چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۸ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۸ رمان هزار چم

 

آن قدر گریه کرده ام که در آغوش الناز بی حال شده ام و حالا دیگر حتی توان ندارم به اتاق طبقه بالا که صدای باز شدن در آن را می شنوم نگاه کنم…

صدای عزیزه خاله جان را می شنوم که می گوید:

_ چی شد عیاض؟

عیاض جواب می دهد؛

_ آقا خودش شهاب خان رو برد حمام به منم گفت برم بیرون دیگه.

به سختی سرم را از روی پای الناز بر می دارم و از میان شیار باریکی که از چشم هایم باقی مانده است به طبقه بالا چشم می دوزم.

همان لحظه الناز رو به همسرش می گوید:

_ وحید جان شما برو اون عمارت آلما بیدار شه بهونه می گیره.

وحید که حسابی کلافه است به او اشاره می کند و می گوید:

_ بیا بریم خانم، حالا که همه چی آروم شده بریم یک ساعت بتونیم بخوابیم.

عزیزه خاله جان هم بلافاصله می گوید:

_ آره دخترم برو بچه ات بدخواب نشه.

الناز با بی رغبتی همراه شوهرش عمارت را ترک می کند.
عزیزه خاله جان به منیره و صحرا هم اشاره می کند بروند.
کمی بعد از بالای عینکش خیلی جدی نگاهم می کند و می پرسد؛

_ ریحانه! دختر! تو نمی خوای به ما بگی چه خاکی داره به سرمون می ریزه؟

لب هایم را جمع می کنم تا بغضم را مهار کنم و بعد مشغول بازی با حلقه انگشت دست چپم می شوم.

نزدیکم می شود و کنارم می نشیند بعد دستم را می گیرد و مهربانانه می گوید:

_ بذار بدونم درد چیه که درمونش رو پیدا کنم.

اشک هایم پشت سر هم می چکد؛

_شهاب…
شهاب عاشق یه نفر …

بغضم حرفم را منقطع می کند.

خاله تکانم می دهد و با هراس می گوید:

_ شهاب چی؟؟؟؟

ناله می کنم و میان اشک هایم می گویم:

_ عاشق یه نفر دیگه است…
من…
من می دونم قرار بوده واسه حاج امیر بیاید خواستگاریم…
شهاب از لجبازی با حاج امیر اومد سراغم ،
اون منو دوست نداره…

پیرزن با هر دو دست محکم بر سر خود می کوبد و ناله سر می دهد؛

_ هااااای الاّااااه…

سرم را روی شانه اش می گذارم و هق هق می زنم، در آغوشش تکانم می دهد و هم زمان مرثیه می خواند.

_ های شهاب!
های اوغلان! چه کردی با خودت ؟ با این دختر؟
سنه قوربان آقا امیررضام،
مظلوم بالام.

آیجان که وارد سالن می شود و ما را در آن حال می بیند هراسان جلو می آید، جلوی پای عزیزه خاله جان می نشیند.

_ ای وای عزیزه خانم جانم چی شده به شما؟
الان فشارت میره بالا زبونم لال.

عزیزه خاله جان دست هایش را روی شانه های آیجان می گذارد؛

_ آیجان! سیاه شد روزگارمون،
نفرین کی گرفتمون؟

آیجان به سختی پیرزن را کمک می کند تا به اتاق برود و دوباره من می مانم و همه تنهایی ام،
تنهایی ای که مرا سمت اتاق طبقه بالا هدایت می کند.

دست هایم را به نرده می گیرم و به سختى خودم را تا طبقه دوم می رسانم.

دستم روی دستگیره است و اما سرشار از تردیدم…

سرم را روى در می گذارم اما صدایی نمی شنوم و همین تشویقم می کند که آرام در را باز کنم…

شهاب در حالی که حوله به تن دارد روی تخت به خواب فرو رفته است و حاج امیر روی صندلی کنار تخت ، سرش را کنار او و روی همان بالش گذاشته.

این که می بینم شهاب در اوج خواب دست او را این چنین محکم گرفته است برایم حسی سرشار از ترحم و نفهمیدن در پی دارد.

متوجه حضورم می شود،
سرش را بلند می کند،
چشم هایش سرخ است و مشخص است اصلا حال خوبی ندارد.
با دیدنم آرام به حالت لب زدن می گوید:

_ خوبی؟

تلخ می خندم و به دست شهاب چشم می دوزم، امیررضا می خواهد دستش را از دست او بیرون بکشد که در اوج خواب ناله می کند؛

_ داداش …
نرو…

دستم را جلوی دهانم می گذارم و بی صدا می بارم و حالا که می دانم دستش در دست شهاب اسیر است از اتاق با همه سرعت خارج می شوم…
از شهاب
از این خانه
از حاج امیر این خانه هم متنفرم.

از اینکه این پسر با همه بدی و ظلمش چنین پدری دارد و من این قدر تنهایم از خدا هم شاکی ام…

به گوشه حیاط عمارت پناه می برم، از این صبح سرد متنفرم…

به حرکت برگ ها روی استخر چشم دوخته ام و آرام گریه می کنم که صدای پایی از پشت سرم حس می کنم.
بر می گردم و با دیدن عیاض کمی خودم را جمع می کنم.
سرش را پایین انداخته،جلو می آید و من من کنان می پرسد؛

_ حال آقا شهاب بهتر شد؟؟

سر تکان می دهم و حوصله جواب دادن ندارم، با شرمندگی می گوید:

_ جلوی عزیزه خانم نگفتم که ناراحت نشن،
اما خیلی نگرانم.

من هم نگران می شوم و سریع می پرسم:

_ نگران چی عیاض؟

دست می کشد روی صورتش،

_ والا خانم از شما چه پنهون این اولین باره دیدم حاجی دست روی آقا شهاب بلند کرد.

با وحشت می پرسم:

– چی؟؟؟
زدش!؟

_ تو رو خدا از من نشنیده بگیرید.

_ بگو عیاض ! حاج امیر شهاب رو زد؟؟

شرمنده سر تکان می دهد؛

_ خیلی بد زد زیر گوشش.

دستم را روی قلبم می گذارم.
آه خدایا!
آه خدایاااا!
دلم نه تنها خنک نشده، بلکه یک طور جانسوززز گداخته شده است…

حال و روزم شبیه کسى است که وسط یک بازی کودکانه،
یک خاله بازی ساده،
به خودش آمده است و تنها عروسک در مهلکه را فقط و فقط خودش یافته است و
دنیای آدم واقعی ها هیچ وقت خاله بازی سرش نمی شود ….

سرما تا مغز استخوان هایم نفوذ کرده است اما قلبم همچنان می سوزد و نفس کشیدن چه کار سختى است در این ساعات شوم…

سرم را به دیوار باغ تکیه می دهم و زیر یک درخت کاج مچاله می شوم…

صدای جاروی بایرام روی سنگفرش و صدای فواره های استخر هم ملودى غم نامه زندگی ام می شود…

تازه چشم هایم گرم شده است که صدای پاهای در حال دویدن را حس می کنم و بلافاصله که چشم می گشایم صحرا را می بینم که نفس نفس زنان مقابلم می ایستد و می گوید:

_ ریحانه خانم! اینجایی؟؟
نیم ساعت هست که حاج امیر داره دنبالت می گرده.

تلخ می خندم و می پرسم.

_ واسه چی ؟

شانه بالا می اندازد

_ نمی دونم خانم، کارتون دارن.

قدرت برخاستن ندارم،
دستم را سمت او دراز می کنم و ناله می کنم.

_ صحرا کمکم کن بلند شم.

دستم را می گیرد و با همه قدرت کمکم می کند،
بلند که می شوم و صورتم را از نزدیک می بیند، آه می کشد.

_ بمیرم برات!
چشمات چه ورمی کردی خانوم،
بریم داخل عمارت واست کیسه یخ بذارم.

انگار اصلا برایم حال و آینده مهم نیست،
بس که گیر کرده ام بین گذشته ای که امروز دامنگیرم شده است،
همانطور که همراهش سمت عمارت می روم و
نگاهش نمی کنم، می پرسم.

_ صحرا؟ همیشه مسئول تمیز کاری اتاق شهاب تو بودی؟

نمی دانم چرا یک مرتبه می ایستد.
نگاهش می کنم، رنگ روی صورتش نمانده است!

آرام تکانش می دهم و می پرسم.

_ چرا خشکت زد؟

با لکنت می پرسد.

_ چیزی شده خانم؟

_ چی باید بشه؟
فقط یک سوال داشتم.

آب دهانش را قورت می دهد و ناله می کند.

_ به خاطر این دعواتون شده خانم؟
به خدا، به خدا هیچی بین ما نبود.
اصلا من کجا آقا کجا؟
زنداییم گفته صداشو هیچ جا در نیارم.
به ارواح خاک ننه آقام هیچی ام نشد!
آقا اون شب زیادی مست بود دست خودش نبود.

همان چشم های ورم کرده ام، در حال از حدقه بیرون آمدن است.

نفسم به شماره افتاده است.

_ چی می گی صحرا؟؟؟؟

اشک هایش پشت سر هم جاری می شود.

_ زنداییم به موقع رسید.
نجاتم داد، داشتم سکته می کردم، می خواستم دیگه مسئول اتاق آقا نباشم،
اما زن دایی گفت ممکنه بقیه اهل خونه شک کنن.

نفسم در سینه ام جمع شده و خیال خالی شدن ندارد.
هر لحظه احساس می کنم قلبم و ریه هایم ممکن است مثل بادکنک پر شوند و بترکند.
سرم را تکان می دهم و همه غرور بدبختم را در مشتم می گیرم تا ناله کنم.

_ تا کجا پیش رفت؟

حالا به هق هق افتاده است،
این پا و آن پا می کند با التماس می گوید:

_ نپرس خانم، دارم می میرم از خجالتت.

دستش را محکم می گیرم.

_ بگو صحرا! تا کجا؟؟

لبش را گاز می گیرد و سرش را پایین می اندازد.

_ مال چهار سال پیشه.

با تحکم تکرار می کنم.

_ تا کجا ؟؟؟؟

_ روسریم رو در آورد، به زور توی بغلش نگهم داشت،
هرچی دست و پا می زدم بی فایده بود.
فقط توی گوشم یک اسمی شبیه سارا،
نه نه، تارا مدام می گفت و
بعد…
بعدش…

فریاد زدم.

_ بعدش چی؟

ترسید و سریع در حالی که به گردنش اشاره می کرد، جواب داد.

_ اینجامو بوس کرد،
دستش رفت سمت یقه ام که زندایی آیجان رسید.

نفس راحتی کشیدم ولی او همچنان هق هق می زد، دستش را گرفتم و گفتم:

_ خدا رو شکر اونی که فکر می کردم اتفاق نیفتاده، بیا بریم صحرا، بیا بریم.

با تعجب می گوید:

_ خانوم؟ شما..
شما از من بدت نمیاد؟؟

با سر جواب منفی می دهم.

_ نه!

با تردید می گوید:

_ آخه آقا شوهرتونه.

تلخ می خندم و بدون جواب سمت عمارت راهی می شوم…

به محض ورودم او را در سرسرا می بینم که هراسان دست بر پیشانی زده و با دیدن من، سمتم می آید.

سلام نمی دهم.
فقط نگاهش می کنم، می بینم که به صحرا اشاره می کند تنهایمان بگذارد.
بعد از چند ثانیه در سکوت، او هم نگاهم می کند.
این بار اولی است که مستقیم و پر حرف همدیگر را نگاه می کنیم.

من با چشم هایم فریاد می کشم و او با چشم هایش تمنا خرج می کند..

بالاخره سکوت را می شکند.

_ قبل بیدار شدن شهاب از اینجا می برمت،
هرچی که لازم داری بگو صحرا از اتاقت جمع کنه، لازم نیست اونجا برگردی.

با وحشت و تعجب نگاهش می کنم و می پرسم.

_ چرا؟؟

همانطور مستقیم نگاهم می کند.

_ گفتی از این جهنم ببرمت،
یادت رفته؟ جمع کن ببرمت.

ترس در سلول سلولِ تنم رخنه کرده است،
زبانم هم به رعشه افتاده است.

_ ک.. کجا؟

کلافه دست بین موهایش می کشد و بعد یک آه غلیظ می گوید:

_ هرجا ..
هرجا جز جایی که حالت بشه اون حال دیشبت.

اشک هایم دوباره شروع به زاد و ولد می کنند.

_ طلا… طلاق بگیرم؟

سرش را پایین می اندازد و بعد پشتش را به من می کند و نمی داند من از اینکه پشت و پناهم به من پشت کند چه قدر هراس دارم.

 

_هر کار بخوای، واست می کنم!

بی اختیار زل می زنم به طبقه بالا…
به اتاقی که شوهر درمانده ام حالا آنجا خوابیده است…

شوهری که حالا می دانم دست کم چهار سال عاشق بوده است و از چهار سال پیش مستی اش با اسم تارا گره خورده است…

شوهری که می دانم عشق باخته…
می دانم کینه و انتقام، این سرنوشت را برایش رقم زده…

شیرجه می زنم در عمق قلبم، جایی که هیچ کس، جز وجدانم به او دسترسی ندارد..

در اعماق این سیاهچاله، یک مشت دوست داشتن پیدا می کنم…

یک مشت دوست داشتن مردی که اولین مرد زندگی ام است،
شوهرم است و می دانم چه قدر سختی کشیده است…

می دانم برای داشتنش باید با کفش آهنی و زره، سال ها بجنگم و این سربالایی تند را بالا بروم و خودم و غرورم را بارها سنگ باران کنم.

میان گریه ناله می کنم.

_ من…
من شهابو دوست دارم…
می خوام…
می خوام بهش کمک کنم.

مشت شدن دست هایش را می بینم که بلافاصله بر می گردد و می پرسد.

_ دیشب چی کارت کرده بود؟؟؟ چرا این قدر پریشون بودی؟؟؟ چه طور بذارم به کسی کمک کنی که اون طور باعث پریشونیت می شه؟؟

می خواهم دهان باز کنم، می خواهم برای او هم،
برای طلب استمداد، سفره دل باز کنم،
اما…
اما…
عزیزه خاله جان پشت سرش، طوری که حالا فقط من می بینمش ظاهر می شود.

لب هایش را گاز می گیرد و با هر دو دست اشاره می کند که حرف نزنم.
امیررضا مسیر نگاهم را می گیرد و به خاله می رسد.

چشم هایش را تنگ می کند و می پرسد.

_ چیزی می خوای خاله؟

پیرزن عصا زنان جلو می آید و رو به رویش قرار می گیرد و این اولین بار است که می بینم با آقا امیررضایش این طور حرف می زند.

_ توی زندگی زن و شوهر نباید دخالت کرد!
اینو یادت نره !
من مادری کردم واست،
حق مادری دارم گردنت و به خاطر همین حقم، امروز ازت می خوام رفتنت رو بندازی جلوتر،
هر چه زودتر بری!
از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن!
واسه چی بیفتیم وسط و به اختلافشون دامن بزنیم؟
شما برو!
من هستم! حواسم هست…

 

شاید آن روز،
همه چیز و همه کس جز مردِ اول عمارت، دست در دست هم دادند تا من ماندنى شوم…

حضور مهمان های ناخوانده ام هم مهر تایید بر این ماندن می شود.

منیره که خبر داد مادرم و حنانه آمده اند،
بلافاصله پشت پنجره دویدم، مامان مثل همیشه دست پر بود و با بایرام برای حمل بارها مشغول تعارف بود.
حنانه با شور سمت عمارت می دوید.
صدایش را از پشت سر شنیدم که به عزیزه خاله جان می گفت:

_ من ولی قانع نشدم خاله جان، باید حرف بزنیم.

برگشتم و دیدم که با یک حال ناتوان سمت اتاقش می رود…

وقتی که عزیزه خاله جان از رفتنش مطمئن شد با تمام سرعتی که از یک پیرزن هفتاد و هفت ساله ممکن بود خودش را به من رساند و قبل از رسیدن مادرم، در همان زمان کوتاه در گوشم خواند:

_ حتی اگه می خوای طلاق بگیری، برادری آقا امیررضا رو از شهاب نگیر!

من بغض دارم و مادرم خنده به لب وارد می شود در حال احوالپرسى با عزیزه خاله جان است که خوب نگاهش می کنم…

چه قدر بعد از بابا خاکستری موهایش بیشتر شده،
چه قدر غم صورتش عمیق تر است و تبر به پوستش زده است و
این ترک های عمیق دسترنج همان تبر است…

حنانه در آغوشم می پرد، می نشینم و بغلش می کنم و با همه بغضم می خندم…

بایرام وسایل مامان را همانجا می گذارد، بغض دارم و می پرسم:

_ بی خبر اومدید مامان .

مامان با ذوق به قابلمه در دستش اشاره می کند

_ دلمه پیچیدم،
از گلومون بدون تو پایین نمیره، گفتم بیایم زنونه یه دلمه بخوریم.

بعد سر می چرخاند دور عمارت و خیال دارد چادرش را در بیاورد که می پرسد.

_ مرد که ندارید؟ سرکارن دیگه؟

عزیزه خاله جان جواب می دهد

_ خوب کردی مرضیه جان اومدی،
اتفاقا مردامون هم خونه ان. شهاب یکم ناخوش احواله، مسموم شده گویا بچه، آقا امیررضا هم نگران بود موند خونه.

من بغض دارم و باز با لبخند حرفهای خاله را تایید می کنم، مامان نگران می پرسد.

_ وای خاک به سرم، چشه شوهرت مادر؟؟

حنانه هم دست مرا می کشد

_ بریم پیش عمو شهاب، بریم…

_ نه حنانه جون تازه خوابش برده، باید صبر کنیم بیدار شه.

نگاه مامان به صورتم باعث می شود سرم را سریع پایین بیاندازم.
همین که عزیزه خاله جان می رود دستم را می گیرد.
بعد نوبت چانه ام می شود که به واسطه آن سرم را بالا بیاورد و بپرسد.

_ این چه قیافه و چشم هاییه مادر؟؟؟ دعوا کردین؟؟؟

بغضم را در آغوشش بالاخره باز می کنم و با ناله می گویم:

_ نه، نه مامان، دعوا نکردیم.

او که هم زمان با من می بارد،
با نگرانی می پرسد.

_ دختر من مادرتم، بگو دردت چیه.

مجبورم بسنده کنم به یک حقیقت نیمه کاره.

_ مشکل…
مشکل اینه که…
اینه که شهاب گاهی مشروب می خوره مامان.

محکم به صورت خودش سیلی می زند.

_ وای خاک عالم به سرم !

و این فریاد و سیلی و این حال مادرم به من می گوید که اصلا آماده شنیدن اصل ماجرا نیست…

آن روز را کامل و دقیق به خاطر دارم.

حتی صدای نفس هایم هنوز در گوشم است.
همان‌قدر کوتاه و سخت، که از مجراى عفونى تنفسی ام بر اثر یک آنفولانزای زمستانى، به سختی، هوا عبور می‌کرد.

چه قدر خدا دوستم داشت که این مریضی مسری را به موقع از شهداد به من انتقال داد…

هر دو با بینی ورم کرده و بدن تبدار، یک گوشه کز کرده بودیم.

اشک از چشمان بیمار و فرو افتاده مان پشت سر هم می‌چکید.

شهداد دستمالی دیگر جلویم گرفت و با بغض گفت:

_ وقتى زنگ زد گفت برگردم، به دلم افتاد که وقتش رسیده و می‌خواد بره.

سر تکان می‌دهم و با بغض، به اتاقش خیره می‌شوم که می‌دانم عزیزه خاله جان و آیجان و منیره، به کمکش رفته اند تا چمدان هایش را ببندد…

الناز یکى دو روزى می شد که حال درست و حسابی نداشت و به شدت عصبی بود.
امروز هم که برای همه اهل خانه، سخت ترین ساعت ممکن بود و کاش امشب کسی قبل از ساعت دو بامداد، فرودگاه امام را منفجر کند!

الناز عصبی در حالی که با صدای بلند می‌گفت:

_ یه ذره عقل و درک تو وجود این مرد نیست.
مردم شوهر دارن، اینم از شانس من بود!

در عمارت را محکم کوبید و وارد شد.
چند ثانیه بعد هم بلافاصله وحید بیچاره در حالی که آلمای گریان را در آغوشش تکان می‌داد، پشت سرش وارد شد.
دستش را گرفت.

_ الناز! مگه دست منه؟؟ مگه من این طور خواستم؟؟

الناز وسط سالن اصلی عمارت، دست هایش را عاصی رو به آسمان می برد.

_ دیوونه شدم! وای از دست خانواده‌ت دیوونه شدم وحید!
از دست تو بیشتر!

من و شهداد بی صدا فقط تماشا می‌کنیم و جرات حرف زدن و دخالت نداریم.

شدت گریه ی آلما دو برابر شده است و الناز اصلا کوتاه نمی آید و با صدای بلند ادامه می دهد:

_ خواهرت نمی‌دونست، مادرت چی؟؟
یعنی نمی‌دونن امشب داداش من می‌ره؟؟؟
این چه وقته تولد گرفتن واسه تحفه خواهرته؟

وحید هم عصبی جواب می‌دهد:

_ بچه من و تو سوگلیه، به بچه خواهرم رسید، تحفه شد؟؟

الناز دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید:

_ اوووف! چه تعصبی داره رو یه وجب بچه!
کاش نصف اون تعصبم روی زن بدبختت داشتی.

بعد پا روی زمین می‌کوبد و جیغ می‌کشد:

_ کور خوندن!
کور خوندن امشب بیام.

در آستانه آرگ بزرگ عمارت ظاهر می شود و با صدایی سرشار از تحکم می‌گوید:

_این‌جا چه خبره؟

الناز ساکت می‌شود و دستپاچه برادرش را نگاه می‌کند.
وحید کلافه موهایش را بالا می‌دهد و جواب می‌دهد:

_ من بی تقصیرم حاجی! اون رگ خواهر محترم دوباره زده بالا.

الناز سریع و عصبی جواب می‌دهد:

_ رگ من؟؟ رگ من؟؟ یا رگ لجبازی خواهرت و مادرت؟

امیر رضا محکم یک پایش را روی زمین می‌کوبد و با صدای بلند می‌گوید:

_ بسه الناز!

الناز ساکت می شود و با بغض فقط نگاه می‌کند.
امیر رضا سرش را به نشانه تاسف، چند بار تکان می‌دهد و بعد در حالی که آلما را از آغوش پدرش می‌گیرد، می‌گوید:

_ خجالت نمی‌کشید با وجود یه بچه این‌قدر بچگانه رفتار می‌کنید؟

آلما بلافاصله سرش را روی شانه دایی اش می‌گذارد و در حالی انگشت کوچکش را می‌مکد، آرام می‌شود.

وحید خیلی سر به زیر می‌گوید:

_ من شرمندتم حاجی.
به خدا مادرم اینا یادشون نبوده امشب شما تشریف می‌برید، واسه بچه خواهرم یه تولد گرفتن.

حالا الناز آرام گریه می‌کند و نگاه نگران امیر رضا را روی صورت خواهرش می‌بینم.

جلو می رود و دست دیگرش را برای خواهرش باز می‌کند.
الناز بلافاصله در آغوشش می‌خزد و مثل یک دختر بچه، سر روی سینه اش می‌گذارد و با صدای بلند گریه می‌کند.

سرش را خم می‌کند و سر خواهرش را می‌بوسد و هم زمان می‌گوید:

_ دختری که من تربیت کردم، این‌قدر بی ادب نیست که به خانواده همسرش توهین کنه.

نمی‌دانم چرا یاد حرفهای آن شب خودم که در مشاجره ام با شهاب زده بودم و به کل خانواده اش علی الخصوص حاج امیر توهین کرده بودم، افتادم…

شرمزده سرم را پایین انداختم و لبم را گاز گرفتم…

الناز معذرت خواهی می‌کند.

حاج امیر رو به وحید می‌پرسد:

_ امشب تعداد مهموناتون چند نفره؟

وحید با چشم های متعجب جواب می دهد:

_ همین خواهر برادرای خودم.
ده، دوازده نفر.
با فامیل شوهر خواهرم، کلا شاید بیست نفر.

در حال نوازش خواهرش می‌گوید:

_ لطفا زنگ بزن خواهش کن تشریف بیارن تولدشون رو این‌جا بگیرن و اگرم مقدور نیست، امشب من یک نفر رو توی جمعشون بپذیرن.

نمی‌دانم چرا همزمان با الناز، من و شهداد هم با صدای بلند شروع به گریه می‌کنیم.

چشم های خودش هم پر از اشک شده است و با اخم و خنده می‌گوید:

_ کی مردم خبر ندارم؟ عزاداری خشک و خالی نامردا؟ دلم ضعف رفت! خرما و حلوا ندارید؟

عزیزه خاله جان هم حالا به جمع هق هق کنندگان اضافه شده است و هم زمان می‌گوید:

_ ای وای نگو آقام، نگو…

آیجان و منیره و صحرا هم بی صدا یک گوشه اشک می‌ریزند.

 

عزیزه خاله هم خودش را به آغوش امیر رضا می‌رساند.

من و شهداد هم جلو می رویم، که با خنده می‌گوید:

_ نه نه! شما دوتا دماغو از اونجا جلوتر نیاید! بچه مریض می‌شه.

من و شهداد هم زمان که می‌خندیم، اشک می‌ریزیم…

یک مرتبه صحرا که نگاهش سمت پنجره عمارت است، با صدای بلند می‌گوید:

_ آقا! آقا شهاب اومد!

همگی سر می‌چرخانیم و متوجه ورود اتومبیلش به عمارت می‌شویم.
امیر رضا یک نفس عمیق می‌کشد و می‌گوید:

_ جمع کنید، جمع کنید.
حواستون خوب جمع باشه این حال و روزتون رو آقای خونه نبینه.
از امشب به بعد، قراره مسئول همه این خونه و کارها باشه.
این قیافه شما، توی دلش رو خالی می‌کنه.
باید همه دست به دست هم بدین واسش قوت قلب باشید!

بعد در حالی که اخم هایش در هم گره خورده است، ادامه می دهد:

_ همه باید بهش احترام بذارید.

 

به آسمان چشم می دوزم،
آسمانی که نماد بخشش و زایش است، اما قرار است تا چند ساعت دیگر
تبدیل به یک هیولای خبیث شود.
هیولایی که تکیه گاه بزرگ خانه ما را، در خود ببلعد و بعد او را جایی،
فرسنگ ها به اندازه مرزها،
و مرزها آن طرف تر به زمینی دیگر تحویل دهد!

تکیه گاهی که،
آن شب که سرمستانه و فارغ از بازی روزگار، با پیراهن سپید به عنوان عروس می چرخیدم و بر خودم می بالیدم ،
با یک کمربند قرمز که نماد خون بود،
قول داد تا همیشه، تا پای خون پشت و پناهم باشد.

حالا چه شده که رفتن را به ماندن ترجیح داده است؟؟
کاش وسط این جشن و سرور تولد، حالا که به تنهایی و این آسمان خالی در گوشه حیاط پناه آورده ام،
او را صدا بزنم و در خلوت از او بپرسم

” راست بگو!
رسم جوانمردى صداقت است.
با همه صداقتت بگو کدام کوه در دنیا از جایش تکان خورده و خودش را به سرزمین دیگری، مبتلا به غربت و هجرت کرده است؟
کدام کوه؟؟؟
تو هم یک کوهى و گمان نمی کنم جز یک زلزله مهیب، چیزی قدرت تکان دادنت را داشته باشد!
شاید در تو زلزله ای ماورایی رخ داده است، مثلا هزار ریشتر…
شاید ده هزار ریشتر…
و شاید…”

در افکار خودم مثل یک تکه چوب سرگردان وسط اقیانوس شناور بودم که با صدای شهاب که عیاض را صدا می زد به ساحل خشک و برهوت پرت شدم…

کدام را ترجیج می دهید؟
سرگردانی در اقیانوس یا
گم شدن در یک برهوت بی پایان؟!

حال آن روزهای من همین بود و از این دو خارج نمی شد….

سرم را چرخاندم.
کنار ستون اصلی ورودی عمارت ایستاده بود و تا آن لحظه مرا این پایین در تاریکی کنار آلاچیق باغ ندیده بود…

عیاض دوان دوان سمت او می دود و وقتی می رسد،
سریع می گوید:

_ بله. امر بفرمایید آقا!

با عصبانیت می گوید:

_ کری صدای زنگ موبایلت رو نمی شنوی؟

_ شرمنده آقا،
توی اتاق نگهبانی جا مونده، من جلوی در بودم.

_ برگرد همونجا، سپهری رسید دکش کن بره،
بگو حاج امیر گفته بره،
قراره شهاب برسونتش فرودگاه.

عیاض با نگرانی می گوید:

_ اما آخه حاجی همچین دستوری نداده!

صدایش را بلند می کند.

_ من دارم همچین دستوری میدم. یالا برو.

چند قدم که جلو می روم از صدای قدم هایم در باغچه، متوجه حضورم می شود.

با تعجب لبه ایوان می آید و نگاهم می کند و می پرسد.

_ تو اونجا چی کار می کنی؟

خودم را به پله های اصلی می رسانم و جواب می دهم.

_ سر و صدای داخل زیاده، اومدم یکم قدم بزنم.

بعد با خودم فکر می کنم،
در این یک ساعت، حتی متوجه عدم حضور همسرش در جمع نشده است؟!

سمت داخل اشاره می کند و می گوید:

_ بیا برو تو ببینم،
هنوز خوب نشدی. هوا سرده، حالا باید یه هفته دیگه آه و ناله و فرت و فرتت رو تحمل کنیم.

این روزها،
کمتر دلم با حرف هایش می گیرد.
این روزها که تصمیم گرفته ام به هر قیمتی که شده است،
عشق و زندگی ام را حفظ کنم و کمکش کنم.

ساعت ایستاده عتیقه گوشه سالن اصلی عمارت چند بار پشت سر هم می نوازد و این اولین بار است که من دلم می خواهد یک پتک بردارم و بر سر ساعت بکوبم و بعد عقربه هایش را از جا بکنم و در مشت هایم مچاله کنم و شماته بی وجدانش را در آتش شومینه هزار بار بسوزانم…

چند دقیق پیش مهمان ها رفتند، شهاب چمدان های امیر رضا را با دستان خودش در ماشین گذاشت..

شهداد یک گوشه نشسته و اشک می ریزد ،
الناز در آغوش وحید اشک می ریزد و بیچاره ترین و قابل ترحم ترین افراد این خانه من و بیوک خان هستیم، مرد بیچاره ای که قدرت تکلم ندارد و زنی که اجازه تکلم ندارد…

نگاهش می کنم، زل زده است و از پنجره شهاب و امیر رضا را نگاه می کند که در خلوت مشغول صحبت هستند، عزیزه خاله جان مشغول خواندن قرآن است،

از جایم بلند می شوم و بی اختیار پایین صندلی چرخدار بیوک خان می نشینم، پتویش را روی پایش صاف می کنم و با بغض نگاهش می کنم ، هم زمان که یک قطره اشک از چشمانش می چکد،
به من لبخند می زند و من با اشک و نگاهم تمام دردهایم را برای چشم هایش که بیش از حد شبیه چشم های پسرش است ، می گویم…

صحرا با گوشی تلفن وارد سالن می شود و صدایش سرشار از بغض است گوشی را مقابل عزیزه خاله جان می گیرد و می گوید:

_ شهرزاد خانومه

بعد آرام تر لب می زند؛

_ حالش خوب نیست، داره گریه می کنه.

عزیزه خاله جان تلفن را می گیرد و در حالی که سعی دارد خودش را کنترل کند می گوید:

_ الو سلام قیزیم،

چند دقیقه مشغول آرام کردن شهرزاد می شود که به خاطر عدم حضورش برای خداحافظی حسابى از شوهرش شاکى است،
همین بین حاج امیر و شهاب وارد سالن می شوند، چشم های شهاب حسابی سرخ است و می بینم بدون توجه به جمع با سرعت زیاد سمت سرویس بهداشتی می رود،
صدای حاج امیر هم بغض آلود است،

متوجه تماس شهرزاد که می شود به عزیزه خاله جان اشاره می کند تا گوشی را به او بدهد،
عزیزه خاله جان به شهرزاد می گوید:

_ دخترم بیا داداشت اومد، با خودش حرف بزن از من خداحافظ،

بعد گوشی را به امیر رضا می سپرد و او بلافاصله که گوشی را می گیرد با صدایی که سعی می کند همان قدرت و نشاط همیشگی را داشته باشد می گوید:

_سلام فرفره ى بابا!

می توانم حدس بزنم که حالا شهرزاد مثل همیشه می گوید” داداش اینقدر به موهای فر من گیر نده”

سمت پنجره می رود ، پشتش به ماست و دستش را به دیوار زده و به بیرون و نمی دانم کجا چشم دوخته است…

در سکوت و آرامش حرف های شهرزاد را گوش می دهد و با طمانینه جواب می دهد؛

_ باباجان قربونت برم من درکت می کنم، یک لحظه گریه نکن، حرف منو گوش کن،

…..

_ می دونم می دونم خوشگل خانم، فقط الان اوقات تلخى کنی هم من حالم گرفته میشه قبل رفتن، هم زندگی خودت تلخ

……

_ اون بنده خدا تقصیر نداره خوب کار داشته!

…..

_ عزیز دلم! من اگه راضی به تنها اومدنت بودم خودم واست راننده می فرستادم، اما شرایط شما الان مناسب نیست،
منم که نمی رم برنگردم یکی دوماه دیگه عیده، میام،

الناز چشم هایش را تنگ می کند و آرام از عزیزه خاله جان می پرسد؛

_ حامله است؟!!!

خاله با سر جواب مثبت می دهد و الناز با لبخند و شوق می گوید:

_ وای عزیزم!
شهرزاد کوچولو داره مامان میشه!

شهداد بغضش می ترکد و می گوید:

_ از بچه های شهلا که فقط سهممون چند تا عکسه کاش اینو بشه ماهی، سالی، یه بار بغل بگیرم…

عزیزه خاله جان دست نوازش روی سر شهداد می کشد و می گوید:

_ غصه نخور بالام ایشالا صحیح و سالم به دنیا بیاد،
همین واسه ما بسه.

الناز آرام می گوید:

_ سولماز یه کار کرد شهلا کلا از اینجا بره!
البته کار خوبی هم کردها!!
دور از اون مادر خوشبخت تره!

امیر رضا که تلفنش تمام می شود ، با همان گوشی تلفن آرام روی شانه الناز می زند؛

_ هیس! زشته باباجان !
این مدل حرف زدن، در شان شما نیست!!

الناز سریع خودش را جمع می کند،

چند ثانیه بعد وقتی می خواهد مقابل صندلی پدرش زانو بزند آرام خودم را کنار می کشم با لبخند تلخ چشم هایش را سمتم روی هم می فشرد و من یک دنیا حرف از این حرکتش در رویا برای خودم می بافم ،
و می بافم شالی بزرگ و سرد برای همه زمستانم…

 

دست بی جان و بی تحرک پدرش را می بوسد و بعد روی سر خودش می گذارد و عاشقانه می گوید:

_ سلطان، قبلا ازت اجازه گرفتم اما به موت قسم بگی نرو نمی رم …

بیوک خان با بغض لبخند می زند و بعد امیر رضا سرش را روى پاهای پدرش مثل یک کودک می گذارد و می گوید:

_ نور این خونه ای دور سرت بگردم دعام کن، هوای اهل خونه ام داشته باش…

اشک های پیرمرد پشت سر هم می چکد و با ترکیدن بغض شهداد حالا همه بی مهابا تر اشک می ریزند…

دوباره همه در آغوشش سنگر گرفته اند و من یک گوشه از خودم شاکی، از او شاکى تر ،که آن شب آغوشش را خواستم و او جوابم را با استغفار داد…

کلافه از صحرا می پرسم؛

_ شهاب کجاست پس؟

منیره به جای او جواب می دهد؛

_ آقا گفتن عرق کردن ،قبل رسوندن حاج امیر میرن یه دوش بگیرن.

عزیزه خاله جان اعتراض می کند؛

_ آی الله، این بچه همیشه دیر آماده میشه.

امیررضا با حرکت دست خاله را دعوت به آرامش می کند.

_ خاله جانم پرواز تاخیر داره، هنوزم خیلی وقت داریم.

پیرزن کلافه می گوید:

_ ای وای! آقا امیررضام فرودگاه رو بردن اون سر دنیا، دو ساعت راهه از اینجا.

امیررضا خیلی شیرین چشم هایش را تنگ می کند و با شوخی می گوید:

_ عجله داری زودتر برم ها؟؟؟
نکنه می خوای شیطونی کنی خاله جان!

عزیزه خاله جان لب هایش را گاز می گیرد و با دلخوری می گوید:

_ شهاب کم بود با این شوخی هاش، شما هم اضافه شدی؟؟

دستش را دور گردن خاله حلقه می کند و سرش را می بوسد؛

_ قربونت برم.

خاله با بغض می گوید:

_ دور از جانت مادر، سلامت باشی ان شاءالله.

چند دقیقه بعد صحرا دوباره هراسان و تلفن به دست می آید و با من من می گوید:

_ عزیزه خانم!
چیزه…
یعنی چیزه.

عزیزه خاله جان با تعجب و حرص می گوید:

_ وای قیز، چیزه چیه؟

_ یعنی چیزه …هان! عیاض خبر داد سولماز خانم اومدن.

شهداد آرام روی صورت خودش می زند و می گوید:

_ همینو کم داشتیم فقط.

امیررضا که مشخص است خودش هم از این خبر راضى نیست، چشم غره ای به شهداد می رود و می گوید:

_ مهمون هر کس که باشه احترامش واجبه.

شهداد بلافاصله سکوت می کند و چند دقیقه بعد زنی با چشم های سرخ در آستان در ظاهر می شود.

این اولین بار است که او را تا این حد آشفته و بدون آرایش می بینم.

برعکس همیشه ساکت یک گوشه می نشیند و حتی استکان چایی که صحرا می آورد را با یک حرکت سر رد می کند،
صحرا که اصرار می کند با آرامشی که از او غیر قابل انتظار است می گوید:

_ نه صحرا جان حالم بده، دهنم باز نمیشه، چیزی نمی تونم قورت بدم.

چند دقیقه ای در سکوت می گذرد و انگار طاقت نمی آورد و پیش قدم می شود،
صدایش حسابی می لرزد،
خطاب به امیررضا می گوید:

_ حاج امیر! من باید با شما حرف بزنم.

قبل از اینکه حاج امیر واکنشی نشان دهد، عزیزه خاله جان با اخم می گوید:

_ اینجا غریبه نداریم سولماز.

حاج امیر در حالی که سرش پایین است و اصلا او را نگاه نمی کند می گوید:

_ در خدمتتونم، بفرمایید.

سولماز خانم از جایش بلند می شود و می گوید:

_ باید خصوصی حرف بزنیم!

امیررضا زیر لب، الله و اکبرى می گوید و از جایش بلند می شود.

سولماز خانم سمت کتاب خانه عمارت می رود که امیررضا با این جمله متوقفش می کند.

_ بفرمایید داخل حیاط.

سولماز پوفی می کشد و بر می گردد و با یک لحن پر طعنه می گوید:

_ بله حیاط بهتره، سقفم نداره، شیطون نمی تونه جلوس کنه!

الناز با حرص می گوید:

_ اَمون از زبون تلخ!

اما دوباره با نگاه برادرش ساکت می شود.

همین که امیررضا و سولماز خانم از عمارت خارج می شوند، عزیزه خاله جان سریع به من اشاره می کند و می گوید:

_ پاشو، دختر پاشو برو اتاقتون یه ده دقیقه یه ربعى شوهرت رو سرگرم کن نیاد پایین.

با چشم های گشاد شده متعجب می پرسم؛

_ وای… چه طور خاله؟؟

با حرص می گوید:

_ از منِ پیر دختر میپرسى چه طور قیز؟؟!!

برو یه دست محبت سرش بکش یکم سرش رو گرم کن.
دِ یالا ، تِزول.

با عجله از جایم بلند می شوم و سمت اتاقمان می روم.

خودکشی همیشه کشیدن یک تیغ برنده روى شاهرگ نیست،
خودکشی همیشه نیاز به ارتفاع و سقوط ندارد!
خودکشی گاهى بدون قرص و سم هم میسر است….

من که اعتقاد دارم بعضی از خودکشى ها از خود سوزی هم سوزنده تر است،
مثل اینکه در سکوت وقتى هنوز موهایت خیس است در گوشه تراس اتاقت سنگر بگیری و ابراز عشق مادرت را به عزیز زندگی ات بشنوی و دوام بیاوری و نمی رى!

عجب خودکشى بی رحمانه ای!…

با وحشت نگاهش کردم،
بغض داشت اما انگشتش را نزدیک بینی اش گرفت و بی صدا التماس کرد ساکت باشم….

جلو رفتم.
رگ های گردن و شقیقه هایش در حال انفجار بود،
دستش را گرفتم و مرا گوشه ای کنار خودش کشید.
فرو خوردن بغضش را از مسیر گلوی مردانه اش دیدم…

زنى آن پایین میان هق هق ناله می کرد.

_ مگه جرم من چیه؟ چرا حتی نگام نمی کنى ؟
چند سال دیگه باید بسوزم و تو دلت به رحم نیاد؟
چی کار کنم ؟
تو بگو چی کار کنم؟

صدای استغفارش، اینبار بلند تر از حد همیشه است.

_ خواهر تو رو به هرچى که قبول دارى و نمی دونم چیه،
تمومش کن !
به خودت و آبروی من رحم نداری، به بچه هات رحم کن!

سوز و اعتراض شدیدی در صدای سولماز خانم است.

_ این قدر به من نگو خواهر!!

_ لا اله الا الله !
خانم تو یه مادری !
یه مادر!
چند بار بگم به حرمت این واژه یه کم رحم کن.

ناله می کند.

_ امیررضا مگه من چند سالمه؟؟
من فقط چهارده سالم بود باردار شدم…
چی از جوونی و بچگی فهمیدم؟ از زندگی زناشویی جز یه شوهر بی فکر و خیانت کار چی قسمتم شد؟؟
کجای اون قرآنت نوشته عشق گناهه؟؟
چرا آرامش و رسیدن به یه آرزوم، فقط یه آرزوم، توی این زندگی کوفتی نصیبم نمی شه؟؟
جرم من سنمه؟
یا این که یه زمون زن عموت بودم؟
یا مخالفت شهاب؟؟
کدوم حاج امیر؟؟
بگو!

با یک تحکم خاص می گوید:

_ هیچ کدوم!
جرمت اینه که داری به خودت ظلم می کنی.
آبروی خودت و من رو می بری ،
بچه هات رو عذاب می دی، اونم واسه کسی که هیچ حسی بهت نداره!
بفهم تو چهارده سالت بود و زن عمومم نبودی،
عاشقت نبودم و نمی شدم!
اینقدر تنهایی پارو نزن، ته این قایق بدجور پوسیده.
یه بار می گم و آخرین اتمام حجتمه!
تمومش کن!
خودت رو تباه کردی، بچه هات رو عذاب دادی و من احمق از ترس آبروم دم نزدم ،
اما از این ثانیه که راهتو می گیری و
از این خونه میری، نه امیررضایی تو مغز و مخیله ات باشه، نه نقشه جدیدی واسه شستشو دادن مغز شهاب الدین من!
آره خانم!
از این لحظه دیگه نمی خوام مادرش باشی، خیلی ساله فرصت دادم مادری یاد بگیری و بلکه یه اپسیلون مادری خرج این بچه یتیم کنی، اما اشتباه کردم!
بذار زندگیشو کنه.

سولماز میان هق هق شیون سر می دهد.

_ تو منو بیرون می کنی؟؟

محکم اما با یک لرزش خفیف صدا، بلافاصله جواب می دهد.

_ آره! هم از این خونه هم از زندگیمون.

_ تو این حق رو نداری!

_ حق زیادی خرج کردم، اونقدر که حالا هر حقی نسبت به شخص تو داشته باشم.

جیغ می کشد.

_ چی شد؟
چی شد حاج امیر جبارزاده، قبل تر فقط سرخ می شدی و فاصله می گرفتی، زیادم بدت نمیومد بفهمی یکی دیوونه وار عاشقته ! چی شد شجاع شدی!دم از عشق و حق می زنی؟
زیر سرت کجا بلند شده؟؟

بعد شروع به قهقهه های عصبی می کند.

_ نکنه حاجی،
نکنه دلت سریده باشه، اونم واسه یه زن شوهر دار!
جرمش می گم بیشتر از زن عموی بیوه ات نباشه؟؟

شهاب که سمت نرده های ایوان یورش می برد، وحشت زده جیغ می کشم و از پشت می گیرمش.

حالا سولماز در حالی که مشخص است دهانش با یک سیلی محکم بسته شده است، دستش را روی صورتش گذاشته و وحشت زده به این بالا، جایی که شهاب مثل یک ببر زخمی تمام فحش های رکیک عالم را با هق هق بارش می کند، چشم دوخته است…

همه اهل خانه به حیاط آمده اند،
امیررضا ناله می کند:

_ شهاب الدین!
بابا تو رو خدا آروم باش.

اما شهاب این قدر از خودش بی خود شده است که هر لحظه ممکن است خودش را از آن ارتفاع سمت مادرش پرتاب کند و او را بکشد!

با همه قدرتم نگهش داشتم. التماس می کنم و اشک می ریزم.
می بینم که امیررضا سمت داخل عمارت می دود و کمی بعد سولماز خانم دوان دوان سمت در خروجی باغ می رود.

عزیزه خاله جان هم با صدای بلند پشت سرش، نفرینش می کند و همان لحظه، حالا او اینجاست و دستش را از پشت دور کمر شهاب حلقه کرده و تنها با یک حرکت او را از کنار نرده های تراس کنده و عقب می کشد.
شهاب همان طور که دست و پا می زند، هنوز فریاد می کشد و مادرش را فحش می دهد و بعد شروع می کند به ناله کردن.

_ ولم کن حاجی،
ولم کن بذار نشونش بدم…

امیررضا با مهربانی یک دستش را جلوی دهان شهاب می گذارد.

_ تموم شد،
تموم شد باباجان!
آروم…
آروم…

آرام می گیرد ،
بر می گردد و محکم حاج امیرش را بغل می کند و همانطور که هق هق می زند، می گوید:

_ دیره حاجی!
دیره،
کار خودشو کرده، خرابم کرده… خرابم…

 

دست روی سرش می کشد، کنار گوشش را می بوسد.

_ تو می تونی بهترین باشی ،
تو اگه بخوای، می تونی باباجان!

بعد محکم تر امیررضا را بغل می کند و در حالی که تند تند شانه اش را می بوسد ناله می کند؛

_ برو حاجی،
برو وقت رفتنته.

و من بعد از این جمله، سقوط یک قطره اشک مردانه از چشم های مردی که
مردانگی از صورتش می بارد را می بینم….

تنها رفتن را انتخاب کرد.
شهاب هم اصرار به همراهى اش نداشت…

خانه را مه غلیظ غم فرا گرفته بود.
همه خانواده را بغل کرد و بوسید و برای هر کس یک جمله متفاوت داشت برای خداحافظی.

شهاب را بیشتر از بقیه و چند بار بغل کرد، دیدم که هر دوی آنها دستانشان را محکم مشت کرده بودند …

به من که رسید فقط یک جمله داشت؛

_ تا هرجا که می تونی مواظب خودت و زندگیت باش.

سریع از من گذشت، نماند…
شاید نخواست که بیشتر بماند.

بعد شهداد را محکم بغل کرد و در گوشش چیزی خواند…

سوار ماشینی شد که حالا عیاض راننده اش بود، برگشت و از پشت شیشه یک لحظه فقط یک لحظه نگاهم کرد.

شهاب دست در جیب، به سنگ جلوی پایش لگد زد و با صدای بغض آلود گفت:

_ من سردمه میرم داخل.

طاقت روشن شدن آن ماشین و دیدنِ رفتنش را نداشت…

الناز اما تا لحظه آخر به پنجره ماشین آویخته بود، دیدم که تسبیح کهربای امیررضا را از دستش گرفت.

_ این مال من داداش …
تو بوی کهربا میدی یا کهربا بوی تو رو میده؟

بعد هق هقش اوج گرفت.

دلم می خواست من هم جلو بروم و چیزی برای خودم بخواهم، اما یک مرتبه دستم به گردنبند مادرش رفت که حالا در گردنم بود و کمی بعد تر گوشواره های کوچک درّم که ساخته دست خودش بود…

ماشین که حرکت کرد و آیجان آب پشت سرش ریخت، یک مرتبه بغضم باز شد، درست مثل زمانی که تابوت بابا را از خانه می بردند…

آن ماشین یکبار دیگر تابوتی شد تا پدر از من بگیرد….

وارد اتاق شدم،
شهاب که روی تخت دراز کشیده بود، بلافاصله گفت:

_ لامپو روشن نکن سرم درد می کنه.

آرام کنارش نشستم،
دستش روی سرش بود، سرم را روی یک پایش که از زانو خم کرده بود گذاشتم و پرسیدم؛

_ یک قرص واست بیارم؟

یک نوچ کوتاه گفت.

از صدای نفس هایش مشخص بود که بر اثر گریه بینی اش گرفته است، دستش را گرفتم و نوازشش کردم.

چه قدر امشب مصیبت بر سرش نازل شده بود دلم به اندازه همه عالم برایش درد می کرد.

_ شهاب؟!
می تونم واست کاری کنم عزیزم؟

روی پهلویش غلت می زند و با صدای گرفته می گوید:

_ آره تنهام بذار .

نفسم در سینه حبس می شود،
دستم را روی قلبم می گذارم و به سختی آه جانسوزم را از سینه خارج می کنم.
کمی بعد دخیل بسته ام به در اتاقش که حالا قفل است و من همان پشت در می نشینم و در حالی که خرگوش کوچکم را در آغوش می فشرم،با نوای آهنگی که در هندزفری ام می پیچد و فقط خودم می شنوم، تمام غم و نخواسته شدن و بی کسیِ از امشب به بعدم را می بارم…

“خانه ، اندوه تو دارد کاش برگردی ،بمانی
ریشه هایم بی تو خشکید،
ای بهار مهربانی.
گرچه بیرون آفتابی،
ابر و بارانست در من!
سیل در من می خروشد،
رعد و طوفان است در من!
باد می نالد که برگرد،
ابر می گرید که بازآ
بغضِ طاقت هم شکسته،
صبر می گوید که بازآ.
بی تو در طوفان آهم،
تک درختی بی پناهم.
آشتی ده خانه را با صدای آبی ات
تیره شد، تاریک شد جانم از بی تابی ات .
در سکوت بی کسی،
تا کی این دلواپسی؟
نشسته کوه های درد به شانه های من
اگرچه ایستادم ، شکسته پای من
مرا به چنگ تیرگی،
رها مکن،
رها مکن،
چراغ خانه را بر افروز
در این غم و غریبگی
رها مکن،
رها مکن،
چراغ خانه را بر افروز.
آشتی ده خانه را با صدای آبی ات
تیره شد، تاریک شد جانم از بی تابی ات
در سکوت بی کسی،
تا کی این دلواپسی؟”

آسمان هم گویا با من هم نوا شده است که این طور یک مرتبه، با یک رعد و برق عمیق بغض دل باز می کند و بعد صدای شر شر اشک هایش شیشه های خانه را می لرزاند…

بی حوصله و بى رمق تر از همیشه،
از دانشگاه بیرون زدم؛ دلم می خواست تمام جزوات آن روز و تمام کلمات سنگینى که از دروس امروز در مغزم باقی مانده بود را یکجا روانه جوی آب کنم!

اما ناخواسته و بی اراده از اینکه می دانستم این دروس را قبلا پهلوان هزار چم طی کرده است و شاید روزی شبیه او بتوانم به دنیا نگاه کنم و با آدم های دنیا رفتار کنم ، خوشحال بودم و
آرامش می گرفتم…

قبل از اینکه در ماشین را باز کنم،چند ثانیه به فرو رفتگی در خیره شدم، صدای فریادهای دیشبش در سرم پیچید:

” لامصب عرضه نداری نشین!
می دونی این ماشین چه قدر پولشه که این طوریش کردی؟؟
از فردا با عیاض می ری و میای!”

اما از خودم راضی بودم که در کمال شجاعت دوباره امروز با ماشین خودم از خانه بیرون زده بودم!

کج خلقى ها و توهین هایش دیگر برای من هم همانند همه اعضاى خانه امری عادی شده بود.

سوار که شدم و کمربندم را بستم، قبل از اینکه راه بیوفتم با صدای چند ضربه به شیشه سرم را چرخاندم، با دیدن هدى دختر دکتر بشارت ،
شیشه را پایین کشیدم ،روی صورت گرد سفیدش که میان سیاهی چادر می درخشید لبخند زیبایی داشت.

_ همکلاسی، امروز زود گازش رو گرفتی!

من هم لبخند زدم و گفتم:

_ دیدم رفتی دفتر پدرت،
خواستم مزاحم نشم،
گفتم حتما قراره با استاد برگردی!

شانه اش را بالا انداخت گفت:

_ نه دعوتش به سمیناری که داشت می رفت رو رد کردم،
مگه قرار نبود بریم انقلاب واسه کتاب ها، نمیای؟

از اینکه فراموش کرده بودم فقط امروز را برای خرید کتاب وقت دارم حسابی کلافه بودم، پوفی کشیدم و گفتم:

_ هدی بیا سوار شو می ریم یه جا ماشینو پارک می کنیم، با مترو می ریم، اون ور ها خیلی شلوغه!

قبول کرد و سوار شد.
در طول مسیر گرم صحبت های دخترانه شدیم، او از سخت گیری های پدرش می گفت و
از دنیای زناشویی سوال می کرد؛
هنوز هم از اینکه من اینقدر زود ازدواج کرده بودم متعجب بود.

با یک لحن سرشار از علامت سوال گفت:

_ بابای من میگه باید حالا حالاها درس بخونم تو اجتماع برم و بیام تا بتونم با چشم باز همسرم رو انتخاب کنم، راستی تو راضی ای؟

نمی دانم چرا دلم خواست پایم را با آخرین قدرت روی ترمز بکوبم، راننده پشت سرم همراه بوق، فریاد و فحش نثارم می کند ، هدی هول شده و می‌پرسد؛

_ ریحانه؟ چی شد؟

آب دهانم را قورت می دهم و سر تکان می‌دهم.

_هیچی!
فکر کنم مترو رو رد کردیم.

با آرامش می‌گوید :

_ نه عزیزم از این ورم راه داره، بپیچ راست از پشتش در میایم.

حالا به جان پدال گاز افتاده ام.

_ ولش کن با ماشین می ریم.

صدایش حالا تردید دارد.

_ تو خوبی؟
راستی ! گفتی که دیشب تصادف کردی!

سعی کردم بخندم.

_ آره فکر کنم شب کوری دارم، خواهرم رو بردم شهربازی وقتی برگشتیم موقع از پارک در اومدن زدم به یه وانت!

_ فدای سرت حالا خدا رو شکر واسه خودتون اتفاقی نیوفتاد، همسری حتما کلی نگران خانم خوشگلش شده.

تلخ تر از همیشه خنده بر لب می نشانم…

وسط هیاهوی میدان انقلاب و نبودن جای پارک، هربار مقابل یک کتاب فروشی پارک می کنم و هدی طفلک سریع داخل می رود اما کتاب مورد نظرمان سوزن شده است در انبار کاه!

نفس نفس زنان سوار می شود و در حالی که با دست سمت راست را نشان می دهد می گوید:

_ گفت این سر نبشیه داره!

هنوز نرسیدیم که تلفنم زنگ می خورد،
از دیدن اسم شهاب باز مثل یک احمق آراسته لبخند به لبم می نشیند، از اینکه از دیشب حرف نزده ایم و حالا تماس گرفته خوشحالم!

جواب می‌دهم، سلامم اما بی جواب است، بلافاصله می گوید:

_ مگه نگفتم ماشین نبر!

هدی با ذوق نگاهم می‌کند، در حالی که فرمان را سمت راست می گیرم، می گویم:

_ عزیزم انقلاب کار داشتم با دوستم اومدیم کتاب بخریم، نگران نباش!

صدایش از قبل بلندتر می شود.

_ یه ذره عقل توی اون کله ات نیست! عین این گدا گشنه های غربتی رفتار می کنی!
انگار نه انگار زن یه جبارزاده ای!
شعورت نمی رسه مثل یه خانم بشینی خونه پاتو روی پات بندازی و با یه تلفن هرچی می خوای سفارش بدی، باید راه بیوفتی وسط این آلودگی هوا تو کثافت و شلوغی انقلاب!!

جز سکوت و یک لبخند ساختگی فقط می توانم در جوابش بگویم:

_ باشه عزیزم چشم،
من الان رسیدم،باید قطع کنم.

_ کارت تموم شد، همونجا بمون من بازارم، با مترو میام اونجا.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *