چهارشنبه , اسفند ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان در همسایگی گودزیلا / پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به عکسم توی آینه انداختم…لبخندعریضی روی لبم نشست ویه بوسه محکم وآبدار واسه خودم فرستادم!
بخورم خودم و…چی شدم؟!!!ایول…
یه آرایش سبک ونسبتا کم…سایه ترکیبی از رنگ های نقره ای-آبی ملایم که وقتی به پشت چشم می رسید روشن تر می شد…پنکک…رژ گونه ودیگر مخلفات!ودرنهایت یه رژ لب قرمز جیگری!
بخشی از موهام بالای سرم بسته شده بود وکمی روش کار شده بود ویه بخش دیگه اش به صورت آزاد روی شونه هام ریخته می شد…یه ردیف مروارید درشت سفید روی موهام کار شده بود.ساده وشیک…
آرایش وموهام واقعا بهم میومد…ناز شدم!!!
یه پیرهن آبی پررنگ تا بالای زانو پوشیده بودم که یقه اش روی بازوهام محکم می شد…بندی نداشت وفقط روی بازوهام قرار گرفته بود.لبه یقه اش ویه نوار نقره ای رنگ تزئین کرده بود وهمین طور روی قسمت سینه اش و.روی کمر یه دوخت جزئی می خورد وبعد به صورت کلاش پایین میومد.
یه ساپورتم پوشیدم که از مسائل بی ناموسی جلوگیری بشه!با یه کفش پاشنه ۱۲ سانتی هم رنگ لباسم که بدجوری راه رفتن و واسم سخت کرده!…من بدون این کفشا شوصون بار می خورم زمین دیگه با این کفشا خدا خودش رحم کنه!
همه وهمه این تدارکات وآرایش ولباس به خاطر یه مناسبته…مناسبتی که یکی از قشنگ ترین روزای زندگیم ومی سازه!
روز عروسی اشکان وسارا!…روزی که بابا برای عروسیشون درنظر گرفت وازشون خواست بی چون وچرا قبول کنن.هممون باتمام وجود به این اعتقاد رسیدیم که تا خدانخواد آب از آب تکون نمی خوره…سارا تاحالاش خوب بوده وتازه حالش روزبه روز بهترم شده!چرا باید زندگی وبه کام خودش واطرافیانش تلخ کنه وقتی هنوز فرصت زندگی داره؟…پس با نظرهمه تصمیم براین شدکه یه عروسی جمع وجور بگیرن وفقط خودمونیارو دعوت کنن.یه عروسی کوچیک توخونه خودمون… تا زودتر برن سر خونه زندگیشون وکنار هم باشن.درسته که با وضعیتی که سارا داره،احتمال به دنیا آوردن یه بچه سالم یه جورایی صفره ولی…اشکان به بچه دار شدن اهمیتی نمیده.منم دیگه علاقه ای به عمه شدن ندارم!همین که داداشم شاد باشه وبخنده برام کافیه…
نفس عمیقی کشیدم ولبخندی زدم…
نزدیک بهیه ماه وسه هفته از شبی که آخرین دیدار من ورادوین توش رقم خورد،می گذره!دوسه روز بعداز رفتن رادوین،مامان اینا برگشتن و بعداز جمع کردن وکارتون زدن وسایل،خونه رو عوض کردیم.خونه ای روکه خاطرات تلخ و شیرینی رو درکنار رادوین،برام رقم زده بود…
خیلی وقته که خونواده امون رنگ وبوی همیشگی رو گرفته وهممون کنارهم دیگه ایم!درکنار مامان وبابا واشکان بودن،بهم احساس امنیت میده…همه چیز واسم در کنار خونواده ای که عاشق تک تک اعضاشم،قشنگ ودوست داشتنیه.تواین مدت که همه چیز مثل سابق شده،منم همون رهای پرشر وشور سابق شدم!اما بایه تفاوت…با به دوش کشیدن یه دلتنگی دیوونه کننده…درسته دیگه تنها نیستم وخوانواده ام کنارمن اما من بدجور به رادوین وبودنش عادت کردم…حالا که نیست،خیلی دلتنگشم…البته ناگفته نماند تواین مدت اونقدر بهم زنگ زدیم وازهر دری صحبت کردیم که حدنداره…اما خب اگه این دوری وفاصله نبود همه چیز قشنگ تر می شد! دلم برای خیره شدن توچشماش تنگ شده…خیلی زیاد!…
توهمین فکرا بودم که زنگ گوشیم افکارم وقیچی کرد…کیفم روی تخت بود…به سمتش رفتم وزیپ کیفم وباز کردم.با هزار تا تلاش وتقلا وبدبختی وجستجو بین یه عالمه پرت وپرت،گوشی وبیرون آوردم…نگاهم که به صفحه اش خورد،از سر خوشحالی جیغی کشیدم وجواب دادم:
– سلام رادی!!!!!
سرخوش خندید وباشیطنت گفت:سلام خانوم خوشگل من!…حال شما؟احوالتون؟!!
خندیدم…درحالیکه با دست آزادم موهام ومرتب می کردم گفتم:انتظار داری از نیم ساعت پیش تاحالا حالم چه تغییری کرده باشه؟!!!نیم ساعت پیش باهم حرف زدیم…
صدای خنده اش به گوشم خورد…
– می دونم…اما مگه دله بی صاحابم این حرفاحالیش میشه؟!دلتنگ که بشه فقط باید صدای تورو بشنوه.
نوچ نوچی کردم وبه شوخی گفتم:حالا وقتی یه قبض طویل وبلند بالا برات اومد ومجبور شدی همه شرکتت وبفروشی که پول تلفنت وبدی،دلت ادب میشه!
– بابا شرکت چیه؟!همه اون شرکت فدای یه تارموت…من حاضرم جونمم بدم فقط یه دیقه با توحرف بزنم!
مکثی کرد وباکنجکاوی وذوق ادامه داد:
– میگم رهاخانومی…برادر زن آینده درچه حاله؟از طرف من بهش تبریک گفتی یانه؟!!
– هنوز نیومدن داماد آینده!!!
– نیومدن؟!!پس کی قراره بیان؟
نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم…
– یه ساعت بیشتر نیست که مهمونا اومدن…الان یه ربع به هشته.اشکان به من گفت اگه سروقت برسن،ساعت هشت اینجان!
– خب پس هروخ اومدن همون اول برو از طرف من بهش تبریک بگو.
خندیدم وشیطون گفتم:برم بگم کی تبریک گفته؟!!داماد آینده خانواده شایان؟!!!
اونم خندید…بالحنی که سعی می کرد متفکر باشه گفت:نه خب ضایعس!…بگو آقای رستگار تبریک میگه!
– آهان…بعد اون وخ نمیگه توآقای رستگارو کجا ملاقات کردی که می دونی تبریک میگه؟
مکث کوتاهی کرد…کلافه پوفی کشید وباخنده گفت:چقدر پیچیده شد!بیخیال بابا…بگوالان یه بابایی تلفنی بهت تبریک میگه که حالا بعدا خودش میاد رودررو تبریک میگه…وقتی شد داماد خانواده شایان!
خندیدم…
– این که پیچیده تره!!!
– پس چجوری باید تبریک بگیم؟
اومدم جوابش وبدم که در اتاق باز شد وارغوان خودش وپرت کرد تواتاق!…با نیش باز زل زده بود به من…از نگاه شیطون ولبخند ژکوند متنهی از نوع توسعه یافته اش فهمیدم که فال گوش وایساده بود!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد بزنه زیر خنده…خوب که خندید،باشیطنت گفت:ببخشید رها جون…خیلی دلم می خواست ادامه مکالمه اتون وبشنوم وبفهمم آخرش تو باید با چه لفظی تبریک رادوین وبه اشکان برسونی ولی مجبور شدم بیخیال شم…توام بهتره بیخیال شی چون آق داداش خوش تیپت با عروس خانوم خوشگلش رسیدن!
با این حرفش،از شدت هیجان جیغ بلندی زدم که باعث شد رادوین بخنده وبگه:
– کَر شدم رهـــا!!!!…بابا آروم تر.
وقتی فهمیدم زیر گوش اون بیچاره جیغ زدم،لبم گاز گرفتم وگفتم:وای ببخشید رادی…معذرت!گوشت درد گرفت؟
– نه عزیزم…برو…برو تا دیر نشده!مگه برادر زن آینده با زن برادر زن آینده نیومدن؟برو دیگه!!!
هول هولکی گفتم:واااای آره…راست میگی!من برم…مواظب خودت باش.فعلا!
– تا نیم ساعت بعد!
– آخر اگه تو ورشکست نشدی!کدوم زوج عاشقی نیم ساعت به نیم ساعت باهم حرف میزنن که من وتومیزنیم؟!!
خندید وخوسات جوابم وبده که جیغ ارغوان مانع شد:
– رادوین…رها…بسه هرچی لاس زدین!دیرشده زوج عاشق…قطع کن اون لامصب و!!!!!!
به قدری عصبانی بود که یه لحظه ازش ترسیدم!رادوینم از توانایی ارغوان در جیغ زدن با صدای به اون بلندی کپ کرده بود!!!مکث کوتاهی کرد وباخنده گفت:برو…برو تادوباره جیغ نزده!
– باشه فعلا!
وقطع کردم وبه سمت ارغوان رفتم که دست به سینه جلوی دروایساده بود وبا اخم غلیظی روی پیشونیش بهم نگاه می کرد!…نیشم وبراش باز کردم وگفتم:اخم نکن اری…خیلی زشت میشی وختی اخم میکنی!امیر این قیافه رو ببینه حتما طلاقت میده!
وچشمکی بهش زدم واز اتاق خارج شدم…خواستم به سمت هال برم که یهو به عقب کشیده شدم!!!
ارغوان من وبه سمت خودش برگردوند وخیره شد توچشمام…با لحن غمزده ای گفت:دروغ میگی؟!!…زشت میشم؟خیلی؟یعنی ممکنه…ممکنه امیر سرم هوو بیاره؟!!!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم…یه دونه محکم زدم پس گردنش وگفتم:چرت نگو بابا!اون مثل تورو می خواد از کجا گیر بیاره؟!!بیا بریم پایین دیر شد.
وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم،به سمت هال رفتم.دلم می خواست بدوم اما خب پاشنه کفشم خیلی بلند بود،قطع به یقین کتلت می شدم وباید در قالب یک کتلت نقش خواهرشوور عروس رو ایفا می کردم!!!
پس سعی کردم خانومانه وسلانه سلانه از راهرو رد بشم وبرسم به هال.
بالاخره بانذرو صلوات ودعا سالم به مقصد رسیدم…از سر خوشحالی لبخند گشادی روی لبم نشست ونفس راحتی کشیدم!!!
باورم نمی شد تونسته باشم این چند مترو با ۱۲ سانت پاشنه طی کنم وهیچ آسیبی نبینم!!!خیلی ذوق زده شده بودم…به قدری که واسه خودم دست زدم وبا هیجان گفتم:ایول!!!!
– ببین چه ذوق مرگ شده…البته حقم داری!راه رفتن با این کفشا،اونم برای تو یه امر غیر عادیه ومحاله…یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری؟!!تو راه رفتن معمولیتم بلد نیستی،با چه اعتماد به نفسی همچین کفشی پوشیدی؟!
به سمت صدا چرخیدم وبا آرش روبرو شدم!!!
لبخندم گشاد تر شد…به قدری که عضله های گونه ام روبه تحلیل رفتن بودن!…بی هوا خودم وانداختم توبغلش وباذوق گفتم:سلااااام بی معرفت…چطوری تو؟!!!!دلم برات تنگ شده بود آرش!!!
سرخوش خندید ومن وبه زور از آغوشش جدا کرد…قیافه بامزه ای به خودش گرفت ولب ولوچه اش وکج وکوله کرد!درحالیکه نوچ نوچ می کرد،با صدای پرعشوه وزنونه ای گفت:دستت وبنداز بی حیا!من خودم شوور دارم…نمیشه همین جور یِِِرخی بپری بغل یه زن شوور دار که!
منظور آرش از شوور،مهسا بود!…یه هفته ای می شد که نامزد کرده بودن.دقیقا هفته پیش جشن نامزدیشون بود…بالاخره بعداز اصرارای مکرر من ومامان واشکان وآرش وآروین وعمو بالاخره خاله رضایت داد واین دوتاجوون بهم رسیدن…خدامی دونه چقدر از این اتفاق خوشحالم!خیلی بهم میان…
لبخندی زدم وباشیطنت گفتم:بابا باحیا!…بابا عفت…بابا پاکدامنی!!!…(درحالیکه بانگاهم دنبال مهسا می گشتم،ادامه دادم:)خو حالا کو این شوورت؟!!کجاست مابریم بهش عرض ادب کنیم؟
– سلام به رها خانوم خوشگل پاشنه ۱۲ سانتی!
صدای مهسا که به گوشم خورد از خوشحالی تک جیغی زدم وبه عقب برگشتم…خودم وپرت کردم توبغلش وشالاپ شالاپ بوسش کردم.
– سلام زن پسرخاله گلم…کجابودی دلم برات تنگ شده بود؟!!بابا عروس خاله آدمم انقدر بی معرفت میشه؟از وقتی با آرش نامزد کردی دیگه بهم سر نزدی!
خندیدم ومن وبه خودش فشار داد…
– ما که یه هفته بیشتر نیس باهم نامزد کردیم.یه هفته پیش توجشن نامزدی هم ودیدیم…یه هفته ای دلت تنگ شد؟!!
– یه هفته کمه؟؟؟بی احساس!
بوسه ای روی گونه اش نشوندم واز آغوشش بیرون اومدم.
آرش موشکافانه نگاهم کرد وباشیطنت گفت:بااحساس شدی رها…قبلا سالی یه بارم من ونمی دیدی ککت نمی گزید!حالا به ۱۰ روز نکشیده دلت تنگ میشه؟!!…راستش وبگو…خبریه؟!!
وچشمک مرموزی تحویلم داد!
خندیدم ویه نیشگون آروم از بازوش گرفتم…زیرگوشش گفتم:نخیر!مگه حتما باید خبری باشه دلم واسه پسرخاله دلقکم تنگ بشه؟
ودیگه منتظر جوابش نموندم وروبه مهسا گفتم:شما بشینین چهار کلوم اختلاد عشقولانه کنید،دلتون واشه…من برم به داداشم سر بزنم ببینم درچه حاله…قربونش برم الهی!
ودرحالیکه به قربون صدقه رفتنم ادامه می دادم،از آرش ومهسا دور شدم…بانگاهم همه جارو متر کردم تا بالاخره اشکان وسارا رو در دور ترین نقطه ممکن یافتم!
لبخندی روی لبم نشست…باهیجان وذوق به سمتشون رفتم…کاش می تونستم بدوم!لعنت به این کفشا…آروم آروم راه رفتن برای من از خوابیدن با چشمای بازم غیر ممکن تره!!!
پوفی کشیدم وبه راه رفتنم ادامه دادم…بالاخره بعداز یه مدت طولانی و که بسی طاقت فرسابود، به مقصد رسیدم!نفس راحتی کشیدم وخیره شدم به اشکان که پشتش به من بود….هنوز متوجه من نشده بود.کنار سارا وایساده بود وداشت به جمعی از مهمونا خوش آمد می گفت.
صبر کردم تاخوش آمدگوییش تموم بشه…بعد چند قدم بهش نزدیک شدم وبافاصله کمی ازش،وایسادم…دستم وبه سمتش بردم وچشماش واز پشت گرفتم…
مکث کوتاهی کرد ودستاش وگذاشت روی دستام.نفس عمیقی کشید وبعد خندید…بالحن محبت آمیزی گفت:رها خانوم عزیزدل من…هیچ دستی به اندازه دستای آبجی کوچولوی گلم مهربون نیست!
ودستام واز روی چشمش برداشت وبه سمتم برگشت…روبروم وایساد وخیره شد توچشمام…
از سرتا پاش براندازش کردم ولبخندی از سر تحسین روی لبم نشست.کت شلوار خوش دوخت آبی کاربنیش بدجور بهش میومد…بایه پیرهن مردونه سفید.یه کراوات هم رنگ کت وشلوارش زده بود…موهاشم سیخ کرده بود…خیلی نه.متناسب ومتین…مخصوص یه آقا داماد خوش تیپ وخوش قیافه!
اونم خیره خیره من وبرانداز می کرد….لبخند قشنگی به روم زد ولپم کشید.
– چه خوشگل شدی تو وروجک!میگم…
نذاشتم حرفش تموم بشه…بی هوا خودم وانداختم توبغلش ودستام ودورش حلقه کردم.
مهربون وخوشحال زمزمه کردم:
– مبارکه داداشی…خوشبخت بشی…
من وبه خودش فشار داد وبوسه ای روی موهام نشوند…مهربون گفت:مرسی خوشگل خانوم!
بعداز یه مدت طولانی،از آغوشش بیرون اومدم وخیره شدم توچشماش.
نمی دونم چی توچشمای اشکان دیدم که دلم یه جوری شد!یه دلتنگی عجیب همه وجودم وتوخودش حل کرد… نمی دونم چم شده بود…بی اختیار بغض کرده بودم!…یه حس بدی داشتم!حس اینکه قراره اشکان وازم بگیرن…زندگی کردن توخونه ای که بوی داداشیم ونده،دیوونه کننده اس…
– دلم برات تنگ میشه اشکان…
لبخندمهربونی زد…بوسه ای روی گونه ام نشوندوگفت:قول میدم هرروز اینجا باشم.اون وخ دلت که تنگ نمیشه هیچ،با خواهش والتماس ازم می خوای که محض رضای خدام شده برم خونه خودم!
با این حرفش،بغضم کم رنگ شد وبه خنده افتادم…لبخنداشکانم پررنگ تر شد.
– خواهر وبرادر خوب خلوت کردین مارو تحویل نمی گیرینا!!!
با صدای سارا تازه متوجه حضورش شدم!اونقدر محو اشکان بودم که سارا رو پاک فراموش کردم!
نگاهم واز اشکان گرفتم ودوختم به سارا که بافاصله کمی ازش وایساده بود.لبخندی به روش زدم وبراندازش کردم…خیلی ناز شده!الهی من قربونش برم…
آرایش وموهاش خیلی بهش میومد…وتوی لباس عروس به اون نازی،از هر وقت دیگه ای جذاب تر شده بود!…درسته که به خاطر اون بیماری موهاش ریخته بودن ولی تتو کردن ابروها وموی مصنوعی دوباره اون زیبایی خاصش وبهش برگردونده بود…سارا هنوزم مثل گذشته جذاب وخوشگل بود!خیلی خوشگل…
قدمی به سمتش برداشتم وخودم وپرت کردم توبغلش…زیرگوشش گفتم:ما غلط بکنیم شمارو تحویل نگیریم عروس خانوم خوشگل!…ببین چی شده…بابا یه ذره به فکراین دادش ماباش…انقد خوشگل شدی چجوری می خواد تا شب دووم بیاره!!!
خندید وچیزی نگفت.
بوسه ای به گونه اش زدم واز آغوشش بیرون اومدم.
– مبارکه ساراجونی…عروس خانومی خوشگل خوش بخت بشی!
لبخندی زد وزیرلبی تشکر کرد.
نیم نگاهی به اشکان انداختم ودهن باز کردم تا چیزی بگم که یهو یه گله مهمون به روشی بغایت وحشیانه ریختن سر عروس دوماد ومن بین جمعیت پرس شدم!!!!
نفسم بند اومده بود…بیخال خوش وبش کردن با اشکان وسارا شدم وسعی کردم از بین اون همه آدم جون سالم به در ببرم…به هرسختی بود،خودم واز بین جمعیت بیرون کشیدم وبه اکسیژن دست پیدا کردم!نفس عمیقی کشیدم وزیرلبی غر زدم:
– دیوونه ها!!!وحشیای آمازون انقد دیوونه نیستن که شماهستین…بابا من هیچی…این عروس دوماد بیچاره باید از این عروسی جون سالم به در ببرن یا نه؟!!
پوفی کشیدم وبه سمت مهمونای دیگه رفتم…باید با همه فامیلا سلام واحوال پرسی کنم…ناسلامتی من خواهر شوور عروسم!!!کم چیزی نیس که!…درضمن بعد از به جا آوردن امور خواهر شووری باید برم وسط یه ذره برقصم…این همه انرژی کپک زد بس که آزادش نکردم!برم یکم برقصم بلکم دلم شاد بشه!!! 
*********
ساعت نزدیک ۱۰ بود وهمه مهمونا دور یه میز بزرگ ودراز مسطتیلی شکل نشسته بودن ومشغول غذا خوردن بودن…من اما بی خیال خوردن شده بودم وبا چشمای گرد شده ارغوان ونگاه می کردم…فکم به زمین چسبیده بود!
این سومین بشقابیه که داره ترتیبش ومیده!!!چه با اشتهام می خوره…ارغوان که انقد شکمو نبود!به زور یه بشقاب نصفه رو می خورد…حالا چرا انقد گوریل شده؟؟؟
آب دهنم وقورت دادم وباتعجب گفتم:اری…خوبی؟!!
سری به علامت تایید تکون وداد وبعد یه قلوپ نوشابه خورد…قاشقش وپراز برنج کرد وبه سمت دهنش برد.درهمون حال گفت:چطور؟
وبا ولع محتویات قاشق وبلعید!!!!
لبخند زورکی زدم…با قیافه مچاله ای گفتم:هیچی…همین جوری!
ونگاهم وازش گرفتم وخیره شدم به بشقاب خودم.قاشق وبه دست گرفتم وخواستم شروع کنم به غذا خوردن که صدای امیر به گوشم خورد:
– خوبی عزیزم؟
از اونجایی که آدم فوضولی هستم وعلاقه شدیدی به مکالمات زناشویی دارم،سربلند کردم وخیره شدم به امیر درست کنار ارغوان روی صندلی نشسته بود و مهربون ومحبت آمیزنگاهش می کرد!
ارغوان لبخندی زد وسری تکون داد.
– آره خوبم.
امیر لبخندی تحویلش داد ودست دراز کرد ودیس جوجه رو از روی میز برداشت.درحالیکه توبشقاب ارغوان جوجه میذاشت،گفت:بخور خانومی…
ارغوان اخم ریزی کرد…با پس زدن دیس،مانع امیر شد تا دیگه براش جوجه نذاره.
– امیر جان هنوز کباب توی بشقابم ونخوردم.سیر سیر شدم…همین قدریم که می خورم به خاطر توئه!… دیگه جاندارم…بیخیال!بالا میارم میفتم رو دستتا!!!
با این حرف ارغوان،رنگ از رخسار امیر پرید!
خیره خیره نگاهش می کرد…با ترس ونگرانی گفت:حالت داره بهم می خوره؟جاییت درد می کنه؟!خیلی حالت بده؟…ای وای…چیکار کنم؟…گفتم نیایم عروسی…گفتماااا…نکنه صدای بلند این آهنگا اذیتت کرده؟!…نکنه…
امیر داشت همون طور حرف میزد که ارغوان انگشت اشاره اش وگذاشت روی لب امیر…لبخند مهربونی زد وگفت:چرا انقد نگرانی عزیزم؟من که چیزیم نیست!فقط خیلی خوردم،دیگه جاندارم…انقد خودت واذیت نکن بابایی…
با شنیدن این حرف قیافه ام مچاله شد!!!
اوق…بابایی؟؟؟کدوم خری به شوورش میگه بابایی؟نکنه ارغوان امیرو با باباش اشتباه گرفته؟یا شایدم داره خودش وبرای امیر لوس می کنه!!ایش…ارغوان که انقد لوس نبود!
نگاهم واز ارغوان گرفتم وخیره شدم به صورت رنگ پریده امیر!
این بشرچشه؟!!دیوونه شده؟چرا انقد نگرانه؟…انقد ارغوان ودوست داره که بایه کلمه زیرورو میشه؟؟؟بالا آوردن ارغوان انقدر نگران کننده اس؟خو بالابیاره،قرار نیس خدایی نکرده نفله بشه که!
چه شوور مسئولیت پذیری…بابا احساسات.بابا عشق پایدار!!!
امیر نفس راحتی کشید ولبخندی زد…دستش وگذاشت روی دست ارغوان که روی میز بود…درحالیکه دستش ونوازش می کرد،گفت:مطمئنی خوبی؟
ارغوان سری به علامت تایید تکون داد…
– خوبه خوبم!نگران من نباش…
امیر خیره خیره زل زده بود به ارغوان وارغوانم چشم ازش برنمی داشت…قضیه همون تبادل کلمه به صورت چشمی بود وفضا بسی رمانتیک بود که یهو یه پارازیتی وارد صحنه شد!
آرش اومد پیش ما وامیرو صدا کرد:
– امیر یه دیقه بیا…کارت دارم.
امیر بالاجبار نگاهش واز ارغوان گرفت…دست از نوازش دستش برداشت وگفت:الان میام خانومم.
وبعد از جابلند شد.درآخرین لحظه سر خم کرد وبوسه ای روی سر ارغوان نشوند وبعد از کنارمون گذشت وبه سمت آرش رفت…
نگاهم واز امیر گرفتم وخیره شدم به ارغوان.بالبخند ژکوندی روی لبش،خیره شده بود به قدوبالای رعنای شوورش!
اخمی کردم وباقیافه مچاله گفتم:ایش!!!اوق…شما این همه احساستی بودین ورو نمی کردین؟لــــوس!…(لب ولوچه ام وکج وکوله کردم واداش ودرآوردم:)انقد خودت واذیت نکن بابایی!…(وبعد صدای خودم:)بابایی دیگه چه صیغه ایه چندش؟!
ارغوان سرخوش خندید ونگاهش واز امیر گرفت…پشت چشمی برام نازک کرد وگفت:نمیریم وتورو ببینیم!الان که نه به داره ونه به باره،نیم ساعت به نیم ساعت با رادوین لاس میزنید!!وای به حال بعداز عروسیتون…
– درسته ما نیم ساعت به نیم ساعت لاس میزنیم ولی دیگه خدایی انقد چندش ولوس نیستیم!…بعدم…تو وامیر هیچ وخ این ریختی نبودین!چتون شده امشب؟چرا یه جوری شدین؟توچرا انقد می خوری؟امیر چرا انقد نگرانته؟خل شدین رفته ها!!!
لبخند مرموزی زد وبعد با لحن شیطونی گفت:عزیزم خل نشدیم…هیجان زده ایم!
درحالیکه اوق میزدم،گفتم:هیجان زده؟…اُه لالا!عسلم می تونم بپرسم چرا؟
چشمکی تحویلم داد وبا شیطنت گفت:نوچ!نمیشه…باید حدس بزنی!
– حدس بزنم؟
با نیش باز،سری به علامت تایید تکون داد.
متفکرانه خیره شدم بهش…چونه ام وخاروندم ودرحالیکه بدجوری به مخم فشار میاوردم،گفتم:اووم…روز تولد توئه و برای همین هیجان زده این؟
– تولد من امشبه الاغ؟…حدس بعدی!
– تولد امیر؟
– نوچ…بعدی!
– تولد مامانت؟…مامانش؟…باباش؟…
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت…
– اینا هیجان زده شدن داره؟!!
– نه،نداره!
کمی فکرکردم وگفتم:شاید روز زنه؟!!
– نه بابا!
– روز مرده؟
چشم غره ای بهم رفت که باعث شد دست از این حدسای تخیلی بردارم!
لبخندژکوندی تحویلش دادم وگفتم:باشه خب…شاید…(یهو یه چی به ذهنم رسید!بشکنی زدم وباذوق گفتم:)فهمیدم…سالگرد ازدوجتونه!!!
پوفی کشید وکلافه گفت:اوشگول ما ۱۰ ماه پیش عروسی کردیم!دوماه مونده تا بشه یه سال…
اخمی کردم وبی حوصله گفتم:دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه!خودت بگو…
لبخند مشکوکی زد وبا لحن خاصی گفت:دقیق نمیگم چیه…راهنمایی می کنم تو حدس بزن.
سری به علامت موافقت تکون دادم ومنتظر موندم تا راهنمایی کنه…
بعداز یه مکث کوتاه بالحن معنی دار وعجیبی گفت:یه زن وشوهرزمانی انقد با هم مهربون میشن که…برای جفتشون یه اتفاق مهم افتاده باشه!اتفاقی که زندگی جفتشون وزیر ورو کنه…یعنی…
ذوق زده پریدم وسط حرفش:
– فهمیدم!!!
با این حرفم،گل از گلش شکفت.باهیجان گفت:آفرین…بگو!
– قیمت سکه تمام بهار آزادی رفته بالا!
لبخندش محو وقیافه اش مچاله شد…زیرلبی غرید:
– چه ربطی داره شاسگول؟
– ربط داره دیگه الاغ!…وقتی قیمت سکه بره بالا،یعنی جور کردن مهریه سخت شده!وقتی جور کردن مهریه سخت بشه یعنی امیر باید محتاطانه عمل کنه تا یه وخ خدایی نکرده دعواتون نشه،تودرخواست طلاق بدی اونم نتونه مهریه ات وبده بیفته زندان!پس باهات مهربون شده تا سابقه کیفری نداشته باشه!
کم مونده بود از زور کلافگی بزنه زیر گریه!
– چرند نگو رها!!!چرا موضوع وجنایی می کنی؟…لطیف فکرکن دختر…
چشمام وریز کردم…سرم وخاروندم ومدبرانه گفتم:لطیف؟!
لبخندی زد وسری تکون داد…
– خیلی لطیف!
سری تکون دادم…زیرلب زمزمه کردم:
– تو زیاد می خوری…امیر خیلی نگرانه…مهربون شدین…اتفاقی افتاده که زندگی جفتتون زیرورو شده…اتفاقی که زن وشوهرا رو مهربون میکنه!…یه اتفاق لطیف…خیلی لطیف… 
به اینجا که رسیدم،فکری به ذهنم رسید…در نگاه اول،اونقدر به نظرم خنده دار اومد که یهو زدم زیر خنده وپهن میز شدم!!!!
ارغوان با تعجب خیره شده بود بهم…
– چته تو؟!!چرا می خندی؟
میون خنده هام بریده بریده گفتم:ایول!…باحال بود…خوب بلدی آدم واسکل کنیا!!!ایول…
گیج وگنگ نگاهم می کرد…نمی دونست دارم از چی حرف میزنم!
بی توجه به ارغوان،یه دل سیر خندیدم وبعد سربلند کردم وخیره شدم بهش…بانیش باز گفتم:یه زن وشوهر تنها زمانی انقد لطیف میشن که نی نی دار شده باشن!
بااین حرفم،تعجب ارغوان جاش وداد به ذوق وخوشحالی!!!لبخند عریضی زد وذوق زده گفت:آفرین…ایول!
دوباره زدم زیر خنده…دلم وگرفته بودم ومی خندیدم!
– فک کن…یه درصد!تو…امیر…بشین مامان وبابای یه بچه!…خخخخ… شوخی باحالی بود…ایول…ای خدا…چقدر خندیدم…وای…مردم از خنده!!!
بی هوا یه دونه محکم زد پس گردنم که باعث شد خفه خون بگیرم!!!
اخمی کرد وعصبانی گفت:چرا انقد می خندی؟…حامله شدن من خنده داره؟
لبم وبه دندون گرفتم تا نخندم…سری به علامت تایید تکون دادم.
اخمش غلیظ تر شد وگفت:می تونم بپرسم چیش خنده داره؟!
تک خنده ای کردم…
– بگو کجاش خنده دار نیس؟!!!
چشم غره ای بهم رفت ونگاهش وازم گرفت…دلخور گفت:بمیر توام!…یه بار نشد یه حرف بهت بزنم یه ذره جدی باشی!!!
وقاشقش وبه دست گرفت وشروع کردبه بازی کردن باغذای توبشقابش…
ریز ریز می خندیدم وارغوان ونگاه می کردم…
کم کم خنده ام قطع شد وفقط یه لبخندروی لبم موند…آروم آروم اون لبخندم محو شد…یهو چشمام شد قده دوتا هندونه!!!
به سختی آب دهنم وقورت داد وبا تعجب داد زدم:
– تو حامله ای؟!!!!!
با صدای داد بلند من،کل مهمونا برگشت سمت ما وخیره شدن بهمون!!!!
با تعجب خیره شده بودن بهمون…
چه جمله ایم گفتم!شرف نموند واسمون!!!
لبخند خجالت زده ای تحویلشون دادم وبا دست ولب وسر شروع کردم به معذرت خواهی کردن.بالاخره مهمونا رضایت دادن وچشم از ما برداشتن.
زل زدم به ارغوان که با اخم غلیظ روی پیشونیش،نگاهم می کرد.باصدای آرومی گفتم:تو…حامله ای ارغوان؟
دلخور وناراحت گفت:بله!
– یعنی…یعنی…پرخوریت به خاطر همین بود؟!
– اوهوم.
– ونگرانیای امیر؟
– واسه خودم وبچه…
متعجب وناباور خیره شدم به شکم تخت وصافش!!!
– شکمت که باد نکرده!!!
– تازه دوماهمه.
دستم وبه سمتش دراز کردم وگذاشتم روی شکمش…خیره شدم توچشماش…
– یعنی…یه فندوق کوچولوی ریزه میزه این توئه؟فندوق خاله رها؟!
اخمش محو شد وخندید…سری به علامت تایید تکون داد.
بی هوا پریدم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کردم…باذوق گفتم:خو ذوق تر میگفتی دختر!میمردی به جای این همه حدس وگمان وفرضیه نیم مثقال زبون وتودهنت بچرخونی بگی حالمه ای؟توکه می دونی من خنگم…وای…عزیزم…فک کن!یه فندوق این توئه. فندوق خاله رها!!!تبریک اری جونم…مامان شدی!فکرش وبکن…مامانی!آخی…امیرم بابا شده…الهی…چه مامان وبابای جیگری بشین شماها!!!
بعد از اینکه کلی ارغوان وماچ کردم وبه خودم فشارش دادم،از آغوشش بیرون اومدم وسرم وخم کردم…با احتیاط وآروم سرم وگذاشتم روی شکمش وسعی کردم صدای ضربان قلب بچه اش وبشنوم…
صدایی به گوشم خورد…ذوق زده گفتم:وای…ضربان قلب فندوق وشنیدم!
با این حرفم از خنده ترکید!میون خنده هاش گفت:دیوونه مگه صدای قلبش اینجوری شنیده میشه؟باید با گوشی باشیه…
– من شنیدمش!!!حرف نباشه…الهی…فندوقم با بقیه بچه ها فرق داره.من صداش ومی شنوم…
– آخه صدایی نمیاد که!!!تو چجوری می شنوی؟
– فندوق چون فقط من ودوست داره،میذاره خودم بدون گوشی ضربان قلبش وبشنوم…کس دیگه ای نمی شنوه!
خندید وچیزی نگفت.
بی توجه به زمان ومکان،گوش سپردم به صدایی که شاید خیالی بود…یعنی حتما خیالی بود!به قول ارغوان حتما باید باگوشی سونو گرافی این صدا رو بشنوی…
نمی دونم چرا…حس می کردم ضربان قلب فندوق ومی شنوم…لذت بخش بود…گوش دادن به همون ضربان قلب خیالی از گوش دادن به هر صدای دیگه ای لذت بخش تر بود.خوشحال بودم…خیلی خوشحال!ارغوان داره مامان میشه…رفیق صمیمی من مامان شده!…هیجان انگیزه…دلم می خواد از خوشحالی جیغ بزنم!…وای…خیلی باحاله!
**********
خمیازه کشداری کشیدم وبعداز ذخیره کردن نقشه هایی که کشیده بودم،کامیپوترو خاموش کردم.چشم از صفحه مانیتور برداشتم وخواستم از اتاق بیرون برم که چشمم خورد به گوشیم که روی میز بود.
این روزا نگاهم که به گوشم می خوره،بدون هیچ دلیلی یاد رادوین میفتم!بس که باهم حرف میزنیم…اما برعکس همیشه امروز اصلا باهاش حرف نزدم!برای خودمم جای تعجب داره…هرروز،هزار بار زنگ میزد.اصلا گزارش کار روزانه به من می داد…اما امروز حتی یه بارم زنگ نزد!نزدیکای ظهر خودم بهش زنگ زدم ولی در حد دوکلمه سلام وخداحافظ!کار داشت وباید زود می رفت…نمی خواستم مزاحمش بشم پس دندون روی جیگر گذاشتم وتا حالاکه نزدیک به ساعت ۱۰ شبه صبر کردم اما…راستش خیلی دلم براش تنگ شده…باید صداش وبشنوم.
دست بردم وگوشیم واز روی میز برداشتم.شماره رادوین وگرفتم وصبر کردم…اولین بوق…دومی…پنجمی…هشتمی…ده می…
نا امید از جواب دادنش،آهی کشیدم وخواستم قطع کنم که صدای کلافه اش به گوشم خورد:
– بله؟
گل از گلم شکفت ولبخندی روی لبم نشست.
– سلام رادی…خوبی؟!
با شنیدن صدای من،لحن بی رمقش جون گرقت وزنده شد…خندید وگفت:به!سلام رهاخانوم…خوبم.توخوبی؟
– مرسی…منم خوبم.هنوز کارت تموم نشده؟
– چرا خیلی وقته تموم شده…
دلخور گفتم:پس چرا بهم زنگ نزدی نامرد؟دلم برات تنگ شده بود!!!
– ببخشید رها خانومی…از شرکت که اومدم،یه سردرد وحشتناک گرفتم!از اون موقع تا حالا خوابیدم ولی اثر نداشته…خوب شدنی نیست لامصب!
دلم هری ریخت…نگران ومضطرب گفتم:ای وای…سرت درد می کنه؟حالت خیلی بده؟…ببینم نکنه باز سرما خوردی؟!
خندید وباشیطنت گفت:خانوم نگران داشتنم گرفتاری داره ها!…چیزیم نیس به جونه کیارش…یه سردرد معمولیه زود خوب میشه.
مکث کوتاهی کرد وبعد بالحن شادی گفت:ببینم رها خانوم هیچ حواست هست دوماه داره تموم میشه؟
لبخندی روی لبم نشست…
– حواسم هست؟روزبه روز وساعت به ساعت وثانیه به ثانیه این دوماه و زیر نظر گرفتم!…(نگاهی به ساعت روی دیوار اتاق انداختم وادامه دادم:)اووم…تا حالا یک ماه وبیست وهشت روز و۱۳ ساعت از رفتنت می گذره… ۲ روز مونده…پس فردا ایرانی!
شیطون گفت:ایول!به این میگن همسر حساب گر!!!!چه آماریم داری…
– میای دیگه نه؟
– میای گفتی وتموم شد؟!!!…با کله میـــــــام!!!!
خندیدم ونفس عمیقی کشیدم…یه آرامش بی انتها توی قلبم جاخوش کرده بود.زیرلب گفتم:خیلی خوشحالم…بالاخره می بینمت!
لحن مهربون وآرامش بخشی با صدای مردونه اش همراه شد:
– قول میدم دیگه نذارم سختی بکشی…این آخرین دوری که تحملش می کنیم!اگه به خاطر خواهش تو نبود،این دوریم رقم نمی خورد…مطمئن باش دیگه دوری وجود نداره.
لبخندی زدم وبالحن شادی گفتم:حالا که تموم شده رادوین…بیا به چیزای خوب فکر کنیم!…دقیقا چه ساعتی می رسی فرودگاه؟بگو می خوام بیام استقبالت!!
خندید ومهربون گفت:چرا شما تشریف بیارید؟خودم بیام دنبالتون…
– نه. من می خوام بیام فرودگاه…
– اگه بیای فرودگاه اذیت میشی….دقیق معلوم نیست چه ساعتی برسیم.می ترسم پرواز تاخیر داشته باشه وتو خیلی منتظر بمونی…وقتی رسیدم میام دم در خونتون باهم بزنیم بیرون!
– توکه آدرس خونه امون ونداری!!!دوماهه هی بهت میگم یه جا بنویس هی میگی بعداً…الان بعداً شده دیگه! بنویسش!!!
– الان بنویسم گمش می کنم…بذار واسه پس فردا.همین که هواپیما نشست،خودم بهت زنگ میزنم آدرس وبهم بگو…سه سوت دَمِ در خونه ام!
لبخندی زدم وبا لحنی که آرامش توش بیداد می کرد،گفتم:باشه…فقط دیر نکنی.
– اِی به چشم…
دهن باز کردم تا چیزی بگم که با شنیدن یه صدای ظریف وپرعشوه از پشت گوشی،حرف تودهنم ماسید:
– رادوین…نمیای عزیزم؟
حس کردم صدا آشناست…خیلی آشنا!…ولی هرچقدر فکر کردم به ذهنم نرسید صاحب صدا کیه…
آرامشی که تا چند لحظه پیش تو وجودم بود،تبدیل شد به ترس ونگرانی…هیچ احساس خوبی نسبت به اون زن به ظاهر آشنا وعزیزم گفتنش به رادوین نداشتم!
ناخواسته اخمی روی پیشونیم نشسته بود.زیرلبی گفتم:رادوین…
هول وبا عجله گفت:ببخشید رهاخانومی…باید برم.من ومی بخشی؟
چیزی نگفتم…
سکوتم وبه نشونه بخشش گرفت و واسه خودش برید ودوخت!…زیرلب زمزمه کرد:
– عاشقتم…فعلا!
وبعد به جای صدای رادوین،صدای بوق های متوالی وآزار دهنده ای که توی گوشم زنگ میزد!
تنم یخ کرده بود…دهنم خشک و ذهنم مخشوش بود!
می ترسیدم…نگران بودم…وهمین طور دلخور از قطع شدن ناگهانی تلفن…از طرفی وحس کنجکاوی وحسادت داشت دیوونه ام می کرد…
اون صدای آشنا کی بود؟چرا به نظرم آشنا اومد؟اصلا اون دختر به چه حقی رادوین وعزیزم خودش می دونست؟…چرا رادوین یهویی گوشی وقطع کرد؟چرا نذاشت حرف بزنم وازش بپرسم اون دختره کیه؟!!…اصلا مگه قرار بود دختری همراهشون بره آلمان؟طرف ایرانی بود…نکنه رادوین اصلا آلمان نرفته؟نکنه دوماهه ول معطلم ورادوین سرم کلاه گذاشته ورفته دنبال خوش گذرونی؟… وای…نکنه این دختره تورش کرده باشه؟هوو دار شدم؟!!!…خاک به سرم…
داشتم دیوونه می شدم…حتی فکرشم دیوونه کننده بود!!!
به سختی نفس عمیقی کشیدم سعی کردم تمرکز کنم…
صبر کن…هول نشو…هوو کجا بود؟چرا پرت میگی؟!!مگه به رادوین اعتماد نداری؟…آره دارم.به هرکسی بی اعتماد باشم به رادوین مطمئنم.اون هیچ وقت به من دروغ نمیگه…همون طورکه تاحالا نگفته…مطمئنم دوماه پیش رفت آلمان،اونم برای کار نه خوش گذرونی!!!هیچ دختریم همراهشون نبود…رادوین وسعید باهم رفتن بدون هیچ سرخری!اصلا اونجا جای سرخر بردن نیست که…آره بابا!…چرا هول میکنی؟رادوین هیچ وقت به تو دروغ نمیگه…مگه دلتنگیش وندیدی؟ببین چقد عاشقته…امکان نداره بره دنبال یکی دیگه.اون حتی از خودتم عاشق تره…
لبخندی روی لبم نشست…نفس عمیقی دیگه ای کشیدم وسعی کردم ذهنم واز همه فکرای بد خالی کنم.
باید تمام توهمات وفانتزیای مزخرفم وبفرستم اون ته مهای ذهنم…باید به چیزای خوب فکرکنم.حتما اون دختر،یکی از کارمندای ایرانی مقیم آلمان بوده که خیلی با رادوین احساس راحتی می کنه ولونده!آره این جور دخترا که حیا ندارن…لابد چشمش رادی وگرفته و از روی علاقه عزیزم عزیزم می کنه!منم احتمالا توهم زدم که فکرکردم صداش آشناست.آره بابا!من چه آشنایتی با همچین دختری دارم؟…حتما یکی از کارمندای شرکت آقای محتشمه…بذار به موقعش حسابش ومی رسم!…رادوین که برگشت باید بهش بگم از این دختره خوشم نیومد…اصلا چه معنی میده یه دختر به پسرصاحب دار علاقه مند بشه؟!!چشماش واز کاسه درمیارم بره سمت رادوین من…غلط کرده!مگه شهر هرته!؟؟!!!
از بابت رادوین که کاملا مطمئنم…محل سگم به اینجور دخترا نمیده ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه…پس فردا که برگشت باهاش حرف میزنم تا یه جوری حساب این دختره رو بذاره کف دستش!!!!
سری به علامت تایید تکون دادم وتوی دلم خبیثانه به اون دختر بدبخت خندیدم…توهمین فکرا بودم که تقه ای به در اتاق خورد ودر باز شد.اشکان سرش واز لای در کرد تو اتاق وشاد وسرزنده گفت:خانوم مهندس،دارنده پایان نامه برتر بفرمایید سر میز شام که روده بزرگه کوچیکه رو خورد!
گوشی وگذاشتم روی میز وبه سمت در رفتم…چشمکی بهش زدم وشیطون گفتم:شما امر بفرمایید برادر گرام!…بریم…بریم که شام خوش مزه مامان گلمون وبزنیم تو رگ!
و به همراه اشکان از اتاق خارج شدیم وبه سمت آشپزخونه رفتیم…
یه هفته بیشتر نیست عروسی کرده ولی ۵ روزش وشام خونه ما بوده و۲ روزشم ناهار!غلط کردم اگه گفتم دلم براش تنگ میشه…همش اینجا پلاسه…انقدم پایان نامه برتر،پایان نامه برتر کرد که هممون روانی شدیم!!!اشکان بیشتر از من ذوق مرگ شده…انگار پایان نامه خودش بوده!!!
نگاهی به چهره شادش انداختم…لبخندی روی لبم نشست.
خیلی خوبه که اشکان انقدر خوشحاله…خوشحال دیدن تنها برادرم که از جونمم واسم عزیزتره،آرامش بخشه!!!
اشکان مثل سابق شاد وسرحاله…حال سارام خوبه ورضایت وخوشحالی تو چهره اش موج میزنه…باباومامانم خوشحالن…وهمین طور من…منتهی اگه رادوین برگرده من خوشحال ترم میشم!!!تا دوروز دیگه خوشبخت ترین آدم روی زمین خواهم بود…درکنار یه خونواده مهربون،به همراه یه گودزیلای تک که باتمام وجود عاشقشم و می دونم که عاشقمه!!!و مطمئنا بین این عشق دوطرفه هیچ سرخری وجود نداره…من به رادوین اعتماد دارم.
لبخندم وپررنگ تر کردم و وارد آشپزخونه شدم.
نگاهی به چهره های خندون اعضای خونواده ام انداختم…مامان…بابا…سارا. ..
نیشم به اندازه عرض صورتم باز شد وشاد وسرخوش گفتم:به به به!!!سلام به خونواده گرم ومنسجم وعاطفی…
مکثی کردم…بویی به مشامم خورده بود.بینیم وچینی دادم وباخوشحالی بوکشیدم…
– وااااای ببین چه بویی میاد… آخ که من میمیرم برای این دست پختت مامان خانومی گل!!!!!
**********
برای بار هزارم نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم…
۵بعداز ظهره!!!پوووف…کی ۵:۳۰ میشه؟…خسته شدم بس که منتظر موندم.
از دوساعت پیش شروع کردم به بزک دوزک کردن…اهل وقت گذاشتن برای سرو وضعم نیستم ولی امروز فرق داره!امروز رادوین برمی گرده ومن باید به سرو وضعم اهمیت بدم…
خودم می خوام برم استقبال رادوین وغافلگیرش کنم!…درسته که باهم قرار گذاشتیم اون بیاد دنبالم ولی دل من طاقت نمیاره بخواد این همه صبر کنه!دیوونه میشم اگه بیشتراز این منتظر بمونم.تازه به سرم زده غافلگیرش کنم…اگه اون بیاد دنبالم که دیگه مزه قضیه می پره!همه کیف این استقبال به سورپرایز بودنشه!!!رادوین نباید بدونه من دارم میرم پیشش…
دیروز زنگ زدم به نهال ازش آمار گرفتم!درسته که آمار گرفتن از اون دختر چندش نچسب کار خیلی سختیه ولی بالاخره موفق شدم…طبق آماری که بهم داد،اگه پرواز تاخیر نداشته باشه،راس ساعت ۵ فرودگاهن وبعدم واسه انجام یه کار کار اداری خیلی مهم که خوده نهالم نمی دونست چیه،میان شرکتشون. باتخمینی که من زدم حدود ساعت ۶ باید شرکت باشن…خودم میرم دم شرکت غافلگیرش می کنم!…
مو لای درز نقشه ام نمیره…مطمئنم.
سر بلند کردم وزل زدم به آینه روبروم.نگاهی به چهره خودم انداختم…مثل اکثر اوقات یه آرایش لایت با بیرون ریختن یه ذره موی اتو کشیده اونم به صورت کج…یه مانتو سفید تقریبا بلند تایه کم پایین تراز زانو پوشیده بودم بایه شلوار جین مشکی…بایه کیف مشکی وکفش عروسکی ناز مشکی که دم در منتظرم بود!!!…یه شال که ترکیب رنگ مشکی وسفید داشت رو هم سرم انداخته بودم…سفید ومشکی…تیپ باحالی شده!
لبخندی زدم ونگاهم واز آینه گرفتم…خواستم برای بار هزارویکم به ساعت نگاه بندازم و حرکت ثانیه شمارو زیر ذره بین بگیرم که گوشیم زنگ خورد…
عین وحشیا پریدم روش…نمی دونم چم شده بود هرکی زنگ میزد فکرمی کردم رادوینه،ذوق مرگ می شدم!!!
این بارم بدون توجه به اسم روی صفحه اش،با ذوق جواب دادم:
– سلاااام!
اول صدای خنده وبعد لحن شاد وسرخوش ارغوان توی گوشی پیچید:
– کوفت وسلاااام!تو باز من وبا رادوین اشتباه گرفتی ذوق مرگ شدی؟
خندیدم وبالحن پرانرژی جوابش ودادم:
– نَمُردی تو انقد به منه بیچاره زنگ زدی؟کچل شدم بابا!!!…هرروز زنگ میزنی درمورد یه چیز بچه ات باهام حرف میزنی.از کفش گرفته تا پوشک وشیشه شیر…
– تقصیر خودته که شدی خاله رهای فندوق!بچه من یه خاله رها بیشتر نداره.همین یه دونه ام باید به نحو احسنت خالِگی کنه!!!
– الهی که من فدای اون فندوق بشم!چشمم کور دنده ام نرم خودم تا روز عروسیش واسش خالگی می کنم…خو بنال ببینم امروز بحث کدوم وسیله فندوق وداریم؟!
با این حرفم انگار داغ دلش تازه شد!…آه پرحسرتی کشید وگفت:سرویس خوابش…هرچی می گردم هیچی پیدا نمی کنم!
– بابا بذار جنسیتش معلوم بشه بعد بیفت دنبال این چیزا!!!
اما ارغوان انگار حرف من ونشنید چون یه بند داشت در مورد انواع واقسام سرویس خواب نوزاد صحبت می کرد!از نرده ای و کشویی و کوفت وزهرمار بودنش گرفته تا رنگش که آیا آبی باشه؟صورتی؟سرمه ای؟فیروزه ای؟یا قرمز؟قرمز-سفید؟مشکی-سفید؟!!
رسماً به جمع سنگ قبر شسته ها پیوسته بودم!…بس که فک زد!!!…بابا یه فِنقِل بچه چیه که این همه دردسر داره؟بیخیال…
ارغوان همون جوری داشت حرف میزد ومن چرت میزدم وکم مونده بود خوابم بگیره که یهو…
تازه چهره رادوین اومد توی ذهنم و یادم افتاد امروز چه کار مهمی دارم!!!

همچنین ببینید

پارت ۱۴ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاه خیره ام ودوختم به صورتش که حالا از زور سرفه سرخ شده بود!…گفتم:رادوین…توحالت خوب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *