یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۱۹ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۱۹ رمان هزار چم

 

ترس جانم را در بر می گیرد ،
ترس آبرویم در مقابل هدی!

آب دهانم را قورت می دهم و به سختی می گویم:

_ من ..
من، گفتم که با دوستمم.

_ شدی راننده این و اون!
گفتم همونجا باش میام اونجا، وسیله ندارم باهم بریم بالا.

ناچار تسلیم شدم، اما در دلم هیاهوی وحشتناکی به پا بود!

در سرمای اوایل اسفند چنان گر گرفته بودم که هدی متوجه صورت عرق کرده ام شد و پرسید؛

_ ریحانه تو تب داری؟

با سر جواب منفی دادم، سر چرخاند و کمی بعد پرسید؛

_ پس کو این آقای همسر محترم؟ اینبار افسره بیاد دیگه نمی ذاره اینجا بمونیم ها.

کلافه شماره شهاب را گرفتم،

بلافاصله جواب داد؛

_ دارم میام!

_ شهاب، افسر چند بار بهم تذکر داد بجنب.

چند ثانیه بعد آن طرف تر می بینمش در حالی که کیف باشگاهش روی دوشش است، از روی گارد ریل وسط اتوبان می پرد و برایم دست تکان می دهد و تلفن را قطع می کند.

هدی صورتش گل می اندازد و از ماشین پیاده می شود.

سریع می پرسم؛

_ کجا دختر؟

_ من عقب می شینم، آقاتون پیشت بشینه.

حالا شهاب به ما رسیده است و قبل از هر کاری درب سمت من را باز می کند و می گوید پیاده شو .
بعد خیلی خشک جواب سلام هدی را می دهد.

با خجالت می گویم:

_ تو خسته ای عزیزم من می رونم.

با همان لحن دستوری می گوید:

_ گفتم پیاده شو، بجنب دیرم شده باید برسونمت برم باشگاه، ماشینم رو صبح خوابوندن، رفتم توی طرح.

شرم زده تر از قبل پیاده می شوم، کنارش که می نشینم،بلافاصله سیستم صوتی ماشین را روشن می کند.

همایون شجریان از غمی که مثل بختک روى سینه اش آوار شده است می خواند.

شهاب با حرص آن را ساکت می کند و می گوید:

_ یه باره مصیبت کربلا تا شام گوش کن.

بعد سر می چرخاند و صندلی عقب را نگاه می کند و می پرسد؛

_ خریدی کتاباتو؟

سریع جواب می دهم؛

_ آره خدا رو شکر پیدا کردیم.

اخم می کند،

_ عروس جبارزاده راه نمیوفته توی مرکز شهر در به در دنبال کتاب، دفعه دیگه سفارش بده بیارن.

هر لحظه حرارت بدنم بیشتر می شود.

هدی محترمانه می گوید:

_ من ازتون عذر می خوام، ریحانه جون به خاطر من توی زحمت افتاد و این مسیر رو اومد.

در آینه در حالی که یک ابرویش بالاست او را نگاه می کند و جوابی نمی دهد.

من به جای او با کلی خجالت می گویم:

_ ای بابا هدی این حرفا چیه! من خودمم کتاب می خواستم، اصلا یه هوایی هم خوردیم.

شهاب نیشخند می زند و در حالی که با سرعت فرمان را می چرخاند، می گوید:

_ اونم هوا با اسانس سرب!

وارد اتوبان که می شود، رو به من می گوید:

_ خونه دوستت کجاست؟ باید کجا برسونیمش؟

هدی با شرم می گوید:

_ لطفا منو دم یه ایستگاه مترو پیاده کنید، ممنون.

بر می گردم و لبم را گاز می گیرم؛

_ ای وای دختر دیر وقته، می رسونیمت.

بعد شهاب بی حوصله می گوید:

_ بالاخره تکلیف چی شد، کجا برم؟

من به جای هدی جواب می دهم؛

_ برو شهران شهاب جان.

چشم هایش را گشاد می کند و با یک لحن پر تعجب می پرسد؛

_ این دیگه کجاست؟

در حالی که سعی می کنم با لبخند و شوخی رفتارهای شهاب را ماست مالی کنم، می گویم:

_ غرب تهرانه دیگه،
ته اتوبان نیایش.

صدای سوت کشدارش در جو سنگین اتوبان می پیچد و می گوید:

_ پس به نظرم شما بخوابید، توی این ساعتِ اوج ترافیک فردا صبح می رسیم.

 

هدی که حسابی معذب شده است سریع می گوید:

_ بله، بله الان خیلی ترافیکه اتفاقا مامانم پیام داده برم خونه مامام بزرگم.

شهاب با خنده تمسخر آمیزی می گوید:

_ اونوقت اون کجاست؟

طفلک من من کنان می گوید:

_ همین جا.

شهاب قهقهه می زند؛

_ وسط اتوبان؟

از شدت خشم و خجالت دستانم را طوری مشت کرده ام که ناخن هایم به شدت در گوشتم فرو می رود.

آرام صدایش می زنم، اما اهمیت نمی دهد.

هدی با خجالت می گوید:

_ همین پل عابر، پیاده ام کنید برم اونور، ممنون.

شهاب شانه بالا می اندازد و چند ثانیه بعد جلوی پل ترمز می کند.

هدی اصلا صبر نمی کند و سریع پیاده می شود.

دوست دارم همه اتوبان همین لحظه روی سر من و شهاب آوار شود.

دختر بیچاره با سرعت زیاد سمت پل می رود و فقط با چند کلمه کوتاه خداحافظی می کند.

با حرص سمت ماشین بر می گردم، شهاب خیلی ریلکس آدامس باد می کند.

سوار می شوم و در را می کوبم.

عصبی فریاد می کشد؛

_ هووووووش !

از شدت بی ادبی اش نفسم به شماره افتاده ، با عصبانیت می گویم:

_ خیلی بی تربیتی، خیلی!!

می خندد و ماشین را به حرکت در می آورد.

دست هایم را مشت کرده ام و می دانم اگر حرف نزنم خفه می شوم.

_ این چه رفتار زشتی با دوست من بود؟

روی فرمان ضرب گرفته و برای خودش آهنگ می خواند.

دوباره که سوال می کنم بدون اینکه نگاهم کند جواب می دهد؛

_ از این دختر امل ها حالم بهم می خوره،
با اینا نگرد عقب موندت می کنن.

در حد مرگ عصبانی ام با صدای لرزان می گویم:

_ چرا آبروی منو می بری؟؟
اصلا چرا اومدی؟

بی تفاوت آهنگش را می خواند.

هرچه قدر بیشتر جیغ می کشم کمتر اهمیت می دهد و نگاهم می کند.

بی اختیار به هق هق افتاده ام ، نگاهم می کند و آرام می گوید:

_ گریه نکن.

اینبار من اهمیت نمی دهم .

صدایش را بلندتر می کند؛

_ بهت می گم گریه نکن.

جیغ می کشم؛

_ به تو چه؟ به تو چه عوضی؟

ضرب آهنگ پشت دستش آن قدر است که سرم به شیشه ماشین بخورد و همانجا کز کنم و وحشت زده هر دو دستم را مشت کنم کنار صورتم و به قطرات خونی که از بینی ام می چکد زل بزنم….

خودم را به سرزمینى تبعید کرده ام که داشتن رویا در آن اشد مجازات را دارد!…
حملِ امید، غیر قانونی است و تمام مرزهایش به روى هر کس حتى مردی که همسر قانونى ام است شدیدا بسته شده است…

دوران تبعیدم به اتاق میهمان خانه یک هفته را رد کرده است!
نگاه اهل خانه سنگین شده، اما کسی سوالى نمی پرسد…
خودم را میان کتاب های قطور درس هایم گم می کنم و تنها دل خوشی ام این روزها جانان کوچولو است که از این سر اتاق به آن سر می پرد و گاه دقایق طولانی به هویج یا کاهو خوردنش خیره می شوم….

همانطور که روی فرش دراز کشیدم، سرم را روی کتابم فشار می دهم.

هنوز هم بینی ام درد می کند و گاهی بی دلیل دچار خونریزی می شود…

با صدای چند ضربه به در اتاق سر جایم می نشینم ، شهداد قبل از اینکه در را باز کند، می گوید:

_ ریحانه جون منم.

_ بفرما، بیا تو.

گوشی به دست با لب خندان وارد می شود.

الناز هم در حالی که آلما را بغل گرفته پشت سرش وارد می شود.
شهداد مشغول حرف زدن با تلفن است و الناز به من اشاره می کند و با ذوق می گوید:

_داداشم پشت خطه!

لبخند می زنم و به شهداد نگاه می کنم که زل زده است به لپ تاپ من و می گوید:

_ داداش اصلا نمی دونم چرا ویندوزش بالا نمیاد لعنتی!

بعد رو به من می گوید:

_ ریحانه تو با ویندوز جدیده که شهاب واسمون زد مشکلی نداری؟

سرم را به نشانه منفی تکان می دهم.

شهداد در حال گوش دادن به صحبت های امیر رضا مدام هوم هوم می کند بعد می گوید:

_ پس شما با الناز جون حرف بزنید تا من برم لپ تاپمو بیارم.

گوشی را به الناز می سپرد و می رود.

الناز با شوق وافر می گوید:

_ الهی فدات شم داداش!
دیگه بگو چطوری؟
جون النازت همه چی خوبه؟

…..

_ بابا خوبه به خدا!
عکس و فیلماشو که می دم واست.

….

_خاله هم ای بد نیست…
پیریه دیگه!
هر روز بنده خدا یه جاش درد می کنه.

….

_ میاد میاد.
سه روز یه بار میاد واسه ویزیت ، خیالت راحت…هم واسه بابا هم خاله.

….

_ آیجان؟؟
نه نگران نباش یک مریضی زنونه بود با قرص و دارو رفع شد.
یه چند روزی هم داره استراحت می کنه.

نمی دانم چرا بی اختیار دستم را روی بینی ام گذاشته ام و منتظر به الناز چشم دوختم تا بگوید:

” ریحانه هم خوبه”

همان موقع شهداد در حالی که حسابی آشفته است با لپ تاپش بر می گردد.

الناز هم گوشی را کنار گوش آلما گرفته که مدام با ذوق می گوید:

” امی امی”

شهداد که دوباره گوشی را می گیرد ، متوجه می شوم که حاج امیر از پشت خط برای حل کردن مشکل لپ تاپش مشغول راهنمایی است.

الناز آرام می گوید:

_ نمیدونم لپ تاپ شهداد چی شده !
می خوایم تماس تصویری با داداش بگیریم نمی شه!

با تعجب می گویم:

_ خوب با موبایلم که می شه!

آلما خودش را بغلم می اندازد و مشغول بازی با گردنبندم می شود.

الناز در حالی که نگران و منتظر به شهداد نگاه می کند، می گوید:

_ آخه موبایل کوچیکه،
میخوام ببرم بابا و عزیزه خاله جان با داداش حرف بزنن.
معلوم نیست شهاب چی کار کرد که نه کامپیوترها نه لپ تاپ بالا نمیاد!

با اینکه از دست شهاب دلخورم اما طاقت اینقدر بدبینی از جانب الناز نسبت به او را هم ندارم، اما ترجیح می دهم سکوت کنم.

شهداد کلافه می گوید:

_ نمی شه !
به خدا نمی شه یهو می پره!

بعد رو به من می گوید:

_ ریحانه اجازه هست از لپ تاپ تو استفاده کنم؟

_ بله بله حتما!

اما چند دقیقه بعد کلافه تر از قبل لپ تاپ مرا می بندد و می گوید:

_ اینم همون مشکل رو داره داداش!
رمز میخواد!
آخه ما رمزی نداشتیم!!!

…..

_ نمیدونم! خونه نیست که!
کی جرات داره زنگ بزنه بپرسه!!!

بعد بغض می کند و مشخص است که به سختی خودش را کنترل می کند.

 

الناز گوشی را می گیرد و به او اشاره می کند گریه نکند؛ بعد می گوید:

_ الو داداش!
جان ؟ به من بگو.

….

_ نه نه نگران نباش یه کم لوس شده

_ ای بابا نگران عکس ها و مطالبشه …به اونا هم دسترسی نداره.

_ باشه باشه چشم الان.

….

_ آخه من که سر در نمیارم.

_ آهان باشه!

بعد گوشی را کنار می گیرد و رو به شهداد می گوید:

_ آفرین شهداد!
بشین گریه کن! داداش از دستت خیلی ناراحت شد!

بعد به من اشاره می کند و می گوید:

_ ریحانه جون پاشو بیا بریم اتاق کار داداشم
کمکم کن با سیستم داداش وصل شیم.

هول می شوم…
حسابی دست و پایم را گم می کنم.

_ من؟!
من…
من آخه زیاد وارد نیستم!

با حرص دستم را می گیرد و بلندم می کند.

_ وای از من که بیشتر سر در میاری پاشو!!

آلما هم پشت سرِ ما راه می افتد، اما شهداد همان جا نشسته و آرام آرام اشک می ریزد .

وارد اتاق کارش که می شویم ، الناز جلو می رود و مشغول روشن کردن کامپیوتر اتاق می شود.

با دیدن وسایل کارگاه جواهر سازی ساده اش یک گوشه اتاق بغضم می گیرد.

قلم و مرکب و دست نوشته هایش بغضم را سنگین تر می کند و این عطر کهربا که در اتاقش پیچیده چه قدر نبودنش را بیشتر فریاد می زند!…

وقتی به خودم می آیم که الناز صدایم می زند.

_ ریحانه!
ریحانه بیا ببین شما سر در میاری؟

بعد گوشی را مقابلم می گیرد.

خشکم می زند!…
بغضم یک مرتبه یخ می بندد و هر لحظه برنده تر می شود!

تمام این مدت صدایش هر روز سهم همه حتی شهاب شده است جز من!
فقط مرا نخواسته است…

الناز اعتراض می کند.

_ وای دختر بجنب!!

ناچار گوشی را می گیرم و با صدای لرزان سلام می دهم.

_ سلام باباجان…
خوبی؟

خواستم بگویم نه!
نه خوب نیستم!!
وقتی نه بابایی دارم که بابا صدایش بزنم نه شیرشاهی هست که باباجان خطابم کند!

می دانی منِ این روزها ، حجم یتیم شدنم هر روز به توانِ دو می شود…
و بعد تمام قلبم زیر هزاران رادیکالِ بی کسی له می شود
و روح بیچاره ام بدجور میان معادلات اشتباه تجزیه می شود
و هر تکه اش مجهولی است بدون جواب…

اما به جای این قدر توضیح و تفسیر فقط می توانم بگویم:

_ ممنون…

چند لحظه مکث می کند و بعد راهنمایی ام می کند تماس تصویری را وصل کنم.

به محض اینکه در صفحه مانیتور می بینمش ، خجالت زده خودم را عقب می کشم.

دکمه های پیراهن آبی اش باز است و زیر پیراهن سفیدش حجاب این مرد است…

اما صورتش…
صورتش چه قدر در این مدت کوتاه لاغر شده است!

با اینکه همیشه صورتش را با ریش دیده بودم اما هیچ وقت ندیده بودم ریش هایش این قدر نامرتب و آنکارد نشده باشد و حتی به زیر گلویش شبیخون زده باشد…

الناز سریع خودش را جلو می اندازد و با بغض شروع به قربان صدقه رفتن برادرش می کند بعد با هیجان سمت در می دود و می گوید:

_ وای وای برم خاله و بابا رو بیارم.

می شنوم که امیررضا می گوید:

_ آیجان!
آیجان و بایرام! میخوام ببینمشون…

الناز از همان جلوی در با صدای بلند می گوید:

_ چشم چشم.

من می مانم و آلما ، که آن دورتر خارج از دید امیر رضا سنگر گرفته ام.

تصویرش را نمی بینم اما صدایش را دارم.

_ ریحانه خانوم؟!
اونجایی هنوز؟
چرا یهو رفتی باباجان؟
آلما؟
دایی؟ صدات میاد خودت کجایی؟!

آلما تلاش می کند از صندلی بالا برود تا دایی اش را ببیند.

می ترسم که بیوفتد؛ سریع جلو می روم و بغلش می کنم و حالا در تیررس نگاهش هستم!

 

شالم را با خجالت مرتب می کنم و دوباره سلام می دهم.

مهربان می خندد و می گوید:

_ قایم موشک بازی می کنی باباجان؟

با شرم می گویم:

_ نه
یعنی ببخشید!

_ چیو ببخشم؟

آلما نجاتم می دهد و شروع به شیرین زبانی می کند.

امیررضا با شوق می گوید:

_ لطفا لپاشو بچسبون به مانیتور!

با تعجب می پرسم:

_ چی؟؟

می خندد و می گوید:

_ می خوام از راه دور لپ این سیب قرمز رو گاز بگیرم!

آلما قهقهه شیرین کودکانه ای می زند و می گوید:

_ نه!
داز بد!

امیررضا هم قهقهه می زند و به زبان خودش جواب می دهد:

_ داز بد ؟
بوس خوب؟

صورت آلما را نزدیک مانیتور می برم تا امیررضا ببوسدش…

اما همین که خودم جلو می روم یک مرتبه می پرسد:

_ تو سرما خوردی؟
بینیت چرا قرمزه و این قدر ورم داره؟

هول می شوم و خودم را عقب می کشم؛

چشم هایش را تنگ کرده است و من سرم را پایین می اندازم…

می گوید:

_ سرتو بالا بگیر!

خجالت زده عقب می روم.

صدایش بلند و پرتحکم است،

_ عقب نرو!

توقف می کنم و از همان فاصله می گویم:

_ نه!

_ چت شده؟

دست دست می کنم و هم زمان صدای موسیقی ای که گوش می دهد در سرم می پیچد.

تا به حال نشنیدمش…

یک بیتش را در حافظه ام ثبت می کنم ، اما او که مشخص است عصبی است بیخیال جواب سوالش نمی شود،

_ بهت می گم چی شدی؟؟

تمام مغزم را برای پیدا کردن یک دروغ قانع کننده به کار می گیرم.

_ من..
من تصادف کردم، در ماشین ضربه دید زشت شد،
دماغمم خورد به فرمون.

_ یا امام حسین!
یا امام حسین!
خدا رحم کرده!
چیز دیگه ات نشد؟
کی این اتفاق افتاد؟
دکتر رفتی؟؟
ماشینم فدای سرت.
الهی شکر سالمی!

نمی دانم چرا بغض یخی ام ذوب می شود و چه قدر مزه می دهد اینجا گریستن!…

هر دو دستم را روى صورتم می گذارم و می گریم،
مثل همان روز که در پارک،
وقتى با شوق کودکانه ام از بالاترین سرسره پایین می آمدم و یک مرتبه تیزی به زانویم شبیخون زد و فرود افتخار آمیزم را به یک سقوط پر از اشک تبدیل کرد…

گریه کنان سمت بابا رفتم، بابا اما به جای زخم زانویم،
برهنگی زانویم از سوراخ شلوارم را دید.
هیچ وقت نمی فهمم چرا بابا مرا آن روز بغل نکرد؟؟
چرا شماتتم کرد…
چرا….

اما شیرشاه کهرباییِ اینجا نگران اشک هایم است.
مدام و پشت سر هم صدایم می زند.
آلما هم از گریه من ترسیده و به گریه می افتد.
دستم را از صورتم بر می دارم و محکم بغلش می کنم.
نمی دانم آن لحظه چه قدر عطرش نشان این ضرب المثل قدیمی دارد
” بچه حلال زاده به داییش می ره”

و این حلال زاده را محکم تر می بویم و می بوسم…

صدایم می زند.

_ بابا جان؟ چرا گریه می کنی آخه؟

چه قدر عجز در صدایش است. با بغض و خجالت نگاهش می کنم.
دلم می خواست آن روز به بابا می گفتم که تقصیر پسر بچه بی ادب پشت سرم بود که هولم داد و پایم زخم شد.
امروزدلم می خواهد حتی قصه آن روز را هم برای حاج امیر تعریف کنم.
من من کنان می گویم:

_ شهاب …
شهاب…
ماشینمو گرفته بهم نمی ده.

می بینم که کلافه دست روی صورتش می کشد و زیر لب الله اکبر می گوید، بعد لبخند می زند:

_ نگرانته حتما !
شوهرته، حتما این طور صلاح دیده. حالا یکم که از این قضیه گذشت، آتیشش خوابید با منطق و احترام و محبت باهاش حرف بزن، حتم دارم که قبول می کنه،
بعدم نفهمه که به من از این جریان حرفى زدی بهتره،
حالا هم برو یه آب به سر و صورتت بزن، گریه ام که کردی دماغت بدتر شد شبیه گوجه فرنگی!

میان گریه بی اختیار زیر خنده می زنم و دستم را روی بینی ام می گذارم

_ باید دیگه بکنم این دماغو برم یه جدیدشو بسازم!

لبش را گاز می گیرد و چشم هایش را تنگ می کند.

_ اونوقت دیگه ریحان گلى نیستى!

لب هایم می لرزد،
این …
این…
این قشنگ ترین اسمی است که کسی تا به امروز، مرا با آن خطاب کرده است….

اینقدر در شکوه جبروت اسمم فرو رفته ام که خشکم زده است.
عزیزه خاله جان با ذوق و عصا زنان خودش را جلوی مانیتور می رساند.

با دیدن امیر رضا سریع به سینه اش می کوبد و های های گریه سر می دهد.

_ آی مظلوم بالام!
شیرین بالام!

امیررضا مدام قربان صدقه اش می رود.
الناز صندلی چرخدار بیوک خان را جلو می آورد.

مرد بیچاره با بغض و لبخند پسرش را نگاه می کند.
می بینم که امیر رضا از جایش بلند می شود و با احترام به پدرش سلام می دهد.

من مدام فقط زیر لب با خودم تکرار می کنم

“ریحان گلى! ریحان گلی”

کمی بعد شهداد که با بغض گوشه اتاق ایستاده با اذن و خواسته حاج امیر جلو می رود.
اولی کمی جدی شماتتش می کند

_ شهداد! بار آخره این قدر ضعیف می بینمت ها!
سر هر چیزی حرص می خورى و می زنی زیر گریه!!!!!!

شهداد با بغض جواب می دهد.

_ داداش آخه برداشته یه کار کرده همه اطلاعات کامپیوتر های ما بره تو سیستم خودش! همه چیو زده پاک کرده!
کارش درسته؟؟؟
می شه بهش تذکر بدی؟

خیلی جدی می گوید:

_ نه!
مشکل خودتون رو با حرف زدن و منظق خودتون حل کنید!
دوتا انسان عاقل و بالغید.

این جواب دقیقا در جواب الناز که از دیر آمدن های وحید شاکی است تکرار می شود!

حتی وقتی آیجان از بایرام و شیطنت هایش می گوید و می خواهد که حاج امیر گوشمالی اش دهد می گوید:

_ آیجان! فکر کن پسر خودته! مادرانه ببخشش و واسش دلسوزی کن و کمکش کن!
جای شکایت کردن ازش، یکبار گوش شو، دردشو گوش کن.

چه قدر این خانه و اهالى این خانه شیرشاهشان را کم دارند….

یک مشت ابیات سردرگم کف دست هایم گرفته ام و سمت اتاقم می روم.
اما در قلبم یک آویز زینتی بی نظیر حالا آویخته ام که عجیب دل خوشش هستم.
یک اسم جدید…

” ریحان گلی”

دوباره به سرزمین تنهایی ام بازگشتم، اما اینبار دست پر…

اینبار دیگر خبر از آن بغض یک هفته ای عمیق در گلویم نبود…

به سرعت لب تابم را گشودم.
چند خط کوتاه در فایل دل نوشته هایم تایپ کردم و یک مرتبه همان تک بیت از آهنگی که گوش می داد و در حافظه ام مانده بود را بی اختیار تکرار کردم:

” نگاه کن به آوازه این سکوت،
نمی خوام تو رو حرف مردم کنم….”

می دانستم تا چه حد سلیقه ام در موسیقی، به سلیقه او شباهت دارد.

این را مموری کوچک سیاه به من گوشزد کرده بود…

سریع به دنبال آهنگ گشتم و بعد از کمی تلاش،
بالاخره فضای مجازی ، حقیقت زندگی را برایم پیدا کرد و من با لحظه لحظه، این تک آهنگ بارها مردم…
بارها زنده شدم…
بارها زمین خوردم…
و بارها ایستادم…

“دارم رد پاهامو پاک می کنم

که این بغضتو از سرت وا کنی

من از من کلافم منو درک کن

نمی خوام به من حسی پیدا کنی!

خودمم دارم از خودم می بُرم

نمی خوام ببینی که عادت شده

تو نیستی و دائم زمین میخورم

نگاه کن به آوازه این سکوت

نمی خوام تو رو حرف مردم کنم

تو زیباترین اشتباه منی

نباید تو رو با خودم گم کنم

نگاه کن به آوازه ی این سکوت

نمی خوام تو رو حرف مردم کنم

تو زیباترین اشتباه منی

نباید تو رو با خودم گم کنم

نباید تو رو با خودم گم کنم

چقدر گریه کردم که از خواب من

فقط قد یه لحظه بیدار شی

خودم خستمو و تو نباید دیگه

به این خستگیهام گرفتار شی

شبیه کدوم حس خوب توئم

سر و پای من چیزی جز درد نیست

نمی خوام به من حسی پیدا کنی

خودمم حواسم به این مرَد نیست

نگاه کن به آوازه ی این سکوت

نمی خوام تو رو حرف مردم کنم

تو زیباترین اشتباه منی

نباید تو رو با خودم گم کنم

نگاه کن به آوازه ی این سکوت

نمی خوام تو رو حرف مردم کنم

تو زیباترین اشتباه منی

نباید تو رو با خودم گم کنم

نباید تو رو با خودم گم کنم”

به خودم که آمدم، دوباره بارانی بودم و میان هق هقم نالیدم:

” چرا حواست به این مَرد دیگه نیست! شیرمردِ هزارچمم ؟! “

بعد بیشتر از همه از خودم متنفرم،
از خودم که حس می کنم شاید این منِ لعنتی است که باعث تشدید اختلاف شهاب و او شده است.

از این من لعنتی که شاید ناخواسته باعث شد یک خانه از پدر سالارش خالی شود…

از خودم که شاید باعث دق کردن آن یک جفت قوی سفید بیچاره بعد از رفتنش شدم…

باید خوشبخت می شدم!
نه به خاطر خودم و
نه حتی به خاطر مردی که از همه دنیا بی اهمیت ترینش برای او من هستم،
به خاطر این خانه…
به خاطر مادرم ،
پدرش، خواهرش،
عزیزه خاله جان و ….
به خاطر شمعدانی هایش …
به خاطر چشم هایش…
به خاطر صداقت چشم هایش….

برگشتم.
بدون هیچ عذر خواهی با پاهای خودم به اتاقی که در آن سرد ترین تخت دو نفره دنیا خاک می خورد، برگشتم.

می دانستم ورود خدمتکارهای خانه را به اتاق ممنوع کرده است، خودم دست به کار شدم.

لیوان و بطری خالی اش را یکراست وارد سطل زباله کردم، جا سیگاری اش را تمیز کردم و ملحفه ها را عوض کردم. خواستم خاک از قاب عکس شب عروسی بگیرم که متوجه شدم آدامسش را گوشه اش چسبانده.

عادت داشت آدامسش که کهنه می شد هرجا که دستش می آمد به امید خدمتکار های خانه آن را به دیوار می کوبید، اما فکرش هم نمی کردم روزی این تفاله آدامس بر روی عکسمان کوبیده شود…

مثل شب های گذشته صبر کرد آفتاب برود.
شب و سکوت خانه را در برگیرد بعد تبر بردارد سکوت و آرامش خانه را از ریشه بزند…

از بدو ورود با فحش و ناسزا به بایرام شروع می شود و به جنگ و هزار جمله تحقیر آمیز به شهداد تمام می شود.

اینقدر رفتارش توهین آمیز است که وقتی به خانه می آید، الناز لحظه ای در این عمارت نمی ماند و حتی چند روزی است بیوک خان را به عمارت خودش برده است.

می فهمم که عزیزه خاله جان هم قرص های خوابش را عمدا دوتا کرده است تا شب زودتر بخوابد.

میز غذاخوری بزرگ خانه، این روزها خاک می خورد و هرکس در اتاق خودش سنگر می گیرد و در خفقان غذایش را می خورد.

پشت در اتاق بودم، از سوراخ قفل دیدم که پله ها را بالا می آید ،
سریع کتابم را برداشتم و روی تخت نشستم.

صدای زنگ گوشی اش را از پشت در شنیدم ، کلافه جواب داد:

_ چیه مجید؟

_ بذار برسم خونه بعد زنگ بزن مصیبت بخون.
….

_ مگه فهمید پول از طرف منه؟؟

….
_ بی عرضه بازی در نیار بقیه اش هم فردا می گم حسابدار حواله کنه.

همین لحظه در اتاق را باز می کند و وارد می شود.

اول متوجه حضورم نمی شود، سر که می چرخاند و مرا می بیند با تعجب نگاهم می کند و چند دقیقه بعد هم تماس را تمام می کند و گوشی اش را روی کاناپه گوشه اتاق پرت می کند.

مودبانه و با استرس سلام می دهم، چشم هایش را تنگ می کند.

_ چیه ؟ عقل توی سرت اومد برگشتی؟

صدای مشاوری که امروز ساعت ها با تلفن از او راهنمایی گرفته بودم در سرم پیچید.

 

زندگی مشترک جنگ کلمه ها نیست!
اونیم که همیشه جواب تو آستینش داره برنده نیست”

بلند می شوم.
کتش را از دستش می گیرم.

_ خسته نباشی، بگم واست چی بیارن بخوری ؟

در حال باز کردن ساعت طلایی رولکسش پوزخند می زند.

نگاهم به این ساعت طلایی جدید است که با انگشتر جدید هم عجیب ست است…

کتش هم یک عطر جدید و کمی رسمی تر از عطر خودش را دارد.

جواب سوال قبلم را که نمی دهد، برای گشایش بحث دوباره می پرسم.

_ ادکلن جدید خریدی؟

با سر جواب مثبت می دهد ، کت را عمیق تر می بویم و با لبخند می گویم:

_ خیلی بوش خوبه، مبارکت باشه.

اخمش کمی مهربانتر شده است.
به کیفش اشاره می کند.

_ اون کیف منو بده.

کتش را آویزان می کنم و بعد کیفش را مقابلش می گیرم.

شبیه پسر بچه ها شده است و چشم هایش مثل وقتی که قرار است یک پسر بچه،
نمره خوب امتحان ریاضی اش را به مادرش نشان دهد، میدرخشد.

کمی در کیفش سر می چرخاند و بعد یک مرتبه، یک بسته کوچک طلایی براق که با روبان قرمز پیچیده شده است را مقابلم می گیرد.

از دور نگاهش می کنم، ادای بامزه ای در می آورد و می گوید:

_ بیا!
اونجا اون شکلی شبیه مجسمه وانسا!
زنونه اش هم واسه تو گرفتم! جدیدترین این برنده!

من با یک لبخند روبانی را باز می کنم و به شیشه مجلل عطری خیره می شوم که همه آن ها باهم فریاد می زنند.

” به جرگه زنان کادو بگیر بعد از کتک خوش آمدی!
بخند !
بخند دلقک بیچاره دماغ قرمز!
بخند و حتی شوهرت را ببوس و قدر دان دست هایی باش که هم کتک می زنند و هم هدیه می خرند”

دست هایت، پیچک سبزى است که دور بازوان لرزانم پیچید تا ریشه هاى پوسیده ام، موفق به زمین زدنم نشوند…

حال رد دست هایت دور تا دور همه وجودم باقى است،

نه !
بوی اسارت نمی دهد پیچک سبز وجودت!

تو با این دست ها مرا از خاک بلند کردی و تا جایی که توان داشتی بالا بردی.
انقدر که حالا در سخت ترین روزهای زندگی ام کم نیاوردم…
شکست نخوردم…

عزیزه خاله جان ظرف کاچی را مقابلم می گیرد و یکبار دیگر خواهش می کند یک قاشق امتحان کنم.

هرچه قدر تلاش می کنم بی فایده است.
دخترم بد قلقی می کند و دلش اصلا نمی خواهد مادرش کاچی بخورد.
دستم را جلوی بینی ام می گیرم و کاسه را عقب می رانم.

_ خاله جان به خدا نمی تونم.

حنانه در حالى که سرش در گوشی اش است،
می خندد و می گوید:

_ من نمی دونم این کاچی و نبات داغ رو،
از ما ایرانیا بگیرن برای هر درد بی درمونی دیگه چی داریم که تجویز کنیم.

شادی آرام می خندد و می گوید:

_ شما زوده زود خانم دکتر شو بلکه ما از هر روز نبات داغ خوردن نجات پیدا کنیم.

عزیزه خاله جان اخم می کند. برای اینکه ناراحت نشود دستم را دور گردنش حلقه می کنم و شانه اش را می بوسم.

_ الهی فدات شم بهترین خاله دنیا!

بعد دستش را می گیرم و روی شکمم می گذارم و با لبخند می گویم:

_ ببین دختر آقا امیررضات حرف، حرف خودشه!

اشک در چشم هایش جمع می شود و شروع به نوازش شکمم می کند و هم زمان آرام به زبان آذری برای دخترم شعر می خواند.

چه قدر پیرتر شده است…

چه قدر می ترسم از نبودنش…

لبخند می زنم تا روی بغضم کم شود و رسوایی به بار نیاورد ،
اما با دیدن بابا بیوک که گوشه راهرو،
روی صندلی چرخدارش عاشقانه این صحنه را تماشا می کند، باعث می شود شرم و اشکم در هم آمیزد.

سرم را پایین می اندازم، میان اشک هایم می گویم:

_ دیشب خوابشو دیدم،
حالش خوب بود، خیلی خوب.

صدای هق هق پیرمرد، قلبم را مچاله می کند….

یادم می آید با همه بی زبانی و ناتوانی اش از همان سال ها، مرهم خیلی از دردهایم بود….

یادم می آید با خواهش و التماس، پرستارش را راضی می کردم اجازه دهد غذایش را من بدهم.
از امیر رضا خوب یاد گرفته بودم صبر و احترام را در دقایقى که صرف غذای پدرش می کرد.

دیده بودم دقایق طولانی، وقت صرف این کار می کرد و با صبر و حوصله تمام مشکلات حجره را برای پدرش تعریف می کرد و از او کمک می خواست.

حالا من هم با همان روش امیررضا، با این پدرِ بی زبان صحبت می کنم،
مشورت می کنم،
مثل او که خودش راه حل ها را می گفت و وقتی بیوک آقا با حرکت چشم تایید می کرد با شوق وافر می گفت:

_ وای پدر!
شما بی نظیرید، همیشه گره کار به دست شما حل می شه!

شاید آن روزها فکر می کردم دستی که حرکت ندارد چه طور گره باز می کند؟!

اما حالا که در بی کسی این خانه اسیرم و شهاب معاشرت با خدمه را ممنوع اعلام کرده و شهداد اکثر روزها تا دیر وقت از خانه گریزان است و عزیزه خاله جان خواب را به بیداری ترجیح می دهد ،
این پیرمرد حلال تمام مشکلات من است…

آخرین قاشق را که دهانش گذاشتم و با دستمال صورتش را پاک کردم،
کنارش نشستم و دستم را زیر چانه ام زدم و پرسیدم.

_ به نظر شما بعد عید، استاد باسوتى از خر شیطون میاد پایین؟
یا کلا این واحد رو حذف کنم؟ بندازتم بیچاره می شم.

می بینم که ابرویش را بالا می اندازد،
با تردید می گویم:

_ یعنی می گید نمی ندازتم؟ آبروم نمی ره؟

این پلک زدن طولانی و لبخندش یعنی اینکه
” نه، خیالت راحت”

با ذوق کف دست هایم را بهم می سابم.

_ شما بی نظیرید!!!!!

بعد مشتاقانه می گویم:

_ قرار بود آلبوم ببینیم!!! موافقید؟؟

به نشانه مثبت چشم روی هم می گذارد.

آلبوم ها را می آورم، یک به یک عکس ها را تماشا می کنیم.

اینقدر بیست سوالی می پرسم که بالاخره به جواب یک سوال کوتاهم برسم…

عکس عروسی اش را عمیق نگاه می کند، بی اختیار دست روی صورت همسرش می کشم.

گردنبندی که حالا در گردن من است را در گردنش می بینم.

زنی سفید رو، با صورتی پر از مهربانی،
درست مثل پسرش…

با لبخند می گویم:

_ اوه، بیوک خانمون رو ببین چه قدر مو داشته!!

لبخند می زند و من با چشمک می گویم:

_ معلومه کلی جوونیاتون به تیپتون می رسیدید و کلی هم طرفدار داشتید.

با دیدن عکس نوزادی امیررضا بی اختیار سر ذوق می آیم.

_ای وای!
باورم نمی شه این تپل مو طلایی نخودچی، حاج امیرمون بوده باشه.

او هم می خندد.

صفحه بعدی عکس کودکی اش است با یک شلوار جین و بلوز ملوانی و کمربند ساسبند و یک اخم شیرین!

انگار از همان کودکی مرد شدن را تمرین می کرده است.
می پرسم.

_ اینجا چند سالشونه؟

بعد این قدر با انگشت هایم عدد نشان می دهم که بالاخره یکی را تایید می کند.
جیغ می کشم.

_ وای خدا!!!
چرا این قدر توی پنج سالگی جدی بودن؟؟؟

حالا پدرش هم قهقهه می زند…

 

پیام هدی، آخرین پیامی است که قبل از خواب،
از این دنیا ، امشب دارم.

” فردا ماشین نیار با اتوبوس بریم تجریش! دم عید خیلی خوبه اونجا”

بغض می کنم.

دم عید من هیچ چیز خوب نیست!
اینقدر که تمام شب ها،
تنها می خوابم و شوهرم وقتى می آید که خوابم و
وقتی که من می روم او در خواب است…

از حمام که بیرون آمدم متوجه شدم هواى اتاق بیش از حد سرد است.
چشمم به پنجره باز افتاد ، نگاهش کردم.
جایش روی تخت عوض شده بود، آرام پرسیدم.

_ شهاب جان تو پنجره رو باز کردی؟

با بی حالی بدون اینکه چشم باز کند، می گوید:

_ اوهوم.

جلو می روم و کنارش می نشینم.
لخت خوابیده است اما سراسر بدنش دانه های درشت عرق به چشم میخورد.

دستش را می گیرم ، حسابی داغ است.
با نگرانی دست روى پیشانی اش می گذارم.

_ ای وای!
چرا این قدر داغی؟

غلتی می خورد و با ناله می گوید:

_ گلومم درد می کنه.

قلبم پر می شود از احساس مسئولیت و دوست داشتن همسر قانونی ام…

_ بمیرم برات!
سرما خوردی دیگه.

پرستار خوبى می شوم ،
آنقدر که هنوز عصر نشده با تجویز دکتر هم تبش پایین می آید، هم سرپا می شود.

لیوان شیر عسل را دستش می دهم.

_ بخور عزیزم، واسه گلوت خوبه.

لب هایش را جمع می کند .

_ از شیر داغ متنفرم.

مثل یک مادر، ناز پسر بچه کوچک و لجباز و مریضم را می کشم و تا نوشیدن آخرین قطره شیر سرگرمش می کنم.
خودش خنده اش می گیرد و می گوید:

_ تو مادر خوبی می شیا!

هر دو دستم را بین موهای مشکی براقش فرو می برم و آن ها را بهم می ریزم .

_ تو اما معلومه حسابی از این بچه لوس های مامانی بودی.

زل زده است به گوشه دیوار و بدون هیچ لبخندی می گوید:

_ من مامانم نبود هیچ وقت که لوس مامانم باشم.

از حرفم پشیمان می شوم و دلم برایش می سوزد.
بغلش می کنم.

_ خودم هستم .

کمی عقب هولم می دهد.

_ الان مریض می شی، نچسب به من.

با خنده می گویم:

_ می چسبم.
اصلا می خوام مریض شم.

اخم می کند و می گوید:

_ اونوقت من پرستاری بلد نیستم.

انگشتم را به دهانم می چسبانم و به حالت متفکرانه می گویم:

_ اوم! پس شما چی کار بلدی؟

بند پیراهنم را از بازویم با نوک انگشتش می گیرد و روی شانه ام بر می گرداند و می گوید:

_ کارایی که من بلدم به کار بچه ترسوها نمیاد.

سرم را پایین می اندازم.

_ خودت به حرف مشاور گوش ندادی ،
خودت دیگه نخواستی کمکم کنی که…

حرفم را قطع می کند.

_ نمی خوام دیگه ریحانه!
واقعا نمی خوام.

بغض در گلویم می نشیند و
به طرز احمقانه ای نمی دانم باید،
با این جمله خوشحال باشم یا ناراحت….

 

در میان ازدحام میدان تجریش، وقتی به سختی حرکت می‌کردیم؛ با دیدن خوشحالى کودکانه خواهرم که یک دستش را به من و دست دیگرش را به هدی بخشیده بود و شعر حاجی فیروز را می‌خواند؛ بال در می آوردم و پرواز می‌کردم.

هنگام انتخاب ماهى قرمز، هر سه، آن‌چنان کودکانه ماهی را دنبال می‌کردیم تا یک سه دُمه عروس پیدا کنیم.

دلم می‌خواست حالا که اولین سال عید بدون باباست، مادر و خواهرم کمبودی احساس نکنند.

می‌خواستم برای مامان هفت سین بچینم.

دست هایمان حسابی پر بود.

از تصور سوار شدن دوباره اتوبوس با این همه وسیله هم کلافه می‌شدم،
اما هدی عاشق این وسیله بزرگ حمل و نقل عمومی بود.

وقتی سپهری با گوشی ام تماس گرفت، انگار همه عالم را یک جا به من بخشیدند، با هیجان جواب دادم:

_ الو! آقای سپهری؟؟

مثل همیشه مهربان و با نزاکت گفت:

_ سلام خانم خوب هستید؟ تجریش تشریف دارین؟

با تعجب گفتم:

_ بله!!! شما از کجا می‌دونید؟

کمی مکث کرد و گفت:

_ از عزیزه خانم وقتى می‌بردمشون بیمارستان شنیدم.
داشتن با حاجی صحبت می‌کردن، ناخواسته شنیدم.
الان هم اینجا کار داشتم تماس گرفتم اگه هنوز اینجایید، برسونمتون.
دیدم که ماشینتون خونه بود.

از پیشنهادش حسابی مسرور بودم.

_ وای خدا خیرتون بده! خیلی به موقع بود.
فقط باید دوستمم برسونیم.
امکانش هست؟

هدی با اشاره می‌گوید:

” نه نه “

با دست اشاره می‌کنم که ساکت باشد و می‌خندم.

سپهری با احترام می‌گوید:

_ بله حتما! به روی چشم خانوم!
فقط جسارتا کجا تشریف دارید؟
به خاطر شلوغی این سمت رو بستن، باید کمی پیاده بیایید.
من دوبل ایستادم جلوی قنادی لادن.
متاسفانه افسر اجازه نمی‌ده پیاده شم بیام کمکتون اگه وسیله دارید.

_ نه نه! ماهمون نزدیکیم، الانه می‌رسیم.

دوان دوان هر سه سمت قنادی می‌رفتیم و می‌خندیدیم.

کمی مانده بود که یک مرتبه ایستادم و با ناراحتی گفتم:

_ وای سمنو!! سمنو یادم رفت.

هدی دستم را گرفت.

_ بیا بریم از نزدیک خونه می‌خریم.
تا عید خیلی مونده.

با بغض گفتم:

_ نه!
شهاب…
شهاب سمنوی این‌جا رو دوست داره!

بعد کیسه هایی که دستم بود را به او سپردم و گفتم:

_ هدی جون سپهری جلوی قنادیه.
همیشه کنار ماشینش پیاده می‌شه می ایسته.
حنا هم می‌شناستش. برید، منم جلدی می‌رم می‌گیرم میام.

منتظر نمی‌مانم تا حرفی بزنند.
فقط صدای حنانه را پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید:

_ نرو آجی!

آن قدر دویده بودم که در سرمای اواخر اسفند، سینه ام به سختى می‌سوخت.

بازارچه مسقف، این شب ها شور عجیبی داشت.

مردم برای خرید هرچیز، حتی سمنو، صف می‌بستند.

مرد مغازه دار با صدای بلند می خواند:

“سمنو آی سمنو مال پای هف سین سمنو
سمنو دارم شیرینه…”

لبخند روی لب هایم نشست.
صف تند تند جلو می‌رفت و بالاخره نوبت به من رسید.

با ذوق ظرف بزرگ را نشان دادم و گفتم:

_ آقا یکی از این ظرف بزرگ ها بهم بده.

پیرزن پشت سرم با تعجب گفت:

_ چرا دخترم؟ سمنوش خوبه؟

مرد مغازه داره به جای من جواب داد:

_ بله مادر! سمنو عمه لیلا لنگه نداره تو دنیا.

خندیدم و رو به پیرزن گفتم:

_ بله خیلی خوبه، شوهر من فقط از این مغازه سمنو می‌خره.
کل سال هم سمنو داره.
بعدم من خانوادم پر جمعیته، واسه همین ظرف بزرگ می‌خوام.

چند دقیقه بعد، به سختی و با احتیاط، ظرف بزرگ سمنو را دستم گرفته بودم و سعی می‌کردم خودم را هرچه سریعتر به ماشین برسانم.

آن روز صبح با مشاورم صحبت کرده بودم و بعد از انجام تمام تمرین های فیزیکی که آموزشم داده بود، تصمیم داشتم امشب برای زندگی ام تمام ترس هایم را کنار بگذارم…

این سردی جدید شهاب، مرا دچار یک حس حسادت زنانه کرده بود.
آن قدر که به هر زن جوانی که اطرافم می‌دیدم، حسادت می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم چه طور او می تواند و من این قدر عاجزم؟

حس ناتوانی ام عذابم می‌داد.

حتی گاهی با خودم فکر می‌کردم من مثل زن های دیگر، هیچ وقت نمی‌توانم مادر شوم!

از خانواده ام شاکی بودم‌؛
وقتی مشاور گفت به علت ترسانده شدن بیش از حد و نگاه تابو وار به این امر عادی زناشویی، در دوران عقد و حتی عدم شناخت اطلاعات کافی دختران جوان قبل از ازدواج، مشکل واژینیسم در من رخ داده است…

حالا می دانستم جز من در این مشکل، خانواده ام و شهاب هم تا حدود قابل توجهی مقصرند.

اما به خودم قول داده بودم همه تلاشم را بکنم؛
چون شوهرم را می‌خواستم!

دوستش داشتم!
دوست داشتن اصلا چیز شرم آوری نیست!

زندگی ام را می‌خواستم!
خانواده جدیدم را دوست داشتم!

می‌خواستم خوشبخت باشم!

می‌خواستم پدرم روحش آرام باشد.
مامان غصه نخورد.
می‌خواستم خیال پهلوان هزار چمم را راحت کنم و خوشبختی ام تسکین قلبش باشد…

من باید خوشبخت می‌شدم!
نه برای خودم… نه!
آن روزها خوشبختی تنها چاره من بود!

در افکار خودم بودم که چشمم به یک ماهی بزرگ سفید چند دُم در یک تنگ بلوری بی نهایت زیبا در بالاترین قسمت یک مغازه افتاد.

بی اختیار ایستادم، ماهی عروس!

یادم افتاد، همیشه از بابا، شب عید تقاضای ماهی عروس داشتم!

همیشه ماهی من از ماهی های نفیسه و نسیم خوشگل تر بود…

بغضم گرفت.
با بغض تماشایش می‌کردم.
دستم را سمت تنگ نشانه گرفتم.

آرام پرسیدم:

_ آقا می‌شه اون ماهی رو بیارید پایین؟ من اون رو با تنگش می‌خوام‌.

اما در میان ازدحام، صدایم را کسی نشنید.

سر چرخاندم تا صاحب مغازه را ببینم، اما یک مرتبه یک صدای قهقهه مستانه بسیار زیبای زنانه شنیدم؛ پر از طنازی!

چند متر آن طرف تر، بی اختیار و خیلی تصادفی، صاحب آن خنده را دیدم.

دستش جلوی دهانش بود و می‌خندید.

با این‌که فقط چشم هایش را می‌دیدم، مدهوش رنگ چشم هایش شدم، یک سبز عجیب!

بعد رنگ موی خاص و فوق العاده اش که روی موهای فر درشتش بیش از حد خودنمایی می‌کرد.

حتی به یاد دارم با خودم در آن لحظه فکر کردم:

” کاش شهاب می‌ذاشت منم موهامو هایلایت کنم.
اگه می‌ذاشت، منم این رنگی می‌کردم.”

بعد جذب شال بی نهایت زیبا و استایل و اندام کشیده اش شدم.

با این‌که کمی خم شده بود، اما مشخص بود حسابی قد بلند و ترکه ای است.

همان‌طور از بالا شروع کردم و پله پله پایین آمدم.

دستش هم پر بود از پاکت های خرید و یک تنگ زیبا با یک ماهی، شبیه همان که من می‌خواستم…

با خودم فکر می‌کنم این زن دست کم سی ساله است و حتما روزی که من هم به این سن برسم، این قدر رسم زنانگی را خوب بلد خواهم شد!

صدایش در آن شلوغی، یک مرتبه زنگ شد در گوشم:

_ اوه شهاب بسه خیلی محکم بستی!

وقتش بود پایین تر را نگاه کنم.
درست همان‌جا که یک مرد، با کت و شلوار آرمانی و ساعت رولکسش، مقابل پایش روی زمین زانو زده، خم شده و مشغول بستن بند های کفش خانوم است!

آب دهانم را قورت می‌دهم.
نفسم به کل بند آمده، راه گلویم دچار یک بهمن مرگ آفرین شده است…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *