنم و با نگرانی می گوید:

_ غذای درست و حسابی نمی خوری آخه!

عزیزه خاله جان که برای چک کردن کارها وارد آشپزخانه می شود، با دیدن حالم با ترس می پرسد:

_ باز حالت بد شد؟؟ آخه چته تو دختر؟

آیجان جواب می دهد:

_ بی اشتهاست، از بوى غذا هم حالش بد میشه.

عزیزه خاله جان چشم هایش را تنگ می کند و نزدیکم می آید و با مهربانی می گوید:

_ دخترم من فضول نیستما، اما منم جای مادرت، این روزها به مادرتم اخه کمتر سر می زنی، چیزی هست؟ می خوای به من بگی کمکت کنم؟

با تعجب نگاهش می کنم؛

_ چه چیزى خاله جان؟

کنارم می نشیند، بغلم می کند و صورتم را می بوسد؛

_ نکنه می خوای به ما یک نوه بدی؟؟؟

چشم هایم از تعجب گرد می شود، آیجان هم با ذوق نگاهم می کند؛

_ ای وای حسم می گفت حامله باشیا! مبارکه!!

می خواهم محکم جواب منفی بدهم که صدایش در آنجا می پیچد؛

_ آیجان!
لطفا یک لیوان شیر به من بده.

بعد در چهار چوب در ظاهر می شود ، همه سکوت کرده ایم با تعجب نگاهمان می کند.

آیجان چشم می گوید و سریع مشغول آماده کردن لیوان شیر می شود، کمی جلو می آید، من هم به نشانه احترام می ایستم.
عزیزه خاله جان را یک طور خاص و پر سوال نگاه می کند، پیرزن می خندد و می گوید:

_ مهمون داریم آقا امیر رضا!

آیجان هم از صمیم قلب با خنده خدا را با صدای بلند شکر می کند، امیر رضا با تعجب او را هم نگاه می کند و می گوید:

_ خیر باشه عزیزه خانم،
قدمشون روی چشم، کو مهمونت؟

عزیزه خاله جان مرا بغل می کند و بعد دست هایش را رو به آسمان به نشانه شکر می گیرد و می گوید:

_ توی راهه هنوز خیلی کوچیکه.

چشم های کهربایی اش پر از حرف می شود پدرانه نگاهم می کند، من سراسر شرم می شوم همراه با یک عصبانیت وافر!

قبل از اینکه او حرفی بزند با حرص می گویم:

_ نه! نه خاله جان اشتباه فهمیدین!

رنگ صورتش حسابی سرخ شده است و این اولین بار است که در تکلمش تحکم نیست !
مثل یک بچه دست و پایش را گم کرده و در حال گرفتن لیوان شیر از آیجان، رو به خاله جان می گوید:

_ خاله…
چیزه…
یعنی میشه یک لحظه بیاید اتاق من…

عزیزه خاله جان هم سریع دنبالش راه می افتد …

 

هنوز در آشپزخانه بودم که منیره تلفنم را که در حال زنگ خوردن بود، نفس نفس زنان با خودش به آشپزخانه آورد و گفت:

_ ریحانه خانم!
تلفنتون همین طورى داره زنگ می خوره،

اسم شهاب را روى گوشی دیدم و به محض اینکه می خواستم جواب دهم تماس قطع شد ، کلافه گفتم:

_ الان بهش بر می خوره دیر جواب دادم!

همان هم شد، با شماره عمارت که تماس گرفت، با آیجان خیلى تند حرف زد و بعد هم که من گوشی را گرفتم بلافاصله شروع کرد؛

_ چیه همش کز کردى لای کلفت نوکرا توی آشپزخونه ی عمارت به اون بزرگى، شصت بار باید بهت زنگ بزنم تا پیدات کنم؟؟

خجالت زده آشپزخانه را ترک می کنم و در راهروی اصلى عمارت آرام مشغول حرف زدن می شوم؛

_ چیه شهاب؟
چرا این جور داد و هوار می کنی؟

صدایش کمی آرام شده است؛

_ چون نگرانم!
هر بار که زنگ می زنم دیر جواب میدی حس می کنم یه بلایی سرت اومده!

_ چه بلایی؟

غم و نگرانی را به وضوح در صدایش حس می کنم؛

_ یک شب راحت نمی خوابی! حالت خوب نیست ریحانه من درسته بی شعورم اما نه تا این حد!
روز به روز داری بدتر میشی بعد فوت بابات…

تلخ می خندم؛

_ بعد بابام عزاداری واسه از دست دادن رو خوب یادگرفتم، حالا هم یه مدت عزاداری می کنم و تموم میشه.

_ بسه خانومم!
بسه تو رو خدا!
بیا به هم کمک کنیم، بیا دردها و زخم های همو یه جور درمون کنیم!

دلم کمی نرم می شود،
بغض می کنم؛

_ چه جوری شهاب؟ تو بلدی؟

_ وقت دکتر گرفتم، باید ببرمت پیش روانپزشک ،
اول باید این کابوس هات درست شه، بعد بتونیم مثل بقیه زن و شوهر ها زندگی کنیم و تو این قدر از من متنفر و فراری نباشی!!

مثل یک کودک عاجز، من هم گلایه می کنم؛

_ من …
من اندازه تو نیستم شهاب…
خودتم دیگه به این وضع راضى شدی،
همین که مثل دوتا غریبه هر شب روی یه تخت، زیر یه سقف بخوابیم…

ناله می کند؛

_ کمکم کن ریحانه!
کمکم کن…

همه عزمم را در مشتم گرفتم، با همه ناتوانى ام جانم را به پایش بریزم و ببخشم…
ببخشم و کمکش کنم…
ببخشم و همراهی اش کنم…
ببخشم و یک زندگی عادی بسازم…

مسخره بود!
این که نهایت خواسته من داشتن یک زندگی عادی بود!
اینکه حتی خوشبختی نمی خواستم!
فقط یک زندگى شبیه همه انسان های عادی…

بى کسى، عنکبوت بزرگ و سیاهى است
که دور تادور روزگارت تار می بافد ….
آن قدر که یک روز به خودت می آیی و می بینی دست و پاهایت میان تارها چنان یک نوزاد در قنداق اسیر شده است…

بی کسى عنکبوت بزرگ و سیاهى است،
که کارش این است رو به روى خورشید بایستد و اسیرش را میان تاریکى نگاه کند ،
فقط نگاه کند…
بی کسى عنکبوت سیاه و بزرگی است
که حتی خیال بلعیدن و راحت کردن طعمه اش را هرگز ندارد…

تماشایت می کند ،
تا لحظه آخر تمام شدنت و جان دادنت تماشایت می کند…
عنکبوتِ بی کسى مرده خوار است.
تا مردنت صبر می کند…
صبر می کند…

از میان پرده دست ساز ریسه ای ،که از سنگ های فیروزه و نظر قربانى ساخته شده بود، آرام و پنهانی به تماشایش نشسته بودم.
بی اختیار و وقت گذر چند کلام از حرفهایش را شنیده بودم و همانجا کسى پاهایم را، چنان قلبم، تشویق به ایستایی کرده بود…

دست های عزیزه خاله جان که اشک می ریخت را محکم در دست هایش گرفته بود.

_ خاله جانم! نور چشمم!
قرار نبود کاسه آبی که قراره پشت سرم بریزى رو با اشک چشم هات پر کنی.

عزیزه خاله جان، میان گریه می گوید:

_ آخه بالام چرا روزگار تو این طور ناجوونمرد شد؟

دست می کشد روى سر عزیزه خاله جان.

_ کفر نگو حاج خانمم!
راضی ام به والله،
همیشه راضی ام به رضاش.

پیرزن بیچاره لب هایش را گاز می گیرد و سعی دارد کمی بر اشک هایش مسلط شود.

_ تو توى غربت و تنهایی،
ما هم اینجا بی سر و سامون ؟ این رضای الله کریم ماست؟

_ باید برم خاله، باید سر خیلى از خوشی ها و راحتى ها رو برید. خاله این دیوار بودنم،
این تکیه گاه بودنم دیگه لطف نیست،
ظلمه بهشون!
یاد نگرفتن!
ایستادن رو یاد نگرفتن ، بدون تکیه نمی تونن درست بایستن!
باید برم خاله!
حالم خوب نیست!
از خودم عاصی ام ! باید برم یه مدت این خودِ از خود بیخودم رو توی تنهایی مجازات کنم، باید بهش خیلی چیزها یاد بدم.

هق هق خاله اوج گرفته است، سر پیرزن را می گیرد و روی سینه اش می فشرد و ادامه می دهد.

_ اگه بمونم نمی تونم بهشون زمین خوردن و بلند شدن رو یاد بدم،
چون خودم قبلش واسه این که زمین نخورن خودمو زمین می زنم،
منم آدمم منم اشتباه دارم، منم یه جای کارم می لنگه، یه
جای این زندگی نشتی داره خاله، باید برم بگردم، پیداش کنم قبل یه انفجار!

عزیزه خاله جان ناله می کند.

_ خدا از سرشون نگذره که این طور کردن با زندگی بچه های من،
کاش از روز اول حق اون زن رو کف دستش می ذاشتی.

سرش را با حسرت و افسوس چند باری تکان می دهد.

_همه درد و مشکل شهاب و زندگی ما ، سولماز نیست خاله جان!
مشکل ما هم بودیم ، ما که از روز اول گفتیم این بچه ، بچه طلاقه بی پدره، بی مادره، باید نازشو کشید.
مشکل منم خاله، به موقع گوشش رو نپیچوندم.
درد منم،
که حاضر شدم من توى چشمش بشکنم اما مادرش نشکنه.

عزیزه خاله جان هر دو دستش را به سینه اش می کوبد.

_ بمیرم براى تو، بمیرم برای تو!

شروع می کند به بوسیدن دست های او و می گوید:

_ خاله جانم،
باید بمونی، باید بمونی خیالم جمع باشه یکی مواظب بابامه.

_ تهمت به اون بزرگی رو دم نزدی که اون زن معلوم الحال، خراب نشه توی چشم بچه اش؟

صدایش قدری دلخور و عصبی است

_ چی می گفتم خاله؟؟
چی بگم؟؟
بت زندگی هر بچه اى مادرشه !
بگم همین مادرت بند کرده به من؟؟؟
بگم مادرت به هوای صحبت راجب درس نخوندن تو و سر به هواییت دعوتم کرد خونش و اون بساط رو راه انداخت؟؟؟
خاله اون بچه فقط هیجده سالش بود!!!!!
من جز سکوت چی داشتم بگم؟؟؟
پدرش که تا زنده بود پی هوا و هوسش بود.
بعد مردنش، فقط واسه این بچه، همین مادر مونده!

هر دو دستم را روی دهانم می گذارم تا از شدت بهت فریاد نکشم…

عزیزه خاله جان عصایش را بر می دارد و بلند می شود.

_ ظلم کردی به خودت آقا امیررضام!
ظلم کردی و توی دهن اون زن یکبار نزدی!
ظلم کردی به جیگر گوشه ات که ادعای پدریش رو داری،
ظلم کردی بهش،
مثل یک پدر واقعی، بد و خوب زندگی رو نشونش ندادی،
حتی اگه اون بد مادرش بود!
تو بهش نشون ندادی!
اما روزگار بهش نشون داد،
بدم نشون داد،
که حالا اینقدر بغض و کینه ورم کرده توی گلوش!

دستش را روی صورتش می گذارد و این تکان خوردن بی صدای شانه هایش همه وجودم را می لرزاند.

حالا من هم بی صدا اشک می ریزم …

عزیزه خاله جان از در دیگر سالن کوچک خارج می شود و من می مانم و مردی که می بینم با چشم های بارانی،
این بار ضعیف و دست بر زانو از جایش بلند می شود…

هزار بار طول و عرض اتاقم را در حالی که اشک هایم یک لحظه رهایم نمی کند، طی می کنم.

از خودم واین عقل کوچکم که یک راه حل و یک راه درمان خوب جلوى پایم نمی گذارد، شاکی ام..

می دانم که با تمام وجود می خواهم به شهاب ورابطه اش با حاج امیر کمک کنم.

می دانم که باید یک طور تمام این کینه ها و سو تفاهم ها تمام شود

می دانم که رفتنش را نمی خواهم ،
می دانم رفتنش درمان درد ها نیست، فقط پنهان کردنشان است.
درست مثل اینکه روی یک زخم زشت و عفونی را سال ها به جای درمان فقط پوشاند…

شهاب آن شب با یک گل و یک خرگوش کوچک مینیاتوری سفیدِ گوش صورتی به خانه آمد، که در یک قفس زینتی طلایی برایم هدیه آورده بود….

مقابل درب که هدیه ام را داد، بوسیدم.
در نگاهش یک صداقت بزرگ بود که می گفت

” میخواهم جبران کنم”

اما در نگاه شیرشاه عمارت هم آن شب جز رضایت و ذوق چیزی ندیدم،
با همه بی حالتی و غم آلودی اش انگار او هم، اندازه من از صداقت و حال شهاب الدینش راضی بود…

خرگوش را از قفسش بیرون آوردم و همانجا کف زمین وسط سالن با آلما مشغول بازی شدیم.

الناز که مشخص بود از حیوان ها چندان خوشش نمی آید، گفت:

_ ای وای شهاب،
این حالا می خواد توی کل خونه راه بره، نکنه از جونمون بره بالا؟؟

شهاب می خندد و می گوید:

_ اتفاقا گوشتخوارم هست، ممکنه هر لحظه یک تیکه از بدنتون رو بخوره!

عزیزه خاله جان خیلی بامزه می گوید:

_ ای واااای!
کولباشوما این دیگه چه جانوریه؟؟

همه با صدای بلند می خندند و امیررضا باز به وساطت می شتابد.

_ شوخی می کنه خاله جان.

آیجان که کاسه آب و کمی کاهو برای خرگوش آورده است می پرسد.

_ حالا این دختره یا پسر؟؟؟

دامن صورتی که تن خرگوش کوچولو است را تکان می دهم و می گویم:

_ دامنش رو ببین آیجان!
دختره دیگه بچه ام.

صحرا که تا آن لحظه با استرس یک گوشه ایستاده و جلو نمی آید، با صدای لرزان می گوید:

_ خر… خرگوش نحسه…
عیاض خرگوش خرید،
آقام مرد…
ننه ام می گفت همیشه خرگوش نحسه!

شهاب بر می گردد و با خشم نگاهش می کند اما قبل از اینکه حرفی بزند، امیررضا می گوید:

_ صحرا !
باباجان من صد بار نگفتم به آفریده خدا نسبت نحس نده؟!
خدا هیچ چیز بد و نحسى خلق نکرده!
این افکار ما آدماست که سالهاست خرافات آفرین و اصلا مادر همه نحسی ها شده.

بعد برای آنکه کلا مسیر بحث را عوض کند، با خنده می گوید:

_ حالا این دامن گل گلى اسمش چیه؟؟

خرگوش را بالا می آورم و به صورت بامزه و خوشگلش نگاه می کنم.
بعد آن را رو به جمعیت بالا می آورم و روبه شهاب می پرسم.

_ اسمش چی باشه؟

با اخم بامزه ای می گوید:

_ شبیه ملوک خانومه!

امیر رضا لبش را گاز می گیرد.

_ زشته باباجان!

با حرص می گویم:

_ زود واسش یه اسم بگید.

عزیزه خاله جان از بالای عینک نگاهش می کند و می گوید:

_ خیرنیک!

امیررضا قهقهه می زند و در حالی که روی پای خودش می زند، می گوید:

_ خاله جان اسم از این بهتر نبود؟؟!

الناز با حالت متفکرانه می گوید:

_ والا مثل آلمای من سفیده، بذاریم آلماچى،
یعنی آلما کوچولو.

با سر جواب منفی می دهم و بعد لپ آلما را محکم می بوسم و می گویم:

_ نه، آلمای ما یه دونه است، فقط محض نمونه است.

بعد به حاج امیر نگاه می کنم و می گویم:

_ حاج امیر!
شما بگو،
شما هم یه اسم بگو.

شهاب هم پشت حرفم را می گیرد و می گوید:

_ آره راست می گه،
واسه دختر الناز اسم انتخاب کردی !
واسه دختر ما هم یک اسم بگو.

می بینم که به عادت همیشه اش دست روی سینه اش می کشد و بعد چند ثانیه سکوت در حالى که به خرگوشم خیره شده است، می گوید:

_ جانان!
اسمش جانان باشه.

بغضم را قورت می دهم و اشکم را پاک می کنم و در آینه، به بر آمدگی کوچک شکمم، چشم می دوزم و نوازشش می کنم و می گویم:

_ جانان خانم زود بزرگ شو،
زود به دنیا بیا!
می دونم بابات دلش نمیاد دخترش بدون بابا چشمش به دنیا باز شه…
زود به دنیا بیا تا بابا امیرم زود بیاد!
امیرم رو واسم بیار دخترم….

بعد از صرف شام، شهاب بلافاصله با چشمک خاصِ سبک خودش، اشاره می کند که به اتاق خودمان برویم.
سریع دنبالش راه می افتم و فقط خداى من می داند با چه شورى برای داشتن فقط یک زندگی عادی قدم بر می دارم…

هر پله را که بالا می روم دعا می کنم.

” خدایا!
از امشب
شهاب دیگر، فقط برای من،
برای زندگی مان،
برای خودمان باشد”

” خدایا امشب به من کمک کن
بتوانم بدون ترس و واهمه وظیفه همسری ام را انجام دهم و در بستر همسرم هم او و هم خودم به آرامش برسیم،
خدایا…”

به محض اینکه می رسیم، دست هایش را دور کمرم حلقه می کند و مرا در آغوشش تاب می دهد و آرام زیر گردنم را می بوسد.

عطرش امشب مثل همان روزهای اول دیوانه ام می کند و چشم هایم امشب، دوباره او را همانقدر جذاب و خواستنی می بیند…

صدایم می زند.

_ ریحانه؟

سرم را روی شانه اش می گذارم و همانطور که در آغوشش تابم می دهد، جواب می دهم.

_ جان؟

_ من خیلی خوشبختم که زنم دوستم داره.

بغض می کنم.

_ همه زن ها مردشون رو دوست دارن.

ناله می کند.

_ نه اونقدر که توی شرایط گُه من، پام وایسادی.

از خودم بدم می آید…
از خودم که می دانم،
همه این اصل ایستایی ام، عشق و دوست داشتن نیست !

از اینکه نمی توانم با صداقت بگویم:

” ایستاده ام چون پای رفتن ندارم”

اما اگر راستش را بخواهید من آن روزها من،
در آن سن بیشتر از هر چیز مشتاق و خواهان عشق بودم،
اینکه بتوانم عاشق باشم، عاشقی کنم…
از دست دادن، کابوس بزرگی برایم بود.

نمیدانم چند دقیقه گذشته است اما حالا بی هیچ واهمه ای همراهش روی تخت سقوط می کنم و اینبار این من هستم که به استقبال عریانی اش می روم.

انگشت هایم به باز کردن دکمه هایش شتافته اند و عشق بازی لب هایش روی گردنم،
اینبار برایم ترسناک نیست ، خواستنی است…

برعکس همیشه سریع سر اصل ماجرا نمی رود ،
حرفهای قشنگ می زند ،
بازی مهیج و آرامی با اجزاء بدنم راه انداخته است و خبر از تعجیل همیشگی اش که باعث وحشتم می شد، نیست…

سینه برهنه اش را می بوسم و ناخن هایم را روی عضلات محکم و برنزش می کشم…

لب هایم را آرام و طولانی می بوسد و همانطور که لب هایش روی لب هایم است، هجی می کند:

_ امشب دیگه کارت تمومه پنبه برفی!

لب پایینش را میان دندان هایم اسیر می کنم و با خنده مستانه ای می گویم:

_ همیشه مال من باش شهاب!

چشم می گوید،
اما چشم بخیل روزگار، عجیب تنگ است و حسود که در آنی صدای زنگ گوشی اش،
ناقوس مرگ می شود، درست میان زندگی…

هم زمان تلفنش را نگاه می کنیم، با دیدن اسم فرشید،
دوست صمیمی اش، بی توجه می گوید:

_ خروس بی محل

دوباره شروع به بوسیدنم می کند.
چند بار دیگر پیاپی تماس می گیرد.
منقلب شده ام ، نمی دانم چرا، اما می گویم:

_ جوابشو بده شهاب، شاید کار مهم داره.

همان طور که با موهایم بازی می کند، کلافه تلفنش را بر می دارد و جواب می دهد.

_ بنال نفله ؟

چند ثانیه می گذرد ،
سرخی و حرارت صورتش یک مرتبه تبدیل به سفیدی و یخ زدگی می شود.

مثل کسی که به او برق وصل کرده باشند از جایش می پرد و می شنوم که می گوید:

_ چی؟؟؟ نه!
کجاست؟؟؟

_…..

_ خودم میام..

بعد فریاد می زند.

_ می گم خودم میااااام

تلفن را قطع می کند،
دستپاچه مشغول پوشیدن لباس هایش است.
با ترس می پرسم.

_ چی شده شهاب؟

نگاهم می کند، بغضش در چشمانش است چند لحظه طول می کشد تا جواب دهد.

_ یکی از…
یکی از راننده های ترانزیت تصادف کرده، باید برم.

دستم را روی قلبم می گذارم.

_ وای خدای من!
تنها نرو شهاب!

با تاکید می گوید:

_ حاجی نباید بفهمه،
به کسی چیزی نگو…

شهاب می رود …
به کسی چیزی نمی گویم.

با همه حماقتم، در بسترم می خزم و با یک لبخند ژکوند منتظر بازگشت شوهرم و ادامه عشق بازی ام، چشم هایم را می بندم….

چشم که باز می کنم نور تراس در دل تاریکی شب و نوای آرام یک آهنگ و دود غلیظ پشت پنجره می گوید که شوهرم برگشته است…

به ساعت نگاه می کنم..
تا صبح کمی بیشتر نمانده…

آرام بلند می شوم و از گوشه پنجره، مردی را تماشا می کنم که در سرما، تنها با یک رکابی به تن، سیگار دود می کند و
شیشه مشروبش تقریبا خالی شده است و
نوای وحشتناک موسیقی که اشک و هق هق این مرد را به همراهی اش فرا خوانده است…

” دو روز دنیا برام قفس تر از قفسه
بهم نفس برسون هوام دوباره پسه
هوامو داشته باش میگن تو مومنی
و دم مسیحاییت نفس تر از نفسه
همیشه می لنگه یه جای زندگیم

الهی من بمیرم برای زندگیم

همیشه می لنگه یه جای زندگیم

الهی من بمیرم برای زندگیم

من که یادم رفته چی دردمه چی دوامه ؟

برام مهمم نیست کی نیستش و کی باهامه

همیشه می لنگه یه جای زندگیم

یه مرگ تازه می خوام به جای زندگیم

نذار که کشته ی این زهر گزنده بشم

می خوام تو این بازی یه بار برنده بشم

همیشه می لنگه یه جای زندگیم

الهی من بمیرم برای زندگیم

همیشه میلنگه یه جای زندگیم

الهی من بمیرم برای زندگیم

هق هق می زند و می نالد:

” همیشه می لنگه یه جای زندگیم،
الهی من بمیرم برای زندگیم”

وحشت زده سمت تراس می دوم،
تا چشمش به من می افتد میان هق هق، تلخ می خندد و می گوید:

_ اومدی؟

جلو می روم ، مقابل صندلی اش روی زمین می نشینم ،
دستانش را می گیرم.

_ چی شده شهاب؟
راننده مرد؟
چرا این طوری می کنی؟؟

دست می کشد روی سرم و اشک می ریزد.

_ تارا؟ قول بده دیگه این کارو نکنی!

بلند می شوم.
عقب عقب می روم.

از مستی اش دچار تهوع می شوم و
کاش امشب یکی سر زندگی مرا زیر آب کند…
کاش…

او باده می نوشد و من مستی می کنم…
او مست می شود و من ادراکم را می بازم…
او ادراک می بازد و من تلو تلو می خورم….

نمی دانم این طور تلو تلو خوران چه طور و اصلا چرا خودم را به این قسمت خانه رساندم!
به این ناحیه کوچک مقدس از همه ی آن عمارت شاهانه…

تا به حال اتاقش را از نزدیک ندیده ام، نور سبز کمرنگ از میان نیمه باز باریک در، مرا به آنجا هدایت می کند….

در می زنم…
در می زنم…
در می زنم…
جوابى نمی شنوم، با سرانگشت به آرامی در را سمت داخل هول می دهم..

میان اشک هایم صدایش می زنم؛

_ حاج امیر؟؟

جوابی ندارم و به خودم اجازه می دهم قدم داخل بگذارم،
خدای من!!
باور کردنی نیست این اتاق محقر و کوچک ، یکی از اتاق های این خانه باشد!

تمام دیوار ها با کاهگل پوشانده شده است و با فانوس های کوچک آذین بسته شده است ، یک تخت فلزی ساده گوشه اتاق به چشم می خورد و این که کف اتاق حاج امیر رضای جبارزاده تاجر بین المللی فرش ایران، تنها با یک موکت ساده خاکی رنگ پوشانده شده است،
باور کردنی نیست…

آیات قرآن و اشعار مولانا هم جزیی از این دیزاین ساده اما عجیب است که روی دیوار ها به چشم می خورد…

گوشه دیگر اتاق روی یک میز کوچک یک رادیوی قدیمی است که حالا صدای مناجات قبل از اذان صبحش در تمام اتاق پیچیده است و کنارش یک چپیه و پلاک …

سر می چرخانم و یادم می آید اتاقش یک تراس دارد که همیشه از حیاط عمارت او را وقتی در تراسش بود می دیدم، سمت در شیشه ای گوشه اتاق می روم و پرده اش را کنار می زنم،
زیر سقف آسمان روی سجاده اش زانو زده است و انگار ساعات طولانی است از این دنیا فاصله گرفته است…

خدای من!!
این تراس دقیقا فقط کمی آن طرف تر از تراسی است که شهاب در آن برای زندگی اش مراسم جانسوز عزادارى راه انداخته است….

با احتیاط درِ تراس را باز می کنم ، جیر که صدا می دهد منتظر می مانم سمت صدا برگردد، اما همچنان سرش بر سجده است…

یک گوشه پشت سرش می نشینم ، بی تاب شده ام بغض شکن می شوم و صدای تبری که به بغضم می زنم همه جا می پیچد، با صدای بلند هق هق می زنم…

سر از سجده بر می دارد و یک مرتبه بر می گردد و با چشم های متحیر نگاهم می کند، می بینم که تسبیحش از دستش روی سجاده اش می افتد…

چند لحظه در سکوت می گذرد ، صدایش می لرزد
روی زانوانش یک قدم سمتم می آید؛

_ چی شده باباجان؟

چه قدر بیشتر از هر شب دلم بابا را می خواهد…
دلم بابا گفتن می خواهد..
دلم یک آغوش پدرانه برای درد ها و گلایه هایم می خواهد…

سمتش می روم بی اختیار سرم را روی سینه اش می گذارم…

شهاب مِی، نوشید و مستی اش ماند با من….

سینه اش ستبر بود و سرم درست همانجا بود که عادت داشت موقع حرف زدن دست رویش بکشد…
گرم بود…
امن بود..
حتی امن تر از باباجواد…
دست هایش را می خواستم ، می خواستم مرا هم چون آلما، حین گریه نوازش کند و آرامم کند…

دست هایش را می خواستم مثل وقتی که پدرانه دست روی سر شهاب می کشید…

مثل وقتی که پدرش را نوازش می کرد…

دست هایش را امشب می خواستم…

اما دست هایش بی حرکت همان طور پایین مانده بود و من چه قدر متوقع بودم امشب از این زندگی…

سینه اش را عقب می کشد، می شنوم که زیر لب استغفار می کند،

می خواهم یکبار دیگر به سینه اش بیاویزم و زجه بزنم؛

” از من استغفار نکن لعنتی، به والله که امشب شیطان هم به حال من زار زده است”

از جایش بلند می شود و من دست هایم را ستون می کنم که روی زمین سقوط نکنم.
ناله میکنم؛

_ منو از اینجا ببر…

جواب نمی دهد،
سرم را بالا می گیرم ، هر دو دستش را روی سرش گذاشته و چه قدر عاجز شده است….

هق هق می زنم و با صدای بلند تر می گویم:

_ منو از این جهنم ببر!

کنارم زانو می زند؛

_ چی شده؟؟!
آروم باش این طوری داری سکته ام میدی!
شهاب کجاست؟؟

میان هق هقم جیغ می کشم؛

_ قبرستون!
تو قبرستونه!

ناله می کند؛

_ بهم قشنگ بگو چی کار کنم؟
چته؟؟
چی کارت کرده؟؟

قبل اینکه دهانم باز شود، یک صدای نعره در اتاق می پیچد و کمی بعد چهار ستون فرو ریخته اندام مردی در چهارچوب در تراس ظاهر می شود که امشب از همه عالم فقط از او متنفرم….

وحشت زده پشت حاج امیر می خزم ، از جایش بلند می شود و چه قدر امشب این بلند قامتی اش بیشتر در مقابل شهاب به چشم می آید، از میان دندان هایش با همان حالت مستی می غرد؛

_ خلوت کردید کثافت ها؟؟؟

حاج امیر در حالی که مشخص است انزجار از صورتش می بارد” لا اله الی الله ” می گوید و با دست سمت در اشاره می کند؛

_ برو بیرون!

 

اما شهاب بی اهمیت به حرفش، سمت من می آید و با خنده های عصبی می گوید:

_ میرم !!!
میرم، اومدم زنمو ببرم حاججججج امیر!!!

تاکیدش روی واژه جیم چیزی جز تمسخر نیست ، امیر رضا با صدای بلند فریاد می زند و آیجان را صدا می زند:

_ آیجان! آیجان!!!

شهاب با نیشخند نگاهم می کند و همزمان می گوید:

_ نترس واسم عادیه، قبلا هم این صحنه رو دیدم!!!

امیر رضا با خشم و نفرت می گوید:

_ خفه شو شهاب الدین!
خفه شو بوی گند دهنت رو بیشتر با هرزه گوییت جار نزن…

آیجان و منیره هر دو دستپاچه و خواب آلود جلوی در ظاهر می شوند،
امیر رضا به شهاب اشاره می کند و می گوید:

_ ببریدش بالا، عیاضم بیدار کن کمک کنه دوش بگیره.

شهاب ناله می کند:

_ نمی رم!
زنمم باید بیاد!

دوباره برای فروکش کردن خشمش با صدای بلند” الله اکبر “می گوید،
بعد با تحکم دستور می دهد؛

_ برو اینقدر با این حالت جلوی من واینسا!

اما شهاب جلو می آید مچ دستم را محکم می گیرد و سمت خودش می کشد
و با نفرت می گوید:

_ مال منه!
زن منه!
مال منه!!

می بینم که سکوت می کند و چشم هایش را می بندد، شهاب مرا سمت در می کشد و من بدون مقاومت و از ترس بزرگ تر شدن جنجال دنبالش راه می افتم…

همه اهل خانه نگران پشت در اتاق ایستاده اند،
جلوی در دستم را رها می کند و بعد با دستش آرام ولی به حالت تحقیر آمیز کنار سرم ضربه می زند و سمت جلو هولم می دهد؛

_ گمشو تو اتاقمون!

فریادِ شهاب الدینش در تمام عمارت می پیچد،
الناز بغلم می کند و هق هق می زنم ، حالا دست شهاب را محکم گرفته و همراه خودش سمت بالا می کشد و او مستی اش را به اوج می رساند و فریاد می زند؛

_ ولم کن!!!

اما اهمیت نمی دهد و چند دقیقه بعد باهم در اتاق هستند و صدای فریاد های شهاب قطع می شود،

عزیزه خاله جان به سینه اش می کوبد و ناله می کند:

_ ای کاش یک بار بزنه دهنشو پر خون کنه…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *